Qur'an&Sunnah

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱ رازی که سر زلف تو با باد بگفت خود باد کجا تواند آن راز نهفت یک ره که سر زلف ترا باد بسفت بس گل که ز دست باد می باید رفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲ چون دید مرا رخانش چون گل بشکفت آن دیده نیمخوابش از شرم بخفت گفتا که مخور غم که شوی با ما جفت قربان چنان لب که چنان داند گفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳ افلاک به تیر عشق بتوانم سفت و آفاق به باد هجر بتوانم رفت در عشق چنان شدم که بتوانم گفت کاندر یک چشم پشه بتوانم خفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴ تا کی باشم با غم هجران تو جفت زرقیست حدیثان تو پیدا و نهفت چون از تو نخواهدم گل و مل بشکفت دست از تو بشستم و به ترک تو گفت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵ در خاک بجستمت چو خور یافتمت بسیار عزیزتر ز زر یافتمت جایی اگر امروز خبر یافتمت جان تو که نیک عشوه گر یافتمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶ ای دیده روشن سنایی ز غمت تاریک شد این دو روشنایی ز غمت با این همه یک ساعت و یک لحظه مباد این جان و دل مرا جدایی ز غمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷ از ظلمت چون گرفته ما هم ز غمت چون آتش و خون شد اشک و آهم ز غمت از بس که شب و روز بکاهم ز غمت از زردی رخ چو برگ کاهم ز غمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸ دل خسته و زار و ناتوانم ز غمت خونابه ز دیده می برانم ز غمت هر چند به لب رسیده جانم ز غمت غمگین مانم چو باز مانم ز غمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹ هر چند دلم بیش کشد بار غمت گویی که بود شیفته تر بر ستمت گفتی کم من گیر نگیرد هرگز آن دل که کم خویش گرفتست کمت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰ سرو چمنی یاد نیاید ز منت شد پست چو من سرو بسی در چمنت خورشید همه ز کوه آید بر اوج وان من مسکین ز ره پیرهنت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱ زین رفتن جان ربای درد افزایت چون سازم و چون کنم پشیمان رایت برخیزم و در وداع هجر آرایت بندی سازم ز دست خود بر پایت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲ آتش در زن ز کبریا در کویت تا ره نبرد هیچ فضولی سویت آن روی نکو ز ما بپوش از مویت زیرا که به ما دریغ باشد رویت سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳ هستی تو سزای این و صد چندین رنج تا با تو که گفت کین همه بر خود سنج از جستن و خواستن برآسای و مباش آرام گزین که خفته ای بر سر گنج سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴ اندر همه عمر من بسی وقت صبوح آمد بر من خیال آن راحت روح پرسید ز من که چون شدی تو مجروح گفتم ز وصال تو همین بود فتوح سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵ هر جاه ترا بلندی جوزا باد درگاه ترا سیاست دریا باد رای تو ز روشنی فلک سیما باد خورشید سعادت تو بر بالا باد

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶ ای شاخ تو اقبال و خرد بارت باد در عالم عقل و روح بازارت باد نام پدرت عاقبت کارت باد کارت چو رخ و سرت چو دستارت باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷ گوشت سوی عاقلان غافل وش باد چشمت سوی صوفیان دردی کش باد بی روی تو آب دیده ها آتش باد بی وصل تو روز نیک را شب خوش باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸ زلفینانت همیشه خم در خم باد واندوهانت همیشه دم در دم باد شادان به غم منی غمم بر غم باد عشقی که به صد بلا کم آید کم باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹ نور بصرم خاک قدمهای تو باد آرام دلم زلف به خمهای تو باد در عشق داد من ستمهای تو باد جانی دارم فدای غمهای تو باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰ اصل همه شادی از دل شاد تو باد تا بنده بود همیشه بر یاد تو باد بیداد همی کنی و دادم ندهی داد همه کس فدای بیداد تو باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱ از کبر چو من طبع تو بگریخته باد با خلق چو تو خلق من آمیخته باد دشمنت چو من به گردن آویخته باد یا همچو من آب روی او ریخته باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۲ گردی که ز دیوار تو برباید باد جز در چشمم از آن نشان نتوان داد ای در غم تو طبع خردمندان شاد هر کو به تو شاد نیست شادیش مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳ کاری که نه کار تست ناساخته باد در کوی تو مال و ملک درباخته باد گر چهره من جز از غم تست چو زر در بوته فرقت تو بگداخته باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۴ چشمم ز فراق تو جهانسوز مباد بر من سپه هجر تو پیروز مباد روزی اگر از تو باز خواهم ماندن شب باد همه عمر من آن روز مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵ آن را شایی که باشم از عشق تو شاد و آن را شایم که از منت ناید یاد با این همه چشم زخم ای حورنژاد در راه تو بنده با خود و بی خود باد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۶ آن به که کنم یاد تو ای حور نژاد و آن به که نیارم از جفاهای تو یاد گرچه به خیال تست بیهوده و باد بیهوده ترا به باد نتوانم داد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷ ما را به جز از تو عالم افروز مباد بر ما سپه هجر تو پیروز مباد اندر دل ما ز هجر تو سوز مباد چون با تو شدم بی تو مرا روز مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۸ در دیده خصم نیک روی تو مباد بر عاشق سفله نیک خوی تو مباد چون قامت من دل دو توی تو مباد جز من پس ازین عاشق روی تو مباد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۹ آب از اثر عارض تو می گردد آتش زد و رخسار تو پر خوی گردد گر عاشق تو چو خاک لاشی گردد چون باد به گرد زلف تو کی گردد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۰ تن در غم تو در آب منزل دارد دل آتش سودای تو در دل دارد جان در طلب تو باد حاصل دارد پس کیست که او نیل ترا گل دارد

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱ هجر تو خوشست اگر چه زارم دارد وصل تو بتر که بی قرارم دارد هجر تو عزیز و وصل خوارم دارد این نیز مزاج روزگارم دارد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۲ از روی تو دیده ها جمالی دارد وز خوی تو عقلها کمالی دارد در هر دل و جان غمت نهالی دارد خال تو بر آن روی تو حالی دارد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۳ با هجر تو بنده دل خمین می دارد شبهاست که روی بر زمین می دارد گویند مرا که روی بر خاک منه بی روی توام روی چنین می دارد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۴ ای صورت تو سکون دلها چو خرد وی سیرت تو منزه از خصلت بد دارم ز پی عشق تو یک انده صد از بیم تو هیچ دم نمی یارم زد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵ گه جفت صلاح باشم و یار خرد گه اهل فساد و با بدان داد و ستد باید بد و نیک نیک ور نه بد بد زین بیش دف و داریه نتوانم زد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۶ من چون تو نیابم تو چو من یابی صد پس چون کنمت بگفت هر ناکس زد کودک نیم این مایه شناسم بخرد پای از سر و آب از آتش و نیک از بد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۷ روزی که بود دلت ز جانان پر درد شکرانه هزار جان فدا باید کرد اندر سر کوی عاشقی ای سره مرد بی شکر قفای نیکوان نتوان خورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۸ گر خاک شوم چو باد بر من گذرد ور باد شوم چو آب بر من سپرد جانش خواهم به چشم من در نگرد از دست چنین جان جهان جان که برد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۹ بر رهگذر دوست کمین خواهم کرد زیر قدمش دیده زمین خواهم کرد گر بسپردش صد آفرین خواهم گفت نه عاشق زارم ار جز این خواهم کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰ از دور مرا بدید لب خندان کرد و آن روی چو مه به یاسمین پنهان کرد آن جان جهان کرشمه خوبان کرد ور نه به قصب ماه نهان نتوان کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱ سودای توام بی سر و بی سامان کرد عشق تو مرا زنده جاویدان کرد لطف و کرمت جسم مرا چون جان کرد در خاک عمل بهتر ازین نتوان کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲ روزی که سر از پرده برون خواهی کرد آنروز زمانه را زبون خواهی کرد گر حسن و جمال ازین فزون خواهی کرد یارب چه جگرهاست که خون خواهی کرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۳ چون چهره تو ز گریه باشد پر درد زنهار به هیچ آبی آلوده مگرد اندر ره عاشقی چنان باید مرد کز دریا خشک آید از دوزخ سرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴ گفتا که به گرد کوی ما خیره مگرد تا خصم من از جان تو برنارد گرد گفتم که نبایدت غم جانم خورد در کوی تو کشته به که از روی تو فرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵ منگر تو بدانکه ذوفنون آید مرد در عهد وفا نگر که چون آید مرد از عهده عهد اگر برون آید مرد از هر چه گمان بری فزون آید مرد

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶ رو گرد سراپرده اسرار مگرد شوخی چکنی که نیستی مرد نبرد مردی باید زهر دو عالم شده فرد کو درد به جای آب و نان داند خورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۷ آن بت که دل مرا فرا چنگ آورد شد مست و سوی رفتن آهنگ آورد گفتم مستی مرو سر جنگ آورد چون گل بدرید جامه و رنگ آورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸ بس دل که غم سود و زیان تو خورد بس شاه که یاد پاسبان تو خورد نان تو خورد سگی که روبه گیرست ای من سگ آن سگی که نان تو خورد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۹ هر کو به جهان راه قلندر گیرد باید که دل از کون و مکان برگیرد در راه قلندری مهیا باید آلودگی جهان نه در برگیرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۰ چون پوست کشد کارد به دندان گیرد آهن ز لبش قیمت مرجان گیرد او کارد به دست خویش میزان گیرد تا جان گیرد هر آنچه با جان گیرد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱ این اسب قلندری نه هر کس تازد وین مهره نیستی نه هر کس بازد مردی باید که جان برون اندازد چون جان بشود عشق ترا جان سازد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۲ گبری که گرسنه شد به نانی ارزد سگ زان تو شد به استخوانی ارزد اظهار نهانی به جهانی ارزد آسایش زندگی به جانی ارزد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳ بادی که ز کوی آن نگارین خیزد از خاک جفا صورت مهر انگیزد آبی که ز چشم من فراقش ریزد هر ساعتم آتشی به سر بربیزد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۴ ای آنکه برت مردم بد دد باشد وز نیکی تو یک هنرت صد باشد دانی تو و آنکه چون تو بخرد باشد گر مردم نیک بد کند بد باشد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۵ دشنام که از لب تو مهوش باشد دری شمرم کش اصل از آتش باشد نشگفت که دشنام تو دلکش باشد کان باد که بر گل گذرد خوش باشد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶ تو شیردلی شکار تو دل باشد جان دادنم از پی تو مشکل باشد وصل تو به حیله کی به حاصل باشد مدبر چه سزای عشق مقبل باشد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۷ این ضامن صبر من خجل خواهد شد این شیفتگی یک چهل خواهد شد بر خشک دوپای من به گل خواهد شد گویا که سر اندر سر دل خواهد شد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۸ در راه قلندری زیان سود تو شد زهد و ورع و سجاده مردود تو شد دشنام سرود و رود مقصود تو شد بپرست پیاله را که معبود تو شد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۹ بالای بتان چاکر بالای تو شد سرهای سران در سر سودای تو شد دلها همه نقش بند زیبای تو شد جهانها همه دفتر سخنهای تو شد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۰ از فقر نشان نگر که در عود آمد بر تن هنرش سیاهی دود آمد بگداختنش نگر چه مقصود آمد بودش همه از برای نابود آمد سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱ در هجر توام قوت یک آه نماند قوت دل من جز غمت ای ماه نماند زین خیره سری که عشق مه رویانست اندر ره عاشقی دو همراه نماند

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۲ نارفته به کوی صدق در گامی چند ننشسته به پیش خاصی و عامی چند بد کرده همه نام نکو نامی چند برکرده ز طامات الف لامی چند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۳ نقاش که بر نقش تو پرگار افگند فرمود که تا سجده برندت یک چند چون نقش تمام گشت ای سرو بلند می خواند وان یکاد و می سوخت سپند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۴ مرغان که خروش بی نهایت کردند از فرقت گل همی شکایت کردند چون کار فراقشان روایت کردند با گل گله های خود حکایت کردند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۵ ای گل نه به سیم اگر به جانت بخرند چون بر تو شبی گذشت نامت نبرند گه نیز عزیز و گاه خوارت شمرند بر سر ریزند و زیر پایت سپرند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۶ این بی ریشان که سغبه سیم و زرند در سبلت تو به شاعری که نگرند زر باید زر که تا غم از دل ببرند ترانه خشک خوبرویان نخرند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۷ سیمرغ نه ای که بی تو نام تو برند طاووس نه ای که با تو در تو نگرند بلبل نه که از نوای تو جامه درند آخر تو چه مرغی و ترا با چه خرند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸ سادات به یک بار همه مهجورند کز سایه حشمت تو مهتر دورند از غایت مهر تو به دل رنجورند گر شکر تو گویند به جان معذورند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۹ با یاد تو جام زهر چون نوش کشند از کوی تو عاشقان بیهوش کشند بنمای به زاهدان جمال رخ خویش تا غاشیه مهر تو بر دوش کشند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰ تا عشق قد تو همچو چنبر نکند در راه قلندری ترا سر نکند این عشق درست از آن کس آید به جهان کورا همه آب بحرها تر نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۱ عشق تو کرای شادی و غم نکند عمر تو کرای سور و ماتم نکند زخم تو کرای آه و مرهم نکند چه جای کراییم کراهم نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۲ بسیار مگو دلا که سودی نکند ور صبر کنی به تو نمودی نکند چون جان تو صد هزار برهم نهد او و آتش زند اندرو و دودی نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۳ یک دم سر زلف خویش پر خم نکند تا کار مرا چو زلف درهم نکند خارم نهد و عشق مرا کم نکند خاری که چنو گل سپر غم نکند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۴ عشاق اگر دو کون پیش تو نهند مفلس مانند و از خجالت نرهند من عاشق دلسوخته جانی دارم پیداست درین جهان به جانی چه دهند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۵ عشق و غم تو اگر چه بی دادانند جان و دل من زهر دو آبادانند نبود عجب ار ز یکدیگر شادانند چون جان من و عشق تو همزادانند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۶ آنها که اسیر عشق دلدارانند از دست فلک همیشه خونبارانند هرگز نشود بخت بد از عشق جدا بدبختی و عاشقی مگر یارانند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۷ آنها که درین حدیث آویخته اند بسیار ز دیده خون دل ریخته اند بس فتنه که هر شبی برانگیخته اند آنگاه به حیلت از تو بگریخته اند

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۸ دیده ز فراق تو زیان می بیند بر چهره ز خون دل نشان می بیند با این همه من ز دیده ناخشنودم تا بی رخ تو چرا جهان می بیند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۹ آن روز که مهر کار گردون زده اند مهر رز عاشقی دگرگون زده اند واقف نشوی به عقل تا چون زده اند کاین زر ز سرای عقل بیرون زده اند سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۰ تا در طلب مات همی کام بود هر دم که بروی ما زنی دام بود آن دل که در او عشق دلارام بود گر زندگی از جان طلبد خام بود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۱ آن ذات که پرورده اسرار بود از مرگ نیندیشد و هشیار بود تیمار همی خوری که در خاک شوم در خاک یکی شود که در نار بود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲ هر بوده که او ز اصل نابود بود نابوده و بود او همه سود بود گر یک نفسش پسند مقصود بود نابود شود هر آینه بود بود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۳ دل بنده عاشقی تن آزاد چه سود جان گشته خراب و عالم آباد چه سود فریاد همی خواهم و تو تن زده ای فریاد رسی چو نیست فریاد چه سود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴ زن زن ز وفا شود ز زیور نشود سر سر ز وفا شود ز افسر نشود بی گوهر گوهری ز گوهر نشود سگ را سگی از قلاده کمتر نشود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۵ ترسم که دل از وصل تو خرم نشود تا کار تو چون زلف تو درهم نشود با من به وفا عهد تو محکم نشود تا باد نکویی ز سرت کم نشود سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۶ یک روز دلت به مهر ما نگراید دیوت همه جز راه بلا ننماید تا لاجرم اکنون که چنینت باید می گوید من همی نگویم شاید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۷ آنی که فدای تو روان می باید پیش رخ تو نثار جان می باید من هیچ ندانم که کرا مانی تو ای دوست چنانی که چنان می باید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۸ گاهی فلکم گریستن فرماید ناخفته دو چشم را عنا فرماید گاهیم به درد خنده لب بگشاید گوید ز بدی خنده نیاید آید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۹ روزی که بتم ز فوطه رخ بنماید با فوطه هزار جان ز تن برباید در فوطه بتا خمش ازین به باید عاشق کش فوطه پوش نیکو ناید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۰ مردی که به راه عشق جان فرساید باید که بدون یار خود نگراید عاشق به ره عشق چنان می باید کز دوزخ و از بهشت یادش ناید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۱ آن باید آن که مرد عاشق آید تا عشق هنرهای خودش بنماید شاهنشه عشق روی اگر بنماید با او همه غوغای جهان برناید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۲ آن عنبر نیم تاب در هم نگرید آن نرگس پر خمار خرم نگرید روز من مستمند پر غم نگرید هان تا نرسد چشم بدی کم نگرید

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۳ دی بنده چو آن لاله خندان تو دید وان سیب در آن رهگذر جان تو دید نی سیب در آن حقه مرجان تو دید کاندر دل تنگ خود زنخدان تو دید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۴ اکنون که سیاهی ای دل چون خورشید بیشت باید ز عشق من داد نوید کاندر چشمی تو از عزیزی جاوید چون دیده دیده ای سیه به که سفید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۵ ای دیدن تو راحت جانم جاوید شب ماه منی و روز روشن خورشید روزی که نباشدم به دیدارت امید آن روز سیاه باد و آن دیده سپید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۶ ای خورشیدی که نورت از روی امید گفتم که به صدر ما نماند جاوید ناگه به چه از باد اجل سرد شدی گر سرد نگردد این نگارین خورشید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۷ یک ذره نسیم خاک پایت بوزید زو گشت درین جهان همه حسن پدید هر کس که از آن حسن یکی ذره بدید بفروخت دل و دیده و مهر تو خرید سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۸ گویی که من از بلعجبی دارم عار سیب از چه نهی میان یکدانه نار این بلعجبی نباشد ای زیبا یار کاندر دهن مور نهی مهره مار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸۹ چون از اجل تو دید بر لوح آثار دست ملک الموت فرو ماند از کار از زاری تو به خون دل جیحون وار مرگ تو همی بر تو فرو گرید زار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۰ نازان و گرازان به وثاق آمد یار نازان چو گل و مل و گرازان چو بهار جوشان و خروشانش گرفتم به کنار جوشان ز تف خمر و خروشان ز خمار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۱ از غایت بی تکلفی ما در هر کار دیوانه و مستمان همی خواند یار گفتیم تو خوش باش که ما ای دلدار دیوانه عاقلیم و مست هشیار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۲ نه چرخ به کام ما بگردد یک بار نه دارد یار کار ما را تیمار نه نیز دلم را بر من هست قرار احسنت ای دل زه ای فلک نیک ای یار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۳ بخت و دل من ز من برآورد دمار چون یار چنان دید ز من شد بیزار زین نادره تر چه ماند در عالم کار زانسان بختی چنین دلی چونان یار سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۴ ای گشته چو ماه و همچو خورشید سمر خوی مه و خورشید مدار اندر سر چون ماه به روزن کسان در منگر ناخوانده چو خورشید میا ای دلبر سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۵ ای روی تو رخشنده تر از قبله گبر وی چشم من از فراق گرینده چو ابر من دست ز آستین برون کرده ز عشق تو پای به دامن اندر آورده به صبر سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۶ آن کس که چو او نبود در دهر دگر در خاک شد از تیر اجل زیر و زبر واکنون که همی ز خاک برنارد سر شاید که به خون دل کنم مژگان تر سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۷ بازی بنگر عشق چه کردست آغاز می ناز ازین حدیث و خود را بنواز بر درگه این و آن چه گردی به مجاز ساز ره عشق کن برو با او ساز

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۸ هرگز دل من به آشکارا و به راز با مردم بی خرد نباشد دمساز من یار عیار خواهم و خاک انداز کورا نشود ز عالمی دیده فراز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹۹ اول تو حدیث عشق کردی آغاز اندر خور خویش کار ما را می ساز ما کی گنجیم در سراپرده راز لافیست به دست ما و منشور نیاز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۰ از عشق تو ای صنم به شبهای دراز چون شمع به پای باشم و تن به گداز تا بر ندمد صبح به شبهای دراز جان در بر آتشست و دل در دم گاز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۱ خوشخو شده بود آن صنم قاعده ساز باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز چون گوز درآگند دگر باز از ناز از ماست همی بوی پنیر آید باز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۲ نادیده ترا چو راه را کردم باز پیوسته شدم با غم و بگسسته ز ناز دل نزد تو بگذاشتم ای شمع طراز تا خسته دل از تو عذر من خواهد باز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۳ خواهی که ترا روی دهد صرف نیاز دستار نماز در خرابات بباز مستی کن و بر نهاد هر مست بناز مر مستان را چه جای روزه ست و نماز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۴ عقلی که همیشه با روانی دمساز دهری که به یک دید نهی کام فراز بختی که نباشیم زمانی هم باز جانی که چو بگسلی نپیوندی باز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۵ شب گشت ز هجران دل فروزم روز شب تیز شد از آه جهانسوزم روز شد روشنی و تیرگی از روز و شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۶ ای گلبن نابسوده او باش هنوز وی رنگ تو نامیخته نقاش هنوز بوی تو نکردست صبا فاش هنوز تا بر تو وزد باد صبا باش هنوز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۷ آسیمه سران بی نواییم هنوز با شهوتها و با هواییم هنوز زین هر دو پی هم بگراییم هنوز از دوست بدین سبب جداییم هنوز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۸ بر چرخ نهاده پای بستیم هنوز قارون شدگان تنگدستیم هنوز صوفی شده باده صافیم هنوز دوری در ده که نیم مستیم هنوز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰۹ ای در سر زلف تو صبا عنبر بیز وی نرگس شهلای تو بس شورانگیز هر قطره که می چکد ز خون دل من در جام وفای تست کژدار و مریز سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۰ درد دلم از طبیب بیهوده مپرس رنج تنم از حریف آسوده مپرس نالوده پاک را از آلوده مپرس در بوده همی نگر ز نابوده مپرس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۱ ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه ست که جز در تو نیاویزد خس هش دار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا همه آب دیده ها ریزد خس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۲ خواندیم گرسنه ما ز دل یار هوس سیر از چو تویی بگو که یا رد شد پس تو نعمت هر دو عالمی به نزد همه کس قدر چو تویی گرسنه ای داند و بس

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۳ ای چون هستی برده دل من به هوس چون نیستیم غم فراق تو نه بس گر چون هستی به دستت آرم زین پس پنهان کنمت چو نیستی از همه کس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۴ ای من به تو زنده همچو مردم به نفس در کار تو کرده دین و دنیا به هوس گرمت بینم چو بنگرم با همه کس سردی همه از برای من داری و بس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۵ اندر طلبت هزار دل کرد هوس با عشق تو صد هزار جان باخت نفس لیکن چو همی می نگرم از همه کس با نام تو پیوست جمال همه کس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۶ شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس با مشعله عشق تو با دست عسس قندیل شب وصال تو زلف تو بس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۷ بادی که بیاوری به ما جان چو نفس ناری که دلم همی بسوزی به هوس آبی که به تو زنده توان بودن و بس خاکی که به تست بازگشت همه کس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۸ ای تن وطن بلای آن دلکش باش ای جان ز غمش همیشه در آتش باش ای دیده به زیر پای او مفرش باش ای دل نه همه وصال باشد خوش باش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۹ ای گشته دل و جان من از عشق تو لاش افگنده مرا به گفتگوی اوباش یک شهر خبر که زاهدی شد قلاش چون پرده دریده شد کنون باداباش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۰ با من ز دریچه ای مشبک دلکش از لطف سخن گفت به هر معنی خوش می تافت چنان جمال آن حوراوش کز پنجره تنور نور آتش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۱ ای عارض گل پوش سمن پاش تو خوش ای چشم پر از خمار جماش تو خوش ای زلف سیه فروش فراش تو خوش بر عاشق پر خروش پرخاش تو خوش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۲ بر طرف قمر نهاده مشک و شکرش چکند که فقاع خوش نبندد به درش در کعبه حسن گشت و در پیش درش عشاق همه بوسه زنان بر حجرش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۳ چون نزد رهی درآیی ای دلبر کش پیراهن چرب را تو از تن درکش زیرا که چو گیرمت به شادی در کش در پیرهن چرب تو افتد آتش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۴ نی آب دو چشم داری ای حورافش زان روی درین دلست چندین آتش بی باد تکبر تو ای دلبر کش با خاک سر کوی تو دل دارم خوش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۵ با سینه این و آن چه گویی غم خویش از دیده این و آن چه جویی نم خویش بر ساز تو عالمی ز بیش و کم خویش آنگاه بزی به ناز در عالم خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۶ می بر کف گیر و هر دو عالم بفروش بیهوده مدار هر دو عالم به خروش گر هر دو جهان نباشدت در فرمان در دوزخ مست به که در خلد به هوش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۷ ای برده دل من چو هزاران درویش بی رحمیت آیین شد و بد عهدی کیش تا کی گویی ترا نیازارم بیش من طبع تو نیک دانم و طالع خویش

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۸ گه در پی دین رویم و گه در پی کیش هر روز به نوبتی نهیم اندر پیش در جمله ز ما مرگ خرد دارد بیش هستیم همه عاشق بدبختی خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲۹ هر چند بود مردم دانا درویش صد ره بود از توانگر نادان بیش این را بشود جاه چو شد مال از پیش و آن شاد بود مدام از دانش خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۰ دی آمدنی به حیرت از منزل خویش امروز قراری نه به کار دل خویش فردا شدنی به چیزی از حاصل خویش پس من چه دهم نشان ز آب و گل خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۱ آراست بهار کوی و دروازه خویش افگند به باغ و راغ آوازه خویش بنمای بهار را رخ تازه خویش تا بشناسد بهار اندازه خویش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۲ از عشق تو ای سنگدل کافر کیش شد سوخته و کشته جهانی درویش در شهر چنین خو که تو آوردی پیش گور شهدا هزار خواهد شد بیش سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۳ معشوقه دلم به آتش انباشت چو شمع بر رویم زرد گل بسی کاشت چو شمع تا روز به یک سوختنم داشت چو شمع پس خیره مرا ز دور بگذاشت چو شمع سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۴ از یار وفا مجوی کاندر هر باغ بی هیچ نصیبه عشق میبازد زاغ تا با خودی از عشق منه بر دل داغ پروانه شو آنگاه تو دانی و چراغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۵ نیکوتری از آب روان اندر باغ زیباتری از جوانی و مال و فراغ لیکن چه کنم که عشقت ای شمع و چراغ جویان بودست درد ما را از داغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۶ نادیده من از عشق تو یک روز فراغ بهره نبرد مرا ز وصلت جز داغ کردی تن من ز تاب هجران چو کناغ تا خو داری تو دوست کشتن چو چراغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۷ ای بیماری سرو ترا کرده کناغ پس دست اجل نهاده بر جان تو داغ خورشید و چراغ من بدی و پس از این ناییم بهم پیش چو خورشید و چراغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۸ در راه تو ار سود و زیانم فارغ وز شوق تو از هر دو جهانم فارغ خود را به تو داده ام از آنم بی غم غمهای تو می خورم از آنم فارغ سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳۹ تا دید هوات در دلم غایت عشق در پیش دلم کشید خوش رایت عشق گر وحی ز آسمان گسسته نشدی در شان دل من آمدی آیت عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۰ بر سین سریر سر سپاه آمد عشق بر میم ملوک پادشاه آمد عشق بر کاف کمال کل کلاه آمد عشق با اینهمه یک قدم ز راه آمد عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۱ جز من به جهان نبود کس در خور عشق زان بر سر من نهاد چرخ افسر عشق یک بار به طبع خوش شدم چاکر عشق دارم سر آنکه سر کنم در سر عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۲ تحویل کنم نام خود از دفتر عشق تا باز رهم من از بلا و سر عشق نه بنگرم و نه بگذرم بر در عشق عشق آفت دینست که دارد سر عشق

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۳ جز تیر بلا نبود در ترکش عشق جز مسند عشق نیست در مفرش عشق جز دست قضا نیست جنیبت کش عشق جان باید جان سپند بر آتش عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۴ گویند که کرده ای دلت برده عشق وین رنج تو هست از دل آورده عشق گر بر دارم ز پیش دل پرده عشق بینند دلی به نازپرورده عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۵ کی بسته کند عقل سراپرده عشق کی باز آرد خرد ز ره برده عشق بسیار ز زنده به بود مرده عشق ای خواجه چه واقفی تو از خرده عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۶ چشمی دارم ز اشک پیمانه عشق جانی دارم ز سوز پروانه عشق امروز منم قدیم در خانه عشق هشیار همه جهان و دیوانه عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۷ خورشید سما بسوزد از سایه عشق پس چون شده ای دلا تو همسایه عشق جز آتش عشق نیست پیرایه عشق اینست بتا مایه و سرمایه عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۸ آن روز که شیر خوردم از دایه عشق از صبر غنی شدم به سرمایه عشق دولت که فگند بر سرم سایه عشق بر من به غلط ببست پیرایه عشق سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴۹ کردی تو پریر آب وصل از رخ پاک تا دی شدم از آتش هجر تو هلاک امروز شدی ز باد سردم بی باک فردا کنم از دست تو بر تارک خاک سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۰ ای آصف این زمانه از خاطر پاک همچون ز سلیمان ز تو شد دیو هلاک ای همچو فرشته اندری عالم خاک آثار تو و شخص تو دور از ادراک سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۱ زین پیش به شبهای سیاه شبه ناک خورشید همی نمودی از عارض پاک امروز به عارضت همی گوید خاک ای روز زمانه انعم الله مساک سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۲ ناید به کف آن زلف سمن مال به مال نی رقص کند بر آن رخان خال به خال ای چون گل نو که بینمت سال به سال گردنده چو روزگاری از حال به حال سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۳ هر چند شدم ز عشق تو خوار و خجل در عشق به جز درد ندارم حاصل از تو نکنم شکایت ای شمع چگل کین رنج مرا هم از دل آمد بر دل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۴ ای عهد تو عهد دوستان سر پل از وصل تو هجر خیزد از عز تو دل پر مشغله و میان تهی همچو دهل ای یک شبه همچو شمع و یک روزه چو گل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۵ از گفته بد گوی تو چون هر عاقل در کوشش خصم تو چو هر بی حاصل خالی نکنم تا ننهندم در گل سودای تو از دماغ و مهر تو ز دل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۶ با چهره آن نگار خندان ای گل بیرون نبری زیره به کرمان ای گل بیهوده تن خویش مرنجان ای گل هان چاک مزن بر به گریبان ای گل سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۷ ای عمر عزیز داده بر باد ز جهل وز بی خبری کار اجل داشته سهل اسباب دوصد ساله سگالنده ز پیش نایافته از زمانه یک ساعت مهل

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۸ در عشق تو خفته همچو ابروی توام زخمم چه زنی نه مرد بازوی توام در خشم شدی که گفتمت ترک منی بگذاشتم این حدیث هندوی توام سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۹ از روی عتاب اگر چه گویی سردم در صف بلا گرچه دهی ناوردم روزی اگر از وفای تو برگردم در مذهب و راه عاشقی نامردم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۰ بسیار ز عاشقیت غمها خوردم در هجر بسی شب که به روز آوردم رنج دل و خون دیده حاصل کردم گر جان برم از دست تو مرد مردم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۱ بر دل ز غم فراق داغی دارم در یافتن کام فراغی دارم با این همه پر نفس دماغی دارم بر رهگذر باد چراغی دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۲ هر بار ز دیده از تو در تیمارم تا بهره ز دیدار تو چون بردارم ای یار چو ماه اگر دهی دیدارم چون چرخ هزار دیده در وی دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۳ هر روز به درد از تو نویدی دارم بر تهمت عود خشک بیدی دارم نومید مکن مرا و رخ برمفروز کاخر به تو جز درد امیدی دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۴ نامت پس ازین یارا به اسم دارم نوشت پس ازین چو نیش کژدم دارم چون مار سرم بکوب ارت دم دارم از سگ بترم اگر به مردم دارم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۵ در خوابگه از دل شب آتش بیزم چون خاکستر به روز ز آتش خیزم هر گه که کند عشق تو آتش تیزم چون شمع ز درد بر سر آتش ریزم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۶ چون در غم آن نگار سرکش باشم آب انگارم گرچه در آتش باشم چون من به مراد آن پریوش باشم گر قصد به کشتنم کند خوش باشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۷ گفتم خود را ز خس نگهدار ای چشم خود را و مرا به درد مسپار ای چشم واکنون که به دیده در زدی خار ای چشم تا جانت برآید اشک می بار ای چشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۸ افسرده شد از دم دهانم دم چشم بر ناخن من گیا دمید از نم چشم چشمم ز پی دیدن روی تو بود بی روی تو گر چشم نباشد کم چشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶۹ گر با فلکم کنی برابر بیشم عالم همه یک ذره نیرزد پیشم هرگز نمرم ز مرگ از آن نندیشم کز گوهر خود ملایکت را خویشم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۰ روز آمد و برکشید خورشید علم شب کرد ازو هزیمت و برد حشم گویی ز میان آن دو زلفین به خم پیدا کردند روی آن شهره صنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۱ تیغ از کف و بازوی تو ای فخر امم هم روی مصاف آمد و هم پشت حشم از تیغ علی بگوی تیغ تو چه کم کان دین عرب فزود و این ملک عجم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۲ چون گل صنما جامه به صد جا چاکم چون لاله به روز باد سر بر خاکم چون شاخ بنفشه کوژ و اندوهناکم در غم خوردن چو یاسمین چالاکم

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۳ با دولت حسن دوست اندر جنگم زیرا که همی نیاید اندر چنگم چون برد ز رخ دولت جنگی رنگم گردنده چو دولت و دو تا چون چنگم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۴ ای بسته به تو مهر و وفا یک عالم مانده ز تو در خوف و رجا یک عالم وی دشمن و دوست مر ترا یک عالم خاری و گلی با من و با یک عالم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۵ ای گشته فراق تو غم افزای دلم امید وصال تو تماشای دلم آگاه نه ای بتا که بندی محکم دست ستمت نهاده بر پای دلم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۶ پر شد ز شراب عشق جانا جامم چون زلف تو درهم زده شد ایامم از عشق تو این نه بس مراد و کامم کز جمله بندگان نویسی نامم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۷ یک بوسه بر آن لبان خندان نزنم تا بر پایت هزار چندان نزنم گر جان خواهی ز بهر یک بوسه ز من از عشق لب تو هیچ دندان نزنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۸ بی وصل تو زندگانی ای مه چکنم بی دیدارت عیش مرفه چکنم گفتی که به وصل هم دلت شاد کنم گر این نکنی نعوذبالله چکنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷۹ گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم شایسته تو نیم چه تدبیر کنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۰ دارد پشتم ز وعده خام تو خم بارد چشمم ز بردن نام تو نم تا کرد قضا حدیثم از کام تو کم هرگز نروم به گام در دام تو دم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۱ ای چون شکن زلف تو پشتم خم خم وی چون اثر خلق تو صبرم کم کم در مهر و وفایت آزمودم دم دم با این همه تو بهی و آخر هم هم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۲ از آمدنم فزود رنج بدنم از بودن خود همیشه اندر محنم وز بیم شدن باغم و درد حزنم نه آمدن و نه بدن و نه شدنم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۳ با ابر همیشه در عتابش بینم جوینده نور آفتابش بینم گر مردمک دیده من نیست چرا چون چشم گشایم اندر آبش بینم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۴ فتحی که به آمدنت منصور شوم عمری که ز رفتن تو رنجور شوم ماهی که ز دیدن تو پر نور شوم جانی که نخواهم که ز تو دور شوم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۵ در وصل شب و روز شمردیم بهم در هجر بسی راه سپردیم بهم تقدیر به یکساعت برداد به باد رنجی که به روزگار بردیم بهم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۶ مجرم رخ تو که ما بدو آساییم ما با رخ و با خرام تو برناییم ما جرم ترا چو روی تو آراییم خود جرم تو کرده ای که مجرم ماییم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۷ چوبی بودم بود به گل در پایم در خدمت مختار فلک شد جایم در خدمت او چنان قوی شد رایم کامروز ستون آسمان را شایم

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۸ گفتم که مگر دل ز تو برداشته ایم معلوم شد ای صنم که پنداشته ایم امروز که بی روی تو بگذاشته ایم دل را به بهانه ها فرو داشته ایم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸۹ چون می دانی همه ز خاک و آبیم امروز همه اسیر خورد و خوابیم در تو نرسیم اگر بسی بشتابیم سرمایه تویی سود ز خود کی یابیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۰ یک چند در اسلام فرس تاخته ایم یک چند به کفر و کافری ساخته ایم چون قاعده عشق تو بشناخته ایم از کفر به اسلام نپرداخته ایم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۱ راحت همه از غمی برانداخته ایم در بوته روزگار بگداخته ایم کاری نو چو کار عاقلان ساخته ایم نقدی به امید نسیه در باخته ایم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۲ از دیده درم خرید روی تو شدیم وز گوش غلام های و هوی تو شدیم بی روی تو بر مثال روی تو شدیم بازیچه کودکان کوی تو شدیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۳ ما شربت هجر تو چشیدیم و شدیم هجران تو بر وصل گزیدیم و شدیم در جستن وصل تو ز نایافتنت دل رفت و طمع ز جان بریدیم و شدیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۴ زان یک نظر نهان که ما دزدیدیم دور از تو هزار درد و محنت دیدیم اندر هوست پرده خود بدریدیم تو عشوه فروختی و ما بخریدیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۵ کاری که نه با تو بی نظام انگاریم صبحی که نه با تو وقت شام انگاریم نادیدن تو هوای کام انگاریم بی تو همه خرمی حرام انگاریم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۶ تا ظن نبری که از تو آگاه تریم ما از تو به صد دقیقه گمراه تریم هر چند به کار خویش روباه تریم از دامن دوست دست کوتاه تریم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۷ ماننده باد اگر چه بی پا و سریم پیوسته چو آتش ره بالا سپریم زان پیش که رخت ما سوی خاک کشند ما خاک فروشیم و بدان آب خوریم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۸ با خوی بد تو گرچه در پرخاشیم باری به غمت به گرد عالم فاشیم چون نزد تو ما ز جمله اوباشیم سودای تو می پزیم و خوش می باشیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹۹ ای روی تو پاکیزه تر از کف کلیم آنرا مانی که کرد احمد به دو نیم تا آن رخ یوسفی به ما بنمودی ما بر سر آتشیم چون ابراهیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۰ قایم به خودی از آن شب و روز مقیم بیمت ز سمومست و امیدت به نسیم با ما نه ز آب و آتشت باشد بیم چون سایه شدی ترا چه جیحون چه جحیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۱ قلاشانیم و لاابالی حالیم فتنه شدگان چشم و زلف و خالیم جان داده فدای رطل مالامالیم روشن بخوریم و تیره بر سر مالیم سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۲ هستیم ز بندگیت ما شاد ای جان زیرا که شدیم از همه آزاد ای جان گر به شودی ز ما ترا نا شادی خون دل من مبارکت باد ای جان

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۳ اکنون که ز دونی ای جهان گذران استام ز زر همی زنی بهر خران از ننگ تو ای مزین بی خبران منصور سعید رست وای دگران سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۴ عقلی که خلاف تو گزیدن نتوان دینی که ز شرط تو بریدن نتوان وهمی که به ذات تو رسیدن نتوان دهری که ز دام تو رهیدن نتوان سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۵ یک شب غم هجران تو ای جان جهان با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان موسوم همه جان شد آن راز جهان با هشت زبان راز نماند پنهان سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۶ گه سوی من آیی از لطیفی پویان گه عهد شکن شوی چو رشوت جویان گه برگردی ستیزه بدگویان این درنخورد ز فعل نیکورویان سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۷ آزار ترا گرچه نهادم گردن غم خورد مرا غمم نخواهی خوردن از محتشمی نیست مرا آزردن تو محتشمی مرا چه باید کردن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۸ اندر دریا نهنگ باید بودن واندر صحرا پلنگ باید بودن مردانه و مرد رنگ باید بودن ورنه به هزار ننگ باید بودن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۹ در بند بلای آن بت کش بودن صد بار بتر زان که در آتش بودن اکنون که فریضه ست بلاکش بودن خوش باید بود وقت ناخوش بودن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۰ تا چند ز سودای جهان پیمودن واندر بد و نیک جان و تن فرسودن چون رزق نخواهدت ز رنج افزودن بگزین ز جهان نشستن و آسودن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۱ ای دیده ز هر طرف که برخیزد خس طرفه ست که جز با تو نیامیزد خس هشدار که تا با تو کم آمیزد خس زیرا همه آب دیده ها ریزد خس سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۲ گر شاد نخواهی این دلم شاد مکن ور یاد نیایدت ز من یاد مکن لیکن به وفا بر تو که این خسته دلم از بند غم عشق خود آزاد مکن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۳ فرمان حسود فتنه انگیز مکن چشم از پی کشتن رهی تیز مکن چون عذر گذشته را نخواهی باری با من سخنان وحشت انگیز مکن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۴ تا با خودی ارچه همنشینی با من ای بس دوری که از تو باشد تا من در من نرسی تا نشوی یکتا من اندر ره عشق یا تو گنجی یا من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۵ گه بردوزی به دامنم بر دامن گه نگذاری که گردمت پیرامن گه دوست همی شماریم گه دشمن تا من کیم از تو ای دریغا تو به من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۶ اکنون که ستد هوای تو داد از من گر جان بدهم نیایدت یاد از من مسکین من مستمند کاندر غم تو می سوزم و تو فارغ و آزاد از من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۷ گه یار شوی تو با ملامت گر من گه بگریزی ز بیم خصم از بر من بگذار مرا چو نیستی در خور من تو مصلح و من رند نداری سر من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۸ با من شب و روز گرم بودی به سخن تا چون زر شد کار تو ای سیمین تن برگشتی از دوست تو همچون دشمن بدعهد نکوروی ندیدم چو تو من

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱۹ ای چون گل نوشکفته برطرف چمن گلبوی شود ز نام تو کام و دهن گر گل بر خار باشد ای سیمین تن چون گل بر تست خار بر دیده من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۰ پندی دهمت اگر پذیری ای تن تا سور ترا به دل نگردد شیون عضوی ز تو گر صلح کند با دشمن دشمن دو شمر تیغ دو کش زخم دو زن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۱ ای یار قلندر خراباتی من با من تو به بند دامن اندر دامن من نیز قلندرانه در دادم تن هر دو به خرابات گرفتیم وطن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۲ گر کرده بدی تو آزمون دل من دل بسته نداری تو بدون دل من گر آگاهی از اندرون دل من زینگونه نکوشی تو به خون دل من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۳ بد کمتر ازین کن ای بت سیمین تن کایزد به بدت باز دهد پاداشن یکباره مکن همه بدیها با من لختی بنه ای دوست برای دشمن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۴ ای شاه چو لاله دارد از تو دشمن دل تیره و چاک دامن و خاک وطن چون چرخ چراست خصمت ای گرد افگن نالنده و گردان و رسن در گردن سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۵ بی تیر غمت پشت کمان دارم من دادم به تو دل ترا چو جان دارم من پیش تو اگر چه بر زمین دارم پای دستی ز غمت بر آسمان دارم من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۶ غمهای تو در میان جان دارم من شادی ز غم تو یک جهان دارم من از غایت غیرتت چنان دارم من کز خویشتنت نیز نهان دارم من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۷ بختی نه که با دوست درآمیزم من عقلی نه که از عشق بپرهیزم من دستی نه که با قضا درآویزم من پایی نه که از میانه بگریزم من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۸ ای بی سببی همیشه آزرده من و آزردن تو ز طبع تو پرده من بر چرخ زند بخت سراپرده من گر عفو کنی گناه ناکرده من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲۹ چون آمد شد بریدم از کوی تو من دانم نرهم ز گفت بد گوی تو من بر خیره چر آنگ ه کنم سوی تو من بر عشق تو عاشقم نه بر روی تو من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۰ از عشوه چرخ در امانم ز تو من و آزاد ز بند این و آنم ز تو من هر چند ز غم جامه درانم ز تو من والله که نمانم ار بمانم ز تو من سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۱ دلها همه آب گشت و جانها همه خون تا چیست حقیقت از پس پرده و چون ای بر علمت خرد رد و گردون دون از تو دو جهان پر و تو از هر دو برون سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۲ در جنب گرانی تو ای نوشتکین حقا که کم از نیست بود وزن زمین وین از همه طرفه تر که در چشم یقین تو هیچ نه و از تو گرانی چندین سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۳ بهرام دواند هر دو جوینده کین آن قوت ملک آمد و این قوت دین هر روز کند اسب سعادت را زین بهرام فلک ز بهر بهرام زمین

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۴ پار ارچه نمی کرد چو کفرم تمکین امسال عزیز کرد ما را چون دین در پرورش عاشقی ای قبله چین هم قهر چنان باید و هم لطف چنین سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۵ آب ارچه نمی رود به جویم با تو جز در ره مردمی نپویم با تو گویی که چه کرده ام نگویی با من آن چیست نکرده ای چگویم با تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۶ ای طالع سعد روح فرخنده به تو وی صورت بخت عقل نازنده به تو ای آب حیات شرع پاینده به تو ما زنده به دین و دین ما زنده به تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۷ ای قامت سرو گشته کوتاه به تو در شب مرو ای شده خجل ماه به تو گر رنج رسد مباد ناگاه به تو آن رنج رسد به من پس آنگاه به تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۸ آنی که عدو چو برگ بیدست از تو در حسن زمانه را نویدست از تو مه را به ضیا هنوز امیدست از تو این رسم سیه گری سپیدست از تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳۹ بی آنکه به کس رسید پیوند از تو آوازه به شهر در پراکند از تو کس بر دل تو نیست خداوند از تو ای فتنه روزگار تا چند از تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۰ جز گرد دلم گشت نداند غم تو در بلعجبی هم به تو ماند غم تو هر چند بر آتشم نشاند غم تو غمناک شوم گرم نماند غم تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۱ ای مفلس ما ز مجلس خرم تو دل مرد رهی را که برآمد دم تو شد بر دو کمان سنایی پر غم تو یا ماتم دل دارد یا ماتم تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۲ ای بی تو دلیل اشهب و ادهم تو اقبال فرو شد که برآمد دم تو دیوانه شدست عقل در ماتم تو جان چیست که خون نگرید اندر غم تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۳ چون موی شدم ز رشک پیراهن تو وز رشک گریبان تو و دامن تو کاین بوسه همی دهد قدمهای ترا وآنرا شب و روز دست در گردن تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۴ دل سوخته شد در تف اندیشه تو بفکند سپر در صف اندیشه تو دل خود چه کند سنگ خاره و آهن سرد چون موم شود در کف اندیشه تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۵ ای زلف و رخ تو مایه پیشه تو وی مطلع مه کناره ریشه تو وی کشته هزار شیر در بیشه تو تو بی خبر و جهان در اندیشه تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۶ ای همت صد هزار کس در پی تو وی رنگ گل و بوی گلاب از خوی تو ای تعبیه جان عاشقان در پی تو ای من سر خویش کشته ام در پی تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۷ دل کیست که گوهری فشاند بی تو یا تن که بود که ملک راند بی تو حقا که خرد راه نداند بی تو جان زهره ندارد که بماند بی تو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۸ چون آتش تیز بی قرارم بی تو چون خاک ز خود خبر ندارم بی تو بر آب همی قدم گذارم بی تو از باد بپرس تا چه دارم بی تو

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴۹ ای عقل اگر چند شریفی دون شو وی دل زدگی به گرد و خون در خون شو در پرده آن نگار دیگرگون شو با دیده درآی و بی زبان بیرون شو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۰ اندر ره عشق دلبران صادق کو عذر است همه زاویه ها وامق کو یک شهر همه طبیب شد حاذق کو گیتی همه نطقست یکی ناطق کو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۱ باز آن پسر چه زنخ خوش زن کو آن کودک زن فریب مردافکن کو گیرم دل مرده ریگم او برد و برفت آن صبر که بازماند آن از من کو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۲ ای معتبران شهر والیتان کو تابنده خدای در حوالیتان کو وی قوم جمال صدر عالیتان کو زیبای زمانه بلمعالیتان کو سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۳ گفتی گله کرده ای ز من با که و مه بهتان چنین بر من بیچاره منه از تو به کسی گله نکردم بالله گفتم که اگر نکوترم داری به سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۴ ما ذات نهاده بر صفاتیم همه موصوف صفت سخره ذاتیم همه تا در صفتیم در مماتیم همه چون رفت صفت عین حیاتیم همه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۵ گر بدگویی ترا بدی گفت ای ماه هرگز نشود بر تو دل بنده تباه از گفته بدگوی ز ما عذر مخواه کایینه سیه نگردد از روی سیاه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۶ از بهر یکی بوس به دو ماه ای ماه داری سه چهار پنج ماهم گمراه ای شش جهت و هفت فلک را به تو راه از هشت بهشت آمده ای در نه ماه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۷ با من ز دریچه ای مشبک دلخواه از لطف سخن گفت و من استاده به راه گفتی که ز نور روی آن بت ناگاه صد کوکب سیاره بزاد از یک ماه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۸ زین عالم بی وفا بپردازی به خود را ز برای حرص نگدازی به عالم چو به دست ابلهان دادستند با روی زمانه همچنان سازی به سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵۹ گر تو به صلاح خویش کم نازی به با حالت نقد وقت در سازی به در صومعه سر ز زهد نفرازی به بتخانه اگر ز بت بپردازی به سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۰ جز یاد تو دل بهر چه بستم توبه بی ذکر تو هر جای نشستم توبه در حضرت تو توبه شکستم صدبار زین توبه که صد بار شکستم توبه سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۱ با من دو هزار عشوه بفروخته ای تا این دل من بدین صفت سوخته ای تو جامه دلبری کنون دوخته ای این چندین عشوه از که آموخته ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۲ در جامه و فوطه سخت خرم شده ای کاشوب جهان و شور عالم شده ای در خواب ندانم که چه دیدستی دوش کامروز چو نقش فوطه در هم شده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۳ ای آنکه تو رحمت خدایی شده ای در چشم بجای روشنایی شده ای از رندی سوی پارسایی شده ای اندر خور صحبت سنایی شده ای

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۴ تا نقطه خال مشک بر رخ زده ای عشق همه نیکوان تو شهرخ زده ای طغرای شهنشاه جهان منسوخ ست تا خط نکو بر رخ فرخ زده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۵ هر چند به دلبری کنون آمده ای در بردن دل تو ذوفنون آمده ای آلوده همه جامه به خون آمده ای گویی که ز چشم من برون آمده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۶ در حسن چو عشق نادرست آمده ای در وعده چو عهد خویش سست آمده ای در دلبری ار چند نخست آمده ای رو هیچ مگو که سخت چست آمده ای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۷ خشنودی تو بجویم ای مولایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی چون شمع اگر سرم ز تن بربایی همچون قلم آن کنم که تو فرمایی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۸ چون نار اگرم فروختن فرمایی چون باد بزان شوم ز ناپروایی زیر قدم خود ار چو خاکم سایی چون آب روانه گردم از مولایی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶۹ گفتم که ببرم از تو ای بینایی گفتی که بمیر تا دلت بربایی گفتار ترا به آزمایش کردم می بشکیبم کنون چه میفرمایی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۰ ای سوسن آزاد ز بس رعنایی چون لاله ز خنده هیچ می ناسایی پشتم چو بنفشه گشت ای بینایی زیرا که چو گل زود روی دیر آیی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۱ تا تو ز درون وفای او می جویی وانگه ز برون جفای او میجویی زان کی برهی که نیک و بد با اویی از پنبه همی کشتن آتش جویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۲ غم کی خورد آنکه شادمانیش تویی یا کی مرد آنکه زندگانیش تویی در نسیه آن جهان کجا بندد دل آنرا که به نقد این جهانیش تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۳ بیزار شو از خود که زیان تو تویی کم شو ز ستاره کاسمان تو تویی پیدا دگران راست نهان تو تویی خوش باش که در جمله جهان تو تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۴ مردی که برای دین سوارست تویی شخصی که جمال روزگارست تویی چرخی که به ذات کامگارست تویی شمسی که زنجم یادگارست تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۵ چون حمله دهی نیک سوارا که تویی چون بوسه دهی ظریف یارا که تویی در صلح شکر بوسه شکارا که تویی در جنگ قوی ستیزه گارا که تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۶ خود ماه بود چنین منور که تویی یا مهر بود چنین سمنبر که تویی گفتی که برو نکوتری گیر از من الله الله ازین نکوتر که تویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۷ روشن تر از آفتاب و ماهی گویی پدرام تر از مسند و گاهی گویی آراسته از لطف الاهی گویی تا خود به کجا رسید خواهی گویی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۸ جایی که نمودی آن رخ روح افزای بنمای دلی را که نبردی از جای ز آنروز بیندیش که بی علت و دای خصمی دل بندگان کند بر تو خدای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷۹ با خصم تو از پی تو ای دهر آرای مهرافزایم گرچه بود کین افزای ور تیغ دورویه کرد از سر تا پای خود را چو کمر در دل او سازم جای

سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۰ در عشق تو ای شکر لب روح افزای نالان چو کمانچه ام خروشان چون نای تا چون بر بط بسازیم بر بر جای چون چنگ ستاده ام به خدمت بر پای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۱ خود را چو عطا دهی فراوان مستای وز منع کسی نیز مرو نیک از جای در منع و عطا ترا نه دستست و نه پای بندنده خدایست و گشاینده خدای سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۲ در پیش خودم همی کنی آنجابی پس در عقبم همی زنی پرتابی جاوید شبی بیاید و مهتابی تا با تو غم تو گویم از هر بابی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۳ شب را سلب روز فروزان کردی تا حسن بر اهل عشق تاوان کردی چون قصد به خون صد مسلمان کردی دست و دل و زلف هر سه یکسان کردی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۴ صد چشمه ز چشم من براندی و شدی بر آتش فرقتم نشاندی و شدی چون باد جهنده آمدی تنگ برم خاکم به دو دیده برفشاندی و شدی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۵ ای رفته و دل برده چنین نپسندی من می گریم ز درد و تو می خندی نشگفت که ببریدی و دل برکندی تو هندویی و برنده باشد هندی سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۶ ای دل منیوش از آن صنم دلداری بیهوده مفرسای تن اندر خواری کان ماه ستمگاره ز درد و غم تو فارغ تر از آنست که می پنداری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۷ در هر خم زلف مشکبیزی داری در هر سر غمزه رستخیزی داری رو گرچه ز عاشقان گریزی داری روزی داری از آنکه ریزی داری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۸ زان چشم چو نرگس که به من در نگری چون نرگس تیر ماه خوابم ببری نرگس چشمی چو نرگس ای رشک پری هر چند شکفته تر شوی شوخ تری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸۹ گیرم که غم هجر وصالم نخوری نه نیز به چشم رحم در من نگری این مایه توانی که بر دشمن و دوست آبم نبری و پوستینم ندری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۰ از نکته فاضلان به اندام تری وز سیرت زاهدان نکونام تری از رود و سرود و می غم انجام تری من سوختم و تو هر زمان خام تری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۱ گفتی که چو راه آشنایی گیری اندر دل و جان من روایی گیری کی دانستم که بی وفایی گیری در خشم شوی کم سنایی گیری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۲ باشد همه را چو بر ستاره سحری دل بر تو نهادن ای بت از بی خبری زیرا که چو صبح صادق ای رشک پری هم پرده دریده ای و هم پرده دری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۳ راهی که به اندیشه دل می سپری خواهی که به هر دو عالم اندر نگری در سرت همیشه سیرت گردون دار کانجا که همی ترسی ازو می گذری سنایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹۴ هست از دم من همیشه چرخ اندر دی وز شرم جمالت آفتاب اندر خوی هر روز چو مه به منزلی داری پی آخر چو ستاره شوخ چشمی تا کی