Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

0+ :‏ غين در پيش عين شين بود رين اگر هست بيم رين بود یعنی حجاب رقیق در پیش عین بصیرت عیب بود و اگر وجود رَیّن باقی است خوف حجاب بود. ‏ نعوذبالله. شربت وح دت لئ الاطلاق E‏ بود با قوام رن بود وحدت على الأطلاق در تجلى ذات من حَيتٌ هی باشد و مشاهدة وحدتی که در ضمن تجلیات صفات باشد مقیيد به معانی آن صفات بود. اگر مشاهدۂ اين وحدت على الأطلاق تمام بود» آنگاه اين شربت مادة الحيات با قوام بود و تمامی مشاهدۂ اين وحدت به آن باشد که عارف از مشاهدة وحدتی که در ضمن همة صفات باشد محظوظ شده باشد. آنگاه این معرفت وحدت زینت‌پذیر باشد و در این مشاهده اثنینیت برخیزد, نه رین ماند در ميان و نه قوام۔ ودر ضمن ایهام تنبیه قوام مفهوم می‌ شود. ے ب او می‌گفته که: مرا موسی عليه السلام کاسه‌ای شربت داد این گوټایی فرا از آڼ پیدا تبد. تنبیه او نموده آمد که اگرچه این مشرب بلند است, اما در مشاهدة حبيب الله ا اا د ر ا ا باشد, در فنای خود سعی بايد نمود. وادی ایمن ققدم خ_واهی در عدم سير فرض عين بود موسی عليه الصلوة و السلام چون به وادی أیمن رسید, از همة غمها خلاص يافت. هرکه می‌خواهد که معنی قدم که ھمچوںن وادی ايمن است دریابد در نیستی سعی بايد نمود. 8 راندن معرفت حجاب ارد کشف اندر سکوت و حین بود طریقة او این بود که در مجالس سخن گفتی و این معنی را فضیلتی می‌دانست, تنبیه او نموده امد که این فضیلت متضمن رذیلت حجاب است. » 299 دمت ق رخف الله ال ا اتن قول اغات اشر چ انی ان ان شت تت زیادت ايراد کرده‌اند. و طلب اختصار را بر این اقتصار افتاد. 9 مولانا شیخی فُهستانی در تاریخ اوت 9 وفات ا قوام الذين گفته است: ارا سال فود ت ن کور ا وط وواه به سال هفصد و سی و چهار میلادش ر سود شب مفارقتش بر شهور هشتصد و به سلخ روزه و اغاز عید عالم بود ا بزاقان فا چ وت وم و 83 واه شمش الةبن محتد الكو شوى الجامي دنن اله 2 روحه وی از اولاد کبار و احفاد بزرگوار حضرت شيخ الاسلام احمد الجامى الثامقى است قڈس الله تعالی سژه و خرقة چضرت شیخ که می‌گویند همان خرقه‌ای است که از شيخ ابوسعیيد ابوالخیر, قڈس الله ټعالی سره په وی رسيده ودر کزان آن وصله‌ای اراھ جرت و مال صلی الل له و فا و وات ار هان و اواد خانوادۀ ایشان رسیده. جامع بود ميان علوم ظاهری و باطنی در اوراد صبح و شام و ذکر جهر بر طريقة خدمت شيخ زین الذين مى‌رفت. و به صحبت شيخ بهاءالدين عمر بسیار می‌رسید و اعتقاد و ارادت تمام داشت. در اوایل حال وی را جذبه‌ای رسیده بوده است, چنانکه چند روز از حسٌ غایب بوده و نمازها از وی فوت شده. می‌فرمود که: «در ان جذبه مشایخ وقت چون شيخ زين الدین و شيخ بهاءالڈین عمر به قصد تربیت و اصلاح من بر من ظاهر شدند. اما من هیچ کدام را تسلیم نشدم. خدمت شيخ زين الڏين بر سينة من نشست و عملى می کرد و ازران آوازی می‌امد. چانکه علاجان نه را ار به دان جدا کنند. این:دذکز جهر ان اواز است که به من رسيده است. » و می‌فرمود که: «بعد از ان حضرت شيخ الاسلام احمد قداس سژه در صورت خواجه ابوالمکارم که از اولاد بزرگوار وی بود بر من ظاهر شد و تقس مبارک خود در من دمید. فی الحال به هوش بازامدم و از وقت نماز پرسیدم و به قضای فوایت مشغول شدم.

» مضفات شخ مخ الذين: بن العربي زا معتقد بود و مسال توح راا مواقق وى قر می‌کرد و ان را بر سر منبر در حضور علمای ظاهر چنان بیانی می‌فرمود که هیچ کس را بر آن مجال انکار نمی‌بود و در اسرار و حقایق قرآن وا نبوی و کلمات تمل بسیار به خاطر دران کم رسیدی. خدمت مولانا سعدالڈين کاشغری و و O E استحسان بسیار می‌کردند. در اثنای وعظ و مجلس سماع وی را وجدی عظيم می‌رسید و صیحه‌های بسیار می‌زد و اثر ان به همة مجلسیان سرایت می‌کرد. در بعض اوقات مردمان را در صور صفات غالبه بر نفوس ایشان می دبد. روری می‌گفت که: «اصحاب ما گاه گاهھی از صورت_ انسانی بیرون می ايند اما زود به آن باز می‌گردند. » و یک دو کس را نام می‌برد و می‌گفت که: «هرگام که ینش من هی ایند دز صورت سگان ¿ چهار چشم می‌نمایند. » بسیار بودی که در صحبت وی چیزی بر خاطر کسی گذشتی,؛ ۽ آن را اظهار کردی بز وچهۍ که قیر آن: کش ندانستی: توفى رحمه الله صَحّوة يوم السشبت, الشادس و العشرين من جمادى الاولى سنة ثلاث و سين و ثمانمائة ودر تاریخ وفات وی گفته‌اند: 300 اكل وة كفل كه وة اهل صورت را به معنی رهنمون ساخت جا در ساحت قدس قدم که وو ار خط اکان رون چرخ؛ دون پاية قدرش بود سال تاریخش بپرس از «چرخ دون» و قبر وی در حوالی مسجد جامع هرات است, نزدیک به مزار متبژک فقیه ابوزید مرغزی. رحمهما الله تعالی. 4- مولانا زین الین ابوبکر تایبادی» قدس الله تعالى روحه وی در علوم ظاهر شاگرد مولانا نظام الذين هروی است, اما به واسطة ورزش شریعت و متابعت ست ابواب علوم باطنی بر وی مفتوح شده بوده است, و احوال و قامات عالة ارات ولانت: فشر که و وی به حقیقټ اویسی بوده است و تربیت از زوجانت شخ الاسلام احمد االامقى الجامى قذسش الله غالى سا ة بافته انت و زمت تربت مقدّسة وی بسیار می‌کرده است. چنین گویند که بعد از آن که خدمت مولانا مدتی به ریاضات و مجاهدات اشتغال نمود. شيخ الاسلام:اخمد قدس. الله تعالۍ روحه بر وی ظاهر شد و گفت که: «خدای الى داروی تو در شفاخانة ما نهاده است. » خدمت مولانا مدت هفت سال پیاده, بیشتر پای برهنه» . از تایباد به تربت مقدسّة ایشان می‌رفتی و به تلاوت قرآن مشغول می‌بودی و چون به تربت مقڈسه رسیدی در گنبدی که محاذی آن است بیستادی و به تلاوت قرآن مشغول شدی و در هرچند وقت اندکی پیشتر می‌آمدی تا مدت هفت سال را به پیش مرقد شریف وی رسید. بعد از آن هرگاه که پیش مرقد وی رسیدې بنشستی. وی را از اختلاف احوال که چند وقت می‌ایستاد. گاه دور و گاه نزدیک و در آخر می‌نشست بی‌توقف. سؤال کردند. جواب داد که: «همه به امر و اشارت ان حضرت بود. » قد ار اق که شی سال یز این ظریی دود و بغگی ار اضحات وی گفته اند که انچة مرا معلوم شده است هزار ختم قرآن بدین طریقه کرده بود. » از روحاڼیت حضرت شیخ اشارت به آن رفت که احرام زیارت مشهد مقدس ركو لام اللد علي م حل کته دد به آنجا رفت و خلها و وار ھا باقت و از اجا غزیمت طواف خزارات طوس کرد. شب در مزار متبرک شیخ ابونصر سراج بود. عضرت رسالت را ضلى الله عليه و سلح در خواب دید که فرمودند که: «فردا در شهر طوس ترا درویشی عریان پیش آید. وی را تعظیم کن و حرمت دار ولیکن سجده مکن! » چون بامداد به طوس درامد.

بابا مجمود فلو را که درب پود دید کہ پر ان صقت که جصرت رسالت صلی الله غلدة وتلم كفتة بوك هى آند: چون مولاتا را کن ودرا تر رهن افد و شی در تمد که مولانا پیش او رسید و زمانی بر پای ایستاد. بعد از ساعتی پای خود از نمد بیرون کرد و بر پای خاسټ و ب کد ھی کوت ۶ای پی: ایتا کی را تفم سی کے که دوین و کل الله عله و سلّم در تربت شیخ ابونصر سراج با وی ملاقات کرد و وی را به تو نشان داد و فرشتگان آسمان از وی شرم ف مولانا بر وی سلام کرد. جواب داد و گفت: «برو که اولیای رودبار منتظر قدوم تواند! » و گویند که خدمت مولانا بعد از آن هر سال یکی از خواص خود را به ملازمت E E O‏ و اگرچه: ان سکنان نه بز ظربقة ارباب عقل بودی, خدمت مولانا معڼی آن را فهم کردی و مقصود از آن بدانستی۔ a ‏ است و به زیارت مرقد مطهر خدمت مولانا آهده بوده» می فرموده که: «اۆل بار که شمراه خواخه رر خواخةه هاةالد ین قافن الله الى 6 به خو فى ز شه به مرو رسیديم. قافله دو فرقه شدند, بعضی ميل به جانب مشهد مقدس رضوی کردند و 301 بعضی میل به جانب هری کردند, مقرر بر ان که همه در نشابور به هم رسند. حضرت وا که فل ات هری کرو و قرفو که فی‌خواهے که و کک مولا رین الان ابوبکر برسیم. من جوان بودم و از احوال خدمت مولوی آگاهی نداشتم, به مشهد ر وراو کی غار اما و ر گویند که چون حضرت خواجه به تایباد رسیده و نماز بامداد با خدمت مولانا به جماعت گزارده. در صف اول چنانچه طريقة ایشان بوده به مراقبه نشسته بوده. چوںن مولانا از اوراد فارغ شده؛ برخاسته و پیش ایشان امده و معانقه کرده و نام پرسیده. خدمت خواجه فرموده‌اند که: «بهاءالڈین. » مولانا گفته است که: «برای ما نقشی ببند! » خواجه فرموده‌اند که: افدوانم که قي رة . »> و خدمت مولانا ایشان را به خانه برده‌اند و دو سه روز صحبت داشته‌اند. یکی از اصحاب خواجه عزیمت حج کرده بوده است. خواجه وی را وصیت کرده بوده که: «به صحبت و زیارت مولانا زین الڈین ابوبکر برسی, که وی از ورزش شریعت به مقامات عالية ارباب طریقت و حقیقت رسیده است. » در کتابی که شيخ عالم مفسر. شيخ معین الذین جنید شیرازی در شرح مزارات شیراز لضف کرد ننفت توتو كه: « فو انا روخ الذنن: انوالفا رك تمدن اني كر اللدق که از مشاهیر اهل علم و فضل بود و به اوصاف شریفه موصوف و به اخلاق حميده معروف. و استادان بزرگوار را خدمت کرده بود و سندهای عالی داشت و سالها در جامع عتیق به درس اشتغال داشت, در سنه سبع و ثمانين و سبعمائة وفات كرد. بعد از چند روز از وفات وی» وی را به خواب ديدم گفت که: علما را درجات است و چه درجات! میان ایشان و انبیا تفاوت نیست. مگر به پک درجه؛ از وی سؤال کردم که: از لای که. ا کون در فی دخات اندز دام از یشان آقرت سیت هدای الى کیت مولانا زین الذين ابوبکر تايبادى. و من وی را نمی‌دانستم. چوںن از خواب درامدم. تجسس کردم. کدی که وی رآدر خراسان ددم تود ریت و قوضف کرد توفی رحمه الله فى مُنتصضف التهار من يوم الخميس. سَلّْخ محم الحرام» سنة احدى و تسعين و سبعمائة.

و ملک عمادالڈین زوزنی در تاریخ وفات وی گفته است: سنة احدى و تسعين بود تاريخ گذشته هفصد از سّلخ محژم شده نصف التّهار از پنجشنبه که روح پاک مولانای اعظم سوی خلد برین رفت و ملایک همه گفتند از جان: «خيیر مقدم» وی نیز در علوم ظاهری شاگرد مولانا نظام الڈین هری است و به جهت ورزش شریعت و متابعت ست از این طریق حظی کامل و نصیبی تمام یافته بوده است. در ‏ می‌نموده. می‌ارند که برزگر وی یکی از آلات دهقانی را که وقف بوده در زراعت وی کار فرموده بود. چون از آن وقوف یافته. حاصل آن زراعت را تصرف نکرده و فرموده تا بر فقرا و مستحقان تصدق نموده‌اند. ماک فرات که رر به رھ هدب به وی راد ول نکرد. حامل صژه گفت: دز قدرسه فیباشنه کشمت کنا فرهو ر که کو جود ان را بو قدرمه ر وهر کس که قبول کند به وی ده. اما به شرط آن که بگویی که این زر از کجاست! » زر را به مدرسه برد. هیچ کس آن را قبول نکرد. در ماه ذوالحځه. سن ثمان و سبعين و سبعمائة از دنیا رفته و قبر وی در مرغاب قرات انس وف الله فعالی. 302 56 ولا ال الان انوب راوجمه اله خا وی علوم شرعی کرده بود و به واسطۂۀ رعایت شریعت و متابعت سنت به مقامات عالیه رسیده. اکثر اوقات وی, بعد از ادای وظایف طاعات, به کفایت مهمات _ مسلمانان گذشتی» هر کس در هر مهم که به وی رجوع کردی به قدر وسع در آن اهتمام نمودی, و در کفایت ان به هر که از ابنای دنیا رجوع بایستی کرد به نفس خود رجوع کردی. هر سخن از مواعظ و تضاخ که. بر ژزبان ‏ وی. کذشتی: آنا و وی :ونان اد عظیم بودی, اگرچه ن را بارها شنیده بودندی و بر خاطر داشتندی. و وی را در طریقت به حسب ظاهر پیری نبوده است. همانا که اویسی بوده است. است که: «هرگاه مرا اشکالئ می اقتد زوجانیت جرت رسالت صلی الله علیه و سلّم بی‌واسطه آن را رفع می‌کند. » گویند که ڕوزی از اصحاب خود شانه‌ای طلبید و گفت: #حفرت :ر شالت ضلى :الله یه و سلم فرمود که: ‏ a‏ ظهیرالدین خلوتی می‌رسیده است و طریقة وی را بسیار معتقد بوده. اگرچه به نسبت ارادت وی درنیامده بوده. کم بودی که خانة وی از مهمان خالی بودی» و برای ایشان طعامهای مرغوب مهيا ساختی با آن که دخل وی از باغ و زراعت محقری می‌بود. روزی می‌گفت که: «پیشتر چنان بود که هر وقت که جماعتی عزیزان از شهر متوجه پوران شدندی» بر من ظاهر می‌شد. می‌دانستم که چند کس اند و کی خواهند رسید» طعامی مناسب ایشان ترتیب می‌کردم که چون برسند بی انتظار پیش ارم. یک شب در مسجد ختم قرآن تمام می‌شد. یکی از ترکان کنار رود چند روغن جوشی به مسجد آورد و سوگند بر من داد که: از آن بخور که ازوجه است. من یک روغن جوشی برداشتم و دو نیم کردم و باز یک نیم را به دو نیم کردم و یکی از ان دو نیم را بخوردم. ان معنی بر من مستور شد. از ان وقت باز از توجه عزیزان به این جانب وقوف نمی‌یابم و وقت رسیدن ایشان را نمی‌دانم در تشویش می‌افتم. »> _ روزی با جماعتی به زیارت وی رفتیم. وقت انگور بود. ما را به باغ e‏ برفت. ما طواف باغ کردیم و آن قدر انگور که می‌بایست خوردیم. یکی از ان جماعت خوشه‌ای چند انگور برداشت. دیگری با وی گفت که: «خدمت مولانا تا اجازت برداشتن نکرده‌اند. » و آن قصه را بگفت که از بعض علمای وقت واقع شده بود که جمعی مهمان وی شده بودند.

یکی از آن جمع از سفرة وی تبرکی برداشته بود. چون خادم سفره برداشت. خادم را گفت: «چرا نهی منکر نکرډی؟ » خادم گفت: «من به هيچ منکر حاضر نشدم. » گفت: «قلان کسن وی٠‏ اجازت رلة کرد فة را سن وق بر لان را بر سفره اندازد. » خادم سفرة پیش ,وی برد 5ا رله را بی فر اناخ بعد از آن خدمت مولانا آمد و برای ما طعام آورد. چون طعام خورده شد. , اجازت مراجعت خواستیم. در وقت بیرون آمدن پیش در بایستاد و گفت: _«کسی را که اجازت به باغ درآمدن کردند. آن اجازت خوردن و بردن همه هست. و آنچه آن عالم کرده است نیکو نکرده است. اگرچه در اول اجازت نکرده بود می‌توانست که درآخر بحل کند و آن رَلّه را به سفره باز نگرداند. > یک بار دیگر با جمعی اثفاق زیارت وی افتاد. دروقت بازگشتن یکی از ایشان را در خاطر گذشته بود که اگر خدمت مولانا را کرامتی هست می‌باید که قدری کشمش تبرک به من دهد. چون وی را خير یاد کردیم. آن شخص را آواز داد که: «یک ساعت باش! » به خانه درون رفت و یک طبق مویز بیرون آورد و به وی داد و گفت: «معذور دار! که در باغهای ما کشمش نمی‌باشد. » یک بار پهلوی وی نماز شام می‌گزاردم. چنان وی را مغلوب و مستغرق یافتم که گویی 303 به خود هیچ شعوری نداشت. در قیام که می‌ایستاد گاهی دست راست بالای چپ نهاد و گاهی دست چپ بالای راست. توكى رخمة: الله تعالى :ليل نوم الأئنين. الغاشر فن :فى القعدة: فة اتن و سين و ثمانمائة و قبر وى در پوران است. 7- مولانا ظهیرالڈین خلوتی» رحمه الله تعالى وی جامع بوده است میان علوم ظاهری و باطنی. مولانا زین الڏنن: اتویکر تانادی ص قر موده ا سحت که وی زیر طائن کاک فل ظهیرالڈین کس نمی‌دانم. » مرید شيخ سیف الین خلوتی است و پانزده سال در صحبت و خدمت وی بوده است و ا ی و و انو ا رار ا و ر وی در است که می‌گویند درخوارزم ت ذکر مشغول شدی ی آواز وی چهار فرسح برفتی و پهلوان محمود ر صر وی بوده و ر وی صحبت می‌داشته. ا ا وی گفته است که: «چون قرآن را تمام بر e E‏ ظيهرالڈین! قران را بر من بخوان! از اۆل تا اخر بر وی خواندم. » گونند که وقتی در ازیعین نشسته: بود چهارنؤیت. افطظار کرد ته . ان کندم جوشندی هز ده روز . نوبت. گویند که هرگاه که به زیارت گازرگاه رفتی چون از پل گازرگاه درگذشتی, پای برهنه کردی و گفتی: «از اولیاءالله شرم می‌دارم که پای با نعلیم بر روی ایشان نهم. » در تاریخ سنة ثمانمائه از دنیا رفته و قبر وی در مزار خلوتیان است در جوار قبر شيخ وی. 8- شبخ بهاءالڈین زکرنًا مولتانی» قدّس الله تعالی سژه وی تحصیيل علوم ظاهری وكيل ان کرده بوده است. بعد از آن که مدت پانزده سال به درس و افادۀ علوم مشغول بود و هر روز هفتاد تن از علما و فضلا استفاده می کردند. عزیمت حجچ کرد و دروقت مراجعت از حج به بغداد رسید. در خانقاه شيخ شهاب الین سهروردی قڈس الله تعالی سره نزول کرد و مرید شد و این همه منزلت و,کمال از آن آستانه یافت. شيخ شيخ فخر الدین عراقی و امیرحسینی است, رحمهما الله تعالی. و بعد از وی قایم مقام وی در مسند ارشاد. فرزند وی شيخ صدرالڈین بوده o‏ از وجود او به زد دوستان من که روی از نیک و از بد تافتم رخت هستی چون برون برد از ميان آں لنت ےد آوازة :ع الم چ اه صدر دین و دولت.

ان مقبول حق ‏ پاكش منبع صدق و يقين a E‏ تسده هندوستان کرو ا همایش زآشیان رور عضر افتار :ضدر و گاة نه فلک بر خوان جودش یک طبق 9- شیخ نظام الیم خالدی دهلوی» يعرف بشيخ نظام الڈين اولیا. قدس سره وی از مشاهیر مشایخ هند است. بعد از تحصیل علوم دپنی و تکمیل آن. شبی در جامع دهلی به سر می‌برد. چون وقت سحر مؤذن به مناره راض اين آیت برخواند که: «ألم 304 0 لِلذينَ امتّوا أن تَحْسَع فَلُوبَهُمْ لذكر اللّه؟ » »(16/حدید) چون آن را بشنید. حال بر وی فتغیر شد و از هن جاتبی بر وی انوار ظاهر شدن گرفت. چون بامداد شد, بی زاد و راحله روی به دریافت ملازمت و خدمت شيخ فرید الین شکر گنج نهاد و آنجا مرید ت و به مرتبة كمال رسید. خدمت شیخ وی را اجازت تکمیل دیگران داده به دهلی مراجعت فرمود. آنجا به تعلیم طلبة علم و تربیت طبقة اهل ارادت اشتغال نمود و حسن و خسرو دهلوی هر دو مرید وبند. شيخ فرید الڈین خرقه از خواجه قطب الڈین بختیار کاکی دارد و وی از خواجه معین الڈین حسن سنجری و وی از خواجه عثمان هارونی و وی از حاجی شریف رندنی و وی از شيخ الاسلام قطب الذین مودود چشتی, رحمهم الله تعالی. گویند شخصی براتی که مبلغی کثیر در آنجا نوشته بود گم کرد. پیش نظام الڈین آمد و قصْةٌ گم شدن برات را به عرض رسانید و اظهار تحیر و اضطرار کرد. شیه یک درم به وی داد که: «این را حلوا بخر و به روح شيخ فرید الین به درویشان ده! » چون آن شخص درم را به حلواگر داد حلواگر قدری حلوا در کاغذی پیچید و به وی داد. چون نیک نگاه کرد آن کاغد برات کم شدۀ وی بود و این نزدیک است به آن که مردی صد دینار پیش کسی داشت و در آن باب حجتی گرفته بود. چون وقت مطالبه رسید, حجت را نیافت. پیش شيخ بُنان حال آمد و التماس دعا كرد. شيخ گفت: «من پیرم و شیرینی دوست دارم. برو یک رطل حلوا برای من بخر تا دعا کنم! » آن مرد حلوا بخرید و در کاغذ پیچیده پیش شیخ آورد. شيخ گفت: «کاغذ را O‏ پس گفت: «حجت را بستان و حلوا را ببر و به خورد کودکان خود ده! » هر دو را برگرفت و برفت. گونند تائ را از موان در دان . در راه گارت کردند و رای الکال وق سردن به خدمت شيخ صدرالڈین فرزند شيخ بهاءالڈین زکریا که صاحب سجاده بود رفت که: «عزیمت دهلی دارم. » و التماس سفارش کرد به شيخ نظام الذین که انجا التفات نماید که وی را سرمایة تجارت به دست اید. شيخ صدرالڈین التماس وی را مبذول داشت و رقعه ای نوشت. چون به دهلی رسید و رقعه را به شيخ نظام الدین داد شيخ خادم را آواز داد و گفت: «فردا از اول بامداد تا وقت چاشت هر فتوحی که رسد در راه این عزیز نهادیم» تسلیم وی کن! » خادم روز دیگر آن شخص را جایی بنشاند, و هر فتوح که می‌رسید تسلیم وی می‌کرد. وقت چاشت را دوازذة هزار تنگه در جشات ,امد برداشت وبرفت. وقتی سلطان علاءالڈین محمد شاه خلجي میزری از زر و جواهر پر نذر شيخ فرستاد. قلندری در برابر شیخ نشسته بود» پیش آمد که: «ايّها الشيخ! ألهدايا مُسْتّرک. » شيخ گفت: «اما تنها خوشترک! » قلندر بازپس گشت. شيخ فرمود که: «پیش آی! که مقصود ان بود که ترا تنها خوشترک. » چون قلندر خواست که میزر را بردارد: قوت وی به حمل ان وفا نکرد به مددکاری خادم شيخ محتاج شد. وقتی تجدید وضو کرده بود خواست که محاسن شانه کند.

شانه در طاق بود و کسی نزدیک ان نبود که شانه را به دست شيخ دهد. شانه از طاق بجست و خود را به دست شيخ رسانید. 0 انو الل الكو عى قى ال خان روه وی از بزرگان مشایخ گیلان و رؤسای زهاد ایشان بود و مر او را احوال عالی و کا و و وای ا ان ا عدو وا دروو وکات الا یه بود وقتی که در غضب شدی حقٌ سبحانه و تعالی از برای وی زود انتقام کشیدی و هرچه خواستی خدای تعالی چنان کردی و به هر چیز که پیش از وقوع ان خبر کردی چنانچه خبر کرده بودی واقع شدی. اعت از اصحاب وی به قصد تجارت به سمرقند رفته بودند. نزدیک به سمرقند 305 جماعتی سواران به غارت ایشان بیرون آمدند. جماعت تاجران ن شيخ ابوعیدالله وااو دادند دیدند که در میان ایشان ایستاده است و می‌گوید: «سبّوځڅ قدوس را الله دور شوید ای سواران از ميان ما! » همة سواران متفرق شدند وهیچ کس نتوانست که اسب خود را نگاه دارد. بعضی به کوهها افتادند و بعضی به وادیها, و دو تن از ایشان با یکدیگر جمع نتوانستند شد. از شر ایشان برستند. بعد از آن شیخ را در ميان خود طلبیدند نیافتند. چون به گیلان بازگشتند و قصه را باز گفتند. اصحاب شیخ گفتند: «شیخ هرگز از میان ما غایب نشد. » 1- شيخ محيى الذين عبدالقادر الجيلى»ء قدس الله تعالى سره کنیت وی ابومحمر است. لوی بود حسنی,» نبیرة ابۇداللە ,صومعی است از جانب ادر و فادر وام الخة أهة الخاز: فاطفة بشت ابي عتداللة الضومى كفت اة که: «چون فرزند من عبدالقادر متولد شد هرگز در روز رمضان شير نخورد. » یک بار هلال ماه رمضان به جهت ابر پوشیده ماند. از مادر وی پرسیدند, گفت: «امروز عبدالقادر شیر نخورده است. » اخر معلوم شد که ان روز رمضان بوده است. ولادت وی در سنه احدى و سبعين و اربعمائة بوده است, و وفات وی در سنۀ احدی و سثين و خمسمائة. وی گفته که: «خّرد بودم. روز عرفه به صحرا بیرون رفتم و دنبال گاوی گرفتم به چهت حراثت, آن گاو روی بازپس کرد و گفت: يا عبدالقادر! ما لهذا حْلِقْت ولا هذا أُهِرَت, بترسیدم, بازگشتم و به بام سرای خود برآمدم. حاجیان را ديدم که در عرفات ایستاده بودند. بیش ماذر خود رقتم :و فته ` مرا در کار خدای تعالی کن و اجازت ده تا به بغداد روم و به علم مشغول شوم و صالحان را زیارت کنم! از من سبب آن داعيه را پرسید. با وی بگفتم. بگریست و برخاست و هشتاد دي نار ىرون اوزه که فغوات در من مانده بود. چهل دینار را برای برادر من گذاشت و چهل دینار را در زیر بغل ٠‏ در جامة من دوخت, و مرا اذن سفر کرد و مرا عهد داد بر صدق در جميع احوال و وداع من بیرون آمد و گفت: ای فرزند! برو که برای خدای تعالی از تو ببریدم و ا قیامت روی ترا نخواهم دید. من با قافله‌اي اندک به جانب بغداد نوجه نمودم۔ چون از همدان بگذشتیم؛ شصت سوار بیرون آمدند و قافله را بگرفتند» و هیچ کس مرا تعرض نکرد. ناگاه یکی از ایشان به من بگذشت و گفت: ای فقیر! با خود چه داری؟ گفتم: چهل دینار. گفت: کجاست؟ گفتم: در جامۀ من دوخته است در زیر بغل من گھان برد که مکز هن استهزا می‌کنم. مرا بگذاشت و برفت. و دیگری به من رسید و همان پرسید و همان جواب شنید. ِ او نیز مرا بگذاشت و برفت و هر دو پیش مهتر ایشان به هم رسیدند و آنچه از من شنیده بودند با وی بگفتند. مرا طلبید بر بالای تلّی که اموال قافله را قسمت می‌کردند.

پس گفت: با خود چه داری؟ گفتم: چهل دینار. گفت: کجاست؟ گفتم: در جامة من دوخته است در زير بغل من. بفرمود تا جامة مرا بشکافتند و آنچه گفته بودم یافتند. پس گفت: ترا چه بر این داشت که اعتراف کردی؟ گفتم: مادر من مرا عهد داده بود بر صدق و راستی و من در عهد وی خیانت نمی‌کنم. پس مهتر ایشان بگریست و گفت: چندین سال است که من در عهد پروردگار خود خیانت کرده‌ام و بر دست من توبه کرد. پس اصحاب وی گفتند که: تو در قطع طریق مهتر ما بودی. اکنون در توبه مهتر ما باش ! همه بر دست من توبه کردند و آنچه از قافله گرفته بودند باز دادند و اول تایبان بر دست من ایشان بودند. » وی در سنۀ ثمان و ثمانین و اربعمائه به بغداد رسید و به جد تمام به تحصیل علوم 306 بزرگانی که در آن زمان متعین بودند. و به اندک روزگاری بر اقران خود فایق شد و از اهل زمان خود متمیز گشت. و در سنة احدى و عشرين و خمسمائه مجلس وعظ نهاد. وی را کړامات ظاهر و احوال و مقامات عالی بوده است و فی تاریخ الامام اليافعی رحمه الله تعالی: «و اقا كراهاته يعني الشْيخ عبدالقادر. رضی الله عنه فخارجڈٌ عن الحَضر, وقد أَحْبَرَنى مَنْ أذَرَكث من أغلام الالْمة اڻ كرآماته تواترٿ او قَرُبَ من الواثر. و معلوم بالألفاق اثه لم تَظهڙ ظهور كراماته لقره من شيوخ الأفاق. » وی گفته که: «یازده سال در یک برج بنشستم و با خدای تعالی عهد کرده بودم که نخورم تا نخورانند و لقمه در دهان من ننهند و نیاشامم تا مرا نیاشامانند. یک بار چهل روز هیچ نخوردم. بعد از چهل روز شخصی آمد و قدری طعام آورد و بنهاد و برفت. نزدیک بود که نفس من بر بالای طعام افتد از بس گرسنگی. گفتم: والله که از عهدی که با خدای تعالی بسته‌ام برنگردم. شنیدم که از باطن من کسی فریاږړ می‌کند و به آواز بلند می‌گوید: الجوع الجوع! ناگاه شيخ ابوسعید مخزومی رحمه الله تعالی به من بگذشت. آن آواز را شنید و گفت: عبدالقادر! این چیست؟ گفتم: این قلق و اضطراب نفس است و اما روح برقرار خود است در مشاهدۀ خداوند خود. گفت: به خانة ما بيا! و برفت. من در نفس خود گفتم: بیرون نخواهم رفت. ناگاه ابوالعباس خضر عليه السلام درآمد و گفت: برخیز و پیش بوسعید رو! رفتم ديدم که ابوسعید بر در خانۀ خود ایستاده است و انتظار من می‌برد. گفت: ای عبدالقادر! آنچه من ترا گفتم بس نبود که خضر را نیز می‌بایست گفت؟ پس مرا به خانه درآورد و طعامی که مهيا کرده بود لقمه لقمه در دهان من می‌نهاد تا سیر شدم. تدان ان هرا خر قەه يو شا نيدو صحبت وی را لازم گرفتم. » الا ا اا ن أ عا بى ال اا ر ارف ن و اع مجن ارقف اار ف ال ار وهو لامد الو ا ار اا وه 9٠‏ هو من يد الشيخ أبى الفضل عبدالواحد بن عبدالعزيز التميمئ و هو من يد الشْيخ أبى بكر الشبلئ, قدس الله تعالى ارواحهم. و هم وی گفته که: «وقتی که در سیاحات می‌بودم. شخصی به من آمد که وی را هرگز ندیده بودم. گفت: صحبت می‌خواهی؟ گفتم: آری. گفت: به شرط آن که مخالفت نکنی. گفتم: نکنم. گفت: اینجا بنشین تا من بیایم. یک سال برفت. پس باز آمدہ من همانجا بودم. ساعتی نزدیک من بنشست, پس برخاست و گفت: از اینجا نروی تا من بیایم» یک سال دیگر برفت. پس باز آمد» من همانجا بودم. ساعتی دیگر بنشست و برخاست و گفت: از اینجا نروی تا من بیایم.

یک سال دیکر بر فت: پس باز آمد و با خود نان و شیر آورد و گفت: من خضرم, مرا فرمودند که با تو طعام خورم. آن را بخوردیم. گفت: برخیز و به بغداد درآی! با هم به بغداد درآمدیم. » 522- شيخ حَماد دباس» رحمه الله تعالىی وی از جملة مشايخ شيخ محيى الین عبدالقادر است. کان انا و فټتح عليه باب المعارف و الأسرار و صار فَدَوَةً للمشايخ الكبار. شيخ عبدالقادر جوان بود و در صحبت شيخ حماد می‌بود. روزی به ادب تمام در صحبت وی نشسته بود. چون برخاست و بيرون رفت شيخ حماد گفت: «این عجمی را قدمی است که در وقت وی برگردن هة اولیا خواهد بود و هراینه بنه مأمور شود به آن که بگوید: قَدمي هذه على رَقَبَة كل وَل لِله. و هراینه ان را بگوید و همۀ اولیا گردن “. توفى الشيّخ الحماد فى شهر رمضان. سنة خمس و عشرين و خمسمائة. یکی از علمای شام عبدالله نام گفته است که: «در طلب علم به بغداد رفتم, و ابن سفا در آن وقت رفیق من می‌بود در نظامیۀ بغداد و به عبادت مشغول می‌بودیم و زیارت صالخان می کردیم و در آن: وقت ذر بغداد غزیزی بود که هی‌گفتند وی غوث 307 است 9 ن فی هنند که هر وقت می‌خواهد پیدا می‌ تود هرگاه که می‌خواهد پنهان می‌شود. پس من و ابن سقا و شيخ عبدالقادر و وی هنوز جوان بود به زیارت غوث رفتیم. ابن سفًا در راه گفت: از وی مسأله‌ای خواهم پرسید که جواب آن نداند و من گفتم: ,از وی مىپأله‌ای خواهم پرسید U‏ ببینم چه می‌گوید؛ شيخ عبدالقادر گ معاذالله! معاذالله! که ازوی رن اوھ فن ا ی مف وو اغطار ر ا و می‌برم. چون بر وی درآمدیم؛ وی را بر جای خود ندیدیم. یک ساعت بودیم دیدیم که بر جای خود نشسته است. شیا ی ی وال ا و وای تو ای ابن شقا ار من ماله ای عییزسنۍ که جوات ان دانم ٥‏ ان خشاله این انس و جوات آن اين. می‌بیێم که آتش کفړ در تو زبانه می‌زند. بعد از آن به من نگریست و گفت: ای عبدالله! از من مسأله‌ای می‌پرسی و می‌بینی که چه می‌گویم ؟ أن فال این :نشت جواب آن اين. هراینه که فرو گیرد ترا دنا تا به دو گوش,. با من بی ادبی کردی. بعداز آن به شیخ عبدالقادر نگریست و وی را به خود نزدیک نشاند و گرامی داشت و گفت: ای عبدالقادر! خدای و رسول خدای را خشنود ساختی. به ادبی که نگاه داشتی. ويا که مي‌بینم ترا در بغداد که به منبر برآمده‌ای و می‌گویی: قڌمي هذه على رَوَبَة وَل لله و می‌بینم اولیای وقت ترا که همه گردنهای خود را پست کرده‌اند اجلال و اكرام ترا. پس در همان ساعت غایب شد و بعد از آن هرگز وی را ندیدیم. و هرچه نسبت به شيخ عبدالقادر گفت واقع شد و ابن سفًا به تحصیل علوم اشتغال بلیغ نمود و بر اقران خود فایق شد. خلیفه وی را به رسالت به ملک روم فرستاد. ملک روم علمای نصرانی را با وی مناظره فرمود. همه را الزام و اقحام کرد. در نظر ملک بزرگ نمود. ملک را دختری بود خوبروی؛ به وی مفتون شد. وی را از ملک خواستگاری کر گفت: به شرط آن که نصراني شوی. اجابت کرد دختر به وی داد. پس ابن سقًا کلام غوث را یاد کرد و دانست که آنچه به وی رسید به سبب وی رسید و اما من چون به دمشق رفتم. نورالڈین شهید مرا بر تولیت اوقاف اکراه کرد و دنیا روی به من نهاد و سخنی که عغوث در حق من گفته بود راست شد.

» روزی شیخ عبدالقادر در رباط خود مجلس می‌گفت و عامَه مشایخ قریب به پنجاه تن حاضر بودند, از ان جمله: شیخ علی هیتی بود و شيخ بقابن بطو, و شيخ ابوسعید فیلوی و شیخ ابوالنجیب سهروردی؛ و شیخ جاکیر, و قضیب البان موصلی و شيخ ابوالسعود و غير ایشان از مشایخ کبار. شيخ سخن می‌گفت در اثنای سخن گفت: «قدمي هذه على رَقَبَة کل وَلئ لِلْهٍ. » شیخ على هیتی به منبر برآمد و قدم مبارک شیخ را بگرفت و بر گردن خود نهاد و به زیر دامن شیخ درآمد و سایر مشایخ گردنهای خود پیش داشتند. شيخ پوسعید فیلوی گفته که: «چون شيخ عبدالقادر گفت: قَڌمي هذه على رَقَبَة كَل ول لله خضرت جى سات و ال ر دل وی لى كرد و رسول صلی الله عله و سلد. بر نندت طاشقدای ار یلاک مقرین به مخض اولنای فنفا هین و ارين که اطا حاضر بودند, احیا به اجساد خود و اموات به ارواح خود, خلعتی در وی پوشانید و ملایکه و رجال غیب مجلس وی را در میان گرفته بودند و صفها در هوا ایستاده؛ و بر روی زمین هیچ ولی نماند مگر که گردن خود را پست کرد. » و بعضی گفته‌اند که یک کس از عجم تواضع نکرد حال وی از وی متواری شد. 5 ی ا E O‏ به رسانیدند۔ وی را احضار فرمود تا تعزیر کنند. چون سر وی را برهنه کردند. خادم وی قریاد بزاود گه: «واشیخاه ! » دست آن کس که قصد ضرب وی کرده بود شل شد و هیبتی بر وزیر مستولی شد. و چون خلیفه آن را مشاهده کرد بر وی نیز هيبت استیلا یافت. بفرمود که وی را بگذارند. از آنجا به رباط شيخ عبدالقادر درآمد دید که مشایخ و 308 سایر مردم منتظر شيخ نشسته‌اند که بیرون آید و سخن گوید. بیامد و در ميان مشایخ بنشست. چون شیخ بیرون آمد و به منبر بالا رفت» هیچ سخن نگفت و قاری را هم نگفت که چیزی بخواند, اما مردم را وجدی عظیم دریافت و حالتی قوی فرو گرفت. شيخ صدقه با خود گفت: «شیخ چیزی نگفته و قاری هیچ نخوانده. این وجد از چیست؟ » شیخ عبدالقادر روی به وی کرد و گفت: «یا هذا! یکی از مریدان من از بیت المقدس به اينجا به یک گام آمده است و بر دست من توبه کرده. امروز حاضران در مهماني ویند. » شيخ صدقه با خود گفت: «کسی که از بیت المقدس به یک گام به بغداد آید. وی را از چه توبه بايد کرد و به شيخ چه حاجت دارد؟ » شيخ روی به وی کرد و گفت: دیا هدا! وی توه هی کد از ان که دیکر دز هوا ترود و حاجت وی به من آن است که وی را به محبت حقٌ سبحانه راه نمایم. » 54- شيخ سيف الدين عبدالوهاب» رحمه الله تعالیى وی فرزند شيخ عبدالقادر است, وی گفته که: «هیچ ماهی از ماهها نبودی مگر که پیش از آن که نو شدی بیامدی پیش والد من. اگر چنانچه در وی بدی و سختی مقدر شده بودی در صورتی ناخوش بیامدی و اگر نعمت و خیری مقدر شده بودی در صورتی نیکو بیامدی. اخر روز جمعه سلخ جمادی الأاخرى؛ سنة سثين و خمسمائه جمعی از مشا در صحبت وی نشسته بودند. جوانی خوبروی درآمد و گفت: السلام عليک يا ولئ الله! من ماه رجبم؛ a ‏ در آن ماه رجب هیچ ندیدند مردم. مگر خير و : چون . رۆز كشنبة آل وی ر ی وا ایدو الشلام علیک يا ولی الله! من شهر شعبانم . آمدم که ترا تهنیت, گویم؛ مقدر شده است در من موت و ارا وکا حارو و ی دو اا چون ماه شعبان آمد.

هرچه هرجا گفته بود واقع شد. شیخ در ماه رمضان چند روز بیمار شد. روز دوشنبه بیست و نهم رمضان جمعی از مشایخ پیش وی حاضر بودند, چون شيخ على هیتی و شيخ نجیب الڈین سهړوردی و غیرهما. شخصی با بها و وقار تمام درآمد و كفت الشلام على اولي الله اهن قاة رظانم امدذواة که مقدر شده بود در من و وداع کنم ترا که این آخر اجتماع من است با تو. سن ناز در ربیع الاخر سال دوم از دنيا برفت و رمضان دیگر را درنیافت. » روزی شیخ مجلس می‌گفت و شیخ علی هیتی در برابر شیخ نشسته بود. وی را خواب گرفت. شیخ اهل مجلس را گفت: «خاموش باشید ! » و از منبر فرود آمد و پیش شيخ علی هیتی به ادب پایستاد و در وی می‌نگریست. شيخ على بیدار شد. شيخ گفت:

خصرت نیرا . صلی الله عله و سل روات نیدی گت «آری. » شیخ گفت: «من برای وی به ادب ایستاده بودم. به چه چیز وصیت کرد ترا؟ » گفت: «به ملازمت تو. » بعد از آن از شیخ علی پرسیدند از معنی آنچه شيخ فرموده بود که: «من از برای وی به ادب ایستادم . » شيخ على گفت: «آنچه من به خواب می‌دیدم وی به بیداری می دبد. “»> و این شبخ على هیتی قڈس سژه كان من مشايخ البطائح؛ و مجملة كراماته دز عند وة الأشد اله اسر رف عنه. ‏ باذن الله تعالى. 5- شيخ ابومحمّد عبدالژحمان الطفسُوتجی. رحمه الله تعالى روزی ډر طفسوتح ج که راز توابع بغداد است تر شیر گت » ê‏ بن الأُولياءِ کالکر کٹ ر شن الطور اطول قا . » شيخ ابوالحسن على بن احمد که راتات شيخ بد الادز بود از ده جلت که ,در آن تواځی بود به مجلن وئ, افده بود بز خانست :و :دلق را از سر برکشید و گفت: «مرا بگذار که با تو کشتی گیرم. » شيخ عبدالژحمان 309 خاموش شدو اصحاب خود را گفت: «یک سر موی در وی خالی از عنایت الله تعالى نمی‌بینم. » و وی را فرمود که: «دلق خود را بپوشد. » گفت: «من از آنچه بیرون ‏ ‏ ر که بپوشم »> زوج وی در ان ده نشنید . ودر راه وی را" پس شيخ عبدالژحمان وی را گفت: «شیخ تو کیست؟ » گفت: «شیخ من؛ شيخ عبدالقادر. » گفت: «من ذکر شيخ عبدالقادر نشنیده‌ام. کر درز زمین . . چهل سال است که در درکات باب قدرتم. هرگز وی را آنجا ندیدم. » و جماعتی از اصحاب خود را گفت: «به بغداد روند پیش شخ قیدالقاد ن و کو هد که عبدالڙحمان سلام می‌رساند و می‌گوید که: چهل سال است که من در درکات باب قدرتم» آنجا ترا ندیدم لا5اخلاً وَلاخَارجا. » شیخ عبدالقادر همان وقت بعض اصحاب را گفته: «بروید به طفسونج و در راه شما را E E O ‏ فرستاده است. ایشان را با خود بازگردانید! چون به پیش شيخ عبدالژحمان رسیيد. بگویید: عبدالقادر سلام می‌رساند و می‌گوید: أنت فی الدّرکات و من هو فی آلڈرکات لار بری 5 مَن فى الحَصْرَة. و مَنْ ۵ هو فى الحضرة لاټری مَنْ فی المُخدَع, و آنا فى المُحَدَع أأخل واشرع من باب الس من حبْث لاترانى بأمارة أن جك لک الخلعة الملاتة الغلانى فى اللْيلة الفُلانيةٍ لک على بد ئ َرَج لک و هو تشريف اليح و. بأمارة أن أَحْلعَ فرج حَطراءٌ طراها سور A E N‏ شيخ عبدالرحمان رسيدند ایشان را باز گردانیدند و رسالت به شیخ عبدالرحمان رسانیدند. گفت: «صَد ق السْيخ عبدالقادر. هو سلطان الوقت و صاحب الصف فيه. » ‏ «تجهیزقافلة شام کرده‌ام و هفتصد دینار را بضاعت دارم. » شيخ حماد گفت: «اگر در این سال می‌روی. مال ترا به غارت می‌برند و خود کشته مي‌شوی. » تاجر بسیار غمگین از پیش شيخ حماد بیرون آمد. شیخ عبدالقادر وی را پیش آمد, قصه را با او بگفت. گفت: «برو که به سلامت خواهی رفت و به غنیمت خواهی آمد و ضمان بر من. » آن شخص به سفر شام رفت و بضاعت خود را به هزار دینار بفروخت. _روزی به قضای حاجت به سقایه درامد و ان هزار دینار را نر ظاقی نهاد و بنرون ! افد و آن را کرافوش کرد و ته زل خود افد وخ را خوات € گرکت: در خواب دید که: «در قافله‌ای است. حرامیان قافله را غارت کردند و اهل قافله را کشتند. و وی را نیز شخصی ضربتی زد و کشته شد. » از هيبت آن بیدار شد. اثر خون بر گردن خود دید و الم آن ضربت در خود احساس کرد.

به خاطر وی آمد که هزار دینار را فراموش کرده است. به تعجیل رفت و آن را باز یافت و به بغداد مراجعت کرد . با خود گفت: «اگر اول شیخ حماد را بینم وی بزر است. و اگر شيخ عبدالقادر را بینم سخن وی راست شده است. » ناگاه شيخ حماد وی را ‏ «اول شیخ عبدالقادر را ببین که سخن وی حق است! هفده بار از خدای تعالی درخواسته است که قتل تو که در بیداری مقدر شده بود به خواب بگذشت و تلف مال تو بر فراموشی قرار یافت. » پس پیش شیخ عبدالقادر درآمد. گفت آنچه شيخ حماد گفت که هفده بار در خواسته است. گفت: «سوگند به عزت معبود که هفده بار و هفده بار و هفده بار تا هفتاد بار درخواسته‌ام تا حال چنان شد که شيخ حماد گفت. » شيخ شهاب الڏين سهروردی قدس الله تعالی روحه گفته که: «در جوانی به علم کلام مشغول شدم و چند کتاب در آن یاد گرفتم, و عم من مرا از آن منع می‌کرد. روزی عم فن به زارت شخ عبدالقادر آهد و هن با وئ بنودة. مرا گفت: حاضر باش که بر مردی 310 درمی‌آییم که دل وی از خدای تعالی خبر می‌دهد. و منتظر باش برکات دیدار وی را! چون بنشستم؛ عم من گفت: یا سیدی! برادرزادۀ من؛ عمر, به علم کلام مشغول است ھر خد کی وا می وھا اننا قدو اة نھ کت ای عا کا کات حفظ کرده‌ای؟ گفتم: کتاب فلاني و کتاب فلانی. دست مبارک خود را به سین من فرود آورد. واللّه که یک لفظ از آن کتب بر حفظ من نماند و خدای تعالی همة مسایل بر خاطر من گردانید. لیکن » سينة ت 1 لڈنی ماح بالع ق. » 6- شيخ ابوعمرو الصّریفینی» قدڈس الله تعالیى روحه وی گفته که: «بدایت کار من آن بود که من شبی در صریفین به پشت افتاده ‏ روی در آسمایر کرده؛ ديدم کو در هوا پنج جمامه می‌گذرد, یکی می‌گفت: سبحا e N‏ من ا قط کل و گفت: وقطل انهم محا اه ىالل علد و دري می كفت ل ماقي الايا اع إلا ما كان ال و ا اا آل الله عن فواكة! فوفوا الى رت كريم قطي الخريل عفر الات العظيي چون من آن را ديدم و شنیدم. بیخود شدم. چون با خود آمدم. دوستی دنیا و آنچه در دنیاست تمام از دل من رفته بود. چون بامداد شد. , با خدای تعالی عهد کردم که خود را تسلیم شیخی کنم که مرا به خدای تعالی رهنمایی کند و روان شدم و نمی‌دانستم که کجا می‌روم. ناگاه پیری نیکو دیدار با هيبت ووقار مرا پیش آمد و گفت: السلام علیک يا عثمان! جواب سلام وی باز دادم و سوگند بر وی دادم که: تو کیستی که نام مرا دانستی و من هرگز ترا ندیده‌ام؟ گفت: من خضرم. پیش شيخ عبدالقادر بودم. گفت: يا اباالعباس! دوش مردی را در صریفین جذبه‌ای رسیده است و قبولی یافته و از بالای هفت آسمان وی را ندا آمد که: مَرّخباً یک عَبّدي! با خدای عهد کرده است که خود را تسلیم شیخی کند. به سوی وی روء و وی را پیش من آور! تشن مرا گفت: با مان ! عبدالقادر س العاركة و e‏ الواند فى ها الرفت فعلیک بملازمة خدمته و تعظیم حرمته. من به خود حاضر نشدم مگر که خود را در بغداد ديدم و خضر عليه السلام غايب شد. وی را ندیدم تا هفت سال. پیش شيخ ا گفت: مرحبا بمن جَدَبَه مولا إليه بالستة الطير, ا أن ای مانا رود اشد که خدای فالی ترا هوی یدد تام وی عندالعی ئن قطه وی بلندتر باشد از بسیاری از اولیا.

و خدای تعالی به وی مفاخرت کند بر بعد از آن طاقیه‌ای بر سر من نهاد, خوشی و خنکی آن به دماغ من رسید و از دماغ به دل ملکوت بر من کشف گشت. شنیدم که عالم و آنچه در عالم است تسبیح حؤ انه و الى فی کون بحلاف اغات و اداع کدی ردک بود که غفل ی زا شود. شیخ پاره‌ای پنبه در دست ډاشت, بر من زد عقل من برقرار بماند. بعد از ان N‏ پیش از آن که من بگویم با من نگفت و به هیچ حال و مقام و مشاهده و مکاشفه a. ‏ اخبار وی به سی سال واقع شده و میان خرقه پوشیدن من از وی و خرقه پوشيدن این نقطه از من؛ بيست و پنج سال در ميان شد و این نقطه چنان بود که فرموده بود. » یکی از علما گوید که: «پیش شیخ عبدالقادر درآمدم و هنوز جوان بودم و با خود کتابی از علوم فلاسفه همراه داشتم. شیخ بی آن که در آن کتاب نظر کند یا از من بپرسد که آن چه کتاب است, گفت: يا فلانء بس حَ الرّفیق کتابک هذا! برخیز و آن را بشوی! :من 311 عزیمت کردم که از پیش شیخ برخیزم و آن کتاب را در خانه بگذارم و دیگر با خود برندارم از ترس شیخ؛ و نفس من به شستن آن مسامحت نکرد. زیرا که چیزی از آن کتاب دانسته بودم و مرا محبتی به آن واقع شده بود. خواستم که به ان نیت برخیزم. شيخ به من نظر کرد. راو ر و کسی که وی را بند کرده باشند. پس گفت: کتاب خود را به من ده! آن را بگشادم همة اوراق آن را سفید ديدم که بر آن یک حرف نوشته نبود. به دست شيخ دادم. اوراق آن را بگردانید و گفت: این کتاب فضایل قران است, و به من داد. ديدم که کتاب فضایل قران است به خوبترین خطی نوشته. پس گفت: توبه کردی که به زبان نگویی آنچه در دل تو نباشد؟ گفتم: آری. گفت: برخیز! ! برخاستم و هرچه از آن کتاب یاد گرفته بودم همه فراموش من شده بود و هرگز تا این زمان به خاطر من نیامده است. » روزی شخصی ابوالمعالی نام در مجلس شیخ حاضر شد. در اثنای مجلس وی را تقاضای عظیم گرفت. چنانکه مجال حرکت نماند و بی طاقت شد. به طریق استغاثه به جانب شیخ نظر کرد. شیخ یک پایه از منبر فرود آمد. بر پاي اۆل سری همچون سر آدمی پیدا شىد. پايه‌اى دیگر فرود_ أف با آن سر دو دوش و سینه‌ای ظاهر شد و هور ا رای فر ضاف وآ ور راه فر ا وی شد ا ل صورت شیخ و سخن می‌گفت به وازی مثل اواز شیخ و به کلامی مثل کلام شیخ؛ و این را غير ان شخص و مَنْ شاءَالله تعالی هیچ کس نمی‌دید. ا و آستین خود یا هندیل خود بر سر آن شخص پوشید. آن شخص خود را در صحرایی یافت گشاده. در آنجا جویی آب و بر کنار جوی درختی۔ با خود دسته‌ای کلید همراه داشت. از آن درخت بیاویخت و به قضای حاجت مشغول شد. بعد از آن وضو ساخت و دو رکعت نماز بگزارد و سلام داد. شيخ آستين يا هندیل از سر وی برداشت خود را در مجلس دید و اعضای وی از آب وضوتر و تقاضای وی مدفوع شده و شیخ بر بالای منبر سخنگویان که گویا هرگز فرو نیامده. خاموش بود و با هیچ کس نگفت. و دسته کلید را طلب کرد با خود نیافت. پس بعد از مدتی وی را به جانب بلاد عجم عزیمت سفر شد. چهارده روز از بغداد راه رفتند به صحرایي فرود آمدند که آنجا جوی آب روان بود.

برخاست تا وضویی سازد دید که آن صحرا به آن صحرا می‌ماند که آن روز وضو ساخته بود و آن جوی به آن جوی. چون اندکی برفت, به ان موضع رسید که ان روز وضو ساخته بود و ان درخت را یافت دسته کلید وی از آنجا آویخته. چون به بغداد بازگشت. پیش شیخ رفت تا آن قصه را بازگوید. شیخ گوش وی را بگرفت و گفت: «یا ابالمعالی! تا ما زنده‌ایم این را با کسی مگوی! » روزی شیخ با جماعتی از فقها و فقرا به زیارت گورستان رفت. و پیش قبر شيخ حماد رخمه الله ساز سناد چنانکه هوا ومد شد بعد از آن بازگشت و آثار بهجت و سزور در روی مبارک وی ظاهر بود. از ایشان پرسیدند که: «سبب ایستادن پیش قبر شيخ حماد اين همه چه بود؟ » گفت: «وقتی روز جمعه با شیح حماد 9 اصحاب وی به مسجد جمعه می‌رفتیم» چون به سر پلی رسیدیم؛ شيخ حماد دست بر من زد و مرا در اب انداخت و هوا در غایت خنکی بود و من جبۀ پشمینه پوشیده بودم و در استین من جزوی چند بود. دست بالا داشتم تا آن اجزا تر نشود. ایشان مرا بگذاشتند و برفتند. از آب برآمدم و جه خود را بیفشردم و در عقب ایشان برفتم و بسیار سرما یافته بودم. چون به ایشان رسیدم. اصحاب وی در باب من سخنی گفتند. ایشان را منع کرد وگفت که: من وی را رنجانیدم تا وی را ازمایش کنم. وی را کوهی می‌بینم که از جای نمی جنبد. »> پس گفت: «امروز وی را در قبر وی دیدم. حله‌ای مرطع به جواهر پوشیده و برسر وی تاجی از ياقوت و در دست وی سوارها از زر و در پای وی نعلین از زر. اما دست راست وی از کار رفته بود و فرمان وی نمی‌برد. گفتم :این چیست؟ گفت: اين آن دست است که به آن ترا در آب انداخته بودم. هیچ توانی که آن را از من درگذرانی؟ 312 گفتھ: آری: گفت: پس از خدای تعالی درخواه که آن را به من باز دهد. پس بیستادم 9 از خدای تعالی درخواستم و پنج هزار از اولیاء الله در قبرهای خود از خدای تعالی درخواستند که سؤال مرا در حقٌ وی قبول کند. پس سؤال می‌کردم. چندان که خدای تعالی دست وی را به وی بازداد و به ان دست مرا مصافحه کرد. » چون اين سخن در بغداد مشهور شدي مشایخ بغداد و صوفیه از اصحاب شيخ حماد جمع شدند تا شیخ عبدالقادر را به تحقیق آنچه گفته بود مطالبه کنند. به مدرسةۀ شیخ آمدند. اما از هيبت شیخ هیچ کس نتوانست که سخن گوید. شيخ آغاز سخن کرد و گفت: «دو تن از مشایخ اختیار کنید تا تحقیق آنچه گفته‌ام بر زبان ظاهر شود. » ایشان اتقاق کردند بر شیخ ابویعقوب یوسف بن ايوب الهمدانی ,که وی ان روز به بغداد بود و بر شيخ ابومحمد عبدالژحمان بن شعیب الکردی قڈس الله تعالی روحهما و وی مقیم بغداد بود و هر دو از ارباب کشف و احوال بزرگ بودند. پس آن جماعت گفتند: «ما لت ا که و رک ر ران اوا اد ی وو فرمودند: «از جای خود برمخیزید تا این امر محقق شود. » و سر در پیش افکند و ایشان نیز سر در پیش افکندند. ناگاه از بیرون مدرسه آواز ترام دیدند کهشځ توسقے بو شتا ت تقاة :هی اید: چون به مدرسه درآمد. گفت: «حق سبحانه و تعالی شيخ حمّاد را مُشاهد من ساخت و گفت: ای یوسف! زود به مدرسة شيخ عبدالقادر رو و با مشایخی که آنجا حاضرند بگوی که: شیخ عبدالقادر در آنچه گفته است صادق است.

» و قور سی بوشف ن ور آخر نکرده بود که شيخ عبدالژحمان کردی درامد و از شيخ عبدالقادر پرسیدند که: ‏ لقب شما محیی الدین کردند؟ » فړمود که: «روز جمعه از بعض سیاحات به بغداد می‌آمدم پای برهنه؛ به بیماری متغیر اللون نحيف البدن بگذشتم. مرا گفت: السلام علیک یا عبدالقادر! جواب سلام وی باز دادم. گفت: نزدیک من آی! نزدیک وی رفتم. گفت: مرا بازنشان! انشا ند خد وى تازه گشت و صورت وی خوب شد و رنگ وی صافی گشت. از وی بترسیدم. گفت: مرا می‌شناسی؟ گفتم: نه. گفت: من دین اسلامم. همچنان شده بودم که اول مرا دیدی. مرا خدای تعالی به تو زنده گردانید. أنت محیی الڈین؛ وی را بگذاشتم و به مسجد جا مع رفتم. مردی مرا پیش آمد و نعلینی پیش پای من نهاد و گفت: يا شيخ محیی الين! چون e‏ 2 بر من ‏ ا و پای م بودند. » یکی از مشایخ گوید که: «من و شیخ علی هیتی در مدرسة شيخ عبدالقادر بودیم که یکی از اکابر بغداد پیش شيخ امد و گفت: پا سیدی! قال جدک رسول الله صلی الله عليه و ن دڏعڪ نحت وھاآتا دَعُوتک إلى مَنّزٍلي. گفت: اگر مرا اذن کنند بیایم. زمانی سر در پیش انداخت, پس گفت: می‌آیم» و بر استر سوار شد و شیخ علی هیتی رکاب راست وی بگرفت ھن رکا خخ تا برای آن تحص ر دة همة ا اادد ار او واا ی ووا ا 9 سله‌ای بزرگ سرپوشیده دو کس برداشته آوردند و ڈرآخر سماط بنهادند: بعد از آن: آن شخص که صاحب دعوت بود گفت: الضلا! و شيخ سر در پیش افكنده بود هيچ انکور و ای هة س هتو واف ال اس ا ای رُؤؤسهم الطيرَ مِنْ هَيْبَێِه. پس شیخ به من و شیخ على هیتی اشارت کرد که: آن سَله را پیش آرید! برخاستیم و آن را برداشتیم و بس گران بود و پیش شیخ نهادیم و فرمود ٿا سو ان را:نکشادیم: فرزند آن شخص بود نابینای مادرزاد, و بر جای مانده و مجذوم و مفلوح. شیخ وی را گفت: قم بان الله مُعافی! آن کودک برخاست دوان و بینا و وی را هیچ افتی نی. فریاد از حاضران برخاست. شیخ در انبوهی مردم بیرون آمد و هیچ نخورد. پیش شيخ ابوسعید فیلوی رفتم و آن, قصه با وی بگفتم . گفت: شيخ عبدالقادر رى الاكقة والاترص و كى القوتئ. باذن الله:» 313 عجوزه‌ای پیش شیخ عبدالقادر آمد و پسر خود را همراه آورد و گفت: «دل فرزند خود را تعلق بسیار می‌بینم به تو من دمه وی را از حق خود بری گردانیدم برای خدای تعالی. » شیخ وی را قبول کرد و به مجاهده و ریاضت فرمود. بعد از چند روز پیش فرزند خود آمد دید که نان جو می‌خورد, و زرد و لاغر شده از کم خوارگی و بیداری. از آنجا پیش شیخ شد آنجا طبقی دید بر آنجا استخوانهای مرغی که شيخ خورده بود. عجوزه با شيخ گفت: «یا سيّدی! تو گوشت مرغ می‌خورۍ و پسر من نان جو؟ » شيخ دست خود را بر آن استخوانها نهاد و گفت: «قومي يان الاي یی العظام هى رَمیمٌ. » آن مرغ زنده شد و بانگ کردن آغاز کرد. بشن شخ با أن گجۈز: فت" «وقتی که فرزند تو همچنین شود هرچه خواهد گو بخور! » یکی از مشایخ عمر نام گوید که: «شبی در خلوت خود بودم. ناگاه دیوار بشکافت و شخصی کریه المنظر بیرون آمد. وی را گفتم: کیستی تو؟ گفت: ابلیس, آمده‌ام برای نیک خواهی تو. گفتم: e ‏ ان که جلسة مراقبه ترا تعلیم کنم؛ وَجَلَس الفُرفصاء و وَرَاسَة متکس.

چون بامداد شد به نزدیک شيخ عبدالقادر درآمدم تا آن را با وی 2 چون مصافحه کردم وی را دست مرا بگرفت و پیش از آن که آن را با وی بگویم. گفت: يا عَمَرُ صَدَقَک وَهُوَ کذُوبٌ. و بعد از این از وى هيچ سخن قبول نکنی! چهل سال جلسة آن شیخ بر آن طریق بود. » روزی شیخ مجلس می‌گفت. باران درایستاد بعض مردمان متفرق شدند. شيخ روی به بالا کرد و گفت: «من جمع می‌کنم» و تو تفرقه می‌کنی؟ » فی الحال باران از مجلس باز ایستاد و در بیرون مجلس می‌بارید. یکی از مریدان شیخ گوید که: «روز جمعه همراه شيخ به مسجد جمعه می‌رفتم. هيچ کس به شیخ التفات ننمود و بر وی سلام نکرد, با خود گفتم: E‏ تشویش بسیار به مسجد می‌رسیدیم از ازدحام بسیار بر شیخ! هنوز این خاطر تمام نشده بود که شیخ تبسم کنان به من نگریست و مردم به سلام روی به شيخ آوردند. چنانکه ميان من و شيخ حایل شدند. با خود گفتم: آن حال بهتر از این حال بود. شيخ به من التفات کرد و گفت: این را تو خواستی,. ندانسته‌ای که دلهای مردمان به دست من است. اگر خواهم دلهای ایشان را از خود بگردانم و اگر خواهم روی در خود کنم. » یکی از مشایخ گوید: «مدتی از خدای تعالی درخواستم که یکی از رجال غيب را به من بنماید. یک شب در خواب ديدم که: زیارت امام احمد حنبل می‌کنم ونزدیک قبر وی مردی است. در خاطر من افتاد که وی از رجال غيب است. . چون بیدار شدم, به اميد آن که وی را ببینم» به زیارت امام احمد حنبل رفتم. آن مرد را آنجا یافتم. در زیارت تعجیل کردم وی پیش از من بیرون رفت. من در پی وی روان شدم. چون به دجله رسید. هر دو کنار دجله فراهم آمد. به مقدار یک گام از دجله بگذشت. سوگندٍ بر وی دادم که بایست تا سخن گوییم! بیستاد. گفتم: مذهب تو چیست؟ گفت: حَنيفاً مُسْلِماً وما آتا مِنَ المُشركينَ. در خاطر من افتاد که وی حنفئ المذهب است. بازگشتم و با خود گفتم: بروم و آن را با شیخ عبدالقادر بگویم. به مدرسۀ وی رفتم ویر در سرایٍ وی بیستادم. از درون سرا آوار داد :و گفت: از مشرق تا مغرب هیچ ولی ز اولیا حنفی المذهب نيست جز وى. » یکی از مریدان شیخ گوید که: «به خدمت وی مشغول می‌بودم و بیشتر شبها بیدار می ‌بودم. یک شب از خان خود بيرون أمد. ابریق اب پیش بردم التفات نکرد و روی به در مدرسه نهاد. درگشاده شد بیرون رفت و من نیز در عقب وی بیرون رفتم, چنانکه امن ان بود که وی نمی ‌داند که من قمر اهه. چون به دروازة بغداد رسید. گشاده شد. وی بیرون رفت و من هم بیرون رفتم باز در فراهم آمد و اندکی راه برفت. ناگاه به شهری رسیدیم که من ندانستم که کجاست. به زناظی در امد :در :اجان ن نشسته بودند پیش آمدند و بر وی سلام کردند. من در پس ستونی پنهان شدم. از یک جانت ان _رباط آواز ناله‌ای می‌آمد در اندک زمانی آن ناله ساکن شد. ناگاه مردی در آمد و به آن جانب که آواز ناله می آمد رفت. عد از آن سرون :امد هی را دز دوش 314 خود گرفته. و شخصی دیگر درآمد سر برهنه و مویهای لب دراز شده و پیش شيخ بنشست . شیخ وی را تعلیم شهادتین کرد و موی سر و لب وی را گرفت و طاقیه پوشانید و محمد نام نهاد و ان شش تن ر ت که: من مامور شدم به ان که این شخص را بدل آن مرده گردانم. اتان گفتند: معا و طاعة.

تشن :شنح نیرون :افد و انشان :زا کا کر ت و اندکی برفتیم به دروازۀ بغداد رسیدیم چون بار اول کشاده شه پس :نه در مدر شه ر سیدیم ان هم کشاده شد: شيخ به خانة خود درآمد. A E a a E‏ هيبت بر من مستولی شد نتوانستم خواند. شيخ گفت: ای فرزند بخوان! سوگند بر وی دادم که آنچه شب دیده بودم با من بیان کند. گفت: آن شهر نهاوند بود و آن شش تن ابدال بودند و آن که ناله می‌کرد مهتر ایشان بود و آن که بیرون آمد و شخصی را بر دوش داشت خضر بود عليه السلام. ان مرده را بیرون اورد تا کار وی را بسازند. و ان شخص که وی را تعلیم شهادتین کردم ترسایی بود از فُسْطنطيّه که مأمور شده بودم که وق را بذل ان فرده گرذانه: بسن وی را اوردند و ین دشت :من مسلقان شد و اکنون یکی از ایشان است. » روزی سخن می‌گفت. ناگاه چند گام در هوا برفت و گفت: «ای اسراییلی بایست و کلام محمدی بشنو! » و به مکان خود بازآمد. پرسیدند که: «این چه بود؟ » گفت: «ابوالعباس خضر عليه السلام بر مجلس ما می‌گذشت به تعجیل گامی چند به سوی او نهادم و گفتم آنچه شنیدید. » خادم شیخ گوید: «دویست و پنجاه دینار زر سرخ شيخ را دین شد از جهت مهمانان. روزی شخصی درآمد که من وی را نمی‌شناختم, ) و بی آن که اذن خواهد بر شيخ درآمد و شششیت و با شخ بسیاز سشخن گقت و مفقدارۍ زر نیزون آورد و گقت: اين به جهت دین شماست, و برفت. شيخ مرا فرمود که: «این را به وامخواهان برسان! پس گفت: این صیرفی قدر بود. گفتم: صیرفی قدر کیست؟ گفت: فرشته‌ای است که خدای N N‏ را ادا کند. » 7 ی کا ن ىرجم الله اله وی گفته که: «روزی در مجلس شيخ عبدالقادر حاضر بودم. در اثنای ان که سخن می‌گفت بر پایة اول از منبر, ناگاه قطع سخن کرد و ساعتی خاموش بود و به زمین فرود امد. بعد از ان به منبر بالا رفت و بر پایة دوم بنشست. . پس من مشاهده کردم که پایة اؤل گشاده شد چندان که چشم کار می‌کرد و فرشی از سنس أخضر اند اند :ى رتسول :ضلى :الله غلبف ولم اراضحات تر انجا تند و خضرت جو سیحانه و تعالی بر ډل شیخ عبدالقادر تجلی کرد چنانکه وی میل کرد که بیفتد. رسول ضلئ الله عله و سل وی را نکرفت و اة دات بعد از آن خرد و لاغر شد چون عصفوری. تداز ان پالند و بزرگ شد یی ضور تی هایك سهمگین. بعد از آن» آن همه إز من پوشیده شد. حاضران از شيخ بقا کیفیت رؤیت سول زا ضلى: الله عله واسلم و اصکاسس را ردد گفت: خدای تعالی ایشان را تایید کرده به قؤتی که ارواح مطهرۀ ایشان متشکل می‌شود به صور اجساد و صفات اعیان و می‌بینند ایشان را کسانی که خدای تعالی ایشان را قۆت رؤیت ان ارواح در صور اجساد و صفات اعیان داده است. بعد از ان از سبب ميل کردن و خرد شدن و بزرگ شدن شيخ پرسیدند. گفت: تجلی اول به صفتی بود که بشر را قوت آن نیست مگر به تأیید نبوی, و لهذا e ‏ و تجلی ثانی به صفت جلال بود و از این جهت بود که شیخ بگداخت و خرد شد. و تجلی ثالث ‏ بود و از این جهټ بود که شیخ ببالید و بزرگ شد. وذلک فطل الله مَنْ يَشاءٌ, وَاللةٌ ذوالقَصْل العظيم. » »(54/مائده و 21/حدید). 315 8- فقضیب البان موصلی.

فڈٌس الله تعالی سژه کت وئ اتو داللة أشت: مح مختى الدنن تن العري فدن الله نالي ر وحة د بعض رسایل می‌فرماید که: «از این طایفه ما بعضی را دیده‌ایم که صورت روحانیت ایشان متجسد و متمثٌل می‌شود بر صورت جسمانیّت ایشان و بر آن صور متجسشّده افعال و احوال فی گذرانند؛ :حاضران می‌پندازند که آن بر صور جسمانیه ایشان می‌گذرد. می‌گویند که: فلا کش زا دیدیم که چتین و چنین می کرد و حال ان که آن کس از آن فعل مبژاست و ما این را بارها از بسیاری از این طایفه مشاهده کرده‌ایم و معاینه دیده‌ایم. و چنين بود حال ابوعبدالله موصلی که معروف است به قضیب البان. و بايد که بر این انکار نیاری که اسرارخدای تعالی در افراد عالم بزرگ و بسیار است. وو ع ا ا ر ا شیخ عبداللّه یافعی رحمه الله تعالی گفت که: «یکی از اهل علم مرا خبر داد که: یکی از فقرا را نمی‌دیدند که نماز می‌گزارد. روزی اقامت نماز کردند. و او نشسته بود. فقیهی از سر انکار او را گفت: برخیز و نماز جماعت بگزار! ا ا ا ا نماز بست. ركعت اول بگزارد و فقیه منکر پهلوی او بود. چون به رکعت دوم برخاستند. ‏ از آن متعجب تد. در رکعت سیم کسی :یکر دند فر اندو کش اول که نماز یی زارد ودږ رکعت چهارم دیگری غير انها. چون سلام دادند. دید که همان کس اول است بر جای خود نشسته و از ان سه کس که در حال نماز دید اثر نبود. ان فقیر به وی نظر کرد و بخندید و گۈت: ای فقیه! کدام یک از آن چهارکس با شما نماز گزارد؟ » شیخ عبډالله یافعی گوید که: «مثل این قضیه شنیدم که صادر شد از قضیب البان رخمه الله تغالی ا شضی. از فقهات قاضی موصل را نسبت به وی انکار تمام بود یک روز دید که در یکی از کوچه‌های قل ار قال و ا با خود گفت: «وی را می‌باید گرفت, و قصّةٌ وی را به حاکم رفع کرد تا وی را به سیاستی برساند. » ناگاه دید که به صورت کردی برآمد و چون مقدار دیگر پیش آمد به صورت اعرابیی برآمد و چون نزدیکتر شد به صورت یکی از فقها ظاهر شد. چون به قاضی رسید گفت: «ای قاضی! کدام قضیب البان را به حاکم می‌بری و سیاست می‌کنی؟ » قاضی از انکار خود توبه کرد و مرید شد. پیش شيخ عبدالقادر گفتند که: «قضیب البان نماز نمی‌گزارد. » گفت: «مگویید! که همیشه سر وی در خانۀ کعبه در سجود است. » 9- محمد الأوانی» که به ابن القائد معروف است. قدّس الله وی از اصحاب شيخ محیی الدین عبدالقادر است. قدس الله تعالی سره. در فتوحات مکیه مذکور است که: «شیخ عبدالقادر وی را مُعربد الحضره می‌گفت» و می‌گفت که: محمد بن قائد مِنَ المفردينَ. » صاحب فتوحات می‌گوید که: «مفردون جماعټی‌اند که از دایرة قطب خارح اند و خضر «“. J‏ ابن قاید گفته است: «همه چیز را بازپس گذاشتم و روی به حضرت آوردم ناگاه پیش روی خود نشان پایی دیدم مرا غیرت کرد گفتم: این نشان قدم کیست؟ زیرا که اعتقاد داشتم که هیچ کس بر من سابق نیست. گفتند: این نشان قدم نبی تست. , صلی الله كاو ا خاطر من تسکین يافت. » 0- ابوالشّعود بن الشبْل» رحمه الله تعالى 5ک اا کات ف خی الین الاد انت 316 در فتوحات مذکور است که: «از کسی که صَدوق بود وتقه شنیدم که از شيخ ابوالسعود که امام وقت خود بود نقل کرد که گفت: بر کنار دجلة بغداد می‌گذشتم» در خاطر من گذشت که: آیا حضرت حق را بندگان باشند که وی را در آب پرستند؟

هنوز این خاطر تمام نشده بود که آب بشکافت و مردی ظاهر شد و گفت: آری یا اباالسعود! خدای تعالی را مردان هستند که وی را در آب می‌پرستند. و من از ایشانم. من مردی بودم اک ك از آنجا بيرون آمده‌ام. بعد از پانزده روز آنجا فلان حادثه واقع خواهد شد. چون پانزده روز گذشت: آن حادثه. بعینها چنانکه گفته بود. واقع لتىد. »> در فصوص مذکور است که: «شیخ ابوالشعود با مریدان خود گفت که: پانزده سال است که خدای تعالی مرا در مملکت تصرف داده است. اما من تصرف نکرده‌ام. ابن ا چرا تصرف نمی‌کنی؟ گفت: من تصرف را به حضرت حق 1 گذاشته‌ام که چنانکه خواهد ,تصرف کند. « شيخ ر الدپن علاءالدوله رحمه الله تعالی گفته است که: «در گورستان امام احمد حنبل رحمه الله تعالی توجه کرده بودم به خاک بزرگی که خاک او معین است به نزدیک مردم؛ و من یقین می‌دانم که وی آنجا نیست. اما به سر آن خاک می‌رفتم,. : در راه گنبد خرابی بود که من هرگز نشنیده بودم که آنجا خاکی است. چون از آن گنبد او اا ا کجا می ‌روی؟ بیا و ما را نیز زیارتی بکن! من بازگشتم و به گنبد درآمدم و آنجا وقت من خوش شد. a‏ روح او با من می‌گوید که: همچنان زندگانی کن که من کرده‌ام! گفتم: و چون اى کردی؟ گفت: هرچه از حق به تو رسد قبول کن! گفتم: اگر قبول کردنی باشد قبول کنم. گفت: باری امروز چیزی به تو خواهد رسید. قبول کن! گفتم: چنین کنم. چون به شهر امدم, این قصه را با شيخ نورالڈين عبدالرحمان بگفتم. فرمود که: هیچ هی‌ذانی که دز 'آن گید کیست؟ فته ` نی. گفت: او را ابوالسشّعود می‌گویند و وی عجب طریقه‌ای داشته است. هرچه از حق به وی رسیدی رد نکردی و از کسی چیزی _ نخواستی و لباس متکلف پوشیدی و طعام متکلف خوردی. روزی یکی پیش وی درامد دستاری دید بر سر وي که به دویست دینار می‌ارزید با خود گفت: این چه اسراف است. » دستاری که از آن دویست درویش را جامه توان ساخت یک درویش چرا بر سر بندد؟ ابوالسعود به إشراف خاطر دریافت, گفت: ای فلان! ما این رر و سر نبسته‌ایم اگر تو می‌خواهی ببر و بفروش و از برای درویشان سفره‌ای بیاور! آن کس برفت و دستار را بفروخت, و سفره‌ای متکلف راست کرد و نماز دیگر بیامد. چون دزاقد: همان دستاز را بر سر شخ دید هتغحب شد. شیخ ابوالسشعود گفت: چه تعجب می کنی؟ از فلان خواجه بپرس که این دستار را از کجا آورده است. بپرسید, آن خواجه گفت: پارسال در کشتی بودیم و باد مخالف برخا ست. نذر کردم که اگر بسلامت بیرون رویم دستاری خوب به جهت شيخ هدیه برم» و اکنون شش ماه است که در بغداد می‌طلبم دستاری چنانچه دل من می‌خواست نمی‌یافتم که به سلام شيخ آم تا امروز این دستار بر در فلان دکان دیدم. گفتم: این دستار لايق شيخ است. بخریدم و بیاوردم. بعد از آن شيخ گفت: دیدی که این دستار دیگری بر سر ما می‌بندد؟ » و از این نوع از این شيخ روایتها بسیار است. 51 شخ اتوقدين المخريي. فوس الله تال اة أ وى ب بن الح او الخهن ات ار اک و ان طا فة امیت و مار آز مشایخ در صحبت و خدمت وی تربیت يافته‌اند ویکی از ان جمله شيخ محیی الذين ابن العربی است و در مصنفات خود ذکر وی بسیار کرده و سخنان و معارف وی اورده. امام یافعی می گوید که: «اکثر شیوخ یمن به شیخ عبدالقادر نسبت دارند و بعضی هستند که نسبت به شيخ ابومدین دارند.