Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme
عطار » الهی نامه » روایت دیگر دیباچۀ الهینامه » ابیات برگزیدهٔ از روایت دوم دیباچۀ الهی نامه از روی نسخههای دیگر بنام آنک ملکش بی زوالست بوصفش نطق صاحب عقل لالست مفرح نامه جانهاست نامش سر فهرست دیوانهاست نامش ز نامش پر شکر شد کام جانها زیادش پر گهر تیغ زبانها اگر بی یاد او بوییست رنگیست وگر بی نام او نامیست ننگیست خداوندی که چندانی که هستیست همه در جنب ذاتش عین پستیست چو ذاتش برترست از هرچه دانیم چگونه شرح آن کردن توانیم بدست صنع گوی مرکز خاک فکنده درخم چوگان افلاک چو عقل هیچ کس بالای او نیست کسی داننده آلای او نیست همه نفی جهان اثباتش آمد همه عالم دلیل ذاتش آمد صفاتش ذات و ذاتش چون صفاتست چو نیکو بنگری خود جمله ذاتست وجود جمله ظل حضرت اوست همه آثار صنع قدرت اوست نکوگویی نکو گفته ست در ذات که التوحید اسقاط الاضافات زهی رتبت که ازمه تا بماهی بود پیشش چو مویی از سیاهی زهی عزت که چندان بی نیازیست که چندین عقل و جان آنجا ببازیست زهی حشمت که گر در جان درآید ز هر یک ذره صد طوفان برآید زهی وحدت که مویی در نگنجد در آن وحدت جهان مویی نسنجد زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس بیابد گوی برباید ز ادریس زهی غیرت که گر بر عالم افتد بیک ساعت دو عالم برهم افتد زهی هیبت که گر یک ذره خورشید نیابد گم شود در سایه جاوید زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه نیابد کس ورای اوبدان راه زهی ملکت که واجب گشت لابد که نه نقصان یذیرد نه تزاید زهی قوت که گرخواهد بیک دم زمین چون موم گرداند فلک هم زهی شربت که در خون می زند جان بامید سقاکم ربکم خوان زهی ساحت که گر عالم نبودی سر مویی از آنجا کم نبودی زهی غایت که چشم عقل و ادراک بماند از بعد آن افکنده بر خاک زهی مهلت که چون هنگام آید بمویی عالمی دردام آید زهی شدت بحجت برگرفتن نه برگ خامشی نه روی گفتن زهی عزلت که چندانی زن و مرد دویدند و ندیدند از رهش گرد زهی غفلت که ما را کرد زنجیر وگرنه نیست ازما هیچ تقصیر زهی طاقت که گر ما زین امانت برون آییم ناکرده خیانت زهی حسرت که خواهد بود ما را ولی حسرت ندارد سود ما را جهان عشق را پای و سری نیست بجز خون دل او را رهبری نیست کسی عاشق بود کز پای تا فرق چوگل در خون شود اول قدم غرق خداوندا بسی بیهوده گفتم فراوان بوده و نابوده گفتم اگرچه جرم عاصی صد جهانست ولی یک ذره فضلت بیش ازانست چو ما را نیست جز تقصیر طاعت چه وزن آریم مشتی کم بضاعت کنون چون اوفتاد این کار ما را خداوندا بما مگذار ما را مبرا از کم و چون و چرایی ورای عالم و خلقی ورایی خدایا رحمتت در یای عام است از آنجا قطره ما را تمام است اگر آلایش خلق گنه کار در آن دریا فرو شویی بیکبار نگردد تیره آن دریا زمانی ولی روشن شود کار جهانی چه کم گردد ازان دریای رحمت که یک قطره کنی بر خلق قسمت خوشا هایی ز حق و ز بنده هویی میان بنده و حق های و هویی نداری در همه عالم کسی تو چرا بر خود نمی گریی بسی تو اگر صد آشنا درخانه داری چو مردی آن همه بیگانه داری بآسانیت این اندوه ندهند بدست کاه برگی کوه ندهند گرت یک ذره این اندوه باید صفای بحر و صبر کوه باید اگر پیش از اجل یک دم بمیری در آن یک دم همه عالم بگیری اگر آگه شوی ای مرد مهجور که ازنزد که ماندی این چنین دور ز حسرت داغ بر پهلو نهی تو سر تشویش بر زانو نهی تو اگر شایسته راه خدا را بکلی میل کش چشم هوا را چو نابینا شود چشم هوایت بحق بینا شود چشم هدایت تحیر را نهایت نیست پیدا که یابد باز یک سوزن ز دریا جهان را چون رباطی با دو در دان که چون زین در درآیی بگذری زان توغافل خفته وز هیچت خبر نه بخواهی مرد اگر خواهی وگرنه ترا گر خود گدایی ور شهنشاه سه گز کرباس و ده خشتست همراه بسی کردست گردون شعله کاری نخواهد بود کس را رستگاری زهر چیزی که داری کام و ناکام جدا می بایدت گشتن سرانجام وگر ملکت ز ماهی تا بماهست سرانجامت بدین دروازه راهست وگر اسکندری دنیای فانیت کند روزی کفن اسکندرانیت عزیزا بی تو گنجی پادشایی برای خویشتن بنهاد جایی اگر رایش بود بر دارد آن گنج وگرنه همچنان بگذارد آن گنج جهان بی وفا نوری ندارد دمی بی ماتمی سوری ندارد اگر سیمت ببخشد سنگ باشد وگر عذریت خواهد لنگ باشد وصالی بی فراقی قسم کس نیست که گل بی خار و شکر بی مگس نیست نمی دانم کسی را بی غمی من که تادستی برو مالم دمی من برو تن در غم بار گران نه بسی جان کن چو جان خواهند جان ده نمی بینم ترا آن مردی و زور که بر گردون شوی نا رفته درگور نه ششصد سال آدم ماند غمناک ز بهر گندمی خون ریخت برخاک چو او را گندمی بی صد بلا نیست ترا هم لقمه بی غم روا نیست زیان آمد همه سود من و تو فغان از زاد و از بود من و تو جهانا کیست کز جور تو شادست همه جور تو و دور تو بادست جهان چون نیست از کار تو غمناک چرا بر سر کنی از دست او خاک جهان چون تو بسی داماد دارد بسی عید و عروسی یاددارد مرا عمریست تادربند آنم که تا با همدمی رمزی برانم نمی بینم یکی هم دم موافق فغان زین هم نشینان منافق چو بهر خاک زادستی ز مادر درین پستی چه سازی کاخ و منظر چو جسمت سوده خواهد گشت در خاک سر منظر چه افرازی بر افلاک اگر آگنده از سیم و زر گنج نخواهی خورد یک دم آب بی رنج غم خود خور که کس را ازتو غم نیست چه می گویم ترا حقا که هم نیست اگرچه جای تو در زیر خاکست ولیکن جان پاک از خاک پاکست نه مسجود ملایک گوهر تست نه تاجی از خلافت بر سر تست خلیفه زاده گلخن رها کن بگلشن شو گران جانی رها کن بمصر اندر برای تست شاهی تو چون یوسف چرا در قعر چاهی ازان بر ملک خویشت نیست فرمان که دیوت هست برجای سلیمان تو شاهی هم در آخر هم در اول ولی بیننده را چشمست احول دو می بینی یکی را و دو صد صد چه یک چه دو چه صد جمله تویی خود تو یک دل داری ای مسکین و صد بار بیک دل چون توانی کرد صد کار ترا اندوه نان و جامه تا کی ترا از نام و ننگ عامه تا کی نهادی بوالعجب داری تو در اصل پلاسی کرده اندر اطلسی وصل اگر هر دم حضوری را بکوشی زواسجدواقترب خلعت بپوشی ز بس کاندیشه بیهوده کردی نهاد خویش را فرسوده کردی الا ای خفته گر هستی خردمند دربایست خود برخود فرو بند زهی حرص دل فرزند آدم زهی حیران و سرگردان عالم الا ای از حریصی با دل کور بماندی در حرص را مرگست مرهم تو نامرده نگردد حرص تو کم چه خواهی کرد چندین مال دنیا چشیدی جام مالامال دنیا متاع جمله دنیا بیک جو نیرزد بالله اندر چشم رهرو همه چون کرکسان دربند مردار فغان زین مور طبعان سخن چین چو موران جمله نه رهبر نه ره بین فغان از حرص مشتی استخوان رند همه سگ سیرتان موش پیوند الا ای روز و شب غمخواره مانده بدست حرص در بیچاره مانده حریصی بر سرت کرده فساری ترا حرصست و اشتر را مهاری تو بر رزاق ایمن باش آخر صبوری ورز و ساکن باش آخر ز کافر او نگیرد رزق خود باز کجا گیرد ز مرد پر خرد باز مکن در وقت صبح ای دوست سستی چو داری ایمنی و تن درستی چو تو بیدار باشی صبحگاهی بیابی هر چه آن ساعت بخواهی هر آن خلعت کز آن درگاه پوشند چو آید صبح گاه آنگاه پوشند در روضه سحرگاهان گشایند جمال او بمشتاقان نمایند گرت باید در آن دم پادشایی ز درگاه محمد کن گدایی
عطار » الهی نامه » روایت دیگر دیباچۀ الهینامه » در آغاز آلهی نامه آلهی نامه را آغاز کردم بنامت باب نامه باز کردم زبان را در فصاحت راه دادم دهان را در بلاغت برگشادم توکل بر خدا تقصیر بر خویش نهادم این نهایت نامه در پیش دل حاضر بتحریرش سپردم اگر خوش گوی کردم گوی بر دم در گنج عبارت برگشادم آلهی نامه نام این نهادم آلهی نام تو و نامه تست بلی جف القلم در خامه تست بآغازش تو دادستی نهایت بانجامش تو کن این را کفایت رفیق خاطرم کن فضل و توفیق میفکن خاطرم در فکر و تعویق که تا آخر کنم این داستان را بانس جان نمایم انس و جان را تویی هادی خلق جاودانی نهان و آشکارا جمله دانی بانجام آوری آغاز رازم که تا گردن کشم گردن فرازم آلهی فضل خود را یار ما کن ز رحمت یک نظر درکار ما کن که تا مطلوب جانم حاصل آید مگر قولم قبول یک دل آید اگر یک دل شود زین شعر خشنود مراد جان برآید کام دل زود سخن بر من هدایت بر خداوند خداوندا جدایی را بپیوند بلطفت می کنم این را حوالت نگه دارش خدایا از بطالت پسند خویش کن این گفت و گو را قبولم کن فزون ده رغبتم را مهیا کن مراد روح پیشم کرامت کن عطیتهای خویشم مرا در وصف وحدت ترجمان ده برب خویش خاطر را نشان ده نشان ده بی نشانا تا درآیم بکام دل زبان را برگشایم در الحان آورم طوطی جان را شکر بخشم ز شعر خود بیان را بشغل روح تو مشغول گردم ز ننگ بحر و کان معزول گردم همه جان گردم و تن را بمانم روان را از دل و جان وا رهانم ز سر تا پای کلی نور گردم اگر مشکم مگر کافور گردم خدایا در زبان من صواب آر دعای بنده خود مستجاب آر دل پر دردیم را صاف گردان بما بین شکر من لاف گردان مرا در حضرت خود کامران دار ز کج گفتن زبانم در امان دار مرا توفیق ده تا حمد خوانم صفات ذات تو بر لفظ رانم ز درگاهت همین دارم امانی مرا یا رب بدین مقصد رسانی سخن انجام شد آغاز توحید کنم از حمد و از تمجید و تخمید بنالم همچو بلبل در بهاران ببارانم ز ابر دیده باران بجنبانم سلاسل جان و دل را کنم روح و روانی آب و گل را برآرم دست دعوت در مناجات بزاری گویم ای قاضی حاجات مرادر حمد خود صاحب قران کن زبان من چو شعر من روان کن روان کن کار من در کامرانی زبان را ده برات ترجمانی خدایا از حکایت خسته گردم بساط انبساط اندر نوردم دهان بگشایم اندر وصف ذاتت کنم آغاز اوصاف صفاتت خداوندا عطاهای تو عام است عنایتهای عامت بر دوام است ز مشتی خاک ما را آفریدی کلی بر کل کونم بر گزیدی بگفت خیر امت سر فرازیم ازان برجامه طوعت طرازیم بدین تشریف و خلعت شهریاریم بکرمنا کبیر و کامگاریم خداوندا تویی دانا و داور صفات ذات تست الله اکبر منزه از زن و از خویش و فرزند مبرا از شریک و مثل و مانند قدیم بی ولد قیوم بی خویش تولای توانگر فخر درویش ز دودی آسمان را آفریدی ز خاکی کل انسان آفریدی سما را بی ستون بنیاد دادی ترابی بر سرابی تو نهادی ز بادی عیسی مریم تو کردی زناری دشمن آدم تو کردی ز کاف و نون تو کردی کون کون را جهان و جان تودادی انس و جان را مسالک هوش و مستی از تو دارند ممالک ملک هستی از تو دارند خلایق جمله ازجام تو مستند همه مأمور فرمان الستند ترا می زیبد الحق پادشاهی که پیدا آوری ماهی ز ماهی تویی رزاق هر پیدا و پنهان تویی خلاق هر دانا و نادان وما من دابة منشور شاهیست الم تعلم نفاد پادشاهیت توبودی و نبد جنات و نیران توبودی و نبود ایوان و کیوان تو بودی ونبود افلاک و کونین تو بودی و نبود این قاب قوسین تویی باقی و فانی هرچه هستند بتقدیرت نه بالا بل که پستند تویی خلاق هر بالا و پستی تویی پیدا و پنهان هرچه هستی تویی گیرنده و میرنده ماییم تویی سلطان و ما مشتی گداییم گنه کاریم اما مستمندیم مسلمانیم ازان ره شهر بندیم جهان زندان سرای مؤمنانست ولی مال و منال مؤمن آنست اگر فضلت قرین حال گردد خرابم جمله جا و مال گردد چه باشد بنده مقرون انابت کند طاعت کند دعوت اجابت اگر بابنده عدل وداد ورزد عبادتهای صد ساله چه ارزد خداوندا تویی حامی و حاضر بحال بندگان خویش ناظر خطی از فضل گرد این خطا کش قلم در نامه کردار ما کش اگر بر ما ببخشایی کریمی وگر تعظیم فرمایی عظیمی گر از ما زلتی آید هم ا زماست فراموشی ما ازحجت ماست اگر حوا وآدم سهو کردند نه لعبت بازی و نه لهو کردند بنسیان اندر افتادند آنها عفو کردی ازیشان پادشاها ز ما بیچارگان گر درگذاری گناهی کرده باشد شهریاری جلیس خاک این درگاه ماییم انیس آه و واویلاه ماییم امانت را نهاده بر کف دست زبان در ذکر می داریم پیوست ثنای ذات پاکت می سراییم دهان در شرح ذکرت می سراییم بصد فریاد و واویلا و زاری همی جوییم راه رستگاری بادعونی توسل کردگانیم بامر استجب اخبار خوانیم الها جز تو ما کس را نخواهیم ازان رو در پناهت می پناهیم دعای ما اجابت کن الها انیس ما امامت کن الها دل عطار را بیت الحرم کن بتشریف حضورش محترم کن بتضمین بشنوید این بیت نامی اگرذکری دهد این را تمامی قدم در کلبه احزان ما نه وزان پس منتی بر جان ما نه دل عطار از دردت خرابست گذر سوی خرابیها صوابست خداوندا نظر درجان ما کن گذر در کلبه احزان ما کن بعشق خویش ما را مبتلا دار خرد را مالک راه رضا دار
عطار » الهی نامه » روایت دیگر دیباچۀ الهینامه » فی نعت النبی صلی الله علیه و آله و صحبه و سلم این فصل در نسخه کتابخانه سلطان محمد فاتح استانبول عبارت از ۳۲۲ بیت است بیت اول و آخرش بروجه ذیل است محمد مقتدای هر دو عالم محمد مهتر اولاد آدم وگر در خورد آب تو نیم من فرا آبم مده والله اعلم در نسخه کتابخانه موزه انگلستان بجای این فصل ۱۷ بیت وجود دارد که اول و آخرش نیز بروجه ذیل است محمد کو سرافراز عرب بود وجودش در دریای طلب بود چو هم دستی تو با موسی عمران همی از جام جان خور آب حیوان
Fin del texto disponible.