Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت بوسعد آن امام ارنبی مجلسی میگفت از قول نبی ره زده از در درآمد قافله ترک کرده حج دلی پر مشغله آمدند آن جمع بهر زاد راه بر در مجلس که ما را زاد خواه زانکه ما را ره زدند و کاروان در ره حج بازگشتیم از میان خواجه گفتا چون توان رفتن بشهر عزم کرده حج اسلام اینت قهر بازگشتن از ره حج راه نیست هرکه زین ره بازگشت آگاه نیست گفت چندی مال بودست از قیاس کز شما بردند مشتی ناسپاس گفت هرچ از ما ببردند از شمار میبراید چون دو باره ده هزار خواجه گفتا کیست از اصحاب جمع کو برافروزد دل خلقی چو شمع این چه زیشان برده اند آسان دهد هیچ تاوان نیست اگر تاوان دهد عورتی از گوشه آواز داد کاین چنین تاوان توانم باز داد جمع الحق در تعجب آمدند در دعا گوییش از حب آمدند رفت و درجی پیش او زود آورید هر زر و زرینه کش بود آورید خواجه آن بنهاد سه روز و سه شب گفت اگر گردد پشیمان چه عجب نیست این زر بیست دینار از شمار بیست دینارست هر یک زو هزار عورتی گر زین پشیمانی خورد کی توان گفتن ز نادانی خورد پیش آمد بعد سه روز آن زنش پس نهاد آنجا دو دست ابرنجنش خواجه را گفت ای بحق پشت و پناه آن زر آخر ازچه میداری نگاه خواجه گفت این من ندیدم از کسی از پشیمانیت ترسیدم بسی گفت مندیش این معاذالله مگوی این بدیشان ده دگر زین ره مگوی بر سر آن نه دو دست ابرنجنم تا شود آزاد کلی گردنم گفت دست ابرنجنم ای نامدار بوده است از مادر خود یادگار زان همه زرینه آنیک بیش بود لاجرم روز و شبم با خویش بود خویشتن رادوش میدیدم بخواب در بهشت عدن همچون آفتاب این همه زرینه در گرد تنم میندیدم این دو دست ابرنجنم گفتم آخر یادگار مادرم مینبینم می نباید دیگرم حور جنت گفت ازان دیگر مگوی این فرستادی و بس دیگر مجوی آنچه تو اینجا فرستادی بناز لاجرم آن پیشت آوردیم باز فی المثل گر صد جهانست آن تو آنچه بفرستی تو آنست آن تو گر درین ره بنده گر آزاده تو نبینی آنچه نفرستاده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل آن جوانی بود الحق بی خبر رفت پیش شیخ حلوایی مگر گفت من عمری بخون گردیده ام بی سر و بن سرنگون گردیده ام هم ریاضتها کشیدم بیشمار هم شب و هم روز بودم بیقرار نه بدیدم هیچ در عمری دراز نه رسیدم من بهیچی مانده باز شیخ گفتش تو غلط کردی مگر کانچه جستی یافتی جان پدر تو بهر کاری که رؤیت داشتی یافتی چون کار آن پنداشتی آنچه تو جویی درین ره آن دهند کفر ورزی کی ترا ایمان دهند خواجه بس کورست و ناقد بس بصیر هرچه خواهی برد خواهد گفت گیر گر نخواهی برد چشمی زین جهان کور میری کور خیزی جاودان هر زمان زخمی زنی برجان خود درد میدانی مگر درمان خود یک نفس گویی غم جان نیستت هر نفس جز ماتم نان نیستت آنچه آدم را ز گندم اوفتاد عقل را از نفس مردم اوفتاد یاد کرد نفس را در هر نفس گوییا نام مهین نانست و بس
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل سایلی پرسید از آن شوریده حال گفت اگر نام مهین ذوالجلال می شناسی بازگوی ای مرد نیک گفت نان است این بنتوان گفت لیک مرد گفتش احمقی و بی قرار کی بود نام مهین نان شرم دار گفت در قحط نشابور ای عجب می گذشتم گرسنه چل روز و شب نه شنودم هیچ جا بانگ نماز نه دری بر هیچ مسجد بود باز من بدانستم که نان نام مهینست نقطه جمعیت و بنیاد دینست از پی نان نیستت چون سگ قرار حق چو رزقت می دهد تو حق گزار حق چو رزقت داد و کارت کرد راست تو بخور وز کس مپرس این از کجاست عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل ابن ادهم کرد ازان رهبان سؤال کز کجا سازی تو قوتی حسب حال گفت از روزی دهنده بازپرس روزیم او میدهد زو راز پرس چون بظاهر روزییی بینی حلال میمکن از باطن روزی سؤال ترک جان پاک هر روزی کنی تا زجایی چاره روزی کنی ای شده غافل ز مجروحی خویش چند در بازی سبک روحی خویش ای سبک دل گشته از خواب گران وی بخورد و خواب قانع چون خران تا نیایی تو به همرنگی برون کی شود از تو گران سنگی برون چون به همرنگی سبک گردی چو کاه در کشندت زود سوی بارگاه کاه چون با کهربا همرنگ بود کهربا را زآن بدو آهنگ بود بود مغناطیس چون آهن برنگ زآن بهم رنگی درآوردش به تنگ چون کسی در اصل همرنگ اوفتاد دولتش زآغاز هم تنگ اوفتاد عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل شیخ گرگانی مگر آن شمع شرع میشد اندر شارعی با جمع شرع بود آن وقتی نظام الملک خرد اطلسش مییافتند او زیر برد با گروهی کودکان بیخبر گوی میزد در میان رهگذر شیخ را با قوم چون از دور دید از میان رهگذر یکسو دوید گفت بنشانید از ره گرد را زانکه گر گردی رسد این مرد را جمله را بدبختی آرد بار از آن هیچکس را برنیاید کار ازآن شیخ کان بشنود و آن حرمت بدید از چنان طفلی چنان همت بدید از بزرگی پیر گفت ای طفل خرد بفکن آن چوگان که بختت گوی برد خلق میکوشند تا طاقت کنند تا نظام الملک آفاقت کنند زین ادب زین حرمت وزین خوی تو ای نظام الملک بردی گوی تو گوی چون بردی برو دیگر مباز خواجه چوگان بیفکن سرفراز
عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۱ - المقالة الثلثون سالک آمد نوحه گر در پیش نوح گفت ای شیخ شیوخ و روح روح عالمی دردی و دریای دوا آدم ثانی و شیخ انبیا خشک سال عالم از کنعان تراست وی عجب عالم پر از طوفان تراست اشک تو در نوحه چون بسیار شد تا تنوری گرم طوفان بار شد کشتی اهل سلامت خاص تست تا ابد دریای دین اخلاص تست گر در آن کشتی نیامد هرکست سر بسم الله مجریها بست تشنه تر از تو ندیدم هیچکس لاجرم طوفانت آمد پیش و پس گرچه عالم گشت پر طوفان تو بیشتر شد تشنگی جان تو تا به سر عشق در کار آمدی تشنه دریای اسرار آمدی چون بصورت آمد آن دریا ز زور در جهان افکند طوفان تو شور چون جهان را تشنگی بنشاندی کشتی اهل سلامت راندی مرده عشقم مرا جانی فرست تشنه خواهم مرد طوفانی فرست نوح گفت ای بیقرار نوحه گر بازکن چشم از هم و در من نگر تک زدم در راه او سالی هزار تا که داد از خیل کفارم کنار زخم خوردم روز و شب عمری دراز تا بصد زاری در من کرد باز تو بدین زودی بدان در چون رسی وز نخستین پایه برتر چون رسی صبر میباید ترا ناچار کرد تا توانی چاره این کار کرد گر دری خواهی که بگشاید ترا وآنچه جویی روی بنماید ترا از در پیغامبر آخر زمان همچو حلقه سرمگردان یک زمان زآنکه تا خورشید باشد راهبر بر ستاره چون توان کردن سفر ذره راه در خورشید گیر راه آن سلطانی جاوید گیر گر به قرب مصطفی جویی تو راه پیش ابراهیم رو زین جایگاه سالک آمد پیش پیر ارجمند قصه برگفتش الحق دردمند پیر گفتش هست نوح آرام روح حق نهاده نام او از نوحه نوح در مصیبت بود دایم مرد کار نوحه بودش روز و شب از درد کار تا نیاید درد این کارت پدید قصه این درد نتوانی شنید گر تو خواهی تا شوی مرد ای پسر هیچ درمان نیست جز درد ای پسر عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست از اهل یقین گر جهودان جمله بگزینند دین زآن مرا چندان نیاید دلخوشی کز سر دردی کسی بی سرکشی در ره این درد آید دردناک هم درین دردش بود رفتن بخاک زیسته در درد و رفته هم به درد رفته زین عالم بدان عالم به درد عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل مرغکیست استاده چست افتاده کار نیست بر شاخش چو هر مرغی قرار جمله شب تا بروز او نعره زن می در آویزد به یک پا خویشتن جمله شب بی قراری میکند ناله خوش خوش به زاری میکند چون همه شب بر نیاید کار او خون چکد یک قطره از منقار او چون رود یک قطره خون از دل برونش دل چو دریایی شود زان قطره خونش شور ازآن یک قطره در دریا فتد وآتشی زان شور در صحرا فتد پس دگر شب با سر کار آید او همچنان در ناله زار آید او چون نه سر دارد نه پای آن کار او کی رسد آن نالهای زار او تاترا کاری نیفتد مردوار کی توانی ناله کرد از درد کار
عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل پیر زالی بود با پشتی دو تاه کشته بودندش جوانی همچو ماه پیش مادر آن پسر را بر سپر باز آوردند در خون جگر پیرزن آمد بضعف از موی کم سر برهنه موی کنده روی هم کرده خون آلود روی و جامه را گرد خویش آورده صد هنگامه را گرچه پشتی کوژ بودش چون کمان تیر آهش میگذشت از آسمان آن یکی گفتش که هان ای پیرزن رخ بپوش و چادری در سرفکن زآنکه نبود این عمل هرگز روا پیرزن در حال گفت ای بینوا گر ترا این آتشستی بر جگر هم روا میداریی زین بیشتر تا نیاید آتش من در دلت این روا بودن نیاید حاصلت چون نبودی مادر کشته دمی کی توانی کرد چون من ماتمی چون ترا میبینم از آزادگان کی شناسی کار درد افتادگان عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی به نیشابور در زو ندیدم در جهان رنجورتر محنت و بیماری ده ساله داشت تن چو نالی و زفان بی ناله داشت سینه پر سوز و دل پر درد او لب بخون برهم بسی میخورد او آنچه در سرما و در گرما کشید کی تواند کوه آن تنها کشید نور از رویش بگردون میشدی هر نفس حالش دگرگون میشدی زو بپرسیدم من آشفته کار کاین جنونت از کجا شد آشکار گفت یک روزی درآمد آفتاب درگلویم رفت و من گشتم خراب خویشتن را کرده ام زان روز گم گم شود هر دو جهان زان سوز گم بر سر او رفت در وقت وفات نیک مردی گفتش ای پاکیزه ذات این زمان چونی که جان خواهی سپرد گفت آنگه تو چه دانی و بمرد گر ز کار افتادگی گویم بسی تا نیفتد کار کی داند کسی عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل گفت دزدی را گرفت آن سر فراز در میان جمع دستش کرد باز دزد نه دم زد از آن نه آه کرد برگرفت آن دست و عزم راه کرد همچنان خاموش میبرید راه تا رباطی بود رفت آنجایگاه چون رسید آنجاخروشی درگرفت ناله و فریاد و جوشی در گرفت در فغان آمد بصد زاری زار وز نفیر خویشتن شد بی قرار سایلی گفتش تو با چندین خروش زیر دار آخر چرا بودی خموش گفت آنجا هیچ همدردم نبود دست ببریده یکی مردم نبود گر من آنجا سخت میجوشیدمی یا بصد فریاد بخروشیدمی گر بسی فریاد بودی آن همه خلق را چون باد بودی آن همه لیک اینجا یک بریده دست هست کس چه داند او بداند درد دست لاجرم گر پیش او نالم رواست کو بداند ناله من از کجاست تا نیاید هیچ همدردی پدید ناله همدرد نتواند شنید ذره این درد اگر برخیزدت دل بصد درد دگر برخیزدت گر شود این درد دامنگیر تو بس بود این درد دایم پیر تو ور نگیرد دامنت این درد زود گفت و گوی این ندارد هیچ سود عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل ناقلی در پیش آن شیخ کبیر گفت هر روزی یکی داننده پیر میکند ختمی و در عمری دراز کار او انیست گفتم با تو باز شیخ گفتش زان همه قرآن دمی دامنش نگرفت یک آیت همی گر گرفتی آیتی زان دامنش نیستی پروای خواندن چون منش درد او گر دامنت گیرد دمی رستگاری یابی از عالم همی بوی این درد از دل سرمست تو گر توانی برد بردی دست تو عاشقان این درد از راه دراز میشناسند ای عجب از بوی باز
عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گشت لیلی پیش از مجنون هلاک بود غایب آن زمان مجنون پاک عاقبت مجنون چو با آنجا رسید آنچه نتوانست دید آنجا شنید آن یکی گفت ای دلت پر شور او خیز تا با تو نمایم گور او گفت حاجت نیست این با من مگوی زانکه من آن خاک بشناسم ببوی این بگفت و راه گورستان گرفت نعره زن شد شیوه مستان گرفت خاک میبویید و در ره میشتافت تا که گور لیلی آخر باز یافت ماتم آن ماه را تاوان بداد ساعتی بی خود شد آخر جان بداد چون بپاکی زو برآمد جان پاک در بر اودفن کردندش بخاک زنده او از عشق جانان بود و بس لاجرم بی او فرو رفتش نفس عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل بود سلطان را زنی همسایه کز نکویی داشت آن زن مایه لشکر عشقش درآمد بی قیاس شد بصد دل عاشق روی ایاس از وصالش ذره بهره نداشت ور سخن میگفت ازین زهره نداشت روز و شب از عشق او میسوختی گه فرو مردی و گاه افروختی روزنی بودیش دایم روز و شب سر بران روزن نهادی خشک لب گاه بودی کو بدیدی روی او برگرفتی تیغ یک یک موی او دل برفتی عقل ازو زایل شدی خاک زیر پایش از خون گل شدی زار میگفتی مرا تدبیر چیست وین چنین دیوانه را زنجیر چیست هیچکس را نیست از عشقم خبر عشق پنهان چون کنم زین بیشتر ای ایاز ماهرو در من نگر درد بین زاری شنو شیون نگر چند گردانیم در خون بیش ازین من ندارم طاقت اکنون بیش ازین بر دل من ناوک مژگان مزن وآتش هجر خودم در جان مزن عاقبت چون مدتی بگذشت ازین طاقتش شد طاق و عاجز گشت ازین کار عمرش جمله بی برگ اوفتاد خوش خوشی در پنجه مرگ اوفتاد میگذشت القصه محمودو سپاه آن زن از روزن بزاری گفت آه آه او محمود را در گوش شد گفتیی از درد او مدهوش شد گفت ای عورت چه کارت اوفتاد کاین چنین جان بی قرارت اوفتاد گفت دور عمر من آمد بسر حاجتی دارم ز شاه دادگر راست گردان از کرم این مایه را زآنکه حق واجب بود همسایه را شاه گفت ای عورت عاجز بخواه هرچه دل میخواهدت از پادشاه گفت میخواهم مفرح شربتی کز ایاست خورد جانم ضربتی مینشاند بر زمینم هر زمان زآنکه میتابد چو ماه آسمان شاه کار من بسازد یک نفس زآنکه در عالم ندارم هیچکس زود بفرستد شه حکمت شناس آن مفرح لیک بر دست ایاس شاه گفتا گر دلت میخواستست شربتی از من مفرح راستست لیک تو گر مردی و گر زیستی تو ایازم را نگویی کیستی گفت من آنم ایازت را که شاه هر دو بر وی عاشقیم از دیرگاه گفت من او را بزر بخریده ام گفت من او را بجان بگزیده ام گفت اگر او را خریدی تو بجان پس تو بیجان زنده چونی درجهان گفت جز از عشق پاینده نیم زنده عشقم بجان زنده نیم شاه گفتش ای سرافکنده به عشق چون تواند بود کس زنده به عشق زن چو بشنود این سخن گفتا که آه عاشقت پنداشتم ای پادشاه من گمان بردم که مرد عاشقی نیستت در عشق بوی صادقی نیستی در عشق محرم چون کنم هستی ای مرد از زنی کم چون کنم پادشاهی جهان آزادگیست نه چو من جانسوز کار افتادگیست این بگفت و سر بروزن درکشید جان بداد و روی در چادر کشید پادشاه از مرگ او سرگشته شد پیش زین از چشم او آغشته شد چون زمانی اشک چون کوکب براند دفن او فرمود پس مرکب براند در زمان فرمود شاه حق شناس تا بدست خویش دفنش کرد ایاس هرکه او خواهان درد کار نیست از درخت عشق برخوردار نیست گر تو هستی اهل عشق و مرد راه درد خواه و درد خواه و درد خواه
عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل برد مجنون را سوی کعبه پدر تادعا گوید شفا یابد مگر چون رسید آنجایگه مجنون ز راه گفت اینجا کن دعا اینجایگاه گو خداوندا مرا بی درد کن عشق لیلی بر دل من سرد کن تو دعا کن تا پدر آمین کند بوکه حق این مهربانی کین کند دست برداشت آن زمان مجنون مست گفت یارب عشق لیلی زآنچه هست میتوانی کرد و صد چندان کنی هر زمانم بیش سرگردان کنی درد عشق او چو افزون گرددت هرچه داری تا بدل خون گرددت چون همه عالم شود همرنگ خون زآن همه خون یک دلت آید برون آن دل آنگه در حضور افتد مدام شادی دل تا ابد گردد تمام عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل شد جوانی پیش پیری نامدار دید او را کرده در کنجی قرار بود تنها هیچکس با او نبود یک نفس یک همنفس با او نبود گفت تنها مینگردی تنگدل پیر گفتش ای جوان سنگدل با خدای خویش دایم در حضور چون توان شد تنگدل از پیش دور هرکه او با همدم خود همبرست یک دم از ملک دو کونش خوشترست عطار » مصیبت نامه » بخش سیهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل لشکر محمود نیرو یافتند در ظفر یک طفل هندو یافتند طرفه شکلی داشت آن طفل سیاه از ملاحت فتنه او شد سپاه آخرش بردند پیش شهریار عاشق او گشت شاه نامدار همچو آتش گرم شد در کار او یک نفس نشکیفت از دیدار او هر زمان شاخ نو از بختش نشاند لاجرم با خویش بر تختش نشاند در و جوهر ریخت در پیشش بسی وعده خوش داد از خویشش بسی طفل هندو در میان عز و ناز کرد چون ابر بهاری گریه ساز شاه گفتش از چه میگریی برم گفت ازآن گریم که گه گه مادرم کردی از محمودم از صد گونه بیم گفت بدهد او سزای تو مقیم زآن همی گریم که چندین گاه من بودم از محمود بی آگاه من مادرم کو تا براندازد نظر پیش شه بیند مرا بر تخت زر ای دریغا بیخبر بودم بسی زنده بی محمود چون ماند کسی
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۱ - المقالة الحادیة الثلثون سالک جان کرده بر خلعت سبیل چون خلالی باز شد پیش خلیل گفت ای دارای دارالملک جان خاک پایت قبله خلق جهان از سه کوژت راستی هر دو کون راست تر زان کژ که دید از هیچ لون هم اب ملت ز دولت آمدی هم سر اصحاب خلت آمدی خویش در اصل اصول انداختی مهر و مه را در افول انداختی جمله ملکوت چون دیدی عیان جان نهادی پیش جانان در میان چون شدی از خویش وز فرزند فرد لاجرم جبریل را گفتی که برد پرده از روی جهان برداشتی بی جهان راز نهان برداشتی چون جهان بر یکدگر انداختی حجت از وجهت وجهی ساختی چون نبودی مرد دیوان پدر قرب دادت حق ز قربان پسر از وجود خویشتن پاک آمدی زان درآتش چست و چالاک آمدی در جهان معرفت بالغ شدی از خود و از این و آن فارغ شدی چون خلیل مطلقی در راه تو هم ز جانی هم ز تن آگاه تو چون ندارم من زجان و تن نشان از رهت گردی بجان من رسان آمدم مهمانت با کرباس و تیغ تو نداری هیچ از مهمان دریغ خواجه خلت بدو گفت ای پسر تا ننالی مدتی زیر و زبر راه ننمایند یک ساعت ترا می بباید عالمی طاعت ترا گرچه دولت دادنش بی علت است طاعت حق کار صاحب دولت است گر تو باشی دولتی طاعت کنی ورنه طاعت نیز یک ساعت کنی چون چنین رفتست سنت کار کن کارکن و اندک مکن بسیار کن چون تو مرد کار باشی روز و شب زود بگشاید در تو این طلب گر رهی میبایدت اندر وفا حلقه فرزند من زن مصطفی دست از فتراک اویک دم مدار گر قبولت کرد هرگز غم مدار گر قبول اومسلم گرددت کمترین ملکی دو عالم گرددت گر بسوی مصطفی داری سفر بر در موسی عمران کن گذر سالک آمد پیش پیر پیش بین پیش او برگفت حالی درد دین پیر گفتش هست ابراهیم پاک بحر خلت عالم تسلیم پاک هرکرا یک ذره خلت دست داد هردمش صد گونه دولت دست داد اول خلت محبت آمدست آخرش تشریف خلت آمدست از مودت در محبت ره دهند وز محبت خلتت آنگه دهند گر محبت ذره پیدا شود کوه از نیروی او دریا شود
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم بمردی برگذشت دید او را معبدی کرده بدشت معبدی زیبا و محرابی درو سبزه زاری چشمه آبی درو گفت هان ای زاهد یزدان پرست درچه کاری کرده اینجا نشست گفت عمری برگذشت ای نامدار تا بطاعت میگذارم روزگار حاجتی دارم درین عمر دراز بر نمیآرد خدای کارساز گفت چه حاجت همی خواهی ز دوست گفت یک ذره محبت کان اوست عیسی آن حاجت برای او بخواست پس برفت و حاجتش افتاد راست بعد ازان عیسی رسید آنجایگاه دید آن معبد نهان در خاک او خشک بوده چشمه آبش همه پاره پاره گشته محرابش همه گفت الهی روشنم گردان و راست کو کجاشد وین خرابی از کجاست گفت اینک بر سر کوهست او پای تا سر کوه اندوهست او رفت عیسی بر سر کوه ای عجب دید او را زرد روی و خشک لب در تحیر مانده و افسرده باز میندانستش مسیح از مرده باز بر تنش هر موی بر دردی دگر هر زمان بر روی او گردی دگر سرنگون درخون و خاک افتاده بود هر دوچشمش در مغاک افتاده بود کرد عیسی هم سلامش هم خطاب نه علیک آمد ازو و نه جواب حق تعالی گفت با عیسی براز کان چنانی این چنین شد از نیاز ذره از دوستی میخواست او چون بدادم از همه برخاست او از وجود خویش ناپروا بماند محو گشت و بی سر و بی پا بماند گر زیادت کردمی یک ذره من ذره ذره گشتی این بی خویشتن با محبت درنگنجد ذره نیست مرد دوستی هر غره در محبت تا که غیری ماندست در درون کعبه دیری ماندست چون نماند در دل از اغیار نام پرده از محبوب بر خیزد تمام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل پادشاهی بود مجنون را بخواند پیش تخت خویش بر کرسی نشاند گفت چندین درجهان صاحب جمال تو چرا گشتی ز لیلی گنگ و لال پس بتان را خواند از هر سوی او عرضه شان میداد پیش روی او گفت ای مجنون ببین کاین یک نگار هست نیکوتر ز چون لیلی هزار لیک مجنون سرفکنده بود و بس ننگرست از سوی یک بت یک نفس پادشاهش گفت آخر درنگر پس ببین چندین نگار سیمبر تا زهم بگشاید آخر مشکلت عشق لیلی سرد گردد بر دلت از سر دردی زفان مجنون گشاد از دو چشم سیل بارش خون گشاد گفت شاها عشق لیلی سرفراز در میان جانم استادست باز پس گرفته برهنه تیغی بدست میخورد سوگند کای مغرور مست گر بغیر ما کنی یک دم نظر خون جان خود بریزی بی خبر روی یوسف دیدن و بر زیستن وآنگهی سوی دگر نگریستن چون بود دیدار یوسف ماحضر در نیاید هیچ پیوندی دگر گر تو خواهی بود مرد اهل راز تا ابد منگر بسوی هیچ باز زانکه گر جایی نظر خواهی فکند در کنار خویش سرخواهی فکند
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل پادشاهی را غلامی خوب بود گوییا نوباوه یعقوب بود رنگ رویش رنگرز گلنار را پیچ مویش زهر داده مار را مردم چشمش که مشک اندام بود چرب و خشک از مشک و از بادام بود از دهان او سخن در پیچ پیچ چون رسیدی با میانش هیچ هیچ چون دهانش نقطه موهوم بود عقل اگر زو گفت نامعلوم بود آب کوثر بی لب او تشنه تیغ حیدر نرگسش را دشنه عشق گرم او که جان را ساختی عقل را در زهد خشک انداختی پادشاه از عشق اودلداده بود کارش افتاده ز کار افتاده بود شب چو جامه برکشیدی پادشاه آن غلامش جامه پوشیدی پگاه آبش آوردی و شستی پا و دست جامه افکندیش بر جای نشست عود و جلابش نهادی پیش در خدمتش هر لحظه کردی بیشتر شه چو بنشستی بتخت بارگاه تکیه کردی بر غلام همچو ماه سوی او هر لحظه مینگریستی پیش او میمردی و میزیستی میندانست او که با او چون کند این قدر دانست کو دل خون کند تا چو در خون خوردن آید آن نگار بوکه درد دلبرش گیرد قرار بامدادی پیش شاه آمد وزیر دید پیش شه سر آن بی نظیر سر بریده آن غلام همچو ماه پس چو ابری زار گریان پادشاه حال پرسید از شه عالی مقام گفت آری بامدادی این غلام رفت تا آیینه آرد سوی شاه کرد در راه اندر آیینه نگاه روی آیینه سیه بود از دمش کشتمش از خشم و کردم ماتمش تادگر بی حرمتی نکند غلام شاه راحرمت نگهدارد تمام من چو بودم همدمش در عالمی زآینه میساخت خود را همدمی هرکرا آیینه باشد پادشاه کفر باشد گر کند در خود نگاه روی از بهر چه میدید آن غلام من نبودم آینه وی را تمام گر بخلت خواهی آمد پیش تو پیش آی از ذات خود بی خویش تو تا گرت جبریل آرد دور باش بر سر آتش تو گویی دور باش در وجود خویش منگر ذره تابدان ذره نگردی غره چون وجودت نیست ذاتت را بخویش از چه میآیی بموجودی تو پیش گر خلیلت پیش آرد پیش آی ورنه با خویشی همه با خویش آی
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل علتی محمود را گشت آشکار شد ز مدهوشی سه روز و شب ز کار در سه روز و شب نجنبید او زجای عقل زایل تن در افتاده ز پای وی عجب آنگه که شاه حق شناس شد ز هوش از هوش رفته بد ایاس روز چارم شاه چون هشیار گشت آن غلام از بیهشی بیدار گشت چشم چون بگشاد از هم پادشاه دید ایاز خویش را آنجایگاه گفت تو کی آمدستی ای غلام گفت این ساعت زهی عالی مقام ای گدای صحبت سلطان طلب تا درآموزی توبی حاصل ادب چون خلیفه زاده حقی ترا کی کند اندر گدا طبعی رها بود بر بالین او حاضر وزیر گفت ای بخشنده تاج و سریر شد سه روز و شب که بر بالین شاه هست بیهوش او چو شاه اینجایگاه نه ازو یک ذره جنبش دیده ایم نه ازو حرفی سخن بشنیده ایم وآنگهی گوید که اکنون آمدم من کنون زین کذب بیرون آمدم شاه گفتش ای غلام بی فروغ بر سر من از چه میگویی دروغ گفت هرگز در دروغم نیست راه لیک چون باشد وجودم غرق شاه شاه چون بیخود شود بیخود شوم چون بخود باز آید او بخرد شوم از سر خویشم وجود خاص نیست این سخن جز از سر اخلاص نیست چون وجود من بود از شهریار کی شود بی او وجودم آشکار بنده دایم از تو موجودست و بس خود که باشد بنده محمودست و بس جهد کن پیش از اجل ای خود پرست تا زخلت ذره آری بدست گر شود یک ذره خلت حاصلت باز خندد آفتابی در دلت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل از سریست این سر که در روز جزا باز خوانند امتان با انبیا لیک فردا دوستانش را بناز تا ابد دایم بحق خوانند باز دوستی نبود که در وقت بلا از خلیل خویش یاد آید ترا گر ترا نقدست در خلت مقام نقد جانت ذکر حق باید مدام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل خواجه را طوطی چالاک بود زهر با سر سبزیش تریاک بود مدت یکسال میدادش شکر تا بنطق آید شکر ریزد مگر روز و شب در کار او دل بسته بود ز اشتیاق نطق اودل خسته بود گرچه میدادش شکر سالی تمام او نگفت از هیچ وجهی یک کلام عاقبت کاری قوی ناخوش فتاد در سرای آن خواجه را آتش فتاد چون بگرد آن قفس آتش رسید تفت آن در طوطی دلکش رسید گفت هین ای خواجه زنهار الامان ورنه در آتش بسوزم این زمان خواجه گفتش چون چنین کاری فتاد آمدت از من چنین در وقت یاد درکشیدی دم شبان روزی تمام از کجا آوردی اکنون این کلام چون ز بیم جان خود درماندی از قصور عجز خویشم خواندی از برای خویش پیشم خوانده دفع آتش را بخویشم خوانده گرنکردی آتشت جان بی قرار با منت هرگز نبودی هیچ کار یاد من پیوسته چون باد آمدت این چنین وقتی ز من یاد آمدت چون بکردی یاد من بیگانه وار تن کنون در سوز ده پروانه وار هرکه در آتش چو ابراهیم نیست گر بسوزد همچو طوطی بیم نیست تانیفتد کار در کار ای پسر کی ز کار افتادگی یابی خبر هست خلت عین کار افتادگی گر خلیلی کم طلب آزادگی راه تو زیر و زبر افتادنست زآنکه بهبودت بتر افتادنست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و یکم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل کرد آن دیوانه رامردی سؤال گفت هان چونی تو ای شوریده حال گفت بر هر پهلویی گشتم براه هم بتر من آمدم بیگاه و گاه
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۱ - المقالة الثانیة و الثلثون سالک آمد پیش موسی ناصبور موسم موسی بدید از کوه طور گفت ای نور دو عالم ذات تو نه فلک ده یک زنه آیات تو ای بشب گنج الهی یافته از شبانی پادشاهی یافته در شبانی گر رمه کردی بدست بلکه در یک شب همه کردی بدست تو چه دانستی که با چندین رمه آن همه حاصل کنی با این همه از گلیمی آمدی بیرون کلیم در شبانی پادشا گشتی مقیم در همه آفاق روزان و شبان این چنین روزی نیابد یک شبان روزیت چون در شبانی شد قوی در شبانی ختم کردی شبروی چون شنود انی انا الله گوش تو هفت دریا خاست از یک جوش تو آتش حضرت ز راهت در ربود کهربای حق چو کاهت در ربود بود تا آتش ز تو صد ساله راه تو بیک جذبه شدی آنجایگاه کرد آن آتش جهان بر تو فراخ ای همه سر سبزی آن سبز شاخ چون شدی بیخود ز کاس اصطناع کرد جان تو کلام حق سماع از حجب چون آن کلام آمد بدر گشت یک یک ذره داودی دگر صد جهان پرعقل بایستی و هوش تا شدی آنجایگه جاوید گوش این چنین دولت که جاویدان تراست خاص سلطانی و خود سلطان تراست گر کنی یک ذره دولت قسم من در دو عالم با سر آید اسم من موسی عمرانش گفت ای سوخته تانگردی آتشی افروخته جان نسوزی تن نفرسایی تمام ره نیابی سوی جانان والسلام اول از هستی خود بیزار شو پس بعشق نیستی در کار شو گر شوی در نیستی صاحب نظر در جهان فقر گردی دیده ور فقر کلی نقد خاص مصطفاست بی قبول او نیاید کار راست چون بدیدم فقر و صاحب همتیش خواستم از حق تعالی امتیش چون تو هستی امت او شاد باش بندگی او کن و آزاد باش راه او گیر و هوای او طلب در رضای حق رضای او طلب مرده دل مردی تو و راهیست دور زنده کن جان از دم صاحب زبور سالک آمد پیش پیر پاک ذات شرح دادش آنچه بود از مشکلات پیر گفتش جان موسی کلیم عالم عشق است و دریای عظیم در جهان عشق او دارد سبق عشق را او میسزد الحق بحق عشق دولت خانه هر دو جهانست هرکه عاشق نیست داوش در میانست روی میباید بخون خویش شست تا بود در عشق مرغ جانت چست عاشقی در عشق اگر نیکو بود خویشتن کشتن طریق او بود هر کرا با عشق دمسازی فتاد کمترین چیزیش جانبازی فتاد
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل میرزادی بود بس خورشید چهر از قدم تا فرق چون خورشید مهر مشک مویی تنگ چشمی دلبری هر دو لعلش شیر و شهد و شکری چون بترکی گفتنش رای آمدی درد دندانش شکر خای آمدی هر زمان عمدا ز پس کردی نگاه و او فکندی پیش دو زلف سیاه هرکه زلف او به پیش افکنده دید خویش را در پیش زلفش بنده دید بامدادان کو برون میآمدی از لب او بوی خون میآمدی با کمان و تیر آن عالم فروز برگرفتی راه صحرا روز روز چون کژ استادی و تیر انداختی عالمی را در نفیر انداختی چون نهادی تیر سرکش در کمان خلق سرگردان شدندی هر زمان هرکژی کز ناوک مژگانش خاست ابروی همچون کمانش کرد راست جمله میمردند چون راهی نبود هیچکس را زهره آهی نبود عاشقیش افتاد آتش پاره بی قراری بی دلی خون خواره جان او میسوخت دل خود رفته بود زانکه بیش از جان دلش آشفته بود گفت تا جانست با دمساز خویش کی توانم گفت هرگز راز خویش چون بیک جو مینسنجد عالمش کی بود از عالمی یک جو غمش می نبودش صبر بی آن در پاک کرد از شوق رخش عزم هلاک موضعی کان میرزاد آنجایگاه تیر میانداخت هر روزی پگاه بود از بهر هدف یک کوره خاک شد نهان در خاک عاشق دردناک خویش رادر خاک پنهان کرد چست مرگ را بنشست ودست از جان بشست چون دگر روز آمد آن مه پاره باز خاک کرد از تیر آن خونخواره باز آنچنان تیریش زد بر سینه سخت کز شگرفی تیر او شد لخت لخت عاشقش از خاک بیرون کرد سر جمله آن خاک در خون کرد تر میرزاده کان بدید او دور جای باز مینشناخت زان غم سر ز پای سوی عاشق رفت و گفت ای شوخ مرد این چرا کردی و هرگز این که کرد مرد عاشق چون شنید آواز او پس بدید آن نیکوی و ناز او همچو باران گریه بر وی فتاد راست گفتی آتش اندر نی فتاد گفت ازاین این کار کردم بر یقین تا توم گویی چرا کردی چنین تیر چون از دست تو آمد برون گو بریز از سینه من جوی خون هرچه ازدست تو آید خوش بود گر همه دریای پر آتش بود بود با زلف توم رازی نهان هیچ محرم می ندیدم در جهان دور دیدم زلف چون زنجیر تو بازگفتم راز دل با تیر تو من چه سگ باشم ترا ناسازگار تا مرا تیر تو باشد راز دار کاشکی من صاحب صد جانمی تا همه بر تیر تو افشانمی نیم جانی بود از عالم مرا از هزاران جان به است این دم مرا کی کنم از نیم جانی یاد من کز هزاران جان شدم آزاد من گر بجان آمد مرا درعشق کار پیش جانان خوش توانم مرد زار چون بگفت این راز خود خوش جان بداد جان گران نخریده بود ارزان بداد ای که برجان لرزی و بر تن مدام خود بیک ارزن نمیارزی تمام گه تو بر جان لرزی و گه بر تنی چند لرزی چون نیرزی ارزنی تا بکی همچون زنان پردگی مرد عاشق باش بی افسردگی زندگانی این چنین کن گر کنی جانفشانی این چنین کن گر کنی
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل نوح منصور آن شهشنشاه جهان یک پسر داشت ای عجب ماه جهان یوسفی کز نوح یعقوبیش بود بیش از اندازه بسی خوبیش بود رخش حسن او چو گرد انگیختی از نفسها باد سرد انگیختی چون بشیرینی جمال افروختی ازحیا چون نی شکر میسوختی زلف او در سر فکندن کاملی سر در افکنده بهر مویش دلی چنبر زلفش رسن اندر رسن حلقه در حلقه شکن اندر شکن صد هزاران تاب بر وی بیش بود آری آن بت آفتاب خویش بود پرده از رویش چو فتح الباب کرد مهر و مه را روی او درتاب کرد تخته پیشانیش از سیم بود جمله را تابود از آنجا بیم بود زلف او چون کافری پیوسته داشت تخته سیمین ازان بر بسته داشت قوس او با زاغ همچون پر زاغ هر نفس صد باز صید او براغ تیر چشمش تنگ چشمی کرده داشت عقل را در تنگ تیر آورده داشت خال او در روی او در حال بود عقل و جان سر بر خط آن خال بود از دهانش خود سخن گفتن خطاست زانکه آنجا تنگنا در تنگناست بسدش مخدوم دایم آمده لعل ازو یاقوت خادم آمده رسته دندان او در بسته بود در همه بازار حسن آن رسته بود گر بخندیدی دمی آن سیمبر در زمان از سنگ رستی نیشکر از زنخدانش سخن حیرانی است زانکه آنجا کوی سرگردانیست برده گوی حسن رویش تا بماه گوی او بر ماه و پس در گوی چاه در میان گوی او چاه آمده وی عجب آن چاه پرماه آمده از خط او هیچ نقصانی نبود ماه را از عقده تاوانی نبود لیک گرد لوح سیمین آن ملیح خط بزد یعنی بیاض آمد صحیح گرچه عقلم شرح او نیکو دهد لیکن او باید که شرح او دهد آنچنان رویی که آن او سزد شرح آن هم از زبان او سزد گشت مردی از سپاه شهریار عاشق او عاشقی بس بی قرار بی رخش از بس که خون بگریستی همچو لاله غرقه در خون زیستی بی لبش از بس که ماتم داشتی گوییا صد مرده درهم داشتی بی خطش از بس که در خون آمدی از شفق گویی که بیرون آمدی در غمش از بس که سرگردان شدی گوییا یک گوی و صد چوگان شدی هر زمان یک درد او صد بیش گشت خویش را میکشت تا بیخویش گشت شاه را آمد ز عشق او خبر پاره آنجا فرو افکند سر گفت فرمایند تا فردا پگاه در فلان صحرا بود عرض سپاه پس پسر را گفت شاه نامور جامه زیبا فرو پوش ای پسر شانه کن مرغول زلفت از گلاب گرد بفشان از رخ چون آفتاب اندک آرایش مکن بسیار کن هرچه بتوانی همه بر کار کن مرکبی رهوار و زیبا برنشین عرض خواهد بود فردا برنشین روز دیگر سوی صحرا رفت شاه عرض میکرد از همه سویی سپاه شاه با شهزاده و صاحب خبر هر دمی میکرد از بالا نظر شاه با صاحب خبر گفت آن زمان کان جوان عاشق آید در میان دست بر زانوی من زن آن نفس تا بدانم من که کیست آن هیچکس چون زمانی بود هم پهلوی او دست زد آهسته بر زانوی او کرد شاه آنجایگه حالی نگاه بود برنایی چو سروی زیر ماه گرد مه خطی سیاه آورده بود سر بخط بر جان براه آورده بود هم قبایی سخت نیکو در برش هم کلاه شوشه زر بر سرش هم سلاحش چست هم او چست بود گوییا از عشق بیرون رست بود چون فرود آمدمیان عرض گاه در پسر میکرد دزدیده نگاه شه پسر را گفت از اسب آی زیر بازکن بند قبا در رو دلیر در میان این سپاه ای نیک بخت در برش گیر و بسی بفشار سخت روی بر رویش همی نه هر نفس همچنان میباش تا گویم که بس آن پسر حالی بجای آورد راز میشد وبند قبا میکرد باز ای عجب هر بند کو بر میگشاد صد گره برجان عاشق میفتاد شد بر برنا بغارت کردنش دست چنبر کرد گرد گردنش بعد از آنش آورد در زیر قبا محکمش میداشت از بیم فنا تا بدیری همچنان میداشتش از بر خود هیچ مینگذاشتش گه نهادی روی خود بر روی او گاه بستی موی خود بر موی او وی عجب از پیش و پس چندان سپاه خیره میکردند در هر دو نگاه تا که آواز آمدش از شهریار کای گرامی دست ازو اکنون بدار چون پسر کرد از بر خویشش رها بر زمین افتاد و جان زو شد جدا چون جدا میگشت جانان از برش رفت باجانان بهم جان از برش زان قبا تنگ آمدش با جان خویش کو قبا پوشید با جانان خویش جان با جانان بهم در یک قبا چون تواند گشت یک دم زو جدا لاجرم جانان چو عزم راه کرد پیش ازو جان قصد منزل گاه کرد بر سر ره مشهدی بود آن شاه هم پدر هم مادرش آنجایگاه شه جوان را گفت تا شستند پاک پس در آن مشهد نهادندش بخاک سایلی پرسید ازان زیر و زبر گفت دعوی کرد عشق این پسر خواستم تا باخبر گردم ز راز کان حقیقت بود اصلا یا مجاز خود حقیقت بود و مرد کار بود لاجرم از عشق برخوردار بود گفت چون برنای عاشق شد هلاک اندران مشهد چرا کردی بخاک شاه گفتش هرکه بر درگاه ما کشته شد در دوستی و راه ما هم ز ما باشد یکی از ما بود گر چنین عاشق شوی زیبا بود هرکه او در عشق آتش بار نیست ذره با سر عشقش کار نیست آتش از گرمی عاشق مرده شد پس زخجلت همچو یخ افسرده شد
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گشت مجنون در بیابانی مقیم بود آنگاهی زمستانی عظیم آتشی بر کرده بود آن بی خبر گرم می شد دل ز آتش گرم تر از بر لیلی کسی آمد فراز گفت ای از یار خود افتاده باز چه خبر داری ز لیلی باز گوی من نیم بیگانه با من راز گوی گفت این دارم خبر کان سیمبر هست از جان کندن من بی خبر این بگفت و دست در اخگر گرفت تا که اخگر جمله خاکستر گرفت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت چون یعقوب بر عزم سفر رفت از کنعان برون پیش پسر مصریان بی پا و سر برخاستند پای تا سر مصر را آراستند چون زلیخا را خبر آمد ازآن نه بپای اما بسر آمد دوان ژنده بر سر فکند آن بی قرار بر میان خاک ره بنشست خوار یوسف صدیق را بر رهگذر اوفتاد آخر برآن بی دل نظر تازیانه بود بر اسبش بدست برد حالی سوی آن مجنون مست برکشید از دل دمی آن سوخته تازیانش گشت از آن افروخته ای عجب چون گشت از آن آتش بلند تازیانه یوسف از دست اوفکند تا زلیخا گفت ای پاکیزه دین نیست در خورد جوانمردیت این آتشی کز جان من آمد براه تو بدست اندر نمی داری نگاه سالها زین آتشم پر بود جان گو ترا در دست باش این یک زمان آنچه از عشق تو از جانم دمید یک نفس در دست نتوانی کشید تو سر مردان دینی من زنی این وفاداری بود با چون منی شرح دادن حال عاشق جاودان از عبارت برترست و از بیان گر زفان گردد دو گیتی سالها هم نیارد داد شرح حالها عطار » مصیبت نامه » بخش سی و دوم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل یک شبی محمود شاه حق شناس اشک می افشاند بر روی ایاس جامه چون از اشک خود درخون کشید موزه او عاقبت بیرون کشید طشت آورد و گلاب آن نیک نام شست اندر طشت زر پای غلام گرچه بسیاری گلابش پیش بود صد ره اشکش از گلابش بیش بود چون بدامن خشک کردی پای او تر شدی از چشم خون پالای او روی آخر بر کف پایش نهاد پس ز دست عشق در پایش فتاد تا به روز از پای او سر بر نداشت پای او از دیده تر برنداشت میگریست از آتش سودای او بوسه میزد هر نفس بر پای او شمع باشه نیز خوش خوش میگریست همچو شه جانی پر آتش میگریست شاهد و شب بود و شاه و شمع بود هرچه باید جمله آن شب جمع بود وی عجب شه در چنان عیشی تمام روی میمالید در پای غلام عشق چون جایی چنین زوری کند شیر را دندان کنان موری کند گر نبودی این چنین شب هرگزت من نخوانم جز گدایی عاجزت قدر این شب عاشقان دانند و بس ذوق سیمرغی کجا داند مگس عاقبت چون گشت هشیار آن غلام گشته بد بیهش شاه نیک نام چون نگه کرد آن غلام از سوی او دید پای خویشتن بر روی او پای از روی شهنشه برنداشت زآنکه او در خویش مویی سر نداشت همچنان میبود تا شاه بلند گشت از بیهوشی خود هوشمند چون به هوش آمد شه عالی مقام گفت چه بی حرمتیست این ای غلام گفت این بی حرمتی در کل حال هست شاه هفت کشور را کمال زآنکه شاهی بندگی میبایدت سرکشی افکندگی میبایدت داشتی از پادشاهی زندگی آمدی اندر لباس بندگی از خداوندی دلت بگرفته بود لاجرم بر بندگی آشتفه بود چون همه بودی همه میخواستی شاه بودی بندگی را خاستی بنده را کردی به می بیخود تمام تا شبی در بندگی کردی قیام خیز کز تو بندگی زیبنده نیست من بسم بنده که سلطان بنده نیست بندگی چون نیست بر بالای تو خیز با سر شو که نیست این جای تو سرنشینی بس بود شه را مدام پای بوسیدن رها کن با غلام این بگفت و گفت شاها هر نفس بر دل خود میدهی تو بوس و بس چون دلت این خواست تو دانی و دل من کیم تا در میان گردم خجل بند بندم جمله در فرمان تست بوسه بر هر جا که دادی زان تست
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۱ - المقالة الثالثة و الثلثون سالک جان بر لب دل پر نیاز گفت با داود داء ود باز کای به داودی جهان معرفت از ودودت ود میبینم صفت جمع شد سر محبت صد جهان نام آن داود آمد در زفان دی که روز عرض ذریات بود ذره تو انور الذرات بود نور عشقت از جهان قدس و راز بود همره جانت را زان وقت باز بود در جانت جهانی را ز نور آن همه حق شرح دادت در زبور لاجرم آن رازهای غمگسار جمله در آوازت آمد آشکار ای خوش آوازیت با جان ساخته خلق از حلق تو جان در باخته ای دل پاک تو دریای علوم زآتش عشق تو آهن گشته موم آتشی کآهن تواند نرم کرد هردو عالم را تواند گرم کرد آن چه آتش بود کآمد آشکار تا زبانش گشت بی دل چل هزار راه گم کردم مرا آگاه کن ذره زان آتشم همراه کن تا میان پیچ پیچی جهان راه یابم سوی آن گنج نهان گفت داودش که یک کار ملوک راست نامد در ره حق بی سلوک پادشاهانی که در دین آمدند جمله در کار از پی این آمدند گر برین درگاه باری بایدت عزم راهی قصد کاری بایدت گر باخلاصی فرو آیی براه مصطفی راهت دهد تا پیشگاه در ره او باز اگر هستیت هست دامن او گیر اگر دستیت هست گر گدای او شوی شاهت کند ور نه آگاه آگاهت کند چون گذشتی در حقیقت از احد احمد آید مرجع تو تا ابد راهرو را سوی او باید شدن معتکف در کوی او باید شدن چون تو گشتی بر در او معتکف مختلف بینی بوحدت متصف مرده دل آنجا مرو ناتن درست زندگی حاصل کن از عیسی نخست سالک آمد پیش پیر دل فروز بازگفتش حال خود از درد و سوز پیر گفتش جان داود نبی هست دریای مودت مذهبی در مودت درد دایم خاص اوست موم گشته آهن از اخلاص اوست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۲ - فی الحكایة خواند داود پیامبر شست سال بر سر خلقان زبور ذوالجلال ای عجب آواز چون برداشتی عقل رابر جای خود نگذاشتی باد از رفتن باستادی خموش برگهای شاخ گشتی جمله گوش آب فارغ از دویدن آمدی مرغ معزول از پریدند آمدی گرچه خوش آوازیش بسیار بود لیک از ماتم نبود از کار بود لاجرم یک آدمی نگریستی میشنودی خلق و خوش میزیستی عاقبت چون ضربتی خورد از قدر شد دل و جانش همه زیر و زبر نوحه خود را بصحرا شد برون شد روان ازنوحه او جوی خون چون شد آواز خوش او دردناک ای عجب شد چل هزار آنجا هلاک هرکه آن آواز بشنیدی ز دور گشتی اندر جان فشاندن ناصبور تا خطاب آمد که ای داود پاک آدمی شد چل هزار از تو هلاک پیش ازین کس رانمیشد دیده تر این زمان بنگر که چون شد کارگر لاجرم اکنون چو کارت اوفتاد آتشی در روزگارت اوفتاد نوحه تو چون برفت ازدرد کار بر سر تو جان فشاندم چل هزار بود آواز خوشت زین بیشتر نوحه ماتم دگر باشد دگر هرچه از دردی هویدا آید آن خلق کشتن را بصحرا آید آن ما ز آدم درد دین میخواستیم تا جهانی را بدو آراستیم او چو مرد درد آمد در سرشت پاک شد از رنگ و از بوی بهشت زن کند رنگی و بویی اختیار مرد را با رنگ و با بویی چکار لاجرم چون اهبطوش آمد خطاب پای تا سر درد آمد و اضطراب هر کرا دل در مودت زنده شد در خصوصیت خدا را بنده شد سر نه پیچید از ادب تا زنده بود لاجرم پیوسته سر افکنده بود
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل گفت محمود آن خدیو کامگار میخرید از بهر خود برده هزار پس ایاز پاک دل را آن زمان در مکاس جمله بستد رایگان آن غلامان میشدند از دور پیش عرضه میکردند خصلتهای خویش گفت آن یک من کمانکش آمدم گفت این در تیر آرش آمدم گفت آن یک نیزه گردان مراست گفت این یک خنجر بران مراست گفت این یک من بدرم صد مصاف گفت آن یک بشکنم من کوه قاف گفت مردی از سر طعنه مگر کای ایاز اینجا چه داری تو هنر گفت ای سایل هنر دارم یکی کز دو عالم بهتر ارزد بیشکی بود جاسوسی مگر بشنود راز رفت و گفت آن راز با محمود باز شه بخواند او را و گفتش ای غلام چه هنر داری بگو با من تمام گفت اگر تاج خودم بر سر نهی جایگه سازی مرا تخت شهی هفت کشور زیر فرمانم کنی بر همه آفاق سلطانم کنی من نیفتم در غلط تا زنده ام زآنکه من دانم که دایم بنده ام در زمین و آسمان خاص و عام نیست از فرمان بری برتر مقام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بود جامی لعل در دست ایاس قیمت او برتر از حد و قیاس شاه گفتش بر زمین زن پیش خویش بر زمین زد تا که شد صد پاره بیش شور در خیل و سپاه افتاد ازو کان همه کس را گناه افتاد ازو هرکسش میگفت ای شوریده رای قیمت این کس نداند جز خدای تو چنین بشکستی آخر شرم دار عزتش بردی و افکندیش خوار شاه از آن حرکت تبسم مینمود خویش را فارغ بمردم مینمود آن یکی گفت این جهان افروز جام از چه بشکستی چنین خوار ای غلام گفت فرمان بردن این شه مرا برتر از ماهی بود تا مه مرا تو بسوی جام میکردی نگاه لیک من از جان بسوی قول شاه بنده آن بهتر که بر فرمان رود جام چبود چون سخن درجان رود بنده او باش تا باشی کسی ور سگ او باشی این باشد بسی عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود آن دیوانه از عشق مست کرد بر بالای خاکستر نشست هر زمانی باز میخندید خوش استخوانی باز میرندید خوش سایلی گفتش که هین برگوی حال گفت درخون گشته ام هفتاد سال تا مرا بر روی خاکستر نشاند چون سگم با استخوان بر در نشاند گرچه چون سگ نیست ره سوی ویم خوشدلم چون هم سگ کوی ویم یک اضافت گر ازو حاصل کنی جان خود را تا ابد کامل کنی عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بود اندر خدمت سلطان کسی کرده بود او خدمت سلطان بسی خواندش یک روز شاه حق شناس گفت کردی خدمت ما بی قیاس چون تو حاجتمندی و من پادشاه هرچه میخواهی ازین حضرت بخواه گفت چون حاضر بوددربار عام هم وزیر و هم امیر و هم امام هم بگرد شاه گرد آید سپاه هم جهانی خلق پیش آید زراه بر سر آن جمله خلق بیشمار پیش خویشم خوان و سر در گوشم آر یک سخن با من بگو چه کژ چه راست گر همه دشنام باشد آن رواست تا درین حضرت بدانندم همه راز دار شاه خوانندم همه هرچه زان حضرت رسد چه بد چه نیک بد نباشد این بنتوان گفت لیک گرچه زیر پای گردی پست او یادگاری بایدت از دست او
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عاشقی میرفت سوی حج مگر شد بر معشوق بر عزم سفر گفت اینک در سفر افتاده ام هرچه فرمایی بجان استاده ام در زمان معشوق آن مرد نژند نیم خشتی سخت در عاشق فکند همچو دریش از زمین برداشت مرد بوسه بر داد و درو سوراخ کرد پس بگردن درفکند آن را بناز مینکرد از خویشتن یک لحظه باز هرکه زو پرسید کاین چیست ای عزیز گفت ازین بیشم چه خواهد بود نیز در همه عالم بدین گیرم قرار کاینم از معشوق آمد یادگار هرکرا بویی رسد از سوی او هر دو عالم چیست خاک کوی او گر ازو راهی بود سوی تو باز تو ازین دولت توانی کرد ناز گر ترا آن راه گردد آشکار هرچه تو گویی بود از عین کار عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل موسی عمران همی شد سوی طور زاهدی را دید در ره غرق نور گفت ای موسی بگو با کردگار کآنچه گفتی کرده شد رحمت بیار بعد از آن چون شد از آنجا دورتر عاشقی را دید ازو مخمور تر گفت با حق گوی کاین بی مغز و پوست دوستدار تست تو داریش دوست عاقبت موسی چو شد آنجایگاه دید دیوانه دلی را پیش راه برهنه پای و سر و گستاخ وار گفت این ساعت بگو با کردگار چند سوداییم داری بیش ازین من ندارم برگ خواری بیش ازین جان من از غصه بر لب آمدست روز شادی مرا شب آمدست من بترک تو بگفتم ای عزیز تو بترک من توانی گفت نیز چون سخن دیوانه را نیکو نبود هیچ موسی را جواب او نبود چون بطور آمد کلیم کار ساز گفت وبشنید و چو میگردید باز قصه آن عابد و عاشق بگفت حق جواب هر دو تن لایق بگفت گفت آن عابد برای رحمت است مرد عاشق را محبت قسمت است هر دو را مقصود اینجا حاصل است هرچه میخواهند از ما حاصل است کرد موسی سجده و گردید باز حق تعالی گفت دیگر چیست راز قصه دیوانه پنهان کرده تو درین پیغام تاوان کرده گفت یا رب آن سخن بنهفته به گرچه میدانی تو آن ناگفته به چون گشایم من درآن پیغام لب زآنکه هست اینجایگه ترک ادب حق بدو گفتا جوابش بازده سوی او از سوی ما آواز ده گو خدا میگویدت ای بی قرار گر بگویی تو بترک کردگار من بترک تو نخواهم گفت هیچ خواه سر پیچ از من و خواهی مپیچ قصه دیوانگان آزادگیست جمله گستاخی و کار افتادگیست آنچه فارغ میبگوید بیدلی کی تواند گفت هرگز عاقلی
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و سوم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل عشق لقمان سرخسی زور کرد سوی صحرا بردش و در شور کرد شد چو طفلی خرد بر چوبی سوار کرد چوبی نیز در دست استوار گفت خواهم شد بجنگ امروز من بو که یکباری شوم پیروز من با دلی پر شور میشد همچنان عاقبت ترکیش بگرفت آن زمان ترک زود آن چوب از دستش بکند پس بزخم چوب در بستش فکند جامه و رویش همه درخون گرفت بعد ازآن رفت و ره هامون گرفت عاقبت برخاست لقمان شرمسار جامه و رویش ز خون چون لاله زار سوی شهر آمد بخون غرقه شده خلق گرداگرد او حلقه شده سایلی گفتش که جنگت چون برفت گفت بد یا نیک باری خون برفت گفت تو به آمدی یا او بحرب گفت هم رویم ببین هم خرقه ضرب چون من اندر جنگ بودم مرد مرد زین چنین گلگونه رویم سرخ کرد غرقه خونم همی بنگر مپرس جامه و رویم ببین دیگر مپرس می نیارست او بخود این کار کرد آمد و ترکیم با خود یار کرد عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعة و الثلثون سالک دل مرده درمان طلب پیش روح الله آمد جان به لب گفت ای روح مجرد ذات تو زندگی در زندگی آیات تو تا ابد فتح و فتوح مطلقی از قدم تا فرق روح مطلقی پرتو خورشید عکس جان تست آب حیوان دست شویی زآن تست ای ورای جسم وجوهر جای تو در طهارت نیست کس بالای تو چون دم رحمن مسلم آمدت مهر همبر صبح همدم آمدت صبغة الله از درون می آوری وز خم وحدت برون می آوری صبغةالله را بخود ره داده ای زآنکه ابرص نور اکمه داده ای گرچه رنگت را رکوعی بایدم برنخواهم گشت بویی بایدم عالم جانی تو جانی ده مرا گر سگی ام استخوانی ده مرا من بسوزم ز آرزوی زندگی چون تو داری زندگی وبندگی آمدم تا بنده خاصم کنی زنده یک ذره اخلاصم کنی عیسی مریم دمی بر کار کرد مست ره را از دمی هشیار کرد گفت از هستی طهارت بایدت ور خرابی صد عمارت بایدت پاک گرد از هستی ذات و صفات تا بیابی هم طهارت هم نجات زآنکه گر یک ذره هستی در رهست در حقیقت بت پرستی در رهست گر ز جان خود فنا باید ترا نور جان مصطفی باید ترا تا زنور جان او سلطان شوی تا ابد شایسته عرفان شوی من که او را یک مبشر آمدم در بشارت هم مقصر آمدم بر در او رو بشارت این بست خاک او گشتی طهارت این بست سالک آمد پیش پیر کاینات قصه برگفت سر تا سر حیات پیر گفتش هست عیسی را بحق در کرم در لطف ودرپاکی سبق زهر را از صدق خود تریاک دید هرچه دید از پاکی خود پاک دید عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل آن سگی مرده براه افتاده بود مرگ دندانش ز هم بگشاده بود بوی ناخوش زان سگ الحق میدمید عیسی مریم چو پیش او رسید همرهی را گفت این سگ آن اوست و آن سپیدی بین که در دندان اوست نه بدی نه زشت بویی دید او و آن همه زشتی نکویی دید او پاک بینی پیشه کن گر بنده پاک بین گر بنده بیننده جمله را یک رنگ و یک مقدار بین مار مهره بین نه مهره ماربین هم نکویی هم نکوکاری گزین مهربانی و وفاداری گزین گر خدا را میشناسی بنده باش حق گزار نعمت دارنده باش نعمت او میخوری در سال و ماه حق آن نعمت نمیداری نگاه
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل با رفیقی شب روی فرزانه شد بدزدی نیم شب درخانه ناگهی آن یار خود راگفت زود پای بیرون نه ازین خانه چو دود یار ازو پرسید کآخر حال چیست نیست کس بیدار پرهیزت ز کیست گفت میکردم طلب تا هیچ هست پاره نانم مگر آمد بدست بر فراموشی نهادم در دهان چون بخوردم یادم آمد در زمان کآخر اینجا خورده شد نان و نمک گر بد اندیشی شوی رد فلک کاملان در راه خود خون خورده اند بندگی و حق گزاری کرده اند لاجرم در بندگی سلطان شدند بهتر خلق جهان ایشان شدند بندگی و چاه باید حبس نیز تا شوی در مصر چون یوسف عزیز گر چو جعفر آمدی صادق بباش ور چو معشوق آمدی عاشق بباش چون حسن شو هم بعلم و هم بکار تا حسن آیی تونیز اندر شمار لعب کم کن چند بازی کعب را تا چو کعب آیی تو کار صعب را نیست ازتو چون ربیع آیی بدیع چون خریف نفس رفت اینک ربیع اعجمی شو چون حبیب از غیر دور تا حبیبت نام آید از غیور گر چو معروف از خدا واقف شوی زود هم معروف و هم عارف شوی گر چو ابراهیم ادهم بایدت اشهب تقوی مسلم بایدت گر چو ثوری بایدت در دل چراغ طالع ثوری برون کن از دماغ گر چو طاووس یمانی بایدت پر طاووس معانی بایدت گر ترا چون فتح میباید مقام کار کن تا فتح بینی والسلام گر تو خود را سهل خواهی اهل باش دین چو سهل افتاد هم چون سهل باش گر تو در دین چون سری داری سری این سری را ترک کن چون آن سری ور ترا همچون شه کرمانست سوز پس شه کرمان تویی و نیمروز ور عطا دانی تو نه کسب و جزا پس ابوالفضلی تو و ابن عطا ور کمال و صفو نوری بایدت از زر تاریک دوری بایدت هرکه او مالک بوددینار را مالک دینار نبود کار را چون نمانی و بمانی این همه گر نمیدانی بدانی این همه چون بدانی هیچ نادانی مکن تا توانی هرچه بتوانی مکن لطف و شفقت مهربانی پیش گیر راه از بهر صلاح خویش گیر ذره گر شفقت جانت دهند پایگاه آل عمرانت دهند عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گشت پیدا یک کبوتر نازنین رفت موسی را همی در آستین از پسش بازی درآمد سرفراز گفت ای موسی بمن ده صید باز رزق من اوست ازمنش پنهان مدار لطف کن روزی من با من گذار گشت حیران موسی عمران ازین میتوان شد ای عجب حیران ازین گفت این یک را امانم حاصل است واندگر یک گرسنست این مشکلست زینهاری پیش دشمن چون کنم هست دشمن گرسنه من چون کنم گفت اکنون هیچ دیگر بایدت گوشتت یا این کبوتر بایدت باز گفتا گوشتی گر باشدم راضیم به از کبوتر باشدم کز لکی خواست از پی مهمان خویش تا ببرد پاره از ران خویش باز چون گشت ای عجب واقف زراز شد فرشته صورت و گم گشت باز گفت ما هر دو فرشته بودهایم تا ابد از خورد و خفت آسودهایم لیک ما را حق فرستاد این زمان تا کند معلوم اهل آسمان شفقت تو درامانت داشتن رحمت تو در دیانت داشتن هرکرا چشمی بشفقت باز شد در حریم قرب صاحب راز شد عفو آمد مذهبش تا بود او بی کرم یک دم نمیآسود او
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در مصافی پادشاه حق شناس یافت از خیل اسیران بی قیاس با وزیر خویشتن گفت ای وزیر چیست رای تو درین مشتی اسیر گفت چون دادت خدای دادگر آنچه بودت دوستر یعنی ظفر آنچه آن حق دوستر دارد مدام تو بکن آن نیز یعنی عفو عام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل آن زنی اندر زنا افتاده بود وز ندامت تن بخون در داده بود از پشیمانی که بود آن مستمند خویشتن میکشت و درخون میفکند عاقبت شد سوی پیغامبر همی شرمناک از قصه خود زد دمی سر بگردانید پیغامبر ز راه در برابر رفت و گفت آنجایگاه از دگر سو سر بگردانید باز از دگر سو آمدش این زن فراز قصه برگفت و بس بگریست زار وز نبی درخواست خود را سنگسار مصطفی گفتش که ای شوریده جان نیست وقت سنگسارت این زمان تا بشویی سر بپردازی شکم زانکه فرزندی تواند بود هم رفت آن زن همچنان میسوخت زار تا شد آبستن بحکم کردگار آن بلا و رنج یک چندی کشید تا که از وی گشت فرزندی پدید پیش سید برد طفل خویش را گفت برهان این زن درویش را مصطفی گفتش برو با صبر ساز تاکنی این طفل را از شیر باز زانکه گر شیر دگر شکر بود از همه شیر تو لایق تر بود رفت آن زن با بلا دمساز شد تاکه آن کودک ز شیرش باز شد باز برد آن طفل را آنجایگاه گفت برگیرید این زن را زراه چند سوزم بیش ازین تابم نماند زآتش دل بر جگر آبم نماند مصطفی گفتش که وقت کار نیست طفل را در جمع پذرفتار نیست نیست کس تا هفت سال اینجایگاه کو ز آب و آتشش دارد نگاه هم تو اولیتر چو او بی کس بود هفت سالش چون بداری بس بود بود شخصی در پی آن کار شد طفل را برداشت و پذرفتار شد مصطفی را سخت ناخوش آمد آن زانکه کاری بس مشوش آمد آن چون کسی شد طفل را پروردگار شد بشرع آن لحظه بروی سنگسار مصطفی فرمود تا مردم بسی برگرفت از راه سنگی هر کسی عاقبت کردند زن را سنگسار تا گرفت آن تایب صادق قرار از پس تابوت زن آن رهنمای گام میزد برسر انگشت پای گفت غوغای ملک بگرفت راه گام می نتوان نهاد اینجایگاه کس نکرد این توبه اندر روزگار بود آن زن در حقیقت مردکار عاقبت چون کرد پیغامبر نماز دفن کرد آن کشته راو گشت باز مرتضی دید آن شب آن زن را بخواب گفت هان چون کرد حق با تو خطاب گفت حق گفتا ندانستی مگر کانبیا را زان فرستادم بدر تا شریعت را اساس ایشان نهند آنچه چندان گفتم آن چندان نهند چون محمد بود امین روزگار ترک نتوانست کردن سنگسار ای ز بی انصافی خود خورده سنگ با خدای خویشتن بودی بجنگ سوی او ده بار رفتی وانگهی سوی ما گفتی ندانستی رهی گر نهان یکبار با ما گشتیی از گناه خود مبرا گشتیی جبرییل آنگاه بفرستادمی تا ابد منشور عفوت دادمی