Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۳ - سرعت نمودن غلام مقبول به انقیاد امر پادشاه و تبری کردن او از حول و قوت خویش آن یکی چست از زمین برجست تیغ جست و میان به کین در بست گفت شاها غلام فرمانم هر چه حکم تو بنده آنم گر کنم طاعت و اطاعت تو باشد آن هم به استطاعت تو من خود اندر میانه هیچ نیم جز دروغ و بهانه هیچ نیم آلتی ام به دست کارگزار نیست در دست من کفایت کار کار در دست کار ساز بود نسبت آن به من مجاز بود کار خود کن که کارساز تویی معنی آرای این مجاز تویی گر توانم دهی توانم کرد ور دهانم شوی توانم خورد فعلم از دست قدرتت هست است دست من آستین آن دست است دست جنبد ز آستین آری لیک ناید ز آستین کاری پیش آن کس که راست بین باشد فعل و جنبش نه ز آستین باشد دست تا ز آستین نه جنبان است جنبش آستین چه امکان است تا تو برنامدی به صورت من نشد اثبات فعل و قدرت من عین ممکن چو پیش چشم شهود نیست فی حد ذاته موجود فعلش از وی وجود چون یابد نیست از نیست بود چون یابد این مثل یاد کن که صاحب هش ثبت العرش گفت ثم انقش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۴ - ابا کردن غلام دیگر از امتثال فرمان پادشاه شاه چون اضطراب او می دید زیر لب نرم نرم می خندید خنده ای همچو برق عالم سوز نه چو صبح دوم جهان افروز مشو از لطف پادشاه دلیر که بود خنده اش چو خنده شیر او به قصد تو می کند دندان تیز و تو می شماریش خندان آن دگر یک چو حکم شاه شنید سر طاعت ز حکم شاه کشید گفت شاها چه مرد این کارم چه کشی زار زیر این بارم آهویی ام ز عمر ناشده سیر آهویی را چه تاب پنجه شیر چیست حکمت تو را درین تلبیس که شریفی شود فدای خسیس گر بتابم ازین حکایت رو حجت من بس است لاتقلوا ماندن از ساخت حضور تو دور به که رفتن به پای خویش به گور چه شود حاصلم بجز حرمان که دهی فوق طاقتم فرمان چون به ملا یطاق افتاد کار رسم و راه پیمبرانست فرار این و امثال این بسی می گفت شاه از آن گفت و گو نمی آشفت شیوه شاه نیست آشفتن واندر آشفتگی سقط گفتن شاه باید که بردبار بود در سخن صاحب وقار بود هر چه در باب مهر و کین گوید هر بر وفق عقل و دین گوید ای بسا کز لبش جهد یک حرف که بسوزد هزار جان شگرف جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۵ - بیان فرمودن پاشاه که مقصود از این امر اتیان بفعل مأمور به بود بلکه غرض آن بود که آنچه در سرشت شماست از انقیاد و عناد ظاهر شود چون گذشت از حد آن جحود و عناد شاه گفتا خدات صبر دهاد چند ازین گفت و گوی بیهوده که زبان زان مباد آلوده امر من بهر آزمون شماست نه مرا آرزوی خون شماست خواستم تا درین فضای وجود سر معلوم من شود مشهود آنچه دانسته ام چه زین و چه شین از شما بینمش به رأی العین هر چه در هر کدام مکتوم است پیش من لایزال معلوم است تا ز قوت همه به فعل آید زان سبب امر و نهی می باید کی بود امر مقتضی موجود فعل ها را درین نشیمن بود عبد مأمور ازان کند بی مر ترک اتیان بما به یؤمر

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۶ - اشارت به آنکه امر دو قسم است ایجادی و ایجابی بر دو قسم است امر اگر یابی امر ایجادی است و ایجابی امر ایجادی امر کن باشد که مفیض نو و کهن باشد زو تخلف نمی کند مدلول زانکه او علت است و این معلول امر ایجابی از حکیم ازل صیغه افعل است و لا تفعل بر قوی روشن است و بر عاجز که تخلف ازان بود جایز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۷ - سؤال غلام گناهکار از شاه گردون اقتدار گفت شاها چو نهی و امر از توست قدرت و فعل زید و عمرو از توست می کنی امر و می کنی امداد زید را در حصول فعل مراد می کنی امر و می شوی مانع عمرو را کان شود ز وی واقع این تفاوت میان شان ز چه خاست آن چرا ز اولیا و این ز اعداست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۸ - جواب پادشاه از سؤال غلام گفت بر عارفان بود معلوم که شما حاکمید و من و محکوم هر چه ظاهر ز زین و شین شماست موجب مقتضای عین شماست هر چه عین شما تقاضا کرد فیض جود من آن هویدا کرد زید چون بر لسان استعداد پیش جودم در سؤال گشاد امر تکلیف خویش خواست نخست مطلبش شد چنانکه خواست درست بعد ازان رو به جست و جو آورد میل فعل مکلف به کرد دادمش باز هر چه کرد طلب کردمش مؤمن مطیع لقب کرد آن اقتضا حقیقت عمرو که مکلف شود به نهی و به امر چون ز تکلیف کار او شد راست ترک فعل مکلف به خواست وقت آن چون به ترک شد معروف شد به عصیان و سرکشی موصوف هر چه ظاهر ز جمله اعیان است سر به سر مقتضای ایشان است این بود سر آنکه در محشر چون شود آشکار سر قدر هر که باشد ز اهل نفس و نفس نفس خود را کند ملامت و بس همه بر نفس خویشتن مویند همه با نفس خویشتن گویند جز تو ننهاد کس به راه تو فخ بل یداک اوکتا و فوک نفخ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۴۹ - سؤال دیگر از زبان غلام گفت شاها چو فیض جود تو داد قابلان را قبول استعداد این تفاوت چراست در قابل این چرا مدبر است وان مقبل نظر لطف سوی قابل کن هر که را مدبر است مقبل کن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۰ - جواب گفت اعیان همه صفات مرا صورتند و شیون ذات مرا وان صفات و شیون مذکوره صور ذات و ذات ذوالصوره نیست ذوالصوره را تغیر حال در صور هم نفوذ جعل محال صورت آن صور که اعیانند هم بدان سیرت و بدانسانند اختلافی که در صفات و شیون بود در مستقر عز بطون گشت در عین این و آن ساری غیر آن چون شود دگر طاری کی دهد دست جعل جاعل را که موافق کند قوابل را

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۱ - سؤال دیگر گفت شاها چو فعل و نیت من هست بر وفق قابلیت من قابلیت به جعل جاعل نیست فعل و فاعل خلاف قابل نیست هر چه قابل به حسن استعداد خواست فاعل به غیر آنش نداد چون شناسا شدم بدین معنی دستم از کار داشتن اولی آنچه در من سرشته شد ز ازل چون نیاید جز آن به فعل و عمل جنبش و فعل من چه کار آید کوشش و سعی من چه افزاید تا به کی روزگار فرسودن خواهم از کار و بار آسودن چون ندانم که پی به گنج برم بی طلب در طلب چه رنج برم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۲ - جواب آن گفت هر جا شد این شناسایی موجب عطلت و تن آسایی آن نشان شقاوت از لیست اثر لعن و طرد لم یزلیست هر کجا باشد سبب مجاهده را محنت کوشش و مکابده ار آن دلیل سعادت است و نجات موجب نیل رفعت درجات مثل آن چو آب نیل آمد بر بلا و ولا دلیل آمد قبطیان را ازان دهان پر خون سبطیان را ازو روان افزون هر که را در طبیعت اطلاق است خوردن قابضش چو تریاق است هر که را قبض باشد و قولنج او ز قابض ملال بیند و رنج هست قابض یکی ولی هر جا اثر دیگرش شود پیدا اثرش در یکی دوا و علاج در دگر مایه فساد مزاج وین تفاوت درین صلاح و خلل هست ناشی ز اختلاف محل جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۳ - مخاطبة مع المکاشفین بسر القدر ای مکاشف شده به سر قدر پرده جد و اجتهاد مدر بگذار از خویش و در خدای گریز بگسل از خویش و در خدای آویز گرچه تو ز اختیار مأموری لیک در اختیار مجبوری بین درین کارگاه وهم و خیال خویش را در مجاری افعال قالبی ز اختیار خود عاری گشته افعال حق بر او جاری هر چه جاری شود بر او ز افعال بنگر کز دو نیست بیرون حال یا ز اسباب قرب رضوان است یا ز آثار بعد و خذلان است گر ز قسم نخست باشد کار نعمت حق شمار و شکرگزار اذ من الشکر عم آلاؤه و من الشکر دام نعماؤه شکر باشد کلید گنج مزید گنج خواهی مده ز دست کلید ور ز قسم دوم بود کارت شمر از نفس زشت کردارت جرم و عصیان به سوی خویش افکن سر شرمندگی به پیش افکن معذرت پیشه گیر و استغفار عجز و فقر و شکستگی پیش آر کای خدا بنده گنهکارم گرد خود کوهها گنه دارم نیست غیر از تو عذر خواه تو کس عذر من عفو کرده و کاه تو بس

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۴ - اشارة الی ما قاله بعض کبراء العارفین فی معنی قوله تعالی «یا ایها الناس اتقوا ربکم » الایة ان الامر ذم و حمد فکونوا وقایته فی الذم واجعلوه وقایتکم فی الحمد تکونوا ادباء عالمین متقی نفس خویش را چو شناخت در شرورش وقایه حق ساخت سپری شد به پیش حق که مدام دارد او را نگه ز تیر ملام هر چه آمد ز جنس نقصان پیش داشت مسند به نفس ناقص خویش گرچه در کیش صاحب تفرید آن تقاضا همی کند توحید که همه فعل ها چه زشت و چه خوب بی وسایط به حق بود منسوب لیک از آنجا که شیوه ادب است نسبت فعل شر به حق عجب است همچنین از مقوله افعال هر چه دید از قبیل خیر و کمال ساخت خاطر تهی ز وایه خویش کرد حق را در آن وقایه خویش نزد از نفس و فعل نفس نطق داشت بی واسطه مضاف به حق تا نیفتد در آن فساد و خلل از ظهور و غرور نفس دغل نزند سر ریا و عجب ازوی گرددش نامه رعونت طی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۵ - اشارة الی قوله تعالی حکایة عن الخلیل علیه السلام و اذا مرضت فهو یشفین به هدایت سرای قرآن آی ادب آموز از خلیل خدای زانکه شرط اذا مرضت چو گفت در جزا در فهو یشفین سفت شرط چون بود جنس سقم و مرض خویش را داشت اندر آن معرض داد ربط جزا که بود شفا به خدا عز شأنه و علا جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۶ - تحریض علی طلب الادب و تحریض علی ادب الطلب ادبوا النفس ایها الاصحاب طرق العشق کلها آداب مایه دولت ابد ادبست پایه رفعت خرد ادبست جز ادب نیست در دل ابدال جز ادب نیست دأب اهل کمال چیست ادب داد بندگی دادن بر حدود خدای ایستادن قول و فعل و شنیدن و دیدن به موازین شرع سنجیدن با حق و خلق و شیخ و یار و رفیق ره سپردن به مقتضای طریق حرکات جوارح و اعضا راست کردن به حکم دین هدی خطرات خواطر و اوهام پاک کردن ز شوب نفس تمام در ادای حدود بی تغییر از غلو دور بودن و تقصیر نه به افراط هیچ افزودن نه ز تفریط هیچ فرسودن دین و اسلام در ادب طلبیست کفر و طغیان ز شوم بی ادبیست گوش کن قصه نصاری را که چو کردند قبله عیسی را بس که در شأن او غلو کردند دین و ملت فدای او کردند سر زد از سر جان شان ناگاه کالمسیح بن مریم ابن الله گفت در مدحت علی سخنان که نیاید جز از دروغ زنان هست قدر علی ازان اعلی که رسد فهم آنجا خود علی را چه ننگ ازان افزون کش ستایش کنند مشتی دون دون مگو بل ز دون بسی دونتر در کمی از کم از کم افزون تر همه را از ردی به دوش ردی به حدیث نبی و نص نبی

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۷ - قصه گریستن شاعری که قصیده غرا به حضرت شاه خواند و هیچ کس تحسین نکرد جز جاهلی که به اسالیب سخن عارف نبود شاعری در سخنوری ساحر در فن مدح گستری ماهر بهر شاهی لوای مدح افراخت پر صنایع قصیده ای پرداخت مدح شاهان به عقل و شرع رواست زانکه شاهند و شاه ظل خداست هست عاید به نزد صاحبدل مدحت ظل به مدح صاحب ظل برد روزی یکی نکو خوان را که رساند به عرض شاه آن را نظم را حسن صوت می باید تا ازان حسن او بیفزاید پای تا سر قصیده را برخواند حرف حرفش به سمع شاه رساند در سخن واجب است حسن بیان حق ازان گفت رتل القرآن خواندنش چون به آخر انجامید وز ادای سخن بیارامید داشت شاعر به اهل مجلس گوش که به تحسین او کنند خروش زان هنرمند می کند جانی کش ستایش کند هنردانی هیچ کس دم نزد زبان نگشاد داد تحسین آن قصیده نداد ناگهان شهره ای به جهل و غرور بانگ زد از حریم مجلس دور بارک الله فلان نکو گفتی گوهر مدح شه نکو سفتی مرد شاعر چو سوی او نگریست دست بر رو نهاد و زار گریست گفت بشکست ازین حدیثم پشت بلکه تحسین آن خبیثم کشت ترک تحسین پادشاه و سپاه روی بخت مرا نکرد سیاه آفرینی که این مغفل کرد روز عیش مرا مبدل کرد هر چه از بوستان بی خرد است گرچه شاخ قول بیخ رد است شعر کافتد قبول خاطر عام خاص داند که سست باشد و خام میل هر کس به سوی جنس وی است آنچه پخته ست جنس خام کی است زاغ خواهد نفیر ناخوش زاغ چه شناسد صفیر بلبل باغ جغد نازد به کنج ویرانه کی پذیرد ز قصر شه خانه نیست چون دیده سخن بینش عار می آیدم ز تحسینش گر تو گویی که میل دل هرگز نیست خالی ز نسبت جایز بس دنی علی عالیست میل چون از مناسبت خالیست با تو گویم حکایتی دریاب کز تأمل در آن رسی به جواب جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۸ - حکایت آن . . . که یکی از فضلا التماس کرد که علی را تعریف کن و پرسیدن آن فاضل که کدام علی را آن علی را که معتقد توست یا آن علی را که معتقد ماست آن یکی پیش عالمی فاضل گفت کای در علوم دین کامل بازگو رمزی از علی ولی که تو را یافتم ولی علی گفت کای در ولای من واهی از کدامین علی سخن خواهی زان علی کش تویی ظهیر و معین یا ازان کش منم رهی و رهین گفت من گرچه اندکی دانم در دو عالم علی یکی دانم شرح این نکته را تمام بگوی آن کدام است و این کدام بگوی گفت آن کو بود گزیده تو نیست جز نقش نو کشیده تو پیکری آفریده ای به خیال گذرانیده ای بر او احوال پهلوانی بروت مالیده بهر کین در دغا سگالیده بنده نفس خویش چون من و تو فارغ از دین و کیش چون من و تو در خیبر به زور خود کنده برده تا دوش و دورش افکنده به خلافت دلش بسی مایل شد ابوبکر در میان حایل بعد بوبکر خواست دیگر بار لیکن آن بر عمر گرفت قرار چون ازین ورطه رخت بست عمر شد خلافت نصیب یار دگر در تک و پوی بهر این مطلوب همه غالب شدند و او مغلوب با چنین وهم و ظن ز نادانی اسدالله غالبش خوانی این علی را در شماره که و مه خود نبوده ست ور نباشد به وان علس کش منم به جان بنده سبلت نفس شوم را کنده بر صف اهل زیغ با دل صاف بهر اعدای دین کشیده مصاف بوده از غایت فتوت خویش خالی از حول خویش و قوت خویش قوت و فعل حق ازو زده سر کنده بی خویشتن در خیبر خود چه خیبر که چنبر گردون پیش آن دست و پنجه بود زبون دید ز آفات خود خلافت را بی ضرورت نخواست آفت را هر چه بر دل نشیند از وی گرد هست در چشم مرد آفت مرد چیست گرد آنکه از ظهور وجود زو مکدر شود صفای شهود تا کسی بود ز انحراف مصون کاید آن کار را ز عهده برون بود با او موافق و منقاد در جنگ و مخالفت نگشاد چون همه روی در نقاب شدند ذره سان محو آفتاب شدند غیر از او کس ز خاص و عام نبود که تواند به آن قیام نمود لاجرم نصرت شریعت را متکفل شد آن ودیعت را بود سر کمال مصطفوی گشت ختم خلافت نبوی بود ختم رسل نبی وز پی شد علی خاتم خلافت وی جمعی از بیعتش ابا کردند و اندر آن سرکشی خطا کردند سر کشیدن ز امر اهل کمال هست ناشی ز سر نقص و وبال در جهان شاه و رهبری چو علی گر کسی سر کشد زهی دغلی این علی در کمال خلق و سیر نیست در هیچ معنی و جهتی را به او مشابهتی او به موهوم خویش دارد رو زانکه موهوم اوست در خور او علیی بهر خود تراشیده خاطر از مهر او خراشیده

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵۹ - در بیان آنکه اکثر خلق عالم روی پرستش در موهوم و مخیل خود دارند خلق عالم همه درین کارند رو به وهم و خیال خود دارند همه اندر خداپرستی فاش لیکن آزر صفت خدای تراش هر کسی بر امید بهبودی بسته با خود خیال معبودی روی تعظیم خود در او کرده مهر او در درونه پرورده به عبادت اگر چه مشغول است عابد آن اله مجعول است روز حشر که بر عموم بشر حق تجلی کند به جمله صور آن تجلی ز حضرت احدش نبود جز به وفق معتقدش جز در آن صورت ار شود ظاهر گردد آن را ز جاهلی منکر چون تجلی که در معاد بود همه بر طبق اعتقاد بود مکن او را به اعتقادی خاص شو ز قید هر اعتقاد خلاص نیست حصری خدای را و حدی که مقید شود به معتقدی تخته خامه عقاید باش در همه صورتش مشاهد باش شو هیولای جمله معتقدات بو که یابی ز قید و حصر نجات جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۰ - اشارة الی تفسیر قوله تعالی فاینما تولوا فثم وجه الله از نبی اینما تولوا خوان ثم وجه اللاه ش متمم دان یعنی آن سو که روی قصد آری تا حق بندگیش بگزاری وجه حق کان بود حقیقت او باشد آنجا به سوی او کن رو هیچ جا را نکرد استثنا پس بود عین حق عیان همه جا عارف حق شناس را باید که به هر سو که دیده بگشاید بیند آنجا جمال حق پیدا نگسلد از جمال حق قطعا رو به هر چیز کاورد هر دم در فضای حوایج عالم هیچ شغلی حجاب او نشود پرده آفتاب او نشود در حوایج خدای را بیند جز شهود خدای نگزیند زانکه معلوم بنده نیست که کی به سر آید حیات فانی وی دم آخر کسی کز اهل جهان داد بر هیأت مشاهده جان چون برآرد سر از نشمین خاک چشم و جانش بود به حضرت پاک وان کزین منزل خراب گشت لیک با ظلمت حجاب گذشت خیزد از قبر تیره خوار و خجل پشت بر آفتاب و رو در ظل تا ابد مایل هوا و هوس ناکس الرأس ماند آن ناکس جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۱ - در بیان آنکه ملازمت مصلی مر شطر مسجد حرام را بنا به انقیاد امر حق و اتباع شریعت اوست و الا هویت حق سبحانه چنانکه در قبله مصلی هست در جمیع جهات هست گر مصلی کند به وقت صلاة روی در کعبه از جمیع جهات باشد از حق بدان جهت مأمور ور نه حق نیست اندر آن محصور روی در روی او بود هیچ کس نیست در قبله مصلی و بس گرچه در هر جهت بود موجود لیک در یک جهت شود مسجود حق بود چون محیط و کعبه چو شط نیست این دور ازان به هیچ نمط تا کنی در محیط زان شط ره گفت ولوا وجوهکم شطره ره ز شط در محیط ببریدن هست در شط محیط را دیدن

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۲ - در بیان آنکه در جهت بودن حق سبحانه و تعالی به اعتبار تنزل است به مرتبه جسم و جسمانیات و الا من حیث هو مبراست از جمیع امکنه و جهات چون نه جسم است حق نه جسمانی نه هیولاست نی هیولانی باشد از حیز و جهت بیرون وز حدود مشابهت بیرون هست من حیث ذاته الأقدس صفت او همین تجرد و بس لیک چون در مراتب امکان گشت ظاهر به صورت اعیان در جهان هر صفت که معروف است بی تقید به جمله موصوف است هر چه باشد ز جنس خیر و جمیل بین ز اوصاف ذات او بی قیل وانچه نقصی بود در آن واقع نیست قطعا به سوی حق راجع بلکه هست آن به ذوق اهل سداد از قصور قبول استعداد پس دلالت بر آنکه وصف کمال هست ز اوصاف ایزد متعال حمد حق باشد و ستایش او قابل مستعد ستایش گو وانکه از قابل است شر و قبیح نه ز حق بهر حق بود تسبیح پی اظهار این مراد و مرام وارد است از نبی علیه سلام انما الخیر کله بیدیک لکن الشر لا یعود الیک حق هم از بهر کشف این مقصود در کلام مجید خود فرمود هیچ چیزی ز نامی و جامد نیست الا مسبح و حامد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۳ - در بیان آنکه تسبیح موجودات به لسان حال می باشد چنانکه گذشت و ارباب کشف و نظر در آن متفقند و به زبان مقال نیز می باشد چنانکه اصحاب کشف و عیان بدان قایلند و در احادیث نیز واقع است حمد تسبیح حق بدین قانون که رسانیده شد به عرض اکنون به لسان دلالت آمد و حال نه به ترتیب لفظ و حرف و مقال وین به سمع خرد شود مدرک واندر این نیست هیچ کس را شک لیک ارباب کشف و اهل عیان در جماد و نبات و هر حیوان نطق دیگر همی کنند اثبات در جمیع مواطن و اوقات همه مستند زنده و گویا خالق خویش را به جان جویا حمد و تسبیح حق همی گویند راه قرب و رضا همی پویند تیزگوشان که سمعشان مبدل شد به سمع دگر ز نور ازل حمد و تسبیح شان همی شنوند گرچه اهل نظر نمی گروند مرتضی گفت با رسول خدا رفتم از مکه جانب صحرا هیچ سنگ و درخت نامد پیش که نگفتی سلام بی کم و بیش ابن مسعود گفت وقت طعام می شنیدیم از طعام کلام به زبان فصیح و لفظ صریح خوش همی گفت بهر حق تسبیح

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۴ - در بیان معنی کلام و بیان مراتب و اقسام آن و بیان آنکه کدام قدیم است و کدام حادث و بیان آنکه کلام جمادات و نباتات از کدام قبیل است گرچه آمد بسیط اصل کلام باشد آن را مراتب و اقسام هست اصل بسیط آن ز صفات ز صفاتی که هست لازم ذات حق تعالی حقایق اسرار چون کند بهر قایلان اظهار صفتی را که هست مبداء آن کرده نامش کلام اهل لسان پیش آن کو بود به علم علم این کلام است متصف به قدم باشد آری به حکم عقل سلیم صفت ذات همچو ذات قدیم گاهی آن بی توسط گفتار آید اندر مراتب و اطوار چون دلالات جمله موجودات بر کمال صفات و وحدت ذات گاهی اندر لباس لفظ و حروف که مر او را قوالبند و ظروف وین دو قسم است زانکه حرف و مقال یا به حس مدرک است یا به خیال آنچه مدرک همی شود به حواس ظاهر آمد به پیش عقل و قیاس وانچه باشد حواس ازان قاصر هست بر اهل کشف بس ظاهر موطنش عالم مثال بود آلت سمع آن خیال بود گردد از سمع باطن آن مفهوم سمع ظاهر بود ازان محروم گفت و گوی فرشتگان با هم باشد از حرف و صوت آن عالم هر ملک را در او مثالی هست که دهدشان در آن مقالی دست متجسد شود در او ارواح متروح شود در او شباح هر چه آید فرو ز عالم جان قالبی باشدش در آن میدان وانچه بالا رود ز عالم گل صورتی یابد اندر آن منزل وحی تنزیل و رؤیت جبریل هست احکام آن جهان بی قیل نطق و تسبیح کز جماد و نبات بشنوی یا ز عجم حیوانات همه هست از خواص آن عالم سمع و حس نیست اندر آن محرم هر که را شد گشاده راه خیال اندر آن عالمش دهند مجال کانچه باشد شنیدنی شنود رغم محجوب را بدان گرود وانچه باشد ز دیدنی بیند دامن از منکر دنی چیند نسبت این جهان به آن چون است از حد عقل و فهم بیرون است گفت شارع کحلقت تلقی فی فلات بعیدة الأرجا شرح آن را کسی چه سان سنجد نیست زانسان که در بیان گنجد چون سخن را کشید رشته دراز به سر رشته باید آمد باز بود سر رشته ذکر بی ادبان از پی عبرت ادب طلبان

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۵ - در ذکر حال طایفه دیگر از بی ادبان در احکام الهی و ادب نبوی چیزها می افزایند به مقتضای طبع و هوای خویش دیگری زان فریق گویم کیست آنکه در هر عمل به وسوسه زیست نیست در راه دین وظیفه او غیر وسواس در نماز و وضو رو سوی کوزه و سبو نکند جز در آب روان وضو نکند خود چه آب روان که دریایی دور قعری فراخ پهنایی نقد دین در مدینه و مکه یافت از دست ناقدان سکه اینچنین جویها نبود آنجا که بود فرض و عمقشان دریا پس وضوی رسول و صحب کرام چون وضوهای ما نبود تمام شستن روی و دست و پا یک بار فرض شد در شریعت مختار بهر تکمیل آن دو بار دگر گشت سنت ز فعل پیغمبر غسل چارم کدام و پنجم چیست غیر وسواس دیو مردم چیست گر کسی گویدش مکن اسراف نیست اسراف سیرت اشراف عذر گوید که بر لب جویم نیست اسراف هر چه می شویم گرچه نبود سرف در آب روان هست در نقد عمر ای نادان حیف باشد ازین متاع شگرف که به وسواس دیو گردد صرف تن به لوث نجاست آلوده به ز وسواس های بیهوده دیو طبع است هر که وسوسه جست فرخ آن کس که دل ز وسوسه شست روی و ریش این همه چه می شویی در نجاست گرفته ای گویی غسل آن چون به محض شرع نبی ست زان تجاوز کمال بی ادبیست حق ازان صورت شریعت بست که شود عادت طبیعت پست شرع را چون به طبع بندی کار از سر کوی شرع بندی بار گر نه محکوم رأی خویشتنی چند گرد هوای خویش تنی طبع را پیشوای شرع کنی شرع را کوست اصل فرع کنی دل پسندی اسیر صد وسواس داری از هم و لوث تن را پاس دیده از خاک و خس بینباری گرد بر پشت پای نگذاری جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۶ - حکایت ساده دلی که در خواب دزد جامه ها و دستارش ببرد و ازارش گذاشت و او ازار از پای کشید و در سر بست تا سرش برهنه نباشد ابلهی رخت خود به خواب سپرد رختش از تن کشید و دزد ببرد جز ازاری که بودش اندر پای کش ز بی قیمتی گذاشت به جای چون متاعی که با بها باشد آفت دزدش از قفا باشد کاله آن به که کم عیاری او کند از دزد پاسداری او ساده دل چون ز خواب سر برداشت دید گم گشته هر چه در بر داشت دست خود برد سوی سر دو سه بار نه کله باز یافت نی دستار گفت اگر جامه رفت نبود باک دلم از بی عمامگی شد چاک زانکه نبود به چشم هیچ گروه مرد را بی عمامه فر و شکوه چون نیارست سر برهنه نشست کرد بیرون ازار و در سر بست که از آنجا که رسم شهر و ده است کون برهنه ز سر برهنه به است آنچه پوشیدنش ضرورت بود بی ضرورت برهنه کرد و نمود وانچه بنمودنش به شرع رواست یکدمش ز ابلهی برهنه نخواست همچنین زاهد موسوس شهر که ندارد ز شرع و سنت بهر دفع وسواس کز سر تحقیق فرض باشد به شرع اهل طریق می گذارد ولی به غسل و وضو می کند گاه شست و شوی غلو غسل اعضا سه بار اگر چه بس است شوید او آنقدر که دسترس است چون ز کار وضو بپردازد برود تا نماز آغازد

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۷ - در وسوسه نماز و نیت برای کسب جمعیت سوی وسواس او گراید دیو همچو خون در رگش درآید ریو گه بگوید نویت پی در پی گه به لاحول سازد آن را طی گه کند پست و گه بلند آهنگ گه گزیند شتاب و گاه درنگ گاه تا دوش ها برآرد دست گه به پهلو فرو گذارد دست گاه سر گاه ریش جنباند گه چپ و راست رو بگرداند کرد ورد نماز امام تمام وان موسوس هنوز در احرام خلق حیران که در چه کار است این دیو خرم که یار غار است این می کند از تکرر نیت قصد کسب حضور جمعیت لیک این معنی است بس مشکل به یکی لحظه کی شود حاصل کاش این فکر پیش ازین کردی غم این کار پیش ازاین خوردی هر که در خانه کرد خر تیمار برد آسان به سوی منزل بار وان که جو در سر بیابان داد بارش آخر به پشت خویش نهاد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۸ - حکایت شیخ محقق با مرید موسوس راهدانی مرید خود را دید که به قصد نماز می کوشید بهر تحریمه دست برمی داشت باز ناکرده اش همی انگاشت همچنین بارها مکرر کرد شیخ را حال او مکدر کرد گفت ای جاهل این طریقه کیست امر حق یا نه قول و فعل نبیست نیست کار تو کسب جمعیت رو همی گو که کی کنم نیت که سزاوار ریش و سبلت خویش یا به مقدار حول و قوت خویش یک دو گانه نماز بگزارم صورت ظاهرش به جای آرم پس به تکبیر دست ها بردار کز تو کافی بود همین مقدار تو کیی کز تو آن نماز آید که قبول خدای را شاید هر پریشان کجا به آسانی جمع داند شد از پریشانی سالها خون دیده باید خورد تا شود فرد یکدم از خود مرد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۶۹ - در ذکر اصحاب تفرقه علی طبقاتهم خدمت مولوی چه صبح و شام دارد اندر کتابخانه مقام متعلق دلش به هر ورقی در خیالش ز هر ورق سبقی نه شبش را فروغی از مصباح نه دلش را گشادی از مفتاح نه به جانش طوالع انوار تافته از مطالع اسرار کرده کشاف بر دلش مستور نور کشف و شهود و ذوق و حضور از مقاصد ندیده کسب نجات بی خبر از مواقف عرصات از هدایه فتاده در خذلان وز بدایه نهایتش حرمان بی فروغ وصول تیره و تار از فروع و اصول کرده شعار گرد خانه کتابهای سره از خری همچو خشت کرده خره سوی هر خشت از آن که رو کرده در فیضی به رخ برآورده قصر شرع نبی و حکم نبی جز بر آن خشت ها نکرده بنی زان به مجلس زبان چو بگشاید سخنش جمله قالبی آید صد مجلد کتاب بنهاده در عذاب مخلد افتاده از مجلد ندیده غیر از پوست پی نبرده به مغزها که در اوست پوست آمد نصیب اهل حجاب مغزها بهره اولواالالباب مرد دانا ز خوان چو میوه خورد افکند پوست تا بهیمه چرد وان که باشد بهیمه سیرت و خوی پوست چیند همی ز برزن و کوی پوست جز کثرت برونی نیست مغز جز وحدت درونی نیست هر که را رو به کثرت است و برون پشت او سوی وحدت است و درون او به کثرت گرفته است آرام کی رسد بوی وحدتش به مشام تا نتابد ز صوب کثرت روی در نیابد ز جذب وحدت بوی سر وحدت همیشه وحدانیست هر چه کثرت همه پریشانیست مرد را سالها ز کثرت فرد روی باید به سر وحدت کرد تا شود جمع هم و همت وی آفتابش رهد ز ظلمت فی یکدم از خود جدا تواند بود بی خود و با خدا تواند بود سر پر اندیشه های گوناگون لب پر افسانه دل پر از افسون آید از طعن عامه احیانا سوی مسجد جناب مولانا با چنین حال باطن معمور نیز خواهد زهی خیال و غرور می کند بر دل این تمنا خوش شرم باشد ازان عمامه و فش با تو گفتم حدیث اشرف ناس حال اراذل را ازان بشناس این بود سیرت خواص انام چون بود حال عام کالانعام عام را خود ز شام تا به سحر نیست جز خورد و خواب ذکر دگر صلح و جنگش برای این باشد نام و ننگش فدای این باشد سخن از دخل و خرج داند و بس شهوت بطن و فرج داند و بس همتش نگذرد ز فرج و گلو داند از امر فانکحوا و کلوا گر تجارت کند نبندد بار جز به عزم فریب شهر و دیار ظلم او بر سر اجیر و رفیق کم نباشد ز قاطعان طریق ور زراعت کند به دشت و دره یا به ده یا به شهر و باغ و تره تخم حرص و هوای او یکسر ندهد جز نکال و خسران بر ور بود اهل صنعت و پیشه غیر آتش نباشد اندیشه که چه صنعت کند که سیم و زری برباید ز دست بی هنری ور بود اهل کیل و وزن و ذراع نبودش ز آفتاب صدق شعاع ز دلش غیر ازین نجوشد غم که خرد بیش یا فروشد کم این که گفتم حلال خوارانند راستکاران و رستگارانند گوش کن سیرت عوانان را به تغلب درم ستانان را نه چه گویم دگر مجالم نیست بیش ازین قوت مقالم نیست حرف ایشان خرد هجی نکند زانکه اندیشه همگری نکند کم دونان و سست دینان گیر هم از آنان قیاس اینان گیر

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۰ - تمثیل به رهی تیز می گذشت کسی دامنش را گرفت بوالهوسی که روان باش نام خویش بگوی لقب باب و مام خویش بگوی گفت روزی که زادم از مادر نام من قلتبان نهاد پدر نام خود گفتمت تو هم به قیاس نام آن هر دو را ازین بشناس بسته خاطر به کار خویشتنم بیش ازین نیست فرصت سخنم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۱ - در بیان آنکه انصاف به عیب خود پرداختن است و نظر به عیب دیگران نه انداختن جامی این وعظ و تلخگویی چند خرده گیری و عیبجویی چند شیوه واعظ آن بود که نخست فعل خود را کند به قول درست چون شود کار او موافق گفت گر دهد پند غیر نیست شگفت پای تا فرق جمله عیبی و عار چه کنی عیب عمرو و زید شمار زشت باشد که عیب خود پوشی واندر افشای دیگران کوشی کل به موی دروغ پوشد سر که بود موی من چو سنبل تر زند آنگه ز بس تبه گویی طعنه بر شاهدان به کم مویی شب عمرت به وقت صبح رسید صبح شیب از شب شباب دمید شیب کافورسای چون گردی بر سرت بیخت گرد دم سردی سردی آمد طبیعت کافور چه کنی این طبیعت از وی دور چرخ گردان جز این نمی داند کاسیا بر سر تو گرداند کس چو تو در سرای بیم و امید ریش در آسیا نکرد سفید منشین بیش ازین به زیر غبار خیز و غسلی در آب دیده برآر به طبیبان میار روی و مجوی دارویی کان سیاه سازد موی هست بهر بیاض موی علاج پنبه برداشتن ز ریش حلاج هست عیبی به هر سر مو شیب اینک یک پیری و هزاران عیب سالها گر تو در هنر کوشی این همه عیب را چه سان پوشی گشت موی سرت سفید چو شیر شد زمانه تو را بشیر و نذیر یا ز طفلی هنوز دیدت بهر شیرت از سر گرفت مادر دهر موی در سر سفیدی افکندت سر مویی نمی شود پندت می کنی از بیاض شعر اعراض روز و شب شعر می بری به بیاض گاه می خواهی از مداد امداد می کنی شعر را چو شعر سواد چون زمانه سواد شعر ربود خود بگو از سواد شعر چه سود شهر لهو است بگسل از وی خو لیت شعری الی متی تلهو چه زنی در ردیف و قافیه چنگ کار بر خود کنی چو قافیه تنگ هست نظمی لطیف عمر شریف کش مرض قافیه ست و مرگ ردیف دل گرو کرده ای به نظم سخن فکر کار ردیف و قافیه کن شعر بادیست کش کنند ابداع از مفاعیل و فاعلات زراع می کنی ز ابلهی و خودرایی صبح تا شام باد پیمایی کاملان چون در سخن سفتند اعذب الشعر اکذبه گفتند آنچه باشد جمال آن ز دروغ پیش اهل بصیرتش چه فروغ وادی شعر کی شود ذی زرع گر نه آبش دهی ز منبع شرع شعر مر شرع را چو فرع شود چون نهد پا بلند شرع شود ور ندارد ز عین شرع اثر شعر نامش مکن که باشد شر

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۲ - انتقال از نکوهش شعر و سخنوری به مذمت شعرای روزگار شعر در نفس خویشتن بد نیست پیش اهل دل این سخن رد نیست ناله من ز خست شرکاست تن چو نالم ز شر ایشان کاست پیش ازین فاضلان شعر شعار کسب کردی فضایل بسیار بودی آراسته به فضل و هنر بودی آزاده از فضول سیر حکمت و اصل و فرع ورزیده به ترازوی شرع سنجیده مستمر بر مکارم اخلاق مشتهر در مجامع آفاق طیب انفاس شان مروح روح جنبش کلکشان کلید فتوح همه را دل ز همت عالی از قناعت پر از طمع خالی وه کز ایشان بجز فسانه نماند جز سخن هیچ در میانه نماند کیست شاعر کنون یکی مدبر که نداند ز جهل هر از بر نکند فرق شعر را ز شعیر راحت خلد را ز رنج سعیر همت او خسیس و طبع لییم همه آفاق را حریف و ندیم روز و شب کو به کوی و جای به جای می دود چون سگان سوخته پای تا کجا بو برد که یک دو سه کس گشته جمع از سر هوا و هوس کرده ترتیب عیش را اسباب از شراب و کباب و چنگ و رباب افکند خویش را به مکر و دروغ پیش آن جمع چون مگس در دوغ کاسه ای چند زهر مارکند با همه جنگ و کارزار کند ژاژ خاید ظرافت انگارد هرزه گوید لطیفه پندارد بس که آید ازان گروه درشت سیلی اش بر قفا و بر رو مشت بدر آید ازان میانه که بود پس سر سرخ و چشمخانه کبود با چنان چشمخانه و پس سر روی از آنجا نهد به جای دگر ننهاده ست هیچ کس خوانی در همه شعر بهر مهمانی که نرفته ست تا سر خوانش ننشسته طفیل مهمانش نگرفته ست کس پی گشتی کنج باغی و جانب دشتی که نجسته سراغ وی از پی طی نکرده بساط عشرت وی زو یکی گر به غار کرده فرار ثانی اثنین گشته در بن غار ور دو کس زو به استغاثه شده از عقب ثالث ثلاثه شده ور سه کس از جفاش پی زده گم چون سگ کهف گشته رابعهم قصه کوتاه هیچ فرد و فریق زو نرسته به حیله های دقیق گشته زین گونه خست و ابرام شعر مذموم و شاعران بدنام هر که مخذول و خاسرش خوانند خوشتر آید که شاعرش خوانند لطف شاعر اگر چه مختصر است جامع صد هزار شین و شر است نیست یک خلق و سیرت مذموم که نگردد ازین لقب مفهوم

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۳ - حکایت بر سبیل تمثیل دو سفیه زبان به هرزه گشای به تعصب شدند و هرزه درای آن یکی رو به دیگری آورد گفت ای در نکال و خسران فرد هر کجا در زمانه دشنامی رفته بر لفظ خاص یا عامی یا نرفته ست لیک می شاید که کس از وی زبان بیالاید همه را کردم اندر انبانی تحفه همچو تو گران جانی آن دگر یک زبان به هرزه گشاد داد دشنام و ناسزا می داد هر چه از روی بغض و کین می گفت ناسزا گوی اولین می گفت هست اینها همه در انبان درج تا به کی می کنی ز انبان خرج چون زبان را همی کنی جنبان چیزی آور که نیست در انبان همچنین هر چه عقل و وهم و خیال نقش بندد ز جنس شر و وبال اسم شاعر به عرف اهل زمان هست بی اشتباه شامل آن گرچه عدس برون امکان است همه درجش درون انبان است شاعری گرچه دلپذیرم نیست طرفه حالی کز آن گزیرم نیست نکته الشعیر قد یؤکل و یذم در عرب شده ست مثل مضرب آن مثل منم امروز بهر خویش آن مثل زنم امروز می کنم عیب شعر و می گویم می زنم طعن مشک و می بویم طعنه بر شعر هم به شعر زنم قیمت و قدر آن بدو شکنم چه کنم در سرشت من اینست وز ازل سرنوشت من اینست بهر این آفریده اند مرا جانب این کشیده اند مرا هر چه حق ساخت طوق گردن من کی توانم کشید ازان گردن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۴ - در بیان آنکه آدمی کمال و نقصان خود را نمی داند زیرا که او مخلوق از برای خود نیست بلکه از برای غیر خود است فالذی خلقه انما خلقه لنفسه لاله فما اعطاه الا ما یصلح ان یکون له تعالی فلو علم انه مخلوق لربه لعلم ان الله خلق الخلق علی اکمل صورة تصلح لربه اعوذ بالله ان اکون من الجاهلین آدمی را همیشه معتقد است که مگر آفریده بهر خود است هر چه او را فتد مناسب حال داندش از قبیل خیر و کمال وانچه پنداردش منافی آن داردش از مقوله نقصان لیکن این اعتقاد عین خطاست زانکه او آفریده بهر خداست حق پی هر چه آفرید او را نیست امکان بر آن مزید او را در حقیقت کمال او آنست کز وجودش مراد یزدانست حق نخواهد ز هستی اشیا جز ظهور صفات یا اسما هر چه در عرصه جهان پیداست هدف حکم اسمی از اسماست گر نباشد وجود او بالفرض حکم آن اسم کی پذیرد عرض ولهذا رسول کرد خطاب پیش ازین با معاشر اصحاب گفت اگر ناید از شما عملی که در آن باشد از گنه خللی آفریند خدا خطاکیشان که گناه آید و خطا زیشان تا کنند از گناه استغفار حکم غفار را کنند اظهار

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۵ - در بیان آنکه نشئه ملکیه ادراک این معنی نمی کرد و لهذا زبان طعن بر آدم علیه السلام گشادند و بر وی به فساد و سفلک گواهی دادند بود بیرون ز نشیه املاک که کنند این دقیقه را ادراک لاجرم گاه خلقت آدم می زدند از غرور و دعوی دم کای خدا با مسبحیم تو را سبحه خوانان مصلحیم چرا ز آب و گل صورتی برانگیزی کاید از وی فساد و خونریزی فاضل اینجا به پیشگاه قبول چیست حکمت ز خلقت مفضول گل بود خار و خس چه کار آید پیش عنقا مگس چه کار آید علم الله آدم الأسما کلها ای حقایق الأشیا اسم حق پیش صاحب عرفان نیست الا حقایق اعیان کرد اسما تمام تعلیمش کرد اوصاف ذات تفهیمش بعد ازان گفت مر ملایکه را انبیونی بهذه الأسما همه گشتند منحرف ز غرور همه گفتند معترف به قصور ما علمنا وراء ما علمت ما فهمنا خلاف ما فهمت صنعت توست آفرینش ما رحمت توست علم و بینش ما هر چه ما را نموده ای دانیم هیچ بر وی فزود نتوانیم پس به آدم رسید بار دوم از خدا این ندا که انبیهم بالأسامی التی بهم ظهرت چون ز اسرارشان بود خبرت آدم از امر حق زبان بگشاد شرح آن نامها یکایک داد زانکه هست از تمامی اشیا آدمی کل و مابقی اجزا هر چه در جزو هست در کل هست جزو را کوته است از کل دست نیست در هیچ جزو کل به کمال هست در کل جمیع اجزا حال کل چو گردد به ذات خود دانا همه معلوم او شود اجزا ور شود جزو نیز مدرک خویش ننهد پا ز دانش خود پیش گرچه علمش به خود شود حاصل به دگر جزوها بود جاهل جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۶ - در بیان آنکه آدمی کل است و سایر اشیا به مثابه اجزا آدمی چیست برزخی جامع صورت خلق و حق در او واقع نسخه مجمل است و مضمونش ذات حق و صفات بیچونش متصل با دقایق جبروت مشتمل بر حقایق ملکوت باطنش در محیط وحدت غرق ظاهرش خشک لب به ساحل فرق یک صفت نیست از صفات خدا که نه در ذات او بود پیدا هم علیم است و هم سمیع و بصیر متکلم مرید و حی و قدیر همچنین از حقایق عالم همه چیزی بود در او مدغم خواهی افلاک و خواهی ارکان گیر خواه کان یا نبات و حیوان گیر صورت نیک و بد نوشته در او سیرت دیو و دد سرشته در او گرنه مرآت وجه باقی بود از چه رو شد فرشته را مسجود بود عکس جمال حضرت پاک اگر ابلیس پی نبرد چه باک هر چه در گنج کنت کنز نهان بود در وی خدا نمود عیان خلق را در ظهور پیدایی هستی اوست علت غایی زانکه عرفان بود سبب آن را و اوست مظهر کمال عرفان را

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۷ - داوود علیه السلام با حضرت حق سبحانه در مناجات خود گفت یا رب لم خلقت الخق؟ حضرت سبحانه در جواب وی گفت کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لاعرف گفت داوود با خدای به راز کای مبرا ز افتقار و نیاز چیست حکمت در آفرینش خلق که ازان قاصر است بینش خلق گفت بودم پر از گهر گنجی مخفی از چشم هر گهر سنجی خود به خود در خود آن همه گوهر دیدمی بی توسط مظهر خواستم کان جواهر مکنون بنمایم ز ذات خود بیرون تا که بیرون ازین نشیمن راز گردد احکامشان ز هم ممتاز همه یابند سوی هستی راه از خود و غیر خود شوند آگاه آفریدم گهرشناسی چند تا گشایند ازان گهرها بند گوهر حسن را کنند اظهار تا شود گرم عشق را بازار روی خوبان بداند بیارایند عشق عشاق ازان بیفزایند چیست آن گنج گنج ذات خدا وان جواهر جواهر اسما بود اسما نهفته اندر ذات شد عیان از ظهور موجودات داشت اسما جمال پنهانی لیکن از رتبه های امکانی شد ز یک جلوه آن جمال نهان ظاهر اندر مظاهر امکان هر جمال و کمال فرخنده که بود در جهان پراکنده پرتو آن کمال دان و جمال بهر تفصیل رتبه اجمال صفت علم را ببین مثلا جلوه گر در مجالی علما جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۸ - اشارت به تقسیم علم به علمی که مضاف به مرتبه جمع است و به علمی که مضاف به مرتبه فرق است و علی هذاالقیاس سائرالصفات علم حق است کامده ست پدید لیکن اندر مراتب تقیید علم یاد آرد استناد به حق چون بود حق ز قیدها مطلق یا بود مستند به حق زان رو که برآید به صورت من و تو قسم اول بود به نسبت ذات مستمرالثبوت و الاثبات نشود متصف به قسم دگر جز به وقت ظهور و در مظهر هر لنعلم که هست در قرآن قسم ثانی بود مصحح آن ور نه قسم نخست از ادراک از حدوث و عروض باشد پاک ذکرالعلم مع کلا قسمیه فرعوا سایر الصفات علیه جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۷۹ - در بیان اندراج و اندماج شئون و اعتبارات فی اول رتب الذات و عدم تمایز ایشان از یکدیگر لا علما و لا عینا و تمایز ایشان فی ثانی رتب الذات علما لا عینا و ظهور ایشان فی مراتب الکون متفرقة مفصلة پس ظهور ایشان در مرتبه انسان کامل مجتمعة وحدانیة کما فی اول رتب الذات و ذلک غایة الغایات و نهایة النهایات بود جمله شیون حق ز ازل مندرج در تعین اول همه بالذات متحد با هم همه در ضمن یکدگر مدغم همه در ستر جمع متواری همه از فرق و حکم او عاری در میانشان تعدد و تمییز خارجا منتفی و علما نیز بعد ازان در تعین ثانی شد مفصل شیون پنهانی شد حقایق ز یکدگر ممتاز امتیازی درون پرده راز امتیازی ز روی علم فقط ز امتیازات خارجی منحط وز پی آن حقایق مذکور آمد از موطن بطون به ظهور گرچه بودند باطن اندر ذات ظاهر ذات بود چون مرآت عکس باطن نمود در ظاهر گشت امکان وجوب را ساتر واجب از عکس صورت باطن منصبغ شد به صبغ هر ممکن متعدد به پیش چشم شهود بود واحد به ذات لیک نمود ز اختلاف تنوعات ظهور شد مراتب عوالم مشهور اولا عالم عقول و نفوس وز پی آن مثال بس محسوس زین عوالم باسرها اسما نشد الا جدا جدا پیدا بود هر شخص شخصی از اشخاص زین عوالم به اسم دیگر خاص آمد آیینه جمله کون ولی همچو آیینه ای نکرده جلی ننمود اندر او به وجه کمال صورت ذوالجلال و الافضال زانکه بود این تفرق عددی مانع از سر جمعی احدی گشت آدم جلای این مرآت شد عیان ذات او به جمله صفات مظهری گشت کلی و جامع سر ذات و صفات ازو لامع متجلی شد اندرین مظهر همه اسما به رنگ یکدیگر شد تفاصیل کون را مجمل بر مثال تعین اول به وی این دایره مکمل شد آخرین نقطه عین اول شد مصحفی گشت جامع آیات هستی اش غایت همه غایات

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۰ - اشارة الی بعض بطون قوله تعالی انا عرضناالأمانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملهاالانسان انه کان ظلوما جهولا هیچ موجود نیست در عالم که شناسد حقیقت آدم داند آدم حقیقت همه چیز عین حق را حقیقت همه نیز بیند آن عین را به چشم عیان گشت ظاهر به صورت اعیان غیر ازو در جهان نبیند هیچ آشکار و نهان نبیند هیچ لیکن این دولتی نه آسان است بلکه خاص خواص انسان است جانب آن اشارتیست نهفت آن امانت که حضرت حق گفت بر سماوات و ارض و ما فی البین قد عرضنا الامانت فابین لیس فی الکون کاینا ماکان کافل حملها سوی الانسان غیر انسان کسش نکرد قبول زانکه انسان ظلوم بود و جهول ظلم او آنکه هستی خود را ساخت فانی بقای سرمد را جهل او آنکه هر چه جز حق بود صورت آن ز لوح دل بزدود نیک ظلمی که عین معدلت است نغز جهلی که مغز معرفت است ای نکرده دل از علایق صاف مزن از دانش حقایق لاف زانکه در عالم خدا دانی جهل علم است و علم نادانی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۱ - در بیان آنکه مراد به انسان کمل افراد انسان است نه اناسی حیوانی که اولئک کالانعام بل هم اضل در شأن ایشان است حد انسان به مذهب عامه حیوانیست مستوی القامه پهن ناخن برهنه پوست ز موی به دو پا رهسپر به خانه و کوی هر که را بنگرند کاینسان است می برندش گمان که انسان است وان که خود را گمان برد ز خواص می فزاید بر این معانی خاص شیخ خود بین برد ز نادانی ظن که آن شد کمال انسانی که کند خانقاه و صومعه جای واکشد پا ز باغ و راغ و سرای کند اسباب شیخی آماده بنشیند به روی سجاده ابلهی چند گرد او گردند تابع کرد و ورد او گردند بر خلایق مقدمش دارند هر چه گوید مسلمش دارند صد کرامت به نام او سازند تا سلیمی به دامش اندازند مقتدای زمانه خواجه فقیه با درون خبیث و نفس سفیه حفظ کرده ست چند مسیله ای در پی افکنده از خران گله ای سینه پر کینه دل پر از وسواس کرده ضایع به گفت و گوی انفاس عمر خود کرده در خلاف و مرا صرف حیض و نفاس و بیع و شرا گشته مشعوف لایجوز و یجوز مانده عاجز به کار دین چو عجوز با چنین کار و بار کرده قیاس خویشتن را که هست اکمل ناس همچنین تا به درزی و جولاه همه زین گونه اند روی به راه هر کسی را به خود گمان آنست که همین اوست آن که انسانست جنبش هر کسی ز جای وی است روی هر کس به فکر و رای وی است

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۲ - حکایت نحوی و عامی و صوفی که هر کدام از الفاظ و عباراتی که میان ایشان گذشت مناسب فهم و حال خویش معنی دیگر خواستند نحویی گفت در حضور عوام کان گه ناقص است و گاهی تام تام از اسم بهره ور باشد لیک همواره بی خبر باشد وان که ناقص بود خبردار است خبرش همچو اسم ناچار است عامیی بانگ برکشید که هی مولوی قول منعکس تا کی بی خبر را به عکس خوانی تام با خبر را به نقص رانی نام تام آن کس بود که با خبر است ناقص آن کز خبر نه بهره ور است خبر آمد دلیل آگاهی جهل برهان نقص و گمراهی پیش ارباب دانش و عرفان کی بود این تمامی آن نقصان صوفیی بود دور بنشسته عقد صحبت ز خلق بگسسته لب گشاد و در حقیقت سفت گفت خوش نکته ای که نحوی گفت کامل و تام آن بود الحق که در اسم حق است مستغرق ساخت حق ز اسم خویش بهره ورش نیست از حال ماسوا خبرش وان که ناقص فتاد اسم خدا نکندش بی خبر ز غیر و سوا نشود محو اسم حق اثرش باشد از غیر اسم حق خبرش متکلم سه و کلام یکی نیست کس را درین مقام شکی هر کسی زان کلام کامده پیش معنیی خواسته مناسب خویش وین خلافی که می شود مفهوم هست ناشی ز اختلاف فهوم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۳ - تمثیل حال انسان به گندم که با وجود آنکه گیاه سبز است و خواص گندم از اغتذا و غیره در وی از قوت به فعل نیامده است اطلاق این اسم بر وی می کنند اما مجازا لاحقیقة پیر دهقان چو دانه گندم در زمین بهر کشت سازد گم هفته ای را ز زیر خاک کثیف بر زند سر یکی گیاه ضعیف چون ازین حال بگذرد یکچند شود از تربیت قوی و بلند بعد ازان خوشه آورد بر سر دانه در وی هنوز تازه و تر نورسی گر درین همه احوال کند از پیر سالخورده سؤال کین چه چیز است در مقابل آن غیر گندم نیایدش به زبان لیک پوشیده نیست مردم را کانچه خاصیت است گندم را هست در وی هنوز بالقوه فهی بالفعل غیر ممحوه نه ازو نان پزد کسی و نه آش نشود صرف در وجوه معاش اسم گندم لبیب ذو تمییز به تجوز کند بر او تجویز لیک چون پخته و رسیده شود به سرا و دکان کشیده شود نام گندم محاسب ارزاق به حقیقت بر او کند اطلاق آدمی را شود طعام و غذی بلکه او را شود تمام مذی هستی خود کند در او فانی سر برآرد ز جیب انسانی همچنین هر که از زمین و بال نکشیده ست سر به اوج کمال چون گیاه فتاده بر خاک است نام مردم بر او نه ز ادراک است مگر از تاب علم و آب عمل همه احوال او شود مبدل گردد از وی صفات نقصان گم چون گیاهی که می شود گندم شود اندر خدای همواره چون غذا محو در غذا خواره بر بنی نوع خود شود فایق آن که این اسم را بود لایق لیک گر بازجویی آن انسان که بود فعل و سیرتش این سان یابیش زیر گنبد دولاب همچو سیمرغ و کیمیا نایاب

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۴ - در تأسف و تلهف بر نایافت صحبت عزیزانی که اذا رأوا ذکر الله نشان ایشان است و اولئک الذین انعم الله علیهم در شأن ایشان است سالها شد که روی در دیوار دل برآرم به گرد شهر و دیار تا بیایم نشان آدمیی کاید از وی نسیم محرمیی بروم خاک پای او باشم نقد جان زیر پای او پاشم یک زمان یکزبان شوم با او دو بگویم دو بشنوم با او چشم باشم چو مجلس آراید گوش باشم چو نکته فرماید دیدنش از خدا دهد یادم کند از دیدن خود آزادم سخنش را چو جا کنم در گوش سازدم از سخنوری خاموش وه کزین کس نشانه پیدا نیست اثری در زمانه قطعا نیست ور کسی را برم گمان که وی است چون شود ظاهر آنچنان که وی است یابمش معجبی به خود مغرور طورش از اهل دین و دانش دور نه ازین کار در دلش دردی نه ازین راه بر رخش گردی نه ز علم و دراستش خبری نه ز سر وراثتش اثری سخن او به غیر دعوی نی همه دعوی و هیچ معنی نی کار او روز و شب خلاف هوا ورد او صبح و شام نفی سوا آن هوا را کند خلاف ولی که بود عشق حضرت مولی وان سوا را کند به نفی ز جان که بود غیر او نه غیر خدای طالبان را شود به توبه دلیل بنماید به سوی زهد سبیل توبه از آمدن به خانه او زهد از خوان لولیانه او چون پی گفتگو نهد مجلس تا شود مایه بخش هر مفلس به یکی لحظه سازدش روزی مایه غیبت شبانروزی رهنما نیست آن که راهزن است بر سر راه خلق چاه کن است چون شود گم به سوی حق ره ازو هست شیطان نعوذ بالله ازو گر کسی را بود شکیبایی وقت تنهایی است و یکتایی خانه در کوی انزوا کردن رو به دیوار عزلت آوردن دل به یکباره در خدا بستن خاطر از فکر خلق بگسستن بر در دل نشستن از پی پاس تا به بیهوده نگذرد انفاس ور ز غوغای نفس اماره از جلیسی نباشدت چاره شو انیس کتابهای نفیس انها فی الزمان خیر جلیس مصحفی جوی روشن و خوانا راست چون طبع مردم دانا وز حدیث صحیح مصطفوی ناشی از خلق و سیرت نبوی نسخه ای چون بخاری و مسلم که ز سقم و علل بود سالم وز تفاسیر آنچه مشهور است که ز تحریف مبتدع دور است وز اصول و فروع شرع هدی آنچه الیق نماید و اولی وز فنون ادب چو نحو و چو صرف آنچه باشد در آن علوم شگرف وز رسالات اهل کشف و شهود وز مقالات اهل ذوق و وجود آنچه باشد به عقل و فهم قریب که شود منکشف به فکر لبیب وز دواوین شاعران فصیح وز مقولات ناظمان ملیح آنچه قبضت کند به بسط بدل چه قصاید چه مثنوی چه غزل چون تو را جمع گردد این اسباب روی دل ز اختلاط خلق بتاب گوشه ای گیر و گوش با خود دار دیده عقل و هوش با خود دار بگذر از نفس و صاحب دل باش حسب الامکان مراقب دل باش از کلام و حدیث غیرهما بهره وقت خود بگیر اما نه چنان کان به غفلت انجامد دل به غیر خدای آرامد نیست مانند عمر را مپسند صرف آن جز به یار بی مانند صرفه در صرف عمر کن حرفه که ز کوشش فزون بود صرفه

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۵ - در ترغیب بر تلاوت قرآن و وصف مصحف که محل کتاب اوست چون ز نفس و حدیثش آیی تنگ به کلام قدیم کن آهنگ مصحفی جو چو شاهد مهوش بوسه زن در کنار خویشش کش شاهد گلعذار و مشکین خط چهره آراسته به عجم و نقط بلکه باغ بهشت و روضه حور سبزه اش مشک و تربتش کافور جدولش چون چهار جوی بهشت فیض بخش از چهار سوی بهشت گرد جدول نقوش اعشارش رسته گلهاست گرد انهارش سوره هایش همه قصار و طوال قصرها زان بهشت فرخ فال کرده همواره زان قصور شگرف جلوه حوران قاصرات الطرف سر هر سوره بر مثال دری که ازان در توان بر آن گذری رسد از هر دری گه و بیگه طالبان را صلا که بسم الله عشر او کرده نشر بر و نوال خمس او گشته شمس اوج کمال آیتش غایت امانی کون وقف بر وی همه معانی عون کلماتش مفرق ظلمات حرفها ظرفهای فیض حیات چون بروج نجوم سیاره متجزی شده به سی پاره جزو جزوش حقایق اسرار هر یکی را دقایق بسیار به کنار این نگار فرخ فر چون در آری به غیر او منگر صرف او کن حواس جسمانی وقف او کن قوای روحانی دل به معنی زبان به لفظ سپار چشم بر خط و نقط و عجم گذار گوش ازو معدن جواهر کن هوش ازو مخزن سرایر کن در ادایش مکن زبان کج مج حرفهایش ادا کن از مخرج دور باش از تهتک و تعجیل کام گیر از تأمل و ترتیل رغم طبع جهول و نفس عجول جهد در عرض کن نه اندر طول رخت خویش از میانه بیرون بر پی به وحدتسرای بیچون بر خویش را چون درخت موسی دان کامد از وی کلام حق به میان سمع خود را به حکم شرع و قیاس عین سمع خدای پاک شناس گر کند جست و جوی حجت کس حصر و هوالسمیع حجت بس هست رشحی دگر ازین منبع کنت سمعا له فبی یسمع بار خود دور کن که جز باری در میان نیست سامع و قاری به زبان درخت و سمع کلیم می کند عرض خود کلام قدیم زین شهود آنچه سازدت مهجور دیو رهزن بود مشو مغرور به خدا بر ز شر دیو پناه که خداگفت فاستعذ بالله

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۶ - در بیان معنی استعاذت و حقیقت آن و بیان آنکه شیطان مظهر اسم مضل است پس استعاذت از وی به اسم هادی و مظاهر آن باید کرد هست حق را دو اسم کارگزار هر یکی را مظاهر بسیار مظهر آن خلاف مظهر این آن سوی کفر خوانده وین سوی دین آن دو اسم اسم هادی است و مضل فاش گفتم که حل شود مشکل مظهر آن نبی و اتباعش مظهر این بلیس و اشیاعش آن هدایت کند به صدق و صواب وین دلالت کند به کفر و حجاب آنت خواند به قرب و نزدیکی وینت راند به بعد و تاریکی روی آن در صیانت خاطر روی این در عمارت ظاهر استعاذت که امر کرد بدان ایزدت در قرایت قرآن اولا آن بود که از ره دل رو به هادی کنی ز اسم مضل سر ذلت نهی به خاک نیاز که تویی کارساز کارم ساز زیر حکم مضل مفرسایم آن من باش تا بیاسام ثانیا آنکه که از ره صورت نکند نفس و دیو مغرورت هر چه در وی ضلالتی بینی دامن از وی تمام درچینی وانچه در وی هدایتی یابی روی همت به سوی او تایی ثالثا آنکه این خجسته کلام به زبان آوری به صدق تمام تا زبان چون جوارح و ارکان استعاذت کند به وفق جنان نه که گویی اعوذ و تازی تیز سوی شیطان و نفس شورانگیز نه که گویی اعوذ و آری روی سوی بدسیرتان ناخوشخوی تا ز هر بد عنانت کوته نیست یک اعوذت اعوذبالله نیست بلکه آن پیش صاحب عرفان نیست الا اعوذ بالشیطان گاه گویی اعوذ و گه لاحول لیک فعلت بود مکذب قول بر دهان جام زهر مرگ آمیز بر زبان آنکه می کنم پرهیز چند باشی به حیله و تلبیس منزل دیو و سخره ابلیس سوی خویشت دو اسبه می راند به زبانت اعوذ می خواند طرفه حالی که دزد بیگانه گشته همراه صاحب خانه می کند همچو او فغان و نفیر در به در کو به کو که دزد بگیر استعاذت ازان گدا آموز که سگ ترک چون شود کین توز به تک از سگ گریز گیرد پیش رو نهد سوی ترک نیک اندیش خویش را افکند به خرگاهش کند از عجز خویش آگاهش که خدا را برس به فریادم ور نه سگ می کند ز بنیادم ترک چون ضعف حال او بیند زاری و ابتهال او بیند در جوار خودش پناه دهد ایمن از سگ سرش به راه دهد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۷ - مناجات ای خدا کمترین گدای توام چشم بر خوان کبریای توام می رسم بر در تو هر روزه شی ء لله زنان به دریوزه نفس و شیطان که خصم دین منند چون سگان خفته در کمین منند گر چنین خوار و بی کسم نگرند پوست بر من چو پوستین بدرند از بد این سگان امانم ده هر چه آنم به است آنم ده جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۸۸ - انتقال از استعاذه به بسمله چون زبان و جنان و ارکان را که تصرف در آنست شیطان را به تعوذ چنانکه می دانی پاک گردی ز لوث شیطانی ز آیت لایمسسه الا آمدی در شمار مستثنا مس دیو رجیم را یله کن به دل و جان مساس بسمله کن چون ز دیو رجیم رفتی راه بسمل نفس کن به بسم الله ایمن از دیو و فارغ از شیطان قربت حق طلب بدین قربان