Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۰ دیده ها شب فراز باید کرد روز شد دیده باز باید کرد ترک ما هر طرف که مرکب راند آن طرف ترکتاز باید کرد مطبخ جان به سوی بی سویی ست پوز آن سو دراز باید کرد چون چنین کان زر پدید آمد خویش را جمله گاز باید کرد جامه عمر را ز آب حیات چون خضر خوش طراز باید کرد چون غیور ست آن نبات حیات زین شکر احتراز باید کرد چون چنین نازنین به خانه ماست وقت نازست ناز باید کرد با گل و خار ساختن مردی ست مرد را ساز ساز باید کرد قبله روی او چو پیدا شد کعبه ها را نماز باید کرد سجده هایی که آن سری باشد پیش آن سر فراز باید کرد پیش آن عشق عاقبت محمود خویشتن را ایاز باید کرد چون حقیقت نهفته در خمشی ست ترک گفت مجاز باید کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۱ عشق تو مست و کف زنانم کرد مستم و بیخودم چه دانم کرد غوره بودم کنون شدم انگور خویشتن را ترش نتانم کرد شکرینست یار حلوایی مشت حلوا در این دهانم کرد تا گشاد او دکان حلوایی خانه ام برد و بی دکانم کرد خلق گوید چنان نمی باید من نبودم چنین چنانم کرد اولا خم شکست و سرکه بریخت نوحه کردم که او زیانم کرد صد خم می به جای آن یک خم درخورم داد و شادمانم کرد در تنور بلا و فتنه خویش پخته و سرخ رو چو نانم کرد چون زلیخا ز غم شدم من پیر کرد یوسف دعا جوانم کرد می پریدم ز دست او چون تیر دست در من زد و کمانم کرد پر کنم شکر آسمان و زمین چون زمین بودم آسمانم کرد از ره کهکشان گذشت دلم زان سوی کهکشان کشانم کرد نردبان ها و بام ها دیدم فارغ از بام و نردبانم کرد چون جهان پر شد از حکایت من در جهان همچو جان نهانم کرد چون مرا نرم یافت همچو زبان چون زبان زود ترجمانم کرد چون زبان متصل به دل بودم راز دل یک به یک بیانم کرد چون زبانم گرفت خون ریزی همچو شمشیر در میانم کرد بس کن ای دل که در بیان ناید آن چه آن یار مهربانم کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۲ عاشقانی که باخبر میرند پیش معشوق چون شکر میرند از الست آب زندگی خوردند لاجرم شیوه دگر میرند چونک در عاشقی حشر کردند نی چو این مردم حشر میرند از فرشته گذشته اند به لطف دور از ایشان که چون بشر میرند تو گمان می بری که شیران نیز چون سگان از برون در میرند بدود شاه جان به استقبال چونک عشاق در سفر میرند همه روشن شوند چون خورشید چونک در پای آن قمر میرند عاشقانی که جان یک دگرند همه در عشق همدگر میرند همه را آب عشق بر جگر است همه آیند و در جگر میرند همه هستند همچو در یتیم نه بر مادر و پدر میرند عاشقان جانب فلک پرند منکران در تک سقر میرند عاشقان چشم غیب بگشایند باقیان جمله کور و کر میرند و آنک شب ها نخفته اند ز بیم جمله بی خوف و بی خطر میرند و آنک این جا علف پرست بدند گاو بودند و همچو خر میرند و آنک امروز آن نظر جستند شاد و خندان در آن نظر میرند شاهشان بر کنار لطف نهد نی چنین خوار و محتضر میرند و انک اخلاق مصطفی جویند چون ابوبکر و چون عمر میرند دور از ایشان فنا و مرگ ولیک این به تقدیر گفتم ار میرند
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۳ صوفیان در دمی دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند شمع ها می زنند خورشیدند تا که ظلمات را شهید کنند باز هر ذره شد چو نفخه صور تا شهید تو را سعید کنند چرخ کهنه به گردشان گردد تا کهنه هاش را جدید کنند رغم آن حاسدان که می خواهند تا قریب تو را بعید کنند حاسدان را هم از حسد بخرند همه را طالب و مرید کنند کیمیای سعادت همه اند در همه فعل خود بدید کنند کیمیایی کنند همه افلاک لیک در مدتی مدید کنند وان هم از ماه غیب دزدیدند که گهی پاک و گه پلید کنند خنک آن دم که جمله اجزا را بی ز ترکیب ها وحید کنند بس کن این و سر تنور ببند تا که نان هات را ثرید کنند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۴ گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود عمر بی عاشقی مدان به حساب کان برون از شمار خواهد بود هر زمانی که می رود بی عشق پیش حق شرمسار خواهد بود هر چه اندر وطن تو را سبکست ساعت کوچ بار خواهد بود بر تو این دم که در غم عشقی چون پدر بردبار خواهد بود فقر کز وی تو ننگ می داری آن جهان افتخار خواهد بود تلخی صبر اگر گلوگیر است عاقبت خوشگوار خواهد بود چون رهد شیر روح از این صندوق اندر آن مرغزار خواهد بود چون از این لاشه خر فرود آید شاه دل شهسوار خواهد بود دامن جهد و جد را بگشا کز فلک زر نثار خواهد بود تو نهان بودی و شدی پیدا هر نهان آشکار خواهد بود هر کی خود را نکرد خوار امروز همچو فرعون خوار خواهد بود هر که چون گل ز آتش آب نشد اندر آتش چو خار خواهد بود چون شکار خدا نشد نمرود پشه ای را شکار خواهد بود هر که از نقد وقت بست نظر سخره ای انتظار خواهد بود هر که را اختیار کردش عشق مست و بی اختیار خواهد بود هر که او پست و مست عشق نشد تا ابد در خمار خواهد بود هر که را مهر و مهر این دم نیست اشتری بی مهار خواهد بود در سر هر که چشم عبرت نیست خوار و بی اعتبار خواهد بود بس کن ار چه سخن نشاند غبار آخر از وی غبار خواهد بود شمس تبریز چون قرار گرفت دل از او بی قرار خواهد بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۵ آتش افکند در جهان جمشید از پس چار پرده چون خورشید خنک او را که شد برهنه ز بود وای آن را که جست سایه بید دل سپیدست و عشق را رو سرخ زان سپیدی که نیست سرخ و سپید عشق ایمن ولایتیست چنانک ترس را نیست اندر او امید هر حیاتی که یک دمش عمرست چون برآید ز عشق شد جاوید یک عروسیست بر فلک که مپرس ور بپرسی بپرس از ناهید زین عروسی خبر نداشت کسی آمدند انبیا به رسم نوید شمس تبریز خسرو عهدست خسروان را هله به جان بخرید
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۶ خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید در صفای می نهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید شاهدان فنا شما جمله با لب لعل و جان سنگینید بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۷ عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد عید ار بوی جان ما دارد در جهان همچو جان مبارک باد بر تو ای ماه آسمان و زمین تا به هفت آسمان مبارک باد عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد روزه مگشای جز به قند لبش قند او در دهان مبارک باد عید بنوشت بر کنار لبش کاین می بی کران مبارک باد عید آمد که ای سبک روحان رطل های گران مبارک باد چند پنهان خوری صلاح الدین بوسه های نهان مبارک باد گر نصیبی به من دهی گویم بر من و بر فلان مبارک باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۸ زندگانی صدر عالی باد ایزدش پاسبان و کالی باد هر چه نسیه ست مقبلان را عیش پیش او نقد وقت و حالی باد مجلس گرم پرحلاوت او از حریف فسرده خالی باد جان ها واگشاده پر در غیب بسته پیشش چو نقش قالی باد بر یمین و یسار او دولت هم جنوبی و هم شمالی باد دو ولایت که جسم و جان خوانند بر سر هر دو شاه و والی باد بخت نقدست شمس تبریزی او بسم غیر او مآلی باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۹ شاهدی بین که در زمانه بزاد بت و بتخانه را به باد بداد شاهدانی که در جهان سمرند کس از ایشان دگر نیارد یاد از رخ ماه او چو ابر گشود هفت گردون ز همدگر بگشاد همچو مهتاب شاخ شاخ آن نور سوی هر روزنی درون افتاد تابشش چون بتافت بیشترک جان ها را بخورد از بنیاد جان ها ذره ذره رقصان گشت پیش خورشید جان ها دلشاد همچو پرواز شمس تبریزی جمله پران که هر چه بادا باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۰ مادر عشق طفل عاشق را پیش سلطان بی امان نبرد تا نشد بالغ و ز جان فارغ پیش آن جان جان جان نبرد روبه عقل گرچه جهد کند ره بدان صارم الزمان نبرد جان فدا عشق را که او دل را جز به معراج آسمان نبرد عاشقان طالب نشان گشته عشقشان جز که بی نشان نبرد خون چکیده ست ره ره این نه بس است عاشقی جز که خون فشان نبرد هر کشان خون نه بوی مشک دهد تو یقین دان که بوی آن نبرد دیده را کحل شمس تبریزی جز به معشوق لامکان نبرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۱ شعر من نان مصر را ماند شب بر او بگذرد نتانی خورد آن زمانش بخور که تازه بود پیش از آنکه بر او نشیند گرد گرمسیر ضمیر جای وی است می بمیرد در این جهان از برد همچو ماهی دمی به خشک تپید ساعتی دیگرش ببینی سرد ور خوری بر خیال تازگی اش بس خیالات نقش باید کرد آنچ نوشی خیال تو باشد نبود گفتن کهن ای مرد
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۲ یوسف آخرزمان خرامان شد شکر و شهد مصر ارزان شد لعل عرشی تو چو رو بنمود تن کی باشد که سنگ ها جان شد تخته بند فراق تخت نشست تاج بر سر که چیست خاقان شد عشق مهمان بس شگرف آمد خانه ها خرد بود ویران شد پر و بال از جلال حق رویید قفس و مرغ و بیضه پران شد با دلان خیره گشته کاین دل کو بی دلان بی خبر که دل آن شد پای می کوب و عیش از سر گیر به سر من مگو که پایان شد زر چو درباخت خواجه صراف صرفه او برد زانکه در کان شد شمس تبریز نردبانی ساخت بام گردون برآ که آسان شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۳ هر کی در ذوق عشق دنگ آمد نیک فارغ ز نام و ننگ آمد نشود بند گفت و گوی جهان شیرگیر ی که چون پلنگ آمد شیشه عشق را فراغت ها ست گر بر او صد هزار سنگ آمد نام و ناموس کی شود مانع چونکه آن دلربا ی شنگ آمد صد هزاران چو آسمان و زمین پیش جولان عشق تنگ آمد قیصر روم عشق غالب باد گر کسل چون سپاه زنگ آمد زهره بر چنگ این نوا می زد کان قمر عاقبت به چنگ آمد شمس تبریز هر کی بی تو نشست عذر او پیش عشق لنگ آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۴ هین که هنگام صابر ان آمد وقت سختی و امتحان آمد این چنین وقت عهد ها شکنند کارد چون سوی استخوان آمد عهد و سوگند سخت سست شود مرد را کار چون به جان آمد هله ای دل تو خویش سست مکن دل قوی کن که وقت آن آمد چون زر سرخ اندر آتش خند تا بگویند زر کان آمد گرم خوش رو به پیش تیغ اجل بانگ برزن که پهلوان آمد با خدا باش و نصرت از وی خواه که مدد ها ز آسمان آمد ای خدا آستین فضل فشان چونکه بنده بر آستان آمد چون صدف ما دهان گشادستیم که ابر فضل تو درفشان آمد ای بسا خار خشک کز دل او در پناه تو گلستان آمد من نشان کرده ام تو را که ز تو دلخوشی های بی نشان آمد وقت رحم است و وقت عاطفت است که مرا زخم بس گران آمد ای ابابیل هین که بر کعبه لشکر و پیل بی کران آمد عقل گوید مرا خمش کن بس که خداوند غیب دان آمد من خمش کردم ای خدا لیکن بی من از خان من فغان آمد ما رمیت اذ رمیت هم ز خداست تیر ناگه کز این کمان آمد
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۵ هر که بهر تو انتظار کند بخت و اقبال را شکار کند بهر باران چو کشت منتظر است سینه را سبز و لاله زار کند بهر خورشید کان چو منتظر است سنگ را لعل آبدار کند انتظار ادیم بهر سهیل اندر او صد هزار کار کند آهنی که انتظار صیقل کرد روی را صاف و بی غبار کند ز انتظار رسول تیغ علی در غزا خویش ذوالفقار کند انتظار جنین درون رحم نطفه را شاه خوش عذار کند انتظار حبوب زیر زمین هر یکی دانه را هزار کند آسیا آب را چو منتظر است سنگ را چست و بی قرار کند انتظار قبول وحی خدا چشم را چشم اعتبار کند انتظار نثار بحر کرم سینه را درج در چو نار کند شیره را انتظار در دل خم بهر مغز شهان عقار کند بی کنار ست فضل منتظر ش رانده را لایق کنار کند تا قیامت تمام هم نشود شرح آن که انتظار یار کند ز انتظارات شمس تبریزی شمس و ناهید و مه دوار کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۶ عشق را جان بی قرار بود یاد جان پیش عشق عار بود سر و جان پیش او حقیر بود هر که را در سر این خمار بود همه بر قلب می زند عاشق اندر آن صف که کارزار بود نکند جانب گریز نظر گرچه شمشیر صد هزار بود عشق خود مرغزار شیران است کی سگی شیر مرغزار بود عشق جان ها در آستین دارد در ره عشق جان نثار بود نام و ناموس و شرم و اندیشه پیش جاروب شان غبار بود همه کس را شکار کرد بلا عاشقان را بلا شکار بود مر بلا را چنان به جان بخرند کان بلا نیز شرمسار بود جان عشق است شه صلاح الدین کاو ز اسرار کردگار بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷ هر که را ذوق دین پدید آید شهد دنیاش کی لذیذ آید آن چنان عقل را چه خواهی کرد که نگوسار یک نبیذ آید عقل بفروش و جمله حیرت خر که تو را سود از این خرید آید نه از آن حالتیست ای عاقل که در او عقل کس بدید آید نشود باز این چنین قفلی گر همه عقل ها کلید آید گر درآیند ذره ذره به بانگ آن همه بانگ ناشنید آید چه شود بیش و کم از این دریا بنده گر پاک وگر پلید آید هر که رو آورد بدین دریا گر یزیدست بایزید آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۸ بوی دلدار ما نمی آید طوطی این جا شکر نمی خاید هر مقامی که رنگ آن گل نیست بلبل جان ها بنسراید خوش برآییم دوست حاضر نیست عشق هرگز چنین نفرماید همه اسباب عشق این جا هست لیک بی او طرب نمی شاید مادر فتنه ها که می باشد طربی بی رخش نمی زاید هر شرابی که دوست ساقی نیست جز خمار و شکوفه نفزاید همه آفاق پرستاره شود گازری را مراد برناید بی اثرهای شمس تبریزی از جهان جز ملال ننماید
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۹ صبر با عشق بس نمی آید عقل فریادرس نمی آید بیخودی خوش ولایتیست ولی زیر فرمان کس نمی آید کاروان حیات می گذرد هیچ بانگ جرس نمی آید بوی گلشن به گل همی خواند خود تو را این هوس نمی آید زانک در باطن تو خوش نفسیست از گزاف این نفس نمی آید بی خدای لطیف شیرین کار عسلی از مگس نمی آید هر دمی تخم نیکوی می کار تا نکاری عدس نمی آید هیچ کردی به خیر اندیشه که جزا از سپس نمی آید بس کن ایرا که شمع این گفتار جانب هر غلس نمی آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۰ من بسازم ولیک کی شاید زاغ با طوطیان شکر خاید هر یکی را ولایتست جدا کژ با راست راست کی آید گرچه طوطی خود از شکر زندست زاغ را می چمین خر باید عشق در خویش بین کجا گنجد ماده گرگ شیر نر زاید بگریز از کسی که عاشق نیست زان ز گرگین تو را گر افزاید ور شوی کوفته به هاون عشق دانک او سرمه ایت می ساید رو بکن تو خراب خانه از آنک شمس تبریز مست می آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۱ عشق جانان مرا ز جان ببرید جان به عشق اندرون ز خود برهید زانک جان محدثست و عشق قدیم هرگز این در وجود آن نرسید عشق جانان چو سنگ مغناطیس جان ما را به قرب خویش کشید باز جان را ز خویشتن گم کرد جان چو گم شد وجود خویش بدید بعد از آن باز با خود آمد جان دام عشق آمد و در او پیچید شربتی دادش از حقیقت عشق جمله اخلاص ها از او برمید این نشان بدایت عشق است هیچ کس در نهایتش نرسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۲ خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید لذتی هست با شما گفتن هم شما داد جان مسکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید شاهدان فانی و شما جمله با لب لعل و جان سنگینید در صفای می شهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید در بهشتی که هر زمان بکریست مرد آیید اگر نه عنینید تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۳ زان ازلی نور که پرورده اند در تو زیادت نظری کرده اند خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگدازند که افسرده اند سوی درختان نگر ای نوبهار کز دی دیوانه بپژمرده اند لب بگشا هیکل عیسی بخوان کز دم دجال جفا مرده اند بشکن امروز خمار همه کز می تو چاشنیی برده اند درده تریاق حیات ابد کاین همگان زهر فنا خورده اند همچو سحر پرده شب را بدر کاین همه محجوب دو صد پرده اند بس کن و خاموش مشو صدزبان چونک یکی گوش نیاورده اند
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۴ دوست همان به که بلاکش بود عود همان به که در آتش بود جام جفا باشد دشوارخوار چون ز کف دوست بود خوش بود زهر بنوش از قدحی کان قدح از کرم و لطف منقش بود عشق خلیلست درآ در میان غم مخور ار زیر تو آتش بود سرد شود آتش پیش خلیل بید و گل و سنبله کش بود در خم چوگانش یکی گوی شو تا که فلک زیر تو مفرش بود رقص کنان گوی اگر چه ز زخم در غم و در کوب و کشاکش بود سابق میدان بود او لاجرم قبله هر فارس مه وش بود چونک تراشیده شده ست او تمام رست از آن غم که تراشش بود هر کی مشوش بود او ایمنست گر دو جهان جمله مشوش بود مفخر تبریز تو را شمس دین شرق نه در پنج و نه در شش بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۵ دیدن روی تو هم از بامداد درد مرا بین که چه آرام داد در دل عشاق چه آتش فکند جانب اسرار چه پیغام داد چون ز سر لطف مرا پیش خواند جان مرا باده بی جام داد صافی آن باده چو ارواح خورد کاسه آلوده به اجسام داد صافی آن باده ز ارواح جو زانک به اجسام همین نام داد در تبریزست تو را دام دل رحمت پیوسته در آن دام داد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶ گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود او که به سرما فسرد شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را بجوی می شمرد قالب خاکی سوی خاکی فکند جان خرد سوی سماوات برد جان دوم را که ندانند خلق مغلطه گوییم به جانان سپرد صاف درآمیخت به دردی می بر سر خم رفت جدا شد ز درد در سفر افتند به هم ای عزیز مرغزی و رازی و رومی و کرد خانه خود بازرود هر یکی اطلس کی باشد همتای برد خامش کن چون نقط ایرا ملک نام تو از دفتر گفتن سترد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۷ پیرهن یوسف و بو می رسد در پی این هر دو خود او می رسد بوی می لعل بشارت دهد کز پی من جام و کدو می رسد نفس اناالحق تو منصور گشت نور حقش توی به تو می رسد نیست زیان هیچ ز سنگ آب را سنگ بلاها به سبو می رسد آب حیاتست ورای ضمیر جوی بکن کآب به جو می رسد آب بزن بر حسد آتشین باد در این خاک از او می رسد عشق و خرد خانه درون جنگیند عربده هر لحظه به کو می رسد هر چه دهد عاشق از رخت و بخت عاقبت آن جمله بدو می رسد گرچه بسی برد ز شوهر عروس او و جهازش نه به شو می رسد مایده ای خواستی از آسمان خیز ز خود دست بشو می رسد مژده ده ای عشق که از شمس دین از تبریز آیت نو می رسد
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۸ آتش عشق تو قلاووز شد دوش دلم سوی دل افروز شد چون به سخن داشت مرا دوش یار چون به دم گرم جگرسوز شد من چه زنم با دم و با مکر او کو به دغل بر همه پیروز شد این دل من ساده و بی مکر بود دید دغل هاش بدآموز شد هر چه به عالم خوشی شهوتست همچو پنیر آفت هر یوز شد آه که شب جمله در این وعده رفت بوسه دهم بوسه دهم روز شد یار برهنه به قبا میل کرد عقل دگربار کمردوز شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۹ از سوی دل لشکر جان آمدند لشکر پیدا و نهان آمدند جامه صبر من از آن چاک شد کز ره جان جامه دران آمدند چادر افکنده عروسان روح در طلب شاه جهان آمدند بر مثل سیل خوش از لامکان رقص کنان سوی مکان آمدند صورت دل صورت ها را شکست پردگیان ملک ستان آمدند هر چه عیان بود نهان آمدند هر چه نهان بود عیان آمدند هر چه نشان داشت نشانش نماند هر چه نشان نیست نشان آمدند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۰ آنچ گل سرخ قبا می کند دانم من کان ز کجا می کند بید پیاده که کشیدست صف آنچ گذشتست قضا می کند سوسن با تیغ و سمن با سپر هر یک تکبیر غزا می کند بلبل مسکین که چه ها می کشد آه از آن گل که چه ها می کند گوید هر یک ز عروسان باغ کان گل اشارت سوی ما می کند گوید بلبل که گل آن شیوه ها بهر من بی سر و پا می کند دست برآورده به زاری چنار با تو بگویم چه دعا می کند بر سر غنچه کی کله می نهد پشت بنفشه کی دوتا می کند گرچه خزان کرد جفاها بسی بین که بهاران چه وفا می کند فصل خزان آنچ به تاراج برد فصل بهار آمد ادا می کند ذکر گل و بلبل و خوبان باغ جمله بهانه ست چرا می کند غیرت عشق است وگر نه زبان شرح عنایات خدا می کند مفخر تبریز و جهان شمس دین باز مراعات شما می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۱ آه در آن شمع منور چه بود کآتش زد در دل و دل را ربود ای زده اندر دل من آتشی سوختم ای دوست بیا زود زود صورت دل صورت مخلوق نیست کز رخ دل حسن خدا رو نمود جز شکرش نیست مرا چاره ای جز لب او نیست مرا هیچ سود یاد کن آن را که یکی صبحدم این دلم از زلف تو بندی گشود جان من اول که بدیدم تو را جان من از جان تو چیزی شنود چون دلم از چشمه تو آب خورد غرقه شد اندر تو و سیلم ربود
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۲ چونک کمند تو دلم را کشید یوسفم از چاه به صحرا دوید آنک چو یوسف به چهم درفکند باز به فریادم هم او رسید چون رسن لطف در این چه فکند چنبره دل گل و نسرین دمید قیصر از آن قصر به چه میل کرد چه چو بهشتی شد و قصر مشید گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت گفت که خورشید به من بنگرید هر که فسردست کنون گرم شد جمره عشقت بگدازد جلید قیصر رومست که بر زنگ زد اوست که ترسابچه خواندش فرید پرتو دل بود که زد بر سعیر پر شد و بشکافت که هل من مزید دوزخ گفتش که مرا جان ببخش تا بخورم هرک ز یزدان برید برگذر از آتش ای بحر لطف ور نه بمردم تبشم بفسرید گفت که ای آتش قوم مرا زود به من ده که خداشان گزید جمله یکایک به کف او سپرد گفت که نار تو ز نورم رهید تافت ز تبریز رخ شمس دین شمس بود نور جهان را کلید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۳ شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد هست حریف تو در این رقص باد باد چو جبریل و تو چون مریمی عیسی گل روی از این هر دو زاد رقص شما هر دو کلید بقا ست رحمت بسیار بر این رقص باد تخت گه نسل شما شد دماغ تخت بود جایگه کیقباد میوه هر شاخ به معده رود زانک برسته ست ز کون و فساد نعمت ما چو ز مکون بود خلط نگردد به خور و ارتقاد روزی هر قوم ز باغ دگر خوان بزرگ ست تو را ای جواد قسمت بخت ست برو بخت جو بخت به از رخت بود المراد بس که نسیمی به دل اندر دمید ز آن مدد نور که آرد ولاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۴ دوش دل عربده گر با کی بود مشت کی کردست دو چشمش کبود آن دل پرخواره ز عشق شراب هفت قدح از دگران برفزود مست شد و بر سر کوی اوفتاد دست زنان ناگه خوابش ربود آن عسسی رفت قبایش ببرد وان دگری شد کمرش را گشود آمد چنگی بنوازید تار جست ز خواب آن دل بی تار و پود دید قبا رفته خمارش نماند دید زیان کم شد سودای سود دیدش ساقی که در آتش فتاد جام گرفت و سوی او شد چو دود بر غم او ریخت می دلگشا صورت اقبال بدو رو نمود بخت بقا یافت قبا گو برو ذوق فنا دید چه جوید وجود عالم ویرانه به جغدان حلال باد دو صد شنبه از آن جهود ما چو خرابیم و خراباتییم خیز قدح پر کن و پیش آر زود این قدح از لطف نیاید به چشم جسم نداند می جان آزمود زان سوی گوش آمد این طبل عید در دلش آتش بزن افغان عود بس کن و اندر تتق عشق رو دلبر خوبست و هزاران حسود
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۵ هر که ز عشاق گریزان شود بار دگر خواجه پشیمان شود والله منت همه بر جان اوست هر که سوی چشمه حیوان شود هر که سبوی تو کشد عاقبت در حرم عشرت سلطان شود تنگ بود حوصله آدمی از تو چو دریای و چو عمان شود رو به دل اهل دلی جای گیر قطره به دریا در و مرجان شود جنبش هر ذره به اصل خودست هر چه بود میل کسی آن شود کافر صدساله چو بیند تو را سجده کند زود مسلمان شود جان و دل از جذبه میل و هوس همصفت دلبر و جانان شود خار که سرتیز ره عاشق است عاقبت امر گلستان شود ناطقه را بند کن و جمع باش گر نه ضمیر تو پریشان شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۶ عشق مرا بر همگان برگزید آمد و مستانه رخم را گزید شکر کز آن کان زر جعفری روی مرا نادره گازی رسید باد تکبر اگرم در سرست هم ز دم اوست که در من دمید کرد مرا خشم مه و بر رخم گنبد نیلی سره نیلی کشید باده فراوان و یکی جام نی بوسه پیاپی شد و لب ناپدید ای شب کفر از مه تو روز دین گشته یزید از دم تو بایزید گو سگ نفس این همه عالم بگیر کی شود از سگ لب دریا پلید قفل خداییش بسی خون که ریخت خونش بریزیم چو آمد کلید جان به سعادت بکشد نفس را تا به هم افتند سعید و شهید هیچ شکاری نرهد زان صیاد کو ز سگی های سگ تن رهید ای خرف پیر جوان شو ز سر تازه شد از یار هزاران قدید وی بدن مرده برون آ ز گور صور دمیدند ز عرش مجید خامش و بشنو دهل خامشان ایدک الله به عیش جدید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۷ گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد قالب خاکی به زمین بازداد روح طبیعی به فلک واسپرد ماه وجودش ز غباری برست آب حیاتش به درآمد ز درد پرتو خورشید جدا شد ز تن هر چه ز خورشید جدا شد فسرد صافی انگور به میخانه رفت چونک اجل خوشه تن را فشرد شد همگی جان مثل آفتاب جان شده را مرده نباید شمرد مغز تو نغزست مگر پوست مرد مغز نمیرد مگرش دوست برد پوست بهل دست در آن مغز زن یا بشنو قصه آن ترک و کرد کرد پی دزدی انبان ترک خرقه بپوشید و سر و مو سترد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۸ یا من نعماه غیر معدود و السعی لدیه غیر مردود قد اکرمنا و قد دعانا کی نعبده و نعم معبود لا یطلب حمدنا لفخر بل یجعلنا بذاک محمود قد بشر باللقاء صدقه من حضرته الکریم مورود و الوعد من الحبیب حلو و السعی الی السعود مسعود خاصا سعدی که او به هر دم صد دل به سعود خویش بربود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۹ طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد جاء نا میزاننا کی نختبر اوزاننا ربنا اصلح شأننا او جد بعفو یا جواد اضحکوا بعد البکا یا نعم هذا المشتکی قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد پارسی گوییم شاها آگهی خود از فؤاد ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب و نانش تیره باد و آتشش بادا رماد خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۰ من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد بیننا و بینه قبل التجلی الف واد جاء من یحیی الموات و الرمیم و الرفات ایها الاموات قوموا و ابصروا یوم التناد طارت الکتب الکرام من کرام کاتبین ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد جاءنا میزاننا کی تختبر اوزاننا ربنا اصلح شأننا أو جد بعفو یا جواد اضحکوا بعد البکا یا نعم هذ المشتکا قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد پارسی گوییم شاها آگهی خود از فؤاد ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب نابش تیره باد و آتشش بادا رماد خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۱ میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید در گل و گلزار و نسرین روح دیگر بردمید با ملیحا زاده الرحمن احسانا جدید یا منیرا زاده نور علی نور مزید خوشتر از جان خود چه باشد جان فدای خاک تو خوبتر از ماه چه بود ماه در تو ناپدید کل ذی روح یفدی فی هواک روحه کل بستان انیق من جناک مستفید لست انکر ما ذکرتم البقاء فی الفنا کل من ابدی جمیلا لیس یبعد ان یعید این ملولی می کشد جان را که چیزی تو بگو هیچ کس را کس گریبان از گزافه کی کشید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲ یا شبه الطیف لی انت قریب بعید جمله ارواحنا تغمس فیما ترید نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید طبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید انت لطیف الفعال انت لذیذ المقال انت جمال الکمال زدت فهل من مزید از پس دور قمر دولت بگشاد در دلق برون کن ز سر خلعت سلطان رسید جاء اوان السرور زال زمان الفتور لیس لدنیا غرور یا سندی لا تحید دیو و پری داشت تخت ظلم از آن بود سخت دیو رها کرد رخت چتر سلیمان رسید هل طرب یا غلام فاملا کاس المدام انت بدار السلام ساکن قصر مشید عشق چه خوش حاکمیست ظالم و بی قول نیست حاجت لاحول نیست دیو مسلمان رسید یا لمع المشرق مثلک لم یخلق خذ بیدی ارتقی نحوک انت المجید عاشق از دست شد نیست شد و هست شد بلبل جان مست شد سوی گلستان رسید پرده برانداخت حور جمله جهان همچو طور زیر و زبر بست نور موسی عمران رسید هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست صورت از رشک حق پرده گر جان رسید هست تنت چون غبار بر سر بادی سوار چونک جدا گشت باد خاک به ماچان رسید اعلم ان الغبار مرتفع بالریاح مثل هوی اختفی وسط صیاح شدید
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۳ اگر حریف منی پس بگو که دوش چه بود میان این دل و آن یار می فروش چه بود فدیت سیدنا انه یری و یجود الی البقاء یبلغ من الفناء یذود اگر به چشم بدیدی جمال ماهم دوش مرا بگو که در آن حلقه های گوش چه بود معاد کل شرود طغی و منه نی مثال ظلک ان طال هو الیک یعود وگر تو با من هم خرقه ای و همرازی بگو که صورت آن شیخ خرقه پوش چه بود بامر حافظ الله المکان یعی بمس عاطفه الله الزمان ولود اگر فقیری و ناگفته راز می شنوی بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود ایا فؤاد فذب فی لظی محبته ایا حیاه فدومی فقد اتاک خلود وگر نخفتی و از حال دوش آگاهی بگو که نیم شب آن نعره و خروش چه بود ترید جبر جبیر الفؤاد فانکسرن ترید نحله تاج فلا تنی به سجود از آنچ جامه و تن پاره پاره می کردیم بیار پارگکی تا که رنگ و بوش چه بود برغم انفک لا تنکسر کما الحیوان به نصف وجهک لا تسجدن شبیه یهود وگر چو یونس رستی ز حبس ماهی و بحر بگو که معنی آن بحر و موج و جوش چه بود یقول لیت حبیبی یحبنی کرما الیس حبک تأثیر حب ود ودود وگر شناخته ای کاصل انس و جان ز کجاست یکیست اصل پس این وحشت وحوش چه بود ایا نضاره عیشی بما تهیجنی متی تقر عیونی و صاحبی مفقود وگر بدیدی جانی که پشت و رویش نیست گه تصور عشاق پشت و روش چه بود لین سکرت بما قد سقیتنی یا دهر اکون مثلک لدا لربه لکنود وگر ز عشق تو سردفتر غرض ماییم هزار دفتر و پیغام و گفت و گوش چه بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۴ حکم البین بموتی و عمد رضی الصد بحینی و قصد فتح الدهر عیون حسد فر آنی بفناکم و حسد یهرق العشق دماء حقنت لیس للعشق قریب و ولد لکن الموت حیاه لکم لکن الفقر غناء و رغد سافروا فی سبل العشق معی لا تخافن ضلالا و رصد لا یهولنکم بعدکم دونکم وفد وصال و مدد فنسیم طرب اولهم یهب السالک حولا و جلد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۵ ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر تا سینه ها روشن شود افزون شود نور نظر کوری هشیاران ده آن جام سلطانی بده تا جسم گردد همچو جان تا شب شود همچون سحر چون خواب را درهم زدی درده شراب ایزدی زیرا نشاید در کرم بر خلق بستن هر دو در ای خورده جام ذوالمنن تشنیع بیهوده مزن زیرا که فاز من شکر زیرا که خاب من کفر ای تو مقیم میکده هم مستی و هم می زده تشنیع های بیهده چون می زنی ای بی گهر
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۶ انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر جانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر شمشیرها جوشن شود ویرانه ها گلشن شود چشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر ای قهر بی دندان شده وی لطف صد چندان شده جان و جهان خندان شده چون داد جان ها را ظفر هر کس که دیدت ای ضیا وان حضرت باکبریا بادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر نگذاشت شیر بیشه ای از هست ما یک ریشه ای الا که نیم اندیشه ای در روز و شب هجران شمر ای آفرین بر روی شه کز وی خجل شد روی مه کوران به دیده گفته خه بشنوده لطفش گوش کر از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من کی سیر گردد جان من در جان من جوع البقر ان کان عیشا قد هجر و اختل عقلی من سهر والله روحی ما نفر والله روحی ما کفر من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبش او جان و من چون قالبش حیران از آن خوبی و فر آه از دعا بی سامعی جرم و گنه بی شافعی درد و الم بی نافعی رویم چو زر بی سیمبر کی باشد آن در سفته من الحمدلله گفته من مستطرب و خوش خفته من در سایه های آن شجر تا دیدمی جانان خود من جویمی درمان خود که گویمش هجران خود بنمایمش خون جگر ای گوهر بحر بقا چون حق تو بس پنهان لقا مخدوم شمس الدین را تبریز شهر و مشتهر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۷ آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر درده می پیغامبری تا خر نماند در خری خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده جز عاشقی آتش دلی کآید از او بوی جگر گر دست خواهی پا دهد ور پای خواهی سر نهد ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر تا در شراب آغشته ام بی شرم و بی دل گشته ام اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر خواهم یکی گوینده ای آب حیاتی زنده ای کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش چون شیرگیر حق نشد او را در این ره سگ شمر قومی خراب و مست و خوش قومی غلام پنج و شش آن ها جدا وین ها جدا آن ها دگر وین ها دگر ز اندازه بیرون خورده ام کاندازه را گم کرده ام شدوا یدی شدوا فمی هذا حفاظ ذی السکر هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۸ رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بی پا و سر بی کسب و بی کوشش همه چون دیگ در جوشش همه بی پرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر چون ذره ها اندر هوا خورشید ایشان را قبا بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون وز موج وز غوغای خون دامانشان ناگشته تر در خار لیکن همچو گل در حبس ولیکن همچو مل در آب و گل لیکن چو دل در شب ولیکن چو سحر باری تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان مستی خوشی از راحشان فارغ شده از خیر و شر بس کن که هر مرغ ای پسر خود کی خورد انجیر تر شد طعمه طوطی شکر وان زاغ را چیزی دگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۹ ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر دیوانگان را می کند زنجیر او دیوانه تر ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آری درآ هر نیم شب بر جان مست بی خبر ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر ای عشق خونم خورده ای صبر و قرارم برده ای از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم گر در عدم غلطان شوم اندر عدم داری نظر ما را که پیدا کرده ای نی از عدم آورده ای ای هر عدم صندوق تو ای در عدم بگشاده در هستی خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو هر دو طفیل هست تو بر حکم تو بنهاده سر کاشانه را ویرانه کن فرزانه را دیوانه کن وان باده در پیمانه کن تا هر دو گردد بی خطر ای عشق چست معتمد مستی سلامت می کند بشنو سلام مست خود دل را مکن همچون حجر چون دست او بشکسته ای چون خواب او بربسته ای بشکن خمار مست را بر کوی مستان برگذر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۰ ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر پسته لعل برگشا تا نشود گران شکر ساقی روح چون توی کشتی نوح چون توی تا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزین در دو جهان یکی بگو کو صنمی کجا دگر آن قلمی که نقش کرد چونک بدید نقش تو گفت که های گم شدم این ملکست یا بشر جان و جهان چرا چنین عیب و ملامتم کنی در دل من درآ ببین هر نفسی یکی حشر عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلا خشک لبی و چشم تر مایده بین ز خشک و تر چونک چشیدی این دو را جلوه شود بتی تو را شهره یکی ستاره ای بنده او دو صد قمر فاش بگو که شمس دین خاصبک و شه یقین در تبریز همچو دین اوست نهان و مشتهر
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۱ گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر هم طرب سرشته ای هم طلب فرشته ای هم عرصات گشته ای پر ز نبات و نیشکر خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد با خردم ستیز شد هین بربا از او خبر خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر خیز که روز می رود فصل تموز می رود رفت و هنوز می رود دیو ز سایه عمر ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جان پشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر مست و خراب و شاد و خوش می گذری ز پنج و شش قافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غم نوبت تست ای صنم دوره ی توست ای قمر عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دین آن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر گرچه بصر عیان بود نور در او نهان بود دیده نمی شود نظر جز به بصیرتی دگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۲ دی سحری بر گذری گفت مرا یار شیفته و بی خبری چند از این کار چهره من رشک گل و دیده خود را کرده پر از خون جگر در طلب خار گفتم کی پیش قدت سرو نهالی گفتم کی پیش رخت شمع فلک تار گفتم کی زیر و زبر چرخ و زمینت نیست عجب گر بر تو نیست مرا بار گفت منم جان و دلت خیره چه باشی دم مزن و باش بر سیمبرم زار گفتم کی از دل و جان برده قراری نیست مرا تاب سکون گفت به یک بار قطره دریای منی دم چه زنی بیش غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۳ اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور ز دست یار آتشروی عالم سوز زیبا خور نمی شاید که چون برقی به هر دم خرمنی سوزی مثال کشت کوهستان همه شربت ز بالا خور اگر خواهی که چون مجنون حجاب عقل بردری ز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بی جا خور اگر دلتنگ و بدرنگی به زیر گلبنش بنشین وگر مخمور و مغموری از این بگزیده صهبا خور گریزانست این ساقی از این مستان ناموسی اگر اوباش و قلاشی مخور پنهان و پیدا خور حریفان گر همی خواهی چو بسطامی و چون کرخی مخور باده در این گلخن بر آن سقف معلا خور برو گر کارکی داری به کار خویشتن بنشین چو بر یوسف نه ای مجنون غم نان زلیخا خور کسی دکان کند ویران که بطال جهان باشد چو نربود ه است سیلابت تو آب از مشک سقا خور بگرد دیگ این دنیا چو کفلیز ار همی گردی برون رو ای سیه کاسه مخور حمرا و حلوا خور در این بازار ای مجنون چو منبل گرد تن پرخون چو در شاهد طمع کردی برو شمشیر لالا خور اگر مشتاق اشراقات شمس الدین تبریزی شراب صبر و تقوا را تو بی اکراه و صفرا خور
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۴ مرا همچون پدر بنگر نه همچون شوهر مادر پدر را نیک واقف دان از آن کژبازی مضمر تو گردی راست اولیتر از آنک کژ نهی او را وگر تو کژ نهی او را به استیزت کند کژتر ز بابا بشنو و برجه که سلطانیت می خواند که خاک اوت کیخسرو بمیرد پیش او سنجر چو ان الله یدعو را شنیدی کژ مکن رو را زهی راعی زهی داعی زهی راه و زهی رهبر پراکنده شدی ای جان به هر درد و به هر درمان ز عشقش جوی جمعیت در آن جامع بنه منبر چو کر و فر او دیدی توی کرار و شیر حق چو بال و پر او دیدی توی طیار چون جعفر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۵ مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر مرا گوید نمی گویی که تا چند از گدارویی چو هر عوری و ادباری گدایی می کنی هر در بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر از این ها کز تو می زاید شهان را ننگ می آید ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل که ویران می شود سینه از آن جولان و کر و فر اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو مرا پرسید چونی تو بگفتم بی تو بس مضطر اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۶ گرچه نه به دریاییم دانه گهریم آخر ورچه نه به میدانیم در کر و فریم آخر گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه از دادن و نادادن بس بی خبریم آخر ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی گر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ما باری ز شما خامان ما مستتریم آخر لولی که زرش نبود مال پدرش نبود دزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر ما لولی و شنگولی بی مکسب و مشغولی جز مال مسلمانان مال کی بریم آخر زنبیل اگر بردیم خرماش درآگندیم وز نیل اگر خوردیم هم نیشکریم آخر گر شحنه بگیردمان آرد به چه و زندان بر چاه زنخدانش آبی بچریم آخر چاهش خوش و زندانش وان ساقی و مستانش وان گفتن بی سیمان که سیمبریم آخر می گوید جان با تن کای تن خمش و تن زن لب بند و بصر بگشا صاحب نظریم آخر
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۷ یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر در قلعه بی خویشی بگریز هلا زوتر تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگی شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر گاو سیه شب را قربان سحر کردند مؤذن پی این گوید کالله هو الاکبر آورد برون گردون از زیر لگن شمعی کز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر خورشید گر از اول بیمارصفت باشد هم از دل خود گردد در هر نفسی خوشتر ای چشم که پردردی در سایه او بنشین زنهار در این حالت در چهره او بنگر آن واعظ روشن دل کو ذره به رقص آرد بس نور که بفشاند او از سر این منبر شاباش زهی نوری بر کوری هر کوری زان پس که بر آرد سر کور وی نپوشاند شمس الحق تبریزی در آینه صافت گر غیر خدا بینم باشم بتر از کافر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۸ ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر ابلیس ز لطف تو اومید نمی برد هر دم ز تو می تابد در وی املی دیگر فرعون ز فرعونی آمنت به جان گفته بر خرقه جان دیده ز ایمان تکلی دیگر خورشید وصال تو روزی به جمل آید در چرخ دلم یابد برج حملی دیگر اجزای زمین را بین بر روی زمین رقصان این جوق چو بنشیند آید بدلی دیگر بر روی زمین جان را چون رو شرف و نوری در زیر زمین تن را چون تخم اجلی دیگر تا چند غزل ها را در صورت و حرف آری بی صورت و حرف از جان بشنو غزلی دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۹ جان بر کف خود داری ای مونس جان زوتر من نیک سبک گشتم آن رطل گران زوتر از باده بسی ساغر فربه کن هر لاغر هر چند سبک دستی ای دوست از آن زوتر ای بر در و بام تو از لذت جام تو جان ها به صبوح آیند من از همگان زوتر سودای تو می آرد زان می که نه قی آرد از سینه به چشم آید از نور عیان زوتر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۰ نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر بالله که چنین منگر بالله که چنان منگر هر چند که زهر از تو کانیست شکرها را زان رو که چنین نوری زان رنگ چنان انور نوری که نیارم گفت در پای تو می افتد معنیش که درویشا در ما بنگر خوشتر در من که توم بنگر خودبین شو و همچین شو ای نور ز سر تا پا از پای مگو وز سر چون در بصر خلقی گویی تو پر از زرقی ای آنک تو هم غرقی در خون دل من تر ار زانک گهر داری دریای دو چشمم بین ور سنگ محک داری اندر رخ من بین زر آن شیر خدایی را شمس الحق تبریزی صیدی که نه روبه شد او را به سگی مشمر
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۱ جان من و جان تو بستست به همدیگر همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر چون محو کند راهم نی جویم و نی خواهم زیرا همه کس داند که اکسیر نخواهد زر از تابش آن کوره مس گفت که زر گشتم چون گشت دلش تابان زان آتش نیکوفر مس باز به خویش آمد نوشش همه نیش آمد تا باز به پیش آمد اکسیرگر اشهر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۲ تا چند زنی بر من ز انکار تو خار آخر من با تو نمی گویم ای مرده پار آخر ماننده ابری تو هم مظلم و بی باران تاریک مکن ای ابر یک قطره ببار آخر این جمله فرمان ها از بهر قدر آمد ای جبری غافل تو از لذت کار آخر با کور کسی گوید کاین رشته به سوزن کش با بسته کسی گوید کان جاست شکار آخر با طفل دوروزه کس از شاهد و می گوید یا با نظر حیوان از چشم خمار آخر چون هیچ نیابی توی پهلوی زنان بنشین از حلقه جانبازان بگذر به کنار آخر در قدرت مخدومی شمس الحق تبریزی غوطی بخوری بینی حق را به نظار آخر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۳ ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر باز از طرفی پنهان بنموده رخ عبهر یک لحظه سلف دیده کاین جایم تا دانی بر حیرت من گاهی خندیده تو چون شکر در بسته به روی من یعنی که برو واپس بر بام شده در پی یعنی نمطی دیگر سر را تو چنان کرده رو رو که رقیب آمد من سجده کنان گشته یعنی که از این بگذر من در تو نظر کرده تو چشم بدزدیده زان ناز و کرشم تو صد فتنه و شور و شر تو دست گزان بر من کاین جمله ز دست تو من بوسه زنان گشته بر خاک به عذر اندر کی باشد کان بوسه بر لعل لبت یابم وان گاه تو بخراشی رخساره چون زعفر ای کافر زلف تو شاه حشم زنگی فریاد که ایمان شد اندر سر تو کافر چون طره بیفشانی مشک افتد در پایت چون جعد براندازی خطیت دهد عنبر احسنت زهی نقشی کز عطسه او جان شد ای کشته به پیش تو صد مانی و صد آزر ناگه ز جمال تو یک برق برون جسته تا محو شد این خانه هم بام فنا هم در در عین فنا گفتم ای شاه همه شاهان بگداخت همی نقشی بفسرده بدین آذر گفتا که خطاب تو هم باقی این برق است تا برق بود باقی غیب است گل احمر گفتم که الا ای مه از تابش روی تو خورشید کند سجده چون بنده گک کمتر آخر بنگر در من گفتا که نمی ترسی از آتش رخسارم وانگه تو نه سامندر گفتم بتکی باشم دو چشم بپوشیده اندر حجب غیرت پوشیده من این مغفر گفتا که تو را این عشق در صبر دهد رنگی شایسته آن گردی هم ناظر و هم منظر گفتم چه نشان باشد در بنده از این وعده گفتا که درخش جان در آتش دل چون زر وان گاه نکو بنگر در صحن عیار جان در حال درخشانی وز تابش او برخور گفتم که همی ترسم وز ترس همی میرم کز دیدن جان خود از من رود آن جوهر آن جوهر بی چونی کز حسن خیال تو در چشم نشستستم ای طرفه سیمین بر گفتا که مترس آخر نی منت همی گویم کز باغ جمال ما هم بر بخوری هم بر آن نقش خداوندی شمس الحق تبریزی پرنور از او عالم تبریز از او انور او بود خلاصه کن او را تو سجودی کن تا تو شنوی از خود کالله هو الاکبر
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۴ مکن یار مکن یار مرو ای مه عیار رخ فرخ خود را مپوشان به یکی بار تو دریای الهی همه خلق چو ماهی چو خشک آوری ای دوست بمیرند به ناچار مگو با دل شیدا دگر وعده فردا که بر چرخ رسیدست ز فردای تو زنهار چو در دست تو باشیم ندانیم سر از پای چو سرمست تو باشیم بیفتد سر و دستار عطاهای تو نقدست شکایت نتوان کرد ولیکن گله کردیم برای دل اغیار مرا عشق بپرسید که ای خواجه چه خواهی چه خواهد سر مخمور به غیر در خمار سراسر همه عیبیم بدیدی و خریدی زهی کاله پرعیب زهی لطف خریدار ملوکان همه زربخش تویی خسرو سربخش سر از گور برآورد ز تو مرده پیرار ملالت نفزایید دلم را هوس دوست اگر ره زندم جان ز جان گردم بیزار چو ابر تو ببارید بروید سمن از ریگ چو خورشید تو درتافت بروید گل و گلزار ز سودای خیال تو شدستیم خیالی کی داند چه شویم از تو چو باشد گه دیدار همه شیشه شکستیم کف پای بخستیم حریفان همه مستیم مزن جز ره هموار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۵ ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر گویی که نزد مرگ تو را حلقه به در بر بندیش از آن روز که دم های شماری تو می زنی و وهم زنت شوی دگر بر خود را تو سپر کن به قبول همه احکام زان پیش که تیر اجل آید به سپر بر از آدمی ادراک و نظر باشد مقصود کای رحمت پیوسته به ادراک و نظر بر ای کان شکر فضل تو وین خلق چو طوطی طوطی چه کند که ننهد دل به شکر بر آن نیشکر از عشق تو صد جای کمر بست شکر تو نبشته ست بر اطراف کمر بر جز شمس و قمر باصره را نور دگر ده ای نور تو وافر شده بر شمس و قمر بر از کار جهان سیر شده خاطر عارف عاشق شده بر شیوه و بر کار دگر بر دیده ست که گر نوش کند آب جهان را بی حضرت تو آب ندارد به جگر بر گیرم همه شب پاس نداری و نزاری خود را بزن ای مخلص بر ورد سحر بر آن ها که شب و صبحدم آرام ندیدند ناگاه فتادند بر آن گنج گهر بر موسی همه شب نور همی جست و به آخر نوری عجبی دید به بالای شجر بر یعقوب وطن ساخت به جان طره شب را تا بوسه زد آخر به رخ و زلف پسر بر مقصود خدا بود و پسر بود بهانه عاشق نشود جان پیمبر به بشر بر او ز آل خلیل ست و به آفل نکند میل چون خار بود آفل او را به بصر بر جز دوست خلیلی نپذیرفت خلیلش ور نه تن خود را نفکندی به شرر بر ای گشته بت جان تو نقشی و کلوخی انکار تو پس چیست به عباد حجر بر یک لحظه بنه گوش که خواهم سخنی گفت ای چشم خوشت طعنه زده نرگس تر بر بر نقد زن ای دوست که محبوب تو نقدست ای چشم نهاده همه بر بوک و مگر بر بربستم لب را ز ره چشم بگویم چیزی که رود مستی آن کله سر بر نی نی بنگویم که عجب صید شگرف است مرغ نظر ست و ننشیند به خبر بر
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۶ ای رخت فکنده تو بر اومید و حذر بر آخر نظری کن به نظربخش فکر بر ای طالب و ای عاشق بنگر به طلب بخش بنگر به مؤثر تو چه چفسی به اثر بر او می کشدت جانب صلح و طرف جنگ گه صحبت یاران و گهی اوج سفر بر در تو نگران او و تو را چشم چپ و راست او با تو سخن گوی و تو را گوش سمر بر او می زند این سیخ و هش گاو سوی یوغ عیسیست رفیق و هش خربنده به خر بر هر گاو و خری سیخ خورد بر کفل و پشت تو سیخ ندامت خوری بر سینه و بر بر زان سیخ کباب دل تو گر نشد آگه پخته کندت مطبخیش نار سقر بر گه کاسه گرفتی که حلیماب و زفر کو گه چنگ گرفتی تو به تقریع زفر بر ز افشارش مرگ آن رخ تو گردد چون زر زر بازدهی و بنهی سر به حجر بر بس چند کنی عشوه تو در محفل کوران بس چند زنی نعره تو بر مسمع کر بر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۷ گیرم که بود میر تو را زر به خروار رخساره چون زر ز کجا یابد زردار از دلشده زار چو زاری بشنیدند از خاک برآمد به تماشا گل و گلزار هین جامه بکن زود در این حوض فرورو تا بازرهی از سر و از غصه دستار ما نیز چو تو منکر این غلغله بودیم گشتیم به یک غمزه چنین سغبه دلدار تا کی شکنی عاشق خود را تو ز غیرت هل تا دو سه ناله بکند این دل بیمار نی نی مهلش زانک از آن ناله زارش نی خلق زمین ماند و نی چرخه دوار امروز عجب نیست اگر فاش نگردد آن عالم مستور به دستوری ستار باز این دل دیوانه ز زنجیر برون جست بدرید گریبان خود از عشق دگربار خامش که اشارت ز شه عشق چنین است کز صبر گلوی دل و جان گیر و بیفشار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۸ به حسن تو نباشد یار دیگر درآ ای ماه خوبان بار دیگر مرا غیر تماشای جمالت مبادا در دو عالم کار دیگر بدزدیدی ز حسن تو یکی چیز اگر بودی چو تو عیار دیگر چو خورشید جمالت روی بنمود ز هر ذره شنو اقرار دیگر زهی دریا که آگندی ز گوهر که هر قطره نمود انبار دیگر به یک خانه دو بیمارند و عاشق منم بیمار و دل بیمار دیگر خدایا هر دو را تیمار کردی ولیکن ماند آن تیمار دیگر چه داند جان منکر این سخن را که او را نیست آن دیدار دیگر که منکر گفت سنایی خود همینست سنایی گفت نی خروار دیگر بدان خروار تو خروار منگر گشا دو چشم عیسی وار دیگر