Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۶ مطرب عاشقان بجنبان تار بزن آتش به مؤمن و کفار مصلحت نیست عشق را خمشی پرده از روی مصلحت بردار تا بنگریست طفل گهواره کی دهد شیر مادر غمخوار هر چه غیر خیال معشوقست خار عشقست اگر بود گلزار مطربا چون رسی به شرح دلم پای در خون نهاده ای هش دار پای آهسته نه که تا نجهد چکه ای خون دل به هر دیوار مطربا زخم های دل می بین تا ندانند خویشتن خوش دار مطربا نام بر ز معشوقی کز دل ما ببرد صبر و قرار من چه گفتم کجا بماند دلی گر دلم کوه بود رفت از کار نام او گوی و نام من کم کن تا لقب گویمت نکوگفتار چون ز رفتار او سخن گویم دل کجا می رود زهی رفتار شمس تبریز عیسی عهدی هست در عهد تو چنین بیمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۷ گر تو خواهی وطن پر از دلدار خانه را رو تهی کن از اغیار ور تو خواهی سماع را گیرا دور دارش ز دیده انکار هر که او را سماع مست نکرد منکرش دان اگر چه کرد اقرار هر که اقرار کرد و باده شناخت عاقلش نام نه مگو خمار به بهانه به ره کن آن ها را تا شوی از سماع برخوردار وز میان خویش را برون کن تیز تا بگیری تو خویش را به کنار سایه یار به که ذکر خدای اینچنین گفته ست صدر کبار تا نگویی که گل هم از خارست زانک هر خار گل نیارد بار خار بیگانه را ز دل برکن خار گل را به جان و دل می دار موسی اندر درخت آتش دید سبزتر می شد آن درخت از نار شهوت و حرص مرد صاحب دل همچنین دان و همچنین پندار صورت شهوتست لیکن هست همچو نار خلیل پرانوار شمس تبریز را بشر بینند چون گشایند دیده ها کفار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۸ رحم بر یار کی کند هم یار آه بیمار کی شنود بیمار اشک های بهار مشفق کو تا ز گل پر کنند دامن خار اکثروا ذکر هادم اللذات بشنوید از خزان بی زنهار غار جنت شود چو هست در او ثانی اثنین اذ هما فی الغار ز آه عاشق فلک شکاف کند ناله عاشقان نباشد خوار فلک از بهر عاشقان گردد بهر عشقست گنبد دوار نی برای خباز و آهنگر نی برای دروگر و عطار آسمان گرد عشق می گردد خیز تا ما کنیم نیز دوار بین که لو لاک ما خلقت چه گفت کان عشق است احمد مختار مدتی گرد عاشقی گردیم چند گردیم گرد این مردار چشم کو تا که جان ها بیند سر برون کرده از در و دیوار در و دیوار نکته گویانند آتش و خاک و آب قصه گزار چون ترازو و چون گز و چو محک بی زبانند و قاضی بازار عاشقا رو تو همچو چرخ بگرد خامش از گفت و جملگی گفتار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۹ عشق جانست عشق تو جان تر لطف درمان و از تو درمان تر کافری های زلف کافر تو گشته ز ایمان جمله ایمان تر جان سپردن به عشق آسانست وز پی عشق توست آسان تر همه مهمان خوان لطف تواند لیک این بنده زاده مهمان تر بی تو هستند جمله بی سامان لیک من بی طریق و سامان تر عشق تو کان دولت ابدست لیک وصل جمال تو کان تر تیغ هندی هجر برانست لیک هندی عشق بران تر هر دلی چارپره در پی توست دل ما صدپرست و پران تر دیدن تو به صد چو جان ارزان عوض نیم جانم ارزان تر گرچه این چرخ نیک گردانست چرخ افلاک عشق گردان تر همه ز افلاک عشق در ترسند وان فلک در غم تو ترسان تر شمس تبریز همتی می دار تا شوم در تو من عجب دان تر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۰ روی بنما به ما مکن مستور ای به هفت آسمان چو مه مشهور ما یکی جمع عاشقان ز هوس آمدیم از سفر ز راهی دور ای که در عین جان خود داری صد هزاران بهشت و حور و قصور سر فروکن ز بام و خوش بنگر جانب جمع عاشقی رنجور ساقی صوفیان شرابی ده کان نه از خم بود نه از انگور ز آن شرابی که بوی جوشش او مردگان را برون کشد از گور مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۱ مطربا عیش و نوش از سر گیر یک دو ابریشمک فروتر گیر ننگ بگذار و با حریف بساز جنگ بگذار جام و ساغر گیر لطف گل بین و جرم خار مبین جعد بگشا و مشک و عنبر گیر فربه از توست آسمان و زمین این یک استاره را تو لاغر گیر داروی فربهی خلق توی فربهش کن چو خواهی و برگیر خرمش کن به یک شکرخنده شکری را ز مصر کمتر گیر بخت و اقبال خاک پای تواند هر چه می بایدت میسر گیر چونک سعد و ظفر غلام تواند دشمنت را هزار لشکر گیر ای دل ار آب کوثرت باید آتش عشق را تو کوثر گیر گر غلامی قیصرت باید بنده اش را قباد و قیصر گیر هر که را نبض عشق می نجهد گر فلاطون بود تواش خر گیر هر سری کو ز عشق پر نبود آن سرش را ز دم مأخر گیر هین مگو راز شمس تبریزی مکن اسپید و جام احمر گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۲ مطربا عشقبازی از سر گیر یک دو ابریشمک فروتر گیر چونک در چرخ آردت باده خانه بر بام چرخ اخضر گیر ملک مستی و بیخودی داری ترک سودای ملک سنجر گیر مست شو مست کن حریفان را بار گیر از کمیت احمر گیر مستی آمد ز راه بام دماغ برو اندیشه و ره در گیر از ره خشک راه بسیارست کشتیی ساز وین ره تر گیر پر برآوردم و بپریدم ز آنچ خوردم بخور تو هم پر گیر فارغم همچو مرغ از مرکب مرکبم را تو لنگ و لاغر گیر گر نروید ز خاک هیچ انگور مستی عشق را مقرر گیر شیشه گر گر دگر نسازد جام جام می عشق را میسر گیر پاره روح را کند نقشی گویدت دلبر مصور گیر توبه کردم دگر نخواهم گفت توبه مست را مزور گیر عاشق و مست و آنگهی توبه ترک سالوس آن فسونگر گیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۳ عار بادا جهانیان را عار از دو سه ماده ابله طرار شکلک زاهدان ولی ز درون لیس فی الدار سیدی دیار به دو پول سیاه بتوان یافت زین چنین خربطان دو سه خروار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۴ خلق را زیر گنبد دوار چشم ها کور و دیدنی بسیار جور او کش از آنک شورش دل نور چشمست یا اولوالابصار بر دو دیده نهم غمت کاین درد داروی خاص خسرویست به بار باغ جان خوش ز سنگ بارانست ما نخواهیم قطره سنگ ببار شمس تبریز گوهر عشقست گوهر عشق را تو خوار مدار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۵ میر خرابات توی ای نگار وز تو خرابات چنین بی قرار جمله خرابات خراب تواند جمله اسرار ز توست آشکار جان خراباتی و عمر عزیز هین که بشد عمر چنین هوشیار جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار خاک کفت چشم مرا توتیاست وعده تو گوش مرا گوشوار خمر کهن بر سر عشاق ریز صورت نو در دل مستان نگار ساغر بازیچه فانی ببر ساغر مردانه ما را بیار آتش می بر سر پرهیز ریز وای بر آن زاهد پرهیزکار حق چو شراب ازلی در دهد مرد خورد باده حق مردوار پرورش جان به سقاهم بود از می و از ساغر پروردگار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۶ چند از این راه نو روزگار پرده آن یار قدیمی بیار آتش فرعون بکش ز آب بحر مفرش نمرود به آتش سپار چرخ فلک را به خدایی مگیر انجم و مه را مشناس اختیار شمس و شموسی که سرآخر شده ست چون خر لنگست در آن مستدار باد چو راکع شد و خود را شناخت نیست در آخر چو خسان بی مدار چشم در آن باد نهاده ست خس کاو کشدش جانب هر دشت و غار خیره در آن آب بمانده ست سنگ کوش بغلطاند در سیل بار گر بد و نیکیم تو از ما مگیر ما همه چنگیم و دل ما چو تار گاه یکی نغمه ی تر می نواز گاه ز تر بگذر و رو خشک آر گر ننوازی دل این چنگ را بس بود اینش که نهی برکنار نور علی نور چو بنوازیش باده خوش و خاصه به فصل بهار در کف عشقست مهار همه اشتر مستیم در این زیر بار گاه چو شیری متمثل شود تا برمد خلق از او چون شکار گاه چو آبی متشکل شود خلق رود تشنه بدو جان سپار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۷ مست توام نه از می و نه از کوکنار وقت کنارست بیا گو کنار برجه مستانه کناری بگیر چون شجر و باد به وقت بهار شاخ تر از باد کناری چو یافت رقص درآمد چو من بی قرار این خبر افتاد به خوبان غیب تا برسیدند هزاران نگار لاله رخ افروخته از که رسید سنبله پا به گل از مرغزار سوسن با تیغ و سمن با سپر سبزه پیاده ست و گل تر سوار فندق و خشخاش به دست آمده نعنع و حلبو به لب جویبار جدول هر گونه حویجی جدا تا مددی یابد از یار یار کرده دکان ها همه حلواییان پرشکر و فستق از بهر کار میوه فروشان همه با طبل ها بر سر هر پشته فشانده ثمار لیک ز گل گوی که همرنگ اوست جمله ز بو گو که پریست یار بلبل و قمری و دو صد نوع مرغ جانب باغ آمده قادم یزار می زندم نرگس چشمک خموش خطبه مرغان چمن گوش دار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۸ جان خراباتی و عمر بهار هین که بشد عمر چنین هوشیار جان و جهان جان مرا دست گیر چشم جهان حرف مرا گوش دار صورت دل آمد و پیشم نشست بسته سر و خسته و بیماروار دست مرا بر سر خود می نهاد کای به غم دوست مرا دست یار درد سرم نیست ز صفرا و تب از می عشق است سرم پر خمار این همه شیوه ست مرادش توی ای شکرت کرده دلم را شکار جان من از ناله چو تنبور شد حال دلم بشنو از آواز تار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۹ هست کسی صافی و زیبانظر تا بکند جانب بالا نظر هست کسی پاک از این آب و گل تا بکند جانب دریا نظر پا بنهد بر کمر کوه قاف تا بزند بر پر عنقا نظر تا که نظر مست شود ز آفتاب تا بشود بی سر و بی پا نظر هست کسی را مدد از نور عشق تا فتدش جمله بدان جا نظر آب هم از آب مصفا شود هم ز نظر یابد بینا نظر جمله نظر شو که به درگاه حق راه نیابد مگر الا نظر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۰ رحم کن ار زخم شوم سر به سر مرهم صبرم ده و رنجم ببر ور همه در زهر دهی غوطه ام زهر مرا غوطه ده اندر شکر بحر اگر تلخ بود همچو زهر هست صدف عصمت جان گهر ابر ترش رو که غم انگیز شد مژده تو دادیش ز رزق و مطر مادر اگر چه که همه رحمت است رحمت حق بین تو ز قهر پدر سرمه نو باید در چشم دل ور نه چه داند ره سرمه بصر بود به بصره به یکی کو خراب خانه درویش به عهد عمر مفلس و مسکین بد و صاحب عیال جمله آن خانه یک از یک بتر هر یک مشهور به خواهندگی خلق ز بس کدیه شان بر حذر بود لحاف شبشان ماهتاب روز طواف همشان در به در گر بکنم قصه ز ادبیرشان درد دل افزاید با درد سر شاه کریمی برسید از شکار شد سوی آن خانه ز گرد سفر در بزد از تشنگی و آب خواست آمد از آن خانه یتیمی به در گفت که هست آب ولی کوزه نیست آب یتیمان بود از چشم تر شاه در این بود که لشکر رسید همچو ستاره همه گرد قمر گفت برای دل من هر یکی در حق این قوم ببخشید زر گنج شد آن خانه ز اقبال شاه روشن و آراسته زیر و زبر ولوله و آوازه به شهر اوفتاد شهر به نظاره پی یک دگر گفت یکی که آخر ای مفلسان کشت به یک روز نیاید به بر حال شما دی همگان دیده اند کن فیکون کس نشود بخت ور ور بشود بخت ور آخر چنین کی شود او همچو فلک مشتهر گفت کریمی سوی بر ما گذشت کرد در این خانه به رحمت نظر قصه درازست و اشارت بس است دیده فزون دار و سخن مختصر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۱ در بگشا کآمد خامی دگر پیشکشی کن دو سه جامی دگر هین که رسیدیم به نزدیک ده همره ما شو دو سه گامی دگر هین هله چونی تو ز راه دراز هر قدمی غصه و دامی دگر غصه کجا دارد کان عسل ای که تو را سیصد نامی دگر بسته بدی تو در و بام سرا آمدت آن حکم ز بامی دگر گر به سنام سر گردون روی بر تو قضا راست سنامی دگر ای ز تو صد کام دلم یافته می طلبد دل ز تو کامی دگر ای رخ و رخسار تو رومی دگر ای سر زلفین تو شامی دگر سوی چنان روم و چنان شام رو تا ببری دولت رامی دگر لطف تو عام آمد چون آفتاب گیر مرا نیز تو عامی دگر هر سحری سر نهدت آفتاب گوید بپذیر غلامی دگر بر تو و برگرد تو هر کس که هست دم به دم از عرش سلامی دگر بی سخنی ره رو راه تو را در غم و شادیست پیامی دگر این غم و شادی چو زمام دلند ناقه حق راست زمامی دگر شاد زمانی که ببندم دهن بشنوم از روح کلامی دگر رخت از این سوی بدان سو کشم بنگرم آن سوی نظامی دگر عیش جهان گردد بر من حرام بینم من بیت حرامی دگر طرفه که چون خنب تنم بشکند یابد این باده قوامی دگر توبه مکن زین که شدم ناتمام بعد شدن هست تمامی دگر بس کنم ای دوست تو خود گفته گیر یک دو سه میم و دو سه لامی دگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۲ جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر آمد ترش رویی دگر یا زمهریرست او مگر برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکم و ارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر و قایل یقول لی انا علمنا بره فاحک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر درده می بیغامبری تا خر نماند در خری خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر السر فیک یا فتی لا تلتمس فیما اتی من لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده جز عاشقی آتش دلی کید از او بوی جگر یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر جز عاشقی عاشق کنی مستی لطیفی روشنی نشناسد از مستی خود او سرکله را از کمر یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر گر دست خواهی پا نهد ور پای خواهی سر نهد ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر ای خواجه من آغشته ام بی شرم و بی دل گشته ام اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر سر کتیم لفظه سیف حسیم لحظه شمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر خواهم یکی گوینده ای مستی خرابی زنده ای کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنا فارفق بنا اودارنا انا حبسنا فی السفر اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش چون شیرگیر او نشد او را در این ره سگ شمر یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم کیف اهتدیتم فاخبروا لا تکتموا عنا الخبر آن ها خراب و مست و خوش وین ها غلام پنج و شش آن ها جدا وین ها جدا آن ها دگر وین ها دگر ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر گفتن همه جنگ آورد در بوی و در رنگ آورد چون رافضی جنگ افکند هر دم علی را با عمر اسکت و لا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخی الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر خامش کن و کوتاه کن نظاره آن ماه کن آن مه که چون بر ماه زد از نورش انشق القمر ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنا فاکشف به لطف ضرنا قال النبی لا ضرر ای میر مه روپوش کن ای جان عاشق جوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش خوش در ما نگر قالوا ندبر شأنکم نفتح لکم آذانکم نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر ز اندازه بیرون خورده ام کاندازه را گم کرده ام شدوا یدی شدوا فمی هذا دواء من سکر هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا انعم به من مستقی اکرم به من مستقر هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن ما را چو خود بی هوش کن بی هوش سوی ما نگر العیش حقا عیشکم و الموت حقا موتکم و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۳ بشنو خبر صادق از گفته پیغامبر اندر صفت مؤمن المؤمن کالمزهر جاء الملک الاکبر ما احسن ذا المنظر حتی ملاء الدنیا بالعبهر و العنبر چون بربط شد مؤمن در ناله و در زاری بربط ز کجا نالد بی زخمه زخم آور جاء الفرج الاعظم جاء الفرج الاکبر جاء الکرم الادوم جاء القمر الاقمر خو کرد دل بربط نشکیبد از آن زخمه اندر قدم مطرب می مالد رو و سر الدوله عیشیه و القهوه عرشیه و المجلس منثور باللوز مع السکر اینک غزلی دیگر الخمس مع الخمسین زان پیش که برخوانم که شانیک الابتر الرب هو الساقی و العیش به باقی و السعد هو الراقی یا خایف لا تحذر الروح غدا سکری من قهوتنا الکبری و ازینت الدنیا بالاخضر و الاحمر خاموش شو و محرم می خور می جان هر دم در مجلس ربانی بی حلق و لب و ساغر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۴ مرا می گفت دوش آن یار عیار سگ عاشق به از شیران هشیار جهان پر شد مگر گوشت گرفتست سگ اصحاب کهف و صاحب غار قرین شاه باشد آن سگی کو برای شاه جوید کبک و کفتار خصوصا آن سگی کو را به همت نباشد صید او جز شاه مختار ببوسد خاک پایش شیر گردون بدان لب که نیالاید به مردار دمی می خور دمی می گو به نوبت مده خود را به گفت و گو به یک بار نه آن مطرب که در مجلس نشیند گهی نوشد گهی کوشد به مزمار ملولان باز جنبیدن گرفتند همی جنگند و می لنگند ناچار بجنبان گوشه زنجیر خود را رگ دیوانگیشان را بیفشار ملول جمله عالم تازه گردد چو خندان اندرآید یار بی یار الفت السکر ادرکنی باسکار ایا جاری ایا جاری ایا جار و لا تسق بکاسات صغار فهذا یوم احسان و ایثار و قاتل فی سبیل الجود بخلا لیبقی منک منهاج و آثار فقل انا صببنا الماء صبا و نحن الماء لا ماء و لا نار و سیمایی شهید لی بانی قضیت عندهم فی العشق اوطار و طیبوا و اسکروا قومی فانی کریم فی کروم العصر عصار جنون فی جنون فی جنون تخفف عنک اثقالا و اوزار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۵ انجیرفروش را چه بهتر انجیرفروشی ای برادر یا ساقی عشقنا تذکر فالعیش بلا نداک ابتر ما را سر صنعت و دکان نیست ای ساقی جان کجاست ساغر لا تترکنا سدی صحایا الخیر ینال لا یوخر کم جوی وفا عتاب کم کن ای زنده کن هزار مضطر الحنطه حیث کان حنطه اذ کان کذاک یوم بیدر چون پیشه مرد زرگری شد هر شهر که رفت کیست زرگر ابرارک یشربون خمرا فی ظل سخایک المخیر خود دل دهدت که برنهی بار بر مرکب پشت ریش لاغر من کاسک للثری نصیب و الارض بذاک صار اخضر بگذار که می چرد ضعیفی در روضه رحمتت محرر یا ساقی هات لا تقصر یا طول حیاتنا المقصر در سایه دوست چون بود جان همچون ماهی میان کوثر طهر خطراتنا و طیب من کأس مدامک المطهر ما را بمران وگر برانی هم بر تو تنیم چون کبوتر و الفجر لذی لیال عشر من نهر رحیقک المفجر آمد عثمان شهاب دین هین واگو غزل مرا مکرر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۶ انتم الشمس و القمر منکم السمع و البصر نظر القلب فیکم بکم ینجلی النظر قلتم الصبر اجمل صبر العبد ما انصبر نحن ابناء وقتنا رحم الله من غبر قدموا ساده الهوی قلت یا قوم ما الخبر خوفونی بفتنه و اشاروا الی الحذر قلت القتل فی الهوی برکات بلا ضرر جرد العشق سیفه بادروا امه الفکر ان من عاش بعد ذا ضیع الوقت و احتکر نفخوا فی شبابه حمل الریح بالشرر مزج النار بالهوی لیس یبقی و لا یذر شببوا لی بنفخه یسکر نفخه السحر بر آن یار خوش نظر تو مگو هیچ از خبر چو خبر نیست محرمش بر او باش بی خبر دل من شد حجاب دل نظرم پرده نظر گفتم ای دوست غیر تو اگرم هست جان و سر بزن از عشق گردنم بجوی مر مرا مخر گفت من چیز دیگرم به جز این صورت بشر گفتمش روح خود توی عجبا چیست آن دگر هله ای نای خوش نوا هله ای باد پرده در برو از گوش سوی دل بنگر کیست مستتر بدر این کیسه های ما تو به کوری کیسه گر چه غمست ار زرم بشد که میی هست همچو زر عربی گرچه خوش بود عجمی گو تو ای پسر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۷ آفتابی برآمد از اسرار جامه شویی کنیم صوفی وار تن ما خرقه ای ست پر تضریب جان ما صوفی یست معنی دار خرقه پر ز بند روزی چند جان و عشق است تا ابد بر کار به سر توست شاه را سوگند با چنین سر چه می کنی دستار چون رخ توست ماه را قبله با چنین رخ چه می کنی گلزار توبه ها کرده بودی ای نادان گشته بودی ز عاشقی بیزار عشق ناگه جمال خود بنمود توبه سودت نکرد و استغفار این جهان همچو موم رنگارنگ عشق چون آتشی عظیم شرار موم و آتش چو گشت همسایه نقش و رنگش فنا شود ناچار گر بگویم دگر فنا گردی ور نگویم نمی گذارد یار جنه الروح عشق خالقها منه تجری جمیعه الانهار منه تصفر خضره الاوراق منه تخضر اغصن الاشجار منه تحمر و جنه المعشوق منه تصفر و جنه الاحرار منه تهتز صوره المسرور منه یبکی الکییب بالاسحار ان فی العشق فسحه الارواح ان فی ذاک عبره الابصار ذبت فی العشق کی اعاینه ما کفی ان اراه باثار ان اثار تعجب اثار ان الاسرار تستر الاسرار کثره الحجب لا تحجبنی ان ذکراک تخرق الاستار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۸ جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده کل الخطایا تغتفر اوحی الیکم ربکم انا غفرنا ذنبکم فارضوا بما یقضی لکم ان الرضا خیر السیر کم قایلین فی الخفا انا علمنا بره فاجرک لدینا سره لا تشتغل فیما اشتهر السر فیک یا فتی لا تلتمس ممن اتی من لیس سر عنده لم ینتفع مما ظهر انظر الی اهل الردی کم عاینوا نور الهدی لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر یا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن منک الهدی منک الردی ما غیر ذا الا غرر یا شوق این العافیه کی اضطفر بالقافیه عندی صفات صافیه فی جنبها نطقی کدر ان کان نطقی مدرسی قد ظل عشقی مخرسی و العشق قرن غالب فینا و سلطان الظفر سر کتیم لفظه سیف جسیم لحظه شمس الضحی لا تختفی الا بسحار سحر یا ساحراء ابصارنا بالغت فی اسحارنا فارفق بنا اودارنا انا حضرنا فی السفر یا قوم موسی اننا فی التیه تهنا مثلکم کیف اهتدیتم فاخبرو الا تکتموا عنا الخبر ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوی لنا اصلحت ربی بالنا طاب السفر طاب الحضر ان الهوی قد غرنا من بعد ما قد سرنا فاکشف به لطف ضرنا قال النبی لا ضرر قالوا ندبر شأنکم نفتح لکم آذانکم نرفع لکم ارکانکم انتم مصابیح البشر هاکم معاریج اللقا فیها تداریج البقا انعم به من مستقی اکرم به من مستقر العیش حقاء عیشکم و الموت حقاء موتکم و الدین و الدنیا لکم هذا جزاء من شکر اسکت فلا تکثر اخی ان طلت تکثر ترتخی الحیل فی ریح الهوی فاحفظه کلا لا وزر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷۹ غره وجه سلبت قلب جمیع البشر ضاء بها اذ ظهرت باطن لیل کدر انی وجدت امراه اوصفه تملکهم او قمراء محتجباء تحت حجاب الفکر داخله خارجه شارقه بارقه صورتها کالبشر خلقتها من شرر حین نأت تنقصنی حین دنت ترقصنی کادسنا برقتها یذهب نور البصر قامتها عالیه قیمتها غالیه غمزتها ساحره ریقتها من سکر هدهدها من سباء اتحفنا من نب مندیها اخبرنی غیبنی کالخبر قلت لروح القدس ما هی قل لی عجبا قال اما تعرفها تلک لا حدی الکبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۰ سیدی انی کلیل انت فی زی النهار اشتکی من طول لیلی الفرار این الفرار لیلتی مدت یداها امسکت ذیل الصباح لیلتی دار قرار دونها دار القرار ربنا اتمم لنا یوم التلاقی نورنا ربنا و اغفر لنا ثم اکسنا ذاک الغفار انما اجسامنا حالت کسور بیننا حبذا یا ربنا من جنه خلف الجدار ربنا فارفع جداراء قام فیما بیننا ربنا و ارحم فانا فی حیاء و اعتذار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۱ به سوی ما نگر چشمی برانداز وگر فرصت بود بوسی درانداز چو کردی نیت نیکو مگردان از آن گلشن گلی بر چاکر انداز اگر خواهی که روزافزون بود کار نظر بر کار ما افزونتر انداز وگر تو فتنه انگیزی و خودکام رها کن داد و رسمی دیگر انداز نگون کن سرو را همچون بنفشه گناه غنچه بر نیلوفر انداز ز باد و بوی توست امروز در باغ درختان جمله رقاص و سرانداز چو شاخ لاغری افزون کند رقص تو میوه سوی شاخ لاغر انداز چو آمد خار گل را اسپری بخش چو خصم آمد به سوسن خنجر انداز بر عاشق بری چون سیم بگشا سوی مفلس یکی مشتی زر انداز برآ ای شاه شمس الدین تبریز یکی نوری عجب بر اختر انداز

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۲ تو چشم شیخ را دیدن میاموز فلک را راست گردیدن میاموز تو کل را جمع این اجزا مپندار تو گل را لطف و خندیدن میاموز تو بگشا چشم تا مهتاب بینی تو مه را نور بخشیدن میاموز تو عقل خویش را از می نگهدار تو می را عقل دزدیدن میاموز تو باز عقل را صیادی آموز چنین بیهوده پریدن میاموز یتیمان فراقش را بخندان یتیمان را تو نالیدن میاموز دل مظلوم را ایمن کن از ترس دل او را تو لرزیدن میاموز تو ظالم را مده رخصت به تأویل ستیزا را ستیزیدن میاموز زبان را پردگی می دار چون دل زبان را پرده بدریدن میاموز تو در معنی گشا این چشم سر را چو گوشش حرف برچیدن میاموز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۳ اگر ییی دیر قارینداش  یوخسا یاوز اوزون یولدا سنه بو در قلاوز چوبانی برک دوت قوردلار اوکوش دور اشیت بندن قراگوزیم قراگوز اگر ططسن اگر رومین وگر ترک زبان بی زبانان را بیاموز سر چوب تری آن گاه گرید که یابد آن سوی دیگر تف و سوز چو اسماعیل قربان شو در این عشق که شب قربان شود پیوسته در روز خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۴ بیا با تو مرا کارست امروز مرا سودای گلزارست امروز بیا دلدار من دلداریی کن که روز لطف و ایثارست امروز دل من جامه ها را می دراند که روز وصل دلدارست امروز بخندان جان ما را از جمالی که بر گلبرگ و گلنارست امروز چرا جان ها بر آن لب مست گشتند که آن جا نقل بسیارست امروز نوای طوطیان آفاق پر شد که شکرها به خروارست امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۵ چنان مستم چنان مستم من امروز که از چنبر برون جستم من امروز چنان چیزی که در خاطر نیابد چنانستم چنانستم من امروز به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در این پستم من امروز گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل برون رو کز تو وارستم من امروز بشوی ای عقل دست خویش از من که در مجنون بپیوستم من امروز به دستم داد آن یوسف ترنجی که هر دو دست خود خستم من امروز چنانم کرد آن ابریق پر می که چندین خنب بشکستم من امروز نمی دانم کجایم لیک فرخ مقامی کاندر او هستم من امروز بیامد بر درم اقبال نازان ز مستی در بر او بستم من امروز چو واگشت او پی او می دویدم دمی از پای ننشستم من امروز چو نحن اقربم معلوم آمد دگر خود را بنپرستم من امروز مبند آن زلف شمس الدین تبریز که چون ماهی در این شستم من امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۶ چنان مستم چنان مستم من امروز که پیروزه نمی دانم ز پیروز به هر ره راهبر هشیار باید در این ره نیست جز مجنون قلاوز اگر زنده ست آن مجنون بیا گو ز من مجنونی نادر بیاموز اگر خواهی که تو دیوانه گردی مثال نقش من بر جامه بردوز خلیل آن روز با آتش همی گفت اگر مویی ز من باقیست درسوز بدو می گفت آن آتش که ای شه به پیشت من بمیرم تو برافروز بهشت و دوزخ آمد دو غلامت تو از غیر خدا محفوظ و محروز پیاپی می ستان از حق شرابی ندارد غیر عاشق اندر آن پوز بده صحت به بیماران عالم که در صحت نه معلومی نه مهموز چو ناگفته به پیش روح پیداست چو پوشیده شود بر روح مرموز خمش کن از خصال شمس تبریز همان بهتر که باشد گنج مکنوز

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۷ در این سرما سر ما داری امروز دل عیش و تماشا داری امروز میفکن نوبت عشرت به فردا چو آسایش مهیا داری امروز بگستر بر سر ما سایه خود که خورشیدانه سیما داری امروز در این خمخانه ما را میهمان کن بدان همسایه کان جا داری امروز نقاب از روی سرخ او فروکش که در پرده حمیرا داری امروز دراشکن کشتی اندیشه ها را که کفی همچو دریا داری امروز سری از عین و شین و قاف برزن که صد اسم و مسما داری امروز خمش باش و مدم در نای منطق که مصر و نیشکرها داری امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۸ الا ای شمع گریان گرم می سوز خلاص شمع نزدیکست شد روز خلاص شمع ها شمعی برآمد که بر زنگی ظلمت هاست پیروز نهان شد ظلم و ظلمت ها ز خورشید نهان گردد الف چون گشت مهموز شنو از شمس تأویلات و تعبیر چو اندر خواب بشنیدی تو مرموز چنین باشد بیان نور ناطق نه لب باشد نه آواز و نه پدفوز چو مه از ابر تن بیرون رو ای دوست هزار اکسیر از خورشید آموز پی خورشید بهر این دوانست هلال و بدر صبح و شام چون یوز چو دیدی پرده سوزی های خورشید دهان از پرده دریدن فرودوز خمش آن شیر شیران نور معنیست پنیری شد به حرف از حاجت یوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۹ در این سرما سر ما داری امروز سر عیش و تماشا داری امروز توی خورشید و ما پیشت چو ذره که ما را بی سر و پا داری امروز به چارم آسمان پهلوی خورشید تو ما را چون مسیحا داری امروز دلا از سنگ صد چشمه روان کن که احسان موفا داری امروز تراشیدی ز رحمت نردبانی که عزم کوچ بالا داری امروز زهی دعوت زهی مهمانی زفت که بر چرخ معلا داری امروز به پیش هر کسی ماهی بریان در آن ماهی تو دریا داری امروز درون ماهی دریا کی دیدست عجایب های زیبا داری امروز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۰ ای خفته به یاد یار برخیز می آید یار غار برخیز زنهارده خلایق آمد برخیز تو زینهار برخیز جان بخش هزار عیسی آمد ای مرده به مرگ یار برخیز ای ساقی خوب بنده پرور از بهر دو سه خمار برخیز وی داروی صد هزار خسته نک خسته بی قرار برخیز ای لطف تو دستگیر رنجور پایم بخلید خار برخیز ای حسن تو دام جان پاکان درماند یکی شکار برخیز خون شد دل و خون به جوش آمد این جمله روا مدار برخیز معذورم دار اگر بگفتم در حالت اضطرار برخیز ای نرگس مست مست خفته وی دلبر خوش عذار برخیز زان چیز که بنده داند و تو پر کن قدح و بیار برخیز زان پیش که دل شکسته گردد ای دوست شکسته وار برخیز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۱ ماییم فداییان جانباز گستاخ و دلیر و جسم پرداز حیفست که جان پاک ما را باشد تن خاکسار انباز ز آغاز همه به آخر آیند ز آخر برویم ما به آغاز هین باز پرید جمله یاران شه باز بکوفت طبل شهباز شش سوی مپر بپر از آن سو کاندر دل تو رسید آواز هان ای دل خسته نقل ما را روزی دو سه ماندست می ساز گر خواری وگر عزیزی این جا زان سوست بقا و ملک و اعزاز مگشای پر سخن کز آن سو بی پر باشد همیشه پرواز پوست سخنست اینچ گفتم از پوست کی یافت مغز آن راز

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۲ برخیز و صبوح را برانگیز جان بخش زمانه را و مستیز آمیخته باش با حریفان با آب شراب را میامیز یاد تو شراب و یاد ما آب ما چون سرخر تو همچو پالیز ای غم اجلت در این قنینه ست گر مردنت آرزوست مگریز مرگ نفس است در تجلی مرگ جعلست در عبربیز مجلس چمنیست و گل شکفته ای ساقی همچو سرو برخیز این جام مشعشع آنگهی شرم ساقی چو توی خطاست پرهیز ما را چو رخ خوشت برافروز غم را چو عدوی خود درآویز هشتیم غزل که نوبت توست مردانه درآ و چست و سرتیز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۳ من از سخنان مهرانگیز دل پر دارم ز خواب برخیز ای آنک رخ تو همچو آتش یک لحظه ز آتشم مپرهیز شیرم ز تو جوش کرد و خون شد ای شیر به خون من درآمیز با یارک خود بساز پنهان مستیز به جان تو که مستیز تسلیم قضا شدم ازیرا مانند قضا تو تندی و تیز بنگر که چه خون دل گرفتست بر گرد قبام چون فراویز در خشم مکن تو چشم خود را وان فتنه خفته را مینگیز خود خفته نماید و نخفتست آن نرگس پرخمار خون ریز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۴ گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز گرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز گرچه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن بازگرد ای مرغ گرچه خسته ای از چنگ باز چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهر ور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منست گر نه چوبینست اسبت خواجه یک منزل بتاز دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می کنی شرم بادت ای برادر زین دعای بی نماز سر به سر راضی نه ای که سر بری از تیغ حق کی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطف بعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۵ سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز خانه خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی از در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز ذره ذره از وجودم عاشق خورشید توست هین که با خورشید دارد ذره ها کار دراز پیش روزن ذره ها بین خوش معلق می زنند هر که را خورشید شد قبله چنین باشد نماز در سماع آفتاب این ذره ها چون صوفیان کس نداند بر چه قولی بر چه ضربی بر چه ساز اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگر پای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو راز برتر از جمله سماع ما بود در اندرون جزوهای ما در او رقصان به صد گون عز و ناز شمس تبریزی توی سلطان سلطانان جان چون تو محمودی نیامد همچو من دیگر ایاز

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۶ عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز خورد  نی و خواب نی اندر هوای دلفروز گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش جمله شب می گداز و جمله شب خوش می بسوز غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام را عاشقانه نعره ای زن عاشقانه فوز فوز ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکن در ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دل عیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز گر همی خواهی که بویی بشنوی زین رمزها چشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دین بر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گرد تا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شد عشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند زان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگو که تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۷ اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کن چو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف همه گم کنند ره را چو ستیزه شد قلاوز تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۸ سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز صدیق و مصطفی به حریفی درون غار بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز دندان عیش کند شد از هجر ترش روی امروز قند وصل گزیدن گرفت باز پیراهن سیاه که پوشید روز فصل تا جایگاه ناف دریدن گرفت باز مستورگان مصر ز دیدار یوسفی هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد با تنگ های لعل خریدن گرفت باز آهوی چشم خونی آن شیر یوسفان در خون عاشقان بچریدن گرفت باز خاتون روح خانه نشین از سرای تن چادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز دیگ خیال عشق دلارام خام پز سه پایه دماغ پزیدن گرفت باز نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیر از اصبعین خویش مزیدن گرفت باز آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شد افسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما یک یک ستاره را شمریدن گرفت باز سودای عشق لولی دزد سیاه کار بر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشق بر کف قراضه ها بگزیدن گرفت باز تبریز را کرامت شمس حقست و او گوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۹ یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز من آتشین زبانم از عشق تو چو شمع گویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز غوغای روز بینی چون شمع مرده باش چون خلوت شب آمد چون شمع برفروز گفتم بسوز و سازش چشمم به سوی توست چشمم مدوز هر دم ای شیر همچو یوز ما را چو درکشیدی رو درمکش ز ما این پرده را دریدی آن پرده را مدوز ای آب زندگانی بخشا بر آن کسی کو پیش از این فراق در آن آب کرد پوز اول چنان نواز و در آخر چنین گداز اول یجوز آمد و امروز لایجوز ای جان و بخت خندان در روی ما بخند تا سرو و گل بخندد در موسم عجوز در موسم عجوز چو در باغ جان روی بنماید آن عجوز ز هر گوشه صد تموز گوید به باغ جان رو گویم که ره کجاست گوید که راه باغ نیاموختی هنوز آن سو که نکته ها و رموز چو جان رسد ای عمر باد داده تو در نکته و رموز تو غمز ما طلب کن خود رمزگو مباش با آن کمان دولت کو درمپیچ توز گر نفس پیر شد دل و جان تازه است و تر همچون بنفشه تر خوش روی پشت گوز ان لم یکن لقلبک فی ذاته غنی لم تغنه المناصب و المال و الکنوز ان کنت ذا غنی و غناک مکتم کم حبه مکتمه ترصد البروز یا طالب الجواهر و الدر و الحصی مثلان فی الظلام فهل تدر ما تحوز می چین تو سنگ ریزه و در زین نشیب بحر در شب مزن تو قلب که پیدا شود به روز استمحن النقود به میزان صادق ردا لما یضرک مدا لما یعوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۰ ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم راند در تن من خون نماند خون دل رز بریز با دل و جان یاغیم بی دل و جان می زیم باطن من صید شاه ظاهر من در گریز ای غم و اندیشه رو باده و بای غمست چونک بغرید شیر رو چو فرس خون بمیز کشته شوم هر دمی پیش تو جرجیس وار سر بنهادن ز من وز تو زدن تیغ تیز تشنه ترم من ز ریگ ترک سبو گیر و دیگ با جگر مرده ریگ ساقی جان در ستیز تا می دل خورده ام ترک جگر کرده ام چونک روم در لحد زان قدحم کن جهیز ترک قدح کن بیار ساغر زفت ای نگار ساغر خردم سبوست من چه کنم کفجلیز شمس حق و دین بتاب بر من و تبریزیان تا که ز تف تموز سوزد پرده حجیز

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۱ برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز هلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز من از خزینه سلطان عقیق و در دزدم نیم خسیس که دزدم قماشه بزاز درون پرده شب ها لطیف دزدانند که ره برند به حیلت به بام خانه راز طمع ندارم از شب روی و عیاری بجز خزینه شاه و عقیق آن شه ناز رخی که از کر و فرش نماند شب به جهان زهی چراغ که خورشید سوزی و مه ساز روا شود همه حاجات خلق در شب قدر که قدر از چو تو بدری بیافت آن اعزاز همه توی و ورای همه دگر چه بود که تا خیال درآید کسی تو را انباز هلا گذر کن از این پهن گوش ها بگشا که من حکایت نادر همه کنم آغاز مسیح را چو ندیدی فسون او بشنو بپر چو باز سفیدی به سوی طبلک باز چو نقده زر سرخی تو مهر شه بپذیر اگر نه تو زر سرخی چراست چندین گاز تو آن زمان که شدی گنج این ندانستی که هر کجا که بود گنج سر کند غماز بیار گنج و مکن حیله که نخواهی رست به تف تف و به مصلا و ذکر و زهد و نماز بدزدی و بنشینی به گوشه مسجد که من جنید زمانم ابایزید نیاز قماش بازده آن گاه زهد خود می کن مکن بهانه ضعف و فرومکش آواز خموش کن ز بهانه که حبه ای نخرند در این مقام ز تزویر و حیله طناز بگیر دامن اقبال شمس تبریزی که تا کمال تو یابد ز آستینش طراز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۲ به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز که گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز دمی که شعشعه این جمال درتابد صد آفتاب شود آن زمان سیاه و مجاز کسی شود به تو غره که روی دوست ندید کسی که دید مرا کی کند تو را اعزاز ز گازران مگریز و به زیر ابر مرو که ابر را و تو را من درآورم به نیاز اگر چه جان و جهانی خوش به توست جهان نگون شوی چو رخم دلبری کند آغاز مرا هزار جهانست پر ز نور و نعیم چه ناز می رسدت با من ای کمین خباز عباد را برهانم ز نان و از نانبا حیات من بدهدشان حیات و عمر دراز ز آفتاب گذشتیم خیز ای ناهید بیار باده و نقل و نبات و نی بنواز زمانه با تو نسازد تو سازوارش کن به چنگ ما ده سغراق و چنگ را ده ساز نبات و جامد و حیوان همه ز تو مستند دمی بدین دو سه مخمور بی نوا پرداز حیات با تو خوشست و ممات با تو خوشست گهیم همچو شکر بفسران گهی بگداز چو ماه همره من شد سفر مرا حضرست به زیر سایه او می روم نشیب و فراز ز آسمان شنوم من که عاقبت محمود خموش باش که محمود گشت کار ایاز

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۳ برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز برو برو گل سرخی ولیک خارآمیز مقام داشت به جنت صفی حق آدم جدا فتاد ز جنت که بود مارآمیز میان چرخ و زمین بس هوای پرنورست ولیک تیره شود چون شود غبارآمیز چو دوست با عدو تو نشست از او بگریز که احتراق دهد آب گرم نارآمیز برون کشم ز خمیر تو خویش را چون موی که ذوق خمر تو را دیده ام خمارآمیز ولیک موی کشان آردم بر تو غمت که اژدهاست غمت با دم شرارآمیز هزار بار گریزم چو تیر و بازآیم بدان کمان و بدان غمزه شکارآمیز به گردنامه سحرم به خانه بازآرد خیال یار به اکراه اختیارآمیز غم تو بر سفرم زیر زیر می خندد که واقفست از این عشق زینهارآمیز به پیش سلطنت توبه ام چو مسخره ایست که عشق را نبود صبر اعتبارآمیز سخن مگوی چو گویی ز صبر و توبه مگوی حدیث توبه مجنون بود فشارآمیز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۴ عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس ای دل تو آیت حق مصحف کژ خوان و مترس جانوری لاجرم از فرقت جان می لرزی ری بهل و واو بهل شو همگی جان و مترس چون تو گمانی ابدا خایفی از روز یقین عین گمان را تو به سر عین یقین دان و مترس در دل کان نقد زری غایبی از دیدن خود رقص کنان شعله زنان برجه از این کار و مترس دل ز تو برهان طلبد سایه برهان نه توی بر مثل سایه برو باز به برهان و مترس سایه که فانی کندش طلعت خورشید بقا سایه مخوانش تو دگر عبرت ماکان و مترس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۵ سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس گرچه ملول گشته ای کم نزنی ز هیچ کس چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس دوش حریف مست من داد سبو به دست من بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود زانک خدوک می شود خوان مرا از این مگس من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم زانک کمند سکر می می کشدم ز پیش و پس خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات تو آب حیات می کشد بازگشا از او جرس آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف زین سببست مختفی آب حیات در غلس

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۶ سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس روی ویست گلستان مار بود در او نهان جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس کان زمردی مها دیده مار برکنی ماه دوهفته ای شها غم نخوریم از غلس بی تو جهان چه فن زند بی تو چگونه تن زند جان و جهان غلام تو جان و جهان توی و بس نصرت رستمان توی فتح و ظفررسان توی هست اثر حمایتت گر زره ست وگر فرس شمس تو معنوی بود آن نه که منطوی بود صد مه و آفتاب را نور توست مقتبس چرخ میان آب تو بر دوران همی زند عقل بر طبیبیت عرضه همی کند مجس ذره به ذره طمع ها صف زده پیش خوان تو سجده کنان و دم زنان بهر امید هر نفس دست چنین چنین کند لطف که من چنان دهم آنچ بهار می دهد از دم خود به خار و خس خاک که نور می خورد نقره و زر نبات او خاک که آب می خورد ماش شدست یا عدس رنگ جهان چو سحرها عشق عصای موسوی باز کند دهان خود درکشدش به یک نفس چند بترسی ای دل از نقش خود و خیال خود چند گریز می کنی بازنگر که نیست کس بس کن و بس که کمتر از اسب سقای نیستی چونک بیافت مشتری باز کند از او جرس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۷ نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه ام روزگار نازنین را می دهد بر آنموس در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش نام او را طیر خوانی نام خود را آنترپوس آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا او به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس من غلام آن خروسم کو چنین پندی دهد خاک پای او به آید از سر واسلیوس گرد کفش خاک پای مصطفی را سرمه ساز تا نباشی روز حشر از جمله کالویروس رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار گر عرب باشی و گر ترک و وگر سراکنوس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۸ حال ما بی آن مه زیبا مپرس آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس زیر و بالا از رخش پرنور بین ز اهتزاز آن قد و بالا مپرس گوهر اشکم نگر از رشک عشق وز صفا و موج آن دریا مپرس در میان خون ما پا درمنه هیچم از صفرا و از سودا مپرس خون دل می بین و با کس دم مزن وز نگار شنگ سرغوغا مپرس صد هزاران مرغ دل پرکنده بین تو ز کوه قاف و از عنقا مپرس صد قیامت در بلای عشق اوست درنگر امروز و از فردا مپرس ای خیال اندیش دوری سخت دور سر او از طبع کارافزا مپرس چند پرسی شمس تبریزی کی بود چشم جیحون بین و از دریا مپرس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۹ ای دل بی بهره از بهرام ترس وز شهان در ساعت اکرام ترس دانه شیرین بود اکرام شاه دانه دیدی آن زمان از دام ترس گرچه باران نعمتست از برق ترس شاد ایامی تو از ایام ترس لطف شاهان گرچه گستاخت کند تو ز گستاخی ناهنگام ترس چون بخندد شیر تو ایمن مباش آن زمان از زخم خون آشام ترس ای مگس دل با لب شکر مپیچ چشم بادامست از بادام ترس

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۰ نیست در آخرزمان فریادرس جز صلاح الدین صلاح الدین و بس گر ز سر سر او دانسته ای دم فروکش تا نداند هیچ کس سینه عاشق یکی آبیست خوش جان ها بر آب او خاشاک و خس چون ببینی روی او را دم مزن کاندر آیینه زیان باشد نفس از دل عاشق برآید آفتاب نور گیرد عالمی از پیش و پس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱ ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پس مردار بوی دارد دایم دهان کرکس آن گفته پلیدت در روی شدت پدیدت پیدا بود خبیثی در روی و رنگ ناکس ما راست یار و دلبر تو مرگ و جسک می خور هین کز دهان هر سگ دریا نشد منجس بیت القدس اگر شد ز افرنگ پر از خوکان بدنام کی شد آخر آن مسجد مقدس این روی آینه ست این یوسف در او بتابد بیگانه پشت باشد هر چند شد مقرنس خفاش اگر سگالد خورشید غم ندارد خورشید را چه نقصان گر سایه شد منکس ضحاک بود عیسی عباس بود یحیی این ز اعتماد خندان وز خوف آن معبس گفتند از این دو یا رب پیش تو کیست بهتر زین هر دو چیست بهتر در منهج مؤسس حق گفت افضل آنست کش ظن به من نکوتر که حسن ظن مجرم نگذاردش مدنس تو خود عبوس گینی نه از خوف و طمع دینی از رشک زعفرانی یا از شماتت اطلس این دو به کار ناید جز ناروا نشاید ای وای آن که در وی باشد حسد مغرس واهل ز دست او را تبت بس است او را هر کو عدوی مه شد ظلمات مر ورا بس اعدات آفتابا می دان یقین خفاشند هم ننگ جمله مرغان هم حبس لیل عسعس ابتر بود عدوش وان منصبش نماند در دیده کی بماند گر درفتد در او خس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۲ دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پرد گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده اید پای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس دیده و گوش بشر دان که همه پرگلست از بصر پروحل گوهر منظر مپرس چونک بشستی بصر از مدد خون دل مجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس رو تو به تبریز زود از پی این شکر را با لطف شمس حق از می و شکر مپرس

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۳ ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس گنج نهان دو کون پیش رخش یک جوست بهر لکیسی دلا سرد بود این مکیس عاشقی آن صنم وانگه ترس کسی یک دم و یک رنگ باش عاشق و آن گاه پیس ای دل شکرستان از نمکش شور کن آب ز کوثر بخور خاک در او بلیس زود بشو لوح را ز ابجد این کاف و نون آنگه ای دل بر او نقطه خالش نویس ای حسد موج زن بحر سیاه آمدی خشت گل تیره ای ز آب جهنم بخیس شمس حق و دین کشید تیغ برون از نیام ای خرد دوک سار تار خیالی بریس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۴ بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس بیا بیا که حریفان همه به گوش تواند بیا بیا که حریفان تو را غلام مترس بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپرس درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس شنیده ای که در این راه بیم جان و سر است چو یار آب حیاتست از این پیام مترس چو عشق عیسی وقتست و مرده می جوید بمیر پیش جمالش چو من تمام مترس اگر چه رطل گرانست او سبک روحست ز دست دوست فروکش هزار جام مترس غلام شیر شدی بی کباب کی مانی چو پخته خوار نباشی ز هیچ خام مترس حریف ماه شدی از عسس چه غم داری صبوح روح چو دیدی ز صبح و شام مترس خیال دوست بیاورد سوی من جامی که گیر باده خاص و ز خاص و عام مترس بگفتمش مه روزه ست و روز گفت خموش که نشکند می جان روزه و صیام مترس در این مقام خلیلست و بایزید حریف بگیر جام مقیم و در این مقام مترس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۵ ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش هرگز ندیده ست آسمان هرگز نبوده در جهان مانند تو لیلی جان مانند من مجنون خوش باور کند خود عاقلی در ظلمت آب و گلی مانند تو موسی دلی مانند من هارون خوش ای قطب این هفت آسیا هم کان زر هم کیمیا ای عیسی دوران بیا بر ما بخوان افسون خوش چون گوهری ناسفته ام فارغ ز خام و پخته ام در سایه ات خوش خفته ام سرمست از آن افیون خوش از نغمه ی تو ذره ها گر رقص آرد چه عجب نک طور موسی از وله رقصان در آن هامون خوش ای دل برای دلخوشی زر و هنر چون می کشی دیدی تو از زر و هنر بی خسف یک قارون خوش باشد به صورت خوش نما راه خوشی بسته شده چون زهر مار کوهیی بنهفته در معجون خوش یا همچو گور کافران پرمحنت و زخم گران پیچیده بیرون گور را در اطلس و اکسون خوش زان گوش همچون جیم تو زان چشم همچو صاد تو زان قامت همچون الف زان ابروی چون نون خوش شاگرد لوح جان شدم زین حرف ها خط خوان شدم کشتی و کشتی بان شدم اندر چنین جیحون خوش ایوان کجا ماند مرا با منجنیق کبریا میزان کجا ماند مرا در عشقت ای موزون خوش ای مایه ی صد بی هشی دی از طریق سرکشی گفتی مرا چونی خوشی در حیرت بی چون خوش هر ناخوشی را در قود عدل رخت گردن بزد کان ناخوشی ها خورده بد در غیبت تو خون خوش ای شمس تبریزی توی کاندر جلالت صد توی جان منست آن ماهیی در وی چو تو ذالنون خوش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۶ گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش ور زانک تو عاشق نه ای رو سخره می کن خار کش جانی بباید گوهری تا ره برد در دلبری این ننگ جان ها را ز خود بیرون کن و بر دار کش گاهی بود در تیرگی گاهی بود در خیرگی بیزار شو زین جان هله بر وی خط بیزار کش خود را مبین در من نگر کز جان شدستم بی اثر مانند بلبل مست شو زو رخت بر گلزار کش این کره تند فلک از روح تو سر می کشد چابک سوار حضرتی این کره را در کار کش چون شهسوار فارسی خربندگی تا کی کنی ننگت نمی آید که خر گوید تو را خروار کش همچون جهودان می زیی ترسان و خوار و متهم پس چون جهودان کن نشان عصابه بر دستار کش یا از جهودی توبه کن از خاک پای مصطفی بهر گشاد دیده را در دیده افکار کش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۷ الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش گر بستیزد برود عشق تو برهم زندش از دل و جان برکندش لولی و منبل کندش سیل درآید چو گیا هر طرفی می بردش اوست یقین رهزن تو خون تو در گردن تو دور شو از خیر و شرش دور شو از نیک و بدش باده خوری مست شوی بی دل و بی دست شوی بیست سلامت بودش درکشدش خوش خوردش پای در این جوی نهی تا به قیامت نرهی هر که در این موج فتد تا لب دریا کشدش گول شود هول شود وز همه معزول شود دست نگیرد هنرش سود ندارد خردش ای دم تو دام خمش بی گنهان را بمکش ای رخ تو باده هش مست کند تا ابدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۸ ای شب خوش رو که توی مهتر و سالار حبش ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش عشق تو اندرخور ما شوق تو اندر بر ما دست بنه بر سر ما دست مکش دست مکش ای شب خوبی و بهی جان بجهد گر بجهی گر سه عدد بر سه نهی گردد شش گردد شش شش جهتم از رخ تو وز نظر فرخ تو هفت فلک را بدهد خوبی و کش خوبی و کش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۹ یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش یار چو آیینه بود دوست چو لوزینه بود ساعت یاری نبود خایف و فرار و ترش هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بد سخت دل و سست قدم کاهل و بی کار و ترش ور چشمش بیش بود هم ترشی بیش کند دان مثل بیشی او سرکه بسیار ترش بس کن شرح ترشان این قدری بهر نشان کی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۰ دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش گرچه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش راه برم به سوی او شب به چراغ روی او چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش گرچه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۱ اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش وگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش وگر این بلبل جانم بپرد ناگهان از تن زهر خاری مپرسیدش در آن گلزار جوییدش اگر بیمار عشق او شود یاوه از این مجلس به پیش نرگس بیمار آن عیار جوییدش وگر سرمست دل روزی زند بر سنگ آن شیشه به میخانه روید آن دم از آن خمار جوییدش هر آن عاشق که گم گردد هلا زنهار می گویم بر خورشید برق انداز بی زنهار جوییدش وگر دزدی زند نقبی بدزدد رخت عاشق را میان طره مشکین آن طرار جوییدش بت بیدار پرفن را که بیداری ز بخت اوست چنین خفته نیابیدش مگر بیدار جوییدش بپرسیدم به کوی دل ز پیری من از آن دلبر اشارت کرد آن پیرم که در اسرار جوییدش بگفتم پیر را بالله توی اسرار گفت آری منم دریای پرگوهر به دریابار جوییدش زهی گوهر که دریا را به نور خویش پر دارد مسلمانان مسلمانان در آن انوار جوییدش چو یوسف شمس تبریزی به بازار صفا آمد مر اخوان صفا را گو در آن بازار جوییدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۲ چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش چه خوردست او که می پیچد دو نرگسدان خمارش چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش به کار خویش می رفتم به درویشی خود ناگه مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می دیدم چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد هزاران خواجه می زیبد اسیر و بند دیدارش کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش