Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۳ علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش ظلام فی ظلام من فراق الحب قد اغطش چو دور افتاد ماهی جان ز بحر افتاد در حیله کما حوت الشقی الیوم فی ارض الفلاینبش عجب نبود اگر عاشق شود بی جان در این هجران اذا ما الحوت زال الماء لا تعجب بان تعطش اگر منکر شود مردی ز سوز عاشق سوزان متی یمتاز عین الشمس من عین له اعمش چو فرش وصل بردارد شفا از منزل عاشق فراش من لهیب النار من تحت الفتی یفرش که تا پیغام آن یوسف بدین یعقوب عشق آید یبرد ذاک و البستان و الفردوس یستنعش دلم در گوش من گوید ز حرص وصل شمس الدین الی تبریز یستسعی و فی تبریز یستفتش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۴ کل عقل بوصلکم مدهش کل خد ببینکم مخدش مست گشتم ز طعنه و لافش دردیش خوشتر است یا صافش بصر العقل من جلالتکم مثل الترک عینه اخفش کر شوم تا بلندتر گوید هر که او دم زند ز اوصافش شارب الخمر کیف لا یسکر صاحب الحشر کیف لا ینعش زان دمی کو دمید در عالم گشت پرگل ز قاف تا قافش مسکن الروح حول عزته مسکن لیس فیه یستوحش اندرآید سپهر تا زانو چو کشد بوی مشک از نافش من اتاه الی الخلود اتی و انتهی من مکانه المرعش جان برید از جهان و عذرش این کالفتی یافتم ز ایلافش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۵ بیا بیا که توی جان جان جان سماع بیا که سرو روانی به بوستان سماع بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست هزار زهره تو داری بر آسمان سماع سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی برون ز هر دو جهانست این جهان سماع اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ گذشته است از این بام نردبان سماع به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست سماع از آن شما و شما از آن سماع چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم کنار درکشمش همچنین میان سماع کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید همه به رقص درآیند بی فغان سماع بیا که صورت عشقست شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۶ بیا بیا که توی جان جان جان سماع هزار شمع منور به خاندان سماع چو صد هزار ستاره ز تست روشن دل بیا که ماه تمامی در آسمان سماع بیا که جان و جهان در رخ تو حیرانست بیا که بوالعجبی نیک در جهان سماع بیا که بی تو به بازار عشق نقدی نیست بیا که چون تو زری را ندید کان سماع بیا که بر در تو شسته اند مشتاقان ز بام خویش فروکن تو نردبان سماع بیا که رونق بازار عشق از لب تست که شاهدیست نهانی در این دکان سماع بیار قند معانی ز شمس تبریزی که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۷ مدارم یک زمان از کار فارغ که گردد آدمی غمخوار فارغ چو فارغ شد غم او را سخره گیرد مبادا هیچ کس ای یار فارغ قلندر گرچه فارغ می نماید ولیکن نیست در اسرار فارغ ز اول می کشد او خار بسیار همه گل گشت و گشت از خار فارغ چو موری دانه ها انبار می کرد سلیمان شد شد از انبار فارغ چو دریاییست او پرکار و بی کار از او گیرند و او ز ایثار فارغ قلندر هست در کشتی نشسته روان در را و از رفتار فارغ در این حیرت بسی بینی در این راه ز کشتی و ز دریابار فارغ به یاد بحر مست از وهم کشتی نشسته احمقی بسیار فارغ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۸ امروز روز شادی و امسال سال لاغ نیکوست حال ما که نکو باد حال باغ آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل چشم من و تو روشن بی روی زشت زاغ گل نقل بلبلان و شکر نقل طوطیان سبزه ست و لاله زار و چمن کوری کلاغ با سیب انار گفت که شفتالویی بده گفت این هوس پزند همه منبلان راغ شفتالوی مسیح به جان می توان خرید جانی نه کز دلست ترقیش نه از دماغ باغ و بهار هست رسول بهشت غیب بشنو که بر رسول نباشد بجز بلاغ در آفتاب فضل گشا پر و بال نو کز پیش آفتاب برفته ست میغ و ماغ چندان شراب ریخت کنون ساقی ربیع مستسقیان خاک از این فیض کرده کاغ خورشید ما مقیم حمل در بهار جان فارغ ز بهمنست و ز کانون زهی مساغ سر همچنین بجنبان یعنی سر مرا خاریدن آرزوست ندارم بدو فراغ امروز پای دار که برپاست ساقیی کبست خاک را و فلک را دو صد چراغ گه آب می نماید و گه آتشی کز او دل داغ داغ بود و رهانیده شد ز داغ غم چیغ چیغ کرد چو در چنگ گربه موش گو چیغ چیغ می کن و گو چاغ چاغ چاغ آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مریس گردن چو دوک گشت این حرف چون پناغ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۹ گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ گویند صبح نبود شام تو را دروغ گویند بهر عشق تو خود را چه می کشی بعد از فنای جسم نباشد بقا دروغ گویند اشک چشم تو در عشق بیهده ست چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ گویند چون ز دور زمانه برون شدیم زان سو روان نباشد این جان ما دروغ گویند آن کسان که نرستند از خیال جمله خیال بد قصص انبیا دروغ گویند آن کسان که نرفتند راه راست ره نیست بنده را به جناب خدا دروغ گویند رازدان دل اسرار و راز غیب بی واسطه نگوید مر بنده را دروغ گویند بنده را نگشایند راز دل وز لطف بنده را نبرد بر سما دروغ گویند آن کسی که بود در سرشت خاک با اهل آسمان نشود آشنا دروغ گویند جان پاک از این آشیان خاک با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ گویند ذره ذره بد و نیک خلق را آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ خاموش کن ز گفت وگر گویدت کسی جز حرف و صوت نیست سخن را ادا دروغ
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۰ عیسی روح گرسنه ست چو زاغ خر او می کند ز کنجد کاغ چونک خر خورد جمله کنجد را از چه روغن کشیم بهر چراغ چونک خورشید سوی عقرب رفت شد جهان تیره رو ز میغ و ز ماغ آفتابا رجوع کن به محل بر جبین خزان و دی نه داغ آفتابا تو در حمل جانی از تو سرسبز خاک و خندان باغ آفتابا چو بشکنی دل دی از تو گردد بهار گرم دماغ آفتابا زکات نور تو است آنچ این آفتاب کرد ابلاغ صد هزار آفتاب دید احمد چون تو را دیده بود او مازاغ زان نگشت او بگرد پایه حوض کو ز بحر حیات دید اسباغ آفتابت از آن همی خوانم که عبارت ز تست تنگ مساغ مژده تو چو درفکند بهار باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ کرده مستان باغ اشکوفه کرده سیران خاک استفراغ حله بافان غیب می بافند حله ها و پدید نیست پناغ کی گذارد خدا تو را فارغ چون خدا را ز کار نیست فراغ صد هزاران بنا و یک بنا رنگ جامه هزار و یک صباغ نغزها را مزاج او مایه پوست ها را علاج او دباغ لعل ها را درخش او صیقل سیم و زر را کفایتش صواغ بلبلان ضمیر خود دگرند نطق حس پیششان چو بانگ کلاغ بس که همراز بلبلان نبود آنک بیرون بود ز باغ و ز راغ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۱ ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف از چپ و راست می رسد مست طمع هر اشتری چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغل زانک به پستی اند و ما بر سر کوه بر شرف کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسد ورچه کنند عف عفی غم نخوریم ما ز عف بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندرآ کشتی نوح کی بود سخره غرقه و تلف کان زمردیم ما آفت چشم اژدها آنک لدیغ غم بود حصه اوست وااسف جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست طرب در این کنف مست شدند عارفان مطرب معرفت بیا زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف باد به بیشه درفکن در سر سرو و بید زن تا که شوند سرفشان بید و چنار صف به صف بید چو خشک و کل بود برگ ندارد و ثمر جنبش کی کند سرش از دم و باد لاتخف چاره خشک و بی مدد نفخه ایزدی بود کوست به فعل یک به یک نیست ضعیف و مستخف نخله خشک ز امر حق داد ثمر به مریمی یافت ز نفخ ایزدی مرده حیات مؤتنف ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن پیشه عشق برگزین هرزه شمر دگر حرف چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو وز تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۲ ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف هر طرفی همی رسد مست و خراب جوق جوق چون شتران مست لب سست فکنده کرده کف خوش بخورید کاشتران ره نبرند سوی ما زآنک به وادی اندرند ما سر کوه بر شرف گر چه درازگردنند تا سر کوه کی رسند ور چه که عف عفی کنند غم نخوریم ما ز عف بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندریم کشتی نوح کی بود سخره آفت و تلف جمله جهان پرست غم در پی منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست خرف در این کنف کان زمردیم ما آفت چشم مار غم آنک اسیر غم بود حصه اوست وا اسف مطرب عارفان بیا مست شدند عارفان زود بگو رباعیی پیش درآ بگیر دف باد به بیشه درفکن بر سر هر درخت زن تا که شوند سرفشان شاخ درخت صف به صف ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن عشق حیات جان بود مرده بود دگر حرف چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو از تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۳ گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف کز ترش رویی همی رنجد دلارام ظریف گر همی انکار خود پنهان کنی بر روی تو می نماید دشمنی ها بر رخ تو لیف لیف روز گردک بر رخ داماد می باشد نشان از جمال او که نامش کرد رومی نیف نیف چون خداوند شمس دین چوگان زند یارش کجاست ور بر اسب فضل بنشیند کجا دارد ردیف خوان و بزم هر دو عالم نزد بزم شمس دین چون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف وان رغیف و آش و کاسه صدقه تبریز دان از کمال و حرمت شهر شهنشاه شریف مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۴ باده نمی بایدم فارغم از درد و صاف تشنه خون خودم آمد وقت مصاف برکش شمشیر تیز خون حسودان بریز تا سر بی تن کند گرد تن خود طواف کوه کن از کله ها بحر کن از خون ما تا بخورد خاک و ریگ جرعه خون از گزاف ای ز دل من خبیر رو دهنم را مگیر ور نه شکافد دلم خون بجهد از شکاف گوش به غوغا مکن هیچ محابا مکن سلطنت و قهرمان نیست چنین دست باف در دل آتش روم لقمه آتش شوم جان چو کبریت را بر چه بریدند ناف آتش فرزند ماست تشنه و دربند ماست هر دو یکی می شویم تا نبود اختلاف چک چک و دودش چراست زانک دورنگی به جاست چونک شود هیزم او چک چک نبود ز لاف ور بجهد نیم سوز فحم بود او هنوز تشنه دل و رو سیه طالب وصل و زفاف آتش گوید برو تو سیهی من سپید هیزم گوید که تو سوخته ای من معاف این طرفش روی نی وان طرفش روی نی کرده میان دو یار در سیهی اعتکاف همچو مسلمان غریب نی سوی خلقش رهی نی سوی شاهنشهی بر طرفی چون سجاف بلک چو عنقا که او از همه مرغان فزود بر فلکش ره نبود ماند بر آن کوه قاف با تو چه گویم که تو در غم نان مانده ای پشت خمی همچو لام تنگ دلی همچو کاف هین بزن ای فتنه جو بر سر سنگ آن سبو تا نکشم آب جو تا نکنم اغتراف ترک سقایی کنم غرقه دریا شوم دور ز جنگ و خلاف بی خبر از اعتراف همچو روان های پاک خامش در زیر خاک قالبشان چون عروس خاک بر او چون لحاف
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۵ کعبه جان ها توی گرد تو آرم طواف جغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف پیشه ندارم جز این کار ندارم جز این چون فلکم روز و شب پیشه و کارم طواف بهتر از این یار کیست خوشتر از این کار چیست پیش بت من سجود گرد نگارم طواف رخت کشیدم به حج تا کنم آن جا قرار برد عرب رخت من برد قرارم طواف تشنه چه بیند به خواب چشمه و حوض و سبو تشنه وصل توام کی بگذارم طواف چونک برآرم سجود بازرهم از وجود کعبه شفیعم شود چونک گزارم طواف حاجی عاقل طواف چند کند هفت هفت حاجی دیوانه ام من نشمارم طواف گفتم گل را که خار کیست ز پیشش بران گفت بسی کرد او گرد عذارم طواف گفت به آتش هوا دود نه درخورد توست گفت بهل تا کند گرد شرارم طواف عشق مرا می ستود کو همه شب همچو ماه بر سر و رو می کند گرد غبارم طواف همچو فلک می کند بر سر خاکم سجود همچو قدح می کند گرد خمارم طواف خواجه عجب نیست اینک من بدوم پیش صید طرفه که بر گرد من کرد شکارم طواف چار طبیعت چو چار گردن حمال دان همچو جنازه مبا بر سر چارم طواف هست اثرهای یار در دمن این دیار ور نه نبودی بر این تیره دیارم طواف عاشق مات ویم تا ببرد رخت من ور نه نبودی چنین گرد قمارم طواف سرو بلندم که من سبز و خوشم در خزان نی چو حشیشم بود گرد بهارم طواف از سپه رشک ما تیر قضا می رسد تا نکنی بی سپر گرد حصارم طواف خشت وجود مرا خرد کن ای غم چو گرد تا که کنم همچو گرد گرد سوارم طواف بس کن و چون ماهیان باش خموش اندر آب تا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۶ بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصاف ز مرغزار برون آ و صف ها بشکاف به مدحت آنچ بگویند نیست هیچ دروغ ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف عجب که کرت دیگر ببیند این چشمم به سلطنت تو نشسته ملوک بر اطراف تو بر مقامه خویشی وز آنچ گفتم بیش ولیک دیده ز هجرت نه روشنست نه صاف شعاع چهره او خود نهان نمی گردد برو تو غیرت بافنده پرده ها می باف تو دلفریب صفت های دلفریب آری ولیک آتش من کی رها کند اوصاف چو عاشقان به جهان جان ها فدا کردند فدا بکردم جانی و جان جان به مصاف اگر چه کعبه اقبال جان من باشد هزار کعبه جان را بگرد تست طواف دهان ببسته ام از راز چون جنین غمم که کودکان به شکم در غذا خورند از ناف تو عقل عقلی و من مست پرخطای توام خطای مست بود پیش عقل عقل معاف خمار بی حد من بحرهای می خواهد که نیست مست تو را رطل ها و جره کفاف بجز به عشق تو جایی دگر نمی گنجم که نیست موضع سیمرغ عشق جز که قاف نه عاشق دم خویشم ولیک بوی تست چو دم زنم ز غمت از مت و از آلاف نه الف گیرد اجزای من به غیر تو دوست اگر هزار بخوانند سوره ایلاف به نور دیده سلف بسته ام به عشق رخت که گوش من نگشاید به قصه اسلاف منم کمانچه نداف شمس تبریزی فتاده آتش او در دکان این نداف
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۷ ای مونس و غمگسار عاشق وی چشم و چراغ و یار عاشق ای داروی فربهی و صحت از بهر تن نزار عاشق ای رحمت و پادشاهی تو بربوده دل و قرار عاشق ای کرده خیال را رسولی در واسطه یادگار عاشق آن را که به خویش بار ندهی کی بیند کار و بار عاشق از جذب و کشیدن تو باشد آن ناله زار زار عاشق تعلیم و اشارت تو باشد آن حیله گری و کار عاشق از راه نمودن تو باشد آن رفتن راهوار عاشق ای بند تو دلگشای عاشق وی پند تو گوشوار عاشق دیرست که خواب شب نمانده است در دیده شرمسار عاشق دیرست که اشتها برفتست از معده لقمه خوار عاشق دیرست که زعفران برستست از چهره لاله زار عاشق دیرست کز آب های دیده دریا کردی کنار عاشق زین ها چه زیانش چون تو باشی چاره گر و غمگسار عاشق صد گنج فروشیش به دانگی وان دانگ کنی نثار عاشق ای لاف ابیت عند ربی آرایش و افتخار عاشق لو لاک لما خلقت الافلاک نه چرخ به اختیار عاشق بس کن که عنایتش بسنده است برهان و سخن گزار عاشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۸ گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشق دررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق ور بدرد طبل شادی لشکر عشاق را مژده انافتحنا دردمد سرنای عشق زهر اندر کام عاشق شهد گردد در زمان زان شکرهایی که روید هر دم از نی های عشق یک زمان ابری بیاید تا بپوشد ماه را ابر را در حین بسوزد برق جان افزای عشق در میان ریگ سوزان در طریق بادیه بانگ های رعد بینی می زند سقای عشق ساقیا از بهر جانت ساغری بر خلق ریز یا صلا درده به سوی قامت و بالای عشق شمس تبریز ار بتاند از قباب رشک حق قبه های موج خیزد آن دم از دریای عشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۹ ای جهان را دلگشا اقبال عشق یفعل الله ما یشا اقبال عشق ای صفا و ای وفا در جور عشق ای خوشا و ای خوشا اقبال عشق ای بده جانتر ز جان دیدار عشق وی فزون از جان و جا اقبال عشق تا ز اخلاص و ریا بیرون شدم جان اخلاص و ریا اقبال عشق گر بگردد آفتاب از ضعف نیست نقل کرد از جا به جا اقبال عشق خلق گوید عاقبت محمود باد عاقبت آمد به ما اقبال عشق من دهان بستم که بگشادست پر در دل خلق خدا اقبال عشق بد دعا زنبیل و این دولت خلیل می نگنجد در دعا اقبال عشق وحدت عشقست این جا نیست دو یا توی یا عشق یا اقبال عشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۰ ای ناطق الهی و ای دیده حقایق زین قلزم پرآتش ای چاره خلایق تو بس قدیم پیری بس شاه بی نظیری جان را تو دستگیری از آفت علایق در راه جان سپاری جان ها تو را شکاری آوخ کز این شکاران تا جان کیست لایق مخلوق خود کی باشد کز عشق تو بلافد ای عاشق جمالت نور جلال خالق گویی چه چاره دارم کان عشق را شکارم بیمار عشق زارم ای تو طبیب حاذق لطف تو گفت پیش آ قهر تو گفت پس رو ما را یکی خبر کن کز هر دو کیست صادق ای آفتاب جان ها ای شمس حق تبریز هر ذره از شعاعت جان لطیف ناطق
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۱ باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ تا شکند زورق عقل به دریای عشق سینه گشادست فقر جانب دل های پاک در شکم طور بین سینه سینای عشق مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد کز قفس سینه یافت عالم پهنای عشق هر نفس آید نثار بر سر یاران کار از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی عشق ببیند مگر دیده بینای عشق عشق ندای بلند کرد به آواز پست کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان شادی جان های پاک دیده دل های عشق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۲ فریفت یار شکربار من مرا به طریق که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق غلام ساقی خویشم شکار عشوه او که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق به شب مثال چراغند و روز چون خورشید ز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک من و منازل ساقی و جام های رحیق بیار باده لعلی که در معادن روح درافکند شررش صد هزار جوش و حریق روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق گشای زانوی اشتر بدر عقال عقول بجه ز رق جهانی به جرعه های رقیق چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق همی دود به که و دشت و بر و بحر روان به قدر عقل تو گفتم نمی کنم تعمیق کمال عشق در آمیزش ست پیش آیید به اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک کند سجود مخلد به شکر آن توقیق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۳ جان و سر تو که بگو بی نفاق در کرم و حسن چرایی تو طاق روی چو خورشید تو بخشش کند روز وصالی که ندارد فراق دل ز همه برکنم از بهر تو بهر وفای تو ببندم نطاق گر تو مرا گویی رو صبر کن باشد تکلیف بما لایطاق سخت بود هجر و فراق ای حبیب خاصه فراقی ز پی اعتناق چون پدر و مادر عقلست و روح هر دو توی چون شوم ای دوست عاق روم چو در مهر تو آهی کنند دود رسد جانب شام و عراق در تتق سینه عشاق تو ماه رخان قندلبان سیم ساق رقص کنان در خضر لطف تو نوش کنان ساغر صدق و وفاق دست زنان جمله و گویان بلاغ طاق و طرنبین و طرنبین و طاق مژده کسی را که زرش دزد برد مژده کسی را که دهد زن طلاق خاصه کسی را که جهان را همه ترک کند فرد شود بی شقاق لاجرمش عشق کشد پیشکش همچو محمد به سحرگه براق بربردش زود براق دلش فوق سماوات رفاع طباق جان و سر تو که بگو باقیش که دهنم بسته شد از اشتیاق هر چه بگفتم کژ و مژ راست کن چونک مهندس توی و من مشاق
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۴ به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانک شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک دهان بر می نهاد او دست یعنی دم مزن خامش و می فرمود چشم او درآ در کار پنهانک چو کرد آن لطف او مستم در گلزار بشکستم همی دزدیدم آن گل ها از آن گلزار پنهانک بدو گفتم که ای دلبر چه مکرانگیز و عیاری برانگیزان یکی مکری خوش ای عیار پنهانک بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شب مهل تا برزند بادی بر آن اسرار پنهانک از آن اسرار عاشق کش مشو امشب مها خامش نوای چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانک بده ای دلبر خندان به رسم صدقه پنهان از آن دو لعل جان افزای شکربار پنهانک که غمازان همه مستند اندر خواب گفت آری ولیکن هست از این مستان یکی هشیار پنهانک مکن ای شمس تبریزی چنین تندی چنین تیزی کجا یابم تو را ای شاه دیگربار پنهانک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۵ روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک ز عشق بی نشان آمد نشان بی نشان اینک ببین در رنگ معشوقان نگر در رنگ مشتاقان که آمد این دو رنگ خوش از آن بی رنگ جان اینک فلک مر خاک را هر دم هزاران رنگ می بخشد که نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک چو اصل رنگ بی رنگست و اصل نقش بی نقشست چو اصل حرف بی حرفست چو اصل نقد کان اینک توی عاشق توی معشوق توی جویان این هر دو ولی تو توی بر تویی ز رشک این و آن اینک تو مشک آب حیوانی ولی رشکت دهان بندد دهان خاموش و جان نالان ز عشق بی امان اینک سحرگه ناله مرغان رسولی از خموشانست جهان خامش نالان نشانش در دهان اینک ز ذوقش گر ببالیدی چرا از هجر نالیدی تو منکر می شوی لیکن هزاران ترجمان اینک اگر نه صید یاری تو بگو چون بی قراری تو چو دیدی آسیا گردان بدان آب روان اینک اشارت می کند جانم که خامش که مرنجانم خموشم بنده فرمانم رها کردم بیان اینک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۶ رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک ای نازک نازک دل دل جو که دلت ماند روزی که جدا مانی از زرک و از مالک اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک تو رستم دستانی از زال چه می ترسی یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد بر چرخ همی گشتی سرمستک و خوش حالک می گشتی و می گفتی ای زهره به من بنگر سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو بگذار منجم را در اختر و در فالک من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر می گفت به زیر لب لا تخدعنی والک می گفتم و می پختم در سینه دو صد حیلت می گفت مرا خندان کم تکتم احوالک خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو نی بلبل قوالی درمانده در این قالک
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۷ آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک شنگینک و منگینک سربسته به زرینک چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو مرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک گوید اجلش کای خر کو آن همه کر و فر وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک کو شاهد و کو شادی مفرش به کیان دادی خشتست تو را بالین خاکست نهالینک ترک خور و خفتن گو رو دین حقیقی جو تا میر ابد باشی بی رسمک و آیینک بی جان مکن این جان را سرگین مکن این نان را ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک ما بسته سرگین دان از بهر دریم ای جان بشکسته شو و در جو ای سرکش خودبینک چون مرد خدابینی مردی کن و خدمت کن چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک این هجو منست ای تن وان میر منم هم من تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک شمس الحق تبریزی خود آب حیاتی تو وان آب کجا یابد جز دیده نمگینک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۸ هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک در گفتن و خاموشی ای یار سلام علیک از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسی وز گل همه جباری وز خار سلام علیک من ترکم و سرمستم ترکانه قلج بستم در ده شدم و گفتم سالار سلام علیک بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتا این شهره امانت را هشدار سلام علیک گفتم من دیوانه پیوسته خلیلانه بر مالک خود گویم در نار سلام علیک آن لحظه که بیرونم عالم ز سلامم پر وان لحظه که در غارم با یار سلام علیک چون صنع و نشان او دارد همه صورت ها ای مور شبت خوش باد ای مار سلام علیک داوود تو را گوید بر تخت فدیناکم منصور تو را گوید بر دار سلام علیک مشتاق تو را گوید بی طمع سلام از جان محتاج همت گوید ناچار سلام علیک شاهان چو سلام تو با طبل و علم گویند در زیر زبان گوید بیمار سلام علیک چون باده جان خوردم ایزار گرو کردم تا مست مرا گوید ای زار سلام علیک امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شد کز کبر نمی گوید بر پار سلام علیک از لذت زخمه تو این چنگ فلک بیخود سر زیر کند هر دم کای تار سلام علیک مرغان خلیلی هم سررفته و پرکنده آورده از آن عالم هر چار سلام علیک بس سیل سخن راندم بس قارعه برخواندم از کار فروماندم ای کار سلام علیک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱۹ بباید عشق را ای دوست دردک دل پردرد و رخساران زردک که بی درد دل و بی سوز سینه بود دعوی مشتاقیت سردک جهان عشق بس بی حد جهانست تو داری دیدگان نیک خردک چه داند روستایی مخزن شاه کماج و دوغ داند جان کردک بجز بانگ دفت نبود نصیبی چو هستی چون خصی در روز گردک اگر خواهی که مرد کار گردی ز کار و بار خود شو زود فردک چو چیزی یافتی خود را تو مفروش به پیش هر دکان مانند قردک که دعوی مردیت بی جان مردان بدان آرد که گویندت که مردک اگر ناگاه مردی پیش افتد به خون خود دری کاری نبردک تو دیده بسته ای در زهد می باش به تسبیح و به ذکر چند وردک مکن شیخی دروغی بر مریدان ار آن ناز و کرشمه ای فسردک شه شطرنجی ار تو کژ ببازی به شمس الدین تبریزی تو نردک
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۰ اندرآ با ما نشان ده راستک ماجرا را در میان نه راستک چون کمانی با من آخر پیش آ همچو تیری کید از زه راستک ای فضولی سو به سو چندین مجه ور جهی باری برون جه راستک ده خدایی نیست جز تو هیچ کس کو بگوید حال این ده راستک چون تو آدینه نخواهی آمدن وعده مان ده روز شنبه راستک در دروغ و مکر ذوقی هست لیک آن نمی ارزد همان به راستک گر بدیدی شمس تبریزی بگو یک نشان با کهترین که راستک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۱ ایا هوای تو در جان ها سلام علیک غلام می خری ارزان بها سلام علیک ایا کسی که هزاران هزار جان و روان همی کشند ز هر سو تو را سلام علیک به وقت خواندن آن نامه های خون آلود بخوان ز جانب این آشنا سلام علیک تو می خرامی و خورشید و ماه در پی تو همی دوند که ای خوش لقا سلام علیک به خاک پای تو هر دم همی کنند پیغام هزار چشم که ای توتیا سلام علیک تو تیزگوش تری از همه که هر نفست ز غیب می رسد از انبیا سلام علیک سلام خشک نباشد خصوص از شاهان هزار خلعت و هدیه ست با سلام علیک چنانک کرد خداوند در شب معراج به نور مطلق بر مصطفی سلام علیک زهی سلام که دارد ز نور دنب دراز چنین بود چو کند کبریا سلام علیک گذشت این همه ای دوست ماجرا بشنو ولیک پیشتر از ماجرا سلام علیک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۲ ای ظریف جهان سلام علیک ای غریب زمان سلام علیک ای سلام تو درنگنجیده در خم آسمان سلام علیک دی که بگذشت روی واپس کرد کای ز هجرت فغان سلام علیک روز فردا ز عشق تو گوید زوترم دررسان سلام علیک گوش پنهان کجاست تا شنود از جهان نهان سلام علیک هر سلامی که در جهان شنوی چون صداییست زان سلام علیک زین صدا درگذر برابر کوه تا ببینی عیان سلام علیک من ز غیرت سلام تو پوشم تا نداند دهان سلام علیک چون ببستم دهان سلامت شد جانب گلستان سلام علیک ای صلاح جهان صلاح الدین بر تو تا جاودان سلام علیک مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۳ ای ظریف جهان سلام علیک ان دایی و صحتی بیدیک داروی درد بنده چیست بگو قبله لو رزقت من شفتیک از تو آیم بر تو هم به نفیر آه المستغاث منک الیک گر به خدمت نمی رسم به بدن انما الروح و الفؤاد لدیک گر خطابی نمی رسد بی حرف پس جهان پر چرا شد از لبیک نحس گوید تو را که بدلنی سعد گوید تو را که یا سعدیک
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۴ برخیز ز خواب و ساز کن چنگ کان فتنه مه عذار گلرنگ نی خواب گذاشت خواجه نی صبر نی نام گذاشت خواجه نی ننگ بدرید خرد هزار خرقه بگریخت ادب هزار فرسنگ اندیشه و دل به خشم با هم استاره و مه ز رشک در جنگ استاره به جنگ کز فراقش این عرصه چرخ تنگ شد تنگ مه گوید بی ز آفتابش تا کی باشم ز چرخ آونگ بازار وجود بی عقیقش گو باش خراب سنگ بر سنگ ای عشق هزارنام خوش جام فرهنگ ده هزار فرهنگ بی صورت با هزار صورت صورت ده ترک و رومی و زنگ درده ز رحیق خویش یک جام یا از رز خویش یک کفی بنگ بگشا سر خنب را دگربار تا سر بنهد هزار سرهنگ تا حلقه مطربان گردون مستانه برآورند آهنگ مخمور رهد ز قیل و از قال تا حشر چو حشریان بود دنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۵ عشق خامش طرفه تر یا نکته های چنگ چنگ آتش ساده عجبتر یا رخ من رنگ رنگ برق آن رخ را چه نسبت با رخان زرد زرد تنگ شکر را چه نسبت با دل بس تنگ تنگ مه برای مشتری بر تخت دل بر تخت دل صد هزاران جان حیران گرد تختش دنگ دنگ کوه طور جان ها سودای او سودای او اندر آن که بهر لعلش می جهد جان سنگ سنگ صیقل عشق ورا بگزین که تا از آینه ات زود بزداید به لطف خویشتن او زنگ زنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۶ عاشقی و آن گهانی نام و ننگ او نشاید عشق را ده سنگ سنگ گر ز هر چیزی بلنگی دور شو راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ مرگ اگر مرد است آید پیش من تا کشم خوش در کنارش تنگ تنگ من از او جانی برم بی رنگ و بو او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ جور و ظلم دوست را بر جان بنه ور نخواهی پس صلای جنگ جنگ گر نمی خواهی تراش صیقلش باش چون آیینه ی پرزنگ زنگ دست را بر چشم خود نه گو به چشم چشم بگشا خیره منگر دنگ دنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۷ تتار اگر چه جهان را خراب کرد به جنگ خراب گنج تو دارد چرا شود دلتنگ جهان شکست و تو یار شکستگان باشی کجاست مست تو را از چنین خرابی ننگ فلک ز مستی امر تو روز و شب در چرخ زمین ز شادی گنج تو خیره مانده و دنگ وظیفه تو رسید و نیافت راه ز در زهی کرم که ز روزن بکردیش آونگ شنیده ایم که شاهان به جنگ بستانند ندیده ایم که شاهان عطا دهند به جنگ ز سنگ چشمه روان کرده ای و می گویی بیا عطا بستان ای دل فسرده چو سنگ کنار و بوسه رومی رخانت می باید ز روی آینه دل به عشق بزدا زنگ تعلقیست عجب زنگ را بدین رومی تعلقیست نهانی میان موش و پلنگ دهان ببند که تا دل دهانه بگشاید فروخورد دو جهان را به یک زمان چو نهنگ چو ما رویم ره دل هزار فرسنگست چو خطوتین دل آمد کجا بود فرسنگ اگر نه مفخر تبریز شمس دین جویاست چرا شود غم عشقش موکل و سرهنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۸ حریف جنگ گزیند تو هم درآ در جنگ چو سگ صداع دهد تن مزن برآور سنگ به خویش آی و چنین خویش را خلاوه مکن که اینت گوید گولست و آنت گوید دنگ چه دست باشد کز رو مگس نداند راند ز سست طبعی کرمی نمایدش چو پلنگ
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۹ چو زد فراق تو بر سر مرا به نیرو سنگ رسید بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ هزار سنگ ز آفاق بر سرم آید چنان نباشد کز دست یار خوش خو سنگ مرا ز مطبخ عشق خوش تو بویی بود فراق می زند از بخت من بر آن بو سنگ ز دست تو شود آن سنگ لعل می دانم به امتحان به کف آور به دست خود تو سنگ اگر فتد نظر لطف تو به کوه و به سنگ شود همه زر و گویند در جهان کو سنگ سخای کف تو گر چربشی به کوه دهد دهد به خشک دماغان همیشه چربوسنگ ز لطف گر به جهان در نظر کنی یک دم روان کند ز عرق صد فرات و صد جو سنگ اگر ز آب حیات تو سنگ تر گردد حیات گیرد و مشک آکند چو آهو سنگ به آبگینه این دل نظر کن از سر لطف که می طلب کند از وصل تو به جان او سنگ عصای هجر تو گویی عصای موسی بود ز هر دو چشم روان کرد آب و هر دو سنگ ز بخت من ز دل تو سدیست از آهن که آهن آید فرزند از زن و شو سنگ کنون ز هجر زنم سنگ بر دلم لیکن بیاورید ز تبریز نزد من زو سنگ ز بس که روی نهادم به سنگ در تبریز به هر طرف دهدت خود نشانه رو سنگ نگردم از هوسش گر ببارد از سر خشم به سوی جان و دلم درشمار هر مو سنگ ولیک از کرم بی نظیر شمس الدین کجاست خاک رهش را امید و مرجو سنگ دعای جانم اینست که جان فدای تو باد وگر زنند همه بر سر دعاگو سنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۰ بگردان شراب ای صنم بی درنگ که بزمست و چنگ و ترنگاترنگ ولی بزم روحست و ساقی غیب ببویید بوی و نبینید رنگ تو صحرای دل بین در آن قطره خون زهی دشت بی حد در آن کنج تنگ در آن بزم قدسند ابدال مست نه قدسی که افتد به دست فرنگ چه افرنگ عقلی که بود اصل دین چو حلقه ست بر در در آن کوی و دنگ ز خشکیست این عقل و دریاست آن بمانده است بیرون ز بیم نهنگ بده می گزافه به مستان حق که نی عربده بینی آن جا نه جنگ یکی جام بنمودشان در الست که از جام خورشید دارند ننگ تو گویی که بی دست و شیشه که دید شراب دلارام و بگنی و بنگ ببین نیم شب خلق را جمله مست ز سغراق خواب و ز ساقی زنگ قطار شتر بین که گشتند مست ندانند افسار از پالهنگ خمش کن که اغلب همه باخودند همه شهر لنگند تو هم بلنگ ره سیرت شمس تبریز گیر به جرات چو شیر و به حمله پلنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۱ هر کی در او نیست از این عشق رنگ نزد خدا نیست به جز چوب و سنگ عشق برآورد ز هر سنگ آب عشق تراشید ز آیینه زنگ کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح عشق بزد آتش در صلح و جنگ عشق گشاید دهن از بحر دل هر دو جهان را بخورد چون نهنگ عشق چو شیرست نه مکر و نه ریو نیست گهی روبه و گاهی پلنگ چونک مدد بر مدد آید ز عشق جان برهد از تن تاریک و تنگ عشق ز آغاز همه حیرتست عقل در او خیره و جان گشته دنگ در تبریزست دلم ای صبا خدمت ما را برسان بی درنگ
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۲ توبه سفر گیرد با پای لنگ صبر فروافتد در چاه تنگ جز من و ساقی بنماند کسی چون کند آن چنگ ترنگاترنگ عقل چو این دید برون جست و رفت با دل دیوانه که کردست جنگ صدر خرابات کسی را بود کو رهد از صدر و ز نام و ز ننگ هر کی ز اندیشه دلارام ساخت کشتی برساخت ز پشت نهنگ و آنک در اندیشه یک جو زر است او خر پالان بود و پالهنگ یار منی زود فرو جه ز خر خر بفروش و برهان بی درنگ کون خری دنب خری گیر و رو رو که کلیدان نبود بی مدنگ راز مگو پیش خران ای مسیح باده ستان از کف ساقی شنگ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۳ ای تو ولی احسان دل ای حسن رویت دام دل ای از کرم پرسان دل وی پرسشت آرام دل ما زنده از اکرام تو ای هر دو عالم رام تو وی از حیات نام تو جانی گرفته نام دل بر گرد تن دل حلقه شد تن با دلم همخرقه شد وین هر دو در تو غرقه شد ای تو ولی انعام دل ای تن گرفته پای دل وی دل گرفته دامنت دامن ز دل اندرمکش تا تن رسد بر بام دل ای گوهر دریای دل چه جای جان چه جای دل روشن ز تو شب های دل خرم ز تو ایام دل ای عاشق و معشوق من در غیر عشق آتش بزن چون نقطه ای در جیم تن چون روشنی بر جام دل از بارگاه عقل کل آید همی بانگ دهل کآمد سپاه آسمان نک می رسد اعلام دل از زخم تیغ آن سپه در کشتن خصمان شه پرخون شده صحرا و ره ره گشته خون آشام دل زان حمله های صف شکن سرکوفته دیوان تن خطبه به نام شه شده دیوان پر از احکام دل ای قیل و قالت چون شکر وی گوشمالت چون شکر گر زین ادب خوارم کنی خواری منست اکرام دل گر سر تو ننهفتمی من گفتنی ها گفتمی تا از دلم واقف شدی امروز خاص و عام دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۴ این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل خونم به جوش آمد کند در جوی تن رقص الجمل این رقص موج خون نگر صحرا پر از مجنون نگر وین عشرت بی چون نگر ایمن ز شمشیر اجل مردار جانی می شود پیری جوانی می شود مس زر کانی می شود در شهر ما نعم البدل شهری پر از عشق و فرح بر دست هر مستی قدح این سوی نوش آن سوی صح این جوی شیر و آن عسل در شهر یک سلطان بود وین شهر پرسلطان عجب بر چرخ یک ماهست بس وین چرخ پرماه و زحل رو رو طبیبان را بگو کان جا شما را کار نیست کان جا نباشد علتی وان جا نبیند کس خلل نی قاضیی نی شحنه ای نی میر شهر و محتسب بر آب دریا کی رود دعوی و خصمی و جدل
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۵ بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل گفت که این خانه دل پر همه نقشست چرا گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنم کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین چشم فرومال و ببین صورت دل صورت دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۶ حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دل بانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل شعله نور آن قمر می زد از شکاف در بر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دل کوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل عقل کل ار سری کند با دل چاکری کند گردن عقل و صد چو او بسته به بند دام دل رفته به چرخ ولوله کون گرفته مشغله خلق گسسته سلسله از طرف پیام دل نور گرفته از برش کرسی و عرش اکبرش روح نشسته بر درش می نگرد به بام دل نیست قلندر از بشر نک به تو گفت مختصر جمله نظر بود نظر در خمشی کلام دل جمله کون مست دل گشته زبون به دست دل مرحله های نه فلک هست یقین دو گام دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۷ الا ای رو ترش کرده که تا نبود مرا مدخل نبشته گرد روی خود صلا نعم الادام الخل دو سه گام ار ز حرص و کین به حلم آیی عسل جوشی که عالم ها کنی شیرین نمی آیی زهی کاهل غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتم که گر من دیدمی رویت نماندی چشم من احول دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هرآیینه تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول یکی می رفت در چاهی چو در چه دید او ماهی مه از گردون ندا کردش من این سویم تو لاتعجل مجو مه را در این پستی که نبود در عدم هستی نروید نیشکر هرگز چو کارد آدمی حنظل خوشی در نفی تست ای جان تو در اثبات می جویی از آن جا جو که می آید نگردد مشکل این جا حل تو آن بطی کز اشتابی ستاره جست در آبی تو آنی کز برای پا همی زد او رگ اکحل در این پایان در این ساران چو گم گشتند هشیاران چه سازم من که من در ره چنان مستم که لاتسأل خدایا دست مست خود بگیر ار نی در این مقصد ز مستی آن کند با خود که در مستی کند منبل گرم زیر و زبر کردی به خود نزدیکتر کردی که صحت آید از دردی چو افشرده شود دنبل ز بعد این می و مستی چو کار من تو کرده ستی توکل کرده ام بر تو صلا ای کاهلان تنبل توی ای شمس تبریزی نه زین مشرق نه زین مغرب نه آن شمسی که هر باری کسوف آید شود مختل
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۸ بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل یقین اندر یقین آمد قلندر بی گمان ای دل به هر لحظه ز تدبیری به اقلیمی رود میری ز جاه و قوت پیری که باشد غیب دان ای دل کجا باشید صاحب دل دو روز اندر یکی منزل چو او را سیر شد حاصل از آن سوی جهان ای دل چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را ببین تو ماه بی چون را به شهر لامکان ای دل زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشد روانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل دهد نوری طبیعت را دهد دادی شریعت را چو بسپارد ودیعت را بدان سرحد جان ای دل شنودی شمس تبریزی گمان بردی از او چیزی یکی سری دل آمیزی تو را آمد عیان ای دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۹ مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل دلم پرچشمه حیوان تنم در لاله زار ای دل به زیر هر درختی بین نشسته بهر روی شه ملیحی یوسفی مه رو لطیفی گلعذار ای دل فکنده در دل خوبان روحانی و جسمانی ز عشق روح و جسم خود ز سوداها شرار ای دل درآکنده ز شادی ها درون چاکران خود مثال دانه های در که باشد در انار ای دل به بزم او چو مستان را کنار و لطف ها باشد بگیرد آب با آتش ز عشقش هم کنار ای دل در آن خلوت که خوبان را به جام خاص بنوازد بود روح الامین حارس و خضرش پرده دار ای دل چو از بزمش برون آید کمینه چاکرش سکران ز ملک و ملک و تخت و بخت دارد ننگ و عار ای دل جهان بستان او را دان و این عالم چو غاری دان برون آرد تو را لطفش از این تاریک غار ای دل گلستان ها و ریحان ها شقایق های گوناگون بنفشه زارها بر خاک و باد و آب و نار ای دل که این گل های خاکی هم ز عکس آن همی روید تو خاکی می خوری این جا تو را آن جا چه کار ای دل بزن دستی و رقصی کن ز عشق آن خداوندان که چون بوسی از او یابی کند آفت کنار ای دل به جان پاک شمس الدین خداوند خداوندان که پرها هم از او یابی اگر خواهی فرار ای دل به خاک پای تبریزی که اکسیرست خاک او که جان ها یابی ار بر وی کنی جانی نثار ای دل کنون از هجر بر پایم چنین بندیست از آتش ز یادش مست و مخمورم اگر چندم نزار ای دل مثال چنگ می باشم هزاران نغمه ها دارد به لحن عشق انگیزش وگر نالید زار ای دل به سودای چنان بختی که معشوق از سر دستی به دستم داده بود از لطف دنبال مهار ای دل بگرد مرکبم بودی به زیر سایه آن شاه هزاران شاه در خدمت به صف ها در قطار ای دل از این سو نه از آن سوی جهان روح تا دانی که آن جا که نه امسالست و آن سالست پار ای دل چو دیدم من عنایت ها ز صدر غیب شمس الدین شدم مغرور خاصه مست و مجنون خمار ای دل چنان حلمی و تمکینی چنان صبر خداوندی که اندر صبر ایوبش نتاند بود یار ای دل عنان از من چنان برتافت جایی شد که وهم آن جا به جسم او نیابد راه و نی چشمش غبار ای دل به درگاه خدا نالم که سایه آفتابی را به ما آرد که دل را نیست بی او پود و تار ای دل امیدست ای دل غمگین که ناگاهان درآید او تو این جان را به صد حیله همی کن داردار ای دل
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۰ هر آن کو صبر کرد ای دل ز شهوت ها در این منزل عوض دیدست او حاصل به جان زان سوی آب و گل چو شخصی کو دو زن دارد یکی را دل شکن دارد بدان دیگر وطن دارد که او خوشتر بدش در دل تو گویی کاین بدین خوبی زهی صبر وی ایوبی وزین غبن اندر آشوبی که این کاریست بی طایل و او گوید ز سرمستی که آن را تو بدیدستی که آن علوست و تو پستی که تو نقصی و آن کامل بدو گر باز رو آرد و تخم دوستی کارد حجابی آن دگر دارد کز این سو راند او محمل چو باز آن خوب کم نازد و با این شخص درسازد دگربار او نپردازد از این سون رخت دل حاصل سر رشته صبوری را ببین بگذار کوری را ببین تو حسن حوری را صبوری نبودت مشکل همه کدیه از این حضرت به سجده و وقفه و رکعت برای دید این لذت کز او شهوت شود حامل بفرما صبر یاران را به پندی حرص داران را بمشنو نفس زاران را مباش از دست حرص آکل کسی را چون دهی پندی شود حرص تو را بندی صبوری گرددت قندی پی آجل در این عاجل ز بی چون بین که چون ها شد ز بی سون بین که سون ها شد ز حلمی بین که خون ها شد ز حقی چند گون باطل حروف تخته کانی بدین تأویل می خوانی خلاصه صبر می دانی بر آن تأویل شو عامل صبوری کن مکن تیزی ز شمس الدین تبریزی بشر خسپی ملک خیزی که او شاهیست بس مفضل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۱ امروز بحمدالله از دی بترست این دل امروز در این سودا رنگی دگرست این دل در زیر درخت گل دی باده همی خورد او از خوردن آن باده زیر و زبرست این دل از بس که نی عشقت نالید در این پرده از ذوق نی عشقت همچون شکرست این دل بند کمرت گشتم ای شهره قبای من تا بسته بگرد تو همچون کمرست این دل از پرورش آبت ای بحر حلاوت ها همچون صدفست این تن همچون گهرست این دل چون خانه هر مؤمن از عشق تو ویران شد هر لحظه در این شورش بر بام و درست این دل شمس الحق تبریزی تابنده چو خورشیدست وز تابش خورشیدش همچون سحرست این دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۲ چه کارستان که داری اندر این دل چه بت ها می نگاری اندر این دل بهار آمد زمان کشت آمد کی داند تا چه کاری اندر این دل حجاب عزت ار بستی ز بیرون به غایت آشکاری اندر این دل در آب و گل فروشد پای طالب سرش را می بخاری اندر این دل دل از افلاک اگر افزون نبودی نکردی مه سواری اندر این دل اگر دل نیستی شهر معظم نکردی شهریاری اندر این دل عجایب بیشه ای آمد دل ای جان که تو میر شکاری اندر این دل ز بحر دل هزاران موج خیزد چو جوهرها بیاری اندر این دل خمش کردم که در فکرت نگنجد چو وصف دل شماری اندر این دل
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۳ صد هزاران همچو ما غرقه در این دریای دل تا چه باشد عاقبتشان وای دل ای وای دل گر امان خواهی امانی ندهدت آن بی امان می کشد جان را از این گل تا به سربالای دل هر نواحی فوج فوج اندر گوی یا پشته ای گاه پشته گاه گو از چیست از غوغای دل قلزم روحست دل یا کشتی نوحست دل موج موج خون فراز جوشش و گرمای دل شور می نوشان نگر وان نور خاموشان نگر جملگی سر گشت آن کو مرد اندر پای دل گرد ما در می پری ای رشک ماه و مشتری آمدی تا دل بری ای قاف و ای عنقای دل ای که کالیوه بگشتی در جهان با پر جان هیچ دیدی شیوه ای تو لایق سودای دل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۴ شتران مست شدستند ببین رقص جمل ز اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل علم ما داده ی او و ره ما جاده ی او گرمی ما دم گرمش نه ز خورشید حمل دم او جان دهدت روز نفخت بپذیر کار او کن فیکون ست نه موقوف علل ما در این ره همه نسرین و قرنفل کوبیم ما نه زان اشتر عامیم که کوبیم وحل شتران وحلی بسته ی این آب و گلند پیش جان و دل ما آب و گلی را چه محل ناقة الله بزاده به دعای صالح جهت معجزه ی دین ز کمرگاه جبل هان و هان ناقه ی حقیم تعرض مکنید تا نبرد سرتان را سر شمشیر اجل سوی مشرق نرویم و سوی مغرب نرویم تا ابد گام زنان جانب خورشید ازل هله بنشین تو بجنبان سر و می گوی بلی شمس تبریز نماید به تو اسرار غزل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۵ تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل چو گه خدمت شه آید من می دانم گر ز آب و گلم ای دوست نیم پای به گل در نمازش چو خروسم سبک و وقت شناس نه چو زاغم که بود نعره او وصل گسل من ز راز خوش او یک دو سخن خواهم گفت دل من دار دمی ای دل تو بی غش و غل لذت عشق بتان را ز زحیران مطلب صبح کاذب بود این قافله را سخت مضل من بحل کردم ای جان که بریزی خونم ور نریزی تو مرا مظلمه داری نه بحل پس خمش کردم و با چشم و به ابرو گفتم سخنانی که نیاید به زبان و به سجل گرچه آن فهم نکردی تو ولی گرم شدی هله گرمی تو بیفزا چه کنی جهد مقل سردی از سایه بود شمس بود روشن و گرم فانی طلعت آن شمس شو ای سرد چو ظل تا درآمد بت خوبم ز در صومعه مست چند قندیل شکستم پی آن شمع چگل شمس تبریز مگر ماه ندانست حقت که گرفتار شدست او به چنین علت سل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۶ رفت عمرم در سر سودای دل وز غم دل نیستم پروای دل دل به قصد جان من برخاسته من نشسته تا چه باشد رای دل دل ز حلقه دین گریزد زانک هست حلقه زلفین خوبان جای دل گرد او گردم که دل را گرد کرد کو رسد فریادم از غوغای دل خواب شب بر چشم خود کردم حرام تا ببینم صبحدم سیمای دل قد من همچون کمان شد از رکوع تا ببینم قامت و بالای دل آن جهان یک تابش از خورشید دل وین جهان یک قطره از دریای دل لب ببند ایرا به گردون می رسد بی زبان هیهای دل هیهای دل
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۷ سوی آن سلطان خوبان الرحیل سوی آن خورشید جانان الرحیل کاروان بس گران آهنگ کرد هین سبکتر ای گرانان الرحیل سوی آن دریای مردی و بقا مردوار ای مردمان هان الرحیل آفتاب روی شه عالم گرفت صبح شد ای پاسبانان الرحیل همچو مرغان خلیلی سوی سر زانک بی سر نیست سامان الرحیل سوی اصل خویش یعنی بحر جان جمع یاران همچو باران الرحیل ای شده بگلربگان ملک غیب کمترینه عاشق قان الرحیل خانه و فرزند و بستر ترک کن اسپ و استر زین و پالان الرحیل پیش شمس الدین تبریزی شاه خاک بی جان گشته با جان الرحیل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۸ امروز روز شادی و امسال سال گل نیکوست حال ما که نکو باد حال گل گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل مستست چشم نرگس و خندان دهان باغ از کر و فر و رونق و لطف و کمال گل سوسن زبان گشاده و گفته به گوش سرو اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل جامه دران رسید گل از بهر داد ما زان می دریم جامه به بوی وصال گل گل آن جهانیست نگنجد در این جهان در عالم خیال چه گنجد خیال گل گل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جان گل چیست رقعه ایست ز جاه و جمال گل گیریم دامن گل و همراه گل شویم رقصان همی رویم به اصل و نهال گل اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست زان صدر بدر گردد آن جا هلال گل زنده کنند و باز پر و بال نو دهند هر چند برکنید شما پر و بال گل مانند چار مرغ خلیل از پی فنا در دعوت بهار ببین امتثال گل خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار می خند زیر لب تو به زیر ظلال گل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۹ تا نزند آفتاب خیمه نور جلال حلقه مرغان روز کی بزند پر و بال از نظر آفتاب گشت زمین لاله زار خانه نشستن کنون هست وبال وبال تیغ کشید آفتاب خون شفق را بریخت خون هزاران شفق طلعت او را حلال چشم گشا عاشقا بر فلک جان ببین صورت او چون قمر قامت من چون هلال عرضه کند هر دمی ساغر جام بقا شیشه شده من ز لطف ساغر او مال مال چشم پر از خواب بود گفتم شاها شبست گفت که با روی من شب بود اینک محال تا که کبود است صبح روز بود در گمان چونک بشد نیم روز نیست دگر قیل و قال تیز نظر کن تو نیز در رخ خورشید جان وز نظر من نگر تا تو ببینی جمال در لمع قرص او صورت شه شمس دین زینت تبریز کوست سعد مبارک به فال
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۰ چشم تو با چشم من هر دم بی قیل و قال دارد در درس عشق بحث و جواب و سؤال گاه کند لاغرم همچو لب ساغرم گاه کند فربهم تا نروم در جوال چون کشدم سوی طوی من بکشم گوش شیر چونک نهان کرد روی ناله کنم از شغال چون نگرم سوی نقش گوید ای بت پرست چشم نهم سوی مال او دهدم گوشمال گویمش ای آفتاب بر همه دل ها بتاب جمله جهان ذره ها نور خوشت را عیال سر بزن ای آفتاب از پس کوه سحاب هر نظری را نما بی سخنی شرح حال بازمگیر آب پاک از جگر شوره خاک منع مکن از جلال پرتو نور جلال جلوه چو شد نور ما آن ملک نورها نور شود جمله روح عقل شود بی عقال ای که میش خورده ای از چه تو پژمرده ای باغ رخش دیده ای باز گشا پر و بال باز سرم گشت مست هیچ مگو دست دست باقی این بایدت رو شب و فردا تعال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۱ شد پی این لولیان در حرم ذوالجلال چشمه و سبزه مقام شوخی و دزدی حلال رهزنی آن کس کند کو نشناسد رهی خانه دغل او بود کو نشناسد جمال اهل جهان عنکبوت صید همه خرمگس هیچ از ایشان مگو تام نگیرد ملال دزد نهان خانه را شاهد و غماز کیست چهره چون زعفران اشک چو آب زلال اشک چرا می دود تا بکشد آتشی زرد چرا می شود تا بکند وصف حال اشک و رخ عاشقان می کشدت که بیا پیشگه عشق رو خیز ز صف نعال زردی رخ آینه ست سرخی معشوق را اشک رقم می کشد بر صحف خط و خال این همه خوبی و کش بر رخ خاک حبش تافته از ماه غیب پرتو نور کمال صبر کن این یک دو روز با همه فر و فروز بازرود سوی اصل بازکند اتصال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۲ چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول آه ز یار ملول چند نماید ملال آن که همی خوانمش عجز نمی دانمش تا که بترسانمش از ستم و از وبال جمله سؤال و جواب زوست منم چون رباب می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال یک دم بانگ نجات یک دم آواز مات می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال تصلح میزاننا تحسن الحاننا تذهب احزاننا انت شدید المحال
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۳ چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش که از قفس برهید و باز شد پر و بال ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال برو برو تو که ما نیز می رسیم ای جان از این جهان جدایی بدان جهان وصال چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال ز خاک دست بداریم و بر سما پریم ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال به دست راست بگیر از هوا تو این نامه نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال ندا رسید روان را روان شو اندر غیب منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی تو راست لطف جواب و تو راست علم سؤال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۴ تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال هزار عاشق اگر مرد خون مات حلال به یک دمم بفروزی به یک دمم بکشی چو آتشیم به پیش تو ای لطیف خصال دل آب و قالب کوزه ست و خوف بر کوزه چو آب رفت به اصلش شکسته گیر سفال تو را چگونه فریبم چه در جوال کنم که اصل مکر توی و چراغ هر محتال تو در جوال نگنجی و دام را بدری که دیده است که شیری رود درون جوال نه گربه ای که روی در جوال و بسته شوی که شیر پیش تو بر ریگ می زند دنبال هزار صورت زیبا بروید از دل و جان چو ابر عشق تو بارید در بی امثال مثال آنک ببارد ز آسمان باران چو قبه قبه شود جوی و حوض و آب زلال چه قبه قبه کز آن قبه ها برون آیند گل و بنفشه و نسرین و سنبل چو هلال بگویمت که از این ها کیان برون آیند شنودم از تکشان بانگ ژغژغ خلخال ردای احمد مرسل بگیر ای عاشق صلای عشق شنو هر دم از روان بلال بهل مرا که بگوییم عجایبت ای عشق دری گشایم در غیب خلق را ز مقال همه چو کوس و چو طبلیم دل تهی پیشت برآوریم فغان چون زنی تو زخم دوال چگونه طبل نپرد بپر کرمنا که باشدش چو تو سلطان زننده و طبال خود آفتاب جهانی تو شمس تبریزی ولی مدام نه آن شمس کو رسد به زوال