Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۰ با صد هزار دستان آمد خیال یاری در پای او بمیرا هر جا بود نگاری خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری زان چهره های شیرین در دل عجیب شوری این روی همچو زر را از مهر او عیاری گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم گفتم همین بسستم در هر دو عالم آری رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه می تاخت شاد و خندان آن ماه در غباری تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمد تیری بدان شگرفی در لاغری شکاری از گلستان عشقش خاری در این جگر شد صد گلستان غلام خارش چگونه خاری در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش تن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری در باغ عشق رویش خصمت خدای بادا گر تو ز گل بگویی یا قامت چناری از چشم ساحر تو گشتیم شاعر تو عذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری یا رب ببینم آن را کان شاه می خرامد داده به کون نوری زان چهره   چو ناری بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش بینم که اندرافتد شوری نو از شراری از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم مر گوش را سماعی مر چشم را نظاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۱ اندر قمارخانه چون آمدی به بازی کارت شود حقیقت هر چند تو مجازی با جمله سازواری ای جان به نیک خویی این جا که اصل کار است جانا چرا نسازی گویی که من شب و روز مرد نمازکارم چون نیست ای برادر گفتار تو نمازی با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری شو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه چون بر لباس آدم تو بهترین طرازی بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهان چون هست در رکابت چندین هزار تازی شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانان باری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی در جانت دردمد شه از شادیی که جانت هم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویان در نور روی آن شه شاهانه می گرازی شاهت همی نوازد کای پیشوای خاصان پیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی گاه از جمال پستی گاه از شراب مستی گه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوند وصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی هر کس که در دل او باشد هوای تبریز گردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۲ ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای در جان من هر آنچ ندیدم تو دیده ای بگزیده ام ز هجر تو تابوت آتشین آری به حق آنک مرا تو گزیده ای گر از بریده خون چکد اینک ز چشم من خون می چکد که بی سبب از من بریده ای از چشم من بپرس چرا چشمه گشته ای وز قد من بپرس که از کی خمیده ای از جان من بپرس که با کفش آهنین اندر ره فراق کجاها رسیده ای این هم بپرس از او که تو در حسن و در جمال مانند او ز هیچ زبانی شنیده ای این هم بگو که گر رخ او آفتاب نیست چون ابر پاره پاره ز هم چون دریده ای پیداست در دم تو که از ناف مشک خاست کاندر کدام سبزه و صحرا چریده ای آنی که دیده ای تو دلا آسمانیی زیرا ز دلبران زمینی رمیده ای دانم که دیده ای تو بدین چشم یوسفی تا تو ترنج و دست ز مستی بریده ای تبریز و شمس دین و دگرها بهانه هاست کز وی دو کون را تو خطی درکشیده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۳ ای از جمال حسن تو عالم نشانه ای مقصود حسن توست و دگرها بهانه ای نقاش را اگر ز جمال تو قبله نیست مقصود او چه بود ز نقشی و خانه ای ای صد هزار شمع نشسته بدین امید گرد تنور عشق تو بهر زبانه ای ای حلقه های زلف خوشت طوق حلق ما سازید مرغ روح در آن حلقه لانه ای گویی میان مجلس آن شاه کی رسم نی آن کرانه دارد و نی این میانه ای این داد کیست مفخر تبریز شمس دین زان دولتی که داد درختی ز دانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۴ آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی زان سر رسد به بی سر و باسر اشارتی زان رنگ اشارتی که به روز الست بود کآمد به جان مؤمن و کافر اشارتی زیرا که قهر و لطف کز آن بحر دررسید بر سنگ اشارتی است و به گوهر اشارتی بر سنگ اشارتی است که بر حال خویش باش بر گوهر است هر دم دیگر اشارتی بر سنگ کرده نقشی و آن نقش بند او است هر لحظه سوی نقش ز آزر اشارتی چون در گهر رسید اشارت گداخت او احسنت آفرین چه منور اشارتی بعد از گداز کرد گهر صد هزار جوش چون می رسید از تف آذر اشارتی جوشید و بحر گشت و جهان در جهان گرفت چون آمدش ز ایزد اکبر اشارتی ما را اشارتی است ز تبریز و شمس دین چون تشنه را ز چشمه کوثر اشارتی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۵ هر روز بامداد به آیین دلبری ای جان جان جان به من آیی و دل بری ای کوی من گرفته ز بوی تو گلشنی وی روی من گرفته ز روی تو زرگری هر روز باغ دل را رنگی دگر دهی اکنون نماند دل را شکل صنوبری هر شب مقام دیگر و هر روز شهر نو چون لولیان گرفته دل من مسافری این شهسوار عشق قطاریق می رود حیران شدم ز جستن این اسب لاغری از برق و آب و باد گذشته ست سم او آن جا که سم او است نه خشکی است و نه تری راهی که فکر نیز نیارد در او شدن شیران شرزه را رود از دل دلاوری چه شیر کآسمان و زمین زین ره مهیب از سر به وقت عرض نهادند لمتری از هیبت قدر بنهادند رو به جبر وز بیم رهزنان نگزیدند رهبری آری جنون ساعه شرط شجاعت است با مایه خرد نکند هیچ کس نری تا باخودی کجا به صف بیخودان رسی تا بر دری چگونه صف هجر بردری ای دل خیال او را پیش آر و قبله ساز قانع مشو از او به مراعات سرسری قانع چرا شدی به یکی صورتت که داد پنداشتی مگر که همین یک مصوری خاموش باش طبل مزن وقت حمله شد در صف جنگ آی اگر مرد لشکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۶ شد جادوی حرام و حق از جادوی بری بر تو حرام نیست که محبوب ساحری می بند و می گشا که همین است جادوی می بخش و می ربا که همین است داوری دریا بدیده ایم که در وی گهر بود دریا درون گوهر کی کرد باوری سحر حلال آمد بگشاد پر و بال افسانه گشت بابل و دستان سامری همیان زر نهاده و معیوب می خرد ای عاشقان کی دید که شد ماه مشتری امروز می گزید ز بازار اسپ او اسپان پشت ریش و یدک های لاغری گفتم که اسب مرده چنین راه کی برد گفتا که راه ما نتوان شد به لمتری کشتی شکسته باید در آبگیر خضر کشتی چو نشکنی تو نه کشتی که لنگری دنیا چو قنطره ست گذر کن چو پا شکست با پای ناشکسته از این پول نگذری زیرا رجوع ضد قدوم است و عکس او است فرمان ارجعی را منیوش سرسری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۷ هر روز بامداد درآید یکی پری بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری گر عاشقی نیابی مانند من بتی ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری ور عارفی حقیقت معروف جان منم ور کاهلی چنان شوی از من که برپری ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی ور مس کاسدی کنمت زر جعفری محتاج روی مایی گر پشت عالمی محتاج آفتابی گر صبح انوری از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری چون اسب می گریزی و من بر توام سوار مگریز از او که بر تو بود کان بود خری صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی قربان عید خنجر الله اکبری خاموش اگر چه بحر دهد در بی دریغ لیکن مباح نیست که من رام یشتری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۸ ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری وز شور خویش در من شوریده ننگری بر چهره نزار تو صفرای دلبری است تا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی نی نی دلا کز آتش و از باد برتری ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان خورشیدوار پرده افلاک می دری جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام اندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی مشغول بود فکر به ایمان و کافری ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون ای جمله چیزها تو و از چیزها بری ای رو و پشت عالم در روی من نگر تا از رخ مزعفر من زعفران بری طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان با صد هزار غم که نهانند چون پری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷۹ هر روز بامداد طلبکار ما توی ما خوابناک و دولت بیدار ما توی هر روز زان برآری ما را ز کسب و کار زیرا دکان و مکسبه و کار ما توی دکان چرا رویم که کان و دکان توی بازار چون رویم که بازار ما توی زان دلخوشیم و شاد که جان بخش ما توی زان سرخوشیم و مست که دستار ما توی ما خمره کی نهیم پر از سیم چون بخیل ما خمره بشکنیم چو خمار ما توی طوطی غذا شدیم که تو کان شکری بلبل نوا شدیم که گلزار ما توی زان همچو گلشنیم که داری تو صد بهار زان سینه روشنیم که دلدار ما توی در بحر تو ز کشتی بی دست و پاتریم آواز و رقص و جنبش و رفتار ما توی هر چاره گر که هست نه سرمایه دار توست از جمله چاره باشد ناچار ما توی دل را هر آنچ بود از آن ها دلش گرفت تا گفته ای به دل که گرفتار ما توی گه گه گمان بریم که این جمله فعل ماست این هم ز توست مایه پندار ما توی چیزی نمی کشیم که ما را تو می کشی چیزی نمی خریم خریدار ما توی از گفت توبه کردم ای شه گواه باش بی گفت و ناله عالم اسرار ما توی ای شمس حق مفخر تبریز شمس دین خود آفتاب گنبد دوار ما توی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۰ آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی اندر جهان مرده درآیی و جان شوی اندر دو چشم کور درآیی نظر دهی و اندر دهان گنگ درآیی زبان شوی در دیو زشت درروی و یوسفش کنی و اندر نهاد گرگ درآیی شبان شوی هر روز سر برآری از چارطاق نو چون رو بدان کنند از آن جا نهان شوی گاهی چو بوی گل مدد مغزها شوی گاهی انیس دیده شوی گلستان شوی فرزین کژروی و رخ راست رو شها در لعب کس نداند تا خود چه سان شوی رو رو ورق بگردان ای عشق بی نشان بر یک ورق قرار نمایی نشان شوی در عدل دوست محو شو ای دل به وقت غم هم محو لطف او شو چون شادمان شوی آبی که محو کل شد او نیز کل شود هم تو صفات پاک شوی گر چنان شوی آن بانگ چنگ را چو هوا هر طرف بری و آن سوز قهر را تو گوا چون دخان شوی ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی این دم خموش کرده ای و من خمش کنم آنگه بیان کنم که تو نطق و بیان شوی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۱ ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی وی پاکشیده از ره کو شرط همرهی مغز جهان توی تو و باقی همه حشیش کی یابد آدمی ز حشیشات فربهی هر شهر کو خراب شد و زیر او زبر زان شد که دور ماند ز سایه شهنشهی چون رفت آفتاب چه ماند شب سیاه از سر چو رفت عقل چه ماند جز ابلهی ای عقل فتنه ای همه از رفتن تو بود وآنگه گناه بر تن بی عقل می نهی آن جا که پشت آری گمراهی است و جنگ و آن جا که رو نمایی مستی و والهی هجده هزار عالم دو قسم بیش نیست نیمش جماد مرده و نیمیش آگهی دریای آگهی که خردها همه از او است آن است منتهای خردهای منتهی ای جان آشنا که در آن بحر می روی وی آنک همچو تیر از این چرخ می جهی از خرگه تن تو جهانی منور است تا تو چگونه باشی ای روح خرگهی ای روح از شراب تو مست ابد شده وی خاک در کف تو شد زر ده دهی وصف تو بی مثال نیاید به فهم عام وافزاید از مثال خیال مشبهی از شوق عاشقی اگرت صورتی نهد آلایشی نیابد بحر منزهی گر نسبتی کنند به نعل آن هلال را زان ژاژ شاعران نفتد ماه از مهی دریا به پیش موسی کی ماند سد راه و اندر پناه عیسی کی ماند اکمهی او خواجه همه ست گرش نیست یک غلام آن سرو او سهی است گرش نشمری سهی تو موسیی ولیک شبانی دری هنوز تو یوسفی ولیک هنوز اندر این چهی زان مزد کار می نرسد مر تو را که هیچ پیوسته نیستی تو در این کار گه گهی خامش که بی طعام حق و بی شراب غیب این حرف و نقش هست دو سه کاسه تهی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۲ ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای ای دلبری که ساقی و مطرب فنا شدند تا تو نقاب از رخ عبهر گرفته ای ای میر مجلسی که تو را عشق نام گشت این چه قیامت است که از سر گرفته ای ای خم خسروان که تو داروی هر غمی رنجور نیستی تو چرا سر گرفته ای جانی است بس لطیف و جهانی است بس ظریف وین هر دو پرده را ز میان برگرفته ای از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای ای آنک تو شکار چنین دام گشته ای ملک هزار خسرو و سنجر گرفته ای در عین کفر جوهر ایمان ربوده ای در دوزخی و جنت و کوثر گرفته ای ای عارفی که از سر معروف واقفی وی ساده ای که رنگ قلندر گرفته ای در بحر قلزمی و تو را بحر تا به کعب در آتشی و خوی سمندر گرفته ای ای گل که جامه ها بدریدی ز عاشقی تا خانه ای میانه شکر گرفته ای ای باد از تکبر پرهیز کن ز مشک چون بوی آن دو زلف معنبر گرفته ای ای غمزه هات مست چو ساقی توی بده یک دم خمش مباد چو ساغر گرفته ای بهر نثار مفخر تبریز شمس دین ای روی زرد سکه زرگر گرفته ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۳ ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای وی مطربی که آن غزل تر گرفته ای ای زهره ای که آتش در آسمان زدی مریخ را بگو که چه خنجر گرفته ای از جان و از جهان دل عاشق ربوده ای الحق شکار نازک و لاغر گرفته ای ای هجر تو ز روز قیامت درازتر این چه قیامتی است که از سر گرفته ای ای آسمان چو دور ندیمانش دیده ای در دور خویش شکل مدور گرفته ای پیلان شیردل چو کفت را مسخرند این چند پشه را چه مسخر گرفته ای هان ای فقیر رو  ز فقیری گله مکن زیرا که صد چو ملکت سنجر گرفته ای ای روی خویش دیده تو در روی خوب یار آیینه ای عظیم منور گرفته ای ای دل طپان چرایی چون برگ هر دمی چون دامن بهار معنبر گرفته ای ای چشم گریه چیست به هر ساعتی تو را چون کحل از مسیح پیمبر گرفته ای هجده هزار عالم اگر ملک تو شود بی روی دوست چیز محقر گرفته ای داری تکی که بگذری از خنگ آسمان کاهل چرا شدی صفت خر گرفته ای خامش کن و زبان دگر گو و رسم نو این رسم کهنه را چه مکرر گرفته ای

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۴ ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای بر روی دام شعر دخانی نهاده ای چندین هزار مرغ بدین فن بکشته ای پرهای کشته بهر نشانی نهاده ای مرغان پاسبان تو هیهای می زنند درهای هویشان چه معانی نهاده ای مرغان تشنه را به خرابات قرب خویش خم ها و باده های معانی نهاده ای آن خنب را که ساقی و مستیش بود نبرد از بهر شب روی که تو دانی نهاده ای در صبر و توبه عصمت اسپر سرشته ای و اندر جفا و خشم سنانی نهاده ای بی زحمت سنان و سپر بهر مخلصان ملکی درون سبع مثانی نهاده ای زیر سواد چشم روان کرده موج نور و اندر جهان پیر جوانی نهاده ای در سینه کز مخیله تصویر می رود بی کلک و بی بنان تو بنانی نهاده ای چندین حجاب لحم و عصب بر فراز دل دل را نفوذ و سیر عیانی نهاده ای غمزه عجبتر است که چون تیر می پرد یا ابروی که بهر کمانی نهاده ای اخلاق مختلف چو شرابات تلخ و نوش در جسم های همچو اوانی نهاده ای وین شربت نهان مترشح شد از زبان سرجوش نطق را به لسانی نهاده ای هر عین و هر عرض چو دهان بسته غنچه ای است کان را حجاب مهد غوانی نهاده ای روزی که بشکفانی و آن پرده برکشی ای جان جان جان که تو جانی نهاده ای دل های بی قرار ببیند که در فراق از بهر چه نیاز و کشانی نهاده ای خاموش تا بگوید آن جان گفته ها این چه دراز شعبده خوانی نهاده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۵ مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای خوبی و آتشی و بلایی بدیده ای چشمی که مستتر کند از صد هزار می چشمی لطیفتر ز صبایی بدیده ای دولت شفاست مر همه را وز هوای او دولت پیش دوان که شفایی بدیده ای سایه هماست فتنه شاهان و این هما جویای شاه تا که همایی بدیده ای ای چرخ راست گو که در این گردش آن چنان خورشیدرو و ماه لقایی بدیده ای ای دل فنا شدی تو در این عشق یا مگر در عین این فنا تو بقایی بدیده ای هر گریه خنده جوید و امروز خنده ها با چشم لابه گر که بکایی بدیده ای جان را وباست هجر تو سوزان آن لطف مهلکتر از فراق وبایی بدیده ای تو خاک آن جفا شده ای وین گزاف نیست در زیر این جفا تو وفایی بدیده ای شاهی شنیده ای چو خداوند شمس دین تبریز مثل شاه تو جایی بدیده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۶ ای عشق کز قدیم تو با ما یگانه ای یک یک بگو تو راز چو از عین خانه ای از بیم آتش تو زبان را ببسته ایم تا خود چه آتشی تو و یا چه زبانه ای هر دم خرابیی است ز تو شهر عقل را باد چراغ عقلی و باده مغانه ای یا دوست دوستی تو و یا نیک دشمنی یا در میان هر دو تو شکل میانه ای گویند عاقلان دم عاشق فسانه ای است شب روز کن چرایی اگر تو فسانه ای ای آنک خوبی تو نشانید فتنه ها عشق تو است فتنه و تو خود نشانه ای ای شاه شاه و مفخر تبریز شمس دین نور زمینیان و جمال زمانه ای

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۷ ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای وی رشک ماه و گنبد مینا چگونه ای ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست ما بی تو خسته ایم تو بی ما چگونه ای آن جا که با تو نیست چو سوراخ کژدم است و آن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونه ای ای جان تو در گزینش جان ها چه می کنی وی گوهری فزوده ز دریا چگونه ای ای مرغ عرش آمده در دام آب و گل در خون و خلط و بلغم و صفرا چگونه ای زان گلشن لطیف به گلخن فتاده ای با اهل گولخن به مواسا چگونه ای ای کوه قاف صبر و سکینه چه صابری وی عزلتی گرفته چو عنقا چگونه ای عالم به توست قایم و تو در چه عالمی تن ها به توست زنده تو تنها چگونه ای ای آفتاب از تو خجل در چه مشرقی وی زهر ناب با تو چو حلوا چگونه ای زیر و زبر شدیمت بی زیر و بی زبر ای درفکنده فتنه و غوغا چگونه ای گر غایبی ز دل تو در این دل چه می کنی ور در دلی ز دوده سودا چگونه ای ای شاه شمس مفخر تبریز بی نظیر در قاب قوس قرب و در ادنی چگونه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۸ هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی بر گرد حوض گردی و در حوض درفتی اسپت بیاورند که چالاک فارسی شربت بیاورند که مخمور شربتی بی خواب و بی قراری شب های تا به روز خواب تو بخت بست که بسته سعادتی از پای درفتادی و از دست رفته ای بی دست و پای باش چه دربند آلتی بی دست و پا چو گوی به میدان حق بپوی میدان از آن توست به چوگان تو بابتی ای رو به قبله من و الحمدخوان من می خوانمت به خویش که تو پنج آیتی ای عقل جان بباز چرا جان به شیشه ای وی جان بیار باده چرا بی مروتی رو کان مشک باش که بس پاک نافه ای رو جمله سود باش که فرخ تجارتی بر مغز من برآی که چون می مفرحی در چشم من درآی که نور بصارتی در مغزها نگنجی بس بی کرانه ای در جسم ها نگنجی ز ایشان زیادتی ای دف زخم خواره چه مظلوم و صابری وی نای رازگوی چه صاحب کرامتی خامش مساز بیت که مهمان بیت تو در بیت ها نگنجد چه در عمارتی چون غنچه لب ببند و چو گل بی دو لب بخند تا هیچ کس نداند کاندر چه نعمتی ای شاه شاد مفخر تبریز شمس دین تبلیغ راز کن که تو اهل سفارتی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸۹ رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی نادیده حکم کردن باشد غرامتی پروانه چون نسوزد چون شمع او بود چون خم نیاورم ز چنان سروقامتی آن مه اگر برآید در روز رستخیز برخیزد از میان قیامت قیامتی زان رو که زهره نیست فلک را که دم زند در خود همی بسوزد دارد علامتی گر حسن حسن او است کجا عافیت کجا با غمزه های آتش او کو سلامتی هر دم دلم به عشق وی اندر حریصتر هر دم ز عشق او دل من با سمتی یا هجر لم تقل لی بالله ربنا هذا الصدود منک علینا الی متی می ترسم از فراق دراز تو سنگ دل تا نشکند سبوی امیدم ز آفتی ای آنک جبرییل ز تو راه گم کند با صبر تو ندارد این چرخ طاقتی دل را ببرد عشق که تا سود دل کند حاشا که او کند طمعی یا تجارتی عشق آن توانگری است که از بس توانگری داردهمی ز ریش فراغت فراغتی از من مپرس این و ز عقل کمال پرس کو راست در عیار گهرها مهارتی او نیز خود چه گوید لیکن به قدر خویش کو در قدم بود حدثی نوطهارتی عقل از امید وصل چو مجنون روان شود در عشق می رود به امید زیارتی ور ز آنک درنیابد در ره کمال عشق از پرتو شرارش یابد حرارتی بادا ز نور عشق من و عقل کل را زان شکر شگرف شفای مرارتی تا طعم آن حلاوت بر عاشقان زند وز عاشقان برآید مستانه حالتی تبریز شمس دین که بصیرت از او بود چون بر دلم رسید سپاهش به غارتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۰ جان خاک آن مهی که خداش است مشتری آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری چون از خودی برون شد او آدمی نماند او راست چشم روشن و گوش پیمبری تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک بسته ست چشم هر دو از آن جان و دلبری عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این چون آن او است خالق عالم به یک سری بحری که کمترین شبه را گوهری کند حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری آن ذره است لایق رقص چنان شعاع کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری آن ذره ای که گر قدمش بوسد آفتاب خود ننگرد به تابش او جز که سرسری بنما مها به کوری خورشید تابشی تا زین سپس زنخ نزند از منوری درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین تا هر دو کون پر شود از نور داوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۱ ای عشق پرده در که تو در زیر چادری در حسن حوریی تو و در مهر مادری در حلقه اندرآ و ببین جمله جان ها در گوش حلقه کرده به قانون چاکری در آینه نظر کن و در چشم خود نگر صد جان گره گره شده از وی به ساحری در هر گره نگه کن وضع خدای بین در هم ببسته موسی و فرعون و سامری از زیر دامنت تو برون آر شمع را تا نقش حق بخندد بر نقش آزری تا دست و پا نهاد دو زلف تو کفر را هر دم بمیرد ایمان در پای کافری چون مر تو را نیابد در جان و جا دلم گشتم هزار بار من از جان و جا بری خشک و تر دو چشم و لب من روان شده در قلزمی که خشک نیابند و نی تری دی لطف ها بکرد خیال تو گفتمش کای باوفا و عهد ز من باوفاتری دانم ز شمس دین است تو را این همه وفا تبریز این سلام بر جان ما بری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۲ ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری گه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری گه در زمین خدمت چون خاک ره شدم بر چرخ روح گاه دویدم باختری گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بار گه سر دل بجسته و گه سر دلبری بر کوه طور طالب ارنی کلیم وار وز خلق دررمیده به عالم چو سامری در وادیی رسیدم کان جا نبرد بوی نی معجز و کرامت و نی مکر و ساحری وادی ز بوی دوست مرا رهبری شده کان بو نه مشک دارد نی زلف عنبری آن جا نتان دویدن ای دوست بر قدم پر نیز می بسوزد گر ز آنک می پری کز گرم و سرد و خشک و تر است این نهاد حس وین چار مرغ هست از این باغ عنصری آن جا بپر دوست که روید ز بوی دوست پری و گر نه زرد درافتی به شش دری ای کامل کمال کز این سو تو کاملی زان سو که سوی نیست حذر کن که قاصری آن مرغ خاکیی که به خشکی کمال داشت در بحر عاجز آمد و رسوا شد از تری با آنک بر و بحر یکی جنس و یک فنند هر یک به حس درآید چونشان درآوری صد بر و بحر و چرخ و فلک در فضای غیب در پا فتاده باشد چون نقش سرسری زین بر و بحر آن رسد آن سو که او ز عشق گردد هزار بار از این هر دو او بری حقا به ذات پاک خداوند هر کی هست از تیغ غیب سر نبرد گر برد سری در آتش خلیل کجا آید آن خسی کو خشک شد ز عشق دلارام آزری جان خلیل عشق به شادی و خرمی در آتش آ چو زر که ز هر غش طاهری گر محو می نمایی در دودمان حس در عشق آتشین دلارام ظاهری این عشق همچو آتش بر جمله قاهر است تو بس عجایبی که بر آتش تو قادری هر چند کوشد آتش تا تو سیه شوی بر رغم او لطیف و شریفی و احمری دانم که پرتو نظری داری از شهی چشم و چراغ غیب به شاهی و سروری بر خار خشک گر نظری افکند ز لطف پیدا شود ز خار دو صد گونه عبهری نی خود اگر به محو و عدم غمزه ای کند ظاهر شود ز نیست دل و دیده پروری در لطف و در نوازش آن شه نگاه کن ای تیغ هجر چند زنی زخم خنجری نی نی خود از نوازش او تند شد فراق کز یک نهاله آمد این لطف و قاهری گر خوگری به لطف نباشد دل مرا او کی فراق داند در دور دایری حنجر غذا خورد ز غذا رست حنجرش پس او غذا دهد به غذا رسم حنجری این جمله من بگفتم و القاب شمس دین از رشک کرده در غم تبریز ساتری آن است اصل و قصد و غرض زین همه حدیث لیکن مزاد نیست که من رام یشتری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۳ شاها بکش قطار که شهوار می کشی دامان ما گرفته به گلزار می کشی قطار اشتران همه مستند و کف زنان بویی ببرده اند که قطار می کشی هر اشتری میانه زنجیر می گزد چون شهد و چون شکر که سوی یار می کشی آن چشم های مست به چشمت که ساقی است گویند خوش بکش که به دیدار می کشی ما کشت تو بدیم درودی به داس عشق کردی ز که جدا و به انبار می کشی سکسک بدیم و توسن و در راه صدق لنگ رهوار از آن شدیم که رهوار می کشی هر چند سال ها ز چمن گل بچیده ایم ناگه ز چشم بد به ره خار می کشی ما کی غلط کنیم به هر سو کشی بکش هر سو کشی به عشرت بسیار می کشی شاهان کشند بنده بد را به انتقام تو جانب کرامت و ایثار می کشی زین لطف مجرمان را گستاخ کرده ای دزدان دار را خوش و بی دار می کشی هر تخمه و ملول همی گویدم خموش تو کرده ای ستیزه به گفتار می کشی سختی کشان ز گردش این چرخ در غم اند بر رغم جمله چرخه دوار می کشی ای شاه شمس مفخر تبریز نور حق تو نور نور ندره به اقطار می کشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۴ ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی دم می دهی تو گرم و دم سرد می کشی خالی است اندرون تو از بند لاجرم خالی کننده دل و جان مشوشی نقشی کنی به صورت معشوق هر کسی هر چند امیی تو به معنی منقشی ای صورت حقایق کل در چه پرده ای سر برزن از میانه بی چون شکروشی نه چشم گشته ای تو و ده گوش گشته جان دردم به شش جهت که تو دمساز هر ششی ای نای سربریده بگو سر بی زبان خوش می چشان ز حلق از آن دم که می چشی آتش فتاد در نی و عالم گرفت دود زیرا ندای عشق ز نی هست آتشی بنواز سر لیلی و مجنون ز عشق خویش دل را چه لذتی تو و جان را چه مفرشی بویی است در دم تو ز تبریز لاجرم بس دل که می ربایی از حسن و از کشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۵ اندر میان جمع چه جان است آن یکی یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی سوگند می خورم به جمال و کمال او کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی بر فرق خاک آب روان کرد عشق او در باغ عشق سرو روان است آن یکی جمله شکوفه اند اگر میوه است او جمله قراضه اند چو کان است آن یکی دل موج می زند ز صفاتش ولی خموش زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی روزی که او بزاد زمین و زمان نبود بالاتر از زمین و زمان است آن یکی قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان تا من نگویم این که فلان است آن یکی هر دم که کنج چشمم بر روی او فتد گویم که ای خدای چه سان است آن یکی گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن زیرا چو آفتاب عیان است آن یکی پیشش تو سجده می کن تا پادشا شوی زیرا که پادشاه نشان است آن یکی گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست اندر گمان مباش که آن است آن یکی گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش گفتا عجب مدار چنان است آن یکی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۶ گر من ز دست بازی هر غم پژولمی زیرک نبودمی و خردمند گولمی گر آفتاب عشق نبودیم چون زحل گه در صعود انده و گه در نزولمی ور بوی مصر عشق قلاوز نیستی چون اهل تیه حرص گرفتار غولمی ور آفتاب جان ها خانه نشین بدی دربند فتح باب و خروج و دخولمی ور گلستان جان نبدی ممتحن نواز من چون صبا ز باغ وفا کی رسولمی عشق ار سماع باره و دف خواه نیستی من همچو نای و چنگ غزل کی شخولمی ساقیم گر ندادی داروی فربهی همچون لب زجاج و قدح در نحولمی گر سایه چمن نبدی و فروغ او من چون درخت بخت خسان بی اصولمی بر خاک من امانت حق گر نتافتی من چون مزاج خاک ظلوم و جهولمی از گور سوی جنت اگر راه نیستی در گور تن چرا خوش و باعرض و طولمی ور راه نیستی به یمین از سوی شمال کی چون چمن حریف جنوب و شمولمی گر گلشن کرم نبدی کی شکفتمی ور لطف و فضل حق نبدی من فضولمی بس کن ز آفتاب شنو مطلع قصص آن مطلع ار نبودی من در افولمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۷ ای آسمان که بر سر ما چرخ می زنی در عشق آفتاب تو همخرقه منی والله که عاشقی و بگویم نشان عشق بیرون و اندرون همه سرسبز و روشنی از بحر تر نگردی و ز خاک فارغی از آتشش نسوزی و ز باد ایمنی ای چرخ آسیا ز چه آب است گردشت آخر یکی بگو که چه دولاب آهنی از گردشی کنار زمین چون ارم کنی وز گردشی دگر چه درختان که برکنی شمعی است آفتاب و تو پروانه ای به فعل پروانه وار گرد چنین شمع می تنی پوشیده ای چو حاج تو احرام نیلگون چون حاج گرد کعبه طوافی همی کنی حق گفت ایمن است هر آن کو به حج رسید ای چرخ حق گزار ز آفات ایمنی جمله بهانه هاست که عشق است هر چه هست خانه خداست عشق و تو در خانه ساکنی زین بیش می نگویم و امکان گفت نیست والله چه نکته هاست در این سینه گفتنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۸ سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی سوگند بشکنی و جفا را رها کنی امروز دامن تو گرفتیم و می کشیم تا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی می خندد آن لبت صنما مژده می دهد کاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست آنگه روا شود که تو حاجت روا کنی بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیم ماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیر حق با تو آن کند که تو در حق ما کنی چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی جز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی خاموش کم فروش تو در یتیم را آن کش بها نباشد چونش بها کنی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۹ تا چند از فراق مرا کار بشکنی زاریم نشنوی و مرا زار بشکنی دستم شکست دست فراقت ز کار و بار دانستمی دگر به چه مقدار بشکنی هین شیشه باز هجر رسیدی به سنگلاخ کاین شیشه ام تنک شد هشدار بشکنی زین سنگلاخ هجر سوی سبزه زار وصل گر زوترک نرانی ناچار بشکنی خونم فسرده شد به دل اندر چو ناردانگ خونش چنین دود چو دل نار بشکنی باری چو بشکنی دل پرحسرت مرا در وصل روی دلبر عیار بشکنی مخدوم شمس دین که شهنشاه بینشی کز یک نظر دو صد دل و دلدار بشکنی تبریز از تو فخر به اینت مسلم است صد تاج را به ریشه دستار بشکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۰ ساقی بیار باده سغراق ده منی اندیشه را رها کن کاری است کردنی ای نقد جان مگوی که ایام بیننا گردن مخار خواجه که وامی است گردنی ای آب زندگانی در تشنگان نگر بر دوست رحم آر به کوری دشمنی هوشی است بند ما و به پیش تو هوش چیست گر برج خیبر است بخواهیش برکنی اندر مقام هوش همه خوف و زلزله ست در بی هشی است عیش و مقامات ایمنی در بزم بی هشی همه جان ها مجردند رقصان چو ذره ها خورشان نور و روشنی ای آفتاب جان در و دیوار تن بسوز قانع نمی شویم بدین نور روزنی این قصه را رها کن ما سخت تشنه ایم تو ساقی کریمی و بی صرفه و غنی هیهای عاشقان همه از بوی گلشنی است آگاه نیست کس که چه باغ و چه گلشنی خشک آر و می نگر ز چپ و راست اشک خون ای سنگ دل بگوی که تا چند تن زنی بیهوده چند گویی خاموش کن بس است فرمان گفت نیست همان گیر که الکنی تا شمس حق تبریز آرد گشایشی کاین ناطقه نماند در حرف معتنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۱ ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی کار او کند که دارد از کار آگهی ای نای همچو بلبل نالان آن گلی گردن مخار کز گل بی خار آگهی گفتم به نای همدم یاری مدزد راز گفتا هلاک توست به یک بار آگهی گفتم خلاص من به هلاک من اندر است آتش بنه بسوز بمگذار آگهی گفتا چگونه رهزن این قافله شوم دانم که هست قافله سالار آگهی گفتم چو یار گم شدگان را نمی نواخت از آگهی همی شد بیزار آگهی نه چشم گشته ای تو که بی آگهی ز خویش ما را حجاب دیده و دیدار آگهی زان همدم لبی که تو را سر بریده اند ای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدی زیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی چون می چشی ز لعل لب یار ناله چیست بگذار تا کند گله ای زار آگهی نی نی ز بهر خود تو نمی نالی ای کریم بگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی گردون اگر بنالد گاو است زیر بار زین نعل بازگونه غلط کار آگهی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۲ شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای پرنور کن تو خیمه و خرگه چه شسته ای آگاه نیستند مگر این فسردگان از آتش تو ای بت آگه چه شسته ای آتش خوران ره به سر کوی منتظر با مردمان زیرک ابله چه شسته ای دل شیر بیشه ست ولیکن سرش توی دل لشکر حقست و توی شه چه شسته ای ای جان تیزگوش تو بشنو هم از درون هم ره به توست بر سر هر ره چه شسته ای هین کز فراخنای دلت تا به عرش رفت هیهای وصل و خنده و قهقه چه شسته ای دی بامداد دامن جانم گرفت دل کان جان و دل رسید تو آوه چه شسته ای دولاب دولتست ز تبریز شمس دین درزن تو دست ها و در این ره چه شسته ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۳ ای کاشکی تو خویش زمانی بدانیی وز روی خوب خویشت بودی نشانیی در آب و گل تو همچو ستوران نخفتیی خود را به عیش خانه خوبان کشانیی بر گرد خویش گشتی کاظهار خود کنی پنهان بماند زیر تو گنج نهانیی از روح بی خبر بدیی گر تو جسمیی در جان قرار داشتیی گر تو جانیی با نیک و بد بساختیی همچو دیگران با این و آنیی تو اگر این و آنیی یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی یک نوع جوشییی چو یکی قازغانیی زین جوش در دوار اگر صاف گشتیی چون صاف گشتگان تو بر این آسمانیی گویی به هر خیال که جان و جهان من گر گم شدی خیال تو جان و جهانیی بس کن که بند عقل شدست این زبان تو ور نی چو عقل کلی جمله زبانیی بس کن که دانش ست که محجوب دانشست دانستیی که شاهی کی ترجمانیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۴ بزم و شراب لعل و خرابات و کافری ملک قلندرست و قلندر از او بری گویی قلندرم من و این دلپذیر نیست زیرا که آفریده نباشد قلندری تا کی عطارد از زحل آرد مدبری مریخ نیز چند زند زخم خنجری تا چند نعل ریز کند پیک ماه نیز تا چند زهره بخش کند جام احمری تا چند آفتاب به تف مطبخی کند بازار تنگ دارد برخلق مشتری تا چند آب ریزد دولاب آسمان تا چند آب نشف کند برج آذری تا چند شب پناه حریفان بد شود تا چند روز پرده درد بر مستری تا چند دی برآرد از باغ ها دمار تا کی بهار دوزد دیباج اخضری زین فرقت و غریبی طبعم ملول شد ای مرغ روح وقت نیامد که بر پری وین پر درشکسته پرخون خویش را سوی جناب مالک و مخدوم خود بری اندر زمین چه چفسی نی کوه و آهنی زیر فلک چه باشی نی ابر و اختری زان حسن آبدار چو تازه کنی جگر نی آب خضر جویی نی حوض کوثری ای آب و روغنی که گرفتار آمدی با آنچ در دل است نگویی چه درخوری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۵ آن دل که گم شده ست هم از جان خویش جوی آرام جان خویش ز جانان خویش جوی اندر شکر نیابی ذوق نبات غیب آن ذوق را هم از لب و دندان خویش جوی دو چشم را تو ناظر هر بی نظر مکن در ناظری گریز و ازو آن خویش جوی نقلست از رسول که مردم معادنند پس نقد خویش را برو از کان خویش جوی از تخت تن برون رو و بر تخت جان نشین از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی برقی که بر دلت زد و دل بی قرار شد آن برق را در اشک چو باران خویش جوی انبان بوهریره وجود توست و بس هر چه مراد توست در انبان خویش جوی ای بی نشان محض نشان از کی جویمت هم تو بجو مرا و به احسان خویش جوی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۶ سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری وصف قلندرست و قلندر از او بری گویی قلندرم من و این دل پذیر نیست زیرا که آفریده نباشد قلندری دام و دم قلندر بی چون بود مقیم خالیست از کفایت و معنی داوری از خود به خود چه جویی چون سر به سر توی چون آب در سبویی کلی ز کل پری از خود به خود سفر کن در راه عاشقی وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیت نی بنده نی خدای نه وصف مجاوری عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی بیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری راه قلندری ز خدایی برون بود در بندگی نیاید و نه در پیمبری زینهار تا نلافد هر عاشق از گزاف کس را نشد مسلم این راه و ره بری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۷ دوش همه شب دوش همه شب گشتم من بر بام حبیبی اختر و گردون اختر و گردون برده ز زهره جام حبیبی جمله جان ها جمله جان ها بسته پر و پا بسته پر و پا همچو دل من همچو دل من دلخوش اندر دام حبیبی دام تو خوشتر دام تو خوشتر از می احمر وز زر اخضر از زر پخته از زر پخته نادره تر بد خام حبیبی نور رخ شه نور رخ شه حسرت صد مه رهزن صد ره صبح سعادت صبح سعادت درج شده در شام حبیبی مخزن قارون مخزن قارون اختر گردون ملک همایون گر بدهد جان گر بدهد جان او نگزارد وام حبیبی عام شده ست این عام شده ست این نظم سخن ها لیک تو این بین ای شده قربان ای شده قربان خاص جهان در عام حبیبی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۸ خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی دل به دلم نه که تو گمشده را یافتی هم تو سلام علیک هم تو علیک السلام طبل خدایی بزن کاین ز خدا یافتی خواجه تو چونی بگو در بر آن ماه رو آنک ز جا برترست خواجه کجا یافتی ساقی رطل ثقیل از قدح سلسبیل حسرت رضوان شدی چونک رضا یافتی ای رخ چون زر شده گنج گهر برزدی وی تن عریان کنون باز قبا یافتی ای دل گریان کنون بر همه عالم بخند یار منی بعد از این یار مرا یافتی خواجه توی خویش من پیش من آ پیش من تا که بگویم تو را من که که را یافتی کوس و دهل می زنند بر فلک از بهر تو رو که توی بر صواب ملک خطا یافتی بر لب تو لب نهاد زان شکرین لب شدی خشک لبان را ببین چونک سقا یافتی خواجه بجه از جهان قفل بنه بر دهان پنجه گشا چون کلید قفل گشا یافتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰۹ آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی اه که چه می زیبدش بدخوی و سرکشی گاه چو مه می رود قاعده شب روی می کند از اختران شیوه لشکرکشی گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان تا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید را سخت بگیری کمر خانه خود درکشی از طرب آن زمان جامه جان برکنی وز سر این بیخودی گوش فلک برکشی هر شکری زین هوس عود کند خویش را تا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست نیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری خیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی مست برآیی ز خود دست بخایی ز خود قاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست تا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان تا تو مرا چون قدح در می احمر کشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۰ روی من از روی تو دارد صد روشنی جان من از جان تو یابد صد ایمنی آهن هستی من صیقل عشقش چو یافت آینه کون شد رفت از او آهنی مرغ دلم می طپید هیچ سکونی نداشت مسکن اصلیش دید یافت در او ساکنی ندهد بی چشم تو چشم من آینگی ندهد بی روز تو روزن من روزنی چشم منش چون بدید گفت که نور منی جان منش چون بدید گفت که جان منی صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دید فقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی گاه منم بر درت حلقه در می زنم گاه توی در برم حلقه دل می زنی باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببر تا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی هست مرا همچو نی وام کمر بستنی هست تو را همچو نی وام شکر دادنی ای دل در ما گریز از من و ما محو شو زانک بریدی ز ما گر نبری از منی دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم مغز نمایم ولیک وای چو تو بشکنی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۱ هر نفسی از درون دلبر روحانیی عربده آرد مرا از ره پنهانیی فتنه و ویرانیم شور و پریشانیم برد مسلمانیم وای مسلمانیی گفت مرا می خوری یا چه گمان می بری کیست برون از گمان جز دل ربانیی بر سر افسانه رو مست سوی خانه رو جان بفشان کان نگار کرد گل افشانیی یک دم ای خوش عذار حال مرا گوش دار مست غمت را بیار رسم نگهبانیی عابد و معبود من شاهد و مشهود من عشق شناس ای حریف در دل انسانیی کعبه ما کوی او قبله ما روی او رهبر ما بوی او در ره سلطانیی خواجه صاحب نظر الحذر از ما حذر تا ننهد خواجه سر در خطر جانیی نی غلطم سر بیار تا ببری صد هزار گل ندمد جز ز خار گنج به ویرانیی آمد آن شیر من عاشق جان سیر من در کف او شیشه ای شکل پری خوانیی گفتم ای روح قدس آخر ما را بپرس گفت چه پرسم دریغ حال مرا دانیی مستم و گم کرده راه تن زن و پرسش مخواه مست چه ام بوی گیر باده جانانیی کی بود آن ای خدا ما شده از ما جدا برده قماشات ما غارت سبحانیی هر کی ورا کارکیست در کف او خارکیست هر کی ورا یارکیست هست چو زندانیی کارک تو هم توی یارک تو هم توی هر کی ز خود دور شد نیست بجز فانیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۲ ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای آینه با جان من مونس دیرینه ای در دل آیینه من در دل من آینه تن کی بود محدثی دی و پریرینه ای خواجه چرایی چنین کز تو رمد عشق دین زانک همی بیندت احمد پارینه ای مرغ گزینی یقین دانه شیرین بچین کآمد از سوی چین مرغ تو را چینه ای شیر خدایی خدا شیر نرت نام داد از چه سبب گشته ای همدم بوزینه ای صورت تن را مبین زانک نه درخورد توست پوشد سلطان گهی خرقه پشمینه ای هین دل خود را تمام در کف دلبر سپار تا که نپوسد دلت در حسد و کینه ای سینه پاکی که او گشت خوش و عشق خو سینه سینا بود فرش چنین سینه ای تشنه آن شربتی خسته آن ضربتی تا تو در این غربتی نیست طمأنینه ای هست خرد چون شکر هست صور همچو نی هست معانی چو می حرف چو قنینه ای خوب چو نبود عروس خوش نشود زو نفوس از حفه و از رفه ز اطلس و زرینه ای چون نروی زین جهان خوی خرابات جان در عوض می بگیر بی مزه ترخینه ای خانه تن را بساز باغچه و گلشنی گوشه دل را بساز مسجد آدینه ای هر نفسی شاهدی در نظر واحدی آوردش بر طبق نادره لوزینه ای خامش با مرغ خاک قصه دریا مگو بکر چه عرضه کنی بر شه عنینه ای

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۳ یار در آخرزمان کرد طرب سازیی باطن او جد جد ظاهر او بازیی جمله عشاق را یار بدین علم کشت تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی در حرکت باش ازانک آب روان نفسرد کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی جنبش جان کی کند صورت گرمابه ای صف شکنی کی کند اسب گدا غازیی طبل غزا کوفتند این دم پیدا شود جنبش پالانیی از فرس تازیی می زن و می خور چو شیر تا به شهادت رسی تا بزنی گردن کافر ابخازیی بازی شیران مصاف بازی روبه گریز روبه با شیر حق کی کند انبازیی گرم روان از کجا تیره دلان از کجا مروزیی اوفتاد در ره با رازیی عشق عجب غازییست زنده شود زو شهید سر بنه ای جان پاک پیش چنین غازیی چرخ تن دل سیاه پر شود از نور ماه گر بکند قلب تو قالب پردازیی مطرب و سرنا و دف باده برآورده کف هر نفسی زان لطف آرد غمازیی ای خنک آن جان پاک کز سر میدان خاک گیرد زین قلبگاه قالب پردازیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۴ رو که به مهمان تو می نروم ای اخی بست مرا از طعام دود دل مطبخی رزق جهان می دهد خویش نهان می کند گاه وصال او بخیل در زر و مال او سخی مال و زرش کم ستان جان بده از بهر جان مذهب سردان مگیر یخ چه کند جز یخی قسمت آن باردان مایده و نان گرم قسمت این عاشقان مملکت و فرخی قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخ کار بتر می شود گر تو در این می چخی جنتی دل فروز دوزخیی خوش بسوز چند میان جهان مانده در برزخی سوی بتان کم نگر تا نشوی کوردل کور شود از نظر چشم سگ مسلخی زلف بتان سلسله ست جانب دوزخ کشد ظاهر او چون بهشت باطن او دوزخی لیک عنایات حق هست طبق بر طبق کو برهاند ز دام گرچه اسیر فخی جانب تبریز رو از جهت شمس دین چند در این تیرگی همچو خسان می زخی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۵ جان و جهان می روی جان و جهان می بری کان شکر می کشی با شکران می خوری ای رخ تو چون قمر تک مرو آهسته تر تا نخلد شاخ گل سینه نیلوفری چهره چون آفتاب می بری از ما شتاب بوی کن آخر کباب زین جگر آذری یک نظری گر وفاست هم صدقات شماست گر برسانی رواست شکر چنین توانگری تا جگر خون ما تا دل مجنون ما تا غم افزون ما کسب کند بهتری شکر که ما سوختیم سوختن آموختیم وز جگر افروختیم شیوه سامندری فاسد سودای تو مست تماشای تو بوسد بر پای تو از طرب بی سری عشق من ای خوبرو رونق خوبان به تو گاه شوی بت شکن گاه کنی آزری مستی از آن دید و داد شادی از آن بخت شاد چشم بدت دور باد تا که کنی لمتری جانب دل رو به جان تا که ببینی عیان حلقه جوق ملک صورت نقش پری از ملک و از پری چون قدری بگذری محو شود در صفات صورت و صورتگری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۶ بازرهان خلق را از سر و از سرکشی ای که درون دلی چند ز دل درکشی ای دل دل جان جان آمد هنگام آن زنده کنی مرده را جانب محشر کشی پیرهن یوسفی هدیه فرستی به ما تا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی نیزه کشی بردری تو کمر کوه را چونک ز دریای غیب آیی و لشکر کشی خاک در فقر را سرمه کش دل کنی چارق درویش را بر سر سنجر کشی سینه تاریک را گلشن جنت کنی تشنه دلان را سوار جانب کوثر کشی در شکم ماهیی حجره یونس کنی یوسف صدیق را از بن چه برکشی نفس شکم خواره را روزه مریم دهی تا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی از غزل و شعر و بیت توبه دهی طبع را تا دل و جان را به غیب بی دم و دفتر کشی سنبله آتشین رسته کنی بر فلک زهره مه روی را گوشه چادر کشی مفخر تبریزیان شمس حق ای وای من گر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۷ لاله ستانست از عکس تو هر شوره ای عکس لبت شهد ساخت تلخی هر غوره ای مصحف عشق تو را دوش بخواندم به خواب آه که چه دیوانه شد جان من از سوره ای مشکل هر دو جهان آه چه حلوا شود گر شکر تو شود مغز شکربوره ای چهره چون آفتاب بر تن چون غوره تاب تا بشود پرشکر در تن هر روده ای وا شدن از خویشتن هست ز ماسوره سهل چونک سر رشته یافت خصم ز ماسوره ای جسم که چون خربزه ست تا نبری چون خورند بشکن و پیدا شود قیمت لاهوره ای آه که ندیدی هنوز بر سر میدان عشق رقص کنان کله ها هر طرفی کوره ای پیش طبیب دو کون رفتم بیمار عشق نبض دلم می جهید در کف قاروره ای گفتمش ای شمس دین مفخر تبریز آه جز ز تو یابد شفا علت ناسوره ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۸ ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتری سوخته باد آینه تا تو در او ننگری جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورد در قدح جان من آب کند آذری خار شد این جان و دل در حسد آینه کو چو گلستان شده ست از نظر عبهری گم شده ام من ز خویش گر تو بیابی مرا زود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری گر تو بیابی مرا از من من را بگو که من آواره ای گشته نهان چون پری مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرم غمزه جادوش کرد جان مرا ساحری گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در او تا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری بر لب دریای عشق دیدم من ماهیی کرد یکی شیوه ای شیوه او برتری گرچه که ماهی نمود لیک خود او بحر بود صورت گوساله ای بود دو صد سامری ماهی ترک زبان کرد که گفته ست بحر نطق زبان را که تو حلقه برون دری دم زدن ماهیان آب بود نی هوا زانک هوا آتشیست نیست حریف تری بنگر در ماهیی نان وی و رزق او بحر بود پس تو در عشق از او کمتری دام فکندم که تا صید کنم ماهیی صید سلیمان وقت جان من انگشتری این چه بهانست خود زود بگو بحر کیست از حسد کس مترس در طلب مهتری روشن و مطلق بگو تا نشود از دلت مفخر تبریز ما شمس حق و دین بری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱۹ ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی جان مرا خوش بکش این نفس ار می کشی کشتن شیرین و خوش خاصیت دست توست زانک نظرخواه را تو به نظر می کشی هر سحری مستمر منتظرم منتظر زانک مرا بیشتر وقت سحر می کشی جور تو ما را چو قند راه مدد درمبند نی که مرا عاقبت بر سر در می کشی ای دم تو بی شکم ای غم تو دفع غم ای که تو ما را به دام همچو شرر می کشی هر دم دفعی دگر پیش کنی چون سپر تیغ رها کرده ای تو به سپر می کشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۰ پیشتر آ پیشتر چند از این رهزنی چون تو منی من توام چند توی و منی نور حقیم و زجاج با خود چندین لجاج از چه گریزد چنین روشنی از روشنی ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیم خوار چرا بنگرد سوی فقیران غنی راست چرا بنگرد سوی چپ خویش خوار هر دو چو دست تواند چه یمنی چه دنی ما همه یک گوهریم یک خرد و یک سریم لیک دوبین گشته ایم زین فلک منحنی رخت از این پنج و شش جانب توحید کش عرعر توحید را چند کنی منثنی هین ز منی خیز کن با همه آمیز کن با خود خود حبه ای با همه چون معدنی هر چه کند شیر نر سگ بکند هم سگی هر چه کند روح پاک تن بکند هم تنی روح یکی دان و تن گشته عدد صد هزار همچو که بادام ها در صفت روغنی چند لغت در جهان جمله به معنی یکی آب یکی گشت چون خابیه ها بشکنی جان بفرستد خبر جانب هر بانظر چون که به توحید تو دل ز سخن برکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲۱ شیردلا صد هزار شیردلی کرده ای در کرم از آفتاب نیز سبق برده ای چشم ببند و بکن بار دگر رحمتی بشکن سوگند را گر به خدا خورده ای بنگر کاین دشمنان دست زنان گشته اند چونک در این خشم و جنگ پای خود افشرده ای میل تو با کیست جان تا بشوم خاک او چاکر آن کس شوم کش به کس اشمرده ای ای تن آخر بجنب بر خود و جهدی بکن جهد مبارک بود از چه تو پژمرده ای خیز برو پیش دوست روی بنه بر زمین کای صنم چون شکر از چه بیازرده ای خواجه جان شمس دین مفخر تبریزیان این سرم از نخل تست زانک تو پرورده ای

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 50 · Qur'an & Sunnah