Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز بشنو این نی چون شکایت می کند از جدایی ها حکایت می کند کز نیستان تا مرا ببریده اند در نفیرم مرد و زن نالیده اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش حالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید نی حدیث راه پر خون می کند قصه های عشق مجنون می کند محرم این هوش جز بی هوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هر که بی روزی ست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید والسلام بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد قسمت یک روزه ای کوزه چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت های ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسیٰ‏ صعقا با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی ها گفتمی هر که او از هم زبانی شد جدا بی زبان شد گر چه دارد صد نوا چون که گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زآن پس ز بلبل سرگذشت جمله معشوق است و عاشق پرده ای زنده معشوق است و عاشق مرده ای چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی پر وای او من چگونه هوش دارم پیش و پس چون نباشد نور یارم پیش و پس عشق خواهد کاین سخن بیرون بود آینه غماز نبود چون بود آینه ت دانی چرا غماز نیست زآن که زنگار از رخش ممتاز نیست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲ - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او بشنوید ای دوستان این داستان خود حقیقت نقد حال ماست آن بود شاهی در زمانی پیش ازین ملک دنیا بودش و هم ملک دین اتفاقا شاه روزی شد سوار با خواص خویش از بهر شکار یک کنیزک دید شه بر شاه راه شد غلام آن کنیزک پادشاه مرغ جانش در قفس چون می طپید داد مال و آن کنیزک را خرید چون خرید او را و برخوردار شد آن کنیزک از قضا بیمار شد آن یکی خر داشت پالانش نبود یافت پالان گرگ خر را در ربود کوزه بودش آب می نامد بدست آب را چون یافت خود کوزه شکست شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست گفت جان هر دو در دست شماست جان من سهلست جان جانم اوست دردمند و خسته ام درمانم اوست هر که درمان کرد مر جان مرا برد گنج و در و مرجان مرا جمله گفتندش که جانبازی کنیم فهم گرد آریم و انبازی کنیم هر یکی از ما مسیح عالمیست هر الم را در کف ما مرهمیست گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر ترک استثنا مرادم قسوتی ست نه همین گفتن که عارض حالتی ست ای بسا ناورده استثنا به گفت جان او با جان استثناست جفت هرچه کردند از علاج و از دوا گشت رنج افزون و حاجت ناروا آن کنیزک از مرض چون موی شد چشم شه از اشک خون چون جوی شد از قضا سرکنگبین صفرا فزود روغن بادام خشکی می نمود از هلیله قبض شد اطلاق رفت آب آتش را مدد شد همچو نفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را شه چو عجز آن حکیمان را بدید پابرهنه جانب مسجد دوید رفت در مسجد سوی محراب شد سجده گاه از اشک شه پر آب شد چون به خویش آمد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشاد در مدح و دعا کای کمینه بخششت ملک جهان من چه گویم چون تو می دانی نهان ای همیشه حاجت ما را پناه بار دیگر ما غلط کردیم راه لیک گفتی گرچه می دانم سرت زود هم پیدا کنش بر ظاهرت چون برآورد از میان جان خروش اندر آمد بحر بخشایش به جوش در میان گریه خوابش در ربود دید در خواب او که پیری رو نمود گفت ای شه مژده حاجاتت رواست گر غریبی آیدت فردا ز ماست چونکه آید او حکیمی حاذقست صادقش دان کو امین و صادقست در علاجش سحر مطلق را ببین در مزاجش قدرت حق را ببین چون رسید آن وعده گاه و روز شد آفتاب از شرق اخترسوز شد بود اندر منظره شه منتظر تا ببیند آنچه بنمودند سر دید شخصی کاملی پر مایه ای آفتابی درمیان سایه ای می رسید از دور مانند هلال نیست بود و هست بر شکل خیال نیست وش باشد خیال اندر روان تو جهانی بر خیالی بین روان بر خیالی صلحشان و جنگشان وز خیالی فخرشان و ننگشان آن خیالاتی که دام اولیاست عکس مه رویان بستان خداست آن خیالی که شه اندر خواب دید در رخ مهمان همی آمد پدید شه به جای حاجبان فا پیش رفت پیش آن مهمان غیب خویش رفت هر دو بحری آشنا آموخته هر دو جان بی دوختن بر دوخته گفت معشوقم تو بودستی نه آن لیک کار از کار خیزد در جهان ای مرا تو مصطفی من چو عمر از برای خدمتت بندم کمر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴ - از خداوند ولی‌ّ التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی از خدا جوییم توفیق ادب بی ادب محروم گشت از لطف رب بی ادب تنها نه خود را داشت بد بلکه آتش در همه آفاق زد مایده از آسمان در می رسید بی شری و بیع و بی گفت و شنید در میان قوم موسی چند کس بی ادب گفتند کو سیر و عدس منقطع شد خوان و نان از آسمان ماند رنج زرع و بیل و داس مان باز عیسی چون شفاعت کرد حق خوان فرستاد و غنیمت بر طبق مایده از آسمان شد عایده چون که گفت انزل علینا مایده باز گستاخان ادب بگذاشتند چون گدایان زله ها برداشتند لابه کرده عیسی ایشان را که این دایمست و کم نگردد از زمین بدگمانی کردن و حرص آوری کفر باشد پیش خوان مهتری زان گدارویان نادیده ز آز آن در رحمت بریشان شد فراز ابر بر ناید پی منع زکات وز زنا افتد وبا اندر جهات هر چه بر تو آید از ظلمات و غم آن ز بی باکی و گستاخیست هم هر که بی باکی کند در راه دوست ره زن مردان شد و نامرد اوست از ادب پرنور گشته ست این فلک وز ادب معصوم و پاک آمد ملک بد ز گستاخی کسوف آفتاب شد عزازیلی ز جرات رد باب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند دست بگشاد و کنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت دست و پیشانیش بوسیدن گرفت وز مقام و راه پرسیدن گرفت پرس پرسان می کشیدش تا به صدر گفت گنجی یافتم آخر به صبر گفت ای نور حق و دفع حرج معنی الصبر مفتاح الفرج ای لقای تو جواب هر سؤال مشکل از تو حل شود بی قیل وقال ترجمانی هرچه ما را در دل است دستگیری هر که پایش در گل است مرحبا یا مجتبی یا مرتضی إن تغب جاء القضا ضاق الفضا انت مولی القوم من لا یشتهی قد ردی کلا لین لم ینتهی چون گذشت آن مجلس و خوان کرم دست او بگرفت و برد اندر حرم

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند قصه رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند رنگ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید گفت هر دارو که ایشان کرده اند آن عمارت نیست ویران کرده اند بی خبر بودند از حال درون استـعـیــذ الـله مـمـــا یفـتـــرون دید رنج و کشف شد بر وی نهفت لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت رنجش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود دید از زاریش کاو زار دلست تن خوشست و او گرفتار دلست عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل علت عاشق ز علت ها جداست عشق اصطرلاب اسرار خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیر زبان روشنگرست لیک عشق بی زبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن می شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب از وی ار سایه نشانی می دهد شمس هر دم نور جانی می دهد سایه خواب آرد تو را همچون سمر چون برآید شمس انشق القمر خود غریبی در جهان چون شمس نیست شمس جان باقیی کش امس نیست شمس در خارج اگر چه هست فرد می توان هم مثل او تصویر کرد شمس جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر در تصور ذات او را گنج کو تا درآید در تصور مثل او چون حدیث روی شمس الدین رسید شمس چارم آسمان سر در کشید واجب آید چونکه آمد نام او شرح کردن رمزی از انعام او این نفس جان دامنم برتافته ست بوی پیراهان یوسف یافته ست کز برای حق صحبت سال ها بازگو حالی از آن خوش حال ها تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صدچندان شود لاتکلفنی فانی فی الفنا کلت افهامی فلا احصی ثنا کل شیء قاله غیر المفیق أن تکلف او تصلف لا یلیق من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر قال اطعمنی فانی جٰایع واعتجل فالوقت سیف قاطع صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق تو مگر خود مرد صوفی نیستی هست را از نسیه خیزد نیستی گفتمش پوشیده خوش تر سر یار خود تو در ضمن حکایت گوش دار خوش تر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران گفت مکشوف و برهنه بی غلول بازگو دفعم مده ای بوالفضول پرده بردار و برهنه گو که من می نخسپم با صنم با پیرهن گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان آرزو می خواه لیک اندازه خواه برنتابد کوه را یک برگ کاه آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت فتنه و آشوب و خون ریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی این ندارد آخر از آغاز گوی رو تمام این حکایت بازگوی

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷ - خلوت طلبیدن آن ولی از پادشاه جهت دریافتن رنج کنیزک گفت ای شه خلوتی کن خانه را دور کن هم خویش و هم بیگانه را کس ندارد گوش در دهلیزها تا بپرسم زین کنیزک چیزها خانه خالی ماند و یک دیار نه جز طبیب و جز همان بیمار نه نرم نرمک گفت شهر تو کجاست که علاج اهل هر شهری جداست واندر آن شهر از قرابت کیستت خویشی و پیوستگی با چیستت دست بر نبضش نهاد و یک بیک باز می پرسید از جور فلک چون کسی را خار در پایش جهد پای خود را بر سر زانو نهد وز سر سوزن همی جوید سرش ور نیابد می کند با لب ترش خار در پا شد چنین دشواریاب خار در دل چون بود وا ده جواب خار در دل گر بدیدی هر خسی دست کی بودی غمان را بر کسی کس به زیر دم خر خاری نهد خر نداند دفع آن برمی جهد برجهد وان خار محکم تر زند عاقلی باید که خاری برکند خر ز بهر دفع خار از سوز و درد جفته می انداخت صد جا زخم کرد آن حکیم خارچین استاد بود دست می زد جابجا می آزمود زان کنیزک بر طریق داستان باز می پرسید حال دوستان با حکیم او قصه ها می گفت فاش از مقام و خواجگان و شهر و باش سوی قصه گفتنش می داشت گوش سوی نبض و جستنش می داشت هوش تا که نبض از نام کی گردد جهان او بود مقصود جانش در جهان دوستان و شهر او را برشمرد بعد از آن شهری دگر را نام برد گفت چون بیرون شدی از شهر خویش در کدامین شهر بودستی تو بیش نام شهری گفت و زان هم درگذشت رنگ روی و نبض او دیگر نگشت خواجگان و شهرها را یک بیک باز گفت از جای و از نان و نمک شهر شهر و خانه خانه قصه کرد نه رگش جنبید و نه رخ گشت زرد نبض او بر حال خود بد بی گزند تا بپرسید از سمرقند چو قند نبض جست و روی سرخ و زرد شد کز سمرقندی زرگر فرد شد چون ز رنجور آن حکیم این راز یافت اصل آن درد و بلا را باز یافت گفت کوی او کدام است در گذر او سر پل گفت و کوی غاتفر گفت دانستم که رنجت چیست زود در خلاصت سحرها خواهم نمود شاد باش و فارغ و آمن که من آن کنم با تو که باران با چمن من غم تو می خورم تو غم مخور بر تو من مشفق ترم از صد پدر هان و هان این راز را با کس مگو گرچه از تو شه کند بس جست و جو خانه اسرار تو چون دل شود آن مرادت زودتر حاصل شود گفت پیغامبر که هر که سر نهفت زود گردد با مراد خویش جفت دانه چون اندر زمین پنهان شود سر او سرسبزی بستان شود زر و نقره گر نبودندی نهان پرورش کی یافتندی زیر کان وعده ها و لطف های آن حکیم کرد آن رنجور را آمن ز بیم وعده ها باشد حقیقی دل پذیر وعده ها باشد مجازی تاسه گیر وعده اهل کرم گنج روان وعده نااهل شد رنج روان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۸ - دریافتن آن ولی رنج را و عرض کردن رنج او را پیش پادشاه بعد از آن برخاست و عزم شاه کرد شاه را زان شمه ای آگاه کرد گفت تدبیر آن بود کان مرد را حاضر آریم از پی این درد را مرد زرگر را بخوان زان شهر دور با زر و خلعت بده او را غرور

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر شه فرستاد آن طرف یک دو رسول حاذقان و کافیان بس عدول تا سمرقند آمدند آن دو امیر پیش آن زرگر ز شاهنشه بشیر کای لطیف استاد کامل معرفت فاش اندر شهرها از تو صفت نک فلان شه از برای زرگری اختیارت کرد زیرا مهتری اینک این خلعت بگیر و زر و سیم چون بیایی خاص باشی و ندیم مرد مال و خلعت بسیار دید غره شد از شهر و فرزندان برید اندر آمد شادمان در راه مرد بی خبر کان شاه قصد جانش کرد اسپ تازی برنشست و شاد تاخت خونبهای خویش را خلعت شناخت ای شده اندر سفر با صد رضا خود به پای خویش تا سوء القضا در خیالش ملک و عز و مهتری گفت عزراییل رو آری بری چون رسید از راه آن مرد غریب اندر آوردش به پیش شه طبیب سوی شاهنشاه بردندش به ناز تا بسوزد بر سر شمع طراز شاه دید او را بسی تعظیم کرد مخزن زر را بدو تسلیم کرد پس حکیمش گفت کای سلطان مه آن کنیزک را بدین خواجه بده تا کنیزک در وصالش خوش شود آب وصلش دفع آن آتش شود شه بدو بخشید آن مه روی را جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را مدت شش ماه می راندند کام تا به صحت آمد آن دختر تمام بعد از آن از بهر او شربت بساخت تا بخورد و پیش دختر می گداخت چون ز رنجوری جمال او نماند جان دختر در وبال او نماند چونک زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندک اندک در دل او سرد شد عشق هایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقبت ننگی بود کاش کان هم ننگ بودی یکسری تا نرفتی بر وی آن بد داوری خون دوید از چشم همچون جوی او دشمن جان وی آمد روی او دشمن طاووس آمد پر او ای بسی شه را بکشته فر او گفت من آن آهوم کز ناف من ریخت این صیاد خون صاف من ای من آن روباه صحرا کز کمین سر بریدندش برای پوستین ای من آن پیلی که زخم پیلبان ریخت خونم از برای استخوان آنکه کشتستم پی مادون من می نداند که نخسپد خون من بر منست امروز و فردا بر وی است خون چون من کس چنین ضایع کی است گرچه دیوار افکند سایه دراز باز گردد سوی او آن سایه باز این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صدا این بگفت و رفت در دم زیر خاک آن کنیزک شد ز عشق و رنج پاک زانک عشق مردگان پاینده نیست زانک مرده سوی ما آینده نیست عشق زنده در روان و در بصر هر دمی باشد ز غنچه تازه تر عشق آن زنده گزین کو باقی است کز شراب جان فزایت ساقی است عشق آن بگزین که جمله انبیا یافتند از عشق او کار و کیا تو مگو ما را بدان شه بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰ - بیان آنک کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تأمّل فاسد کشتن آن مرد بر دست حکیم نه پی اومید بود و نه ز بیم او نکشتش از برای طبع شاه تا نیامد امر و الهام اله آن پسر را کش خضر ببرید حلق سر آن را در نیابد عام خلق آنک از حق یابد او وحی و جواب هرچه فرماید بود عین صواب آنک جان بخشد اگر بکشد رواست نایبست و دست او دست خداست همچو اسماعیل پیشش سر بنه شاد و خندان پیش تیغش جان بده تا بماند جانت خندان تا ابد همچو جان پاک احمد با احد عاشقان آنگه شراب جان کشند که به دست خویش خوبانشان کشند شاه آن خون از پی شهوت نکرد تو رها کن بدگمانی و نبرد تو گمان بردی که کرد آلودگی در صفا غش کی هلد پالودگی بهر آنست این ریاضت وین جفا تا بر آرد کوره از نقره جفا بهر آنست امتحان نیک و بد تا بجوشد بر سر آرد زر زبد گر نبودی کارش الهام اله او سگی بودی دراننده نه شاه پاک بود از شهوت و حرص و هوا نیک کرد او لیک نیک بد نما گر خضر در بحر کشتی را شکست صد درستی در شکست خضر هست وهم موسی با همه نور و هنر شد از آن محجوب تو بی پر مپر آن گل سرخست تو خونش مخوان مست عقلست او تو مجنونش مخوان گر بدی خون مسلمان کام او کافرم گر بردمی من نام او می بلرزد عرش از مدح شقی بدگمان گردد ز مدحش متقی شاه بود و شاه بس آگاه بود خاص بود و خاصه الله بود آن کسی را کش چنین شاهی کشد سوی بخت و بهترین جاهی کشد گر ندیدی سود او در قهر او کی شدی آن لطف مطلق قهرجو بچه می لرزد از آن نیش حجام مادر مشفق در آن دم شادکام نیم جان بستاند و صد جان دهد آنچ در وهمت نیاید آن دهد تو قیاس از خویش می گیری ولیک دور دور افتاده ای بنگر تو نیک

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان بود بقالی و وی را طوطیی خوش نوایی سبز و گویا طوطیی بر دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران در خطاب آدمی ناطق بدی در نوای طوطیان حاذق بدی خواجه روزی سوی خانه رفته بود بر دکان طوطی نگهبانی نمود گربه ای برجست ناگه بر دکان بهر موشی طوطیک از بیم جان جست از سوی دکان سویی گریخت شیشه های روغن گل را بریخت از سوی خانه بیامد خواجه اش بر دکان بنشست فارغ خواجه وش دید پر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد گشت طوطی کل ز ضرب روزکی چندی سخن کوتاه کرد مرد بقال از ندامت آه کرد ریش بر می کند و می گفت ای دریغ کافتاب نعمتم شد زیر میغ دست من بشکسته بودی آن زمان که زدم من بر سر آن خوش زبان هدیه ها می داد هر درویش را تا بیابد نطق مرغ خویش را بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دکان بنشسته بد نومیدوار می نمود آن مرغ را هر گون نهفت تا که باشد اندرآید او بگفت جولقیی سر برهنه می گذشت با سر بی مو چو پشت طاس و طشت آمد اندر گفت طوطی آن زمان بانگ بر درویش زد چون عاقلان کز چه ای کل با کلان آمیختی تو مگر از شیشه روغن ریختی از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را کار پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بسته خوابیم و خور این ندانستند ایشان از عمی هست فرقی درمیان بی منتهی هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل هر دو گون آهو گیا خوردند و آب زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب هر دو نی خوردند از یک آب خور این یکی خالی و آن پر از شکر صد هزاران این چنین اشباه بین فرقشان هفتاد ساله راه بین این خورد گردد پلیدی زو جدا آن خورد گردد همه نور خدا این خورد زاید همه بخل و حسد وآن خورد زاید همه نور احد این زمین پاک و آن شوره ست و بد این فرشته پاک و آن دیوست و دد هر دو صورت گر به هم ماند رواست آب تلخ و آب شیرین را صفاست جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب او شناسد آب خوش از شوره آب سحر را با معجزه کرده قیاس هر دو را بر مکر پندارد اساس ساحران موسی از استیزه را برگرفته چون عصای او عصا زین عصا تا آن عصا فرقی ست ژرف زین عمل تا آن عمل راهی شگرف لعنة الله این عمل را در قفا رحمة الله آن عمل را در وفا کافران اندر مری بوزینه طبع آفتی آمد درون سینه طبع هرچه مردم می کند بوزینه هم آن کند کز مرد بیند دم بدم او گمان برده که من کردم چو او فرق را کی داند آن استیزه رو این کند از امر و او بهر ستیز بر سر استیزه رویان خاک ریز آن منافق با موافق در نماز از پی استیزه آید نه نیاز در نماز و روزه و حج و زکات با منافق مؤمنان در برد و مات مؤمنان را برد باشد عاقبت بر منافق مات اندر آخرت گرچه هر دو بر سر یک بازی اند هر دو با هم مروزی و رازی اند هر یکی سوی مقام خود رود هر یکی بر وفق نام خود رود مؤمنش خوانند جانش خوش شود ور منافق تیز و پر آتش شود نام او محبوب از ذات وی است نام این مبغوض از آفات وی است میم و واو و میم و نون تشریف نیست لفظ مؤمن جز پی تعریف نیست گر منافق خوانیش این نام دون همچو کژدم می خلد در اندرون گرنه این نام اشتقاق دوزخست پس چرا در وی مذاق دوزخست زشتی آن نام بد از حرف نیست تلخی آن آب بحر از ظرف نیست حرف ظرف آمد درو معنی چو آب بحر معنی عنده ام الکتاب بحر تلخ و بحر شیرین در جهان در میانشان برزخ لا یبغیان وانگه این هر دو ز یک اصلی روان بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن زر قلب و زر نیکو در عیار بی محک هرگز ندانی ز اعتبار هر که را در جان خدا بنهد محک هر یقین را باز داند او ز شک در دهان زنده خاشاکی جهد آنگه آرامد که بیرونش نهد در هزاران لقمه یک خاشاک خرد چون در آمد حس زنده پی ببرد حس دنیا نردبان این جهان حس دینی نردبان آسمان صحت این حس بجویید از طبیب صحت آن حس بجویید از حبیب صحت این حس ز معموری تن صحت آن حس ز تخریب بدن راه جان مر جسم را ویران کند بعد از آن ویرانی آبادان کند کرد ویران خانه بهر گنج زر وز همان گنجش کند معمورتر آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آب خورد پوست را بشکافت و پیکان را کشید پوست تازه بعد از آنش بر دمید قلعه ویران کرد و از کافر ستد بعد از آن بر ساختش صد برج و سد کار بی چون را که کیفیت نهد اینک گفتم این ضرورت می دهد گه چنین بنماید و گه ضد این جز که حیرانی نباشد کار دین نه چنان حیران که پشتش سوی اوست بل چنان حیران و غرق و مست دوست آن یکی را روی او شد سوی دوست وان یکی را روی او خود روی اوست روی هر یک می نگر می دار پاس بوک گردی تو ز خدمت روشناس چون بسی ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نشاید داد دست زانک صیاد آورد بانگ صفیر تا فریبد مرغ را آن مرغ گیر بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش از هوا آید بیابد دام و نیش حرف درویشان بدزدد مرد دون تا بخواند بر سلیمی زان فسون کار مردان روشنی و گرمیست کار دونان حیله و بی شرمیست شیر پشمین از برای کد کنند بومسیلم را لقب احمد کنند بومسیلم را لقب کذاب ماند مر محمد را اولو الالباب ماند آن شراب حق ختامش مشک ناب باده را ختمش بود گند و عذاب

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲ - داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب بود شاهی در جهودان ظلم ساز دشمن عیسی و نصرانی گداز عهد عیسی بود و نوبت آن او جان موسی او و موسی جان او شاه احول کرد در راه خدا آن دو دمساز خدایی را جدا گفت استاد احولی را کاندر آ رو برون آر از وثاق آن شیشه را گفت احول زان دو شیشه من کدام پیش تو آرم بکن شرح تمام گفت استاد آن دو شیشه نیست رو احولی بگذار و افزون بین مشو گفت ای استا مرا طعنه مزن گفت استا زان دو یک را در شکن چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم مرد احول گردد از میلان و خشم شیشه یک بود و به چشمش دو نمود چون شکست او شیشه را دیگر نبود خشم و شهوت مرد را احول کند ز استقامت روح را مبدل کند چون غرض آمد هنر پوشیده شد صد حجاب از دل به سوی دیده شد چون دهد قاضی به دل رشوت قرار کی شناسد ظالم از مظلوم زار شاه از حقد جهودانه چنان گشت احول کالامان یا رب امان صد هزاران مؤمن مظلوم کشت که پناهم دین موسی را و پشت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را او وزیری داشت گبر و عشوه ده کو بر آب از مکر بر بستی گره گفت ترسایان پناه جان کنند دین خود را از ملک پنهان کنند کم کش ایشان را که کشتن سود نیست دین ندارد بوی مشک و عود نیست سر پنهانست اندر صد غلاف ظاهرش با تست و باطن بر خلاف شاه گفتش پس بگو تدبیر چیست چاره آن مکر و آن تزویر چیست تا نماند در جهان نصرانیی نی هویدا دین و نه پنهانیی گفت ای شه گوش و دستم را ببر بینی ام بشکاف و لب در حکم مر بعد از آن در زیر دار آور مرا تا بخواهد یک شفاعت گر مرا بر منادی گاه کن این کار تو بر سر راهی که باشد چارسو آنگهم از خود بران تا شهر دور تا در اندازم دریشان شر و شور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴ - تلبیس وزیر با نصاری پس بگویم من به سر نصرانیم ای خدای رازدان می دانیم شاه واقف گشت از ایمان من وز تعصب کرد قصد جان من خواستم تا دین ز شه پنهان کنم آنک دین اوست ظاهر آن کنم شاه بویی برد از اسرار من متهم شد پیش شه گفتار من گفت گفت تو چو در نان سوزنست از دل من تا دل تو روزنست من از آن روزن بدیدم حال تو حال تو دیدم ننوشم قال تو گر نبودی جان عیسی چاره ام او جهودانه بکردی پاره ام بهر عیسی جان سپارم سر دهم صد هزاران منتش بر خود نهم جان دریغم نیست از عیسی ولیک واقفم بر علم دینش نیک نیک حیف می آمد مرا کان دین پاک درمیان جاهلان گردد هلاک شکر ایزد را و عیسی را که ما گشته ایم آن کیش حق را ره نما از جهود و از جهودی رسته ایم تا به زناری میان را بسته ایم دور دور عیسیست ای مردمان بشنوید اسرار کیش او بجان کرد با وی شاه آن کاری که گفت خلق حیران مانده زان مکر نهفت راند او را جانب نصرانیان کرد در دعوت شروع او بعد از آن

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵ - قبول کردن نصاری مکر وزیر را صد هزاران مرد ترسا سوی او اندک اندک جمع شد در کوی او او بیان می کرد با ایشان به راز سر انگلیون و زنار و نماز او به ظاهر واعظ احکام بود لیک در باطن صفیر و دام بود بهر این بعضی صحابه از رسول ملتمس بودند مکر نفس غول کو چه آمیزد ز اغراض نهان در عبادتها و در اخلاص جان فضل طاعت را نجستندی ازو عیب ظاهر را بجستندی که کو مو به مو و ذره ذره مکر نفس می شناسیدند چون گل از کرفس موشکافان صحابه هم در آن وعظ ایشان خیره گشتندی بجان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را دل بدو دادند ترسایان تمام خود چه باشد قوت تقلید عام در درون سینه مهرش کاشتند نایب عیسیش می پنداشتند او به سر دجال یک چشم لعین ای خدا فریاد رس نعم المعین صد هزاران دام و دانه ست ای خدا ما چو مرغان حریص بی نوا دم بدم ما بسته دام نویم هر یکی گر باز و سیمرغی شویم می رهانی هر دمی ما را و باز سوی دامی می رویم ای بی نیاز ما درین انبار گندم می کنیم گندم جمع آمده گم می کنیم می نیندیشیم آخر ما بهوش کین خلل در گندمست از مکر موش موش تا انبار ما حفره زدست وز فنش انبار ما ویران شدست اول ای جان دفع شر موش کن وانگهان در جمع گندم جوش کن بشنو از اخبار آن صدر الصدور لا صلوة تم الا بالحضور گر نه موشی دزد در انبار ماست گندم اعمال چل ساله کجاست ریزه ریزه صدق هر روزه چرا جمع می ناید درین انبار ما بس ستاره آتش از آهن جهید وان دل سوزیده پذرفت و کشید لیک در ظلمت یکی دزدی نهان می نهد انگشت بر استارگان می کشد استارگان را یک به یک تا که نفروزد چراغی از فلک گر هزاران دام باشد در قدم چون تو با مایی نباشد هیچ غم چون عنایاتت بود با ما مقیم کی بود بیمی از آن دزد لییم هر شبی از دام تن ارواح را می رهانی می کنی الواح را می رهند ارواح هر شب زین قفس فارغان نه حاکم و محکوم کس شب ز زندان بی خبر زندانیان شب ز دولت بی خبر سلطانیان نه غم و اندیشه سود و زیان نه خیال این فلان و آن فلان حال عارف این بود بی خواب هم گفت ایزد هم رقود زین مرم خفته از احوال دنیا روز و شب چون قلم در پنجه تقلیب رب آنک او پنجه نبیند در رقم فعل پندارد بجنبش از قلم شمه ای زین حال عارف وا نمود عقل را هم خواب حسی در ربود رفته در صحرای بی چون جانشان روحشان آسوده و ابدانشان وز صفیری باز دام اندر کشی جمله را در داد و در داور کشی چونک نور صبحدم سر بر زند کرکس زرین گردون پر زند فالق الاصباح اسرافیل وار جمله را در صورت آرد زان دیار روحهای منبسط را تن کند هر تنی را باز آبستن کند اسپ جانها را کند عاری ز زین سر النوم اخ الموتست این لیک بهر آنک روز آیند باز بر نهد بر پایشان بند دراز تا که روزش واکشد زان مرغزار وز چراگاه آردش در زیر بار کاش چون اصحاب کهف این روح را حفظ کردی یا چو کشتی نوح را تا ازین طوفان بیداری و هوش وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش ای بسی اصحاب کهف اندر جهان پهلوی تو پیش تو هست این زمان یار با او غار با او در سرود مهر بر چشمست و بر گوشت چه سود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را گفت لیلی را خلیفه کان توی کز تو مجنون شد پریشان و غوی از دگر خوبان تو افزون نیستی گفت خامش چون تو مجنون نیستی هر که بیدارست او در خواب تر هست بیداریش از خوابش بتر چون بحق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو در بندان ما جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود وز خوف زوال نی صفا می ماندش نی لطف و فر نی به سوی آسمان راه سفر خفته آن باشد که او از هر خیال دارد اومید و کند با او مقال دیو را چون حور بیند او به خواب پس ز شهوت ریزد او با دیو آب چونک تخم نسل را در شوره ریخت او به خویش آمد خیال از وی گریخت ضعف سر بیند از آن و تن پلید آه از آن نقش پدید ناپدید مرغ بر بالا و زیر آن سایه اش می دود بر خاک پران مرغ وش ابلهی صیاد آن سایه شود می دود چندانکه بی مایه شود بی خبر کان عکس آن مرغ هواست بی خبر که اصل آن سایه کجاست تیر اندازد به سوی سایه او ترکشش خالی شود از جست و جو ترکش عمرش تهی شد عمر رفت از دویدن در شکار سایه تفت سایه یزدان چو باشد دایه اش وا رهاند از خیال و سایه اش سایه یزدان بود بنده ی خدا مرده او زین عالم و زنده ی خدا دامن او گیر زوتر بی گمان تا رهی در دامن آخر زمان کيۡف مد ٱلظل نقش اولیاست کو دلیل نور خورشید خداست اندرین وادی مرو بی این دلیل لآ أحب ٱلۡأٓفلين گو چون خلیل رو ز سایه آفتابی را بیاب دامن شه شمس تبریزی بتاب ره ندانی جانب این سور و عرس از ضیاء الحق حسام الدین بپرس ور حسد گیرد ترا در ره گلو در حسد ابلیس را باشد غلو کو ز آدم ننگ دارد از حسد با سعادت جنگ دارد از حسد عقبه ای زین صعب تر در راه نیست ای خنک آنکش حسد همراه نیست این جسد خانه ی حسد آمد بدان از حسد آلوده باشد خاندان گر جسد خانه ی حسد باشد ولیک آن جسد را پاک کرد الله نیک طهرا بيتي بیان پاکی است گنج نورست ار طلسمش خاکی است چون کنی بر بی حسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهی ها رسد خاک شو مردان حق را زیر پا خاک بر سر کن حسد را همچو ما مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۸ - بیان حسد وزیر آن وزیرک از حسد بودش نژاد تا به باطل گوش و بینی باد داد بر امید آنک از نیش حسد زهر او در جان مسکینان رسد هر کسی کو از حسد بینی کند خویش را بی گوش و بی بینی کند بینی آن باشد که او بویی برد بوی او را جانب کویی برد هر که بویش نیست بی بینی بود بوی آن بویست کان دینی بود چونک بویی برد و شکر آن نکرد کفر نعمت آمد و بینیش خورد شکر کن مر شاکران را بنده باش پیش ایشان مرده شو پاینده باش چون وزیر از ره زنی مایه مساز خلق را تو بر میاور از نماز ناصح دین گشته آن کافر وزیر کرده او از مکر در گوزینه سیر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۹ - فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را هر که صاحب ذوق بود از گفت او لذتی می دید و تلخی جفت او نکته ها می گفت او آمیخته در جلاب قند زهری ریخته ظاهرش می گفت در ره چست شو وز اثر می گفت جان را سست شو ظاهر نقره گر اسپید ست و نو دست و جامه می سیه گردد ازو آتش ار چه سرخ روی ست از شرر تو ز فعل او سیه کار ی نگر برق اگر نوری نماید در نظر لیک هست از خاصیت دزد بصر هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود گفت او در گردن او طوق بود مدتی شش سال در هجران شاه شد وزیر اتباع عیسی را پناه دین و دل را کل بدو بسپرد خلق پیش امر و حکم او می مرد خلق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر در میان شاه و او پیغام ها شاه را پنهان بدو آرام ها آخر الامر از برای آن مراد تا دهد چون خاک ایشان را به باد پیش او بنوشت شه کای مقبلم وقت آمد زود فارغ کن دلم گفت اینک اندر آن کارم شها کافکنم در دین عیسی فتنه ها مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۱ - بیان دوازده سبط از نصاری قوم عیسی را بد اندر دار و گیر حاکمانشان ده امیر و دو امیر هر فریقی مر امیری را تبع بنده گشته میر خود را از طمع این ده و این دو امیر و قومشان گشته بند آن وزیر بد نشان اعتماد جمله بر گفتار او اقتدای جمله بر رفتار او پیش او در وقت و ساعت هر امیر جان بدادی گر بدو گفتی بمیر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل ساخت طوماری به نام هر یکی نقش هر طومار دیگر مسلکی حکم های هر یکی نوعی دگر این خلاف آن ز پایان تا به سر در یکی راه ریاضت را و جوع رکن توبه کرده و شرط رجوع در یکی گفته ریاضت سود نیست اندرین ره مخلصی جز جود نیست در یکی گفته که جوع و جود تو شرک باشد از تو با معبود تو جز توکل جز که تسلیم تمام در غم و راحت همه مکر ست و دام در یکی گفته که واجب خدمتست ور نه اندیشه توکل تهمتست در یکی گفته که امر و نهی هاست بهر کردن نیست شرح عجز ماست تا که عجز خود بینیم اندر آن قدرت او را بدانیم آن زمان در یکی گفته که عجز خود مبین کفر نعمت کردن است آن عجز هین قدرت خود بین که این قدرت ازوست قدرت تو نعمت او دان که هوست در یکی گفته کزین دو بر گذر بت بود هر چه بگنجد در نظر در یکی گفته مکش این شمع را کاین نظر چون شمع آمد جمع را از نظر چون بگذری و از خیال کشته باشی نیم شب شمع وصال در یکی گفته بکش باکی مدار تا عوض بینی نظر را صد هزار که ز کشتن شمع جان افزون شود لیلی ات از صبر تو مجنون شود ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش بیش آید پیش او دنیا و بیش در یکی گفته که آنچت داد حق بر تو شیرین کرد در ایجاد حق بر تو آسان کرد و خوش آن را بگیر خویشتن را در میفکن در زحیر در یکی گفته که بگذار آن خود کان قبول طبع تو رد ست و بد راه های مختلف آسان شدست هر یکی را ملتی چون جان شدست گر میسر کردن حق ره بدی هر جهود و گبر ازو آگه بدی در یکی گفته میسر آن بود که حیات دل غذای جان بود هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت بر نه آرد همچو شوره ریع و کشت جز پشیمانی نباشد ریع او جز خسارت پیش نارد بیع او آن میسر نبود اندر عاقبت نام او باشد معسر عاقبت تو معسر از میسر بازدان عاقبت بنگر جمال این و آن در یکی گفته که استادی طلب عاقبت بینی نیابی در حسب عاقبت دیدند هر گون ملتی لاجرم گشتند اسیر زلتی عاقبت دیدن نباشد دست باف ورنه کی بودی ز دین ها اختلاف در یکی گفته که استا هم توی زانک استا را شناسا هم توی مرد باش و سخره مردان مشو رو سر خود گیر و سرگردان مشو در یکی گفته که این جمله یکیست هر که او دو بیند احول مردکی ست در یکی گفته که صد یک چون بود این کی اندیشد مگر مجنون بود هر یکی قولیست ضد هم دگر چون یکی باشد یکی زهر و شکر تا ز زهر و از شکر در نگذری کی تو از گلزار وحدت بو بری این نمط وین نوع ده طومار و دو بر نوشت آن دین عیسی را عدو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۳ - در بیان آنک این اختلافات در صورت روش است نی در حقیقت راه او ز یک رنگی عیسی بو نداشت وز مزاج خم عیسی خو نداشت جامه صد رنگ از آن خم صفا ساده و یک رنگ گشتی چون صبا نیست یک رنگی کزو خیزد ملال بل مثال ماهی و آب زلال گرچه در خشکی هزاران رنگهاست ماهیان را با یبوست جنگهاست کیست ماهی چیست دریا در مثل تا بدان ماند ملک عز و جل صد هزاران بحر و ماهی در وجود سجده آرد پیش آن اکرام و جود چند باران عطا باران شده تا بدان آن بحر در افشان شده چند خورشید کرم افروخته تا که ابر و بحر جود آموخته پرتو دانش زده بر خاک و طین تا که شد دانه پذیرنده زمین خاک امین و هر چه در وی کاشتی بی خیانت جنس آن برداشتی این امانت زان امانت یافتست کآفتاب عدل بر وی تافتست تا نشان حق نیارد نوبهار خاک سرها را نکرده آشکار آن جوادی که جمادی را بداد این خبرها وین امانت وین سداد مر جمادی را کند فضلش خبیر عاقلان را کرده قهر او ضریر جان و دل را طاقت آن جوش نیست با که گویم در جهان یک گوش نیست هر کجا گوشی بد از وی چشم گشت هر کجا سنگی بد از وی یشم گشت کیمیاسازست چه بود کیمیا معجزه بخش است چه بود سیمیا این ثنا گفتن ز من ترک ثناست کین دلیل هستی و هستی خطاست پیش هست او بباید نیست بود چیست هستی پیش او کور و کبود گر نبودی کور زو بگداختی گرمی خورشید را بشناختی ور نبودی او کبود از تعزیت کی فسردی همچو یخ این ناحیت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۴ - بیان خسارت وزیر درین مکر همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه می زد با قدیم ناگزیر با چنان قادر خدایی کز عدم صد چو عالم هست گرداند بدم صد چو عالم در نظر پیدا کند چونک چشمت را به خود بینا کند گر جهان پیشت بزرگ و بی بنیست پیش قدرت ذره ای می دان که نیست این جهان خود حبس جانهای شماست هین روید آن سو که صحرای شماست این جهان محدود و آن خود بی حدست نقش و صورت پیش آن معنی سدست صد هزاران نیزه فرعون را در شکست از موسیی با یک عصا صد هزاران طب جالینوس بود پیش عیسی و دمش افسوس بود صد هزاران دفتر اشعار بود پیش حرف امیی اش عار بود با چنین غالب خداوندی کسی چون نمیرد گر نباشد او خسی بس دل چون کوه را انگیخت او مرغ زیرک با دو پا آویخت او فهم و خاطر تیز کردن نیست راه جز شکسته می نگیرد فضل شاه ای بسا گنج آگنان کنج کاو کان خیال اندیش را شد ریش گاو گاو که بود تا تو ریش او شوی خاک چه بود تا حشیش او شوی چون زنی از کار بد شد روی زرد مسخ کرد او را خدا و زهره کرد عورتی را زهره کردن مسخ بود خاک و گل گشتن نه مسخست ای عنود روح می بردت سوی چرخ برین سوی آب و گل شدی در اسفلین خویشتن را مسخ کردی زین سفول زان وجودی که بد آن رشک عقول پس ببین کین مسخ کردن چون بود پیش آن مسخ این به غایت دون بود اسپ همت سوی اختر تاختی آدم مسجود را نشناختی آخر آدم زاده ای ای ناخلف چند پنداری تو پستی را شرف چند گویی من بگیرم عالمی این جهان را پر کنم از خود همی گر جهان پر برف گردد سربسر تاب خور بگدازدش با یک نظر وزر او و صد وزیر و صدهزار نیست گرداند خدا از یک شرار عین آن تخییل را حکمت کند عین آن زهراب را شربت کند آن گمان انگیز را سازد یقین مهرها رویاند از اسباب کین پرورد در آتش ابراهیم را ایمنی روح سازد بیم را از سبب سوزیش من سوداییم در خیالاتش چو سوفسطاییم

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۵ - مکر دیگر انگیختن وزیر در اضلال قوم مکر دیگر آن وزیر از خود ببست وعظ را بگذاشت و در خلوت نشست در مریدان در فکند از شوق سوز بود در خلوت چهل پنجاه روز خلق دیوانه شدند از شوق او از فراق حال و قال و ذوق او لابه و زاری همی کردند و او از ریاضت گشته در خلوت دوتو گفته ایشان نیست ما را بی تو نور بی عصاکش چون بود احوال کور از سر اکرام و از بهر خدا بیش ازین ما را مدار از خود جدا ما چو طفلانیم و ما را دایه تو بر سر ما گستران آن سایه تو گفت جانم از محبان دور نیست لیک بیرون آمدن دستور نیست آن امیران در شفاعت آمدند وان مریدان در شناعت آمدند کین چه بدبختیست ما را ای کریم از دل و دین مانده ما بی تو یتیم تو بهانه می کنی و ما ز درد می زنیم از سوز دل دمهای سرد ما به گفتار خوشت خو کرده ایم ما ز شیر حکمت تو خورده ایم الله الله این جفا با ما مکن خیر کن امروز را فردا مکن می دهد دل مر ترا کین بی دلان بی تو گردند آخر از بی حاصلان جمله در خشکی چو ماهی می طپند آب را بگشا ز جو بر دار بند ای که چون تو در زمانه نیست کس الله الله خلق را فریاد رس مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۶ - دفع گفتن وزیر مریدان را گفت هان ای سخرگان گفت و گو وعظ و گفتار زبان و گوش جو پنبه اندر گوش حس دون کنید بند حس از چشم خود بیرون کنید پنبه آن گوش سر گوش سرست تا نگردد این کر آن باطن کرست بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید تا خطاب ارجعی را بشنوید تا به گفت و گوی بیداری دری تو زگفت خواب بویی کی بری سیر بیرونیست قول و فعل ما سیر باطن هست بالای سما حس خشکی دید کز خشکی بزاد عیسی جان پای بر دریا نهاد سیر جسم خشک بر خشکی فتاد سیر جان پا در دل دریا نهاد چونک عمر اندر ره خشکی گذشت گاه کوه و گاه دریا گاه دشت آب حیوان از کجا خواهی تو یافت موج دریا را کجا خواهی شکافت موج خاکی وهم و فهم و فکر ماست موج آبی محو و سکرست و فناست تا درین سکری از آن سکری تو دور تا ازین مستی از آن جامی نفور گفت و گوی ظاهر آمد چون غبار مدتی خاموش خو کن هوش دار

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۷ - مکر کردن مریدان کی خلوت را بشکن جمله گفتند ای حکیم رخنه جو این فریب و این جفا با ما مگو چارپا را قدر طاقت بار نه بر ضعیفان قدر قوت کار نه دانه هر مرغ اندازه ویست طعمه هر مرغ انجیری کیست طفل را گر نان دهی بر جای شیر طفل مسکین را از آن نان مرده گیر چونک دندانها بر آرد بعد از آن هم بخود گردد دلش جویای نان مرغ پر نارسته چون پران شود لقمه هر گربه دران شود چون بر آرد پر بپرد او بخود بی تکلف بی صفیر نیک و بد دیو را نطق تو خامش می کند گوش ما را گفت تو هش می کند گوش ما هوشست چون گویا توی خشک ما بحرست چون دریا توی با تو ما را خاک بهتر از فلک ای سماک از تو منور تا سمک بی تو ما را بر فلک تاریکیست با تو ای ماه این فلک باری کیست صورت رفعت بود افلاک را معنی رفعت روان پاک را صورت رفعت برای جسمهاست جسمها در پیش معنی اسمهاست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۸ - جواب گفتن وزیر کی خلوت را نمی‌شکنم گفت حجت های خود کوته کنید پند را در جان و در دل ره کنید گر امینم متهم نبود امین گر بگویم آسمان را من زمین گر کمالم با کمال انکار چیست ور نیم این زحمت و آزار چیست من نخواهم شد ازین خلوت برون زانک مشغولم باحوال درون

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۹ - اعتراض مریدان در خلوت وزیر جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفت ما چون گفتن اغیار نیست اشک دیده ست از فراق تو دوان آه آه ست از میان جان روان طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گرچه نه بد داند نه نیک ما چو چنگیم و تو زخمه می زنی زاری از ما نه تو زاری می کنی ما چو ناییم و نوا در ما ز توست ما چو کوهیم و صدا در ما ز توست ما چو شطرنجیم اندر برد و مات برد و مات ما ز توست ای خوش صفات ما که باشیم ای تو ما را جان جان تا که ما باشیم با تو درمیان ما عدم هاییم و هستی های ما تو وجود مطلقی فانی نما ما همه شیران ولی شیر علم حمله شان از باد باشد دم به دم حمله شان پیدا و ناپیداست باد آنک ناپیداست هرگز گم مباد باد ما و بود ما از داد توست هستی ما جمله از ایجاد توست لذت هستی نمودی نیست را عاشق خود کرده بودی نیست را لذت انعام خود را وا مگیر نقل و باده و جام خود را وا مگیر ور بگیری کیت جست و جو کند نقش با نقاش چون نیرو کند منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما می شنود نقش باشد پیش نقاش و قلم عاجز و بسته چو کودک در شکم پیش قدرت خلق جمله بارگه عاجزان چون پیش سوزن کارگه گاه نقشش دیو و گه آدم کند گاه نقشش شادی و گه غم کند دست نه تا دست جنباند به دفع نطق نه تا دم زند در ضر و نفع تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت گفت ایزد ما رميۡت إذۡ رميۡت گر بپرانیم تیر آن نه ز ماست ما کمان و تیراندازش خداست این نه جبر این معنی جباری است ذکر جباری برای زاری است زاری ما شد دلیل اضطرار خجلت ما شد دلیل اختیار گر نبودی اختیار این شرم چیست وین دریغ و خجلت و آزرم چیست زجر شاگردان و استادان چراست خاطر از تدبیرها گردان چراست ور تو گویی غافل است از جبر او ماه حق پنهان کند در ابر رو هست این را خوش جواب ار بشنوی بگذری از کفر و در دین بگروی حسرت و زاری گه بیماری است وقت بیماری همه بیداری است آن زمان که می شوی بیمار تو می کنی از جرم استغفار تو می نماید بر تو زشتی گنه می کنی نیت که باز آیم به ره عهد و پیمان می کنی که بعد ازین جز که طاعت نبودم کاری گزین پس یقین گشت این که بیماری تو را می ببخشد هوش و بیداری تو را پس بدان این اصل را ای اصل جو هر که را دردست او برده ست بو هر که او بیدارتر پردردتر هر که او آگاه تر رخ زردتر گر ز جبرش آگهی زاریت کو بینش زنجیر جباریت کو بسته در زنجیر چون شادی کند کی اسیر حبس آزادی کند ور تو می بینی که پایت بسته اند بر تو سرهنگان شه بنشسته اند پس تو سرهنگی مکن با عاجزان زانک نبود طبع و خوی عاجز آن چون تو جبر او نمی بینی مگو ور همی بینی نشان دید کو در هر آن کاری که میلستت بدان قدرت خود را همی بینی عیان واندر آن کاری که میلت نیست و خواست خویش را جبری کنی کین از خداست انبیا در کار دنیا جبری اند کافران در کار عقبی جبری اند انبیا را کار عقبی اختیار جاهلان را کار دنیا اختیار زانک هر مرغی به سوی جنس خویش می پرد او در پس و جان پیش پیش کافران چون جنس سجین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند انبیا چون جنس علیین بدند سوی علیین جان و دل شدند این سخن پایان ندارد لیک ما باز گوییم آن تمام قصه را

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۰ - نومید کردن وزیر مریدان را از رفض خلوت آن وزیر از اندرون آواز داد کای مریدان از من این معلوم باد که مرا عیسی چنین پیغام کرد کز همه یاران و خویشان باش فرد روی در دیوار کن تنها نشین وز وجود خویش هم خلوت گزین بعد ازین دستوری گفتار نیست بعد ازین با گفت و گویم کار نیست الوداع ای دوستان من مرده ام رخت بر چارم فلک بر برده ام تا به زیر چرخ ناری چون حطب من نسوزم در عنا و در عطب پهلوی عیسی نشینم بعد ازین بر فراز آسمان چارمین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۱ - ولی عهد ساختن وزیر هر یک امیر را جداجدا وانگهانی آن امیران را بخواند یک بیک تنها بهر یک حرف راند گفت هر یک را بدین عیسوی نایب حق و خلیفه من توی وان امیران دگر اتباع تو کرد عیسی جمله را اشیاع تو هر امیری کو کشد گردن بگیر یا بکش یا خود همی دارش اسیر لیک تا من زنده ام این وا مگو تا نمیرم این ریاست را مجو تا نمیرم من تو این پیدا مکن دعوی شاهی و استیلا مکن اینک این طومار و احکام مسیح یک بیک بر خوان تو بر امت فصیح هر امیری را چنین گفت او جدا نیست نایب جز تو در دین خدا هر یکی را کرد او یک یک عزیز هرچه آن را گفت این را گفت نیز هر یکی را او یکی طومار داد هر یکی ضد دگر بود المراد متن آن طومارها بد مختلف همچو شکل حرفها یا تا الف حکم این طومار ضد حکم آن پیش ازین کردیم این ضد را بیان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۲ - کشتن وزیر خویشتن را در خلوت بعد از آن چل روز دیگر در ببست خویش کشت و از وجود خود برست چونک خلق از مرگ او آگاه شد بر سر گورش قیامتگاه شد خلق چندان جمع شد بر گور او مو کنان جامه دران در شور او کان عدد را هم خدا داند شمرد از عرب وز ترک و از رومی و کرد خاک او کردند بر سرهای خویش درد او دیدند درمان جای خویش آن خلایق بر سر گورش مهی کرده خون را از دو چشم خود رهی

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۳ - طلب کردن امت عیسی علیه‌السلام از امرا کی ولی عهد از شما کدامست بعد ماهی خلق گفتند ای مهان از امیران کیست بر جایش نشان تا به جای او شناسیمش امام دست و دامن را به دست او دهیم چونک شد خورشید و ما را کرد داغ چاره نبود بر مقامش از چراغ چونک شد از پیش دیده وصل یار نایبی باید ازومان یادگار چونک گل بگذشت و گلشن شد خراب بوی گل را از که یابیم از گلاب چون خدا اندر نیاید در عیان نایب حق اند این پیغامبران نه غلط گفتم که نایب با منوب گر دو پنداری قبیح آید نه خوب نه دو باشد تا توی صورت پرست پیش او یک گشت کز صورت برست چون به صورت بنگری چشم تو دوست تو به نورش در نگر کز چشم رست نور هر دو چشم نتوان فرق کرد چونک در نورش نظر انداخت مرد ده چراغ ار حاضر آید در مکان هر یکی باشد بصورت غیر آن فرق نتوان کرد نور هر یکی چون به نورش روی آری بی شکی گر تو صد سیب و صد آبی بشمری صد نماند یک شود چون بفشری در معانی قسمت و اعداد نیست در معانی تجزیه و افراد نیست اتحاد یار با یاران خوشست پای معنی گیر صورت سرکشست صورت سرکش گدازان کن برنج تا ببینی زیر او وحدت چو گنج ور تو نگدازی عنایتهای او خود گدازد ای دلم مولای او او نماید هم به دلها خویش را او بدوزد خرقه درویش را منبسط بودیم یک جوهر همه بی سر و بی پا بدیم آن سر همه یک گهر بودیم همچون آفتاب بی گره بودیم و صافی همچو آب چون بصورت آمد آن نور سره شد عدد چون سایه های کنگره گنگره ویران کنید از منجنیق تا رود فرق از میان این فریق شرح این را گفتمی من از مری لیک ترسم تا نلغزد خاطری نکته ها چون تیغ پولادست تیز گر نداری تو سپر وا پس گریز پیش این الماس بی اسپر میا کز بریدن تیغ را نبود حیا زین سبب من تیغ کردم در غلاف تا که کژخوانی نخواند برخلاف آمدیم اندر تمامی داستان وز وفاداری جمع راستان کز پس این پیشوا بر خاستند بر مقامش نایبی می خواستند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۴ - منازعت امرا در ولی عهدی یک امیری زان امیران پیش رفت پیش آن قوم وفا اندیش رفت گفت اینک نایب آن مرد من نایب عیسی منم اندر زمن اینک این طومار برهان منست کین نیابت بعد ازو آن منست آن امیر دیگر آمد از کمین دعوی او در خلافت بد همین از بغل او نیز طوماری نمود تا برآمد هر دو را خشم جهود آن امیران دگر یک یک قطار برکشیده تیغهای آبدار هر یکی را تیغ و طوماری به دست درهم افتادند چون پیلان مست صد هزاران مرد ترسا کشته شد تا ز سرهای بریده پشته شد خون روان شد همچو سیل از چپ و راست کوه کوه اندر هوا زین گرد خاست تخم های فتنه ها کو کشته بود آفت سرهای ایشان گشته بود جوزها بشکست و آن کان مغز داشت بعد کشتن روح پاک نغز داشت کشتن و مردن که بر نقش تنست چون انار و سیب را بشکستنست آنچ شیرینست او شد ناردانگ وانک پوسیده ست نبود غیر بانگ آنچ با معنیست خود پیدا شود وانچ پوسیده ست او رسوا شود رو بمعنی کوش ای صورت پرست زانک معنی بر تن صورت پرست همنشین اهل معنی باش تا هم عطا یابی و هم باشی فتیٰ جان بی معنی درین تن بی خلاف هست همچون تیغ چوبین در غلاف تا غلاف اندر بود باقیمتست چون برون شد سوختن را آلتست تیغ چوبین را مبر در کارزار بنگر اول تا نگردد کار زار گر بود چوبین برو دیگر طلب ور بود الماس پیش آ با طرب تیغ در زرادخانه اولیاست دیدن ایشان شما را کیمیاست جمله دانایان همین گفته همین هست دانا رحمة للعالمین گر اناری می خری خندان بخر تا دهد خنده ز دانه او خبر ای مبارک خنده اش کو از دهان می نماید دل چو در از درج جان نامبارک خنده آن لاله بود کز دهان او سیاهی دل نمود نار خندان باغ را خندان کند صحبت مردانت از مردان کند گر تو سنگ صخره و مرمر شوی چون به صاحب دل رسی گوهر شوی مهر پاکان درمیان جان نشان دل مده الا به مهر دلخوشان کوی نومیدی مرو اومیدهاست سوی تاریکی مرو خورشیدهاست دل ترا در کوی اهل دل کشد تن ترا در حبس آب و گل کشد هین غذای دل بده از همدلی رو بجو اقبال را از مقبلی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۵ - تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل بود در انجیل نام مصطفی آن سر پیغامبران بحر صفا بود ذکر حلیه ها و شکل او بود ذکر غزو و صوم و اکل او طایفه نصرانیان بهر ثواب چون رسیدندی بدان نام و خطاب بوسه دادندی بر آن نام شریف رو نهادندی بر آن وصف لطیف اندرین فتنه که گفتیم آن گروه ایمن از فتنه بدند و از شکوه ایمن از شر امیران و وزیر در پناه نام احمد مستجیر نسل ایشان نیز هم بسیار شد نور احمد ناصر آمد یار شد وان گروه دیگر از نصرانیان نام احمد داشتندی مستهان مستهان و خوار گشتند از فتن از وزیر شوم رای شوم فن هم مخبط دینشان و حکمشان از پی طومارهای کژ بیان نام احمد این چنین یاری کند تا که نورش چون نگهداری کند نام احمد چون حصاری شد حصین تا چه باشد ذات آن روح الامین بعد ازین خون ریز درمان ناپذیر کاندر افتاد از بلای آن وزیر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۶ - حکایت پادشاه جهود دیگر کی در هلاک دین عیسی سعی نمود یک شه دیگر ز نسل آن جهود در هلاک قوم عیسی رو نمود گر خبر خواهی ازین دیگر خروج سوره بر خوان وٱلسمآء ذات ٱلۡبروج سنت بد کز شه اول بزاد این شه دیگر قدم بر وی نهاد هر که او بنهاد ناخوش سنتی سوی او نفرین رود هر ساعتی نیکوان رفتند و سنت ها بماند وز لییمان ظلم و لعنت ها بماند تا قیامت هرکه جنس آن بدان در وجود آید بود رویش بدان رگ رگست این آب شیرین و آب شور در خلایق می رود تا نفخ صور نیکوان را هست میراث از خوشاب آن چه میراث است أوۡرثۡنا ٱلۡکتٰب شد نیاز طالبان ار بنگری شعله ها از گوهر پیغامبری شعله ها با گوهران گردان بود شعله آن جانب رود هم کان بود نور روزن گرد خانه می دود زانک خور برجی به برجی می رود هر که را با اختری پیوستگی ست مر ورا با اختر خود هم تگی ست طالعش گر زهره باشد در طرب میل کلی دارد و عشق و طلب ور بود مریخی خون ریزخو جنگ و بهتان و خصومت جوید او اخترانند از ورای اختران که احتراق و نحس نبود اندر آن سایران در آسمان های دگر غیر این هفت آسمان معتبر راسخان در تاب انوار خدا نه به هم پیوسته نه از هم جدا هر که باشد طالع او زان نجوم نفس او کفار سوزد در رجوم خشم مریخی نباشد خشم او منقلب رو غالب و مغلوب خو نور غالب ایمن از نقص و غسق در میان اصبعین نور حق حق فشاند آن نور را بر جان ها مقبلان بر داشته دامان ها و آن نثار نور را وا یافته روی از غیر خدا برتافته هر که را دامان عشقی نابده زان نثار نور بی بهره شده جزوها را رویها سوی کل است بلبلان را عشق با روی گل است گاو را رنگ از برون و مرد را از درون جو رنگ سرخ و زرد را رنگ های نیک از خم صفاست رنگ زشتان از سیاهابه جفاست صبغة الله نام آن رنگ لطیف لعنة الله بوی این رنگ کثیف آنچ از دریا به دریا می رود از همانجا کامد آنجا می رود از سر که سیل های تیزرو وز تن ما جان عشق آمیزرو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۷ - آتش کردن پادشاه جهود و بت نهادن پهلوی آتش کی هر که این بت را سجود کند از آتش برست آن جهود سگ ببین چه راٰی کرد پهلوی آتش بتی بر پای کرد کانکه این بت را سجود آرد برست ور نیارد در دل آتش نشست چون سزای این بت نفس او نداد از بت نفسش بتی دیگر بزاد مادر بتها بت نفس شماست زانک آن بت مار و این بت اژدهاست آهن و سنگست نفس و بت شرار آن شرار از آب می گیرد قرار سنگ و آهن زآب کی ساکن شود آدمی با این دو کی ایمن بود بت سیاهابه ست در کوزه نهان نفس مر آب سیه را چشمه دان آن بت منحوت چون سیل سیاه نفس بتگر چشمه ای بر آب راه صد سبو را بشکند یکپاره سنگ و آب چشمه می زهاند بی درنگ بت شکستن سهل باشد نیک سهل سهل دیدن نفس را جهلست جهل صورت نفس ار بجویی ای پسر قصه دوزخ بخوان با هفت در هر نفس مکری و در هر مکر زان غرقه صد فرعون با فرعونیان در خدای موسی و موسی گریز آب ایمان را ز فرعونی مریز دست را اندر احد و احمد بزن ای برادر وا ره از بوجهل تن