Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان یادم آمد قصه اهل سبا کز دم احمق صباشان شد وبا آن سبا ماند به شهر بس کلان در فسانه بشنوی از کودکان کودکان افسانه ها می آورند درج در افسانه شان بس سر و پند هزلها گویند در افسانه ها گنج می جو در همه ویرانه ها بود شهری بس عظیم و مه ولی قدر او قدر سکره بیش نی بس عظیم و بس فراخ و بس دراز سخت زفت زفت اندازه پیاز مردم ده شهر مجموع اندرو لیک جمله سه تن ناشسته رو اندرو خلق و خلایق بی شمار لیک آن جمله سه خام پخته خوار جان ناکرده به جانان تاختن گر هزارانست باشد نیم تن آن یکی بس دور بین و دیده کور از سلیمان کور و دیده پای مور و آن دگر بس تیزگوش و سخت کر گنج و در وی نیست یک جو سنگ زر وآن دگر عور و برهنه لاشه باز لیک دامنهای جامه او دراز گفت کور اینک سپاهی می رسند من همی بینم که چه قومند و چند گفت کر آری شنودم بانگشان که چه می گویند پیدا و نهان آن برهنه گفت ترسان زین منم که ببرند از درازی دامنم کور گفت اینک به نزدیک آمدند خیز بگریزیم پیش از زخم و بند کر همی گوید که آری مشغله می شود نزدیکتر یاران هله آن برهنه گفت آوه دامنم از طمع برند و من ناآمنم شهر را هشتند و بیرون آمدند در هزیمت در دهی اندر شدند اندر آن ده مرغ فربه یافتند لیک ذره گوشت بر وی نه نژند مرغ مرده خشک وز زخم کلاغ استخوانها زار گشته چون پناغ زان همی خوردند چون از صید شیر هر یکی از خوردنش چون پیل سیر هر سه زان خوردند و بس فربه شدند چون سه پیل بس بزرگ و مه شدند آنچنان کز فربهی هر یک جوان در نگنجیدی ز زفتی در جهان با چنین گبزی و هفت اندام زفت از شکاف در برون جستند و رفت راه مرگ خلق ناپیدا رهیست در نظر ناید که آن بی جا رهیست نک پیاپی کاروانها مقتفی زین شکاف در که هست آن مختفی بر در ار جویی نیابی آن شکاف سخت ناپیدا و زو چندین زفاف

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن کر امل را دان که مرگ ما شنید مرگ خود نشنید و نقل خود ندید حرص نابیناست بیند مو به مو عیب خلقان و بگوید کو به کو عیب خود یک ذره چشم کور او می نبیند گرچه هست او عیب جو عور می ترسد که دامانش برند دامن مرد برهنه چون درند مرد دنیا مفلس است و ترسناک هیچ او را نیست از دزدانش باک او برهنه آمد و عریان رود وز غم دزدش جگر خون می شود وقت مرگش که بود صد نوحه بیش خنده آید جانش را زین ترس خویش آن زمان داند غنی کش نیست زر هم ذکی داند که او بد بی هنر چون کنار کودکی پر از سفال کو بر آن لرزان بود چون رب مال گر ستانی پاره ای گریان شود پاره گر بازش دهی خندان شود چون نباشد طفل را دانش دثار گریه و خنده ش ندارد اعتبار محتشم چون عاریت را ملک دید پس بر آن مال دروغین می طپید خواب می بیند که او را هست مال ترسد از دزدی که برباید جوال چون ز خوابش بر جهاند گوش کش پس ز ترس خویش تسخر آیدش همچنان لرزانی این عالمان که بودشان عقل و علم این جهان از پی این عاقلان ذو فنون گفت ایزد در نبی لا یعلمون هر یکی ترسان ز دزدی کسی خویشتن را علم پندارد بسی گوید او که روزگارم می برند خود ندارد روزگار سودمند گوید از کارم بر آوردند خلق غرق بی کاریست جانش تابه حلق عور ترسان که منم دامن کشان چون رهانم دامن از چنگالشان صد هزاران فضل داند از علوم جان خود را می نداند آن ظلوم داند او خاصیت هر جوهری در بیان جوهر خود چون خری که همی دانم یجوز و لایجوز خود ندانی تو یجوزی یا عجوز این روا و آن ناروا دانی ولیک تو روا یا ناروایی بین تو نیک قیمت هر کاله می دانی که چیست قیمت خود را ندانی احمقیست سعدها و نحسها دانسته ای ننگری سعدی تو یا ناشسته ای جان جمله علمها اینست این که بدانی من کیم در یوم دین آن اصول دین بدانستی ولیک بنگر اندر اصل خود گر هست نیک از اصولینت اصول خویش به که بدانی اصل خود ای مرد مه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۰ - صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان اصلشان بد بود آن اهل سبا می رمیدندی ز اسباب لقا دادشان چندان ضیاع و باغ و راغ از چپ و از راست از بهر فراغ بس که می افتاد از پری ثمار تنگ می شد معبر ره بر گذار آن نثار میوه ره را می گرفت از پری میوه ره رو در شگفت سله بر سر در درختستانشان پر شدی ناخواست از میوه فشان باد آن میوه فشاندی نه کسی پر شدی زان میوه دامنها بسی خوشه های زفت تا زیر آمده بر سر و روی رونده می زده مرد گلخن تاب از پری زر بسته بودی در میان زرین کمر سگ کلیچه کوفتی در زیر پا تخمه بودی گرگ صحرا از نوا گشته آمن شهر و ده از دزد و گرگ بز نترسیدی هم از گرگ سترگ گر بگویم شرح نعمتهای قوم که زیادت می شد آن یوما بیوم مانع آید از سخنهای مهم انبیا بردند امر فاستقم

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا سیزده پیغامبر آنجا آمدند گم رهان را جمله رهبر می شدند که هله نعمت فزون شد شکر کو مرکب شکر ار بخسپد حرکوا شکر منعم واجب آید در خرد ورنه بگشاید در خشم ابد هین کرم بینید وین خود کس کند کز چنین نعمت به شکری بس کند سر ببخشد شکر خواهد سجده ای پا ببخشد شکر خواهد قعده ای قوم گفته شکر ما را برد غول ما شدیم از شکر و از نعمت ملول ما چنان پژمرده گشتیم ازعطا که نه طاعتمان خوش آید نه خطا ما نمی خواهیم نعمتها و باغ ما نمی خواهیم اسباب و فراغ انبیا گفتند در دل علتیست که از آن در حق شناسی آفتیست نعمت از وی جملگی علت شود طعمه در بیمار کی قوت شود چند خوش پیش تو آمد ای مصر جمله ناخوش گشت و صاف او کدر تو عدو این خوشیها آمدی گشت ناخوش هر چه بر وی کف زدی هر که اوشد آشنا و یار تو شد حقیر و خوار در دیدار تو هر که او بیگانه باشد با تو هم پیش تو او بس مه است و محترم این هم از تاثیر آن بیماریست زهر او در جمله جفتان ساریست دفع آن علت بباید کرد زود که شکر با آن حدث خواهد نمود هر خوشی کاید به تو ناخوش شود آب حیوان گر رسد آتش شود کیمیای مرگ و جسکست آن صفت مرگ گردد زان حیاتت عاقبت بس غدایی که ز وی دل زنده شد چون بیامد در تن تو گنده شد بس عزیزی که بناز اشکار شد چون شکارت شد بر تو خوار شد آشنایی عقل با عقل از صفا چون شود هر دم فزون باشد ولا آشنایی نفس با هر نفس پست تو یقین می دان که دم دم کمترست زانک نفسش گرد علت می تند معرفت را زود فاسد می کند گر نخواهی دوست را فردا نفیر دوستی با عاقل و با عقل گیر از سموم نفس چون با علتی هر چه گیری تو مرض را آلتی گر بگیری گوهری سنگی شود ور بگیری مهر دل جنگی شود ور بگیری نکته بکری لطیف بعد درکت گشت بی ذوق و کثیف که من این را بس شنیدم کهنه شد چیز دیگر گو به جز آن ای عضد چیز دیگر تازه و نو گفته گیر باز فردا زان شوی سیر و نفیر دفع علت کن چو علت خو شود هرحدیثی کهنه پیشت نو شود تا که از کهنه برآرد برگ نو بشکفاند کهنه صد خوشه ز گو ما طبیبانیم شاگردان حق بحر قلزم دید ما را فانفلق آن طبیبان طبیعت دیگرند که به دل از راه نبضی بنگرند ما به دل بی واسطه خوش بنگریم کز فراست ما به عالی منظریم آن طبیبان غذااند و ثمار جان حیوانی بدیشان استوار ما طبیبان فعالیم و مقال ملهم ما پرتو نور جلال کین چنین فعلی ترا نافع بود و آنچنان فعلی ز ره قاطع بود اینچنین قولی ترا پیش آورد و آنچنان قولی ترا نیش آورد آن طبیبان را بود بولی دلیل وین دلیل ما بود وحی جلیل دست مزدی می نخواهیم از کسی دست مزد ما رسد از حق بسی هین صلا بیماری ناسور را داروی ما یک بیک رنجور را

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۲ - معجزه خواستن قوم از پیغامبران قوم گفتند ای گروه مدعی کو گواه علم طب و نافعی چون شما بسته همین خواب و خورید همچو ما باشید در ده می چرید چون شما در دام این آب و گلید کی شما صیاد سیمرغ دلید حب جاه و سروری دارد بر آن که شمارد خویش از پیغامبران ما نخواهیم این چنین لاف و دروغ کردن اندر گوش و افتادن بدوغ انبیا گفتند کین زان علتست مایه کوری حجاب ریتست دعوی ما را شنیدیت و شما می نبینید این گهر در دست ما امتحانست این گهر مر خلق را ماش گردانیم گرد چشمها هر که گوید کو گوا گفتش گواست کو نمی بیند گهر حبس عماست آفتابی در سخن آمد که خیز که بر آمد روز بر جه کم ستیز تو بگویی آفتابا کو گواه گویدت ای کور از حق دیده خواه روز روشن هر که او جوید چراغ عین جستن کوریش دارد بلاغ ور نمی بینی گمانی برده ای که صباحست و تو اندر پرده ای کوری خود را مکن زین گفت فاش خامش و در انتظار فضل باش در میان روز گفتن روز کو خویش رسوا کردنست ای روزجو صبر و خاموشی جذوب رحمتست وین نشان جستن نشان علتست انصتوا بپذیر تا بر جان تو آید از جانان جزای انصتوا گر نخواهی نکس پیش این طبیب بر زمین زن زر و سر را ای لبیب گفت افزون را تو بفروش و بخر بذل جان و بذل جاه و بذل زر تا ثنای تو بگوید فضل هو که حسد آرد فلک بر جاه تو چون طبیبان را نگه دارید دل خود ببینید و شوید ازخود خجل دفع این کوری بدست خلق نیست لیک اکرام طبیبان از هدیست این طبیبان را به جان بنده شوید تا به مشک و عنبر آکنده شوید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۳ - متهم داشتن قوم انبیا را قوم گفتند این همه زرقست و مکر کی خدا نایب کند از زید و بکر هر رسول شاه باید جنس او آب و گل کو خالق افلاک کو مغز خر خوردیم تا ما چون شما پشه را داریم همراز هما کو هما کو پشه کو گل کو خدا ز آفتاب چرخ چه بود ذره را این چه نسبت این چه پیوندی بود تاکه در عقل و دماغی در رود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۴ - حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته است این بدان ماند که خرگوشی بگفت من رسول ماهم و با ماه جفت کز رمه پیلان بر آن چشمه زلال جمله نخجیران بدند اندر وبال جمله محروم و ز خوف از چشمه دور حیله ای کردند چون کم بود زور از سر که بانگ زد خرگوش زال سوی پیلان در شب غره هلال که بیا رابع عشر ای شاه پیل تا درون چشمه یابی این دلیل شاه پیلا من رسولم پیش بیست بر رسولان بند و زجر و خشم نیست ماه می گوید که ای پیلان روید چشمه آن ماست زین یکسو شوید ورنه منتان کور گردانم ستم گفتم از گردن برون انداختم ترک این چشمه بگویید و روید تا ز زخم تیغ مه ایمن شوید نک نشان آنست کاندر چشمه ماه مضطرب گردد ز پیل آب خواه آن فلان شب حاضر آ ای شاه پیل تا درون چشمه یابی زین دلیل چونک هفت و هشت از مه بگذرید شاه پیل آمد ز چشمه می چرید چونک زد خرطوم پیل آن شب درآب مضطرب شد آب ومه کرد اضطراب پیل باور کرد از وی آن خطاب چون درون چشمه مه کرد اضطراب مانه زان پیلان گولیم ای گروه که اضطراب ماه آردمان شکوه انبیا گفتند آوه پند جان سخت تر کرد ای سفیهان بندتان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۵ - جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان را ای دریغا که دوا در رنجتان گشت زهر قهر جان آهنجتان ظلمت افزود این چراغ آن چشم را چون خدا بگماشت پرده خشم را چه رییسی جست خواهیم از شما که ریاستمان فزونست از سما چه شرف یابد ز کشتی بحر در خاصه کشتیی ز سرگین گشته پر ای دریغ آن دیده کور و کبود آفتابی اندرو ذره نمود ز آدمی که بود بی مثل و ندید دیده ابلیس جز طینی ندید چشم دیوانه بهارش دی نمود زان طرف جنبید کو را خانه بود ای بسا دولت که آید گاه گاه پیش بی دولت بگردد او ز راه ای بسا معشوق کاید ناشناخت پیش بدبختی نداند عشق باخت این غلط ده دیده را حرمان ماست وین مقلب قلب را سؤ القضاست چون بت سنگین شما را قبله شد لعنت و کوری شما را ظله شد چون بشاید سنگتان انباز حق چون نشاید عقل و جان همراز حق پشه مرده هما را شد شریک چون نشاید زنده همراز ملیک یا مگر مرده تراشیده شماست پشه زنده تراشیده خداست عاشق خویشید و صنعت کرد خویش دم ماران را سر مارست کیش نه در آن دم دولتی و نعمتی نه در آن سر راحتی و لذتی گرد سر گردان بود آن دم مار لایق اند و درخورند آن هر دو یار آنچنان گوید حکیم غزنوی در الهی نامه گر خوش بشنوی کم فضولی کن تو در حکم قدر درخور آمد شخص خر با گوش خر شد مناسب عضوها و ابدانها شد مناسب وصفها با جانها وصف هر جانی تناسب باشدش بی گمان با جان که حق بتراشدش چون صفت با جان قرین کردست او پس مناسب دانش همچون چشم و رو شد مناسب وصفها در خوب و زشت شد مناسب حرفها که حق نبشت دیده و دل هست بین اصبعین چون قلم در دست کاتب ای حسین اصبع لطفست و قهر و در میان کلک دل با قبض و بسطی زین بنان ای قلم بنگر گر اجلالیستی که میان اصبعین کیستی جمله قصد و جنبشت زین اصبعست فرق تو بر چار راه مجمعست این حروف حالهات از نسخ اوست عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست جز نیاز و جز تضرع راه نیست زین تقلب هر قلم آگاه نیست این قلم داند ولی بر قدر خود قدر خود پیدا کند در نیک و بد آنچ در خرگوش و پیل آویختند تا ازل را با حیل آمیختند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۶ - بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهی کی رسدتان این مثلها ساختن سوی آن درگاه پاک انداختن آن مثل آوردن آن حضرتست که بعلم سر و جهر او آیتست تو چه دانی سر چیزی تا تو کل یا به زلفی یا به رخ آری مثل موسیی آن را عصا دید و نبود اژدها بد سر او لب می گشود چون چنان شاهی نداند سر چوب تو چه دانی سر این دام و حبوب چون غلط شد چشم موسی در مثل چون کند موشی فضولی مدخل آن مثالت را چو اژدرها کند تا به پاسخ جزو جزوت بر کند این مثال آورد ابلیس لعین تا که شد ملعون حق تا یوم دین این مثال آورد قارون از لجاج تا فرو شد در زمین با تخت و تاج این مثالت را چو زاغ و بوم دان که ازیشان پست شد صد خاندان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۷ - مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختن نوح اندر بادیه کشتی بساخت صد مثل گو از پی تسخیر بتاخت در بیابانی که چاه آب نیست می کند کشتی چه نادان و ابلهیست آن یکی می گفت ای کشتی بتاز و آن یکی می گفت پرش هم بساز او همی گفت این به فرمان خداست این بچربکها نخواهد گشت کاست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۸ - حکایت آن دزد کی پرسیدند چه می‌کنی نیم‌شب در بن این دیوار گفت دهل می‌زنم این مثل بشنو که شب دزدی عنید در بن دیوار حفره می برید نیم بیداری که او رنجور بود طقطق آهسته اش را می شنود رفت بر بام و فرو آویخت سر گفت او را در چه کاری ای پدر خیر باشد نیمشب چه می کنی تو کیی گفتا دهل زن ای سنی در چه کاری گفت می کوبم دهل گفت کو بانگ دهل ای بوسبل گفت فردا بشنوی این بانگ را نعره یا حسرتا وا ویلتا آن دروغست و کژ و بر ساخته سر آن کژ را تو هم نشناخته مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۹ - جواب آن مثل کی منکران گفتند از رسالت خرگوش پیغام به پیل از ماه آسمان سر آن خرگوش دان دیو فضول که به پیش نفس تو آمد رسول تا که نفس گول را محروم کرد ز آب حیوانی که از وی خضر خورد بازگونه کرده ای معنیش را کفر گفتی مستعد شو نیش را اضطراب ماه گفتی در زلال که بترسانید پیلان را شغال قصه خرگوش و پیل آری و آب خشیت پیلان ز مه در اضطراب این چه ماند آخر ای کوران خام با مهی که شد زبونش خاص و عام چه مه و چه آفتاب و چه فلک چه عقول و چه نفوس و چه ملک آفتاب آفتاب آفتاب این چه می گویم مگر هستم بخواب صد هزاران شهر را خشم شهان سرنگون کردست ای بد گم رهان کوه بر خود می شکافد صد شکاف آفتابی از کسوفش در شغاف خشم مردان خشک گرداند سحاب خشم دلها کرد عالمها خراب بنگرید ای مردگان بی حنوط در سیاستگاه شهرستان لوط پیل خود چه بود که سه مرغ پران کوفتند آن پیلکان را استخوان اضعف مرغان ابابیلست و او پیل را بدرید و نپذیرد رفو کیست کو نشنید آن طوفان نوح یا مصاف لشکر فرعون و روح روحشان بشکست و اندر آب ریخت ذره ذره آبشان بر می گسیخت کیست کو نشنید احوال ثمود و آنک صرصر عادیان را می ربود چشم باری در چنان پیلان گشا که بدندی پیل کش اندر وغا آنچنان پیلان و شاهان ظلوم زیر خشم دل همیشه در رجوم تا ابد از ظلمتی در ظلمتی می روند و نیست غوثی رحمتی نام نیک و بد مگر نشنیده اید جمله دیدند و شما نادیده اید دیده را نادیده می آرید لیک چشمتان را وا گشاید مرگ نیک گیر عالم پر بود خورشید و نور چون روی در ظلمتی مانند گور بی نصیب آیی از آن نور عظیم بسته روزن باشی از ماه کریم تو درون چاه رفتستی ز کاخ چه گنه دارد جهانهای فراخ جان که اندر وصف گرگی ماند او چون ببیند روی یوسف را بگو لحن داودی به سنگ و که رسید گوش آن سنگین دلانش کم شنید آفرین بر عقل و بر انصاف باد هر زمان والله اعلم بالرشاد صدقوا رسلا کراما یا سبا صدقوا روحا سباها من سبا صدقوهم هم شموس طالعه یومنوکم من مخازی القارعه صدقوهم هم بدور زاهره قبل ان یلقوکم بالساهره صدقوهم هم مصابیح الدجی اکرموهم هم مفاتیح الرجا صدقوا من لیس یرجو خیرکم لا تضلوا لا تصدوا غیرکم پارسی گوییم هین تازی بهل هندوی آن ترک باش ای آب و گل هین گواهیهای شاهان بشنوید بگرویدند آسمانها بگروید

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۰ - معنی حزم و مثال مرد حازم یا به حال اولینان بنگرید یا سوی آخر بحزمی در پرید حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط از دو آن گیری که دورست از خباط آن یکی گوید درین ره هفت روز نیست آب و هست ریگ پای سوز آن دگر گوید دروغست این بران که بهر شب چشمه ای بینی روان حزم آن باشد که بر گیری تو آب تا رهی از ترس و باشی بر صواب گر بود در راه آب این را بریز ور نباشد وای بر مرد ستیز ای خلیفه زادگان دادی کنید حزم بهر روز میعادی کنید آن عدوی کز پدرتان کین کشید سوی زندانش ز علیین کشید آن شه شطرنج دل را مات کرد از بهشتش سخره آفات کرد چند جا بندش گرفت اندر نبرد تا بکشتی در فکندش روی زرد اینچنین کردست با آن پهلوان سست سستش منگرید ای دیگران مادر و بابای ما را آن حسود تاج و پیرایه بچالاکی ربود کردشان آنجا برهنه و زار و خوار سالها بگریست آدم زار زار که ز اشک چشم او رویید نبت که چرا اندر جریده لاست ثبت تو قیاسی گیر طراریش را که چنان سرور کند زو ریش را الحذر ای گل پرستان از شرش تیغ لا حولی زنید اندر سرش کو همی بیند شما را از کمین که شما او را نمی بینید هین دایما صیاد ریزد دانه ها دانه پیدا باشد و پنهان دغا هر کجا دانه بدیدی الحذر تا نبندد دام بر تو بال و پر زانک مرغی کو بترک دانه کرد دانه از صحرای بی تزویر خورد هم بدان قانع شد و از دام جست هیچ دامی پر و بالش را نبست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۱ - وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا باز مرغی فوق دیواری نشست دیده سوی دانه دامی ببست یک نظر او سوی صحرا می کند یک نظر حرصش به دانه می کشد این نظر با آن نظر چالیش کرد ناگهانی از خرد خالیش کرد باز مرغی کان تردد را گذاشت زان نظر بر کند و بر صحرا گماشت شاد پر و بال او بـخـا له تا امام جمله آزادان شد او هر که او را مقتدا سازد برست در مقام امن و آزادی نشست زانک شاه حازمان آمد دلش تا گلستان و چمن شد منزلش حزم ازو راضی و او راضی ز حزم این چنین کن گر کنی تدبیر و عزم بارها در دام حرص افتاده ای حلق خود را در بریدن داده ای بازت آن تواب لطف آزاد کرد توبه پذرفت و شما را شاد کرد گفت إن عدتم کذا عدنا کذا نحن زوجنا الفعال بالجزا چونک جفتی را بر خود آورم آید آن را جفتش دوانه لاجرم جفت کردیم این عمل را با اثر چون رسد جفتی رسد جفتی دگر چون رباید غارتی از جفت شوی جفت می آید پس او شوی جوی بار دیگر سوی این دام آمدیت خاک اندر دیده توبه زدیت بازتان تواب بگشاد از گره گفت هین بگریز روی این سو منه باز چون پروانه نسیان رسید جانتان را جانب آتش کشید کم کن ای پروانه نسیان و شکی در پر سوزیده بنگر تو یکی چون رهیدی شکر آن باشد که هیچ سوی آن دانه نداری پیچ پیچ تا ترا چون شکر گویی بخشد او روزیی بی دام و بی خوف عدو شکر آن نعمت که تان آزاد کرد نعمت حق را بباید یاد کرد چند اندر رنجها و در بلا گفتی از دامم رها ده ای خدا تا چنین خدمت کنم احسان کنم خاک اندر دیده شیطان زنم

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را سگ زمستان جمع گردد استخوانش زخم سرما خرد گرداند چنانش کو بگوید کین قدر تن—که منم— خانه ای از سنگ باید کـردنم چونک تابستان بیاید من بچنگ بهر سرما خانه ای سازم ز سنگ چونک تابستان بیاید از گشاد استخوانها پهن گردد پوست شاد گوید او چون زفت بیند خویش را در کدامین خانه گـنجم ای کیا زفت گردد پا کشد در سایه ای کاهلی سیری غری خودرایه ای گویدش دل خانه ای ساز ای عمو گوید او در خانه کی گنجم بگو استخوان حرص تو در وقت درد درهم آید خرد گردد در نورد گویی از توبه بسازم خانه ای در زمستان باشدم استانه ای چون بشد درد و شدت آن حرص زفت همچو سگ سودای خانه از تو رفت شکر نعمت خوشتر از نعمت بود شکرباره کی سوی نعمت رود شکر جان نعمت و نعمت چو پوست زآنک شکر آرد ترا تا کوی دوست نعمت آرد غفلت و شکر انتباه صید نعمت کن بدام شکر شاه نعمت شکرت کند پر چشم و میر تا کنی صد نعمت ایثار فقیر سیر نوشی از طعام و نقل حق تا رود از تو شکم خواری و دق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۳ - منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه قوم گفتند ای نصوحان بس بود اینچ گفتید ار درین ده کس بود قفل بر دلهای ما بنهاد حق کس نداند برد بر خالق سبق نقش ما این کرد آن تصویرگر این نخواهد شد بگفت و گو دگر سنگ را صد سال گویی لعل شو کهنه را صد سال گویی باش نو خاک را گویی صفات آب گیر آب را گویی عسل شو یا که شیر خالق افلاک او و افلاکیان خالق آب و تراب و خاکیان آسمان را داد دوران و صفا آب و گل را تیره رویی و نما کی تواند آسمان دردی گزید کی تواند آب و گل صفوت خرید قسمتی کردست هر یک را رهی کی کهی گردد بجهدی چون کهی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۴ - جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را انبیا گفتند کاری آفرید وصفهایی که نتان زان سر کشید و آفرید او وصفهای عارضی که کسی مبغوض می گردد رضی سنگ را گویی که زر شو بیهده ست مس را گویی که زر شو راه هست ریگ را گویی که گل شو عاجزست خاک را گویی که گل شو جایزست رنجها دادست کان را چاره نیست آن بمثل لنگی و فطس و عمیست رنجها دادست کان را چاره هست آن بمثل لقوه و درد سرست این دواها ساخت بهر ایتلاف نیست این درد و دواها از گزاف بلک اغلب رنجها را چاره هست چون بجد جویی بیاید آن بدست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۵ - مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را قوم گفتند ای گروه این رنج ما نیست زان رنجی که بپذیرد دوا سالها گفتید زین افسون و پند سخت تر می گشت زان هر لحظه بند گر دوا را این مرض قابل بدی آخر از وی ذره ای زایل شدی سده چون شد آب ناید در جگر گر خورد دریا رود جایی دگر لاجرم آماس گیرد دست و پا تشنگی را نشکند آن استقا

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۶ - باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را انبیا گفتند نومیدی بدست فضل و رحمتهای باری بی حدست از چنین محسن نشاید ناامید دست در فتراک این رحمت زنید ای بسا کارا که اول صعب گشت بعد از آن بگشاده شد سختی گذشت بعد نومیدی بسی اومیدهاست از پس ظلمت بسی خورشیدهاست خود گرفتم که شما سنگین شدیت قفلها بر گوش و بر دل بر زدیت هیچ ما را با قبولی کار نیست کار ما تسلیم و فرمان کردنیست او بفرمودستمان این بندگی نیست ما را از خود این گویندگی جان برای امر او داریم ما گر به ریگی گوید او کاریم ما غیر حق جان نبی را یار نیست با قبول و رد خلقش کار نیست مزد تبلیغ رسالاتش ازوست زشت و دشمن رو شدیم از بهر دوست ما برین درگه ملولان نیستیم تا ز بعد راه هر جا بیستیم دل فرو بسته و ملول آنکس بود کز فراق یار در محبس بود دلبر و مطلوب با ما حاضرست در نثار رحمتش جان شاکرست در دل ما لاله زار و گلشنیست پیری و پژمردگی را راه نیست دایما تر و جوانیم و لطیف تازه و شیرین و خندان و ظریف پیش ما صد سال و یکساعت یکیست که دراز و کوته از ما منفکیست آن دراز و کوتهی در جسمهاست آن دراز و کوته اندر جان کجاست سیصد و نه سال آن اصحاب کهف پیششان یک روز بی اندوه و لهف وانگهی بنمودشان یک روز هم که به تن باز آمد ارواح از عدم چون نباشد روز و شب یا ماه و سال کی بود سیری و پیری و ملال در گلستان عدم چون بی خودیست مستی از سغراق لطف ایزدیست لم یذق لم یدر هر کس کو نخورد کی بوهم آرد جعل انفاس ورد نیست موهوم ار بدی موهوم آن همچو موهومان شدی معدوم آن دوزخ اندر وهم چون آرد بهشت هیچ تابد روی خوب از خوک زشت هین گلوی خود مبر هان ای مهان این چنین لقمه رسیده تا دهان راههای صعب پایان برده ایم ره بر اهل خویش آسان کرده ایم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۷ - مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام قوم گفتند ار شما سعد خودیت نحس مایید و ضدیت و مرتدیت جان ما فارغ بد از اندیشه ها در غم افکندید ما را و عنا ذوق جمعیت که بود و اتفاق شد ز فال زشتتان صد افتراق طوطی نقل شکر بودیم ما مرغ مرگ اندیش گشتیم از شما هر کجا افسانه غم گستریست هر کجا آوازه مستنکریست هر کجا اندر جهان فال بذست هر کجا مسخی نکالی ماخذست در مثال قصه و فال شماست در غم انگیزی شما را مشتهاست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۸ - باز جواب انبیا علیهم السلام انبیا گفتند فال زشت و بد از میان جانتان دارد مدد گر تو جایی خفته باشی با خطر اژدها در قصد تو از سوی سر مهربانی مر ترا آگاه کرد که بجه زود ار نه اژدرهات خورد تو بگویی فال بد چون می زنی فال چه بر جه ببین در روشنی از میان فال بد من خود ترا می رهانم می برم سوی سرا چون نبی آگه کننده ست از نهان کو بدید آنچ ندید اهل جهان گر طبیبی گویدت غوره مخور که چنین رنجی بر آرد شور و شر تو بگویی فال بد چون می زنی پس تو ناصح را مثم می کنی ور منجم گویدت کامروز هیچ آنچنان کاری مکن اندر پسیچ صد ره ار بینی دروغ اختری یک دوباره راست آید می خری این نجوم ما نشد هرگز خلاف صحتش چون ماند از تو در غلاف آن طبیب و آن منجم از گمان می کنند آگاه و ما خود از عیان دود می بینیم و آتش از کران حمله می آرد به سوی منکران تو همی گویی خمش کن زین مقال که زیان ماست قال شوم فال ای که نصح ناصحان را نشنوی فال بد با تست هر جا می روی افعیی بر پشت تو بر می رود او ز بامی بیندش آگه کند گوییش خاموش غمگینم مکن گوید او خوش باش خود رفت آن سخن چون زند افعی دهان بر گردنت تلخ گردد جمله شادی جستنت پس بدو گویی همین بود ای فلان چون بندریدی گریبان در فغان یا ز بالایم تو سنگی می زدی تا مرا آن جد نمودی و بدی او بگوید زآنک می آزرده ای تو بگویی نیک شادم کرده ای گفت من کردم جوامردی بپند تا رهانم من ترا زین خشک بند از لییمی حق آن نشناختی مایه ایذا و طغیان ساختی این بود خوی لییمان دنی بد کند با تو چو نیکویی کنی نفس را زین صبر می کن منحنیش که لییمست و نسازد نیکویش با کریمی گر کنی احسان سزد مر یکی را او عوض هفصد دهد با لییمی چون کنی قهر و جفا بنده ای گردد ترا بس با وفا کافران کارند در نعمت جفا باز در دوزخ نداشان ربنا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۹ - حکمت آفریدن دوزخ آن جهان و زندان این جهان تا معبد متکبّران باشد کی ائتیا طوعا او کرها که لییمان در جفا صافی شوند چون وفا بینند خود جافی شوند مسجد طاعاتشان پس دوزخست پای بند مرغ بیگانه فخست هست زندان صومعه دزد و لییم کاندرو ذاکر شود حق را مقیم چون عبادت بود مقصود از بشر شد عبادتگاه گردن کش سقر آدمی را هست در هر کار دست لیک ازو مقصود این خدمت بدست ما خلقت الجن و الانس این بخوان جز عبادت نیست مقصود از جهان گرچه مقصود از کتاب آن فن بود گر توش بالش کنی هم می شود لیک ازو مقصود این بالش نبود علم بود و دانش و ارشاد سود گر تو میخی ساختی شمشیر را برگزیدی بر ظفر ادبار را گرچه مقصود از بشر علم و هدیست لیک هر یک آدمی را معبدیست معبد مرد کریم اکرمته معبد مرد لییم اسقمته مر لییمان را بزن تا سر نهند مر کریمان را بده تا بر دهند لاجرم حق هر دو مسجد آفرید دوزخ آنها را و اینها را مزید ساخت موسی قدس در باب صغیر تا فرود آرند سر قوم زحیر زآنک جباران بدند و سرفراز دوزخ آن باب صغیرست و نیاز

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۰ - بیان آنک حق تعالی صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران کی مسخر حق نباشند ساخته است چنانک موسی علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنی اسرائیل وقت در آمدن کی ادخلوا الباب سجدا و قولوا حطة آنچنانک حق ز گوشت و استخوان از شهان باب صغیری ساخت هان اهل دنیا سجده ایشان کنند چونک سجده کبریا را دشمنند ساخت سرگین دانکی محرابشان نام آن محراب میر و پهلوان لایق این حضرت پاکی نه اید نیشکر پاکان شما خالی نیید آن سگان را این خسان خاضع شوند شیر را عارست کو را بگروند گربه باشد شحنه هر موش خو موش که بود تا ز شیران ترسد او خوف ایشان از کلاب حق بود خوفشان کی ز آفتاب حق بود ربی الاعلاست ورد آن مهان رب ادنی درخور این ابلهان موش کی ترسد ز شیران مصاف بلک آن آهوتگان مشک ناف رو به پیش کاسه لیس ای دیگ لیس توش خداوند و ولی نعمت نویس بس کن ار شرحی بگویم دور دست خشم گیرد میر و هم داند که هست حاصل این آمد که بد کن ای کریم با لییمان تا نهد گردن لییم با لییم نفس چون احسان کند چون لییمان نفس بد کفران کند زین سبب بد که اهل محنت شاکرند اهل نعمت طاغیند و ماکرند هست طاغی بگلر زرین قبا هست شاکر خسته صاحب عبا شکر کی روید ز املاک و نعم شکر می روید ز بلوی و سقم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی صوفیی بر میخ روزی سفره دید چرخ می زد جامه ها را می درید بانگ می زد نک نوای بی نوا قحطها و دردها را نک دوا چونک دود و شور او بسیار شد هر که صوفی بود با او یار شد کخ کخی و های و هویی می زدند تای چندی مست و بی خود می شدند بوالفضولی گفت صوفی را که چیست سفره ای آویخته وز نان تهیست گفت رو رو نقش بی معنیستی تو بجو هستی که عاشق نیستی عشق نان بی نان غذای عاشق است بند هستی نیست هر کو صادقست عاشقان را کار نبود با وجود عاشقان را هست بی سرمایه سود بال نه و گرد عالم می پرند دست نه و گو ز میدان می برند آن فقیری کو ز معنی بوی یافت دست ببریده همی زنبیل بافت عاشقان اندر عدم خیمه زدند چون عدم یک رنگ و نفس واحدند شیرخواره کی شناسد ذوق لوت مر پری را بوی باشد لوت و پوت آدمی کی بو برد از بوی او چونک خوی اوست ضد خوی او یابد از بو آن پری بوی کش تو نیابی آن ز صد من لوت خوش پیش قبطی خون بود آن آب نیل آب باشد پیش سبطی جمیل جاده باشد بحر ز اسراییلیان غرقه گه باشد ز فرعون عوان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۲ - مخصوص بودن یعقوب علیه السلام به چشیدن جام حق از روی یوسف و کشیدن بوی حق از بوی یوسف و حرمان برادران و غیر هم ازین هر دو آنچ یعقوب از رخ یوسف بدید خاص او بد آن به اخوان کی رسید این ز عشقش خویش در چه می کند و آن بکین از بهر او چه می کند سفره او پیش این از نان تهیست پیش یعقوبست پر کو مشتهیست روی ناشسته نبیند روی حور لا صلوة گفت الا بالطهور عشق باشد لوت و پوت جانها جوع ازین رویست قوت جانها جوع یوسف بود آن یعقوب را بوی نانش می رسید از دور جا آنک بستد پیرهن را می شتافت بوی پیراهان یوسف می نیافت و آنک صد فرسنگ زان سو بود او چونک بد یعقوب می بویید بو ای بسا عالم ز دانش بی نصیب حافظ علمست آنکس نه حبیب مستمع از وی همی یابد مشام گرچه باشد مستمع از جنس عام زانک پیراهان بدستش عاریه ست چون بدست آن نخاسی جاریه ست جاریه پیش نخاسی سرسریست در کف او از برای مشتریست قسمت حقست روزی دادنی هر یکی را سوی دیگر راه نی یک خیال نیک باغ آن شده یک خیال زشت راه این زده آن خدایی کز خیالی باغ ساخت وز خیالی دوزخ و جای گداخت پس کی داند راه گلشنهای او پس کی داند جای گلخنهای او دیدبان دل نبیند در مجال کز کدامین رکن جان آید خیال گر بدیدی مطلعش را ز احتیال بند کردی راه هر ناخوش خیال کی رسد جاسوس را آنجا قدم که بود مرصاد و در بند عدم دامن فضلش بکف کن کوروار قبض اعمی این بود ای شهره یار دامن او امر و فرمان ویست نیکبختی که تقی جان ویست آن یکی در مرغزار و جوی آب و آن یکی پهلوی او اندر عذاب او عجب مانده که ذوق این ز چیست و آن عجب مانده که این در حبس کیست هین چرا خشکی که اینجا چشمه هاست هین چرا زردی که اینجا صد دواست همنشینا هین در آ اندر چمن گوید ای جان من نیارم آمدن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حق میر شد محتاج گرمابه سحر بانگ زد سنقر هلا بردار سر طاس و مندیل و گل از التون بگیر تا به گرمابه رویم ای ناگزیر سنقر آن دم طاس و مندیلی نکو برگرفت و رفت با او دو بدو مسجدی بر ره بد و بانگ صلا آمد اندر گوش سنقر در ملا بود سنقر سخت مولع در نماز گفت ای میر من ای بنده نواز تو برین دکان زمانی صبر کن تا گزارم فرض و خوانم لم یکن چون امام و قوم بیرون آمدند از نماز و وردها فارغ شدند سنقر آنجا ماند تا نزدیک چاشت میر سنقر را زمانی چشم داشت گفت ای سنقر چرا نایی برون گفت می نگذاردم این ذو فنون صبر کن نک آمدم ای روشنی نیستم غافل که در گوش منی هفت نوبت صبر کرد و بانگ کرد تاکه عاجز گشت از تیباش مرد پاسخش این بود می نگذاردم تا برون آیم هنوز ای محترم گفت آخر مسجد اندر کس نماند کیت وا می دارد آنجا کت نشاند گفت آنک بسته استت از برون بسته است او هم مرا در اندرون آنک نگذارد ترا کایی درون می بنگذارد مرا کایم برون آنک نگذارد کزین سو پا نهی او بدین سو بست پای این رهی ماهیان را بحر نگذارد برون خاکیان را بحر نگذارد درون اصل ماهی آب و حیوان از گلست حیله و تدبیر اینجا باطلست قفل زفتست و گشاینده خدا دست در تسلیم زن واندر رضا ذره ذره گر شود مفتاحها این گشایش نیست جز از کبریا چون فراموشت شود تدبیر خویش یابی آن بخت جوان از پیر خویش چون فراموش خودی یادت کنند بنده گشتی آنگه آزادت کنند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۴ - نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسل انبیا گفتند با خاطر که چند می دهیم این را و آن را وعظ و پند چند کوبیم آهن سردی ز غی در دمیدن در قفض هین تا بکی جنبش خلق از قضا و وعده است تیزی دندان ز سوز معده است نفس اول راند بر نفس دوم ماهی از سر گنده باشد نه ز دم لیک هم می دان و خر می ران چو تیر چونک بلغ گفت حق شد ناگزیر تو نمی دانی کزین دو کیستی جهد کن چندانک بینی چیستی چون نهی بر پشت کشتی بار را بر توکل می کنی آن کار را تو نمی دانی که از هر دو کیی غرقه ای اندر سفر یا ناجیی گر بگویی تا ندانم من کیم بر نخواهم تاخت در کشتی و یم من درین ره ناجیم یا غرقه ام کشف گردان کز کدامین فرقه ام من نخواهم رفت این ره با گمان بر امید خشک همچون دیگران هیچ بازرگانیی ناید ز تو زانک در غیبست سر این دو رو تاجر ترسنده طبع شیشه جان در طلب نه سود دارد نه زیان بل زیان دارد که محرومست و خوار نور او یابد که باشد شعله خوار چونک بر بوکست جمله کارها کار دین اولی کزین یابی رها نیست دستوری بدینجا قرع باب جز امید الله اعلم بالصواب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۵ - بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجا داعی هر پیشه اومیدست و بوک گرچه گردنشان ز کوشش شد چو دوک بامدادان چون سوی دکان رود بر امید و بوک روزی می دود بوک روزی نبودت چون می روی خوف حرمان هست تو چونی قوی خوف حرمان ازل در کسب لوت چون نکردت سست اندر جست و جوت گویی گرچه خوف حرمان هست پیش هست اندر کاهلی این خوف بیش هست در کوشش امیدم بیشتر دارم اندر کاهلی افزون خطر پس چرا در کار دین ای بدگمان دامنت می گیرد این خوف زیان یا ندیدی کاهل این بازار ما در چه سودند انبیا و اولیا زین دکان رفتن چه کانشان رو نمود اندرین بازار چون بستند سود آتش آن را رام چون خلخال شد بحر آن را رام شد حمال شد آهن آن را رام شد چون موم شد باد آن را بنده و محکوم شد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۶ - بیان آنک رسول علیه السلام فرمود ان لله تعالی اولیاء اخفیاء قوم دیگر سخت پنهان می روند شهره خلقان ظاهر کی شوند این همه دارند و چشم هیچ کس بر نیفتد بر کیاشان یک نفس هم کرامتشان هم ایشان در حرم نامشان را نشنوند ابدال هم یا نمی دانی کرمهای خدا کو ترا می خواند آن سو که بیا شش جهت عالم همه اکرام اوست هر طرف که بنگری اعلام اوست چون کریمی گویدت آتش در آ اندر آ زود و مگو سوزد مرا

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختن از انس فرزند مالک آمدست که به مهمانی او شخصی شدست او حکایت کرد کز بعد طعام دید انس دستارخوان را زردفام چرکن و آلوده گفت ای خادمه اندر افکن در تنورش یک دمه در تنور پر ز آتش در فکند آن زمان دستارخوان را هوشمند جمله مهمانان در آن حیران شدند انتظار دود کندوری بدند بعد یکساعت بر آورد از تنور پاک و اسپید و از آن اوساخ دور قوم گفتند ای صحابی عزیز چون نسوزید و منقی گشت نیز گفت زانک مصطفی دست و دهان بس بمالید اندرین دستارخوان ای دل ترسنده از نار و عذاب با چنان دست و لبی کن اقتراب چون جمادی را چنین تشریف داد جان عاشق را چه ها خواهد گشاد مر کلوخ کعبه را چون قبله کرد خاک مردان باش ای جان در نبرد بعد از آن گفتند با آن خادمه تو نگویی حال خود با این همه چون فکندی زود آن از گفت وی گیرم او بردست در اسرار پی این چنین دستارخوان قیمتی چون فکندی اندر آتش ای ستی گفت دارم بر کریمان اعتمید نیستم ز اکرام ایشان ناامید میزری چه بود اگر او گویدم در رو اندر عین آتش بی ندم اندر افتم از کمال اعتمید از عباد الله دارم بس امید سر در اندازم نه این دستارخوان ز اعتماد هر کریم رازدان ای برادر خود برین اکسیر زن کم نباید صدق مرد از صدق زن آن دل مردی که از زن کم بود آن دلی باشد که کم ز اشکم بود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۸ - قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بی‌آبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداخته اندر آن وادی گروهی از عرب خشک شد از قحط بارانشان قرب در میان آن بیابان مانده کاروانی مرگ خود بر خوانده ناگهانی آن مغیث هر دو کون مصطفی پیدا شد از ره بهر عون دید آنجا کاروانی بس بزرگ بر تف ریگ و ره صعب و سترگ اشترانشان را زبان آویخته خلق اندر ریگ هر سو ریخته رحمش آمد گفت هین زوتر روید چند یاری سوی آن کثبان دوید گر سیاهی بر شتر مشک آورد سوی میر خود به زودی می برد آن شتربان سیه را با شتر سوی من آرید با فرمان مر سوی کثبان آمدند آن طالبان بعد یکساعت بدیدند آنچنان بنده ای می شد سیه با اشتری راویه پر آب چون هدیه بری پس بدو گفتند می خواند ترا این طرف فخر البشر خیر الوری گفت من نشناسم او را کیست او گفت او آن ماه روی قندخو نوعها تعریف کردندش که هست گفت مانا او مگر آن شاعرست که گروهی را زبون کرد او بسحر من نیایم جانب او نیم شبر کش کشانش آوریدند آن طرف او فغان برداشت در تشنیع و تف چون کشیدندش به پیش آن عزیز گفت نوشید آب و بردارید نیز جمله را زان مشک او سیراب کرد اشتران و هر کسی زان آب خورد راویه پر کرد و مشک از مشک او ابر گردون خیره ماند از رشک او این کسی دیدست کز یک راویه سرد گردد سوز چندان هاویه این کسی دیدست کز یک مشک آب گشت چندین مشک پر بی اضطراب مشک خود روپوش بود و موج فضل می رسید از امر او از بحر اصل آب از جوشش همی گردد هوا و آن هوا گردد ز سردی آبها بلک بی علت و بیرون زین حکم آب رویانید تکوین از عدم تو ز طفلی چون سببها دیده ای در سبب از جهل بر چفسیده ای با سببها از مسبب غافلی سوی این روپوشها زان مایلی چون سببها رفت بر سر می زنی ربنا و ربناها می کنی رب می گوید برو سوی سبب چون ز صنعم یاد کردی ای عجب گفت زین پس من ترا بینم همه ننگرم سوی سبب و آن دمدمه گویدش ردوا لعادوا کار تست ای تو اندر توبه و میثاق سست لیک من آن ننگرم رحمت کنم رحمتم پرست بر رحمت تنم ننگرم عهد بدت بدهم عطا از کرم این دم چو می خوانی مرا قافله حیران شد اندر کار او یا محمد چیست این ای بحر خو کرده ای روپوش مشک خرد را غرقه کردی هم عرب هم کرد را

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود تا نگویی درشکایت نیک و بد آن سیه حیران شد از برهان او می دمید از لامکان ایمان او چشمه ای دید از هوا ریزان شده مشک او روپوش فیض آن شده زان نظر روپوشها هم بر درید تا معین چشمه غیبی بدید چشمها پر آب کرد آن دم غلام شد فراموشش ز خواجه وز مقام دست و پایش ماند از رفتن به راه زلزله افکند در جانش اله باز بهر مصلحت بازش کشید که به خویش آ باز رو ای مستفید وقت حیرت نیست حیرت پیش تست این زمان در ره در آ چالاک و چست دستهای مصطفی بر رو نهاد بوسه های عاشقانه بس بداد مصطفی دست مبارک بر رخش آن زمان مالید و کرد او فرخش شد سپید آن زنگی و زاده حبش همچو بدر و روز روشن شد شبش یوسفی شد در جمال و در دلال گفتش اکنون رو بده وا گوی حال او همی شد بی سر و بی پای مست پای می نشناخت در رفتن ز دست پس بیامد با دو مشک پر روان سوی خواجه از نواحی کاروان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداخت خواجه از دورش بدید و خیره ماند از تحیر اهل آن ده را بخواند راویه ما اشتر ما هست این پس کجا شد بنده زنگی جبین این یکی بدریست می آید ز دور می زند بر نور روز از روش نور کو غلام ما مگر سرگشته شد یا بدو گرگی رسید و کشته شد چون بیامد پیش گفتش کیستی از یمن زادی و یا ترکیستی گو غلامم را چه کردی راست گو گر بکشتی وا نما حیلت مجو گفت اگر کشتم بتو چون آمدم چون به پای خود درین خون آمدم کو غلام من بگفت اینک منم کرد دست فضل یزدان روشنم هی چه می گویی غلام من کجاست هین نخواهی رست از من جز براست گفت اسرار ترا با آن غلام جمله وا گویم یکایک من تمام زان زمانی که خریدی تو مرا تا به اکنون باز گویم ماجرا تا بدانی که همانم در وجود گرچه از شبدیز من صبحی گشود رنگ دیگر شد ولیکن جان پاک فارغ از رنگست و از ارکان و خاک تن شناسان زود ما را گم کنند آب نوشان ترک مشک و خم کنند جان شناسان از عددها فارغ اند غرقه دریای بی چونند و چند جان شو و از راه جان جان را شناس یار بینش شو نه فرزند قیاس چون ملک با عقل یک سررشته اند بهر حکمت را دو صورت گشته اند آن ملک چون مرغ بال و پر گرفت وین خرد بگذاشت پر و فر گرفت لاجرم هر دو مناصر آمدند هر دو خوش رو پشت همدیگر شدند هم ملک هم عقل حق را واجدی هر دو آدم را معین و ساجدی نفس و شیطان بوده ز اول واحدی بوده آدم را عدو و حاسدی آنک آدم را بدن دید او رمید و آنک نور مؤتمن دید او خمید آن دو دیده روشنان بودند ازین وین دو را دیده ندیده غیر طین این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند چون نشاید بر جهود انجیل خواند کی توان با شیعه گفتن از عمر کی توان بربط زدن در پیش کر لیک گر در ده به گوشه یک کسست های هویی که برآوردم بسست مستحق شرح را سنگ و کلوخ ناطقی گردد مشرح با رسوخ

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه به استدعاء حاجت آفرید‌؛ خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد؛ کی ‌«امن یجیب المضطر اذا دعاه»؛ اضطرار‌، گواه استحقاق است آن نیاز مریمی بوده ست و درد که چنان طفلی سخن آغاز کرد جزو او بی او برای او بگفت جزو جزوت گفت دارد در نهفت دست و پا شاهد شوندت ای رهی منکری را چند دست و پا نهی ور نباشی مستحق شرح و گفت ناطقه ناطق ترا دید و بخفت هر چه رویید از پی محتاج رست تا بیابد طالبی چیزی که جست حق تعالی گر سماوات آفرید از برای دفع حاجات آفرید هر کجا دردی دوا آنجا رود هر کجا فقری نوا آنجا رود هر کجا مشکل جواب آنجا رود هر کجا کشتی ست آب آنجا رود آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آب از بالا و پست تا نزاید طفلک نازک گلو کی روان گردد ز پستان شیر او رو بدین بالا و پستی ها بدو تا شوی تشنه و حرارت را گرو بعد از آن از بانگ زنبور هوا بانگ آب جو بنوشی ای کیا حاجت تو کم نباشد از حشیش آب را گیری سوی او می کشیش گوش گیری آب را تو می کشی سوی زرع خشک تا یابد خوشی زرع جان را که ش جواهر مضمر ست ابر رحمت پر ز آب کوثر ست تا سقاهم ربهم آید خطاب تشنه باش الله اعلم بالصواب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۲ - آمدن آن زن کافر با طفل شیرخواره به نزدیک مصطفی علیه السلام و ناطق شدن عیسی‌وار به معجزات رسول صلی الله علیه و سلم هم از آن ده یک زنی از کافران سوی پیغامبر دوان شد ز امتحان پیش پیغامبر در آمد با خمار کودکی دو ماه زن را بر کنار گفت کودک سلم الله علیک یا رسول الله قد جینا الیک مادرش از خشم گفتش هی خموش کیت افکند این شهادت را بگوش این کیت آموخت ای طفل صغیر که زبانت گشت در طفلی جریر گفت حق آموخت آنگه جبرییل در بیان با جبرییلم من رسیل گفت کو گفتا که بالای سرت می نبینی کن به بالا منظرت ایستاده بر سر تو جبرییل مر مرا گشته به صد گونه دلیل گفت می بینی تو گفتا که بلی بر سرت تابان چو بدری کاملی می بیاموزد مرا وصف رسول زان علوم می رهاند زین سفول پس رسولش گفت ای طفل رضیع چیست نامت باز گو و شو مطیع گفت نامم پیش حق عبدالعزیز عبد عزی پیش این یک مشت حیز من ز عزی پاک و بیزار و بری حق آنک دادت این پیغامبری کودک دو ماهه همچون ماه بدر درس بالغ گفته چون اصحاب صدر پس حنوط آن دم ز جنت در رسید تا دماغ طفل و مادر بو کشید هر دو می گفتند کز خوف سقوط جان سپردن به برین بوی حنوط آن کسی را کش معرف حق بود جامد و نامیش صد صدق زند آنکسی را کش خدا حافظ بود مرغ و ماهی مر ورا حارس شود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۳ - ربودن عقاب موزهٔ مصطفی علیه السلام و بردن بر هوا و نگون کردن و از موزه مار سیاه فرو افتادن اندرین بودند کآواز صلا مصطفی بشنید از سوی علا خواست آبی و وضو را تازه کرد دست و رو را شست او زان آب سرد هر دو پا شست و به موزه کرد رای موزه را بربود یک موزه ربای دست سوی موزه برد آن خوش خطاب موزه را بربود از دستش عقاب موزه را اندر هوا برد او چو باد پس نگون کرد و از آن ماری فتاد در فتاد از موزه یک مار سیاه زان عنایت شد عقابش نیکخواه پس عقاب آن موزه را آورد باز گفت هین بستان و رو سوی نماز از ضرورت کردم این گستاخیی من ز ادب دارم شکسته شاخیی وای کو گستاخ پایی می نهد بی ضرورت کش هوا فتوی دهد پس رسولش شکر کرد و گفت ما این جفا دیدیم و بود این خود وفا موزه بربودی و من درهم شدم تو غمم بردی و من در غم شدم گرچه هر غیبی خدا ما را نمود دل در آن لحظه به خود مشغول بود گفت دور از تو که غفلت در تو رست دیدنم آن غیب را هم عکس تست مار در موزه ببینم بر هوا نیست از من عکس تست ای مصطفی عکس نورانی همه روشن بود عکس ظلمانی همه گلخن بود عکس عبدالله همه نوری بود عکس بیگانه همه کوری بود عکس هر کس را بدان ای جان ببین پهلوی جنسی که خواهی می نشین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا عبرتست آن قصه ای جان مر ترا تا که راضی باشی در حکم خدا تا که زیرک باشی و نیکوگمان چون ببینی واقعه بد ناگهان دیگران گردند زرد از بیم آن تو چو گل خندان گه سود و زیان زانک گل گر برگ برگش می کنی خنده نگذارد نگردد منثنی گوید از خاری چرا افتم به غم خنده را من خود ز خار آورده ام هرچه از تو یاوه گردد از قضا تو یقین دان که خریدت از بلا ما التصوف قال وجدان الفرح فی الفؤاد عند اتیان الترح آن عقابش را عقابی دان که او در ربود آن موزه را زان نیک خو تا رهاند پاش را از زخم مار ای خنک عقلی که باشد بی غبار گفت لا تاسوا علی ما فاتکم ان اتی السرحان واردی شاتکم کان بلا دفع بلاهای بزرگ و آن زیان منع زیانهای سترگ

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۵ - استدعاء آن مرد از موسی زبان بهایم با طیور گفت موسی را یکی مرد جوان که بیاموزم زبان جانوران تا بود کز بانگ حیوانات و دد عبرتی حاصل کنم در دین خود چون زبان های بنی آدم همه در پی آبست و نان و دمدمه بوک حیوانات را دردی دگر باشد از تدبیر هنگام گذر گفت موسی رو گذر کن زین هوس کاین خطر دارد بسی در پیش و پس عبرت و بیداری از یزدان طلب نه از کتاب و از مقال و حرف و لب گرم تر شد مرد زان منعش که کرد گرم تر گردد همی از منع مرد گفت ای موسی چو نور تو بتافت هر چه چیزی بود چیزی از تو یافت مر مرا محروم کردن زین مراد لایق لطفت نباشد ای جواد این زمان قایم مقام حق توی یاس باشد گر مرا مانع شوی گفت موسی یا رب این مرد سلیم سخره کردستش مگر دیو رجیم گر بیاموزم زیان کارش بود ور نیاموزم دلش بد می شود گفت ای موسی بیاموزش که ما رد نکردیم از کرم هرگز دعا گفت یا رب او پشیمانی خورد دست خاید جامه ها را بر درد نیست قدرت هر کسی را سازوار عجز بهتر مایه پرهیزکار فقر ازین رو فخر آمد جاودان که به تقوی ماند دست نارسان زان غنا و زان غنی مردود شد که ز قدرت صبرها بدرود شد آدمی را عجز و فقر آمد امان از بلای نفس پر حرص و غمان آن غم آمد ز آرزوهای فضول که بدان خو کرده است آن صید غول آرزوی گل بود گل خواره را گل شکر نگوارد آن بیچاره را مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۶ - وحی آمدن از حق تعالی به موسی کی بیاموزش چیزی کی استدعا کند یا بعضی از آن گفت یزدان تو بده بایست او برگشا در اختیار آن دست او اختیار آمد عبادت را نمک ورنه می گردد بناخواه این فلک گردش او را نه اجر و نه عقاب که اختیار آمد هنر وقت حساب جمله عالم خود مسبح آمدند نیست آن تسبیح جبری مزدمند تیغ در دستش نه از عجزش بکن تا که غازی گردد او یا راه زن زانک کرمنا شد آدم ز اختیار نیم زنبور عسل شد نیم مار مومنان کان عسل زنبوروار کافران خود کان زهری همچو مار زانک مؤمن خورد بگزیده نبات تا چو نحلی گشت ریق او حیات باز کافر خورد شربت از صدید هم ز قوتش زهر شد در وی پدید اهل الهام خدا عین الحیات اهل تسویل هوا سم الممات در جهان این مدح و شاباش و زهی ز اختیارست و حفاظ آگهی جمله رندان چونک در زندان بوند متقی و زاهد و حق خوان شوند چونک قدرت رفت کاسد شد عمل هین که تا سرمایه نستاند اجل قدرتت سرمایه سودست هین وقت قدرت را نگه دار و ببین آدمی بر خنگ کرمنا سوار در کف درکش عنان اختیار باز موسی داد پند او را بمهر که مرادت زرد خواهد کرد چهر ترک این سودا بگو وز حق بترس دیو دادستت برای مکر درس

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۷ - قانع شدن آن طالب به تعلیم زبان مرغ خانگی و سگ و اجابت موسی علیه السلام گفت باری نطق سگ کو بر درست نطق مرغ خانگی کاهل پرست گفت موسی هین تو دانی رو رسید نطق این هر دو شود بر تو پدید بامدادان از برای امتحان ایستاد او منتظر بر آستان خادمه سفره بیفشاند و فتاد پاره ای نان بیات آثار زاد در ربود آن را خروسی چون گرو گفت سگ کردی تو بر ما ظلم رو دانه گندم توانی خورد و من عاجزم در دانه خوردن در وطن گندم و جو را و باقی حبوب می توانی خورد و من نه ای طروب این لب نانی که قسم ماست نان می ربایی این قدر را از سگان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۸ - جواب خروس سگ را پس خروسش گفت تن زن غم مخور که خدا بدهد عوض زینت دگر اسپ این خواجه سقط خواهد شدن روز فردا سیر خور کم کن حزن مر سگان را عید باشد مرگ اسپ روزی وافر بود بی جهد و کسپ اسپ را بفروخت چون بشنید مرد پیش سگ شد آن خروسش روی زرد روز دیگر همچنان نان را ربود آن خروس و سگ برو لب بر گشود کای خروس عشوه ده چند این دروغ ظالمی و کاذبی و بی فروغ اسپ کش گفتی سقط گردد کجاست کور اخترگوی و محرومی ز راست گفت او را آن خروس با خبر که سقط شد اسپ او جای دگر اسپ را بفروخت و جست او از زیان آن زیان انداخت او بر دیگران لیک فردا استرش گردد سقط مر سگان را باشد آن نعمت فقط زود استر را فروشید آن حریص یافت از غم وز زیان آن دم محیص روز ثالث گفت سگ با آن خروس ای امیر کاذبان با طبل و کوس گفت او بفروخت استر را شتاب گفت فردایش غلام آید مصاب چون غلام او بمیرد نانها بر سگ و خواهنده ریزند اقربا این شنید و آن غلامش را فروخت رست از خسران و رخ را بر فروخت شکرها می کرد و شادیها که من رستم از سه واقعه اندر زمن تا زبان مرغ و سگ آموختم دیده سوء القضا را دوختم روز دیگر آن سگ محروم گفت کای خروس ژاژخا کو طاق و جفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۹ - خجل گشتن خروس پیش سگ به سبب دروغ شدن در آن سه وعده چند چند آخر دروغ و مکر تو خود نپرد جز دروغ از وکر تو گفت حاشا از من و از جنس من که بگردیم از دروغی ممتحن ما خروسان چون مؤذن راست گوی هم رقیب آفتاب و وقت جوی پاسبان آفتابیم از درون گر کنی بالای ما طشتی نگون پاسبان آفتابند اولیا در بشر واقف ز اسرار خدا اصل ما را حق پی بانگ نماز داد هدیه آدمی را در جهاز گر بناهنگام سهوی مان رود در اذان آن مقتل ما می شود گفت ناهنگام حی عل فلاح خون ما را می کند خوار و مباح آنک معصوم آمد و پاک از غلط آن خروس جان وحی آمد فقط آن غلامش مرد پیش مشتری شد زیان مشتری آن یکسری او گریزانید مالش را ولیک خون خود را ریخت اندر یاب نیک یک زیان دفع زیانها می شدی جسم و مال ماست جانها را فدی پیش شاهان در سیاست گستری می دهی تو مال و سر را می خری اعجمی چون گشته ای اندر قضا می گریزانی ز داور مال را

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۰ - خبر کردن خروس از مرگ خواجه لیک فردا خواهد او مردن یقین گاو خواهد کشت وارث در حنین صاحب خانه بخواهد مرد رفت روز فردا نک رسیدت لوت زفت پاره های نان و لالنگ و طعام در میان کوی یابد خاص و عام گاو قربانی و نانهای تنک بر سگان و سایلان ریزد سبک مرگ اسپ و استر و مرگ غلام بد قضا گردان این مغرور خام از زیان مال و درد آن گریخت مال افزون کرد و خون خویش ریخت این ریاضتهای درویشان چراست کان بلا بر تن بقای جانهاست تا بقای خود نیابد سالکی چون کند تن را سقیم و هالکی دست کی جنبد به ایثار و عمل تا نبیند داده را جانش بدل آنک بدهد بی امید سودها آن خدایست آن خدایست آن خدا یا ولی حق که خوی حق گرفت نور گشت و تابش مطلق گرفت کو غنی است و جز او جمله فقیر کی فقیری بی عوض گوید که گیر تا نبیند کودکی که سیب هست او پیاز گنده را ندهد ز دست این همه بازار بهر این غرض بر دکانها شسته بر بوی عوض صد متاع خوب عرضه می کنند واندرون دل عوضها می تنند یک سلامی نشنوی ای مرد دین که نگیرد آخرت آن آستین بی طمع نشنیده ام از خاص و عام من سلامی ای برادر والسلام جز سلام حق هین آن را بجو خانه خانه جا بجا و کو بکو از دهان آدمی خوش مشام هم پیام حق شنودم هم سلام وین سلام باقیان بر بوی آن من همی نوشم به دل خوشتر ز جان زان سلام او سلام حق شدست کآتش اندر دودمان خود زدست مرده است از خود شده زنده برب زان بود اسرار حقش در دو لب مردن تن در ریاضت زندگیست رنج این تن روح را پایندگیست گوش بنهاده بد آن مرد خبیث می شنود او از خروسش آن حدیث مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۱ - دویدن آن شخص به سوی موسی به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنید چون شنید اینها دوان شد تیز و تفت بر در موسی کلیم الله رفت رو همی مالید در خاک او ز بیم که مرا فریاد رس زین ای کلیم گفت رو بفروش خود را و بره چونک استا گشته ای بر جه ز چه بر مسلمانان زیان انداز تو کیسه و همیانها را کن دوتو من درون خشت دیدم این قضا که در آیینه عیان شد مر ترا عاقل اول بیند آخر را بدل اندر آخر بیند از دانش مقل باز زاری کرد کای نیکوخصال مر مرا در سر مزن در رو ممال از من آن آمد که بودم ناسزا ناسزایم را تو ده حسن الجزا گفت تیری جست از شست ای پسر نیست سنت کآید آن واپس به سر لیک در خواهم ز نیکوداوری تا که ایمان آن زمان با خود بری چونک ایمان برده باشی زنده ای چونک با ایمان روی پاینده ای هم در آن دم حال بر خواجه بگشت تا دلش شوریده و آوردند طشت شورش مرگست نه هیضه طعام قی چه سودت دارد ای بدبخت خام چار کس بردند تا سوی وثاق ساق می مالید او بر پشت ساق پند موسی نشنوی شوخی کنی خویشتن بر تیغ پولادی زنی شرم ناید تیغ را از جان تو آن تست این ای برادر آن تو

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl) · 13 · Qur'an & Sunnah