Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۵ - بقیهٔ نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری رفت پیش از نامه پیش مطبخی کای بخیل از مطبخ شاه سخی دور ازو وز همت او کین قدر از جری ام آیدش اندر نظر گفت بهر مصلحت فرموده است نه برای بخل و نه تنگی دست گفت دهلیزیست والله این سخن پیش شه خاکست هم زر کهن مطبخی ده گونه حجت بر فراشت او همه رد کرد از حرصی که داشت چون جری کم آمدش در وقت چاشت زد بسی تشنیع او سودی نداشت گفت قاصد می کنید اینها شما گفت نه که بنده فرمانیم ما این مگیر از فرع این از اصل گیر بر کمان کم زن که از بازوست تیر ما رمیت اذ رمیت ابتلاست بر نبی کم نه گنه کان از خداست آب از سر تیره است ای خیره خشم پیشتر بنگر یکی بگشای چشم شد ز خشم و غم درون بقعه ای سوی شه بنوشت خشمین رقعه ای اندر آن رقعه ثنای شاه گفت گوهر جود و سخای شاه سفت کای ز بحر و ابر افزون کف تو در قضای حاجت حاجات جو زانک ابر آنچ دهد گریان دهد کف تو خندان پیاپی خوان نهد ظاهر رقعه اگر چه مدح بود بوی خشم از مدح اثرها می نمود زان همه کار تو بی نورست و زشت که تو دوری دور از نور سرشت رونق کار خسان کاسد شود هم چو میوه تازه زو فاسد شود رونق دنیا برآرد زو کساد زانک هست از عالم کون و فساد خوش نگردد از مدیحی سینه ها چونک در مداح باشد کینه ها ای دل از کین و کراهت پاک شو وانگهان الحمد خوان چالاک شو بر زبان الحمد و اکراه درون از زبان تلبیس باشد یا فسون وانگهان گفته خدا که ننگرم من به ظاهر من به باطن ناظرم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۶ - حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح میکرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مینمود کی آن شکرها لافست و دروغ آن یکی با دلق آمد از عراق باز پرسیدند یاران از فراق گفت آری بد فراق الا سفر بود بر من بس مبارک مژده ور که خلیفه داد ده خلعت مرا که قرینش باد صد مدح و ثنا شکرها و حمدها بر می شمرد تا که شکر از حد و اندازه ببرد پس بگفتندش که احوال نژند بر دروغ تو گواهی می دهند تن برهنه سر برهنه سوخته شکر را دزدیده یا آموخته کو نشان شکر و حمد میر تو بر سر و بر پای بی توفیر تو گر زبانت مدح آن شه می تند هفت اندامت شکایت می کند در سخای آن شه و سلطان جود مر ترا کفشی و شلواری نبود گفت من ایثار کردم آنچ داد میر تقصیری نکرد از افتقاد بستدم جمله عطاها از امیر بخش کردم بر یتیم و بر فقیر مال دادم بستدم عمر دراز در جزا زیرا که بودم پاک باز پس بگفتندش مبارک مال رفت چیست اندر باطنت این دود نفت صد کراهت در درون تو چو خار کی بود انده نشان ابتشار کو نشان عشق و ایثار و رضا گر درستست آنچ گفتی ما مضی خود گرفتم مال گم شد میل کو سیل اگر بگذشت جای سیل کو چشم تو گر بد سیاه و جان فزا گر نماند او جان فزا ازرق چرا کو نشان پاک بازی ای ترش بوی لاف کژ همی آید خمش صد نشان باشد درون ایثار را صد علامت هست نیکوکار را مال در ایثار اگر گردد تلف در درون صد زندگی آید خلف در زمین حق زراعت کردنی تخمهای پاک آنگه دخل نی گر نروید خوشه از روضات هو پس چه واسع باشد ارض الله بگو چونک این ارض فنا بی ریع نیست چون بود ارض الله آن مستوسعیست این زمین را ریع او خود بی حدست دانه ای را کمترین خود هفصدست حمد گفتی کو نشان حامدون نه برونت هست اثر نه اندرون حمد عارف مر خدا را راستست که گواه حمد او شد پا و دست از چه تاریک جسمش بر کشید وز تک زندان دنیااش خرید اطلس تقوی و نور مؤتلف آیت حمدست او را بر کتف وا رهیده از جهان عاریه ساکن گلزار و عین جاریه بر سریر سر عالی همتش مجلس و جا و مقام و رتبتش مقعد صدقی که صدیقان درو جمله سر سبزند و شاد و تازه رو حمدشان چون حمد گلشن از بهار صد نشانی دارد و صد گیر و دار بر بهارش چشمه و نخل و گیاه وآن گلستان و نگارستان گواه شاهد شاهد هزاران هر طرف در گواهی هم چو گوهر بر صدف بوی سر بد بیاید از دمت وز سر و رو تابد ای لافی غمت بوشناسانند حاذق در مصاف تو به جلدی های هو کم کن گزاف تو ملاف از مشک کان بوی پیاز از دم تو می کند مکشوف راز گل شکر خوردم همی گویی و بوی می زند از سیر که یافه مگوی هست دل ماننده خانه کلان خانه دل را نهان همسایگان از شکاف روزن و دیوارها مطلع گردند بر اسرار ما از شکافی که ندارد هیچ وهم صاحب خانه و ندارد هیچ سهم از نبی بر خوان که دیو و قوم او می برند از حال انسی خفیه بو از رهی که انس از آن آگاه نیست زانک زین محسوس و زین اشباه نیست در میان ناقدان زرقی متن با محک ای قلب دون لافی مزن مر محک را ره بود در نقد و قلب که خدایش کرد امیر جسم و قلب چون شیاطین با غلیظیهای خویش واقف اند از سر ما و فکر و کیش مسلکی دارند دزدیده درون ما ز دزدیهای ایشان سرنگون دم به دم خبط و زیانی می کنند صاحب نقب و شکاف روزنند پس چرا جان های روشن در جهان بی خبر باشند از حال نهان در سرایت کمتر از دیوان شدند روحها که خیمه بر گردون زدند دیو دزدانه سوی گردون رود از شهاب محرق او مطعون شود سرنگون از چرخ زیر افتد چنان که شقی در جنگ از زخم سنان آن ز رشک روحهای دل پسند از فلکشان سرنگون می افکنند تو اگر شلی و لنگ و کور و کر این گمان بر روحهای مه مبر شرم دار و لاف کم زن جان مکن که بسی جاسوس هست آن سوی تن
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۷ - دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق این طبیبان بدن دانش ورند بر سقام تو ز تو واقف ترند تا ز قاروره همی بینند حال که ندانی تو از آن رو اعتلال هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم بو برند از تو بهر گونه سقم پس طبیبان الهی در جهان چون ندانند از تو بی گفت دهان هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ صد سقم بینند در تو بی درنگ این طبیبان نوآموزند خود که بدین آیاتشان حاجت بود کاملان از دور نامت بشنوند تا به قعر باد و بودت در دوند بلک پیش از زادن تو سالها دیده باشندت ترا با حالها مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخنویسان آن در جهت رصد آن شنیدی داستان بایزید که ز حال بوالحسن پیشین چه دید روزی آن سلطان تقوی می گذشت با مریدان جانب صحرا و دشت بوی خوش آمد مر او را ناگهان در سواد ری ز سوی خارقان هم بدانجا ناله مشتاق کرد بوی را از باد استنشاق کرد بوی خوش را عاشقانه می کشید جان او از باد باده می چشید کوزه ای کو از یخابه پر بود چون عرق بر ظاهرش پیدا شود آن ز سردی هوا آبی شدست از درون کوزه نم بیرون نجست باد بوی آور مر او را آب گشت آب هم او را شراب ناب گشت چون درو آثار مستی شد پدید یک مرید او را از آن دم بر رسید پس بپرسیدش که این احوال خوش که برونست از حجاب پنج و شش گاه سرخ و گاه زرد و گه سپید می شود رویت چه حالست و نوید می کشی بوی و به ظاهر نیست گل بی شک از غیبست و از گلزار کل ای تو کام جان هر خودکامه ای هر دم از غیبت پیام و نامه ای هر دمی یعقوب وار از یوسفی می رسد اندر مشام تو شفا قطره ای بر ریز بر ما زان سبو شمه ای زان گلستان با ما بگو خو نداریم ای جمال مهتری که لب ما خشک و تو تنها خوری ای فلک پیمای چست چست خیز زانچ خوردی جرعه ای بر ما بریز میر مجلس نیست در دوران دگر جز تو ای شه در حریفان در نگر کی توان نوشید این می زیردست می یقین مر مرد را رسواگرست بوی را پوشیده و مکنون کند چشم مست خویشتن را چون کند خود نه آن بویست این که اندر جهان صد هزاران پرده اش دارد نهان پر شد از تیزی او صحرا و دشت دشت چه کز نه فلک هم در گذشت این سر خم را به کهگل در مگیر کین برهنه نیست خود پوشش پذیر لطف کن ای رازدان رازگو آنچ بازت صید کردش بازگو گفت بوی بوالعجب آمد به من هم چنانک مر نبی را از یمن که محمد گفت بر دست صبا از یمن می آیدم بوی خدا بوی رامین می رسد از جان ویس بوی یزدان می رسد هم از اویس از اویس و از قرن بوی عجب مر نبی را مست کرد و پر طرب چون اویس از خویش فانی گشته بود آن زمینی آسمانی گشته بود آن هلیله پروریده در شکر چاشنی تلخیش نبود دگر آن هلیله رسته از ما و منی نقش دارد از هلیله طعم نی این سخن پایان ندارد باز گرد تا چه گفت از وحی غیب آن شیرمرد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۹ - قول رسول صلی الله علیه و سلم انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن گفت زین سو بوی یاری می رسد کاندرین ده شهریاری می رسد بعد چندین سال می زاید شهی می زند بر آسمان ها خرگهی رویش از گلزار حق گلگون بود از من او اندر مقام افزون بود چیست نامش گفت نامش بوالحسن حلیه اش وا گفت ز ابرو و ذقن قد او و رنگ او و شکل او یک به یک واگفت از گیسو و رو حلیه های روح او را هم نمود از صفات و از طریقه و جا و بود حلیه تن هم چو تن عاریتی ست دل بر آن کم نه که آن یک ساعتی ست حلیه روح طبیعی هم فنا ست حلیه آن جان طلب کان بر سما ست جسم او هم چون چراغی بر زمین نور او بالای سقف هفتمین آن شعاع آفتاب اندر وثاق قرص او اندر چهارم چارطاق نقش گل در زیر بینی بهر لاغ بوی گل بر سقف و ایوان دماغ مرد خفته در عدن دیده فرق عکس آن بر جسم افتاده عرق پیرهن در مصر رهن یک حریص پر شده کنعان ز بوی آن قمیص بر نبشتند آن زمان تاریخ را از کباب آراستند آن سیخ را چون رسید آن وقت و آن تاریخ راست زاده شد آن شاه و نرد ملک باخت از پس آن سال ها آمد پدید بوالحسن بعد وفات بایزید جمله خوهای او ز امساک و جود آن چنان آمد که آن شه گفته بود لوح محفوظ است او را پیشوا از چه محفوظ است محفوظ از خطا نه نجوم ست و نه رمل ست و نه خواب وحی حق والله اعلم بالصواب از پی روپوش عامه در بیان وحی دل گویند آن را صوفیان وحی دل گیرش که منظرگاه اوست چون خطا باشد چو دل آگاه اوست مؤمنا ینظر به نور الله شدی از خطا و سهو آمن آمدی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله صوفیی از فقر چون در غم شود عین فقرش دایه و مطعم شود زانک جنت از مکاره رسته است رحم قسم عاجزی اشکسته است آنک سرها بشکند او از علو رحم حق و خلق ناید سوی او این سخن آخر ندارد وان جوان از کمی اجرای نان شد ناتوان شاد آن صوفی که رزقش کم شود آن شبه ش در گردد و او یم شود زان جرای خاص هر که آگاه شد او سزای قرب و اجری گاه شد زان جرای روح چون نقصان شود جانش از نقصان آن لرزان شود پس بداند که خطایی رفته است که سمن زار رضا آشفته است هم چنانک آن شخص از نقصان کشت رقعه سوی صاحب خرمن نبشت رقعه اش بردند پیش میر داد خواند او رقعه جوابی وا نداد گفت او را نیست الا درد لوت پس جواب احمق اولی تر سکوت نیستش درد فراق و وصل هیچ بند فرعست او نجوید اصل هیچ احمقست و مرده ما و منی کز غم فرعش فراغ اصل نی آسمان ها و زمین یک سیب دان که ز درخت قدرت حق شد عیان تو چو کرمی در میان سیب در وز درخت و باغبانی بی خبر آن یکی کرمی دگر در سیب هم لیک جانش از برون صاحب علم جنبش او وا شکافد سیب را بر نتابد سیب آن آسیب را بر دریده جنبش او پرده ها صورتش کرمست و معنی اژدها آتشی که اول ز آهن می جهد او قدم بس سست بیرون می نهد دایه اش پنبه ست اول لیک اخیر می رساند شعله ها او تا اثیر مرد اول بسته خواب و خورست آخر الامر از ملایک برترست در پناه پنبه و کبریتها شعله و نورش برآید بر سها عالم تاریک روشن می کند کنده آهن به سوزن می کند گرچه آتش نیز هم جسمانی است نه ز روحست و نه از روحانی است جسم را نبود از آن عز بهره ای جسم پیش بحر جان چون قطره ای جسم از جان روزافزون می شود چون رود جان جسم بین چون می شود حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست جان تو تا آسمان جولان کنیست تا به بغداد و سمرقند ای همام روح را اندر تصور نیم گام دو درم سنگست پیه چشمتان نور روحش تا عنان آسمان نور بی این چشم می بیند به خواب چشم بی این نور چه بود جز خراب جان ز ریش و سبلت تن فارغست لیک تن بی جان بود مردار و پست بارنامه روح حیوانیست این پیشتر رو روح انسانی ببین بگذر از انسان هم و از قال و قیل تا لب دریای جان جبرییل بعد از آنت جان احمد لب گزد جبرییل از بیم تو واپس خزد گوید ار آیم به قدر یک کمان من به سوی تو بسوزم در زمان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۱ - آشفتن آن غلام از نارسیدن جواب رقعه از قبل پادشاه این بیابان خود ندارد پا و سر بی جواب نامه خسته ست آن پسر کای عجب چونم نداد آن شه جواب یا خیانت کرد رقعه بر ز تاب رقعه پنهان کرد و ننمود آن به شاه کو منافق بود و آبی زیر کاه رقعه دیگر نویسم ز آزمون دیگری جویم رسول ذو فنون بر امیر و مطبخی و نامه بر عیب بنهاده ز جهل آن بی خبر هیچ گرد خود نمی گردد که من کژروی کردم چو اندر دین شمن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۲ - کژ وزیدن باد بر سلیمان علیهالسلام به سبب زلت او باد بر تخت سلیمان رفت کژ پس سلیمان گفت بادا کژ مغژ باد هم گفت ای سیلمان کژ مرو ور روی کژ از کژم خشمین مشو این ترازو بهر این بنهاد حق تا رود انصاف ما را در سبق از ترازو کم کنی من کم کنم تا تو با من روشنی من روشنم هم چنین تاج سلیمان میل کرد روز روشن را برو چون لیل کرد گفت تاجا کژ مشو بر فرق من آفتابا کم مشو از شرق من راست می کرد او به دست آن تاج را باز کژ می شد برو تاج ای فتی هشت بارش راست کرد و گشت کژ گفت تاجا چیست آخر کژ مغژ گفت اگر صد ره کنی تو راست من کژ شوم چون کژ روی ای مؤتمن پس سلیمان اندرونه راست کرد دل بر آن شهوت که بودش کرد سرد بعد از آن تاجش همان دم راست شد آنچنان که تاج را می خواست شد بعد از آنش کژ همی کرد او به قصد تاج او می گشت تارک جو به قصد هشت کرت کژ بکرد آن مهترش راست می شد تاج بر فرق سرش تاج ناطق گشت کای شه ناز کن چون فشاندی پر ز گل پرواز کن نیست دستوری کزین من بگذرم پرده های غیب این برهم درم بر دهانم نه تو دست خود ببند مر دهانم را ز گفت ناپسند پس ترا هر غم که پیش آید ز درد بر کسی تهمت منه بر خویش گرد ظن مبر بر دیگری ای دوستکام آن مکن که می سگالید آن غلام گاه جنگش با رسول و مطبخی گاه خشمش با شهنشاه سخی هم چو فرعونی که موسی هشته بود طفلکان خلق را سر می ربود آن عدو در خانه آن کور دل او شده اطفال را گردن گسل تو هم از بیرون بدی با دیگران واندرون خوش گشته با نفس گران خود عدوت اوست قندش می دهی وز برون تهمت به هر کس می نهی هم چو فرعونی تو کور و کوردل با عدو خوش بی گناهان را مذل چند فرعونا کشی بی جرم را می نوازی مر تن پر غرم را عقل او بر عقل شاهان می فزود حکم حق بی عقل و کورش کرده بود مهر حق بر چشم و بر گوش خرد گر فلاطونست حیوانش کند حکم حق بر لوح می آید پدید آنچنان که حکم غیب بایزید
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۳ - شنیدن شیخ ابوالحسن رضی الله عنه خبر دادن ابویزید را و بود او و احوال او هم چنان آمد که او فرموده بود بوالحسن از مردمان آن را شنود که حسن باشد مرید و امتم درس گیرد هر صباح از تربتم گفت من هم نیز خوابش دیده ام وز روان شیخ این بشنیده ام هر صباحی رو نهادی سوی گور ایستادی تا ضحی اندر حضور یا مثال شیخ پیشش آمدی یا که بی گفتی شکالش حل شدی تا یکی روزی بیامد با سعود گورها را برف نو پوشیده بود توی بر تو برف ها هم چون علم قبه قبه دید و شد جانش به غم بانگش آمد از حظیره شیخ حی ها انا ادعوک کی تسعیٰ الی هین بیا این سو بر آوازم شتاب عالم ار برفست روی از من متاب حال او زان روز شد خوب و بدید آن عجایب را که اول می شنید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۴ - رقعهٔ دیگر نوشتن آن غلام پیش شاه چون جواب آن رقعهٔ اوّل نیافت نامه دیگر نوشت آن بدگمان پر ز تشنیع و نفیر و پر فغان که یکی رقعه نبشتم پیش شه ای عجب آنجا رسید و یافت ره آن دگر را خواند هم آن خوب خد هم نداد او را جواب و تن بزد خشک می آورد او را شهریار او مکرر کرد رقعه پنج بار گفت حاجب آخر او بنده شماست گر جوابش بر نویسی هم رواست از شهی تو چه کم گردد اگر برغلام و بنده اندازی نظر گفت این سهلست اما احمقست مرد احمق زشت و مردود حقست گرچه آمرزم گناه و زلتش هم کند بر من سرایت علتش صد کس از گرگین همه گرگین شوند خاصه این گر خبیث ناپسند گر کم عقلی مبادا گبر را شوم او بی آب دارد ابر را نم نبارد ابر از شومی او شهر شد ویرانه از بومی او از گر آن احمقان طوفان نوح کرد ویران عالمی را در فضوح گفت پیغامبر که احمق هر که هست او عدو ماست و غول ره زنست هر که او عاقل بود از جان ماست روح او و ریح او ریحان ماست عقل دشنامم دهد من راضیم زانک فیضی دارد از فیاضیم نبود آن دشنام او بی فایده نبود آن مهمانیش بی مایده احمق ار حلوا نهد اندر لبم من از آن حلوای او اندر تبم این یقین دان گر لطیف و روشنی نیست بوسه کون خر را چاشنی سبلتت گنده کند بی فایده جامه از دیگش سیه بی مایده مایده عقلست نی نان و شوی نور عقلست ای پسر جان را غذی نیست غیر نور آدم را خورش از جز آن جان نیابد پرورش زین خورش ها اندک اندک باز بر کین غذای خر بود نه آن حر تا غذای اصل را قابل شوی لقمه های نور را آکل شوی عکس آن نورست کین نان نان شدست فیض آن جانست کین جان جان شدست چون خوری یکبار از ماکول نور خاک ریزی بر سر نان و تنور عقل دو عقلست اول مکسبی که در آموزی چو در مکتب صبی از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر از معانی وز علوم خوب و بکر عقل تو افزون شود بر دیگران لیک تو باشی ز حفظ آن گران لوح حافظ باشی اندر دور و گشت لوح محفوظ اوست کو زین در گذشت عقل دیگر بخشش یزدان بود چشمه آن در میان جان بود چون ز سینه آب دانش جوش کرد نه شود گنده نه دیرینه نه زرد ور ره نبعش بود بسته چه غم کو همی جوشد ز خانه دم به دم عقل تحصیلی مثال جویها کان رود در خانه ای از کویها راه آبش بسته شد شد بی نوا از درون خویشتن جو چشمه را
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۵ - قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت میکرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم مشورت می کرد شخصی با کسی کز تردد وا رهد وز محبسی گفت ای خوش نام غیر من بجو ماجرای مشورت با او بگو من عدوم مر ترا با من مپیچ نبود از رای عدو پیروز هیچ رو کسی جو که ترا او هست دوست دوست بهر دوست لاشک خیرجوست من عدوم چاره نبود کز منی کژ روم با تو نمایم دشمنی حارسی از گرگ جستن شرط نیست جستن از غیر محل ناجستنیست من ترا بی هیچ شکی دشمنم من ترا کی ره نمایم ره زنم هر که باشد همنشین دوستان هست در گلخن میان بوستان هر که با دشمن نشیند در زمن هست او در بوستان در گولخن دوست را مازار از ما و منت تا نگردد دوست خصم و دشمنت خیر کن با خلق بهر ایزدت یا برای راحت جان خودت تا هماره دوست بینی در نظر در دلت ناید ز کین ناخوش صور چونک کردی دشمنی پرهیز کن مشورت با یار مهرانگیز کن گفت می دانم ترا ای بوالحسن که توی دیرینه دشمن دار من لیک مرد عاقلی و معنوی عقل تو نگذاردت که کژ روی طبع خواهد تا کشد از خصم کین عقل بر نفس است بند آهنین آید و منعش کند وا داردش عقل چون شحنه ست در نیک و بدش عقل ایمانی چو شحنه عادلست پاسبان و حاکم شهر دلست هم چو گربه باشد او بیدارهوش دزد در سوراخ ماند هم چو موش در هر آنجا که برآرد موش دست نیست گربه یا که نقش گربه است گربه چه شیر شیرافکن بود عقل ایمانی که اندر تن بود غره او حاکم درندگان نعره او مانع چرندگان شهر پر دزدست و پر جامه کنی خواه شحنه باش گو و خواه نی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۶ - امیر کردن رسول علیهالسلام جوان هذیلی را بر سریهای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند یک سریه می فرستادش رسول بهر جنگ کافر و دفع فضول یک جوانی را گزید او از هذیل میر لشکر کردش و سالار خیل اصل لشکر بی گمان سرور بود قوم بی سرور تن بی سر بود این همه که مرده و پژمرده ای زان بود که ترک سرور کرده ای از کسل وز بخل وز ما و منی می کشی سر خویش را سر می کنی هم چو استوری که بگریزد ز بار او سر خود گیرد اندر کوهسار صاحبش در پی دوان کای خیره سر هر طرف گرگیست اندر قصد خر گر ز چشمم این زمان غایب شوی پیشت آید هر طرف گرگ قوی استخوانت را بخاید چون شکر که نبینی زندگانی را دگر آن مگیر آخر بمانی از علف آتش از بی هیزمی گردد تلف هین بمگریز از تصرف کردنم وز گرانی بار که جانت منم تو ستوری هم که نفست غالبست حکم غالب را بود ای خودپرست خر نخواندت اسپ خواندت ذوالجلال اسپ تازی را عرب گوید تعال میر آخر بود حق را مصطفی بهر استوران نفس پر جفا قل تعالوا گفت از جذب کرم تا ریاضتتان دهم من رایضم نفسها را تا مروض کرده ام زین ستوران بس لگدها خورده ام هر کجا باشد ریاضت باره ای از لگدهااش نباشد چاره ای لاجرم اغلب بلا بر انبیاست که ریاضت دادن خامان بلاست سکسکانید از دمم یرغا روید تا یواش و مرکب سلطان شوید قل تعالوا قل تعالو گفت رب ای ستوران رمیده از ادب گر نیایند ای نبی غمگین مشو زان دو بی تمکین تو پر از کین مشو گوش بعضی زین تعالواها کرست هر ستوری را صطبلی دیگرست منهزم گردند بعضی زین ندا هست هر اسپی طویله او جدا منقبض گردند بعضی زین قصص زانک هر مرغی جدا دارد قفس خود ملایک نیز ناهمتا بدند زین سبب بر آسمان صف صف شدند کودکان گرچه به یک مکتب درند در سبق هر یک ز یک بالاترند مشرقی و مغربی را حسهاست منصب دیدار حس چشم راست صد هزاران گوشها گر صف زنند جمله محتاجان چشم روشن اند باز صف گوشها را منصبی در سماع جان و اخبار و نبی صد هزاران چشم را آن راه نیست هیچ چشمی از سماع آگاه نیست هم چنین هر حس یک یک می شمر هر یکی معزول از آن کار دگر پنج حس ظاهر و پنج اندرون ده صف اند اندر قیام الصافون هر کسی کو از صف دین سرکشست می رود سوی صفی کان واپسست تو ز گفتار تعالوا کم مکن کیمیای بس شگرفست این سخن گر مسی گردد ز گفتارت نفیر کیمیا را هیچ از وی وا مگیر این زمان گر بست نفس ساحرش گفت تو سودش کند در آخرش قل تعالوا قل تعالوا ای غلام هین که ان الله یدعوا للسلام خواجه باز آ از منی و از سری سروری جو کم طلب کن سروری
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۷ - اعتراض کردن معترضی بر رسول علیهالسلام بر امیر کردن آن هذیلی چون پیمبر سروری کرد از هذیل از برای لشکر منصور خیل بوالفضولی از حسد طاقت نداشت اعتراض و لانسلم بر فراشت خلق را بنگر که چون ظلمانی اند در متاع فانیی چون فانی اند از تکبر جمله اندر تفرقه مرده از جان زنده اند از مخرقه این عجب که جان به زندان اندرست وانگهی مفتاح زندانش به دست پای تا سر غرق سرگین آن جوان می زند بر دامنش جوی روان دایما پهلو به پهلو بی قرار پهلوی آرامگاه و پشت دار نور پنهانست و جست و جو گواه کز گزافه دل نمی جوید پناه گر نبودی حبس دنیا را مناص نه بدی وحشت نه دل جستی خلاص وحشتت هم چون موکل می کشد که بجو ای ضال منهاج رشد هست منهاج و نهان در مکمنست یافتش رهن گزافه جستنست تفرقه جویان جمع اندر کمین تو درین طالب رخ مطلوب بین مردگان باغ برجسته ز بن کان دهنده زندگی را فهم کن چشم این زندانیان هر دم به در کی بدی گر نیستی کس مژده ور صد هزار آلودگان آب جو کی بدندی گر نبودی آب جو بر زمین پهلوت را آرام نیست دان که در خانه لحاف و بستریست بی مقرگاهی نباشد بی قرار بی خمار اشکن نباشد این خمار گفت نه نه یا رسول الله مکن سرور لشکر مگر شیخ کهن یا رسول الله جوان ار شیرزاد غیر مرد پیر سر لشکر مباد هم تو گفتستی و گفت تو گوا پیر باید پیر باید پیشوا یا رسول الله درین لشکر نگر هست چندین پیر و از وی پیشتر زین درخت آن برگ زردش را مبین سیبهای پخته او را بچین برگهای زرد او خود کی تهیست این نشان پختگی و کاملیست برگ زرد ریش و آن موی سپید بهر عقل پخته می آرد نوید برگهای نو رسیده سبزفام شد نشان آنک آن میوه ست خام برگ بی برگی نشان عارفیست زردی زر سرخ رویی صارفیست آنک او گل عارضست ار نو خطست او به مکتب گاه مخبر نوخطست حرفهای خط او کژمژ بود مزمن عقلست اگر تن می دود پای پیر از سرعت ار چه باز ماند یافت عقل او دو پر بر اوج راند گر مثل خواهی به جعفر در نگر داد حق بر جای دست و پاش پر بگذر از زر کین سخت شد محتجب هم چو سیماب این دلم شد مضطرب ز اندرونم صدخموش خوش نفس دست بر لب می زند یعنی که بس خامشی بحرست و گفتن هم چو جو بحر می جوید ترا جو را مجو از اشارتهای دریا سر متاب ختم کن والله اعلم بالصواب هم چنین پیوسته کرد آن بی ادب پیش پیغامبر سخن زان سرد لب دست می دادش سخن او بی خبر که خبر هرزه بود پیش نظر این خبرها از نظر خود نایبست بهر حاضر نیست بهر غایبست هر که او اندر نظر موصول شد این خبرها پیش او معزول شد چونک با معشوق گشتی همنشین دفع کن دلالگان را بعد ازین هر که از طفلی گذشت و مرد شد نامه و دلاله بر وی سرد شد نامه خواند از پی تعلیم را حرف گوید از پی تفهیم را پیش بینایان خبر گفتن خطاست کان دلیل غفلت و نقصان ماست پیش بینا شد خموشی نفع تو بهر این آمد خطاب انصتوا گر بفرماید بگو بر گوی خوش لیک اندک گو دراز اندر مکش ور بفرماید که اندر کش دراز هم چنان شرمین بگو با امر ساز همچنین که من درین زیبا فسون با ضیاء الحق حسام الدین کنون چونک کوته می کنم من از رشد او به صد نوعم بگفتن می کشد ای حسام الدین ضیاء ذوالجلال چونک می بینی چه می جویی مقال این مگر باشد ز حب مشتهی اسقنی خمرا و قل لی انها بر دهان تست این دم جام او گوش می گوید که قسم گوش کو قسم تو گرمیست نک گرمی و مست گفت حرص من ازین افزون ترست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۸ - جواب گفتن مصطفی علیهالسلام اعتراض کننده را در حضور مصطفای قندخو چون ز حد برد آن عرب از گفت و گو آن شه والنجم و سلطان عبس لب گزید آن سرد دم را گفت بس دست می زد بهر منعش بر دهان چند گویی پیش دانای نهان پیش بینا برده ای سرگین خشک که بخر این را به جای ناف مشک بعر را ای گنده مغز گنده مخ زیر بینی بنهی و گویی که اخ اخ اخی برداشتی ای گیج گاج تا که کالای بدت یابد رواج تا فریبی آن مشام پاک را آن چریده گلشن افلاک را حلم او خود را اگر چه گول ساخت خویشتن را اندکی باید شناخت دیگ را گر باز ماند امشب دهن گربه را هم شرم باید داشتن خویشتن گر خفته کرد آن خوب فر سخت بیدارست دستارش مبر چند گویی ای لجوج بی صفا این فسون دیو پیش مصطفی صد هزاران حلم دارند این گروه هر یکی حلمی از آنها صد چو کوه حلمشان بیدار را ابله کند زیرک صد چشم را گمره کند حلمشان هم چون شراب خوب نغز نغز نغزک بر رود بالای مغز مست را بین زان شراب پرشگفت هم چو فرزین مست کژ رفتن گرفت مرد برنا زان شراب زودگیر در میان راه می افتد چو پیر خاصه این باده که از خم بلی است نه میی که مستی او یکشبیست آنک آن اصحاب کهف از نقل و نقل سیصد و نه سال گم کردند عقل زان زنان مصر جامی خورده اند دستها را شرحه شرحه کرده اند ساحران هم سکر موسی داشتند دار را دلدار می انگاشتند جعفر طیار زان می بود مست زان گرو می کرد بی خود پا و دست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذوفنون لا اله الا انا ها فاعبدون چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و این نبود صلاح گفت این بار ار کنم من مشغله کاردها بر من زنید آن دم هله حق منزه از تن و من با تنم چون چنین گویم بباید کشتنم چون وصیت کرد آن آزادمرد هر مریدی کاردی آماده کرد مست گشت او باز از آن سغراق زفت آن وصیت هاش از خاطر برفت نقل آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد عقل چون شحنه ست چون سلطان رسید شحنه بیچاره در کنجی خزید عقل سایه حق بود حق آفتاب سایه را با آفتاب او چه تاب چون پری غالب شود بر آدمی گم شود از مرد وصف مردمی هر چه گوید آن پری گفته بود زین سری زان آن سری گفته بود چون پری را این دم و قانون بود کردگار آن پری خود چون بود اوی او رفته پری خود او شده ترک بی الهام تازی گو شده چون به خود آید نداند یک لغت چون پری را هست این ذات و صفت پس خداوند پری و آدمی از پری کی باشدش آخر کمی شیرگیر ار خون نره شیر خورد تو بگویی او نکرد آن باده کرد ور سخن پردازد از زر کهن تو بگویی باده گفته ست آن سخن باده ای را می بود این شر و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور که ترا از تو به کل خالی کند تو شوی پست او سخن عالی کند گرچه قرآن از لب پیغمبرست هر که گوید حق نگفت او کافرست چون همای بی خودی پرواز کرد آن سخن را بایزید آغاز کرد عقل را سیل تحیر در ربود زان قوی تر گفت که اول گفته بود نیست اندر جبه ام الا خدا چند جویی بر زمین و بر سما آن مریدان جمله دیوانه شدند کاردها در جسم پاکش می زدند هر یکی چون ملحدان گرده کوه کارد می زد پیر خود را بی ستوه هر که اندر شیخ تیغی می خلید بازگونه از تن خود می درید یک اثر نه بر تن آن ذوفنون وان مریدان خسته و غرقاب خون هر که او سویی گلویش زخم برد حلق خود ببریده دید و زار مرد وآنک او را زخم اندر سینه زد سینه اش بشکافت و شد مرده ابد وآنک آگه بود از آن صاحب قران دل ندادش که زند زخم گران نیم دانش دست او را بسته کرد جان ببرد الا که خود را خسته کرد روز گشت و آن مریدان کاسته نوحه ها از خانه شان برخاسته پیش او آمد هزاران مرد و زن کای دو عالم درج در یک پیرهن این تن تو گر تن مردم بدی چون تن مردم ز خنجر گم شدی با خودی با بی خودی دوچار زد با خود اندر دیده خود خار زد ای زده بر بی خودان تو ذوالفقار بر تن خود می زنی آن هوش دار زانک بی خود فانی است و آمنست تا ابد در آمنی او ساکنست نقش او فانی و او شد آینه غیر نقش روی غیر آن جای نه گر کنی تف سوی روی خود کنی ور زنی بر آینه بر خود زنی ور ببینی روی زشت آن هم توی ور ببینی عیسی و مریم توی او نه اینست و نه آن او ساده است نقش تو در پیش تو بنهاده است چون رسید اینجا سخن لب در ببست چون رسید اینجا قلم درهم شکست لب ببند ار چه فصاحت دست داد دم مزن والله اعلم بالرشاد برکنار بامی ای مست مدام پست بنشین یا فرود آ والسلام هر زمانی که شدی تو کامران آن دم خوش را کنار بام دان بر زمان خوش هراسان باش تو هم چو گنجش خفیه کن نه فاش تو تا نیاید بر ولا ناگه بلا ترس ترسان رو در آن مکمن هلا ترس جان در وقت شادی از زوال زان کنار بام غیبست ارتحال گر نمی بینی کنار بام راز روح می بیند که هستش اهتزاز هر نکالی ناگهان کان آمدست بر کنار کنگره شادی بدست جز کنار بام خود نبود سقوط اعتبار از قوم نوح و قوم لوط
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۰ - بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیهالسلام پرتو مستی بی حد نبی چون بزد هم مست و خوش گشت آن غبی لاجرم بسیارگو شد از نشاط مست ادب بگذاشت آمد در خباط نه همه جا بی خودی شر می کند بی ادب را می چنان تر می کند گر بود عاقل نکو فر می شود ور بود بدخوی بتر می شود لیک اغلب چون بدند و ناپسند بر همه می را محرم کرده اند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۱ - بیان رسول علیه السلام سبب تفضیل و اختیار کردن او آن هذیلی را به امیری و سرلشکری بر پیران و کاردیدگان حکم اغلب راست چون غالب بدند تیغ را از دست ره زن بستدند گفت پیغامبر کای ظاهرنگر تو مبین او را جوان و بی هنر ای بسا ریش سیاه و مرد پیر ای بسا ریش سپید و دل چو قیر عقل او را آزمودم بارها کرد پیری آن جوان در کارها پیر پیر عقل باشد ای پسر نه سپیدی موی اندر ریش و سر از بلیس او پیرتر خود کی بود چونک عقلش نیست او لاشی بود طفل گیرش چون بود عیسی نفس پاک باشد از غرور و از هوس آن سپیدی مو دلیل پختگیست پیش چشم بسته کش کوته تگیست آن مقلد چون نداند جز دلیل در علامت جوید او دایم سبیل بهر او گفتیم که تدبیر را چونک خواهی کرد بگزین پیر را آنک او از پرده تقلید جست او به نور حق ببیند آنچ هست نور پاکش بی دلیل و بی بیان پوست بشکافد در آید در میان پیش ظاهربین چه قلب و چه سره او چه داند چیست اندر قوصره ای بسا زر سیه کرده بدود تا رهد از دست هر دزدی حسود ای بسا مس زر اندوده به زر تا فروشد آن به عقل مختصر ما که باطن بین جمله کشوریم دل ببینیم و به ظاهر ننگریم قاضیانی که به ظاهر می تنند حکم بر اشکال ظاهر می کنند چون شهادت گفت و ایمانی نمود حکم او مؤمن کنند این قوم زود بس منافق کاندرین ظاهر گریخت خون صد مؤمن به پنهانی بریخت جهد کن تا پیر عقل و دین شوی تا چو عقل کل تو باطن بین شوی از عدم چون عقل زیبا رو گشاد خلعتش داد و هزارش نام داد کمترین زان نامهای خوش نفس این که نبود هیچ او محتاج کس گر به صورت وا نماید عقل رو تیره باشد روز پیش نور او ور مثال احمقی پیدا شود ظلمت شب پیش او روشن بود کو ز شب مظلم تر و تاری ترست لیک خفاش شقی ظلمت خرست اندک اندک خوی کن با نور روز ورنه خفاشی بمانی بیفروز عاشق هر جا شکال و مشکلیست دشمن هر جا چراغ مقبلیست ظلمت اشکال زان جوید دلش تا که افزون تر نماید حاصلش تا ترا مشغول آن مشکل کند وز نهاد زشت خود غافل کند
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۲ - علامت عاقل تمام و نیمعاقل و مرد تمام و نیممرد و علامت شقی مغرور لاشی عاقل آن باشد که او با مشعله ست او دلیل و پیشوای قافله ست پیرو نور خودست آن پیش رو تابع خویشست آن بی خویش رو مؤمن خویشست و ایمان آورید هم بدان نوری که جانش زو چرید دیگری که نیم عاقل آمد او عاقلی را دیده خود داند او دست در وی زد چو کور اندر دلیل تا بدو بینا شد و چست و جلیل وآن خری کز عقل جوسنگی نداشت خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت ره نداند نه کثیر و نه قلیل ننگش آید آمدن خلف دلیل می رود اندر بیابان دراز گاه لنگان آیس و گاهی بتاز شمع نه تا پیشوای خود کند نیم شمعی نه که نوری کد کند نیست عقلش تا دم زنده زند نیم عقلی نه که خود مرده کند مرده آن عاقل آید او تمام تا برآید از نشیب خود به بام عقل کامل نیست خود را مرده کن در پناه عاقلی زنده سخن زنده نی تا همدم عیسی بود مرده نی تا دمگه عیسی شود جان کورش گام هر سو می نهد عاقبت نجهد ولی بر می جهد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۳ - قصهٔ آن آبگیر و صیادان و آن سه ماهی یکی عاقل و یکی نیم عاقل وان دگر مغرور و ابله مغفل لاشی و عاقبت هر سه قصه آن آبگیرست ای عنود که درو سه ماهی اشگرف بود در کلیله خوانده باشی لیک آن قشر قصه باشد و این مغز جان چند صیادی سوی آن آبگیر برگذشتند و بدیدند آن ضمیر پس شتابیدند تا دام آورند ماهیان واقف شدند و هوشمند آنک عاقل بود عزم راه کرد عزم راه مشکل ناخواه کرد گفت با اینها ندارم مشورت که یقین سستم کنند از مقدرت مهر زاد و بوم بر جانشان تند کاهلی و جهلشان بر من زند مشورت را زنده ای باید نکو که ترا زنده کند وان زنده کو ای مسافر با مسافر رای زن زانک پایت لنگ دارد رای زن از دم حب الوطن بگذر مه ایست که وطن آن سوست جان این سوی نیست گر وطن خواهی گذر آن سوی شط این حدیث راست را کم خوان غلط مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۴ - سر خواندن وضو کننده اوراد وضو را در وضو هر عضو را وردی جدا آمدست اندر خبر بهر دعا چونک استنشاق بینی می کنی بوی جنت خواه از رب غنی تا ترا آن بو کشد سوی جنان بوی گل باشد دلیل گلبنان چونک استنجا کنی ورد و سخن این بود یا رب تو زینم پاک کن دست من اینجا رسید این را بشست دستم اندر شستن جانست سست ای ز تو کس گشته جان ناکسان دست فضل تست در جانها رسان حد من این بود کردم من لییم زان سوی حد را نقی کن ای کریم از حدث شستم خدایا پوست را از حوادث تو بشو این دوست را
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۵ - شخصی به وقت استنجا میگفت اللهم ارحنی رائحة الجنه به جای آنک اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین کی ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق میگفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت آن یکی در وقت استنجا بگفت که مرا با بوی جنت دار جفت گفت شخصی خوب ورد آورده ای لیک سوراخ دعا گم کرده ای این دعا چون ورد بینی بود چون ورد بینی را تو آوردی به کون رایحه جنت ز بینی یافت حر رایحه جنت کم آید از دبر ای تواضع برده پیش ابلهان وی تکبر برده تو پیش شهان آن تکبر بر خسان خوبست و چست هین مرو معکوس عکسش بند تست از پی سوراخ بینی رست گل بو وظیفه بینی آمد ای عتل بوی گل بهر مشامست ای دلیر جای آن بو نیست این سوراخ زیر کی ازین جا بوی خلد آید ترا بو ز موضع جو اگر باید ترا هم چنین حب الوطن باشد درست تو وطن بشناس ای خواجه نخست گفت آن ماهی زیرک ره کنم دل ز رای و مشورتشان بر کنم نیست وقت مشورت هین راه کن چون علی تو آه اندر چاه کن محرم آن آه کم یابست بس شب رو و پنهان روی کن چون عسس سوی دریا عزم کن زین آب گیر بحر جو و ترک این گرداب گیر سینه را پا ساخت می رفت آن حذور از مقام با خطر تا بحر نور هم چو آهو کز پی او سگ بود می دود تا در تنش یک رگ بود خواب خرگوش و سگ اندر پی خطاست خواب خود در چشم ترسنده کجاست رفت آن ماهی ره دریا گرفت راه دور و پهنه پهنا گرفت رنجها بسیار دید و عاقبت رفت آخر سوی امن و عافیت خویشتن افکند در دریای ژرف که نیابد حد آن را هیچ طرف پس چو صیادان بیاوردند دام نیم عاقل را از آن شد تلخ کام گفت اه من فوت کردم فرصه را چون نگشتم همره آن رهنما ناگهان رفت او ولیکن چونک رفت می ببایستم شدن در پی بتفت بر گذشته حسرت آوردن خطاست باز ناید رفته یاد آن هباست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۶ - قصهٔ آن مرغ گرفته کی وصیت کرد کی بر گذشته پشیمانی مخور تدارک وقت اندیش و روزگار مبر در پشیمانی آن یکی مرغی گرفت از مکر و دام مرغ او را گفت ای خواجه همام تو بسی گاوان و میشان خورده ای تو بسی اشتر به قربان کرده ای تو نگشتی سیر زانها در زمن هم نگردی سیر از اجزای من هل مرا تا که سه پندت بر دهم تا بدانی زیرکم یا ابلهم اول آن پند هم در دست تو ثانیش بر بام کهگل بست تو وآن سوم پندت دهم من بر درخت که ازین سه پند گردی نیکبخت آنچ بر دستست اینست آن سخن که محالی را ز کس باور مکن بر کفش چون گفت اول پند زفت گشت آزاد و بر آن دیوار رفت گفت دیگر بر گذشته غم مخور چون ز تو بگذشت زان حسرت مبر بعد از آن گفتش که در جسمم کتیم ده درمسنگست یک در یتیم دولت تو بخت فرزندان تو بود آن گوهر به حق جان تو فوت کردی در که روزی ات نبود که نباشد مثل آن در در وجود آنچنان که وقت زادن حامله ناله دارد خواجه شد در غلغله مرغ گفتش نی نصیحت کردمت که مبادا بر گذشته دی غمت چون گذشت و رفت غم چون می خوری یا نکردی فهم پندم یا کری وان دوم پندت بگفتم کز ضلال هیچ تو باور مکن قول محال من نیم خود سه درمسنگ ای اسد ده درمسنگ اندرونم چون بود خواجه باز آمد به خود گفتا که هین باز گو آن پند خوب سیومین گفت آری خوش عمل کردی بدان تا بگویم پند ثالث رایگان پند گفتن با جهول خوابناک تخم افکندن بود در شوره خاک چاک حمق و جهل نپذیرد رفو تخم حکمت کم دهش ای پندگو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۷ - چاره اندیشیدن آن ماهی نیمعاقل و خود را مرده کردن گفت ماهی دگر وقت بلا چونک ماند از سایه عاقل جدا کو سوی دریا شد و از غم عتیق فوت شد از من چنان نیکو رفیق لیک زان نندیشم و بر خود زنم خویشتن را این زمان مرده کنم پس برآرم اشکم خود بر زبر پشت زیر و می روم بر آب بر می روم بر وی چنانک خس رود نی بسباحی چنانک کس رود مرده گردم خویش بسپارم به آب مرگ پیش از مرگ امنست از عذاب مرگ پیش از مرگ امنست ای فتی این چنین فرمود ما را مصطفی گفت موتواکلکم من قبل ان یاتی الموت تموتوا بالفتن هم چنان مرد و شکم بالا فکند آب می بردش نشیب و گه بلند هر یکی زان قاصدان بس غصه برد که دریغا ماهی بهتر بمرد شاد می شد او کز آن گفت دریغ پیش رفت این بازیم رستم ز تیغ پس گرفتش یک صیاد ارجمند پس برو تف کرد و بر خاکش فکند غلط غلطان رفت پنهان اندر آب ماند آن احمق همی کرد اضطراب از چپ و از راست می جست آن سلیم تا بجهد خویش برهاند گلیم دام افکندند و اندر دام ماند احمقی او را در آن آتش نشاند بر سر آتش به پشت تابه ای با حماقت گشت او همخوابه ایی او همی جوشید از تف سعیر عقل می گفتش الم یاتک نذیر او همی گفت از شکنجه وز بلا هم چو جان کافران قالوا بلی باز می گفت او که گر این بار من وا رهم زین محنت گردن شکن من نسازم جز به دریایی وطن آبگیری را نسازم من سکن آب بی حد جویم و آمن شوم تا ابد در امن و صحت می روم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۸ - بیان آنک عهد کردن احمق وقت گرفتاری و ندم هیچ وفایی ندارد کی لو ردوالعادوا لما نهوا عنه و انهم لکاذبون صبح کاذب وفا ندارد عقل می گفتش حماقت با توست با حماقت عقل را آید شکست عقل را باشد وفای عهدها تو نداری عقل رو ای خربها عقل را یاد آید از پیمان خود پرده نسیان بدراند خرد چونک عقلت نیست نسیان میر تست دشمن و باطل کن تدبیر تست از کمی عقل پروانه خسیس یاد نارد ز آتش و سوز و حسیس چونک پرش سوخت توبه می کند آز و نسیانش بر آتش می زند ضبط و درک و حافظی و یادداشت عقل را باشد که عقل آن را فراشت چونک گوهر نیست تابش چون بود چون مذکر نیست ایابش چون بود این تمنی هم ز بی عقلی اوست که نبیند کان حماقت را چه خوست آن ندامت از نتیجه رنج بود نه ز عقل روشن چون گنج بود چونک شد رنج آن ندامت شد عدم می نیرزد خاک آن توبه و ندم آن ندم از ظلمت غم بست بار پس کلام اللیل یمحوه النهار چون برفت آن ظلمت غم گشت خوش هم رود از دل نتیجه و زاده اش می کند او توبه و پیر خرد بانگ لو ردوا لعادوا می زند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۹ - در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیهالسلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود عقل ضد شهوتست ای پهلوان آنک شهوت می تند عقلش مخوان وهم خوانش آنک شهوت را گداست وهم قلب نقد زر عقلهاست بی محک پیدا نگردد وهم و عقل هر دو را سوی محک کن زود نقل این محک قرآن و حال انبیا چون محک مر قلب را گوید بیا تا ببینی خویش را ز آسیب من که نه ای اهل فراز و شیب من عقل را گر اره ای سازد دو نیم هم چو زر باشد در آتش او بسیم وهم مر فرعون عالم سوز را عقل مر موسی به جان افروز را رفت موسی بر طریق نیستی گفت فرعونش بگو تو کیستی گفت من عقلم رسول ذوالجلال حجةالله ام امانم از ضلال گفت نی خامش رها کن های هو نسبت و نام قدیمت را بگو گفت که نسبت مر از خاکدانش نام اصلم کمترین بندگانش بنده زاده آن خداوند وحید زاده از پشت جواری و عبید نسبت اصلم ز خاک و آب و گل آب و گل را داد یزدان جان و دل مرجع این جسم خاکم هم به خاک مرجع تو هم به خاک ای سهمناک اصل ما و اصل جمله سرکشان هست از خاکی و آن را صد نشان که مدد از خاک می گیرد تنت از غذایی خاک پیچد گردنت چون رود جان می شود او باز خاک اندر آن گور مخوف سهمناک هم تو و هم ما و هم اشباه تو خاک گردند و نماند جاه تو گفت غیر این نسب نامیت هست مر ترا آن نام خود اولیترست بنده فرعون و بنده بندگانش که ازو پرورد اول جسم و جانش بنده یاغی طاغی ظلوم زین وطن بگریخته از فعل شوم خونی و غداری و حق ناشناس هم برین اوصاف خود می کن قیاس در غریبی خوار و درویش و خلق که ندانستی سپاس ما و حق گفت حاشا که بود با آن ملیک در خداوندی کسی دیگر شریک واحد اندر ملک او را یار نی بندگانش را جز او سالار نی نیست خلقش را دگر کس مالکی شرکتش دعوی کند جز هالکی نقش او کردست و نقاش من اوست غیر اگر دعوی کند او ظلم جوست تو نتانی ابروی من ساختن چون توانی جان من بشناختن بلک آن غدار و آن طاغی توی که کنی با حق دعوی دوی گر بکشتم من عوانی را به سهو نه برای نفس کشتم نه به لهو من زدم مشتی و ناگاه اوفتاد آنک جانش خود نبد جانی بداد من سگی کشتم تو مرسل زادگان صدهزاران طفل بی جرم و زیان کشته ای و خونشان در گردنت تا چه آید بر تو زین خون خوردنت کشته ای ذریت یعقوب را بر امید قتل من مطلوب را کوری تو حق مرا خود برگزید سرنگون شد آنچ نفست می پزید گفت اینها را بهل بی هیچ شک این بود حق من و نان و نمک که مرا پیش حشر خواری کنی روز روشن بر دلم تاری کنی گفت خواری قیامت صعب تر گر نداری پاس من در خیر و شر زخم کیکی را نمی تانی کشید زخم ماری را تو چون خواهی چشید ظاهرا کار تو ویران می کنم لیک خاری را گلستان می کنم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۰ - بیان آنک عمارت در ویرانیست و جمعیت در پراکندگیست و درستی در شکستگیست و مراد در بیمرادیست و وجود در عدم است و عَلی هَذا بَقیَّةُ الأَضْدادِ وَ الأَزْواجِ آن یکی آمد زمین را می شکافت ابلهی فریاد کرد و بر نتافت کین زمین را از چه ویران می کنی می شکافی و پریشان می کنی گفت ای ابله برو و بر من مران تو عمارت از خرابی باز دان کی شود گلزار و گندم زار این تا نگردد زشت و ویران این زمین کی شود بستان و کشت و برگ و بر تا نگردد نظم او زیر و زبر تا بنشکافی به نشتر ریش چغز کی شود نیکو و کی گردید نغز تا نشوید خلطهاات از دوا کی رود شورش کجا آید شفا پاره پاره کرده درزی جامه را کس زند آن درزی علامه را که چرا این اطلس بگزیده را بردریدی چه کنم بدریده را هر بنای کهنه که آبادان کنند نه که اول کهنه را ویران کنند هم چنین نجار و حداد و قصاب هستشان پیش از عمارتها خراب آن هلیله و آن بلیله کوفتن زان تلف گردند معموری تن تا نکوبی گندم اندر آسیا کی شود آراسته زان خوان ما آن تقاضا کرد آن نان و نمک که ز شستت وا رهانم ای سمک گر پذیری پند موسی وا رهی از چنین شست بد نامنتهی بس که خود را کرده ای بنده هوا کرمکی را کرده ای تو اژدها اژدها را اژدها آورده ام تا به اصلاح آورم من دم به دم تا دم آن از دم این بشکند مار من آن اژدها را بر کند گر رضا دادی رهیدی از دو مار ورنه از جانت برآرد آن دمار گفت الحق سخت استا جادوی که در افکندی به مکر اینجا دوی خلق یک دل را تو کردی دو گروه جادوی رخنه کند در سنگ و کوه گفت هستم غرق پیغام خدا جادوی کی دید با نام خدا غفلت و کفرست مایه جادوی مشعله دینست جان موسوی من به جادویان چه مانم ای وقیح کز دمم پر رشک می گردد مسیح من به جادویان چه مانم ای جنب که ز جانم نور می گیرد کتب چون تو با پر هوا بر می پری لاجرم بر من گمان آن می بری هر کرا افعال دام و دد بود بر کریمانش گمان بد بود چون تو جزو عالمی هر چون بوی کل را بر وصف خود بینی سوی گر تو برگردی و بر گردد سرت خانه را گردنده بیند منظرت ور تو در کشتی روی بر یم روان ساحل یم را همی بینی دوان گر تو باشی تنگ دل از ملحمه تنگ بینی جمله دنیا را همه ور تو خوش باشی به کام دوستان این جهان بنمایدت چون گلستان ای بسا کس رفته تا شام و عراق او ندیده هیچ جز کفر و نفاق وی بسا کس رفته تا هند و هری او ندیده جز مگر بیع و شری وی بسا کس رفته ترکستان و چین او ندیده هیچ جز مکر و کمین چون ندارد مدرکی جز رنگ و بو جمله اقلیمها را گو بجو گاو در بغداد آید ناگهان بگذرد او زین سران تا آن سران از همه عیش و خوشیها و مزه او نبیند جز که قشر خربزه که بود افتاده بر ره یا حشیش لایق سیران گاوی یا خریش خشک بر میخ طبیعت چون قدید بسته اسباب جانش لا یزید وان فضای خرق اسباب و علل هست ارض الله ای صدر اجل هر زمان مبدل شود چون نقش جان نو به نو بیند جهانی در عیان گر بود فردوس و انهار بهشت چون فسرده یک صفت شد گشت زشت
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۱ - بیان آنک هر حس مدرکی را از آدمی نیز مدرکاتی دیگرست کی از مدرکات آن حس دگر بیخبرست چنانک هر پیشهور استاد اعجمی کار آن استاد دگر پیشهورست و بیخبری او از آنک وظیفهٔ او نیست دلیل نکند کی آن مدرکات نیست اگرچه به حکم حال منکر بود آن را اما از منکری او اینجا جز بیخبری نمیخواهیم درین مقام چنبره دید جهان ادراک تست پرده پاکان حس ناپاک تست مدتی حس را بشو ز آب عیان این چنین دان جامه شوی صوفیان چون شدی تو پاک پرده بر کند جان پاکان خویش بر تو می زند جمله عالم گر بود نور و صور چشم را باشد از آن خوبی خبر چشم بستی گوش می آری به پیش تا نمایی زلف و رخساره به تیش گوش گوید من به صورت نگروم صورت ار بانگی زند من بشنوم عالمم من لیک اندر فن خویش فن من جز حرف و صوتی نیست بیش هین بیا بینی ببین این خوب را نیست در خور بینی این مطلوب را گر بود مشک و گلابی بو برم فن من اینست و علم و مخبرم کی ببینم من رخ آن سیم ساق هین مکن تکلیف ما لیس یطاق باز حس کژ نبیند غیر کژ خواه کژ غژ پیش او یا راست غژ چشم احول از یکی دیدن یقین دانک معزولست ای خواجه معین تو که فرعونی همه مکری و زرق مر مرا از خود نمی دانی تو فرق منگر از خود در من ای کژباز تو تا یکی تو را نبینی تو دوتو بنگر اندر من ز من یک ساعتی تا ورای کون بینی ساحتی وا رهی از تنگی و از ننگ و نام عشق اندر عشق بینی والسلام پس بدانی چونک رستی از بدن گوش و بینی چشم می داند شدن راست گفته ست آن شه شیرین زبان چشم گردد مو به موی عارفان چشم را چشمی نبود اول یقین در رحم بود او جنین گوشتین علت دیدن مدان پیه ای پسر ورنه خواب اندر ندیدی کس صور آن پری و دیو می بیند شبیه نیست اندر دیدگاه هر دو پیه نور را با پیه خود نسبت نبود نسبتش بخشید خلاق ودود آدمست از خاک کی ماند به خاک جنیست از نار بی هیچ اشتراک نیست مانندای آتش آن پری گرچه اصلش اوست چون می بنگری مرغ از بادست و کی ماند به باد نامناسب را خدا نسبت به داد نسبت این فرعها با اصلها هست بی چون ار چه دادش وصلها آدمی چون زاده خاک هباست این پسر را با پدر نسبت کجاست نسبتی گر هست مخفی از خرد هست بی چون و خرد کی پی برد باد را بی چشم اگر بینش نداد فرق چون می کرد اندر قوم عاد چون همی دانست مؤمن از عدو چون همی دانست می را از کدو آتش نمرود را گر چشم نیست با خلیلش چون تجشم کردنیست گر نبودی نیل را آن نور و دید از چه قبطی را ز سبطی می گزید گرنه کوه و سنگ با دیدار شد پس چرا داود را او یار شد این زمین را گر نبودی چشم جان از چه قارون را فرو خورد آنچنان گر نبودی چشم دل حنانه را چون بدیدی هجر آن فرزانه را سنگ ریزه گر نبودی دیده ور چون گواهی دادی اندر مشت در ای خرد بر کش تو پر و بالها سوره بر خوان زلزلت زلزالها در قیامت این زمین بر نیک و بد کی ز نادیده گواهیها دهد که تحدث حالها و اخبارها تظهر الارض لنا اسرارها این فرستادن مرا پیش تو میر هست برهانی که بد مرسل خبیر کین چنین دارو چنین ناسور را هست درخور از پی میسور را واقعاتی دیده بودی پیش ازین که خدا خواهد مرا کردن گزین من عصا و نور بگرفته به دست شاخ گستاخ ترا خواهم شکست واقعات سهمگین از بهر این گونه گونه می نمودت رب دین در خور سر بد و طغیان تو تا بدانی کوست درخوردان تو تا بدانی کو حکیمست و خبیر مصلح امراض درمان ناپذیر تو به تاویلات می گشتی از آن کور و گر کین هست از خواب گران وآن طبیب و آن منجم در لمع دید تعبیرش بپوشید از طمع گفت دور از دولت و از شاهیت که درآید غصه در آگاهیت از غذای مختلف یا از طعام طبع شوریده همی بیند منام زانک دید او که نصیحت جو نه ای تند و خون خواری و مسکین خو نه ای پادشاهان خون کنند از مصلحت لیک رحمتشان فزونست از عنت شاه را باید که باشد خوی رب رحمت او سبق دارد بر غضب نه غضب غالب بود مانند دیو بی ضرورت خون کند از بهر ریو نه حلیمی مخنث وار نیز که شود زن روسپی زان و کنیز دیوخانه کرده بودی سینه را قبله ای سازیده بودی کینه را شاخ تیزت بس جگرها را که خست نک عصاام شاخ شوخت را شکست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۲ - حمله بردن این جهانیان بر آن جهانیان و تاختن بردن تا سینور ذر و نسل کی سر حد غیب است و غفلت ایشان از کمین کی چون غازی به غزا نرود کافر تاختن آورد حمله بردند اسپه جسمانیان جانب قلعه و دز روحانیان تا فرو گیرند بر دربند غیب تا کسی ناید از آن سو پاک جیب غازیان حمله غزا چون کم برند کافران برعکس حمله آورند غازیان غیب چون از حلم خویش حمله ناوردند بر تو زشت کیش حمله بردی سوی دربندان غیب تا نیایند این طرف مردان غیب چنگ در صلب و رحمها در زدی تا که شارع را بگیری از بدی چون بگیری شه رهی که ذوالجلال بر گشادست از برای انتسال سد شدی دربندها را ای لجوج کوری تو کرد سرهنگی خروج نک منم سرهنگ هنگت بشکنم نک به نامش نام و ننگت بشکنم تو هلا در بندها را سخت بند چندگاهی بر سبال خود بخند سبلتت را بر کند یک یک قدر تا بدانی کالقدر یعمی الحذر سبلت تو تیزتر یا آن عاد که همی لرزید از دمشان بلاد تو ستیزه روتری یا آن ثمود که نیامد مثل ایشان در وجود صد ازینها گر بگویم تو کری بشنوی و ناشنوده آوری توبه کردم از سخن که انگیختم بی سخن من دارویت آمیختم که نهم بر ریش خامت تا پزد یا بسوزد ریش و ریشه ت تا ابد تا بدانی که خبیرست ای عدو می دهد هر چیز را درخورد او کی کژی کردی و کی کردی تو شر که ندیدی لایقش در پی اثر کی فرستادی دمی بر آسمان نیکیی کز پی نیامد مثل آن گر مراقب باشی و بیدار تو بینی هر دم پاسخ کردار تو چون مراقب باشی و گیری رسن حاجتت ناید قیامت آمدن آنک رمزی را بداند او صحیح حاجتش ناید که گویندش صریح این بلا از کودنی آید ترا که نکردی فهم نکته و رمزها از بدی چون دل سیاه و تیره شد فهم کن اینجا نشاید خیره شد ورنه خود تیری شود آن تیرگی در رسد در تو جزای خیرگی ور نیاید تیر از بخشایش است نه پی نادیدن آلایش است هین مراقب باش گر دل بایدت کز پی هر فعل چیزی زایدت ور ازین افزون ترا همت بود از مراقب کار بالاتر رود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۳ - بیان آنک تن خاکی آدمی همچون آهن نیکو جوهر قابل آینه شدن است تا درو هم در دنیا بهشت و دوزخ و قیامت و غیر آن معاینه بنماید نه بر طریق خیال پس چو آهن گرچه تیره هیکلی صیقلی کن صیقلی کن صیقلی تا دلت آیینه گردد پر صور اندرو هر سو ملیحی سیمبر آهن ار چه تیره و بی نور بود صیقلی آن تیرگی از وی زدود صیقلی دید آهن و خوش کرد رو تا که صورتها توان دید اندرو گر تن خاکی غلیظ و تیره است صیقلش کن زانک صیقل گیره است تا درو اشکال غیبی رو دهد عکس حوری و ملک در وی جهد صیقل عقلت بدان دادست حق که بدو روشن شود دل را ورق صیقلی را بسته ای ای بی نماز وآن هوا را کرده ای دو دست باز گر هوا را بند بنهاده شود صیقلی را دست بگشاده شود آهنی که آیینه غیبی بدی جمله صورتها درو مرسل شدی تیره کردی زنگ دادی در نهاد این بود یسعون فی الارض الفساد تاکنون کردی چنین اکنون مکن تیره کردی آب را افزون مکن بر مشوران تا شود این آب صاف واندرو بین ماه و اختر در طواف زانک مردم هست هم چون آب جو چون شود تیره نبینی قعر او قعر جو پر گوهرست و پر ز در هین مکن تیره که هست او صاف حر جان مردم هست مانند هوا چون بگرد آمیخت شد پرده سما مانع آید او ز دید آفتاب چونک گردش رفت شد صافی و ناب با کمال تیرگی حق واقعات می نمودت تا روی راه نجات مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۴ - باز گفتن موسی علیهالسلام اسرار فرعون را و واقعات او را ظهر الغیب تا به خبیری حق ایمان آورد یا گمان برد ز آهن تیره بقدرت می نمود واقعاتی که در آخر خواست بود تا کنی کمتر تو آن ظلم و بدی آن همی دیدی و بدتر می شدی نقشهای زشت خوابت می نمود می رمیدی زان و آن نقش تو بود هم چو آن زنگی که در آیینه دید روی خود را زشت و بر آیینه رید که چه زشتی لایق اینی و بس زشتیم آن تواست ای کور خس این حدث بر روی زشتت می کنی نیست بر من زانک هستم روشنی گاه می دیدی لباست سوخته گه دهان و چشم تو بر دوخته گاه حیوان قاصد خونت شده گه سر خود را به دندان دده گه نگون اندر میان آبریز گه غریق سیل خون آمیز تیز گه ندات آمد ازین چرخ نقی که شقیی و شقیی و شقی گه ندات آمد صریحا از جبال که برو هستی ز اصحاب الشمال گه ندا می آمدت از هر جماد تا ابد فرعون در دوزخ فتاد زین بترها که نمی گویم ز شرم تا نگردد طبع معکوس تو گرم اندکی گفتم به تو ای ناپذیر ز اندکی دانی که هستم من خبیر خویشتن را کور می کردی و مات تا نیندیشی ز خواب و واقعات چند بگریزی نک آمد پیش تو کوری ادراک مکراندیش تو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۵ - بیان آنک در توبه بازست هین مکن زین پس فراگیر احتراز که ز بخشایش در توبه ست باز توبه را از جانب مغرب دری باز باشد تا قیامت بر وری تا ز مغرب بر زند سر آفتاب باز باشد آن در از وی رو متاب هست جنت را ز رحمت هشت در یک در توبه ست زان هشت ای پسر آن همه گه باز باشد گه فراز وآن در توبه نباشد جز که باز هین غنیمت دار در بازست زود رخت آنجا کش به کوری حسود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۶ - گفتن موسی علیهالسلام فرعون را کی از من یک پند قبول کن و چهار فضیلت عوض بستان هین ز من بپذیر یک چیز و بیار پس ز من بستان عوض آن را چهار گفت ای موسی کدامست آن یکی شرح کن با من از آن یک اندکی گفت آن یک که بگویی آشکار که خدایی نیست غیر کردگار خالق افلاک و انجم بر علا مردم و دیو و پری و مرغ را خالق دریا و دشت و کوه و تیه ملکت او بی حد و او بی شبیه گفت ای موسی کدامست آن چهار که عوض بدهی مرا بر گو بیار تا بود کز لطف آن وعده حسن سست گردد چارمیخ کفر من بوک زان خوش وعده های مغتنم برگشاید قفل کفر صد منم بوک از تاثیر جوی انگبین شهد گردد در تنم این زهر کین یا ز عکس جوی آن پاکیزه شیر پرورش یابد دمی عقل اسیر یا بود کز عکس آن جوهای خمر مست گردم بو برم از ذوق امر یا بود کز لطف آن جوهای آب تازگی یابد تن شوره خراب شوره ام را سبزه ای پیدا شود خارزارم جنت ماوی شود بوک از عکس بهشت و چار جو جان شود از یاری حق یارجو آنچنان که از عکس دوزخ گشته ام آتش و در قهر حق آغشته ام گه ز عکس مار دوزخ هم چو مار گشته ام بر اهل جنت زهربار گه ز عکس جوشش آب حمیم آب ظلمم کرده خلقان را رمیم من ز عکس زمهریرم زمهریر یا ز عکس آن سعیرم چون سعیر دوزخ درویش و مظلومم کنون وای آنک یابمش ناگه زبون مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۷ - شرح کردن موسی علیهالسلام آن چهار فضیلت را جهت پای مزد ایمان فرعون گفت موسی که اولین آن چهار صحتی باشد تنت را پایدار این علل هایی که در طب گفته اند دور باشد از تنت ای ارجمند ثانیا باشد ترا عمر دراز که اجل دارد ز عمرت احتراز وین نباشد بعد عمر مستوی که بناکام از جهان بیرون روی بلک خواهان اجل چون طفل شیر نه ز رنجی که ترا دارد اسیر مرگ جو باشی ولی نه از عجز رنج بلک بینی در خراب خانه گنج پس به دست خویش گیری تیشه ای می زنی بر خانه بی اندیشه ای که حجاب گنج بینی خانه را مانع صد خرمن این یک دانه را پس در آتش افکنی این دانه را پیش گیری پیشه مردانه را ای به یک برگی ز باغی مانده هم چو کرمی برگش از رز رانده چون کرم این کرم را بیدار کرد اژدهای جهل را این کرم خورد کرم کرمی شد پر از میوه و درخت این چنین تبدیل گردد نیکبخت