Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۵ - ادب کردن شیر گرگ را کی در قسمت بیادبی کرده بود گرگ را بر کند سر آن سرفراز تا نماند دوسری و امتیاز فانتقمنا منهم است ای گرگ پیر چون نبودی مرده در پیش امیر بعد از آن رو شیر با روباه کرد گفت این را بخش کن از بهر خورد سجده کرد و گفت کین گاو سمین چاشت خوردت باشد ای شاه گزین وان بز از بهر میان روز را یخنیی باشد شه پیروز را و آن دگر خرگوش بهر شام هم شب چره این شاه با لطف و کرم گفت ای روبه تو عدل افروختی این چنین قسمت ز کی آموختی از کجا آموختی این ای بزرگ گفت ای شاه جهان از حال گرگ گفت چون در عشق ما گشتی گرو هر سه را بر گیر و بستان و برو روبها چون جملگی ما را شدی چونت آزاریم چون تو ما شدی ما ترا و جمله اشکاران ترا پای بر گردون هفتم نه بر آ چون گرفتی عبرت از گرگ دنی پس تو روبه نیستی شیر منی عاقل آن باشد که عبرت گیرد از مرگ یاران در بلای محترز روبه آن دم بر زبان صد شکر راند که مرا شیر از پی آن گرگ خواند گر مرا اول بفرمودی که تو بخش کن این را که بردی جان ازو پس سپاس او را که ما را در جهان کرد پیدا از پس پیشینیان تا شنیدیم آن سیاستهای حق بر قرون ماضیه اندر سبق تا که ما از حال آن گرگان پیش همچو روبه پاس خود داریم بیش امت مرحومه زین رو خواندمان آن رسول حق و صادق در بیان استخوان و پشم آن گرگان عیان بنگرید و پند گیرید ای مهان عاقل از سر بنهد این هستی و باد چون شنید انجام فرعونان و عاد ور بننهد دیگران از حال او عبرتی گیرند از اضلال او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۶ - تهدید کردن نوح علیهالسلام مر قوم را کی با من مپیچید کی من روپوشم با خدای میپیچید در میان این بحقیقت ای مخذولان گفت نوح ای سرکشان من من نیم من ز جان مردم به جانان می زیم چون بمردم از حواس بوالبشر حق مرا شد سمع و ادراک و بصر چونک من من نیستم این دم ز هوست پیش این دم هرکه دم زد کافر اوست هست اندر نقش این روباه شیر سوی این روبه نشاید شد دلیر گر ز روی صورتش می نگروی غره شیران ازو می نشنوی گر نبودی نوح را از حق یدی پس جهانی را چرا بر هم زدی صد هزاران شیر بود او در تنی او چو آتش بود و عالم خرمنی چونک خرمن پاس عشر او نداشت او چنان شعله بر آن خرمن گماشت هر که او در پیش این شیر نهان بی ادب چون گرگ بگشاید دهان همچو گرگ آن شیر بر دراندش فانتقمنا منهم بر خواندش زخم یابد همچو گرگ از دست شیر پیش شیر ابله بود کو شد دلیر کاشکی آن زخم بر تن آمدی تا بدی کایمان و دل سالم بدی قوتم بگسست چون اینجا رسید چون توانم کرد این سر را پدید همچو آن روبه کم اشکم کنید پیش او روباه بازی کم کنید جمله ما و من به پیش او نهید ملک ملک اوست ملک او را دهید چون فقیر آیید اندر راه راست شیر و صید شیر خود آن شماست زانک او پاکست و سبحان وصف اوست بی نیازست او ز نغز و مغز و پوست هر شکار و هر کراماتی که هست از برای بندگان آن شهست نیست شه را طمع بهر خلق ساخت این همه دولت خنک آنکو شناخت آنک دولت آفرید و دو سرا ملک و دولتها چه کار آید ورا پیش سبحان پس نگه دارید دل تا نگردید از گمان بد خجل کو ببیند سر و فکر و جست و جو همچو اندر شیر خالص تار مو آنک او بی نقش ساده سینه شد نقشهای غیب را آیینه شد سر ما را بی گمان موقن شود زان که مؤمن آینه مؤمن بود چون زند او نقد ما را بر محک پس یقین را باز داند او ز شک چون شود جانش محک نقدها پس ببیند قلب را و قلب را
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۷ - نشاندن پادشاه، صوفیانِ عارف را پیش روی خویش تا چشمشان بدیشان روشن شود پادشاهان را چنان عادت بود این شنیده باشی ار یادت بود دست چپشان پهلوانان ایستند زانک دل پهلوی چپ باشد ببند مشرف و اهل قلم بر دست راست زانک علم خط و ثبت آن دست راست صوفیان را پیش رو موضع دهند کاینه جانند و ز آیینه بهند سینه صیقلها زده در ذکر و فکر تا پذیرد آینه دل نقش بکر هر که او از صلب فطرت خوب زاد آینه در پیش او باید نهاد عاشق آیینه باشد روی خوب صیقل جان آمد و تقوی القلوب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۸ - آمدن مهمان پیش یوسف علیهالسلام و تقاضا کردن یوسف علیهالسلام ازو تحفه و ارمغان آمد از آفاق یار مهربان یوسف صدیق را شد میهمان کاشنا بودند وقت کودکی بر وساده آشنایی متکی یاد دادش جور اخوان و حسد گفت کان زنجیر بود و ما اسد عار نبود شیر را از سلسله نیست ما را از قضای حق گله شیر را بر گردن ار زنجیر بود بر همه زنجیرسازان میر بود گفت چون بودی ز زندان و ز چاه گفت همچون در محاق و کاست ماه در محاق ار ماه نو گردد دوتا نی در آخر بدر گردد بر سما گرچه دردانه به هاون کوفتند نور چشم و دل شد و بیند بلند گندمی را زیر خاک انداختند پس ز خاکش خوشه ها بر ساختند بار دیگر کوفتندش ز آسیا قیمتش افزود و نان شد جان فزا باز نان را زیر دندان کوفتند گشت عقل و جان و فهم هوشمند باز آن جان چونک محو عشق گشت یعجب الزراع آمد بعد کشت این سخن پایان ندارد باز گرد تا که با یوسف چه گفت آن نیک مرد بعد قصه گفتنش گفت ای فلان هین چه آوردی تو ما را ارمغان بر در یاران تهی دست آمدن هست بی گندم سوی طاحون شدن حق تعالی خلق را گوید بحشر ارمغان کو از برای روز نشر جیتمونا و فرادی بی نوا هم بدان سان که خلقناکم کذا هین چه آوردید دست آویز را ارمغانی روز رستاخیز را یا امید بازگشتنتان نبود وعده امروز باطلتان نمود منکری مهمانیش را از خری پس ز مطبخ خاک و خاکستر بری ور نه ای منکر چنین دست تهی در در آن دوست چون پا می نهی اندکی صرفه بکن از خواب و خور ارمغان بهر ملاقاتش ببر شو قلیل النوم مما یهجعون باش در اسحار از یستغفرون اندکی جنبش بکن همچون جنین تا ببخشندت حواس نوربین وز جهان چون رحم بیرون روی از زمین در عرصه واسع شوی آنک ارض الله واسع گفته اند عرصه ای دان انبیا را بس بلند دل نگردد تنگ زان عرصه فراخ نخل تر آنجا نگردد خشک شاخ حاملی تو مر حواست را کنون کند و مانده می شوی و سرنگون چونک محمولی نه حامل وقت خواب ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب چاشنیی دان تو حال خواب را پیش محمولی حال اولیا اولیا اصحاب کهفند ای عنود در قیام و در تقلب هم رقود می کشدشان بی تکلف در فعال بی خبر ذات الیمین ذات الشمال چیست آن ذات الیمین فعل حسن چیست آن ذات الشمال اشغال تن می رود این هر دو کار از انبیا بی خبر زین هر دو ایشان چون صدا گر صدایت بشنواند خیر و شر ذات که باشد ز هر دو بی خبر
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۹ - گفتن مهمان یوسف علیهالسلام کی آینهای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی گفت یوسف هین بیاور ارمغان او ز شرم این تقاضا زد فغان گفت من چند ارمغان جستم ترا ارمغانی در نظر نامد مرا حبه ای را جانب کان چون برم قطره ای را سوی عمان چون برم زیره را من سوی کرمان آورم گر به پیش تو دل و جان آورم نیست تخمی کاندرین انبار نیست غیر حسن تو که آن را یار نیست لایق آن دیدم که من آیینه ای پیش تو آرم چو نور سینه ای تا ببینی روی خوب خود در آن ای تو چون خورشید شمع آسمان آینه آوردمت ای روشنی تا چو بینی روی خود یادم کنی آینه بیرون کشید او از بغل خوب را آیینه باشد مشتغل آینه هستی چه باشد نیستی نیستی بر گر تو ابله نیستی هستی اندر نیستی بتوان نمود مال داران بر فقیر آرند جود آینه صافی نان خود گرسنه ست سوخته هم آینه آتش زنه ست نیستی و نقص هر جایی که خاست آینه خوبی جمله پیشه هاست چونک جامه چست و دوزیده بود مظهر فرهنگ درزی چون شود ناتراشیده همی باید جذوع تا دروگر اصل سازد یا فروع خواجه اشکسته بند آنجا رود کاندر آنجا پای اشکسته بود کی شود چون نیست رنجور نزار آن جمال صنعت طب آشکار خواری و دونی مسها بر ملا گر نباشد کی نماید کیمیا نقصها آیینه وصف کمال و آن حقارت آینه عز و جلال زانک ضد را ضد کند پیدا یقین زانک با سرکه پدیدست انگبین هر که نقص خویش را دید و شناخت اندر استکمال خود ده اسپه تاخت زان نمی پرد به سوی ذوالجلال کو گمانی می برد خود را کمال علتی بتر ز پندار کمال نیست اندر جان تو ای ذو دلال از دل و از دیده ات بس خون رود تا ز تو این معجبی بیرون شود علت ابلیس انا خیری بدست وین مرض در نفس هر مخلوق هست گرچه خود را بس شکسته بیند او آب صافی دان و سرگین زیر جو چون بشوراند ترا در امتحان آب سرگین رنگ گردد در زمان در تگ جو هست سرگین ای فتی گرچه جو صافی نماید مر ترا هست پیر راه دان پر فطن باغهای نفس کل را جوی کن جوی خود را کی تواند پاک کرد نافع از علم خدا شد علم مرد کی تراشد تیغ دسته خویش را رو به جراحی سپار این ریش را بر سر هر ریش جمع آمد مگس تا نبیند قبح ریش خویش کس آن مگس اندیشه ها وان مال تو ریش تو آن ظلمت احوال تو ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر آن زمان ساکن شود درد و نفیر تا که پندارد که صحت یافتست پرتو مرهم بر آنجا تافتست هین ز مرهم سر مکش ای پشت ریش و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم پیش از عثمان یکی نساخ بود کو به نسخ وحی جدی می نمود چون نبی از وحی فرمودی سبق او همان را وا نبشتی بر ورق پرتو آن وحی بر وی تافتی او درون خویش حکمت یافتی عین آن حکمت بفرمودی رسول زین قدر گمراه شد آن بوالفضول کانچ می گوید رسول مستنیر مر مرا هست آن حقیقت در ضمیر پرتو اندیشه اش زد بر رسول قهر حق آورد بر جانش نزول هم ز نساخی بر آمد هم ز دین شد عدو مصطفی و دین بکین مصطفی فرمود کای گبر عنود چون سیه گشتی اگر نور از تو بود گر تو ینبوع الهی بودیی این چنین آب سیه نگشودیی تا که ناموسش به پیش این و آن نشکند بر بست این او را دهان اندرون می سوختش هم زین سبب توبه کردن می نیارست این عجب آه می کرد و نبودش آه سود چون در آمد تیغ و سر را در ربود کرده حق ناموس را صد من حدید ای بسا بسته به بند ناپدید کبر و کفر آن سان ببست آن راه را که نیارد کرد ظاهر آه را گفت اغلالا فهم به مقمحون نیست آن اغلال بر ما از برون خلفهم سدا فاغشیناهم می نبیند بند را پیش و پس او رنگ صحرا دارد آن سدی که خاست او نمی داند که آن سد قضاست شاهد تو سد روی شاهدست مرشد تو سد گفت مرشدست ای بسا کفار را سودای دین بندشان ناموس و کبر آن و این بند پنهان لیک از آهن بتر بند آهن را کند پاره تبر بند آهن را توان کردن جدا بند غیبی را نداند کس دوا مرد را زنبور اگر نیشی زند طبع او آن لحظه بر دفعی تند زخم نیش اما چو از هستی تست غم قوی باشد نگردد درد سست شرح این از سینه بیرون می جهد لیک می ترسم که نومیدی دهد نی مشو نومید و خود را شاد کن پیش آن فریادرس فریاد کن کای محب عفو از ما عفو کن ای طبیب رنج ناسور کهن عکس حکمت آن شقی را یاوه کرد خود مبین تا بر نیارد از تو گرد ای برادر بر تو حکمت جاریه ست آن ز ابدالست و بر تو عاریه ست گرچه در خودخانه نوری یافتست آن ز همسایه منور تافتست شکر کن غره مشو بینی مکن گوش دار و هیچ خودبینی مکن صد دریغ و درد کین عاریتی امتان را دور کرد از امتی من غلام آن که او در هر رباط خویش را واصل نداند بر سماط بس رباطی که بباید ترک کرد تا به مسکن در رسد یک روز مرد گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست پرتو عاریت آتش زنیست گر شود پر نور روزن یا سرا تو مدان روشن مگر خورشید را هر در و دیوار گوید روشنم پرتو غیری ندارم این منم پس بگوید آفتاب ای نارشید چونک من غارب شوم آید پدید سبزه ها گویند ما سبز از خودیم شاد و خندانیم و بس زیبا خدیم فصل تابستان بگوید ای امم خویش را بینید چون من بگذرم تن همی نازد به خوبی و جمال روح پنهان کرده فر و پر و بال گویدش ای مزبله تو کیستی یک دو روز از پرتو من زیستی غنج و نازت می نگنجد در جهان باش تا که من شوم از تو جهان گرم دارانت ترا گوری کنند طعمه ماران و مورانت کنند بینی از گند تو گیرد آن کسی کو به پیش تو همی مردی بسی پرتو روحست نطق و چشم و گوش پرتو آتش بود در آب جوش آنچنانک پرتو جان بر تنست پرتو ابدال بر جان منست جان جان چو واکشد پا را ز جان جان چنان گردد که بی جان تن بدان سر از آن رو می نهم من بر زمین تا گواه من بود در روز دین یوم دین که زلزلت زلزالها این زمین باشد گواه حالها گو تحدث جهرة اخبارها در سخن آید زمین و خاره ها فلسفی منکر شود در فکر و ظن گو برو سر را بر آن دیوار زن نطق آب و نطق خاک و نطق گل هست محسوس حواس اهل دل فلسفی کو منکر حنانه است از حواس اولیا بیگانه است گوید او که پرتو سودای خلق بس خیالات آورد در رای خلق بلک عکس آن فساد و کفر او این خیال منکری را زد برو فلسفی مر دیو را منکر شود در همان دم سخره دیوی بود گر ندیدی دیو را خود را ببین بی جنون نبود کبودی بر جبین هر که را در دل شک و پیچانیست در جهان او فلسفی پنهانیست می نماید اعتقاد و گاه گاه آن رگ فلسف کند رویش سیاه الحذر ای مؤمنان کان در شماست در شما بس عالم بی منتهاست جمله هفتاد و دو ملت در توست وه که روزی آن بر آرد از تو دست هر که او را برگ آن ایمان بود همچو برگ از بیم این لرزان بود بر بلیس و دیو زان خندیده ای که تو خود را نیک مردم دیده ای چون کند جان بازگونه پوستین چند وا ویلی بر آید ز اهل دین بر دکان هر زرنما خندان شدست زانک سنگ امتحان پنهان شدست پرده ای ستار از ما بر مگیر باش اندر امتحان ما را مجیر قلب پهلو می زند با زر به شب انتظار روز می دارد ذهب با زبان حال زر گوید که باش ای مزور تا بر آید روز فاش صد هزاران سال ابلیس لعین بود ز ابدال و امیر المؤمنین پنجه زد با آدم از نازی که داشت گشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار دادهاند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او بلعم باعور را خلق جهان سغبه شد مانند عیسی زمان سجده ناوردند کس را دون او صحت رنجور بود افسون او پنجه زد با موسی از کبر و کمال آنچنان شد که شنیدستی تو حال صد هزار ابلیس و بلعم در جهان همچنین بودست پیدا و نهان این دو را مشهور گردانید الٓه تا که باشد این دو بر باقی گواه این دو دزد آویخت از دار بلند ورنه اندر قهر بس دزدان بدند این دو را پرچم به سوی شهر برد کشتگان قهر را نتوان شمرد نازنینی تو ولی در حد خویش الله الله پا منه از حد بیش گر زنی بر نازنین تر از خودت در تگ هفتم زمین زیر آردت قصه عاد و ثمود از بهر چیست تا بدانی کانبیا را نازکیست این نشان خسف و قذف و صاعقه شد بیان عز نفس ناطقه جمله حیوان را پی انسان بکش جمله انسان را بکش از بهر هش هش چه باشد عقل کل هوشمند هوش جزوی هش بود اما نژند جمله حیوانات وحشی ز آدمی باشد از حیوان انسی در کمی خون آنها خلق را باشد سبیل زانک وحشی اند از عقل جلیل عزت وحشی بدین افتاد پست که مر انسان را مخالف آمدست پس چه عزت باشدت ای نادره چون شدی تو حمر مستنفره خر نشاید کشت از بهر صلاح چون شود وحشی شود خونش مباح گرچه خر را دانش زاجر نبود هیچ معذورش نمی دارد ودود پس چو وحشی شد از آن دم آدمی کی بود معذور ای یار سمی لاجرم کفار را شد خون مباح همچو وحشی پیش نشاب و رماح جفت و فرزندانشان جمله سبیل زانک بی عقلند و مردود و ذلیل باز عقلی کو رمد از عقل عقل کرد از عقلی به حیوانات نقل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۲ - اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش و امیری اهل دنیا خواستن و در فتنه افتادن همچو هاروت و چو ماروت شهیر از بطر خوردند زهرآلود تیر اعتمادی بودشان بر قدس خویش چیست بر شیر اعتماد گاومیش گرچه او با شاخ صد چاره کند شاخ شاخش شیر نر پاره کند گر شود پر شاخ همچون خارپشت شیر خواهد گاو را ناچار کشت گرچه صرصر بس درختان می کند با گیاه تر وی احسان می کند بر ضعیفی گیاه آن باد تند رحم کرد ای دل تو از قوت ملند تیشه را ز انبوهی شاخ درخت کی هراس آید ببرد لخت لخت لیک بر برگی نکوبد خویش را جز که بر نیشی نکوبد نیش را شعله را ز انبوهی هیزم چه غم کی رمد قصاب از خیل غنم پیش معنی چیست صورت بس زبون چرخ را معنیش می دارد نگون تو قیاس از چرخ دولابی بگیر گردشش از کیست از عقل مشیر گردش این قالب همچون سپر هست از روح مستر ای پسر گردش این باد از معنی اوست همچو چرخی کان اسیر آب جوست جر و مد و دخل و خرج این نفس از کی باشد جز ز جان پر هوس گاه جیمش می کند گه حا و دال گاه صلحش می کند گاهی جدال گه یمینش می برد گاهی یسار که گلستانش کند گاهیش خار همچنین این باد را یزدان ما کرده بد بر عاد همچون اژدها باز هم آن باد را بر مؤمنان کرده بد صلح و مراعات و امان گفت المعنی هوالله شیخ دین بحر معنیهای رب العالمین جمله اطباق زمین و آسمان همچو خاشاکی در آن بحر روان حمله ها و رقص خاشاک اندر آب هم ز آب آمد به وقت اضطراب چونک ساکن خواهدش کرد از مرا سوی ساحل افکند خاشاک را چون کشد از ساحلش در موج گاه آن کند با او که آتش با گیاه این حدیث آخر ندارد باز ران جانب هاروت و ماروت ای جوان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۳ - باقی قصهٔ هاروت و ماروت و نکال و عقوبت ایشان هم در دنیا بچاه بابل چون گناه و فسق خلقان جهان می شدی بر هر دو روشن آن زمان دست خاییدن گرفتندی ز خشم لیک عیب خود ندیدندی به چشم خویش در آیینه دید آن زشت مرد رو بگردانید از آن و خشم کرد خویش بین چون از کسی جرمی بدید آتشی در وی ز دوزخ شد پدید حمیت دین خواند او آن کبر را ننگرد در خویش نفس گبر را حمیت دین را نشانی دیگرست که از آن آتش جهانی اخضرست گفت حقشان گر شما روشن گرید در سیه کاران مغفل منگرید شکر گویید ای سپاه و چاکران رسته اید از شهوت و از چاک ران گر از آن معنی نهم من بر شما مر شما را بیش نپذیرد سما عصمتی که مر شما را در تنست آن ز عکس عصمت و حفظ منست آن ز من بینید نه از خود هین و هین تا نچربد بر شما دیو لعین آنچنان که کاتب وحی رسول دید حکمت در خود و نور اصول خویش را هم صوت مرغان خدا می شمرد آن بد صفیری چون صدا لحن مرغان را اگر واصف شوی بر مراد مرغ کی واقف شوی گر بیاموزی صفیر بلبلی تو چه دانی کو چه دارد با گلی ور بدانی باشد آن هم از گمان چون ز لب جنبان گمانهای کران مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۴ - به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش آن کری را گفت افزون مایه ای که ترا رنجور شد همسایه ای گفت با خود کر که با گوش گران من چه دریابم ز گفت آن جوان خاصه رنجور و ضعیف آواز شد لیک باید رفت آنجا نیست بد چون ببینم کان لبش جنبان شود من قیاسی گیرم آن را از خرد چون بگویم چونی ای محنت کشم او بخواهد گفت نیکم یا خوشم من بگویم شکر چه خوردی ابا او بگوید شربتی یا ماش با من بگویم صحه نوشت کیست آن از طبیبان پیش تو گوید فلان من بگویم بس مبارک پاست او چونک او آمد شود کارت نکو پای او را آزمودستیم ما هر کجا شد می شود حاجت روا این جوابات قیاسی راست کرد پیش آن رنجور شد آن نیک مرد گفت چونی گفت مردم گفت شکر شد ازین رنجور پر آزار و نکر کین چه شکر است این عدوی ما بدست کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر گفت نوشت باد افزون گشت قهر بعد از آن گفت از طبیبان کیست او کاو همی آید به چاره پیش تو گفت عزراییل می آید برو گفت پایش بس مبارک شاد شو کر برون آمد بگفت او شادمان شکر کش کردم مراعات این زمان گفت رنجور این عدوی جان ماست ما ندانستیم کاو کان جفاست خاطر رنجور جویان شد سقط تا که پیغامش کند از هر نمط چون کسی که خورده باشد آش بد می بشوراند دلش تا قی کند کظم غیظ اینست آن را قی مکن تا بیابی در جزا شیرین سخن چون نبودش صبر می پیچید او کین سگ زن روسپی حیز کو تا بریزم بر وی آنچه گفته بود کان زمان شیر ضمیرم خفته بود چون عیادت بهر دل آرامیست این عیادت نیست دشمن کامیست تا ببیند دشمن خود را نزار تا بگیرد خاطر زشتش قرار بس کسان کایشان ز طاعت که رهند دل به رضوان و ثواب آن دهند خود حقیقت معصیت باشد خفی بس کدر کان را تو پنداری صفی همچو آن کر کو همی پنداشتست کو نکویی کرد و آن بر عکس جست او نشسته خوش که خدمت کرده ام حق همسایه بجا آورده ام بهر خود او آتشی افروخته ست در دل رنجور و خود را سوخته ست فاتقوا النار التی اوقدتم انکم فی المعصیه ازددتم گفت پیغامبر به یک صاحب ریا صل انک لم تصل یا فتی از برای چاره این خوف ها آمد اندر هر نمازی اهدنا کین نمازم را میامیز ای خدا با نماز ضالین و اهل ریا از قیاسی که بکرد آن کر گزین صحبت ده ساله باطل شد بدین خاصه ای خواجه قیاس حس دون اندر آن وحیی که شد از حد فزون گوش حس تو به حرف ار در خور است دان که گوش غیب گیر تو کر است
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۵ - اول کسی کی در مقابلهٔ نص قیاس آورد ابلیس بود اول آن کس کین قیاسکها نمود پیش انوار خدا ابلیس بود گفت نار از خاک بی شک بهترست من ز نار و او ز خاک اکدرست پس قیاس فرع بر اصلش کنیم او ز ظلمت ما ز نور روشنیم گفت حق نه بلک لا انساب شد زهد و تقوی فضل را محراب شد این نه میراث جهان فانی است که به انسابش بیابی جانی است بلک این میراثهای انبیاست وارث این جانهای اتقیاست پور آن بوجهل شد مؤمن عیان پور آن نوح نبی از گمرهان زاده خاکی منور شد چو ماه زاده آتش توی رو روسیاه این قیاسات و تحری روز ابر یا بشب مر قبله را کردست حبر لیک با خورشید و کعبه پیش رو این قیاس و این تحری را مجو کعبه نادیده مکن رو زو متاب از قیاس الله اعلم بالصواب چون صفیری بشنوی از مرغ حق ظاهرش را یاد گیری چون سبق وانگهی از خود قیاساتی کنی مر خیال محض را ذاتی کنی اصطلاحاتیست مر ابدال را که نباشد زان خبر اقوال را منطق الطیری به صوت آموختی صد قیاس و صد هوس افروختی همچو آن رنجور دلها از تو خست کر بپندار اصابت گشته مست کاتب آن وحی زان آواز مرغ برده ظنی کو بود همباز مرغ مرغ پری زد مرورا کور کرد نک فرو بردش به قعر مرگ و درد هین به عکسی یا به ظنی هم شما در میفتید از مقامات سما گرچه هاروتید و ماروت و فزون از همه بر بام نحن الصافون بر بدیهای بدان رحمت کنید بر منی و خویش بین لعنت کنید هین مبادا غیرت آید از کمین سرنگون افتید در قعر زمین هر دو گفتند ای خدا فرمان تراست بی امان تو امانی خود کجاست این همی گفتند و دلشان می طپید بد کجا آید ز ما نعم العبید خار خار دو فرشته هم نهشت تا که تخم خویش بینی را نکشت پس همی گفتند کای ارکانیان بی خبر از پاکی روحانیان ما برین گردون تتقها می تنیم بر زمین آییم و شادروان زنیم عدل توزیم و عبادت آوریم باز هر شب سوی گردون بر پریم تا شویم اعجوبه دور زمان تا نهیم اندر زمین امن و امان آن قیاس حال گردون بر زمین راست ناید فرق دارد در کمین
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان بشنو الفاظ حکیم پرده ای سر همانجا نه که باده خورده ای چونک از میخانه مستی ضال شد تسخر و بازیچه اطفال شد می فتد او سو به سو بر هر رهی در گل و می خنددش هر ابلهی او چنین و کودکان اندر پیش بی خبر از مستی و ذوق میش خلق اطفالند جز مست خدا نیست بالغ جز رهیده از هوا گفت دنیا لعب و لهوست و شما کودکیت و راست فرماید خدا از لعب بیرون نرفتی کودکی بی ذکات روح کی باشد ذکی چون جماع طفل دان این شهوتی که همی رانند اینجا ای فتی آن جماع طفل چه بود بازیی با جماع رستمی و غازیی جنگ خلقان همچو جنگ کودکان جمله بی معنی و بی مغز و مهان جمله با شمشیر چوبین جنگشان جمله در لا ینفعی آهنگشان جمله شان گشته سواره بر نیی کین براق ماست یا دلدل پیی حاملند و خود ز جهل افراشته راکب و محمول ره پنداشته باش تا روزی که محمولان حق اسپ تازان بگذرند از نه طبق تعرج الروح الیه و الملک من عروج الروح یهتز الفلک همچو طفلان جمله تان دامن سوار گوشه دامن گرفته اسپ وار از حق ان الظن لا یغنی رسید مرکب ظن بر فلکها کی دوید اغلب الظنین فی ترجیح ذا لا تماری الشمس فی توضیحها آنگهی بینید مرکبهای خویش مرکبی سازیده ایت از پای خویش وهم و فکر و حس و ادراک شما همچو نی دان مرکب کودک هلا علمهای اهل دل حمالشان علمهای اهل تن احمالشان علم چون بر دل زند یاری شود علم چون بر تن زند باری شود گفت ایزد یحمل اسفاره بار باشد علم کان نبود ز هو علم کان نبود ز هو بی واسطه آن نپاید همچو رنگ ماشطه لیک چون این بار را نیکو کشی بار بر گیرند و بخشندت خوشی هین مکش بهر هوا آن بار علم تا ببینی در درون انبار علم تا که بر رهوار علم آیی سوار بعد از آن افتد ترا از دوش بار از هواها کی رهی بی جام هو ای ز هو قانع شده با نام هو از صفت وز نام چه زاید خیال و آن خیالش هست دلال وصال دیده ای دلال بی مدلول هیچ تا نباشد جاده نبود غول هیچ هیچ نامی بی حقیقت دیده ای یا ز گاف و لام گل گل چیده ای اسم خواندی رو مسمی را بجو مه به بالا دان نه اندر آب جو گر ز نام و حرف خواهی بگذری پاک کن خود را ز خود هین یکسری همچو آهن ز آهنی بی رنگ شو در ریاضت آینه بی زنگ شو خویش را صافی کن از اوصاف خود تا ببینی ذات پاک صاف خود بینی اندر دل علوم انبیا بی کتاب و بی معید و اوستا گفت پیغمبر که هست از امتم کو بود هم گوهر و هم همتم مر مرا زان نور بیند جانشان که من ایشان را همی بینم بدان بی صحیحین و احادیث و روات بلک اندر مشرب آب حیات سر امسینا لکردیا بدان راز اصبحنا عرابیا بخوان ور مثالی خواهی از علم نهان قصه گو از رومیان و چینیان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورتگری چینیان گفتند ما نقاش تر رومیان گفتند ما را کر و فر گفت سلطان امتحان خواهم درین کز شماها کیست در دعوی گزین اهل چین و روم چون حاضر شدند رومیان در علم واقف تر بدند چینیان گفتند یک خانه به ما خاص بسپارید و یک آن شما بود دو خانه مقابل در بدر زان یکی چینی ستد رومی دگر چینیان صد رنگ از شه خواستند پس خزینه باز کرد آن ارجمند هر صباحی از خزینه رنگها چینیان را راتبه بود از عطا رومیان گفتند نه نقش و نه رنگ در خور آید کار را جز دفع زنگ در فرو بستند و صیقل می زدند همچو گردون ساده و صافی شدند از دو صد رنگی به بی رنگی رهیست رنگ چون ابرست و بی رنگی مهیست هرچه اندر ابر ضو بینی و تاب آن ز اختر دان و ماه و آفتاب چینیان چون از عمل فارغ شدند از پی شادی دهلها می زدند شه در آمد دید آنجا نقشها می ربود آن عقل را و فهم را بعد از آن آمد به سوی رومیان پرده را بالا کشیدند از میان عکس آن تصویر و آن کردارها زد برین صافی شده دیوارها هر چه آنجا دید اینجا به نمود دیده را از دیده خانه می ربود رومیان آن صوفیانند ای پدر بی ز تکرار و کتاب و بی هنر لیک صیقل کرده اند آن سینه ها پاک از آز و حرص و بخل و کینه ها آن صفای آینه وصف دلست صورت بی منتها را قابلست صورت بی صورت بی حد غیب ز آینه دل تافت بر موسی ز جیب گرچه آن صورت نگنجد در فلک نه بعرش و فرش و دریا و سمک زانک محدودست و معدودست آن آینه دل را نباشد حد بدان عقل اینجا ساکت آمد یا مضل زانک دل یا اوست یا خود اوست دل عکس هر نقشی نتابد تا ابد جز ز دل هم با عدد هم بی عدد تا ابد هر نقش نو کاید برو می نماید بی حجابی اندرو اهل صیقل رسته اند از بوی و رنگ هر دمی بینند خوبی بی درنگ نقش و قشر علم را بگذاشتند رایت عین الیقین افراشتند رفت فکر و روشنایی یافتند نحر و بحر آشنایی یافتند مرگ کین جمله ازو در وحشتند می کنند این قوم بر وی ریش خند کس نیابد بر دل ایشان ظفر بر صدف آید ضرر نه بر گهر گرچه نحو و فقه را بگذاشتند لیک محو فقر را بر داشتند تا نقوش هشت جنت تافتست لوح دلشان را پذیرا یافتست برترند از عرش و کرسی و خلا ساکنان مقعد صدق خدا
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله گفت پیغامبر صباحی زید را کیف اصبحت ای رفیق با صفا گفت عبدا مؤمنا باز اوش گفت کو نشان از باغ ایمان گر شکفت گفت تشنه بوده ام من روزها شب نخفتستم ز عشق و سوزها تا ز روز و شب گذر کردم چنان که ز اسپر بگذرد نوک سنان که از آن سو جمله ملت یکیست صد هزاران سال و یک ساعت یکیست هست ازل را و ابد را اتحاد عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد گفت ازین ره کو ره آوردی بیار در خور فهم و عقول این دیار گفت خلقان چون ببینند آسمان من ببینم عرش را با عرشیان هشت جنت هفت دوزخ پیش من هست پیدا همچو بت پیش شمن یک به یک وا می شناسم خلق را همچو گندم من ز جو در آسیا که بهشتی کیست و بیگانه کیست پیش من پیدا چو مار و ماهیست این زمان پیدا شده بر این گروه یوم تبیض و تسودالوجوه پیش ازین هرچند جان پر عیب بود در رحم بود و ز خلقان غیب بود الشقی من شقی فی بطن الام من سمات الجسم یعرف حالهم تن چو مادر طفل جان را حامله مرگ درد زادنست و زلزله جمله جانهای گذشته منتظر تا چگونه زاید آن جان بطر زنگیان گویند خود از ماست او رومیان گویند بس زیباست او چون بزاید در جهان جان و جود پس نماند اختلاف بیض و سود گر بود زنگی برندش زنگیان روم را رومی برد هم از میان تا نزاد او مشکلات عالمست آنک نازاده شناسد او کمست او مگر ینظر بنور الله بود کاندرون پوست او را ره بود اصل آب نطفه اسپیدست و خوش لیک عکس جان رومی و حبش می دهد رنگ احسن التقویم را تا به اسفل می برد این نیم را این سخن پایان ندارد باز ران تا نمانیم از قطار کاروان یوم تبیض و تسود وجوه ترک و هندو شهره گردد زان گروه در رحم پیدا نباشد هند و ترک چونک زاید بیندش زار و سترگ جمله را چون روز رستاخیز من فاش می بینم عیان از مرد و زن هین بگویم یا فرو بندم نفس لب گزیدش مصطفی یعنی که بس یا رسول الله بگویم سر حشر در جهان پیدا کنم امروز نشر هل مرا تا پرده ها را بر درم تا چو خورشیدی بتابد گوهرم تا کسوف آید ز من خورشید را تا نمایم نخل را و بید را وا نمایم راز رستاخیز را نقد را و نقد قلب آمیز را دستها ببریده اصحاب شمال وا نمایم رنگ کفر و رنگ آل وا گشایم هفت سوراخ نفاق در ضیای ماه بی خسف و محاق وا نمایم من پلاس اشقیا بشنوانم طبل و کوس انبیا دوزخ و جنات و برزخ در میان پیش چشم کافران آرم عیان وا نمایم حوض کوثر را به جوش کاب بر روشان زند بانگش به گوش وان کسان که تشنه بر گردش دوان گشته اند این دم نمایم من عیان می بساید دوششان بر دوش من نعره هاشان می رسد در گوش من اهل جنت پیش چشمم ز اختیار در کشیده یک دگر را در کنار دست همدیگر زیارت می کنند از لبان هم بوسه غارت می کنند کر شد این گوشم ز بانگ آه آه از خسان و نعره واحسرتاه این اشارتهاست گویم از نغول لیک می ترسم ز آزار رسول همچنین می گفت سرمست و خراب داد پیغامبر گریبانش بتاب گفت هین در کش که اسبت گرم شد عکس حق لا یستحی زد شرم شد آینه تو جست بیرون از غلاف آینه و میزان کجا گوید خلاف آینه و میزان کجا بندد نفس بهر آزار و حیاء هیچ کس آینه و میزان محکهای سنی گر دو صد سالش تو خدمتها کنی کز برای من بپوشان راستی بر فزون بنما و منما کاستی اوت گوید ریش و سبلت بر مخند آینه و میزان و آنگه ریو و پند چون خدا ما را برای آن فراخت که بما بتوان حقیقت را شناخت این نباشد ما چه ارزیم ای جوان کی شویم آیین روی نیکوان لیک در کش در نمد آیینه را کز تجلی کرد سینا سینه را گفت آخر هیچ گنجد در بغل آفتاب حق و خورشید ازل هم دغل را هم بغل را بر درد نه جنون ماند به پیشش نه خرد گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی بیند از خورشید عالم را تهی یک سر انگشت پرده ماه شد وین نشان ساتری شاه شد تا بپوشاند جهان را نقطه ای مهر گردد منکسف از سقطه ای لب ببند و غور دریایی نگر بحر را حق کرد محکوم بشر همچو چشمه سلسبیل و زنجبیل هست در حکم بهشتی جلیل چار جوی جنت اندر حکم ماست این نه زور ما ز فرمان خداست هر کجا خواهیم داریمش روان همچو سحر اندر مراد ساحران همچو این دو چشمه چشم روان هست در حکم دل و فرمان جان گر بخواهد رفت سوی زهر و مار ور بخواهد رفت سوی اعتبار گر بخواهد سوی محسوسات رفت ور بخواهد سوی ملبوسات رفت گر بخواهد سوی کلیات راند ور بخواهد حبس جزویات ماند همچنین هر پنج حس چون نایزه بر مراد و امر دل شد جایزه هر طرف که دل اشارت کردشان می رود هر پنج حس دامن کشان دست و پا در امر دل اندر ملا همچو اندر دست موسی آن عصا دل بخواهد پا در آید زو به رقص یا گریزد سوی افزونی ز نقص دل بخواهد دست آید در حساب با اصابع تا نویسد او کتاب دست در دست نهانی مانده است او درون تن را برون بنشانده است گر بخواهد بر عدو ماری شود ور بخواهد بر ولی یاری شود ور بخواهد کفچه ای در خوردنی ور بخواهد همچو گرز ده منی دل چه می گوید بدیشان ای عجب طرفه وصلت طرفه پنهانی سبب دل مگر مهر سلیمان یافتست که مهار پنج حس بر تافتست پنج حسی از برون میسور او پنج حسی از درون مامور او ده حس است و هفت اندام و دگر آنچ اندر گفت ناید می شمر چون سلیمانی دلا در مهتری بر پری و دیو زن انگشتری گر درین ملکت بری باشی ز ریو خاتم از دست تو نستاند سه دیو بعد از آن عالم بگیرد اسم تو دو جهان محکوم تو چون جسم تو ور ز دستت دیو خاتم را ببرد پادشاهی فوت شد بختت بمرد بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد بر شما محتوم تا یوم التناد مکر خود را گر تو انکار آوری از ترازو و آینه کی جان بری
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۹ - متهم کردن غلامان و خواجهتاشان مر لقمان را کی آن میوههای ترونده را که میآوردیم او خورده است بود لقمان پیش خواجه خویشتن در میان بندگانش خوارتن می فرستاد او غلامان را به باغ تا که میوه آیدش بهر فراغ بود لقمان در غلامان چون طفیل پر معانی تیره صورت همچو لیل آن غلامان میوه های جمع را خوش بخوردند از نهیب طمع را خواجه را گفتند لقمان خورد آن خواجه بر لقمان ترش گشت و گران چون تفحص کرد لقمان از سبب در عتاب خواجه اش بگشاد لب گفت لقمان سیدا پیش خدا بنده خاین نباشد مرتضی امتحان کن جمله مان را ای کریم سیرمان در ده تو از آب حمیم بعد از آن ما را به صحرایی کلان تو سواره ما پیاده می دوان آنگهان بنگر تو بدکردار را صنعهای کاشف الاسرار را گشت ساقی خواجه از آب حمیم مر غلامان را و خوردند آن ز بیم بعد از آن می راندشان در دشتها می دویدند آن نفر تحت و علا قی در افتادند ایشان از عنا آب می آورد زیشان میوه ها چون که لقمان را در آمد قی ز ناف می بر آمد از درونش آب صاف حکمت لقمان چو داند این نمود پس چه باشد حکمت رب الوجود یوم تبلی والسرایر کلها بان منکم کامن لا یشتهی چون سقوا ماء حمیما قطعت جملة الاستار مما افضعت نار زان آمد عذاب کافران که حجر را نار باشد امتحان آن دل چون سنگ را ما چند چند نرم گفتیم و نمی پذرفت پند ریش بد را داروی بد یافت رگ مر سر خر را سر دندان سگ الخبیثات الخبیثین حکمتست زشت را هم زشت جفت و بابتست پس تو هر جفتی که می خواهی برو محو و هم شکل و صفات او بشو نور خواهی مستعد نور شو دور خواهی خویش بین و دور شو ور رهی خواهی ازین سجن خرب سر مکش از دوست و اسجد واقترب
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم این سخن پایان ندارد خیز زید بر براق ناطقه بربند قید ناطقه چون فاضح آمد عیب را می دراند پرده های غیب را غیب مطلوب حق آمد چند گاه این دهل زن را بران بربند راه تگ مران درکش عنان مستور به هر کس از پندار خود مسرور به حق همی خواهد که نومیدان او زین عبادت هم نگردانند رو هم باومیدی مشرف می شوند چند روزی در رکابش می دوند خواهد آن رحمت بتابد بر همه بر بد و نیک از عموم مرحمه حق همی خواهد که هر میر و اسیر با رجا و خوف باشند و حذیر این رجا و خوف در پرده بود تا پس این پرده پرورده شود چون دریدی پرده کو خوف و رجا غیب را شد کر و فری بر ملا بر لب جو برد ظنی یک فتی که سلیمانست ماهی گیر ما گر ویست این از چه فردست و خفیست ورنه سیمای سلیمانیش چیست اندرین اندیشه می بود او دودل تا سلیمان گشت شاه و مستقل دیو رفت از ملک و تخت او گریخت تیغ بختش خون آن شیطان بریخت کرد در انگشت خود انگشتری جمع آمد لشکر دیو و پری آمدند از بهر نظاره رجال در میانشان آنک بد صاحب خیال چون در انگشتش بدید انگشتری رفت اندیشه و گمانش یکسری وهم آنگاهست کان پوشیده است این تحری از پی نادیده است شد خیال غایب اندر سینه زفت چونک حاضر شد خیال او برفت گر سمای نور بی باریده نیست هم زمین تار بی بالیده نیست یومنون بالغیب می باید مرا زان ببستم روزن فانی سرا چون شکافم آسمان را در ظهور چون بگویم هل تری فیها فطور تا درین ظلمت تحری گسترند هر کسی رو جانبی می آورند مدتی معکوس باشد کارها شحنه را دزد آورد بر دارها تا که بس سلطان و عالی همتی بنده بنده خود آید مدتی بندگی در غیب آید خوب و گش حفظ غیب آید در استعباد خوش کو که مدح شاه گوید پیش او تا که در غیبت بود او شرم رو قلعه داری کز کنار مملکت دور از سلطان و سایه سلطنت پاس دارد قلعه را از دشمنان قلعه نفروشد به مالی بی کران غایب از شه در کنار ثغرها همچو حاضر او نگه دارد وفا پیش شه او به بود از دیگران که به خدمت حاضرند و جان فشان پس به غیبت نیم ذره حفظ کار به که اندر حاضری زان صد هزار طاعت و ایمان کنون محمود شد بعد مرگ اندر عیان مردود شد چونک غیب و غایب و روپوش به پس لبان بر بند و لب خاموش به ای برادر دست وادار از سخن خود خدا پیدا کند علم لدن بس بود خورشید را رویش گواه ای شیء اعظم الشاهد اله نه بگویم چون قرین شد در بیان هم خدا و هم ملک هم عالمان یشهد الله و الملک و اهل العلوم انه لا رب الا من یدوم چون گواهی داد حق کی بد ملک تا شود اندر گواهی مشترک زانک شعشاع و حضور آفتاب بر نتابد چشم و دلهای خراب چون خفاشی کو تف خورشید را بر نتابد بسکلد اومید را پس ملایک را چو ما هم یار دان جلوه گر خورشید را بر آسمان کین ضیا ما ز آفتابی یافتیم چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم چون مه نو یا سه روزه یا که بدر هر ملک دارد کمال و نور و قدر ز اجنحه نور ثلاث او رباع بر مراتب هر ملک را آن شعاع همچو پرهای عقول انسیان که بسی فرقستشان اندر میان پس قرین هر بشر در نیک و بد آن ملک باشد که مانندش بود چشم اعمش چونک خور را بر نتافت اختر او را شمع شد تا ره بیافت
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۱ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم مر زید را کی این سر را فاشتر ازین مگو و متابعت نگهدار گفت پیغامبر که اصحابی نجوم ره روان را شمع و شیطان را رجوم هر کسی را گر بدی آن چشم و زور کو گرفتی ز آفتاب چرخ نور کی ستاره حاجتستی ای ذلیل که بدی بر نور خورشید او دلیل ماه می گوید به خاک و ابر و فی من بشر بودم ولی یوحی الی چون شما تاریک بودم در نهاد وحی خورشیدم چنین نوری بداد ظلمتی دارم به نسبت با شموس نور دارم بهر ظلمات نفوس زان ضعیفم تا تو تابی آوری که نه مرد آفتاب انوری همچو شهد و سرکه در هم بافتم تا سوی رنج جگر ره یافتم چون ز علت وا رهیدی ای رهین سرکه را بگذار و می خور انگبین تخت دل معمور شد پاک از هوا بین که الرحمن علی العرش استوی حکم بر دل بعد ازین بی واسطه حق کند چون یافت دل این رابطه این سخن پایان ندارد زید کو تا دهم پندش که رسوایی مجو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید زید را اکنون نیابی کو گریخت جست از صف نعال و نعل ریخت تو که باشی زید هم خود را نیافت همچو اختر که برو خورشید تافت نه ازو نقشی بیابی نه نشان نه کهی یابی به راه کهکشان شد حواس و نطق باپایان ما محو نور دانش سلطان ما حسها و عقلهاشان در درون موج در موج لدینا محضرون چون بیاید صبح وقت بار شد انجم پنهان شده بر کار شد بیهشان را وادهد حق هوشها حلقه حلقه حلقه ها در گوشها پای کوبان دست افشان در ثنا ناز نازان ربنا احییتنا آن جلود و آن عظام ریخته فارسان گشته غبار انگیخته حمله آرند از عدم سوی وجود در قیامت هم شکور و هم کنود سر چه می پیچی کنی نادیده ای در عدم ز اول نه سر پیچیده ای در عدم افشرده بودی پای خویش که مرا کی برکند از جای خویش می نبینی صنع ربانیت را که کشید او موی پیشانیت را تا کشیدت اندرین انواع حال که نبودت در گمان و در خیال آن عدم او را هماره بنده است کار کن دیوا سلیمان زنده است دیو می سازد جفان کالجواب زهره نه تا دفع گوید یا جواب خویش را بین چون همی لرزی ز بیم مر عدم را نیز لرزان دان مقیم ور تو دست اندر مناصب می زنی هم ز ترس است آن که جانی می کنی هرچه جز عشق خدای احسنست گر شکرخواریست آن جان کندنست چیست جان کندن سوی مرگ آمدن دست در آب حیاتی نازدن خلق را دو دیده در خاک و ممات صد گمان دارند در آب حیات جهد کن تا صد گمان گردد نود شب برو ور تو بخسپی شب رود در شب تاریک جوی آن روز را پیش کن آن عقل ظلمت سوز را در شب بدرنگ بس نیکی بود آب حیوان جفت تاریکی بود سر ز خفتن کی توان برداشتن با چنین صد تخم غفلت کاشتن خواب مرده لقمه مرده یار شد خواجه خفت و دزد شب بر کار شد تو نمی دانی که خصمانت کیند ناریان خصم وجود خاکیند نار خصم آب و فرزندان اوست همچنانک آب خصم جان اوست آب آتش را کشد زیرا که او خصم فرزندان آبست و عدو بعد از آن این نار نار شهوتست کاندرو اصل گناه و زلتست نار بیرونی به آبی بفسرد نار شهوت تا به دوزخ می برد نار شهوت می نیارامد به آب زانک دارد طبع دوزخ در عذاب نار شهوت را چه چاره نور دین نورکم اطفاء نار الکافرین چه کشد این نار را نور خدا نور ابراهیم را ساز اوستا تا ز نار نفس چون نمرود تو وا رهد این جسم همچون عود تو شهوت ناری به راندن کم نشد او بماندن کم شود بی هیچ بد تا که هیزم می نهی بر آتشی کی بمیرد آتش از هیزم کشی چونک هیزم باز گیری نار مرد زانک تقوی آب سوی نار برد کی سیه گردد ز آتش روی خوب کو نهد گلگونه از تقوی القلوب
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۳ - آتش افتادن در شهر به ایام عمر رضی الله عنه آتشی افتاد در عهد عمر همچو چوب خشک می خورد او حجر در فتاد اندر بنا و خانه ها تا زد اندر پر مرغ و لانه ها نیم شهر از شعله ها آتش گرفت آب می ترسید از آن و می شکفت مشکهای آب و سرکه می زدند بر سر آتش کسان هوشمند آتش از استیزه افزون می شدی می رسید او را مدد از بی حدی خلق آمد جانب عمر شتاب کآتش ما می نمیرد هیچ از آب گفت آن آتش ز آیات خداست شعله ای از آتش بخل شماست آب و سرکه چیست نان قسمت کنید بخل بگذارید اگر آل منید خلق گفتندش که در بگشوده ایم ما سخی و اهل فتوت بوده ایم گفت نان در رسم و عادت داده اید دست از بهر خدا نگشاده اید بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز نه از برای ترس و تقوی و نیاز مال تخمست و به هر شوره منه تیغ را در دست هر ره زن مده اهل دین را باز دان از اهل کین همنشین حق بجو با او نشین هر کسی بر قوم خود ایثار کرد کاغه پندارد که او خود کار کرد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۴ - خدو انداختن خصم در روی امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه و انداختن امیرالمؤمنین علی شمشیر از دست از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان مطهر از دغل در غزا بر پهلوانی دست یافت زود شمشیری بر آورد و شتافت او خدو انداخت در روی علی افتخار هر نبی و هر ولی آن خدو زد بر رخی که روی ماه سجده آرد پیش او در سجده گاه در زمان انداخت شمشیر آن علی کرد او اندر غزااش کاهلی گشت حیران آن مبارز زین عمل وز نمودن عفو و رحمت بی محل گفت بر من تیغ تیز افراشتی از چه افکندی مرا بگذاشتی آن چه دیدی بهتر از پیکار من تا شدی تو سست در اشکار من آن چه دیدی که چنین خشمت نشست تا چنان برقی نمود و باز جست آن چه دیدی که مرا زان عکس دید در دل و جان شعله ای آمد پدید آن چه دیدی برتر از کون و مکان که به از جان بود و بخشیدیم جان در شجاعت شیر ربانیستی در مروت خود که داند کیستی در مروت ابر موسیی به تیه کآمد از وی خوان و نان بی شبیه ابرها گندم دهد کان را بجهد پخته و شیرین کند مردم چو شهد ابر موسی پر رحمت برگشاد پخته و شیرین بی زحمت بداد از برای پخته خواران کرم رحمتش افراخت در عالم علم تا چهل سال آن وظیفه و آن عطا کم نشد یک روز زان اهل رجا تا هم ایشان از خسیسی خاستند گندنا و تره و خس خواستند امت احمد که هستید از کرام تا قیامت هست باقی آن طعام چون ابیت عند ربی فاش شد یطعم و یسقی کنایت ز آش شد هیچ بی تاویل این را درپذیر تا درآید در گلو چون شهد و شیر زانک تاویلست وا داد عطا چونک بیند آن حقیقت را خطا آن خطا دیدن ز ضعف عقل اوست عقل کل مغزست و عقل جزو پوست خویش را تاویل کن نه اخبار را مغز را بد گوی نه گلزار را ای علی که جمله عقل و دیده ای شمه ای واگو از آنچ دیده ای تیغ حلمت جان ما را چاک کرد آب علمت خاک ما را پاک کرد بازگو دانم که این اسرار هوست زانک بی شمشیر کشتن کار اوست صانع بی آلت و بی جارحه واهب این هدیه های رابحه صد هزاران می چشاند هوش را که خبر نبود دو چشم و گوش را باز گو ای باز عرش خوش شکار تا چه دیدی این زمان از کردگار چشم تو ادراک غیب آموخته چشمهای حاضران بردوخته آن یکی ماهی همی بیند عیان وان یکی تاریک می بیند جهان وان یکی سه ماه می بیند بهم این سه کس بنشسته یک موضع نعم چشم هر سه باز و گوش هر سه تیز در تو آویزان و از من در گریز سحر عین است این عجب لطف خفیست بر تو نقش گرگ و بر من یوسفیست عالم ار هجده هزارست و فزون هر نظر را نیست این هجده زبون راز بگشا ای علی مرتضی ای پس سؤ القضا حسن القضا یا تو واگو آنچ عقلت یافتست یا بگویم آنچ برمن تافتست از تو بر من تافت چون داری نهان می فشانی نور چون مه بی زبان لیک اگر در گفت آید قرص ماه شب روان را زودتر آرد به راه از غلط ایمن شوند و از ذهول بانگ مه غالب شود بر بانگ غول ماه بی گفتن چو باشد رهنما چون بگوید شد ضیا اندر ضیا چون تو بابی آن مدینه علم را چون شعاعی آفتاب حلم را باز باش ای باب بر جویای باب تا رسد از تو قشور اندر لباب باز باش ای باب رحمت تا ابد بارگاه ما له کفوا احد هر هوا و ذره ای خود منظریست نا گشاده کی گود کانجا دریست تا بنگشاید دری را دیدبان در درون هرگز نجنبد این گمان چون گشاده شد دری حیران شود مرغ اومید و طمع پران شود غافلی ناگه به ویران گنج یافت سوی هر ویران از آن پس می شتافت تا ز درویشی نیابی تو گهر کی گهر جویی ز درویشی دگر سالها گر ظن دود با پای خویش نگذرد ز اشکاف بینیهای خویش تا ببینی نایدت از غیب بو غیر بینی هیچ می بینی بگو
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۵ - سؤال کردن آن کافر از علی کرم الله وجهه کی بر چون منی مظفر شدی شمشیر از دست چون انداختی پس بگفت آن نو مسلمان ولی از سر مستی و لذت با علی که بفرما یا امیر المؤمنین تا بجنبد جان بتن در چون جنین هفت اختر هر جنین را مدتی می کنند ای جان به نوبت خدمتی چونک وقت آید که جان گیرد جنین آفتابش آن زمان گردد معین این جنین در جنبش آید ز آفتاب کآفتابش جان همی بخشد شتاب از دگر انجم به جز نقشی نیافت این جنین تا آفتابش بر نتافت از کدامین ره تعلق یافت او در رحم با آفتاب خوب رو از ره پنهان که دور از حس ماست آفتاب چرخ را بس راههاست آن رهی که زر بیابد قوت ازو و آن رهی که سنگ شد یاقوت ازو آن رهی که سرخ سازد لعل را وان رهی که برق بخشد نعل را آن رهی که پخته سازد میوه را و آن رهی که دل دهد کالیوه را بازگو ای باز پر افروخته با شه و با ساعدش آموخته باز گو ای باز عنقاگیر شاه ای سپاه اشکن بخود نه با سپاه امت وحدی یکی و صد هزار بازگو ای بنده بازت را شکار در محل قهر این رحمت ز چیست اژدها را دست دادن راه کیست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۶ - جواب گفتن امیر المؤمنین کی سبب افکندن شمشیر از دست چه بوده است در آن حالت گفت من تیغ از پی حق می زنم بنده حقم نه مامور تنم شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا ما رمیت اذ رمیتم در حراب من چو تیغم وان زننده آفتاب رخت خود را من ز ره بر داشتم غیر حق را من عدم انگاشتم سایه ای ام کدخداام آفتاب حاجبم من نیستم او را حجاب من چو تیغم پر گهرهای وصال زنده گردانم نه کشته در قتال خون نپوشد گوهر تیغ مرا باد از جا کی برد میغ مرا که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد کوه را کی در رباید تند باد آنک از بادی رود از جا خسیست زانک باد ناموافق خود بسیست باد خشم و باد شهوت باد آز برد او را که نبود اهل نماز کوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم چون کاه بادم یاد اوست جز به باد او نجنبد میل من نیست جز عشق احد سرخیل من خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بسته ام زیر لگام تیغ حلمم گردن خشمم زدست خشم حق بر من چو رحمت آمدست غرق نورم گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب چون در آمد علتی اندر غزا تیغ را دیدم نهان کردن سزا تا احب لله آید نام من تا که ابغض لله آید کام من تا که اعطا لله آید جود من تا که امسک لله آید بود من بخل من لله عطا لله و بس جمله لله ام نیم من آن کس وانچ لله می کنم تقلید نیست نیست تخییل و گمان جز دید نیست ز اجتهاد و از تحری رسته ام آستین بر دامن حق بسته ام گر همی پرم همی بینم مطار ور همی گردم همی بینم مدار ور کشم باری بدانم تا کجا ماهم و خورشید پیشم پیشوا بیش ازین با خلق گفتن روی نیست بحر را گنجایی اندر جوی نیست پست می گویم به اندازه عقول عیب نبود این بود کار رسول از غرض حرم گواهی حر شنو که گواهی بندگان نه ارزد دو جو در شریعت مر گواهی بنده را نیست قدری وقت دعوی و قضا گر هزاران بنده باشندت گواه بر نسنجد شرع ایشان را به کاه بنده شهوت بتر نزدیک حق از غلام و بندگان مسترق کین بیک لفظی شود از خواجه حر وان زید شیرین میرد سخت مر بنده شهوت ندارد خود خلاص جز به فضل ایزد و انعام خاص در چهی افتاد کان را غور نیست وان گناه اوست جبر و جور نیست در چهی انداخت او خود را که من درخور قعرش نمی یابم رسن بس کنم گر این سخن افزون شود خود جگر چه بود که خارا خون شود این جگرها خون نشد نه از سختی است غفلت و مشغولی و بدبختی است خون شود روزی که خونش سود نیست خون شو آن وقتی که خون مردود نیست چون گواهی بندگان مقبول نیست عدل او باشد که بنده غول نیست گشت ارسلناک شاهد در نذر زانک بود از کون او حر بن حر چونک حرم خشم کی بندد مرا نیست اینجا جز صفات حق در آ اندر آ کآزاد کردت فضل حق زانک رحمت داشت بر خشمش سبق اندر آ اکنون که رستی از خطر سنگ بودی کیمیا کردت گهر رسته ای از کفر و خارستان او چون گلی بشکف به سروستان هو تو منی و من توم ای محتشم تو علی بودی علی را چون کشم معصیت کردی به از هر طاعتی آسمان پیموده ای در ساعتی بس خجسته معصیت کان کرد مرد نه ز خاری بر دمد اوراق ورد نه گناه عمر و قصد رسول می کشیدش تا بدرگاه قبول نه بسحر ساحران فرعونشان می کشید و گشت دولت عونشان گر نبودی سحرشان و آن جحود کی کشیدیشان به فرعون عنود کی بدیدندی عصا و معجزات معصیت طاعت شد ای قوم عصات ناامیدی را خدا گردن زدست چون گنه مانند طاعت آمدست چون مبدل می کند او سییات طاعتی اش می کند رغم وشات زین شود مرجوم شیطان رجیم وز حسد او بطرقد گردد دو نیم او بکوشد تا گناهی پرورد زان گنه ما را به چاهی آورد چون ببیند کان گنه شد طاعتی گردد او را نامبارک ساعتی اندر آ من در گشادم مر ترا تف زدی و تحفه دادم مر ترا مر جفاگر را چنینها می دهم پیش پای چپ چه سان سر می نهم پس وفاگر را چه بخشم تو بدان گنجها و ملکهای جاودان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۷ - گفتن پیغامبر صلی الله علیه و سلم به گوش رکابدار امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه کی کشتن علی بر دست تو خواهد بودن خبرت کردم من چنان مردم که بر خونی خویش نوش لطف من نشد در قهر نیش گفت پیغامبر به گوش چاکرم کو برد روزی ز گردن این سرم کرد آگه آن رسول از وحی دوست که هلاکم عاقبت بر دست اوست او همی گوید بکش پیشین مرا تا نیاید از من این منکر خطا من همی گویم چو مرگ من ز تست با قضا من چون توانم حیله جست او همی افتد به پیشم کای کریم مر مرا کن از برای حق دو نیم تا نه آید بر من این انجام بد تا نسوزد جان من بر جان خود من همی گویم برو جف القلم زان قلم بس سرنگون گردد علم هیچ بغضی نیست در جانم ز تو زانک این را من نمی دانم ز تو آلت حقی تو فاعل دست حق چون زنم بر آلت حق طعن و دق گفت او پس آن قصاص از بهر چیست گفت هم از حق و آن سر خفیست گر کند بر فعل خود او اعتراض ز اعتراض خود برویاند ریاض اعتراض او را رسد بر فعل خود زانک در قهرست و در لطف او احد اندرین شهر حوادث میر اوست در ممالک مالک تدبیر اوست آلت خود را اگر او بشکند آن شکسته گشته را نیکو کند رمز ننسخ آیة او ننسها نات خیرا در عقب می دان مها هر شریعت را که حق منسوخ کرد او گیا برد و عوض آورد ورد شب کند منسوخ شغل روز را بین جمادی خرد افروز را باز شب منسوخ شد از نور روز تا جمادی سوخت زان آتش فروز گرچه ظلمت آمد آن نوم و سبات نه درون ظلمتست آب حیات نه در آن ظلمت خردها تازه شد سکته ای سرمایه آوازه شد که ز ضدها ضدها آمد پدید در سویدا روشنایی آفرید جنگ پیغامبر مدار صلح شد صلح این آخر زمان زان جنگ بد صد هزاران سر برید آن دلستان تا امان یابد سر اهل جهان باغبان زان می برد شاخ مضر تا بیابد نخل قامتها و بر می کند از باغ دانا آن حشیش تا نماید باغ و میوه خرمیش می کند دندان بد را آن طبیب تا رهد از درد و بیماری حبیب پس زیادتها درون نقصهاست مر شهیدان را حیات اندر فناست چون بریده گشت حلق رزق خوار یرزقون فرحین شد گوار حلق حیوان چون بریده شد بعدل حلق انسان رست و افزونید فضل حلق انسان چون ببرد هین ببین تا چه زاید کن قیاس آن برین حلق ثالث زاید و تیمار او شربت حق باشد و انوار او حلق ببریده خورد شربت ولی حلق از لا رسته مرده در بلی بس کن ای دون همت کوته بنان تا کیت باشد حیات جان به نان زان نداری میوه ای مانند بید کآبرو بردی پی نان سپید گر ندارد صبر زین نان جان حس کیمیا را گیر و زر گردان تو مس جامه شویی کرد خواهی ای فلان رو مگردان از محله گازران گرچه نان بشکست مر روزه ترا در شکسته بند پیچ و برتر آ چون شکسته بند آمد دست او پس رفو باشد یقین اشکست او گر تو آن را بشکنی گوید بیا تو درستش کن نداری دست و پا پس شکستن حق او باشد که او مر شکسته گشته را داند رفو آنک داند دوخت او داند درید هر چه را بفروخت نیکوتر خرید خانه را ویران کند زیر و زبر پس بیک ساعت کند معمورتر گر یکی سر را ببرد از بدن صد هزاران سر بر آرد در زمن گر نفرمودی قصاصی بر جنات یا نگفتی فی القصاص آمد حیات خود که را زهره بدی تا او ز خود بر اسیر حکم حق تیغی زند زانک داند هر که چشمش را گشود کان کشنده سخره تقدیر بود هر که را آن حکم بر سر آمدی بر سر فرزند هم تیغی زدی رو بترس و طعنه کم زن بر بدان پیش دام حکم عجز خود بدان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۸ - تعجب کردن آدم علیهالسلام از ضلالت ابلیس لعین و عجب آوردن چشم آدم بر بلیسی کو شقی ست از حقارت وز زیافت بنگریست خویش بینی کرد و آمد خودگزین خنده زد بر کار ابلیس لعین بانگ بر زد غیرت حق کای صفی تو نمی دانی ز اسرار خفی پوستین را بازگونه گر کند کوه را از بیخ و از بن برکند پرده صد آدم آن دم بر درد صد بلیس نو مسلمان آورد گفت آدم توبه کردم زین نظر این چنین گستاخ نندیشم دگر یا غیاث المستغیثین اهدنا لا افتخار بالعلوم و الغنی لا تزغ قلبا هدیت بالکرم واصرف السؤ الذی خط القلم بگذران از جان ما سؤ القضا وامبر ما را ز اخوان صفا تلخ تر از فرقت تو هیچ نیست بی پناهت غیر پیچاپیچ نیست رخت ما هم رخت ما را راه زن جسم ما مر جان ما را جامه کن دست ما چون پای ما را می خورد بی امان تو کسی جان چون برد ور برد جان زین خطرهای عظیم برده باشد مایه ادبار و بیم زانک جان چون واصل جانان نبود تا ابد با خویش کورست و کبود چون تو ندهی راه جان خود برده گیر جان که بی تو زنده باشد مرده گیر گر تو طعنه می زنی بر بندگان مر ترا آن می رسد ای کامران ور تو ماه و مهر را گویی جفا ور تو قد سرو را گویی دوتا ور تو چرخ و عرش را خوانی حقیر ور تو کان و بحر را گویی فقیر آن به نسبت با کمال تو رواست ملک اکمال فناها مر تراست که تو پاکی از خطر وز نیستی نیستان را موجد و مغنیستی آنک رویانید داند سوختن زانک چون بدرید داند دوختن می بسوزد هر خزان مر باغ را باز رویاند گل صباغ را کای بسوزیده برون آ تازه شو بار دیگر خوب و خوب آوازه شو چشم نرگس کور شد بازش بساخت حلق نی ببرید و بازش خود نواخت ما چو مصنوعیم و صانع نیستیم جز زبون و جز که قانع نیستیم ما همه نفسی و نفسی می زنیم گر نخواهی ما همه آهرمنیم زان ز آهرمن رهیدستیم ما که خریدی جان ما را از عمی تو عصاکش هر کرا که زندگیست بی عصا و بی عصاکش کور چیست غیر تو هر چه خوشست و ناخوشست آدمی سوزست و عین آتشست هر که را آتش پناه و پشت شد هم مجوسی گشت و هم زردشت شد کل شیء ما خلا الله باطل ان فضل الله غیم هاطل
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۹ - بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش باز رو سوی علی و خونیش وان کرم با خونی و افزونیش گفت دشمن را همی بینم به چشم روز و شب بر وی ندارم هیچ خشم زانک مرگم همچو من خوش آمدست مرگ من در بعث چنگ اندر زدست مرگ بی مرگی بود ما را حلال برگ بی برگی بود ما را نوال ظاهرش مرگ و به باطن زندگی ظاهرش ابتر نهان پایندگی در رحم زادن جنین را رفتنست در جهان او را ز نو بشکفتنست چون مرا سوی اجل عشق و هواست نهی لا تلقوا بایدیکم مراست زانک نهی از دانه شیرین بود تلخ را خود نهی حاجت کی شود دانه ای کش تلخ باشد مغز و پوست تلخی و مکروهیش خود نهی اوست دانه مردن مرا شیرین شدست بل هم احیاء پی من آمدست اقتلونی یا ثقاتی لایما ان فی قتلی حیاتی دایما ان فی موتی حیاتی یا فتی کم افارق موطنی حتی متی فرقتی لو لم تکن فی ذا السکون لم یقل انا الیه راجعون راجع آن باشد که باز آید به شهر سوی وحدت آید از تفریق دهر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷۰ - افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان باز آمد کای علی زودم بکش تا نبینم آن دم و وقت ترش من حلالت می کنم خونم بریز تا نبیند چشم من آن رستخیز گفتم ار هر ذره ای خونی شود خنجر اندر کف به قصد تو رود یک سر مو از تو نتواند برید چون قلم بر تو چنان خطی کشید لیک بی غم شو شفیع تو منم خواجه روحم نه مملوک تنم پیش من این تن ندارد قیمتی بی تن خویشم فتی ابن الفتی خنجر و شمشیر شد ریحان من مرگ من شد بزم و نرگسدان من آنک او تن را بدین سان پی کند حرص میری و خلافت کی کند زان به ظاهر کو شد اندر جاه و حکم تا امیران را نماید راه و حکم تا امیری را دهد جانی دگر تا دهد نخل خلافت را ثمر