Sa'dî — Bostân
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۱ - حکایت زورآزمای تنگدست یکی مشت زن بخت و روزی نداشت نه اسباب شامش مهیا نه چاشت ز جور شکم گل کشیدی به پشت که روزی محال است خوردن به مشت مدام از پریشانی روزگار دلش حسرت آورد و تن سوگوار گهش جنگ با عالم خیره کش گه از بخت شوریده رویش ترش گه از دیدن عیش شیرین خلق فرو می شدی آب تلخش به حلق گه از کار آشفته بگریستی که کس دید از این تلخ تر زیستی کسان شهد نوشند و مرغ و بره مرا روی نان می نبیند تره گر انصاف پرسی نه نیکوست این برهنه من و گربه را پوستین چه بودی که پایم در این کار گل به گنجی فرو رفتی از کام دل مگر روزگاری هوس راندمی ز خود گرد محنت بیفشاندمی شنیدم که روزی زمین می شکافت عظام زنخدان پوسیده یافت به خاک اندرش عقد بگسیخته گهرهای دندان فرو ریخته دهان بی زبان پند می گفت و راز که ای خواجه با بینوایی بساز نه این است حال دهن زیر گل شکر خورده انگار یا خون دل غم از گردش روزگاران مدار که بی ما بگردد بسی روزگار همان لحظه کاین خاطرش روی داد غم از خاطرش رخت یک سو نهاد که ای نفس بی رای و تدبیر و هش بکش بار تیمار و خود را مکش اگر بنده ای بار بر سر برد وگر سر به اوج فلک بر برد در آن دم که حالش دگرگون شود به مرگ از سرش هر دو بیرون شود غم و شادمانی نماند ولیک جزای عمل ماند و نام نیک کرم پای دارد نه دیهیم و تخت بده کز تو این ماند ای نیکبخت مکن تکیه بر ملک و جاه و حشم که پیش از تو بوده ست و بعد از تو هم خداوند دولت غم دین خورد که دنیا به هر حال می بگذرد نخواهی که ملکت برآید بهم غم ملک و دین هر دو باید بهم زرافشان چو دنیا بخواهی گذاشت که سعدی در افشاند اگر زر نداشت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۲ - حکایت در معنی خاموشی از نصیحت کسی که پند نپذیرد حکایت کنند از جفاگستری که فرماندهی داشت بر کشوری در ایام او روز مردم چو شام شب از بیم او خواب مردم حرام همه روز نیکان از او در بلا به شب دست پاکان از او بر دعا گروهی بر شیخ آن روزگار ز دست ستمگر گرستند زار که ای پیر دانای فرخنده رای بگوی این جوان را بترس از خدای بگفتا دریغ آیدم نام دوست که هر کس نه در خورد پیغام اوست کسی را که بینی ز حق بر کران منه با وی ای خواجه حق در میان دریغ است با سفله گفت از علوم که ضایع شود تخم در شوره بوم چو در وی نگیرد عدو داندت برنجد به جان و برنجاندت تو را عادت ای پادشه حق روی است دل مرد حق گوی از این جا قوی است نگین خصلتی دارد ای نیکبخت که در موم گیرد نه در سنگ سخت عجب نیست گر ظالم از من به جان برنجد که دزد است و من پاسبان تو هم پاسبانی به انصاف و داد که حفظ خدا پاسبان تو باد تو را نیست منت ز روی قیاس خداوند را من و فضل و سپاس که در کار خیرت به خدمت بداشت نه چون دیگرانت معطل گذاشت همه کس به میدان کوشش درند ولی گوی بخشش نه هر کس برند تو حاصل نکردی به کوشش بهشت خدا در تو خوی بهشتی بهشت دلت روشن و وقت مجموع باد قدم ثابت و پایه مرفوع باد حیاتت خوش و رفتنت بر صواب عبادت قبول و دعا مستجاب
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۳ - گفتار اندر رای و تدبیر ملک و لشکرکشی همی تا برآید به تدبیر کار مدارای دشمن به از کارزار چو نتوان عدو را به قوت شکست به نعمت بباید در فتنه بست گر اندیشه باشد ز خصمت گزند به تعویذ احسان زبانش ببند عدو را به جای خسک زر بریز که احسان کند کند دندان تیز چو دستی نشاید گزیدن ببوس که با غالبان چاره زرق است و لوس به تدبیر رستم در آید به بند که اسفندیارش نجست از کمند عدو را به فرصت توان کند پوست پس او را مدارا چنان کن که دوست حذر کن ز پیکار کمتر کسی که از قطره سیلاب دیدم بسی مزن تا توانی بر ابرو گره که دشمن اگرچه زبون دوست به بود دشمنش تازه و دوست ریش کسی کش بود دشمن از دوست بیش مزن با سپاهی ز خود بیشتر که نتوان زد انگشت بر نیشتر وگر زو تواناتری در نبرد نه مردی است بر ناتوان زور کرد اگر پیل زوری وگر شیر چنگ به نزدیک من صلح بهتر که جنگ چو دست از همه حیلتی در گسست حلال است بردن به شمشیر دست اگر صلح خواهد عدو سر مپیچ وگر جنگ جوید عنان بر مپیچ که گر وی ببندد در کارزار تو را قدر و هیبت شود یک هزار ور او پای جنگ آورد در رکاب نخواهد به حشر از تو داور حساب تو هم جنگ را باش چون کینه خواست که با کینه ور مهربانی خطاست چو با سفله گویی به لطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردن کشی به اسبان تازی و مردان مرد بر آر از نهاد بداندیش گرد و گر می بر آید به نرمی و هوش به تندی و خشم و درشتی مکوش چو دشمن به عجز اندر آمد ز در نباید که پرخاش جویی دگر چو زنهار خواهد کرم پیشه کن ببخشای و از مکرش اندیشه کن ز تدبیر پیر کهن بر مگرد که کارآزموده بود سالخورد در آرند بنیاد رویین ز پای جوانان به نیروی و پیران به رای بیندیش در قلب هیجا مفر چه دانی که زان که باشد ظفر چو بینی که لشکر ز هم دست داد به تنها مده جان شیرین به باد اگر بر کناری به رفتن بکوش وگر در میان لبس دشمن بپوش وگر خود هزاری و دشمن دویست چو شب شد در اقلیم دشمن مایست شب تیره پنجه سوار از کمین چو پانصد به هیبت بدرد زمین چو خواهی بریدن به شب راه ها حذر کن نخست از کمینگاه ها میان دو لشکر چو یک روز راه بماند بزن خیمه بر جایگاه گر او پیشدستی کند غم مدار ور افراسیاب است مغزش بر آر ندانی که لشکر چو یک روزه راند سر پنجه زورمندش نماند تو آسوده بر لشکر مانده زن که نادان ستم کرد بر خویشتن چو دشمن شکستی بیفکن علم که بازش نیاید جراحت به هم بسی در قفای هزیمت مران نباید که دور افتی از یاوران هوا بینی از گرد هیجا چو میغ بگیرند گردت به زوبین و تیغ به دنبال غارت نراند سپاه که خالی بماند پس پشت شاه سپه را نگهبانی شهریار به از جنگ در حلقه کارزار
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۴ - گفتار اندر نواخت لشکریان در حالت امن دلاور که باری تهور نمود بباید به مقدارش اندر فزود که بار دگر دل نهد بر هلاک ندارد ز پیکار یأجوج باک سپاهی در آسودگی خوش بدار که در حالت سختی آید به کار سپاهی که کارش نباشد به برگ چرا دل نهد روز هیجا به مرگ کنون دست مردان جنگی ببوس نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس نواحی ملک از کف بدسگال به لشکر نگه دار و لشکر به مال ملک را بود بر عدو دست چیر چو لشکر دل آسوده باشند و سیر بهای سر خویشتن می خورد نه انصاف باشد که سختی برد چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ چه مردی کند در صف کارزار که دستش تهی باشد و کار زار سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۵ - گفتار اندر تقویت مردان کار آزموده به پیکار دشمن دلیران فرست هژبران به ناورد شیران فرست به رای جهاندیدگان کار کن که صید آزموده ست گرگ کهن مترس از جوانان شمشیر زن حذر کن ز پیران بسیار فن جوانان پیل افکن شیرگیر ندانند دستان روباه پیر خردمند باشد جهاندیده مرد که بسیار گرم آزموده ست و سرد جوانان شایسته بخت ور ز گفتار پیران نپیچند سر گرت مملکت باید آراسته مده کار معظم به نوخاسته سپه را مکن پیشرو جز کسی که در جنگها بوده باشد بسی به خردان مفرمای کار درشت که سندان نشاید شکستن به مشت رعیت نوازی و سر لشکری نه کاری است بازیچه و سرسری نخواهی که ضایع شود روزگار به ناکاردیده مفرمای کار نتابد سگ صید روی از پلنگ ز روبه رمد شیر نادیده جنگ چو پرورده باشد پسر در شکار نترسد چو پیش آیدش کارزار به کشتی و نخجیر و آماج و گوی دلاور شود مرد پرخاشجوی به گرمابه پرورده و عیش و ناز برنجد چو بیند در جنگ باز دو مردش نشانند بر پشت زین بود کش زند کودکی بر زمین یکی را که دیدی تو در جنگ پشت بکش گر عدو در مصافش نکشت مخنث به از مرد شمشیر زن که روز وغا سر بتابد چو زن چه خوش گفت گرگین به فرزند خویش چو قربان پیکار بربست و کیش اگر چون زنان جست خواهی گریز مرو آب مردان جنگی مریز سواری که در جنگ بنمود پشت نه خود را که نام آوران را بکشت شجاعت نیاید مگر زآن دو یار که افتند در حلقه کارزار دو همجنس همسفره همزبان بکوشند در قلب هیجا به جان که تنگ آیدش رفتن از پیش تیر برادر به چنگال دشمن اسیر چو بینی که یاران نباشند یار هزیمت ز میدان غنیمت شمار سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۶ - گفتار اندر دلداری هنرمندان دو تن پرور ای شاه کشور گشای یکی اهل رزم و دگر اهل رای ز نام آوران گوی دولت برند که دانا و شمشیر زن پرورند هر آن کاو قلم را نورزید و تیغ بر او گر بمیرد مگو ای دریغ قلم زن نکودار و شمشیر زن نه مطرب که مردی نیاید ز زن نه مردی است دشمن در اسباب جنگ تو مدهوش ساقی و آواز چنگ بسا اهل دولت به بازی نشست که دولت برفتش به بازی ز دست
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۷ - گفتار اندر حذر کردن از دشمنان نگویم ز جنگ بد اندیش ترس در آوازه صلح از او بیش ترس بسا کس به روز آیت صلح خواند چو شب شد سپه بر سر خفته راند زره پوش خسبند مرد اوژنان که بستر بود خوابگاه زنان به خیمه درون مرد شمشیر زن برهنه نخسبد چو در خانه زن بباید نهان جنگ را ساختن که دشمن نهان آورد تاختن حذر کار مردان کار آگه است یزک سد رویین لشکر گه است سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۸ - گفتار اندر دفع دشمن به رای و تدبیر میان دو بدخواه کوتاه دست نه فرزانگی باشد ایمن نشست که گر هر دو باهم سگالند راز شود دست کوتاه ایشان دراز یکی را به نیرنگ مشغول دار دگر را برآور ز هستی دمار اگر دشمنی پیش گیرد ستیز به شمشیر تدبیر خونش بریز برو دوستی گیر با دشمنش که زندان شود پیرهن بر تنش چو در لشکر دشمن افتد خلاف تو بگذار شمشیر خود در غلاف چو گرگان پسندند بر هم گزند بر آساید اندر میان گوسفند چو دشمن به دشمن بود مشتغل تو با دوست بنشین به آرام دل سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۹ - گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی چو شمشیر پیکار برداشتی نگه دار پنهان ره آشتی که لشکر شکوفان مغفر شکاف نهان صلح جستند و پیدا مصاف دل مرد میدان نهانی بجوی که باشد که در پایت افتد چو گوی چو سالاری از دشمن افتد به چنگ به کشتن درش کرد باید درنگ که افتد کز این نیمه هم سروری بماند گرفتار در چنبری اگر کشتی این بندی ریش را نبینی دگر بندی خویش را نترسد که دورانش بندی کند که بر بندیان زورمندی کند کسی بندیان را بود دستگیر که خود بوده باشد به بندی اسیر اگر سر نهد بر خطت سروری چو نیکش بداری نهد دیگری اگر خفیه ده دل بدست آوری از آن به که صد ره شبیخون بری سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴۰ - گفتار اندر حذر از دشمنی که در طاعت آید گرت خویش دشمن شود دوستدار ز تلبیسش ایمن مشو زینهار که گردد درونش به کین تو ریش چو یاد آیدش مهر پیوند خویش بد اندیش را لفظ شیرین مبین که ممکن بود زهر در انگبین کسی جان از آسیب دشمن ببرد که مر دوستان را به دشمن شمرد نگه دارد آن شوخ در کیسه در که بیند همه خلق را کیسه بر سپاهی که عاصی شود در امیر ورا تا توانی به خدمت مگیر ندانست سالار خود را سپاس تو را هم ندارد ز غدرش هراس به سوگند و عهد استوارش مدار نگهبان پنهان بر او بر گمار نو آموز را ریسمان کن دراز نه بگسل که دیگر نبینیش باز چو اقلیم دشمن به جنگ و حصار گرفتی به زندانیانش سپار که بندی چو دندان به خون در برد ز حلقوم بیدادگر خون خورد چو بر کندی از دست دشمن دیار رعیت به سامان تر از وی بدار که گر باز کوبد در کارزار بر آرند عام از دماغش دمار وگر شهریان را رسانی گزند در شهر بر روی دشمن مبند مگو دشمن تیغ زن بر در است که انباز دشمن به شهر اندر است
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴۱ - گفتار اندر پوشیدن راز خویش به تدبیر جنگ بد اندیش کوش مصالح بیندیش و نیت بپوش منه در میان راز با هر کسی که جاسوس هم کاسه دیدم بسی سکندر که با شرقیان حرب داشت در خیمه گویند در غرب داشت چو بهمن به زاولستان خواست شد چپ آوازه افکند و از راست شد اگر جز تو داند که عزم تو چیست بر آن رای و دانش بباید گریست کرم کن نه پرخاش و کین آوری که عالم به زیر نگین آوری چو کاری بر آید به لطف و خوشی چه حاجت به تندی و گردن کشی نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان بر آور ز بند به بازو توانا نباشد سپاه برو همت از ناتوانان بخواه دعای ضعیفان امیدوار ز بازوی مردی به آید به کار هر آن کاستعانت به درویش برد اگر بر فریدون زد از پیش برد سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱ - سر آغاز اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت به جای که را دانش و جود و تقوی نبود به صورت درش هیچ معنی نبود کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل غم خویش در زندگی خور که خویش به مرده نپردازد از حرص خویش زر و نعمت اکنون بده کان تست که بعد از تو بیرون ز فرمان تست نخواهی که باشی پراکنده دل پراکندگان را ز خاطر مهل پریشان کن امروز گنجینه چست که فردا کلیدش نه در دست تست تو با خود ببر توشه خویشتن که شفقت نیاید ز فرزند و زن کسی گوی دولت ز دنیا برد که با خود نصیبی به عقبی برد به غمخوارگی چون سرانگشت من نخارد کس اندر جهان پشت من مکن بر کف دست نه هر چه هست که فردا به دندان بری پشت دست به پوشیدن ستر درویش کوش که ستر خدایت بود پرده پوش مگردان غریب از درت بی نصیب مبادا که گردی به درها غریب بزرگی رساند به محتاج خیر که ترسد که محتاج گردد به غیر به حال دل خستگان در نگر که روزی تو دلخسته باشی مگر درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن نه خواهنده ای بر در دیگران به شکرانه خواهنده از در مران
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲ - گفتار اندر نواخت ضعیفان پدرمرده را سایه بر سر فکن غبارش بیفشان و خارش بکن ندانی چه بودش فرو مانده سخت بود تازه بی بیخ هرگز درخت چو بینی یتیمی سر افکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش یتیم ار بگرید که نازش خرد وگر خشم گیرد که بارش برد الا تا نگرید که عرش عظیم بلرزد همی چون بگرید یتیم به رحمت بکن آبش از دیده پاک به شفقت بیفشانش از چهره خاک اگر سایه خود برفت از سرش تو در سایه خویشتن پرورش من آنگه سر تاجور داشتم که سر بر کنار پدر داشتم اگر بر وجودم نشستی مگس پریشان شدی خاطر چند کس کنون دشمنان گر برندم اسیر نباشد کس از دوستانم نصیر مرا باشد از درد طفلان خبر که در طفلی از سر برفتم پدر یکی خار پای یتیمی بکند به خواب اندرش دید صدر خجند همی گفت و در روضه ها می چمید کز آن خار بر من چه گلها دمید مشو تا توانی ز رحمت بری که رحمت برندت چو رحمت بری چو انعام کردی مشو خودپرست که من سرورم دیگران زیردست اگر تیغ دورانش انداخته ست نه شمشیر دوران هنوز آخته ست چو بینی دعاگوی دولت هزار خداوند را شکر نعمت گزار که چشم از تو دارند مردم بسی نه تو چشم داری به دست کسی کرم خوانده ام سیرت سروران غلط گفتم اخلاق پیغمبران سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳ - حکایت ابراهیم علیهالسلام شنیدم که یک هفته ابن السبیل نیامد به مهمانسرای خلیل ز فرخنده خویی نخوردی بگاه مگر بینوایی در آید ز راه برون رفت و هر جانبی بنگرید بر اطراف وادی نگه کرد و دید به تنها یکی در بیابان چو بید سر و مویش از گرد پیری سپید به دلداریش مرحبایی بگفت به رسم کریمان صلایی بگفت که ای چشمهای مرا مردمک یکی مردمی کن به نان و نمک نعم گفت و برجست و برداشت گام که دانست خلقش علیه السلام رقیبان مهمانسرای خلیل به عزت نشاندند پیر ذلیل بفرمود و ترتیب کردند خوان نشستند بر هر طرف همگنان چو بسم الله آغاز کردند جمع نیامد ز پیرش حدیثی به سمع چنین گفتش ای پیر دیرینه روز چو پیران نمی بینمت صدق و سوز نه شرط است وقتی که روزی خوری که نام خداوند روزی بری بگفتا نگیرم طریقی به دست که نشنیدم از پیر آذرپرست بدانست پیغمبر نیک فال که گبر است پیر تبه بوده حال به خواری براندش چو بیگانه دید که منکر بود پیش پاکان پلید سروش آمد از کردگار جلیل به هیبت ملامت کنان کای خلیل منش داده صد سال روزی و جان تو را نفرت آمد از او یک زمان گر او می برد پیش آتش سجود تو وا پس چرا می بری دست جود سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۴ - گفتار اندر احسان با نیک و بد گره بر سر بند احسان مزن که این زرق و شید است و آن مکر و فن زیان می کند مرد تفسیر دان که علم و ادب می فروشد به نان کجا عقل یا شرع فتوی دهد که اهل خرد دین به دنیا دهد ولیکن تو بستان که صاحب خرد از ارزان فروشان به رغبت خرد
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۵ - حکایتِ عابد با شوخدیده زبان دانی آمد به صاحبدلی که محکم فرومانده ام در گلی یکی سفله را ده درم بر من است که دانگی از او بر دلم ده من است همه شب پریشان از او حال من همه روز چون سایه دنبال من بکرد از سخن های خاطر پریش درون دلم چون در خانه ریش خدایش مگر تا ز مادر بزاد جز این ده درم چیز دیگر نداد ندانسته از دفتر دین الف نخوانده به جز باب لاینصرف خور از کوه یک روز سر بر نزد که آن قلتبان حلقه بر در نزد در اندیشه ام تا کدامم کریم از آن سنگدل دست گیرد به سیم شنید این سخن پیر فرخ نهاد درستی دو در آستینش نهاد زر افتاد در دست افسانه گوی برون رفت از آنجا چو زر تازه روی یکی گفت شیخ این ندانی که کیست بر او گر بمیرد نباید گریست گدایی که بر شیر نر زین نهد ابو زید را اسب و فرزین نهد بر آشفت عابد که خاموش باش تو مرد زبان نیستی گوش باش اگر راست بود آنچه پنداشتم ز خلق آبرویش نگه داشتم وگر شوخ چشمی و سالوس کرد الا تا نپنداری افسوس کرد که خود را نگه داشتم آبروی ز دست چنان گربزی یاوه گوی بد و نیک را بذل کن سیم و زر که این کسب خیر است و آن دفع شر خنک آن که در صحبت عاقلان بیاموزد اخلاق صاحبدلان گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش به عزت کنی پند سعدی به گوش که اغلب در این شیوه دارد مقال نه در چشم و زلف و بناگوش و خال سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۶ - حکایت ممسک و فرزند ناخلف یکی رفت و دینار از او صد هزار خلف برد صاحبدلی هوشیار نه چون ممسکان دست بر زر گرفت چو آزادگان دست از او بر گرفت ز درویش خالی نبودی درش مسافر به مهمانسرای اندرش دل خویش و بیگانه خرسند کرد نه همچون پدر سیم و زر بند کرد ملامت کنی گفتش ای باددست به یک ره پریشان مکن هر چه هست به سالی توان خرمن اندوختن به یک دم نه مردی بود سوختن چو در تنگدستی نداری شکیب نگه دار وقت فراخی حسیب به دختر چه خوش گفت بانوی ده که روز نوا برگ سختی بنه همه وقت بر دار مشک و سبوی که پیوسته در ده روان نیست جوی به دنیا توان آخرت یافتن به زر پنجه شیر بر تافتن به یک بار بر دوستان زر مپاش وز آسیب دشمن به اندیشه باش اگر تنگدستی مرو پیش یار وگر سیم داری بیا و بیار اگر روی بر خاک پایش نهی جوابت نگوید به دست تهی خداوند زر بر کند چشم دیو به دام آورد صخر جنی به ریو تهی دست در خوبرویان مپیچ که بی سیم مردم نیرزند هیچ به دست تهی بر نیاید امید به زر برکنی چشم دیو سپید وگر هرچه یابی به کف بر نهی کفت وقت حاجت بماند تهی گدایان به سعی تو هرگز قوی نگردند ترسم تو لاغر شوی چو مناع خیر این حکایت بگفت ز غیرت جوانمرد را رگ نخفت پراکنده دل گشت از آن عیب جوی بر آشفت و گفت ای پراکنده گوی مرا دستگاهی که پیرامن است پدر گفت میراث جد من است نه ایشان به خست نگه داشتند به حسرت بمردند و بگذاشتند به دستم نیفتاد مال پدر که بعد از من افتد به دست پسر همان به که امروز مردم خورند که فردا پس از من به یغما برند خور و پوش و بخشای و راحت رسان نگه می چه داری ز بهر کسان برند از جهان با خود اصحاب رای فرومایه ماند به حسرت بجای زر و نعمت اکنون بده کآن توست که بعد از تو بیرون ز فرمان توست به دنیا توانی که عقبی خری بخر جان من ور نه حسرت بری
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۷ - حکایت بزارید وقتی زنی پیش شوی که دیگر مخر نان ز بقال کوی به بازار گندم فروشان گرای که این جو فروشی ست گندم نما ی نه از مشتری کز زحام مگس به یک هفته رویش ندیده ست کس به دلداری آن مرد صاحب نیاز به زن گفت کای روشنایی بساز به امید ما کلبه اینجا گرفت نه مردی بود نفع از او وا گرفت ره نیک مردان آزاده گیر چو استاده ای دست افتاده گیر ببخشای کآنان که مرد حقند خریدار دکان بی رونق ند جوانمرد اگر راست خواهی ولی ست کرم پیشه شاه مردان علی ست سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۸ - حکایت شنیدم که پیری به راه حجاز به هر خطوه کردی دو رکعت نماز چنان گرم رو در طریق خدای که خار مغیلان نکندی ز پای به آخر ز وسواس خاطر پریش پسند آمدش در نظر کار خویش به تلبیس ابلیس در چاه رفت که نتوان از این خوب تر راه رفت گرش رحمت حق نه دریافتی غرورش سر از جاده برتافتی یکی هاتف از غیبش آواز داد که ای نیکبخت مبارک نهاد مپندار اگر طاعتی کرده ای که نزلی بدین حضرت آورده ای به احسانی آسوده کردن دلی به از الف رکعت به هر منزلی سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۹ - حکایت به سرهنگ سلطان چنین گفت زن که خیز ای مبارک در رزق زن برو تا ز خوانت نصیبی دهند که فرزندکانت نظر بر رهند بگفتا بود مطبخ امروز سرد که سلطان به شب نیت روزه کرد زن از ناامیدی سر انداخت پیش همی گفت با خود دل از فاقه ریش که سلطان از این روزه گویی چه خواست که افطار او عید طفلان ماست خورنده که خیرش برآید ز دست به از صایم الدهر دنیاپرست مسلم کسی را بود روزه داشت که درمانده ای را دهد نان چاشت وگرنه چه لازم که سعیی بری ز خود بازگیری و هم خود خوری سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۰ - حکایت کرم مردان صاحبدل یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش به قدر مروت نبود که سفله خداوند هستی مباد جوانمرد را تنگدستی مباد کسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمند اوفتد چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیرد همی بر بلندی قرار نه در خورد سرمایه کردی کرم تنک مایه بودی از این لاجرم برش تنگدستی دو حرفی نبشت که ای خوب فرجام نیکو سرشت یکی دست گیرم به چندین درم که چندی است تا من به زندان درم به چشم اندرش قدر چیزی نبود ولیکن به دستش پشیزی نبود به خصمان بندی فرستاد مرد که ای نیکنامان آزاد مرد بدارید چندی کف از دامنش و گر می گریزد ضمان بر منش وز آنجا به زندانی آمد که خیز وز این شهر تا پای داری گریز چو گنجشک در باز دید از قفس قرارش نماند اندر آن یک نفس چو باد صبا زآن میان سیر کرد نه سیری که بادش رسیدی به گرد گرفتند حالی جوانمرد را که حاصل کن این سیم یا مرد را به بیچارگی راه زندان گرفت که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت شنیدم که در حبس چندی بماند نه شکوت نوشت و نه فریاد خواند زمانها نیاسود و شبها نخفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت نپندارمت مال مردم خوری چه پیش آمدت تا به زندان دری بگفت ای جلیس مبارک نفس نخوردم به حیلتگری مال کس یکی ناتوان دیدم از بند ریش خلاصش ندیدم به جز بند خویش ندیدم به نزدیک رایم پسند من آسوده و دیگری پایبند بمرد آخر و نیکنامی ببرد زهی زندگانی که نامش نمرد تنی زنده دل خفته در زیر گل به از عالمی زنده مرده دل دل زنده هرگز نگردد هلاک تن زنده دل گر بمیرد چه باک
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۱ - حکایت یکی در بیابان سگی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نیافت کله دلو کرد آن پسندیده کیش چو حبل اندر آن بست دستار خویش به خدمت میان بست و بازو گشاد سگ ناتوان را دمی آب داد خبر داد پیغمبر از حال مرد که داور گناهان از او عفو کرد الا گر جفاکاری اندیشه کن وفا پیش گیر و کرم پیشه کن کسی با سگی نیکویی گم نکرد کجا گم شود خیر با نیکمرد کرم کن چنان که ت برآید ز دست جهانبان در خیر بر کس نبست به قنطار زر بخش کردن ز گنج نباشد چو قیراطی از دسترنج برد هر کسی بار در خورد زور گران است پای ملخ پیش مور سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۲ - گفتار اندر گردش روزگار تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت که فردا نگیرد خدا با تو سخت گر از پا در آید نماند اسیر که افتادگان را بود دستگیر به آزار فرمان مده بر رهی که باشد که افتد به فرماندهی چو تمکین و جاهت بود بر دوام مکن زور بر ضعف درویش عام که افتد که با جاه و تمکین شود چو بیدق که ناگاه فرزین شود نصیحت شنو مردم دوربین نپاشند در هیچ دل تخم کین خداوند خرمن زیان می کند که بر خوشه چین سر گران می کند نترسد که نعمت به مسکین دهند وزآن بار غم بر دل این نهند بسا زورمندا که افتاد سخت بس افتاده را یاوری کرد بخت دل زیر دستان نباید شکست مبادا که روزی شوی زیردست سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت بر ضعیفان و اندیشه در عاقبت بنالید درویشی از ضعف حال بر تندرویی خداوند مال نه دینار دادش سیه دل نه دانگ بر او زد به سر باری از طیر بانگ دل سایل از جور او خون گرفت سر از غم بر آورد و گفت ای شگفت توانگر ترش روی باری چراست مگر می نترسد ز تلخی خواست بفرمود کوته نظر تا غلام براندش به خواری و زجر تمام به ناکردن شکر پروردگار شنیدم که برگشت از او روزگار بزرگیش سر در تباهی نهاد عطارد قلم در سیاهی نهاد شقاوت برهنه نشاندش چو سیر نه بارش رها کرد و نه بارگیر فشاندش قضا بر سر از فاقه خاک مشعبد صفت کیسه و دست پاک سراپای حالش دگرگونه گشت بر این ماجرا مدتی بر گذشت غلامش به دست کریمی فتاد توانگر دل و دست و روشن نهاد به دیدار مسکین آشفته حال چنان شاد بودی که مسکین به مال شبانگه یکی بر درش لقمه جست ز سختی کشیدن قدمهاش سست بفرمود صاحب نظر بنده را که خشنود کن مرد درمنده را چو نزدیک بردش ز خوان بهره ای برآورد بی خویشتن نعره ای شکسته دل آمد بر خواجه باز عیان کرده اشکش به دیباجه راز بپرسید سالار فرخنده خوی که اشکت ز جور که آمد به روی بگفت اندرونم بشورید سخت بر احوال این پیر شوریده بخت که مملوک وی بودم اندر قدیم خداوند املاک و اسباب و سیم چو کوتاه شد دستش از عز و ناز کند دست خواهش به درها دراز بخندید و گفت ای پسر جور نیست ستم بر کس از گردش دور نیست نه آن تندروی است بازارگان که بردی سر از کبر بر آسمان من آنم که آن روزم از در براند به روز منش دور گیتی نشاند نگه کرد باز آسمان سوی من فرو شست گرد غم از روی من خدای ار به حکمت ببندد دری گشاید به فضل و کرم دیگری بسا مفلس بینوا سیر شد بسا کار منعم زبر زیر شد
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۴ - حکایت یکی سیرت نیکمردان شنو اگر نیکبختی و مردانه رو که شبلی ز حانوت گندم فروش به ده برد انبان گندم به دوش نگه کرد و موری در آن غله دید که سرگشته هر گوشه ای می دوید ز رحمت بر او شب نیارست خفت به مأوای خود بازش آورد و گفت مروت نباشد که این مور ریش پراکنده گردانم از جای خویش درون پراکندگان جمع دار که جمعیتت باشد از روزگار چه خوش گفت فردوسی پاک زاد که رحمت بر آن تربت پاک باد میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است سیاه اندرون باشد و سنگدل که خواهد که موری شود تنگدل مزن بر سر ناتوان دست زور که روزی به پایش در افتی چو مور درون فروماندگان شاد کن ز روز فروماندگی یاد کن نبخشود بر حال پروانه شمع نگه کن که چون سوخت در پیش جمع گرفتم ز تو ناتوان تر بسی است تواناتر از تو هم آخر کسی است سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۵ - گفتار اندر ثمره جوانمردی ببخش ای پسر کآدمی زاده صید به احسان توان کرد و وحشی به قید عدو را به الطاف گردن ببند که نتوان بریدن به تیغ این کمند چو دشمن کرم بیند و لطف و جود نیاید دگر خبث از او در وجود مکن بد که بد بینی از یار نیک نروید ز تخم بدی بار نیک چو با دوست دشخوار گیری و تنگ نخواهد که بیند تو را نقش و رنگ و گر خواجه با دشمنان نیکخوست بسی بر نیاید که گردند دوست سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۶ - حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان به ره بر یکی پیشم آمد جوان به تک در پیش گوسفندی دوان بدو گفتم این ریسمان است و بند که می آرد اندر پیت گوسفند سبک طوق و زنجیر از او باز کرد چپ و راست پوییدن آغاز کرد هنوز از پیش تازیان می دوید که جو خورده بود از کف مرد و خوید چو باز آمد از عیش و شادی به جای مرا دید و گفت ای خداوند رای نه این ریسمان می برد با منش که احسان کمندی است در گردنش به لطفی که دیده ست پیل دمان نیارد همی حمله بر پیلبان بدان را نوازش کن ای نیکمرد که سگ پاس دارد چو نان تو خورد بر آن مرد کند است دندان یوز که مالد زبان بر پنیرش دو روز
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۷ - حکایت درویش با روباه یکی روبهی دید بی دست و پای فروماند در لطف و صنع خدای که چون زندگانی به سر می برد بدین دست و پای از کجا می خورد در این بود درویش شوریده رنگ که شیری درآمد شغالی به چنگ شغال نگون بخت را شیر خورد بماند آنچه روبه از آن سیر خورد دگر روز باز اتفاق اوفتاد که روزی رسان قوت روزش بداد یقین مرد را دیده بیننده کرد شد و تکیه بر آفریننده کرد کز این پس به کنجی نشینم چو مور که روزی نخوردند پیلان به زور زنخدان فرو برد چندی به جیب که بخشنده روزی فرستد ز غیب نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش ز دیوار محرابش آمد به گوش برو شیر درنده باش ای دغل مینداز خود را چو روباه شل چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر چه باشی چو روبه به وامانده سیر چو شیر آن که را گردنی فربه است گر افتد چو روبه سگ از وی به است به چنگ آر و با دیگران نوش کن نه بر فضله دیگران گوش کن بخور تا توانی به بازوی خویش که سعیت بود در ترازوی خویش چو مردان ببر رنج و راحت رسان مخنث خورد دسترنج کسان بگیر ای جوان دست درویش پیر نه خود را بیفکن که دستم بگیر خدا را بر آن بنده بخشایش است که خلق از وجودش در آسایش است کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست که دون همتانند بی مغز و پوست کسی نیک بیند به هر دو سرای که نیکی رساند به خلق خدای سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۸ - حکایت شنیدم که مردی است پاکیزه بوم شناسا و رهرو در اقصای روم من و چند سیاح صحرانورد برفتیم قاصد به دیدار مرد سر و چشم هر یک ببوسید و دست به تمکین و عزت نشاند و نشست زرش دیدم و زرع و شاگرد و رخت ولی بی مروت چو بی بر درخت به لطف و سخن گرم رو مرد بود ولی دیگدانش عجب سرد بود همه شب نبودش قرار و هجوع ز تسبیح و تهلیل و ما را ز جوع سحرگه میان بست و در باز کرد همان لطف و پرسیدن آغاز کرد یکی بد که شیرین و خوش طبع بود که با ما مسافر در آن ربع بود مرا بوسه گفتا به تصحیف ده که درویش را توشه از بوسه به به خدمت منه دست بر کفش من مرا نان ده و کفش بر سر بزن به ایثار مردان سبق برده اند نه شب زنده داران دل مرده اند همین دیدم از پاسبان تتار دل مرده و چشم شب زنده دار کرامت جوانمردی و نان دهی است مقالات بیهوده طبل تهی است قیامت کسی بینی اندر بهشت که معنی طلب کرد و دعوی بهشت به معنی توان کرد دعوی درست دم بی قدم تکیه گاهی است سست
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۹ - حکایت حاتم طائی و صفت جوانمردی او شنیدم در ایام حاتم که بود به خیل اندرش بادپایی چو دود صبا سرعتی رعد بانگ ادهمی که بر برق پیشی گرفتی همی به تک ژاله می ریخت بر کوه و دشت تو گفتی مگر ابر نیسان گذشت یکی سیل رفتار هامون نورد که باد از پی اش باز ماندی چو گرد ز اوصاف حاتم به هر مرز و بوم بگفتند برخی به سلطان روم که همتای او در کرم مرد نیست چو اسبش به جولان و ناورد نیست بیابان نورد ی چو کشتی بر آب که بالای سیرش نپرد عقاب به دستور دانا چنین گفت شاه که دعوی خجالت بود بی گواه من از حاتم آن اسب تازی نژاد بخواهم گر او مکرمت کرد و داد بدانم که در وی شکوه مهی ست وگر رد کند بانگ طبل تهی ست رسولی هنرمند عالم به طی روان کرد و ده مرد همراه وی زمین مرده و ابر گریان بر او صبا کرده بار دگر جان در او به منزل گه حاتم آمد فرود بر آسود چون تشنه بر زنده رود سماطی بیفکند و اسبی بکشت به دامن شکر دادشان زر به مشت شب آن جا ببودند و روز دگر بگفت آنچه دانست صاحب خبر همی گفت حاتم پریشان چو مست به دندان ز حسرت همی کند دست که ای بهره ور موبد نیک نام چرا پیش از اینم نگفتی پیام من آن باد رفتار دلدل شتاب ز بهر شما دوش کردم کباب که دانستم از هول باران و سیل نشاید شدن در چراگاه خیل به نوعی دگر روی و راهم نبود جز او بر در بارگاهم نبود مروت ندیدم در آیین خویش که مهمان بخسبد دل از فاقه ریش مرا نام باید در اقلیم فاش دگر مرکب نامور گو مباش کسان را درم داد و تشریف و اسب طبیعی ست اخلاق نیکو نه کسب خبر شد به روم از جوانمرد طی هزار آفرین گفت بر طبع وی ز حاتم بدین نکته راضی مشو از این خوب تر ماجرا یی شنو سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۰ - حکایت در آزمودن پادشاه یمن حاتم را به آزادمردی ندانم که گفت این حکایت به من که بوده ست فرماندهی در یمن ز نام آور ان گوی دولت ربود که در گنج بخشی نظیر ش نبود توان گفت او را سحاب کرم که دستش چو باران فشاندی درم کسی نام حاتم نبردی برش که سودا نرفتی از او بر سرش که چند از مقالات آن بادسنج که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج شنیدم که جشنی ملوکانه ساخت چو چنگ اندر آن بزم خلقی نواخت در ذکر حاتم کسی باز کرد دگر کس ثنا گفتن آغاز کرد حسد مرد را بر سر کینه داشت یکی را به خون خوردنش بر گماشت که تا هست حاتم در ایام من نخواهد به نیکی شدن نام من بلا جوی راه بنی طی گرفت به کشتن جوانمرد را پی گرفت جوانی به ره پیشباز آمدش کز او بوی انسی فراز آمدش نکو روی و دانا و شیرین زبان بر خویش برد آن شبش میهمان کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود بد اندیش را دل به نیکی ربود نهادش سحر بوسه بر دست و پای که نزدیک ما چند روزی بپای بگفتا نیارم شد اینجا مقیم که در پیش دارم مهمی عظیم بگفت ار نهی با من اندر میان چو یاران یکدل بکوشم به جان به من دار گفت ای جوانمرد گوش که دانم جوانمرد را پرده پوش در این بوم حاتم شناسی مگر که فرخنده رای است و نیکو سیر سرش پادشاه یمن خواسته ست ندانم چه کین در میان خاسته ست گرم ره نمایی بدان جا که اوست همین چشم دارم ز لطف تو دوست بخندید برنا که حاتم منم سر اینک جدا کن به تیغ از تنم نباید که چون صبح گردد سفید گزندت رسد یا شوی ناامید چو حاتم به آزادگی سر نهاد جوان را برآمد خروش از نهاد به خاک اندر افتاد و بر پای جست گهش خاک بوسید و گه پای و دست بینداخت شمشیر و ترکش نهاد چو بیچارگان دست بر کش نهاد که من گر گلی بر وجودت زنم به نزدیک مردان نه مردم زنم دو چشمش ببوسید و در بر گرفت وز آنجا طریق یمن بر گرفت ملک در میان دو ابروی مرد بدانست حالی که کاری نکرد بگفتا بیا تا چه داری خبر چرا سر نبستی به فتراک بر مگر بر تو نام آوری حمله کرد نیاوردی از ضعف تاب نبرد جوانمرد شاطر زمین بوسه داد ملک را ثنا گفت و تمکین نهاد که دریافتم حاتم نامجوی هنرمند و خوش منظر و خوبروی جوانمرد و صاحب خرد دیدمش به مردانگی فوق خود دیدمش مرا بار لطفش دو تا کرد پشت به شمشیر احسان و فضلم بکشت بگفت آنچه دید از کرم های وی شهنشه ثنا گفت بر آل طی فرستاده را داد مهری درم که مهر است بر نام حاتم کرم مر او را سزد گر گواهی دهند که معنی و آوازه اش همرهند
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۱ - حکایت دختر حاتم در روزگار پیغمبر (ص) شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشور ایمان قبول فرستاد لشکر بشیر نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر بفرمود کشتن به شمشیر کین که ناپاک بودند و ناپاک دین زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید از این نامور حاکمم کرم کن به جای من ای محترم که مولای من بود از اهل کرم به فرمان پیغمبر نیک رای گشادند زنجیرش از دست و پای در آن قوم باقی نهادند تیغ که رانند سیلاب خون بی دریغ به زاری به شمشیر زن گفت زن مرا نیز با جمله گردن بزن مروت نبینم رهایی ز بند به تنها و یارانم اندر کمند همی گفت و گریان بر احوال طی به سمع رسول آمد آواز وی ببخشود آن قوم و دیگر عطا که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۲ - حکایت حاتم طائی ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد طلب ده درم سنگ فانید کرد ز راوی چنان یاد دارم خبر که پیشش فرستاد تنگی شکر زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود همان ده درم حاجت پیر بود شنید این سخن نامبردار طی بخندید و گفت ای دلارام حی گر او در خور حاجت خویش خواست جوانمردی آل حاتم کجاست چو حاتم به آزادمردی دگر ز دوران گیتی نیامد مگر ابوبکر سعد آن که دست نوال نهد همتش بر دهان سؤال رعیت پناها دلت شاد باد به سعی ات مسلمانی آباد باد سرافرازد این خاک فرخنده بوم ز عدلت بر اقلیم یونان و روم چو حاتم اگر نیستی کام وی نبردی کس اندر جهان نام طی ثنا ماند از آن نامور در کتاب تو را هم ثنا ماند و هم ثواب که حاتم بدان نام و آوازه خواست تو را سعی و جهد از برای خداست تکلف بر مرد درویش نیست وصیت همین یک سخن بیش نیست که چندان که جهدت بود خیر کن ز تو خیر ماند ز سعدی سخن سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۳ - حکایت یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود بیابان و باران و سرما و سیل فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل همه شب در این غصه تا بامداد سقط گفت و نفرین و دشنام داد نه دشمن برست از زبانش نه دوست نه سلطان که این بوم و بر زآن اوست قضا را خداوند آن پهن دشت در آن حال منکر بر او بر گذشت شنید این سخن های دور از صواب نه صبر شنیدن نه روی جواب ملک شرمگین در حشم بنگریست که سودای این بر من از بهر چیست یکی گفت شاها به تیغش بزن که نگذاشت کس را نه دختر نه زن نگه کرد سلطان عالی محل خودش در بلا دید و خر در وحل ببخشود بر حال مسکین مرد فرو خورد خشم سخن های سرد زرش داد و اسب و قبا پوستین چه نیکو بود مهر در وقت کین یکی گفتش ای پیر بی عقل و هوش عجب رستی از قتل گفتا خموش اگر من بنالیدم از درد خویش وی انعام فرمود در خورد خویش بدی را بدی سهل باشد جزا اگر مردی أحسن إلی من أساء
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۴ - حکایت شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سایل ببست به کنجی فرو ماند و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد شنیدش یکی مرد پوشیده چشم بپرسیدش از موجب کین و خشم فرو گفت و بگریست بر خاک کوی جفایی کز آن شخصش آمد به روی بگفت ای فلان ترک آزار کن یک امشب به نزد من افطار کن به خلق و فریبش گریبان کشید به خانه در آوردش و خوان کشید بر آسود درویش روشن نهاد بگفت ایزدت روشنایی دهاد شب از نرگسش قطره چندی چکید سحر دیده بر کرد و دنیا بدید حکایت به شهر اندر افتاد و جوش که آن بی بصر دیده بر کرد دوش شنید این سخن خواجه سنگدل که برگشت درویش از او تنگدل بگفتا حکایت کن ای نیکبخت که چون سهل شد بر تو این کار سخت که بر کردت این شمع گیتی فروز بگفت ای ستمکار آشفته روز تو کوته نظر بودی و سست رای که مشغول گشتی به جغد از همای به روی من این در کسی کرد باز که کردی تو بر روی وی در فراز اگر بوسه بر خاک مردان زنی به مردی که پیش آیدت روشنی کسانی که پوشیده چشم دلند همانا کز این توتیا غافلند چو برگشته دولت ملامت شنید سر انگشت حیرت به دندان گزید که شهباز من صید دام تو شد مرا بود دولت به نام تو شد کسی چون به دست آورد جره باز فرو برده چون موش دندان آز الا گر طلبکار اهل دلی ز خدمت مکن یک زمان غافلی خورش ده به گنجشک و کبک و حمام که یک روزت افتد همایی به دام چو هر گوشه تیر نیاز افکنی امید است ناگه که صیدی زنی دری هم بر آید ز چندین صدف ز صد چوبه آید یکی بر هدف سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۵ - حکایت یکی را پسر گم شد از راحله شبانگه بگردید در قافله ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت به تاریکی آن روشنایی بیافت چو آمد بر مردم کاروان شنیدم که می گفت با ساروان ندانی که چون راه بردم به دوست هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست از آن اهل دل در پی هر کسند که باشد که روزی به مردی رسند برند از برای دلی بارها خورند از برای گلی خارها
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۶ - حکایت ز تاج ملک زاده ای در مناخ شبی لعلی افتاد در سنگلاخ پدر گفتش اندر شب تیره رنگ چه دانی که گوهر کدام است و سنگ همه سنگ ها پاس دار ای پسر که لعل از میانش نباشد به در در اوباش پاکان شوریده رنگ همان جای تاریک و لعلند و سنگ چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان بر آمیخته ستند با جاهلان به رغبت بکش بار هر جاهلی که افتی به سر وقت صاحبدلی کسی را که با دوستی سرخوش است نبینی که چون بار دشمن کش است بدرد چو گل جامه از دست خار که خون در دل افتاده خندد چو نار غم جمله خور در هوای یکی مراعات صد کن برای یکی گرت خاک پایان شوریده سر حقیر و فقیر آید اندر نظر به مردی کز ایشان به در نیست آن به خدمت کمر بندشان بر میان تو هرگز مبینشان به چشم پسند که ایشان پسندیده حق بسند کسی را که نزدیک ظنت بد اوست چه دانی که صاحب ولایت خود اوست در معرفت بر کسانی است باز که درهاست بر روی ایشان فراز بسا تلخ عیشان تلخی چشان که آیند در حله دامن کشان ببوسی گرت عقل و تدبیر هست ملک زاده را در نواخانه دست که روزی برون آید از شهربند بلندیت بخشد چو گردد بلند مسوزان درخت گل اندر خریف که در نوبهارت نماید ظریف سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۷ - حکایت پدر بخیل و پسر لاابالی یکی زهره خرج کردن نداشت زرش بود و یارای خوردن نداشت نه خوردی که خاطر بر آسایدش نه دادی که فردا بکار آیدش شب و روز در بند زر بود و سیم زر و سیم در بند مرد لییم بدانست روزی پسر در کمین که ممسک کجا کرد زر در زمین ز خاکش بر آورد و بر باد داد شنیدم که سنگی در آن جا نهاد جوانمرد را زر بقایی نکرد به یک دستش آمد به دیگر بخورد کز این کم زنی بود ناپاک رو کلاهش به بازار و میزر گرو نهاده پدر چنگ در نای خویش پسر چنگی و نایی آورده پیش پدر زار و گریان همه شب نخفت پسر بامدادان بخندید و گفت زر از بهر خوردن بود ای پدر ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر زر از سنگ خارا برون آورند که با دوستان و عزیزان خورند زر اندر کف مرد دنیاپرست هنوز ای برادر به سنگ اندرست چو در زندگانی بدی با عیال گرت مرگ خواهند از ایشان منال چو چشمآرو آنگه خورند از تو سیر که از بام پنجه گز افتی به زیر بخیل توانگر به دینار و سیم طلسمی است بالای گنجی مقیم از آن سالها می بماند زرش که لرزد طلسمی چنین بر سرش به سنگ اجل ناگهش بشکنند به اسودگی گنج قسمت کنند پس از بردن و گرد کردن چو مور بخور پیش از آن که ت خورد کرم گور سخنهای سعدی مثال است و پند به کار آیدت گر شوی کار بند دریغ است از این روی برتافتن کز این روی دولت توان یافتن
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۸ - حکایت جوانی به دانگی کرم کرده بود تمنای پیری بر آورده بود به جرمی گرفت آسمان ناگهش فرستاد سلطان به کشتنگهش تکاپوی ترکان و غوغای عام تماشاکنان بر در و کوی و بام چو دید اندر آشوب درویش پیر جوان را به دست خلایق اسیر دلش بر جوانمرد مسکین بخست که باری دل آورده بودش به دست برآورد زاری که سلطان بمرد جهان ماند و خوی پسندیده برد به هم بر همی سود دست دریغ شنیدند ترکان آهخته تیغ به فریاد از ایشان بر آمد خروش تپانچه زنان بر سر و روی و دوش پیاده به سر تا در بارگاه دویدند و بر تخت دیدند شاه جوان از میان رفت و بردند پیر به گردن بر تخت سلطان اسیر به هولش بپرسید و هیبت نمود که مرگ منت خواستن بر چه بود چو نیک است خوی من و راستی بد مردم آخر چرا خواستی برآورد پیر دلاور زبان که ای حلقه در گوش حکمت جهان به قول دروغی که سلطان بمرد نمردی و بیچاره ای جان ببرد ملک زین حکایت چنان بر شکفت که چیزش ببخشید و چیزی نگفت وز این جانب افتان و خیزان جوان همی رفت بیچاره هر سو دوان یکی گفتش از چار سوی قصاص چه کردی که آمد به جانت خلاص به گوشش فرو گفت کای هوشمند به جانی و دانگی رهیدم ز بند یکی تخم در خاک از آن می نهد که روز فرو ماندگی بر دهد جوی باز دارد بلایی درشت عصایی شنیدی که عوجی بکشت حدیث درست آخر از مصطفاست که بخشایش و خیر دفع بلاست عدو را نبینی در این بقعه پای که بوبکر سعد است کشور خدای بگیر ای جهانی به روی تو شاد جهانی که شادی به روی تو باد کس از کس به دور تو باری نبرد گلی در چمن جور خاری نبرد تویی سایه لطف حق بر زمین پیمبر صفت رحمة للعالمین تو را قدر اگر کس نداند چه غم شب قدر را می ندانند هم سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۲۹ - حکایت در معنی ثمرات نکوکاری در آخرت کسی دید صحرای محشر به خواب مس تفته روی زمین ز آفتاب همی بر فلک شد ز مردم خروش دماغ از تبش می برآمد به جوش یکی شخص از این جمله در سایه ای به گردن بر از خلد پیرایه ای بپرسید کای مجلس آرای مرد که بود اندر این مجلست پایمرد رزی داشتم بر در خانه گفت به سایه درش نیکمردی بخفت در این وقت نومیدی آن مرد راست گناهم ز دادار داور بخواست که یارب بر این بنده بخشایشی کز او دیده ام وقتی آسایشی چه گفتم چو حل کردم این راز را بشارت خداوند شیراز را که جمهور در سایه همتش مقیمند و بر سفره نعمتش درختی است مرد کرم باردار وز او بگذری هیزم کوهسار حطب را اگر تیشه بر پی زنند درخت برومند را کی زنند بسی پای دار ای درخت هنر که هم میوه داری و هم سایه ور بگفتیم در باب احسان بسی ولیکن نه شرط است با هر کسی بخور مردم آزار را خون و مال که از مرغ بد کنده به پر و بال یکی را که با خواجه توست جنگ به دستش چرا می دهی چوب و سنگ بر انداز بیخی که خار آورد درختی بپرور که بار آورد کسی را بده پایه مهتران که بر کهتران سر ندارد گران مبخشای بر هر کجا ظالمی است که رحمت بر او جور بر عالمی است جهان سوز را کشته بهتر چراغ یکی به در آتش که خلقی به داغ هر آن کس که بر دزد رحمت کند به بازوی خود کاروان می زند جفاپیشگان را بده سر بباد ستم بر ستم پیشه عدل است و داد
سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۳۰ - حکایت شنیدم که مردی غم خانه خورد که زنبور بر سقف او لانه کرد زنش گفت از اینان چه خواهی مکن که مسکین پریشان شوند از وطن بشد مرد نادان پس کار خویش گرفتند یک روز زن را به نیش زن بی خرد بر در و بام و کوی همی کرد فریاد و می گفت شوی مکن روی بر مردم ای زن ترش تو گفتی که زنبور مسکین مکش کسی با بدان نیکویی چون کند بدان را تحمل بد افزون کند چو اندر سری بینی آزار خلق به شمشیر تیزش بیازار حلق سگ آخر که باشد که خوانش نهند بفرمای تا استخوانش دهند چه نیکو زده ست این مثل پیر ده ستور لگدزن گران بار به اگر نیکمردی نماید عسس نیارد به شب خفتن از دزد کس نی نیزه در حلقه کارزار بقیمت تر از نیشکر صد هزار نه هر کس سزاوار باشد به مال یکی مال خواهد یکی گوشمال چو گربه نوازی کبوتر برد چو فربه کنی گرگ یوسف درد بنایی که محکم ندارد اساس بلندش مکن ور کنی زو هراس چه خوش گفت بهرام صحرانشین چو یکران توسن زدش بر زمین دگر اسبی از گله باید گرفت که گر سر کشد باز شاید گرفت ببند ای پسر دجله در آب کاست که سودی ندارد چو سیلاب خاست چو گرگ خبیث آمدت در کمند بکش ور نه دل بر کن از گوسفند از ابلیس هرگز نیاید سجود نه از بد گهر نیکویی در وجود بد اندیش را جاه و فرصت مده عدو در چه و دیو در شیشه به مگو شاید این مار کشتن به چوب چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب قلم زن که بد کرد با زیردست قلم بهتر او را به شمشیر دست مدبر که قانون بد می نهد تو را می برد تا به دوزخ دهد مگو ملک را این مدبر بس است مدبر مخوانش که مدبر کس است سعید آورد قول سعدی به جای که ترتیب ملک است و تدبیر رای سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱ - سرآغاز خوشا وقت شوریدگان غمش اگر زخم بینند و گر مرهمش گدایانی از پادشاهی نفور به امیدش اندر گدایی صبور دمادم شراب الم در کشند وگر تلخ بینند دم در کشند بلای خمار است در عیش مل سلحدار خار است با شاه گل نه تلخ است صبری که بر یاد اوست که تلخی شکر باشد از دست دوست ملامت کشانند مستان یار سبک تر برد اشتر مست بار اسیرش نخواهد رهایی ز بند شکارش نجوید خلاص از کمند سلاطین عزلت گدایان حی منازل شناسان گم کرده پی به سر وقتشان خلق ره کی برند که چون آب حیوان به ظلمت درند چو بیت المقدس درون پر قباب رها کرده دیوار بیرون خراب چو پروانه آتش به خود در زنند نه چون کرم پیله به خود برتنند دلارام در بر دلارام جوی لب از تشنگی خشک بر طرف جوی نگویم که بر آب قادر نیند که بر شاطی نیل مستسقیند
سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲ - تقریر عشق مجازی و قوت آن تو را عشق همچون خودی ز آب و گل رباید همی صبر و آرام دل به بیداریش فتنه بر خد و خال به خواب اندرش پای بند خیال به صدقش چنان سر نهی در قدم که بینی جهان با وجودش عدم چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت دگر با کست بر نیاید نفس که با او نماند دگر جای کس تو گویی به چشم اندرش منزل است وگر دیده بر هم نهی در دل است نه اندیشه از کس که رسوا شوی نه قوت که یک دم شکیبا شوی گرت جان بخواهد به لب بر نهی ورت تیغ بر سر نهد سر نهی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۳ - در محبت روحانی چو عشقی که بنیاد آن بر هواست چنین فتنه انگیز و فرمانرواست عجب داری از سالکان طریق که باشند در بحر معنی غریق به سودای جانان به جان مشتغل به ذکر حبیب از جهان مشتغل به یاد حق از خلق بگریخته چنان مست ساقی که می ریخته نشاید به دارو دوا کردشان که کس مطلع نیست بر دردشان الست از ازل همچنانشان به گوش به فریاد قالوا بلی در خروش گروهی عمل دار عزلت نشین قدمهای خاکی دم آتشین به یک نعره کوهی ز جا بر کنند به یک ناله شهری به هم بر زنند چو بادند پنهان و چالاک پوی چو سنگند خاموش و تسبیح گوی سحرها بگریند چندان که آب فرو شوید از دیده شان کحل خواب فرس کشته از بس که شب رانده اند سحرگه خروشان که وامانده اند شب و روز در بحر سودا و سوز ندانند ز آشفتگی شب ز روز چنان فتنه بر حسن صورت نگار که با حسن صورت ندارند کار ندادند صاحبدلان دل به پوست وگر ابلهی داد بی مغز اوست می صرف وحدت کسی نوش کرد که دنیا و عقبی فراموش کرد سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۴ - حکایت در معنی تحمل محب صادق شنیدم که وقتی گدازاده ای نظر داشت با پادشازاده ای همی رفت و می پخت سودای خام خیالش فرو برده دندان به کام ز میدانش خالی نبودی چو میل همه وقت پهلوی اسبش چو پیل دلش خون شد و راز در دل بماند ولی پایش از گریه در گل بماند رقیبان خبر یافتندش ز درد دگرباره گفتندش اینجا مگرد دمی رفت و یاد آمدش روی دوست دگر خیمه زد بر سر کوی دوست غلامی شکستش سر و دست و پای که باری نگفتیمت ایدر مپای دگر رفت و صبر و قرارش نبود شکیبایی از روی یارش نبود مگس وار ش از پیش شکر به جور براندندی و بازگشتی به فور کسی گفتش ای شوخ دیوانه رنگ عجب صبر داری تو بر چوب و سنگ بگفت این جفا بر من از دست اوست نه شرطی ست نالیدن از دست دوست من اینک دم دوستی می زنم گر او دوست دارد وگر دشمنم ز من صبر بی او توقع مدار که با او هم امکان ندارد قرار نه نیروی صبرم نه جای ستیز نه امکان بودن نه پای گریز مگو زین در بارگه سر بتاب وگر سر چو میخم نهد در طناب نه پروانه جان داده در پای دوست به از زنده در کنج تاریک اوست بگفت ار خوری زخم چوگان اوی بگفتا به پایش در افتم چو گوی بگفتا سرت گر ببرد به تیغ بگفت این قدر نبود از وی دریغ مرا خود ز سر نیست چندان خبر که تاج است بر تارکم یا تبر مکن با من ناشکیبا عتیب که در عشق صورت نبندد شکیب چو یعقوبم ار دیده گردد سپید نبرم ز دیدار یوسف امید یکی را که سر خوش بود با یکی نیازارد از وی به هر اندکی رکابش ببوسید روزی جوان برآشفت و برتافت از وی عنان بخندید و گفتا عنان برمپیچ که سلطان عنان برنپیچد ز هیچ مرا با وجود تو هستی نماند به یاد توام خودپرستی نماند گرم جرم بینی مکن عیب من تویی سر بر آورده از جیب من بدان زهره دستت زدم در رکاب که خود را نیاوردم اندر حساب کشیدم قلم در سر نام خویش نهادم قدم بر سر کام خویش مرا خود کشد تیر آن چشم مست چه حاجت که آری به شمشیر دست تو آتش به نی در زن و در گذر که نه خشک در بیشه ماند نه تر
سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۵ - حکایت در معنی اهل محبت شنیدم که بر لحن خنیاگری به رقص اندر آمد پری پیکری ز دلهای شوریده پیرامنش گرفت آتش شمع در دامنش پراکنده خاطر شد و خشمناک یکی گفتش از دوستداران چه باک تو را آتش ای دوست دامن بسوخت مرا خود به یک بار خرمن بسوخت اگر یاری از خویشتن دم مزن که شرک است با یار و با خویشتن چنین دارم از پیر داننده یاد که شوریده ای سر به صحرا نهاد پدر در فراقش نخورد و نخفت پسر را ملامت بکردند و گفت از انگه که یارم کس خویش خواند دگر با کسم آشنایی نماند به حقش که تا حق جمالم نمود دگر هر چه دیدم خیالم نمود نشد گم که روی از خلایق بتافت که گم کرده خویش را باز یافت پراکندگانند زیر فلک که هم دد توان خواندشان هم ملک ز یاد ملک چون ملک نارمند شب و روز چون دد ز مردم رمند قوی بازوانند کوتاه دست خردمند شیدا و هشیار مست گه آسوده در گوشه ای خرقه دوز گه آشفته در مجلسی خرقه سوز نه سودای خودشان نه پروای کس نه در کنج توحیدشان جای کس پریشیده عقل و پراکنده هوش ز قول نصیحتگر آکنده گوش به دریا نخواهد شدن بط غریق سمندر چه داند عذاب حریق تهیدست مردان پر حوصله بیابان نوردان پی قافله عزیزان پوشیده از چشم خلق نه زنار داران پوشیده دلق ندارند چشم از خلایق پسند که ایشان پسندیده حق بسند پر از میوه و سایه ور چون رزند نه چون ما سیه کار و ازرق بزند به خود سر فرو برده همچون صدف نه مانند دریا بر آورده کف نه مردم همین استخوانند و پوست نه هر صورتی جان معنی در اوست نه سلطان خریدار هر بنده ای است نه در زیر هر ژنده ای زنده ای است اگر ژاله هر قطره ای در شدی چو خرمهره بازار از او پر شدی چو غازی به خود بر نبندند پای که محکم رود پای چوبین ز جای حریفان خلوت سرای الست به یک جرعه تا نفخه صور مست به تیغ از غرض بر نگیرند چنگ که پرهیز و عشق آبگینه ست و سنگ
سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۶ - حکایت در معنی غلبه وجد و سلطنت عشق یکی شاهدی در سمرقند داشت که گفتی به جای سمر قند داشت جمالی گرو برده از آفتاب ز شوخیش بنیاد تقوی خراب تعالی الله از حسن تا غایتی که پنداری از رحمت است آیتی همی رفتی و دیده ها در پیش دل دوستان کرده جان برخیش نظر کردی این دوست در وی نهفت نگه کرد باری به تندی و گفت که ای خیره سر چند پویی پیم ندانی که من مرغ دامت نیم گرت بار دیگر ببینم به تیغ چو دشمن ببرم سرت بی دریغ کسی گفتش اکنون سر خویش گیر از این سهل تر مطلبی پیش گیر نپندارم این کام حاصل کنی مبادا که جان در سر دل کنی چو مفتون صادق ملامت شنید به درد از درون ناله ای برکشید که بگذار تا زخم تیغ هلاک بغلطاندم لاشه در خون و خاک مگر پیش دشمن بگویند و دوست که این کشته دست و شمشیر اوست نمی بینم از خاک کویش گریز به بیداد گو آبرویم بریز مرا توبه فرمایی ای خودپرست تو را توبه زین گفت اولی ترست ببخشای بر من که هرچ او کند و گر قصد خون است نیکو کند بسوزاندم هر شبی آتشش سحر زنده گردم به بوی خوشش اگر میرم امروز در کوی دوست قیامت زنم خیمه پهلوی دوست مده تا توانی در این جنگ پشت که زنده ست سعدی که عشقش بکشت سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۷ - حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن یکی تشنه می گفت و جان می سپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه سیراب و چه خشک لب بگفتا نه آخر دهان تر کنم که تا جان شیرینش در سر کنم فتد تشنه در آبدان عمیق که داند که سیراب میرد غریق اگر عاشقی دامن او بگیر وگر گویدت جان بده گو بگیر بهشت تن آسانی آنگه خوری که بر دوزخ نیستی بگذری دل تخم کاران بود رنج کش چو خرمن برآید بخسبند خوش در این مجلس آن کس به کامی رسید که در دور آخر به جامی رسید