Qur'an&Sunnah

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۰ در کوی ما که مسکن خوبان سعتری ست از باقیات مردان پیری قلندری ست پیری که از مقام منیت تنش جداست پیری که از بقای بقیت دلش بری ست تا روز دوش مست خرابات اوفتاده بود بر صورتی که خلق برو بر همی گریست گفتم ورا ببینم که این سخت منکرست گفتا که حال منکری از شرط منکری ست گفتم گر این حدیث درست است پس چراست کاندر وجود معنی با خلق داوری ست گفت آن وجود فعل بود کاندرو تو را با غیر داوری ز پی فضل و برتری ست آن کس که دیو بود چو آمد درین طریق بنگر به راستی که کنون خاصه چون پری ست دست هنر نهاد کله بر سر خرد هر تکمه از کلاهش دینار جعفری ست گفتم دل سنایی از کفر آگه است گفت این نه از شمار سخن های سرسری ست در حق اتحاد حقیقت به حق حق چون تو نه ای حقیقت اسلام کافری ست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱ ای سنایی خواجگی در عشق جانان شرط نیست جان اسیر عشق گشته دل به کیوان شرط نیست رب ارنی بر زبان راندن چو موسی روز شوق پس به دل گفتن انا الاعلیٰ چو هامان شرط نیست از پی عشق بتان مردانگی باید نمود گر چو زن بی همتی پس لاف مردان شرط نیست چون اناالله در بیابان هدی بشنیده ای پس هراسیدن ز چوبی همچو ثعبان شرط نیست از پی مردان اگر خواهی که در میدان شوی صف کشیدن گرد او بی گوی و چوگان شرط نیست ور همی دعوی کنی گویی که لی صبر جمیل پس فغان و زاری اندر بیت احزان شرط نیست چون جمال یوسفی غایب شدست از پیش تو پس نشستن ایمن اندر شهر کنعان شرط نیست ور همی دانی که منزلگاه حق جز عرش نیست پس مهار اشتر کشیدن در بیابان شرط نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲ هر که در راه عشق صادق نیست جز مرایی و جز منافق نیست آنکه در راه عشق خاموش است نکته گوی است اگر چه ناطق نیست نکته مرد فکرت است و نظر وندر آن نکته جز دقایق نیست آه سرد و سرشک و گونه زرد هر سه در عشق بی حقایق نیست هر که مست از شراب عشق بود احتسابش مکن که فاسق نیست توبه از عاشقان امید مدار عشق و توبه بهم موافق نیست دل به عشق است زنده در تن مرد مرده باشد دلی که عاشق نیست ور سنایی نه عاشق است بگو سخنش باطل است و لایق نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳ ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست وین دلم را طاقت اندیشه ایام نیست پخته عشقم شراب خام خواهی زان کجا سازگار پخته جانا جز شراب خام نیست با فلک آسایش و آرام چون باشد ترا چون فلک را در نهاد آسایش و آرام نیست عشق در ظاهر حرامست از پی نامحرمان زان که هر بیگانه ای شایسته این نام نیست خوردن می نهی شد زان نیز در ایام ما کاندرین ایام هر دستی سزای جام نیست تا نیفتد بر امید عشق در دام هوا کاین ره خاصست اندر وی مجال عام نیست هست خاص و عام نی نزدیک هر فرزانه ای دانه دام هوا جز جام جان انجام نیست جاهلان را در چراگه دام هست و دانه نی عاشقان را باز در ره دانه هست و دام نیست

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۴ در دل آن را که روشنایی نیست در خراباتش آشنایی نیست در خرابات خود به هیچ سبیل موضع مردم مرایی نیست پسرا خیز و جام باده بیار که مرا برگ پارسایی نیست جرعه ای می به جان و دل بخرم پیش کس می بدین روایی نیست می خور و علم قیل و قال مگوی وای تو کاین سخن ملایی نیست چند گویی تو چون و چند چرا زین معانی ترا رهایی نیست در مقام وجود و منزل کشف چونی و چندی و چرایی نیست تو یکی گرد دل برآی و ببین در دل تو غم دوتایی نیست تو خود از خویش کی رسی به خدای که ترا خود ز خود جدایی نیست چون به جایی رسی که جز تو شوی بعد از آن حال جز خدایی نیست تو مخوانم سنایی ای غافل کاین سخنها به خودنمایی نیست سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵ دان و آگه باش اگر شرطی نباشد با منت بامدادان پگه دست منست و دامنت چند ازین شوخی قرارم ده زمانی بر زمین نه همین آب و زمین بخشید باید با منت سوزنی گشتم به باریکی به خیاطی فرست تا همی دوزد گریبان و زه پیراهنت آتش هجرت به خرمنگاه صبرم باز خورد گفت از تو بر نگردم تا نسوزم خرمنت گر نگیری دستم ای جان جهان در عشق خویش پیشت افتم باژگونه خون من در گردنت سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶ نگارینا دلم بردی خدایم بر تو داور باد به دست هجر بسپردی خدایم بر تو داور باد وفاهایی که من کردم مکافاتش جفا آمد بتا بس ناجوانمردی خدایم بر تو داور باد به تو من زان سپردم دل نگارا تا مرا باشی چو دل بردی و جان بردی خدایم بر تو داور باد زدی اندر دل و جانم ز عشقت آتش هجران دمار از من برآوردی خدایم بر تو داور باد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۷ معشوق به سامان شد تا باد چنین باد کفرش همه ایمان شد تا باد چنین باد زان لب که همی زهر فشاندی به تکبر اکنون شکر افشان شد تا باد چنین باد آن غمزه که بد بودی با مدعی سست امروز بتر زان شد تا باد چنین باد آن رخ که شکر بود نهانش به لطافت اکنون شکرستان شد تا باد چنین باد حاسد که چو دامنش ببوسید همی پای بی سر چو گریبان شد تا باد چنین باد نعلی که بینداخت همی مرکبش از پای تاج سر سلطان شد تا باد چنین باد پیداش جفا بودی و پنهانش لطافت پیداش چو پنهان شد تا باد چنین باد چون گل همه تن بودی تا بود چنین بود چون باده همه جان شد تا باد چنین باد دیوی که بر آن کفر همی داشت مر او را آن دیو مسلمان شد تا باد چنین باد تا لاجرم از شکر سنایی چو سنایی مشهور خراسان شد تا باد چنین باد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸ دوش یارم به بر خویش مرا بار نداد قوت جانم زد و یاقوت شکر بار نداد آن درختی که همه عمر بکشتم به امید دوش در فرقت او خشک شد و بار نداد شب تاریک چو من حلقه زدم بر در او بار چون داد دل او که مرا بار نداد این چنین کار از آن یار مرا آمد پیش کم ز یک ماه دل و چشم مرا کار نداد شربتی ساخته بود از شکر و آب حیات نه نکو کرد که یک قطره به بیمار نداد هر که او دل به غم یار دهد خسته شود رسته آنست که او دل به غم یار نداد

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹ روزی دل من مرا نشان داد وز ماه من او خبر به جان داد گفتا بشنو نشان ماهی کو نامه عشق در جهان داد خورشید رهی او نزیبد مه بوسه ورا بر آستان داد یک روز مرا بخواند و بنواخت و آنگاه به وصل من زبان داد برداشت پیاله و دمادم می داد مرا و بی کران داد من دانستم که می بلاییست لیکن چه کنم مرا چو ز آن داد از باده چنان مرا بیازرد کز سر بگرفت و در میان داد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰ تا نگار من ز محفل پای در محمل نهاد داغ حسرت عاشقان را سر به سر بر دل نهاد دلبران بی دل شدند زان گه که او بربست بار عاشقان دادند جان چون پای در محمل نهاد روز من چون تیره زلفش گشت از هجران او چون بدیدم کآن غلامش رخت بر بازل نهاد زان جمال همچو ماهش هر چه بود از تیره شب شد هزیمت چون نگارم رخ سوی منزل نهاد زآب چشم عاشقان آن راه شد پر آب و گل تا به منزل نارمید او گام خود در گل نهاد راه او پر گل همی شد کز فراق خود همی در دو دیده عالمی از عشق خود پلپل نهاد چاکر از غم دل ز مهرت برگرفت از بهر آنک با اصیل الملک خواجه اسعد مقبل نهاد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۱ این نه زلفست آنکه او بر عارض رخشان نهاد صورت جوریست کو بر عدل نوشروان نهاد گر زند بر زهر بوسه زهر گردد چون شکر یارب آن چندین حلاوت در لبی بتوان نهاد توبه و پرهیز ما را تابش از هم باز کرد تا به عمدا زلف را بر آن رخ تابان نهاد از دل من وز سر زلفین او اندازه کرد آنکه در میدان مدار گوی در چوگان نهاد دیدمش یک روز شادان و خرامان از کشی همچو ماهی کش فلک یک روز در دوران نهاد گفتم ای مست جمال آن وعده وصل تو کو خوش بخندید آن صنم انگشت بر دندان نهاد گفت مستم خوانی و بر وعده من دل نهی ساده دل مردا که دل بر وعده مستان نهاد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲ تا کی کنم از طره تو فریاد تا کی کشم از غمزه تو بیداد یک شهر زن و مرد همی باز ندانند فریاد من از خنده و بیداد تو از داد آن روز که زلفین نگون تو بدیدند گشتند ترا بنده چو من بنده و آزاد هشیار نشد هر که ز گفتار تو شد مست غمناک نشد هر که ز دیدار تو شد شاد من با رخ چون لاله و با عارض چون مشک با قامت چون تیر ز وصل تو کنم یاد تو زر کنی از لاله و کافور کنی مشک چوگان کنی از تیر زهی جادوی استاد ویران کنی آن دل که درو سازی منزل هرگز نگذاری که بود منزلت آباد ای منزل تو گشته ز آشوب تو ویران آن شهر کزو خاستی آباد همی باد جیحون شده چشم من از آن زلف سمن سا بر باد شده زلف تو از قامت شمشاد مشهور جهان گشته سنایی ز غم تو از روی چو خورشید تو ای طرفه بغداد تو مایه خوبی شدی ای مایه خوبان افگنده درین خسته دلم عشق تو بنیاد صد رحمت و صد شادی بر جان تو ای بت مادر که ترا زاد بر او نیز دعا باد

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳ ایام چو من عاشق جانباز نیابد دلداده چنو دلبر طناز نیابد از روی نیاز او همه را روی نماید یک دلشده او را ز ره ناز نیابد بگداخت مرا طره طرارش از آن سان پیشم به دو صد غمزه غماز نیابد چونان شده ام من ز نحیفی و نزاری کز من به جز از گوش من آواز نیابد رفت ست بر دوست نیاید بر من دل داند که چنو یک بت دمساز نیابد گشتست دل آگاه که من هیچ نماندم زان باز نیاید که مرا باز نیابد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴ مرا عشق نگارینم چو آتش در جگر بندد به مژگان در همی دانم مرا عقد درر بندد بیاید هر شبی هجران به بالینم فرو کوبد بدان آید همی هر شب که چشمم بر سهر بندد به یارم گفت وی را من که خواب من نبد ای جان یقین دانم که گر گویم به رغم من تبر بندد سحرگه صعب تر باشد مرا هجران آن دلبر که جادو بندهای سخت در وقت سحر بندد همی دانم من ای دلبر که هستم من غریب ایدر ببینی محملم فردا شتربان بر شتر بندد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۵ کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد وگر نو کیسه عشق تو از شوخی به دست آری قباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد ز عمر و صبر و دین ببرید آنکو بست بر تو دل ز جاه و مال و جان بگسست هر کو با تو پیوندد سنایی گر به تو دل داد بستاند که بدعهدی گزافست این چنین زیرک ز ناجنسی کمر رندد که گر تو فی المثل جانی چنان بستاند از تو دل که یک چشمت همی گوید دگر چشمت همی خندد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶ آنکس که ز عاشقی خبر دارد دایم سر نیش بر جگر دارد جان را به قضای عشق بسپارد تن پیش بلا و غم سپر دارد گه دست بلا فراز دل گیرد گه سنگ تعب به زیر سر دارد پیوسته چو من فگنده تن گردد دل را ز هوای نفس بر دارد بگسسته شود ز شهر و ز مسکن هر دم زدنی رهی دگر دارد هر چند که زهر عشق می نوشد آن زهر به گونه شکر دارد وان دیده به دست غیر بردوزد کو جز به جمال حق نظر دارد ای یار مقامر خراباتی طبع تو طریق مختصر دارد بنمای به من کسی که او چون من در کوی مقامری مقر دارد یا از ره کم زنان نشان جوید یا از دل بی دلان خبر دارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۷ دلم با عشق آن بت کار دارد که او با عاشقان پیکار دارد به دست عشقبازی در فتادم که او عاشق چو من بسیار دارد دل من عاشق عشقست و شاید که از من یار دل بیزار دارد کرا معشوق جز عشقست از آنست که او آیینه زنگار دارد یکی باغست این پر گل ولیکن همه پیرامن او خار دارد نبیند هرگز آنکس خواب را روی که عشق او را شبی بیدار دارد نه هموارست راه عشق آنکس که با جان عشق را هموار دارد غم جانان خرد و جان فروشد کسی کو ره بدین بازار دارد

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۸ آنرا که خدا از قلم لطف نگارد شاید که به خود زحمت مشاطه نیارد مشاطه چه حاجت بود آن را که همی حسن هر ساعت ماهی ز گریبانش برآرد انگشت نمای همه دلها شود ار چه ناخنش نباشد که سر خویش بخارد با زحمت شانه چکند چنبر زلفی کاندر شب او عقل همی روز گذارد مشاطه نه خام آید جایی که بدانجای نقاش ازل بر صفتش خامه گذارد کی زشت شود روی نکو ار بنشویند کی خشک شود طوبی اگر ابر نبارد ای آنکه همه برزگر دیو در اسلام در مزرعه جان تو جز لاف نکارد مشاطه تو چون تو بوی دیو تو لابد هم نقش ترا بر دل و جان تو نگارد کانکس که مر او را نبود جلوه گر از عشق شهد از لب او جان و خرد زهر شمارد وانرا که قبولش نکند عالم اقبال گر گلشکری گردد کس را نگوارد حقا که به مردم سقر نقد ببینی گر هیچ ترا حسن به خوی تو سپارد هر روز دگر لام کشی از پی خوبی زین لام چه فایده کالف هیچ ندارد آنجا که چنو جان طلبی یافت سنایی جان را بگذارد چو تویی را نگذارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹ با من بت من تیغ جفا آخته دارد صبر از دل من جمله برون تاخته دارد او را دلم آرامگه ست و عجبست این کارامگه خویش برانداخته دارد صد مشعله از عشق برافروخته دارم تا صد علم از حسن برافراخته دارد جانم ببرد تا ندبی نرد ببازم زیرا که دلم در ندبی باخته دارد صد سلسله دارد ز شبه ساخته بر سیم آن سلسله گویی پی من ساخته دارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰ نور رخ تو قمر ندارد شیرینی تو شکر ندارد خوش باد عشق خوب رویی کز خوبی او خبر ندارد دارنده شرق و غرب سلطان والله که چو تو دگر ندارد رضوان بهشت حق یقینم چون تو به سزا پسر ندارد خوبی که بدو رسید بتوان باغی باشد که در ندارد با زر بزید به کام عاشق پس چون کند آن که زر ندارد بی وصل تو بود عاشقانت چون شخص بود که سر ندارد رو خوبی کن چنان که خوبی کاین خوبی دیر بر ندارد هر چند نصیحت سنایی نزد تو بسی خطر ندارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱ آنی که چو تو گردش ایام ندارد سلطان چو تو معشوق دلارام ندارد چون دانه یاقوت تو گل دانه ندارد چون دام بناگوش توبه دام ندارد بادی نبزد در همه آفاق که از ما سوی لب تو نامه و پیغام ندارد دادی ندهد عشق تو ما را که در آن داد بی داد تو افراخته صمصام ندارد من در نرسم در تو به صد حیله و افسون گویی قدم دولت من گام ندارد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲ تا لب تو آنچه بهتر آن برد کس ندانم کز لب تو جان برد دل خرد لعل تو و ارزان خرد جان برد جزع تو و آسان برد کیست آن کو پیش تو سجده نبرد بنده باری از بن دندان برد زلف تو چوگان به دست آمد پدید صبر کن تا گوی در میدان برد مردن مردان کنون آمد پدید باش تا شبرنگ در جولان برد من کیم کز تو توانم برد ناز ناز تو گر تو تویی سلطان برد

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳ منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سرد ز یاد تو نبوم فرد اگر بوم ز تو فرد اگر زمانه ندارد ترا مساعد من زمانه را و تو را کی توان مساعد کرد جز آنکه قبله کنم صورت خیال ترا همی گذارم با آب چشم و با رخ زرد همه دریغ و همه درد من ز تست و ز تو به باد تو گرم و به باد سرد تو سرد من آن کسم که مرا عالمی پر از خصمند همی برآیم با عالمی به جنگ و نبرد گر از تو عاجزم این حال را چگونه کنم به پیش خصمان مردم به پیش عشق نه مرد روان و جانی و مهجور من ز جان و روان به یک دل اندر زین بیشتر نباشد درد اگر جهان همه بر فرق من فرود آید به نیم ذره نیاید به روی من برگرد دریغم آنکه به فصل بهار و لاله و گل به یاد روی تو درد و دریغ باید خورد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴ زلف پر تابت مرا در تاب کرد چشم پر خوابت مرا بی خواب کرد با تن من کرد نور عارضت آنکه با تار قصب مهتاب کرد عنبرین زلف چو چوگان خم گرفت تا دلم چو گوی در طبطاب کرد وان لب عناب گونت طعنه کرد تا سرشگم سرخ چون عناب کرد گر عجب بود آنکه عشق تو مرا مست و هالک بی نبید ناب کرد این عجب تر آنکه عشقت رایگان چشم من پر لولو خوشاب کرد میغ روی خوب چون خورشید تو چشمه خورشید را محراب کرد و آتش روی ترا چون سجده برد همچو ابدالان گذر بر آب کرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵ عاشقی تا در دل ما راه کرد اغلب انفاس ما را آه کرد بود هر باری دلم عاشق به طوع برد و زیر پای عشق اکراه کرد عیش چون نوش مرا چون زهر کرد صبر چون کوه مرا چون کاه کرد باز در شهر مسلمانان مغی کرد ما را بسته و ناگاه کرد از تن باریک من زنار ساخت وز دل سنگینم آتشگاه کرد با همه محنت که دیدم من به عشق کو مرا بی قدر و آب و جاه کرد نیک خواهم عشق را گر چه مرا او به کام دشمن و بدخواه کرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶ سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد درازقصه نگویم حدیث جمله کنم هر آنچه گفت نکرد و هر آنچه کشت نخورد جفا نمود و نبخشود و دل ربود و نداد وفا بگفت و نکرد و جفا نگفت و بکرد چو پیشم آمد کردم سلام روی بتافت چو آستینش گرفتم بگفت بردابرد نه چاره ای که دل از دوستیش برگیرم نه حیله ای که توانمش باز راه آورد بر انتظار میان دو حال ماندستم کشید باید رنج و چشید باید درد ایا سنایی لؤلؤ ز دیدگانت مبار که در عقیله هجران صبور باید مرد

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۷ روی خوبت نهان چه خواهی کرد شورش عاشقان چه خواهی کرد مشک زلفی و نرگسین چشمی تا بدان نرگسان چه خواهی کرد خونم از دیدگان بپآلودی رنج این دیدگان چه خواهی کرد هر زمان با تو یار اندیشم تا تو اندر جهان چه خواهی کرد نقش آب روان مباش به پاس نقش آب روان چه خواهی کرد مژه تیری و ابروان چو کمان پس تو تیر و کمان چه خواهی کرد دل ببردی و قصد جان کردی یله کن جان تو جان چه خواهی کرد زان کمر طرف بر میان من است بار آن بر میان چه خواهی کرد ای چو جان و دلم به هر وصلت وصلت عاشقان چه خواهی کرد چون سنایی سگی به کوی تو در نعره پاسبان چه خواهی کرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸ ناز را رویی بباید همچو ورد چون نداری گرد بدخویی مگرد یا بگستر فرش زیبایی و حسن یا بساط کبر و ناز اندر نورد نیکویی و لطف گو با تاج و کبر کعبتین و مهره گو با تخته نرد در سرت بادست و بر رو آب نیست پس میان ما دو تن زین ست گرد زشت باشد روی نازیبا و ناز صعب باشد چشم نابینا و درد جوهرت ز اول نبودست این چنین با تو ناز و کبر کرد این کارکرد زر ز معدن سرخ روی آید برون صحبت ناجنس کردش روی زرد کی کند ناخوب را بیداد خوب چون کند نامرد را کافور مرد تو همه بادی و ما را با تو صلح ما ترا خاک و ترا با ما نبرد لیکن از یاد تو ما را چاره نیست تا در این خاکست ما را آب خورد ناز با ما کن که درباید همی این نیاز گرم را آن ناز سرد ور ثنا خواهی که باشد جفت تو با سنایی چون سنایی باش فرد در جهان امروز بردابرد اوست باردی باشد بدو گفتن که برد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹ ای کم شده وفای تو این نیز بگذرد و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد زین بیش نیک بود به من بنده رای تو گر بد شده ست رای تو این نیز بگذرد گر هست بی گناه دل زار مستمند در محنت و بلای تو این نیز بگذرد وصل تو کی بود نظر دلگشای تو گر نیست دلگشای تو این نیز بگذرد گر دوری از هوای من و هست روز و شب جای دگر هوای تو این نیز بگذرد بگذشت آن زمانه که بودم سزای تو اکنون نیم سزای تو این نیز بگذرد گر سیر گشتی از من و خواهی که نگذرم گرد در سرای تو این نیز بگذرد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰ صحبت معشوق انتظار نیرزد بوی گل و لاله زخم خار نیرزد وصل نخواهم که هجر قاعده اوست خوردن می محنت خمار نیرزد ز آن سوی دریای عشق گر همه سودست آن همه سود آفت گذار نیرزد این دو سه روز غم وصال و فراقت این همه آشوب کار و بار نیرزد روز شود در شمارم از غم جانان خود عمل عاشقی شمار نیرزد

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱ عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زد عشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد بر جمال و چهره او عقل ها را پیرهن نعره عشق از گریبان تا به دامن چاک زد حسن او خورشید و ماه و زهره بر فتراک بست لطف او در چشم آب و باد و آتش خاک زد آتش عشقش جنیبت های زر چون در کشید آب حیوانش به خدمت چنگ در فتراک زد شاه عشقش چون یکی بر کدخدای روم تاخت گفتی افریدون در آمد گرز بر ضحاک زد زهر او آب رخ تریاک برد و پاک برد درد او بر لشکر درمان زد و بی باک زد درد او دیده چو افسر بر سر درمان نهاد زهر او چون تیغ دل بر تارک تریاک زد جادوی استاد پیش خاک پای او بسی بوسه های سرنگون بر پایش از ادراک زد عقل و جان را همچو شمع و مشعله کرد آنگهی آتش بی باک را در عقل و جان پاک زد می سنایی را همو داد و همو زان پس به جرم سرنگون چون خوشه کرد و حدبه چوب تاک زد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲ خوبت آراست ای غلام ایزد چشم بد دور خه به نام ایزد نافرید و نیاورید به حسن هیچ صورت چو تو تمام ایزد در جهان جمالت از رخ و زلف بهم آورد صبح و شام ایزد سبب آبروی جان ها کرد خاک کوی تو گام گام ایزد از پی عزت جمال تو داد صورت لطف را قوام ایزد از پی منت وجود تو کرد گردنان را به زیر وام ایزد از پی خدمت رکاب تو داد آدمی را دم دوام ایزد کرد گرد سم ستور رهت سرمه چشم خاص و عام ایزد برهمن را چو پرسی ایزد کیست گوید آن رخ نگر کدام ایزد ای به هر دم شراب آدم خوار زده بر جام جانت جام ایزد سر دام خودی نداری هیچ زان مدامت دهد مدام ایزد وز برای شکار دلها ساخت خال تو دانه زلف دام ایزد آنچنان کعبه ای که هست ترا در و دیوار و صحن و بام ایزد بده انصاف هیچ وا نگرفت از تو از نیکویی و کام ایزد خوبت آراسته ست طرفه تر آنک خود همی گویدت به نام ایزد تو مقیمی از آن سنایی را داد بر درگهت مقام ایزد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳ زهی مه رخ زهی زیبا بنامیزد بنامیزد زهی خوشخو زهی والا بنامیزد بنامیزد غبار نعل اسب تو به دیده درکشد حورا زهی سیرت زهی آسا بنامیزد بنامیزد ز شرم روی و دندانت خجل پروین و مه هر شب زهی زهره زهی جوزا بنامیزد بنامیزد ز خجلت سرو قدت را همی گوید پس از سجده زهی قامت زهی بالا بنامیزد بنامیزد من از عشق و تو از خوبی به عالم در سمر گشته زهی وامق زهی عذرا بنامیزد بنامیزد

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴ زهی چابک زهی شیرین بنامیزد بنامیزد زهی خسرو زهی شیرین بنامیزد بنامیزد میان مجلس عشرت ز کم گویی و خوشخویی زهی سوسن زهی نسرین بنامیزد بنامیزد میان مردمان اندر ز خوش خویی و دلجویی زهی زهره زهی پروین بنامیزد بنامیزد دو قبضه جان همی باشد به غمزه ناوک مژگانت زهی ناوک زهی زوبین بنامیزد بنامیزد خرد زان صورت و سیرت همی عاجز فروماند زهی آیین زهی آذین بنامیزد بنامیزد مرا گفتی تویی عاشق بدین ره جان و دل در باز زهی فرمان زهی تلقین بنامیزد بنامیزد ز درد عشق خود رستم ز درد خویشتن بینی زهی شربت زهی تسکین بنامیزد بنامیزد چو چشم و شکل دندانت ببینم هر زمان گویم زهی طاها زهی یاسین بنامیزد بنامیزد گل افشان شد همی چشمم ز نعل سم یک رانت زهی امکان زهی تمکین بنامیزد بنامیزد سگی خواندی سنایی را وانگه گفتی آن من زهی احسان زهی تحسین بنامیزد بنامیزد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۵ چه رنگ هاست که آن شوخ دیده نامیزد که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد گهی ز طیره گری نکته ای دراندازد گهی به بلعجبی فتنه ای برانگیزد به هیچ وقت به بازی کرشمه ای نکند که صدهزار دل از غمزه درنیاویزد گهی کزو به نفورم بر من آید زود گهش چو خوانم با من به قصد بستیزد ز بهر خصم همی سرمه سازد از دیده چو دود یافت ز بهر سنایی آمیزد خبر ندارد از آن کز بلاش نگریزم که هیچ تشنه ز آب فرات نگریزد هزار شربت زهر ار ز دست او بخورم ز عشق نعره هل من مزید برخیزد نه از غمست که چشمم همی ز راه مژه هزار دریا پالونه وار می بیزد به هر که مردم چشمم نگه کند جز از او جنایتی شمرد آب ازان سبب ریزد جواب آن غزل خواجه بوسعید است این مرا دلیست که با عافیت نیامیزد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶ دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد جهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد ترا گر من بوم شاید وگر نه هم روا باشد ترا چون من فراوانند مرا چون تو کجا باشد جفاهای تو نزد من مکافاتش به جا باشد ولیکن آن کند هر کس که از اصلش سزا باشد نگویند ای مسلمانان هرانکو مبتلا باشد نباشد مبتلا الا خداوند بلا باشد چنین گیرم که این عالم همه یکسر ترا باشد نه آخر هر فرازی را نشیبی در قفا باشد سنایی از غم عشقت سنایی گشت ای دلبر مگویید ای مسلمانان خطا باشد خطا باشد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷ معشوق که او چابک و چالاک نباشد آرام دل عاشق غمناک نباشد از چرخ ستمکاره نباشد به غم و بیم آن را که چو تو دلبر بی باک نباشد در مرتبه از خاک بسی کم بود آن جان کو زیر کف پای تو چون خاک نباشد نادان بود آنکس که ترا دید و از آن پس از مهر دگر خوبان دل پاک نباشد روی تو و موی تو بسنده ست جهان را گو روز و شب و انجم و افلاک نباشد دامن نزند شادی با جان سنایی روزی که دلش از غم تو چاک نباشد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸ هر دل که قرین غم نباشد از عشق بر او رقم نباشد من عشق تو اختیار کردم شاید که مرا درم نباشد زیرا که درم هم از جهانست جانان و جهان بهم نباشد با دیدن رویت ای نگارین گویی که غمت ز غم نباشد تا در دل من نشسته باشی هرگز دل من دژم نباشد پیوسته در آن بود سنایی تا جز به تو متهم نباشد

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹ در مهر ماه زهدم و دینم خراب شد ایمان و کفر من همه رود و شراب شد زهدم منافقی شد و دینم مشعبدی تحقیقها نمایش و آبم سراب شد ایمان و کفر چون می و آب زلال بود می آب گشت و آب می صرف ناب شد دوش از پیاله ای که ثریاش بنده بود صافی می درو چو سهیل و شراب شد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۰ از دوست به هر جوری بیزار نباید شد از یار به هر زخمی افگار نباید شد ور جان و دل و دین را افگار نخواهی کرد با عشق خوش شوخی در کار نباید شد گر زان که چو عیاران از عهده برون نایی دل داده آن چابک عیار نباید شد هر گه که به ترک جان آسان نتوانی گفت پس عاشق آن دلبر خون خوار نباید شد چون سوختن دل را تن در نتوان دادن از لاف به رعنایی در نار نباید شد خواهی که بیآسایی مانند سنایی تو هرگز ز می عشقش هشیار نباید شد خواهی که خبر یابی از خود ز نگار خود الا ز وجود خود بیزار نباید شد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱ دل به تحفه هر که او در منزل جانان کشد از وجود نیستی باید که خط بر جان کشد در نوردد مفرش آزادگی از روی عقل رخت بدبختی ز دل از خانه احزان کشد گرچه دشوارست کار عاشقی از بهر دوست از محبت بر دل و جان رخت عشق آسان کشد رهروی باید که اندر راه ایمان پی نهد تا ز دل پیمانه غم بر سر پیمان کشد دین و پیمان و امانت در ره ایمان یکیست مرد کو تا فضل دین اندر ره ایمان کشد لشکر لا حول را بند قطیعت بگسلد وز تفاوت بر شعاع شرع شادروان کشد خلق پیغمبر کجا تا از بزرگان عرب جور و رنج ناسزایان از پی یزدان کشد صادقی باید که چون بوبکر در صدق و صواب زخم مار و بیم دشمن از بن دندان کشد یا نه چون عمر که در اسلام بعد از مصطفا از عرب لشکر ز جیحون سوی ترکستان کشد پارسایی کو که در محراب و مصحف بی گناه تا ز غوغا سوزش شمشیر چون عثمان کشد حیدر کرار کو کاندر مصاف از بهر دین در صف صفین ستم از لشکر مروان کشد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲ ما را ز مه عشق تو سالی دگر آمد دور از ره هجر تو وصالی دگر آمد در دیده خیالی که مرا بد ز رخ تو یکباره همه رفت و خیالی دگر آمد بر مرکب شایسته شهنشاه شکوهت بر تخت دل من به جمالی دگر آمد شد نقص کمالی که مرا بود به صورت در عالم تحقیق کمالی دگر آمد بر طبل طلب می زدم از حرص دوالی ناگاه بر آن طبل دوالی دگر آمد از سینه نهال امل از بیم بکندم با میوه انصاف نهالی دگر آمد بر عشوه ز من رفت به تعریض نکالات آسوده به تصریح نکالی دگر آمد در وصف صفا حیدر اقبال به چشمم بر دلدل دولت به دلالی دگر آمد

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳ بر مه از عنبر معشوق من چنبر کند هیچ کس دیدی که بر مه چنبر از عنبر کند گه ز مشک سوده نقش آرد همی بر آفتاب گه عبیر بیخته بر لاله احمر کند گرد زنگارش پدید آمد ز روی برگ گل ترسم امسالش بنفشه از سمن سر بر کند ای دریغا آن پری رو از نهیب چشم بد سوسن آزاده را در زیر سیسنبر کند هر که دید آن خط نورسته بدان یاقوت سرخ عاجز آید گر صفات رنگ نیلوفر کند خیز تا یک چند بر دیدار او باده خوریم پیش از آن کش روزگار بی وفا ساغر کند مهره بازی دارد اندر لب که همچون بلعجب گه عقیق کانی و گه در و گه شکر کند چشم جان آهنج دل الفنج جادو بند او جادویی داند مگر کز جزع من عبهر کند آفرین بادا بر آن رویی که گر بیند پری بی گمان از رشک رویش خاک را بر سر کند این چنین دلبر که گفتم در صفات عشق من گه دو چشمم پر ز آب و گه رخم پر زر کند گاه چون عودم بسوزد گه گدازد چون شکر گه چو زیر چنگم اندر چنگ رامشگر کند گه کند بر من جهان همچون دهان خویش تنگ گه تنم چون موی خویش آن لاله رخ لاغر کند گاه چون ذره نشاند مر مرا اندر هوا گه رخم از اشک چشمم زعفران پر زر کند ای مسلمانان فغان زان دلربای مستحیل کو جهان بر جان من چون سد اسکندر کند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۴ گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند صدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزد هر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند من چه سگ باشم که در عشق تو خوش یک دم زنم آدم و ابلیس یک جا چون به همراهی کند هر که از تصدیق دل در خویشتن کافر شود بی خلافی صورت ایمانش دلخواهی کند بی خود ار در کفر و دین آید کسی محبوب نیست مختصر آنست کار از روی آگاهی کند خفته بیدار بنگر عاقل دیوانه بین کو ز روی معرفت بی وصل الاهی کند تا درین داری به جز بر عشق دارایی مکن عاشق آن کار خود از آه سحرگاهی کند ساحری دان مر سنایی را که او در کوی عقل عشقبازی با خیال ترک خرگاهی کند

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵ وصال حالت اگر عاشقی حلال کند فراق عشق همه حالها زوال کند وصال جستن عاشق نشان بی خبریست که نه ره همه عاشقان وصال کند رهیست عشق کشیده میان درد و دریغ طلب در او صفت بی خودی مثال کند نصیب خلق یکی خندقی پر از شهوت در او مجاز و حقیقت همی جدال کند چو از نصیب گذشتی روا بود که دلت حدیث دلبر و دعوی زلف و خال کند چو آفتاب رخش محترق شود ز جمال نقاب بندد بعضی ازو هلال کند نگار من چو شب از گرد مه درآلاید حرام خون هزاران چو من حلال کند نگه نیارم کردن به رویش از پی آن که جان ز تن به ره دیده ارتحال کند کمال حال ز عشاق خویش نقص کند بتم چو خوبی بی نقص را کمال کند وصال او به زمانی هزار روز کند فراق او ز شبی صد هزار سال کند هزار آیت دل بردنست یار مرا ز من هر یکیش طبایع دو صد جمال کند چو او سوار شود سرو را پیاده کند چو غمزه سازد هاروت را نکال کند حدیث در دهن او تو گوییی که مگر وجود با عدم از لذت اتصال کند گمان بری که سیه زلف او بر آن رخ او یکی شبست که با روز او جدال کند زهی بتی که به خوبی خویش در نفسی هزار عاشق چون من فر و جوال کند هزار صومعه ویران کند به یک ساعت چو حلقه های سر زلف جیم و دال کند تبارک الله از آن روی پر ملاحت و زیب که غایت همه عشاق قیل و قال کند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶ مردمان دوستی چنین نکنند هر زمان اسب هجر زین نکنند جنگ و آزار و خشم یکباره مذهب و اعتقاد و دین نکنند چون کسی را به مهر بگزینند دیگری را بر او گزین نکنند در رخ دوستان کمان نکشند بر دل عاشقان کمین نکنند چون منی را به چاره ها کردن دل بیگانه را رهین نکنند روز و شب اختیار مهر کنند سال و مه آرزوی کین نکنند چون وفا خوبتر بود که جفا آن کنند اختیار و این نکنند بر سماع حزین خورند شراب لیک عاشق را حزین نکنند زلف پر چین ز بهر فتنه خلق همچو زلف بتان چین نکنند اینهمه می کنی و پنداری که ترا خلق پوستین نکنند مکن ای لعبت پری زاده که پری زادگان چنین نکنند همه شاه و گدا و میر و وزیر بهر دنیا به ترک دین نکنند سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷ گر سال عمر من به سر آید روا بود اندیکه سال عیش همیشه به جا بود پایان عاشقی نه پدیدست تا ابد پس سال و ماه و وقت در او از کجا بود ای وای و حسرتا که اگر عشق یک نفس در سال و ماه عمر ز جانم جدا بود ای آمده به طمع وصال نگار خویش نشنیده ای که عشق برای بلا بود پروانه ضعیف کند جان فدای شمع تا پیش شمع یک نظرش را سنا بود دیدار وی همان بود و سوختن همان گویی فنای وی همه اندر بقا بود آن را که زندگیش به عشق ست مرگ نیست هرگز گمان مبر که مر او را فنا بود

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸ آفرین بادا بر آن کس کو ترا در بر بود و آفرین بادا بر آن کس کو ترا در خور بود آفرین بر جان آن کس کو نکو خواهت بود شادمان آن کس که با تو در یکی بستر بود جان و دل بردی به قهر و بوسه ای ندهی ز کبر این نشاید کرد تا در شهرها منبر بود گر شوم من پاسبان کوی تو راضی بوم خود ببخشایی بر آن کش این هوس درسر بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹ چون دو زلفین تو کمند بود شاید ار دل اسیر بند بود گوییم صبر کن ز بهر خدا آخر این صبر نیز چند بود خواجه انصاف می بباید داد با چنین رخ چه جای پند بود سرو را کی رخ چو ماه بود ماه را کی لب چو قند بود می ندانی که پست گردد زود هر کرا همت بلند بود هر که معشوقه ای چنین طلبد همه رنج و غمش پسند بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰ عاشق و یار یار باید بود در همه کار یار باید بود گر همه راحت و طرب طلبی رنج بردار یار باید بود روز و شب ز اشک چشم و گونه زرد در و دینار یار باید بود ور گل دولتت همی باید خسته خار یار باید بود گاه و بی گاه در فراق و وصال مست و هشیار یار باید بود چون سنایی همیشه در بد و نیک صاحب اسرار یار باید بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱ هزار سال به امید تو توانم بود هر آنگهی که بیایم هنوز باشد زود مرا وصال نباید همان امید خوشست نه هر که رفت رسید و نه هر که کشت درود مرا هوای تو غالب شدست بر یک حال نه از جفای تو کم شد نه از وفا افزود من از تو هیچ ندیدم هنوز خواهم دید ز شیر صورت او دیدم و ز آتش دود همیشه صید تو خواهم بدن که چهره تو نمودنی بنمود و ربودنی بربود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲ روی او ماهست اگر بر ماه مشک افشان بود قد او سروست اگر بر سرو لالستان بود گر روا باشد که لالستان بود بالای سرو بر مه روشن روا باشد که مشک افشان بود دل چو گوی و پشت چون چوگان بود عشاق را تا زنخدانش چو گوی و زلف چون چوگان بود گر ز دو هاروت او دلها نژند آید همی درد دلها را ز دو یاقوت او درمان بود من به جان مرجان و لولو را خریداری کنم گر چو دندان و لب او لولو و مرجان بود راز او در عشق او پنهان نماند تا مرا روی زرد و آه سرد و دیده گریان بود زان که غمازان من هستند هر سه پیش خلق هر کجا غماز باشد راز کی پنهان بود بر کنار خویش رضوان پرورد او را به ناز حور باشد هر که او پرورده رضوان بود هر زمان گویم به شیرینی و پاکی در جهان چون لب و دندان او یارب لب و دندان بود

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳ از هر چه گمان برد دلم یار نه آن بود پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود وان عشق مجازی بد و آن سود زیان بود بر روی رقم شد شرری کز دل و جان تافت و ز دیده برون آمد دردی که نهان بود توحید من آن زلف بشولیده او بود ایمان من آن روی چو خورشید جهان بود رویی که رقم بود برو دولت اسلام زلفی که درو مرتدی و کفر نشان بود بنمود رخ و روم به یک بار بشورید آیین بت و بتگری از دیدن آن بود پس زلف برافشاند و جهان کفر پراگند الحق ز چنان زلف مسلمان نتوان بود کویی که درو پای عزیزان همه سر بود راهی که دراو وصل نکویان همه جان بود از خون جگر سیل وز دل پاره درو خاک منزلگهش از آتش سوزان دمان بود بس جان عزیزان که در آن راه فنا شد گور و لحد آنجا دهن شیر ژیان بود چون کعبه آمال پدید آمد از دور گفتند رسیدیم سر ره بر آن بود بر درگه تو خوار و ز دیدار تو نومید بر خاک نشستند که افلاس بیان بود بیرون ز خیالی نبد آنجا که نظر بود افزون ز حدیثی نبد آنجا که گمان بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴ نور تا کیست که آن پرده روی تو بود مشک خود کیست که آن بنده موی تو بود ز آفتابم عجب آید که کند دعوی نور در سرایی که درو تابش روی تو بود در ترازوی قیامت ز پی سختن نور صد من عرش کم از نیم تسوی تو بود راه پر جان شود آن جای که گام تو بود گوش پر در شود آنجا که گلوی تو بود هر که او روی تو بیند ز پی خدمت تو هم به روی تو که پشتش چو به روی تو بود از تو با رنگ گل و بوی گلابیم از آنک خوی احمد بود آنجا که خوی تو بود دیده حور بر آن خاک همی رشک برد که بر آن نقش ز لعل سر کوی تو بود کافه خلق همه پیش رخت سجده برد حور یا روح که باشد که کفوی تو بود قبله جایست همه سوی تو چون کعبه از آن قبله جان سنایی همه سوی تو بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۵ با او دلم به مهر و مودت یگانه بود سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود بر درگهم ز جمع فرشته سپاه بود عرش مجید جاه مرا آستانه بود در راه من نهاد نهان دام مکر خویش آدم میان حلقه آن دام دانه بود می خواست تا نشانه لعنت کند مرا کرد آنچه خواست آدم خاکی بهانه بود بودم معلم ملکوت اندر آسمان امید من به خلد برین جاودانه بود هفصد هزار سال به طاعت ببوده ام وز طاعتم هزار هزاران خزانه بود در لوح خوانده ام که یکی لعنتی شود بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود آدم ز خاک بود من از نور پاک او گفتم یگانه من بوم و او یگانه بود گفتند مالکان که نکردی تو سجده ای چون کردمی که با منش این در میانه بود جانا بیا و تکیه به طاعات خود مکن کاین بیت بهر بینش اهل زمانه بود دانستم عاقبت که به ما از قضا رسید صد چشمه آن زمان ز دو چشمم روانه بود ای عاقلان عشق مرا هم گناه نیست ره یافتن به جانبشان بی رضا نبود

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶ هر کرا در دل خمار عشق و برنایی بود کار او در عاشقی زاری و رسوایی بود این منم زاری که از عشق بتان شیدا شدم آری اندر عاشقی زاری و شیدایی بود ای نگارین چند فرمایی شکیبایی مرا با غم عشقت کجا در دل شکیبایی بود مر مرا گفتی چرا بر روی من عاشق شدی عاشقی جانانه خودکامی و خودرایی بود شد دلم صفرایی از دست فراق این جمال آنکه صفرایی نشد در عشق سودایی بود آن که یک ساعت دل آورد و ببرد و باز داد بر حقیقت دان که او در عشق هر جایی بود از سخنهای سنایی سیر کی گردند خود جز کسی کو در ره تحقیق بینایی بود از جمال یوسفی سیری نیابد جاودان هر کرا بر جان و دل عشق زلیخایی بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷ هر زمان از عشقت ای دلبر دل من خون شود قطره ها گردد ز راه دیدگان بیرون شود گر ز بی صبری بگویم راز دل با سنگ و روی روی را تن آب گردد سنگ را دل خون شود زآتش و درد فراقت این نباشد بس عجب گر دل من چون جحیم و دیده چون جیحون شود بار اندوهان من گردون کجا داند کشید خاصه چون فریادم از بیداد بر گردون شود در غم هجران و تیمار جدایی جان من گاه چون ذوالکفل گردد گاه چون ذوالنون شود در دل از مهرت نهالی کشته ام کز آب چشم هر زمانی برگ و شاخ و بیخ او افزون شود تا تو در حسن و ملاحت همچنان لیلی شدی عاشق مسکینت ای دلبر همی مجنون شود خاک درگاه تو ای دلبر اگر گیرد هوا توتیای حور و چتر شاه سقلاطون شود ای شده ماه تمام از غایت حسن و جمال چاکر از هجران رویت عادکالعرجون شود آن دلی کز خلق عالم دارد امیدی به تو چون ز تو نومید گردد ماهرویا چون شود چون سنایی مدحتت گوید ز روی تهنیت لفظ اسرار الاهی در دلش معجون شود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸ ای یار بی تکلف ما را نبید باید وین قفل رنج ما را امشب کلید باید جام و سماع و شاهد حاضر شدند باری وین خرقه های دعوی بر هم درید باید ایمان و زاهدی را بر هم شکست باید زنار جاحدی را از جان خرید باید از روی آن صنوبر ما را چراغ باید وز زلف آن ستمگر ما را گزید باید جامی بهای جانی بستان ز دست دلبر آمد مراد حاصل اکنون مرید باید چون مطربان خوشدل گشتند جمله حاضر پایی بکوفت باید بیتی شنید باید ای ساقی سمنبر در ده تو باده تر زیرا صبوح ما را هل من مزید باید از باده تو مستند ای دوست این عزیزان رنج و عنای مستان اکنون کشید باید سالی برفت ناگه روزی دو عید دیدم این هر دو عید امروز خوشتر ز عید باید از بوستان رحمت حالی کرانه جویید چون در سرای همت می آرمید باید از گفتن عبارت گر عبرتی نگیری در گردن اشارت معنی گزید باید تا در مکان امنی خر پشته زن فرود آی چون وقت کوچ آمد نایی دمید باید گر بایدت که بویی آنجا گل عنایت اینجا گل ریاست می پژمرید باید ای شکر شگرفی در گفتگوی معنی گر لب شفات آرد آخر بدید باید هر چند دیر مانی آخر برفت باید چون شکری بخوردی زهری چشید باید بفروخته خریدی آورده را ببردی یاری چه دیده ای تو زین پس چه دید باید چون لاله گر بخندی عمرت کرانه جوید چون شمع اگر بگریی حلقت برید باید

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹ ترا باری چو من گر یار باید ازین به مر مرا تیمار باید اگر بیمار باشد ور نباشد مر این دل را یکی دلدار باید اگر ممکن نباشد وصل باری بسالی در یکی دیدار باید بیازردی مرا وانگه تو گویی چه کردی کز منت آزار باید مرا گویی که بیداری همه شب دو چشم عاشقان بیدار باید چو من وصل جمال دوست جویم مرا دیده پر از زنگار باید چه کردی بستدی آن دل کز آن دل مرا در عشق صد خروار باید مرا طعنه زنی گویی دلیرا دلی بستان چرا بیکار باید دل خسته چه قیمت دارد ای دوست که چندین با منت گفتار باید طمع برداشتم از دل ولیکن مر این جان را یکی زنهار باید همه خون کرد باید در دل خویش هر آنکس را که چون تو یار باید ایا نیکوتر از عمر و جوانی نکو رو را نکو کردار باید مرا دیدار تو باید ولیکن ترا یارا همی دینار باید مرا دینار بی مهرست رخسار چنین زر مر ترا بسیار باید اگر خواهی به خون دل کنی نقش ولیکن نقش را پرگار باید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰ تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید عاشقی از جان من نسبت آدم برید در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوخت حرف و بیان شد نهان نام و نشان شد پدید قافله اندر گذشت راه ز ما شد نهان گشت ز ما منقطع هر که به ما در رسید مشکل درد مرا چرخ نداند گشاد محمل عشق مرا خاک نیارد کشید ای پسر از هر چه هست دست بشوی و برو راه خرابات گیر رود و سرود و نبید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱ لشکر شب رفت و صبح اندر رسید خیز و مهرویا فراز آور نبید چشم مست پر خمارت باز کن کز نشاطت صبرم از دل بر پرید مطرب سرمست را آواز ده چون ز میخانه عصیر اندر رسید پر مکن جام ای صنم امشب چو دوش کت همه جامه چکانه بر چکید نیست گویی آن حکایت راستی خون دل بر گرد چشم ما دوید کیست کز عشقت نه بر خاک اوفتاد کیست کز هجرت نه جامه بر درید چون خطت طغرای شاهنشاه یافت از فنا خط گردد عالم بر کشید از سنایی زارتر در عشق کیست یا چو تو دلبر به زیبایی که دید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۲ اقتدا بر عاشقان کن گر دلیلت هست درد ور نداری درد گرد مذهب رندان مگرد ناشده بی عقل و جان و دل درین ره کی شوی محرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد هر که شد مشتاق او یکبارگی آواره شد هر که شد جویای او در جان و دل منزل نکرد مرد باید پاکباز و درد باید مرد سوز کان نگارین روی عاشق می نخواهد کرد مرد خاکپای خادمان درگه معشوق شو بوسه را بر خاک ده چون عاشقان از بهر درد هر کرا سودای وصل آن صنم در سر فتاد اندرین ره سر هم آخر در سر این کار کرد ای سنایی رنگ و بویی اندرین ره بیش نیست اندرین ره رو همی چون رنگ و بو خواهند کرد

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۳ معشوق مرا ره قلندر زد زان راه به جانم آتش اندر زد گه رفت ره صلاح دینداری گه راه مقامران لنگر زد رندی در زهد و کفر در ایمان ظلمت در نور و خیر در شر زد خمیده چو حلقه کرد قد من و آنگاه مرا چو حلقه بر در زد چون سوخت مرا بر آتش دوزخ وز آتش دوزخ آب کوثر زد در صومعه پای کوفت از مستی ابدال ز عشق دست بر سر زد با آب عنب به صومعه در شد در میکده آب زر بر آذر زد گر من نه به کام خویشم او باری با آنکه دلم نخواست خوشتر زد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۴ روزی بت من مست به بازار برآمد گرد از دل عشاق به یک بار بر آمد صد دلشده را از غم او روز فروشد صد شیفته را از غم او کار برآمد رخسار و خطش بود چو دیبا و چو عنبر باز آن دو بهم کرد و خریدار برآمد در حسرت آن عنبر و دیبای نوآیین فریاد ز بزاز و ز عطار برآمد رشک است بتان را ز بناگوش و خط او گویند که بر برگ گلش خار برآمد آن مایه بدانید که ایزد نظری کرد تا سوسن و شمشاد ز گلزار برآمد و آن شب که مرا بود به خلوت بر او بار پیش از شب من صبح ز کهسار برآمد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵ هر که در کوی خرابات مرا بار دهد به کمال و کرمش جان من اقرار دهد بار در کوی خرابات مرا هیچ کسی ندهد ور دهد آن یار وفادار دهد در خرابات بود یار من و من شب و روز به سر کوی همی گردم تا بار دهد ای خوشا کوی خرابات که پیوسته در او مر مرا دوست همی وعده دیدار دهد هر که او حال خرابات بداند به درست هر چه دارد همه در حال به بازار دهد در خرابات نبینی که ز مستی همه سال راهب دیر ترا کشتی و زنار دهد آنکه چون باشد هشیار به فرزند عزیز درمی سیم به صد زاری دشخوار دهد هر دو عالم را چون مست شود از دل و جان به بهای قدح می دهد و خوار دهد آنکه بیرون خرابات به قطمیر و نقیر چون در آید به خرابات به قنطار دهد آنکه نانی همه آفاق بود در چشمش در خرابات به می جبه و دستار دهد آنکه او کیسه ز طرار نگهدارد چون به خرابات شود کیسه به طرار دهد ای تو کز کوی خرابات نداری گذری زان سناییت همی پند به مقدار دهد تو برو زاویه زهد نگهدار و مترس که خداوند سزا را به سزاوار دهد سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶ دوش ما را در خراباتی شب معراج بود آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود بر امید وصل ما را ملک بود و مال بود از صفای وقت ما را تخت بود و تاج بود عشق ما تحقیق بود و شرب ما تسلیم بود حال ما تصدیق بود و مال ما تاراج بود چاکر ما چون قباد و بهمن و پرویز بود خادم ما ایلک و خاقان بد و مهراج بود از رخ و زلفین او شطرنج بازی کرده ام زان که زلفش ساج بود روی او چون عاج بود بدره زر و درم را دست او طیار بود کعبه محو عدم را جان ما حجاج بود

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۷ هر که در عاشقی تمام بود پخته خوانش اگر چه خام بود آنکه او شاد گردد از غم عشق خاص دانش اگر چه عام بود چه خبر دارد از حلاوت عشق هر که در بند ننگ و نام بود دوری از عشق اگر همی خواهی کز سلامت ترا سلام بود در ره عاشقی طمع داری که ترا کار بر نظام بود این تمنا و این هوس که تراست عشقبازی ترا حرام بود عشق جویی و عافیت طلبی عشق یا عافیت کدام بود بنده عشق باش تا باشی تا سنایی ترا غلام بود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸ هر که در بند خویشتن نبود وثن خویش را شمن نبود آنکه خالی شود ز خویشی خویش خویشی خویش را وطن نبود من مگوی ار ز خویش بی خبری زان که از خویش مرده من نبود در خرابات هر که مرد از خویش تن او را ز من کفن نبود ارنه ای مرده هر چه خواهی گوی از همه جز منت سخن نبود با سنایی ازین خصومت نیست زین خصومت ورا حزن نبود مست باش ای پسر که مستان را دل به تیمار ممتحن نبود راستی را همی چو خواهی کرد نیستی جز هلاک تن نبود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹ هر کو به راه عاشقی اندر فنا شود تا رنج وقت او همه اندر بلا شود آری بدین مقام نیارد کسی رسید تا همتش بریده ز هر دو سرا شود راهیست بلعجب که درو چون قدم زنی کمتر منازلش دهن اژدها شود بی چون و بی چگونه رهی کاندر و قدم گاهی زمین تیره و گاهی سما شود در منزل نخستین مردم ز نام و ننگ از روزگار مذهب و آیین جدا شود هر کس نشان نیافت از این راه بر کران آن مرد غرقه گشته به دریا کجا شود در کوی آدمی نتوان جست راه دین کاندر نسب عقیده مردم دو تا شود زاندر که آمدی به همان بایدت شدن پس جز به نیستی نسب تو خطا شود صحرا مشو که عیب نهانست در جهان ور عیب غیب گردد عاشق فنا شود سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰ هر کو به خرابات مرا راه نماید زنگ غم و تیمار ز جانم بزداید ره کو بگشاید در میخانه به من بر ایزد در فردوس برو بر بگشاید ای جمع مسلمانان پیران و جوانان در شهر شما کس را خود مزد نباید گویند سنایی را شد شرم به یک بار رفتن به خرابات ورا شرم نیاید دایم به خرابات مرا رفتن از آن ست کالا به خرابات مرا دل نگشاید من می روم و رفتن و خواهم رفتن کم تر غمم این ست که گویند نشاید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱ جمع خراباتیان سوز نفس کم کنید باده نهانی خورید بانگ جرس کم کنید نیست جز از نیستی سیرت آزادگان در ره آزادگان صحو و درس کم کنید راه خرابات را جز به مژه نسپرید مرکب طامات را زین هوس کم کنید مجمع عشاق را قبله رخ یار بس چون به نماز-اندرید روی به پس کم کنید قافله عاشقان راه ز جان رفته اند گر ز وفا آگهید قصد فرس کم کنید روی نبینیم ما دیدن سیمرغ را نیست چو مرغی کنون ز آه و نفس کم کنید گر نتوانید گفت مذهب شیران نر در صف آزادگان عیب مگس کم کنید

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲ میر خوبان را کنون منشور خوبی در رسید مملکت بر وی سهی شد ملک بر وی آرمید نامه آن نامه ست کاکنون عاشقی خواهد نوشت پرده آن پرده ست کاکنون عاشقی خواهد درید دلبران را جان همی بر روی او باید فشاند نوخطان را می همی بر یاد او باید چشید آفت جانهای ما شد خط دلبندش ولیک آفت جان را ز بت رویان به جان باید خرید گویی اکنون راست شد والشمس اندر آسمان آیت واللیل کرد و الضحاش اندر کشید گر ز مرد گرد بیجاده ش پدید آمد چه شد خرمی باید که اندر سبزه زیباتر نبید هر چه عمرش بیش گردد بیش گرداند زمان چون غزلهای سنایی تری اندر وی پدید کی تبه گرداندش هرگز به دست روزگار صورتی کایزد برای عشقبازی آفرید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳ بیهوده چه نشینید اگر مرد مصافید خیزید همی گرد در دوست طوافید از جانب خود هر دو جهان هیچ مجویید جز جانب معشوق اگر صوفی صافید چون مایه همی در پی یک سود بدادید آنگاه کنم حکم که در صرف صرافید تا بر نکنید جان و دل از غیر دلارام دعوی مکنید صفوت و بیهوده ملافید دارید سرای طایفه دستی بهم آرید ورنه سرتان دادم خیزید معافید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴ عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانید هرگز مبرید نام عاشق تا دفتر عشق بر نخوانید آب رخ عاشقان مریزید تا آب ز چشم خود نرانید معشوقه وفا به کس نجوید هر چند ز دیده خون چکانید این است رضای او که اکنون بر روی زمین یکی نمانید این است سخن که گفته آمد گر نیست درست بر مخوانید بسیار جفا کشید آخر او را به مراد او رسانید این است نصیحت سنایی عاشق مشوید اگر توانید سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵ هر که او معشوق دارد گو چو من عیار دار خوش لب و شیرین زبان خوش عیش و خوش گفتار دار یار معنی دار باید خاصه اندر دوستی تا توانی دوستی با یار معنی دار دار از عزیزی گر نخواهی تا به خواری اوفتی روی نیکو را عزیز و مال و نعمت خوار دار ماه ترکستان بسی از ماه گردون خوب تر مه ز ترکستان گزین وز ماه گردون عار دار زلف عنبربار گیر و جام مالامال کش دوستی با جام و با زلفین عنبربار دار ور همی خواهی که گردد کار تو همچون نگار چون سنایی خویشتن در عشق او بر کار دار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۶ ای من غلام عشق که روزی هزار بار بر من نهد ز عشق بتی صد هزار بار این عشق جوهریست بدانجا که روی داد بر عقل زیرکان بزند راه اختیار جز عشق و اختیار به میدان نام و ننگ نامرد را ز مرد که کرده ست آشکار جز درد عشق غمزه معشوق را که کرد بر جان عاشقان بتر از زخم ذوالفقار این درد عشق راست که در پای نیکوان هر ساعت ار بخواهد جانها کند نثار در عشق نیست زحمت تمییز بهر آنک در باغ عشق دوست به نرخ گل است خار

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷ جانا ز غم عشق تو من زارم من زار از توده سیسنبر در بارم در بار هر چند که بیزار شدم من ز جفاهات زین مایه بیزاری بیزارم بیزار تا در کف اندوه بماندست دل من زین محنت و اندوه بر آزارم آزار از بهر رضای دل تو از دل و از جان ای دوست به جان تو که آوارم آوار ای روی تو چون روز و دو زلفین تو چون شب پیوسته شب از عشق تو بیدارم بیدار ای نقطه خوبی و نکویی به همه وقت گردنده عشق تو چو پرگارم پرگار پیکار نیم از غمت ای ماه شب و روز بر درگه سودای تو بر کارم بر کار در کعبه تیمار اگر چند مقیمم ای یار چنان دان که به خمارم خمار از عشوه عشق تو اگر مست شدم مست از خوردن اندوه تو هشیارم هشیار از هجر تو نزدیک سنایی چو رخ تو اندر چمن عشق به گلزارم گلزار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸ ما را مدار خوار که ما عاشقیم و زار بیمار و دل فگار و جدا مانده از نگار ما را مگوی سرو که ما رنج دیده ایم از گشت آسمان وز آسیب روزگار زین صعب تر چه باشد زین بیشتر که هست بیماری و غریبی و تیمار و هجر یار رنج دگر مخواه و برین بر فزون مجوی ما را بس است اینکه بر او آمده ست کار بر ما حلال گشت غم و ناله و خروش چونان که شد حرام می نوش خوشگوار ما را به نزد هیچ کسی زینهار نیست خواهیم زینهار به روزی هزار بار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹ زهی حسن و زهی عشق و زهی نور و زهی نار زهی خط و زهی زلف و زهی مور و زهی مار به نزدیک من از شق زهی شور و زهی شر به درگاه تو از حسن زهی کار و زهی بار به بالا و کمرگاه به زلفین و به مژگان زهی تیر و زهی تار و زهی قیر و زهی قار یکی گلبنی از روح گلت عقل و گلت عشق زهی بیخ و زهی شاخ و زهی برگ و زهی بار بهشت از تو و گردون حواس از تو و ارکان زهی هشت و زهی هفت زهی پنج و زهی چار برین فرق و برین دست برین روی و برین دل زهی خاک و زهی باد زهی آب و زهی نار میان خرد و روح دو زلفین و دو چشمت زهی حل و زهی عقد زهی گیر و زهی دار همه دل سوختگان را از سر زلف و زنخدانت زهی جاه و زهی چاه زهی بند و زهی بار به نزدیک سناییست ز عشق تو و غیرت زهی نام و زهی ننگ زهی فخر و زهی عار سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۰ ای سنایی خیز و در ده آن شراب بی خمار تا زمانی می خوریم از دست ساقی بی شمار از نشاط آن که دایم در سرم مستی بود عمرهای خوش بگذرانم بر امید غم گسار هست خوش باشد کسی را کاو ز خود باشد بری خوش بود مستی و هستی خاصه بر روی نگار من به حق باقی شدم اکنون که از خود فانی ام هان ز خود فانی مطلق شو به حق شو استوار دل ز خود بردار ای جان تا به حق فانی شوی آن که از خود فارغ آمد فرد باشد پیش یار من به خود قادر نی ام زیرا که هستم ز آب و گل چون بوم جایی که هستم چون یتیمی دل فگار