Senâî — Dîvân-ı Eş'âr
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۷ - در مدح مسعود سعد سلمان ای عمیدی که باز غزنین را سیرت و صورتت چو بستان کرد باز عکس جمال گلفامت حجره دیده را گلستان کرد باز نطق زبان در بارت صدف عقل را در افشان کرد خاطر دوربین روشن تو عیب را پیش عقل عنوان کرد خاطر دور یاب کندورت عفو را بارگیر عصیان کرد آنچه در طبع خلق خلق تو کرد بر چمن ابرهای نیسان کرد و آنچه در گوش شاه شعرت خواند در صدف قطره های باران کرد چون بدید این رهی که گفته تو کافران را همی مسلمان کرد کرد شعر جمیل تو جمله چون نبی را گزیده عثمان کرد چون ولوع جهان به شعر تو دید عقل او گرد طبع جولان کرد شعرها را به جمله در دیوان چون فراهم نهاد دیوان کرد دفتر خویش را ز نقش حروف قایل عقل و قابل جان کرد تا چو دریای موج زن سخنت در جهان در و گوهر ارزان کرد چون یکی درج ساخت پر گوهر عجز دزدان برو نگهبان کرد طاهر این حال پیش خواجه بگفت خواجه یک نکته گفت و برهان کرد گفت آری سنایی از سر جهل با نبی جمع ژاژطیان کرد در و خرمهره در یکی رشته جمع کرد آنگهی پریشان کرد دیو را با فرشته در یک جای چون همه ابلهان به زندان کرد خواجه طاهر چو این بگفت رهیت خجلی شد که وصف نتوان کرد لیک معذور دار از آنک مرا معجز شعرهات حیران کرد زانک بهر جواز شعر ترا شعر هر شاعری که دستان کرد بهر عشق پدید کردن خویش خویشتن در میانه پنهان کرد من چه دانم که از برای فروخت آنک خود را نظیر حسان کرد پس چو شعری بگفت و نیک آمد داغ مسعود سعد سلمان کرد شعر چون در تو حسود ترا جگر و دل چو لعل و مرجان کرد رو که در لفظ عاملان فلک مر ترا جمع فضل وحدان کرد سخن عذب سهل ممتنعت بر همه شعر خواندن آسان کرد هر ثنایی که گفتی اندر خلق خلق و اقبال تو ترا آن کرد چه دعا گویمت که خود هنرت مر ترا پیشوای دو جهان کرد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۸ شکر ایزد را که تا من بوده ام حرص و آزم ساعتی رنجه نکرد هیچ خلق از من شبی غمگین نخفت هیچ کس روزی ز من خشمی نخورد از طمع هرگز ندادم پشت خم وز حسد هرگز نکردم روی زرد نیستم آزاد مرد ار کرده ام یا کنم من قصد هیچ آزاد مرد با سلامت قانعم در گوشه ای خالی از غش فارغ از ننگ و نبرد چند چیزک دوست دارم زین جهان چون گذشتی زین حدیث اندر نورد جامه نو جای خرم بوی خوش روی خوب و کتب حکمت تخت نرد یار نیک و بانگ رود و جام می دیگ چرب و نان گرم آب سرد برنگردم زین سخن تا زنده ام گر خرد داری تو زین هم بر نگرد گرد غم بنشان به می خوردن ز عمر پیش از آن کز تو برآرد چرخ گرد نسیه را بر نقد مگزین و بکوش تا نباشی یک زمان از عیش فرد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۹ آنچه دی کرد به من آن پسر سر گرغر اندر آفاق ندیدم که یکی لمتر کرد گفتمش پوتی و لوتی کنی امروز مرا دست بر سر زد و پس پای سبک در سر کرد دست در گردنم آورد پس او از سر لطف گوش و آغوش مرا پر گهر و زیور کرد تا تو آبی خوری آن جان جهان بی مکری پشتم از آب تهی و شکم از نان پر کرد
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۰ آنکه تدبیر ظفر گستر او گر خواهد عقده نفی ز دیباچه لا برگیرد تیغ را در سخن ملک زبان کنده شود هر کجا او قلم کامروا برگیرد در هوایی که در او پای سمند تو رسد تشنه از عین سراب آب بقا برگیرد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۱ با سنایی سره بود او چو یکی دانگ نداشت چون دو دانگش به هم افتاد به غایت بد شد به قبول دو سه نسناس به نزدیک خران گرچه دی بی خردی بود کنون بخرد شد راست چون تا که جز آحاد شماریش نبود چون مگس بر سر او رید نهش نهصد شد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۲ - در جواب هجای یکی از معاندان سرخ گویی همیشه غر باشد شبه از لعل پاکتر باشد این چنین ژاژ نزد هر عاقل سخنی سخت مختصر باشد لعل مصنوع آفتاب بود شیشه مصنوع شیشه گر باشد سرخ اگر نیست پس بر هر عقل سخن مرتضا دگر باشد چون به یک جای رسته سرخ و سیاه سرخ پیوسته بر زبر باشد من چه گویم که خود به هر مکتب کودکان را ازین خبر باشد چون که سرخ ست اصل عمر به دوست جایش اندر دل و جگر باشد چون سیه گشت هم درین دو مکان اصل دیوانگی و شر باشد زیر لعلست لاله را سیهی دودکی خوشتر از شرر باشد علم صبح سرخ آمد از آنک بر سپاه شبش ظفر باشد سیهی بی نهاد و بی معنی زان ز تو خلق بر حذر باشد نزد ما این چنین سیه که تویی مرد نبود که خر باشد روز کزین فعل زشت روز قضا نامت از تو سیاه تر باشد پشک چون تو بود چو خشک شود مشک چون من بود چو تر باشد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۳ هیچ کس نیست کز برای سه دال چون سکندر سفرپرست نشد پایها سست کرد و از کوشش دولت و دین و دل به دست نشد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۴ از جواب و سوال ما دانی شاید ار زیر کی فرو ماند گرد گفت محال را چه عجب کاینه عقل را بپوشاند زان که خورشید را ز بینش چشم ذره ای ابر تیره گرداند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۵ چرا نه مردم دانا چنان زید که به غم چو سرش درد کند دشمنان دژم گردند چنان نباید بودن که گر سرش ببرند به سر بریدن او دوستان خرم گردند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۶ خواجگانی که اندرین حضرت خویشتن محتشم همی دارند آن نکوتر که خادمان نخرند حرم اندرحرم همی دارند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۷ دل منه با زنان از آنکه زنان مرد را کوزه فقع سازند تا بود پر زنند بوسه بر آن چون تهی شد ز دست بندازند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۸ خادمان را ز بهر آن بخرند تا به رخسارشان فرو نگرند لا الی هولاء نه مرد و نه زن بین ذالک نه ماده و نه نرند جای ایشان شدست هند و عجم لاجرم هر دو جا به دردسرند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۹ منشین با بدان که صحبت بد گرچه پاکی تو را پلید کند آفتاب ار چه روشن ست او را پاره ای ابر ناپدید کند
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۰ دوستی گفت صبر کن زیراک صبر کار تو خوب زود کند آب رفته به جوی باز آید کارها به از آنکه بود کند گفتم ار آب رفته باز آید ماهی مرده را چه سود کند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۱ ای سنایی کسی به جد و به جهد سر گری را سخن سرای کند یا کسی در هوا به زور و به قهر پشه را با شه یا همای کند من چو چنگش به چنگ و طرفه تر آنک او ز من ناله همچو نای کند باز رفتن بر اشترست ولیک ناله بیهده درای کند نه شکرخای نیست در عالم که کسی یار چرم خای کند لاجرم دل بسوخت گر او را دل همی نام دلربای کند کافر ار سوخته شود چه عجب چون همی نام بت خدای کند پس چو دون پروریست پیشه او ز چه رو او سوی تو رای کند کانچه خلقان به زیر پای کنند او همی بر کنار جای کند کی سر صحبت سران دارد آنکه پیوسته کار پای کند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۲ با دلی رفته به استسقا که معاصیش هیچ غم نکند با چنین دل چه جای بارانست کابر بر تو کمیز هم نکند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۳ با همه خلق جهان گرچه از آن بیشتر بی ره و کمتر به رهند تو چنان زی که بمیری برهی نه چنان چون تو بمیری برهند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۴ آخر این آمدنم نزد تو تا چند بود تا کی این شعبده و وعده و این بند بود تا تو پنداری کاین خادم تو خصیست که به آمد شد بی فایده خرسند بود سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۵ - در هجای «معجزی» شاعر معجزی خود ز معجز ادبار نزد هر زیرکی کم از خر بود خود همه کس برو همی خندید زان که عقلش ز جهل کمتر بود زین چنین کون دریده مادر و زن ریشخندش نیز درخور بود سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۶ چون خاک باش در همه احوال بردبار تا چون هوات بر همه کس قادری بود چون آب نفع خویش به هر کس همی رسان تا همچو آتشت ز جهان برتری بود سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۷ دور عالم جز به آخر نامدست از بهر آنک هر زمان بر رادمردی سفله ای مهتر شود آن نبینی آفتاب آنجا که خواهد شد فرو سایه جوهر فزون ز اندازه جوهر شود سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۸ چون تو شدی پیر بلندی مجوی کانکه ز تو زاد بلندان شود روز نبینی چو به آخر رسد سایه هر چیز دو چندان شود
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۹ - در حادثهٔ زهر خوردن سرهنگ محمد خطیبی و انگشتری فرستادن سلطان مسعود رحمةالله علیه گوید و او را ستاید زهی سزای محامد محمد بن خطیب که خطبه ها همی از نام تو بیاراید چنان ثنای تو در طبعها سرشت که مرغ ز شاخسار همی بی ثبات نسراید ز دور نه فلک و چار طبع و هفت اختر به هر دو گیتی یک تن چو تو برون ناید کسی که راوی آثار و سیرت تو بود بسان طوطی گویی شکر همی خاید شنیدمی که همی در نواحی قصدار ستاره از تف او در هوا بپالاید شنیدمی که ز نا ایمنی در آن کشور ستاره بر فلک از بیم روی ننماید کنون ز فر تو پر کبوتر از گرمی نسوزد ار فلک شمس را بپیماید کنون شدست بد انسان ز عدل و حشمت تو که گرد باد همی پر کاه نرباید چو ایزد و ملک و خواجه نیکخواه تواند بلا و حادثه بر درگه تو کی پاید نه دامن شب تیره زمانه بنوردد چو دور چرخ گریبان صبح بگشاید درین دو روزه جهان این عنا نمودت ازان که تا ترا به صبوری زمانه بستاید ز نکبتی که درین چند روز چرخ نمود بدان نبود که جانت ز رنج بگزاید مرادش آنکه به اعدا نمود جاه ترا که زهر قاتل جان ترا نفرساید چه نوش زهر بخوردی بدان امید و طمع که تا روان تو زین رنجها برآساید تو اژدهایی در جنگ و این ندانستی که اژدها را زهر کشنده نگزاید چو جوهر فلک از تست روشن و عالی ز آسیای فلک جوهر تو کی ساید ز دود زنگ ز روح تو زهر در عالم که دید زهری کو زنگ روح بزداید چو زهر خوردی و زنده شدی بدانکه همی زمانه را چو تو آزادمرد می باید یقین شناس که از بعد ازین دهان اجل به جان پاک تو تا روز حشر نالاید چنان بپخت همه کارهات زهر که هیچ به پیش شاه کسی از تو خام ندراید چه راز داری با ذوالجلال کز پی تو ز زهر قاتل آب حیات می زاید به ناف آهو اگر مشک خون شود چه عجب به کامت الماس ار شهد گشت هم شاید ولیکن اینهمه از عدل شاه بود ارنی زمانه بر چو تو آزد کی ببخشاید به خاتمی که فرستاد شاه زنده شدی بلی بزرگی و حکم روان چنین باید ز مهر جم چه کم آید خواص مهر ملک که بی پیمبر آن می کند که فرماید اگر به خاتم او ملک رفته باز آمد همی به خاتم این جان رفته باز آید همیشه تا ز مزاج و نم سیم گوهر مقیم روی چهارم گهر نینداید فزوده باد همی مایه بقات از آنک چهار طبع تو بر یکدگر بیفزاید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۰ ای صدر اجل قوام دولت در صدر به جز تو کس نیاید گیتی چو تو پر هنر نبیند گردون چو تو نامور نزاید حاشا که زیان مال هرگز اندر دلت اندهی فزاید باید که فروخته بود شمع پروانه ز شمع کم نیاید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۱ اگر معمار جاه او نباشد بنای مملکت ویران نماید جهان را از امانی دل بگیرد به قدر همت ار احسان نماید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۲ عزیز عمر چنان مگذران که آخر کار چو آفتاب تو ناگاه زیر میغ آید هر آنکه بشنود احوال تو در آن ساعت به خیر بر تو دعا گفتنش دریغ آید
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۳ با بقای پدر پسر ناید شادی مهتری به سر ناید شمس در غرب تا فرو نشود از سوی شرق بدر برناید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۴ مبر تو رنج که روزی به رنج نفزاید به رنج بردن تو چرخ زی تو نگراید چو روزگار فرو بست تو از آن مندیش که آنگهی که بباید گشاد بگشاید چو بسته های زمانه گشاده خواهد گشت چنان گشاید گویی که آن چنان باید وگر نیاز برد نزد همچو خویشتنی از آن نیاز اسیر و ذلیل باز آید چو اعتقاد کند گر کسش نیاید هیچ خدای رحمت پس آنگهیش بنماید به دست بنده زحل و ز عقد چیزی نیست خدای بندد کار و خدای بگشاید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۵ ز راه رفتن و آسودنم چه سود و زیان چو هر دو معنی نتوان همی معاینه دید یکی بسی بدوید و ندید کنگر قصر یکی ز جای نجنبید و پیش گاه رسید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۶ داستان پسر هند مگر نشنیدی که از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید پدر او لب و دندان پیمبر بشکست مادر او جگر عم پیمبر بمکید خود به ناحق حق داماد پیمبر بگرفت پسر او سر فرزند پیمبر ببرید بر چنین قوم چرا لعنت و نفرین نکنیم لعنة الله یزیدا و علی حب یزید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۷ اگر رای رحمت شود با دلم دمی بو که بی زای زحمت زید مگس را کند در زمان نامزد که تا بر سر رای رحمت رید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۸ چون شکرم در آب دو چشم و دلم فلک در جام کینه خوشتر از آب و شکر کشید گردون زبان عقل مرا قفل برفگند و ایام چشم بخت مرا میل در کشید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۸۹ کسی کز کار قلاشی برو بعضی عیان گردد گمان او یقین گردد یقین او گمان گردد نشانی باشد آنکس را در آن دیده که هر ساعت نشان بی نشانی را نشان او نشان گردد به گاه دیدن از دیدن به گاه گفتن از گفتن چو کوران بی بصر گردد چو گنگان بی زبان گردد نهان گردد ز هر وضعی که بود آمد چه بود او را پس آنگه از نهان گشتن بر او وضعی عیان گردد چنان گردد حقیقت او که وصف خلق نپذیرد به پشت خاک هامون همچو پروین آسمان گردد اگر معروف و مشکورست در راه دل و دیده ز معروفی و مشکوری به مهجوری نهان گردد اگر پابست سر گردد و گر دیده بصر گردد سنایی وار در میدان همه ذاتش زبان گردد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۰ نمی داند مگر آنکس مراد از کشف حال آید که کشف حال را در حال بی حالی زوال آید زوال حال آن باشد کمال حال بی حالان که درگاه زوال حال بی حالان مجال آید اگر چه هر که در کوی هدی باشد به شرع اندر چو در کول جلال آید همه خویش جلال آید ز حال آنگه شود صافی دل بدحال مردی را که از کوی هدی بی حال در کوی ضلال آید نهان گشتست حال کشف در دلهای مشتاقان تو آوازی بر آر از دل چنان دل کز خیال آید به جامی عذر یکسان شد سنایی را به هر حالی ز تلخی عیش او دایم همی بوی زلال آید
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۱ اول خلل ای خواجه ترا در امل آید فردا که به پیش تو رسول اجل آید زایل شده گیر اینهمه ملک به یک بار آن دم که رسول ملک لم یزل آید هر سال یکی کاخ کنی دیگر و در وی هر روز ترا آرزوی نو عمل آید زین کاخ برآورده به عیوق هم امروز حقا که همی بوی رسوم و طلل آید شادی و غمت ز ابلهی و حرص فراوان دایم ز نجوم و ز حساب جمل آید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۲ ای بس که نباشی تو و ای بس که درین چرخ بی تو زحل و زهره به حوت و حمل آید هرچ آن تو طمع داری کاید ز کواکب ویحک همه از حکم قضای ازل آید روزی که به دیوان مثلا دیرتر آیی ترسی که در اسباب وزارت خلل آید گفته ست سنایی که ترا با همه تعظیم ای بس که به دیوان وزارت بدل آید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۳ کسی را که سر حقیقت عیان شد مجاز صفات وی از وی نهان شد نشان آن بود بر وجود حقیقت که نام وی از نیستی بی نشان شد کسی کو چنین شد که من وصف کردم یقین دان که او پادشاه جهان شد ملک شد زمین و زمان را پس آنگه چو عیسی که او ساکن آسمان شد روان گشت فرمان او چون سنایی مر او را که گفت او چنین شو چنان شد خلیل از سر نیستی کرد دعوی که سوزنده آتش برو بوستان شد چو ارنی ست از نفس بر طور سینا قدمگاه او جمله آب روان شد نبینی که هر کو ز خود گشت فانی قرین قضا گشت و صاحبقران شد هم از نیستی بد که با خاک مشتی محمد به جنگ سپاه گران شد چو در نیستی زد دم چند عیسی تن بی روان از دمش با روان شد بسا کس که در نیستی کسب کردند گمانها یقین شد یقینها گمان شد کسی کو ز حل رموزست عاجز بیان سنایی ورا ترجمان شد سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۴ عاشق دین دار باید تا که درد دین کشد سرمه تسلیم را در چشم روشن بین کشد با قناعت صلح جوید محرم حرمت شود برگ بی برگی به فرق زهره و پروین کشد دیده یعقوب را دیدار یوسف توتیاست سینه فرهاد باید تا غم شیرین کشد جعفر طیار باید تا به علیین پرد حیدر کرار باید تا ز دشمن کین کشد هر خسی از رنگ و گفتاری بدین ره کی رسد مرد چون صدیق باید تا سم تنین کشد نور بو یوسف نداری کی رسی در چاه علم بایزید فقر باید فاقه ماتین کشد از سعادتها سنایی در سرخس افگند رخت شکر این از شور بختی محنت غزنین کشد برگ بی برگی نداری گرد آن درگه مگرد چشم هر نامحرمی کی بار نقش چین کشد چند ازین دعوی بی معنی بی برهان تو مدعی فردا به محشر رخت زی سجین کشد
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۵ گر سنایی دم زند آتش درین عالم زند این جهان بی وفا چون ذره ای بر هم زند آدمی شکل ست لیکن رسم آدم دور ازو از هوای معرفت او لاف کی ز آدم زند این جهان چون ذره ای در چشم او آید همی او نبیند ذره ای و چشم را بر هم زند کم زنی داند ز صد گونه نیارد کم زدن مهر گردون بشکند گر زیر و بالا کم زند گر ز درویشی نخواهد سیم و زر نبود عجب دست در زلفین سیمین ساعدان محکم زند بوی یوسف دارد اندر جیب و اسرارش نهان هست دریای محبت موج چون قلزم زند زر زند بی مهر سلطان بر مراد خویشتن دار قلابان برد بر گنبد اعظم زند عیسی مریم چو ناپیدا شد اندر کان کون لاف چشم خویشتن از زاده مریم زند در سنایی و هم خاطر کی رسد زیرا که او در نوردد عالم و آواز بر آدم زند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۶ - در رثای زکیالدین بلخی ای برادر زکی بمرد و بشد تا یکی به ز ما قرین جوید تا ز آب حیات آن عالم تن و جان از عدم فرو شوید من ز غم مرده ام که کی بود او باز از آنجا به سوی من پوید پس تو گویی که مرثیت گویش زنده را مرده مرثیت گوید سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۷ ای دریغا که روز برنایی عهد بشکست و جاودانه نماند از زمانه غرض جوانی بود لیک از گردش زمانه نماند آب معشوق را زمانه بریخت و آتش عشق را زبانه نماند ای سنایی دل از جهان برکن بر کس این دور جاودانه نماند سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۸ این جهان بر مثال مرداریست کرکسان گرد او هزار هزار این مر آن را همی زند مخلب آن مر این را همی زند منقار آخرالامر برپرند همه وز همه باز ماند این مردار سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۹ ز جمله نعمت دنیا چو تندرستی نیست درست گرددت این چون بپرسی از بیمار به کارت اندر چون نادرستیی بینی چو تن درست بود هیچ دل شکسته مدار سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۰ مردمان یک چند از تقوا و دین راندند کار زین پس اندر عهد ما نه پود ماندست و نه تار این دو چون بگذشت باز آزرم و دین آمد شعار گر منازع خواهی ای مهدی فرود آی از حصار باز یک چندی به رغبت بود و رهبت بود کار ور متابع خواهی ای دجال یک ره سر بر آر سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۱ زن مخواه و ترک زن کن کاندرین ایام بار زن نخواهد هیچ مردی تا بمیرد هوشیار گر امیر شهوتی باری کنیزک خر به زر سرو قد و ماهروی و سیم ساق و گلعذار تا مراد تو بود با او بزن بر سنگ سیم ور مزاج او بدل گردد بود زر عیار آنقدر دانی که برخیزد کسی از بامداد روی مال خویشتن بیند که روی وام دار سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۲ ای به نزد عاشقان از شاهدی از همه معشوقگان معشوق تر کس ندید اندر جهان از خلق و خلق هیچ مخلوقی ز تو مرزوق تر سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۳ هیچ نیکو نبود هرگز بد هیچ خر آن نبود هرگز حر پشت کس را نکند ز آب تهی تا شکمشان نکنی از نان پر
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۴ - در صف خانگاه محمد منصور واقع در سرخس که وی در آن داروخانه و کتابخانه برای فقرا و درویشان بنیاد نهاد لب روح الله ست یا دم صور خانگاه محمد منصور که ز درس و کتاب و دارو هست از سه سو دین و جان و تن را سور زین بنا ایمن از دو چیز سه چیز تن و جان و دل از قبور و فتور تعبیه در صدای هر خم اوست لحن داوود با ادای زبور از تحلیش تیره چهره تیر وز تجلیش طیره توده طور در تن ار علتی ست اینجا خواه حب مرطوب و شربت محرور در دل ار شبهتیست اینجا خوان لوح محفوظ و دفتر مسطور کتب اینجاست ای دل طالب دارو اینجاست ای تن رنجور عیسی اینجاست ای هوای عفن خضر اینجاست ای سراب غرور پس ازین زین ستانه خواهد بود دولت و رحمت و قصور و حبور صفت و صورتش گه ادراک برتر از گوش روح و دیده حور چون بدو چشم نیک درنرسد چونش گویم که چشم بد ز تو دور مجد او داشت مر سنایی را در نثای سنای خود معذور سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۵ اگر چون زر نخواهی روی عاشق منه بر گردن چون سیم سنگور جهان از زشت قوادان تهی شد که حمال فقع باید همی حور سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۶ ای سنایی به گرد حران گرد تا بیابی ز جود ایشان چیز نزد نادیدگان و نااهلان کی بود بذل و همت و تمییز کودک خرد بی خرد بدهد زر سی دانه را به نیم مویز بی نوا سوی بی سخا نشوی غر نگردد به گرد آلت حیز سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۷ هر که زین پیش بود امیر سخن از امیر سخا شدند عزیز تو همه روز گرد آن گردی که به نزدیکشان زرست و پشیز دسته گل بر کسی چه بری که فروشد به کویها گشنیز پیرهن زان طمع مکن که ز حرص دزدد از جامه پدر تیریز بهر دهلیزبان چگویی شعر که بمانی چو کفش در دهلیز بوسه بر لب دهی شکر یابی بوسه بر کون دهی چه یابی تیز سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۸ اگر ریش خواجه ببرند پاک رسن گر بگیرد به بسیار چیز که تا پاردم سازد از بهر آنک بود پاردم بر گذرگاه تیز سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰۹ ای خداوند قایم قدوس ملک تو ناقیاس و نامحسوس قایمی خود به خود قیام تو نیست به قیامی که هست ضد جلوس ساحت سینه های مشتاقان ز آرزوی تو شد به دور و شموس در دل عارفان حضرت تو صد نهال از محبتت مغروس نور افلاک در نهاد قدم کنی از راه عاشقان مطموس هشت باغ و چهار رکن سرور جنت عدن با همه ناموس پیش آن دل بدانکه کس نخرد به یکی مشت ارزن و سه فلوس خاکپای بلال حضرت تو گشته از راه دین تاج ریوس خاک بر سر دبیر حضرت را چون نداند همی یمین غموس کردم آواره از مساکن عز حل منجوس و طالع منحوس گرچه زاغ سیاه گشتستم نگزینم مقام جز ناقوس زاغ گر بشنود کند در حال زین سخنها کرشمه چو طاووس شد مقیم سرخس و اندر وی همچو دزدی به قلعه ای محبوس ای سنایی بود که در غزنین می ندانند شاه را ز عروس
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۰ چو خواهم کرد زرق و هزل و ریواس نخواهم نیز عاقل بود و فرناس مرا چون نیست بر کس هیچ تفضیل چه خواهم کرد زهد و فضل عباس بیاور طاس می بر دست من نه به جای چنگ بر زن طاس بر طاس قرین و جنس من خمار و مطرب بسنده ست از همه اقران و اجناس مرا باید خراباتی شناسد خطیب و قاضیم گو هیچ مشناس می است الماس و گوهر شادمانی نگردد سفته گوهر جز به الماس می و معشوق را بگزین به عالم جز این دیگر همه رزق است و ریواس چه خواهم برد از دنیا به آخر دلی پر حسرت و یک جامه کرباس چه گویید اندرین معنی که گفتم اجیبوا ما سالتم ایها الناس رفیقا جام می بر یاد من خور که زیر آسیای غم شدم آس سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۱ ای مرد سفر در طلب زاد سفر باش بشکن شبه شهوت و غواص درر باش از سیرت سلمان چه خوری حسرت و راهش بپذیر و تو خود بوذر و سلمان دگر باش هر چند که طوطی دلت کشته زهرست آن زهر دهان را تو همه شهد و شکر باش چون تو به دل زهر شکر داری از خود زهر تن او گردد تو مرد عبر باش در مکه دین ابرهه نفس علم زد تو طیر ابابیل ورا زخم حجر باش نمرود هوای خانه باطن و ز بت آگند او رفت سوی عید تو در عیش نظر باش گر خلق جهان ابرهه دین تو باشد تو بر فلک سیرت ایشان چو قمر باش آن کس که مر ایوب ترا گرم غم آورد تو دیده یعقوب ورا بوی پسر باش ور دیو ز لا حول تو خواهی که گریزد از زرق تبرا کن و با دلق عمر باش سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۲ - در رثای یکی از بزرگان گوهر روح بود خواجه وزیر لیک محبوس مانده در تن خویش چون تنش روح گشت تیز چنو باز پرید سوی معدن خویش سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۳ گر مقصر شدم به خدمت تو بد مکن بر رهی کمانی خویش بهترین خدمتست آنکه رهی دور دارد ز تو گرانی خویش سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۴ ز تو ای چرخ نیلی رنگ دارم هزاران سان عنا و درد جامع نه تنها از تو بل کز هر چه جز تست به من بر هست همچون سیف قاطع مرا زان مرد نشناسی تو زنهار که گردم از تو اندر راه راجع طمع چون بگسلم از خلق از تو مرا خوا یار باش و خوا منازع چو بی طمعی و آزادی گزیدم دلم بیزار گشت از حرص و قانع بر آزادمردان و کریمان گرانتر نیست کس از مرد طامع ازین یاران چون ماران باطن خلاف یکدگر همچون طبایع بسان نسر طایر راست باشد به پیش و پس بسان نسر واقع عدو بسیار کس کو هر کسی را نماند حقتعالی هیچ ضایع چو عیسی را عدو بسیار شد زود ببرد ایزد ورا در چرخ رابع خسیسان را چرا اکرام کردیم بخیلان را چرا کردیم صانع همیشه خاک بر فرق کسی باد که نشناسد بدی را از بدایع حذر کن ای سنایی تو از اینها ترا باری ندانم چیست مانع ببر زین ناکسان و دیگران گیر کثیرالناس ارض الله واسع سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۵ ثنا گفتیم ما مر خواجه ای را که نشناسد مقفا را ز مردف عطارد در اسد بادش همیشه یکی مقلوب و آن دیگر مصحف
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۶ ای آنکه ترا در تو تویی نیست تصرف آن به که نگویی تو سخن را ز تصوف در کوی تصوف به تکلف مگذر هیچ زیرا که حرامست درین کوی تکلف در عشوه خویشی تو و این مایه ندانی ای دوست ترا از تو تویی تست تخلف راهیست حقیقت که درو نیست تکلف زنهار مکن در ره تحقیق توقف می نشنود امروز سنایی به حقیقت بگرفت به اسرار ره عشق و تعنف گر زین که اگر نشنوی ای دوست ازین پس بر شاهد یوسف نکنی قصه یوسف سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۷ بجهم از بد ایام چنانک از کمان ختنی تیر خدنگ گر به هر جور که آید بکشد من پلنگم نکشم جور پلنگ خواری و اسب گرانمایه مباد من و این نفس عزیز و خر لنگ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۸ گفت بر دوخته مرا شعری خواجه خیاطی از سر فرهنگ معنی او چو ریسمان باریک قافیت همچو چشم سوزن تنگ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۹ طلوع مهر سعادت به ساحت اقبال ظهور ماه معالی بر آسمان جلال نتیجه کرم و مردمی و فضل و هنر طلیعه اثر لطف ایزد متعال خجسته باد و همایون مبارک و میمون به سعد طالع و بخت جوان و نیکوفال سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۰ تو مرا از نسب و جان و خرد خویش منی من از آمیزش این چار گهر خویش توام تو همه روزه بیاراسته چون دین منی من همه ساله برهنه شده چون کیش توام پیش من حسن همانست که تو پیش منی نزد تو عیب چنانست که من پیش توام سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ هر چند در میان دو گویم زمین و چرخ لیک این دو گوی را به یک اندیشه پهنه ام در دیده سخای تو پوشیده مانده ام زان پیش تو چو نور دو چشمت برهنه ام سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۲ آن حور روح فش را بر عقل جلوه کردم و آن شربها که دادی بر یاد تو بخوردم یاقوت نفس کشتم زان گوهر شریفت کازاد کرد چون عقل از چرخ لاژوردم گردم به باد ساری گردی همی ولیکن باران تو بیامد بنشاند جمله گردم گفتی جواب خواهم شرط کرم نبود این بگذاشتی چو فردان در زیر خویش فردم گر قطعه خوش نیامد معذور دار زیرا هم تو عجول مردی هم من ملول مردم من توبه کرده بودم زین هرزه ها ولیکن چون حکم تو بدیدم زین توبه توبه کردم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۳ زشت همی گویی هر ساعتم رو تو همی گویی که من نستهم روی نکوی تو چکار آیدم شاعرم ای دوست نه من کان دهم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۴ چو بر قناعت ازین گونه دسترس دارم چرا ازین و از آن خویشتن ز پس دارم خدای داند کز هر چه جز خدای بود ازو طمع چو ندارم گرش به کس دارم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۵ ای یوسف نامی که همیشه چو زلیخا جز آرزوی صحبت تو کار ندارم یعقوب چو تو یوسفم اندر همه احوال زان جز غم روی توفیاوار ندارم دکان ترا جز فلک شمس ندانم افعال ترا جز دل ابرار ندارم بی شعر تو در ناظمه اندیشه نیابم بی مدح تو در ناطقه گفتار ندارم مقدار تو نزدیک من از چرخ فزونست هر چند به نزدیک تو مقدار ندارم آنجا که بود مجمع احرار ترا من جز پیشرو سید احرار ندارم چندانت به نزدیک من آبست که هرگز من خاک قدمهای ترا خوار ندارم من لطف ترا جز صفت باد ندانم من قهر ترا جز گهر نار ندارم گویی که مگر روی تو بختست کز آنروز کان روی نکو دیدم تیمار ندارم چون چرخ خمیده بو ما پیش هر ابله گر برترت از گنبد دوار ندارم چون نار ز غم کفته شود این دل اگر من آگنده دل از مهر تو چون نار ندارم خون باد چوبسد دلم ار من سخنت را پاکیزه تر از گوهر شهوار ندارم این گوهر منظوم که دارم به همه شهر جز مکرمت و جود تو تجار ندارم صد بحر گهر دارم در رسته ولیکن یک تن به همه شهر خریدار ندارم حقا که به لفظ ملح و شعر و معانی در زیر فلک هیچ کسی یار ندارم دارم سخنان چو زر اندر دل چو شمس چه باکم اگر بدره دینار ندارم هستند جهانی و گل انبوی مه دی من بهر خلالی را یک خار ندارم شب نیست که در فکرت یک نکته نیکو تا روز بسان شب بیدار ندارم در خاطر و در طبع چو بستان حقیقت صد گلبن گل دارم و یک خار ندارم با اینهمه شعر و هنر و فضل و کفایت با جان عزیز تو که شلوار ندارم همنام تو از پیرهنی چشم پدر را با نور قرین کرد و من این عار ندارم تو چشم مرا نیز بمالیده ازاری روشن کن ازیرا که من ایزار ندارم این مکرمت و لطف بجا آر ز حری هر چند به نزدیک تو بازار ندارم کین گوهر در رسته بخرد به همه شعر جز مکرمت و جود تو ادرار ندارم با این همه جز مدح تو اندیشه ندارم من قدر ترا جز فلک نار ندارم بادات دو صد خلعت از ایام که آنرا جز گوهر ناسفته من ایثار ندارم خود چرخ همی گوید کز حادثه خویش او را به همه عمر دل آزار ندارم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۶ عمر دو نیمه ست و ازین بیش نیست اول و آخر چو همی بنگرم نیمی از آن کردم در مدح تو نیمی در وعده به پایان برم عمر چو در وعده و مدح تو شد صله مگر روز قیامت خورم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۷ چند روزی درین جهان بودم بر سر خاک باد پیمودم بدویدم بسی و دیدم رنج یک شب از آز خویش نغنودم نه یکی را به خشم کردم هجو نه یکی را به طمع بستودم به هوا و به شهوت نفسی جان پاکیزه را نیالودم هر زمانی به طمع آسایش رنج بر خویشتن نیفزودم و آخرم چون اجل فراز آمد رفتم و تخم کشته بدرودم یار شد گوهرم به گوهر خویش باز رستم ز رنج و آسودم من ندانم که من کجا رفتم کس نداند که من کجا بودم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۸ از زهر به مغزم رسید بویی بفگند هم اندر زمان ز پایم زهری که به بویی بیازمودم آن به که به خوردن نیازمایم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۹ خواجه بفزود ولیکن به درم روی بفروخت ولیکن ز الم میزبان بود ولیکن به رباط نانم آورد ولیکن به درم دست بگشاد ولیکن در بخل لب فروبست ولیکن ز نعم مغز پر کرد ولیکن ز فضول دل تهی کرد ولیکن ز کرم خواجه رنجور ولیکن ز فجور خواجه مشغول ولیکن به شکم بس حریص است ولیکن به حرام بس جواد ست ولیکن به حرم دولتش باد ولیکن بر باد نعمتش باد ولیکن شده کم جاودان باد ولیکن به سفر ناتوان باد ولیکن به سقم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۰ چون من بره سخن درون آیم خواهم که قصیده ای بیارایم ایزد داند که جان مسکین را تا چند عنا و رنج فرمایم صد بار به عقده در شود تا من از عده یک سخن برون آیم گفته بودی که جبه ای بدهم وز تقاضای سرد تو برهم چون بدیدم سخن مصحف بود گفته بودی که حبه ای ندهم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۱ گاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده ام من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۲ از خلد برین یاد کنم روی تو بینم وز فتنه دین یاد کنم موی تو بینم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۳ دی بدان رسته صرافان من بر در تیم پسری دیدم تابنده تر از در یتیم زین سیه چشمی جادو صنمی طرفه چو ماه بی نظیری که نظیریش نه در هفت اقلیم با دلم گفتم ای کاشکی این میر بتان کندی بر من بیچاره دل خویش رحیم رفتم و چشمگکی کردم و شد بر سر کار کودکک جلد بد و زیرک و دانا و فهیم گفتم او را ز کجایی و بگو نام تو چیست گفت از بلخم و نامست مرا قلب کریم گفتم ای جان پدر آیی مهمان پدر گفت چون نایم و رفتیم همی تا سوی تیم هر دو در حجره شدیم آنگه و در کرده فراز خوب شد آنهمه دشوار و شدم کار سلیم دست شادی و طرب کردن و می خوردن برد او چنان میر و منش راست بمانند ندیم چون بشد مست و ز باده سر او گشت گران کرد وسواس مرا در دل شیطان رجیم گفتم او را که سه بوسه دهی ای جان پدر گفت خواهی شش بگشای در کیسه سیم ده درم داشتم از گاه پدر مانده درست کردم آن ده درم خویش بدان مه تسلیم بند شلوارش بگشاده نگه کردم من جفته ای دیدم آراسته با هر چه نعیم سینه بر خاک نهاد آن بت باریک میان تا به ماهی برسید از بر سیمینش نسیم شکم و نافش چون قافله پرتو و پنیر و آن سرین گاهش همچون شکم ماهی شیم گنبدی از بر چون نقره برآورده سفید کرده آن نقره سیمینش به الماس دو نیم پاره ای بردم از این روغن ابلیس به کار الف خویش نهان کردم در حلقه میم او به زیر من چون کبک که در چنگل باز من بر آن گنبد او راست چو بر طور کلیم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۴ - در مدح عمادالدین محمدبن منصور ای محمد نام و احمد خلق و محمودی شیم محمدت را همچنان چون ملک را تیغ و قلم بذل بی دستت نباشد همچو دانش بی خرد مال با جودت نماند همچو شادی با ستم روح را از رنجهای دل تهی کردی کنار آز را از گنجهای جود پر کردی شکم گر همی یک چند بی کام تو گردد دور چرخ تا نباشی همچو ابر ای نایب دریا دژم در وجود غم چنین بد دل چه باشی بهر آنک کار اقبال تو می سازند در پرده عدم می کند از خانه فضل الاهی بهر تو تخته تقدیر ایزد را ز تاییدت رقم منگر این حال غم و اندیشه کز روی خرد شادی صد ساله زاید مادر یک روزه غم باش تا سر برزند خورشید اقبالت ز چرخ تا جهانی را ببینی پیش خود چون من خرم تا ببینی دشمنانت را به طوع و اختیار پیش روی چون مهت چون چرخ داده پشت خم باش تا دریای جودت در فشاند تا شود صدهزاران شاعر از جود تو چون من محتشم ای دو گوشت بر صحیفه فضل فهرست خرد وی دو دستت در کتاب جود سرباب کرم با چنین فضلی که کردم قصد در گاهت ز بیم خشک شد خون در تن امید چون شاخ بقم آمدم سوی تو از بهر وعده بخششت از عرقهای خجالت عرقها را داده نم چون علم کی بود می پیشت چنین لیک از سخا هم تو کردی بنده را اندر چنان مجلس علم حلقه شد بر من جهان چون عقد سیصد در امید تا درین سی روز دارم طمع آن سیصد درم ریش در وعده مجنبان از سر حری بگوی از پی دوری ره من زود یا لا یا نعم تا بود مر بد سگالان را به طاعتها خلل تا بود مر نیکمردان را به زلتها ندم تا در آب و خاک و باد و آتش از بهر صلاح گرمی و خشکی و سردی و تری باشد به هم در هنرمندی چو سرو اندر چمن گاه نشاط گاه از نزهت به بال و گاه از شادی به چم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۵ - این قطعه را بر گور نظام الملک محمد نوشتند ما فرش بزرگی به جهان باز کشیدیم صد گونه شراب از کف اقبال چشیدیم آن جای که ابرار نشستند نشستیم وان راه که احرار گزیدند گزیدیم گوش خود و گوش همه آراسته کردیم از بس سخن خوب که گفتیم و شنیدیم از روی سخا حاصل ده ملک بدادیم با اسب شرف منزل نه چرخ بریدیم ناگاه بزد مقرعه مرگ زمانه ما نای روان رو سوی عقبی بدمیدیم دیدیم که در عهده صد گونه وبالیم خود را به یکی جان ز همه باز خریدیم پس جمله بدانید که در عالم پاداش آنها که درین راه بدادیم بدیدیم دادند مجازات به بندی که گشادیم کردند مکافات به رنجی که کشیدیم ما را همه مقصود به بخشایش حق بود المنةلله که به مقصود رسیدیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۶ گر تو به دو گانه ای ز ما پیشی ما از تو به فضل و مردمی پیشیم گر زر نبود ز خدمتت ما را از سبلت تو به جو نیندیشیم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۷ ای علایی ببین و نیک ببین که زمانه ستمگریست عظیم گه ز چوبی کند دمنده شنکج گه ز گوساله ای خدای کریم هر کرا فضل نیست نیم پشیز به شتر وار ساو دارد و سیم وانکه چون تیغ جان ربای از فضل موی را چون قلم کند به دو نیم به خدای ار خرانش بگذارند بی دو دانگ سیه بر آخور تیم اینهمه قصه و حکایت چیست وینهمه عشوه و تغلب و بیم به بهشت خدای نگذارند بی زر و سیم طاعتی ز رحیم شاعرانی که پیش ازین بودند همه والا بدند و راد و حکیم باز در روزگار دولت ما همه مأبون شدند و دون و لییم به دو شعر رکیک ناموزون که بخوانند ز گفتهای قدیم کون فراخی حکیم و خواجه شود چکند رنج بردن تعلیم لاجرم حرمتی پدید آید شاعران را به گرد هفت اقلیم که به پنجاه مدحشان ممدوح ندهد در دو سال نانی نیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۸ گفت حکیمی که مفرح بود آب و می و لحن و خوش و بوستان هست ولیکن نبود نزد عقل هیچ مفرح چو رخ دوستان سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳۹ چند گویی که زحمتت کردم تا نگردی ز من گران گران به سر تو که دوستر دارم زحمت تو ز رحمت دگران سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۰ منم آن مفلسی که کیسه من ندهد شادیی به طراران سیم در دست من نگیرد جای چون خرد در دماغ می خواران مستی از صحبتم بپرهیزد همچو خواب از دو چشم بیماران من چنین آزمند نومیدم از تو ای قبله نکوکاران کافتاب امید را به فلکی خشکسال نیاز را به باران سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۱ ای به عین حقیقت اندر عین باز کرده ز بهر دیدن عین پیش عین تو عین دوست عیان تو رسیده به عین و گویی این چون تو آید ز عین تو همه تو ایستاده چو سد ذوالقرنین تا تو گویی تو آن نه تو تو تویی آن تو از تو دروغ باشد و مین کی مسلم بود ترا توحید چون که اثبات می کنی اثنین بیش تو زان میان به باطل و حق چند گویی تفاوت ما بین در یکی حال مستحیل بود اجتماع وجود مختلفین اول از پیش خویش نه قدمی تا جدا گردد اصل مال از دین نظر از غیر منقطع کن زانک شاهد غیر در دل آور عین چند گویی ز حال غیر که قال قال بی حال عار باشد و شین چون سنایی ز خود نه منقطعی که حکایت کنی ز حال حسین
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۲ چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کین تا ز بد فعلی چه داری بر مسلمانان یقین من گنه کارم تو طاعت کن چه جویی جرم من زان که من گویم بتر از من نیاید بر زمین باز خواهد دست شاه و شیر جوید بیشه را بوم را ویرانه سازد همچو سگ را پارگین آنکه نشنیدست عدل عمر عبدالعزیز لاجرم حجاج را خواند امیرالمومنین مصطفا را یار بوبکرست اندر غار و بس بولهب را باز بوجهلست یار و همنشین الخبیثات و خبیثین گفت ایزد در نبی تا بپرهیزند اهل طیبات و طیبین عاجز آمد از مشیت زلت و عصیان تو دفترت در دوده می مالد کرام الکاتبین کس ز صوف و فوطه بی طاعت نیابد پایگاه کی بجایی می رسد مردم ز ریش و پوستین گوی برد از جمله مردم فوطه باف و نیل گر عالمی را موی تابی گرددت زیر نگین روی بنماید عروس دین ترا گر هیچ تو با قناعت چون سنایی غزنوی گردی قرین ای به دعوی بر شده بر آسمان هفتمین وز ره معنی بمانده تا به حلق اندر زمین آنکه را همت ز اجزای زمین بر نگذرد چون سخن گوید ز کل آسمان هفتمین چند از این دعوی درویشی و لاف عاشقی ناچشیده شربت آن نازموده درد این با هوای جسم رفتن در ره روحانیان در لباس دیو جستن رتبت روح الامین سر قلاشی ندانی راه قلاشان مرو دیده بینا نداری راه درویشان مبین کم سگال ار نیستی عاشق کزان در آز تن مانده معنی را بجای و کرده صورت را گزین ای برادر قصد ضحاک جفا پیشه مکن تا نبینی خویشتن همبر به پور آبتین جنت باقی کجا یابی و راه بی هوان تا تو باشی در هوای جوی شیر و انگبین باز ماندن بهتر آمد در سعیر سفلی آنک جنت اعلا نخواهد جز برای حور عین تا نگردی فانی از اوصاف این فانی صفت بی نیازی را نبینی در بهشت راستین پایت اندر طین دل بر نار باشد تا ترا دیو نخوت گفت خواهد نار به باشد ز طین سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۳ در طریق دین قدم پیوسته بوذر وار زن ور زنی لافی ز شرع احمد مختار زن اندر ایمان همچو شهباز خشین مردانه باش بر عدوی دین همیشه تیغ حیدروار زن گرد گلزار فنا تا چند گردی زابلهی در سرای باقی آی و خیمه در گلزار زن لشکر کفرست و حرص و شهوت اندر تن ترا ناگهان امشب یکی بر لشکر کفار زن حلقه درگاه ربانی سحرگاهان بگیر آتشی از نور دل در عالم غدار زن عالم فانی چو طراریست دایم سخره گیر گر تو مردی یک لگد بر فرق این طرار زن بلبلی دایم همه گفتار داری گرد گل باز شو یک چند لختی دست در کردار زن جز برای دین نفس هرگز مزن تا زنده ای چون سنایی پای همت بر سر سیار زن ای به خواب غفلت اندر هان و هان بیدار شو در ره معنی قدم مردانه و هشیار زن
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۴ پای بلقاسم ز پای بلحکم بشناس نیک نیستی ایوب فرمان از دم کرمان مکن تیغ شرع از تارک بدخواه دین داری دریغ شرط مردان این نباشد ای برادر آن مکن عزم داری تا که خود بزغاله را بریان کنی پس چو ابراهیم رو فرزند را قربان مکن این ترا معلوم گردد لیکن اکنون وقت نیست کیست هر کو گر تواند گفت این کن آن مکن هر کجا مردی بد اکنون همچو تو تردامنند چند گویی مرد هستم یاد نامردان مکن اهل را در کوی معنی همچو مردان دستگیر یار نااهلان مباش و یاد نا اهلان مکن ناقد نقدی ولیکن نقد را آماده کن کم بضاعت تاجری تو قصد در عمان مکن خواجه را این آیت اندر سمع کمتر می شود بشنو این آیت که کل من علیها فان مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۵ زهره مردان نداری خدمت سلطان مکن پنجه شیران نداری عزم این میدان مکن فرش شاهان گر ندیدی گستریده شاهوار خویشتن چنبر مساز و نقش شادروان مکن خانه را گر کدخدایی می ندانی کرد هیچ پادشاهی زمین و ملکت یزدان مکن در خراباتی ندانی رطل مالامال خورد چهره زرد ار نداری دعوی ایمان مکن صدق بوذر چون نداری چون سنایی بی نیاز صحبت سلمان مجوی و دعوی ماهان مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۶ ای برادر خویش را زین جمع خودبینان مکن کار دشوارست تو بر خویشتن آسان مکن صحبت هر ناکسی مگزین و رنج دل مبین روی بر ایشان مدار و پشت بر ایشان مکن عقل سلطانست و فرمانش روان بر جان و دل رو چو مردان روز و شب جز خدمت سلطان مکن مرد باش و گرم رو در راه مردان روز و شب تیغ گیر و زخم زن دین از زبان ویران مکن گر زلیخا نیستی در آسیای مهر آس بیهده چندین حدیث یوسف کنعان مکن چند بر موسی حدیث طور و اخبار کلیم بدعت فرعون مدار و طاعت سلمان مکن هفت چرخ و چار طبع و پنج حس محرم نیند روی جز در حق مدار و حکم جز قرآن مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۷ دعوی دین می کنی با نفس دمسازی مکن سینه گنجشک جویی دعوی بازی مکن مکر مرد مرغزی از غول نشناسی برو همنشین طراریان گربز رازی مکن ای ز کشی ناپذیرفته سیه رویان کفر با نکورویان دین پاک طنازی مکن ور همی خواهی کنی بازی تو با حوران خلد پس درین بازار دنیا بوزنه بازی مکن دست دف زن گرز رستم کی تواند کار بست از رکوی مشغله دعوی بزازی مکن بادیه نارفته و نادیده روی کافران خویشتن را نام گه حاجی و گه غازی مکن ای سنایی چون غلام رنگ و بویند این همه برگذر زین گفتگوی و بیش غمازی مکن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۸ یک روز بپرسید منوچهر ز سالار کاندر همه عالم چه به ای سام نریمان او داد جوابش که در این عالم فانی گفتار حکیمان به و کردار ندیمان
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۹ روزگاریست که کان گهرند اندرین وقت همه بی سنگان بی بنان گشته همه بیداران بیسران مانده همه سرهنگان همه خردان بزرگ اندیشان همه پستان دراز آهنگان همه بیدستان در وقت دهش باز گاه ستدن با چنگان از چنین مردم نیکو سیرت گوی بردند همه با رنگان آنکه یک ماجره دارد در شیر بیم از آن نیست به خانه لنگان کودکان با خر و با اسب شدند ما پیاده همه لنگان لنگان فاخره دارد شیرینی و بس تیز بر سبلت سبز آرنگان هر کرا نیست سر موزه فراخ چون من و تو بود از دلتنگان هر که با شرم و حفاظست کنون هست در خدمتشان چون گنگان از سر همت و پاک اصلی خویش ننگ می دارم از این بی ننگان در خشو گادن اگر اقبالست در ره و مذهب با فرهنگان کار بس یوسف در گر دارد تیز در ریش سحاق سنگان سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۰ خواهد که شاعران جهان بی صله همی باشند پیش خوانش دایم مدیح خوان الحق بزرگوار خردمند مهتریست کورا کسی مدیح برد خاصه رایگان مدحش چرا کنم که بیالایدم خرد هجوش چرا کنم که بفرسایدم زبان باشد دروغ مدح در آن خر فراخ کون باشد دریغ هجو از آن خام قلتبان سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۱ چو شعر حکیمانه گفتم ترا تو جود کریمانه با من بکن ازیرا که بر ما پس مرگ ما نماند همی جز سخا و سخن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۲ هر که چون کاغذ و قلم باشد دو زبان و دو روی گاه سخن همچو کاغذ سیاه کن رویش چون قلم گردنش به تیغ بزن سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۳ ای خرد را جمال و جان را زین ذکر و شعر توام چو دین و چو دین به دو وزنم ستوده در یک بیت به دو بحر آب داده از یک عین من ز شعر تو دیده موسی وار در یکی بیت مجمع البحرین بلبلم خوانده ای و سیمرغم من خود از ناقصی غرب البین پیش چشم و دل عزیز توام چون همی بینیم به رای العین گر نیایم بگو سنایی کو که کسی عین را نگوید این واحدم خوانده ای گرم بیند پشت ایام خواندم اثنین توبه کردم که پیش کس نشوم خاصه در حربگاه بدر و حنین توبه مشکن مرا که شیطانی باشد از زاده شهابی شین آب حیوان چو یافت آتش خضر کم گراید به باد ذوالقرنین
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۴ - در مدح جمال المعاشرین قوال ای جمال معاشران چونست آن دو حمال گام گستر تو چند با اشک و رشک خواهد بود عرش و فرش از لحاف و بستر تو چند بی سرمه سای خواهد بود بر فلک همنشین اختر تو چند بی بوسه جای خواهد بود بر زمین شاهراه کشور تو فاقه تا کی کشد ز پیس دماغ بی کمال خوی معنبر تو تشنه تا کی بود خلیفه دل بی جمال رخ منور تو چشم را نیست رتبتی بر جسم بی رخ خوب روح پرور تو گوش را نیست منتی بر هوش بی زبان خوش سخنور تو ای چو عیسی همیشه روح القدس ناصر و همنشین و یاور تو تو همیشه میان گلشکری زان دل تو قویست در بر تو گلشکر کی کم آیدت چو بود خلق و لفظ تو گل به شکر تو درد با پای تو ندارد پای ز آنکه او هست مرکب سر تو زهره دارد حوادث طبعی که بگردد به گرد لشکر تو خاک پای تو نزد دشمن و دوست قدر دارد بسان افسر تو تو بپر می پری به سوی فلک زان که عرشیست اصل گوهر تو پس اگر گه گهی به درد آید پای در پای بر جهان بر تو آن نه از درد نقرسست که نیست پای را درد عبرت از پر تو تن آلوده گر ز نااهلی دور ماند از جمال و منظر تو هست جان بر امید آب حیات خاکروب ستانه در تو مرکب از لشکری یکی باشد خاصه ترکیب هم ز جوهر تو تن اگر چون فنا نباشد و نیست پیش صدر بهشت پیکر تو شکر حق را که پیش خدمت تست چون بقا عقل و جان و چاکر تو گر بر تو نیامدم شاید که گرانم چو بخشش زر تو تو خود از درد پای رنجوری من چه درد سر آورم بر تو من ز تشویر دفتر از تقصیر زرد بودم چو کلک لاغر تو دفترت باز تو فرستادم هم به دست علی برادر تو دف تر بود دفترت بر من بی زبان کس سخنور تو که سیه روی باد هر که بود بی تو خوش روی همچو دفتر تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۵ - در مدح بهرامشاه خواجه سلام علیک کو لب چون نوش او پسته دربار او لعل گهر پوش او کی به اشارت ز دور چشم ببیند لبش زان که نداند همی شکل لبش هوش او چشم کجا بیندش از ره صورت از آنک هست نهان جای عقل در لب خاموش او جای فرشتست و دیو چشم قوی خشم او حجله عقلست و جان گوش سخن کوش او گشت پر از ابرویم چشم جهانی از آنک خرمن مهرست و ماه قند ز شب پوش او مایه قهرست و لطف ناوک دلدوز او پایه کفرست و دین جوشن و شب پوش او از سر شوخی و ناز برکشد او چشم تو گر تو ز زور و دروغ بر نکشی گوش او دی چو سناییش دید نیک بر بندگیش تا به ابد مانده گیر غاشیه بر دوش او در هوس هجر او دوزخیانند خلق شاه بهشتست و بس از بر و آغوش او سلطان بهرامشاه آنکه بود روز صید کرکس و شیر فلک پشه و خرگوش او
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۶ - در مدح بهرامشاه خواجه غلط کرده است در چه در ابروی او زان که نسازد همی قبله دل سوی او قبله عقلست و نقل پیچ و خم زلف او دایه حورست و روح بوی خوش و خوی او شیر فلک را شدست از پی کسب شرف مسجد حاجت روا خاک سر کوی او تاز دو عید و یکی قدر چه خیزد ترا عید همی بین و قدر در شکن موی او بر سر کوی دل آی تا یابد یک دمی رحمت درمان این زحمت داروی او جادو اگر در بهشت نبود پس در رخش از چه بهشتی شدست نرگس جادوی او سایه گیسوش را دار غنیمت که دل کیسه بسی دوختست در خم گیسوی او شیر فلک شد به شرط روبه بازی از آنک تا به کف آرد مگر چشم چو آهوی او قبله اگر چه بسی ست از پی احرام دل چشم سنایی نساخت قبله جز ابروی او شد ز پی دین و جاه چون سم شبدیز شاه سجده گه و قبله گاه دایره روی او سلطان بهرامشاه آنکه گه زور هست گردن گردان زدن بازی بازوی او از پی تشریف خویش در همه چین و ختا بچه یک ترک نیست ناشده هندوی او سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۷ - در رثای ابوالمعالی احمد بن یوسف رفت قاضی بلمعالی ای سنایی آه کو همچو دل جانت بر آن صدر جهان همراه کو خود گرفتم صد هزاران آه کردی لیک باز چون مریدان جان بر آوردن به پیش آه کو از پی آن تیز خاطر قد کمان کردی ز غم پس چو تیر اندر کمان در وی دل یکتاه کو آفتابی بود یوسف بلمعالی ماه او گر فرو رفت آفتاب ای قوم باری ماه کو بی جمال و زیب و فر و رونق و ترتیب او آنهمه نو زیب و باخیر و فراخی گاه کو نطع پر اسب و پیاده پیل و فرزین و رخست کار اینها شاه دارد در میانه شاه کو خود گرفته هر کسی جویند صدر و منبرش هم نیابند ار بیابند آن جمال و جاه کو پایشان چون رای او وقت صلات سخت کو دستشان چون عمر او وقت قضا کوتاه کو گمرهان پست همت را ز تیر لا الاه رهنمای و داعی میدان الا الاه کو هر زمان گویی که تخت و افسرش اینجاستی چند گویی تخت و افسر اول این گو شاه کو حمله شیر آزمودن سست شد در رنج تو روبهت زنده ست باری حیله روباه کو ماند محراب و قضا را اسم مردی مرد کو هست راه کهکشان را نام برگی کاه کو هر سری خواهد ببوسید آستان جاه تو لیک از بس جان پاکان پای کس را راه کو یوسف ما بود چاهی لیک گشت از بهر چاه هیچ یوسف را ورای چرخ هشتم جاه کو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۸ - در هجای علی سه بوسش ایا کشیخان بد اصل ای سه بوسش علی نامی دریغ این نام بر تو ز هر خلقی که ایزد آفریدست بتر سگ دم و از سگ دم بتر تو ترا ز جمله اهل نشابور پدر ننگ آمد و ننگ پدر تو مرا سعد علی نانی همی داد نگنجید آن سخا و فضل در تو به دونی منقطع کردی تو آن چیز که لعنت باد و نفرین باد بر تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۵۹ با تو باشم از تو نندیشم که با فضلی و عدل نه بدان کز راه عقل و معرفت پیشم ز تو باز کز تو دور باشم هیچ نندیشم ز کس از تو نندیشم چرا زیرا که نندیشم ز تو
سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۰ در چشمت ای رفیقک ای خام قلتبان برتر ز سرومان همی آید حشیش تو آن به که در هجای تو از تو بنگذرم تصحیف معنی لقب تو بریش تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۱ - تقاضای گوشت و انگور ای چو ماهی نشسته در خرگاه وز تو خرگاه چون سپهر از ماه دان که داریم عزم روز آباد منم و یک خر و دو سه همراه از تومان آرزوست بره و شیر تره و کوک و میوه روباه زان که دارند هم ز اقبالت همرهان نان و چارپایان کاه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۲ - در رثای محمد بهروز اعتقاد محمد بهروز کرد روزیش از آن جهان آگاه چون به از زر به عمر هیچ ندید زر به درویش داد و عمر به شاه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۳ گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان باشد که دست ظلم بداری ز بی گناه بازم حفاظ دامن همت گرفت و گفت زنهار تا از او به جزا و ناوری پناه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۴ ای فلک شمس شرف جاه تو باد بر افزون چو مه یکشبه بر تنم از سرما آمد فراز پوست بر آن سان که بر آتش دبه شد کتفم رقص کنان می زنم سنج به دندان و به لب دبدبه نزد تو زان آمدم ایرا که هست دیدن خورشید غم بی جبه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۵ بخور من بود دود درمنه چنین باشد کسی را کو درم نه چو بی سیمم ولی دایم به شکرم تقاضا گر ملازم بر درم نه اگر گردون به کام من نگردد چه گویی برده خود بر درم نه سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۶ ای تیر غم و رنج بسی خورده و برده واقف شده بر معرفت خرقه و خورده بر ظاهر خود نقش شریعت بگشادم در باطن خود حرف حقیقت بسترده با هستی خود نرد فنا باخته بسیار صد دست فزون مانده و یک دست نبرده در آرزوی کوی خرابات همه سال اول قدم از راه خرابی بسپرده ایمن شده از عمر خود و گشت شب و روز در بی خردی کیسه به طرار سپرده ور زان که ترا نیستی ای خواجه تمناست هان تا نکنی تکیه بر انفاس شمرده زان پیش که نوبت به سر آید تو در آن کوش تا مرده زنده شوی ای زنده مرده سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶۷ ای زده بر فلک سراپرده رخت بر تخت عیسی آورده ای که از رشک نردبان فلک با خود از خاک بر فلک برده گر کسان گرسنه گرد تو در همه با گوشت مرغ خو کرده پس اگر بر پریده او سوی تو نپریده ازو بیازرده نیک زشتست با چو تو عمری ظلم را پر و بال گسترده داده همنام خود به ده مطلب یاری از هندوان نو برده کی تواند سپیدچرده شده آنکه کرد ایزدش سیه چرده ای درون هزار پرده شده لن ترانی نبشته بر پرده گر که مستوجبست حد ترا این سنایی شراب ناخورده هم وبالی نباشدت گر ازو در گذاری گناه ناکرده بدهی این گدای گرسنه را بدل نان برنج پرورده