Senâî — Dîvân-ı Eş'âr
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۸ - در اندرز و ترغیب در طریق حقیقت ای دل خرقه سوز مخرقه ساز بیش ازین گرد کوی آز متاز دست کوتاه کن ز شهوت و حرص که به پایان رسید عمر دراز بیش ازین کار تو چو بسته نمود به قناعت بدوز دیده آز دل بپرداز ازین خرابه جهان پای در کش به دامن اعزاز گه چو قارون فرو شدی به زمین گه چو عیسی برآمدی به فراز همچو خنثا مباش نر ماده یا همه سوز باش یا همه ساز یا برون آی همچو سیر از پوست یا به پرده درون نشین چو پیاز یا چو الیاس باش تنها رو یا چو ابلیس شو حریف نواز در طریقت کجا روا باشد دل به بتخانه رفته تن به نماز باطنی همچو بنگه لولی ظاهری همچو کلبه بزاز سر متاب از طریق تا نشوی هدف تیر و طعنه طناز عاشق پاک باش همچو خلیل تا شوی چون کلیم محرم راز زین خرابات برفشان دامن تا شوی بر لباس فخر طراز همه دزدان گنج دین تواند این سلف خوارگان لحیه طراز همه را رو بسوی کعبه و لیک دل سوی دلبران چین و طراز همه بر نقد وقت درویشان همچو الماس کرده دندان باز همه از بهر طمع و افزونی در شکار اوفتاده همچو گراز همه از کین و حرص و شهوت و خشم در بن چاه ژرف سیصد باز ای خردمند نارسیده بدان گرگ درنده کی بود خراز دین ز کرار جو نه از طرار خز ز بزاز جو نه از خباز راهبر شو ز عقل تا نبرد غول رهزن ز راه دینت باز بس که دادند مر ترا این قوم بدل گاو روغن اشتر غاز چشم بگشا و فرق کن آخر عنبر از خاک و شکر از شیراز گرت باید که طایران فلک زیر پرت بپرورند به ناز هر چه جز لا اله الا الله همه در قعر بحر لا انداز پس چو عیسی بپر دانش و عقل زین پر آشوب کلبه بیرون تاز وارهان این عزیز مهمان را زین همه در دو داغ و رنج و گداز رخت برگیر ازین سرای کهن پیش از آن کیدت زمانه فراز این خوش آواز مرغ عرشی را بال بگشای تا کند پرواز ای سنایی همه محال مگوی باز پیچان عنان ز راه مجاز همه دعوی مباش چون بلبل گرد معنی گرای همچون باز همچو شمشیر باش جمله هنر چون تبیره مشو همه آواز کاندرین راه جمله را شرطست عشق محمود و خدمت ایاز
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۹ ای سنایی کی شوی در عشقبازی دیده باز تا نگردی از هوای دل به راه دیده باز زان که عاشق را نیاز آن گه شفیع آید به عشق کز سر بینش ز کل کون گردد بی نیاز نیست حکم عقل جایز یک دم اندر راه عشق زان که بیرونست راه او ز فرمان و جواز رنج عاشق باز کی گردد به دستان و فسون شام عاشق صبح کی گردد به تسبیح و نماز عاشق آن باشد که کوتاهی نجوید بهر روز گر شب هجران شود جاوید بر جانش دراز ای دل ار چون سرو یازان نیستی در راه عشق دست را زی گلستان وصل معشوقان میاز تا به وصف جان تو نازان باشی اندر راه خود عشق جانان مر ترا هرگز نگردد دلنواز جان شیرین بر بساط عاشقی بی تلخیی در هوای مهر جانان پاکبازی کن بباز یک زمان از گنج دانش وام نادانی بتوز با خرد یک تک برآ بر مرکب همت بتاز تا به معنی بگذری از منزل جان و خرد گام در راه حقیقت نه در راه مجاز تا درون سو جان تو یک دم نگردد عود سوز خوش نکردی گر بوی دایم برون سو عود ساز سر بنه در بی خودی چون آب و خاک اندر نشیب تا چو باد و آتش از پاکی برآیی برفراز تا نگردی چون بنفشه سوی پستی سرنگون کی چو نیلوفر شود چشم تو بر خورشید باز گر همی عمر ابد خواهی بپرهیز از ستم زان که از روی ستمگاریست اندک عمر باز تا به جان آسوده باشی هیچ کس را دل مسوز تا ز بند آزاد باشی با کسی مکری مباز آتش فکرت یکی در باطن خود بر فروز تا مگر از نور باطن ظاهر آری در گداز پای تا در راه ننهی کی شود منزل به سر رنج تا بر تنت ننهی کی شود جان جفت ناز زرکانی کی روایی بیند از روی کمال تا تف و تابی نبیند ز آتش و خایسک و گاز تا خردمندی شوی از بی خرد پرهیز کن لیک چون مردم نه ای کی جویی از دیو احتراز مال در دست بخیلان کی خرد مدح و ثنا خال بر روی سیاهان کی دهد زیب و طراز مرد دانا آن بود کو را بود با عقل قال صبح روشن زان بود کو را بود با روز راز ای نهنگ آسای در دریای پندار و غرور روز وشب از روی مستی با خرام و با گراز چون ندانی ویحک این معنی که در شست هوا همچو ماهی دایمی مانده به چاه شست باز آز و حرص آخر ترا یک روز بر پیچد ز راه آرزو بگذار تا فارغ شوی از حرص و آز نه ز روی آرزو بود آنکه در تیر از گزاف من و سلوی را بدل کردند با سیر و پیاز چون برآید روز تو شب را ببین از بهر آنک زود روز تو کند شب روزگار دیرباز روز و شب چون چینیان بر نقش خود عاشق مباش تا شوی صافی ز وصف خوبرویان طراز چون طراز آخته فردا بخواهی ریختن گر کشد بر جامه جاهت فلک نقش طراز با هزاران حسرت از چنگ اجل کوتاه گشت دست محمود جهانگیر آخر از زلف ایاز جان به دانش کن مزین تا شوی زیبا از آنک زیب کی گیرد عمارت بی نظام دست یاز شاه معنی کی کند کابین مدح تو قبول تا ز داد و دین عروس طبع را ندهی جهاز راستی کن تا شود جان تو شاد از بهر آنک جفت غم گردد شبان چون کج رود روزی نهاز تا شوی اصل ستایش اهل معنی راستای تا شوی عین نوازش مرد دانا را نواز مرد کز روی خرد فخر آرد از زنگ و حبش به که از روی نسب کبر آرد از شام و حجاز ناز کم کن چون سنایی بر سر مشتی خسیس تا شوی در گلستان وصل خوبان جفت ناز ای سنایی گر سنا خواهی که باشد جفت تو گام در راه حقیقت نه چو مردان دست یاز
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۰ - این قصیدهٔ را هم هنگام اقامت در سرخس سروده درگه خلق همه زرق و فریبست و هوس کار درگاه خداوند جهان دارد و بس هر که او نام کسی یافت ز آن درگه یافت ای برادر کس او باش و میندیش از کس بنده خاص ملک باش که با داغ ملک روزها ایمنی از شحنه و شبها ز عسس گرچه با طاعتی از حضرت او لا تامن ورچه با معصیتی از در او لا تیاس ورچه خوبی به سوی زشت به خواری منگر کاندرین ملک چو طاووس بکارست مگس ساکن و صلب و امین باش که تا در ره دین زیرکان با تو نیارند زد از بیم نفس کز گران سنگی گنجور سپهر آمد کوه وز سبکساری بازیچه باد آمد خس تو فرشته شوی ار جهد کنی از پی آنک برگ توتست که گشتست به تدریج اطلس همره جان و خرد باش سوی عالم قدس نه ستوری که ترا عالم حسست جرس پوست بگذار که تا پاک شود دین تو هان که چوبی پوست بود صاف شود جوز و عدس عاشقی پرخور و پر شهوت و پر خواب چو خرس نفس گویای تو ز آنست به حکمت اخرس رو که استاد تو حرصست از آن در ره دین سفرت هست چو شاگرد رسن تاب از پس نام باقی طلبی گرد کم آزاری گرد کز کم آزاری پر عمر بماند کرکس در سر جور تو شد دین تو و دنیی تو که نه شب پوش و قبابادت و نه زین نه فرس چنگ در گفته یزدان و پیمبر زن و رو کآنچه قرآن و خبر نیست فسانه ست و هوس اول و آخر قرآن ز چه با آمد و سین یعنی ندر ره دین رهبر تو قرآن بس آز بگذار که با آز به حکمت نرسی ور بیان بایدت از حال سنایی بر رس سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۱ یکی بهتر ببینید ایها الناس که می دیگر شود عالم به هر پاس دمی از گردش حالات عالم نمی یابم نجات از بند وسواس چو دل در عقده وسواس باشد چه دانم دیدن از انواع و اجناس کجا ماند جهان را روشنایی چو خورشید افتد اندر عقده راس چو سود از آرزو چون نیست روزی دهش ماند دهش جز یافه مشناس یکی بین آرمیده در غنا غرق یکی پویان و سرگشته ز افلاس بدور طاس کس نتوان رسیدن توان دور فلک پیمودن از طاس ترا ندهند هرچ از بهر تو نیست بهر کار این سخن را دار مقیاس سکندر جست لیکن یافت بهره ز آب زندگانی خضر و الیاس بسی فربه نماید آنکه دارد نمای فربهی از نوع آماس به ریواس ار توان لعبت روان کرد روان نتوان بدو دادن به ریواس خلایق بر خلافند از طبایع یکی عطار ودیگر باز کناس چو رومی گوید از پوشش نپوشم بجز ابریشمین پاک بی لاس برهنه زنگی بی غم بر افسوس همی گوید چه گردی گرد کرباس ز سر بر کردن این کشت از دل و خاک چه سودش چون کند سر در سر داس چو دانه دیدی اندر خوشه رسته ببین هم گشته زیر آسیا آس سخن کز روی حکمت گفت خواهی جدا کن ناس را اول ز نسناس چو ناس آمد بگو حق ای سنایی به حق گفتم ز هر نسناس مهراس
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۲ - در ستایش قاضی ابوالبرکاتبن مبارک فتحی به آب ماند یار مرا صفات و صفاش که روی خویش ببینی چو بنگری بقفاش ز بوی و خوبی جعد و دو زلف مشکینش ز رنگ و گردن و گوش و دو عارض زیباش نگار خانه چین است و ناف آهوی چین درون چین دو زلف و برون چین قباش بسی نماند مر آن سرو و ماه را که شود چو ابر پرده خورشید سایه بالاش عجب مدار گر از خویش بوسه برباید که آینه ست جهان پیش چشم او ز ضیاش پدید گشته دو جرم سهیل و سی پروین میان دایره ماه وزیر جرم سهاش برنگ چون گل سوریست لیک نشناسم چو من برابر او باشم از گل رعناش ز روی عقل که یارد چخید بر صفتش ز راه دیده که یارد قبول کرد هواش که دیده روزی با نور روی او پیوست ازو نگشت جدا تا نکرد نابیناش به آتش رخ او ره که یافت کز تف عشق هزار جان و جگر سوخت زلف دود آساش کسی که بسته او شد زمانه داغی کرد میان جانش ز لن تفلحوا اذا ابداش چو آفتاب جهانتاب گشت طلعت دوست که نیست جز دل آزادگان نشان هواش بلای دوستی او مرا شرابی داد که جز اجل نبود مستی از شراب بلاش ز کاروان طبیعت نیافت یک شب و روز سواد دیده من سود خوابی از سوداش بپرسدم ز ریا گه گهی به راه ولیک هزار صدق فدای یک دروغ و ریاش دل شکسته تاریک ازو بدان جویم که می نسب کند از زلفک سیاه دوتاش وگرنه دل چه دریغست از کسی که بود هزار جان مقدس فدای جور و جفاش پذیره پایش جفاهای او شوم شب و روز برای آن که نسب دارد آن جفا ز رضاش چو راحت دلش اندر عنای جان منست چه من چه عنین گر درکشم عنان ز عناش گه لطافت پیدا به چشمها پنهانش بگاه تابش پنهان ز دیده ها پیداش وفای او سبب روز نیک و بخت نکوست ز بهر آنکه چو من امتحان کنم عمداش چو کنیت برکات مبارک فتحی نشان برکت و فتح و مبارکیست وفاش امین ملک دوشه قاضی عمید که کرد خدای مایه ترس و امید همچو قضاش فرود مرکز چرخست قاعده حلمش ورای عالم عقلست همت والاش دلیل مایه ناز و نواز گشت دلش عطای عالم ذل و نیاز گشت عطاش به عشق او چو سنایی پناه خویش نیافت بدیده خرد و روح در نیافت سناش زمانه را ز پی زادن چنو فرزند عقیم گشت چهار امهات و هفت آباش رضا و خشمش اگر نیستی مفید و مضر دو برنداشتی ایمان همی ز خوف و رجاش ز بهر حشمت او را شدست در شب و روز بنات نعش پرستار و بنده ابن ذکاش ز عشق سیم و ز خوی ذمیم و فعل لییم سوی کریم بسی خوارتر بود اعداش ز عون میر و ز لطف دبیر و فهم وزیر سوی اسیر بسی خوبتر بود سیماش خلاف او به بهشت ار کسی بیندیشد کسی خدای میان بهشتیان به و باش از آنکه هست نشاط جهان ز رحمت حق چو روز عید و شب قدر شد صباح و مساش به روز نحن قسمنا خدای اندر لوح برو نوشت همه چیز جز گناه فناش زبانش خشک شود چون زبان قفل به کام کسی که ناطقه او نشد کلید ثناش چه بی نظیر کسست او که وهم من صدبار به عرش و فرش دوید و ندید کس همتاش ثنای او را حد کمال پیدا نیست که بیش آید چون بیشتر کنند اداش حیات را چه گوارنده تر ز آب ولیک کسی که بیشترش خورد بکشد استسقاش ز روح نامیه ما ناکه نسبتی دارد ثنای او که فزاید همی به عمر ثناش خطی که صورت یک وصف خلق او بود آن دماغها نشناسد همی ز مشک خطاش هر آن سخن که کند رشته نوک خامه او زمانه باز نداند ز لولو لالاش به گاه موسی اگر سحر کلک او دیدی میان ببستی در پیش او چو نیزه عصاش شدست مایه اندیشه همچو سودا لیک فزون ترست بدیدار قوت صفراش دو ملک را بدو نوک قلم چنان کردست که عقل باز نداند همی ز یک دریاش چو قهر قدرت باری همی دهد در ملک میان چار گهر اتفاق عقل و دهاش کسی که راست نبود این ستانه را چو الف به پیش خدمت سلطان میان ببست چو لاش قوام ملک علایی ز رای عالی اوست از آن چو ملک عزیزست نزد شاه علاش چنان کند چو خضر ملک شاه را از وجود که صد ستاره بتابد چو گنبد خضراش کمال دولت غزنین همی چنان جوید که خواهدی که فلک باشدی هم از اقصاش بسی نماند که این ملک را تمام کند ز کیمیا و ز آب حیات و از عنقاش جزای نیکی او بی نیازی ابدست گمان بری که مگر شرح نام اوست جزاش امید و ترس عجب نیست از دعاش که هست خزانه بد و نیک خدای ملک دعاش کسی که شحنه او عصمت خدای بود شگفت نیست که یاور بود زمین و سماش ز کل جوهر او عقل خیره ماند چو دید هزار جوهر دریا نمای در اجزاش چو چاکر در او خواست بود جوهر عقل بسست بر شرف و خواجگی دلیل و گواش زهی جمال تو آن آفتاب کاندر جود دریغ نیست ز عرش و ز فرش ظل و ضیاش زمین ز لطف تو گر آب یابدی شودی به رفق مهر گیا هر چه هست زهر گیاش هر آن چراغ کز آسیب دم شود ناچیز چو داغ سعی تو دارد بپرورد نکباش در آب تیره که در وی شکربنگدازد چو خوی و خلق تو گیرد فرو خورد خاراش اگر ز رای تو تاثیر یافتی گردون دو طوق زرین گشتی به شکل اژدرهایش هر آنچه وهم تو صورت کند ز عالم عقل حروف جامه جان پوشد ار کشد صحراش برهنه باشد اگر در حجاب غیب رود کسی که کلک تو کردست در جهان رسواش جمال و جسم تو معنیست آن غیر تو نقش از آنکه نیست کس آسوده دل ز برگ و نواش بزرگوارا دانی که مر سنایی را جز از عطای کریمان نباشد ایچ سناش ولیک نیست کریمی جز از تو اندر عصر که تا کند کف او از کف نیاز جداش ازین همه که تو دانی که کیستند ایشان به مدح هر که غلو کرد فکرت داناش از آن فزون نشود تا قیامت آن شاخی که جز به رنگ نبودست بیخ و برگ نماش جز از تو بنده بسی مدح گفت در غزنی شنید مدحش هر کس ولی ندید سخاش هزار معنی عذرا بگفت بنده ولیک چو خواجه عنین باشد چه لذت از عذراش مها به نزد تو این بنده گوهری آورد که جز سخات کس او را نداند ارزو بهاش ز دوستی صفت تو به کوه خوانم و دشت ز بهر آنکه مثنا شود همی ز صداش بسا کسا که ز دون همتی و بدبختی به مدح گوی نشد زر و جامه در کالاش کنون چو جامه غوک است پیکر درمش کنون چو پیکر مرده ست جامه دیباش تربنه گر نخورد مرد سفله پیش از مرگ پس از وفات چه لذت ز بره و حلواش به اختیار کند عاقل آن عمل امروز کز اضطرار همی کرد بایدی فرداش اگر نتابد خورشید بخشش تو بر او بکشته گیر هوای مه دی از سرماش دعا تراست اگر چه رهیت را از عجز همی معاینه افتد پس از خطاب دعاش همیشه تا نبود جز پی صلاح جهان درون چنبر چرخ آب و نارو خاک و هواش چو آب و آتش و چون باد خاک باد مقیم صفا و برتری و روح پروری و بقاش ز اعتدال طابع تنت به راحت باد که آفرید خداوند بهر راحت ماش
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۳ - در نکوهش اصحاب دعوا ای جوان زیر چرخ پیر مباش یا ز دورانش در نفیر مباش یا برون شو ز چرخ چون مردان ورنه با ویل و وای و ویر مباش اثر دوزخ ار نمی خواهی ساکن گنبد اثیر مباش گر سعیدیت آرزوست به عدن در سراپرده سعیر مباش تو ورای چهار و پنج و ششی در کف هفت و هشت اسیر مباش در سرا ضرب عقل و نفس و فلک ناقدی باش و جز بصیر مباش در میان غرور و وهم و خیال بسته دیو بسته گیر مباش هر دمی با گشاد نامه عقل گر تو سلطان نه ای سفیر مباش منی انداز باش چون مردان گر نه ای زن منی پذیر مباش گر ترا جان به وزر آلودست داروی وزر کن وزیر مباش از برای خلاف و استبداد به سرو دنب جز بگیر مباش ای به گوهر و رای طبع و فلک بهر آز این چنین حقیر مباش مار قانع بسی زید تو به حرص گر نه ای مور زود میر مباش از پی خرس حرص و موش طمع گاه گوز و گهی پنیر مباش من و سلوی چو هست اندر تیه در نیاز پیاز و سیر مباش از کمان یافت دور گشتن تیر تو ز کژ دور شو چو تیر مباش گر همی در و عنبرت باید بحرها هست در غدیر مباش گر خطر بایدت خطر کن جان ورنه ایمن بزی خطیر مباش چون ترا خاک تخت خواهد بود گو کنون تخت اردشیر مباش تا ز یک وصف خلق متصفی شو فقیهی گزین فقیر مباش فقه خوان لیک در جهنم جاه همچو قابوس وشمگیر مباش چون زفر درس و ترس با هم خوان ورنه بیهوده در زفیر مباش در ره دین چو بو حنیفه ز علم چون چراغی به جز منیر مباش چون تو طفلی و شرع دایه تست جز ازین دایه سیر شیر مباش مجمع اکبر ار نخواهد بود طالب جامع کبیر مباش ور کنون سوی کعبه خواهی رفت ره مخوفست بی خفیر مباش با چنین غافلان نذر شکن جز چو پیغمبران نذیر مباش از پی ذکر بر صحیفه عمر چون نکو نه ای دبیر مباش با تو در گورتست علم و عمل منکر منکر و نکیر مباش پاس پیوسته دار بر در حق کاهلانه بجه بگیر مباش خار خارت چو نیست در ره او پس در آن کوی خیر خیر مباش همه دل باش و آگهی نیاز بی خبر بر در خبیر مباش زیر بی آگهی کند زاری پس تو گر آگهی چو زیر مباش چون قلم هر دمی فدا کن سر لیک از بن شکر بی صریر مباش چون به پیش تو نیست یوسف تو پس چو یعقوب جز ضریر مباش ای سنایی تو بر نظاره خلق در سخن فرد و بی نظیر مباش در زحیری ز سغبه گفتن گفت بگذار و در زحیر مباش در هوای صفا چو بوتیمار دردت ار هست گو صفیر مباش با قرارست نور دیده سر چشم سر گو برو قریر مباش شکر کن زان که شرع و شعرت هست خرت ار نیست گو شعیر مباش گرچه خصمت فرزدق ست به هجو تو به پاداش او جریر مباش خود نقیریست کل عالم و تو در نقار از پی نقیر مباش از پی یوسف کسان به غرض گاه بشرا و گه بشیر مباش همه بر کشتهای تشنه ز قحط ابر باش و به جز مطیر مباش هر کجا پای عاشقی ست روان باد کشتیش باش و قیر مباش
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۴ ای سنایی خواجه جانی غلام تن مباش خاک را گر دوست بودی پاک را دشمن مباش گرد پاکی گر نکردی گرد خاکی هم مگرد مرد یزدان گر نباشی جفت اهریمن مباش خاص را گر اهل نبوی عام را منکر مشو جام را گر می نباشی دام را ارزن مباش کار خام دشمنان را آب شو آتش مباش نقش نام دوستان را موم شو آهن مباش یار خندان لب نباشی سرو سندان دل مباش مرد دندان مزد نبوی درد دندان کن مباش در میان نیکوان زهره طبع ماهروی چون شکوفه روی بودی چون شکافه زن مباش گر چو نرگس نیستی شوخ و چو لاله تیره دل پس دو روی و ده زبان همچون گل و سوسن مباش نیک بودی از برای گفتگویی بد مشو مرد بودی از برای رنگ و بویی زن مباش در لباس شیرمردان در صف کم کاستی همچو نامردان گریبان خشک و تردامن مباش در سرای تیره رویان همچو جان گویا مشو در میان خیره رایان همچو تن الکن مباش دلبری داری به از جان اینت غم گو جان مباش گرد رانی هست فربه گو برو گردن مباش گرد خرمن گشتی و خوی ستوری با تو بود چون فرشته خو شدی مرد خر و خرمن مباش همچو کژدم گر نداری چشم بی نیشی مرو یا چو ماهی گر زبانت نیست بی جوشن مباش ریسمان وار ار نخواهی پای چون سرسر چو پای ده زبان چون سوسن و یک چشم چون سوزن مباش در میان تیرگی از روشنایی چاره نیست در جهان تیره ای بی باده روشن مباش یوسفت محتاج شلواریست ای یعقوب چشم با ضریری خو کن و در بند پیراهن مباش از دو عالم یاد کردن بی گمان آبستنی ست گر همی دعوی کنی در مردی آبستن مباش
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۵ - در مدح قاضی ابوالفتح برکات بن مبارک ذات عشق ازلی را چون می آمد گهرش چون شود پیر تو آن روز جوان تر شمرش هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم از پس آن نبود عشق بتی پرده درش خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف جامه عافیتی صید کند زیب و فرش صد هزاران رگ جان غمزه خونیش گشاد کز رگ جان یکی لعل نشد نیشترش خرد و جان من او دارد و می شاید از آنک او چو جانست و خرد خاک چه داند خطرش اینهم از شعبده و بوالعجبی اوست که هست در عقیقین صدفش سی و دو دانه گهرش چون دو بیجاده گشاد از قبل خنده شود پر ستاره چو ره کاهکشان رهگذرش چون گه گریه بدو در نگرم گویی هست صدهزاران اختر ازین دیده روان بر قمرش صدهزاران دل و جان بینی درمانده بدو زیر هر یک شکن زلف مشعبد سیرش عاشق خود بوم ار من غرض خود طلبم زان دو بیجاده پر شکر عاشق شکرش وصل او از قبل خدمت او جویم و بس ور نه من کمتر از بند قبا و کمرش باد پیمای تر از من نبود در ره عشق کز پی دیده خود سرمه کنم خاک درش از برای مدد عشق مرا بر دل من حسن هر روز برآرد به لباس دگرش هر دمش حسن دگر بخشد مشاطه صفت هر کرا تربیت عشق بود جلوه گرش هست هر روز فزون دولت خوبیش ولیک من چه گویم تو درین دیده شو و در نگرش نی نی از غیرت من نیست روا این یک لفظ کاندر آن چهره پرنور و لب چون شکرش چشم و گوشی که چو من بیند و چون من شنود خواهم از عارضه بی خبری کور و کرش من همی روز خود آن روز مبارک شمرم که کمروار یکی تنگ بگیرم ببرش نه که خود روز مبارک بود آن را که کند سعی قاضی برکات بن مبارک نظرش برکاتی که ز جود کف با برکت او روزگار فضلا گشت چو نام پدرش آنکه گر شعله زند آتش خشمش سوی بحر در زمان دور شود پرده ز در و گهرش آن ستوده سیرست او که به هنگام صفت نقشبند خط ارباب سخن شد سیرش آن نهالی که نشانند به نام کف او خاک بی تربیت نامیه آرد به برش هر که با یاد کف او به مثل زهر خورد مدد روح طبیعی شود اندر جگرش آتش همتش ار میل کند سوی هوا آسمان گنبد زرین شود از یک شررش ذاتش از مجلس اگر قسد کند سوی علو عالم جان و خرد زیر بود او ز برش ظلمت دهر پس پشت من افگند فنا تا نهادم چو بقا روی سوی مستقرش چه عجب زان که چو خورشید کسی را شد امام سایه چون مقتدیان گام زند بر اثرش هر که او چشم سوی چشمه خورشید نهاد سایه قامت خود پیش نبیند بصرش خود مرا از شرف خدمتش ای بس نبود که نکو شعر شدم از صفت یک هنرش دی مرا گفت منجم که بیا مژده بیار که نود سال همی عمر دهد نور خورش من بگفتمش حکیمانه برو یافه مگوی که خود او جوهر روحست نباشد خطرش خور که باشد که ورا عمر تواند بخشید یا زحل کیست که او یاد کند به بترش چه نود سال که خود جان و دلش را گه صور چشمش از روی قضا باشد صاحب خبرش ای سنایی چو دلت گشت گرفتار نیاز بنده او شو ازین فاقه و خواری بخرش سیرت مرد نگر در گذر از صورت و ریش کان گیا کش بنگارند نچینند برش معنی از مرد به از نقش که بر هیچ عدو آن سواری که به نقشست نباشد ظفرش در گرمابه پر از صورت زیباست ولیک قوت ناطقه باید که بگوید صورش آن زبانی که نباشد سخنش همره دل نشمرد جان خردمند بجر مختصرش کار بی دل به زبان سنگ ندارد بر خلق طوطی ار ختم کند نگذرد از فرق سرش دیده بر صورت آن دار که چون نرگس تر هر کرا تا به سحر بود بر او سهرش او همان روز به آخر نبرد تا به جزا از زر و سیم چو نرگس نکند تاجورش رادمردی بر او طالع میلادی ساخت رفت همچون الف کوفی روزی به درش هم در آن روز برون آمد با چندان لام که بنشناختم از کارگه شوشترش لاجرم کرد بر آن خلعت آمد با چندان لام که همو باز ندانست همی حد و مرش هیچ دانی که به هنگام تکلف چکند چون برین گونه بود مکرمت ماحضرش ای نهان مانده عروسان ضمیر تو ز شرم رو بر خواجه شو و بازنما اینقدرش بر عروس سخنان تو چنان جلوه کنند خلعت و تقویت و تربیت سیم و زرش که گرش چرخ نقابی کند از پرده غیب عون او باز چو خورشید کند مشتهرش تا رسد آدمیان را همی از خیر و ز شر هر زمان تحفه نونو ز قضا و قدرش چون قضا و قدر از پرده خشنودی و خشم باد پیوسته به احباب و عدو نفع و ضرش باد چندانش بقا تا چو پسر در بر او همچو لقمان شود از عمر نبیره پسرش
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۶ - در مدح بهرامشاه مست گشتم ز لطف دشنامش یارب آن می بهست یا جامش عنبرش خلق و زلف هم خلقش حسنش نام و روی هم نامش دل به چین رفت و بازگشت و ندید به ز اندام ترکه اندامش سوی آن کو بخیل تر در عصر زر پختست نقره خامش لب و چشمم بماند پیوسته بسته کوی و فتنه نامش چون به زلف و به عارضش نگری به گه خوشخویی و آرامش صبح بینی همه گریبان باز بسته بر زیر دامن شامش لام گردد چو دید ماه او را با الف سان قدی به اندامش راست خواهی به پیش او مه را سخت پژمرده گشت الف لامش پسته ها خوش توان شکست از بوس بر یکی پسته و دو بادامش همه راهش خراب کرد وخلاب چشمم از بهر غیرت کامش هم به روی نکوش اگر هستم از پی دانه بسته دامش هست یک رنگ نزد من در عشق دیده توسن و لب رامش هیچ کامم نماند جز یک کام چیست آن کام جستن کامش زیر فامم به صد هزاران جان از پی عارض سمن فامش چون تقاضاگر اوست باکی نیست گردن ما و منت وامش زان که در راه عشق گاه به گاه دوست دارم جفا و دشنامش خواهم از وی به قصد شفتالو بهر دشنام خسته بادامش کرد عشقش دل سنایی خوش باد خوش چون دل شه ایامش شاه بهرام شاه آنک او را خاک پایست جرم بهرامش سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۷ - در ستایش یکی از بزرگان ای به آرام تو زمین را سنگ وی به اقبال تو زمان را ننگ ای به نزد کفایت تو کفایت باد پیمای و کژ چو نای و چو چنگ ای دو عالم گرفته اندر دست به کمال و صیانت و فرهنگ با مجال سخات هفت اقلیم تنگ میدان به سان هفت اورنگ پر و بال از تو یافته رادی فر و هنگ از تو یافته فرهنگ از بزرگیست در دماغ تو کبر وز کریمیست در نهاد تو هنگ نه به کبرست حلم تو چو جبال نه به طبعست کبر تو چو پلنگ ای گهر زای بی نشیب زوال وی درر پاش بی نهیب نهنگ در دو عالم همی نگنجی از آنک تو بزرگی و هر دو عالم تنگ به تن و طبع تازه ای نه به روح به دل و نام زنده ای نه به رنگ نام تو در ازل نشانه نهاد خوشدلی در مزاج مردم زنگ دور از آن مجلس از حرارت دل آن چنانم که نار با نارنگ گه خروشان چو در نبرد تو نای گاه نالان چو در نبرد تو چنگ گاه در خوی چو اسبت اندر تک گاه در خون چو تیغت اندر جنگ کرده شیران حضرت تو مرا سر زده همچو گاو آب آهنگ گر نیایم به مجلس تو همی از سر عجزدان نه از سر ننگ خود به تو چون رسد رهی که تویی از سنا و بلندی و اورنگ روی تو آفتاب و چشمم درد صدر تو آسمان و پایم لنگ خود شگفتست از آنکه بشکیبد از چنان طلعت و چنان فرهنگ کز پی ضعف دیدگان خفاش نکند با جمال صبح درنگ مرغ عیسی کدام سگ باشد که کند سوی جبرییل آهنگ کز چنان قلزم آنک روی بتافت چشم بر پشت یافت چون خرچنگ لعل در دست تست خوش می باش سنگ اگر نیست خاک بر سنگ چکنی ریش و سبلت مانی چون بدیدی عجایب ارتنگ
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۸ - در مدح سرهنگ امیر محمد هروی ای سنایی نشود کار تو امروز چو چنگ تا به خدمت نشوی و نکنی قامت چنگ سر سرهنگان سرهنگ محمد هروی که سر آهنگان خوانند مر او را سرهنگ آنکه روی همه هشیاران آمد به شتاب آنکه پشت همه بیداران آمد به درنگ نزد دیدارش که بوده بهای بهمن پیش گفتارش جهل آمده هوش هوشنگ گر بسقلاب برد باد نهیبش نشگفت که سیه روی شود مردم سقلاب چو زنگ باد لطفش بوزد گر بحد چین نه عجب که از خاکش پس از آن زنده برآید سترنگ بر پلنگ ار بنهد دست ز روی شفقت نجم سیاره نماید نقط از پشت پلنگ ای به علم و به سخا مفخر اهل غزنین غزنی از فخر تو بر چرخ برآرد اورنگ بنگ و افیون شود از بوی تو سرمایه عقل گر در آن کو که توباشی بود افیون یا بنگ گر بسنجید به شاهین خرد حلم ترا دایره مرکز و دریا بود آن را پا سنگ دست جود تو چو جان ساخته با هفت اقلیم پای قدر تو چو دل تاخته با هفتو رنگ آنچه در وقعه قنوج تو کردی از زور و آنچه در پیش شهنشاه نمودی از جنگ سود یک لشکر دین بود که آنروز چو شیر کردی از کین سوی آن گاو زیان کار آهنگ مار مردم کش در بحر نکرد آن از کام شیر مردم کش در بیشه نکرد آن از چنگ تاختی راست چو خورشید و بکندیش آن شاخ که به آسانی سفتی سر او آهن و سنگ بودی آن روز به کردار چو خورشید به ثور هستی امروز به مقدار چو مه در خرچنگ روز مردان بود آنجا که تو باشی بازی جنگ ترکان بود آنجا که تو باشی نیرنگ آنچه تنها تو به یک تیغ کنی صد یک از آن نکند لشکری از ترک به صد تیر خدنگ چو بنات النعش گردند پراکنده چو تو دشمنان را کنی از نیزه چو پروین آونگ عقل هر ترک در آن روز همی گوید هین ترکش ای ترک به یکسو فکن و جامه جنگ بره بسیار در آویختی از چنگ و کنون دشمن شاه درآویز چو مسلوخ از چنگ چون حمایل به زر اندر کنف افگنی راست همچو پیلی که کند گردن در کام نهنگ پس خرامی سوی میدان و به جانت که شود زردی روی عدویت چو حمایل از رنگ تو چو خورشیدی و آن زرد ترا هست سزا بر کتف پرور کز بچه ندارد کس ننگ گر حسودی سخنی گوید ازین روی فراخ پشت منمای و زان ژاژ مکن دل را تنگ که ببینی پس از این از قبل خدمت تو پشت اعدای تو چون پشت حمایل شده گنگ آهنین گوهر شد روی من از آتش دل همچو آبی که برو باد وزد از آژنگ روشنست آینه فضلم چون زنگ ولیک آینه بختم تاریک همی دارد زنگ قدر چون بینم چون نیستم از گوهر هیز صدر چون یابم چون نیستم از شوخی شنگ دولت آن راست درین وقت که آبست از که صلت آن راست درین شهر که نانست از سنگ آب و قدر شعرا نزد تو ز آنست بزرگ که نخوردستی در خردی نان بشتالنگ مدح بی صلت آن راد نمی آید چست شعر بی جامه آن مرد نمی گیرد هنگ جامه ای بخش مرا خاص خود ار سرو قدم تا ز فر تو شود کار من امسال چو چنگ شوم از شکر ثناهات چو قمری در دم چو بوم من ز لباس تو چو طوطی بارنگ من از آن رنگ جهان را کنم آگاه ز شکر همچو اشتر که دهد آگهی از رنگارنگ ای عزیزی اگر این باد که اندر سر هست راه یابد سوی خانه کندم تنگ ز ننگ چون کبوتر نشوم بهره کس بهر شکم گردن افراشته ز آنم همالان چو کلنگ تا سپهرست و فلک پایه ماه و خورشید تا به هندست و به چین معدن گنگ و ار تنگ باد افراخته رای تو چو خورشید و چو ماه باد آراسته جان تو چو ارتنگ و چو گنگ روی زردان همه اعدای تو مانند ترنج روی سرخان همه احباب تو همچون نارنگ
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۹ - در بیان عزت و جلال ذات اقدس الهی مقدسی که قدیمست از صفات کمال منزهی که جلیل ست بر نعوت جلال به ذات لم یزلی هست واحد اندر مجد بعز وحدت پیدا از او سنا و کمال صفات قدس کمالش بری ز علت کون نمای بحر لقایش بداده فیض وصال به هستی جبروتی نیاید اندر وهم به عزت ملکوتی بری ز شکل و مثال جلال و عز قدیمش نبوده مدرک خلق نه عقل یابد بروی سبیل مثل و مثال نه اولیت او را بود گه اول نه آخریت او را نهایتست و مآل زحیر حد ثانی ورا بود منزل نه در مشاهد قربی جلال اوست جدال به قدرت صمدیت لطایف صنعش بداده هر صفتی را هزار حسن و جمال به ساحت قدمش نگذرد قیام فهوم نهاده قهر قدیمش به پای عقل عقال چه یافت خاطر ادراک او به جز حیرت چه گفت وهم مزور به جز فضول و فضال به ذات پاک نماند به هیچ صورت و جسم منزهست به وصف از حلول حالت و حال جلال وحدت او در قدم به سرمد بود صفات عزت او باقیست در آزال به وحدت ازلی انقسام نپذیرد به عزت ابدی نیست شبه هر اشکال به کنه ذاتش غفلت عقول را از غیب نه در سرادق مجدش علوم راست مجال نه قهر باشد او را تغیر اندر وصف نه در صنایع لطفش بود فتور و زوال هر آنکه در صفتش شبه و مثل اندیشد بود دل سیهش نقش گیر کفر و ضلال هر آنکه کرد اشارت به ذات بی چونش بود به صرف حقیقت چو عابد تمثال برای جلوه گری از سرادق عرشی کند منور مغرب بروی خوب هلال به صبحدم کشد او شمس از دریچه شرق نهد به قبه چرخ بلند وقت زوال ز نور چرخ منور کند طلایه سیم کند ز بیضه کافور صبح ارض و جبال ز قطره ابر کند در صدف به حکمت در ز عین قدرت آرد هزار نهر زلال هزار نافه مشک ازل دهد هر شب برای نفخه عشاق بر جنوب و شمال ز چاه شرق برآرد به صبحدم خورشید کند منور از نور او وهاد و تلال ز سبغ حکمت رنگین کند به که لاله نهد به چهره خوبان چین به قدرت خال نهاده در دل خورشید آتشین گوهر بداده چهره مه را هزار نور و نوال بریده است به مقراض عزت و تقدیس زبان تیغ خلیقت ز مدحتش در قال خورنده لقمه جودش ز عرش تا به ثری به درگه صمدی عاجزند جمله عیال چو خاک گشته به درگاه او مه و خورشید شده ست بنده درگاه او دهور و طوال کند سجود وی از جان همه مکین و مکان کند خضوع کمالش همه جبال و رمال به عزتش بشتابد بهار در جوشش به امر اوست روان سیل دجله سیال کند ثنای جلالش زبان رعدا زخوف مسبح ست مر او را چو ابر و برق ثقال گشاده اند زبان در ثنای او مرغان چو عندلیب و چکاوک چو طوطی و چو دال مدبری که ندارد شریک در عزت معطلی ست بر او وجود عقل فعال ز قهر او شده کوه گران چو حلقه میم ز خدمتش شده پشت فلک چو حلقه دال نهاده در دل عشاق سرهای قدم چگونه گوید سر ازل زبان کلال هر آنکه شربت سبحانی وانالحق خورد به تیغ غیرت او کشته در هزار قتال ز آهوان طریقت هر آنکه شیر آمد نهاده است به پایش هزارگونه شکال زمازم ملکوتش کند دلم چون خون مراست جام وصالش همیشه مالامال به نغمه های مزامیر عشق او هستم شراب وصلش دایم مرا شدست حلال چو بوی گلبن او بشنوم به باغ ازل شوم چو حور جنانی به حسن و غنج و دلال ز خاک معصیت ار بر رخم بودی گردی چو خاک درگه اویم نباشد ایچ وبال ز رهروان معارف منم درین عالم بود مرا ز خصایص درین هزار خصال به جان جان دهم از جان و دل همه شب و روز صلاتها و تحیات بر محمد و آل
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۰ - در باره علی بن محمد طبیب غزنوی ای حل شده از علم تو صد گونه مسایل وی به شده از دست تو صد علت هایل ای خواجه فرزانه علی بن محمد وی نایب عیسی به دو صد گونه دلایل عقل از تو چنان تیز که سودا ز تخیل جان از تو چنان زنده که اعضا به مفاصل فرزانه خلقت شده از کین تو شیدا دیوانه اصلی شده از مهر تو عاقل شخصی که بدو شمت خلق تو رسیدست از خلق تو گل گردد کل گهر و گل چون شمت شاهسپرم از باد شمالی شامل شده از خلق تو هر جای شمایل بی غم ز تو خواهنده و خرم به تو مجلس یاران به تو کوشنده و نازان به تو محفل تا عقل تو در عالم جان رخت فرو کرد برداشت از آنجا سپه عارضه محمل جرم قمر از فر تو در دادن دارو چون مجتمع النوری ست در کل منازل یک مسهل تو راست چو بیجاده کهی را می جذب کند خلط بد از بیست انامل گر مشعلها شمت داروی تو یابند زان پس نتواند که کشد باد مشاعل این ذهن و حذاقت که تو داری به طبیبی هرگز نرسد کشتی عمر تو به ساحل ای خاک درت سجده گه حاسد و ناصح وی آب رخت قبله گه شاعر و سایل از بیم سوال تو عدوی تو چنانست گویی که برو زحمت آورد تب سل در دین محمد چو عمر صلبی اگر چند بر طرف زبان داری احکام اوایل بر فایده خلقی ز دو گونه سخن تو چون معنی زجاج و چو تفسیر مقاتل حقا که روا باشد کز چون تو طبیبی بر چرخ مباهات کند خسرو عادل بودم ز ملولی چو تن مردم کوهی بودم ز خدوری چو دل مردم غافل خود حال دگر خلط چگویم که ز سودا بودم چو کسی کو خورد افیون و هلاهل در گوش من از ضعف دلم وقت شنودن چون صور پسین آمدی آواز جلاجل بنمود مرا شعبده هایی که بننمود از صد یک آن شعبده هاروت به بابل زان فکرت بیهوده که در خاطر من بود یک ساعته ره بود ز من تا به سلاسل بر شاخ حیات از قبل ضعف بهر وقت نالید ز بس رنج و عنا دل چو عنادل من در حد غزنین و مرا فکرت فاسد گه در حد چین بردی و گه در حد موصل المنةالله که بر من همه سودا شد سهل به فر تو ازین خوردن مسهل ترکیب من افگانه شد از زایش علت زان پس که بد از علت و از عارضه حامل مقصود من ار عمر ابد بود به عالم شد لاجرم از مسهل و معجون تو حاصل بر کند همه قاعده علت از آنجا جان ابدی کرد بدان قاعده منزل شد ذهن من و خاطر من تیز و منور چون خاطر کودک ز منقا و ز پلپل پاکند به عرض و به صیانت همه خویشانت از حرمتت ای خواجه نزد نابخلایل تا باطنم از شربت تو نقص نپذرفت حقا که نشد ظاهرم از فایده کامل شد معتدل این طبع بر آنگونه که در طبع من باز ندانم متضاد از متشاکل بر که شمرم خلق تو ای مهتر مکرم پیش که کنم شکر تو ای خواجه مفضل تا آتش و آب و ز می و باد مرکب هر چار خدایند به نزدیک معطل هر چار گهر دایم بدخواه ترا باد بر تارک و بر دولت و بر دیده و بر دل اعدای تو کم چون مثل استو قد نارا عمر تو فزون چون مثل سبع سنابل
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۱ - شکایت از دگرگونی حال روزگار بس کنید آخر محال ای جملگی اصحاب مال در مکان آتش زنید ای طایفه ارباب حال زینهار و زینهار از گرم رفتن دم زنید زین یجوز و لایجوز و خرقه و حال و محال خرقه پوشان گشته اند از بهر زرق و مخرقه دین فروشان گشته اند ار آرزوی جاه و مال ای نظام الدین و فخر ملت ای شیخ الشیوخ چند ازین حال و محال و چند ازین هجر و وصال کی توان مر ذوالجلال و ذوالبقا را یافتن در خط خوب تکین و در خم زلف ینال پای بند خیر و شری کی شود در راه عشق آنکه باشد تشنه شوق و کمال ذوالجلال از دو بیرون نیست الا شربتی یا ضربتی گر نعیم آید مناز و گر جحیم آید منال مردن آن باشد که متواری شود سیمرغ وار هشت جنت زیر پر و هفت دوزخ زیر بال نیست نقصانی ز نا آورده طاعت های خلق هست مستغنی ز آب و گل کمال لایزال ای جنید و بایزید از خاک سرها برکنید تا جهانی بر جدل بینید و قومی در جدال این میان را بسته اندر راه معنی چون الف و آن شده بی شک ز دعویهای بی معنی چو دال ای دریغان صادقان گرم رو در راه دین تیر ایشان دیده دوز و عشق ایشان سینه مال کی خبر داری تو ای نامحرم نا اهل راه از جفاهای صهیب و از بلاهای بلال عالمی زاغ سیاه و نیست یک باز سپید یک رمه افراسیاب و نیست پیدا پور زال تا حشر گردند شاگردان دون الفلتین پردگی گشتند زین غم اوستادان کمال بی مزه شد عشقبازی زین جهان بی مزه عاشقان را قحط آمد زین تباه تنگ سال وین ظریفان بین کز ایشان تنگ شد پهنای عشق وین جمیلان بین کز ایشان ننگ میدارد جمال صف دیوان بینم اینک در مقام جبرییل بیشه شیران شرزه شد پناه هر شکال عشق یعقوب ار نداری صبر ایوبیت کو قدر بدر ار نیستت باری کم از قدر هلال دولتی بود آن دوالی کش عمر در کف گرفت ورنه عمر هست بسیاری نمی بینم دوال یا همه جان باش یا جانان که اندر راه عشق در یکی قالب نباشد جان و جانان را مجال ناریان بین با سه دوزخ سرد مانده در تموز ابلهان بین با دو دریا غرق گشته در سفال در جهان آزاد مردی کو که با وی دم زنیم محرم و شایسته و اهل و مرید و بی ملال کوی صدیقان بدیده رفت باید نز قدم راه صدیقان به طاعت رفت باید نه به بال گر به عقبی دیده داری کوت زاد آخرت ور به دنیا تکیه داری هست دنیا را زوال صدهزاران رنج بوبکر از یکی این حرف بود نوح نهصد سال نوحه کرد تا شد همچو نال گردم بوبکر خواهی بخشش یک نانت کو ور کمال نوح جویی نوحه ات کو نیم سال بود آن گه وقت کان الکاس مجریها الیمین هست اکنون گاه کان الکاس مجریها الشمال کاسد و فاسد شد آن سحر حرام سامری هست گفتار سنایی عشق را سحر حلال
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۲ - در نکوهش دنیاداران ای گرفتار نیاز و آز و حرص و حقد و مال ز امتحان نفس حسی چند باشی در وبال چند در میدان قدس از خیره تازی اسب لاف چون نداری داغ عشق از حضرت قدس جلال باطن از معنیت پاک و ظاهر از دعوی پلید چون تهی طبلی پر از آواز از زخم دوال مرد باش و برگذار از هفت گردون پای خویش تا شوی رسته ازین الفاظهای قیل و قال روح را در عالم روحانیان کن آبخور نفس را در سم اسب روح کن قطع المنال جلوه ده طاووس سفلی را ز حکمت تا مگر با عروس حضرت علوی کند رای وصال چون مفصل گشتی از احداث نفسانی به علم از همه اجساد نفسانی کند روح انفصال جهد آن کن تا ببری منزل اندر نور روح تا نمانی منقطع در اوسط ظل و ضلال چون مصفا گشتی از اوصاف نفسانی ترا دست تقدیر تعالی گوید ای سید تعال چون بترک نفس گفتی پس شوی او را یقین چون ز خود بیزار گشتی روی بنماید جمال گر بتقلیدی شدستی قانع از صانع رواست همچنین میباش از انفاس نفس اندر جوال رو به زیر سایه لا خانه الا بگیر تا که از الات بنماید همه راه مجال کی خبر داری ز صانع کی ازو واقف شوی تا که خرسندی به مشتی علمهای پر محال سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۳ - در نعت رسول اکرم چون به صحرا شد جمال سید کون از عدم جاه کسرا زد به عالم های عزل اندر قدم چون نقاب از چهره ایمان براندازد زند خیمه ادبار خود کفر از خجالت در ظلم کوس دعوت چون بزد در خاک بطحا در زمان بر کنار عرش بر زد رایت ایمان علم آفتاب کل مخلوقات آن کز بهر جاه یاد کرد ایزد به جان او به قرآن در قسم نیست اندر هشت جنت کس چنو با قدر و جاه نیست در هفت آسمان دیگر چنو یک محتشم بر سر این چرخ گردان جاه او بینی نشان بر نهاد عرش یزدان نام او بینی رقم از سعادات جمال و جاه و اقبالش همی شد به صحرا آفتاب نور و ایمان از ظلم رایت نصر من الله چون برآمد از عرب آتش اندر زد به جان شهریاران عجم خاک پای بوذرش از یک جهان نوذر بهست درز نعلین بلال او به از صد روستم همچو لا شد سرنگون آن کس که او را گفت لا وز سعادت با نعم شد آنکه گفت او را نعم چرخ اعظم آمده پیش قیامش در رکوع طارم کسرا از او کسر و ز جاه او به خم تا بیان شرع و دینش را خداوند جهان یاد کرد اندر کلام خود نه افزون و نه کم صادقین بوبکر بود و قانتین فرخ عمر منفقین عثمان علی مستغفرین آمد بهم هر کرا جاهیست زیر جایگاهش چاه دان اندرین معنی مگو هرگز حدیث لا و لم کافرانی کش ندیدند و نپذرفتند دین چشم و گوش عقل ایشان بود اعما و اصم سرفرازان قریش از زخم تیغش دیده اند هر یکی در حربگاه اندازه خود لاجرم بر سما دارد چو میکاییل و چون جبریل دوست بر زمین دارد چو صدیقی و فاروقی خدم عالم ار هجده هزار و صد هزارست از قیاس نیست اندر کل عالم ها چنو یک محتشم با قلم باید علم تا کارها گیرد نظام او علم بفراخت اندر کل عالم بی قلم از ریاحین سعادات و گل تحقیق و انس صدهزاران جان به دعوت کرد چون باغ ارم از دم صمصام و رمح چاکران خویش کرد هم عجم را بی ملوک و هم عرب را بی صنم مهتر اولاد آدم خواجه هر دو جهان آنکه یزدانش امات داد بر کل امم از جلال و جاه و اقبالش خدای ذوالجلال نام او پیش از ازل با نام خود کرده رقم او جدا کرد آن کسانی را سر از تن بی خلاف کز جفا بی حرمتی کردند در بیت الحرام آب روی مومنان را کرد او با قدر و جاه آب چشم کافران را کرد چون آب به قم سرور هر دو جهان و کارساز حشر و نشر آفتاب دین محمد سید عالی همم مصطفا و مجتبا آن کز برای خیر حال در ادای وحی جبریلش ندیدی متهم در سخن جز نام او گفتن خطا باشد خطا در هنر جز نعت او گفتن ستم باشد ستم پیش علم و حلم وجود او کجا دارند پای عالمان عالمین و کوه قاف و ابرویم ای سنایی جز مدیح این چنین سید مگوی تا توانی جز به نام نیک او مگشای دم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۴ - در نعت رسول اکرم مرحبا ای رایت تحقیق رایت را حشم رای تو باشد حشم توفیق به فرزاد علم گر نبودی بود تو موجود کلی را وجود حق به جان تو نکردی یاد در قرآن قسم گر نخواندی رحمةللعالمین یزدان ترا در همه عالم که دانستی صمد را از صنم چون لعمرک گفت اینجا جای دیگر والضحی گشتمان روشن که تو بوالقاسمی نه بوالحکم تا نسیم روی و مویت پرده از رخ بر نداشت نه ظلم از نور پیدا بود نه نور از ظلم عالمی بیمار غفلت بود اندر راه لا حق ترا از حقه تحقیق فرمودش نعم کای محمد رو طبیب حاذق و صادق تویی خلق کن با خلق و بر نه درد ایشان را مرم هر کرا شربت بود شافی بده آنک قدح هر کرا حجت بود حاجت بخواه اینک کرم منبر و اسرار تو هردم تمام و مطلع گر کنندت کافران از روی غیرت متهم هر کجا مهر تو آمد بهره برگیرد مراد هر کجا داد تو آمد رخت بر بندد ستم زان بتو دادست یزدان این سرای و آن سرای تا هم اینجا محترم باشی هم آنجا محتشم مدتی بگذشت تا قومی ز فراشان روح برده اند بر بام عالم رخت از بیت الحرام طرقوا گویان همه در انتظارت سوختند آب از سر گذشت ای مهتر عالی همم ای جبین هر جنین را مهر مهر تو نگار مهر مهرت را مگر اندک شکستی داد جم ناگهان خاتم برون شد چند روز از دست او ملکت از دستش برون شد همچو خاتم لاجرم کحل حجت بود آن در چشم هر بیننده ای یعنی از مهر تو نتوان دور بودن یک دو دم جام مالامال دادی عاشقان را زان قبل نعره های خون چکان برخاست آنجا از امم صدهزاران جان فدای خاک نعلین تو باد کو به خدمت بر سر کوی تو آمد یک قدم هر کرا در بر گرفتی لاتخافوا ملک اوست هر کرا بر در نهادی شد ز لاشری به غم آن چه دولت بد که شاگرد تو دید اندر ازل و آن چه حرمت بد که مولای تو دید اندر عجم گر سنایی را سنایی باشد اندر انس تو عمر او همچون شکر گردد نبیند طعم سم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۵ - در مدح امام زکیالدین بن حمزهٔ بلخی و نکوهش خواجه اسعد هروی دوش چون صبح بر کشید علم شد جهان از نسیم او خرم روشنی آمد از عدم به وجود تیرگی از وجود شد به عدم شب دیجور شد ز روز جدا زان که بد صبح در میانه حکم چو دو خصم قوی که در پیکار صلح جویان جدا شوند از هم باد صبح آمد از سواد عراق عالمی را سپرده زیر قدم گفتم ای سایق سفینه نوح گفتم ای قاید طلیعه جم چه خبر داری از امام رییس چه اثر داری از امام حرم گفت ارجو که زود بینی زود که ملک جل ذکره به کرم هر دو را با مراد دولت و عز هر دو را با سپاه و خیل و حشم برساند به بلخ و حضرت بلخ گردد از فرشان چو باغ ارم لهو بینی گرفته جان حزن داد بینی شکسته پشت ستم نارسیده به کام خویش عدو برسیده به کام خویش امم کار دنیا و دین امام رییس به قلم راست کرده همچو قلم معتمد خواجه زکی حمزه کرده بدخواه را ز گیتی کم علم کین انتقام ورا نصرت و فتح بر طراز علم دست عدل خدای عزوجل زده بر ظالمان به عجز رقم همه سر کوفته چو مار وز بیم زیر خسها خزان به شکم خزبر اندامشان چو خار و خسک نوش در کامشان چو حنظل و سم شب بدخواه و بدسگالش را نزند نیز صبح صادق دم آتش زرق بیش نفروزد که ز دریا کشید سوخته نم آنکه پوشیده بود پیش از وقف دق مصر و عمامه معلم خورد اکنون دوال زجر و نکال پوشد اکنون لباس حسرت و غم گرگ پیر آمده به دام و به روی تیغ کین آخته شبان غنم بود چو ترک و دیلم اندر ظلم بر همه خلق مبرم و مبرم از پی مال وقف کرده ملک ترک به روی موکل و دیلم از پی هر درم که برد از وقف یا ستد از کسان به بیع سلم بر سر گل خورد یکی خایسک چون به هنگام مهر میخ درم کیست از جمله صغار و کبار از همه گوهر بنی آدم که ندیده ازو سعایت و غمز یا نخوردست ازو عنا و الم گر نداری تو این سخن باور باز گوید ترا محمد جم پسران را ز غمز او پوشید صاحبی و دبیقی و ملحم صورت غمز شد سعایت او زد به هر خانه ای یکی ماتم تن اشرف ازو هین بلا دل سادات ازو حزین و دژم آن کسان را که مدح گفت خدا او همی گوید آشکارا ذم بیشتر زین چه کرد با سادات شمر یا هند زاده یا ملجم دل و بازو و تیغش ار بودی برشدستی به برترین سلم هر کسی را به موجبی باری می نشاند به گوشه ای مغتم من یکی شاعر و دخیل و غریب راه عزلت گزیده در عالم نه مرا غمخواری چو جد و پدر نه مرا مونسی چو خال و چو عم نه ازو نز حسین و اسعد و زید گردن من به زیر بار نعم کرد بر من به قول مشتی رند روز رخشنده چون شب مظلم راندم از بلخ تا براندم من زین تحسر ز دیده وادی یم آن گنه را جز این ندانم جرم چون چنان گشت بند من محکم که یکی روز من نشسته بدم متفکر به گوشه ای ملزم رندی آمد ز اسعدش بر من بود آن رند مرد را ز خدم که امام اسعدت همی خواند چند باشی معطل و مبهم رفت او پیش و من شدم ز پسش در یکی کوچه خم اندر خم دیدم آنجا نشسته اسعد را بامی و بانگ زیر و ناله بم بود با او نشسته قصابی کودکی چون یکی بدیع صنم هر دو مست از نبید سوسن بوی برو عارض چو سوسن و چو پرم هر دو کردند عرضه بر من می گفتم از شرم هر دو را که نعم یک دو سه یکی ز شرم خوردم و خفت به یکی گوشه ای ندیم ندم هر دو خفتند مست و در راندند پیش من مست وار خر بکرم ژرف کردم نگه که زیرین کیست دست و انگشت کیست با خاتم دیدم آن کودک قصاب بر زبر همچو قبه اعظم یا یکی خیمه ای ز دیبه سرخ قصاب چون ستون خیم گاه بیرون کشید همچو زریر گاه اندر سپوخت چون عندم گفتم احسنت ای امام که نیست چون تو اندر همه دیار عجم گفت مفزای ای سنایی هیچ که تو هستی به نزد ما محرم غزلی گوی حسب ما که بود این دل ریش هر دو را مرهم غزلی حسب حالشان گفتم صلتی یافتم نه بس معظم خویشتن را جز این ندانم جرم ور جز اینست باد ما ابکم بارکی چند نیز شیخک را دیده ام من به کنجها برکم گاه گنگی درشت از پس پشت گاه با ساده ای نشسته بهم گر بپرسند این ز من روزی بخورم صدهزار بار قسم خواجه اوحد زمان ز کی حمزه ای بلند اختر و بلند همم حال من شرح ده چو قصه خویش پیش آن صدر مکرم مکرم سید عالم و امام رییس آن بهین طلعت و بزرگ شیم نبوی جوهری که عرض ورا کس نداند به جز خدای قیم عاجز اندر فصاحت و خطش روز دیدار شاعر مفخم خاک غزنین و بلخ و نیشابور وز در روم تا حد جیلم به قلم چند گونه سحر حلال می نماید چو در ادب اسلم نکته اصمعی و جاحظ و قیس هست در پیش لفظ او اخرم بوالمعالی که همت عالیش برگذشت از حدوث همچو قدم قابل فیض و لطف و فضل الاه وز همه فاضلان هم او اعلم خاک صدرش نظیف چون کعبه آب قدرش لطیف چون زمزم حکم و فرمانش چون صباح و مسا روز و شب را دهد ضیاء و ظلم خیل خیر از خیال طلعت اوست چون سخن را گذر ز حقه فم باز گردم کنون به قصه خویش چند باشد ز مضمر و مدغم ای به بخشش هزار چون حاتم ای به کوشش هزار چون رستم مپسند اینکه آن لعین خبیث بجهاند کمیت چون ادهم تو پسندی فسان خاطر من زو شو چون فسانه شولم بر سر من گماشت رندی چند همچو او ناکس و ذمیم شیم نشنودند هر چه من گفتم علم نحو و عروض و شعر و حکم از همه مال و منصب دنیا بر تن و من نه رنگ بود نه شم زان که از جامه کسان بودم مانده چون حرف معرب و معجم جامه ها بستدند و گفتندم نیز ستار کن برین سر ضم گر تو هستی به پاکی عیسی نیست دستار ریشه مریم من ز بلخ آنچنان شدم به سرخس با بلا و عنا و حسرت و هم که گنهکار یونس بن متی به سوی نینوا به ساحل یم تا فزونست باز از صعوه تا پدیدست روبه از ضیغم باد عاجز چو صعوه و روباه آن خبیث از شباب تا بهرم آنکه بدخواه او همیشه براو چیره چون باز باد و شیر اجم دوستانش حریق در دوزخ نیکخواهش غریق در قلزم خر در زن پدرش گرچه زینهم نباید او را غم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۶ - در موعظه و نصیحت ابنای زمان کجایی ای همه هوشت به سوی طبل و علم چرا نباری بر رخ ز دیده آب ندم چرا غرور دهی تنت را به مال و به ملک چرا فروشی دین را به ساز و اسب و درم تمام شد که ترا خواجگی لقب دادند کمال یافت همه کار تو به باد و بدم به ذات ایزد اگر دست گیردت فردا غلام و اسب و سلاح و سوار و خیل و حشم چو بر زنند بر آن طبل عزل خواجه دوال تو خواه میر عرب باش و خواه شام عجم به گوش خواجه فرو گوید زان زمان معنی کجا شد آنهمه دعوی و لاف تو هر دم ازین غرور تو تا کی ایا زبون قضا وزین نشاط تو تا کی ایا سرشته به غم کمر به دست تو آید همی سلیمان وار ترا طمع که در انگشت تو کند خاتم ز کردگار نترسی و پس خراب کنی هزار خانه درویش را به نوک قلم امین دینت لقب گشت پس چرا دزدی گلیم موسی عمران و چادر مریم ز بهر ده درم قلب را نداری باک که بر کنی و بسوزی هزار بیت حرم شراب جنت و حور و قصور می طلبی بدین مروت و حلم و بدین سخا و کرم بدین عمل که تو داری مگر ترا ندهند به حشر هیچی و ز هیچ نیز چیزی کم بدین قصیده ز من خواجگان بپرهیزند چنانکه اهل شیاطین ز توبه آدم سنایی ار تو خدا ترسی و خدای شناس ترا ز میر چه باک و ترا ز شاه چه غم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۷ مرحبا ای رایت تحقیق رایت را حشم رای تو باشد حشم توفیق به فرزاد علم گر نبودی بود تو موجود کلی را وجود حق به جان تو نکردی یاد در قرآن قسم گر نخواندی رحمةللعالمین یزدان ترا در همه عالم که دانستی صمد را از صنم چون لعمرک گفت اینجا جای دیگر والضحی گشتمان روشن که تو بوالقاسمی نه بوالحکم تا نسیم روی و مویت پرده از رخ بر نداشت نه ظلم از نور پیدا بود نه نور از ظلم عالمی بیمار غفلت بود اندر راه لا حق ترا از حقه تحقیق فرمودش نعم کای محمد رو طبیب حاذق و صادق تویی خلق کن با خلق و بر نه درد ایشان را مرم هر کرا شربت بود شافی بده آنک قدح هر کرا حجت بود حاجت بخواه اینک کرم منبر و اسرار تو هردم تمام و مطلع گر کنندت کافران از روی غیرت متهم هر کجا مهر تو آمد بهره برگیرد مراد هر کجا داد تو آمد رخت بر بندد ستم زان بتو دادست یزدان این سرای و آن سرای تا هم اینجا محترم باشی هم آنجا محتشم مدتی بگذشت تا قومی ز فراشان روح برده اند بر بام عالم رخت از بیت الحرام طرقوا گویان همه در انتظارت سوختند آب از سر گذشت ای مهتر عالی همم ای جبین هر جنین را مهر مهر تو نگار مهر مهرت را مگر اندک شکستی داد جم ناگهان خاتم برون شد چند روز از دست او ملکت از دستش برون شد همچو خاتم لاجرم کحل حجت بود آن در چشم هر بیننده ای یعنی از مهر تو نتوان دور بودن یک دو دم جام مالامال دادی عاشقان را زان قبل نعره های خون چکان برخاست آنجا از امم صدهزاران جان فدای خاک نعلین تو باد کو به خدمت بر سر کوی تو آمد یک قدم هر کرا در بر گرفتی لاتخافوا ملک اوست هر کرا بر در نهادی شد ز لاشری به غم آن چه دولت بد که شاگرد تو دید اندر ازل و آن چه حرمت بد که مولای تو دید اندر عجم گر سنایی را سنایی باشد اندر انس تو عمر او همچون شکر گردد نبیند طعم سم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۸ روحی فداک ای محتشم لبیک لبیک ای صنم ای رای تو شمس الضحی وی روی تو بدرالظلم مایه ده آدم تویی میوه دل مریم تویی همشهری زمزم تویی یا قبلة الله فی العجم دانم که از بیت اللهی شیری بگو یا روبهی در حضرت شاهنشهی بوالقاسمی یا بوالحکم نی نی پیت فرخ بود خلقت شکر پاسخ بود آنرا که چونین رخ بود نبود حدیثش بیش و کم ای جان جانها روی تو آشوب دلهای موی تو وندر خم گیسوی تو پنهان هزاران صبحدم رو رو که از چشم و دهان خواهی عیان خواهی نهان خلق جهان را از جهان هم کعبه ای و هم صنم رویت بنامیزد چو مه زلفت بنامیزد سیه هم عذر با تو هم گنه هم نور با تو هم ظلم هر چینت از مشکین کله دارد کلیمی در تله هر بوست از لب حامله دارد مسیحی در شکم از باد و آتش نیستی تو آب و خاکی چیستی جم را بگو تا کیستی او را روانی ده ز شم چون عشق را ذات آمدی نفی قرابات آمدی چون در خرابات آمدی کم کن حدیث خال و عم بر رویت از بهر شرف با ما گه قهر و لطف گه لعل گوید لا تخف گه جزع گوید لا تنم رویت بهی تریاقفا بالا سهی تریاقبا منعت غنی تر یا عطا ذاتت هنی تر یا شیم گیرم کرم وقت کرب ز اهل عجم باشد عجب باری تو هستی از عرب این الوفا این الکرم ما را شرابی یار کن یا چیزکی در کار کن گر نور نبود نار کن آخر نباشد کم ز کم از دستت ار آتش بود ما را ز گل مفرش بود هرچ آید از تو خوش بود خواهی شفا خواهی الم ان لم یکن طود فتل ان لم یکن وبل فطل ان لم یکن خمر فخل ان لم یکن شهد فسم گر طاق نبود کم ز پل گر طوق نبود کم ز غل ور عز نبود کم ز ذل ور مدح نبود کم ز ذم صحرای مغرب چارسو بگرفت زاغ تنگخو سیمرغ مشرق را بگو تا بال بگشاید ز هم هم گنج داری هم خدم بیرون چه از کتم عدم بر فرق آدم نه قدم بر بال عالم زن علم انجم فرو روب از فلک عصمت فرو شو از ملک بر زن سما را بر سمک انداز در کتم عدم کم کن ز کیوان نام را بستان ز زهره جام را جوشن بدر بهرام را بشکن عطارد را قلم نه چرخ مان نه قدر او نه عقل نه صدر او نه جان مان نه غدر او نه خیل مان و نه حشم بیرون خرام و برنشین بر شهپر روح الامین آخر گزافست این چنین تو محتشم او محتشم تا کی ز کاس ذوالیزن گاهی عسل گاهی لبن می کش بسان تهمتن اندر عجم در جام جم می کش که غمها می کشد اندوه مردان وی کشد در راه رستم کی کشد جز رخش رخت روستم بستان الاهی جام را بردار از آدم دام را در باز ننگ و نام را اندر خرابات قدم از عشق کانی کن دگر وز باده جانی کن دگر وز جان جهانی کن دگر بنشین درو شاد و خرم یک دم بکش قندیل را بیرون کن اسرافیل را دفتر بدر جبریل را نه لا گذار آنجا نه لم تو بر زمین آن مهتری کز آسمانها برتری ای نور ماه و مشتری قسام را هستی قسم نور فلک را مایه ای روح ملک را دایه ای بر فرق عالم سایه ای شد فوق و تحت از تو خرم امروز و فردا از آن تست اصل دو عالم جان تست رضوان کنون مهمان تست ارواح را داری خدم کونین را افسر تویی بر مهتران مهتر تویی بر بازوان شهپر تویی بنوشت چون نامت قلم هر کو ز شوقت مست شد گر نیستی بد هست شد خوبی به چشمت گست شد شد ایمن از جور و ستم ای چرخ را رفعت ز تو ای ملک را دولت ز تو ای خلد را نعمت ز تو قلب ست بی نامت درم در کعبه مردان بوده اند کز دل وفا افزوده اند در کوی صدق آسوده اند محرم تویی اندر حرم از دور آدم تا به ما از انبیا تا اولیا نی بر زمین نی بر سما نامد چو تو یک محترم در حسرت دیدار تو در حکمت گفتار تو هر ساعت از اخبار تو بر زعفران بارم به قم فردوس زان خرم شدست وز خرمی مفخم شدست جای نبی آدم شدست کز نام تو دارد رقم چون تو برفتی از جهان گشت از جهان حکمت نهان آمد کنون مردی چنان کز علم تو دار علم دارد حدیثش ذوق تو از کارخانه شوق تو نوشید شرب ذوق تو زان بست بر مهرت سلم هر جا که او منزل کند از مرده جان حاصل کند زیرا که کار از دل کند فارغ شد از کار شکم در خواب جانش داده ای آب روانش داده ای بر خود نشانش داده ای چون گشت موجود از عدم چون بر سر منبر شود شهری پر از گوهر شود بر چرخ نطقش بر شود روح الامین گوید نعم بگشای کوی آنک قدم بر بای عقل آنک عدم بفزای عشق آنک حرم بنمای روی آنک ارم جان کن فدای عاشقان اندر هوای عاشقان بر تکیه جای عاشقان شعر سنایی کن رقم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۹ نماز شام من و دوست خوش نشسته بهم گرفته دامن شادی شکسته گردن غم سپرده لاله به پای و بسوده زلف به دست گرفته دوست به دام و کشیده رطل به دم ز چرخ زهره به زیر آمده به زاری زیر ز کوه کبک به بانگ آمده به ناله بم نشانده شعله ز انگشتها به باده خام فشانده حلقه ز انگشتها ز زلف به خم نه از رفیق گریغ و نه از فراق دریغ نه در میانه تکلف نه از زمانه ستم مر بر آمده ناگاه شوق از دل و جان که زخم آن به دلم زد هزار شوق صنم خجسته شوقی با صدهزار جوق نشاط گزیده و جدی با صدهزار فوج نغم زمین و چرخ خبر یافته ز حال دلم بمانده خیره و پوشیده جامه ماتم همی گشاده هوا بر زمین شراع گهر همی کشیده فلک بر هوا بساط ظلم ظلام مشرق بر چهر روز مستولی سواد مغرب در طبع چرخ مستحکم مرا دل اندر راه و دو دیده در حرکات بجسته از بر یار و نشسته بر ادهم سیاه رنگ ولیکن جهان بدو روشن برین صفت رود آری مه چهارده هم چگونه ادهمی آن ادهمی که من ز برش چنان نشستم و چون بر فراز دیوان جم بسهم شیر و بتن زنده پیل و چشم چراغ چو عزم بر سر کوه چو وال در دل یم قوی قوایم و فربه سرین و چیده میان دراز گردن و آهخته گوش و گرد شکم به پیشم اندر راهی و وادی و دشتی درشت و صعب و سیه چون شعار کفر و ظلم اگر چه کوه و بیابان و بیشه بود به پیش همی زدم شب تاریک هر سه را بر هم برین صفت همه شب تا ز لاجورد هوا هزار شعله برآمد چو صد هزار علم به مرغزاری کان روشنایی اندر وی هزار قصر بدیدم چو قصر فخرامم به شعر اوست همه افتخار و ناز عرب به ذکر اوست همه اصل احتشام عجم تفاخری که کند او ز روی تحقیقی تفاخریست مسلم چو نصرت آدم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۰ زهی پشت و پناه هر دو عالم سر و سالار فرزندان آدم دلیل راهت ابراهیم آزر منادی ملتت عیسی مریم شبستان مقامت قاب قوسین در درگاه تو بطحا و زمزم ملایک را نشان از چون تو مهتر رسل را فخر از چون تو مقدم نبودی گر برایت گفت ایزد نه آدم آفریدی و نه عالم کلاه و تخت کسرا از تو نابود سپاه و ملک قیصر از تو درهم میان اولیا صدری و بدری میان انبیا مهری و خاتم بوقت راز گفتن با خداوند نیامد مر ترا یک مرد محرم تویی زی اقربا درویش ایمن تویی زی انبیا سلطان اعظم نگیری خشم از دندان شکستن شفاعت مر ترا باشد مسلم ترا دانند زیف و ضال و مجنون گهی ساحر گهی کاهن منجم تو آن بودی که بودی و نگشتی ز مدحت شادمان رنجور از ذم ندانم در عرب یک خانه کو را نبودست از برای دینت ماتم روانت را همه جام پیاپی سپاهت را همه فتح دمادم تو آن مردی که در میدان مردان تو داری پهلوانی چون غشمشم تو آن شمسی که بر گردون دو نیمه کنی مه را زهی برهانت محکم بنوک تازیانه بر فگندی نهاده گرز افریدون و رستم به زنجیر اندر آرند و فروشند هر آنکو هست عاصی از تو یکدم ترا در صومعه بود ار شفاعت بدیدی تا به ساق عرش بلغم سپاه و تخت و ملک و گنج بگذاشت ز عشق راهت ابراهیم ادهم مرا یاد تو باید بر زبان بس سنایی گردد از یاد تو خرم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۱ - در استغنای طبع خویش گوید ز باده بده ساقیا زود دادم که من خرمت خویش بر باد دادم ز بیداد عشقت به فریاد آیم نیاید به جز باده تلخ یادم به آتش کنندم همی بیم آن جا من این جا ز عشق اندر آتش فتادم بدان آتش آنجا مبادا که سوزم درین آتش اینجا رهایی مبادم من از آتش عشق هم نرم گردم اگرچه ز پولاد سختست لادم مرا توبه و پارسایی نسازد شبانگاه می باید و بامدادم همی تا میان عاشقی را ببستم بلا را سوی خویشتن ره گشادم دو چشمم بر آبست و پر آتشم دل سر آورده بر خاک و در دست بادم منم بنده عشق تا زنده باشم اگر چه ز مادر من آزاد زادم بجز عشق تا عمر دارم نورزم اگر بیش باشد ز صد سال زادم دل از باده عشق خوبان نتابم چنین باد تا باد رسم و نهادم ز نیک و بد این و آن فارغم من برین نعمت ایزد زیادت کنادم نه آویزم از کس نه بگریزم از کس نه گیرنده بازم نه بی مهر خادم مرا عشق فرمانروا اوستادست من استاده فرمانبر اوستادم ببردم به تن رنج در کنج محنت که گنج خرد بر دل خود نهادم هوارانیم همنشین من چو خود من به شاگردی استاد عقل ایستادم کم آزار و بی رنج و پاکیزه عرضم که پاکست الحمدلله نژادم مرا برتن خویش حکمیست نافذ من استاده فرمانبر آن نفاذم بهر حال و هر کار آید به پیشم خداوند باشد در آن حال یادم ز کس خیر و خوبی نباشد نخواهم بدانچم بود با همه خلق رادم خدایست در هر عنایی معینم خدایست در هر بلایی ملاذم شب و روز غرقه در احساس اویم که تاجیست احسان او بر چکادم همه شکر او گویم ار زنده باشم خداوند توفیق و نیرو دهادم قوی چون قبادم بدار از قناعت اگر چند بی گنج و مال قبادم به دانش من آباد و شادم به دانش سپاس از خداوند کباد و شادم
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۲ - در نکوهش و ابراز نارضایی از خود نظر همی کنم ار چند مختصر نظرم به چشم مختصر اندر نهاد مختصرم نمی شناسم خود را که من کیم به یقین از آنکه من ز خود اندر به خود همی نگرم عیان چو باز سفیدم نهان چو زاغ سیاه چنین به چشم سرم گر چنان به چشم سرم شکر نمایم و از زهر ناب تلخ ترم به فعل زهرم اگر چه به قول چون شکرم به علم صور محض ره چه دانم و چون ز عقل خالی همچون ز جان تهی صورم ز رازخانه عصمت نشان مجو از من که حلقه وار من آن خانه را برون درم به نور حکمت آب از حجر برون آرم نمی گشاید حکمت دلم عجب حجرم برای آز و برای نیاز هر روزی بسان مرد رسن تاب باز پی سپرم سفر نکردمی از بهر بیشی و پیشی اگر بسنده بدی در حضر به ما حضرم دیم نکوتر از امروز بود و باز امسال ز پار چون به یقین بنگرم بسی بترم اگر چه ظاهر خود را ز عیب می پوشم بر تو پرده اسرار خویش اگر بدرم ز ریگ و قطر مطر در شمر فزون آید عیوب باطنم ار شایدی که بر شمرم مدار میل سوی من چو تشنه سوی سراب که آدمی صورم لیک اهرمن سیرم سحاب بیندم از دور سایل عطشان سحابم آری لیکن سحاب بی مطرم صدف شمار دم از دیده پر در رو غواص صدف شناس شناسد که سنگ بی گهرم به دیدگان هنر بیندم مسافر طمع کلنگ حکمت داند که سنگ بی هنرم رفیق نور بصر خواندم به مهر و به لطف چگونه نور بصر خواندم که بی بصرم گذشت عمری تا زیر این کبود حصار به جرم آدم عاصی مطیع و برزگرم کبست کاشتم اندر زمین دل به طمع بجز کبست نیاورد روزگار برم زبان حالش با من همی سر آید نرم که سر مگردان از من چو کاشتی بخورم یکی عنای روان می خرید و می نالید منال گفت عنا دیده باز کن مخرم ره ظفر نتوان رفت بر عدو بخرد چو من عدوی خودم چون بود ره ظفرم وگر ز دشمن ظاهر حذر کند عاقل ز مکر دشمن باطن چگونه بر حذرم عجبتر آنکه ز بهر دو روزه مستقرم به طوع و رغبت خود سال و ماه در سفرم ز سیر هفت مشعبد اسیر ششدره ام ز دست چار مخالف بنای هشت درم مرادم آنکه برون پرم از دریچه جان ولیک خصم گرفتست چار سو مفرم ز دام کام نپرم برون چو آز و نیاز همی برند به مقراض اعتراض پرم رفیق رفت به الهام در سفینه نوح ز هر غریق فرومانده من غریق ترم میان شورش دریای بی کران از موج به جان از آفت این آب و باد پر خطرم دمی ز روح به امنم دمی ز نفس بی بیم گهی چو افسر عیسی گهی فسار خرم مگر نشناختم اندر زمین دل به هوس نرست و عمر به آخر رسید در مگرم ز روزگار توقع نمی کنم خیری که خیر روی بتابد ز من که محض شرم به گلستان زمانه شدم به چیدن گل گلی نداد و به صد خار می خلد جگرم زمانه کرد مرا روی و موی چون زر و سیم مگر شناخت که من پاسبان سیم و زرم ندای عقل برآمد که رخت بربندید همه جهان بشنیدند و من ز آنکه کرم گر از کمال بتابم چو خور ز خاور اصل بسازد اختر بهر زوال باخترم وگر ز مردی بر هفت چرخ پای نهم نه سر ز چنبر گردون دون برون ببرم عجب مدار که از روزگار خسته شوم ک او شراره شرست و من سپید سرم ازین نفر به نفیر آمدم نفور شدم بفر فطنت دانم که من نه زین نفرم چرا نسازم با خاکیان درو فلک که هم ز خاکم من ز گوهر دگرم ز پیشوای امیر فلک به رتبت و عقل گمان برم که به ذات و صفات پیشترم ز نور فطنت در ظلمت شب فطرت چو چشم اعما نومید مانده از سحرم بدین دو ژاژ مزخرف به پیش چشم خرد چو گنده پیری در دست بنده جلوه گرم به فضله ای که بگویم که فضل پندارم نیم سنایی جانی که خاک سربسرم تنم ز جان صفت خالیست و من به صفت به جان صورت چون چارپای جانورم گهی چو شیر بگیرم گهی چو سگ بدرم گهی چو گاو بخسبم گهی چو خر بچرم نه هیچ همت جز سوی سمع و جمع درم نه هیچ فکرت جز بهر عشق خواب و خورم اگر چه عیبه عیب و عیار عارم لیک به بندگی سر سادات و چاکر هنرم سپر ندارم در کف به دفع تیر فلک چو ایمنم که طریق سداد می سپرم ز چارسوی ملامت به شاهراه نجات چهار یار پیمبر به سند راهبرم همیشه منتظرم هدیه هدایت را ولیک مهدی در مهد نیست منتظرم عنایت ازلی هم عنان عقلم باد که از عنا برهاند به حشر در حشرم