Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۱ - اندر درود دادن بر او و آل او صلّیالله علیهوسلّم تا به حشر ای دل ار ثنا گفتی همه گفتی چو مصطفا گفتی نام او بردی از جهان مندیش حور دندان کنان خود آید پیش دوزخ از نام او چنان برمد که ز لاحول دیو جان برمد هرچه خواهی درایت او دان وآنچه یابی عنایت او دان عقل از آن نامدار مشهور است که در آن کارگاه مزدور است جان از آن در میان عز و بقاست که از آن روی در امید لقاست جان که آن روی را نخواهد دید نیست جان بلکه پارگین پلید خاک او باش و پادشاهی کن آن او باش و هرچه خواهی کن هرکه چون خاک نیست بر در او گر فرشته ست خاک بر سر او عقل چون برد شخص او را نام نفس کلی زبان کشد در کام عقل کل بی بهاش چیز نشد تا نشد چاکرش عزیز نشد زین در ار هیچ عقل بگریزد همچو پرده اش فلک برآویزد عقل و جان را به دولت احمد از بقا ساختند حصن ابد جوهرش چون زکان کن بگسست در کمرگاه آسمان زد دست ز آسمان گرچه برفراز نشد تا زمینش نکرد باز نشد که در آمد به جز محمد حر از جهان تهی به عالم پر کیست جز وی بگو شفیع رسل بر سر جسر نار و بر سر پل گفته در گوش جانش حاجب بار کای شهنشه سر از گلیم برآر ای به یاقوت گفتن و کردن گردنان را میان جان گردن پنج نوبت زدند بر عرشت ساختند از جهان جان فرشت فرش را در جهان جان گستر عرش چون فرش زیر پای آور
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۲ - اندر ترجیح او بر پیغمبران علیه و علیهمالسلام انبیا ز آسمان پیاده شدند از وساده به سوی ساده شدند از پی خجلت آدم از دل و جان بر درت ربنا ظلمنا خوان نوح در حصن عصمتت جسته روح در چاکری کمر بسته تاج بر سر نهاده میکاییل غاشیه بر کتف نهاده خلیل موسی سوخته بر آذر تو ارنی گوی گشته بر در تو با ثنای تو عقد بسته به هم در عزب خانه عیسی مریم با طبق روح قدس و روح امین منتظر مانده بر یسار و یمین برگرفته ز عرش پرده نور بر دهان مانده نای خواجه صور رفعت ادریس از ثنای تو یافت سدره جبریل از برای تو یافت خضر آتش به باد سینه سپرد آب حیوان ز خاکپای تو برد بسته بودی نقاب درویشی چون گشادی تو قفل در پیشی شرف قاب از آن نقاب فزود رفعت عرش زینت تو ربود جان روحانیان دل تو بدید دیده بر سر نهاد و پیش کشید اهل هفت آسمان نهان مانده سر انگشت در دهان مانده هشت در چار طبع بی فریاد بر صهیب و بلال تو بگشاد هفت در مهر کرده همت تو بر دل عاصیان امت تو روی روحانیان سوی در تست کامشب آیین عرض لشکر تست شده از بویه رخت ذوالنون آمد از بطن حوت و بحر برون همه از مقصد وصال تو بود همه از مشهد جمال تو بود صالح و لوط و هود منتظرند حال پرسان ز یوشع و خضرند هست داود قاری خوانت جمله اصحاب کهف مهمانت هست لقمان به درگهت برپای چون سلیمان ترا وکیل سرای پسر آزرست فرش افکن پسر مریم است مقرعه زن ایستاده ملک یمین و یسار با طبقهای نور بهر نثار چشم روشن بروی تست اسحاق چون سماعیل شهره در آفاق شده یعقوب مستمند و ضریر از قدون تو تیزبین و بصیر یوسف اندر ره تو استاده ابن یامین بره فرستاده انتظار تو کرده پیر شعیب رفته اندر درون پرده غیب چرخها را لقب زمین دادند اختران نور بهر دین دادند از زمان آمدند بهر ثنات جمعه و بیض و قدر و عید و برات وز مکان آمدند قدها خم مکه و یثرب و حری و حرم منتظر مانده در سرای قرار طبق آسمان و دست نثار نقل ارواح گشته نقل از تو تخته از سر گرفته عقل از تو لیکن از روزه ساخت بهر یقین امتت را ز بهر سنت دین صورتت دید مرد بینا دین هوس از سر گرفت هوش و یقین نفس کل آب رانده در جویت عقل کل خاک گشته در کویت فلک آورده بهر مهمانی بره و گاو را به قربانی آمده دست آسمان در کار گشته انجم گسل ز بهر نثار ریخته عرش زیر پای تو در ز آسمانها طبق طبق گوهر قبه بر فرق آفتاب زده راه را جبرییل آب زده زحل و مشتری سیم مریخ کرده خاک در ترا تاریخ شمس با زهره رامش افزایان درگهت را به زینت آرایان تیر باریک فهم دوراندیش با قمر بر درت شده درویش هفت سیاره و دوازده برج شده نام ترا خزانه و درج لم تعبد کلاه کون و فساد لیس یغنی قبای عید معاد رب هب لی بنای ملک ابد نقد لاینبغی نظر به جدد کرده یاسین عاقبت حاصل امر قل لن یصیبنا بر دل اتق الله نقاب روی عمل لاتخافوا خطاب دست امل انظروا کیف مسرف الانذار واذکروا اذ معرف الاسرار اهبطوا امر آمد از قرآن پاسخش ربنا ظلمنا خوان ان شرالدواب مختصران اهل حسن المآب معتبران یوم نطوی السماء برید وفا یوم لا تملک ابتدای شفا واعبدوا ربکم ورا رهبر وافعلوا الخیر رهنمای ظفر وجزاهم قبای جمع بقا وسقاهم شفای اهل شقا استعینوا پناهگاه جنان لاتمیلوا به شاهراه جنان تخرج الحی رایت قدرت تولج اللیل رایت فطرت قوت جان قافیه قل هو مرهم عقل میم ماترکوا اندر آن قاف قیل و قالی نه واندران میم میل و مالی نه واذکرونی قوام ذات و خرد واعبدونی مقام داد و ستد زده صدره یحبهم خرگه در سراپرده یحبونه لام لاتقنطوا لواء فرج الف احسنوا جزاء حرج دیدم آن پیشوای عالم را گهر کان فیض آدم را خضر و موسی به پیشگاهش در لوح تعلیم برگرفته به بر دولتش برده زهره را زهره دهر را بستده ز کف مهره کرده تقدیر اسب قدرش زین غاشیه بر به کتف روح امین صدر او صدر ملک استغنا قاب قوسین قلبش او ادنی از لعمرک کلاه تشریفش قم فانذر قبای تکلیفش صابرین بر یمین ایمانش صادقین بر زه گریبانش قانتین بر نثار ایثارش منفقین بر طراز دستارش نقد مستغفرین فراوانش در بن جیب و چاک دامانش مرکب اقتدار کرده به زین بر در دین برای یوم الدین جان درآویخته ز فتراکش عقل و جان زاده بر سر خاکش عقل داند که جان چه می گوید عقل خواند هرآنچه جان گوید گفتم ای نقش خاتمت صورت واسطه عقد گردن دولت نکته مختصر بفرمایی منهج روی راست بنمایی گفت از بهر قوت و قوت جان وز نبی امن الرسول بخوان لن تنالوا پی نظام انام لاتعولوا پی حلال و حرام این همه طمطراق بهر چراست این برون از خیال و خاطر ماست ظاهرش آن نماید از در دل کین گل دل که بردمید از گل گفته در گوشش اختیار ازل بی رطبهاء علم و خار عمل کای شهنشه دین نشیب مجاز فر آزت فزود سر به فراز تو دری کاخ و بام عالم را تو سری تخم و نسل آدم را تا زند خنده ز آسمان یقین صبح ایمان به سوی مشرق دین راست گوای سپهر پر تگ و تاز وی جهان خموش پر آواز کی توان زد ز روی زحمت و بیم این چنین نوبتی به زیر گلیم تا زبان زمانه او را گفت کی ز بهر تو آشکار و نهفت چه کنی با نقاب عالم خس نور رخسار تو نقاب تو بس کافری گشته از قدوم تو دین کفر یکسر فرو شده به زمین دین و کفر از تو موسی و قارون دین برون کفر در شده به درون مغز پر جان همی کند مویت کوی پر گل همی کند رویت از تو و آن تست گوش بشر چه عجب زانکه هست گوش از سر خانه پنج در که جان دارد از پی چون تو میهمان دارد ز امر تو متفق چهار امیر مرکز و اخضر و هوا و اثیر بر نه ای شاه عالم و آدم داغ بر ران اشهب و ادهم ادهم و اشهب از برای تو است آن سرا وین سرا سرای تو است ز اقتلوا المشرکین کمر بربند زین لکم دینکم ولی دین چند گردن و پشت مشرکان بشکن بیخ کفر از بن جهان برکن تیغ را لعل کن به خون عدو مهتری چون شوی زبون عدو از تو ایزد کجا پسند کند انتظار تو دهر چند کند قحط دین است برگشای نقاب میزبانیش کن به فتح الباب در بیابان فرو خرام از پل آبها مل کن و مغیلان گل کوه سنب از خدنگ قاف شکاف چرخ دوز از سنان ناوک لاف شرک پادار شد هلاکش کن کعبه بتخانه گشت پاکش کن مر علی را تو این عمل فرمای تا نهد بر عزیز کتف پای تو پای کعبه از بت بجمله پاک کند مشرکان را همه هلاک کند متحلی کن از برای سرور دو جهان را چو گوش و گردن حور که تو چون گفتی از ره فرمان مرده جهل در پذیرد جان زانکه در خدمت دم آدم جان و فرمان روند هر دو به هم هر عروسی که مادر کن زاد همتش جمله را تبرا داد یافت زان پس هزارگونه فتوح جانش بی زحمت سفارت روح هرکه گفتی ثناش را احسنت صدق گفتی بدو که للٰه انت زو گرفتند قوت و پیرایه خرد و جان و صورت و مایه
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۳ - اندر صفات پیغامبر علیهالسلام برده بر بام آسمان رختش سایه بخت و پایه تختش صورتی را که بود اهل قبول کردش از صورت طلب مشغول نسبت از عقل آن جهانی داشت هم معالی و هم معانی داشت دنیا آورده در قدم او بود غرض حکمت قدم او بود کعبه بادیه عدم او بود عالم علم را علم او بود در جبلت جلالت او را بود با رسالت بسالت او را بود در رسالت تمام بود تمام در کرامت امام بود امام چمنی با کمال بی شرکی شجری پر ز برگ بی برگی روی او خوب و رای او ثاقب ازلش خوانده حاشر و عاقب صحن او شرع و عقل او صاحی خوانده محیی اعظمش ماحی صیت صوتش برفته در عالم نه پرش بوده در روش نه قدم وصف این حال مصطفی دارد بوی خوش بال و پر کجا دارد صاد و دال آب داد صادق را عین و شین عشوه داد عاشق را هرچه از تر و خشک بوی آورد این سپید سیاه روی آورد کشته و زاده اند ارکانش پدر عقل و مادر جانش مایه و سایه زمین او بود گوهر شب چراغ دین او بود مفخر جمله انبیا او بود خسر میر مرتضی او بود از دورن رفتنش نداشته باز پرده دار سرای پرده راز چون برآمد ز شاهراه عدم نو رهی خواست مصطفی ز آدم آدمش نورهی چو پیش کشید جان او جان اصفیا بخشید منهج صدق در دو ابرو داشت مدرج عشق در دو گیسو داشت دید آدم که مایه دار قدم مردمی می زند ز عشق دم عقل کل زو گرفته حکمت و رای سایه از آفتاب یابد پای پیش آن کو ز اصل بد خود بود بسته چشم و گشاده ابرو بود شرع رادست عقل کی سنجد عشق در ظرف حرف کی گنجد آنکه شب را سپید داند کرد از تن عقل برنیارد گرد چیست جز شرع او به خانه راز بر قبای بقا طراز طراز رخ او میزبان صادق بود زلفش اجری ده منافق بود بود بهتر ز جمله عالم بود خشنود ازو بدو آدم رخ و زلفش صلاح عالم بود خلق و خلقش وجود آدم بود غرض او بد ز گردش عالم خوانده او و طفیل او آدم یافت تشریف سجده ملکوت نیز تشریف بذر قوت به قوت زان دل زنده و زبان فصیح دل یارانش چون وثاق مسیح جمله یاران او ز دانش و علم کیسه ها دوخته ز حکمت و حلم تا نبیند ز سایلان تشویر همه پیش از نیاز گفته بگیر زان درختی که بیخ تبجیلست شاخ تنزیل و میوه تاویلست مولدش بر دعای مظلومان موردش بر ندای معصومان زاد کم توشگان قناعت او قوت امتان شفاعت او ملتبس درد انبیا ز گلش مقتبس نور اولیا ز دلش اول روز دین شهنشاه او آخر روز جان دلخواه او خلقتش بر صلاح بخل و نثار خلق را نیش بخش و نوش گوار زو فلک وار مسجد و مؤمن زو کنشت و کلیسیا ایمن همه سادات دین ازو مرحوم همه نامحرمان ازو محروم مرشد طبع سوی عقل از می داعی عقل سوی رشد از غی چون محمد بگفتی ای درویش شو به نزدیک عقل دوراندیش تا ترا عقل هم ز روی صواب پشت پایی زند مگر در خواب گویدت معنی محمد راست محو و مدست و هر دو بر و عطاست محو کفر از سرای پرده دین مد اطناب شرع تا پروین هم ستاننده از که از احمق هم دهنده به که به صاحب حق آنکه را از غذای او نورست از غذای زمانه مهجورست نقش نامش به گاه دانش و رای از در غیب و ریب قفل گشای خلق بنده خدای و چاکر او قبله شان او و قبله بر در اوی هرکه یک دم نبوده بر خوانش عقل او خون گرسته بر جانش طینتی نه ازو مخمرتر سالکی نه ازو مشمرتر اوست بر کفر چون گرفت شتاب نور توزی گداز چون مهتاب ملک دین را معین و ناصر اوست تخت اشراف را عناصر اوست در ره مصلحت مکرم اوست در طریق خدا معظم اوست هرگز از بهر ملک و ملک نجس پای بند هوا نبوده چو خس از همه خلق و از همه اغیار چشم بردوخته چو باز شکار از پی شرع در جهان خدای جان خاموش او زبان خدای نه زبانی که گوشتین باشد بل زبانی که گوش تین باشد نطق در گوش عاریت باشد قلب تین چیست کو نیت باشد نیت پاک چون ز دل خیزد نقطه شرک را برانگیزد معنی گل ز تین چو حاصل شد اندرونش چو جان همه دل شد چون همه دل گرفت و شافی شد گوش او پر ز شیر صافی شد روی او چون به قلب تین باشد رای او در عمل متین باشد جان گل پیر می شود ز قعود خون دل شیر می شود به صعود بازگشتم به نعت سید قاب برگرفتم ز روی دعد نقاب تو ازو همچو شیر در بیشه من ازو همچو دل در اندیشه دل ز اندیشه روشن و عالیست بیشه دین ز شیر شر خالیست فکرت اندر صنایع صمدی در نبوت ودایع احدی گرچه در خلق شکل گوساله است به ز تکرار و ذکر صد ساله است اخترش قهرمان راه ملک عصمتش پاسبان شاه فلک دست گرد جهان برآورده هرچه جز حق همه هدر کرده فهمش اندر بصیرت امکان برتر است از قیاس و استحسان منبع رعب درد و بازو داشت منهج صدق در دو ابرو داشت هرکه بگرفت پای اهل بصر هرگز از ذل نیاید اندر سر چون سوی راه بیخودی پوید نقش خود زاب روی خود شوید نزد آن خواجه جهان نهفت رفتم و دید و بازگشت و بگفت نه چنان رو که شیر در بیشه آن چنان رو که دل در اندیشه
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۴ - صفت بعث و ارسال وی علیهالسّلام از خدای آمده بر جانت به رسالت به شهر ویرانت بی خودی تخت و بی کلاهی تاج لشکرش رعب و مرکبش معراج سیرت و خلق او مؤکد حلم خرد و جان او مؤید علم پشت احمد چو گشت محرابی پیش روی آمدی چو اعرابی شده جبریل در موافقتش بدوی صورت از موافقتش جبرییل از پی دعا کردن راست انگشت و خم سر و گردن که نمودی چو شرقی از غربی رای او روی دحیة الکلبی از گریبان بعث سر بر کرد دامن شرع پر ز گوهر کرد کرده پیشش نثار در محشر هشت حمال عرش و هفت اختر
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۵ - صفت هفت اختر زحلش زیر پای کرده نثار همت و ذهن و حفظ و فکر و وقار مشتری جانش را سپرده عطا صدق و عدل و صلاح و دین و وفا داده مریخش از برای خطر مجد و اقدام و عزم و زور و ظفر شمس پیشش کشیده بهر جمال نعمت و رفعت و بها و جلال زهره بر وی نشانده از پی نور زینت و خلق و ظرف و ذوق و سرور برده پیشش عطارد از معلوم فطنت و حلم و رای و نطق و علوم کرده بر وی نثار جرم قمر سرعت و نشو و لطف و زینت و فر آمده با هزار عز و مراد بر سر چارسوی کون و فساد در جهان خدای دزدیده ماه نو دین به روی او دیده لاجرم در جهان کن مکنش شده نیک از جمال او سکنش برگرفته به فضل بی یاران کله از تارک وفاداران همه را در طرب طلب کرده پس به مازاغشان ادب کرده بوده یاران او ز روم و حبش با صهیب و بلال عیشش خوش بوده اصحاب صفه یارانش همچو ابری که عفو بارانش جان فدا کرده بهر یزدان را اهد قومی بگفته نادان را در فنا راعی رمه شده او او همه گشته تا همه شده او وآن چهاری که پیش خوان بودند مغز و دل دیدگان و جان بودند هریکی زان چهار چون مردان اندرین ساحت و درین میدان مغز را صدق داده دل را عدل دیده را شرم داده جان را بذل دل و چشمش ز راه نتف و نتف خلق و خلقش ز بهر عز و شرف نیک را خود نکرده هرگز رد وآنچه بد را نیامده زو بد نفس شرک دوستان دربست قفس جان دشمنان بشکست آن نفس با صفا چو درهم شد آن قفس هیزم جهنم شد طاق در مهر بی تناهی او طوق داران پادشاهی او طوق دارانش از نبی و ولی متمسک به عروة الوثقی جمله یارانش جان فدا کردند لفظ او روز و شب غذا کرده جاه او هم رکاب علیین دین او هم عنان یوم الدین در احد با احد یکی بوده ورچه یارانش اندکی بوده گوهر از زخم سنگ بدروزی یافت از ساز جان او سوزی لب و دندان او پر از خون شد اشک چشمش چو موج جیحون شد اهد قومی در آن میان گفته در کنارش عقیق ناسفته خواجه ابلیس نعره زن بر کوه کاینت فتحی بزرگ و کار شکوه کشته شد نقطه امید و امل روی یاران به پشت گشت بدل هند هودج نهاده بر سر کوه کافران پیش او گروه گروه بانگ می کرد کین نه از غدرست بلکه این کار کینه بدرست دست احمد بریده شک را پی سر حربه اش بریده جان ابی زو چو شد جان او فزون ز اتش جان جبرییل نعره از دل خوش زانکه می دید نصرت از درگاه از پی فتح آن سپهر سپاه نعره کافران بر اوج شده نحر هریک چو بحر و موج شده که فگندیم سرو را از پای سرو بستان فروز شرع آرای مثله افگنده حمزه در میدان همچو هفتاد زان جوان مردان مجد او آسمان جان ملک شرفش پاسبان بام فلک ماه بود آن اما طارم قاب پیش روی از جلال بسته نقاب که بدیدنش آشکار و نهان دیده سعد و سینه سلمان باز بودند عیب را عیبه صخر و بوجهل و شیبه و عتبه زان همه کور و بی بصر ماندند کاندرین راه مختصر ماندند کرد بر روی کشتگان نیاز در دروازه قیامت باز از درون و برون به لفظ و بیان بسته بر دیو ده دریچه جان بوده در بندگی و خار و رای سرو آزاد جویبار خدای چشم دین روشن از بقایش بود نور خورشید از آن لقایش بود بدل خون ز بهر سر یقین دین روان کرده در یکاد و یبین ماه بود آن سپهر فرخنده که خور از روی او زند خنده خنده مه ز قرص خور باشد خور مه جامه مختصر باشد کرده از بهر طفل بی فرمان مادر طبع را سیه پستان وز خرد سوی جان زیرک و غمر مرگ را دوست روی کرده چو عمر چون درخت بهار لطف قدم آبش و تازگیش کرده بهم شمع بود آن همای فرخنده از درون سوز و از برون خنده
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۶ - ذکر آفرینش و مرتبه و حسن خلق وی صلواة الله علیه عندلیبان باغ آن خوشبوی در ترنم تبارک الله گوی بر زمان حکم چون شهان کرده بر زمین نان چو بندگان خورده نان جو خورده همچو مختصران پس کشیده ز حلم بار گران خلق را خلق او نویدگرست نور ماه از جمال جرم خورست گنج همسایه بد دل پاکش رنج سایه نبود بر خاکش صد هزار آه زو شنیده حری نه الف بود در میانه نه هی جبرییل آمده ز سدره برش بوده سوگند صعب حق به سرش جز از او کس نبود در بشری در طلب گریه خند خنده گری خلق او زیر این سراپرده رحمها کرده زخمها خورده سالها پیش چرخ با ندمی ناگواریده خورد جانش همی گلشکر داشت با خو از دل خود زان نشد ایچ ناگوارش بد خود کسی را که آن زبان دارد ناگوارندگی زیان دارد چون زبان از زیان خلق ببست رفت و بر فوق فرق عرش نشست قامتش چون خم رکوع آورد عرش در پیش او خشوع آورد بتشهد دمی چو بنشستی کمره کوه قاف بگسستی بهره داده وجود را به تمام زان لب و دیده ها به سین سلام بوده بحری همیشه محرابش آتش عشق لم یزل آبش اندر آن بیکرانه دریا بار صدهزاران نهنگ مردم خوار چون دم از حضرت سجود زدی آتش اندر همه وجود زدی خود جهان جملگی طفیلش بود انس و جن کمترین خیلش بود ماه راهش خسوف نپذیرد شمس شرعش کسوف نپذیرد برتر از فرش و عرش قدرش بود قمه عرش زیر صدرش بود در ره مصطفی نژندی نیست برتر از قدر او بلندی نیست در ره او همه صعود بود درگه او سرشت عود بود تا ابد نور و حور در مهدش پای بسته بمانده در عهدش گر گشایند چنبر افلاک شرع او را از آن نیاید باک اسب گردون بمانده از آورد مفرش شرع او نگیرد گرد نفسی کز هوای عشقش خاست طاقت آن نفس ز خلق کراست شود از تف آن نفس چو نمود موج دریا چو آتش نمرود راه پیدا بود پر از آکفت راه او جز نهفته نتوان رفت از پی جان آن سر سادات اشتر بارکش بداده زکات ای دریغا که در جهان سخن سر در انگشت می کشد ناخن
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۷ - فی فضیلته علیهالسلام علی جبرئیل و سائر الانبیاء علیهمالسلام شب معراج چون به حضرت رفت با هزاران جلال و عزت رفت چون به رفرف رسید روح امین جست فرقت ز مصطفای گزین جبرییل از مقام معلومش باز گشت و بماند محرومش گفت شاها کنون تو خود بخرام که مرا بیش از این نماند مقام پیش از این گر بیایم انگشتی یا بر این روی آورم پشتی همچو انگشت سوخته سر و پشت گرددم پا و پنجه و انگشت جبرییل این سخن روایت کرد با ملایک همین حکایت کرد گفت نز عجز بازگشتم من یا بگرد نیاز گشتم من مصطفی را صفا و قرب کرام بر در ذوالجلال و الاکرام چون ز کونین به در نهاد قدم حدثان را بماند و ماند قدم تا سفر بود در حدث ما را مشکلش بود در عبث ما را سایل او بود و من ورا مسؤول هر دو همواره حامل و محمول او ز من حالها همی پرسید من همی شرح دادم آنچه بدید چون قدم بر نهاد بر کونین مر مرا گشت دوخته عینین گفتم ار زین سپس سؤال کند هرچه گوید مرا زوال کند حدثان را جواب آسان بود لیک جان از قدم هراسان بود بی خبر بودم از حدیث قدم گشت ما را ضعیف پر و قدم بیش از آنم نماند تاب جواب گشت از آن حال و کار من در تاب او برفت و بدید آنچه بدید گفت با حق سخن جواب شنید من ز نادیده و ندانسته باز ماندم شدم زبان بسته بیش از آن مر مرا مجال نماند حدثان را زبان قال نماند زین سبب قاصر آمدم زان راه که نبودم ز حال راه آگاه مر مرا تا به خلق راه نمود چون گذشتم ز خلق راه نبود زان مقامی که من بماندم پس نرسد هیچ وهم و خاطر کس چون گه رفتنش فراز آمد به سوی حضرتش نیاز آمد طوطی جانش چون قفس بشکست رفت و بر فرق جبرییل نشست زانکه در پیش داشت راه نهفت زان همی الرفیق الاعلی گفت بود مشتاق حضرت خلوت سیر بود از سرای پر آفت جان دین بر پرید جسمی ماند معنی شرع رفت و اسمی ماند چون بپرداخت شخص نورانی جسم او باز شد به جسمانی جسم در راه پر خلل کوشد اسم در قسم لم یزل کوشد هرکجا او شراب دین پالود پسر بوقحافه قحفش بود جان او با دلش به علیین تن او با تنش رفیق و قرین روز و شب سال و ماه در همه کار ثانی اثنین اذ هما فی الغار بوده خود با رسول پیش از پیک صدق صدیق را سلام علیک
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۸ - ستایش ابوبکر صدیق رضیالله عنه ذکر ابی بکر الصدیق الاطهر الشیخ الاکبر الوزیر الانور الضجیع الاقمر العتیق الازهر الصاحب فی الغار المؤتمن فی الشداید والاسرار المنفق لرسول الله اربعین الف دینار حبیب حبیب الملک الجبار الذی انزل الله تعالی فی شأنه والذی جاء بالصدق و صدق به اولیک هم المتقون و قال النبی صلی الله علیه و سلم هذا سید کهول اهل الجنة من الاولین والآخرین الاالنبیین والمرسلین و قال علیه السلام انت عتیق الله من النار فسمی عتیقا و سیل الجنید عن قول النبی صلی الله علیه و آله و سلم لابی بکر انت عتیق الله من النار لم سمی عتیقا قال لانه عتیق من مشاهدة الکونین لایشاهد مع الله غیرالله و قال علیه السلام لو وزن ایمان ابی بکر بایمان اهل الارض لرجح و قال علیه السلام لاتبک یا ابابکر ان من امن الناس علی ماله و صحبته ابابکر و قال عم ولو کنت متخذا من امتی خلیلا لاتخذت ابابکر خلیلا ولکن مودة الاسلام و اخوته ولایبقی فی المسجد باب الا سد الا باب ابی بکر و قال حسان بن ثابت فی النبی و ابی بکر و عمر علیه السلام و رضی الله عنهما ثلثة برزوا بفضلهم نصرهم ربهم اذا نشروا فلیس من مؤمن له بصر ینکر تفضیلهم اذا ذکروا عاشوا بلا فرقة ثلثهم واجتمعوا فی الممات فاقبروا و قال صلی الله علیه وسلم انا مدینة الصدق و ابوبکر بابها و قال من احب ابابکر فقد اقام الدین آفتاب کرم چو در دربست قمر نایبان کمر دربست چون نهفت آفتاب دین را غرب کرد ماه خلافت آخر چرب خواجه با خلاص و با اخلاص جانش آزاد کرد مجلس خاص در سرای سرور مونس و یار ثانی اثنین اذهما فی الغار از زبان صادق و ز جان صدیق چون نبی مشفق و چو کعبه عتیق بوده از پاشنه طریقت سای پیش جان رسول مار افسای همه خویش کرده در کارش همه او گشته بهر دیدارش بوده با ذات عشق پروردش همره و هم مزاج و هم دردش حرف بگذاشته چو دل سخنش پوست بفگنده همچو مار تنش هرچه حق بر دل محمد خواند برد و در باغ جان او بنشاند چون نهال نهاد او برجست غنچه بگشاد و میوه عقد ببست هریکی شاخ میوه دار فره نام آن میوه ها و صدق به جبرییل آمده بر مهتر به عیادت ز حق پیام آور کای محمد ز بهر خاست و نشست در دندان خواجه بهتر هست مهترش گفت چون ز خود بگریخت وحی در جام جانم آنچه بریخت که نه من آن شراب از سینه اش ریختم بهر عهد دیرینه اش بل به فرمان حق به استحقاق ریختم نز ره ریا و نفاق پیش از اسلام قابل دین بود پیش از این رمزها سخن این بود صدق او از پی سلامت راه بوده ساحرشناس و کاهن کاه بوده بر شه ره امانت و حدق قدم صدق را به مقعد صدق برفشاند به عشق عقل نوی در قدوم رکاب مصطفوی از نبوت به جان ستاننده هم پذیرنده هم رساننده مشورت را وزیر پیغمبر روز خلوت مشیر پیغمبر انس با وی گرفته روح رسول زانکه بد فارغ از طریق فضول جان فدا کرده بود در ره دین زانکه بد از نخست آگه دین کرده بود انتظار خسرو شرع بر دلش تافت زود پرتو شرع سوی دل مصطفای آزاده صدق او را دریچه بگشاده سوی میدان سر پیمبر او همه درها ببسته جز در او جز عطیت نبود حاصل او تا چه دل داشت یارب آن دل او شمع دین بود مصطفی جانش جان بوبکر بود پروانش زآنچه امت ندیده یزدانش هیچ ایمان پذیر چون جانش پیش دین بنده هوش او بوده است حلقه در گوش گوش او بوده است گر دلش را وفا ندادی جوش کس نبودی زبان دین را گوش قابل صدق و قایل ایمان عامل علم و حامل قرآن درد دل را به سینه درمان او خوان دین را نخست مهمان او آنچه بشنید زود باور داشت شرع را هفت عضو درخور داشت جد صدقش به گوش مرد و ستور کرده آواز غول را پی گور خواجه با وقار و آهسته دست صدقش شکسته را بسته
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۱۹ - فی تخصیص ابیبکر علی کافّة الناس دل احمد ز کون بود نقط آدم و جمله انبیا برخط انبیا خط دایره بودند همه بر خط جمال بنمودند وان صحابی که چون ستاره بدند همه پرگار گرد داره بدند آنچه گفت احمد آن رسول گزین اول الخلق و آخرالبعث این زانکه اول نقط بد و پس خط خط دوم خلق بود بعد نقط جان بوبکر خط اوسط بود نه ز خط بد عتیق در خط بود هادی راه ره نمود او را هیچ جمعیتی نبود او را گرچه اصحاب کهف از پی راه جمله گشتند از آن خلل آگاه زرق و تلبیس و مکر دقیانوس گشت معلومشان که هست فسوس آنکه از گربه ای رمان باشد کی خدای همه جهان باشد یا سه یا پنج یا که هفت بدند بود جمعیتی چو جمع شدند بعد از آن سگ متابعت بنمود تا از آن یک قدم ورا بد سود گاه بوبکر خود نبد جمعی از هدایت بیافت او شمعی لفظ سید چو در زمان بشنید در شب داج راه راست بدید به یکی لفظ وی بداد اقرار گشت از اصنام و از وثن بیزار لاجرم در میان دایره بود بی زیان مر ورا برآمد سود انبیا بد خط و رسول نقط جان بوبکر در میانه خط صدهزاران ترحم و رضوان از سنایی به جام او برسان
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۰ - فی قربته و حق صحبته مع رسولاللّٰه چون زدی کوس شرع روح امین چشم بر گوش او نهادی دین به نبی او ز جان شایسته در دهان دل نمود چون پسته قد او در رضای یزدانی جست پیراهن مسلمانی بوده چندان کرامت و فضلش که لوالفضل خوانده ذوالفضلش داده قرض از نهاده دل و دین هست من ذاالذی گواه براین حکم من ذاالذی شنیده به گوش زده در پیش حکم خانه فروش در یکی دفعه گاه ایثارش داده وی چل هزار دینارش داده اسباب و ملک و سهل و سلیم کرده بهر خود اختیار گلیم از دریچه مشبک ایمان در تماشای روضه رضوان صدق او نقشبند زیب و فرش درد او هرهم دل و جگرش گشته پشمینه پوش روح امین از پی حلق او به حلقه دین تخته شسته ز بهر شرع رسول از الف با و تای عقل فضول قفصی بوده سینه صدیق عندلیبی درو به نام عتیق دل خود چون به شرع او بربست به نخستین دم آن قفص بشکست گشت حاصل هرآنچه او مسؤول نام کل بر دلش نهاد رسول عندلیب دلش چو بالا جست در درازای شرع پهنا گشت عرش و شرع محمدی بر او هم در آن سینه منور او طول و عرضش چو شرع معلومست زانکه مقلوب موم هم مومست چون کمال و جمال او بشناخت همه خویش در رهش درباخت دایه دین بلایجوز و یجوز سیر شیرش نکرده بود هنوز که همی کرد بهر دمسازی جان او با صفاش دل بازی دین چو شمعی و مصطفی جانش جان بوبکر بود پروانه اش برده در دین حق خبر بر از او یافته روز کین ظفر فر از او کرده منشور را به خط بدیع حق لیستخلفنهم توقیع به خلافت چو دست بیرون کرد روده اهل رده را خون کرد خرد خویش را ز روی نیاز قبله راز کرد و جای نماز آن یکی و همه چو جوهر عقل آن خداوند و بنده چون سر عقل سال و مه بوده در مرافقتش جان فدا کرده در موافقتش جد بوبکر بود دین را جاه دین ز بوبکر یافت تاج و کلاه صدق او میزبان ایمان بود مصطفی هرچه خواست او آن بود سوخت شاخ اعادت عادت کند بیخ ارادت ردت ملک افتاده را به پای آورد ملت رفته باز جای آورد چون جدا خواست شد زکوة و نماز بهم آورد هر دوان را باز تازه زو شد زکوة و فرض صلوة رکن اسلام شد مصون ز افات برگرفت او به قوت ایمان شرک و شک را ز کسوت ایمان عالمی قصد کافری کرده او به نوبت پیامبری کرده صورت و سیرتش همه جان بود زان ز چشم عوام پنهان بود دل عاقل به نام شد نه به نان چشم عامی به تن شده نه به جان چشم عاقل درون جان بیند گوهر لعل چشم کان بیند دست هر ناکسی بدو نرسد پای هر سفله ای درو نرسد چشم ایمان جمال او بیند کور کی چهره نکو بیند ای ندانسته حدق بوبکری تو چه دانش ز صدق بوبکری جان پر کبر و عقل پر مکرت کی نماید جمال بوبکرت تو بدین چشم مختصر بینش چون توانی بدیدن آن دینش چشم بوبکر بین ز دین خیزد نه ز مکر و هوا و کین خیزد حور صدر قیامتش خواند رافضی قیمتش کجا داند کرد بوبکر کار بوبکری تو نه مرد عیار بوبکری دشمنش را اجل دوان آرد که هوا مر ورا هوان دارد تا هوا هاویه نگار تو شد مار و موش امل شکار تو شد سر بریده چو بیند از خود سیر گوید او با هزار شر اناخیر رافضی را محل آن نبود وانچه او ظن برد چنان نبود تو نه مرد علی و عباسی مصلحت را ز جهل نشناسی کانکه ابلیس وار تن بیند همه را همچو خویشتن بیند او چه داند که تابش جان چیست چه شناسد که درد ایمان چیست آنکه جان بهر خاندان خواهد کی علی را به جان زیان خواهد از برای فضول و جاهلیی ناز خواهد ز بغض چون علیی آنکه نستد ز حق حلال فلک کی به خود ره دهد حرام فدک گر نه جانش اضافتی بودی ورنه صدقش خلافتی بودی مصطفی کی بدو سپردی ملک یا ز حیدر چگونه بردی ملک آنکه جان را ز صخر بستاند کی ز بیم عدو فرو ماند علیی کو کشد ز دشمن پوست با چنین دشمنی نباشد دوست تو بدین ترهات و هزل و فضول مر علی را همی کنی معزول گر مداهن بود روا نبود به خلافت تنش سزا نبود ور بود عاجز و خبیر بود پس منافق بود نه میر بود مصلحت بود آنچه کرد علی تو چرا سال و ماه پر جدلی مکر و کبر و هوا برون انداز تا دهد جانش مر ترا آواز شد چو شیر خدای حرز نویس رخت بر گاو بر نهد ابلیس تا علی را چو تو ولی چکند در هوا و هوس علی چکند زین بد و نیک به گزین کردن زشت باشد حدیث دین کردن برگذشت او ز مبتدای قدم در رسید او به منتهای همم پیش او روفتند تا درگاه حور و غلمان به جعد و گیسو راه رافضی را بماند در گردن جکجک و مرگ و جسک و جان کندن بر براقی که مصطفی پرورد رافضی رایضی چه داند کرد بود بوبکر با علی همراه تو زبان فضول کن کوتاه آفرین خدای بی همتا بر ابوبکر باد و شیر خدا صورت صدقش از دریچه فضل دیده فاروق را به علم و به عدل هر دو مهتر برای دین بودند در سیادت سزای دین بودند
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۱ - ستایش امیرالمؤمنین عمر الفاروق رضی اللّٰه عنه ذکر امیرالمؤمنین ابی حفض عمربن الخطاب المذکور بأفضل الخطاب الحاوی للثواب الماحی للعقاب الذی فرق بین الحق و الباطل و القتیل و القاتل الذی انزل اللٰه تعالی فی شأنه یا ایها النبی حسبک اللٰه و من اتبعک من المؤمنین یعنی عمر رضی اللٰه عنه و قال النبی صلی اللٰه علیه و سلم عمر سراج اهل الجنة و لو کان بعدی نبیا لکان عمر و قال علیه السلام ان الشیطان لیفر من ظل عمر من احب عمر امن الخطر من احب عمر فقد اوضح الطریق و قال انا مدینة العدل و عمر بابها بود عدل عمر ز بی مکری آینه صدق روی بوبکری کان اسلام و زین ایمان بود صدق او عقل و عدل را کان بود دین به وقت عتیق بود هلال پس به فاروق یافت عز و کمال زانکه بگشاد پای بر عیوق دست اسلان عقده فاروق طا طلب کرد مر عمر را یافت از میان طفاوه بر وی تافت دل او چون ز حق محقق شد صدف در رؤیت حق شد آنکه کامل به وقت او شد کار به سر نقطه باز شد پرگار دین نهاده برای چونان شاه پای دامی ز طا و ها در راه آنکه طه طهارتش داده آنکه یاسین امارتش داده داده دستش به صدق طاء طلب بسته پایش به عشق های هرب کرده بر چرخ حق به نور یقین طا و ها ماه چارده اش در دین شوقش آورده سوی مهتر خویش طرقوا طرقوا کنان در پیش دیده ز طا همه طهارتها کرده از ها همه امارتها عمری عمر خود بیفشانده عمری رفته فر حق مانده شاهد حق روانش در خفتن نایب حق زبانش در گفتن کرده در عز و دولت سرمد عمری را بدل به عمر ابد بود میر عمر شهنشه دین جان فدا کرد و مال در ره دین از پی دیو در زمانه او سایه او سلاح خانه او کرده عقلش در این سرای مجاز آروز را به خاک سیر جواز کرده پیوند دلق خویش از برگ دیده زان برگ دیو آزش مرگ گر بگفتی زبانش عاهد حق ور بخفتی روانش شاهد حق کرده بهر رسول یزدانش حسبک اللٰه ردیف ایمانش در ره دین و دل فراغ از وی باغ فردوس را چراغ از وی در ده دین صلاح دره او کرده خونها مباح در ره او از پی حکم نافذش بشتاب نامه او بخوانده آب چو آب خون دل با دم وفا بسرشت نیل را نامه بر سفال نوشت نیل تا نامه عمر بر خواند آب چون رنگ از دو دیده براند راندنی کاندرو نبود وقوف خواندنی کاندرو نبود حروف زده عدلش درین سرای مجاز آتش اندر سرای پرده راز دست شسته ز حضرتش تلبیس کوچ کرده ز کوی او ابلیس چرخ مالیدگان نکوخو ازو عمر پالیدگان بنیرو ازو کرده خورشید را جدا ز منیش سایه نور دلق هفده منیش بر فهمش ستاره کرده خروش پیش سهمش سریش کرده سروش گشت قیصر نگون ز تخت رفیع دره در دست او و او به بقیع کرده تلقین بی ضرورت را سورة سنت اهل صورت را از پی مؤمنان به تیغ و کمند خار شبهت ز راه ایمان کند روح کرده ز راح سرمستش امر حق داده دره در دستش ز احتسابش در اعتدال بهار گل پیاده بماند و باده سوار تیغ شاهان فرس پر خطری بود کمتر ز دره عمری خانه یزدگرد زوست خراب کرده تاراج جمله آن اسباب شاخ و بیخ ضلالت او برکند کفر را دست و پای کرد به بند روی چون سوی احتساب آورد مل چو گل در پای در رکاب آورد نفس حسی ز هفت بند بجست عقل انسان ز چار میخ برست ور بخواهی کرامتی به شکوه قصه ساریه بخوان بر کوه بر پسر حد براند از پی دین شد روان پسر به علیین آری این زخم هم ز دین من است ورچه فرزند نازنین من است از عمر عالمی منور شد همه آفاق پر ز منبر شد روی او مسند عتیق آراست رای او سرو باغ دین پیراست هست پیدا ز بهر تصحیحش در تراویح پر مصابیحش شده از غیرتش فریشم تن زهره زهره بریشم زن دره وار از پی اقامت حد در ره احمد از برای احد ذره ای را برای مستوری نزده دره جز به دستوری خانه می خراب گشته ازو زهره زهره آب گشته ازو ناصراللٰه در رعایت حق حکم حق کرده در ولایت حق
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۲ - در عدل وی رضیاللّٰه عنه عدل او بود با قضا همبر حکم او بود تیز رو چو قدر بیشه بر گور کرد همچو حرم تله بر مرغ کرده همچو ارم کرده از امر او به دستوری از همه ناپسندها دوری کرده از عدل او به دل سوزی گرگ با جان میش خوش پوزی بر بزرگان چو حکم دین راندی چرخ بر حکمش آفرین خواندی زهره او به روز رستاخیز بوده چون زهره خرمی انگیز بوده در زیر نور پیش از نشر عدل او بابت ترازوی حشر کرده کم بیش شمسی و قمری متساوی خلافت عمری عجم و شام را به پاس و ز داد چون دل و دست خویشتن بگشاد بوده جانش معانی انصاف مایه و پایه اش نبوده گزاف حبذا عدل او و شوکت او خرما روزگار دولت او به صلابت گشاده شام و عجم بستد از روم حمل زر و درم سعد وقاص و عمرو معدی را آن دو آزاده و آن دو هادی را به عجم هر دو را فرستاده بدل ظلم دادها داده در نهاوند چون قوی شد حرب کفر و اسلام در شده در ضرب او به فرط کیاست از سر درد آنچنان خدعه را به جای آورد حیلت کافران بدید از دور از فراست بدان دل پر نور روز آدینه بر سر منبر گفت یا ساریه ز خصم حذر الجبل الجبل که لشکر کفر حیله کرده ست حیله بر در کفر سعد وقاص لفظ او بشنید وان کمینگاه کفر جمله بدید کوه بشکافت و سعد و عمرو آواز بشنیدند و فاش گشت آن راز زان کمینگاهشان شدند آگاه بازگشتند از آن مضیق سپاه کافران زان سبب شکسته شدند هم به بد کشته زار و بسته شدند مختصر کردم این مناقب را بهر آن روی و رای ثاقب را به دو حرف از برای یک ایجاز سه سخن گویم از زبان نیاز به عمر گشت عمر ملک دراز به عمر شد در شریعت باز از عمر یافت دین بها و شرف اینت دین را شده گزیده خلف پیش دین بود چون سپر عمر بود در شرع راهبر عمر روز محشر دو چشم او روشن به خدا و رسول و عدل و سنن صد ترحم زما در این ساعت بر روانش رسان پر از طاعت ملک را در امان و در ایمان بوده فرزند عدل او عثمان دین بدو بود شاد و با تمکین وز وفاتش فزود رونق دین هرچه از لفظ و فضل با عمرست سنت محض و منت امر است
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۳ - ستایش امیرالمؤمنین عثمان رضیاللّٰه عنه ذکر الشهید القتیل المظلوم ابی عمر عثمان بن عفان ذی النورین المکرم فی المنزلین ختن رسول اللٰه صلی اللٰه علیه و سلم باثنتین ام کلثوم و رقیة المبارکتین الکریمتین جامع القرآن الشاهد یوم التقی الجمعان الذی انزل اللٰه سبحانه و تعالی فی شانه امن هو قانت آناء اللیل ساجدا و قایما یحذر الآخرة و یرجو رحمة ربه و قال النبی صلی اللٰه علیه و سلم فی حقه عین الایمان عثمان بن عفان مجهز جیش العسرة و قال ایضا صلوات اللٰه و سلامه علیه حکایة عن اللٰه تعالی استحییت من عثمان بن عفان و قال الحیاء من الایمان و عثمان عین الحیاء و قال علیه السلام انا مدینة الحیاء و عثمان بابها گاه با عمر کرده نقص پدید چون به حیدر رسید خود نرسید آنکه بر جای مصطفی بنشست بر لبش شرم راه خطبه ببست آن ز لکنت نبود بود از شرم زانکه دانست جانش را آزرم چه عجب داری ار فگند سپر شرم عثمان ز رعب پیغمبر زانکه بد جای احمد مرسل از پی وعظ و از طریق مثل گر رسد عقل سر در اندازد ور رسد روح مایه دربازد زانکه پیش وی از مهان جهان نطق چون قطن گشت پنبه دهان گفت عثمان چو بسته شد راهش بگشاد از میان جان آهش که مرا بر مقام پیغمبر بی وی از عیش مرگ نیکوتر گشت ایمن ره ممالک از او سر به بر درکشد ملایک ازو شرم و حلم و سخا شمایل او هر سه ظاهر شد از مخایل او این سه خصلت اصول را بنیاد به دو دختر رسول را داماد شد اقارب نواز درگه او وآن اقارب عقارب ره او شربت غم چو جان او بچشید آن ستم از بنی امیه کشید تخم سدره اگر نورزیدی جبرییل از حیا بلرزیدی سیرت داد را چو دد کردند با چنین نیکمرد بد کردند راستی از میانه بربودند بی کرانه کژی بیفزودند شامیانی که شوم پی بودند اهل آزرم و شرم کی بودند شوری اندر جهان پدید آمد قفلشان بسته بی کلید آمد عقل اگر چند صاحب روزیست گفت یارب چه بی نمک شوریست عقل کانجا رسید سر بنهد روح کانجا رسید پر بنهد عقل کانجا رسد چنان باشد کیست عثمان که با زبان باشد عین ایمان که بود جز عثمان حجت این کالحیا من الایمان دست مشاطه پسندیده کحل شرمش کشیده در دیده دایم از شرم صدر پیغمبر ژاله و لاله با رخش همبر شرم او را خدای کرده قبول شده خشنود ازو خدا و رسول مدد از خلق جشن عشرت را عدت از مال جیش عسرت را از پی ساز مصطفی شب و روز بوده منفق کف و منافق سوز به دل و عدل سرو آزادش به دو چشم و چراغ دامادش کرده در کار ملک و ملت و ملک در قران کشیده اندر سلک دل و جان را عقیده عثمان ساخته درج مصحف قرآن سیرت و خلق او مؤکد حلم خرد و جان او مؤید علم علم تنزیل مر ورا حاصل دل او سر وحی را حامل صورتش خوب و نیتش کامل قابل صدق و عالم عامل عاشق ذکر او لییم و ظریف جود او نکته وضیع و شریف هم ز اسلاف مهتر آمده او در کنار شرف برآمده او دل و چشمش ز شوق در محراب چشمه آفتاب و چشمه آب در قرایت همه ثنا و ثبات با قرابت همه حیا و حیات بذل او پشت ملت نبوی شرم او روی دولت اموی دل او با نبی موافق بود نور جانش چو صبح صادق بود شرم او کارساز خویشاوند گرچه بد برد ازو رحم پیوند شوخ چشمی زیان ایمانست شرم دیده زبان ایمانست در دویی عقل راست پیچاپیچ چشم ایمان دویی نبیند هیچ قابل آمد چو آینه ایمان پیش او بد همان و نیک همان عقل جز نقد خیر و شر نکند ورنه توحید بد بتر نکند بد و نیک از درون چو برگیرد دیو را چون فرشته بپذیرد نه ز توحید بل ز شرک و شکیست که به نزد تو دین و کفر یکیست چشم افعی چو کرد علت کور پیش چشمش چه زمرد و چه بلور ذل همان چاشنی شناس که عز کایچ باطل نکرد حق هرگز روی آیینه را که نبود زنگ زنگ نپذیرد و نگیرد رنگ هیچ کج هیچ راست نپذیرد راست کج را به راست برگیرد فتنه ای را که خاست در قصبه ش از ذوالارحام بود و از عصبه ش آن نه زو بود فتنه و کینه زشت زنگی بود نه آیینه خلق را آنچه عالی اندخسند شرم و ایمانش عذرخواه بسند خلق عالم هرآنکه نیک و بدند همه در جستن هوای خودند او همه نیک بود و نیک یافت سوی یاران خویشتن بشتافت آن جهان را بر این جهان بگزید زانکه خود نیک بود نیکی دید وای آنکس که سعی در خونش کرد و این خواست رای ملعونش زان چنان خون که خصم از وی تاخت فسیکفیکهم خلوقی ساخت سر او عمرو عاص داد به باد سر او پیش دشمنان بنهاد او ذوالارحام را گرامی کرد طلب مهر و نیکنامی کرد از دل خود نگه بدیشان کرد تکیه بر اصل آب و گلشان کرد دل صادق بسان آینه ایست رازها بیش او معاینه ایست دشمنان را چو خویشتن پنداشت بی غش و بی غل از محن پنداشت بود وی با محمد بوبکر همچو بوبکر بی بد و بی مکر بد گرامی بسان فرزندش عالیه خویش کرد و پیوندش آنکه بوبکر را چو جان بودی کی به فرزند او زیان بودی دشمنان ساختند غایله ها تا پدید آورند حایله ها هرکه او بدگرست و بدکار است گرچه زنده ست کم ز مردار است بدگری کار هیچ عاقل نیست دل که پر غایله ست آن دل نیست خالق ما که فرد و قهارست از حقود و حسود بیزار است آفرین خدای عز و جل باد بر وی به اول و آخر بعد با عمرو حیدر کرار گشت بر شرع مصطفی سالار ای سنایی به قوت ایمان مدح حیدر بگو پس از عثمان با مدیحش مدایح مطلق زهق الباطل است و جاء الحق
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۴ - ستایش امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیهالسّلام ذکر زوج البتول و ابن عم الرسول ابی الحسن والحسین المبارز الکرار غیرالفرار غالب الجیش العرمرم الجرار سیدالمهاجرین والانصار قال النبی من احب علیا فقد استمسک بالعروة الوثقی الذی انزل اللٰه تعالی فی شأنه انما ولیکم اللٰه و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوة و یؤتون الزکوة و هم راکعون و قال اللٰه تعالی و یطعمون الطعام علی حبه مسکینا و یتیما و اسیرا و قال علیه السلام یا علی انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لانبی بعدی و قال صلی اللٰه علیه و سلم اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله و قال من کنت مولاه فعلی مولاه و قال جابربن عبداللٰه الانصاری رضی اللٰه عنهما دخلت عایشة رضی اللٰه عنها و هن ابیها علی النبی صلی اللٰه علیه و سلم فقال یا عایشة ما تقولین فی امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب صلواة اللٰه علیه فاطرقت ملیاثم رفعت راسها فقالت بیتین اذا ما التبر حک علی المحک تبین غشه من غیر شک و فیناالغش والذهب المصفا علی بیننا شبه المحک و قال النبی علیه السلام انا مدینة العلم و علی بابها آن ز فضل آفت سرای فضول آن علمدار و علم دار رسول آن سرافیل سرفراز از علم ملک الموت دیو آز از حلم آن فدا کرده از ره تسلیم هم پدر هم پسر چو ابراهیم آنکه در شرع تاج دین او بود وآنکه تاراج کفر و کین او بود حکم تسلیم را خلیل به شرط درگه شرع را وکیل به شرط نشنیده ز مصطفی تأویل گشته مکشوف بر دلش تنزیل مصطفی چشم روشن از رویش شاد زهرا چو گشت وی شویش شرف چرخ تیز گرد او بود در حدیث و حدید مرد او بود باغ سنت به امر نو کرده هرچه خود رسته بود خو کرده هرگز از خشم هیچ سر نبرید جز به فرمان حسام بر نکشید خیبر از تیغ او خراب شده سر آبش همه سراب شده هرگز از بهر بدره و برده خلق را خصم خویش ناکرده هر عدو را که درفگند از پای در زمان مالکش ببرد از جای وانکه را زد به ضرب دین آرای نام بر دستش و زننده خدای نامش از نام یا مشتق بود هرکجا رفت همرهش حق بود فخر از آل صخره بربوده رستخیزی بنقد بنموده خواب و آرام مره و عنتر کرده در مغز عقل زیر و زبر از در کفر گل برآرنده در دین را نگاه دارنده هرکه ناطق نبود قایل او و آنکه قابل نبود قاتل او کرده از دشمنان دین چو سحاب خامه ریگ را به خون سیراب کنده زورش در جهود کده در علم و عمل بدو ستده حس او چون عظیم بود و کبیر گشت مغلوب او سحاب اثیر به دو تیغ آن هزبردین بی میغ کرده اسلام را همه یک تیغ به دو تیغ او به ذوالفقار و زبان کرده یک تیغ همچو تیر جهان بود تیغی زبان گوهر پاش که بدو کرده علم عالم فاش دیگری ذوالفقار بران بود کافت جان شیر غران بود زان دو تیغ کشیده در عالم شرع را کرده همچو تیر و قلم نور علمش چشنده کوثر ناز تیغش کشنده کافر در صف رزم پای او محکم وز پی رمز جان او محرم زور او بت شکن به روز ازل دست او تیغ زن بر اوج زحل هم مبرز به علم بیم و امید هم مبارز چو شیر و چون خورشید کر شده گوش فتنه از کوسش کرده فتح و ظفر زمین بوسش دل و بازوش ازو ندیده به چشم دست بردی به پایمردی خشم دست و تیغش چو پای کفر ببست هیبتش گردن عدو بشکست در مصافی که پای بفشردی آنت دولت که دست او بردی شب یلدا سراج ازو بودی روز هیجا هیاج ازو بودی آمد از سدره جبرییل امین لافتی کرده مر ورا تلقین ذوالفقاری که از بهشت خدای بفرستاده بود شرک زدای آوریدش به نزد پیغمبر گفت کاین هست بابت حیدر تا بدو دینت آشکار کند لشکر کفر تار و مار کند مصطفی داد مرتضی را گفت که بدین آر دین برون ز نهفت نه جگر بود داعی مردیش نه ظفر باعث جوانمردیش آنچنان آختی ز باغی کین کایچ تاوان نبد ورا در دین چون نه از خشم بود از ایمان بود آز و کافر کشیش یکسان بود روز او بت شکن ز روز ازل دست او تیغ زن بر اوج زحل مر نبی را وصی و هم داماد جان پیغمبر از جمالش شاد ای خوارج اگر درونت شکیست کفر و دین نزد تو ز جهل یکیست کس ندیده به رزم در پشتش منهزم شرک از یک انگشتش آل یاسین شرف بدو دیده ایزد او را به علم بگزیده نایب مصطفی به روز غدیر کرده در شرع مر ورا به امیر سر قرآن بخوانده بود به دل علم دو جهان ورا شده حاصل به فصاحت چو او سخن گفتی مستمع زان حدیث در سفتی لطف او بود لطف پیغمبر عنف او بود شیر شرزه نر هرکه دیدی حسام او مسلول نفی گشتی برو طریق حلول تو کشیدی ز کافری پندار تیغ بر روی حیدر کرار کرده در عقل و دین به تیغ و قلم با شجاعت سماحت اندر هم خوانده در دین و ملک مختارش هم در علم و هم علم دارش جان آزاد مردی و تن دین خسرو سنت و تهمتن دین شرف شرع و قاضی دین او صدف در آل یاسین او قابل راز حق رزانت او مهبط وحی حق امانت او نفس نفسش کشنده تنزیل جان جانش چشنده تاویل عرضه کرده بر آن جمال و سرشت هفته هفت روز هشت بهشت چشمها دیده ور ز دیدارش سمعها شمعدان ز گفتارش تیغ او تیر چرخ را بنیان بوده در خانه وبال کمان هرکجا آن دل و زبان بودی فطنت تیر چون کمان بودی سر بدعت زده به تیغ زبان روی سنت بشسته ز آب سنان کرده از لعل و در کرامت را پر گهر دامن قیامت را کرده از بهر جان اهل هنر درج در یک سخن دو درج گهر محرم او بوده کعبه جان را محرم او بوده سر یزدان را بوده با آسمان ثناش خلیط بر بسیط زمین چوبحر محیط در دیار عرب براعت او در زمین عجم شجاعت او کرده خورشید و ماه را به دو نیم نور اقلامش اندر آن اقلیم صدف صدهزار بحر دلش شرف صدهزار عرش گلش این برهنه شده ز زحمت ظرف وآن برون آمده ز پرده حرف تا بدان حد شده مکرم بود لو کشف مر ورا مسلم بود مصطفی را مطیع و فرمان بر همه بشنیده رمز دین یکسر بهر او گفته مصطفی به آله کای خداوند وال من والاه فضل حق پیشوای سیرت او خلق او عشرت عشیرت او هرکه جستی مخالفت در دین کردی او را به زیر خاک دفین دیو گرینده در ملاعبتش عقل خندیده در متابعتش کد خدای زمانه چاکر او خواجه روزگار قنبر او هرکه تن دشمنست و یزدان دوست داند الراسخون فی العلم اوست حرمت دین چو ظرف جانش داشت زحمت حرف پیش او نگذاشت کاتب نقش نامه تنزیل خازن گنج خانه تأویل علم او را که صخره کردی موم بود چون محرم و عرب محروم عالم علم بود و بحر هنر بود چشم و چراغ پیغمبر بحر علم اندرو بجوشیده چاه را به ز مستمع دیده رازدار خدای پیغمبر رازدار پیمبرش حیدر حیدری کش خدای خواند شیر کی زدی بر معاویه شمشیر شیر روباه را نیازارد لیک صد گور زنده نگذارد عقل در آب رویش آغشته سهو در گرد دینش ناگشته کرده از رمزهای عقل انگیز طبع و بازار و ذهن و خاطر تیز لفظ قرآن چو دید درویشش خویشتن جلوه کرد در پیشش عشق را بحر بود و دل را کان شرع را دیده بود و دین را جان مصطفی از برای جان و تنش نه ز بهر کلاه و پیرهنش نام او کرده در ولایت علم علی از علم و بوتراب از حلم ذات باری از آن ستم دیده تاش نادیده ناپرستیده باز دانسته در جهان نوی در دل نقش نفس را ز نبی فرش توحید جان هستش بود سد اسلام تیغ و دستش بود کی شود آنکه ماه دین با او تبع و تابع ثریا او نه که این عقد پیش از این بودست در ازل تا ابد قرین بودست با ثریا ثری برابر شد چون علی با نبی برادر شد مرد را عقل رایزن باشد سغبه فال گوی زن باشد مرتضایی که کرد یزدانش همره جان مصطفی جانش در سفر پیش آن قوی ایمان بود چون لاشه دبر دبران هردو یک قبله و خردشان دو هر دو یک روح و کالبدشان دو هر دو یک در ز یک صدف بودند هر دو پیرایه شرف بودند دو رونده چو اختر و گردون دو برادر چو موسی و هارون از پی سایلی به یک دو رغیف سورت هل اتی ورا تشریف در منظوم پادشا کانش لوح محفوظ مصطفی جانش سایه چاکرانش از ره حلم قدوه عاشقانش از سر علم سر توحید اندرین گلشن پیش جان عزیز او روشن بادی عدل جوی همچو بهار حاکمی سخت مهر و سست مهار در ره خدمت رسول خدای اندرین کارگاه دیونمای با کسی علم دین نگفت استاخ زانکه دل تنگ بود و علم فراخ سایلان را به آشکار و نهفت جز به اندازه سر شرع نگفت در خیبر بکند شوب بتول در دین را بدو سپرد رسول چون توانست چاه کفر انباشت چاه دین هم نگاه داند داشت قوت حسرتش ز فوت نماز داشته چرخ را ز گلشن باز تا دگرباره برنشاند به زین خسرو چرخ را تهمتن دین ماند اندر دل علی هر سوی عرش و کرسی چو نیم دانگ و تسوی زمزم لطف آب خامه اوست کعبه اهل فضل نامه اوست خامه او چو یار شد با دست سمط لؤلؤ زیک نقط پیوست هریکی غین و صدهزار غرر هریکی دال و صدهزار درر زانکه غینش ز غیب آگه بود دال با درد دینش همره بود شمتی یاد کن ز یک نامه خام کی باشد آنچنان خامه آن سخنها که در ضیافت و ضیف بفرستاد سوی سهل حنیف هریکی لفظ کو ادا کردست سر انگشت مصطفی کردست نه به هنگام کودکی پدرش برد نزدیک صاحب خبرش مهتر انگشت بر دهان آورد قطره آب بر زبان آورد سر انگشت خویش را تر کرد آنگهی در دهان حیدر کرد داد مردی و علم و حفظ سخن سر انگشتش از بن ناخن گشت از بهر سود و سرمایه اش سر انگشت مصطفی دایه اش لاجرم زان غذا و زان انگشت دین بپرورد و کافران را کشت سر انگشت مه شکاف آمد نطق حیدر چو کوه قاف آمد همچو خورشید شرع تابنده ثابت و استوار و پاینده گفته او را رسول جبارش کای خدای از بدان نگه دارش نطق شرع از برای سیرت او مصطفی خواندش از بصیرت او علم او از برای یک تعلیم گفته در بیت مال با زر و سیم چون دو توده بدید از این و از آن گشت حیران ازین دل و زان جان دیگری را فریب ای رعنا نیستی تو سزا و درخور ما ننگرم من سوی دوال شما نشنوم نیز در جوال شما همتش سغبه وجود نبود کار او جز سجود و جود نبود چرخ را رهنمای حلم او بود دهر را کدخدای علم او بود حلم را کار بست روز جمل عفو کرد از عدو خلاف و جدل باز با خصم خویش در صفین با عدو کار بست رای رزین تاج حلمش گذشته از پروین تخت علمش نهاده بر در دین تا بنگشاد علم حیدر در ندهد سنت پیمبر بر در سرای فنا و کشور دین حیدر ملک بود و کوثر دین در قیام و قعود عود او کرد در رکوع و سجود جود او کرد خاتم اینجا بداد بر در راز ملک آنجا عوض ستد با ناز نفس او را چو دیو چاهی بود چرخ او را رسن آلهی بود تیغ خشمش منیر بود منیر بحر علمش غدیر بود غدیر چون نمود او به دشمنان دندان تنگ شد بر عدو جهان چو دهان او توانست خصم را مالید لیک خصمش بدو همی نالید خشم با رای خویش یار نکرد جز به دستوری ایچ کار نکرد گر سری بر زدی ازو به زمان اول این سر بریدی آخر آن گر تهور چو جنگیان کردی روم چون موی زنگیان کردی آمدی در هزاهز از پی بیم دل مریخ همچو جان یتیم زحل اندر محل خود حیران چشم ناهید سوی مه نگران به تعجب ز زخم تیرش تیر پشت همچو کمان و رخ چو زریر نایب کردگار حیدر بود صاحب ذوالفقار حیدر بود مهر و کینش دلیل منبر و دار حلم و خشمش قسیم جنت و نار آب رویش ببرده آب ملک باد عزمش نشانده تاب فلک کرد چون گرد ناوکش پرواز دامن کوه را گریبان باز شیر یزدان چو برگشادی چنگ روی گردون شدی چو پشت پلنگ صخره چون زخم تیغ دستش دید جان به ساعت ز جسم او برمید ذوالخمار از نهیب شمشیرش دید بر جان خویشتن چیرش پیش تیغش به ننگ و نام نبرد همچو مردم گیا نمودی مرد اندرین عالم و در آن عالم اوست با کار علم و یار علم دیده چون دید خلق و جود علی مشک خون شد دگر ره از خجلی هر دو کوتاه داشت و ناشایست از برون دست و از درون بایست بر قلیلی ز قوت قانع بود ترس بر حرص و جهد مانع بود او نبود آن اسد که رنگ خلوق کردی او را در این کهن صندوق چرخ پیری و خاک ره گذرش عقل زالی و عاشق نظرش او ز بهر کمال بی بندی وز برای جمال خرسندی خوانده بر گنده پیری و میری سه طلاق و چهار تکبیری کودک از زرد و سرخ بشکیبد مرد را زرد و سرخ نفریبد جان حیدر در آز ناویزد شیر از آتش همیشه بگریزد حکم و عز بابت علی باشد شیر را تب ز بددلی باشد عالمی بود همچو نوح استاخ عالمی بود همچو روح فراخ دل او را چو رای برهان کرد چرخ را شرع تنگ میدان کرد بود پیوسته در عقیله و قیل تاکجا تا به درد چشم عقیل دل او عالم معانی بود لفظ او آب زندگانی بود عقد او با بتول در سلوی بود در زیر سایه طوبی تنگ از آن شد برو جهان سترگ که جهان تنگ بود و مرد بزرگ
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۵ - صفت جنگ جَمل در جمل چون معاویه بگریخت خون ناحق بسی به خیره بریخت شد هزیمت به جانب بغداد گشته از فعل زشت خود ناشاد سر احرار حیدر کرار سرفراز مهاجر و انصار چون مصاف معاویه بشکست یافت بر لشکر معاویه دست جمل آن ستیزه را پی کرد برگ و ساز معاویه فی کرد هودج زن به خاک تیره فتاد وز خجالت نقاب رخ نگشاد گفت بد کرده ام امانم ده وز ترحم کنون زمانم ده چون بدیدند زود برگشتند در خوی و خون ورا نیاغشتند خواند حیدر برادرش را زود جمله حالها روا بنمود رفت زی او محمد بوبکر آن همه صدق و فارغ از همه مکر پس برآهیخت تیغ تا بزند گفت حیدر مکن که کس نکند عفو کن تا به سوی خانه رود بعد از این کارهای بد نکند برگرفتش محمد از سر راه جمله لشکر شده ز کار آگاه به سوی مکه زود بفرستاد در تواضع محل او بنهاد با هزاران خجالت و تشویر رفت زی مکه جفت گرم و زحیر عاقبت هم به دست آن یاغی شد شهید و بکشتش آن طاغی آنکه با جفت مصطفی زینسان بد کند مر ورا به مرد مخوان چون ازاین گشت فارغ آن بدمرد قصد جان امیر حیدر کرد تا برآورد زو به حیله دمار تو مر این شخص را به مرد مدار پسر هند اگر بدو بد کرد آن بدی دان که جمله با خود کرد چه زیان آفتاب را از ابر کی شود جفت با مسلمان گبر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۶ - صفت حرب صفّین و کشته شدن عمّار یاسر رضی اللّٰه عنه روز صفین چو حرب در پیوست گرم شد کارزار دستا دست زود عمار یاسر آمد پیش که فدا کرد خواهم این سر خویش آلت و ساز حرب پیش آرید ور شوم کشته زنده انگارید از پی دین جو جان کنم ایثار روز محشر مگر نمانم خوار سال او درگذشته از صد و پنج تیغ را برکشید زود به رنج چشم خود را عصابه ای بربست به بسی رنجها بر اسب نشست در مصاف آمد و بگفت نسب که منم شیخ دین و پیر عرب کرد جولان و گفت تکبیری سفله مردی بزد ورا تیری سبک از اسب خود بزیر افتاد در زمان جان به رنج و درد بداد چون بدیدند مرد را زان سان زود برخاست زان میانه فغان که شنیدیم ما ز قول رسول که بگفت این سخن به شوی بتول گفت عمار بس همایونست قاتل او بدان که ملعونست این زمان کشته شد چه چاره کنیم دل در این درد و رنج پاره کنیم همه تیغ و سپر بیفگندند خود و مغفر ز سر بیفگندند عمر و عاص این حدیث چون بشنید به جز از مکر هیچ چاره ندید گفت ظن شما خطاست چنین این همه گفت و گو چراست چنین آنکه صدساله را به حرب آرد بی شک او را به کشته انگارد پس علی بود قاتل عمار نیست جای ملامت و گفتار جمله راضی شدند و بشنیدند رونق کار خود در آن دیدند آنکه را مکر از این نمط باشد مرد خوانی ورا غلط باشد با چنین کس علی نیامیزد شاید ار عقل ازو بپرهیزد خشم او میغ بود و او خورشید چه محل میغ را بر خورشید او ز خصمان چو نام بود از ننگ او ز مردان چو لعل بود از سنگ زان ازو خصم او فروتر بود که خرد را امام حیدر بود مرد را چون ز پس بود خورشید سایه پیشی کند برو جاوید او امامی ضیا گزید همی سایه زان پیش او دوید همی آنکه خوانش همیشه با نان بود هم دعای رسول یزدان بود او چو خورشید بود خصمش میغ میغ کوتاه کرد از وی تیغ او ز خصمان سپر نیفکندی حلم را کار بست یک چندی خصم را روز چند مهلت داد لاجرم خصم پایدام نهاد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۷ - قصهٔ قتل امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیهالسّلام پسر ملجم آن سگ بد دین آن سزاوار لعنت و نفرین بر زنی گشت عاشق آن مشیوم آن نگونسارتر ز راهب روم مرد مفلس چو گشت عاشق او کفر شد در میانه عایق او بود آن ز آل بوسفیان منعم و مالدار و خوب و جوان گشت زین سر معاویه آگاه مر ورا گشت کار جمله تباه گفت کار تو با کمال شود وین چنین زن ترا حلال شود گر تو در کار خویش شیر دلی هست کابین حره خون علی گر تو فارغ کنی دلم زین کار بفزودت به نزد من مقدار زن ترا با هزار زینت و زیب نرساند ترا کسی آسیب اسب و مرکب ترا دهم پس از آن بزیی در جوار من آسان مرد مدبر ز بهر عشق زنی اندر افکند در جهان محنی آن چنان اصل جهل و منبلیی خیره بگزید قتل چون علیی رفت زی کوفه از پی این کار آن چنان خاکسار بی مقدار این سخن جمله با علی گفتند وین چنین فتنه هیچ ننهفتند قاتل تست مرد را تو بکش دادشان پس جواب مرد بهش گفت ویحک به قتل قاتل خویش کس نکردست سعی روبندیش مرد فرصت نگاه داشت به کار کرد بر فعل زشت خود اصرار شب آدینه رفت در مسجد آن چنان بی حفاظی از سر جد رفت وقت سحر ز بهر نماز میر حیدر چو شد بخفته فراز مرد را خفته دید گفت ای مرد گاه روز است برد ازین ره برد سفله از خواب خوش چو شد بیدار مترصد نشست از پی کار میر چون در نماز شد مشغول آن سرافراز مرد جفت بتول رفت و زخمی چنان زدش بر پشت که بدان زخم صعب مرد بکشت مردم از هر سویی فراز رسید پرده بر مرد بدکنش بدرید بگرفتند مر ورا در حال کرد ازو میر زخم خورده سؤال که که فرمود مر ترا این کار داد بر لفظ خویش مرد اقرار که مرا این معاویه فرمود کار کردم کنون ندارد سود جان بداد آن زمان علی در حال خاندان زان سبب گرفت زوال مثله کردند مر ورا پس از آن رفت حالیش زی جهنم جان وانکه فرمود شادمانه بزیست این چه حکمست یارب این خود چیست
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۸ - فی مذمّة اعدائه و حسّاده خال ما بود خصم او حالی لیک از جمله خیرها خالی خال مشکین نبود بر خورشید خال بر دیده بود لیک سپید آنکه مرد دها و تلبیس است آن ته خال و نه عم که ابلیس است وانکه خوانی کنون معاویه اش دان که در هاویه ست زاویه اش شیر حق زین جهان بپرهیزد سگ بود کز کلیجه نگریزد تابش روح خواهد و تف صدر روز خود بدر خواهد و شب قدر آنکه جز ابله و منافق نیست شرم مخلوق و ترس خالق نیست کرده خصمان او چه بنده چه حر مطبخ اینجا و دوزخ آنجا پر بهر کردی به زیر چرخ کبود کیسه با کاسه پر تواند بود چه خطر دارد آل بوسفیان که برآرند نامشان به زبان آل مروان و آل سفله زیاد که نرفتند جز به راه عناد با علی کی بود مخن دوست کی زبیر عوام بابت اوست در ره دین یک زیاد بدند طاغیان همچو قوم عاد بدند دور دورند در نهاد و سرشت باغیانش ز باغهای بهشت دین باغی میان خوف و رجا طمع لقمه دان و بیم قفا هرکه او برعلی برون آید روز محشر بگو که چون آید هرکه باشد خوارج و ملعون واجب آنست کش بریزی خون پس تو گویی که حزم و حلم و وقار بود با حالت معاویه یار بغی کردن برو حلیمی نیست علی آزردن از حکیمی نیست کی بود آن کسی حکیم که او در دکان دماغ شش پهلو کند از بهر لوت و باد بروت سینه را همچو قلعه الموت از برای دو سیر روغن گاو معده چون آسیا گلو چون ناو آنکه بر مرتضی برون آید سوی عاقل امام چون آید مصطفی گاه رفتن از دنیا چون بسیجید منزل عقبی جمله اصحاب مر ورا گفتند که چه بگذاشتی برآشفتند گفت بگذاشتم کلام اللٰه عترتم را نکو کنید نگاه باز یاران که نایبان منند همه چون نور دیدگان منند آنکه ز ابلیس حیله جویدر و غدر او مر ادریس را چه داند قدر نه علی از خسان زبون بودی شیر با گاو میش چون بودی صورت ملک را که روح نداشت از پی مرد صورتی بگذاشت ملک معنی گرفت و نیک براند آیت عزل خویشتن برخواند دل هرک از محبتش خالیست نه دلست آن که زرق و محتالیست دل آن کو به مهر او پیوست از عوانان روز حشر برست نشوی غافل از بنی هاشم وز یداللٰه فوق ایدیهم داد حق شیر این جهان همه را جز فطامش نداد فاطمه را دور کرد آن دو گبر ناخوش را سیر کرد آن دوگونه آتش را نه غرض بود داعیه مردیش نه عوض باعث جوانمردیش جانب هرکه با علی نه نکوست هرکه گو باش من ندارم دوست هرکه او با علیست دین می دان ورنه چون نقش پارگین می دان خال ما داد بهر دنیا را زهر مر نور چشم زهرا را هرکرا خال از این شمار بود مر ورا با علی چکار بود گر همی خال بایدت ناچار پور بوبکر را به خال انگار عایشه به بود ز خواهر او خال ما به بود برادر او حفصه و زینب و دویم زینب آنکه او را خزیمه بودش اب باز میمونه بود و ریحانه که شد آراسته بدو خانه چون فتادی به دخت بوسفیان که ازو گشت خاندان ویران این همه جفت مصطفی بودند جملگی مادران ما بودند هریکی را برادران بودند مصطفی را بسان جان بودند از چه مخصوص شد به خالی ما ابن سفیان زیان حالی ما ای سنایی سخن دراز مکش کوتهی به ز قصه ناخوش جای تطویل نیست در گفتار اختصار اندرین سخن پیش آر بگذر از گفتگوی بیهوده تا شوی سال و ماه آسوده ای سنایی بگوی خوب سخن در ثنای گزیده میر حسن قرة العین مصطفای گزین شاه اسلام و شرع و خسرو دین
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۲۹ - در ستایش امام حسن و امام حسین رضیاللّٰه عنهما فی فضیلة امیرین العادلین والسبطین قرتی العینین سیدا شباب اهل الجنة الحسن والحسین رضوان اللٰه علیهما قال النبی صلی اللٰه علیه و سلم اولادنا اکبادنا فان عاشوا حزنونا وان ماتوا قتلونا و قال ایضا صلی اللٰه علیه و آله و سلم نعم الراکب و نعم الجمل و ابوهما خیر منهما رضی اللٰه عنهما و عن والدیهما سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۰ - در فضیلت امیرالمؤمنین حسنبن علی علیهالسّلام ذکر الحسن یذهب الحزن بوعلی آنکه در مشام ولی آید از گیسوانش بوی علی قرة العین مصطفی او بود سیدالقوم اصفیا او بود آن جنان در در آن صدف او بود انبیا را به حق خلف او بود جگر و جان علی و زهرا را دیده و دل حبیب و مولی را چون بهار است بر وضیع و شریف منصف و خوب رو و پاک و لطیف فلک جامه کوه زهره دواج قمر تخت مهر پروین تاج در سیادت شرف مؤید اوست در رسالت رسول و سید اوست نسبش در سیادت از سلطان حسبش در سعادت از یزدان چون علی در نیابت نبوی کوثر داعی و عدو دعی نامه دوست حاکی دل اوست دوست را چیست به ز نامه دوست منهج صدق در دلایل او مهتری زنده در مخایل او بود مانند جد به خلق عظیم پاک علق و نفیس عرق و کریم فلذه ای بود از دل زهرا جده او خدیجه کبری زهر قهر عدو هلاکش کرد فقد تریاک دردناکش کرد پاک ناید ز مردم بی باک عود ناید ز دود چوب اراک ماه در چشم او هلال نمود زهر در کام او زلال نمود زانکه زان واسطه چشیدن زهر وان ز دشمن بسی کشیدن قهر بجهانید جانش از ره حلق برهانیدش از دنایت خلق روز باطل چو حق شود پنهان اهل حق را تو به ز کور مدان پای باطل چو دست بر تابد دل دانا به مرگ بشتابد چون جهان حیز را امیر کند زال زر روی چون زریر کند گرچه این بد به روی او آمد پشت اقبال سوی او آمد بود با این دژم دلی همه روز همچو خورشید دهر شهرافروز آن بهی طلعت بزرگ نسب آن ز علم و ورع چراغ عرب خواسته چون خرد ز بهر پناه شرف از منصب کریمش جاه خاطرش همچو بحری اندر شرع راسخ اصل بود و شامخ فرع مسند و مرقدش بر از افلاک مشرب و منهلش ز عالم پاک مشرب عرق و منهل جگرش بود از حوض جدش و پدرش مانده آباد از سخای کفش خاندان نبوت از شرفش
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۱ - سبب قتل امیرالمؤمنین حسنبن علی علیهالسّلام کرد خصمان برو جهان فراخ تنگ همچون درونگه درواخ بی سبب خصم قصد جانش کرد او بدانست و زان امانش کرد بار دیگر به قصد او برخاست بی گناهی ورا بکشتن خواست پس سیم بار عزم کرد درست شربت زهر همچو بار نخست راست کرد و بداد آن ناپاک که جهان باد از چنان زن پاک صد و هفتاد و اند پاره جگر به در انداخت زان لب چو شکر جان بداد اندر آن غم و حسرت باد بر جام خصم او لعنت گفت با او ستوده میر حسین آن مرا اشراف را چو زینت و زین زهر جان مر ترا که داد بگوی گفت غمز از حسن بود نه نکو جد من مصطفی امان زمان پدرم مرتضی امین جهان جده من خدیجه زین زمان مادرم فاطمه چراغ جنان جمله بودند از خیانت و غمز پاک و پاکیزه خاطر و دل و مغز من هم از بطن و ظهر ایشانم گرچه جمع از غم پریشانم نه کنم غمز و نه بوم غماز خود خدا داند آخر و آغاز هست دانا به باطن و ظاهر چون توانا به اول و آخر آنکه فرمود و آنکه داد رضا خود جزا یابد او به روز جزا ور مرا روز حشر ایزد بار بدهد در جوار جنت بار نروم در بهشت جز آنگاه که نهد در کفم کف بدخواه از چه گویم به رمز وصف الحال کاندرین شرح نیست جای مقال حق بگویم من از که اندیشم آنچه باشد یقین شده پیشم جعده بنت اشعث آن بد زن که ورا جام زهر داد به فن که فرستاد مر ورا بر گوی بر زمین زن سبوی بر لب جوی آن که بودش که یافت این فرصت که برو باد تا ابد لعنت که پذیرفت ازو درم به الوف زر و گوهر که نیست جای وقوف لؤلؤ هند و عقد مروارید که ز میراثهای هند رسید کین نکو عقد مرا ترا دادم به تو بخشیدم و فرستادم گر تو این شغل را تمام کنی خویشتن را تو نیک نام کنی به پسر مر تو را دهم به زنی مر مرا دختری و جان و تنی تا بکرد آنچه کردنی بودش لیک زان فعل بد نبد سودش آنچه پذرفته بود هیچ نداد مر ورا در دهان نار نهاد چون پدر گفت با پسر که زنت جعده باید که هست رای زنت گفت آن زن که با حسن ده بار نخورد بر روان او زنهار به دروغی دهد سرش بر باد از خدا و رسول نارد یاد من برو دل بگو چگونه نهم به زنی اش رضا چگونه دهم با چو او کس چو کژ هوا باشد با منش راستی کجا باشد جان بیهوده کرد در سر کار تا ابد ماند در جهنم و نار رفت و با خود ببرد بدنامی چه بتر در جهان ز خود کامی صدهزار آفرین بار خدا بر حسن باد تا به روز جزا خبر آن دل پر آذر او نشنوی جز مه از برادر او
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیهالسّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۲ - در مناقب امیرالمؤمنین حسینبن علی علیهماالسّلام ذکر الحسین یضیی العینین سلالة الانبیاء و ولدالاصفیا والاولیاء والاوصیاء و شهید الکربلاء و قرة عین المصطفی بضعة المرتضی و کبد فاطمة الزهراء رضی اللٰه عنه و عن والدیه قال اللٰه سبحانه و تعالی عز من قایل فی محکم کتابه ان الذین یؤذون اللٰه و رسوله لعنهم اللٰه فی الدنیا والآخرة واعد لهم عذابا مهینا و اولیک هم الخاسرون و قال النبی علیه السلام ترکت کتاب اللٰه و عترتی فاخبر ان و عداللٰه حق پسر مرتضی امیر حسین که چنویی نبود در کونین منبت عز نباهت شرفش حشمت دین نزاهت لطفش مشرب دین اصالت نسبش منصب دین نزاهت ادبش اصل او در زمین علیین فرع او اندر آسمان یقین اصل و فرعش همه وفا و عطا عفو و خشمش همه سکون و رضا خلق او همچو خلق پاک پدر خلق او همچو خلق پیغمبر پیش چشمش حقیر بد دنیی نزد عقلش وجیه بد عقبی همت او ورای قمه عرش نام او گستریده در همه فرش مصطفی مر ورا کشیده به دوش مرتضی پروریده در آغوش بر رخش انس یافته زهرا کرده بر جانش سال و ماه دعا باز داند همی بصیرت او شجره هرکسی ز سیرت او هم تقی اصل و هم نقی فرعست هم زکی تخم و هم بهی زرعست نبوی جوهری ز بحر جلال یافته از کمال صدق جمال به سر و روی و سینه در دیدار راست مانند احمد مختار دری از بحر مصطفی بوده صدفش پشت مرتضی بوده اصل او از برای مختصی بوده جان نبی و صلب وصی او ز حیدر چو خاتم از جمشید او ز احمد چو نور از خورشید در صوان هدی صیانت او دن دردی دین دیانت او عقل در بند عهد و پیمانش بوده جبرییل مهد جنبانش بوده او سرو جویبار هدی سرو با تاج و با دواج و ردا اصلها ثابت اشارت حق سوی این سرو گفتمش مطلق آن مثال نبی و عالم زین وارث مصطفی امیر حسین کرده چون مصطفی به اصل و کرم شرف و عرق و خلق هرسه بهم عشق او اولیست بی آخر راز او باطنی است بی ظاهر چون طباشیر وقت تأثیرش جگر گرم را طبا شیرش جگر گرم او ز آب زلال منع کردند اهل بغی و ضلال خشم از اصل او ندارد چشم از جگر گوشه پیامبر و خشم شده عقل شریف باشرفش سایه سایه ز آفتاب کفش مزرع اصل و فرع او دل و جان منبت بذر و زرع او ایمان شاخی از بیخ باغ مصطفوی دری از درج و حقه نبوی اندرو بیش سرو و پیش گیا بوریاوار نیست بوی ریا بوده بهرام جیش عسرت را بوده ناهید جشن عشرت را باد بر دوستان او رحمت بابر دشمنان او لعنت