Qur'an&Sunnah

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

و سدقیات چنین ات که دمی در بن‌عالم 3 عات نصا وعحر و زا ۳ است؛ و روز باژاروی فر دا خواهد بود : ایکا سعادت بر گوهردل افکند با از درحه بهایم بدرحه فرشتگان رسد ؛ واگرروی بدنیا و شوت دنیاآ رد فرداسگ و خولك را بروی فصل بود که اشان همه‌خالك شو ند واز رنج برهند ووی درعذاب را ۱ ۱ پس جنانکه شرف خو د بشناخت ؛ باید که نقصان و ببحار ۳3 خو د بشناسد » که معر قت نهس ازین وحه هم مفتاحی انیت ار مفانیح معرفت حق‌تعالی ۱ و ایی‌مقدار کفایت بود در شر ح‌جخودشتن شناسی » که چنبین کتاب پیش‌ادان که گفته ] مد احتمال نکند . و باللها لتو فیق چاه مستر اح . 5 7 5 عنو آن دوم 4 ۳ ۶ ی جبه 8 ۱ ۱ ول مد من تق بعا ای آو ور ات «ده‌فصل است] فصل اول - معرفت‌نفس کلبدمعرفت ۱ فصل‌شثم- تشبه خلق تن هی حق‌تعالی ابیت ناییتا؛ فصل‌دوم - شن‌اختن تنزیه و فصل‌هفتم - تشبیه کواکبدبروج تقدیس‌حق‌تعالی ازتنزیه و تقدیس بدستگاه بادشاهی» خویش» فصل هشتم سشناختن معنی تسییحات فصل سوم ت معر وت بادشاهی ‌راندن چپار گا ۵ حق‌تالی» فصل هم - متابعت شریعت راه فصل چهار م- دنباله فصل‌ یش شعاد مت فصل بنحم نشییه طبیی ر مجم فصل دهم ‌ راهپای عاط ۲۳ حبل بمو زج اهل‌اباحت. شناسعتی سح زعا ای چا وا و وا سا و و و دا و و و و با مس سر سر سس و و سا سا خر سر سر سا و چم و سم سر سر و مج ما ان ها ۵ ۵ و وه و و اد و و و تاو و اس ها هس سا و او سا و مس سا و سا خر اس سا و سا ما سر سا و وا و و و جوا و و و و وت تا اه تن دار و اه و و و و و و ۵ ۴ ِ و9 ِ ۵ هحر ات هس کلدد هعر مت و تدای است بدانکه از لته ان گذشته معروفست این لفظ که‌باانسان گفت: با) نسان ۳ ۱ 1 ۲ هر ما ۲ اعر ف تفس تعرف ر بك ! و در اخبار و آ ثار معروفست که: من‌عرف تسه فقدعرف ۲ سم ۱ سم سم ر به! آواین کاه هدلیل نست که نفس دمی‌چون سارت که هر که‌دروی‌نگرد. حنرا مییرند! »2 بسماز خلق در خو دمینگر د. وحق‌رانمی بیندپس لا بدست‌شناختن ن‌وجهاز نظر ‌" که ۱ نأ بنهمه پوت است»و این بر دووحه‌است» نک ۳۳ ۱ نأ تفت 4 عامص ترشت )ورن هگ ۳۵ ِ ٍِ سواب ببودگفتن ‏ ۱ ی 1 ۷ رحه که همه ؟ شزا توا سِ تا بشناسد» واز صفات خو بش‌صفات حق ۷ و ۳۹ 9 و از تصرف در جوش و ۱ ۷ ان واعضایو دسن- صرف حن‌درحمله عالم شماسد ۱ سر 1 وشرح این ات ۸5 جون خودر ولا(؟ ) بوستی بشناخت ؛ و مسداند که ۳ ازین‌بسالی چندنیست‌بود و ازوی‌نه نام بو دو نه نمان,جچنانکه حق سبحانه و تعالی- ل «هلاتی عای‌الانسان حین‌منالدهر لم یکن شیتا مذ کور ا ۶ اناخلقنا الانسان می نطفه امشاح دتلیه» فحعلناه سمیعا بصیر ۰ » هستی خویش دنه بود: قطر هب گنده ؛ دروی‌عتل نهه 0 و بصر ن۵,وسردست‌وبای وربان رجنم تس وركو, ی واستخوان بوست و گوشت نه؛ 1۳ بی بود سید بكث‌صفت. س‌این همه عجایب دروی تیک مه اماوی خودرا بدید ورد 4 با قافن دشر دید ۱ ژرد.

رجون بصر رت بشناسد که کنون که بر درحه ۳ ۸ از ۱ فربدن رلک سرموی عاحز ست: دا ند که ۱ ن‌وقت که‌قطره ۱ ب بود‌عاحز نرو نافص تر بود:س اصر ورت و بر ا ار هست شدنذات خو زٍش‌هستی ذات حق سبحا نه و زها لی 1۶۸و م شود. ای انسان خودت راشناس » تا خایزت رابشناسی ۰ هر کس خودرا نشناخت هر ۲ ینه خدای خویش دانشناختهاست ۰ بعنی بایدشناخت که معر فت نفسازچهر میتواند و سیبلهٌ‌عرفت خد باشد و این‌مطلب وعبارت بامر اجءه ۳۹ ۱صفیحه ۳ 6 بو دی رو شن مشود . () وله نی درا تدای آمر و ق. ل از هر < <مز ۰( 0 )( هر آ, . 4 آمدبر آدعی هد ای از زمانه که رو د <بز داد ۷۳ بدرستی که ما آفر یدیم اسان را از نطفه در هم آمیشته ۰ که بیازما کیم او را . پس " گردا ندیم او را شنوا و نا . 2 وچون درعحاب تن خوشتن 9 د. ازروی‌ظاهر واز روی‌باطن چنا نکه بعصی شرح کرده شد_قدرت آفر بد کار خو یش ببیند؛ و بشناسد که: قدرتی بر کمالست که هرجه خواهده جنانکه خواهد ؛ تو اندافر بدن,؛ که قدر تی کاملتر از آن جه باشد؟ که ازچنان قطرءٌ ب‌حقیرومپین " ؛چنین شخص با کمال وباجمال پربدایع وعجایب‌بیافریند وچون درغرایب صفات خوبش, ومنافع اعضای خویش نگر د » که هر یکی را بر ایچه حکمت آفریده‌اند » از اعضای ظاهر جون دست و پای‌وچشموزبان ودندان و از اعضاء باطن چون سیر ز و کی و زهره و عبر آن علیم 7 فر ید ار خویش (شناسد > کنات کبااست و بیمه‌جیزی محبطو بداند که‌ازچنین عالم هیچ جیزعایب نتواند بود . که 1 همه عقلعقالا درهمز نند ,وایشانر عمرهای‌دراز دهند؛ و ندرشه‌می‌کنند تايك عضوازجمله‌این اعضاوجهی دیگردر آفرینش آن بیرون‌آر نده بپترازین که‌هست ۳ خواهند » مثلا ؛ که صورتی درگ تقدیر کنند دندانرا که دندانپای پیش راسر‌ها نیزست تاطعام ببرد ؛ ودیگر نراسریهن است‌تا طماعر! آس‌کند :2 زبان دزیر وی‌جون محر فه ۲ آسیابان که طعام تانشا اندازو ؛ وقوتی که درزیر زبانست جونف خمیر که ۳۹ یزند » بدانوقت که بابد‌چندانکه اسف بزد ؛ تاطعام‌ترشود ‏ و ۹ فروخزد » ودر 4 نماند » همهعماء عالم هیچ‌صورت دیگر نتو اند اندیشیدن؛ بکمالتر ازین ونیکوترازین . و همچنین‌دست را پنج‌انگشت ‏ چپار دريك صف دابپام‌ازایشان دورتر و ببالااکپت چنانکه با هریکی ازیشانکارمیکند و برهمه می‌گردد » و هر یکی را سه بند ظاهرووی را دوبند ظاه چنان ساخته که اگر خواهد قبص کند ۸ و از وی محرفه سازد ؛ و خواهد هه ار وخواهد گردکند و سلاح سازد ؛ وخواهد پپن باز کند و کنحلیز وطبق سازد » و از وجوه بسیاربکاردارد؛ گر همه عملاء عالم خواهند که و سود دیگر اندیشند ودر نپاد این انگشتها ,که همه در يكث صف » با ی از تیوه و دو ارکته 4 پااین که پنج‌است شش باست باچپارباینکه سه‌بند بایستی باچهار چنین هرچه‌اندیشیند و گویند همه ناقص بود » و کاملترین‌اینست ود ی (؛) کفچلیز بر وزن‌رستخیز : چمچه و کفگیر که‌خدای‌تعالی ف ربده‌استد بدین معلوم‌شود که:عام ] فر بد ار بر ین شخص محیطست» و بر همه چیزی مطلع است . ۱ 2 در هر حر ری از احز ای ۱ دمی ۱ محنین حکمفباست ۹ هر ند( اک تن حکمتبا بیشترداند » تعحب وی ازعظمت علم خدای تعالی بیشتر بود .

وچون 1 دمی در حاجتهای خویش نگرد ‏ اول‌باءضاء آ نکه‌بطعام ولباس وسکن ؛ وحاجت طعام‌پباران ۲ 29 1 ت 7 2 ِ" ۳ سرما و ما ی که : رْ را پباج ار رد 4 مت تن لات سازند 4 و آ کار وی رده و #9 در 2 ند را 2 ازهر یکی چندان انو اع که‌ممکن بو دی که ۳1۹ نبافر بدی‌درخاطر هیچ کس‌در آمدی» یا درئو انستی خواست , ناخواسته ونادانسته همه بلطف ورحمت ساخته بیند:ازا بتتجا ویر صفتی د معلوم گر دد که وه او ل, ۱ بدانست 19 : (ملف و رجمت و عنایت ات بهمه أفر بد گان 4 جنانکه گفت : « سیقت رحمتی غصبی (» و جنانگهر سول - علیهالسلم رت : «شذقت دای تعالی بر بند گان بیش است‌از شفقت ماذر بر ور ز ند " شیر خواره » تن از بدید مدن دأت خوش دات - حق سبحانه و تءالی ۳ # » و در سیاری تفاصیل و احر زاواطرف خو ۲ کیان قدرت <ق سند » 2 در ع<ا حکمتیاه ۳۳ منافع اص راف جو : س » کمال ع تا 4 ودراجتماع زی<۵ درمی تانشیت »صر ورت یا بحاحت ِ ؛ بابر ای نم وثی 2 رت اد که م۵4 ۳ صّ راهان 4 اف 9 رحمت سم خدای‌تعالی بیند :یس برین و ج4معر هت نفس ا: ده و کلیدمعرفت حق-سب‌ا زدو سس ی- باشد. فصل (<۵وم) 0 وی ه هت « مره سوم ل(مز 4۶ و هد اس ی تعالی ۱ جنانکه صفات حق - سبحانه وتعالی - ارصهات خویش بدانست ‏ ودات وی‌از دأان خوش "بدانست 1 تنر ره هدبس حق-سبحانه وتعالی - ازننزبه و 3 س <وبش بدآند 4 هعتی بذر رف و هدس ی ر<ی تعالی 1 نست که رال ومهء‌دی نت نت 4 دررهم )۱ هر آنداژه. ۰ ۲بر ی گر و است یش من؛ ار شممن . ۰ (ع) این قسمت درفصل هیجدهم عنوان اول گذشت . یز ۳۳۳ آید وخبال بندد » ومنز ه است از نکه ویرا باحای اضافت کنندا 1" چه‌هیج‌جای از تصرف وی‌خالی‌نیست - و آدمی نمو دگار این‌درخویشتن میبیند » کهحقیقت حان‌وی که ما ثر دل کنتیم ۱ منز ات ۳ که دروهم و الب 9 گفتیم که ویر امقشدارو 2 نسدت ) وتو بذایر تست رجون جبرن باشد ,ویر ار نك نبود زهر <ه ویر نگ نیو د » ومقدار لبود » بپیج‌حال درخال نناید » در خبال‌جیز 15 چشم آنر ۱ و پاجنس آ نا دیده بود : وجزالوان در ولایت چشم وخیال نیست و این که طبم تقاضا کند که چیزی چگونه است ؟ معنی آن بود که‌چه شکل‌دارد خردست با ار کت روز که این صفت رابوی راه نبود » سژال چگونگی را در وی باطل ات اهی‌بدانی که چیزی‌باشد کهچگو ۳ بویراه نبود؛ درحقیقت خود نگر که أنحقت‌تو [ محل معرفتست »9سمت‌بذیر ثست» ومقدار و کمیت و کیفیت را وی راه ست . رش برسد که: «ر وح حگو نه چبز ست؟ > وان ان رود کل «جگونگی رابوی راه یست!

» چون خود رأبدین‌صفات‌بدانستی ۰ بدانکه حق‌تعالی بدین‌تقدیس وتنزیه او لیتر است » و مردمان عجب مبدارند که موحودی بود بی‌چون و بی‌چگونه » وایشان خود چنانند ۸ وخود را نمسشناسند ؛ بلکه آدمی اگر درتن خویشتن طلب کند » هزار چبزیاید همه بی‌چون 2 بی چگونه که ۳ خود چشم نسند » مثلا چون عشق ودرد که چشم نبیند » وا کر خواهد که چونی وچگونگی‌طلب‌کند نتواند» که چون این‌چیزها شکل ولون ندارد» این‌سئوال را وجپی‌نبود ؛ بل اگر کسیحقیقت آوازطلب کند »با حقشت بوی با حقبقت طعم ۷ چگو نه و عاحز أ ید 9 سیب آ نست که جون وچ‌گونه تقاضای خیالس ت که ازحاسةٌ چثم حاصل شده است »آ نسگاه ازهرچیزی نصیب چشم میجو بد ) و آنحه در ولایت گوش رت چون آ و ازمثلا - چشم را در وی هیچ نصیب نیست » بل طلب وی چونی وچگونگی آوازرا محالست : که وازمنزه‌است از نصیب چشم » جنانکه لون و شکل منزه است ازنصیب گوش ۱ همجن آ نسکه حاحتست دل دریابد و بعقل بشناسد » منزه‌است‌از تمه نیت اس. وچو نیو یر نگی‌در محسوسات بود . واین ر تحقیقی وغوریست که در کتب معقولات شرح کرده‌ايم 4 ودرین کتاب این که 1 ۳ کفایت نو د ۰ومعصود ۱ انستکه [ ۱ دم ی‌از ببحو نیو بیسگونگی‌خویش بیجونی‌دیسگو نگی حق‌تعالی بتواند شناخت ؛ وبداند که چنانکه جان موجودست ‏ ویادشاه تن است » و . هر جه از تن وی ویر چونی‌وچگونگی‌است همه مملکت ست ۵ ووی سچون 2بی- چگونه‌است ۹ همجن بادشاه عالم دون قای کو رش 4 هر ج‌جو نی‌وچگونگی دارد جون محسوسات » همه قح وه زسیت ‏ دیگرنوع از تنز به شدت ۸٩‏ ۳ وی جای اصات نکند 4 جنانکه جانرا با هیچ چیز اضافت نتو ان کرد ۵ و نتوان گنت که دردست است‌با دربای است با درسرست 2 با درحجای دبجر بلگ<4 همه ید مپاء بن سوت بل بر ست وودی #سمت تابر تست 4 وقسمت نایذیر درقسمت پذیرمحال باشد که فرو ید + نگاه ی نیز فسمت بذیرشود ! و با ۱ نکه‌پپیچ عضو اضافت نمد‌برد 1 وی عصو از تصرف وی خالی نیست 4 بلکه هجمه در ق مان ونصرف وید وروی بادشاه مش جنانکه هم-4 عالم در تصرف یادشاه عالم اشنت ووی هدر ه ۳ نکه ویر با حای خاص اضافت کنند . وتماء این ۳ ین ۱ ۱ بدان ‏ شکار شود که خاصبت 2سرردح آشکر بگوئی» واندر آن رخصت سرت ی تمامی نکه : ان‌الله خلق آدم علی‌صور ته بدان شکار شود . فصل (سوم) محر وت بادشاهی رآزدن حعق تعالی جون هستی‌دات حق معلوم شیف 4 و صفات وی و با و تقدس وی از چونی 5 چگونگیمعلوم شد ‏ و تنزیه وی ازاضافت‌بامکان معلوم شد ؛ و کلید همه معرفت‌نفس آدمی آمد 4 زب باب دیگر ازمعرفت ماند ۳ و آن معرقفت بادشاهی ۳ راندن رس در مملکت , که ختکوزهآزرت 1 زر جه وحه‌است 4 و کارفررمودن وی ملابنکه را 4 وفرمان برداری ملایبکفو بر » ورا ندن کارهابر دست ملانکه وفر ستادن‌فرمان از سمالن بزهین» وجنبانیدن آسمانها وستار گان , ودر ستن کارهای اهل مین با سمانها » و کلید ارزاق بأسمان‌حوالت کردن که‌این‌جماه چگو نه‌است ۱ داین بابی‌عظیم است درمعرفت حق تعال و ر « مهر قت افعال » گویند؛ چنان که[ آن یه مرا «معر وت ذات» 5و : ) ٩‏ 8 معر قت رات گویند. . و کلید این " بت یزهم معرفت نفس‌است .

وجون‌ندانسته باشی که‌بادشاهی خوش‌در مملکت خو بش‌چون میرانی» چگونه خواهی‌دانستن که پادشاه عالم چون میراند ٩‏ او لا خویشتن را بشناس » و ينك فعل ۳ سدان : مثلا چون خواهی که «بسم »بر کاغذ بر ۳ » اول رغبتی و اردانی‌درتو تقایت ! وا 4 پس‌<ر و حنیشی‌در دل‌تو ت نف رن - این دل‌ظاهر کهاز گو شتست » ودرحانب چپ است وحسمی لطیف ازو تضر. وت ونذ:2 بدماغ شود ؛ واین جسم اطیف راطسیان«روح» گو بند» که‌حمال‌قو تپاه حس وحر کنست داین روحیدیگرست که بپايم را بود » ومرك راه‌بدین راه‌بودو آن روح دیگرکه ما آنرا دل» نام کرديم - بهایم زا نبود» و هرگزبنمیرد که آت محل مء رفت خداست تعالی : جول این‌رو ح ت 9 و صورت بسم له در حز ازه اول دساغ که حای‌قون خیااست بدا 1 مده باشد اثری از دماغ باعصاب پیو ندد که از وه راز مه است 9 بحمله اطر اف زسیده » ودر سر رانگفتا بسته جون رشتما و بر ساعد کسی که تحیف بود بتوان‌دید - بس‌اعصاب بجنید » س‌سر انگشتا ترا بحنیاند » ی انگشت قام‌را بجشاند ) پس‌قلم حبر 9 را بجنباند : س صورت سمل ؛ بر وفق آنکه درخزا ۴ خبالست بر کاغذ بدیدار آ ید : ۳ حواس ‏ تک چشم از حمله ‏ هدر بیشترحاحت بوی‌باشد ؛ ۱ پس‌چنان‌که اولاینکاررغیتی بود که‌در تو بدیدار امت‌اول همه کار ها صفتی است ازصفات حقتعالی ( » که عبارت‌از آن «ار ادت» 1 ید . وجنانکه اولاثر این‌ارادات دردل تویدید ۳ آنکه بو اسطه این بدیگرجایها زسته لول اي ارات و ال بر عرش دا یف ان بت آنتوسه: فانک جسمی لطیف‌چون بخاری‌از راه‌رگها دل‌این‌اثر بدماغ رساند - واین جسمرا « دوح » گویند -. حوهری لطیف ات حق‌تعالی راء که آن‌اثربعرش رساند» وازعرشبکرسی رساند :و آن حوهررا «فر شته خوانند ای 9 ٩‏ خوانند 9 2 روح ا لقدس» خوانند ۱ وجنانکه 3 ثردل بدماغ رسد » وه زير داش درحکم ولابت ونصرف اثر ارادأت اولاز حن‌تعالی کر سی‌رسد و کر سی زیر عر نت ۳۳9 هه مر کپ . كِ یا که‌فعل‌توخوانند »ومرادنست درخزانه اول‌ازدماغ بدید آ بد»وفعل‌بر وفق آن‌بدید آ ید صورت‌هر چه‌درعالم پدیدخواهد آمدهء‌اولانقش آن‌درلوح‌محفوظ تاو 3 وجنانکه قوتی که دردماغ استلطیف » اعصاب‌را بنباند ؛تااعصاب دست‌وانگشت رابجنباند :تا انگشت‌قلم را بجنباند » همحنین جواهر اطیف که برعرش و کر سی مو کلند : سمان و ستارها رایحنبانند . وجنانکه قوت دماغ بر وابط اوتار واعصاب‌انگشت رابجنباند » تحار اطیف که‌ایشانر ملایکه گویند - بواسطه کوا کب وروابط شعاعات ایشان‌بعالم‌سفلی؛ طبایم امپات "" عالم سفلی رابچنبانند که ن. راچهار طبع گویند و آن : حرارت و رطو بت‌و برودت ویموست است‌وجنا که قلم‌مداد َ" زایر اکنده که جمع کندتاصو رن بسم له یدید آید ۱ 1 جر ارت وبرودت » آی‌وخاله وامرات این‌هر کباترا بجنباند ۳ جنانکه کاغذ قول کند مدادرا جنانکه بروی بر ا کند باجمع کند » رطوبت شور . هر کات را فابل‌شکل کند » وسوست راحافظ کر داند ) تانگاه دار دورها نوی چها گر رطوبت نبودخود شکل‌نبذیرد » وا گر سوست نبود» شکل نگاه‌ندارد وچنانکه‌چون‌قلم کار خویش تمام‌بکرد »وحر کت خویش بسر بردصورت سم البروفق آن‌قش که درخزانخیال بوده‌است بدیدار 9 بمعاو نت حاسه چشم- همجنین چون حرارت و بر ودت این‌امپات مر کبات‌را تحريك کند - بمعاونت ملابکه صورت‌حیوانو نباتو غر آن درین عالم بدیدار آ ید بروفق آن‌صور ت که در لوح المحفوظ است . و چنانکه اول کار درجملهُ تن‌از دلخیزد ۰ آ نگاه بهمه‌اعضا پپراکند ؛ اول‌کارها درعالم اجسام درعرش پیدا آید » وازعرش بهمه عالم احسام‌رسد . وچنانکه آن‌خاصیت‌رااول اتود سس فاگ همه‌دون وی,دل‌رااضافتی‌دهدتاپندار ند که توسا کن دلی»همچنین چون‌استیلاء حق‌تعالی برهمه بواسطه‌عرش است , پندارند که وی‌ساکن عرش‌است .

و همحنانکه چون‌تو بردل مستولی شدی , و کاردل راست شد » ندیسر همه‌مملکت - ثن بتوانی کرد» همجنین چون ایزد - عز وعلا - بآفرینش ع-رش‌برعرش مستولی شد و » عرش راست باستاد » ومستوی شد » هل کت ساخته‌شد » وعبارت چنین آم دکه: استوی علی‌العرش دب الامر . جمع و تر بمعنی سرماهیچه‌ها (عضلات). (۲ جمعام) پمعنی‌مادر ۳ مر کب ۰ - ۷ و بخ مب جاور و او و ها وج و ها اه و و و ما 5 و و ود هل ار و ال اه و ما هل اک وا ۵ و و خر ی ان ۱ ۵ ۸ ۵ 8 ها هو و اه ها نس ام ماج چا و ری هر هس و ها خر ال ۱ مه لا ای و هب و و پا 8 ۵ هه و و و و هه وی ۸ و و و و و اه اد هد وس ما و سر او وج سا و بدا ۷ ۳ همه حقیقت ‏ و اهل بصيیرت را به مک ظاه ر معلوم - شده است »و این معنی به دانسته نت به حشقت که : ان الله‌عز و جل خلق ] دم علی صو ر آه , و بحقبقت بدان ؛ که بادشاه راو یادشاهی را" حز بادشاهان ندانند : 3 ند آن بو دی که ثر ۱ یادشاهی داده بو دندی بر مملکت و شش 3 اسختی مختصر از کت و بادشاهی حذاه نن عالم بتو داده‌بود ندی ‏ هر گز خداو ند عالم نتوا نستی ار 7 تور آن‌بادشاهی را که‌تر ابیافر ید؛ ویادشاهی داد و مماکتی‌داد بر نمو دگارمملکت خویش, وازدل عرش‌توساخت,واز روح حیوانی_که منبع آن‌داست- اسرافیل‌توساخت واز دماغ کرسی توساخت. و ازخزانة خیالات لوحالمحفوظ توساخت»وازچشمو گوش وجملحواس فرشتگان توساخت وازقبةٌ دماغ که منبع اعصاب است سمان وستارءتو ساخت واز انگشت وفلم ومداد طبایع مسخ رتوساخت» وترایگانه و بیحونو بیحگو نه ببافربد» و برهمه پادشاه کرد ؛ نگاه ترا گفت «زینهار؛ ازخویشتن وپادشاهی خویشتن غافل نباشی؛ که آ نگاه از آفرید کارخویش غافل شده‌باشی که. فان الله خلق آدمعلی صور ه - فاعر ف سك باانسان تعرف ر بك. » فصل(چها ر م) » ۵٩٩ ۱ دئباله فصل پیش‎ ۱ س‌آذین حمله که شرح مواژنه گفته مد 1 مبان حصرت بادشاهی آدمی 3 مبان پادشاهی حضرت مالك الملك بدوعلم عظیم اشارت افتاد: یکی‌علم نفس آدمیو کیفیت تعلق اعضاء وی‌بقو نپا وصفاتودء»و ی تعلق صفات و وو تباء وی‌بدل,وایره علمی‌در از ات که تحفیق آن دزرحدد ن کتاب نتو ان گفت؛ و دیگر صیل 4 تیاط فا 25 بادشاه عالم پفرشتگان وارتباط فرشتگان بیکدیگر وارتباط سموات" و کرسی وعرش با اسشان» واین علمی‌درازترست. ومعصود ارین اشارت ۱ 1 نکه رس بوداین‌حمله اعتقاد کند وعظمت حقی- عز وحل- بدین حمله شناسد؛ و ۱ نکه ال و ون بدا ن رکه چگونه عافلست؛ وچگونه منبون؛ که ارمطالعت من حصر ! یی بااین هر آین ینه خدای عزو جل آفر ید آدم دابر صورت‌خود . جم سماء بمعنی [ سمان . کند ذهن کم هوش . ات حمال_ محروم مانده است. وازحمال حضرت‌الپیت خودخلق‌چه‌خبردارد؛ واین‌مقدار 4 گفته آ مد ازآن حمله که خلق سو ند. شناخت » خودجست! فصل (ینجم) آشیده طییعی و معجم دهو 9 سحوث ۱ این سچاره طبیعی هحر ژ)»وهسجم محر وم کار ها باطبایع زنحوم حوالت کردند: منال اشان جون مورچه است که بر کاغن مر ود» و کاعدی مببیند که سیاه «یشو د۵) و بر وی نقشی اهنا بان واه کف سرقلمز ابیند» شادشودو گو بد: «حقیقت اینکار بشناختم» وفار غ‌شدم: این نقاشیقلم‌میسکند»و این مثل‌طبیعی است که هیچچیز ندانست ار تحر کات عالم» حز درحه بازبسین. بس چون مورچة دیگر بیامد؛ که چشمو ی فر اخج‌تر بود.

2مسافت دیداروی‌مشتر گفتغلط کردی, که من این‌فلم مسر هیبیدم» وورای وی جبری دیگرهمی‌می‌بینم» که ادن نقاشی وی هی‌کنده» و بدین شادشد و گفت : حصفت اشتت 49 من ۳ نستم که شاش ازنگعت ۳ ن‌قلم وقلم هس‌چر ست») این منال همجم اسست که نظر وی‌بیشتر بکشید و بدید که طبایع مسخر کوا کب‌اند؛ ولکن ندانست که کوا کب مسر فرشت‌گانند ۵ و بدرحاتی که ورای‌آن بو دراه‌نیافت. و چذانکه ی تفاودت میأن طبیعی ومنجم از عالم اجسام افتاد » و ازوی خلافی خاست ؛ میان کسانی که بعالم ارو اح ترقی کردندهم‌این‌خلافست + که بیشتر خلق‌چون از عالم احسام ترقی کردند » وچیزی بیرون احسام بازب‌افتند» براول درجه فرود امدند؛ و راه معراج بعالم ارواح بریشان بسته شد ؛ و در عالم ارواح -که آن عالم انوار است - همحنین عقبات‌وحجب‌بسیاراست ؛ بعضی درجه وی چون کو کب و بعضی ۹ ۱ 0 ۳ السموات بایشان نماد ختانکه در حق خلیل علیه‌السلام خبر داد حق عزوجل : «. و کذد لث نری ابر اهیم ملکوت‌السموات والارض ٩‏ » تا انها که گفت : «انی و جهت و جهی للذی فطر السموات والارض (۱۳» جمم‌مر قات: تردبانها. ‏ واين چنین نمودیم با بر اهيم‌ماك آسمانها وزمپن‌دا. ‏ هر آننه متوجه ساختم روی‌خودرا پیکسیکه آفرید آسمانها وزمین‌را. سا و و برأی ات وک ۵ رسول علیه‌السلام گفت : «انلل4عز و جل‌سعیین حدا بامن تور او کشنها لا حتر قت سیحات‌و جعه کل‌هن زین وشرح این‌در 5 تاب‌مشو خ- الا نوار و ه‌صفاة) لاسر ار " گفته‌ايم ۱ از 1 زیحاأ طلب باید کرد و مقصو و رز 0 طبیعی بیحاره که‌چیزی باحرارت ورطوبت و برودت قسوست و الب پر رات هه راهان درمیانة اسباب الهی نبودندی» علم طب باطل بودی ؛ ولکن خطا از آن وجه کرد که چذم وی مختصر بود » باول منزل "7 و ۱۳ وازو اصلی ساخت نه مسیخر فصن اف نی شاست نهچا کر ی » و وی‌خود از جمله چاکران‌بازسین است که‌درصف العال""باشد . ومنجم که ستاره را درمیان اشان وود ۱ راست گفت ,که ا گر نه‌چنین بودی » شب و روز برابر بودی بکه آفتاب ۱ مرها یت که روشنایی و ۳1 می در عالم ارتستتت فرشتان و تابستان برابر بودی که ۳1 هی تاستان از انست که آفتاب تا آ سا نز ديكث شود و درزمستان‌دورشود . و آن خدای که درقدرتوی‌هست که فتاب‌ر 1 م ورو شن آفر ید » چه عبت اک رحل را سر دوخشك آفر بند » و زهره‌را گرم وتر آفر بند : این‌دزهسلما هیچقدح! "نکند. منجم از نا غلط ۳ د که ازنحوم اصل وحو الت گاه ساخت » و مسر ۳ با تسد بد» و ندانست که : «والشمسی و القمر و النحوم مسر ات پامر م » وسخر ان باشد که ویرا بکاردارند » بس ایشان کار گرانند » نه ازجپت‌خویش . بلکه بکارداشتکانند» ازجیت عمال فرشتگان ؛ چنانکه اعصاب مستعملت "در تحتتحر يك اطراف»ازجهت قوتی که‌اندردماغ‌است و کواکب‌هم ازچاکران‌بازیسین‌انده اگرچه‌دردرجهنقیبان ۲ اندو بصف [رعال نه زد چون‌چهارطبع ین هسخر آن‌باز پسیو ند چون قل در 5 م۳ ف / شسي ( [ تشیبه حعلق بگر وهی ( زابیفا] یفتر خلاف درمیان خلق چنین است ) که همه از وی از است گفته باشند » ولکن بعضی نبینند ) بندار ند که همه بدید ند. ومدل یشان چون گردهی تایسنابان ند هر آینه برای خدا - عزوجل - هفتاد پرده نوراست . که چون آنرا بر کشاید بزرگی رویش هر مننده‌ای را سوژاند ۰ ردیف کفش‌ها کفش کن - بائین اطاق درمپمانی با اجتماع دیگر ۳۱( غیت سر ژزنش ۰ (۶ و [فتاب وماه وستاد کان سار فر مان او یند بکار واداشته شده )1( اعبان وسر‌شناسان ؛» روسا.

۱ ۳۳۹ که شنیده باشند که بشپرایشان بیل آمده است ‏ خواهند که ویر بشناسند » بندارند ناسنایان رسد ند وصعن بل از ,شغان در سید دد 4 ۱ زا دست بر بای تیاده بود گفت ماننده سنوی ات ۳ ۳ نکه وست بردندان نباده بو د گفت : ماندءه عمودی 1 ۳ نکه ۳ 3 ش ناده بو د . گت : مانندة ۳ ات ,صعازاست تین وه خطا: 1 دند ! که بند‌اشتند که حمله بیل را دریافته‌اند » و نیافته بودند . همحنین منجم و طبیب » هریکی راچشم بریگی ازچاکران در گاه حضرت الپی افتاد »ازساطنت و استیلاه وی ۶ داشید , گفتند بادشاه خو داینست : هد ار بی 6 ۳۰ را که‌ویراراه باز دادند » تقصان همه ندید وورای‌ان درد و گفت ِ» این ول رن ط اشت 36 ۱ نحه در زير بود خدایی را نشاید : لا احب الا فلین (۲ فصل (هفتي ) ۹ ۱ ه 1 ۱ ۱ تشیبه وا کب وبرو ج ماه بادشاهی ] وت رطبایع و براج فاك کوا کب که بدو ازده قسمتست ‏ و عرش که ورای همه است » از وحپی چون مثال‌پادشاهی است ‏ که ویرا حجرء خاص - باشد» کهوزیر محر سم 9 ۱ 81 وی‌انجا نشیند ؛ و گردا گردآن حجره رواقی بود » بدو ازده بالگانه! 4 و بر هر بالکانة ناببی از ان وزیر نشسته ؛ و هفت شیب سوار؛ بیرون ان بالگانها گرد ان دوازده بال‌گانه می گرد ند» از بیرون ؛ وفرمان نایبان وزین که از وزیر بدیشان‌رسیده باشد » می‌شدو ند ؛ وچپار کمند در دست این چپاریياده نباده » تامی‌اندازند »و 3 وهی را بحکم فرمان بحصر ت می‌فر ستند 1 و گروهی را از حضرت دورمی‌کنند 0 و گردهی را خلعت می‌دهند » و ک دهی را عقوبت هب‌گنند»و عرش ححر مه خاص است و مستقر وزیر مملکت است ؛ که‌وی‌فر شتذقربترین‌است. و فلك الکواکب ان رواق است . 1 ان سک ۱ ودوازده برج . آن دوازده بالگانه‌است . و نایبان وذیرفریشتگان دیگرند که درحه پرماسیدن : لمس کردن ۰ این پرورد کارمن است ( قر آن : داستان حضرت ابراهیم دد ۱ موقعیکه آ فتاب و ماه را و پرورد کار خویش تصور میک د ( (۳( دوست نمپدارم نهان شونه کان وا (قي آن : داستان حضرت بر اهیم علیه السلام )۰ (ع ددیچه - پنجره . ء و و و ود وه و او و و وا و و واه او وا و وا و هه وا و او وا او و واه و و وا و اش ها وا او ما و و ۵ و و و دا و ماه ماو و واه و و و ده و و اه و و مخ او ود ماو و و ماه و و دام وا و مه و هو دا ها واه و واه هو وا وا وود هو و هو اد وم جوا و چاو واه اد اوه درحه فر و ترفرشتة هقرب‌تر شست ) دببریگی‌عملی دیسگرمفوض است . وهفت ستاره هفت سوارست ,که چون نقبان » همیشه گرد آن پالگانبا می بر آیند واز هر بالگانه فرمانی از نوع دیگر بدیشان مبرسد . ۳ نکه و نز ات ار ی کوت ۰ چون: آتش ۳ وباد وخاله » چون چپارچا کر پیاده ند که ازدطن عیفر نگتتان و چپارطبایم حر ارت و برودت ورطوبت ویبوست » چون چپار کمندست دردست‌آدشان؛ مثلا چون حال بر کسی بگردد » که روی ازدنیایگر داند ؛ واندوه دبیم بروی‌مستولی قرو ؛ و نعمتپای دنما دردل‌وی‌ناخوش گر دد ؛ ویرااندوه عاقبت کارخویش بدبرد ».

طبیب ۳3 بدکه: این بیمارست واین‌علت رامالیخولیا گو بند » وعلاج وی طبیخ ‏ افتیمو ست وطبیعی گوید + اصل این‌عات ازطبیعت خشکی‌خیزد که بردماغ مستولی‌شود » سیب ۱ بن خشکی‌هو ای زمستانست ؛ وتابپارنياید » ورطوبت برهوا غالب نشود » وی صلاح نمذ‌برو 4 ومنجم گوید : این سودایست که ویرا تا موادت , وسودا ازعطارد خبزد؛ که ویرا با مریخ مشاکلتی"" افتد نا محمود : تاآ نگاه که عطارد بمقفارنةٌ سعدین یا بتتلیت " ایشان‌نر سد »این حال بصللاح نیاید . وهمه راست که ند و لکن:ذ لك هبلخهم هی) لعلم 53 اما اینکه درحضرت الپیت وربوست سعادت وی حکم کردند " ودو نقیب حای و کاردان را که ایشانر عطارد و مریخ گویند 5 از آن فر ستادند تا بسادة از بیاد گان در گاه ؛ که ویرا هوا گویند » کمند خشگی را بیندازد ودرسرودماغ وی انکند ) و روی وی آزهمه لذات دنبا بگرداند و بتازبان‌پیم وآندوه ‏ ویزم ام ارادت وطلب وبرا محضرت الپیت دعوت کند » این نه درعلم طب و نه درطبیعت ونه درنجوم باشد » بلکه از بحر علم لبوت بر ون ید ؛ که محبطست نیمه اطر اف مملکت ۰ و بممهعمال و نقیا وچا کر ان‌حضرت وشناخته است که‌هریکی بر ای‌چه‌شغلاند » و بچه‌فرمان‌ح رکت کنند » وخلق رابکا میخوانند » و از کجابازمیدار ند ؛ س‌هر یکی آنحه گفت راست گفت ؛ ولکن از سر , بادشاه هملکت ‏ وازن" حمله جوشانده ۰ )) موافقت ومطاقت. وطرزقرار گرفتن ۰ [مقار نه قرار گر فتن دوستاره‌است در يك نقطه [ سمان . مقصود زسعدین زهر ه و مه‌تری فت ی تملیت. دو کو کت در موقمی است که فاصله آن دو با ندا(ءسه بر ح‌باشد : منلایکی درسنبله یت این آنا ات کی است که به‌ان رسیدهز ند . ۰ دهانه و افسار. دآآ 9ات اسفپسالاران فا کرت خر نداشت , وحجق ؛ سبحانه وتعالی ؛بدین طریق بمالا و بیماری وسودا ومحنت ‏ خلق را بحضرت خویش میخواند » رمب‌گو ید : «اين نه‌بیماری است؛ که آن کمند لطف ماست , که‌اولیای خویش‌رابدان بحضرت خویش‌خوانيم 4« آنالبلاء مو کل بالانییاء ثم بالاولیاء ثمالامثل فالاهئل()» » بچشم بیماران فرا ایشان() منگرید که ایشان ازمااند . مزضت فلیم تعد نی( درحق ایشان بدین‌میاید» ار متال بیشین» منسیاج " پادشاهی آدمی بود دردرون تن خوش » و ابن مدا هم من-پاج مم(حکت وست بب-رون تن <وش . 9و بدین وحه ‏ این معرفت یزهم از معرفت خویرش تعاس رن : بدین سیب بود که معرفت نفس خود عنوان اول ساختیم ۱ فص ل(هست) [ شا حون معء‌ی تسییحات چرار کانه] اکنون 2 : «سیحان‌الله وا لحمد لله‌و لاالهالاالله و الله! کبر » بشناسی» که‌این‌چپار کلم مختصرست ؛ جامع‌معرفت حضرت الپیت . چجون ازننز به خود ننزیه وی بشناختی» سبیحان لل4 بشناختی» وجون ازیادشاهی خودنفصیل بادشاهی‌وی بشناختی» که همهاسیاب وسایط‌مسخر ویند ‏ چون قلم دردست کاتب - معنی لحمدلله بشناختی: که چون مذعم‌جزوی نبوده حمد وشکرجزویرا نباشد )؛ و چون بشناختیک-4» هیجکس را از سرخویش فرم‌ان نیست » لاالسه الا بشناختی ؛ اکنون وقتآ نست که معنی‌الله! کبر بهناسیوبدانی که‌این‌همه‌بدانستة وازحق تعالی هی چیز بندانستی. کهعنی‌الها کب رآ نست که گوئی که‌خدای بزر گترست وحققت ات ان باشد که بزرگتر از آ نست که خلق ویراشیاس‌خویش تواند شناخت ؛ نه معنیش بلانعست برای پیغمبر انست » پس از آن برای اولیاء است ۰ پس از آن‌برای هر کس که در جه ورتبه اش فزو نتر وفضیلتش بیشتر باشد ۰ فرا دراینجا وغالب جا های دیگرعوس بای اضانه استعمال شده است : فرا! ایشان یعنی بایشان و بسوی ايشان .

بیه‌ارشدم بعیادت من نیامدی : قسمتی زخبر بست ؛ واین کلام خداو ند است بحضرت بیغمبر صلی اس علیه‌و آله » که بر طبق آن خداو ند مپر بان بیماری موّمن رابیماری خویش‌میغو اند وعیادت زاورا عیادت‌ازخود. راه زاست. - 6] ۱ نست که وی ازدیگری و که حروی 4 هیچ ه تفت ۳ وی از ۱ ۷ بر گتر بود . که هم 4 موحودات از نوروحود از مس نور ۱ فشاب جبری نباشد جر افتاب 1 3 نش آن کف ۱45 قتاب ازنورخویش کر یت بلکه معنی الل4 گبر ۱ وتات تا که وی بزر ۳ از نست که بقیاس عقل دمی ویرا بتواند شُناخت ۰ معادالنه که "دیس و بر یه وی جون ت#دیس و سرب ۱ دمی بو د » رکه وی تا سس از مشاییت «وم-4 آفریدها تا بادمی چه رسد ! و معادالنه که‌یادشاهی وی چون بادشاهی ادء‌ی باشد بر تن‌جوش 4 صفات وی جون علم وقدرن ودیگر صفات حون صفات دمی‌بود! بلکه ۱ دن‌هم۵ نمو د کار اه ۱ جبری ازحمال‌حضر ك الییت » بر قدر ع<ر سر دت) ۱ 5 ۱ ۳ و ۰ ومئل این نمود گار جنانست که ار وود ما ر پرسد که : «لذن رباست ر‌ ول ۳ زان داش چگ نه لذئی باشد 5 ) باو ی گو ثیم: "همچو ی لذن‌جو گان ردن و گوی باژ «دن» 9 دی حز این لدذت نداند ؛ و هر چه ویرا نبود؛ بقیاس ان توا نف شناخت که ویر باشد ۰ ومعلوهست که لذزت تا رت با لت چوگان ردن ی مناسیت ندارد 4 ولکن درحمله زام لذزت وضادی بر هر دو افتد سس در زام 1 از 2<بی حملی 1 ان باشد 1 بددن سیت تقو ار معرفت کودکانر شاید . کار این نمود کار ۳ این مالیا همحنین همی‌دان . بس : حق را کمال و حقیقت جزوی تشناسد . فصل (ذهم) با نوت ث اه سحا۵ سم هه نوت در (عمت و ۵ ور دسعت صرح معرفت حق‌درارست »سبحا نه و تعالی : ودرچنان کتاب یرت نیایده دأین مقدار کفات تنبیه‌و تشویق رابطلب تمای این‌معرفت » جندانکه دردسع ۱ دمی باشد» که‌تمامی سعادت بدان بو د ؛ بلکه سعادت آدمی در معرفت حق است ‏ ودر کر وعیادت وت . 2 وه ۱ رکه معرقت تیه در ابدست 4 از ۳ ان ۰ ایا ۱ نکه بند کی و عبادت سیب سعادت دهم بمپرد » با حق خواهد بود : و الیه المرجع و المصیر "" و هر که را قرارگاه با ۳ خواهد بو ۵ 4 سعادت وی ان بود که درس دار وی دود 4 و هر چند و باز کشت سوی اوست . - ۶ - دوست تر دارد ؛ سعادت وی بیشتر بود » از آنکه لت و راحن وی در مشاهده محبوب ریادت بود . و دوستی حق - تعالی - بردل غالب نشود . الابمعرفت و سیارید کر هر کنو ححه کسی زا دقست دازوع د کر وی بسیاز کند » هر جند د کر وی مسیار کند ۰ ویر دوست‌دارتر شود . و برای این بود که وحی مد بداود علیهالسلم: « نا بد لها ثلار م فاز م بد ۵» یعنی : «چارة تو منم . و سرکار تو با منست » یکساعت از ذکر من ءاقل مباش» .

۱ ود کر بردل غالب از آن شود که برعبادت مواظیت کند ؛ و فراغت عبادت ‏ نگاه تباید و آن وقّت باید » که علایق شپوات از دل کته شود ؛ وعلایق شپوات‌بدان کسسته شود که ازمعاصی دست بدارد : پس دست تاک متام ار معصیت سیب قراعت دلست »9بحای آوردن فاتی سشیت الیل هد وراستل ۸ واین هر دو سیب محبت ات که نحم مرها و شرت 91 عمارت از وی (« #۵ » ۳ جنانکه حق تعالی گفت « ود اقلح می‌تز کی 6 وف کر اسم ر ۵4۱ فصلی 0( دچون همهاعمال » [ انشاید که عبادت بود » بلکه بعضی‌شاید و بعضی نشاید. و ارهمه شپو ات که تا دسن بداشتن-و نیز روانیست دست‌بداشتن - چها کر طء‌ام نخورد هلاكشود ‏ وا گر مباشرت نکند نسل‌منقطع شود » پس بعضی شهوات دست‌به داشتنی ِ وبعضی کردنی تن ِ س‌حدی باید که این از تن شود 1 واین‌حد از دو حال‌بیر ون نیود : با دمی‌ازعقل و هو واحتاد و وت که ۰و بنظر خویش اختبار همی 9 باازدیگر هد د . ومحال بو د که باختبارو احتیادو ی گذار ند » چه هو ا که بروی عالب‌باشد » همیشه راه‌حق بروی بوشیده میدارد ؛ و هر چه مراد وی در آن بود » بصورت صواب بوی می‌نماید : بس باید که زمام اختبار بدست وی نباشد "بلکه بدست دیگر ۱[ آن را نماید » که‌بصیر ترین خلق‌باید و آن انسااند صلوات‌اله علیهم اجمعین . ۱ مس بضرورت » متایعت شریعت ؛ و ملازمت دود و احکام ضرورت راه 9 هر آبنه رستگار شد کسی که خو درا باك کر د ِ و نام برودگار حجو یش رابیاد آورد سس 9 ۳ و و چاو و و ان وخ او وا و و و و و و اه یج وا 6 و و و و اه ها او زا وا تا و و سا و و و و و 0 0 6 و سم هه و و ها مس ما مج و و و و و ما و و و چا و و وا وس سم و ها و و و وم سا مه ها و هر و و و و ماو اه وا و و وود اه و و و و وا سم ۵ و و واه دم و و و و و و وا و و و ۱ شعاد ات ؛ ومعنی کر ی آن بود » وهر ٩-5‏ از حدود شریعت در گذرد» بتصرف خویش در هلاه افتد » و بدین سیب گفت ایزد تعالی : « وم اتعد حدو دا لله فد ظلم فسه (۲۱» فصلی (دهم) [راهپای قاط وجیل اهل اباحت] کسانی که اراهل ایاحت ؛ ازحدود حکم خدا عزوحل - دس بداشتنه 4 علط وحیل‌ابشان ازهفت وحه بود . وجه اول - جهل گروهی است که بخدای عزوجل ایمان ندارند » چه‌ویرا از گنجنیةٌ خیال‌ووهم طلب کردند ؛ وچونی وچگونگی وی‌جستند : چون‌نیافتند انکار کر دند ؛رحوالت کارهابانجوم وطبیعت کر دند بنداشتند که ابن‌شخص آدمی‌ودیگر حبوانات » واین عالم‌عجیب بالین همه ح کت وتر یب ازخود یدید مد ؛باخود همیشه بود » بافعل طبیعی است که‌وی‌خود از خودبی‌خبر بود ؛ تابحیزی‌دیگر چه‌رسد اومثل این چون کسی است‌که خطی نیکو بیند نبشته » پنداردکه آن ازخود نبشته آمدهبی کانبی فادر رعالم و مربد , باخود همحنین همیشه نبشه بوده است تور که نابینایی ویتا بدین‌حد بود » ازراه ششعاوت زد رد ! و بوحه علط طبیعی ومنجم از بیش اشارت ۳ ۳ وه دو) - حبل ۳ دهی اه ت » که بنداشتند که آدمی‌چو ل ات و یا جول حیوانی دیگر : جون بمرد نست شود ,وبا وی نه‌عتاب بود و ن۵ عقاب و نه تواب .

وسبب این » جپلست به نفس خویش . که از خویشترن همان می‌شناسد که از خرو کاو و گیاه 4 و آن روح که حقمقت آدمی ات آنرا نمی‌شناسد ,که آن ابدی‌است او هر گز نمبرد »سکن کالید ازوی بازستانند » و انرا مرآ کویند اوحققت آن‌در عنوان چپارم گفته آ ید ۱ وجه سیم جهل کسانی استکه ایشان بخدای‌تعالی و آخرت ایمان‌دارند ؛ ایمانی ضعیف » ولکن معنی‌شر یعت . نشناخته ند ,و گویند که «خدای‌را عزوجل,عیادت ماجه‌حاحتست وازمعصت ماچهر ج که و ی‌رادشاهست ازعبادت خاق‌مستفنی »وعمادت وهر کسازاندازه وحدود خداو ند در گذرد » هر آینه بنفس خویش‌ظلم کرده است. یا 9 شناخة ۱ نسن ال 2 همعصرت ۳۳ وی هر در ان ۱ واین حاهلان دز قر از هن بینند که می گوید ۰ « ومی آز کی فانمایتز کی لنفسه و من جاهدفا نما یحاهد لنفسه و من‌عمل صا لجا فلنفسه » این مدیر خاهلیست بشر دعت " که می‌بندارد که معنی‌شریعت فست کار برای‌خدایمی باید کرد 4 ره بر ای حویش ۹ واین همحنانست که سماز بر هبز نکندو گوید ۳ «طبیت رااز ان‌چه که فرمان وی‌بر م باثیر ع! » این سخن وت اولکن وی هلالک شود نه ارتددت حاحت طبیت؛ ولکن از انکه رام هلاه وی‌برهیز تا ک وت طبیت ویر ادلالت کرده وراه نموده : ودلالرا از ان چه‌زیان که وی هلالشود ؛ وچنسانکه بیماری تن‌سبب‌هللاگ این‌جهان 1 بیماری‌دل سبب‌شقّاوت آن‌جپانست ۳ ت ) وجنانکه دارو زیر هر سبب‌سالامت : ی طاعت ومعرفت و برهیز معصیت نیز سیب سللامت دلست : «ولاینجوا الامناتی‌الله لب سلیم ۱ و سعه بار ) بت ان تما زد است هم دشر یعت اد دجبی دب 4 که گفته ند : , شرع میفر ماید که دل ازشپوت رحشم وربا باك کدید 1 داین همکن تست + که ۱ دی را ازین آفریده‌اند ؛ واين همحنان باشد که کسی کلیم سیاه خواهد که سپیدکند : پس مشغول بودن بدین طلب میحال بو د ! » داین ا<مقان ندانستند که‌شرع بدین نفر موده است» بلکه فرموده است که خشم وشپوت را ادب‌کنند ؛ دچنان دارندکه برشرع و عقل غااب نباشد ؛ و سر ۳ نکند "وحدود شریعت نگاه دارد » و از کبایر دور باشده 5 صغایر از وی عفو کنند واز ری در گذار ند 9 ابسن هم‌کذست ‏ 2 تساو بدین رسمده‌اند . ورسول علیه السلم نگفت که . « حجشم ثباید و شهوت تباید ٩‏ وروی ره رن ور 3 میگفت :‏ آنا پشر اغضص! کم (خصب ۳ » من بشرم و خشمگین شوم چنانکه بشرخشمگان شود » ؛ دحق تعالی گفت : « والکاظمییا تغیظو العاویی عن‌الناس » تنا گفت بر کسی که خشم فرو خورد نه بر کسی که ویرا خشم نبود . وجه پنچم - جبل کسانی است بصفات حق‌تعالی . که گویند حق تعالی رحیمو )۱ وهر کس تز کیه نفس کند پس هر آینه برای خود تز کیه کرده است . و کسی که مجاهده ۱ کند س هر ]رنه برای خود ما هده ک-رده است و هر ۳9 کار نکو کند دس «رای جو۵ کرده است. و نجات نخواهد یافت مکر آنکسی که با دل پاك پیش خد! آید . 9۷اب کر یم ای قور ات 45یا تفش مارحمت کند » و ندانند که چنانکه ۳1 م است شدید العقاست .

و نمی بینذد که بسیار خلق رادر بلا ویماری و ۳1 ۳ مبدارد در بن‌حمان- با آنکه کريم ورهمست ؛ و نمی‌بینند که تا حرائت نگنند وتحارت ند مال ندست نمارند » و تا حید نننش علم نیاموزند وهر درطلب دنبا تقصیر ۳ نکر ید : «خدای عز وجل کریم ورحیمست » بی‌تجارت وحرائت روزی‌بدهد ‏ با آنکه خدای عز وحل روری ضمان ات 9 کت 3 :«وماهن دابةفی الارض الاعلی الله 5 رز قها )۱ 7 کار آخرت پاعمل حوالت هت وین : 2 و آن ایس (2 نسان - الاماسعی(۲ »چون 1 م وی ا,مان‌ندار ند » ازدناوطلب رزق‌دست بندار ند » و آنحه در ] خرت گویند ۰ بسر زبان‌باشد و تلقین‌شیطانی‌بود » داصلی ندارد . و سوه ششم ت خی و نی‌است که بخویشتن مغرور شوند» ر ۳ بسث : «مابجائی رسیدیم که‌معصیت ما رازیان ندارد . ودین ما دو قل ۲" گشته است» نجاست‌نپذیرد». و سشتر این احممان جنان مختصر باشند که اگر ۳ تدش كت سخن حشمت اشان رو نهد زرعو نت 8 اشان بشکند هم4عمر درعداوت وی نشسند » 2 ۳۹-3 ات (قمه که طمع کرده باشند » ازیشان در گذرد . جپان‌بر بشان نگ وناريك شود. داین ابلپان » که درمردی هنوز دو قله نشده‌اند ‏ که‌بدین‌چیزها باك ندار ند(" ین‌دعوی ابشانر کی‌مسلم باشد ؟ ی بمئل ی جنان سره است که عداوت پوت وربا رحشم گرد وی نگردد هم معذور یست بدین دعوی ‏ چه درحه وی از درحه اسا ورن‌گذز هه وایشان بسب خطا ومعصبت نو حه میکر دند ومی 1 ستند » و بعذر مشغول میشدند ! وصدیقان صحابه از صفاثر حذرمیکرد ند بلکه ازبیم‌شبتی ازحلال‌ی گر يختند. پساین احمق بحه دا نسته است که درحو ال" شیطان‌نیست » ودرحه‌وی‌ازدرحهارشان‌در گذشت؟ وا کون3 ۰«پیمیر آن « مح<نان بود ند» ولکن آ نجه‌میکرد ندبرای‌نصیب خلق‌میکردند» )۱ و یست چنینده‌ای در ژمین ‏ مگر اینکه برخداست روزی او . )۲( و نمست بر ای نسان مکر ۲ نچه در آن‌میکوشد ۰ قله بعنی خم بزرك [ بست ودر اصطلاح فقه وحدیت » دو قله‌مقدار يك کر آب میباشد ۰ ۹3 رعو ات در لت بمعنی ومآً قت‌و سیکسری نگ 6 هما نطور که رعدادرفارسی بفلط بمعنی زیبا استعه‌ال میشود » رعونت نیز بجای حشمت وجلال وتکبر یا بغود بستن بزد کی که آن نیز نوعی زاحمقی‌است بکار رفته است ۰ (ه) باك نداشتن بی‌اع::۱ بودن )٩(‏ مکروحیله. ۱۷ چرا دی مر بر ای تصیت خاق همان ایکند , که می‌سسند 4٩‏ هر ۹ و بر هی بینند ىاه می‌شود ؟ وا کر گوید ِ» تباهی خلق مر زبان ندازد 0 چر رسول علیه السلم _را زبان می‌داشت ؛ وا کر زبان نمی‌داشت » خویشتن را در عقوبت تقوی چرا می‌داشت » و يك خرما از صدقه از دهان بیرون انداخت ‏ واگر بخوردی خلق را از آن چه زبان بو دی که همه رامیاح بو دی خوردن ؟ وا گرزبان‌سداشت» چرا این احمق‌را ۳۳ ۰ )۱ ۳ . ۰ 1 ۰ ِ موی مه ِ ۰ ۰ ۰۰ ۳۹ قدحپای نییند ‏ زیان نمیدارد؟ اخر درحه وی فوق درحه بیغمیران نیست »بیش از ۱ تست 2۱ درحه صرل قدح شراب وق درحه يك‌خر ما! بس‌چون خوبشتن را بددن بایگه بنپد که صد خم شر آب ویر انبه بنگرداند ۱و بیغمیر را علیه‌السلم - رن مختصر بنپاد » که یکخرماوبر بگر داند » وقّت ان باشد که شیطان - باسیلت‌وی‌بازی ۲ .

۰ ۱ میکند » وابلپان جهان ازوی ضحکه "" سازند که دریغ بودکه عقلا حدیث کنند »با بر2ی جرد ثل ۱ ۱ آما بزر گان ددن ارشانند که بشناسند که هر که هو اسبروزیردست‌وی تمسدت» وی هیچ کس نسست 4 بلکه ستو ری ات سس بددن دشناسند که نهس دمی‌مکارست وف بسنده ی 4 همه دعوی دروغ کند 1 ولاف زند 4 هن ریردستم ازوی برهانی خواهد . و برراستی وی هیچ برهان نیست البته حز انکه بحم خویش نباشد » و بحکم شرع باشد . ا گر بظوع همیشه تن درین دهد خود راست ش کون ,و کر بطات ۰ ۱ ۱ رحصت وتاو بل وحیلت ۱ مشغول سود ۰ بنده شبطانست 9 دعوی ولایت همی کند ۱ و این برهان تا باخر نفس از وی طلب هی باید کرد ؛ وا گر نه مفرور و فریفته باشد و هلاك شود و نداند ورنن در دادن نفس بمتابعت شربعت هنوز اول درح۸ مسلم‌انی 0 و سوه دفنم از عغفلت وشهوت خزد » نه از حهل » دانن اباحت گروهی ات که ابشان‌ازین شیتهاء گذشته خود هیج‌شنیده نماشند » و لکن گر هی راببند که‌ابشان برراه اباحت مبرژ ند 1 و فساد ۱1 9 سجن مر بق فس کوانتل 4 2- وی تصرف و ولابت من 4 وحامه ابشان مىدار ند ویر نم این بطبع خوش اید ۰ که برطبم‌وی شر اب خرما ومو بز . کسی که مر دم بر و می خند ند مقصو و ازطلت رخصت و تأویل وحیلت پیدا کردن راهپای فراری است ازپیردی حکم شرع . ۳ نوان‌دوم اج سا یبای با انا از ها سس با الب و چاه با یدش ات ندهد برآنکه فسادکند» ونگویدکه: بق از اي عقوبتی خواهد بوده که آنگاه آن فساد بر وی تلخ شود » بلکه گوید : «اين خود فساد نیست که اين تهمت داین حدیست» ونه تبمت را معني داند ونه این‌حدیث را: این مردی باشدغافل پرشپوت وشیطان دروی کامبافته و بسخن باصلاح نیاید» که‌شبهت وی ۰ افتاده است . بیشتر این قوم اذین حمله باشند که‌حق‌تعالی کفت درحق همگنان: «انا <علنا رن اکنة آن بفتهوه » وفی آذانهم وقر اً 2 وان تدعهم الی الهدی فلن بهتدوا اذا ابداً »رنز میکوید : « و اذا ذ کرت ر بك فی القر ان وحده » و لو اعلی ادبارهم فورا ()» یس معاملت - باایشان بشمشیر اولیتر که بحجت. وسخن این جمله کفایت بود درنصیحت وغلط اهل اباحت » درین عنوان از آن گفته آمدکه سبب این جمله» یاجپل است بنفس خود ؛ یاجبلست بحق ؛ یا جبلست برفتن راه ازخود بحق که آنرا ق رت وین فا خی چون در کاری بود که موافق طبع بود. دشواز زابل شود: و بدین‌سبب است که گروهی اند که بی شبپتی برراه اباحت روند »و گویند : «که مامتحیریم»وا گر باوی گو؛ ی:«هتحیر درچه چیزی؟ نتو نته اند گفت ! کهویرا خود. نهطلب بود و نشبپت » ومثل وی چون کسی بود که یک من‌بیمارم »ونگوی که چه‌بیماری‌است : علاج وی‌نتوان کردهتاپیدا نباید که‌چه بیماری است . ۱ بود که ویرا گویند : «در هرچه خواهی متحیر می‌باش » اما درین کهتو آفرید »و آفرید گار توعالموق ادرست وهرچه‌خواهدتواند کرد » اندرین‌بشك مباش» داين معنی ویرا بطریق برهان معلوم کند چن‌انکه شرح‌کرده آمد. )۱ بدرستيکه مانپاده‌ايم بردلهای ۲ نان پوششپائی تا نرا (قر آنرا) در نیا بند »ودر گوشهایآ نان سنگینی قرار داده‌ایم ه واگر نانر! براستی وهدی‌بخوانی » هر گز راه نيابند . وچون در قر آن ازیگانگی پرورد گارت باد کنی ۳ بشت کنند و بگر یز اد .

نا عنو ان سوم در معر فت دنا و در آت بنج فصل است] فص اول بت شوت بودن ۳ در دنبا ؛ فصل دوم حقشفت دنباو افت‌دنیا وغرص دنیا ؛ فصل سو۵ - اصل دنیاسه‌چیزست: طعام ولباس ومسکن ؛ فصل چهارم - منالهادرجادوی‌دنیا وغفلت اهل دنا ؛ فصل پنجم - نهر چه در دنیاست مذهومست . فصل (او ‌( ۱ [ سیب بو دن آ دمی در دثما ] بدانکه دنیا منزلی‌است از منازل راه‌دین وراه گذری است مسافر انا بحضرت حق‌تعالی » و بازار ۳ استه» برسر بادیه نهاده تامسافرین آزوی‌راد خودیر گ 31 ودنباو آخرت عبار سرت ازدوحالت: ‏ نچه سمش از رت و آن‌نزدیکتر است» ۶ « ی زب » گوبند) و آنجه س‌از مرك آ نرا «۰"خرت»" گوبند؛ ومقصود از دنبازاد ۳-۹ تست که آدمی‌ر در ابتدای آ فر اوه و 3( ناقص» و لکن‌شاستةآ نکه کمال‌حاصل کنده وصورت فك ت رانش دلخو بر دازد؛ جنا نکه شاسته حضرت البیت گردد بدان معنی که. راهیابده یایکی از نظار گیان جمال حضرت باشد. وعنتبی سعادت وی اینست. و بپشت‌وی اینست وویرا برای این آفر بده‌اید . و نظار ۳3 نتو اند بود؛ تاچشم‌وی بازنشود و آن‌حمالر ادراك نکن و رت فت انا بق ومعرفت حمال ا(ففت را کلمد معرفت عجاببت صنم ۳ 2 رصنع ا هتم را کید اول این حواس آدمی هه ی حواس ممکن ود ۷ درین کالید کت از ابو خاكایس بدین سبب بعالم آب وخاك افتاد تا این‌زادبر گیرد ؛ ومعرفت حق تعالی حاصل کند بکلید معرفت نفس خویش دععرفت حملٌ آفاق که مدر کست بحواس . تااین‌حواس با دی میباشد 4 وجاسوسی وی که کف ویرا که . «دردنباست» ِ رجون حو اس را وداء کند . ووی بان و آنحه صفت دات وست ی گوانتف : «وی‌باخرت رفت» . بس سبب بودن آدمی درذننا اسبتت : فصل (دوم) [حقیقت دیا و آفت دنا وفرض دبا ] بس ویرا در دنبا بدو چیز حاجتست ‏ یکی انکه دلرا از اساب هلا نگاه دارد 1 وغذای وی اضرا ریت و دیگر نکه تن‌را ازمپلکات نگاه دارد 1 وغذای‌وی حاصل کند. وغذای دل معرفت ومحبت حق‌تعالی است که غذای هرچیزی مقتضی طبم‌وی درین تعریف معنی لذوی دو کامه دنیا(نزدیك) و آخرت ([ نچه ازپس‌درآید)منظور بوده‌است ۳ 30 3 4 و و و و و و وا و و ماو و عای و ‏ واو وان دام وا و و وه وان و و وا و 6 و و تا و و و و او ماو هجو و ود دا اد با جات اد ماد و و و هام و ود و سا و و و و و و وخ ها و و او و ها واو ج او و و ها وا و و و دا و و و و هه و ماو و و و و ها و وخ وا و ما و ها اج مد وا و وا وا ‌ ۳۳ ۱ 7 ۱۱۳ ۱ 1 باشده» که ۱ ۷ خاصت یو د؛ از فنشن بیدا کر ده ۱ / "که خاصت دل ۱ دمی اک ۷ 9 ۵ , وسبب هاگ وی نست که بدرستی چیزیجزحق‌تعالی مس‌عر ی سرو ۵. ژ بعرثف تن بر ای دل‌میباید» که تن فانی است. ودل باقی. وتن دلرا همحون اشترست حاحی را درراه حج که اشتر برای‌حاحی باید نهحاجی برای اشتر؛ وا گرچه حاحی رابضرورت‌نعهد ایا رک ورد بعلف و ۱ تب و حامه؛ ۱ نگاه که بکسه رسط) و ارر نج‌وی در 3 ولکن باید که تعرد اشتر بقدر حاحت کند: ۳-۹9 همه روز کار در علف دادن و اراستن 2 تعرد ۶ دن وی کند. ازقافله بازه‌اند» وهلال شود.

همحنین دمی 3 همه روز کاردر تعهدتن کند» تاقون وی‌بجای دارد» واسباب هلااز وی دور دارد از سعادت خویش باز م‌اند. وحاحن نْ در دنا سراچر ست : خوردنی برای عذ‌است ؛ ژبوشیدنی و ۵ب کر ‌ برای سرها و کرما » تااسیاب مالك آزوی بازدارد . بس‌ضرورت ادمی ازدنیا برای‌تن ۰ ۳ ۱ بیش آزین نست 4 بلکه اصول دنیا خود انتشیت ۹ وعذای دل معرفت است 2 هر جدد بیش باشد بپتر ؛ وغذای تن طعام است » وا گر زیادت ازحد خویش بود » سیب هلا گردد , اما ۱ نست که حق‌تعالی سم‌و نی بر ۱ دهی مو کل کرده ات با متقاضی وی باشد درطعام ومسکن وحامه #تاتن‌وی که مر کب و ست‌هللاه شود , ی این شپوت چنانست که برحد خوش بناستد و سیارخواهد » وعقلرا بیافریده است‌تاویرابرحد جورش بدارد 1 وشر عت را بفر ستاده بت برزبان ۳ علیپم الستلام ت تاحدودوی بیدا کند ۰ لك 1 شوت باول ۳ بمپباده و ۳ در کود کی - که بوی‌حاحت بود » وعقل ازیس افریده است . بس شهوت از بیش حای گرفته است وهستولی‌شده ومسکن مشغول نکند ِ و بدین سیب خودرا فر اموش نکند و بدا ند که این قوت و فر اموش نکند , پس اژزین جمله حقیقت دنا و افت دنیا وعرص دنیا بشناختی » بس ۱ کنو ۷ پاست که شاخنما رشعییاه دئیبا بشناسی ۱ (۱ بیدا کر دن ٍ شرج_دادن ورذکر کردن ۱ , ننک هداری ور ‌سناری , یاوه تن دنا ۹0 پب۰ب۰۰ ۰ 7 ۱ [ اصل دذبا سه چیه است : طوام ولباس ومسکن ] بدانکه حون نظر ۳1 اندرتفاصصل دنا بدانی که دنبا عبارنست از سه چیز : یکی اعیان چیزها که برروی زمن آفریده‌اند : چون نبات ومعادن وحیوان »که اصل رمین بر ای مسکن وبرای منقعت رراعن می بابد» ومعادف چون مس وبرنجو آهن بر ایآ لات را . وحیوانات برای یت وبرای خوردن را و آدمی دل تن را بدین که ابر : اما دل بدوستی وطلب وی مشغول میدارد » واماتی را باصالاح ایهسات: گرا ن معفرل ماود و ازم‌شغول‌داشتن دل بدو ستی آن» دردل‌صفتبا بدید میاید ,که آن همه‌سیب هالاك‌بود » چون : حرص و بخل وحسد وعداوت وغبر آن ؛ و ازمشغول داشتن‌تن بدان» مشغولی دل بدید میأید » تاخودرا فراموش کند » وهمه را بکاردنیا مشغول‌دارد . وجنانکه اصل دنبا سه‌جیزست : طعام ولباسو سکن » اصل صناعت که‌ضرورت آد می است نیز سه چیزست : برز گری 2 جولاهی(" و بنایی لکن این هریکی را فروغ اند ؛ که بعضی 2 همی کنند » چون حلاج وریسندء ریسمان که ساز جولاه 3 ؛ و بعضی 1 ترا تمام تک چون درزی ِ که کار حولاه تمام کند . این همه را بالات حاحت افتاد » از چوب و آهن وبوست وغیر آن ۱ مدآ هت درورگ (») و خر از ها امد . وجون آننیمه بیدا امد ابشانر ابمعاونت ۲ رحاحت بود » که هر ی همه کار های‌خو د نمسو ۱ 3 : ؛ بس‌فر اهم ۱ تادرزی کارجو لاه و ۱ آهنگر هت تن و9 آهنگر کارهر دو 30 و وتات "هر ""هریکی کاری همی ۳ مبان اشان معاملتی ید ۹۳ » که از آن خصومتبا خاست : که هر یکی بحق خوش رضا نمیداد ؛ وقصد تست روز ؟

پس بسه نوع دیگرحاحت افتاد از صناعات : بطودیکه دراین‌چند سطر مشاهده میشود » پس ازقسیم دنیا بسه چیزظاه را اینطور بنظر میر سد که غیراز یکی که همان اعیان چیزها باشد دوم وسوم ذکر نشده ۰ ولی با مراجمه بفصل < بیان حفیقه لد نیا » در کتاب سوم «احیاء‌علومالدین» و اضح میشود که دوم وسوم این قسیم علاقه و مشفولی دل آدمی وتن آدمی باين اعیان میباشد ؛ که بدون ذکر علامت تقسیم درهمین جانیز ملاحظه‌میشود . )۲( بافنه گی . ۰ خباط . ۰ نتجار (ه) کفاش کسی که باجرم کارمی کند )۳( بپلوی یکدیگی مد لد اجتما غ کر ه ند بپمین قسم - از همین قر ار -٩- ط ۵۵ هه وه و و و هو و و و وا هو و او وا و و وا وا و و و و و و وا او وا و و وا او دا او و و و و و و و وا او وا وم او و و و وا و و هو و او واه وا و ماو و دا وا او و و او وا ماو وا تا و و ود وا و او وا ماو ما مد وج و و خن هد ۳ مناعت سامت سا مت ود ستاعت فا رحکو یت دیکر فقه که‌بدان‌قانو ن تعلق ندارد : بس بدین وه مشغلهاء دنا بسیارشد؛ژدرهم سوست 4 وخلق درمبان ۱ ن‌خویشتن راگ کردند 4 و نداانستند که‌اصل‌واولاین همه سه‌چیز بیش نبود . طعام ولباس‌ومسکن» این همه برای این سذمی باید » واین سیگ برای " ان ۰ ی‌باید » و تن برای دل می باید ‏ تا وی باشد ‏ و دل بر ای حق - عزوحل - می‌باید . سس خودرا وحق رافراموش کردند مائند حاجی که خودر و کعبه را وسفررا فراموش کند » و همه روز کارخویش با تعپد آشتر آورد. )۲( . ۱ سس دنباو حشنتت دنباا ند ست که کته ۱ مرب هر که در ری بر سر ؛ ۳ ۳ مستوفر نباشد 1 رچشم بر آخرت ندارد 4 ومشغله‌دنیا دیش ازقدر ح<احت در بذبرد وی دئیا را نشناخته باشد . وسبب‌این‌حپاست »که رسول علبه‌السللام گفته‌است : « دنباحادوترست از هاروت ۱ ازوی حذر کنید (» وچون دنیابدین حادو ی است» قر بضه باشد مکروفریفتن و بر بدانستن 4 و :منال کار ری خلق را روشن کردن : سا کنون وقت انست که مثالهایوی بشنوی : فصل (چهار م) ‌ ۱ ۱ " شش ۰ [ ماما دور عادو ی دز,ا و قغالی اهل دثا] مثال اول ‏ بدان که اول‌جاددیی دنیاا نست که خویشتن رابتو نمایدچنانکه‌تو بنداریکه وی‌ساکن است وبا توقر ار گرفته » ووی حشبانست وبردوام ارو کش ات ولکن بتدریج ودره دره حر کت می کند . ومتل وی‌جون سابه‌است » که‌دروی‌نگری ساکن نماید » ووی بردوام همی‌رود . ومعلوست که عمرتو همحنن بر دام مبرود »و بندریج هرلحظتی کمترمی‌شود + و آن دنیاست که ازتو م ی گریزد ؛ وتراوداع یکنده و نو از آن بی‌خبر ؟ یال آخر - دیگر سحر دی آنست که خویشتن را به تو ددستی بنماید» آماده کوج کردن‌ودفتن کسیکه کسارش‌ر تما کردهاست ۰ هاروت وماروت در بایل تعلیم سحر و جادو میکرد ند . صیا اس و ۳ تو را نا 4 و فر ۱ تو را اید که تو را ساخته خواهد بود ‏ ۶ و ۹۹ نخو اهد شد و انگاه نا گاه از تو به دشمن تو شود. و مثل آن جون دنی نابکار مفسدست ‏ که مردانر بخویشتن غره کزی () تا عاشق کند و انگاه به خانه برد و هلاك کند .

ععسی ت علیهالسلم ۵ دنبارادید ک مکاشفات جوش درصورت ببردنی و «جند شوهرداری» گفت :«درعدد نایدا سیاری» گفت : «بمر دندیا طلاق‌داد ند» گفت «نه, که ٩۳۱‏ همهرا بت » گت :۸, دس‌عجب ازیناحمقان دیگ می‌بینند که ناویک ان چه‌میکنی ؛ و نکه‌در دور 7 میکنندو عسرت ی مر اف ! » مثال 1 سور - دیگر سحر دنا 1 ست که ظاهر خویش هرد ۰و هر چه بلاو محجنت است بوشیده‌دارد : تاحاهل بظاهرو و دعره‌شود. ومئل‌وی جچو ۳ ی ات زشت که روی دربندد ؛ وحامما: دیباو پیر ایه "1 بسیار برخود کند : هر که از دورویر سفن )0( شود » وجون جادراز وی باز کند بشیمان شود و فضایح وی می‌بیند . و در خبرست که : » دنبا رارور قيامت بیاورندیر صورت عجوزء زشت سبز چش‌ودندان هاء وی پیرال 1 و جون خلق در وی 1 : 9 : « نعود ام این چست بدین قضیحتی 2 بدین زشتی» ۹ ( ۳ بن آن دنیاست : که دسمت ۱ دن <سبتد زدشمعی ورریدید با ۹ » 2 خونبا رحشد » و دم بیر یدید » ژبوی عره شدید» آنگاه دیرابدوزخ اندار نزن 4 و وان . «خدایا کجااند دوستان ۱ بفرماید تاایشان را نیز بیر ندو بدورخ انداز ند . » مثال [ خر ۸5 حساب‌بر گبرد : تاجند بوده‌است ازازل که دردنبا نبود » ودر ابدچندست که نخو آهدیود ؛ وا دن روزی‌جند درمیان ازلوابد جندست ؛ داند که مثل دنیا چون راه مسافری است » که اول منزل وی مپد "۳" است و آخر منزل وی لمهدست ِ" ,ودر مبان وی منزلی جنداست معدژد : هرسالی جون منز لی ؛رهرماهی جون ۰ وهرروری چون میلی » هر نشسی چون کامی . ووی بردوام میرود . یکیرا آن راء‌فرسنگی صسانده و یکی‌راکم ؛ ویکی راییش و وی سا کن نشسته » کول زند . بلکه . ذینت ۰ (ع) دلباخته وعاشق ۰ گچواده ۰ (+) کور . طو ۳ که گویی هميشه اینجاخواهد بود؛ تدبی رکارهایی کند که تاده‌سال باشد که بدان‌محتاج نشود. ووی ناده‌روز زیر خالك خواهدشد ! ۱ میال آ خر بدا نك مثل‌اهل دنبادر لد نی که هسباشد ) باز آن "رسوایی‌درنج که‌از دنباخواهنددید ۳ خرت ؛ همحو گس راست کار ب وشبرین بسبار بخورد نامعدء وی باه شو ۳. ۳ آنگاه فضیحتی از معده و نفس ووضا حاحت خوش می‌بیند . 2 تشو فر می حجو رد » و بشیمان ‌ ی‌ضو د که لذت گذشت و قصضیحت بماند 59 که هر چندطعام خوشتر » ثقل وی کنده‌تر ) » هرچند لذت دنبا سشتر » عاقیت د آن رسوائر » و این خو د دروقفت حان کندن بدیدار 1 ید »که : هر تعمت و باغ وستان و 1 کان وغلامان وذردسیم بیش‌بود » بوقت جان کندن »رنج فراق بیش بود از نکس که نداد دارد. و آن رنج وعذاب بمر لك زایل نشوده بلکة ریادت شود که آن دوستی صفت وت »ودل بر حای وش باشد »9 نمیرد 4 ما لآ عر - بدانکه کار های دنبا که‌یش نت ؛ مختصر نماید » ومردم دار ند که شغل وی دراز نخواهد بود و باشد(" که ازصد کاروی یکی ردیدار ید وعمر در آن شود ! وعیسی- علیه‌السلم ی ف بد :«منل‌جو بنده دنباچون مثل‌خور ند آب‌در باست: هرجند بش<و رد نشنه بر مشود ؛ میخورد ومیحو ردنا هالاا شود » هر گز ار ازوی بنشوده. ورسول‌ما - علیهافنلالصلوات وا کملالتحیات - میگوید : همجنانکه روا نباشد که کسی در آب رود و تک ود » روا نباشد که کسی در دنب شود و آ لوده نگردد .

الآ شر مثل کسی که در دنیاآید ؛ مثلکسی است که مهمان شود نزدیک میزبانی که عادت وی آن بود که همشه سرای آراسته دارد برای مپمانان ۱ و ایشانر میخواند ؛ گردهی ۵ از گردهی ۰ و طبق درین پیش وی نهد »بروی نقل و مسر و( سیمین با عود وبخورا" تا وی معطرشوه وخوش بوی گردد » و نقل بخورد دطبق و هحمره بگذارد تا قوم دیگر دررسند ۰ پس ی رسم وی داند » وعاقل باشد » عود و بخور برافکند وخحوش بوی‌شود » و نقل بجورد؛ وطیقو محمره بدل جوش بگذارد 4 بازغالبً بهجای «با» استعمال شده‌است . (؟ )خجلت - شرمساری . مسکن است . چه بسا . . آنشدان - منقل ۰ (ه) چیز خدوشبوی کسه بر آتش سوزند . سا ۱ ۵ سر ر بگونده و بر ود؛ و کسی که رله باشطه بندارد که ین بوی دادند ۱ با حویشتن ۰۰ ۰ ۰ ۰ رم ۰ ببرد» چون بوفت رفتن ازوی بارستانند» رنجورودل ۹ شود و فرباد در گیرد: دنا نیز همحنان مهمان سرای است- تنل تیار کتو نان تارا نانز کنر وق 2 در نجه در سر ۱ سرت طمم 3 مثال 1 سعر تِ مثل‌اهل دنا ِ در مشغولی‌ابشان بکاردنیا وفراموش کردن ۱ جرت چون مثل قومی است دز ۳ باشند؛ و بجزیر#رسیدند» برای فصاحاجت وطپارت رون ۱ مد ند) ۳ بان منادی کر د که: «هیچ کس‌مباد که ۳9 بسباز بر ۵ رحر بطبارت مشغول شود که کشتی بتعصل خو اهد رفقت». بسابشان‌در ۱ ن‌جزیره‌بر کنده اند گر و هی که عاقلتر بودند مسا طباز کر دزد و باز آمدند ‏ فار غ باتند » جایی که <وشتر ومو افق‌تر بو د بگرفتند) و گروهی دیگر در عجایب ان‌حز بره عبت دماندند» ۱ استادنده ودران هی و مرغان خوش ۱ واز و زیر های‌هنقش و ملو ن‌نگر ستند» چون‌باز امدند در کشتی‌هیچ حای‌فر 2 نیافتند»جای‌تنگت وتاريكت پنشستند» ور نج‌آن هی کشیدند؛ گر وهی دیگر نظاره اختصار ۳ دند؛ بلکه ان 2 ریزه‌های غر بت ونیکو ثر ۰ با خود بباوز د ند ول تم حای‌ان نبافتند» <ای کی ندشستتن وبار های آن «۳ یژها بر 3 دن نبادند. وچون يك‌دو روز بر امد آن رنگاء ی بگردید» و نار ملگ شد و بوبپاه ناخوش از ان مدن گرفت. جای‌نیافتند که بیانداز ند پشیمانی خو رد ند» وبار ورنج‌ان بر گردن‌مسکشیدند و گردهی دیگر در عجایب آن حز بره متیحبرشد نده تا از دور افتادند » و کش برفت» و منادی کشتی‌بان نشنیدند » ودر جزیره میبودند » تابعضی هلاگ شدند از گرسنگی- وبعضی را سباع هاگ کرد آن گرده اول مثل موّمنان برهیز کارست ؛ و گروه باز سین مثل کافر ان؛ که‌خود وخدایر عز وحل- و اخرت ر فر اموش_ کردند» وهمگی خود را دد‌نیا دادن که «استحبو الحیو قالدنیاعل ی الاخر ج(؟ 4 و أ ن دو گروه میانن مثل عاصیانست : که اصل ایمان نگاهداشتند » ولیکن دست از دنیا بنداشتند: گردهی ۳ دردیسشی تمتع گردند : و گردهی بائمتع بعمث سیاز جمع کردند . تا گران باز سل زل. وقف - مال همه . تماشا .

چیدن : جمع کردن ۰ (ع) دوست‌تر داشتند زندکی دنیا را نست باخغرت ۰ ۳۳ ۵ و و اه ۵ ۱۵ و هه ۱ ۵ ۱5 ود لا وا ۵ 5 ها و ۵ 5 ۵ ۵ 5 5 5 با و ۵ 5 5 اک لا هک 8 و و و ار و و ها و و و دا و ما و ها و مس ار و و و و و ها ۵ هه و و ۵ ۱ ۱ ۱ ۵ ۲ 3 ود و و و 6 ۲ و و و و و و و و و و و دا و و و و وود (4 هر هدر دژیاست مد‌مو مست ] بدین مذمت که دنیاز 1 ده مده گمان هبر که هرجچه در دنیاست مذموم است بلکه در دنبا جیز هاست که ان نه دنباست چه‌علم وعمل در دنبا باشده و ن نه ردنا بوده که ان درصحبت آدمی باخرت رود؛ اماعلم بعینه باوی بماند و آما عمل اگرچه بعینه بنماند» اثر آن بماند. واین دوقسم رو د: یکی با وصفای جوهردل که ازتر کک معاصی حاصل شود و یکی ون ۳-1 دای عز وحل. - که ازمو اظت عبادت کر دن حاصل شود» بس ۱ 1 حملهاز حمله باقبات صالحانست گهحق_عز وحل گنت« و الباقیات_ الصالحات خبرعندربك». ولذت علم م ولذت مناحات ولذت انس بذ کر خدای تعالی تفت ستاو ان ۰ یرم از دنیاست » ونه از دنباست . بس همه لذنپا مذموم نیست» بلکه لذتی که بگذر د و بنماند . و ان نیز حمله مذموم نیست ‏ که این دووسمت : یکی انستکه ۳3 جه وی و ۲ (۳( 5 از دنیاست 4 وبس‌از مرک بنماند 4 دلکن معین ات بر کاز اخرت زیر عم وعمل 2 در بساز 9 موّمنان » جو قو لب نکلح 3 لباس 9 مسکن _ که بهدر حاحت بو : که این شرط راه ا رتست ۱ ین کمن از دنب بردن قدر قناعت کند 4 و قصد وی آذین 4 فراعت بو د بر کاز دین 4 وی از اهل ون نیاشد ۰ سس مدموم از دئبا ۱ ن باشد که معصود ار وی نه کاردین باشد 4 رلکه وی سنبت ۰. هم ۱ ۱ ۰ 1 غفلت وبطر " و قرار گرفتن دل درین عالم ونفرت گرفتن وی از ان عالم بود . وبر ای این بود که رسول - علیه السلم گفت : « الد نیا ماعو نه » وماعون مافیهاالاذ کر الزه وما والاه » گفت : « دبا وهرجه در و ملعو نست الاد کر خدای تعالی 4 و نحه بر ان معاو نت کند » . آلن مقد ار از شرح حفقیقت و مقصود دابا افایت بود » بافی در سم سوم از ار کان معاملات » که ] را عقبات راه ۵ب گو بند بگو یم . وماندنیپای نیکو بهتراست نزد پرورد. گار و ۰ با خدا داز و نیاز کردن مدد کار یاود(ء) فراموش کردن وظابف در ترجه زبادی مت وفر وریعتن دراذات . ۳ عنو ان چپارم در معر فت آخر ت‌ (ودر [ت دانزده فصل است) فصل اول- بپشت ودوزخ کالبدی وروحانی ؛ فصل دوم - حقیقت مره ؛ فصل سوم - توئی نو رز بدین کالشنت ۱ فص ل!