Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)
اما اگرقصدهعصیتیکند و آنگاه نکند ازییم حقتعالی» ویرا چسمتی بو سبید جنانکه درحرست : جون صد بر موافقت طبع ات و دست بداشتن بر خلاف طبع مجاهدهای 7 آن درروشن ک دانیدن دل بیش است از اثر آن قصد درتاريك کردن دل » ومعنینبشتن حسنه این بود وععنی اشست ؛ اماا گر بسیب عحز دست بدازر دا ثر هیچ کفار ت نبود و آن ظلم ازو ننفتد و بدان ۳-۳ د بود » همچو ن کشته که بسیب عحجز ار خصم خویش بازماند و کش آید ۱ دا ار دن آچه بشعت بگر دداز اعمال] بدانگه اعمال سه قسم است : طاعات 2معاصی وماحات ؛ و باشد که آزین که زو لب االنهعلیه _کنت : « الا عمال بالیات » پندارند که معصیت یز بثبت خیر ۱ از حمله خر ات شود » و این خطاست » بلکه این قسم نیت را در ویاثر نیست»ولکن ۱ نیت بد ویرا خبیثتر گرداند . مثال این چنانست که. کسی غیبت کند برای شادی دل کسی» با مسجد و رباط ومدرسه کند از مال حرامو گوید نیت من خیرست داینقدر -۷2- ر کنچپار؟ و ها ها و و و و و ها و وش و ۵ هد زا ۵ ان و نا و و ما ام سا و و و ما و و ۵ اب اک ها و ۵ و 6 او ان با و و ۵ ۵ ۵ و ۵ ار با و لا و ها او اد ها و و و ۳ با من ار و و مج ام ها اب سر مخ دق نداند که دصد بر ۳ دن بش رش ۵ کیدیگر باشٌد ) اگر داند خود ۳ . و ۳1 فد د که این خبری است هم فاسق است ؛ که طلب عام فریضه است و بیشتر ها خلق از حولست ۸ و از [ گفت سل لمثر ی که ۰ هیچ معصیت عفیم تر از حپل نیست و حول بخول ازحول عظیم نر که چون نداند که نداند هر گز نبامورد و آن ححاب وسد وی گردد ؛ وهمجنین تعلیم کردن شاگردی راکه دانی مقصود وی نست تا ازقضاواوقاف ومال ایتام و مال سلطان دنیا بدست آ ورد وبمیاحات ومنافست مشفولشود حراهست» وا گرمدرس گوید : مت هن نشر ء علمست اگروی درفساد بکار دارد هن مار نمت خوش باشم ۳ بن حرل محض باشد همحو تفش باشد که شمشمر ی ِ_ بوشد که راه ز ند وانگوربکسی بخشد کهخمر کند ؛ و گوید مقصود هن سخاوتستوخدای تعالي هیچ خلق دوستترسخاوت ندارد » این ازجهل وی بود» بلکه چون داند کهراه خواهد زدن شمشیر از دست وی بیرون باید کرد » چگونه روا بود که بوی دهد ؟ و م4 سلف بخد ای تعالی پناهیده ندازعالمفا جر؛ و هر 2 دی کهازو ی آثر معصیتدبدهاند مپجوربکر دهاند تا اجمد حشل شاکردی قدرم را مرجوریکرد نت تسف سرای در کاه گل گرفت و گفت يك ناخن از شاه راه مسلمانان فرا گرفتی نشاید علم آموختن . بس معصیت بت خیر نگردد ۳ بود که فرمان بران بود . فسم دو ] و ثیت دددن از در و<4 اثردارد یکی آنکه اصلوی بنست درست آید ۵ درطاعات و دیگر آنکه هر جند یت سشتر می شود توب مضاعف همی شود ؟ و هر که علم نیت بیاموزد » پيك طاعت چند نیت نیکو بتواندکرد تاآن <ماعه طاعت شود : مثلا چون در مسحد اعتکاف کرد بت وین که این خانه خدای است وهر که در اینجاشودیز بارتخدایشده بود» کهر سو ها اتالنهعلیه_ گفته است: «هر که در سیدد شدبزیارت خدایرفت».
وحقست برهمه کس کهزابر راا کرام کند؛دو آنکهاتتظار دیگر نمازهمی کند کهدر خبر ست که:«منتظز نمازدر نماز ست»؛سيم آ نکه ثبت کند که بدینچشم و گو شوز بان ودست: بایازحر کات بازداز دبو این نو عیازر وره است »که درخبر ست 4٩٩ : نشستندر مسحدر هبانیتامتمنست؛ هار ۳ نکهشفا پاازخو دشعندور کندتاهی؟ یخو 2۵ حق تعالی دهد و بفگر و ذکر مناحات مشغول شود » پنجم 1 نکه از مخالطت و شر مردمان سامت بابد ششم اک ؟ ر درهسیحدی ۱ ی بیند هی کند وا واگر خیری ۳۹ ۵ و ۵ ۵ ام هه 5 8 اب با 8 وج و او و ار اب ما و و و و ها و 8 ۵ هو و و و هه ام عم ام و جوا ها اه اک ی اد اه ها ها ها و ما ها اه مس ما ه ج د جا ماد و مخ ماخ و و و وج و و و خر ها اد دام ها م۵ بیند بفرماید واگر کسی نمازبد کند اورابیاموزد؛ هفنم 1 نکه باشد که اهل دینی را بیند بأویبر ادری کر ددردین ۱ 4 هسیحد 9۳ دیست؛ هشتم 1 نکه از خدایتعالی شرم دارد کهدر خانهوی گناه کند و بداندیشد » وبدین قیای کن حمله طاعات را » کهدر هر یکی نست سیار توان کرد تائواب مضاعفشود . » و هیچ عاقل میاد که عافل وار چون بهایم در مباحات میرود واز نیت نیکوغافلماند , کهخسران آن عظیم بود: که ازهمه حر کاتسوّال خواهند کر دودرهه4مباحاتحساب خواهد بود» اگر نیت بد بودبروی بود؛ وا گر شسم َ میاحعات او 9 نيك بود ویر ابود » وا گر سر بستر بود ؛ ولکن وفت ضایم کر ده باشد که بدانصرف کرده باشد واژ وی فایده نگرفته ؛ وخلاف کرده باشد اين آیت را : که : ولاتنی نصيبك می اد نیا ۰ یعنی که دنیا گذرانست تو نصیب خود ازوی بستان تاباتوبماند» ورسول - صلو اتاللهعلیه 0 : « بنده را پیرسند از هرچه کر ده باشد ,۰ آن قدر که سرمه در چشم کند با باری کلو خ بانگشت بمالد با دست فرا حامهبر ادری کند » وعلم نیت هباحات نیز در ازست بباید موخت » ومثال این آنکه بوی خوش بکار داشتن هباحست» وروا بو دکه کسی روز آ دینه سکار دارد وقصد وی تفاخر بودبیتو ۱ 99 با رباء خلق یا جای حستن در دل زنان بسگانه بر اندیشة فساد » واما نبتباء نیکو آن بود کهصدحر متداشته تعظیم خانهخدای کندو نیتراحتی کند که بمسا بگانویرسد 5 رود شو ند و آنکه بوی ناخوش از خود دور کند تا رنجور نشوند وقادر معصرت عیبت نیفتند » و نبت آن کند که دماغ را قوت دهد تاصافی شود و بر فگر ود کر قادرثر شود » این و امثال این نیت فراز ید کسیراکه قصد خبرات بروی غالب بود و اذین هریکی فر بتی بود ؛ وبزرگان ات چنین بودهاند که قصد کر دهاند ۳ اشان رابرنان خوردن و بطبارت جای شدن وبا اهل صحبت کردن درهریکی نیتی بود : که هیچ چیز خالی از آن تتیدت 25 نه سمبخیری است . چو نآن خیر مقصود خود سازد آنتو آب حاصل آید » چنانکهاز صحبتاهلیت فرزند کند که تکتراعت مصطفی -صلو اتاله علمه_-بود»و نیتز احتاهل کند ونگاه داشت ابشان وخویش ازمعصیت .
و سغیان اوری يك روز حامه باشگونه دریوشیده بود ؛ دیرا گفتند ؛ دست فرا کرد تا راست کندپس باز ابستاد و گفت : این برای خدای در بوشیدم نخواهم که نه برای خدای بگردانم ۷۵۱ و ز کریا - علیهالسام جایی مزدور بود» قومی در نزديك وی شدند و نان میخورد ؛ ایشان را نگفت که بخورید تا تمام بخورد ؛ آنگاه بگفت اگر تمام نخوردمی از کار ابشان عاحز 1 هی و تمام نکر دمی و از بر ایسنتیفر بضهای دستبداشتمیسفیان ژوری نان میخورد : یکی درشد ) ویرانگنت بخور تا تمامبخورد» شه گفت اگرنه آنبودی که وام کرده بو دم بخور : و گفت هر که کسی را کوید که بخور و بدل ۳1 کاره باشد ) اگر آ نکس نشورد يت بزه بکر دو آن (#اقست » واگر بخورد دوبزه کرد: یی نفاق ودیگر آنکه ویرا درخوردن چیزی افگز دکه اوردانتی نخو ردی باوی خیانت کرد ۱ [ بیدا ردن آ رکه فست در اختیار زرا رف ] 7 کن ات اون که ددانکه مر د سلیم دل چونبهنود که در هرمیاحی ی هه بدل با بز بان گویدکه نیت کردم که نکاح کنم برای خدای با نان خورم برای خدای با در س کنم یا مجاس برای خدای و بندارد که این نیت بود » این با حدیتزبان بود با حدیت نقش »که ست دی و میلی باشد که در دل بدید أ ید که آن مرو را در کار دارد چون متقاضی که الحاحکند » تاتن باجابت آن برخیزد و آن کاربکند واين آن وقت بیدا آ بد که غرص بدبدار ۹1 وغالب شود » چون این متقاضی نباهدنیت بحدیث چنان بودکه کسیسیر بود گوید نیت کردم که گرسنه باشم» یا از کسی فارغ بود گوید که ویرا دوست دارم واين محال بود " همچنن کسی که شبوت دیرا فرا صحبت دارد گوید نبت کردم که صحیت بر ای فرزند کنم بوده بود » وچون باعث وی بر عفد شروت بو دگو رل 9 دم که عهد بر ای سنت کنم این یروده بود ) بلکه باید که اول امان بشوع ووی باشد أ نگاه دراخیار اه است درو اب نکاح سیب فرژ ندتأمل کنت تا حرص آن واب درباطن وی حر کت کند جنانکه ویر فرانکاح دارد » آنگاه این خود نیت بود ۳ نکه وی بگوید» و هر که حرص فرمان برداری ویرا بر پبای انگیخت تا در نماز استاد این خود ثیت بود » بز بان گفتن که ثیت کردم بیپوده بود » چنانکه کرسنه گویدکه نان خورم بای ۹ ببوده بود . که چون گرسنه بود خود خوردن بر ای آن باشدناجار وهر<ای که حظنفس زد تدشخو از فراز ید : مکو که کار آخرت برحمله غالب افتاده باشد » پس متصود آنست که فک ]۵۲ ۷-.
هه ها و وا اه نا اه و وا ماخ ور ها ام هط م6 لا ها مه و و اد شا ها و او و ور و هس هم اه و هه و و و اج هه ها ها ها و و هه و ها سا هه ار ما ها مد و ام ها مر هه من و شا ها نها ها سس سا هل سا ما ار و سر هس ها هس ی ده ال ۵ و هس هر او و وه و ها با هه ام و ی وا ما و و او مخ ما هم ما وا و هر ۳ ۹ و وی ۳ ِ اما 9۳۳ تو بدست نو نیست 15 اگرخواهی خواهی و اگر تخواهی نخواهی 4 بل خواست باشد که افریند و باشد که نیافر بند »2 سیب بدید مدن وی ن بو د که ترا اعتقاد افتد کهغر ص تو درین حپانبادر ان حمان در کاری سته است تا باشد که خواهان ان گردی : و کسی که این اسر ار ندانست فواید سبارطاعت دست بدارد که نت حاضر نیابد ۰ آبن سبر لین بر جناره جسی بصرینمازنکردو گفتنیت نمیبابم . سفیان ود ی را گفتند برجناز حماد بیسلیمان نمازنکنی و از علماء کوفه بود ؛ گفت اگرنیت بود کردهی و کسی از طاوس دعاخو است . گفت تانیت فراز اید » وچون ازوی روایت حدیث خواستندی بودی که نکردی ؛ و وقت بودی که نا گاه روایت کردی و گفتی در انتظار یت باشم تا فراژ آید . ویکی می گفت ماهیست تا در نم 4-5 ی ی کنم درعیادت فالان بیمارهنوز نشده است ۰ و درحمله احرص دین ۳۳ عالب نود ویر درهرخیری ثبت فر از تباید » بلکهدر فرایض نیز بحپد فر از ابد و باشد که تا از ۳ دورخ باز نهاندیشدوخویشین را بدان نترساندفر از نیاید . وجو ۳۹ ابنحقایق بدانست » باشد کهفضابلبگذار و بماحات شود »که درمباح نیت یابد : چنانکه کسی درقصاص نیت یابد و در عفو نبابد قصاص درحق وی فاضلتر باشد » و باشد که نیت نمازشب نبابد ونیت خواب باید تا بامداد بگاه برخیزد خواب ویرا فاضلتر ۱ بلکه اکن ازعیادت ملول شود و داند که گرساعتی با اهل خویش تفرج کند یا با کسی حدیت وطیبت کند نشاط وی باز اید » آن طیبت ویرا فاضلتر ازینعبادتباملال . ابو الدردا میگوید : من گاه گاهخویشتن سم -_ ۱ را بلهو سایش دهم شاط حق باز اید ۱ علی - رطیاللهعنه میگوید : چون دل را بر دوام بکره فر ا کاری داری تاییتا شود ۱ این همحنان بو د که طبیب باشد که بماز را وت دهد - اگرچهمحر وربود تا قوت وی باز ید وطاقت دارو دارد و کسیدر ف قتال بپزیمت شود" تاخصم ایس اوبرود و انگاه ناگاه پر 5 ززن » صف 58 پر دم سود ۳ج دس بر ژد ر باه بر ردد بردی رد و استادان چنین حیلتها بسیار کنند ؛ در راه دین همه جنگ دمناظره است با نفسو هزیمت : فرار درجنگگ . -۷۵۳- رِ کنچبارم ما یا با فبطان" 4 و تالف و حبلت حاتتت رد 9 آن نز ديك بزر گان دین « دسرث شاه 1 مد 1 اگرچه علماء ناقص راه دان نبر اد ۱ -فصل. [ بلاده «سند وه هر چه گند بر ای خدای گنه ] چون بدانستی کهمعنی نیت باعث است برعمل » بدان که کس بود که باعثوی برطاعت بیم قور تخت و کون ود 46 تاعبت ری نععت.
فدنست 4 اهر که کاری برای بهشت کند بندهُ شکم وفرجست » خودرا می کشد تا جایی افتد که کارشکم دفرجمهیا دارد 1 و آانکه بر ای بیم دوزخ کند جون نونف ات که ال از بیم کار نگند»راینهردو را برای خدای تعالی بس کار یت له و2 وف و بو د که آ نحه کند بر ای خحدای کند نه بر ای بپشت ور دو رخ ۰ ومثل بن جنان بو ۱۳ بمعشوق <-وش 1 د برای معشوق ۰ دنه بر ای آن تامعشوق وبر اسیم و زر دهد آ نکه بر ایسیمو رر نکر د مقصود وی سیموررست . پس هر که حمال وحلال حضرت الپیت محبوب و معشوق 2ی نت از وی چین نیت صورت نددد ً و انکس که جدین شلد عبادت دی تفشگر بود در حمال حق و مناحات بود باو ی( 1 طاعتی کند نز بر ای ان کند که 1 ما " بردن محبوب نیز دوست دارد » و أنکه خواهد که تن را تیزریاضت دهد و در بند کی و ۱ ۳1 معصیتی دست بدارد از آن بدارد که داند که متابعت شپوات ویرا حجاب کند از لذت مشاهدت ومناحات » و عارف بحققت ین بود . احمد بن خضر و یه حق را سبحانه و تعالی بخواب دید که گفت : همه مردمان ازمن میطلبند ۳ بو برید که مرا میطلبد شبلبی را بخو اب دیدند ؛ گفتند خدای تعالی با تو چه کرد ؟ گفت بامن عتاب کر د » که تراد برربان من برفت که : چه ربان است بیش از انکه ببشت فوتشود 4 گفت : له » جه زیانست بیش از آنکه دیدار من فوت شود ؟ وحقیت این دوستی واین لذت دراصل محبت گفته اید » انشاءالهتعالی . -۷۵- باب دوم . ۱ در لاصو فضیات و حقیشت ودو جأت آن ۱ اما فضیلت اخلاص : بدانکه خدای تعالی گفت : « و ماامرو)الالیعبد واالله محاصیی ثه الدین . 0 گفت: )) ال ند یی ل<ا لص 4 گفت : «خلق رانفر مودهاند که 8 خدای تعالی ۳ وت اخلاص سر ست از اسر ار هن » در دل بندهای که و بر دوست دارم نادهاء » و معاذ را گنت که : «عمل باخلاص کن نا اند کی کفایت بود . وهر چیز که در دم ریا آور دهايم همه در اخلاص است که نظرخلق یکی از شارت که اخلاص را برد ؛ وسیپهای 3 هست . وههر وف ار خی خویشتن رابتازبانه میزد ومی گفت : «بانفس خلصتخاصی - اخلاص کن تا خلاص یابی » . وا بوسلیهن هی گو ید + خدكت نکه بك خطو ۳ درهمه عمر باخلاصویر ادرست آید» که بدانجز خدایراتعالی نخو استهباشد . و ابوایوبسحستا نیمی گوید :اخلاص در نبتدشخوار تر از اصل نمث . ویکیرا بیخو آبدبدند 4 گفتند خدای تعالی بائو چه کرد ً گفتهرچه بر ای وی کرده بودم در کفه حسنات دیدم » تا بکدانه نار که از راهی بر 3 فته بودعو ۳۹ بهای که درخانهٌ مابمردهبود ؛ و يك رشته ابر یشم که در کلاه من بود در کفهسیات دبدم : و خر ی مرده بود مرا قیمت آن صد دینار ؛ ان در کفه حسنات ندیدم گفتم ای سبحان الله . گر بهای درحسنات بود وحری نود ؟ ۱ گفتند انا نیحا اسف که فر ستادی : چون شنیدیکه بمرد گفتی الی لعنةالله . وا گر گفتی فیسبیلالله باز یافتی ؛ و صدقهای بدادم برای خدای و لکن مردمان مینگر پدند , آننظر مردمان مرا خوش آمد:آن (#- مر بو د و ره «رمن 4 سفبان و ری گفت : دولتی بزر ک بافت که ان نه برری بود.
یکی میگوید بغز هیشدم در دریا » رفیقی از ۱ نما تو پره ی میفرودخت 1 گفتم بخرم ربکار میدارم وبفلان شهر بفردشم سودی بود » آن شب بخواب دیدم که دو شخص از سمانفرود آمدندی» تشر را گفت کهبنو بس نامغازیانراه بنویس کهفلان بتماشا ان است وفلان بتجارت اد اشتت :9 فلان بر یا امده 92 انگاه در من در وت و گنت که بنویس که فلان بتجارت آمده است » گنت لنهالنه در کارمن نظری گام - قدم . س6 ۷۵ ر کنچبارم کن که من هیچ چیز ندارم ببازر گانی چگونه امدم من برای خدای ا فتاه کت با شیخ آن توبره نه برای سود خریدی ؟ گفت منبگریستم و گفتم زینپارمن بازر گان نیم » آندیگر َ ا کت س بغز اف است در راه توبره خرید تا سود کند تا خدای تعالی حکم وی بکند چنانکه خواهد » و اذین گفته اندکه : در اخلاص یکساعت زحات ابدست ؛ ولکن اخلاص عزيزست ؛ و گفتهاند که : تخم ات ها زرع و اخلاص آ ان و در بنیاسر الیل عابدی بود » ویر گفتند فلان حای درختی ات 9 قوه-ی ۳ هیبرستند و بخدا ۵ فتهاند » خشمناكگ شد وبرخاست دتبر بردوش نهاد تا ۲ درخت تن » ابلیس درصورت ببری در زاه وی آمد و گنت کحا میرودی ؛ گفت آن درخت بکنم " خدای را بر تیم کرت برو و بعیادت مشغو ل شو که این ترا دپتر از آن ,گفت نه که بربدن این در خت او ۳ کج من نگذار م و باویدرحنت ابستاد » عابد ویرا برزمین زد و برسینه وی نشست , ابلیس گفت دست بدار کا بات سخن بگو بم دشت بداشت: کرت با عابد خدایرا بیغامبر ان هستند گر میبایستی کندن ایشان را فرستادی» ترابدین نفرهودها ند مکن» 3 لابدبکنم , گفتنگذار 6 در حنگی آمدند 4 دیگر باره ویر ۱ بیفگند 4 گفت بگذار تا مكت سخن دیگر و پم ۳۹ بنده تباید پس هرچه خواهیبکن , گفت تومردی درویشی وعابد و موّنت تو مردمان, می کشند ؛ اگر ترا چیزی باشد که بکاربری بر عابدان ۳9 ند ۳1 بپتر از آن درخت کندن . که 1 آنبکنی ابشان ری ی بکار ندوایشانر اهیزیان نبو د دست بدار تا هرروز دو دینار درزیربالشتو هم » عابد گفت راست می گو ید یکی از آن رصدف۵ دهم ویکی بکار برم بهتراز آنکهاین درجت سرم » ومر بدین نفر مو ده ند و من نه پیامبرم وبا برمن واجبست » پس برین باز گشت » دیگرروز بامداد دو دینار دید کرو » رور دبگردو دینار دید بر گرفت گفت نرلت آمدکه من این درخت نکندم » رود سیم هیچ ندبدخشمگان شدو تبر بر گفت ۰ ابلیس ۳ 12 و گفت کحا گفت آن درخت بکنم » گفت دروغ گویی و بخدای که هرگز نتوانی کند در حنگت آمدند ؛ عاید را بیفگند چنانکه در دست وی چوت کنجشکی بود گفت باز گرد و گرنه هرا کذرن سرت برم چون گونپند ؛ گفت دست بدار تابروم ولکن #۲ ۳ ساه۷- و ان وخ و وج و و و وا ما اج و اه و و ۵ ۵ اب هر با 8 و ۵ با و سا ها 8 و و ود و ها اه بخ ها چا وب و ۵ 6 ۵ 6 و و مد سر با اه ها و و و وا و و و و و و با اه و و ام با ها و و و مس و و و و و و و و و نا و و وا شا ها و و و و و آن دو بارچرا من پتر آمدمواین بارتو 7 بر ای خدای عز و حلخشهگین بودی مرا مسخرتو کرد ؛ که هر که کاری برای خدا کند مارا بروی دست نبود » این بار برای خویشتن وبرایدنیاخشمگینشدی » وهر کهتبم هواء خویش بودبامابر نياید.
[ حقءشت حلاص ] بدآنکه چو 0 ت بشناختی که باعث برعمل وست ومتقاضی وست » آن متقاضی 3 یکی ۳ دآن را خالس گو ید » وجوندو باشد آميخته باشد وخالص نبود» مثلا هر که روزه دارد برای خدای تعالی ولکن پرهیز ازخوردن نیزمقصود بود برای ان درستی » با کم موّ نتی مقصود بود نیز ,با آنکه اور [ در طمج و طعام ساختن در نج نر سرد با نکه کاری دارد تابدانپر داژد : فان ره و کاری بتواند کرد ؛ بابندهای آزاد کند تا از نفقه وی بر هد باازخویبد وی بر هد ؟ یاحج کند نا در راه قوی ونندرست شود با تماشا کید وشهر ها ند با از رنج رن وفرزندیر آساید با از ر نج دشمنی بر هد یا شب نماز کند تا خوابش نگیرد تا کالا نگاه تواند داشت » یا علم آموزد تاکفایت خویش بدست تواند آ ورد با اسباب وضیاع نگاه تواند داشت ناعز یز وم< تشم باشد » یا درس و مجلس کند تا از رنج خاموشی برهد و دلتنک نشود با مصحف نوسد تا خطش هستقیم شود » با حج پیاده کند تا کر ۳ سود باشد » باطپار ت کند تا خنكت شود وباکیزه گردد » با غسل کند تا خوش بوی شود » یا درسجد اعتکاف گیردتاکر جایش نبایدداد؛ باسایل را صدفه دهد تا از ایر ام وی بر هد » بادرو یشی راچیزیدهد که از منع وی شر #میدار د » بابعیادتبسمارشود ۷ جون ویبیمارشو دبسادت وی ایند ۳ ویعتابنکنندو راز ۳ ند » باخبر ی کند که بصالاحمعر وفشود » اینریا باشدوحکم ریا گفتهايم ؛ آما این همه اندشها اخلاص را باطل کند ا گر اند بود یا بسیاز » بلکه خالص آن بود که در وی نفس را هیچ نصیبنبود » بلکه برای خدای تعالیبود وبس» چنانکه از رسول - صلوأتالهعلیه - برسیدند که اخلاص چیست ؛گفت آنکه گویی ربیاقه م تستقیم کما آمرت ِ5 ی خدا و بس وراه زاشت کر چنانکهفررموده ند. واز, بن گفتها ند که : هیچ چبز صعبثر ودشخوارتر از اخلاص نسست و ۹ همه عمر يث خطو ءباخلاصدرستشو د امیدنحاتبود ! د بحقمةت کار یصافی و خالص از مباناء راض ااهیایک)ال -۷۵۷- وصفات بشریت ببر ون آوردن همچون بیردن آوردنشیر ست ازمیان فرث ودم() چنانکه گفت : « منبن فرث ودم لبناً خالصاً ساتغاً للشار بین» پس علاجاینست که دل از دنیا کسسته کند تا دوستی حق تعالی غالب شود و چون عاشقی شود که هر ج-4 خواهد برایمعشوقخواهد : این کسا کر طعامخوردیا بقضاء حاجت شود مثلاه ممکن بود که اخلاص تواند کرد اندران , و آنکه دوستی دنبابروی غالب بود در نمازوروزه اخلاص دشخو ارتواند کرد » که همه اعمال صفت دل ۳ د وبدانجانب میل کند کهدل بدا مبل دارد 1 وهر که حاه بردی عالب شد همه کاو های وی روی در خلق و ۰ تا بامداد که روی بشویدوحاعه در بوشد برای خلق باشد و اخلاص در هیچ کار دشخوارتر ازان نیست ک4درمحلس ودرسوروایت حدت و آ نحه روی درخلق دارد که پیشتر آن بو د که باعث أن قبول خلق بود با بدان ميخته بو د » نکاه فصد قبولچون قصد تقرب بود یاقویتر بود»باضعیفتر»اماازان اندیشهصافی داشتن بیشتر علماعاجز ند الا ابلپان که بندار ند که مخلصاند وبدان فررفته میشوند وعیب خسویش نشناسند » بلکه بسیاری زیر کان ازین عاجزباشند : یکی ازیبران هی گوید : سی ساله نماز قضا کردم + که همه درصف کاشرن درگه بودم لکن يك روز دیرتررسیدم درصفباز بسین بماندم درباطن خود خجلتی بافتم ازمر دمان که گو بند ک4دیر ۹ ات نستم که شرب من همه از نظرمردمان بودست که مرادرصف شین بینند .
بس اخلاص نست که بدانستن آن دشخوارست و کر دنآن دشخو ارتر»وهر چه بشر کتست بی اخلاصست و نایذیرفته است . -فصل. [ وش درعیادت جپهار درجه دارد ] بدانگه گفتهاند زیر کان که دو ر کعت نماز ازعالمی فاضلتر از عبادت یکسالة حاهل » بر ای آنکه حاهل آفات عمل نداند و آمیختگی وی باغراض نداند و همه را خالس پندارد »که غشدر عبادتهمچون غشاست در زر . که بعضی باشد کهصیرفی نیز در غلط افتدا الا صیرفی استاد » اما همه جا«لان خود بندار ند که زر آن باشد که زرد بود وصورت زردارد . ۱ فرث ودم : سر کین و خون . -ه۸ح۷- وعش در عبادت کهاخلاص را ببرد جپاز دز جح دارد » بعضی بوشیدهتر وغامضص ترست واین درریاصورت کنیمتا بیدا شود : درجهاو لآانکه بندهنماز همی کندقومی فر ارسند » شیطان گو بتک بر کر تاملامت نکنند واين خود ظاهرست در چاه دوم آنکه این بشناسدواز این حذرکند , شیطان کویدنیکوترکن ا بتو اقتدا کنند وترا ثواب باشد باقتدا کردن ایشان : وباشد که این عشوه بخرد و نداند که ثواب اقتدا آن وقّت باشد که نورخشوع وی بدیگران سرایت کند. اما چون خاشم نباشد ودیگران چنان نندارند ایشان را واب بود ووی بنفاق خویش ماود بود » در جه سیم آ نکه بدانسته باشد که در خلوت برخلاف مالا نماز کردننفاقستخویشتن را در خلوت بران راست بنبد که ماز که کید تا در ملا همحنان تواند کرد » واين عامنرست رهم رباست ولکناینروی ور ویرا در حجویشتن مسباید » کهازخویشتن شر م می دارد که درتنپایی مخالف جمع باشد » بر ایآ نکه در مالا ۳ کند در تنپایی نیزچنان ی کند » و بندارد کهازر باء ملابرست و بحقیقت خو ددرتنهایی نیزم رآیی باشده درجهچپار )و این پوشیدهتر ست آ نکه: بداند که خشوع درخللا وملا برای خلق بکار نیاید . شعظان ویرا گو بد از عظمتحقتعالی بازاندیش» مگر نمیدانی که کجاایستادهای» تا باز اندیشد و خاشع دود ودرچشممر دمان ار استهشود ۳1 چنانست کهدرخلوت این جنین خاطر بردل- وی بعادت هی درنباید سیب این ریاست 4 دلکن شمطان ویوا بداین دست بیر ون آو ردنایوشیدهبماند » چو ناز عظمت آنوقت باد ور د کهخلق رابیند بکارنباید بلکه باید که نظرهمه خلق و نظرستوری نزديك وی برابر باشد » اگرهیچ فرق یابد هنوز از ربا خالی نیست . این مثال درریا بگفتیم » دراغراض ذنگر کیش ازین بگفتها بم همچنین تلبیس بسیارست » هر کهایندقایق نشناسدهزدور بی مزد بوده حان می کند و آنحه می کند ضایع است » ودرحق ویست این : « و بدالهم میالل4- مالم بکو نو ابحتسون (0۱» -فصلن- [ فیت ۱ موه أز لو آب حالی با شد ۱ مدانکه چون نیت أ میختهشد ۱ اگر ربایا عر رت عالب بر بود از نیتعبادت» این سبب عةو بت بود » وا گر باوی بر ابر بود نه سیب عموبت نود نه سیب ژو اب ,وا گر ۱شکار شد ایشان را ازخدا چیزهائی که هیچ کمان[آنرا نمیکردند . سا" ۷۵- سس ی ر کنچبار) ضعیف ر بود 8 از تواب خالی ای تحت اخبار دپ "۳ ۲ بیکندکه چون شر کت ۱ طلب 5 که برایویکردی» ولکن ظاهر نزديكك ما[ نست که بدین آن میخواهد که چون هردوقصد برابربود مزد نبود » چون طلب کندگویند از نکس طلبکن »و نجاکه خبردلیل عقوبتست مراد آن باشد که همه قصد ریا باشد یات غالبترباشد » اما چون باعث اصلی قصد تقرب باشدو آن وک رت بود نباید که بی وآببود » اگرچه ثواپبدرجذ نکه خااص باشدنر سد.
و این اختیار بدو دلیل میکنيم پکی آنکه ما را ببرهان معلوم شده است که معنی عقو بت دوری داست از ها حضرتالپیت » و آنست سیب آنکه ۳ حجاب سوخته شود » وقصد قرب تخم سعادنست وقصد دنیا تخم شقاو نست » واحابت آیندو قصد مدد دادن اشانست دیکی ویرا دورهمی کند ویکی نزديك » چون برایر باشد؟ و بیکی تدش ۲۳ دور تک دد ازان و بان دیگر نديكث ۳ دد باز آنجای شو د کهبو ۵ و اگر بنیم بدست نزديك 3 دد خسر انیو ۹ ۳ اگر نیم بدستدور گر دد نزدیکی دماند : چون برمار ۵5 حرارتی بخوردو برودت هم جندان بخورد برابرشود» وا گر کمترخورد چبزی ازحر ارت بیفز اد وا گر نه جبزی ازحر ارت کمترشود ۱ و این معصیت وطاعت در روشنی وتار یکی دل همحوناثر داروهاستدرمز اج که یكدرهازوی ضایع نشودو بر ازویعدلرححانو تقصان آ نبیداشو د. « 9می بعمل همقل ذر خیر ایر ه» این باشد » اما حزم احتیاط است » که باشد که شرب غرض قوی تر بود وی ضعیفتر بندارد و سلامت در آن بو دکه لت غر زیت 5 داند . و دلیل دیگر آ نکهپاجماع اکز شتو: در راه ح تجارتی دارد حج وی ضایع نبود » لکن ثواب وی جچون واب مخلص نباشد » دلکن چون قصد اصلی وی حج است و آن دیگرتبم است و ابو بر بجمله حبطه نکند اگرچهقصانی آرهواگر کسیغزا برای خدای تعالی میکندولکن از دو حانب میتوان شد که یکی توا ِ" اناند وغنیمت بسار باشد ازایشان و یکیاز درویشان » بجانب توانگران شود نباید که غزاء وی حبطه شود بجملگی اکه آدمی از آن خالی نباشد که درخویشتن فرقی یابد یا نیابد . والعیاذبنه اگرایین شرط بود در بافتن ثو اب بیم بو د که دین شرط هیج ۶ملی درست نیاید خاصه ملس درس و بدست : وجپ . ی 5 تصذیف و آنجه روی درخلق دارد ؛ که ا 0 را بيك راه ازخویشتن فرانستاند این خالی نیاشد که مثالا تصنرف وی ۹« ی اضافت کنزدو سبخن ی بر فک یندند کهاز آنآ گاهی بابد ۹ اگرچه ان ۱ گاهی را کاره ماش ۰ بابسیم در صلدق مدآنگه صدق باخلاصنزدیکست و درحهٌ وی بزر گست » وهر که نکیل ان رسد نام وی صدیق است و خدای تعالی در قر آن بروی شاکرده است و گفته : «ر جالصدقو اماعاهدو له عله ۱ و گفت : « لیسئل الصادقیعن صدذهم " و رسول را - صلو اتاله علیه بر سیدند که : کمال در چست + گفت گفتار بحق و 1 دار بصدق : پس معنی صدق شناختن هیم است » و معنی صدق راستی است واین صدق و راستی درشش چیز بود » هر ۵5 درهمه بکمال رسد وی صدیق بود : درزهداست که هیچ در دغ ی بد » نه درخیر که از گذشته دهد واز حال صلی اول خویش ؛ نه در وعده کهدهد درمستقبل » کهپیش ازین گفتهایم که دلازز بان صفت گیرد » از سخن که گفتن که گردد ؛ و از و اش راست گردد ؛ و کمال این صدق بدوچیزست : یکی آنکه بتعاریش نیزنگوید چنانکه گوبی راست کوید و ۳۳ چیزدیگرفهم کند ولکن حایی بود کهراست گفتن مصلحت نباشد » چنانکهدر حرب و مبان دو زن و درصلح دادن مردمان در دردغ رخصدسن » اه کمال فش که درچنین جای تا تواند تعریضکند و صریح دروغ نگوید » پس اگرگوید چون صادق بود وقصد و نیت برای خدایتعالی بودوبرای مصلعت 2 بدازدرجه صدقنیفتد» کمالد و ۴ نکهدرمناجات باحقتعالیصدق ا زخودطلب کند: چون گوبد :جهتو جهی و روی دل وی با دنیا بود دروغ گفته باشد و روی بخدای تعالی نیاورده باشد».
وچون گورد : اباگ نعید یعنی کهبندة نو ام وترأمیپرستم و انگاه دربند دنبا بود بادر ند شروات بود وشرو ات زیردست وی نباشد بلکه وی پردست شوت بو د,دروغ گفته_ باشد ؛ که وی بنده نست که در ند آ نست ۰ و ازین گفت رسول - صاسو اتلد علبه - : مردانی که برپیمان با خدا راست ایستادند . ناخدایپر سدراستگویان را ازراستیایشان ۷اه ر کنچهارم «نمس عبدالدرهم و اس وید[ لد بثار » و برا بنده زروسیم خوازد ؛ بلکه تا از همه دنیا آ زادی نیابد بِندهٌ حق نشود؛» وتمامی این آزادی وحر بت آن بود که از شود نیز آزاد شود چنانکه ازخلن آزاد شد و بدانجه با 2 اضی بود » واين تماءصدق بو ۰ در ق » 2 ۳۹ 2 که این بو د نام صدیق نبود بلکه نام صادق نیز نماشد » در یت ود که هرچه بدان تقرب کند حجز خدای تعالی نخواهد بدان و صلی میخته نکند " این اخلاص بود واخلاص را تر نی وتان که هر کهدر دو؟ : ۱ ۱ ضمیر وی[ ند دش دیگر باشد <ر تارب ؛ کلاب نود درعبادت که #مدماید 4 صدق درعر )یود 2 عزم کند که ۳3 وبرا و لایتی باشد عدل کند و گر مالی باشد بصدفه بدهد و گ ۳ دید آیدکه بولایت یا بمجلس با بتدریس ۳ او لیتر بود تسلیم کند , واین عزم ت بو د که وی وحازم د » و گاه بسوده ک در وی ضعفی وترددی باشد : آن و ی بیترددرا صدق عز م و نف جما نکه 3 ند این شهوت کلذب است بعنی اصلی ندارد » وصادق است یعنی فوی است . وصدیق آن بود که همیشهعزم خبرات در خویشتن بغایتفو تباید» چنانکه عمر گفت -دضی لهعنه_ که مرا گردن بز نند دوستر آزان دارم که امیر باشم بر قومی که ابو بکسر دران میان بود که وی عزم قوی یافت از خویشتن برصبر کردن بر گردن زدن و کس باشد که اگرویرا مخبر کنند میان کشتن وی ومبان و ) بو بگر حیات خود دوستر دارد » وچند فرق بود میاناینومیان نکه کشتن خویش بر امری ابو بکر دوستردارم ؟ درو و «ود «هز 1 که باشد که عز موو ی بود بر ۱ نکه در جنک حانفدا! کند وچون مقدمیبدید أ بدو لابت تسلیم کند ۳ لکن چو ن بدان وقت رسدنشس سا بار ۲ ِ در ندهد . واندرین گفت : «رجالصدقواماعاهدو الل4علیه» . یعن ی بعزم خویش وفا کردند و خوشتن فدا کر دند ۳۳ درحق گروهی که ءزم کر دند کهمال بذل کنند و بدا وفا 0 دند چنین گفت : «وهنهمیعاهدو الله لش ] تبنامی فصله- لاصدقی و لتکو نی میالصالحینت#فلما آتیهممن فضله بخلوابه "تا آ نجاکه گفت: اماکا نوا بکذ بون ایشان را کلذب خواند آندرین وعده ؟
سانی ازایشان با مود بیمان ستند که جون با نان از سل خو د برشرد صد4۶ د هند و از تیکو- کاران باشند ه پس خدا بایشان ازفضل خود غایت فرمود بخل ورزر ید ند و ی و دش ۵ ۵ ۵۰ ۵ 0ب ۵ ۵ ان 6 ۵ب زد ۵ 5 5 100 0۵ سل 622 ۱۳۳ هو و منجیات س_ ۳19 بو ۳3 هیچ چیزدر مالفر ۱ اقتا نت تسس ۰ + ما گر ۱ ۳۳۹ آهرته رود و در باطنوی آن وقارنبود صادق نبودواین صدق براست ۳( داشتن سروعلانیت حاصل [ ید ؛ واين کسی را بود که سروباطن وی بپتر از ظاهر بود با همجون ظاهربود»هوازین گفت رسول_صلواتالهعلیه:«بارخدایاسریرت هن بپتر از علانیت گردان ؛ و علانیت من نیکوکن »۰ هر که بدان صفت نبود در دلالت کردن ظاهر بر باطن کلذب بود واز صدیق بیفتد ؛ وا گرچه مقصود وی ریا نبود » آنکه در مقامات دین حقیقت آنازخو یشتن طلب کید وباوایل وظو آهر آن قباعت نکند چون رهد و محبت وتو کلوخوف و رجاو رضاو شوق که هیچ مزمن از اندك این احوال خالی نبود ؛ ولکن ضیف بود آنکه درین قوی باشد او صادق بود , چنانکه گنت : «ا نما المقمنونلذین ]منوا بالله ور سو له ثم لم بر تا بو ! ۲۱ تا نجاکه گت : «او لكهم الصادقون» » و کم را کهایمان وی بتمامی بود ویر صادق گفت ومدل این آنبود که کسی از جیزی رسد نمان آن بودکه میلرزد و روی وی زرد بود وطعام وشراب نتواند خورد » اگر کسی چنین از خدای بترسد گویند این خوف صادق است اما ا گر گوبدکه از معصیتمی ترسمودست صدق 4۵ وج ازان ندارد این راکاذاب گویند ۳ درهمه مقامات همحنین ماوت سیبارست . س هر که درین هرشش صادق بود و ا آنگاه بکمال بود ویر[ صد ور ت20 ۱ نکه در بعصی ازین صادق بودویر صدیق نگویندو لکن درجفوی رقعدرصدق ژیبود. مومنان [ نکسانند کهبغدا و بیامیرش ایهان ] ورد ند و ساز آن شیهه نکر د ند این چنین کسان صادقان وراستکو یا نند . ات ر کنچبار) در مح سبت و در آفیت أ بدا نکه دای تعالی میگوه بد: در قيامت ترازوها راست بنبیم وبرهیحکس اظم نکنیم وه رکه متقال یک حبه خیر کرده است یا شر بیاورمودر ترازو نپیمحساب خلایق را میتی - « و نضع المو از ین القط لیوم القیمه فلانظلم فیس شیف 6 پس چو ن اين وعده پدادخلقر ۱ بف رمو د تا درین جپان بحسابخویش نظر کنندو گفت ؛ 1 « ولتظرقیما قدمت لفد » 1 ۰«عاقلأ نست که ویرا چپارساعت بود : ساعتی در حسابخور ۳ کید 9 رساعتی باحق مالي مناحات ت کند ۰ وساعتی در ندیسر ۱ ماش خویش کند » وساعتیبرآ نجه ویر ااز دنیا مباح کردهاند پیاساید ».
2امیرالمومنین ۱ - رضی له عنه - گفت ؛ 1 : «حاسیو ااشسکمفیل آن حاسیو » حسابخویش ش بکنید 1 ۳۳ نگ ان شما بکنند» ,وخدای تعالی«یگوید بهااند آمنو ااصبر وا وصابرواورابطوا - صب رکنید؛ وصابروا ۳ نس وشپوت خویش زركت رگ 5 پثرآیید ۱ ورابطوا » پای برجای بدارید درین جهاد »۰ پساهل بصبرت وبزر گاناین بشناختند کِ در بن جهان باز ۲ گانی آمدهاند 7 متا ایشان با نفس است وسودو زیان این معاملت پیشت ودوزخ است 4 بلکه سعادت وشقاوف اپدست مس نفسخود رابجای تبازبنهادهاند ۱ وچنانکه با انبازاولشر رطکنند آنگاه ویراگوش دارند آ نگاه حناب کنند واگر خیانت کرده باشدعقوبت وعتاب کنند ؛ایشان نیز بانفس خویشبدین س مقام باستادند ِ مشارطت ومراقت ومحاست ومعافیت ومیحاهدت ومعائیت ۰ مقام اول ور مشار طت بدآنگه چنانکه انباز که مال بوی دهند یا ورست درحصول ربح ولکن باشد که خصم شود چون زغبت خیانت کند » وچنانکه با انباز اول شرط باید کرد و گوش بابد داشت بویبر دواء و آنگاه در حساب مکاس 1 باید کرد» نقس بدین اولیتر: که سود این معاملت ابدی بود وسود معاملت دنیایی روزی چند ویو بنماند نزديك زسیذگی بحساب - ماقم . 5 ۱ ۳ ۷۲۷ عاقل بیقدرست ؛بلکه گفتهاند یک بیترازخیزی که زیباننا ویزنهرهی ازانفاس عمر 1 هرینفیس است کهازوی گنجی بتوان نماد رو یحسابو مکاساولنثر ۹ پس عاقل آن بودکه هرروز پساز نماز بامداد يك ساعت این از را فل کنر نفس خویش بگوید که مرا هیچ بضاعت نیست مگر عمروهرنفسی که رفت 9 3 که انقاس معدود است درعلم خدای تعالیو نیفز بد الیته » و جون عمر گذشت ِ مجارت نتوان کرد » و کار کنونست که روز کار ات ودز خرتروز کار 0 اج ور ۱ نیست » وامروز روز کارنست که خدای عزوحل عمر داد وا گر اجل: در رسیدی ور" رت روزمپات دهند تا کارخورشراست کنی, اکنون تاد ۱ زینپا راینفستا این سرمایبه زابزرگ داری وضایع تکنی که بای که فردا کهمپلت نباشد جز حسرت نماند؛ امروز همان انگار که بمردی ودرخو وأستی ی ز رززدیگر فلت دهند ودادند » چه زبان باشد بیشاز 1 نکه وقت خایع شود 0 خویش از وی حاصل نکنی ؟ و در خبرست که : «فردا هر روزی راکه بیست و چپار ساعتست بیست وچهار خز انه پیش بنده ند ینکی ار 9 را دز باز کنند بر نو ۳ فد از خدنات کهدر آن ساعت کرده باشف جندان شادی وراحت ژنقاط بدل وی رسد ۳ آنکه گر رآن" شادی براهل دوزخ قسمت کردندیاز آ ۳ بیخبر شدندی » واینشادی ازان که داندکه این انوار وسیلت قبول وی خواهدبود نز ديكك حق تعالی دورك خزانة دریگ در باز کنند سیاه ومظلم ومکدر و گندی عظیم از وی همی آبدکه همه بینی از آنف از" همی گیر نده و آن ساعت معصیت باشد» چندان هول خجلت وتشویرابدل وی رسدگه:" بر اهل بپشت تفت ای هت بر همه منغضشود ؛ ویکیدب؟ ر درباژکنند فارغنود: ۱ نه طلمت ونه نور ؛ و ن ساعتی باشد که ضایم کرده باشد ؛ چندان حسرت وشینبدن : وی رسد که ؟ سی بر مملکنیعظیمو بر گنجی بژز کتقادر : نو ده باشد و بیپودهبگذارد" و" تا ضایع شود ؛ وهمه عمروی يكيك ساعت بروی عرضه کنند ۱ ٩) : پانشن . ۱ این چنین بیستو چپار خزانه امروز پنش تو نهادند . زینهار تا هیچ فارغ تگذازی" که حسرت آن را طاوت نداری . بزر گان گفتهاند : بر که از تو عفو کنند» هزات درحة نبکو کاران فوت شود وئو درغین آن بمانی؟
مس 9 افضاء خوش را تس ات فان و ون ی ۱ : ۷ کنپهار+ ند رل ۱ بوی 3 و زینهار تاز بان نگاهداری وچشم: نگاه داری وهمحنن هفت وت که اينکه گفتهاندکه دوزخرا هفت درحت درهاء ویایناعضاءتس ت که بپریکیازوی بدوزخ نوانشد»پسمعاصی این اعضابا باد آورد و تعذیر کند ؛ ب پس اورا درعبادتی که دورین روز تواند کرد بایاد آ ورد و بدان تحریصض تست نزن بترساند نفش را کهاگر خلاف کند ویرا عقوبت کنده که نفس هر چند جموح است و سرکش است دلکن بند نبذیرد و رباضت دروی اثر کند ؛ و اینهمه محاسبت است که پیشازعمل باشد, چنانکه حقتعالی گفت : «و اعلمو! آنالل4 یعلم مافیاقسکم فاحذروه(»» و رسول- صلو اتالهعلیه_ گنت: «زیر آ نست که حساب خویش بکند وچنان کند کهبس مرگ را شاید» و گفت:«هر کار که پیش بدییندیش اگرراستست بکن وا کر بیراهی است ازوی دورباش» . پشهر روز بامداد نفسرا بچنین شرط حاجت بود مگ کسی کهر استبایستاد نگاه نیزهرروز از کارینوخالی نبود که در آننیز بشرط حاحتبود. [مقا مدوم -هر مر اقمت] ومعنی مراقبت پاسبانی ونگاهداشتن بود وچنانکه بضاعت بشريك سپردندو باوی شرط کردند باید که ازوی غافلنمانند و گوش بوی میدارنده نفسرا نیز بگوش داشتن هر لحظتی حاحت باشد که ۱ گر ازوی عغافل مانی باسر طبعخویش شو داز کاهلی وشپوت راندن . واصل مراقبت اینست که بداند که خدای عزوجل بروی مطلع است درهرچه میکند ومیاندیشد » و خلق ظاهر ویمیبینند وحق تعالی ظاهر و باطنوی هیبیند؛ هر که این بشناخت وبردل ویاین معرفت غالب شدظاهر و پاطنوی بادبشود: چه نکهبدین ایمان ندارد کافرست وا گر ایمان دارد دلیریءظيم است مخالفت کردن وحقتعالی میگوید: « الم بعلم باناللهیری- نمیدانی که خداوند تعالیترا میبیند؛ » ۴ آن حبشی که رسول را صلو اتالعلیه گفت: گناه بسیار دارم مراتو به باشد ؟ گفت باشده گفت در آن وقت که میکردم او میدید ؛ گفت دید گفت آه » يكنعره بزد وحان بداد. درسول -صلو اتلد علیه_ گفت: «خدایر چنان پرست که تو ویرآ هیبینی» اک تنوانی باری بدان که ویترا میبینده؛ و جز بدانکه بدانی که وی برتو رقیب است در همه احوال کار راست نیابد:چنانکه گفت : « آنالله کانعلیکمر قیبا » بلکه تمامتر آن بدانیه[ نچه راد نفس شماست خداو ند میدا ند » پسا(ذوی بتر سید. سی۳۱- اه و ها ۵ ما و ما ها دس وخ تا و و هو اه و ها امد هه ام او ها و و ها سا و و ها هس و ها و و هم ها ها ما و و 8 سر اه سوه و هب و هر که هد و و اه و و ها و خر و وخ و خر و ماو مش هاج ه خاخ خا 6 و تا اد طخ ۵ باشد که پر دو ام درهشاهده ویباشی وو ۳ 2 را از ب, را مر بدی بود کهوی را ازدیگر مریدان مر اعات بسشمیکرددیگر مر بدان را عبرت ۹۹1 مرعی ببریکی داد که این بکشید چنانکه کسی نبیند؟ همهحای ننپاشد ند وبکشتند ۱ ل هر بد مرغبار اورد گفت چر انکشتی؛ گفتهیچ جای نیافتم که کشتمی که کسینبیند؛ که وی همهجا میببند» سدر حهُ وی بدین معلو م 3 و نمد ِ#« ان را که ویهمشه درهشاهده است وک دیگر التفات نمی کند . و چون زلیخا یوسف را - علیهالسلام - بخود دعوت کرد اول ات و ۱ لت را که بخدایی ات روی بمو سم بو سف-علبه السالام گفت: تو ارت شرم میداری» هن ازافر بل از هفت سمان و زمین که هی بیندش رم ندازم؟ یکی جنید را گفت: چشم نگاه نممتو انم داشت» بحه نگاه دارم؛ گنت : بدانکه ۰ ۱ ءِ۰ مر مه ۳ ۸ .
ی . ۰ ۰ ۰ ۰ دانی که نظرحقتعالی بتو بیش از نظر توست بدانس ودرخبرست که خدایتمالی گفت کهبپشتعدن کسانی راست که جون قصدمعصت کنند از ءظمت من باد ۱ ور ند تسشن وشرم دار ند و عبد لل4 پی دبنار گوید : باعمر بن خطظاب - رضیاللهعنه _ در راه 1 بو دم جابی فرودا مدیم علام شا وت از کوه فرود ۱ ورد عهر گفت یک کوسینت 7 بمن فروش» گفت من بنده ام داین ملک رتست کات خواحه را گوی که گر اد سر دزی چهدا ند؟ گفت خدای داند 1 وی ندانده عمر »۳ بست» خواحه ویرا طلب کرد و او را بحر بد و ازاد کرد و کفت این سبح<ن تر ادر این حهان زاد کرد و در ان حپان مر ازاد کند انشاءاله تعالی. فصل- ۵ ها ۳ [ مراقبت صدبقان ومر اقبت پار-ابان] بدانکه مراقیت بردو وحهاست: بگیمر اقت صدشانست که دل ابشانبعظمت حق تعالی مستغرق بود ودر هیبت وی شکسته بود ودر وی حای التفات بغیر نباشد» این مر اقبت کوتاه نود جون دل و باسیتاد وجوارح خود نیم بو د از مناحاتبار ماند بعاصی چون بردازد ویرا سد یر وحیلت<احت نمو د ی جوارح را نگاه دارد؛ این ات بود که رسول ض صلو اتالله علبه ۳ گفت 9 مناصبح و همو م4 هم و اعد ۰ كُ ۰ ماه همومالدشاو الاخر هر که بامداد به يك همتخیزد » همه کارهایو بر ۱۷ ام کفات کنند » و ۳۹1 باشد که دین مستفرق چنان باشد که با وی سجن ك پی نشنود و کسی پیش فرا شود و پر نبیند ا گرچه چشم باز دارد . عیدالل4 بی زید را گفتند : هیچ کس را دانی که وی از خلق مشغول شده است بحال خویش ؛ گفت یکی رادانم کهاینساعت در آید » عتیةا لف/لام در ۳ ! ویر اگفت درراه کر ادیدی ؟ گفتهیچکس را وراه وی دربازار بود . و بحیی بی ز کرد برذنی بگذشت دستی بوی زدبردی افتاد » گفتند چرا چنین کردی ؛ گفت پنداشتم که دیواری است و یکی رن 4 مومی ؛ ذشتم که ثبر میانداختند » ویکی دور نشستهبوداز ایشان» خواستم که باوی سخن گویم »گفت دکر خدای تعالی اولیتر از سخن گفتن » گفتم تو تنهایی ؟ گفت: نه که خدای تعالی با منست ودو فر بشته گفتم از قو م سبق 0 برد ؛ گنت آنکه یدای تعالیو برا بیامرزید گفتم که راه از کدام حانست:روی باسهان کر دو بر خاست ویرفت و گفت : بارخدایا ۳ خلق تو شاعلند از تو شبلی درنزديك ثوری رسد - رحمقالنه علیپما - ویرا دید بمراقبت نشسته ساکن که موی برتن وی حر کت؛میکرده گفت این مراقبت بدین نیکویی از که آموختی ؛ گفت از گربهای که دیرا بسوراخ موشدیدم»درانتظار موشسا کنترازین بود . ابوعبد الله حفیف - قدسالبهروحهالعزیز 1 بد که مرا نشان دادند که در صور بیریو جوا نی بمراقبت نشسته ند بردو ام نا شدم دوشخص را دیدم رو بقبله » سهبارسللام کردم حواب ندادند ؛ گفتم بخدای بر شما که حواب سالاء دهید » ۱ جوان شور وود و گفت يا بن <فیف : دنیا اندگ است و ازین اندك اند کی بیش نمانده است » ازین اند نصیب خود بسیار ستان »با بن حفیف نیمار فارغی که بسلام ما همی پردازی ؟
این بگفت و سرفرو برد » گرسنه و تشنه بودع گرسنگی فراموش کردم وهمگی من ایشان بگرفتند » بایستادم وبا ایشان نمازپیشن و نماز دیگر بکردم کنتم مرا ند ده » گفت با اب <فیف ما اهل مصیبتایم ما را زبان بت یود » سه رور ای باستادم که هیجچیری نحوردیم و ز۵ خفتیم بس با جویشتن کف تم سو 9 بر ایشان دهم تا مرا بندی دهند » آن جوان سر بر آور د و گفت :صحبت کس را طلب کن که دبدار وی ترا ازخدای تعالیباد دهد ن۵ رز ز بان گفتار؛ اشتت حال ودرحه مر أقیت صدبقان که همگی ایشان بحق تعالی مستغرق یت ۱ تست وا ۲ ۷۲۱۸۰ و و دی و هن و هم هم ما هخا ۵ ۵ و و و اد اه و اجه و اد و دم وود دا و سا هط سا با ما درسیة د و مراقیت بارسایان و اصحابالیمین است » و این کسانی باشند کهدانند که خدای تعالی بر ایشان مطلع است واز وی شرم هه ولکن در عظمت وحلال وی مدهوش ۶ مستغر را 25 از خود واحوال عالم با خیر باشند ,ومتل ۱ 1 جنا نکه کسی تنپا کار ی کدو <و مشُن بر هنه دار 3 »کو ۵ و ژ ۱ دسر ازو شر مداز 2۵ باختبار خویش بیوشد : ومثل آن دیگر آ نکه ناگاه پادشاهی فراویرسد که ویراخود این از حای ندازد ومدهوش شود از هیبت وی. 1 درین درحه بود ور احوال وخواطر دحر کات خوش همه مراقبتبابد کرد » ودر هر کاری که بخو اهد کرد ویرا دو نظر بود : رظ راول بش از ٍ نکه نت ناول خاطر که دردل ید گوش دارد » وهمشه دل را مراقت می کند تا دروی چه اندیشه بدید می ید ؛ نگاه کند اک خدای تعالی ی وت ام کنهغوا گر در هواء نفس است بایستد واز خدای تعالی شرم دارد وخودرا ملامت کند که چرا این رغیت در وی بدید آمد وقضیحت وعقو بتآن بر خودتقر بر میکند . و در ابتداء همه اندیشها این مراقبت فریضه است » که در خبرست که درهر حر ۳ ۴ کت که بنده باختبار خویش 9 سه دیوان در بیش وی نهند : یکی که چر ,ودیگر که جون» سهدیگر که کر ؟ معنی اول چراآن بود که گوینداین بر تو بودکه برای خدای تعالی بکنی با بشپوت نفس دموافقت شیطان کردی؛ اگر ایسن سامت باید وبروی بو ده باشد خدا ۳۳ 9و سد چون » بعنی کهچو ن تک دی؟ که هر حقی را شر طی و ات آنحه 1 دی جنانکه شر طعلم بود ۳3 دی یا رل اسان گرفتی »اگر از این سلامت یابد و بشرط کرده باشد » گویند کرا؛ یعنی که برتو داحب بود که باخلاص کنی و خدایر! تعالی کنی وس برای وی کردی تا جزا بابی بابربا کر دی تامزد ازانکس طلب 9 با بنصیب دنیا کردی تامزدت بیفتد؛ وا گر برای دب که کر دی درهشقتوعقو بتافتادی که با: کفته بودند: « الالل4ا (د یی لا لص " و کنته بودند: « آنا لد ین تدعونمیدون الل4 عراو( "اه" هر که این بشناخت گرعاقل باشد از مراقیت دل غافل نباشد. واصل نست که خاطر اول نگاه دارد ؛ که اگر دفم نکند رغیت ازوی بدیدا بد؛ نگاه همت گردت نگاه فصدشود وبرجوارح برژد . و )۱( دنیا خالس خدایراست. کسانیر که جز خدا میخوانید بند گانند. -۷ ر کنچبارم لا دا با رسول - صلو آتالنه علبه_ کنت«قق أفه وند دك اذاهممت از آن وفت که همت کار بدید أ بد بیرهیز و ازخدای برس .
وبدانکه شناختن انکه از خواطر چیست که از حبت حقاست وجست که از هواء نفساست علمی معگل وعزیز است » و کسیراکه قوت آن نباشد باید که همیشه درصحبت عالمی باشد باورع تاانوار وی بوی سرایت - داده باشد . خدای تعالی وحی فرستاد به ۵او د-علبهالسلام که با دادو از عالمی که درستی دنبا وبر مسبت بکرده اش سوّال مکن, که وی تر از درستی من ننفگنن ِ ابشان راه زر نان ۹ بر بند گانمن. ورسول صلو اتاللهعلیه_ گفت: «خعدای تعالیدوست دار ی را که درشیپت نیز بین باشد ودر وقتغلبه شپوت کامل عقّل باشد » 45 کمال در شْ هر دوست ,4 حفرفت حال سصر ت ناقد ۱( و آزگاه بعقل کامل شهو 0( ۱ دفع کنده واین هردو خود بمرود وهر کر عقلی نباشد دافع شمو اتزا اور بصرت ب1 عقلی ازویحداشد که هر گر باز نیابد»: و عیسی - صلو اتالنه علیه_ گفت؛ کار ها تفانشت حقی روشن بجای ور و باطلی رشن ۹ 1 ومشکل ان باعالم گذار ۰ نظردوم مراقبتباشد دروقت عمل, وهمهاعمال وی ازسه خالی نبود: یا طاعتی 1 بودیامعصیتی یامباحی. مراقبت درطاعت آن بودکه باخلاص کند و باحضور دل بود؛ و آنتمامنگیدار دو بپیچ چیز که درویزیادت فضیلتی باشد دست ازان ندار د؛ ومراقیت درمعصیت آن بود که شرم دارد وتوبه کند وبکفارت مشغول شود؛ ومراقبت در مباح آن بو د که ۳ باشد ودر نعمت خدای منعم راسدو بداند که در همه و قتی درحضرت وی است. مثلا ی بادب نذیند وا گر بخسید بردست راست رزوی شله خسید وبمثل اگرطعامی خورد بدل فارغ ازتفکر نباشد که آن ازهمه اعمال فاضلتر :که در . طعامی چندان عجایب صنعاست در آفر ینش صورت ورننكوبوی وطعم وشکل ودر اعضاء آدمی که آ نطعام بکاردارد جون انکفت ودهان ودندان وحلق و معده وحگر ومثانه و آ نجه برایقبولطعام استو نحه بر ای حفظ آ نست تاهضم افتد و آنچه برای دفم ثفل است واینهمه عجایب صنعت وی است وتفکر درین عبادت بر گست ؛ و این درحة ست ؛ و گروهی چنان باشند که چون این عجایب صنع بینند بعظمت صانم ترقی ۳۷ کنند ودرحلال دجمال و کمال وی مستخرق شوند» واين درجه موحدان وصدیقانست و گروهی درطعام بچشمحشم و کراهیت تن 4 وبرخلاف شهوت ودرضر ورتجحوش ت ند » وبدان مشغول باشند که کاشکی بدین محتاج نبودندی» و در ضرورت تفشکر کننده وایندرحه زاهدا تفگ وهی بچشم شپو تنگر ند و همه اندیشهبازان آو رند که چگونه کنند تابپترین وخوشترین بیخورند وریادت خور ند» و آانگاه باشد که طبخح را وطباخ را ومیوه را وطعام را عبت دنت : ندانند که این همصنعت حق تعالی است وعیب صنعت عیب صانع بود» واين درجه اهلعفلت بود ودرهمه میاحات همیندرحات فراپی ش آید. مق سیم [ ما میت است پسآزذعمل] باید که بنده را باخر روز وقت خفتن ساعتی باشد که با نفس خویش حساب کند حمله روز راء تاسرمایه از سود وزیان حدا شود . و سرمایه فرایض است و سود نوافل وزیان معاصی؛ وچنانکه باشريك مکاس کند تا بروی غش نرود باید که بانفس خویش احتیاطبیش کند» که نفسرا طرارومکار و بسیار حیلتست » غرض خویشبطاعت برئو شمرد تایندار ی که آن سود است وباشد که زبان باشد. يلکه درهمه مباحاتباید که حساب بازخواهد که چرا کردی؛ پس گر تابان " ببند برنفس خویش بروی تابان افکند وغرامت ازوی طلب کند. ابیالصمة ازبزرگان بود؛ حساب خویش بکردشست ساله بود» ساب ور بیست و يهز ار وشخصد روزبود؛ گفت آه اگرهرروزی يك گناه پیش ۳ دهم از بیست ويك هز ازوشفصد گناه چون دهم , خاصه کهروزبوده است که هزار گناهبودهاست بس بانگی بکرد و بیفتاد » فرا شدند مردهبود .
ولکنآدمی فارغ ازانست که حساب خویش میبرنگیرد» اگر پر کناهی که توزد سنگیدرسرای افکند بمدتی اند سرای برشود » داگر کر امالکاتبهعن از وی مزد نبشتنخواهند هرچه دارد دران شود » ولکنوی اگر باری چند سبحان اله باغفلت یخو اهد گفت زسمیح افگند ومیشمرد و گوید صد بار گفتم و همه رود بپوده میگوید -۷۷۱- ر کنچبارم ها او و وا و و و او اه او و اه ام او او دا او او و اجه اس ها ی و و ود اب و ۵ ۵ 8 اه و سر با اه ۵ ی اد ام ما ما و و و ام مج و و و نو و شخ مر و و و و و و و و ها سر ما وخ وا و و ما و سا وخ و با نم اسب ۳ ۱ هیچ تسبیح دردست يفگنده است تا بداند که ازهز ار در گذشته تفه ناه چون اومید دارد که کفه حسنات زیادت باشد از بیعقلی بود » و برای این گفت عمر رضیالنة عنه که : اعسال خویش وزنکنید بیش از آن-که برشما وزنکنند . وعمر چون شب در مدیدر ه بر بای خویش میزدی ومیگفتی امر وزچه کردهای . و عابثه ِ رضیاله مهاب و اون : ابو بگکر - رضی ان عنه - دروقت وفات گفت : هیحکس بر من دوست :ر ازعمر تست » س گفت و یه کنتم ؟ گفتم با وی . گفت : زب ) هیحکس برهمن عر یز تر ازعمر نسست ) اندرین : قدر<ساب بکرد ۰ <جون رادت نبود تدارك کرد. وال سالام بشد هه هیزم بر گردن نباد و ببرونبرد گفتند ۶رمان ارت کنو تم را میبیامورم تا درین چگو نهباشد . اس رک عمر را دیدم درس دیواری و با خوشتن میگفت : بخ بخ ! ترا امیرالمومنین قت بند » بخدای کهیا ازخدای بترسی یا عقوبت ویرا ساختهباشی . و حسن گفت کهالشی الاو امه آن باشدکه خویشتن را مالامت میکند کهفلان کار ۳1 دی وفلان طعامخوردی » چر ی دی وجرا خوردی وخود را ملامت میکند . پسحساب کردن بر گذشتهازمپمانست . مق م جها رم در مد عاذبت ۰ سست ] بدانکه جون ازحساب نفسفارغ شدی ) و تقصیری کرده باشد فرا گذاری ۳ ۲ »1 )۱ "۳ ۳ بشبپت خورده باشد ویر رود قوبت کنی کر نا ی 7 ین 0۳ یو دست فر ز کرد رت در فر ۲ ۳ ۳ وعابدی در بنی اسر ا یل مدتی درصومعه بود » زنیخویشتن بر وی عرضه کرد 4 بای از صو معهبیرون نهاد تا نزديك وی رود » پس از خدای بترسید و توبه کرد وخواست که باز گر دد . گفت نه » این بای بمعصبت بیرون شد نیزدرصومعه نیاید »پیرون بگذاشت تا درسرها و آفتاب تباه شد و بیفتاد . چنید ی گوید که بن) لکر یبی گفتشبی احتلامم ۷۷ - افتاد » خواستم که ان دروفت » شیی سرد بود » این شس من کاهلی کرد و گفت خویشتن هالاك مکن نیو 5 تا بامداد بگرمابه روی» قسم خوردم که حز با مرقع
_ِ" نکنم ومر قمع همحنان میدار م و نفشارم تا همحنان بر تن منخشكت شود » وچنان کردم و گفتم این سزاء نفسی است که درحق خدای تعالی تقصیر کند . دیکی ۳ ات س مشیمان شلد ) تقو 3 خورد که عقو بت این را هر گز ۳1 سرد تجورم ونجورد و حسان لن ابیسنان بهنظریبگذشت و گفت اینکه کرده ات۳ بو کت ازچیزی که ترا با آن کاری نیست چه میپرسی ؛ بخدای که ترا عقوبت کنم بيكسال که روزه دارم و )بوطلحه در خرماستان نماز همی کر د . از در بی که بود عاولماند تا درعدد ر کعات درشكافتاد »خر ماستانجمله بصدقهبداد . و مالك بی ضيغممیگوید که : رباحالقیسی پیامد و بدر مرا طلب کرد بساز نماز دیگر گفتم که خفته است گفت چه وقّت خوابست و باز گشت ار وی برفتم » هی گفتاینفس فصو ۳۹ ی چه وقت خوابست , ترا با این چه کار ؟ عرد کردم که بکسال نگذار م که سر پربالش نبی ومیرفت گنت ومی گفت که ازخدای نخواهی ترسید . و میمداری يك شب خفته ماند تا نماز شب فوت شد » بکسالعید کرد که هیچ نخبد بشب ۰و طلحه روایت کرد که مر دی جویشتن بر هنه کرده بو وق ریره گرم می گر دید ومیگفت . یا مردار بغب بطال بروز تاکی از دست تو + رسول - صلواتاله علیه از آنجا فراز ۳ گفت جر ۱ جنین ۳ دی ؟ گفت نس مر ۱ غلبه می کند 4 گفت دریسن شاعت درهاء آسمان برای تو بگشادند وخدای تعالی با فریشتکات تو مباهاتمیکند پ سآصحاب راگفت راد خوش از عفر گنک همی میرفتند ومی گفتندمارادعا کن» وی یگ بك را دعا همی کرد 1 رسول صاو اتالنه علیه ۹ کشت همه را یج دعاکن ۹ گفتبارخدایا تقویزاد ایشان کن وهمه را پرراه راستبدار: رسول کفت -صلی النهعلیه وسلم : پار خدایا ویرا تسدید کن - یعنی دعایی که بپتر بود برزبان ویدار - گفت بار خدایا بپشت قر ار گاه بشان کن . و محمع از بزر گانبو د نک نا کاوی بامنگر ید رز را ندید غیت کرو که نیز هر گز بر آسمان ود ۱ و احنف بی یس شب چراغ بر گرفتی وهرزمان انگشت فر چراغ داشتی و گفتی فلان رور فلان کار چراکردی و فلان چیز چرا خوردی ؛ اهل حزم چنین بودند که دانستهانه که نفس سر کش اس ۷۲ ۷ ر کنچپار؛ ۵ هر ۵ ۵ ۵ دا و ۱ 5 ۵ ۵ ۵ 5 7 اک مه اج مد هر ۵ ها ها هد ها ها ۵ و ۵ ۵ 6 ۵ ۵ را ها اه و 5 ها اب وس و سم اس و و و و و موی و و اب با سا ی ان بخ و ۵ نا ۵ 1 و ود مب چا با مد مد اه سا ام مد ما ما ۵ هه ۵ ۵ ۵ خن ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ یدق ند نس ند بل بو او با وب ود ۵ اگر عقوبت نکنی برتو غلیه کند وهلاك گرداند» با وی بسیاست بودهاند .
مقام پنجم میحاهدت است بدانکه گردهی جون از نس خو رش کاهلی دیدند عهوبت وی بدأن کر دند که عبادت بسیار بروی نادهاند بالزام : اب عمر را هروقت که يك نماز حماعتفوت شدی يك شب ۳ رور سدار داشتی » و نعمر را جماعتی وت شیف ) ضیاعی بصدق4 ید آد؛ قیمت آن دویستهزار درم » و ابی عمر شبی نماز شام تاخیر کرد تا دوستاره بدید » در سده ازاد کرد ۹ رچنین حکابات سبارست 1 وجون نهس تن در ند هد درین عیادت علاج ان بو د که در صحبت محتمدی "1 باشد ثا ویر می بیند وراعی میشود ۱ یکی می گو بد که هر گاه که کاهلشو م در احتیاد به محمد لیم و آسع نکر م تا يکهفتهرغیت عبادت بامن بماند » پس ! ۳1 چنین کس نیابد باید که احوال وحکایاتمجتپدانمیخواند» وما بیعضی از ان اشارت کنيم : داود طایی - رحمهالله علیه - ناننخور دیو فترت در اب کر دی بباشامیدی گفتی : میان این و نان خوردن بنجاه أْیه توان خوانت» روز کار چرا ضایع کنم ؛ جایم اندران ننگرستهام و ین بیفایده کراهیت داشتهاند . احمد بیرز یی از باهداد تا نماژ ۰ بنشست که از هیچ سو ریق . گفتند که چر چنین کنی ؟ گفت نظر کندخطایی برینو ستد :۱ ادبوالدر دا می گویدکه ز ند گانیبرای سجبز دست دارم وبس :سجود بشیپاه دراز و ۹۹ بر وزهاءدراز و نشستن با قو هی که سیخن «شان همه گز یده وحکمت بود . وعلقم بر قیسی را گفتند چر این نقس حوبرش را جددین عذاب میداری ؛ گفت از دوستبی که ویرا دارم ازدوزخ اورا نگاهمیدارم. وی را گفتند اینیمه بر و امهاده آ ند »گفتی نجهتوانم بکنمتا فُر دا هیج حسرت نباشد که چرانکردم نیال گو ید : عچبتر ازسر ی سقطی 9 ند ردم کهنو دوهشت سالعمر وی بو دهیچکس کسی که مداهده می کندو در عبادت میکوشد 1 )۲ خر ده نان شاه تبر ساف -۷۷ دیرا بپلو بر ذمين ندید مگر وقت مرگ . و ابومحمد حریری یكسال بمکه مقام کرد که سخن نگنت ونخفت وشت باز نگذاشت وبای دراز نکرد ۱ ابوبکر کتا نی ویراگفت این چون توانستی ؛ گفت : صدق باطن من بدانست ظاهر مرا قوت داد . یکی میگوید که قنح موصلی را دبدم که کت و آب دیده با خون آمیخته ۰ کنتم این خیست ٩ مت مدئی بر کناهان آب کر بستم اکنو نخون می ۳۹ یم بر آناشات خویش که تباید باخلاصنبوده باشد » ویرا بخواب دبدند گفتند کهخدای تعالی باتوجه 1 د گفت مر اعزیز کرد بدان ۳3 نبا »و گفت بعزت من که چپلسال صحیفه اعمال توملایکه بیاوردند درویهیچخطا نیود . داوه طا ی را گفتند گرمحاسن بان مت جه باشد + گفت آ نگاه فارغ مردی باشم که بدین پردارم او یی ثر نی قسمت کرده بودی سب را : گفتی امثبشب ر کوعاست ودر رك ر کوع سر آوردی ۰ و گفتیامشب شب سحودست در یتسحده پروز آ وردی سس عتبة ال-لام هیچ طعام وشر آبنخوردی از حپد سار ؛ مادر ویرا یگفت که با خویشتن دفق . گنت رفق خویش میجويم: روزی چند اند رنج کشم جاوید در راحت باشم . ر بیع میگوید برفتم تا اوسی را بیینم ۳ نماز بامدادان بود » چون فار 2 شد گفتم سخن نکه بم : از تسپیح بسردازد و صبر هی کردم » همحنان از حای بر نخاست تا نماز بیشین بکر دو نمازدیگر 9 دو دیگرروزنهاز کرد چشم وی اند کید خواب شد.
واز خواب در آ مدو گنت بتوپناهم ازچشم بسیار خواب و از شکم بسیار خوار » گفتم مرا این بسنده است باژ کشت ۱ ابو بکر بن عباش جپل سال بپلو بر رمبن ننهاد » آزگاه ات سباه در چشم وی 4 ان اهل خویش ننپان داشت وهرروز بانصد و کت نماز وردوی بود ودر شبان روزی هزاربار قلهوالة احد برخواندی . و کرز بن و بره احملهٌ ابدال بود و حپد وی چذان بود که روزی سه ختم کردی» ویرا گفتند رنج بسیار بر خود نهادهای» گفت عمر دنا جه هست ؟ گفتند هفت هز ار ال کات مدت روز قامت جندست ؟ گفتند بنجاه هز ارسال» گنت آن کت کههفت روو رنج نکید تا بنجاه روز نیاساید؟ بعنی اگر هفتهز ار سال بزیم وبرای روز قیامت جید کنم هنوز اندگ باشد تا بابدچه رسد که بایان ندارد » خاصه بدینعمر هختصر کمن دارم . سفبی ژوری ی گو یف :شمی نزدرك راب4۶ شدم وی در نماز ایستاد تا روزنماز کرد ۱ ومندر گوشهای ازخانه نماز -۷۷۵- ر انچبار؟ بت ۰ نب نت ۵ لش شوت کب هن و تن خن رود ان لا چا نش که شود پر سل لا سا اد وان ارو له له لا بخ اد نت و او از اس ند سار ون ۵ لت سب ۴ تا بوقت سر ؛ گنت بحه 0 رکنم ناگ مارا این قوف ۷5 شب ویر ا نماز می کردیم ؛ گفت بدان که فُردا روزه داریم ۱ اینست احوال مجتهدان » و امثال این بسیار است » و حکایت آن دراز شود و در کتاب احیا ازین سشتر آوردهايم : باید که بنده ۳۹1 احوال نمی بیشد باری می شنود تا تقصیر خوش بشناسد و رععت خر دروی <ر کت کند و با نس مقاومت بتواند کرد مقا ۰ شسي در معا ره نس و لو بج وی بدانگهاب. ن نفس راجنان آفر بدها ند که ازخیر گر بز ان باشد » وطبعوی کاهلی وشپوت راندن است ؛ وترا فرمودهاند تاویر ازین صفت ب ۳ واو را ا ره وش از بیراهی » واین با وی بعضی بعنف توان کرد و بعضی بلطف دبعضی بکرداز و بعضی بگفتار » جه در طبیع وی آفر ۳ زد که جون خر جو س در کار ی سند قصد آن 3 و اگر چهبار نج بود بررنج صبر کند و لکن حجاب وی بیشتر حپاست وغفلت؛ وچون ویرا ازخواب غفات بیدار کنی و این روشن فرا روی ویداری قبول کند؛ وبرای این گفت حق تعالی : «وذ کر فانالذ کری تنع المقهنین ۰ . ونفس توهم ازجنس نفس دیگر انست آخرتوبیخ و بند دروی اثر کند ۰ س خویشتن را اولا نندده و عتاب کن» بل بیج وفت عتاب وتو بیخازو 1 بازهگیر و باایبگو : یانفس » دعوی زیر گیهن ۳ وا گر کسی ترا احمقگوید خشم گیری :وازتو احمقترکیست»؛ که ا گرکسی ببازی و خنده مشغول باشد دروقتی که لشکر بردرشهر باشد ومنتظر ویو کس فرستادهتافیر بیررند وهلاك کنند ووی ببازی مشغول باشد ازوی احمقتر که باشد ؟ لشکر مرد کان بردرشهر منتظر تواند وعهد کردهاند تا ترانیرند برنخیز ند» ودوزخ وبپشت برای تدو آفریدهاند» و باشد که هم امروز ترا ببرند وا گر امروز نبرند فردا ببرند و کاری که بخواهد بود ببودهگیر :ومر گث باکس میعاد ننپد که بشب یم یابرود بزودآیم بادیر» رمستان آیم باناستان » و همه را نا گاه برد » دفتی ِ د که ایمنتر باشد» چون ویرا ساخته نباشی چه حماقت بود بیش ازین »ويحك یانفس همهروز بمعاصی مشغولی! اگر )۱( پندده که پند مومنان را سود دارد .