Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — Mantıku't-Tayr

عطار » منطق‌الطیر » فی التوحید باری تعالی جل و علا » فی التوحید باری تعالی جل و علا آفرین جان آفرین پاک را آن که جان بخشید و ایمان خاک را عرش را بر آب بنیاد او نهاد خاکیان را عمر بر باد او نهاد آسمان را در زبردستی بداشت خاک را در غایت پستی بداشت آن یکی را جنبش مادام داد وان دگر را دایما آرام داد آسمان چون خیمه ای برپای کرد بی ستون کرد و زمینش جای کرد کرد در شش روز هفت انجم پدید وز دو حرف آورد نه طارم پدید مهره انجم ز زرین حقه ساخت با فلک در حقه هر شب مهره باخت دام تن را مختلف احوال کرد مرغ جان را خاک در دنبال کرد بحر را بگذاشت در تسلیم خویش کوه را افسرده کرد از بیم خویش بحر را از تشنگی لب خشک کرد سنگ را یاقوت و خون را مشک کرد روح را در صورت پاک او نمود این همه کار از کفی خاک او نمود عقل سرکش را به شرع افکنده کرد تن به جان و جان به ایمان زنده کرد کوه را هم تیغ داد و هم کمر تا به سرهنگی او افراخت سر گاه گل در روی آتش دسته کرد گاه پل بر روی دریا بسته کرد نیم پشه بر سر دشمن گماشت بر سر او چارصد سالش بداشت عنکبوتی را به حکمت دام داد صدر عالم را درو آرام داد بست موری را کمر چون موی سر کرد او را با سلیمان در کمر خلعت اولاد عباسش بداد طاء و سین بی زحمت طاسش بداد پیشوایانی که ره بین آمدند گاه و بی گاه از پی این آمدند جان خود را عین حیرت یافتند هم ره جان عجز و حسرت یافتند در نگر اول که با آدم چه کرد عمرها بر وی در آن ماتم چه کرد باز بنگر نوح را غرقاب کار تا چه برد از کافران سالی هزار باز ابراهیم را بین دل شده منجنیق و آتشش منزل شده باز اسمعیل را بین سوگوار کبش او قربان شده در کوی یار باز در یعقوب سرگردان نگر چشم کرده در سر کار پسر باز یوسف را نگر در داوری بندگی و چاه و زندان بر سری باز ایوب ستمکش را نگر مانده در کرمان و گرگان پیش در باز یونس را نگر گم گشته راه آمده از مه به ماهی چند گاه باز موسی را نگر ز آغاز عهد دایه فرعون و شده تابوت مهد باز داود زره گر را نگر موم کرده آهن از تف جگر باز بنگر کز سلیمان خدیو ملک وی بر باد چون بگرفت دیو باز آن را بین که دل پرجوش شد اره بر سر دم نزد خاموش شد باز یحیی را نگر در پیش جمع زار سر ببریده در طشتی چو شمع باز عیسی را نگر کز پای دار شد هزیمت از جهودان چند بار باز بنگر تا سر پیغمبران چه جفا و رنج دید از کافران تو چنان دانی که این آسان بود بلکه کمتر چیز ترک جان بود چند گویم چون دگر گفتم نماند گر گلی کز شاخ می رفتم نماند کشته حیرت شدم یک بارگی می ندانم چاره جز بی چارگی ای خرد در راه تو طفلی بشیر گم شده در جست و جویت عقل پیر در چنان ذاتی من آنگه کی رسم از زعم من در منزه کی رسم نه تو در علم آیی و نه در عیان نی زیان و سودی از سود و زیان نه ز موسی هرگزت سودی رسد نه ز فرعونت زیان بودی رسد ای خدای بی نهایت جز تو کیست چون تویی بی حد و غایت جز تو چیست هیچ چیز از بی نهایت بی شکی چون به سر ناید کجا ماند یکی ای جهانی خلق حیران مانده تو به زیر پرده پنهان مانده پرده برگیر آخر و جانم مسوز بیش ازین در پرده پنهانم مسوز گم شدم در بحر حیرت ناگهان زین همه سرگشتگی بازم رهان در میان بحر گردون مانده ام وز درون پرده بیرون مانده ام بنده را زین بحر نامحرم برآر تو درافکندی مرا تو هم برآر نفس من بگرفت سر تا پای من گر نگیری دست من ای وای من جانم آلودست از بیهودگی من ندارم طاقت آلودگی یا ازین آلودگی پاکم بکن یا نه در خونم کش و خاکم بکن خلق ترسند از تو من ترسم ز خود کز تو نیکو دیده ام از خویش بد مرده ای ام می روم بر روی خاک زنده گردان جانم ای جان بخش پاک مؤمن و کافر به خون آغشته اند یا همه سرگشته یا برگشته اند گر بخوانی این بود سرگشتگی ور برانی این بود برگشتگی پادشاها دل به خون آغشته ام پای تا سر چون فلک سرگشته ام گفته ای من با شما ام روز و شب یک نفس فارغ مباشید از طلب چون چنین با یکدگر همسایه ایم تو چو خورشیدی و ما هم سایه ایم چه بود ای معطی بی سرمایگان گر نگه داری حق همسایگان با دلی پر درد و جانی با دریغ ز اشتیاقت اشک می بارم چو میغ گر دریغ خویش برگویم تو را گم بباشم تا به کی جویم تو را رهبرم شو زان که گمراه آمدم دولتم ده گر چه بی گاه آمدم هر که در کوی تو دولت یار شد در تو گم گشت و ز خود بیزار شد نیستم نومید و هستم بی قرار بوک درگیرد یکی از صد هزار

عطار » منطق‌الطیر » فی التوحید باری تعالی جل و علا » حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت خورد عیاری بدان دل خسته باز با وثاقش برد دستش بسته باز شد که تیغ آرد زند در گردنش پاره نان داد آن ساعت زنش چون بیامد مرد با تیغ آن زمان دید آن دل خسته را در دست نان گفت این نانت که داد ای هیچ کس گفت این نان را عیالت داد و بس مرد چون بشنید آن پاسخ تمام گفت بر ما شد ترا کشتن حرام زانک هر مردی که نان ما شکست سوی او با تیغ نتوان برد دست نیست از نان خواره ما جان دریغ من چگونه خون او ریزم به تیغ خالقا سر تا به راه آورده ام نان همه بر خوان تو می خورده ام چون کسی می بشکند نان کسی حق گزاری می کند آن کس بسی چون تو بحر جود داری صد هزار نان تو بسیار خوردم حق گزار یا اله العالمین درمانده ام غرق خون بر خشک کشتی رانده ام دست من گیر و مرا فریاد رس دست بر سر چند دارم چون مگس ای گناه آمرز و عذرآموز من سوختم صد ره چه خواهی سوز من خونم از تشویر تو آمد به جوش ناجوان مردی بسی کردم بپوش من ز غفلت صد گنه را کرده ساز تو عوض صد گونه رحمت داده باز پادشاها در من مسکین نگر گر ز من بد دیدی آن شد این نگر چون ندانستم خطا کردم ببخش بر دل و بر جان پر دردم ببخش چشم من گر می نگرید آشکار جان نهان می گرید از شوق تو زار خالقا گر نیک و گر بد کرده ام هرچه کردم با تن خود کرده ام عفو کن دون همتیهای مرا محو کن بی حرمتیهای مرا سوزنی چون دید با عیسی به هم بخیه با روی او فکندش لاجرم تیغ را از لاله خون آلود کرد گلشن نیلوفری از دود کرد پاره پاره خاک را در خون گرفت تا عتیق و لعل از و بیرون گرفت در سجودش روز و شب خورشید و ماه کرد پیشانی خود بر خاک راه هست سیمایی ایشان از سجود کی بود بی سجده سیما را وجود روز از بسطش سپید افروخته شب ز قبضش در سیاهی سوخته طوطیی را طوق از زر ساخته هدهدی را پیک ره برساخته مرغ گردون در رهش پر می زند بر درش چون حلقه ای سر می زند چرخ را دور شبان روزی دهد شب برد روز آورد روزی دهد چون دمی در گل دمد آدم کند وز کف و دودی همه عالم کند گه سگی را ره دهد در پیشگاه گه کند از گربه ای مکشوف راه چون سگی را مرد آن قربت کند شیرمردی را به سگ نسبت کند او نهد از بهر سکان فلک گرده خورشید بر خوان فلک گه عصایی را سلیمانی دهد گاه موری را سخن دانی دهد از عصایی آورد ثعبان پدید وز تنوری آورد طوفان پدید چون فلک را کره ای سرکش کند از هلالش نعل در آتش کند ناقه از سنگی پدیدار آورد گاو زر در ناله زار آورد در زمستان سیم آرد در نثار زر فشاند در خزان از شاخسار گر کسی پیکان به خون پنهان کند او ز غنچه خون در پیکان کند یاسمین را چار ترکی برنهد لاله را از خون کله بر سر نهد گه نهد بر فرق نرگس تاج زر گه کند در تاجش از شبنم گهر عقل کار افتاده جان دل داده زوست آسمان گردان زمین استاده زوست کوه چون سنگی شد از تقدیر او بحر آبی گشت از تشویر او هم زمینش خاک بر سر مانده است هم فلک چون حلقه بر در مانده است هشت خلدش یک ستانه بیش نیست هفت دوزخ یک زبانه بیش نیست جمله در توحید او مستغرق اند چیست مستغرق که سحر مطلق اند گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه جمله ذرات بر ذاتش گواه پستی خاک و بلندی فلک دو گواهش بس بود بر یک به یک باد و خاک و آتش و خون آورد سر خویش از جمله بیرون آورد خاک ما گل کرد در چل بامداد بعد از آن جان را درو آرام داد جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد عقل دادش تا به دو بیننده شد عقل را چون دید بینایی گرفت علم دادش تا شناسایی گرفت چون شناسا شد به عقل اقرار داد غرق حیرت گشت و تن در کار داد خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست جمله را گردن به زیر بار اوست حکمت او بر نهد بار همه وای عجب او خود نگه دار همه کوه را میخ زمین کرد از نخست پس زمین را روی از دریا بشست چون زمین بر پشت گاو استاد راست گاو بر ماهی و ماهی در هواست پس همه بر چیست بر هیچ است و بس هیچ هیچست این همه هیچست و بس فکر کن در صنعت آن پادشاه کین همه بر هیچ می دارد نگاه چون همه بر هیچ باشد از یکی این همه پس هیچ باشد بی شکی جزو و کل برهان ذات پاک اوست عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست عرش بر آبست و عالم بر هواست بگذر از آب و هوا جمله خداست عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست درنگر کین عالم و آن عالم اوست نیست غیر او وگر هست آن هم اوست جمله یک ذاتست اما متصف جمله یک حرف و عبارت مختلف مرد می باید که باشد شه شناس گر ببیند شاه را در صد لباس در غلط نبود که می داند که کیست چون همه اوست این غلط کردن ز چیست در غلط افتادن احول را بود این نظر مردی معطل را بود ای دریغا هیچ کس رانیست تاب دیدها کور و جهان پر ز آفتاب گر نبینی این خرد را گم کنی جمله او بینی و خود را گم کنی جمله دارند ای عجب دامن به دست وز همه دورند و با او هم نشست ای ز پیدایی خود بس ناپدید جمله عالم تو و کس ناپدید جان نهان در جسم و تو در جان نهان ای نهان اندر نهان ای جان جان ای ز جمله پیش و هم پیش از همه جمله از خود دیده و خویش از همه بام تو پر پاسبان در پر عسس سوی تو چون راه یابد هیچ کس عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست گرچه در جان گنج پنهان هم تویی آشکارا بر تن و جان هم تویی جمله جانها ز کنهت بی نشان انبیا بر خاک راهت جان فشان عقل اگر از تو وجودی پی برد لیک هرگز ره به کنهت کی برد چون تویی جاوید در هستی تمام دستها کلی فرو بستی تمام ای درون جان برون جان تویی هرچه گویم آن نه ای هم آن تویی ای خرد سرگشته درگاه تو عقل را سر رشته گم در راه تو جمله عالم به تو بینم عیان وز تو در عالم نمی بینم نشان هرکسی از تو نشانی داد باز خود نشان نیست از تو ای دانای راز گرچه چندین چشم گردون بازکرد هم ندید از راه تو یک ذره گرد نه زمین هم دید هرگز گرد تو گرچه بر سرکرد خاک از درد تو آفتاب از شوق تو رفته ز هوش هر شبی در روی می مالید گوش ماه نیز از بهر تو بگداخته هر مه از حیرت سپرانداخته بحر در شورت سرانداز آمده دامنی تر خشک لب باز آمده کوه را صد عقبه بر ره مانده پای در گل تا کمرگه مانده آتش از شوق تو چون آتش شده پای بر آتش چنین سرکش شده باد بی تو بی سر و پای آمده باد در کف بادپیمای آمده آب را نامانده آبی بر جگر وآبش از شوق تو بگذشته ز سر خاک در کوی تو بر در مانده خاکساری خاک بر سرمانده چند گویم چون نیایی در صفت چون کنم چون من ندارم معرفت گر تو ای دل طالبی در راه رو می نگر از پیش و پس آگاه رو سالکان را بین به درگاه آمده جمله پشتاپشت همراه آمده هست با هر ذره درگاهی دگر پس ز هر ذره بدو راهی دگر تو چه دانی تا کدامین ره روی وز کدامین ره بدان درگه روی آن زمان کورا عیان جویی نهانست و آن زمان کورا نهان جویی عیانست گر عیان جویی نهان آنگه بود ور نهان جویی عیان آنگه بود ور بهم جویی چو بی چونست او آن زمان از هر دو بیرونست او تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی آنچ گویی و انچ دانی آن تویی خویش رابشناس صد چندان تویی تو بدو بشناس او را نه به خود راه ازو  خیزد بدو نه از خرد واصفان را وصف او درخورد نیست لایق هر مرد و هر نامرد نیست عجز از آن همشیره شد با معرفت کو نه در شرح آید و نه در صفت قسم خلق از وی خیالی بیش نیست زو خبر دادن محالی بیش نیست کو به غایت نیک و گر بد گفته اند هرچ ازو گفتند از خود گفته اند برتر از علمست و بیرون از عیانست زانک در قدوسی خود بی نشانست زو نشان جز بی نشانی کس نیافت چاره ای جز جان فشانی کس نیافت هیچ کس را در خودی و بی خودی زو نصیبی نیست الا الذی ذره ذره در دو گیتی وهم تست هرچ دانی نه خداست آن فهم تست نیست او آن کسی آنجا که اوست کی رسد جان کسی آنجا که اوست صد هزاران طور از جان بر ترست هرچ خواهم گفت او زان برتراست عقل در سودای او حیران بماند جان ز عجز انگشت در دندان بماند عقل را بر گنج وصلش دست نیست جان پاک آنجایگه کو هست نیست چیست جان در کار او سرگشته ای دل جگر خواری به خون آغشته ای می مکن چندین قیاس ای حق شناس زانک ناید کار بی چون در قیاس در جلالش عقل و جان فرتوت شد عقل حیران گشت و جان مبهوت شد چون نبود از انبیاء و از رسل هیچ کس یک جزویی از کل کل جمله عاجز روی بر خاک آمدند در خطاب ماعرفناک آمدند من که باشم تا زنم لاف شناخت او شناسا شد که جز با او نساخت چون جز او در هر دو عالم نیست کس با که سازد اینت سودا و هوس هست دریایی ز جوهر موج زن تو ندانی این سخن شش پنج زن هرکه او آن جوهر و دریا نیافت لا شد و الاء لاالا نیافت هرچ آن موصوف شد آن کی بود با منت این گفتن آسان کی بود آن مگو چون در اشارت نایدت دم مزن چون در عبارت نایدت نه اشارت می پذیرد نه بیان نه کسی زو علم دارد نه نشان تو مباش اصلا کمال اینست و بس تو ز تو لا شو وصال اینست و بس تو درو گم شو حلولی این بود هرچ این نبود فضولی این بود در یکی رو و از دوی یک سوی باش یک دل و یک قبله و یک روی باش ای خلیفه زاده بی معرفت با پدر در معرفت شو هم صفت هرچ آورد از عدم حق در وجود جمله افتادند پیشش در سجود چون رسید آخر به آدم فطرتش در پس صد پرده برد از غیرتش گفت ای آدم تو بحر جود باش ساجدند آن جمله تو مسجود باش و آن یکی کز سجده او سربتافت مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت چون سیه رو گشت گفت ای بی نیاز ضایعم مگذار و کار من بساز حق تعالی گفت ای ملعون راه هم خلیفست آدم و هم پادشاه باش چشماروی او امروز تو بعد ازین فردا سپندش سوز تو جزو کل شد چون فرو شد جان به جسم کس نسازد زین عجایب تر طلسم جان بلندی داشت تن پستی خاک مجتمع شد خاک پست و جان پاک چون بلند و پست با هم یار شد آدمی اعجوبه اسرار شد لیک کس واقف نشد ز اسرار او نیست کار هر گدایی کار او نه بدانستیم و نه بشناختیم نه زمانی نیز دل پرداختیم چند گویی جز خموشی راه نیست زانک کس را زهره یک آه نیست آگهند از روی این دریا بسی لیک آگه نیست از قعرش کسی گنج در قعرست گیتی چون طلسم بشکند آخر طلسم و بند جسم گنج یابی چون طلسم از پیش رفت جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت بعد از آن جانت طلسمی دیگرست غیب را جان تو جسمی دیگرست همچنین می رو به پایانش مپرس در چنین دردی به درمانش مپرس در بن این بحر بی پایان بسی غرقه گشتند و خبر نیست از کسی در چنین بحری که بحر اعظمست عالمی ذره ست و ذره عالمست کوپله ست این بحر را عالم بدان ذره هم کوپله ست این هم بدان کو نماید عالم و یک ذره هم کم شود دو کوپله زین بحر کم کس چه داند تا درین بحر عمیق سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق عقل و جان و دین و دل درباختم تا کمال ذره ای بشناختم لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس گر همه یک ذره می پرسی مپرس عقل تو چون در سر مویی بسوخت هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت کس نداند کنه یک ذره تمام چند پرسی چند گویی والسلام چیست گردون سرنگون ناپایدار بی قراری دایما بر یک قرار در ره او پا و سر گم کرده ای پرده در پرده در پرده ای حل و عقد این چنین سلطانیی کی توان کردن گر دانیی چرخ می خواهد که این سر پی برد او به سرگردانی این سر کی برد چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست اوچه داند تا درون پرده چیست او که چندین سال بر سر گشته است بی سر و بن گرد این در گشته است می نداند در درون پرده راز کی شود بر چون تویی این پرده باز کار عالم عبرت است و حسرتست حیرت اندر حیرت اندر حیرتست هر زمان این راه بی پایان تر است خلق هر ساعت درو حیران تر است هیچ دانی راه رو چون دید راه هرکه افزون رفت افزون دید راه بی نهایت کرد و کاری داشتی بی عدد حصر و شماری داشتی کارگاه پر عجایب دیده ام جمله را از خویش غایب دیده ام سوی کنه خویش کس را راه نیست ذره ای از ذره ای آگاه نیست هست کاری پشت و رو نه سر نه پای روی در دیوار و پشت دست خای مبتلای خویش و حیران توام گر بدم گر نیک هم زان توام نیم جزوم بی تو من در من نگر کل شوم گر تو کنی در من نظر یک نظر سوی دل پر خونم آر وز میان این همه بیرونم آر گر تو خوانی ناکس خویشم دمی هیچ کس در گرد من نرسد همی من که باشم تا کسی باشم ترا این بسم گر ناکسی باشم ترا کی توانم گفت هندوی توم هندوی خاک سگ کوی توم هندوی جان بر میان دارم ز تو داغ همچون حبشیان دارم ز تو گر نیم هندوت چون مقبل شدم تا شدم هندوت زنگی دل شدم هندوی با داغ را مفروش تو حلقه ای کن بنده را در گوش تو ای ز فضلت ناشده نومید کس حلقه و داغ توم جاوید بس هرکه را خوش نیست دل در درد تو خوش مبادش زانک نیست او مرد تو ذره دردم ده ای درمان من زانک بی دردت بمیرد جان من کفر کافر را و دین دین دار را ذره دردت دل عطار را یا رب آگاهی ز یا ربهای من حاضری در ماتم شبهای من ماتمم از حد بشد سوری فرست در میان ظلمتم نوری فرست پای مرد من در این ماتم تو باش کس ندارم دست گیرم هم تو باش لذت نور مسلمانیم ده نیستی نفس ظلمانیم ده ذره ام لا شده در سایه ای نیست از هستی مرا سایه ای سایلم زان حضرت چون آفتاب بوک از آن تابم رسد یک رشته تاب تا مگر چون ذره سرگشته من درجهم دستی زنم در رشته من پس برون آیم از این روزن که هست پیش گیرم عالمی روشن که هست تا نیامد بر لبم این جان که بود داشتم آخر کسی زان سان که بود چون برآید جان ندارم جز تو کس همره جانم تو باش آخر نفس چون ز من خالی بماند جای من گر تو همراهم نباشی وای من روی آن دارد که همراهی کنی می توانی کرد اگر خواهی کنی

عطار » منطق‌الطیر » در نعت رسول » در نعت رسول ص خواجه دنیا و دین گنج وفا صدر و بدر هر دو عالم مصطفی آفتاب شرع و دریای یقین نور عالم رحمة للعالمین جان پاکان خاک جان پاک او جان رها کن آفرینش خاک او خواجه کونین و سلطان همه آفتاب جان و ایمان همه صاحب معراج و صدر کاینات سایه حق خواجه خورشید ذات هر دو عالم بسته فتراک او عرش و کرسی قبله کرده خاک او پیشوای این جهان و آن جهان مقتدای آشکارا و نهان مهترین و بهترین انبیا رهنمای اصفیا و اولیا مهدی اسلام و هادی سبل مفتی غیب و امام جز و کل خواجه ای کز هرچه گویم بیش بود در همه چیز از همه در پیش بود خویشتن را خواجه عرصات گفت انما انا رحمة مهدات گفت هر دو گیتی از وجودش نام یافت عرش نیز از نام او آرام یافت همچو شبنم آمدند از بحر جود خلق عالم بر طفیلش در وجود نور او مقصود مخلوقات بود اصل معدومات و موجودات بود حق چو دید آن نور مطلق در حضور آفرید از نور او صد بحر نور بهر خویش آن پاک جان را آفرید بهر او خلقی جهان را آفرید آفرینش را جزو مقصود نیست پاک دامن تر ازو موجود نیست آنچه اول شد پدید از غیب غیب بود نور پاک او بی هیچ ریب بعد از آن آن نور عالی زد علم گشت عرش و کرسی و لوح و قلم یک علم از نور پاکش عالمست یک علم ذریتیست و آدمست چون شد آن نور معظم آشکار در سجود افتاد پیش کردگار قرنها اندر سجود افتاده بود عمرها اندر رکوع استاده بود سالها بودند مشغول قیام در تشهد بود هم عمری تمام از نماز نور آن دریای راز فرض شد بر جمله امت نماز حق بداشت آن نور را چون مهر و ماه در برابر بی جهت تا دیرگاه پس به دریای حقیقت ناگهی برگشاد آن نور را ظاهر رهی چون بدید آن نور روی بحر راز جوش در وی اوفتاد از عزو ناز در طلب بر خود بگشت او هفت بار هفت پرگار فلک شد آشکار هر نظر کز حق بسوی او رسید کوکبی گشت و طلب آمد پدید بعد از آن نور پاک آرام یافت عرش عالی گشت و کرسی نام یافت عرش و کرسی عکس ذاتش خاستند بس ملایک از صفاتش خاستند گشت از انفاسش انوار آشکار وز دل پر فکرش اسرار آشکار سر روح از عالم فکرست و بس بس نفخت فیه من روحی نفس چون شد آن انفاس و آن اسرار جمع زین سبب ارواح شد بسیار جمع چون طفیل نور او آمد امم سوی کل مبعوث از آن شد لاجرم گشت او مبعوث تا روز شمار از برای کل خلق روزگار چون به دعوت کرد شیطان را طلب گشت شیطانش مسلمان زین سبب کرد دعوت هم به اذن کردگار جنیان را لیلة الجن آشکار قدسیان را با رسل بنشاند نیز جمله رایک شب به دعوت خواند نیز دعوت حیوان چو کرد او آشکار شاهدش بزغاله بود و سوسمار داعی بتهای عالم بود هم سرنگون گشتند پیشش لاجرم داعی ذرات بود آن پاک ذات در کفش تسبیح زان کردی حصات ز انبیا این زینت وین عز که یافت دعوت کل امم هرگز که یافت نور او چون اصل موجودات بود ذات او چون معطی هر ذات بود واجب آمد دعوت هر دو جهانش دعوت ذرات پیدا و نهانش جزو و کل چون امت او آمدند خوشه چین همت او آمدند روزحشر از بهر مشتی بی عمل امتی او گوید و بس زین قبل حق برای جان آن شمع هدی می فرستد امت او را فدی در همه کاری چو او بود اوستاد کار اوست آنرا که این کار اوفتاد گرچ او هرگز به چیزی ننگریست بهر هر چیزیش می باید گریست در پناه اوست موجودی که هست وز رضای اوست مقصودی که هست پیرعالم اوست در هر رسته ای هرچ ازو بگذشت خادم دسته ای آنچ از خاصیت او بود و بس آن کجا در خواب بیند هیچ کس خویش را کل دید و کل را خویش دید هم چنانک از پس بدید از پیش دید ختم کرده حق نبوت را برو معجز و خلق و فتوت را برو دعوتش فرمود بهر خاص و عام نعمت خود را برو کرده تمام کافران را داده مهلت در عقاب نا فرستاده به عهد او عذاب کرده در شب سوی معراجش روان سر کل با او نهاده در نهان بوده از عز و شرف ذوالقلتین ظل بی ظلی او در خافقین هم ز حق بهتر کتابی یافته هم کل کل بی حسابی یافته امهات مؤمنین ازواج او احترام مرسلین معراج او انبیا پس رو بدند او پیشوا عالمان امتش چون انبیا حق تعالاش از کمال احترام برده در توریت و در انجیل نام سنگی از وی قدر و رفعت یافته پس یمین الله خلعت یافته قبله گشته خاک او از حرمتش مسخ منسوخ آمده در امتش بعثت او سرنگونی بتان امت او بهترین امتان کرده چاهی خشک را در خشک سال قطره آب دهانش پر زلال ماه از انگشت او بشکافته مهر در فرمانش از پس تافته بر میان دو کتف او خورشیدوار داشته مهر نبوت آشکار گشته در خیر البلاد او رهنمون و هو خیرالخلق فی خیر القرون کعبه زو تشریف بیت الله یافت گشت ایمن هرکه در وی راه یافت جبرییل از دست او شد خرقه دار در لباس دحیه زان گشت آشکار خاک در عهدش قوی تر چیز یافت مسجدی یافت و طهوری نیز یافت سر یک یک ذره چون بودش عیان امی آمد کو ز دفتر بر مخوان چون زفان حق زفان اوست پس بهترین عهدی زمان اوست پس روز محشر محو گردد سر به سر جز زفان او زفانهای دگر تا دم آخر که بر می گشت حال شوق کرد از حضرت عزت سؤال چون دلش بی خود شدی در بحر راز جوش او میلی برفتی در نماز چون دل او بود دریای شگرف جوش بسیاری زند دریای ژرف در شدن گفته ارحنا یا بلال تا برون آیم ازین ضیق خیال باز در باز آمدن آشفته او کلمینی یا حمیرا گفته او زان شد آمد چون بیندیشد خرد می ندانم تا برد یک جان ز صد عقل را در خلوت او راه نیست علم نیز از وقت او آگاه نیست چون به خلوت جشن سازد با خلیل گر بسوزد در نگنجد جبرییل چون شود سیمرغ جانش آشکار موسی از دهشت شود موسیجه وار رفت موسی بر بساط آن جناب خلع نعلین آمدش از حق خطاب چو به نزدیک او شد از نعلین دور گشت در وادی المقدس غرق نور باز در معراج شمع ذوالجلال می شنود آواز نعلین بلال موسی عمران اگر چه بود شاه هم نبود آنجاش با نعلین راه این عنایت بین که بهر جاه او کرد حق با چاکر درگاه او چاکرش را کرد مرد کوی خویش داد با نعلین راهش سوی خویش موسی عمران چو آن رتبت بدید چاکر او را چنان قربت بدید گفت یا رب ز امت او کن مرا در طفیل همت او کن مرا گرچه موسی خواست این حاجت مدام لیک عیسی یافت این عالی مقام لاجرم چون ترک آن خلوت کند خلق را بر دین او دعوت کند با زمین آید ز چارم آسمان روی بر خاکش نهد جان بر میان هندو او شد مسیح نامدار زان مبشر نام کردش کردگار گر کسی گوید کسی می بایدی کو چو رفتی زان جهان باز آیدی برگشادی مشکل ما یک به یک تا نماندی در دل ما هیچ شک باز نامد کس ز پیدا و نهان در دو عالم جز محمد زان جهان آنچ او آنجا ببینایی رسید هر نبی آنجا به دانایی رسید چون لعمرک تاج آمد بر سرش کوه حالی چون کمر شد بر درش اوست سلطان و طفیل او همه اوست دایم شاه و خیل او همه چون جهان از موی او پر مشک شد بحر را زان تشنگی لب خشک شد کیست کو نه تشنه دیدار اوست تا به چوب و سنگ غرق کار اوست چون به منبر برشد آن دریای نور ناله حنانه می شد دور دور آسمان بی ستون پر نور شد و آن ستون از فرقتش رنجور شد وصف او در گفت چون آید مرا چون عرق از شرم خون آید مرا او فصیح عالم و من لال او کی توانم داد شرح حال او وصف او کی لایق این ناکس است واصف او خالق عالم بس است ای جهان با رتبت خود خاک تو صد جهان جان خاک جان پاک تو انبیا در وصف تو حیران شده سرشناسان نیز سرگردان شده ای طفیل خنده تو آفتاب گریه تو کار فرمای سحاب هر دو گیتی گرد خاک پای تست در گلیمی خفته ای چه جای تست سر برآور از گلیمت ای کریم پس فرو کن پای بر قدر گلیم محو شد شرع همه در شرع تو اصل جمله کم ببود از فرع تو تا ابد شرع تو و احکام تست هم بر نام الهی نام تست هرک بود از انبیا و از رسل جمله با دین تو آیند از سبل چون نیامد پیش پیش از تو یکی از پس تو باید آمد بی شکی هم پس و هم پیش از عالم توی سابق و آخر به یک جا هم توی نه کسی در گرد تو هرگز رسد نه کسی رانیز چندین عز رسد خواجگی هر دو عالم تاابد کرد وقف احمد مرسل احد یا رسول الله بس درمانده ام باد در کف خاک بر سر مانده ام بی کسانرا کس تویی در هر نفس من ندارم در دو عالم جز تو کس یک نظر سوی من غم خواره کن چاره کار من بی چاره کن گرچه ضایع کرده ام عمر از گناه توبه کردم عذر من از حق بخواه گر ز لاتأمن بود ترسی مرا هست از لاتيأسوا درسی مرا روز و شب بنشسته در صد ماتمم تا شفاعت خواه باشی یک دمم از درت گر یک شفاعت در رسد معصیت را مهر طاعت در رسد ای شفاعت خواه مشتی تیره روز لطف کن شمع شفاعت برفروز تا چو پروانه میان جمع تو پرزنان آییم پیش شمع تو هرک شمع تو ببیند آشکار جان به طبع دل دهد پروانه وار دیده جان را لقای تو بس است هر دو عالم را رضای تو بس است داروی درد دل من مهرتست نور جانم آفتاب چهرتست بر درت جان بر میان دارم کمر گوهر تیغ زفان من نگر هر گهر کان از زفان افشانده ام در رهت از قعر جان افشانده ام زان شدم از بحر جان گوهرفشان کز تو بحر جان من دارد نشان تا نشانی یافت جان من ز تو بی نشانی شد نشان من ز تو حاجتم آنست ای عالی گهر کز سر فضلی کنی در من نظر زان نظر در بی نشانی داریم بی نشانی جاودانی داریم زین همه پندار و شرک و ترهات پاک گردانی مرا ای پاک ذات از گنه رویم نگردانی سیاه حق هم نامی من داری نگاه طفل راه تو منم غرقه شده گرد من آب سیه حلقه شده

عطار » منطق‌الطیر » در نعت رسول » حکایت مادری که فرزندش در آب افتاد مادری را طفل در آب اوفتاد جان مادر در تب و تاب اوفتاد در تحیر طفل می زد دست و پای آب بردش تا بناب آسیای خواست شد در ناو مادر کان بدید شد سوی درز آب حالی برکشید آب از پس رفت و آن طفل عزیز بر سر آن آب از پس رفت نیز مادرش درجست او را برگرفت شیردادش حالی و در برگرفت ای ز شفقت داده مهر مادران هست این غرقاب را ناوی گران چون در آن گرداب حیرت اوفتیم پیش ناو آب حسرت اوفتیم مانده سرگردان چو آن طفل در آب دست و پایی می زنیم از اضطراب آن نفس ای مشفق طفلان راه از کرم در غرقه خود کن نگاه رحمتی کن بر دل پرتاب ما برکش از لطف و کرم در ز آب ما شیرده ما را ز پستان کرم برمگیر از پیش ما خوان کرم ای ورای وصف و ادراک آمده از صفات واصفان پاک آمده دست کس نرسید برفتراک تو لاجرم هستیم خاک خاک تو خاک تو یاران پاک تو شدند اهل عالم خاک خاک تو شدند هرک خاکی نیست یاران ترا دشمن است او دوست داران ترا اولش بوبکر و آخر مرتضا چار رکن کعبه صدق و صفا آن یکی در صدق هم راز و وزیر و آن دگر در عدل خورشید منیر آن یکی دریای آزرم و حیا آن دگر شاه اولوالعلم و سخا عطار » منطق‌الطیر » فی فضائل خلفا » فی‌فضیلة امیرالمؤمنین ابوبکر رضی الله عنه خواجه اول که اول یار اوست ثانی اثنین اذهما فی الغار اوست صدر دین صدیق اکبر قطب حق در همه چیز از همه برده سبق هرچ حق از بارگاه کبریا ریخت در صدر شریف مصطفی آن همه در سینه صدیق ریخت لاجرم تا بود ازو تحقیق ریخت چون دو عالم را به یک دم درکشید لب ببست از سنگ و خوش دم درکشید سر فرو بردی همه شب تا به روز نیم شب هویی برآوردی بسوز هوی او تا چین برفتی مشک بار مشک کردی خون آهوی تتار زین سبب گفت آفتاب شرع و دین علم باید جست ازینجا تا به چین سنگ زان بودی به حکمت در دهانش نا به سنگ و هنگ هو گوید زفانش نی که سنگش بر زفان بگرفت راه تا نگوید هیچ نامی جز آله سنگ باید تا پدید آید وقار مردم بی سنگ کی آید به کار چون عمر مویی بدید از قدراو گفت کاش آن مویمی بر صدر او چون تو کردی ثانی اثنینش قبول ثانی اثنین او بود بعد رسول

عطار » منطق‌الطیر » فی فضائل خلفا » فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه خواجه شرع آفتاب جمع دین ظل حق فاروق اعظم شمع دین ختم کرده عدل و انصافش به حق در فراست بوده بر وحیش سبق آنک حق طاها برو خواند از نخست تا مطهر شد ز طاها و درست های طاها در دل او های و هوست فرخ آنک از های و هو درهای هوست آنک دارد بر صراط اول گذر هست او از قول پیغمبر عمر آنک اول حلقه دار السلام او بدست آرد زهی عالی مقام چون نخستش حق نهد در دست دست آخرش با خود برد آنجا که هست کار دین از عدل او انجام یافت نیل جنبش زلزله آرام یافت شمع جنت بود واندر هیچ جمع هیچ کس را سایه ای نبود ز شمع شمع را چون سایه ای نبود ز نور چون گریخت از سایه او دیو دور چون سخن گفتی حقیقت بر زفانش از رای قلبی خدا گشتی عیانش گه ز درد عشق جان می سوختش گه ز نطق حق زفان می سوختش چون نبی دیدش که او می سوخت زار گفت شمع جنت است این نامدار عطار » منطق‌الطیر » فی فضائل خلفا » فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه خواجه سنت که نور مطلق است بل خداوند دو نور پر حق است آنک غرق قدس و عرفان آمدست صدر دین عثمن عفان آمدست رفعتی کان رایت ایمان گرفت از امیرالمؤمنین عثمن گرفت رونقی کان عرصه کونین یافت از دل پر نور ذی النورین یافت یوسف ثانی به قول مصطفا بحر تقوی و حیا کان وفا کار ذی القربی به جان پرداخته جان خود در کار ایشان باخته سر بریدندش که تا بنشسته ای ازچه پیوسته رحم پیوسته ای هم هدایت در جهان و هم هنر امتش در عهد او شد بیشتر هم به عهد او شد ایمان منتشر هم ز حکمش گشت قرآن منتشر سید سادات گفتی بر فلک شرم دارد دایم از عثمن ملک هم پیامبر گفت در کشف و حجاب حق نخواهد کرد با عثمن عتاب چون نبود او تا کند بیعت قبول بد به جای دست او دست رسول حاضران گفتند ما برسودمی گر چو ذوالنورین غایب بودمی عطار » منطق‌الطیر » فی فضائل خلفا » فی فضیلةامیرالمؤمنین علی رضی الله عنه خواجه حق پیشوای راستین کوه حلم و باب علم و قطب دین ساقی کوثر امام رهنمای ابن عم مصطفا شیرخدای مرتضای مجتبا جفت بتول خواجه معصوم داماد رسول در بیان رهنمونی آمده صاحب اسرار سلونی آمده مقتدا بی شک به استحقاق اوست مفتی مطلق علی الاطلاق اوست چون علی از غیبهای حق یکیست عقل را در بینش او کی شکیست هم ز اقضیکم علی جان آگه است هم علی ممسوس فی ذات الله است از دم عیسی کسی گر زنده خاست او بدم دست بریده کرد راست گشته اندر کعبه آن صاحب قبول بت شکن بر پشتی دوش رسول در ضمیرش بود مکنونات غیب زان برآوردی ید بیضا ز جیب گر ید بیضا نبودیش آشکار کی گرفتی ذوالفقار آنجا قرار گاه در جوش آمدی از کار خویش گه فرو گفتی به چه اسرار خویش در همه آفاق هم دم می نیافت در درون می گشت و محرم می نیافت

عطار » منطق‌الطیر » در تعصب گوید » در تعصب گوید ای گرفتار تعصب مانده دایما در بغض و در حب مانده گر تو لاف از عقل و از لب می زنی پس چرا دم در تعصب می زنی در خلافت میل نیست ای بی خبر میل کی آید ز بوبکر و عمر میل اگر بودی در آن دو مقتدا هر دو کردندی پسر را پیشوا هر دو گر بودند حق از حق وران منع واجب آمدی بر دیگران منع را گر ناپدیدار آمدند ترک واجب را روادار آمدند گر نمی آمد کسی در منع یار جمله راتکذیب کن یا اختیار گر کنی تکذیب اصحاب رسول قول پیغامبر نکردستی قبول گفت هر یاریم نجمی روشن است بهترین قرنها قرن منست بهترین خلق یاران من اند آفرین با دوست داران من اند بهترین چون نزد تو باشد بتر کی توان گفتن ترا صاحب نظر کی روا داری که اصحاب رسول مرد ناحق را کنند از جان قبول یا نشانندش به جای مصطفا بر صحابه نیست این باطل روا اختیار جمله شان گر نیست راست اختیار جمع قرآن پس خطاست بل که هرچ اصحاب پیغامبر کنند حق کنند و لایق حق ور کنند تا کنی معزول یک تن را ز کار می کنی تکذیب سی و سه هزار آنک کار او جز به حق یک دم نکرد تا به زانو بند اشتر کم نکرد او چو چندینی در آویزد به کار حق ز حق ور کی برد این ظن مدار میل در صدیق اگر جایز بدی در اقیلونی کجا هرگز بدی در عمر گر میل بودی ذره ای کی پسر کشتی به زخم دره ای دایما صدیق مرد راه بود فارغ از کل لازم درگاه بود مال و دختر کرد بر سر جان نثار ظلم نکند این چنین کس شرم دار پاک از قشر روایت بود او زانک در معجز درایت بود او آنک بر منبر ادب دارد نگاه خواجه را ننشیند او بر جایگاه چون ببیند این همه از پیش و پس ناحق او را کی تواند گفت کس باز فاروقی که عدلش بود کار گاه می زد خشت و گه می کند خار با در منه شهر را برخاستی می شدی در شهر وره می خواستی بود هر روزی درین حبس هوس هفت لقمه نان طعام او و بس سرکه بودی با نمک بر خوان او نه ز بیت المال بودی نان او ریگ بودی گر بخفتی بسترش دره بودی بالشی زیر سرش برگرفتی همچو سقا مشک آب بیوه زن را آب بردی وقت خواب شب برفتی دل ز خود برداشتی جمله شب پاس لشگر داشتی با حذیفه گفت ای صاحب نظر هیچ می بینی نفاقی در عمر کو کسی کو عیب من در روی من میل نکند تحفه آرد سوی من گر خلافت بر خطا می داشت او هفده من دلقی چرا برداشت او چون نه جامه دست دادش نه گلیم بر مرقع دوخت ده پاره ادیم آنک زین سان شاهی خیلی کند نیست ممکن کو به کس میلی کند آنک گاهی خشت و گاهی گل کشید این همه سختی نه بر باطل کشید گر خلافت از هوا می راندی خویش را در سلطنت بنشاندی شهر هاء منکر از حسام او شد تهی از کفر در ایام او گر تعصب می کنی از بهر این نیست انصافت بمیر از قهر این او نمرد از زهر و تو از قهر او چند میری گر نخوردی زهر او می نگر ای جاهل ناحق شناس از خلافت خواجگی خود قیاس بر تو گر این خواجگی آید به سر زین غمت صد آتش افتد در جگر گر کسی ز ایشان خلافت بستدی عهده صد گونه آفت بستدی نیست آسان تا که جان در تن بود عهده خلقی که در گردن بود

عطار » منطق‌الطیر » در تعصب گوید » حکایت عمر که می‌خواست خلافت را بفروشد چون عمر پیش اویس آمد به جوش گفت افکندم خلافت در فروش این خلافت گر خریداری بود می فروشم گر به دیناری بود چون اویس این حرف بشنید از عمر گفت تو بگذار و فارغ در گذر تو بیفکن هرک راباید ز راه باز برگیرد شود در پیشگاه چون خلافت خواست افکندن امیر آن زمان برخاست از یاران نفیر جمله گفتندش مکن ای پیشوا خلق را سرگشته از بهر خدا عهده در گردنت صدیق کرد آن نه بر عمیا که بر تحقیق کرد گر تو می پیچی سر از فرمان او این زمان از تو برنجد جان او چون شنید این حجت محکم عمر کار ازین حجت برو شد سخت تر عطار » منطق‌الطیر » در تعصب گوید » حکایت شفقت کردن مرتضی بر دشمن چونک آن بدبخت آخر از قضا ناگهان آن زخم زد بر مرتضا مرتضی را شربتی کردند راست مرتضا گفتا که خونریزم کجاست شربت او را ده نخست آنگه مرا زانک او خواهد بدن هم ره مرا شربتش بردند او گفت اینت قهر حیدر اینجا خواهدم کشتن به زهر مرتضا گفتا به حق کردگار گر بخوردی شربتم این نابکار من همی ننهادمی بی او به هم پیش حق در جنت المأوی قدم مرتضا را چون بکشت آن مرد زشت مرتضی بی او نمی شد در بهشت بر عدو چون شفقتش چندین بود با چو صدیقیش هرگز کین بود آنک چندینی غم دشمن خورد با عتیقش دشمنی چون ظن برد با میان نارد جهان بی کنار چون علی صدیق را یک دوست دار چند گویی مرتضی مظلوم بود وز خلافت راندن محروم بود چون علی شیرحق است و تاج سر ظلم نتوان کرد بر شیر ای پسر عطار » منطق‌الطیر » در تعصب گوید » حکایت گفتن مرتضی اسرار خویش را با چاه و پر خون شدن چاه مصطفا جایی فرود آمد به راه گفت آب آرند لشگر را ز چاه رفت مردی بازآمد پر شتاب گفت پر خونست چاه و نیست آب گفت پنداری ز درد کار خویش مرتضی در چاه گفت اسرار خویش چاه چون بشنید آن تابش نبود لاجرم چون تو شدی آبش نبود آنک در جانش چنین شوری بود در دلش کی کینه موری بود در تعصب می زند جان تو جوش مرتضا را جان چنین نبود خموش مرتضا را می مکن بر خود قیاس زانک در حق غرق بود آن حق شناس هم چنان مستغرق کار است او وز خیالات تو بی زارست او گر چو تو پر کینه بودی مرتضی جنگ جستی پیش خیل مصطفی او ز تو مردانه تر آمد بسی پس چرا جنگی نکرد او باکسی گر به ناحق بود صدیق ای عجب او چو بر حق بود حق کردی طلب پیش حیدر خیل ام المؤمنین چون نه بر منوال دین جستند کین لاجرم چون دید چندان جنگ و شور دفع کرد آن قوم را حیدر به زور وانک با دختر تواند جنگ کرد داند او سوی پدر آهنگ کرد ای پسر تو بی نشانی از علی عین و یا و لام دانی از علی تو ز عشق جان خویشی بی قرار واو نشسته تا کند صد جان نثار از صحابه گر شدی کشته کسی حیدر کرار غم خوردی بسی تا چرا من هم نگشتم کشته نیز خوار شد بر چشم من جان عزیز خواجه گفتی چه فتادست ای علی آن تو یخنی نهادست ای علی

عطار » منطق‌الطیر » در تعصب گوید » حکایت چوب خوردن بلال خورد بر یک جایگه روزی بلال بر تن باریک صد چوب و دوال خون روان شد زو ز چوب بی عدد هم چنان می گفت احد می گفت احد گر شود در پای خاری ناگهت حب و بغض کس نماند در رهت آنک او در دست خاری مبتلاست زو تصرف در چنان قومی خطاست چون چنان بودند ایشان تو چنین چند خواهی بود حیران تو چنین از زفافت بت پرستان رسته اند وز زبان تو صحابه خسته اند در فضولی می کنی دیوان سیاه گوی بردی گر زفان داری نگاه عطار » منطق‌الطیر » در تعصب گوید » حکایت رفتن مصطفی بسوی غار و خفتن علی در بسترش گر علی بود و اگر صدیق بود جان هر یک غرقه تحقیق بود چون بسوی غار می شد مصطفا خفت آن شب بر فراشش مرتضا کرد جان خویشتن حیدر نثار تا بماند جان آن صدر کبار پیش یار غار صدیق جهان هم برای جان او در باخت جان هر دو جان بازان راه او شدند جان فشانان در پناه او شدند تو تعصب کن که ایشان مردوار هر دو جان کردند بر جانان نثار گر تو هستی مرد این یا مرد آن کو ترا یا درد این یا درد آن همچو ایشان جان فشانی پیشه گیر یا خموش و ترک این اندیشه گیر تو علی دانی و بوبکر ای پسر وز خدای عقل و جانی بی خبر تو رها کن سر به مهر این واقعه مرد حق شو روز و شب چون رابعه او نه یک زن بود او صد مرد بود از قدم تا فرق عین درد بود بود دایم غرق نور حق شده از فضولی رسته مستغرق شده عطار » منطق‌الطیر » در تعصب گوید » سخنی از رابعه زو یکی پرسید کای صاحب قبول تو چه می گویی ز یاران رسول گفت من از حق نمی آیم به سر کی توانم داد از یاران خبر گرنه در حق جان و دل گم دارمی یک نفس پروای مردم دارمی آن نه من بودم که در سجده گهی خار در چشمم شکست اندر رهی بر زمین خونم روان شد از بصر من ز خون خویش بودم بی خبر آنک او را این چنین دردی بود کی دل کار زن و مردی بود چون نبودم تا که بودم خودشناس دیگری را کی شناسم در قیاس تو درین ره نه خدا و نه رسول دست کوته کن ازین رد و قبول تو کفی خاکی درین ره خاک شو از تبرا و تولا پاک شو چون کفی خاکی سخن از خاک گوی جمله را تو پاک دان و پاک گوی

عطار » منطق‌الطیر » در تعصب گوید » درخواست پیغمبر (ص) از پروردگار که کار امتش را به او سپارد سید عالم بخواست از کردگار گفت کار امتم با من گذار تا نیابد اطلاعی هیچ کس بر گناه امت من یک نفس حق تعالی گفتش ای صدر کبار گر ببینی آن گناه بی شمار تو نداری تاب آن حیران شوی شرم داری وز میان پنهان شوی عایشه کو بود هم چون جان ترا سیر شد زو دل به یک بهتان ترا تو شنیدی بانگ از اهل مجاز پس بجای خود فرستادیش باز چون بگشتی از گرامی تر کسی پرگنه هستند در امت بسی تو نداری تاب چندانی گناه امت خود را رها کن با اله گر تو می خواهی که کس را در جهان از گناه امتت نبود نشان من چنان می خواهم ای عالی گهر کز گنه شان هم ترا نبود خبر تو بنه پای از میان رو با کنار کار امت روز و شب با من گذار کار امت چون نه کار مصطفاست کی شود این کار از حکم تو راست می مکن حکم و زفان کوتاه کن بی تعصب باش و عزم راه کن آنچ ایشان کرده اند آن پیش گیر در سلامت رو طریق خویش گیر یا قدم در صدق نه صدیق وار یا نه چون فاروق کن عدل اختیار یا چو عثمن پر حیا و حلم باش یا چو حیدر بحر جود و علم باش یا مزن دم پند من بپذیر رو پای بردار و سرخود گیر رو تو چه مرد صدق و علم حیدری مرد نفسی هر نفس کافرتری نفس کافر را بکش مؤمن بباش چون بکشتی نفس را ایمن بباش در تعصب این فضولی می مکن از سر خویش این رسولی می مکن نیست در شرعت سخن تنها قبول چه سخن گویی ز یاران رسول نیست در من این فضولی ای اله از تعصب دار پیوستم نگاه پاک گردان از تعصب جان من گو مباش این قصه در دیوان من

عطار » منطق‌الطیر » آغازکتاب » مجمع مرغان مرحبا ای هدهد هادی شده در حقیقت پیک هر وادی شده ای به سرحد سبا سیر تو خوش با سلیمان منطق الطیر تو خوش صاحب سر سلیمان آمدی از تفاخر تاجور زان آمدی دیو را در بند و زندان باز دار تا سلیمان را تو باشی رازدار دیو را وقتی که در زندان کنی با سلیمان قصد شادروان کنی خه خه ای موسیجه موسی صفت خیز موسیقار زن در معرفت کرد از جان مرد موسیقی شناس لحن موسیقی خلقت را سپاس همچو موسی دیده ای آتش ز دور لاجرم موسیجه ای بر کوه طور هم ز فرعون بهیمی دور شو هم به میقات آی و مرغ طور شو پس کلام بی زفان و بی خروش فهم کن بی عقل و بشنو نه به گوش مرحبا ای طوطی طوبی نشین حله درپوشیده طوقی آتشین طوق آتش از برای دوزخی ست حله از بهر بهشتی و سخی ست چون خلیل آن کس که از نمرود رست خوش تواند کرد بر آتش نشست سر بزن نمرود را همچون قلم چون خلیل اله در آتش نه قدم چون شدی از وحشت نمرود پاک حله پوش از آتشین طوقت چه باک خه خه ای کبک خرامان در خرام خوش خوشی از کوه عرفان در خرام قهقهه در شیوه این راه زن حلقه بر سندان دارالله زن کوه خود در هم گداز از فاقه ای تا برون آید ز کوهت ناقه ای چون مسلم ناقه ای یابی جوان جوی شیر و انگبین بینی روان ناقه می ران گر مصالح آیدت خود به استقبال صالح آیدت مرحبا ای تنگ باز تنگ چشم چند خواهی بود تند و تیزخشم نامه عشق ازل بر پای بند تا ابد آن نامه را مگشای بند عقل مادرزاد کن با دل بدل تا یکی بینی ابد را با ازل چارچوب طبع بشکن مردوار در درون غار وحدت کن قرار چون به غار اندر قرار آید تو را صدر عالم یار غار آید تو را خه خه ای دراج معراج الست دیده بر فرق بلیٰ تاج الست چون الست عشق بشنیدی به جان از بلی نفس بیزاری ستان چون بلی نفس گرداب بلاست کی شود کار تو در گرداب راست نفس را همچون خر عیسی بسوز پس چو عیسی جان شو و جان برفروز خر بسوز و مرغ جان را کار ساز تا خوشت روح اله آید پیش باز مرحبا ای عندلیب باغ عشق ناله کن خوش خوش ز درد و داغ عشق خوش بنال از درد دل داوودوار تا کنندت هر نفس صد جان نثار حلق داوودی به معنی برگشای خلق را از لحن خلقت ره نمای چند پیوندی زره بر نفس شوم همچو داوود آهن خود کن چو موم گر شود این آهنت چون موم نرم تو شوی در عشق چون داوود گرم خه خه ای طاووس باغ هشت در سوختی از زخم مار هفت سر صحبت این مار در خونت فکند وز بهشت عدن بیرونت فکند برگرفتت سدره و طوبی ز راه کردت از سد طبیعت دل سیاه تا نگردانی هلاک این مار را کی شوی شایسته این اسرار را گر خلاصی باشدت زین مار زشت آدمت با خاص گیرد در بهشت مرحبا ای خوش تذرو دوربین چشمه دل غرق بحر نور بین ای میان چاه ظلمت مانده مبتلای حبس تهمت مانده خویش را زین چاه ظلمانی برآر سر ز اوج عرش رحمانی برآر همچو یوسف بگذر از زندان و چاه تا شوی در مصر عزت پادشاه گر چنین ملکی مسلم آیدت یوسف صدیق همدم آیدت خه خه ای قمری دمساز آمده شاد رفته تنگ دل باز آمده تنگ دل زانی که در خون مانده ای در مضیق حبس ذوالنون مانده ای ای شده سرگشته ماهی نفس چند خواهی دید بدخواهی نفس سر بکن این ماهی بدخواه را تا توانی سود فرق ماه را گر بود از ماهی نفست خلاص مونس یونس شوی در صدر خاص مرحبا ای فاخته بگشای لحن تا گهر بر تو فشاند هفت صحن چون بود طوق وفا در گردنت زشت باشد بی وفایی کردنت از وجودت تا بود مویی به جای بی وفایت خوانم از سر تا به پای گر در آیی و برون آیی ز خود سوی معنی راه یابی از خرد چون خرد سوی معانیت آورد خضر آب زندگانیت آورد خه خه ای باز به پرواز آمده رفته سرکش سرنگون باز آمده سر مکش چون سرنگونی مانده ای تن بنه چون غرق خونی مانده ای بسته مردار دنیا آمدی لاجرم مهجور معنیٰ آمدی هم ز دنیا هم ز عقبی درگذر پس کلاه از سر بگیر و درنگر چون بگردد از دو گیتی رای تو دست ذوالقرنین آید جای تو مرحبا ای مرغ زرین خوش درآی گرم شو در کار و چون آتش درآی هر چه پیشت آید از گرمی بسوز زآفرینش چشم جان کل بدوز چون بسوزی هر چه پیش آید تو را نزل حق هر لحظه بیش آید تو را چون دلت شد واقف اسرار حق خویشتن را وقف کن بر کار حق چون شوی در کار حق مرغ تمام تو نمانی حق بماند و السلام مجمعی کردند مرغان جهان آنچ بودند آشکارا و نهان جمله گفتند این زمان در دور کار نیست خالی هیچ شهر از شهریار چون بود کاقلیم ما را شاه نیست بیش از این بی شاه بودن راه نیست یک دگر را شاید ار یاری کنیم پادشاهی را طلب کاری کنیم زآنک چون کشور بود بی پادشاه نظم و ترتیبی نماند در سپاه پس همه با جایگاهی آمدند سر به سر جویای شاهی آمدند هدهد آشفته دل پرانتظار در میان جمع آمد بی قرار حله ای بود از طریقت در برش افسری بود از حقیقت بر سرش تیزوهمی بود در راه آمده از بد و از نیک آگاه آمده گفت ای مرغان منم بی هیچ ریب هم برید حضرت و هم پیک غیب هم ز هر حضرت خبردار آمدم هم ز فطنت صاحب اسرار آمدم آنک بسم الله در منقار یافت دور نبود گر بسی اسرار یافت می گذارم در غم خود روزگار هیچ کس را نیست با من هیچ کار چون من آزادم ز خلقان لاجرم خلق آزادند از من نیز هم چون منم مشغول درد پادشاه هرگزم دردی نباشد از سپاه آب بنمایم ز وهم خویشتن رازها دانم بسی زین بیش من با سلیمان در سخن پیش آمدم لاجرم از خیل او بیش آمدم هرک غایب شد ز ملکش ای عجب او نپرسید و نکرد او را طلب من چو غایب گشتم از وی یک زمان کرد هر سویی طلب کاری روان زآنک می نشکفت از من یک نفس هدهدی را تا ابد این قدر بس نامه او بردم و باز آمدم پیش او در پرده هم راز آمدم هرک او مطلوب پیغمبر بود زیبدش بر فرق اگر افسر بود هرک مذکور خدای آمد به خیر کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر سال ها در بحر و بر می گشته ام پای اندر ره به سر می گشته ام وادی و کوه و بیابان رفته ام عالمی در عهد طوفان رفته ام با سلیمان در سفرها بوده ام عرصه عالم بسی پیموده ام پادشاه خویش را دانسته ام چون روم تنها چو نتوانسته ام لیک با من گر شما همره شوید محرم آن شاه و آن درگه شوید وارهید از ننگ خودبینی خویش تا کی از تشویر بی دینی خویش هرک در وی باخت جان از خود برست در ره جانان ز نیک و بد برست جان فشانید و قدم در ره نهید پای کوبان سر بدان درگه نهید هست ما را پادشاهی بی خلاف در پس کوهی که هست آن کوه قاف نام او سیمرغ سلطان طیور او به ما نزدیک و ما زو دور دور در حریم عزت است آرام او نیست حد هر زفانی نام او صد هزاران پرده دارد بیشتر هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در در دو عالم نیست کس را زهره ای کاو تواند یافت از وی بهره ای دایما او پادشاه مطلق است در کمال عز خود مستغرق است او به سر ناید ز خود آن جا که اوست کی رسد علم و خرد آن جا که اوست نه بدو ره نه شکیبایی از او صد هزاران خلق سودایی از او وصف او چون کار جان پاک نیست عقل را سرمایه ادراک نیست لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند در صفاتش با دو چشم تیره ماند هیچ دانایی کمال او ندید هیچ بینایی جمال او ندید در کمالش آفرینش ره نیافت دانش از پی رفت و بینش ره نیافت قسم خلقان زان کمال و زان جمال هست اگر بر هم نهی مشت خیال بر خیالی کی توان این ره سپرد تو به ماهی چون توانی مه سپرد صد هزاران سر چو گوی آن جا بود های های و های و هوی آن جا بود بس که خشکی بس که دریا بر ره است تا نپنداری که راهی کوته است شیرمردی باید این ره را شگرف زآنک ره دور است و دریا ژرف ژرف روی آن دارد که حیران می رویم در رهش گریان و خندان می رویم گر نشان یابیم از او کاری بود ور نه بی او زیستن عاری بود جان بی جانان اگر آید به کار گر تو مردی جان بی جانان مدار مرد می باید تمام این راه را جان فشاندن باید این درگاه را دست باید شست از جان مردوار تا توان گفتن که هستی مرد کار جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز همچو مردان برفشان جان عزیز گر تو جانی برفشانی مردوار بس که جانان جان کند بر تو نثار

عطار » منطق‌الطیر » حکایت سیمرغ » حکایت سیمرغ ابتدای کار سیمرغ ای عجب جلوه گر بگذشت بر چین نیم شب در میان چین فتاد از وی پری لاجرم پرشور شد هر کشوری هر کسی نقشی از آن پر برگرفت هر که دید آن نقش کاری درگرفت آن پر اکنون در نگارستان چین ست اطلبو العلم و لو بالصین ازین ست گر نگشتی نقش پر او عیان این همه غوغا نبودی در جهان این همه آثار صنع از فر اوست جمله انمودار نقش پر اوست چون نه سر پیداست وصفش را نه بن نیست لایق بیش از این گفتن سخن هر که اکنون از شما مرد رهید سر به راه آرید و پا اندر نهید جمله مرغان شدند آن جایگاه بی قرار از عزت آن پادشاه شوق او در جان ایشان کار کرد هر یکی بی صبری بسیار کرد عزم ره کردند و در پیش آمدند عاشق او دشمن خویش آمدند لیک چون ره بس دراز و دور بود هر کسی از رفتنش رنجور بود گر چه ره را بود هر یک کارساز هر یکی عذری دگر گفتند باز عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت بلبل بلبل شیدا درآمد مست مست وز کمال عشق نه نیست و نه هست معنیی در هر هزار آواز داشت زیر هر معنی جهانی راز داشت شد در اسرار معانی نعره زن کرد مرغان را زفان بند از سخن گفت بر من ختم شد اسرار عشق جمله شب می کنم تکرار عشق نیست چون داوود یک افتاده کار تا زبور عشق خوانم زار زار زاری اندر نی ز گفتار من است زیر چنگ از ناله زار من است گل ستان ها پر خروش از من بود در دل عشاق جوش از من بود بازگویم هر زمان رازی دگر در دهم هر ساعت آوازی دگر عشق چون بر جان من زور آورد همچو دریا جان من شور آورد هر که شور من بدید از دست شد گر چه بس هشیار آمد مست شد چون نبینم محرمی سالی دراز تن زنم با کس نگویم هیچ راز چون کند معشوق من در نوبهار مشک بوی خویش بر گیتی نثار می بپردازد خوشی با او دلم حل کنم بر طلعت او مشکلم باز معشوقم چو ناپیدا شود بلبل شوریده کم گویا شود زآنک رازم درنیابد هر یکی راز بلبل گل بداند بی شکی من چنان در عشق گل مستغرقم کز وجود خویش محو مطلقم در سرم از عشق گل سودا بس است زآنک مطلوبم گل رعنا بس است طاقت سیمرغ نارد بلبلی بلبلی را بس بود عشق گلی چون بود صد برگ دلدار مرا کی بود بی برگیی کار مرا گل که حالی بشکفد چون دلکشی از همه در روی من خندد خوشی چون ز زیر پرده گل حاضر شود خنده بر روی منش ظاهر شود کی تواند بود بلبل یک شبی خالی از عشق چنان خندان لبی هدهدش گفت ای به صورت مانده باز بیش از این در عشق رعنایی مناز عشق روی گل بسی خارت نهاد کارگر شد بر تو و کارت نهاد گل اگر چه هست بس صاحب جمال حسن او در هفته ای گیرد زوال عشق چیزی کآن زوال آرد پدید کاملان را آن ملال آرد پدید خنده گل گر چه در کارت کشد روز و شب در ناله زارت کشد درگذر از گل که گل هر نوبهار بر تو می خندد نه در تو شرم دار

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بلبل » حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد شهریاری دختری چون ماه داشت عالمی پر عاشق و گمراه داشت فتنه را بیداریی پیوست بود زآنک چشم نیم خوابش مست بود عارض از کافور و زلف از مشک داشت لعل سیراب از لبش لب خشک داشت گر جمالش ذره ای پیدا شدی عقل از لایعقلی رسوا شدی گر شکر طعم لبش بشناختی از خجل بفسردی و بگداختی از قضا می رفت درویشی اسیر چشم افتادش بر آن ماه منیر گرده ای در دست داشت آن بی نوا نان آون مانده بد بر نانوا چشم او چون بر رخ آن مه فتاد گرده از دستش شد و در ره فتاد دختر از پیشش چو آتش برگذشت خوش درو خندید خوش خوش برگذشت آن گدا پس خنده او چون بدید خویش را بر خاک غرق خون بدید نیم نان داشت آن گدا و نیم جان زان دو نیمه پاک شد در یک زمان نه قرارش بود شب نه روز هم دم نزد از گریه و از سوز هم یاد کردی خنده آن شهریار گریه افتادی برو چون ابر زار هفت سال القصه بس آشفته بود با سگان کوی دختر خفته بود خادمان دختر و خدمت گران جمله گشتند ای عجب واقف بر آن عزم کردند آن جفاکاران به جمع تا ببرند آن گدا را سر چو شمع در نهان دختر گدا را خواند و گفت چون تویی را چون منی کی بود جفت قصد تو دارند بگریز و برو بر درم منشین برخیز و برو آن گدا گفتا که من آن روز دست شسته ام از جان که گشتم از تو مست صد هزاران جان چون من بی قرار باد بر روی تو هر ساعت نثار چون مرا خواهند کشتن ناصواب یک سؤالم را به لطفی ده جواب چون مرا سر می بریدی رایگان از چه خندیدی تو در من آن زمان گفت چون می دیدمت ای بی هنر بر تو می خندیدم آن ای بی خبر بر سر و روی تو خندیدن رواست لیک در روی تو خندیدن خطاست این بگفت و رفت از پیشش چو دود هر چه بود اصلا همه آن هیچ بود عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » حکایت طوطی طوطی آمد با دهان پر شکر در لباس فستقی با طوق زر پشه گشته باشه ای از فر او هر کجا سرسبزیی از پر او در سخن گفتن شکرریز آمده در شکر خوردن پگه خیز آمده گفت هر سنگین دل و هر هیچ کس چون منی را آهنین سازد قفس من در این زندان آهن مانده باز زآرزوی آب خضرم در گداز خضر مرغانم از آنم سبزپوش بوک دانم کردن آب خضر نوش من نیارم در بر سیمرغ تاب بس بود از چشمه خضرم یک آب سر نهم در راه چون سوداییی می روم هر جای چون هر جاییی چون نشان یابم ز آب زندگی سلطنت دستم دهد در بندگی هدهدش گفت ای ز دولت بی نشان مرد نبود هرک نبود جان فشان جان ز بهر این به کار آید تو را تا دمی در خورد یار آید تو را آب حیوان خواهی و جان دوستی رو که تو مغزی نداری پوستی جان چه خواهی کرد بر جانان فشان در ره جانان چو مردان جان فشان

عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » گفتگوی خضر(ع) با دیوانه‌ای بود آن دیوانه عالی مقام خضر با او گفت ای مرد تمام رای آن داری که باشی یار من گفت با تو برنیاید کار من زآنک خوردی آب حیوان چند راه تا بماند جان تو تا دیرگاه من در آنم تا بگویم ترک جان زآنک بی جانان ندارم برگ آن چون تو اندر حفظ جانی مانده من به تو هر روز جان افشانده بهتر آن باشد که چون مرغان ز دام دور می باشیم از هم والسلام عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » حکایت طاووس بعد از آن طاووس آمد زرنگار نقش پرش صد چه بلکه صد هزار چون عروسی جلوه کردن ساز کرد هر پر او جلوه ای آغاز کرد گفت تا نقاش غیبم نقش بست چینیان را شد قلم انگشت دست گر چه من جبریل مرغانم ولیک رفت بر من از قضا کاری نه نیک یار شد با من به یک جا مار زشت تا بیفتادم به خواری از بهشت چون بدل کردند خلوت جای من تخت بند پای من شد بای من عزم آن دارم کزین تاریک جای رهبری باشد به خلدم رهنمای من نه آن مردم که در سلطان رسم بس بود اینم که در دروان رسم کی بود سیمرغ را پروای من بس بود فردوس عالی جای من من ندارم در جهان کاری دگر تا بهشتم ره دهد باری دگر هدهدش گفت ای ز خود گم کرده راه هر که خواهد خانه ای از پادشاه گوی نزدیکی او این زآن به است خانه ای از حضرت سلطان به است خانه نفس است خلد پر هوس خانه دل مقعد صدق است و بس حضرت حق هست دریای عظیم قطره خرد است جنات النعیم قطره باشد هر که را دریا بود هر چه جز دریا بود سودا بود چون به دریا می توانی راه یافت سوی یک شبنم چرا باید شتافت هر که داند گفت با خورشید راز کی تواند ماند از یک ذره باز هر که کل شد جزو را با او چه کار وآن که جان شد عضو را با او چه کار گر تو هستی مرد کلی کل ببین کل طلب کل باش کل شو کل گزین عطار » منطق‌الطیر » حکایت طاووس » قصه رانده شدن آدم از بهشت کرد شاگردی سؤال از اوستاد کز بهشت آدم چرا بیرون فتاد گفت بود آدم همی عالی گهر چون به فردوسی فرو آورد سر هاتفی برداشت آوازی بلند کای بهشتت کرده از صد گونه بند هرک در هر دو جهان بیرون ما سر فرو آرد به چیزی دون ما ما زوال آریم بر وی هرچه هست زآنک نتوان زد به غیر دوست دست جای باشد پیش جانان صد هزار جای بی جانان کجا آید به کار هرک جز جانان به چیزی زنده شد گر همه آدم بود افکنده شد اهل جنت را چنین آمد خبر کاولین چیزی دهند آن جا جگر اهل جنت چون نباشد اهل راز زآن جگر خوردن ز سر گیرند باز

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » حکایت بط بط به صد پاکی برون آمد ز آب در میان جمع با خیرالثیاب گفت در هر دو جهان ندهد خبر کس ز من یک پاک روتر پاک تر کرده ام هر لحظه غسلی بر صواب پس سجاده باز افکنده بر آب همچو من بر آب چون استد یکی نیست باقی در کراماتم شکی زاهد مرغان منم با رأی پاک دایمم هم جامه و هم جای پاک من نیابم در جهان بی آب سود زآن که زاد و بود من در آب بود گرچ در دل عالمی غم داشتم شستم از دل کآب همدم داشتم آب در جوی من ست این جا مدام من به خشکی چون توانم یافت کام چون مرا با آب افتادست کار از میان آب چون گیرم کنار زنده از آب است دایم هرچ هست این چنین از آب نتوان شست دست من ره وادی کجا دانم برید زآنک با سیمرغ نتوانم پرید آنک باشد قله آبش تمام کی تواند یافت از سیمرغ کام هدهدش گفت ای به آبی خوش شده گرد جانت آب چون آتش شده در میان آب خوش خوابت ببرد قطره آب آمد و آبت ببرد آب هست از بهر هر ناشسته روی گر تو بس ناشسته رویی آب جوی چند باشد همچو آب روشنت روی هر ناشسته رویی دیدنت عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » عقیدهٔ دیوانه‌ای درباره دو عالم کرد از دیوانه ای مردی سؤال کاین دو عالم چیست با چندین خیال گفت کاین هر دو جهان بالا و پست قطره آب است نه نیست و نه هست گشت ز اول قطره آب آشکار قطره آب است با چندین نگار هر نگاری کآن بود بر روی آب گر همه زآهن بود گردد خراب هیچ چیزی نیست زآهن سخت تر هم بنا بر آب دارد در نگر هرچ را بنیاد بر آبی بود گر همه آتش بود خوابی بود کس ندیده ست آب هرگز پایدار کی بود بر آب بنیاد استوار عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک » داستان کبک کبک بس خرم خرامان در رسید سرکش و سرمست از کان در رسید سرخ منقار وشی پوش آمده خون او از دیده در جوش آمده گاه می برید بی تیغی کمر گاه می گنجید پیش تیغ در گفت من پیوسته در کان گشته ام بر سر گوهر فراوان گشته ام بوده ام پیوسته با تیغ و کمر تا توانم بود سرهنگ گهر عشق گوهر آتشی زد در دلم بس بود این آتش خوش حاصلم تفت این آتش چو سر بیرون کند سنگ ریزه در درونم خون کند آتشی دیدی که چون تأثیر کرد سنگ را خون کرد و بی تأخیر کرد در میان سنگ و آتش مانده ام هم معطل هم مشوش مانده ام سنگ ریزه می خورم در تف و تاب دل پر آتش می کنم بر سنگ خواب چشم بگشایید ای اصحاب من بنگرید آخر به خورد و خواب من آنک بر سنگی بخفت و سنگ خورد با چنین کس از چه باید جنگ کرد دل در این سختی به صد اندوه خست زآنک عشق گوهرم بر کوه بست هرک چیزی دوست گیرد جز گهر ملکت آن چیز باشد برگذر ملک گوهر جاودان دارد نظام جان او با کوه پیوسته مدام من عیار کوهم و مرد گهر نیستم یک لحظه با تیغ و کمر چون بود در تیغ گوهر بر دوام زآن گهر در تیغ می جویم مدام نه چو گوهر هیچ گوهر یافتم نه ز گوهر گوهری تر یافتم چون ره سیمرغ راه مشکل است پای من در سنگ گوهر در گل است من به سیمرغ قوی دل کی رسم دست بر سر پای در گل کی رسم همچو آتش برنتابم سوز سنگ یا بمیرم یا گهر آرم به چنگ گوهرم باید که گردد آشکار مرد بی گوهر کجا آید به کار هدهدش گفت ای چو گوهر جمله رنگ چند لنگی چندم آری عذر لنگ پا و منقار تو پر خون جگر تو به سنگی بازمانده بی گهر اصل گوهر چیست سنگی کرده رنگ تو چنین آهن دل از سودای سنگ گر نماند رنگ او سنگی بود هست بی سنگ آنک در رنگی بود هرک را بویی ست او رنگی نخواست زآنک مرد گوهری سنگی نخواست

عطار » منطق‌الطیر » داستان کبک » حکایت سلیمان و نگین انگشتری او هیچ گوهر را نبود آن سروری کآن سلیمان داشت در انگشتری زآن نگینش بود چندان نام و بانگ و آن نگین خود بود سنگی نیم دانگ چون سلیمان کرد آن گوهر نگین زیر حکمش شد همه روی زمین چون سلیمان ملک خود چندان بدید جمله آفاق در فرمان بدید گر چه شادروان چل فرسنگ داشت هم بنا بر نیم دانگ سنگ داشت گفت چون این مملکت وین کار و بار زین قدر سنگ است دایم پایدار من نمی خواهم که در دنیا و دین باز ماند کس به ملکی هم چنین پادشاها من به چشم اعتبار آفت این ملک دیدم آشکار هست آن در جنب عقبی مختصر بعد از این کس را مده هرگز دگر من ندارم با سپاه و ملک کار می کنم زنبیل بافی اختیار گر چه زآن گوهر سلیمان شاه شد آن گهر بودش که بند راه شد زآن به پانصد سال بعد از انبیا با بهشت عدن گردد آشنا آن گهر چون با سلیمان این کند کی چو تو سرگشته را تمکین کند چون گهر سنگی ست چندین کان مکن جز برای روی جانان جان مکن دل ز گوهر برکن ای گوهرطلب جوهری را باش دایم در طلب عطار » منطق‌الطیر » داستان همای » داستان همای پیش جمع آمد همای سایه بخش خسروان را ظل او سرمایه بخش زان همای بس همایون آمد او کز همه در همت افزون آمد او گفت ای پرندگان بحر و بر من نیم مرغی چو مرغان دگر همت عالیم در کار آمدست عزلت از خلقم پدیدار آمدست نفس سگ را خوار دارم لاجرم عزت از من یافت آفریدون و جم پادشاهان سایه پرورد من اند بس گدای طبع نی مرد من اند نفس سگ را استخوانی می دهم روح را زین سگ امانی می دهم نفس را چون استخوان دادم مدام جان من زان یافت این عالی مقام آنک شه خیزد ز ظل پر او چون توان پیچید سر از فر او جمله را در پر او باید نشست تا ز ظلش ذره ای آید به دست کی شود سیمرغ سرکش یار من بس بود خسرو نشانی کار من هدهدش گفت ای غرورت کرده بند سایه درچین بیش از این برخود مخند نیستت خسرو نشانی این زمان همچو سگ با استخوانی این زمان خسروان را کاشکی ننشانیی خویش را از استخوان برهانیی من گرفتم خود که شاهان جهان جمله از ظل تو خیزند این زمان لیک فردا در بلا عمر دراز جمله از شاهی خود مانند باز سایه تو گر ندیدی شهریار در بلا کی ماندی روز شمار عطار » منطق‌الطیر » داستان همای » احوال سلطان محمود در آن جهان پاک رأیی بود بر راه صواب یک شبی محمود را دید او به خواب گفت ای سلطان نیکو روزگار حال تو چون است در دارالقرار گفت تن زن خون جان من مریز دم مزن چه جای سلطان است خیز بود سلطانیم پندار و غلط سلطنت کی زیبد از مشتی سقط حق که سلطان جهان دار آمدست سلطنت او را سزاوار آمدست چون بدیدم عجز و حیرانی خویش ننگ می دارم ز سلطانی خویش گر تو خوانی جز پریشانم مخوان اوست سلطانم تو سلطانم مخوان سلطنت او راست و من بر سودمی گر به دنیا در گدایی بودمی کاشکی صد چاه بودی جاه نی خاشه روبی بودمی و شاه نی نیست این دم هیچ بیرون شو مرا باز می خواهند یک یک جو مرا خشک بادا بال و پر آن همای کو مرا در سایه خود داد جای

عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز » حکایت باز باز پیش جمع آمد سرفراز کرد از سر معالی پرده باز سینه می کرد از سپه داری خویش لاف می زد از کله داری خویش گفت من از شوق دست شهریار چشم بربستم ز خلق روزگار چشم از آن بگرفته ام زیر کلاه تا رسد پایم به دست پادشاه در ادب خود را بسی پرورده ام همچو مرتاضان ریاضت کرده ام تا اگر روزی بر شاهم برند از رسوم خدمت آگاهم برند من کجا سیمرغ را بینم به خواب چون کنم بیهوده سوی او شتاب زقه ای از دست شاهم بس بود در جهان این پایگاهم بس بود چون ندارم رهروی را پایگاه سرفرازی می کنم بر دست شاه من اگر شایسته سلطان شوم به که در وادی بی پایان شوم روی آن دارم که من بر روی شاه عمر بگذارم خوشی این جایگاه گاه شه را انتظاری می کنم گاه در شوقش شکاری می کنم هدهدش گفت ای به صورت مانده باز از صفت دور و به صورت مانده باز شاه را در ملک اگر همتا بود پادشاهی کی بر او زیبا بود سلطنت را نیست چون سیمرغ کس زآنک بی همتا به شاهی اوست و بس شاه نبود آنک در هر کشوری سازد او از خود ز بی مغزی سری شاه آن باشد که همتا نبودش جز وفا و جز مدارا نبودش شاه دنیا گر وفاداری کند یک زمان دیگر گرفتاری کند هرک باشد پیش او نزدیک تر کار او بی شک بود تاریک تر دایما از شاه باشد بر حذر جان او پیوسته باشد پر خطر شاه دنیا فی المثل چون آتش است دور باش از وی که دوری زو خوش است زآن بود در پیش شاهان دور باش کای شده نزدیک شاهان دور باش عطار » منطق‌الطیر » حکایت باز » حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود می‌گذاشت و آن را نشانه می‌گرفت پادشاهی بود بس عالی گهر گشت عاشق بر غلام سیم بر شد چنان عاشق که بی آن بت دمی نه نشستی و نه آسودی دمی از غلامانش به رتبت بیش داشت دایما در پیش چشم خویش داشت شاه چون در قصر تیر انداختی آن غلام از بیم او بگداختی زآنک از سیبی هدف کردی مدام پس نهادی سیب بر فرق غلام سیب را بشکافتی حالی به تیر و آن غلام از بیم گشتی چون زریر زو مگر پرسید مردی بی خبر کز چه شد گلگونه رویت چو زر این همه حرمت که پیش شه تو راست شرح ده کاین زرد رویت از چه خاست گفت بر سر می نهد سیبی مرا گر رسد از تیرش آسیبی مرا گوید انگارم غلامی خود نبود در سپاهم ناتمامی خود نبود ور چنان باشد که آید تیر راست جمله گویندش ز بخت پادشاست من میان این دو غم در پیچ پیچ بر چه ام جان پر خطر بر هیچ هیچ

عطار » منطق‌الطیر » حکایت بوتیمار » حکایت بوتیمار پس درآمد زود بوتیمار پیش گفت ای مرغان من و تیمار خویش بر لب دریاست خوش تر جای من نشنود هرگز کسی آوای من از کم آزاری من هرگز دمی کس نیازارد ز من در عالمی بر لب دریا نشینم دردمند دایما اندوهگین و مستمند زآرزوی آب دل پر خون کنم چون دریغ آید نجوشم چون کنم چون نیم من اهل دریا ای عجب بر لب دریا بمیرم خشک لب گر چه دریا می زند صد گونه جوش من نیارم کرد از او یک قطره نوش گر ز دریا کم شود یک قطره آب زآتش غیرت دلم گردد کباب چون منی را عشق دریا بس بود در سرم این شیوه سودا بس بود جز غم دریا نخواهم این زمان تاب سیمرغم نباشد الامان آنک او را قطره آب ست اصل کی تواند یافت از سیمرغ وصل هدهدش گفت ای ز دریا بی خبر هست دریا پر نهنگ و جانور گاه تلخ است آب او را گاه شور گاه آرام است او را گاه زور منقلب چیز است و ناپاینده هم گه شونده گاه بازآینده هم بس بزرگان را که کشتی کرد خرد بس که در گرداب او افتاد و مرد هرک چون غواص ره دارد در او از غم جان دم نگه دارد در او ور زند در قعر دریا دم کسی مرده از بن با سر افتد چون خسی از چنین کس کاو وفاداری نداشت هیچ کس اومید دلداری نداشت گر تو از دریا نیایی با کنار غرقه گرداند تو را پایان کار می زند او خود ز شوق دوست جوش گاه در موج است و گاهی در خروش او چو خود را می نیابد کام دل تو نیابی هم از او آرام دل هست دریا چشمه ای از کوی او تو چرا قانع شدی بی روی او عطار » منطق‌الطیر » حکایت بوتیمار » گفتگوی مرد دیده‌ور با دریا دیده ور مردی به دریا شد فرود گفت ای دریا چرا داری کبود جامه ماتم چرا پوشیده ای نیست هیچ آتش چرا جوشیده ای داد دریا آن نکو دل را جواب کز فراق دوست دارم اضطراب چون ز نامردی نیم من مرد او جامه نیلی کرده ام از درد او خشک لب بنشسته ام مدهوش من زآتش عشق آب من شد جوش زن گر بیابم قطره ای از کوثرش زنده جاوید گردم بر درش ورنه چون من صد هزاران خشک لب می بمیرد در ره او روز و شب عطار » منطق‌الطیر » حکایت کوف » حکایت کوف کوف آمد پیش چون دیوانه ای گفت من بگزیده ام ویرانه ای عاجزی ام در خرابی زاده من در خرابی می روم بی باده من گر چه معموری بسی خوش یافتم هم مخالف هم مشوش یافتم هرک در جمعیتی خواهد نشست در خرابی بایدش رفتن چو مست در خرابی جای می سازم به رنج زآنک باشد در خرابی جای گنج عشق گنجم در خرابی ره نمود سوی گنجم جز خرابی ره نبود دور بردم از همه کس رنج خویش بوک یابم بی طلسمی گنج خویش گر فرو رفتی به گنجی پای من باز رستی این دل خودرأی من عشق بر سیمرغ جز افسانه نیست زآنک عشقش کار هر مردانه نیست من نیم در عشق او مردانه ای عشق گنجم باید و ویرانه ای هدهدش گفت ای ز عشق گنج مست من گرفتم کآمدت گنجی به دست بر سر آن گنج خود را مرده گیر عمر رفته ره به سر نابرده گیر عشق گنج و عشق زر از کافری ست هرک از زر بت کند او آزری ست زر پرستیدن بود از کافری نیستی آخر ز قوم سامری هر دلی کز عشق زر گیرد خلل در قیامت صورتش گردد بدل

عطار » منطق‌الطیر » حکایت کوف » حکایت مردی که پس از مرگ حقه‌ای زر او بازمانده بود حقه ای زر داشت مردی بی خبر چون بمرد و زو بماند آن حقه زر بعد سالی دید فرزندش به خواب صورتش چون موش و دو چشمش پر آب پس در آن موضع که زر بنهاده بود موشی اندر گرد آن می گشت زود گفت فرزندش کزو کردم سؤال کز چه این جا آمدی بر گوی حال گفت زر بنهاده ام این جایگاه من ندانم تا بدو کس یافت راه گفت آخر صورت موشت چراست گفت هر دل را که مهر زر بخاست صورتش این ست و در من می نگر پند گیر و زر بیفکن ای پسر عطار » منطق‌الطیر » حکایت صعوه » حکایت صعوه صعوه آمد دل ضعیف و تن نزار پای تا سر همچو آتش بی قرار گفت من حیران و فرتوت آمدم بی دل و بی قوت و قوت آمدم همچو موسی بازو و زوریم نیست وز ضعیفی قوت موریم نیست من نه پر دارم نه پا نه هیچ نیز کی رسم در گرد سیمرغ عزیز پیش او این مرغ عاجز کی رسد صعوه در سیمرغ هرگز کی رسد در جهان او را طلب کاران بسی ست وصل او کی لایق چون من کسی ست در وصال او چو نتوانم رسید بر محالی راه نتوانم برید گر نهم رویی به سوی درگهش یا بمیرم یا بسوزم در رهش چون نیم من مرد او این جایگاه یوسف خود باز می جویم ز چاه یوسفی گم کرده ام در چاهسار بازیابم آخرش در روزگار گر بیابم یوسف خود را ز چاه بر پرم با او من از ماهی به ماه هدهدش گفت ای ز شنگی و خوشی کرده در افتادگی صد سرکشی جمله سالوسی تو من این کی خرم نیست این سالوسی تو درخورم پای در ره نه مزن دم لب بدوز گر بسوزند این همه تو هم بسوز گر تو یعقوبی به معنی فی المثل یوسفت ندهند کمتر کن حیل می فروزد آتش غیرت مدام عشق یوسف هست بر عالم حرام عطار » منطق‌الطیر » حکایت صعوه » حکایت یعقوب و فراق یوسف چون جدا افتاد یوسف از پدر گشت یعقوب از فراقش بی بصر موج می زد بحر خون از دیدگانش نام یوسف مانده دایم در زفانش جبرییل آمد که هرگز گر دگر بر زفان تو کند یوسف گذر محو گردانیم نامت بعد ازین از میان انبیا و مرسلین چون درآمد امرش از حق آن زمان گشت محوش نام یوسف از زفان گر چه نام یوسفش بودی ندیم نام او در جان خود کشتی مقیم دید یوسف را شبی در خواب پیش خواست تا او را بخواند سوی خویش یادش آمد آنچ حق فرموده بود تن زد آن سرگشته فرسوده زود لکن از بی طاقتی از جان پاک برکشید آهی به غایت دردناک چون ز خواب خوش بجنبید او ز جای جبرییل آمد که می گوید خدای گر نراندی نام یوسف بر زفان لیک آهی برکشیدی آن زمان در میان آه تو دانم که بود در حقیقت توبه بشکستی چه سود عقل را زین کار سودا می کند عشق بازی بین که با ما می کند

عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » پرسش مرغان بعد از آن مرغان دیگر سر به سر عذرها گفتند مشتی بی خبر هر یکی از جهل عذری نیز گفت گر نگفت از صدر کز دهلیز گفت گر بگویم عذر یک یک با تو باز دار معذورم که می گردد دراز هر کسی را بود عذری تنگ و لنگ این چنین کس کی کند عنقا به چنگ هرک عنقا راست از جان خواستار چنگ از جان باز دارد مردوار هر که را در آشیان سی دانه نیست شاید از سیمرغ اگر دیوانه نیست چون نداری دانه ای را حوصله چون تو با سیمرغ باشی هم چله چون تهی کردی به یک می پهلوان دوستکانی چون خوری با پهلوان چون نداری ذره ای را گنج و تاب چون توانی جست گنج از آفتاب چون شدی در قطره ای ناچیز غرق چون روی از پای دریا تا به فرق زآنچ آن خود هست بویی نیست این کار هر ناشسته رویی نیست این جمله مرغان چو بشنیدند حال سر به سر کردند از هدهد سؤال کای سبق برده ز ما در ره بری ختم کرده بهتری و مهتری ما همه مشتی ضعیف و ناتوان بی پر و بی بال نه تن نه توان کی رسیم آخر به سیمرغ رفیع گر رسد از ما کسی باشد بدیع نسبت ما چیست با او بازگوی زآنک نتوان شد به عمیا رازجوی گر میان ما و او نسبت بدی هر یکی را سوی او رغبت بدی او سلیمان ست و ما موری گدا درنگر کو از کجا ما از کجا کرده موری را میان چاه بند کی رسد در گرد سیمرغ بلند خسروی کار گدایی کی بود این به بازوی چو مایی کی بود هدهد آن گه گفت کای بی حاصلان عشق کی نیکو بود از بددلان ای گدایان چند ازین بی حاصلی راست ناید عاشقی و بددلی هر که را در عشق چشمی باز شد پای کوبان آمد و جانباز شد تو بدان کآن گه که سیمرغ از نقاب آشکارا کرد رخ چون آفتاب صد هزاران سایه بر خاک او فکند پس نظر بر سایه پاک او فکند سایه خود کرد بر عالم نثار گشت چندین مرغ هر دم آشکار صورت مرغان عالم سر به سر سایه اوست این بدان ای بی هنر این بدان چون این بدانستی نخست سوی آن حضرت نسب کردی درست حق بدانستی ببین آن گه بباش چون بدانستی مکن این راز فاش هرک او از کسب مستغرق بود حاش لله گر تو گویی حق بود گر تو گشتی آنچ گفتم نه حقی لیک در حق دایما مستغرقی مرد مستغرق حلولی کی بود این سخن کار فضولی کی بود چون بدانستی که ظل کیستی فارغی گر مردی و گر زیستی گر نگشتی هیچ سیمرغ آشکار نیستی سیمرغ هرگز سایه دار باز اگر سیمرغ می گشتی نهان سایه ای هرگز نماندی در جهان هرچ این جا سایه ای پیدا شود اول آن چیز آشکار آن جا شود دیده سیمرغ بین گر نیستت دل چو آیینه منور نیستت چون کسی را نیست چشم آن جمال وز جمالش هست صبر لامحال با جمالش عشق نتوانست باخت از کمال لطف خود آیینه ساخت هست از آیینه دلدر در دل نگر تا ببینی روی او در دل نگر

عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بود پادشاهی بود بس صاحب جمال در جهان حسن بی مثل و مثال ملک عالم مصحف اسرار او در نکویی آیتی دیدار او می ندانم هیچ کس آن زهره یافت کو تواند از جمالش بهره یافت روی عالم پر شد از غوغای او خلق را از حد بشد سودای او گاه شبدیزی برون راندی به کوی برقعی گلگون فرو هشتی به روی هرک کردی سوی آن برقع نگاه سر بریدندیش از تن بی گناه وآنک نام او براندی بر زفان قطع کردندی زفانش در زمان ور کسی اندیشه کردی زآن وصال عقل و جان بر باد دادی زآن محال روز بودی کز غم عشقش هزار می بمردند اینت عشق و اینت کار گر کسی دیدی جمالش آشکار جان بدادی و بمردی زار زار مردن از عشق رخ آن دل نواز بهتر از صد زندگانی دراز نه کسی را صبر بودی زو دمی نه کسی را تاب او بودی همی خلق می بودند دایم زین طلب صبر نه با او و بی او ای عجب گر کسی را تاب بودی یک زمان شاه روی خویش بنمودی عیان لیک چون کس تاب دید او نداشت لذتی جز در شنید او نداشت چون نیامد هیچ خلقی مرد او جمله می مردند و دل پر درد او آینه فرمود حالی پادشاه کاندر آینه توان کردن نگاه روی را از آینه می تافتی هر کس از رویش نشانی یافتی گر تو می داری جمال یار دوست دل بدان کآیینه دیدار اوست دل به دست آر و جمال او ببین آینه کن جان جلال او ببین پادشاه توست بر قصر جلال قصر روشن زآفتاب آن جمال پادشاه خویش را در دل ببین هوش را در ذره حاصل ببین هر لباسی کآن به صحرا آمدست سایه سیمرغ زیبا آمدست گر تو را سیمرغ بنماید جمال سایه را سیمرغ بینی بی خیال گر همه چل مرغ و گر سی مرغ بود هرچ دیدی سایه سیمرغ بود سایه را سیمرغ چون نبود جدا گر جدایی گویی آن نبود روا هر دو چون هستند با هم بازجوی درگذر از سایه وآن گه راز جوی چون تو گم گشتی چنین در سایه ای کی ز سیمرغت رسد سرمایه ای گر تو را پیدا شود یک فتح باب تو درون سایه بینی آفتاب سایه در خورشید گم بینی مدام خود همه خورشید بینی والسلام عطار » منطق‌الطیر » پرسش مرغان » حکایت اسکندر که خود به رسولی می‌رفت گفت چون اسکندر آن صاحب قبول خواستی جایی فرستادن رسول چون رسد آخر خود آن شاه جهان جامه پوشیدی و خود رفتی نهان پس بگفتی آنچ کس نشنوده است گفتی اسکندر چنین فرموده است در همه عالم نمی دانست کس کین رسول اسکندر است آن جا و بس هیچ کس چون چشم اسکندر نداشت گر چه گفت اسکندرم باور نداشت هست راهی سوی هر دل شاه را لیک ره نبود دل گمراه را گر برون خانه شه بیگانه بود غم مخور چون در درون هم خانه بود