Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Bahâristân

جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۱ شبی در مسجد جامع مصر آتش افتاد و بسوخت مسلمانان را توهم آن شد که آن را نصارا کرده اند به مکافات آن آتش در خانه های ایشان انداختند سلطان مصر جماعتی را که آتش در خانه های ایشان انداخته بودند بگرفت و در یک جا جمع کرد و بفرمود تا به عدد ایشان رقعه ها نوشتند در بعضی کشتن و در بعضی دست بریدن و در بعضی تازیانه زدن و آن رقعه ها را بر ایشان افشاندند بر هرکس هر رقعه که افتاد با وی به مضمون آن معامله کردند یک رقعه که مضمون به کشتن بود بر کسی افتاد گفت من از کشتن باکی ندارم اما مادری دارم و جز من کسی ندارد در پهلوی وی دیگری بود که در رقعه وی تازیانه زدن بود وی رقعه خود را به آن کس داد و رقعه وی را گرفت و گفت من مادری ندارم این را به جای او بکشتند و آن را به جای او تازیانه زدند به سیم و زر جوانمردی توان کرد خوش آن کس کو جوانمردی به جان کرد به جان چون احتیاج یار بشناخت حیات خود فدای جان او ساخت جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۲ اصمعی گوید با کریمی آشنایی داشتم که همواره به توقع کرم و احسان به در خانه وی می رفتم یک بار به در خانه وی رسیدم دربانی نشانده بود مرا منع کرد از آن که بر وی درآیم بعد از آن گفت ای اصمعی این سبب منع کردن من از درآمدن بر وی تنگدستی و ناداریست که وی را پیش آمده است من این بیت را بنوشتم اذا کان الکریم له حجاب فما فضل الکریم علی اللییم و به آن دربان دادم که این را به وی رسان زمانی که آمد و رقعه را آورد بر پشت وی بنوشته که اذا کان الکریم قلیل مال تستر بالحجاب عن الغریم و همراه رقعه صره ای پانصد دینار در وی با خود گفتم هرگز قصه ای از این غریبتر بر من نگذشته است این را تحفه مجلس مأمون خواهم ساخت پیش وی رفتم گفت از کجا می رسی ای اصمعی گفتم از پیش کریمترین کسی از احیاء عرب پرسید که کیست آن گفتم که مردی که مرا از علم و مال خود بهره ور ساخته است و آن رقعه و صره را پیش وی بر زمین نهادم چون صره را دید رنگ وی برآمد و گفت این به مهر خزانه من است می خواهم که آن کس را طلب دارم گفتم ای امیرالمؤمنین والله که من شرم می دارم که به جهت بعضی گماشتگان تو خوفی به خاطر وی راه یابد مأمون یکی از خواص خود را گفت که همراه اصمعی برو چون آن مرد را ببینی بگوی امیرالمؤمنین تو را می طلبد بی آنکه تفرقه ای به خاطر وی رسد چون آن مرد حاضر آمد مأمون به وی گفت تو آن شخص نیستی که دیروز پیش ما آمدی و اظهار فقر و فاقه کردی این صره را به تو دادیم تا صرف معاش خود کنی که به یک بیت شعر که اصمعی پیش تو فرستاد آن را به وی دادی گفت والله که در اظهار فقر و فاقه که دی کردم دروغ نگفتم ولیکن نخواستم که قاصد وی را بازگردانم مگر چنانکه امیرالمؤمنین مرا بازگردانیده پس بفرمود تا هزار دینار به وی دادند اصمعی گفت ای امیرالمؤمنین مرا نیز در این عطا به وی ملحق گردان فرمود تا هزار وی را نیز تکمیل کردند و آن مرد را از زمره ندیمان خود گردانید کف صاحب کرم چون بی درم ماند ز ناداری شمر گر در ببندد ولی در بستن مدخل چنان است که همیان درم را سر ببندد

جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۳ حاتم را پرسیدند که هرگز از خود کریمتری دیدی گفت بلی روزی در خانه غلامی یتیم فرود آمدم و وی ده سر گوسفند داشت فی الحال یک گوسفند را کشت و پخت و پیش من آورد و مرا قطعه ای از وی خوش آمد بخوردم گفتم والله این بسی خوش بود آن غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت و آن موضع را می پخت و پیش من می آورد من از آن آگاه نی چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است پرسیدم که این چیست گفتند که وی همه گوسفندان خود را کشت وی را ملامت کردم که چرا چنین کردی گفت سبحان الله تو را خوش آید چیزی که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم این زشت سیرتی باشد در میان عرب پس حاتم را پرسیدند که تو در مقابله آن چه دادی گفت سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند گفتند تو کریمتر باشی گفت هیهات وی هر چه داشت داد و من از آنچه داشتم از بسیار اندکی بیش ندادم چون گدایی که نیم نان دارد به تمامی دهد ز خانه خویش بیشتر زان بود که شاه جهان بدهد نیمی از خزانه خویش جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۴ شاعری به توقع فایده به در خانه معن زایده آمد چند روزی آنجا بود بار نیافت از باغبان وی التماس کرد که چون معن به باغ درآید و برکنار آب نشیند مرا آگاه کن چون آن وقت درآمد باغبان وی را آگاه ساخت این بیت را که ابا جود معن ناج معنا بحاجتی فما لی الی معن سواک شفیع بر تخته پاره ای بنوشت و به آب داد چون به پیش معن رسید بفرمود تا آن را بگرفتند چون آن را بخواند شاعر را طلبید و ده بدره زر به وی داد و آن چوب را در زیر بساط خود نهاد روز دویم آن چوب را از زیر بساط بیرون کرد و بخواند و شاعر را طلبید و صد هزار درم دیگر به وی داد و در روز سیم به همین دستور عمل کرد شاعر بترسید که مبادا که پشیمان شود و داده را بستاند بگریخت چون روز چهارم باز آن چوب پاره را بیرون کرد و شاعر را طلبید و نیافت فرمود که در ذمه من چندان کرم بود که وی را چندان عطا دهم که در خزینه من یک دینار و یک درم نماند اما او را حوصله آن نبود کیست اهل کرم آن کس که چو سایل به درش آورد آنقدر امید که در دل گنجد بگشاید کف احسان و ببخشد چندان که نه در حوصله همت سایل گنجد

جامی » بهارستان » روضهٔ چهارم (در ذکر بخشندگان) » بخش ۱۵ اعرابی تهنیت قدوم کریمی از رؤسای عرب را قصیده ای گفت و بر وی خواند و در آخر گفت امدد الی یدا تعود بطنها بذل النوال و ظهرها التقبیلا یعنی دراز کن به سوی من دستی را که کف وی عادت کرده است به بخشش زر و مال و پشت او به تقبیل اهل حاجت و سؤال آن کریم دست به سوی وی دراز کرد چون ببوسید بر وجه طیبت گفت موهای لب تو دست مرا بخراشید اعرابی گفت پنجه شیر ژیان را از خار درشت خارپشت چه زیان آن کریم را این کلمه بسیار خوش آمد گفت که این کلمه پیش من از آن قصیده خوشتر است بفرمود تا وی را در برابر قصیده هزار درم دادند و در برابر آن کلمه سه هزار درم آن را که به مدحت ز فلک سرگذرانید چون نیست سخندان بود از جمله فروتر دانی که سخندان که بود آن که بداند به را ز نکو باز و نکو را ز نکوتر جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۱ از مقتبسات مشکات نبوت است این حدیث که من عشق وعف و کتم فمات مات شهیدا یعنی هر که در جاذبه عشق آویزد و با لطایف عشق آمیزد و در آن طریقه عفت و کتمان پیش گیرد چون بمیرد شهید میرد و شرط عفت و کتمان از برای آن است که چون به میل طبع و هوای نفس آلوده باشد و در وصول به آن وسایط توسل جویند و اظهار کنند از قبیل شهوات نفس حیوانی است نه از فضایل روح انسانی آن عشق را که منقبت خاص آدم است هرجا که هست عفت و ستر از لوازم است عشقی که هست شهوت طبع و هوای نفس خاصیت طباع سباع و بهایم است جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۲ میان دو خردمند سخن عشق می رفت یکی گفت خاصیت عشق همیشه بلا و رنج است و عاشق همه وقت محنتکش و بلاسنج دیگری گفت خاموش باش همانا که تو هرگز آشتی بعد از جنگ ندیده ای و چاشنی وصال بعد از فراق نچشیده ای هیچ کس از صافی دلان عشق پیشه لطیفتر نیست و از گران جانان دور ازین اندیشه کثیفتر نی پرتو شاهد عشق است جمال دل مرد کی کند میل جمال آن که به دل نیست جمیل گر بدین قاعده حجت طلبد نادانی حجتم بس بود الجنس الی جنس یمیل

جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۳ وقتی صدیق اکبر رضی الله عنه در ایام خلافت خود در کنار کوچه های مدینه می گشت و بر در خانه خانه می گذشت ناگاه به خانه ای رسید و از آن خانه آواز گریه ای شنید که زنی بیتی می خواند و از دیده سرشک گرم می راند مضمون بیت آنکه ای طلعت تو به خوبی از ماه فزون پیش مه طلعت تو خورشید زبون زان پیش که دایه بر لبم شیر نهد بر یاد لب لعل تو می خوردم خون سماع آن بیت در دل صدیق رضی الله عنه اثر کرد در بکوفت صاحب بیت بیرون آمد از وی پرسید که آزادی یا بنده گفت بنده فرمود که این بیت در هوای که می خواندی و این اشک از برای که می راندی گفت ای خلیفه به روضه پیغمبر صلی الله علیه و سلم که از من بگذر فرمود که از این مقام گام برندارم تا سر دل تو را بر سر نیارم کنیزک آه سرد برآورد و یکی از جوانان بنی هاشم را ذکر کرد صدیق رضی الله عنه به مسجد رفت و خواجه آن کنیزک را طلبید وی را بخرید و بهای وی تمام بداد و پیش معشوقش فرستاد دلا به شاهد کامت که جفت داند ساخت جز آن که از همه کام زمانه فرد آید به درد کار برآید و گر تو را آن نیست بنال تا دل اهل دلی به درد آید جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۴ کنیزکی مغنیه که به حسن غنا موصوف بود و به لطف نوا معروف جمالی بی بدل داشت و حسنی بی خلل روزی در منظر خواجه خود سازی می نواخت و غزلی می پرداخت نوجوانی که در دل هوای او داشت و در سر سودای او در زیر منظر ایستاده بود و گوش بر آواز نهاده در وقت اشعار وی تأملی می کرد و از لذت الحان وی تمایلی می نمود خرم آن دلداده محروم از دیدار دوست کز پس دیوار حرمان گوش بر گفتار اوست ناگه خواجه سر از منظر فرو کرد جوان را دید نزدیک خودش خواند و با خود بر یک مایده بنشاند از هر جا با وی خبری می گفت و هر لحظه در هنری با وی گهری می سفت جوان با خاطری فارغ از همه چیز گوش با خواجه داشت و چشم بر کنیزک هر چه آن به غمزه سؤال می کرد این به ابرو جواب می داد و هر چه آن به طره گره می بست این به شکر خنده می گشاد چه خوشتر از وصال آن دو عاشق به رغم دشمنان با هم موافق به هم از چشم و ابرو در فسانه کنار و بوس را جویان بهانه چون صحبت متمادی شد خواجه چنان که دانی به ضرورت بعضی حاجات انسانی قدم پرداخت و آن هر دو آرزومند مشتاق را به هم بگذاشت مجلس خالی گشت و دواعی مواصلت از جانبین متوالی کنیزک زبان بگشاد و در مخاطبه او این ندا در داد که به خدایی که آشکار و نهان بنده اوست آدمی و پری که ز هر کس که در جهان بینم پیش من از همه عزیزتری چون جوان آن نکته را گوش کرد فریاد برآورد که ای آن که مرا دیده و دل منزل توست حسن همه خوبان جهان حاصل توست گر هست دلم مایل تو نیست عجب سنگ است نه دل دلی که نی مایل توست بار دیگر کنیزک گفت که در جهان همین آرزو دارم که دست در میان یکدیگر کنیم و از لب و دهان یکدیگر شکر خوریم جوان گفت من نیز این آرزو دارم اما چه کنم خدای تعالی می گوید الا خلاه یؤمیذ بعضهم لبعض عدو الا المتقین یعنی فردای قیامت دوستی دوستداران به رنگ دشمنی برآید مگر دوستی پرهیزگاران که بر دوستی بیفزاید نمی خواهم که فردا بنای محبت ما خلل گیرد و دوستی ما به دشمنی بدل گردد این بگفت و دامن صحبت بگذاشت و بدین ترانه ره رفتن برداشت این عشق دو روزه را دلا باز گذار کز عشق دو روزه برنمی آید کار زانسان عشقی گزین که در روز شمار با آن گیری قرار در دار قرار

جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۵ یکی از دانشمندان گوید که وقتی مجلس می داشتم و در زمین دل مستمعان تخم ارادت می کاشتم پیری ملازم مجلس می بود و از وظیفه ملازمت تخلف نمی نمود اما دایم آه می کرد و اشک می ریخت و یک لحظه آه و اشکش از هم نمی گسیخت روزی در خلوت او را طلبیدم و از وی موجب آن را پرسیدم گفت من مردی بودم که غلامان و کنیزان می خریدم و می فروختم و وجه معاش خود از آن بیع و شری می اندوختم روزی غلامی صغیر به لب چو شکر ناب به رخ چو ماه منیر هنوز شکر او را نشسته دایه ز شیر به سیصد دینار بخریدم و در تربیت او بسی رنج کشیدم چون شیوه دلبری و دلداری بیاموخت چهره به دلبری و دلداری برافروخت یوسف وار به بازارش بردم و بر خریداران شمایل و اخلاقش برشمردم ناگاه دیدم که در زی اهل صلاح نازنین سواری بلکه در خانه زین زیبانگاری آنجا رسید و به گوشه چشم آن غلام را بدید و خود را از بارگی در انداخت و در پهلوی او منزل ساخت و پرسید که چه نام داری و از کدام دیاری چه هنر می دانی و کدام کار می توانی آنگاه روی به من آورد و از ثمن وی سؤال کرد گفتم اگر چه در حسن و جمال یک دینار است اما بهای وی هزار دینار کامل العیار است هیچ نگفت و از حاضران درنهفت دست به دست غلام برد و چیزی به دست وی سپرد بعد از رفتن وی آن را وزن کردم صد دینار بود روز دویم و سیم به همین دستور عمل کرد و همین معامله پیش آورد مبلغ آنچه به غلام داده بود به سیصد دینار رسید با خود گفتم که مایه غلام را به تمام ادا کرد همانا که او را به این غلام تعلق خاطری شده است و بر ادای آنچه گفتم قدرت ندارد و چون وی روان شد من نیز بی وقوف وی بشتافتم چندان که خانه وی را یافتم چون شب درآمد برخاستم و آن غلام را به جامه های نفیس بیاراستم و به بوهای خوش معطر گردانیدم و به در خانه آن جوان رسانیدم در بکوفتم در بگشاد و بیرون آمد چون ما را بدید مبهوت شد و انالله و اناالیه راجعون گفت پس پرسید که شما را چه آورده است و به من که راهنمونی کرده است گفتم بعضی از ابنای ملوک این غلام را خریداری کردند و بیع ما بر چیزی قرار نیافت ترسیدم که امشب قصد این غلام کنند وی را به تو می سپارم تا امشب در پناه تو ایمن خواب کند گفت تو هم درآی و با وی باش گفتم مرا مهمی ضروری در پیش است که اینجا نمی توانم بود غلام را به وی گذاشتم و من برگشتم چون به خانه رسیدم در ببستم و بر سر بستر بنشستم در آن اندیشه که امشب میان ایشان چون گذرد و مصاحبت ایشان بر چه قرار گیرد ناگاه شنودم که آواز در برآمد و غلام از عقب آواز درآمد لرزان و گریان گفتم تو را چه بوده است و در محبت آن جوان چه روی نموده است که بدین حال می آیی غلام گفت آن جوان بمرد و جان به جانان سپرد گفتم سبحان الله آن چگونه بود گفت چون تو رفتی مرا به خانه درون برد و برای من طعام آورد چون طعام خوردم و دست بشستم از برای من بستر انداخت و مشک و گلاب بر من زد و مرا بخوابانید بعد از آن آمد و انگشت بر رخساره من نهاد و گفت سبحان الله این چه خوب است و چه محبوب و مرغوب و چه ناخوش است آنچه نفس من می خواهد و در هوای آن می کاهد و عقوبت خدای تعالی از همه سخت تر است و گرفتار به آن از همه بدبخت تر بعد از آن گفت انالله و اناالیه راجعون و دیگر باره انگشت به رخساره من نهاد و گفت گواهی می دهم که این به غایت جمیل است و به نهایت آمال و امانی دلیل اما عفت و پاکی از آن اجمل است و ثواب موعود بر آن از همه در جمال اکمل پس بیفتاد چون او را بجنبانیدم مرده بود و پی به حیات جاودانی برده پیر گفت که این همه گریه من بر یاد آن جوان است که هرگز عفت و نظافت و لطف و ظرافت وی از خاطر من نمی رود و حسن شمایل و لطف مخایل او از نظر من غایب نمی شود و تا باشم این راه را خواهم سپرد و چون میرم بدین حال خواهم مرد یار چون رفت آن به خوبی از همه عالم فزون در فراقش از همه عالم فزون خواهم گریست ریزد اکنون خون دل از گونه زردم به خاک چون روم در خاک هم زین گونه خون خواهم گریست

جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۶ جوانی سلیل نام از سلاله کرام که در قبایل عرب به جمال و ادب مشهور بود و در بیشه شیران و معرکه دلیران از ضعف و سستی دور در دل از دختر عم هوایی داشت و در سر از وسوسه عشق او سودایی عمرها رنج طلب برد تا به مطلوب رسید و ضربت عشق خورد تا جمال معشوق بدید هنوز در بزم وصال جای گرم نکرده بود و از جام وصال جرعه ای بیش نخورده عزیمت آنش خواست که از آن منزل در جای دیگر مقام کند و در موطن تازه تر آرام گیرد آن ماه را در عماری نشاند و عماری را به آن راه که دلش می خواست براند چون یک مرحله ببرید به جایی خوش و منزلی دلکش رسید نزول کرد و عماری را فرود آورد ناگاه دید که از یک جانب سی سوار آشکارا شدند برخاست و سلاح بست و در خانه زین نشست چون نزدیک آمدند دانست که دشمنان وی اند و قصد او دارند به مقابله و مقاتله ایشان مشغول گشت و بیشتر ایشان را کشت اما زخمهای کاری خورد به پیش دخترعم بازگشت و گفت آمد ز عدو به کشتن من خبری بنشین که ببینمت به حسرت نظری ریزم خونت که تا چو خونم ریزند تا که ز لبت کام نگیرد دگری دختر گفت والله تو خون من نریزی من خون خود خود خواهم ریخت و با خون تو خواهم آمیخت اما آن به که تو پیشدستی نمایی و این عقده را از دل خود بگشایی سلیل برخاست و این ترانه را آغاز کرد از گشتن نادرست این چرخ درشت بنگر که مرا چه سان به خاک آمد پشت آن کز ویم این نقد حیات است به مشت امروز به دست خود همی باید کشت پس بر گلویی که بر آن از زه گریبان رشک می برد و از غیرت عقد حمایل اشک می ریخت یک تیغ براند و آن شمع جهان افروز را به یکدم بنشاند و روی خاک آلود خود را در خون او مالید و به آن سرخ رویی بار دیگر روی در آن سیه روزان آورد و چند تن دیگر را سر برداشت و آخر سر بنهاد چون قوم سلیل از این واقعه خبر یافتند جامه دران و مویه کنان بشتافتند و آن هر دو کشته را به مقابر قبیله بردند و در یک قبر به خاک سپردند هردو را زیر زمین از سر عزت بردند تا نه در روز جزا خوار و دژم برخیزند در ته خاک به یک بسترشان جا کردند تا به هم شاد بخسبند و به هم برخیزند

جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۷ جوانی با کمال ادب به اشتر ملقب بر دختری جمیله از مهتران قبیله جیدا نام عاشق شد و رابطه وداد و قاعده اتحاد میان ایشان محکم گشت آن راز را از نزدیک و دور می پوشیدند و در اختفای آن حسب المقدور می کوشیدند اما به حکم آنکه گفته اند عشق سریست که گفتن نتوان به دو صد پرده نهفتن نتوان عاقبت راز ایشان بر روی روز افتاد و سر ایشان از نشیمن کمون به انجمن برون آمد میان دو قوم ایشان جنگها انگیخته شد و خونها ریخته گشت قوم جیدا خیمه توطن از آن دیار برکندند و بار اقامت به دیار دیگر افکندند چون شداید فراق متمادی شد و دواعی اشتیاق متقاضی گشت روزی اشتر با یکی از دوستان خود گفت هیچ توانی که با من بیایی و مرا در زیارت جیدا مددگاری نمایی که جان من در آرزوی وی به لب رسیده و روز من در مفارقت او به شب انجامیده گفت سمعا و طاعتا هرچه گویی بنده ام و هرچه فرمایی به آن شتابنده هردو برخاستند و راحله ها بیاراستند یک روز و یک شب و یک روز دیگر تا شب راه بریدند تا شب را به آن دیار رسیدند در شعب کوهی نزدیک به آن قوم فرود آمدند و راحله ها را بخوابانیدند اشتر آن دوست را گفت برخیز و اشتر گمشده را سراغ کنان به این قبیله بگذر و با هیچ کس نام مبر مگر با کنیزکی فلانه نام که راعی گوسفندان و محرم رازهای پنهان وی است سلام من به او برسان و از وی خبر جیدا پرس و موضع فرود آمدن ما او را نشان ده آن دوست گوید من برخاستم و به آن قبیله درآمدم اول کسی که مرا پیش آمد آن کنیزک بود سلام اشتر رسانیدم و حال جیدا پرسیدم گفت شوهر وی بر وی تنگ گرفته است و در محافظت وی آنچه ممکن است به جای می آرد اما موعد شما آن درختان است که در عقب فلان پشته است باید که وقت نماز خفتن را آنجا باشید من زود برگشتم و آن خبر را به اشتر رسانیدم هر دو برخاستیم و آهسته راحله ها را می کشیدیم تا وقت موعود را به موعد معهود رسیدیم بودیم در انتظار با گریه و آه بنشسته به راه یار کز ره ناگاه آواز حلی و بانگ خلخال آمد یعنی خیزید کامد آن چارده ماه اشتر از جای بجست و استقبال کرد و سلام گفت و دست بوسید من روی از ایشان برتافتم و به جانب دیگر شتافتم مرا آواز دادند که بیا هیچ ناشایستی در میان نیست و جز گفتگوی بر سر زبان نی من باز آمدم و هر دو بنشستند و با هم سخنان از گذشته و آینده درپیوستند در آخر اشتر گفت که امشب چشم آن دارم که با من باشی و چهره امید مرا به ناخن مفارقت نخراشی جیدا گفت لا والله این به هیچ گونه میسر نیست و کاری بر من ازین دشوارتر نی می خواهی که باز آن واقعه های پیشین پیش آید و گردش ایام به تازگی ابواب شداید آلام بر من بگشاید اشتر گفت والله که تو را نمی گذارم و دست از دامنت نمی دارم هرچه آید گو بیا و هرچه خواهد گو بشو جیدا گفت این دوست تو طاقت آن دارد که هرچه من گویم به جای آورد من برخاستم و گفتم هرچه تو گویی چنان کنم و هزار منت به جان خود نهم و اگر چه جان من در سر آن رود و جامه های خود را بیرون کرد و گفت این بپوش و جامه های خود را به من ده پس گفت برخیز و به خیمه من درآی و در پس پرده بنشین شوهر من خواهد آمد و قدحی شیر خواهد آورد و خواهد گفت این شام توست بستان تو در گرفتن آن تعجیل مکن و اندک تعللی پیش گیر آن را به دست تو خواهد داد یا بر زمین خواهد نهاد و برفت تا بامداد دیگر نخواهد آمد هر چه گفت چنان کردم چون شوهر وی قدح شیر آورد من ناز دراز در پیش گرفتم وی خواست که بر زمین نهد و من خواستم که از دست وی بستانم دست من بر قدح آمد و سرنگون شد و شیرها بریخت در غضب شد و گفت این با من ستیزه می کند و دست دراز کرد و از آن خانه تازیانه ای از چرم گاو گوزن از پس گردن تا پشت دم بریده و به زور سرپنجه شدت و جلادت برهم پیچیده در سطبری نمونه افعی در درازی قرینه ثعبان بود تصویر مار صنعت او لوح تصویر او تن عریان برداشت و پشت مرا چون شکم طبل برهنه ساخت و چون طبال روز جنگ به ضربات متعاقب و نفرات متوالی بنواخت نه مرا زهره فریاد که می ترسیدم که آواز مرا بداند و نه طاقت صبر که می اندیشیدم که پوست بر من بدراند بر آن شدم که برخیزم و به خنجر حنجره او را ببرم و خون او بریزم باز گفتم فتنه ها به پای خواهد شد که نشاندن آن از دست هیچ کس نیاید صبر کردم مادر و خواهر وی آگاه شدند و مرا از دست او کشیدند وی را بیرون بردند ساعتی برنیامد که مادر جیدا درآمد بر گمان آنکه من جیدایم من به گریه درآمدم و ناله برداشتم و جامه در سر کشیدم و پشت بر وی کردم گفت ای دختر از خدا بترس و کاری که خلاف طبع شوهر است پیش مگیر که یک موی از شوهر تو خوشتر از هزار اشتر اشتر خود کیست که تو از برای وی محنت کشی و این شربت چشی پس برخاست و گفت خواهر تو را خواهم فرستاد تا امشب دمساز و همراز تو باشد و برفت بعد از ساعتی خواهر جیدا آمد و گریه برگرفت و بر زننده من دعای بد کرد به او سخن نگفتم در پهلوی من بخفت چون قرار گرفت دست دراز کردم و دهان وی را سخت بگرفتم و گفتم اینک خواهر تو با اشتر است و من به جای او این همه محنت کشیدم این را پوشیده دار اگر نه هم شما فضیحت می شوید و هم من اول وحشت تمام به وی راه یافت و آخر آن وحشت به مؤانست بدل شد و تا صبح آن قصه را می گفت و می خندید چون صبح بدمید جیدا درآمد چون ما را با هم بدید بترسید گفت ویحک این کیست پهلوی تو گفتم خواهر تو و این نیک خواهریست مر تو را پس گفت که وی اینجا چون افتاد گفتم این را از وی پرس که فرصت تنگ است جامه خود برگرفتم و به اشتر پیوستم و هر دو سوار شدیم و در راه درآمدیم در اثنای راه این قصیده را به وی بگفتم پشت مرا بگشاد و جراحتهای تازیانه را بدید و عذرخواهی بسیار کرد و گفت حکما گفته اند یار از برای روز محنت باید و اگر نه روز راحت یار کم نیاید دلا گر آیدت روزی غمی پیش چو یاری باشدت غمخوار غم نیست برای روز محنت یار باید وگرنه روز راحت یار کم نیست

جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۸ وقتی رشید به کوفه رسید وزیر وی به نخاسی درآمد غلامی بر وی عرض کردند که چون آهنگ غنا کردی مرغ را از هوا درآوردی خبر او را به رشید رسانیدند بفرمود تا او را بخریدند چون از کوفه عزم رحلت کردند شنیدند که در روز اول می گریست و حدی کنان می گفت آن که ریزد بیگنه خونم به تیغ هجر یار به که از خون چو من شوریده حالی بگذرد من که از یک روزه هجران اینچنین رفتم ز دست وای جان من اگر ماهی و سالی بگذرد این خبر به رشید رسید وی را احضار فرمود و از حال وی استفسار نمود دانست که در کوفه به عشق کسی گرفتار است ترحم کرد وی را آزاد ساخت وزیر گفت حیف باشد که چنین خوش آوازی را آزاد کنند رشید گفت دریغ باشد که چنین بلند پروازی را بنده گیرند ای آن که تو را دولت شاهی هوس است و آزادی بندگان تو را دسترس است آزاد کن او را که بود بنده عشق کان دلشده را بندگی عشق بس است جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۹ خوبرویی را که هزار دانا از سودای او شیدا بود و هر لحظه بر سر کویش از آمد و شد سوداییان هزار غوغا نوبت خوبی به سر آمد و نکبت زشتی از در و بام درآمد عاشقان بساط انبساط بازچیدند و پای اختلاط درکشیدند با یکی از ایشان گفتم این همان یار است که پار بود همان چشم و ابرو به جاست و همان لب و دهان برقرار قامت از آن بلندتر است و تن از آن نیرومندتر این چه وقاحت و بی شرمی است و بیوفایی و بی آزرمی که دامن صحبت ازو درچیدی و پای ارادت ازو درکشیدی گفت هیهات چه می گویی آنچه دل می برد و هوش می ربود روحی بود در قالب تناسب اعضاء و نعومت بدن و لطافت جلد و ملایمت آواز دمیده چون آن روح از این قالب مفارقت کرد با قالب مرده چه عشق بازم و بر گل پژمرده چه نغمه آغازم گل رفت ز باغ خار و خس را چه کنم شه نیست به شهر در عسس را چه کنم خوبان قفسند و حسن خوبی طوطی طوطی چو بپرید قفس را چه کنم جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۱۰ دلارامی که رونق جمال او رفته بود و ظلمت ریش صفحه رویش گرفته طالبان را از مصاحبت خود صبور می دید و عاشقان را از مواصلت خود نفور دانست که حجاب ایشان مویی چند است بر عارض و زنخدان دمیده و از آن دام بی اندام مرغ دل ایشان رمیده جحامی را طلب کرد که از بی یاری بجان آمده ام و از بی خریداری به فغان بیا و این حجاب را از پیش بردار و این دام را از هم بردر حجام مردی ظریف بود و طبعی لطیف داشت پاکی می راند و این قطعه می خواند نوبت خوبی امرد چو سرآید آن به که پی عشوه بناگوش و ذقن نتراشد لوح عارض چو شد از موی تراشیده درشت چوب ساییست که جز صفحه دل نخراشد

جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۱۱ عاشقی که از دهشت حبیب دلتنگ بود و از وحشت رقیب پای در سنگ آرزو می برد که کی باشد که آن ساده روی ریش برآورده باشد و پندار حسن از سر بیرون کرده تا بی تحاشی در خدمت او توانم بود و بی تکلف از صحبت او توانم آسود شنودم که چون موی از روی او برآمد و تازگی جمال آن پسر به سر آمد او نیز چون دیگران از راه تمنای او بنشست و دیده از تماشای او بربست با وی گفتند این خلاف آن است که می گفتی گفت من چه دانستم که این صید به هویی بخواهد گریخت و این قید به مویی بخواهد گسیخت در لغت خوانده ام که ریش پر است پیش دانشور لغت پرداز لیکن آن پر کزو به وکر عدم می کند مرغ نیکویی پرواز رونق حسن تو رفته ست ای پسر از نهال خشک سرسبزی مجوی خط سبزت با سیاهی تیره شد حرف پندار جمال از دل بشوی یک دو مویت کز زنخدان سرزده کرده یکسانت به پیران دو موی جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۱۲ درویشی به عشق جفاکیشی گرفتار شد به سر راهی می دوید و اشکی می ریخت و آهی می کشید و از وی به چشم مرحمت هرگز نگاهی نمی دید با او گفتند معشوق تو همواره همخانه مستان است و همخوابه می پرستان با درویشان یار نیست و با معتقدان جز بر سر انکار نی طالب او همچو او می باید و مصاحب او همچو او می شاید هیچ بهتر از آن نیست که دامن از او درچینی و پی کار خود بنشینی درویش چون این نصیحت شنود بخندید و گفت درد عشق است مرا بهره ز جانان نخورم غصه گر زو دگری حسن تجمل بیند او گلستان جمال است عجب نیست کزو خارکش خار برد طالب گل گل چیند جامی » بهارستان » روضهٔ پنجم (در عشق و ذکر حال عاشقان) » بخش ۱۳ خوبرویی را کمند ارادت به حلقه درویشان کشید و چون نکته مرکز در دایره صوفیان آرمید شد رخش قبله خداجویان از خدا روی خود در او کردند فوطه پوشان بر آن شکر گفتار چون مگس بر شکر غلو کردند هر کس او را خاصه خود می خواست و خود را در نظر قبول او می آراست تا عاقبت در این کشاکش میان ایشان خلاف افتاد و نزاع خاست نیست دور از عشقبازان کوفتن بر یکدگر چون دم از عشق یکی معشوق نیکو رو زنند طایفان کعبه را چون شوق سازد تیزگام جای آن دارد اگر بر یکدگر پهلو زنند پیر خانقاه که او نیز از آن نمد کلاهی داشت و در آن دعوی هر دم بر خود گواهی آن پسر را طلبید و زبان نصیحت کشید که ای فرزند ارجمند و جوان دلپسند با هر کس چون شیر و شکر میامیز و به ریسمان فریب هر ناکس در میاویز تو آیینه خدانمایی دریغ باشد که با هر بی سر و پا چهره گشایی هر لحظه عنان به چنگ اغیار مده در خلوت خاص عام را بار مده رخسار تو مرآت صقالت زده است مرآت صقیل را به زنگار مده چون آن شیرین پسر این نصیحت شنید بر وی تلخ آمد روی ترش کرده برخاست و به بهانه ای از خانقاه بیرون رفت و چند روز نیامد پیر و مریدان از غم مفارقت او به جان آمدند و از الم مهاجرت او به فغان به الماس مژه گوهر عجز و اضطرار سفتند و به لسان افتقار و زبان اعتذار گفتند باز آ که بر تو هیچ کس حکمی ندارد ای پسر با هر که خواهی می نشین از هر که خواهی می گذر هرچند فریب عقل و خصم دینی بازآ که دل شکسته را تسکینی این بس که بلا و محنت ما بینی با ما به طفیل دیگران بنشینی آن جوان اعتذار درویشان را استماع فرموده از شیوه تندخویی گذشت و به صحبت آن تنها ماندگان مهجور و فراق دیدگان رنجور بازگشت بعد از چهار چیز ز جانان چهار چیز خوشتر بود ز راحت رحمت پس از عذاب وصلی پس از فراق و وفایی پس از خلاف صلحی پس از نزاع و رضایی پس از عتاب

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱ از حضرت رسالت - صلی الله علیه و سلم - آرند که فرموده است که مؤمن مزاح کن و شیرین سخن باشد و منافق ترشرو و گره بر ابرو امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه گفته است که هیچ باک نیست اگر کسی چندان مزاح کنند که مؤمن از حد بدخویی و دایره ترشرویی بیرون آید جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲ رسول صلی الله علیه و - مر عجوزه را گفت که عجایز به بهشت در نیایند آن عجوزه به گریه درآمد فرمود که خدای تعالی ایشان را جوان گرداند و جوانتر از آنچه بودند برانگیزاند آنگه به بهشت برد و نیز مر زنی را از انصار گفت به شوهر خود برس که در چشم وی سفیدی واقع است آن زن به سرعت و اضطراب تمام پیش شوهر خود دوید شوهر از وی سبب اضطراب پرسید آنچه حضرت فرموده بودند باز گفت گفت راست فرموده اند در چشم من سفیدی هست و سیاهی هست اما نه به بدی گر مقبلی مزاح کند عیب او مکن شغلیست آن به قاعده عقل و دین مباح دل آیینه است کلفت جد زنگ آیینه آن زنگ را چه امکان صیقل بود مزاح جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳ روزی اصمعی بر مایده هارون حاضر بود ذکر پالوده کردند اصمعی گفت بسیاری از اعراب باشند که هرگز پالوده را ندیده باشند و نام او نشنیده هارون گفت بر این دعوی که کردی گواهی بگذران و اگر نه دروغ است این اتفاقا روزی هارون به شکار بیرون رفت اصمعی با وی بود دیدند که اعرابیی حالی از بادیه می رسد هارون با اصمعی گفت که او را پیش من آر اصمعی پیش وی رفت که امیرالمؤمنین تو را می خواند اجابت کن گفت مؤمنان را امیر می باشد اصمعی گفت آری اعرابی گفت من به وی ایمان ندارم اصمعی وی را دشنام داد گفت یا ابن الزانیه اعرابی در غضب شد و گریبان اصمعی را بگرفت و هرسو می کشید و دشنام می داد و هارون می خندید بعد از آن پیش هارون آمد و گفت ای امیرالمؤمنین چنانچه این مرد گمان می برد داد من از وی بستان که مرا دشنام داده است هارون گفت دو درم به وی ده اعرابی گفت سبحان الله مرا دشنام داده است مرا دو درم دیگر به وی می باید داد هارون گفت آری حکم ما چنین است اعرابی روی با اصمعی کرد و گفت یا ابن الزانیین روان باش و به حکم امیرالمؤمنین چهار درم بده هارون از خنده به پشت افتاد پس وی را همراه بردند چون به قصر هارون درآمد و آن عظمت و شوکت بدید و مجلس هارون را مشاهده کرد در چشم وی بزرگ نمود پیش آمد و گفت السلام علیک یا الله هارون گفت خاموش باش چه می گویی گفت السلام علیک یا نبی الله گفتند ویحک چه می گویی وی امیرالمؤمنین است گفت السلام علیک یا امیرالمؤمنین هارون گفت و علیک السلام پس وی را بنشاندند و مایده کشیدند و از هر چیزی بخورد و در آخر پالوده آوردند اصمعی گفت امید می دارم که وی نداند که پالوده چه چیز است هارون گفت اگر چنین باشد تو را یک بدره بدهم پس اعرابی دست دراز کرد و پالوده را خوردن گرفت به وجهی که به آن می مانست که هرگز نخورده است هارون از وی پرسید که این چه چیز است که می خوری گفت سوگند به آن خدای که تو را به خلافت مکرم کرده است که من نمی دانم که این چه چیز است اما خدای تعالی در قرآن می گوید و فاکهة و نخل و رمان نخل نزدیک ما هست گمان می برم که این رمان است اصمعی گفت ای امیرالمؤمنین اکنون دو بدره بر تو واجب شد زیرا که وی همچنانکه پالوده را نمی داند رمان را نیز نمی داند هارون فرمود تا اصمعی را دو بدره زر دادند و اعرابی را چندان که غنی شد کیست دانی کریم آن که ز بند نیست آگه خزانه درمش هرچه آید بر او چه جد و چه هزل همه گردد بهانه کرمش

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴ خلیفه روزی چاشت می خورد و بره بریان پیش او نهاده بودند اعرابی از بادیه در رسید وی را پیش خواند اعرابی بنشست و به شره تمام در خوردن ایستاد خلیفه گفت چه میشومی که چنان این بره را از هم می دری و به رغبت می خوری که گوییا پدر او تو را به سرو زده است اعرابی گفت این خود نیست اما تو چنان به چشم شفقت در وی می نگری و از دریدن و خوردن او ید می بری که گوییا مادر او تو را شیر داده است خواجه بر مال خود آن گونه رحیم است و شفیق که به چشم شفقت می نگرد در همه چیز گر فتد در بره و میش وی اندک خطری به فداشان بدهد مادر و فرزند عزیز فی المثل گر خواجه نان و بره بریان نهد پیش تو بر خوان اگر روزی شوی مهمان او گر کنی صد رخنه در دندانش از سنگ ستم به که از دندانت افتد رخنه ای در نان او گر خورد از دست تو صد زخم بر پهلو و پشت به که پر سازی تهیگاه خود از بریان او جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۵ بهلول را گفتند دیوانگان بصره را بشمار گفت آن از حیز شمار بیرون است اگر گویید عاقلان را بشمارم که معدودی چند بیش نیستند هرکه عاقل بینی او را بهره است نقد وقت از مایه دیوانگی می زید از آفتاب حادثات شادمان در سایه دیوانگی جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۶ فاضلی بر یکی از دوستان صاحب راز خود نامه می نوشت شخصی در پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم نوشته وی را می خواند بر وی دشوار آمد بنوشت که اگر نه در پهلوی من دزدی زن به مزد نه نشسته بودی و نوشته مرا نمی خواندی همه اسرار خود بنوشتمی آن شخص گفت والله ای مولانا که من نامه تو را مطالعه نکردم و نخواندم گفت ای نادان پس این را که می گویی از کجا می گویی هرآن کس که دزدیده بر سر مرد شود مطلع شایدش خواند دزد بر آن کار اگر مزد دارد طمع همین به که نامش نهی زن به مزد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۷ مستی از خانه بیرون آمد و در میانه راه بیفتاد و قی کرد و لب و دهان خود بیالود سگی آمد و آن را لیسیدن گرفت پنداشت که آدمی است که آن را پاک می کند دعا می کرد که خدای تعالی فرزندان و فرزندان فرزندان تو را خدمتگار تو گرداند بعد از آن سگ پای برداشت و بر روی او بول کرد گفت بارک الله ای سیدی که آب گرم آوردی تا روی مرا بشویی شرابخواره چو بر خویشتن روا دارد که سبلت از قی ناپاک می بیالاید سگ از مثانه گر ابریق آب گرم آرد که غسل سبلت ناپاک او کند شاید

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۸ قاضی بغداد به عزیمت مسجد آدینه پیاده بیرون آمد مستی پیش وی رسید وی را بشناخت گفت اعزک الله ایها القاضی روا باشد که تو پیاده روی آنگه به طلاق سوگند خورد که قاضی را برگردن خود سوار کند قاضی گفت پیش آی ای ملعون چون برگردن او سوار شد روی باز پس کرد که به تک تیز روم یا آهسته گفت میان این و آن اما باید که رم نکنی و نلغزی و به پای دیوارها نزدیک روی تا از مزاحمت روندگان مأمون باشم گفت بارک الله ایها القاضی تو خود قاعده سواری را نیکو می دانسته ای چون قاضی را به مسجد رسانید فرمود تا وی را در زندان محبوس کنند گفت اصلحک الله ایها القاضی این سزای کسی است که تو را از مذلت پیادگی برهاند و به مرکوبی تو تن دردهد و به عزت سواری به مسجد رساند قاضی بخندید و وی را بگذاشت مستی به قصد عربده چون راه گیردت با او به رفق کار کن ای کاردان حکیم موییست عرض مرد خردمند خرده دان مپسندش از کشاکش نابخردان دو نیم جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۹ جولاهی در خانه دانشمندی ودیعتی نهاد چون یکچند برآمد به آن محتاج شد پیش وی رفت دید که بر در سرای خود بر مسند تدریس نشسته و جمعی از شاگردان پیش وی صف بسته گفت ای استاد به آن ودیعت احتیاج دارم گفت ساعتی بنشین تا از درس فارغ شوم چون جولاه بنشست مدت درس او دیر کشید و وی مستعجل بود و عادت آن دانشمند آن بود که در وقت درس گفتن سر خود می جنبانید جولاه را تصور آن شد که درس گفتن همان سر جنبانیدن است گفت ای استاد برخیز و مرا تا آمدن نایب خود گردان تا من به جای تو سر می جنبانم و ودیعت مرا بیرون آور که من تعجیل دارم دانشمند چون آن شنید بخندید و گفت فقیه شهر زند لاف آن به مجلس عام که آشکار و نهان علوم می داند جواب هرچه از او پرسی آن بود که به دست اشارتی بکند یا سری بجنباند جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۰ نابینایی در شب تاریک چراغی در دست و سبویی بر دوش در راهی می رفت فضولی به وی رسید و گفت ای نادان روز و شب پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر این چراغ را فایده چیست نابینا بخندید که این چراغ نه از بهر خود است از برای چون تو کوردلان بی خرد است تا با من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند حال نادان را ز نادان به نمی داند کسی گرچه در دانش فزون از بوعلی سینا بود طعن نابینا زدی ای دم ز بینایی زده زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۱ عمرو لیث یکی از لشکریان خود را دید بر اسبی لاغر نشسته زین لاغر اسبکی که همانا نیافته ست جز از عظام جوهر ترکیب او نظام همچون خر عزیر عظام آمده به هم لیکن هنوز گوشت نروییده از عظام لاغر اسبی که گر بجویی از گوشت در او نشان نیابی از سر تا سم گرش بکاوی جز پوست بر استخوان نیابی گفت لعنت بر لشکریان من باد که هر دینار و درم که به ایشان دادم فروج زنان خود را فربه ساختند و مرکوبان خود را از گرسنگی بگداختند آن شخص بشنید گفت والله ای امیر اگر نظر استبصار بر فرج زن من گماری آن را از سرین اسب من لاغرتر شماری عمرو از این سخن بخندید و او را چیزی کرایمندی انعام کرد و گفت برو هر دو مرکوب خود را فربه کن مرکوب تو دو داد خدا بار خویش را گاهی ازان بر این نه و گاهی ازین بر آن زان بارگی شب کن و زین بارگیر روز این را به زیر زین کش و آن را به زیر ران جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۲ علویی در بغداد زنی را به خود خواند آن زن از وی دینار و درهم خواست علوی گفت تو به آن راضی نیستی که جزوی از اهل خاندان نبوت و خانواده ولایت در تو فرود آید زن گفت این فسانه را به قحبگان قم و کاشان گوی از قحبگان بغداد این آرزو را جز به دینار و درهم مجوی به سفله تا ندهی ضعف آن کزو خواهی طمع مدار کزو کام دل به دست آید گره گشای ز کیسه که قحبه بند ازار به دوستی خدا و رسول نگشاید گفت مملوکه ای به مالک خویش کز قفایش گرفت راه فساد ترک این فعل کن که جایز نیست پیش دین پیشگان شرع نهاد گفت خامش که شیخ دین مالک به چنین عیش رخصت ما داد گفت مسکین ز زیر او که خدات در زد و گیر مالک اندازاد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۳ فاضلی که صورتی قبیح و هییتی کریه داشت به فرزدق رسید وی را دید که روی او به جهت مرضی زرد شده گفت تو را چه بوده است که رنگ تو چنین زرد شده است گفت چون تو را دیدم از گناهان خود اندیشیدم رنگ من چنین زرد برآمد گفت در وقت دیدن من چرا از گناهان خود یاد کردی گفت ترسیدم که خدای تعالی مرا عقوبت کند و همچون تو مسخ گرداند چون رخ زشت تو بینم دل من عقد اصرار گنه فسخ کند زانکه ترسم که ز شومی گناه قهر ایزد چو توام مسخ کند و همین فاضل گوید که با دوستی در راهی ایستاده بودم و سخن می گفتم زنی آمد و در برابر من ایستاد و در روی من نظر می کرد چون نظر کردن وی از حد درگذشت غلام را گفتم پیش آن زن رو و بپرس که چه می شود غلام باز آمد که می گوید که چشم من گناهی عظیم کرده بود می خواستم که وی را عقوبتی کنم هیچ عقوبت زیادت از آن نیافتم که به این زشت رو نظر کنم نامه مردم چشمم ز گنه شسته نشد گرچه از گریه دو صد بار پر آبش کردم تا رهد زآتش فردای قیامت امروز به نظر در رخ زشت تو عذابش کردم

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۴ جاحظ گوید هرگز خود را چنان خجل ندیدم که روزی مرا زنی بگرفت و به در دکان استاد ریخته گر برد که همچنین من متحیر شدم که آن چه بود از آن استاد پرسیدم گفت مرا فرموده بود که تمثالی بر صورت شیطان برای من بساز گفتم نمی دانم که بر چه شکل می باید ساخت تو را آورد که بدین شکل بوالعجب روی و گونه ای داری کس بدین روی و گونه نتوان کرد بهر تصویر صورت شیطان جز رخت را نمونه نتوان کرد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۵ شخصی زشت رویی را دید که از گناهان استغفار می کرد و نجات از آتش دوزخ می طلبید گفت ای دوست بدین روی چرا بر دوزخ بخیلی می کنی و آن را از آتش دریغ می داری چون نبینی تو روی خود زان رو بر کسان ناخوش است نی بر تو گر بدین رو در آتشت فکنند حیف بر آتش است نی بر تو جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۶ زشت رویی پیش طبیب رفت که بر زشتترین جایی دملی برآورده ام طبیب تیز در روی او نگریست و گفت دروغ می گویی اینک روی تو را می بینم بر وی هیچ دملی نیست ز زشتی است که سلطان شرع نپسندد که عضوهای فرود از کمر برهنه کنی چو رویت از همه جا زشت تر بود چه عجب که رو بپوشی و جای دگر برهنه کنی جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۷ شخصی بزرگ بینی زنی را خواستگاری می کرد و در تعریف خود می گفت که من مردی ام از خفت و سبکساری دور و بر احتمال مکاره صبور زن گفت اگر تو بر احتمال مکاره صبور نبودی این بینی را چهل سال نتوانستی کشیدن از بینی بزرگ تو باریست بر همه تا کی به هرزه روی سوی آن و این نهی هرلحظه سجده تو نه از بهر طاعت است بار گران بینی خود بر زمین نهی جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۸ ظریفی شخصی را دید که موی بسیار بر روی دمیده بود گفت این موی ها را بکن پیش از آن که روی تو سر گردد خواجه هر روز اگر به موچینه از رخ خود نه موی برگیرد چند روزی چو بگذرد بر وی رویش از موی حکم سرگیرد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۱۹ معاویه و عقیل بن ابی طالب با هم نشسته بودند معاویه گفت ای اهل شام هیچ شنیده اید قول الله تعالی را آنجا که می گوید تبت یدا ابی لهب و تب گفتند آری گفت ابولهب عم عقیل است عقیل گفت ای اهل شام هیچ شنیده اید قول الله تعالی را آنجا که می گوید وامراته حمالة الحطب گفتند آری گفت حمالة الحطب عمه معاویه است چو هست در تو منقصتی عیب دیگری کردن به آن نه قاعده مرد باهش است او خامش است از تو و از عیب دیگران گویا کنی به عیب خود آن را که خامش است جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۰ علویی با شخصی در اثنای خصومت گفت مرا چون دشمن می داری و حال آنکه تو مأموری به آنکه در هر نماز بر من صلوات فرستی و بگویی اللهم صل علی محمد و علی آل محمد گفت من الطیبین الطاهرین نیز می گویم و تو از آن بیرونی ای که ز آل نبی می شمری خویش را هست گواهت بر آن پاکی ذات و صفات چون تو دم از طیبات می زنی و طیبین کو صفت طیبین یا سمت طیبات

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۱ مدعیی خود را به صورت علویان آراسته و به دعوی آن نسبت عالی برخاسته در دعوی وی عیان نه از صدق فروغ هم دوش ز گیسوان گواهان دروغ بر صاحبدلی درآمد از جای بجست و وی را بر صدر نشاند و در صف نعال نشست هر چه طلب داشت زیادت از آن عطا کرد و در وقت خروجش ادب مشایعه به جای آورد اصحاب گفتند ما این شخص را می شناسیم نسبت وی از این نسبت دور است و دعوی وی در این صورت کذب و زور نه پدرش را از این خاندان بویی است نه مادرش را در این خانواده رویی مادرش شهرگرد و خانه گداست پدرش دیگ بند و دوک تراش آن یکی از قبیله ارذال وین دگر از طویله اوباش صاحبدل گفت آنچه ما کردیم نه لایق صادقان این خانواده است بلکه فراخور مدعیان از راه افتاده است هرکس ز خاندان نبوت نصیب یافت تعظیم او وظیفه هر بی نصیب نیست هست او غریب دهر به راه محبتش گر مال و ملک و جاه ببازی غریب نیست جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۲ خلیفه با اعرابیی از مایده طعام می خورد در آن اثنا نظرش بر لقمه وی افتاد مویی به چشم وی درآمد گفت ای اعرابی موی را از لقمه خود دور کن اعرابی گفت بر مایده کسی که چندان در لقمه خورنده نگرد که موی را بیند طعام نتوان خورد و دست از طعام باز کشید و سوگند خورد که دیگر بر مایده وی طعام نخورد چو میزبان بنهد خوان مکرمت آن به که از ملاحظه میهمان کنار کند نه آن که بر سر خوان لقمه لقمه او را به زیر چشم ببیند به دل شمار کند جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۳ جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصان رجال در پیوسته یکی از آن میان گفت هر که دو چشم بینا ندارد نیم مرد است و هر که در خانه عروسی زیبا ندارد نیم مرد است و هر که وقوف بر سباحت دریا ندارد نیم مرد است نابینایی در مجلس حاضر بود که زن نداشت و سباحت نمی دانست بانگ بر وی زد که ای عزیز عجب مقدمه ای پرداختی و مرا از دایره مردی چنان دور انداختی که هنوز نیم مرد در می باید تا نام هیچ مردی بر من شاید چنان ز پایه مردی فتاد خواجه برون ز بس فسردگی و خام ریشی و سردی که گر هزار فضیلت رسد ز مردانش قدم برون ننهد از حدود نامردی جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۴ بهلول بر هارون الرشید درآمد یکی از وزرا گفت بشارت باد مر تو را ای بهلول که امیرالمؤمنین تو را بر سر قرده و خنازیر سردار و امیر گردانید بهلول گفت گوش به من دار و فرمان من به جا آر که از جمله رعایای منی به شهریاری گاو و خرم دهی مژده رعیتی که بود خاص شهریار تویی شمار لشکریانم ز خرس و خوگ کنی نخست کس که درآید درین شمار تویی

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۵ توانگری در عهد یکی از ظالمان بمرد وزیر آن ظالم پسر وی را طلب کرد و پرسید که پدر تو چه گذاشته است گفت از مال و منال چنین و چنان و از وارثان وزیر کبیر را ایده الله سبحانه و این فقیر حقیر را وزیر بخندید و فرمود که میراث وی را به دو نیم کردند نیمی را به وی گذاشت و نیمی را برای پادشاه برداشت ظلم پیشه وزیر نشناسد جز حق پادشاه مال یتیم عدل داند اگر برد به تمام فضل داند اگر کند به دو نیم جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۶ ترکی را گفتند کدام دوستتر داری غارت امروز یا بهشت فردا گفت آنکه امروز دست به غارت بگشایم و هرچه بیابم بربایم و فردا با فرعون در آتش درآیم آن شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید گفت با واعظ که آنجا غارت و تاراج هست گفت نی گفتا بتر باشد ز دوزخ آن بهشت کاندر او کوته بود از غارت و تاراج دست جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۷ گدایی بر در سرایی چیزی خواست کدخدای خانه از درون آواز داد معذور دار که خانگیان اینجا نیستند گدا گفت من پاره نان می خواهم نه مباشرت با خانگیان چون گدا بر در سرات رسد هرچه داری بده بهانه مکن تا نیاید به خاطرش چیزی پیش او ذکر اهل خانه مکن کس در حرم سفله ناپاک سیر چون نان نبود نهفته از چشم بشر از خانه او توقع نان بتر است کز خانگیان توقع چیز دگر جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۸ معلمی را پسر بیمار شد و مشرف به موت گشت گفت غسال بیارید تا وی را بشوید گفتند هنوز نمرده است گفت باکی نیست آن زمان را که از غسل وی فارغ شوید بخواهد مرد هرکه در کار خویش پیش از وقت می نماید به حکم طبع شتاب می خورد روزه نارسیده به شب می کشد موزه نارسیده به آب جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۲۹ پسر معلمی را گفتند چه بلا احمقی گفت اگر من احمق نبودمی ولدالزنا بودمی عیب مادر بود ار فرزندی خلق و خویش نه به وفق پدر است گوش استر که دراز است گواست کش نه اسب است پدر بلکه خر است جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۰ از معلمی پرسیدند که تو بزرگتری یا برادر تو گفت من بزرگترم اما چون یک سال دیگر بر وی بگذرد با من برابر خواهد شد چو هیچ چیز نشد حاصلت چه می پرسی که روزگار فلان در چه چیز می گذرد شمار عمر کسان می کنی نمی دانی که در مقابله عمر تو نیز می گذرد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۱ بیماری بر شرف موت بود ابخری که از دهانش بوی ناخوش می آمد بر بالینش نشسته بود سر به نزدیک وی می برد و تلقین شهادت می کرد و بر روی وی نفس می زد هرچند بیمار روی خود می تافت وی الحاح بیشتر می کرد و سر نزدیکتر وی می برد چون کار بر بیمار تنگ آمد گفت ای عزیز می گذاری که من خوش و پاکیزه بمیرم یا می خواهی که مرگ مرا به هرچه از آن ناپاکتر است بیالایی در جهان اهل فضل نایابند گوش بر هر فضول نتوان کرد هر که بوی ریا دهد ز لبش نفسش را قبول نتوان کرد

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۲ مردی به شخصی رسید و آغاز گله کرد که روا باشد که مرا نمی شناسی و رعایت حق من نمی کنی آن شخص حیران ماند و گفت از اینها که تو می گویی من خبری ندارم گفت پدرم مادر تو را خواستگار کرده بوده است اگر وی را می خواست من برادر تو می بودم آن شخص گفت والله این خویشی است که سبب آن می شود که من از تو میراث برم و تو از من میراث بری گمان خام طمع آن بود که بر همه خلق فریضه است که با وی شوند احسان سنج چو خامی طمع او به پختگی نرسد فتد ز تنگدلی در مضیق محنت و رنج جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۳ کوژپشتی را گفتند آن می خواهی که خدای تعالی پشت تو را چون دیگران راست گرداند یا آن که پشت دیگران را چون تو کوژ گرداند گفت آنکه همه را چون من کوژ گرداند تا به آن چشمی که ایشان در من نگریسته اند من نیز به همان چشم در ایشان نگرم خوش آنکه خصم به عیبی که طعنه تو زند به رغم وی ز چنان عیب رسته بنشینی وز این نشستن بی عیب خوشتر آن باشد که مبتلا شده او را به عیب خود بینی جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۴ شخصی نماز گزارد و بعد از نماز دعا کرد و در دعای خود درآمدن در بهشت و خلاصی از آتش دوزخ خواست پیرزنی در قفای او ایستاده بود و آن را می شنید می گفت خداوندا مرا در آنچه می خواهد شریک گردان چون آن شخص آن را بشنید گفت خداوندا مرا بر دار کش و به ضرب تازیانه بمیران پیرزن گفت خداوندا مرا بیامرز و از آنچه می طلبد نگاه دار آن شخص روی باز پس کرد که این عجب ناراست حکمی است و ناپسندیده قسمتی که در راحت و آسودگی با من انبازی و در محنت و فرسودگی از من ممتاز نه منصف باشد آن طامع که کامی چو یابی از خدای انباز گردد وگر در راه ناکامی نهی گام هم از گام نخستین باز گردد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۵ زنی از شوهر خود شکایت پیش قاضی برد که مرا یک لحظه فارغ نمی گذارد نه در خلا و نه در ملا و نه در وقت خمیر کردن و نه در وقت نان پختن و نه در وقتی که روزه می دارم و نه در وقتی که نماز می گزارم شوهرش گفت من تو را از برای این خواسته ام زن گفت ایهاالقاضی حسبة لله که تعیین کن که در شبانه روزی چند بار با من نزدیکی کند تا من بدانم و خود را بر آن راست گیرم قاضی گفت ده بار زن گفت طاقت این ندارم گفت نه بار گفت طاقت ندارم و همچنین می گفت تا به پنج بار رسانید زن گفت طاقت این نیز ندارم قاضی گفت وای بر تو نمی خواهی که این مسکین را هیچ بهره ای باشد زن گفت راضی شدم مرد گفت ای قاضی بفرمای تا کسی را کفیل خود کند زن گفت اینک قاضی مسلمانان کفیل من است قاضی گفت ای زانیه می خواهی که از وی بگریزی و مرا در دست وی اندازی تا آنچه با تو می کند با من کند برخیز و بیرون رو که لعنت خدای بر تو باد در وایه های نفس وکیل کسی مشو ترسم که با هزار عزیزی شوی ذلیل تن در دهد به قحبگی آید چو وقت کار هر پاکدامنی که شود قحبه را کفیل

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۶ پیری که کام جوانی رانده بود و از قوت کامرانی مانده کنیزکی صاحب جمال خرید و به وقت فرصتش در کنار کشید هر چند پیر حریص بود اما آلتش مساعدت ننمود با کنیزک گفت لطفی بنمای و دست عنایت برگشای و به اندک مالشی این خفته را برخیزان و این مرده را برانگیزان چو رشته آلت من سخت سست است به مالش یاریی ده ای نکو زن نمالی تا سر رشته به انگشت نیارد رفت در سوفار سوزن کنیزک هر چند دست جنبانید به جایی نرسید و هرچند مالش داد کاری نگشاد شنیدند که این ابیات می گفت ولیکن از آن پیر می نهفت به منزل نارسیده آلت پیر به سان لاشه لاغر بخسبد به زور دست چون خیزانی از جای چو داری دست از او دیگر نجنبد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۷ شخصی ده درم بر جوحی دعوی کرد قاضی پرسید که گواه داری گفت نی گفت سوگندش دهم گفت سوگند وی را چه اعتبار هر لحظه خورد هزار سوگند دروغ زان گونه که در بادیه اعرابی دوغ جوحی گفت ای قاضی مسلمانان در مسجد محله ما امامی است پرهیزگار راست گفتار نیکوکردار وی را بطلب و به جای من سوگند ده تا خاطر این مرد قرار گیرد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۸ اعرابی شتری گم کرد سوگند خورد که چون بیابد به یک درم بفروشد چون شتر را یافت از سوگند خود پشیمان شد گربه ای در گردن شتر آویخت و بانگ زد که که می خرد شتری به یک درم و گربه ای به صد درم اما بی یکدیگر نمی فروشم شخصی بود آنجا رسید گفت چه ارزان بودی این شتر اگر این قلاده در گردن نداشتی لییم اگر به شتر بخشدت عطا مستان که این ز عادت اهل کرم برون باشد قلاده ای که ز منت به گردنش بندد هزار بار ز بار شتر فزون باشد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۳۹ اعرابیی شتری گم کرد بانگ زد که هر که شتر مرا به من آرد مر او راست دو شتر با وی گفتند هیهات این چه کار است که سرباری مه از خروار است گفت شما لذت یافت و حلاوت وجدان نچشیده اید معذورید گمشده گرچه حقیر است مگوی که عنان از طلبش تافته به هست در قاعده خرده شناس لذت یافتن از یافته به جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۰ طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان رسیدی ردا در سر کشیدی از سبب آنش سؤال کردند گفت از مردگان این گورستان شرم می دارم بر هر که می گذرم ضربت من خورده است و در هر که می نگرم از شربت من مرده است ای رای تو در علاج بیمار علیل برآمدن مرگ قدوم تو دلیل در کشور مات منت جان ستدن برداشته ای ز گردن عزراییل ای صنعت طب شکسته بازار از تو هرچند بود به رنج بیمار از تو المنة لله که عجب خوشنودند غسال و کفن فروش و حفار از تو یکی از حکما گفته است طبیب ناقص وباست مر عامه را ای که هستی ز طب ناقص خویش عامه خلق را به جای وبا چه عجب گر کنند نفرینت هست نفرین تو دعای وبا

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۱ روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت بیرون رفتیم چون در موضع خرم منزل ساختیم و سفره انداختیم سگی از دور آن را دید خود را به آنجا رسانید یکی از حاضران پاره سنگ برداشت و چنانکه نان پیش سگ اندازند پیش وی انداخت آن را بوی کرد و بی توقف بازگشت هرچند آواز دادند التفات نکرد اصحاب از آن متعجب شدند یکی از آن میان گفت می دانید که این سگ چه گفت گفت این بدبختان از بخیلی و گرسنگی سنگ می خورند از خوان ایشان چه توقع توان داشت و از سفره ایشان چه تمتع توان گرفت خواجه چون افکنده خوان نزدیک و دور حظ و بهره برده زانجا بیدرنگ حظ مسکین گر به از نزدیک چوب بهره بیچاره سگ از دور سنگ جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۲ پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری گفت نی اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم فرزند که خواهد ز پی مال پدر را خواهد که نماند پدر و مال بماند خوش نیست به مرگ پدر و بردن میراث خواهد که کشندش که دیت هم بستاند کنیزکی صاحب جمال می گذشت شخصی در عقب وی ایستاد کنیزک گفت آنچه خواجه من با من می کند می خواهی گفت بلی گفت بنشین که خواجه من از عقب می رسد با تو آن کند که با من می کند کودکی را پدر آمد ز سفر هر که کردش ز در خانه گذر گفت ای خواجه بده سیم و زرم مژدگانی قدوم پدرم زیرکی گفت بدو کای فرزند مقدم او همه را نیست پسند مادرت را ز سفر آمده شوی مژدگانی ز کس مادر جوی جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۳ شخصی بر شاعری بیتی خواند که قافیه در یک مصراع راء مهمله مضموم آورده بود و در یکی زاء معجمه مکسور شاعر گفت این قافیه راست نیست زیرا که یک جا حرف راست بی نقطه و یکجا حرف زاست به نقطه آن شخص گفت این را نقطه مزن شاعر گفت یک جا قافیه مضموم است و یک جا مکسور گفت بنگرید این چه نادان مردیست من می گویم نقطه مزن وی اعراب می کند‍ آن سفله که مدح را ز ذم نشناسد فتح از کسر و کسر ز ضم نشناسد زو در عجبم که چون دم از شعر زند کو شعر و شعیر را ز هم نشناسد جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۴ دو شاعر بر مایده ای جمع آمدند پالوده ای آوردند بغایت گرم یکی از ایشان مر دیگری را گفت این پالوده گرمتر است از آن حمیم و غساق که فردا در جهنم خواهی آشامید دیگری در جواب گفت یک بیت از اشعار خود بخوان و بر آنجا دم تا هم تو بیاسایی و هم دیگران از خنک شعر خویش یک مصراع گر کنی نقش بر در دوزخ از جهنم برد حرارت نار در حمیم آورد برودت یخ جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۵ شاعری پیش صاحب عباد قصیده ای آورد هر بیت از دیوانی و هر معنی زاده طبع سخندانی صاحب گفت از برای ما عجب قطار شتر آورده ای که اگر کسی مهارشان بگشاید هر یک به گله دیگر گراید همی گفتی به دعوی دی که باشد به پیش شعر عذبم انگبین هیچ ز هر جا جمع کردی چند بیتی به دیوانت نبینم غیر ازین هیچ اگر هریک به جای خود رود باز بجز کاغذ نماند بر زمین هیچ

جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۶ فرزدق ملک بصره را که خالد نام داشت مدح کرد صله مدح خود چنان که می خواست نیافت به این دو بیتش هجو کرد لقد غرنی من خالد باب داره ولم ادر ان للوم حشو اهابه ولست و ان اخطات فی مدح خالد باول انسان خری فی ثیابه می گوید آراسته بیرون سرایی دیدم در مدح خداوند سرا پیچیدم آلود شعار شعر پاکیزه من از لوث حدث چو مدحش اندیشیدم چون این دو بیت به خالد رسید ده هزار درم به وی فرستاد و پیغام داد که به این درمها معنی را که از باطن خود نموده ای و ظاهر خود را به آن آلوده ای بشوی عجب مدار ز ممدوح اگر کند احسان بجای مادح خود گرچه نیک و بد گوید ز بحر جود کند رشحه ای روان که بدان ز لوح خاطر خود حرف ذم خود شوید جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۷ شاعری بر فاضلی شعری خواند چون به اتمام رساند گفت این را در خلا جا گفته ام فرمود که والله راست می گویی از این بوی آن می آید سخنور مگو گو که اشعار او ز بحر کدر یا صفا آمده ست زند صاحب ذوق را بر مشام نسیمی که آن از کجا آمده ست جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۸ شاعری پیش طبیب رفت و گفت چیزی در دل من گره شده است و وقت مرا ناخوش می دارد و از آنجا فسردگی به همه اعضای من می رسد و موی بر اندام من برمی خیزد طبیب مردی ظریف بود گفت به تازگی هیچ شعری گفته ای که هنوز بر کسی نخوانده باشی گفت آری گفت بخوان بخواند باز گفت بخوان بخواند گفت برخیز که نجات یافتی این شعر بود که در دل تو گره شده بود و خنکی آن به بیرون سرایت می کرد چون از دل خود بیرون دادی خلاص یافتی چه شعر است این که چون نامش ز دانا بپرسی بر زبانش هرزه آید و گر بر شربت بیمار خوانی تب محرق رود تب لرزه آید جامی » بهارستان » روضهٔ ششم (در مطایبه) » بخش ۴۹ واعظی بر بالای منبر شعری از هر چه گویند بی مزه تر خواند و ترویج آن را گفت والله این را در اثنای نماز گفته ام شنیدم که یکی از مجلسیان می گفت شعری که در نماز گفته شده است چنین بی مزه است نمازی را که در وی این شعر گفته شده باشد چه مزه بوده باشد گفتی که دوش گفته ام اندر نماز شب شعری که قدر جمله اشعار ازو شکست آن شعر اگر ز منفذ سفل آمدی فرود زان یافتی نماز تو همچون وضو شکست شاعری خواند پرخلل غزلی کین به حذف الف بود موصوف گفتمش نیست صنعتی زان به که کنی حذف ازان تمام حروف دی همی خواندی به دعوی مطلعی کین نه مطلع بلکه بحر گوهر است کی سزد یک بحر تنها خواندنش زانکه هر مصراع بحر دیگر است گر نیاری خواند و نتوانی نوشتن یا ز وزن زاده طبعت برون باشد گه نظم آوری زین سه خصلت کی توان در شاعری عیب تو کرد چون نیامد زان خلل در منصب پیغمبری