Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۲ - خواب کردن حبشی و باز بردن دایه وی را به خانه شب چو نزدیک شد به وقت سحر حبشی برد سوی بالین سر چشم حس بست ازین جهان خراب داد نقد خرد به غارت خواب دایه آن را چو دید چابک و چست باز بردش به خوابگاه نخست بیخود افتاد تا بلندی چاشت چاشتگاه بلند سر برداشت چشم مالید و هر طرف گردید زانچه شب دیده بود هیچ ندید دید ازان منزل چو علیین رخت خود در نشیمن سجین نه ازان همدمان شب خبری نه ازان شادی و طرب اثری نه ازان آفتاب جاه و جمال هیچ چیزش به دست غیر خیال ره به مقصود خود ز پیر و جوان جست چندانکه داشت تاب و توان ناشده بر مراد خود فیروز ماتمی در گرفت عالم سوز دوستی حال وی چو آنسان دید موجب آنچه دید ازو پرسید گفت بس حال مشکلی دارم غرقه گشته به خون دلی دارم زد ره من به عشوه ناگاهی دلپذیری به حسن و دلخواهی بی نظیری که شد زبان مقال عقل را در صفات حسنش لال گر کسی نعت و نام او پرسید یا محل یا مقام او پرسید ور بگوید کجاست خانه او خانه کیست آشیانه او مولدش خلخ است یا فرخار مسکنش تبت است یا تاتار شاه اقلیم و ماه کشور کیست خصم جانسوز و یار غمخور کیست چشم او سرمه ناک افتاده ست یا خود از سرمه پاک افتاده ست نخل قدش که صنع حق بسته ست معتدل یا بلند یا پست است گیسویش چون کمند تافته اند یا پی دام و بند بافته اند رخش از نقش خال و خط ساده ست یا خود آن زیب دیگرش داده ست لعلش آمد حیات تشنه لبان یا هلاک مراد دل طلبان ابروی او که در جهان طاق است قبله عاشقان مشتاق است شد ز پیوستگیش پیوسته بر جهان راه عافیت بسته یا گشاده ست و رخنه گاه بلا باز کرده به روی اهل ولا از دهان و میانش هیچ نشان هیچ کس یافت آشکار و نهان یا خود آن سر مخفی مرموز هست مستور سر غیب هنوز هر چه زین نکته ها خیال کنند وز من خسته دل سؤال کنند جز خموشی جواب دیگر نیست جز ندانم سخن میسر نیست زانکه من در جمال آن دلبر معنیی دیده ام برون ز صور گرچه آن معنی ز صورت فرد در لباس صور تجلی کرد نور آن برق پرده سوز افروخت سر به سر پرده های صورت سوخت محو معنی و فارغ از صورم نیست از جلوه صور خبرم پیش من نیست رخ ز خط ممتاز زلف او رانمی شناسم باز گر کشد چشم او به تیغ ستم ور دهد لعل او نوید کرم هر دو در ذوق من بود یکسان نیست این مشکل آن دگر آسان دأب من نیست جز محبت ذات ذات بر من زده ست ره نه صفات من صفت بهر ذات می خواهم نز برای صفات می کاهم چون ز دل برق عشق شد لامع ذات متبوع شد صفت تابع من صفت بهر ذات دارم دوست نه که در عشق ذات تابع اوست چون کنی میل ذات بهر صفات هست معشوق تو صفات نه ذات هر صفت کش تو عاشقی به مثل چون شود با نقیض خود مبدل عشق تو نیز رو نهد به زوال بلکه گیرد به نفرت استبدال

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۳ - سؤال پسر صاحب جمال از پدر صاحب کمال و جواب وی از آن سؤال با پدر گفت نازنین پسری کای ز هر نیک و بد تو را خبری چون نهم ز آستانه بیرون پای شور و غوغا برآید از همه جای از یمین و یسار اهل نیاز دعوی عشق می کنند آغاز آن یکی آه دردناک زند جیب جان را ز درد چاک زند وان دگر خون ز دیده افشاند سوز دل ز آب دیده بنشاند هر یک از درد عشق و سوز جگر به زبان دگر دهند خبر می ندانم چه صورت انگیزم با که آمیزم از که پرهیزم گفت از هر یکی بپرس جدا کز جمالم چه ره زده ست تو را آن یکی گفت ازان رخ ساده رخ به خونم منقش افتاده وان دگر گفت ازان لب میگون چشم من پر نم است و دل پر خون وان دگر گفت کان خط نوخیز زد خطم بر صحیفه پرهیز وان دگر گفت کان قد و رفتار برده است از دلم شکیب و قرار وان دگر گفت کان خم ابرو ساخت پشتم ز بار عشق دو تو وان دگر گفت ازان چه غبغب جان شیرینم آمده ست به لب وان دگر گفت دانه آن خال در دلم کشت تخم رنج و ملال وان دگر گفت ازان دو نرگس مست دل من همچو جام باده شکست وان دگر گفت معنی بیچون دیدم از پرده صور بیرون شد دلم مبتلای آن معنی می دهم جان برای آن معنی فارغ از زلف و غافل از رویم می ندانم چه چیز می جویم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۴ - جواب گفتن پدر پسر را پدر این قصه از زبان پسر چون نیوشید گفت جان پدر نیست پوشیده پیش اهل ادب که بود ریش پر به عرف عرب لیک آن پر که مرغ حسن و جمال زند از وی سوی عدم پر و بال گرچه خیزد همین ز روی و ذقن رود از وی لطافت همه تن نرگس چشم ازان شود بی آب لاله روی ازان شود بی تاب خم ابرو که خوانیش مه نو شود از ریش داس عمر درو قد که باشد نهال تازه و تر خشک چوبی شود سزای تبر خط فیروزه رنگ زنگاری آورد روی در سیه کاری خال مشکین که بر جبین و عذار نقطه مشک بود بر گلنار چون دمد ریش بینیش به صریح مثل بعرالظباء حول الشیح وانچه می خوانیش چه سیمین بینی آن را به چشم عبرت بین چون نشان سم ستور به راه وز نم بول ازو دمیده گیاه لب و سبلت چنان به هم کز موی لای پالای بر دهان سبوی رود القصه حسن و ماند ریش گل دهد جای خویشتن به حشیش چه حشیشی که آب و گل ببرد چه گیاهی که گاو و خر بچرد پس به این خال و خط مشو مغرور باش از آلایش رعونت دور کین همه زیب و زینت صور است حال صورت زمان زمان دگر است هر که او دل درین صور بسته ست بگسل از وی که همتش پست است پی آن رو که عارف معناست مرد عارف به دوستی اولی ست چون صور نیست ایمن از تغییر دامن عاشقان معنی گیر حسن معنی چو جاودان پاید عشق آن اعتماد را شاید حسن سیرت محل تغییر است عارف از عشق آن کران گیر است چون شنید این سخن پسر ز پدر کرد بیرون غرور حسن ز سر حسن سیرت گرفت با همه پیش لیک با مرد عارف از همه بیش چشم و دل بر رضای او می داشت گوش بر حکم و رای او می داشت هر چه گفتی به جان نیوشیدی زهر دادی روان بنوشیدی عارف تیز چشم معنی بین کش شهود خدای بود آیین روی او را چو روشن آینه تافت که بر آن نور حق معاینه تافت دایما در تجلی آن نور بود از چشم خویشتن مستور ذره بود او ز نور هستی حق ذره در نور بود مستغرق حبذا آن دو ناظر و منظور هر دو ز آلودگی شهوت دور روی در روی یکدگر کرده باده از جام یکدگر خورده سینه آن چو دامن این چاک دامن این چو دیده آن پاک حس این آفتاب هستی سوز عشق آن صبح آفتاب افروز بود یکچند ازان دو مهرگزار گرم سودای عشق را بازار عاقبت چون نهاد رو به زوال زان پسر آفتاب حسن و جمال عشق عشاق نیز رخت ببست آتش اشتیاقشان بنشست حسن شخص است و عشق چون سایه سایه از شخص می برد مایه چون درآید وجود شخص ز پای نیست ممکن بقای سایه به جای آن که دایم ز عشق لاف زدی در محبت در گزاف زدی ناگهانش به راه اگر دیدی بی بهانه ز راه گردیدی بر گرفتی ز دور راه گریز پای خود درگریز کردی تیز غیر عارف که رو به ره می داشت سر آن رشته را نگه می داشت گرچه عشقش نماند همچو نخست نشد آیین آشنایی سست عشق اگر رفت دوستداری ماند در میانه طریق یاری ماند

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۵ - پرسیدن پسر از سبب نقصان عشق عارف که عاشقق معنی بود به واسطه نقصان حسن صورت روزی آن نوجوان به عارف گفت کای شناسای رازهای نهفت چون تو را دل اسیر معنی بود عشق معنی ز صورت اولی بود حسن معنی نمی شود سپری عشق آن باشد از زوال بری عشق تو چون فتاد در کم و کاست خاطر تو ز من رمیده چراست مرد عارف چو آن سؤال شنید از جواب سؤال چاره ندید گفت آنجا که جلوه معنیست وهم نقص و زوال را ره نیست حسن او لایزال و لم یزل است عشق آن بی قصور و بی خلل است هر که را زد جمال معنی راه دست تغییر ازان بود کوتاه لیک معنی جز از لباس صور نشود جلوه گر بر اهل نظر رخ ز هر صورتی که بنماید به جمال خودش بیاراید جرعه حسن خود بر او ریزد حلیه خویش ازو درآویزد عالمی مبتلای او گردد پایبند وفای او گردد لیک هر یک به قدر همت خویش گیرد آیین عشق ورزی پیش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۶ - اشارت به حال جماعتی که شراب عشق از جام صورت خورده اند و پی اصلا به جمال معنی نبرده اند آن یکی از حجاب پیچاپیچ غیر صورت دگر نبیند هیچ ببرد حسن صورت از راهش نشود دل ز معنی آگاهش اهل عالم همه درین کارند به حجاب صور گرفتارند لیک باشد ز اختلاف صور روی هر یک به قبله گاه دگر پیش ایشان ز فرط جهل و عمی نیست ممتاز صورت از معنی نشناسند قشر را ز لباب قشر خواریست دأبشان چو دواب چشمشان از صور چو ماند دور دل و جانشان شود ز غم رنجور جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۷ - اشارت به حال جماعتی که پی به کمال معنی برده اند اما شراب عشق آن جز از جام صورت نخورده اند دایما در کشاکش اند از صورتی خلاص ناشده به دیگری گرفتار شوند اعاذناالله و جمیع المسلمین عن ذلک وان دگر گرچه عاشق صور است لیک معشوقش از صور دگر است حسن معنیست دیده در صورت چشم ازان دوخته ست بر صورت هست در دیده حسن معنی خام نیست بی صورتش ز معنی کام سوی صورت نظر نکرده نخست نیست در دید حسن معنی جست نیست بیرون ز شیشه رنگین نور بی رنگ دیدنش آیین می کند سوی دید نور آهنگ لیک در شیشه های رنگارنگ شیشه گر بشکند معاذالله هست در دید نور حرف اله جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۸ - شیخ شمس الدین تبریزی شیخ اوحدالدین کرمانی را قدس الله سرهما دید که در هنگامه های دمشق می گردید از وی پرسید که در چه کاری گفت آفتاب را در طشت آب می بینم گفت اگر بر قفا دمل نداری چرا بر آسمانش نمی بینی شمس تبریز دید کاوحد دین کرده نظاره بتان آیین در دمشق از هوای غمزه زنان گرد هنگامه هاست طوف کنان سر بدو برده آشکار و نهفت گفت ای شیخ در چه کاری گفت چشمه آفتاب می بینم لیک در طشت آب می بینم گفت هیهات این چه بی بصریست راست بین باش این چه کج نظریست بر قفا گر نه دمل است تو را کار بهر چه مهمل است تو را سر ز پستی به سوی بالا کن سوی خورشید چشم خود وا کن ذات خورشید بر فلک طالع تو به عکسی چرا شدی قانع

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۹ - اشارت به جماعتی که اگرچه به مشاهده جمال صورت گرفتار شدند در آن نماندند بلکه آن سبب ترقی ایشان شد به مشاهده جمال معنی وان دگر گرچه بود عشق مجاز رهزن عقل و دین او ز آغاز عاقبت حرف عاریت بسترد ره به سر منزل حقیقت برد میوه ای زان درخت چید و گذشت جرعه ای زان قدح چشید و گذشت سخن خوب و نکته سره گفت عارفی کالمجاز قنطره گفت بر ره تو مجاز قنطره ایست نکند کس فراز قنطره ایست زود بگذر که سالکان سبل کم اقامت کنند بر سر پل گرچه آن پل بود برای گذر به حقارت به سوی او منگر کی ز بحر تعلقات جهان که در او غرقه اند پیر و جوان جز به آن پل توان گذر کردن پی به عشق حقیقی آوردن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۰ - اشارت به جماعتی که در مظاهر صوری و معنوی مشهود ایشان جز جمال مطلق حضرت حق جل ذکره نیست وان دگر گرچه سوی صورت رو آورد نیست قید صورت او پیش او حسن صورت و معنی چون دو آیینه اند داده جلی دیده بر هر کدام بگشاید جز جمال خدای ننماید به بصر صورت جهان بیند به بصیرت جهان جان بیند هیچ چیز از متاع این دو سرای نشود پیش او حجاب خدای جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۱ - حاصل جواب عارف از سؤال پسر سخن عارف ستوده سیر چون به اینجا رسید پیش پسر گفت کای فهم را مهیا تو عشق من بود ازین قبل با تو رخت آیینه مصفا بود زان جمال ازل هویدا بود چشم من بود بر جمال ازل چون در آیینه ات فتاد خلل چشم ازان آینه فرو بستم پس زانوی خویش بنشستم شاهد از آینه چو تابد رو به بود آینه سر زانو آن که باشد ز زانو آینه اش حسن معنی شود معاینه اش جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۲ - سؤال دیگر از جانب پسر و جواب عارف پس پسر گفت ایهاالعارف از مقامات عاشقی واقف چون به من میل باطن تو نماند پیش من ظاهر تو را چه نشاند چون ز من دور می توانی زیست نزد من هر دم آمدن پی چیست گفت عارف که ای جوان سلیم نیست دستور میهمان کریم که ز خوردن چو دل بپردازد میزبان را زدل بیندازد بدرد سفره بشکند خوان را بر زمین افکند نمکدان را یا چو از نقل و باده گیرد کام افکند سنگ بر طبق یا جام بلکه تعظیم آنچه واسطه است در وصول مراد رابطه است هست در کیش حق شناسان فرض بلکه در ذمه کریمان قرض

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۳ - حکایت بر سبیل تمثیل هوشمندی بدید مجنون را آن ز فرمان عقل بیرون را گه به ویرانه ای همی گردید گریه می کرد و زار می نالید گاه چون سایه با زمین هموار اوفتادی به پای هر دیوار گه فکندی چو آفتاب سپهر خویشتن را به صحنش از سر مهر گه به مژگانش آستان رفتی چون سگان سر بر آستان خفتی گفت با او حریف فرزانه که تو را این همه بدین خانه مهر ورزی و چاپلوسی چیست خاکروبی و خاکبوسی چیست نیست نقش بتی به دیوارش چه بری سجده بر همن وارش از خس و خار او چه می جویی زان نرسته گلی چه می بویی گفت خامش که این مقام کسیست که به هر موی من ازو هوسیست قصه کوته نشیمن لیلی ست که ز هر ذره ام به او میلیست نیست اینجا گشاده هیچ دری که نبوده بر آن درش گذری نیست اینجا ستاده دیواری که به پشتش نسوده یکباری نیست اینجا ز گل دمیده خسی که نه دامن بر آن کشیده بسی هر چه من می کنم به بوی ویست اضطرابی ز آرزوی ویست عشقبازی به منزل یاران نیست جز شیوه وفاداران سنگدل آن که چون به منزل یار بگذرد نگذرد ز هوش و قرار بی قراری و بیخودی نکند ترک سامان و بخردی نکند نکند داستان شوق آغاز با در و بام او نگوید راز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۴ - اشارت به آنکه تعلق خاطر طالبان راه حق که به آثار کونیه و تأمل در آن و توسل به آن در معرفت ذات و صفات حق سبحانه از این قبیل است هست ازین جمله آنکه اهل نظر که ندوزند چشم دل ز اثر به تفکر شوند برخوردار ز آیت فانظروا الی الآثار در جمال اثر کنند نگاه به مؤثر برند از آنجا راه از وجود ذوات در هر حال بر وجودش کنند استدلال زانکه آن کش وجود نیست به خود موجدی بایدش به حکم خرد در فضای وجود ننهد پا یک بنا بی عنایت بنا نعت موجد وجوب می باید کز تسلسل محال پیش آید حال عالم به یک نظام و نسق نیست الا دلیل وحدت حق موجد کون اگر دو تا بودی کار آن منتظم کجا بودی صنع پاکش چو هست محکم و راست می برد عقل پی که او داناست نیست پوشیده بر ذوی الافهام که حیات است شرط علم مدام اختصاص حوادث اکوان به مواقیت عالم و ازمان بر ثبوت ارادت است دلیل نکی نفی آن به رای علیل اولا هر چه خواست کرد آخر وصف قدرت ازین شود ظاهر قس علی ذاک سایر الاوصاف کین بود پیش هوشمند کفاف من که اسرار عشق می گویم راه ارباب فکر چون پویم فکر سرگشتی ست در ره عشق کی رود حکم فکر بر شه عشق چون نماند کمال عشق جمال لال گردد زبان استدلال ای خوش آن کو جمال حق دیده پرده های اثر بدریده پردگی جلوه کرده بر نظرش گشته نور شهود پرده درش گل توحید بی شکی چیده پرده و پردگی یکی دیده

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۵ - در بیان آنکه روش عارف به خلاف ارباب فکر و نظر از مؤثر است به اثر روش عارف نکو رفتار از مؤثر بود سوی آثار چون دل او ز زنگ کثرت رست داد او را شهود وحدت دست دید نور بسیط بی پایان منبسط بر حقایق اعیان متنزل ز وحدت اطلاق متکثر ز انفس و آفاق زانچه بر لوح کون مسطور است اولا چشم وی بر آن نور است هر چه در عرصه جهان بیند همه بعد از شهود آن بیند یابد آن را ز اختلاف شیون جلوه گر بر وجوه گوناگون جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۶ - حکایت بر سبیل تمثیل قطره ای از تموج دریا در زمستان فتاد بر صحرا خویش را منجمد ز شدت برد هستی مستقل توهم کرد لیکن از هر کسی و هر جایی می شنید اینکه هست دریای کرد از موج و شبنم و باران بر وجودش اقامت برهان گرچه از روی عقل برهان گفت بود صد شک درون جانش نهفت آری از سنگلاخ وهم و خیال کس نرسته به پای استدلال فلسفی عمرها نهاد اساس دانش خویش را ز فکر و قیاس به کف از بهر وزن کردن آن از قوانین منطقش میزان تا شناسد صحیح را ز سقیم باز داند ولود را ز عقیم کرد بسیاری از علوم و فنون حاصل خویشتن به این قانون ظن او آنکه از گمان رسته ست همه در بار خود یقین بسته ست لیکن آندم که بار بگشاید جز متاع گمان برون ناید جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۷ - قصه حکیمی که به واسطه مشاهده خرق عادت از اولیاء علم وی به جهل برآمد یافت ناگاه آن حکیمک راه پیش جمعی از اولیاء الله فصل دی بود و منقلی آتش شعله می زد میان ایشان خوش شد بتقریب آتش و منقل از خلیل بری ز نقص و خلل ذکر آن قصه کهن به تمام که بر او نار گشت برد و سلام آن حکیمک ز جهل و استنکار گفت بالطبع محرق آمد نار آنچه بالطبع محرق است کجا گردد از مقتضای طبع جدا یکی از حاضران ز غیرت دین گفت هین دامنت بیار و ببین منقل آتشین به دامان ریخت آتش خجلتش ز جان انگیخت گفت در کن میان آتش دست هیچ گرمی ببین در آتش هست چون نه دستش بسوخت نی دامن شد ازان جهل او بر او روشن طبع را هم مسخر حق دید جانش از تیرگی جهل رهید اگر آن علم او یقین بودی قصه او کی اینچنین بودی علم کامد یقین ز بیم زوال به یقین ایمن است در همه حال

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۸ - رجوع به تمامی تمثیل قطره چون آب شد به تابستان گشت آن آب سوی بحر روان وز روانی خود به بحر رسید خویشتن را ورای بحر ندید هستی خویش را در او گم ساخت هیچ چیزی بغیر او نشناخت گاه او را عیان به صورت موج دید هم در حضیض و هم بر اوج گاه دیدش به شکل تف و بخار سوی بالا روان ز دریا بار متراکم شد آن بخار و ز آن متکون شد ابر در نیسان متقاطر شد ابر و باران گشت رونق افزای باغ و بستان گشت قطره ها چون به یکدگر پیوست سیل شد بر رونده راه ببست سیل هم کف زنان خروش کنان تافت یکسر به سوی بحر عنان چون به دریا رسید و کرد آرام شد درین دوره سیر بحر تمام قطره این را چو دید نتوانست کردن انکار دیده و دانست کوست موج و بخار و سیل و سحاب اوست کف اوست قطره اوست حباب هیچ جز بحر در جهان نشناخت عشق با هر چه باخت با او باخت از چپ و راست چون گشاد نظر غیر دریا ندید چیز دگر همچنین عارفان عشق آیین در جهان نیستند جز حق بین دیده جمله مانده بر یکجاست لیکن اندر نظر تفاوت هاست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲۹ - اشارت به اصحاب مکاشفه که تجلی صفات است آن یکی در مجالی اشیا به صفت های حق بود بینا هر چه بیند به معنی صفتی گردد او را سبیل معرفتی صد هزار آینه ست در نظرش به صفات خدای راهبرش گرچه برده ست ره به کشف صفات بی خبر باشد از تجلی ذات جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۰ - اشارت به ارباب مشاهده که تجلی ذات است وان دگر جمله را یک آینه دید که خدا را در آن معاینه دید دید یک ذات در حدود جهات متجلی شده به جمله صفات یک وجود است سر به سر عالم همه اجزاش متصل با هم کره مصمت است بی تجویف جمع گشته در او لطیف و کثیف نه در آن فرجه ای نه فاصله ای نز خلاء هیچ ظرف را گله ای امتیازاتشان ز یکدیگر هست از اعراض با صفات و صور آن گرانمایه جوهر قابل که مر اعراض را بود حامل هست مرآت ذات بی همتا وان عوارض مجالی اسما هر که ناظر به حال مرآت است صورتش دیدن از محالات است هر که را دیده هست بر صورت بیند آیینه محو در صورت چشم عارف که تیزبین باشد در شهود جهان چنین باشد بیند اندر همه جهان یک ذات جلوه گر گشته با شیون و صفات همچو آیینه وصف و ذات جهان باشد از پیش چشم او پنهان از جهان جز خدا نبیند هیچ غیر حق هیچ جا نبیند هیچ شد جمال خدا معاینه اش محو مشهود گشت آینه اش هیچ دانی که این چه جلوه گریست آینه چیست و اندر آینه کیست آینه اوست و اندر آینه هم غایب از دیده و معاینه هم اول آیینه سان برون آید پس در آیینه روی بنماید گر به تقیید بینی او را بند نام و نقشش جز آینه مپسند ور ز تقیید یابی اش مطلق اوست پیدا در آینه الحق

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۱ - اشارت به قربات اربع که مراتب ولایت است یعنی قرب نوافل و قرب فرایض و مقام جمع الجمع که مرتبه قاب قوسین است و مقام جمع احدیت که مرتبه اؤ ادنی است و خاصه پیغمبر ماست صلی الله علیه و سلم و کمل ورثه وی هر که را دیده نی به حق بیناست دیده او به دید حق نه سزاست تا نگردد به حکم بی یبصر دیده تو به عین حق ناظر نیست امکان جمال حق دیدن گل ز باغ شهود حق چیدن چون تو سازی روان ز نافله ها به دیار قبول قافله ها بر قوای تو وحدت و اطلاق غالب آید به قدر استحقاق چشم و گوش و زبان تو هر یک عین هستی حق شود بی شک وصف امکان شود در او مغلوب منصبغ یابی اش به حکم وجوب فعل و ادراک در همه حالت به تو باشد مضاف و حق آلت گرددت پیش صوفیان کرام متقرب به قرب نافله نام وگر آن رتبه ات شود حاصل که تو آلت شوی و حق فاعل هر که عرف مقربان داند اهل قرب فرایضت خواند ور کنی این دو قرب را با هم جمع باشی یگانه عالم نقد قربین حاصل تو بود قاب قوسین منزل تو بود ور ز همت کمی بلند روی که مقید به جمع هم نشوی دوران باشدت درین سه مقام بی تقید به قید هیچکدام پا ز عالی نهی سوی اعلی سرفرازی به اوج او ادنی این مقام نبی ست وان که قوی باشد اندر وراثت نبوی حبذا عارفی ز خود رسته به مقامات قرب پیوسته شده از قید خویشتن مطلق ذات او وصف او شده همه حق هر که افتد به آب و گل نظرش شود از خود تصور بشرش چون شود کشف سر ربانی سر زند زو صدای سبحانی گوید ار زانکه بنده ام حق کو ور حقم چیست از من این تک و پو افتد از حیرتش به کار گره همچو آن گربه سنج خواجه ده جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۲ - حکایت بر سبیل تمثیل یک منک گوشت داد خواجه به زن کش بپز زود بهر طعمه من گوشت را زن کباب کرد و بخورد خواجه چون گشت خواست عذر آورد که هنوز آن ز دیگ بیرون بود که کمین کرد گربه و بربود خواجه سنجید گربه را فی الحال نامد افزون ز گوشت یک مثقال زد به صد غصه دست بر زانو کرد با زن عتاب کای بانو گربه بی شک چو گوشت یک من بود گوشت یک من دگر بر آن افزود نیست این نکته پیش من روشن که تواند شدن دو من یک من اگر این گربه است گوشت کجاست وگر این گوشت شکل گربه چراست

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۳ - اشارت به تقسیم حیرت محمود و مذموم معنی حیرت ار شود مقسوم غیر محمود نیست یا مذموم آنست مذموم کز شکوک و شبه بسته گردد به سوی مقصد ره هست در راه سعی و کوی طلب شرط اول تعین مطلب وجهه قصد ناشده ممتاز طایر سعی چون کند پرواز در بیابان دو ره چو پیش آید که یکی زان دو کعبه را شاید تا به تعیین ندانی آن ره را کی بریدن توانی آن ره را لیک تعیین ره به جزم و یقین که نه شک را شوی رهی و رهین به امارات عقل دان و حواس یا به تقلید مرد راه شناس یا به الهام و کشف ربانی که مر آن را خلاف نتوانی گر نباشد یکی ازین سه دلیل باز مانی ز راه خوار و ذلیل ره زند بر تو غول حیرانی بلکه غولی شوی بیابانی چون تو را سر حیرت مذموم شد به تفصیل ازین سخن معلوم آن بود شرع حیرت محمود که کشی برقع از رخ مقصود لمعات جمال قدس قدم بر تو تابد ز اوج فضل و کرم هر زمان لمعه دگر بینی هر نفس میوه دگر چینی سازدت اصطلام آن لمعات فارغ از مبدعات و مخترعات خورد و خوابت تمام بربایند بر تو درهای فیض بگشایند گم شوی جاودان ز هستی خویش ساده گردی ز خود پرستی خویش صد بد و نیک بگذرد به سرت که نباشد ز خویشتن خبرت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۴ - حکایت آن زن که در دیار مصر سی سال در مقام حیرت بر یک جای بماند در نواحی مصر شیر زنی همچو مردان مرد خود شکنی به چنین دولتی مشرف شد نقد هستی تمامش از کف شد شست از آلودگی به کلی دست نه به شب خفتی و نی به روز نشست قرب سی سال ماند بر سر پای که نجنبید چون درخت از جای خفت مرغش به فرق فارغ بال گشت مارش به ساق پا خلخال شست و شو داده موی او باران شانه کرده صبا چو غمخواران هیچگه ز آفتاب عالمتاب سایه بانش نگشته غیر سحاب لب فرو بسته از شراب و طعام چون فرشته نه چاشت خورد نه شام همچو مور و ملخ ز هر طرفی دام و دد گرد او کشیده صفی او خوش اندر میانه واله و مست ایستاده به پا نه نیست و نه هست چشم او بر جمال شاهد حق جان به طوفان عشق مستغرق دل به پروازهای روحانی گوش بر رازهای پنهانی زن مگویش که در کشاکش درد یک سر موی او به از صد مرد مرد و زن مست نقش پیکر خاک جان روشن بود از اینها پاک کردگارا مرا ز من برهان وز غم مرد و فکر زن برهان مردیی ده که راد مرد شوم وز مرید و مراد فرد شوم غرقه گردم به موج لجه راز هرگز از خود نشان نیابم باز

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۵ - در بیان آنکه روی عاشق اول به سوی خویش است و بعد از آن به سوی معشوق و در آخر کار به سوی عشق روی عاشق نخست در خویش است دل او از برای خود ریش است گر بخواهد برای خود خواهد ور بکاهد برای خود کاهد همه گرد مراد خود گردد بهر بند و گشاد خود گردد باشد از جام عشق مستی او دوست باشد طفیل هستی او دوست را چون به کام خود یابد صید مقصود رام خود یابد ور بود بر خلاف مقصودش زان تغابن به سر رود دودش این نه عشق است خویشتنداریست به هواهای خود گرفتاریست هیچ عاشق هوا پسند مباد به مرادات نفس بند مباد حیف عاقل که نقد عمر نفیس هیچ سازد برای نفس خسیس خیر خود را ز سود و مایه نفس نشناسد به غیر وایه نفس بس که باشد فرود پایه وی شر بود هر چه هست وایه وی هر چه با وایه وی انجامد خیر خواند بر آن بیارامد شکر گوید بسی که آخر کار یافت کارش به وجه خیر قرار جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۶ - قصه آن مخنث که از روزن در منظری افتاد و از آنجا در خانه سفلی و از آنجا در سردابه ای و از آنجا در چاهی چون در سردابه افتاد بانگ کرد که ای خداوندان سرای، سرای شما زمین ندارد آن مخنث به بام همسایه رفت از همت فرومایه پا فرو شد به روزنش ناگاه داشت روزن به سوی منظر راه چون به منظر فتاد و خاست ز جای شد فرودش به جای دیگر پای یافت خود را به خانه زیرین بود سردابه ای در او دیرین شد به سردابه هم خطا پایش جزم شد بر هلاک خود رایش بانگ برداشت کای مسلمانان کرده قصد هلاک مهمانان گر نه تحت الثری ست جای شما چون ندارد زمین سرای شما بود چاهی درون سردابه کآخر آنجا گشاد پاتابه در تگ چاه میخی ایستاده بهر عیش مخنث آماده چون فرود آمد از برابر میخ گشت جای نشست او سر میخ میخ را شد به جای خویش قرار شد مخنث ز میخ شکرگزار عاقبت چرخ جز به خیر نگشت وآخر کار من به خیر گذشت که بحمدالله ار چه صد غم و رنج بر من آمد درین سرای سپنج خیر هر کس به قدر همت اوست همت مرد راه قیمت اوست کی توانی شناخت قیمت مرد تا ندانی که چیست همت مرد همت آن یکی علو نسب شرف جد سیادت ام و اب همت آن دگر صفات کمال علم و عفت شجاعت و افضال همت آن یکی زن و فرزند همدم و آشنا و خویشاوند همت آن دگر زر و زیور تاج آراسته به لعل و گهر همت آن یکی سراچه و باغ مجلس امن و بزمگاه فراغ همت آن دگر ده و کاریز وانچه باشد مناسب از هر چیز آن یکی را هوای درس علوم منطق و نحو و صرف و طب و نجوم وان دگر را خیال کلک و دوات جمع کردن برای خط ادوات بس کنم کانچه زین شمار بود که حجاب جمال یار بود از طریق شمار بیرون است وز حد اعتبار افزون است لیک با هم درین صفت یارند که ازین کارخانه عارند جلوه گاه جمالشان دنیی ست جای وزر و وبالشان عقبی ست همه از عز قرب واهب فرد مایه لعنت اند و موجب طرد

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۷ - اشارت به معنی آنچه رسول صلی الله و علیه و سلم فرموده است که الدنیا ملعونة و ملعون ما فیها الا ذکر الله سبحانه هست قول نبی که دنیی دون وانچه جز ذکر ایزد بیچون داخل اوست جمله ملعونند وز نظرگاه قرب بیرونند هر که پیوند ساخت با ملعون نیست او هم ز حکم لعن برون لعن حق چیست گویمت مشروح کنم ابواب فهم آن مفتوح لعن راندن بود ز ساحت قرب محنت بعد بعد راحت قرب هر که یکدم جدا ز مقصود است او در آن دم لعین و مطرود است چون به مقصود خویش رو آورد رست از زخم تیغ لعنت و طرد سایه لطف و رحمتش دریافت آفتاب قبول بر وی تافت قرب او چیست از حق آگاهی بعد او زین طریقه گمراهی امر و نهیی که هست در قرآن هست ازین قرب و بعد داده نشان امر باشد به قرب حق خواندن نهی از اسباب بعد او راندن دوزخ و آنچه هست در دوزخ وان عذاب و نکال در برزخ درکات مراتب بعداند که یکایک مناسب بعداند گشت ظاهر به یک طریق و نسق صورت غفلت تو اندر حق روضه خلد و بوستان نعیم چشمه سلسبیل یا تسنیم درجات بهشت و لطف قصور عرفات قصور و جلوه حور همه هستند پیش صاحب رای صورت قرب و آگهی ز خدای ای کزین آگهی شدی آگاه غیر ازین آگهی مجوی و مخواه هستی جان و تن همی فرسای واندر آن آگهی همی افزای تا نه از جان و تن فنا باشی مرد آن آگهی کجا باشی آگهی هست جاودان گنجی گنج می بایدت بکش رنجی در طلب ناکشیده محنت و رنج ریش گاوی بود توقع گنج جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۸ - حکایت پیر همدانی که از پسر پرسید که هرگز ریش گاو بوده ای و سؤال پسر که ریش گاو کیست و جواب دادن پدر که آن کس که بامداد از خانه بدر آید گوید امروز گنجی یابم، پسر گفت ای پدر تا من بوده ام ریش گاو بوده ام با پسر گفت پیری از همدان کای در اطوار کار خود همه دان خویش را عمری آزمودستی هیچگه ریش گاو بودستی گفت با وی پسر که ای بابا که بود ریش گاو گو با ما گفت آن کس که بامداد پگاه می نهد پا ز کنج خانه به راه در دلش این هوس که بی رنجی یابم امروز رایگان گنجی چون به اینجا رساند پیر سخن پسرش گفت در جواب که من بوده ام ریش گاو تا هستم ریش گاویست کار پیوستم نیست جز ریش گاویم کاری نیست از ریش گاویم عاری جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۹ - در بیان آنکه چون عاشق ظلمت وایه های نفس بداند روی از خود بگرداند و در معشوق آورد عاشق صدق جو چو دریابد ظلمت خود ز خود عنان تابد روی جان آورد به قبله دوست نشود محتجب ز مغز به پوست هر چه گوید برای او گوید هر چه جوید برای او جوید همچو پروانه کو به مجلس جمع هستی خود فنا کند در شمع بهر جانان فنا کند خود را پیش رویش فدا کند خود را

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۰ - قصه آن گلخنی که در مشاهده جمال شاهزاده آتش در ژنده اش گرفت و از ژنده به تنش رسید و وی از همه بی خبر بود از رخ شاهزاده گلخنیی یافت در دل ز مهر روشنیی شد چو از ره سواره بگذشتی گلخنی در نظاره گم گشتی چو در آمد ز درد عشق ز پای ساخت در تنگنای گلخن جای چند گه شاهزاده ره پیمود گلخنی در نظاره گه ننمود به لطافت بهانه ای بر ساخت مرکب خود به سوی گلخن تاخت گلخنی چون لقای شاه بدید نقد هستی به پای شاه کشید چشم و دل بر جمال جانان دوخت ژنده اش ز آتشی که بود افروخت شعله از ژنده در تنش آویخت او ز دیدار شه نظر بگسیخت داشت حیران به روی دوست نظر نه ز تن نی ز ژنده داشت خبر شه ز رحمت به سوی او چو شتافت غیر خاکسترش به جای نیافت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۱ - در بیان آنکه چون عشق به مرتبه کمال رسد روی عاشق را از معشوق نیز بگرداند و در خود کند عشق عاشق چو سر کشد به کمال شود از غیر عشق فارغ بال عشق را قبله گاه خود سازد دل ز معشوق هم بپردازد حب محبوب حب حب گردد آنچه لب بود لب لب گردد غیر حب کس نماندش محبوب شود اندر شهود حب مغلوب عشق او چون بدین حد انجامد پا به دامن کشد بیارامد به گریبان جان درآرد سر بندد از هر چه غیر عشق نظر طالب این مقام بود نبی که به حق در اوان به طلبی گفت کای چشم و گوش من همه تو مایه عقل و هوش من همه تو عشق خود را که غایت امل است دولت لایزال و لم یزل است بر من خسته جان تشنه جگر ساز محبوب تر ز سمع و بصر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۲ - حکایت مجنون عشق مجنون بدین مقام رسید از تک و پوی و گفت و گوی رهید داد با خود ترانه ای نو ساز عشقبازی به عشق کرد آغاز آستین زد به هر نو و کهنی داد دامن به چنگ خاربنی از درون نرم خارپشت آیین وز برون با کسان درشت آیین زیر آن خاربن قرار گرفت ترک رفتن به کوی یار گرفت چند روزی بر این نسق چو گذشت بارها در ضمیر لیلی گشت که چه حال اوفتاد مجنون را بیخود آن مبتلای مفتون را که نشانش به دشت پیدا نیست هم تگ آهوان صحرا نیست مانده است از گروه گوران دور نفکند در صف گوزنان شور روزها نشنوم ز کس رازش شب نیاید به گوشم آوازش آخرالامر هیچ چاره ندید شرح حالش ز محرمان پرسید قصه درد او بیان کردند صورت حال او عیان کردند نیمروزی به کام دمسازان یافت در خواب چشم غمازان چشم ها را کشید سرمه ناز عقل و دین را درید پرده راز کرد نعلین دلبری در پای شد به گام وفا زمین فرسای شد خرامنده تا بر مجنون سایه افکند بر سر مجنون بانگ زد کای ز عشق برخوردار سایه انداخت وصل سر بردار گفت مجنون کیی تو باز نمای لب خامش به شرح راز گشای گفت من آن که زخم او خوردی به تمناش سر فرو بردی منم آرام جان تو لیلی قبله جاودان تو لیلی گفت رو رو که آنچنانم من که بجز عشق تو ندانم من عشق تو ای نگار فرزانه در دلم کرد آنچنان خانه که تو را هم نماند گنجایی خوشترم بعد ازین به تنهایی

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۳ - مناجات ای فروغ جمال تو خوبان پرتو خوبی تو محبوبان جلوه حسن تو کجاست که نیست جذبه عشق تو کراست که نیست همه ذرات مست عشق تواند پایکوبان ز دست عشق تواند حسن لیلی که راه مجنون زد کامش از کوی عقل بیرون زد زلف عذرا که صبر وامق برد دل و جانش به رنج و غصه سپرد لعل شیرین که شد ز شکر ریز قوت فرهاد و قوت پرویز یک به یک نشیه جمال تو بود که در اطوار مختلف بنمود زد به هر جا ره اسیر دگر صبرش از دل ربود و هوش ز سر به کند خودش مقید کرد رویش از هر دو کون در خود کرد من هم ای پادشا گدای توام هدف ناوک قضای توام چند سرگشته داریم چون گوی بی سر و پا دوانیم هر سوی گه بری بر در خراباتم گه شوی قبله مناجاتم گه به صلحم کشی و گاه به جنگ گه به شهدم کشی و گه به شرنگ چه شود کز خودم خلاص دهی جامی از باده های خاص دهی بربایی چنان ز خویشتنم که نیابم ز خود خبر که منم ور نیابی سزا بدین هوسم که عجب سفله طبع و هیچکسم به در اهل درد راهم ده به صف عاشقان پناهم ده سر من خاک پای ایشان کن حرز جانم دعای ایشان کن خاطرم رام با کشاکش شان وقت من خوش ز قصه خوش شان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۴ - قصه عاشق شدن صاحب فتوحات مکیه قدس الله تعالی سره که عشق مفرط از دل وی سر زده بود و معشوق معین و معلوم نی پیر توحید شیخ محیی الدین آفتاب سپهر کشف و یقین زانچه از ذوق خود بیان کرده ست در فتوحات مکی آورده ست که ز مغرب چو آمدم به دمشق جیب جانم گرفت جذبه عشق عشقم اندر دل آتشی افزود که بر آمد ز هستی من دود لیکن آن را به هیچ روی و رهی متعین نبود قبله گهی علم افراخت عشق بر عیوق لیک نام و نشان نه از معشوق جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۵ - قصه خواب دیدن علی بن موفق معروف کرخی و بشر حافی و احمد بن حنبل را قدس الله تعالی ارواحهم شب علی موفق آن شه دین رفت در خواب سوی خلد برین دید شخصی لطیف و پاک سرشت ایستاده به رهگذار بهشت یک به یک را به چهره می نگرد ره رد و قبول می سپرد سعدا را به خلد می خواند اشقیا را ز خلد می راند بعد ازان دید با خدادانی دو فرشته نشسته بر خوانی می نهندش ز طیبات جنان از چپ و راست لقمه ها به دهان بعد ازان با هزار جاه و جمال یافت ره در سرادقات جلال دید در زیر عرش حیرانی از دو عالم فشانده دامانی کرده در جلوه گاه وحدت جای دوخته دیده در شهود خدای ننهد دیده شهود به هم ندهد پشت استقامت خم گفت با خویشتن در آن دل شب که کیانند این سه تن یارب هاتفی گفت این که مشعوف است به شهود خدای معروف است که ز امید و بیم فارغ و فرد به محبت پرستش حق کرد وان دو تن را که دیدی از اول بشر حافی و احمد حنبل جامی از هر چه هست بگسل بندو واندر آن یار دل گسل دل بند بو که حکم کما تعیش تموت دهدت بعد مرگ از وی قوت

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۶ - قصه مشاهده کردن شیخ علی رودباری قدس سره مردن آن مرقع پوش شوریده حال را در محبت آن جوان مغرور به حسن و جمال بوعلی رودباری آن شه دین خسرو بارگاه صدق و یقین رفت روزی به جانب حمام تا سبک گردد از گرانی عام دید از رقعه های گوناگون ژنده صوفیانه بر بیرون یا رب این ژنده گفت کسوت کیست که درین راه جز به فاقه نزیست چون درآمد چه دید درویشی در ره عاشقی وفا کیشی ایستاده به فرق خودکامی که سرش می سترد حجامی موی او چون شدی سترده به تیغ داشتی بر زمین فتاده دریغ دمبدم خم شدی به سوی زمین بهر موی چیدنش ز روی زمین صاف کرده درون ز حیله و زرق ریختی آب صافیش بر فرق عزم رفتن چو کرد تازه جوان رفت درویش تا برون و روان بهرش آورد یک دو فوطه خشک بوی گل زان وزان و نفحه مشک چون تنش خشک شد ز تری آب سوی بیرون نهاد رو به شتاب او خرامان چو سروی اندر پیش در قفا همچو سایه آن درویش بوعلی هم روانه در دنبال تا شود واقف از حقیقت حال جامه برداشت آن فقیر نژند به سر آن جوان فرو افکند رفت و لختی گلاب و عود اندوخت ریخت بر وی گلاب و عود بسوخت مروحه بر گرفت و کردش باد آینه پیش روی وی بنهاد این همه کرد لیکن آن دلخواه هیچ گه سوی او نکرد نگاه صبر درویش مبتلا برسید ناله از جان دردناک کشید کای مرا سوخته ز عشوه گری چه کنم تا تو سوی من نگری نیست گفتا به زندگان نظرم پیش رویم بمیر تا نگرم دید درویش سوی او و بمرد وینچنین مرگ را حیات شمرد رفت بیرون جوان و آه نکرد وز رعونت بدو نگاه نکرد بوعلی سوی خانقاهش برد کفنش کرد پس به خاک سپرد بعد یکچند شد به راه حجاز آمدش آن پسر به راه افراز خرقه بس خشن فکنده به بر شیخ گفتش که ای ستوده پسر تو نیی آن که سالها زین پیش لب گشادی به مرگ آن درویش گفت آری ولی چو آن گفتم شب به خلوتسرای خود خفتم آن فقیر ستم رسیده به خواب دامن من گرفت و کرد عتاب کای به تو بعد مرگ هم رویم مردم و ننگریستی سویم آن سخن کار کرد در دل من داغ حسرت نهاد بر دل من بر سر خاک او گذر کردم جامه خواجگی بدر کردم خرقه فقر و فاقه پوشیدم در ره فقر و فاقه کوشیدم بهر ترویح روح او هر سال می گذارم حجی بدین منوال به سر خاک او همی آیم چهره بر خاک او همی سایم می گشایم ز شرمساری خویش لب به عذر گناهکاری خویش

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۷ - قصه عاشق شدن آن دختر ترسا بر آن جوان مسلمان و در مفارقت وی بر بستر مرگ افتادن و جان دادن از صف صوفیان سبک سیری در سیاحت گذشت بر دیری دید آنجا یکی ز رهبانان لیک در کسوت مسلمانان گفت کای کهنه پیر دیرانی چیست این کسوت مسلمانی گفت عمریست تا مسلمانم دیده روشن به نور ایمانم گفت کین دولت از کجات رسید که درین تیرگی صفات رسید گفت در دیر ما گرفت مقام نوجوانی ز زمره اسلام قامتش گلبنی ز باغ بهشت چهره روشنتر از چراغ بهشت لب نوشین او مسیحادم با میانی چو رشته مریم عالمی را ز مهر آن مهوش دل چو قندیل دیر پر آتش بود پاکیزه دختری ترسا بر گل از زلف عنبری تر سا داشت مالی ز حد و عد بیرون با جمالی بسی ز مال افزون چشم دختر بر آن جوان افتاد زان نظر آتشش به جان افتاد خرمن عافیت به بادش رفت هر چه جز یاد او ز یادش رفت نه به شب خواب و نه به روز قرار با دل ریش و دیده خونبار گفت و گو با خیال او می کرد جست و جوی وصال او می کرد حیله ها کرد و مکرها انگیخت سیم و زر هر چه داشت بر وی ریخت سیم و زر پیش او وجود نداشت حیله و مکر هیچ سود نداشت آخر از کار خویش مضطر ماند وز فروماندگی به جان درماند بود آنجا مصوری قادر در میان مصوران نادر نقش هر آفریده بی کم و کاست بکشیدی چنانچه بودی راست دامن از زر و سیم مالامال با مصور بگفت صورت حال چون مصور حدیث او بشنید شکل یارش چنانکه بود کشید کرد جایش فراز مسند ناز عشقبازی به وی نهاد آغاز گاه پیشش ز شوق نالیدی روی بر خاک پاش مالیدی گاه بر روی او گشادی چشم گاه بر پای او نهادی چشم گه بدو دست در کمر کردی گه ز لبهای او شکر خوردی لیکن آن کس که هست تشنه به آب کی برد تشنگیش موج سراب روزگاری چنین به سر می برد غمش از دل بدین بدر می برد تا که از دور چرخ جان فرسای آمد از رنج تن جوان از پای ماهش از تب کشید رنج محاق جانش از تن گرفت راه فراق دختر این را چو دید از غم و درد شرح دادن نمی توان که چه کرد آمدش بر درون آزرده زخم صد مادر پسر مرده هر چه ز آغاز مرگ عالمیان کرده باشند جمله ماتمیان همه را کرد بلکه افزون نیز بلکه از حد وصف بیرون نیز جان و دل سوخت ز آتش غم او سیم و زر کرد صرف ماتم او ماتمی داشت کین خراب آباد آنچنان ماتمی ندارد یاد آخر آورد سوی صورت روی مرهم درد خود ز صورت جوی روز بودی ثنای او گفتی شب شدی سر به پای او خفتی یک شبی گفت و گوی او کردیم صبحدم ره به سوی او کردیم یافتیمش به خواری افتاده پیش صورت به خاک و جان داده کرده بر روی صفحه دیوار چند بیتی به خون دیده نگار کای دل ای دل ز مرگ بی غم باش چون رسد مرگ شاد و خرم باش ترک ادبار خود گرفتم من دین دلدار خود گرفتم من توبه کردم ز کیش نصرانی کیش من نیست جز مسلمانی چشم دارم که در ریاض نعیم من و جانان به هم شویم مقیم جاودان رو به سوی او آرم دامن او ز دست نگذارم رفت او و به فرصتی اندک می روم من هم از قفا اینک شاد گشتند ازان مسلمانان بر وی و دین وی ثناخوانان خاک او پیش یار او کندند اشک ریزان به خاکش افکندند روز دیگر به بامداد پگاه سوی آن بیت ها فتاد نگاه بود کرده رقم به خون جگر زیر آن بیت ها سه چار دگر که عجب زین سفر بیاسودم وصل جانانست زین سفر سودم به عنایت رضای من جستند نامه های خطای من شستند یافتم بار در جوار خدای داد در پیشگاه قربم جای منم امروز و دولت سرمد دامن وصل یار و عیش ابد گفت راهب چو خواندم آن دو سه حرف نوری اندر دلم فتاد شگرف خاطر من بر آن گرفت آرام که بود دین حق همین اسلام کردم از جان و دل به آن اقرار گشتم از دین دیگران بیزار

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۸ - قصه عاشق شدن کنیزک خلیفه بغداد بر غلام وی و از استیلای عشق وی خود را در دجله انداختن نوبهاران خلیفه بغداد بزم عشرت به طرف دجله نهاد داشت در پرده شاهدی نوخیز در ترنم ز پسته شکر ریز چون گرفتی چو زهره در بر چنگ چنگ زهره فتادی از آهنگ با غلام خلیفه کز خوبی بود مهر سپهر محبوبی داشت چندان تعلق خاطر که نبودی به حال خود حاضر هر دو مفتون یکدگر بودند بلکه مجنون یکدگر بودند بودشان صد نگاهبان بر سر مانع وصلشان ز یکدیگر طاقت ماه پردگی شد طاق زآتش اشتیاق و داغ فراق از پس پرده خوش نوایی ساخت چنگ را بر همان نوا بنواخت کرد قولی به عشقبازی ساز پس بر آن قول برکشید آواز کآخر ای چرخ بی وفایی چند روح کاهی و عمر سایی چند هرگز از مهر تو نگشتم گرم شرم می آیدم ز مهر تو شرم به که یکدم به خویش پردازم چاره کار خویشتن سازم بود در پرده دلبر دیگر همچو او پرده ساز و رامشگر گفت هر سو کسان به غمازی چاره خود چگونه می سازی پرده از پیش چاک زد که چنین شد چو ماهی و ماه دجله نشین همچو مه خویش را در آب انداخت همچو ماهی به غوطه خواری ساخت بود استاده آن غلام آنجا جانی از هجر تلخکام آنجا خویشتن را چو وی در آب افکند کرد ساعد به گردنش پیوند دست در گردن هم آورده رخ نهفتند هر دو در پرده هر دو رستند از منی و تویی دست شستند از غبار دویی جامی آیین عاشقی این است مهر اینست و مابقی کین است گر به دریای عشق داری روی همچو اینان ز خویش دست بشوی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴۹ - قصه آن جوان که بر دختر عم عاشق شد و در عشق وی نام دزدی بر خود نهاد و ناموس عم نگاه داشت و بدان سبب به مقصود رسید نوجوانی نخورده نشتر غم شد گرفتار عشق دختر عم روز و شب در سرای عم می بود در مقام رضای عم می بود دمبدم روی دخترش می دید میوه از باغ نوبرش می چید بود شبها در آن نشیمن راز با شکنهای زلف او کجه باز لیک داغش چو سینه سوز افتاد کجه او به روی روز افتاد پیش عم آشکار شد رازش داشت از خانه آمدن بازش چند روز آن جوان نیکو روی که به دیدار یار بودش خوی چون بدل شد وصال او به فراق محنتش جفت گشت و طاقت طاق یک شب از آرزوی دیدارش کرد منزل به بام و دیوارش خواست از مهر روی روشن او که درآید چو مه به روزن او ناگهانش فکند لغزش پای از لب بام در میان سرای عم ز افتادنش چو گشت آگاه دزدوارش گرفت و داشت نگاه بامدادش به شاه دوران برد دادخواهان به پیش سلطان برد شاه پرسید ازو که ای اوباش دور از اندیشه معاد و معاش شب که رو در ره خطا رفتی به سرای کسان چرا رفتی دید مسکین جوان که آن نه نکوست که نهد تهمتی به دامن دوست زد به سر منزل ملامت گام راند بر خویشتن به دزدی نام شاه بعد از جواب بشنیدن داد فرمان به دست بریدن واقفی از حقیقت آن حال رقعه ای کرد سوی شاه ارسال کای به حشمت ز خسروان فایق نیست بر عاشق این جزا لایق عاشق از شور عشق مجنون است کار مجنون ز شرع بیرون است مرد عاشق نه سیم و زر دزدد از لب یار خود شکر دزدد نیست جز دزدیی پسندیده آمدن سوی یار دزدیده شه چو مضمون کار را دانست حال آن دل فگار را دانست گفت با عم وی که ای سره مرد این جوان را مکش به محنت و درد بگسل از عهد سست پیوندی سرفرازیش ده به فرزندی رسم و راه ستمگری بگذار جوهر خود به جوهری بسپار گفت عم کو نه لایق است مرا نه حریف موافق است مرا شاه گفت آن که نام و ننگ تو جست دست از نام و ننگ بهر تو شست زو موافقتری کجا یابی سر ز پیوند او چرا تابی گفت عم کو فقیر و دست تهیست مرد را داغ فقر رو سیهیست شاه اسباب کار هر دو بساخت به زر و مال هر دو را بنواخت عقد بست آن جوان و دختر را ساخت یک عقد آن دو گوهر را

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۰ - قصه عیینه و ریا معتمر نام مهتری ز عرب رفت تا روضه نبی یک شب رو در آن قبله دعا آورد ادب بندگی بجا آورد ساخت بالین ز آستان نیاز گوش بنهاد بر نشیمن راز ناگه آمد به گوشش آوازی که همی گفت غصه پردازی کای دل امشب تو را چه اندوه است وین چه بار گرانتر از کوه است مرغی از طرف باغ ناله کشید بر تو داغی به سان لاله کشید واندر این تیره شب ز ناله زار ساخت از خواب خوش تو را بیدار یا نه یاری درین شب تاریک از برون دور وز درون نزدیک بر تو درهای امتحان بگشود خوابت از چشم خون فشان بربود بست هجرش کمر به کینه تو را سنگ غم زد بر آبگینه تو را چه شب است این چو زلف یار دراز چشم من ناشده به خواب فراز قیر شب قید پای انجم شد مهر را راه آمدن گم شد در نفیر و فغان زبان جرس تنگ بر صبحدم مجال نفس دست دوران دریده پرده کوس تیغ گردون بریده نای خروس چون مؤذن ره مناره سپرد گویی افتاد ازان به گردن خرد کش نیاید ز حلقه حلقوم بانگ یا حی صدای یا قیوم این نه شب هست اژدهای سیاه که کند با هزار دیده نگاه تا به دم درکشد غریبی را یا زند زخم بی نصیبی را منم اکنون و جانی آزرده زو دو صد زخم بر جگر خورده زخم او جا درون جان دارد گر کنم ناله جای آن دارد کو رفیقی که بشنود رازم واندر این شب شود همآوازم کو شفیقی که بنگرد حالم کز جدایی چگونه می نالم ز آتش غم چو موی پیچانم موی پیچان و مور بی جانم هست ناچار پیش فرزانه موی را شانه مور را دانه اگرم شانه همچو مو هوس است شانه ام فرق شاخ شاخ بس است دانه گر بایدم چو مور نژند باشدم اشک دانه دانه بسند ماه گردون بود گوا که چنین ناله زان می کنم که ماه زمین چهره از من چو ماه تافته است تیغ مهرش دلم شکافته است هرگز اینم گمان نبود به خویش کایدم اینچنین بلایی پیش ریخت بر سر بلای دهر مرا داد ناآزموده زهر مرا هر که ناآزموده زهر خورد چه عجب گر ره اجل سپرد چون بدینجا رساند ناله خویش کرد با خامشی حواله خویش آتش او درین ترانه فسرد شد خموش آنچنان که گویی مرد

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۱ - حیران شدن معتمر در آنکه آن زاری کننده که بود و پشیمان شدن که چرا دنبال آواز نرفت معتمر چون بدید صورت حال بر ضمیرش نشست گرد ملال گام زد در ره پریشانی داد رخت خرد به حیرانی کان همه نالش از زبان که بود وان همه سوزش از فغان که بود چیست این ناله کیست نالنده باز در خامشی سگالنده آدمی یا نه آدمیست پریست کآدمی وار کرده نوحه گریست کاش چون خاست از دلش ناله ناله را رفتمی ز دنباله تا به نالنده راه یافتمی پرده راز او شکافتمی کردمی غور در نظاره گری دست بگشادمی به چاره گری چون بدین حال یک دو لحظه گذشت حال آن دل رمیده باز بگشت تیز برداشت همچو چنگ آواز غزلی جانگداز کرد آغاز غزل سینه سوز و دردآمیز غزلی صبر کاه و شوق انگیز بیت بیتش مقام سوز و نیاز در هر مصرعش ز عیش فراز حرف حرفش همه فسانه درد نغمه محنت و ترانه درد اولش نور عشق را مطلع وآخرش روز وصل را مقطع در قوافیش شرح سینه تنگ بحر او رهنما به کام نهنگ گه در او ذکر یار و منزل او وصف شیرینی شمایل او گه در او عجز و خواری عاشق قصه خاکساری عاشق گه در او محنت درازی شب عمر کاهی و جانگدازی شب گه در او داستان روز فراق حرقت داغ شوق و سوز فراق جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۲ - رفتن معتمر دنبال آواز نالنده بار دوم و یافتن عیینه آن بزرگ عرب چو این بشنید جانب او شدن غنیمت دید تا شود واقف از حقیقت راز رفت آهسته از پی آواز دید موزون جوانی افتاده روی زیبا به خاک بنهاده قد ز نخل مدینه شیرین تر طره از عطر مکه مشکین تر لعل او غیرت عقیق یمن شکر مصر را رواج شکن جبهه رخشنده در میان ظلام همچو پر نور آبگینه شام سنبل تر دمیده از سمنش سبزه عنبرین ز یاسمنش گرد لبهاش خط زنگاری طوطی غرقه در شکر خواری بر رخش از دو چشم اشک فشان مانده از رشحه جگر دو نشان آن دو خط کز رخش هویدا بود گوییا جدولی مثنا بود که کشید از شفق دبیر سپهر رقم آن را به لوح صفحه مهر داد بر وی سلام و یافت جواب کردباوی ز روی لطف خطاب که بدین رخ که قبله طلب است به کدامین قبیله ات نسب است بر زبان قبیله نام تو چیست آرزویت کدام و کام تو چیست دلت این گونه بی قرار چراست همدمت ناله های زار چراست چیست چندین غزلسرایی تو وز مژه خون دل گشایی تو گفت از انصار دارم اصل و نژاد پدرم نام من عیینه نهاد وانچه از من شنیدی و دیدی موجب آن ز من بپرسیدی بنشین دیر تا بگویم باز زانکه افسانه ایست دور و دراز

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۳ - باز نمودن عیینه صورت حال خود را پیش معتمر روزی از روزها به کسب ثواب رو نهادم به مسجد احزاب روی در قبله وفا کردم حق مسجد که بود ادا کردم بستم از جان نماز را احرام کردم اندر مقام صدق قیام پشت خود در رکوع خم دادم سجده گاه از دو دیده نم دادم به تشهد نشستم آزاده از شهادت به شهد افتاده یافت جنبش ز من به شهد انگشت کرد شیرینیم به تلخی پشت بهر عقده گشایی ایام تیز دندان شدم پسین سلام به دعا دست بر فلک بردم پا به راه اجابت افشردم عفو جویان شدم به استغفار از همه کارها و آخر کار از میان با کناره پیوستم به هوای نظاره بنشستم دیدم از دور یک گروه زنان سوی آن جلوه گاه گام زنان نه زنان بل ز آهوان رمه ای هر یکی را ز ناز زمزمه ای در گهر غرق گوش و گردن شان خاک ره مشکبو ز دامن شان از پی رقصشان به ربع و دمن بانگ خلخال ها جلاجل زن بود یک تن ازان میان ممتاز پای تا سر همه کرشمه و ناز او چو مه بود و دیگران انجم او پری بود و دیگران مردم کام جان خنده شکر ریزش دام دل گیسوی دلاویزش غنچه پر نوش گلبنی ز ارم نافه در ناف آهویی ز حرم پای ازان جمع بر کناره نهاد بر سرم ایستاد و لب بگشاد کای عیینه دل تو می خواهد وصل آن کز غم تو می کاهد هیچ داری سر گرفتاری کز غمت بر دلش بود باری با من این نکته گفت و زود برفت در من آتش زد و چو دود برفت نه نشانی ز نام او دارم نه وقوف از مقام او دارم یک زمان هیچ جا قرارم نیست میل خاطر به هیچ کارم نیست نز سر خود خبر مرا نه ز پای می روم کو به کوی و جای به جای این سخن گفت و زد یکی فریاد رفته از خود به روی خاک افتاد بعد دیری به خویش باز آمد رخ به خون تر ترانه ساز آمد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۴ - غزل گفتن عیینه در حسب حال خود شد خروشان به دلخراش آواز غزل سینه سوز کرد آغاز کای ز من دور رفته صد منزل کرده منزل چو جانم اندر دل گرچه راه فراق می سپری سوی خونین دلان نمی گذری مانده دور از در تو آب و گلم بر رخ توست چشم جان و دلم مهر تو کرده در دلم مسکن دل من بر درت گرفته وطن خواهشم بین مباش ناخواهم کز دو عالم همین تو را خواهم بی تو بر من بلای جان باشد گرچه فردوس جاودان باشد چون بزرگ عرب بدید آن حال به ملامت کشید تیغ مقال کای پسر زین ره خطا باز آی جای گم کرده ای به جا باز آی توبه کن از گناهکاری خویش شرم دار از نه شرمداری خویش هول روز شمار در پیش است وای آن کو نه آخر اندیش است یاد کن از مواقف عرصات وز ستادن خجل میان عصات عشق کان نیست بر جمال ازل هوسی دان ز هر دغا و دغل نه مبارک بود هوس بر مرد مردیی کن وزین هوس برگرد گفت کای بیخبر ز ماتم عشق غافل از جانگدازی غم عشق عشق هر جا که بیخ محکم کرد شاخ از اندوه و میوه از غم کرد به ملامت نشایدش کندن به نصیحت ز پایش افکندن مشک ماند ز بوی و لعل از رنگ فلک از جنبش و زمین ز درنگ لیک حاشا که یار دل گسلم رخت بر بندد از حریم دلم حرف مهرش که در دل تنگ است همچو نقش نشسته در سنگ است آمد از عشق شیشه بر سنگم از ملامت مزن به سر سنگم

جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۵ - عزیمت کردن معتمر و عیینه به جانب مسجد احزاب در طلب ریا خسرو صبح چون علم بر زد لشکر شام را به هم بر زد هر دو کردند ازان حرم به شتاب چاره جو رو به مسجد احزاب تا به پیشین قدم بیفشردند در طلب روز را به سر بردند ناگه از ره نسیم یار رسید آن گروه زن آمدند پدید لیک مقصود کار همره نی خیل انجم رسید و آن مه نی با عیینه سخن گزار شدند قصه پرداز آن نگار شدند که برون برد رخت ازین منزل راند تا منزل دگر محمل روی خورشید قرب غیم گرفت راه حی بنی سلیم گرفت قبله آن قبیله شد رویش طاق محرابشان دو ابرویش همچو لاله به سینه داغ تو برد شعله زن لاله ای ز باغ تو برد گرچه بار رحیل از اینجا بست طالب وصل توست هر جا هست چو سمن تازه و چو گل بویاست نام او از معطری ریاست نام ریا چو آمدش در گوش از سرش عقل رفت و از دل هوش پرده از چهره حیا برداشت شرم بگذاشت وین نوا برداشت کای دریغا که یار محمل بست بار دل پشت صبر را بشکست آمدم بر امید دیدارش تافت از من زمانه رخسارش از ثری قدرم ار چه بالا نیست جای ریا بجز ثریا نیست هست رو در ثری ثریا را پشت بر من چراست ریا را تا به کی از دو دیده خون ریزم خون دل از درون برون ریزم در دلم خون نماند و در چشم آب همه اسباب گریه شد نایاب کیست از دوستان و غمخواران در طریق وفا هواداران که مرا در فراق آن دلدار دیده عاریت دهد خونبار تا ز درد فراق او گریم ز آتش اشتیاق او گریم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۶ - برخاستن معتمر به چاره سازی عیینه و وی را به مجلس انصار بردن و همراه ایشان از برای خواستگاری ریا پیش پدر وی رفتن معتمر گفت با وی از دل پاک کای عیینه مباش اندهناک کانچه دارم ز ملک و مال به کف گرچه اسباب حشمت است و شرف همه صرف تو می کنم امروز تا شوی بر مراد خود فیروز دست او را گرفت مشفق وار برد یکسر به مجلس انصار گفت بعد از سلام با ایشان کای به ملک صفا وفاکیشان این جوان کیست در میان شما چیست در حق او گمان شما همه گفتند با جمال نسب هست شمعی ز دودمان عرب گفت کو را بلایی افتاده ست در کمند هوایی افتاده ست چشم می دارم از شما یاری وز سر مرحمت مددکاری بهر مطلوبش اختیار سفر بر دیار بنی سلیم گذر همه سمعا و طاعت گویان معتمر را به جان رضا جویان بر نجیب اشتران سوار شدند متوجه بدان دیار شدند می بریدند کوه و صحرا را پرس پرسان دیار ریا را تا به منزلگهش پی آوردند پدرش را ازان خبر کردند کردشان شاد و خرم استقبال با کسان گفت تا به استعجال فرش های نفیس افکندند نطعهای عجب پراکندند هر کسی را به جای وی بنشاند وز ثنا گوهرش به فرق فشاند آنچه حاضر ز گله بود و رمه کشت و پخت و کشید پیش همه معتمر گفت کای جمال عرب همه کار تو در کمال ادب نخورد کس ز سفره و خوانت تا ز بحر نوال و احسانت حاجت جمله را روا نکنی آرزوی همه عطا نکنی گفت کای سوی صدق روی شما چیست از بنده آرزوی شما گفت هست آنکه گوهر صدفت اختر برج عزت و شرفت با عیینه که فخر انصار است نیک کردار و راست گفتار است گوهر سلک اتصال شود رازدار شب وصال شود گفت تدبیر کار و بار او راست واندر این کار اختیار او راست با وی این را بگویم از آغاز آنچه گوید به مجلس آرم باز