Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۲ اگر عالم همه پرخار باشد دل عاشق همه گلزار باشد وگر بی کار گردد چرخ گردون جهان عاشقان بر کار باشد همه غمگین شوند و جان عاشق لطیف و خرم و عیار باشد به عاشق ده تو هر جا شمع مرده ست که او را صد هزار انوار باشد وگر تنهاست عاشق نیست تنها که با معشوق پنهان یار باشد شراب عاشقان از سینه جوشد حریف عشق در اسرار باشد به صد وعده نباشد عشق خرسند که مکر دلبران بسیار باشد وگر بیمار بینی عاشقی را نه شاهد بر سر بیمار باشد سوار عشق شو وز ره میندیش که اسب عشق بس رهوار باشد به یک حمله تو را منزل رساند اگر چه راه ناهموار باشد علف خواری نداند جان عاشق که جان عاشقان خمار باشد ز شمس الدین تبریزی بیابی دلی کو مست و بس هشیار باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۳ توی نقشی که جان ها برنتابد که قند تو دهان ها برنتابد جهان گرچه که صد رو در تو دارد جمالت را جهان ها برنتابد روان گشتند جان ها سوی عشقت که با عشقت روان ها برنتابد درون دل نهان نقشیست از تو که لطفش را نهان ها برنتابد چو خلوتگاه جان آیی خمش کن که آن خلوت زبان ها برنتابد بدو نیک ار ببینی نیک نبود از آن بگذر کز آن ها برنتابد بگو تو نام شمس الدین تبریز که نامش را نشان ها برنتابد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۴ دلی دارم که گرد غم نگردد میی دارم که هرگز کم نگردد دلی دارم که خوی عشق دارد که جز با عاشقان همدم نگردد خطی بستانم از میر سعادت که دیگر غم در این عالم نگردد چو خاص و عام آب خضر نوشند دگر کس سخره ماتم نگردد اگر فاسق بود زاهد کنندش وگر زاهد بود بلعم نگردد چو یابد نردبان بر چرخ شادی ز غم چون چرخ پشتش خم نگردد چو خرمشاه عشق از دل برون جست که باشد که خوش و خرم نگردد ز سایه طره های درهم او ز هر همسایه ای درهم نگردد بکن توبه ز گفتار ار چه توبه از آن توبه شکن محکم نگردد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۵ خنک جانی که او یاری پسندد کز او دوریش خود صورت نبندد تو باشی خنده و یار تو شادی که بی شادی دهان کس نخندد تو باشی سجده و یار تو تعظیم که بی تعظیم هرگز سر نخنبد تو باشی چون صدا و یار غارت چو آوازی به نزد کوه و گنبد تو آدینه بوی او وقت خطبه نه ز آدینه جدا چون روز شنبد نگر آخر دمی در نحن اقرب نظر را تا نجنباند نجنبد خیالی خوش دهد دل زان بنازد خیالی زشت آرد دل بتندد بر او مسخره آمد دل و جان گه از صله گه از سیلیش رندد مزن سیلی چنانک گیج گردم ز گیجی دور افتم ز اصل و مسند خمش تا درس گوید آن زبانی که لا باشد به پیشش صد مهند اگر گویی تو نی را هی خمش کن بگوید با لبش گو ای مؤید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۶ چمن جز عشق تو کاری ندارد وگر دارد چو من باری ندارد چه بی ذوقست آن کش عشق نبود چه مرده ست آن که او یاری ندارد به غیر قوت تن قوتی ننوشد بجز دنیا سمن زاری ندارد هر آنک ترک خر گوید ز مستی غم پالان و افساری ندارد ز خر رست و روان شد پابرهنه به گلزاری که آن خاری ندارد چه غم دارد که خر رفت و رسن برد بر او خر چو مقداری ندارد مشو غره به ازرق پوش گردون که اندر زیر ایزاری ندارد درافکن فتنه دیگر در این شهر که دور عشق هنجاری ندارد بدران پرده ها را زانک عاشق ز بی شرمی غم و عاری ندارد بزن آتش در این گفت و در آن کس که در گفت تو اقراری ندارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۷ سماع صوفیان می درنگیرد که آتش هیزمی را تر نگیرد یقین می دانک جسمانیست آفت مکوپ این دست تا پا برنگیرد بیابد خلوت عشرت مسیحا اگر مجلس ز گاو و خر نگیرد چرا در بزم خلوت بی گرانان دل ما عیش را از سر نگیرد نه اصل این بنا باشد کلوخی کلوخی لطف آن دلبر نگیرد که چشم حقد یوسف را نداند که بانگ چنگ گوش کر نگیرد ز هر آهو نه صحرا مشک یابد ز هر گاوی جهان عنبر نگیرد ز هر نی ناله مشتاق ناید و هر مرغی ز نی شکر نگیرد چه داند لطف زهره زهره رفته که او را گوشه چادر نگیرد می جان را به جز جانی ننوشد که جسمانی می انور نگیرد نه هر ابری حریف ماه گردد که اختر را به جز اختر نگیرد اگر دلدار گیرد در جهان کس از این دلدار ما خوشتر نگیرد خداوند شمس دین آن نور تبریز که هر کس را چو من چاکر نگیرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۸ رجب بیرون شد و شعبان درآمد برون شد جان ز تن جانان درآمد دم جهل و دم غفلت برون شد دم عشق و دم غفران درآمد بروید دل گل و نسرین و ریحان چو از ابر کرم باران درآمد دهان جمله غمگینان بخندد بدین قندی که در دندان درآمد چو خورشید آدمی زربفت پوشد چو آن مه روی زرافشان درآمد بزن دست و بگو ای مطرب عشق که آن سرفتنه پاکوبان درآمد اگر دی رفت باقی باد امروز وگر عمر بشد عثمان درآمد همه عمر گذشته بازآید چو این اقبال جاویدان درآمد چو در کشتی نوحی مست خفته چه غم داری اگر طوفان درآمد منور شد چو گردون خاک تبریز چو شمس الدین در آن میدان درآمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۹ چو شب شد جملگان در خواب رفتند همه چون ماهیان در آب رفتند دو چشم عاشقان بیدار تا روز همه شب سوی آن محراب رفتند چو ایشان را حریف از اندرونست چه غم دارند اگر اصحاب رفتند همه در غصه و در تاب و عشاق به سوی طره پرتاب رفتند همه اندر غم اسباب و ایشان قلنداروار بی اسباب رفتند که یابد گرد ایشان را که ایشان چو برق و باد سخت اشتاب رفتند تو چون دلوی بر بن دولاب می گرد که ایشان برتر از دولاب رفتند ببین آن ها که بند سیم بودند درون خاک چون سیماب رفتند ببین آن ها که سیمین بر گزیدند به روی سرخ چون عناب رفتند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰ پریر آن چهره یارم چه خوش بود عتاب و ناز دلدارم چه خوش بود به یادم نیست هیچ آن ماجراها ولیکن زین خبر دارم چه خوش بود در آن بزم و در آن جمع و در آن عیش میان باغ و گلزارم چه خوش بود اگر چه مست جام عشق بودم رخ معشوق هشیارم چه خوش بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۱ دلم را ناله سرنای باید که از سرنای بوی یار آید به جان خواهم نوای عاشقانه کز آن ناله جمال جان نماید همی نالم که از غم بار دارم عجب این جان نالان تا چه زاید بگو ای نای حال عاشقان را که آواز تو جان می آزماید ببین ای جان من کز بانگ طاسی مه بگرفته چون وا می گشاید بخوان بر سینه دل این عزیمت که تا فریاد از پریان برآید چو ناله مونس رنجور گردد گرش گویی خمش کن هم نشاید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۲ بگویم خفیه تا خواجه نرنجد که آن دلبر همی در بر نگنجد ز مستی من ترازو را شکستم ترازو کان گوهر را نسنجد بتان را جمله زو بدرید سربند که ماده گرگ با یوسف نغنجد هم از جمله سیه روییست آن نیز که پیش رومیی زنجی بزنجد قراضه کیست پیش شمس تبریز که گنج زر بیارد یا بگنجد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۳ کسی کز غمزه ای صد عقل بندد گر او بر ما نخندد پس که خندد اگر تسخر کند بر چرخ و خورشید بود انصاف و انصاف آن پسندد دلا می جوش همچون موج دریا که گر دریا بیارامد بگندد چو خورشیدی و از خود پاک گشتی ز تو چنگ اجل جز غم نرندد شکرشیرینی گفتن رها کن ولیکن کان قندی چون نقندد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۴ چنان کز غم دل دانا گریزد دو چندان غم ز پیش ما گریزد مگر ما شحنه ایم و غم چو دزدست چو ما را دید جا از جا گریزد بغرد شیر عشق و گله غم چو صید از شیر در صحرا گریزد ز نابینا برهنه غم ندارد ز پیش دیده بینا گریزد مرا سوداست تا غم را ببینم ولیکن غم از این سودا گریزد همه عالم به دست غم زبونند چو او بیند مرا تنها گریزد اگر بالا روم پستی گریزد وگر پستی روم بالا گریزد خمش باشم بود کاین غم درافتد غلط خود غم ز ناگویا گریزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۵ هر آن دل ها که بی تو شاد باشد چو خاشاکی میان باد باشد چو مرغ خانگی کز اوج پرد چو شاگردی که بی استاد باشد چه ماند صورتی کز خود تراشی بدان شاهی که حوری زاد باشد چه ماند هیبت شمشیر چوبین به شمشیری که از پولاد باشد تو عهدی کرده ای چون روح بودی ولیکن کی تو را آن یاد باشد اگر منکر شوی من صبر دارم بدان روزی که روز داد باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۶ سگ ار چه بی فغان و شر نباشد سگ ما چون سگ دیگر نباشد شنو از مصطفی کو گفت دیوم مسلمان شد دگر کافر نباشد سگ اصحاب کهف و نفس پاکان اگر بر در بود بر در نباشد سگ اصحاب را خوی سگی نیست گر این سر سگ نمود آن سر نباشد که موسی را درخت آن شب چو اختر نمود آذر ولیک آذر نباشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۷ عجب آن دلبر زیبا کجا شد عجب آن سرو خوش بالا کجا شد میان ما چو شمعی نور می داد کجا شد ای عجب بی ما کجا شد دلم چون برگ می لرزد همه روز که دلبر نیم شب تنها کجا شد برو بر ره بپرس از رهگذاران که آن همراه جان افزا کجا شد برو در باغ پرس از باغبانان که آن شاخ گل رعنا کجا شد برو بر بام پرس از پاسبانان که آن سلطان بی همتا کجا شد چو دیوانه همی گردم به صحرا که آن آهو در این صحرا کجا شد دو چشم من چو جیحون شد ز گریه که آن گوهر در این دریا کجا شد ز ماه و زهره می پرسم همه شب که آن مه رو بر این بالا کجا شد چو آن ماست چون با دیگرانست چو این جا نیست او آن جا کجا شد دل و جانش چو با الله پیوست اگر زین آب و گل شد لاکجا شد بگو روشن که شمس الدین تبریز چو گفت الشمس لا یخفی کجا شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۸ به صورت یار من چون خشمگین شد دلم گفت اه مگر با من به کین شد به صد وادی فرورفتم به سودا که چه چاره که چاره گر چنین شد به سوی آسمان رفتم چو دیوان از این درد آسمان من زمین شد مرا گفتند راه راست برگیر چه ره گیرم که یار راستین شد مرا هم راه و همراهست یارم که روی او مرا ایمان و دین شد به زیر گلبنش هر کس که بنشست سعادت با نشستش همنشین شد در این گفتارم آن معنی طلب کن نفس های خوشم او را کمین شد ازیرا اسم ها عین مسماست ز عین اسم آدم عین بین شد اگر خواهی که عین جمع باشی همین شد چاره و درمان همین شد مخوان این گنج نامه دیگر ای جان که این گنج از پی حکمت دفین شد به کهگل چون بپوشم آفتابی جهانی کی درون آستین شد اگر تو زین ملولی وای بر تو که تو پیرار مردی این یقین شد زره بر آب می دان این سخن را همان آبست الا شکل چین شد ز خود محجوبشان کردم به گفتن به پیش حاسدان واجب چنین شد خمش باشم لب از گفتن ببندم که مشتی بیس با پیری قرین شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۹ چو دیوم عاشق آن یک پری شد ز دیو خویشتن یک سر بری شد چو ناگاهان بدیدش همچو برقی برون پرید عقلش را سری شد در انگشت پری مهر سلیمان چو دید آن جان و دل در چاکری شد چو سر چاکری عشق دریافت فراز هفت چرخ مهتری شد چو لب تر کرد او از جام عشقش بدان خشکی لب او از تری شد چو شد او مشتری عشق جنی کمینه بندگانش مشتری شد چو گاوی بود بی جان و زبان دیو بداد جان و عشقش سامری شد همه جور و جفا و محنت عشق بر او شیرین چو مهر مادری شد مگر درد فراق و جور هجران که تاب آن نبودش زان بری شد ز دست هجر او تا پیش مخدوم که شمس الدین است بهر داوری شد چو دیو آمد به پیشش خاک بوسید از آتش با ملایک همپری شد از آن مستی به تبریز است گردان که از جانش هوای کافری شد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۰ نگارا مردگان از جان چه دانند کلاغان قدر تابستان چه دانند بر بیگانگان تا چند باشی بیا جان قدر تو ایشان چه دانند بپوشان قد خوبت را از ایشان که کوران سرو در بستان چه دانند خرامان جانب میدان خویش آ مباش آن جا خران میدان چه دانند بزن چوگان خود را بر در ما که خامان لطف آن چوگان چه دانند بهل ویرانه بر جغدان منکر که جغدان شهر آبادان چه دانند چه دانند ملک دل را تن پرستان گدایان طبع سلطانان چه دانند یکی مشتی از این بی دست و بی پا حدیث رستم دستان چه دانند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۱ کسی که غیر این سوداش نبود ز ذوق ماش یاد ماش نبود مثال گوی در میدان حیرت دوان باشد اگر چه پاش نبود وجودی که نرست از سایه خوش پناه سایه عنقاش نبود نماید آینه سیمای هر کس ازیرا صورت و سیماش نبود به روزی صد هزاران عیب و خوبی بگوید آینه غوغاش نبود ندارد آینه با زشت بغضی هوای چهره زیباش نبود دهانی زین شکر مجروح گردد که دندان های شکر خاش نبود به پرهای عجب دل بر پریدی ولیک از دام او پرواش نبود برو چون مه پی خورشید می کاه که بی کاهش جمال افزاش نبود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۲ یکی لحظه از او دوری نباید کز آن دوری خرابی ها فزاید تو می گویی که بازآیم چه باشد تو بازآیی اگر دل در گشاید بسی این کار را آسان گرفتند بسی دشوارها آسان نماید چرا آسان نماید کار دشوار که تقدیر از کمین عقلت رباید به هر حالی که باشی پیش او باش که از نزدیک بودن مهر زاید اگر تو پاک و ناپاکی بمگریز که پاکی ها ز نزدیکی فزاید چنانک تن بساید بر تن یار به دیدن جان او بر جان بساید چو پا واپس کشد یک روز از دوست خطر باشد که عمری دست خاید جدایی را چرا می آزمایی کسی مر زهر را چون آزماید گیاهی باش سبز از آب شوقش میندیش از خری کو ژاژ خاید سرک بر آستان نه همچو مسمار که گردون این چنین سر را نساید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۳ ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید خمیر و نانبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید اگر بر گور من آیی زیارت تو را خرپشته ام رقصان نماید میا بی دف به گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید زنخ بربسته و در گور خفته دهان افیون و نقل یار خاید بدری زان کفن بر سینه بندی خراباتی ز جانت درگشاید ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان ز هر کاری به لابد کار زاید مرا حق از می عشق آفریده ست همان عشقم اگر مرگم بساید منم مستی و اصل من می عشق بگو از می به جز مستی چه آید به برج روح شمس الدین تبریز بپرد روح من یک دم نپاید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۴ ز رویت دسته گل می توان کرد ز زلفت شاخ سنبل می توان کرد ز قد پرخم من در ره عشق بر آب چشم من پل می توان کرد ز اشک خون همچون اطلس من براق عشق را جل می توان کرد ز هر حلقه از آن زلفین پربند پر گردن کشان غل می توان کرد تو دریایی و من یک قطره ای جان ولیکن جزو را کل می توان کرد دلم صدپاره شد هر پاره نالان که از هر پاره بلبل می توان کرد تو قاف قندی و من لام لب تلخ ز قاف و لام ما قل می توان کرد مرا همشیره است اندیشه تو از این شیره بسی مل می توان کرد رهی دورست و جان من پیاده ولی دل را چو دلدل می توان کرد خمش کن زان که بی گفت زبانی جهان پربانگ و غلغل می توان کرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۵ دل با دل دوست در حنین باشد گویای خموش همچنین باشد گویم سخن و زبان نجنبانم چون گوش حسود در کمین باشد دانم که زبان و گوش غمازند با دل گویم که دل امین باشد صد شعله آتش است در دیده از نکته دل که آتشین باشد خود طرفه تر این که در دل آتش چندین گل و سرو و یاسمین باشد زان آتش باغ سبزتر گردد تا آتش و آب همنشین باشد ای روح مقیم مرغزاری تو کان جا دل و عقل دانه چین باشد آن سوی که کفر و دین نمی گنجد کی ما و من فلان دین باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۶ ای مطرب جان چو دف به دست آمد این پرده بزن که یار مست آمد چون چهره نمود آن بت زیبا ماه از سوی چرخ بت پرست آمد ذرات جهان به عشق آن خورشید رقصان ز عدم به سوی هست آمد غمگین ز چیی مگر تو را غولی از راه ببرد و همنشست آمد زان غول ببر بگیر سغراقی کان بر کف عشق از الست آمد این پرده بزن که مشتری از چرخ از بهر شکستگان به پست آمد در حلقه این شکستگان گردید کان دولت و بخت در شکست آمد این عشرت و عیش چون نماز آمد وین دردی درد آبدست آمد خامش کن و در خمش تماشا کن بلبل از گفت پای بست آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۷ کی باشد کاین قفس چمن گردد و اندرخور گام و کام من گردد این زهر کشنده انگبین بخشد وین خار خلنده یاسمن گردد آن ماه دو هفته در کنار آید وز غصه حسود ممتحن گردد آن یوسف مصر الصلا گوید یعقوب قرین پیرهن گردد بر ما خورشید سایه اندازد وان شمع مقیم این لگن گردد آن چنگ نشاط ساز نو یابد وین گوش حریف تن تنن گردد در خرمن ماه سنبله کوبیم چون نور سهیل در یمن گردد خم های شراب عشق برجوشد هنگام کباب و بابزن گردد سیمرغ هوای ما ز قاف آید دام شبلی و بوالحسن گردد هر ذره مثال آفتاب آید هر قطره به موهبت عدن گردد هر بره ز گرگ شیر آشامد هر پیل انیس کرگدن گردد ز انبوهی دلبران و مه رویان هر گوشه شهر ما ختن گردد هر عاشق بی مراد سرگشته مستغرق عشق باختن گردد چون قالب مرده جان نو یابد فارغ ز لفافه و کفن گردد آن عقل فضول در جنون آید هوش از بن گوش مرتهن گردد جان و دل صد هزار دیوانه از بوسه یار خوش دهن گردد آن روز که جان جمله مخموران ساقی هزار انجمن گردد وان کس که سبال می زدی بر عشق در عشق شهیر مرد و زن گردد در چاه فراق هر کی افتاده ست ره یابد و همره رسن گردد باقیش مگو درون دل می دار آن به که سخن در آن وطن گردد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۸ روی تو به رنگریز کان ماند زلف تو به نقش بند جان ماند گر سایه برگ گل فتد بر تو بر عارض نازکت نشان ماند روزی گذرد ز هجر تو سالی مسکین عاشق چنان جوان ماند دلتنگ نیم اگر چه دل تنگم کآخر دل من بدان دهان ماند در چشم من آی تا تو هم بینی یک تن که به صد هزار جان ماند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۹ دوش از بت من جهان چه می شد وز ماه من آسمان چه می شد در پیش رخش چه رقص می کرد وز آتش عشق جان چه می شد چشم از نظرش چه مست می گشت وز قند لبش دهان چه می شد از تیر مژه چه صید می کرد وان ابروی چون کمان چه می شد می شد که به لاله رنگ بخشد ور نی سوی گلستان چه می شد آن لحظه به سبزه گل چه می گفت وز نرگسش ارغوان چه می شد جز از پی نور بخش کردن بر چرخ دوان دوان چه می شد گر زانک نه لطف بی کران داشت آن ماه در این میان چه می شد بنمود ز لامکان جمالی یا رب که از او مکان چه می شد بگشاد نقاب بی نشانی وین عالم بانشان چه می شد شب رفت و بماند روز مطلق وین عقل چو پاسبان چه می شد از دیده غیب شمس تبریز این دیده غیب دان چه می شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۰ ای عشق که جمله از تو شادند وز نور تو عاشقان بزادند تو پادشهی و جمله عشاق همرنگ تو پادشه نژادند هر کس که سری و دیده ای داشت دیدند تو را سری نهادند خورشید توی و ذره از توست وان نور به نور بازدادند چون بوی عنایت تو باشد زالان همه رستم جهادند چون از بر تو مدد نباشد گر حمزه و رستمند بادند ای دل برجه که ماه رویان از پرده غیب رو گشادند مستند و طریق خانه دانند زیرا که نه مست از فسادند تا عشق زید زیند ایشان تا یاد بود همه به یادند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۱ هر چند که بلبلان گزینند مرغان دگر خمش نشینند خود گیر که خرمنی ندارند نه از خرمن فقر دانه چینند از حلقه برون نه ایم ما نیز هر چند که آن شهان نگینند گر ولوله مرا نخواهند از بهر چه کارم آفرینند شیرین و ترش مراد شاهست دو دیگ نهاده بهر اینند بایست بود ترش به مطبخ چون مخموران بدان رهینند هر حالت ما غذای قومیست زین اغذیه غیبیان سمینند مرغان ضمیر از آسمانند روزی دو سه بسته زمینند زانشان ز فلک گسیل کردند هر چند ستارگان دینند تا قدر وصال حق بدانند تا درد فراق حق بینند بر خاک قراضه گر بریزند آن را نهلند و برگزینند شمس تبریز کم سخن بود شاهان همه صابر و امینند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۲ رفتیم بقیه را بقا باد لابد برود هر آنک او زاد پنگان فلک ندید هرگز طشتی که ز بام درنیفتاد چندین مدوید کاندر این خاک شاگرد همان شدست کاستاد ای خوب مناز کاندر آن گور بس شیرینست لا چو فرهاد آخر چه وفا کند بنایی کاستون ویست پاره ای باد گر بد بودیم بد ببردیم ور نیک بدیم یادتان باد گر اوحد دهر خویش باشی امروز روان شوی چو آحاد تنها ماندن اگر نخواهی از طاعت و خیر ساز اولاد آن رشته نور غیب باقیست کانست لباب روح اوتاد آن جوهر عشق کان خلاصه ست آن باقی ماند تا به آباد این ریگ روان چو بی قرارست شکل دگر افکنند بنیاد چون کشتی نوحم اندر این خشک کان طوفانست ختم میعاد زان خانه نوح کشتیی بود کز غیب بدید موج مرصاد خفتیم میانه خموشان کز حد بردیم بانگ و فریاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۳ جانی که ز نور مصطفی زاد با او تو مگو ز داد و بیداد هرگز ماهی سباحت آموخت آزادی جست سرو آزاد خاری که ز گلبن طرب رست گلزار به روی او شود شاد دورست رواق های شادی از آتش و آب و خاک و از باد زین چار بسیط چون چلیپا ترکیب موحدان برون باد زان سو فلکیست نیک روشن زان سو ملکیست بسته مرصاد کمتر بخشش دو چشم بخشد بینا و حکیم و تیز و استاد با دیده جان چو واپس آیی در عالم آب و گل به ارشاد بینی تو و دیگران نبینند هر سو نوری به رسم میلاد در هر ابری هزار خورشید در هر ویران بهشت آباد تختی بنهی به قصر مردان هم خیمه زنی به بام اوتاد بویی ببری ز شمس تبریز کو را است ملک مطیع و منقاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۴ آن کز دهن تو رنگ دارد انصاف که رزق تنگ دارد وان کس که جدل ببست با تو با عمر عزیز جنگ دارد ماهی که بیافت آب حیوان بر خشک چرا درنگ دارد در آینه عکس قیصر روم گر نیست بدانک زنگ دارد در قدس دلت چو خوک دیدی ملک قدست فرنگ دارد ما را باری نگار خوش قول اندر بر خود چو چنگ دارد زان زخمه او همیشه این چنگ پس تن تن و بس ترنگ دارد هر ذره که پای کوفت با ما از مشرق چرخ ننگ دارد هر جان که در این روش بلنگد جان تو که عذر لنگ دارد زیرا کاین بحر بس کریمست آن نیست که او نهنگ دارد سگ طبع کسی که با چنین شیر او سرکشی پلنگ دارد سنگین جانی که با چنین لعل سودای کلوخ و سنگ دارد خامش کن و جاه گفت کم جوی کاین جاه مزاج بنگ دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۵ این قافله بار ما ندارد از آتش یار ما ندارد هر چند درخت های سبز ند بویی ز بهار ما ندارد جان تو چو گلشن است لیکن دلخسته به خار ما ندارد بحر ی ست دل تو در حقایق کاو جوش کنار ما ندارد هر چند که کوه برقرار است والله که قرار ما ندارد جانی که به هر صبوح مست است بویی ز خمار ما ندارد آن مطرب آسمان که زهره است هم طاقت کار ما ندارد از شیر خدای پرس ما را هر شیر قفار ما ندارد منمای تو نقد شمس تبریز آن را که عیار ما ندارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۶ بیچاره کسی که زر ندارد وز معدن زر خبر ندارد بیچاره دلی که ماند بی تو طوطیست ولی شکر ندارد دارد هنر و هزار دولت افسوس که آن دگر ندارد می گوید دست جام بخشش ما بدهیمش اگر ندارد بر وی ریزییم آب حیوان گر آب بر آن جگر ندارد بی برگان را دهیم برگی زان برگ که شاخ تر ندارد آن ها که ز ما خبر ندارند گویند دعا اثر ندارد نزدیک آمد که دیده بخشیم آن را که به ما نظر ندارد خاموش که مشکلات جان را جز دست خدای برندارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۷ دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد عقل ار چه شگرف کدخداییست بی خوان تو آب و نان ندارد خورشید چو دید خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد گلنار چو دید گلشن جان زین پس سر بوستان ندارد در دولت تو سیه گلیمی گر سود کند زیان ندارد بی ماه تو شب سیه گلیمست این دارد و آن و آن ندارد دارد ز ستاره ها هزاران بی ماه چراغدان ندارد بی گفت تو گوش نیست جان را بی گوش تو جان زبان ندارد وان جان غریب در تظلم می نالد و ترجمان ندارد لیکن رخ زرد او گواهست و اشکی که غمش نهان ندارد غماز شوم بود دم سرد آن دم که دم خران ندارد اصل دم سرد مهر جانست کان را مه مهر جان ندارد چون دل سبکش کند بهارت صد گونه غمش گران ندارد آن عشق جوان چو نوبهارت جز پیران را جوان ندارد تا چند نشان دهی خمش کن کان اصل نشان نشان ندارد بگذار نشان چو شمس تبریز آن شمس که او کران ندارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۸ آن کس که ز تو نشان ندارد گر خورشیدست آن ندارد ما بر در و بام عشق حیران آن بام که نردبان ندارد دل چون چنگست و عشق زخمه پس دل به چه دل فغان ندارد امروز فغان عاشقان را بشنو که تو را زیان ندارد هر ذره پر از فغان و ناله ست اما چه کند زبان ندارد رقص است زبان ذره زیرا جز رقص دگر بیان ندارد هر سو نگران تست دل ها وان سو که توی گمان ندارد این عالم را کرانه ای هست عشق من و تو کران ندارد مانند خیال تو ندیدم بوسه دهد و دهان ندارد ماننده غمزه ات ندیدم تیر اندازد کمان ندارد دادی کمری که بر میان بند طفل دل من میان ندارد گفتی که به سوی ما روان شو بی لطف تو جان روان ندارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۹ بیچاره کسی که می ندارد غوره به سلف همی فشارد بیچاره زمین که شوره باشد وین ابر کرم بر او نبارد باری دل من صبوح مستست وام شب دوش می گزارد گفتم به صبوح خفتگان را پامزد ویم که سر برآرد امروز گریخت شرم از من او بر کف مست کی نگارد ساقیست گرفته گوشم امروز یک لحظه مرا نمی گذارد جام چو عصاش اژدها شد بر قبطی عقل می گمارد خاموش و ببین که خم مستان چون جام شریف می سپارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۰ آن خواجه خوش لقا چه دارد آیینه اش از صفا چه دارد هان تا نروی تو در جوالش رختش بطلب که تا چه دارد اندر سخنش کشان و بو گیر کز بوی می بقا چه دارد در گلشن ذوق او فرورو کز نرگس و لاله ها چه دارد هر چند کز انبیا بلافید از گوهر انبیا چه دارد گرچه صلوات می فرستند از صفوت مصطفی چه دارد یا سایه خود بر او مینداز کو خود چه کس است یا چه دارد در ساقی خویش چنگ درزن مندیش که آن سه تا چه دارد عمری پی زید و عمرو بودی زین پس بنگر خدا چه دارد از سرمجموع اصل مگذر کاین اصل جدا جدا چه دارد این کاه سخن دگر مپیما بندیش که کهربا چه دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۱ آن خواجه خوش لقا چه دارد بازار مرا بها چه دارد او عشوه دهد از او تو مشنو رختش بطلب که تا چه دارد نقدش برکش ببین که چندست در نقد دگر دغا چه دارد گر دست و ترازوی نداری تا برکشی کز صفا چه دارد اندر سخنش کشان و بو گیر کز بوی می بقا چه دارد شاد آن که بجست جان خود را کز حالت مرتضا چه دارد در خویش ز اولیا چه بیند وز لذت انبیا چه دارد گفتم به قلندری که بنگر کان چرخ که شد دوتا چه دارد گفتا که فراغتیست ما را کو خود چه کس است یا چه دارد مستم ز خدا و سخت مستم سبحان الله خدا چه دارد از رحمت شمس دین تبریز هر سینه جدا جدا چه دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۲ پرکندگی از نفاق خیزد پیروزی از اتفاق خیزد تو ناز کنی و یار تو ناز چون ناز دو شد طلاق خیزد ور زان که نیاز پیش آری صد وصلت و صد عناق خیزد از ناز شود ولایتی تنگ در دل سفر عراق خیزد تو خون تکبر ار نریزی خون جوش کند خناق خیزد رو دردی ناز را بپالا زیرا طرب از رواق خیزد یار آن طلبد که ذوق یابد زیرا طلب از مذاق خیزد یارست نه چوب مشکن او را چون برشکنی طراق خیزد این بانگ طراق چوب ما را دانیم که از فراق خیزد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۳ آن کس که ز جان خود نترسد از کشتن نیک و بد نترسد وان کس که بدید حسن یوسف از حاسد و از حسد نترسد آن کس که هوای شاه دارد از لشکر بی عدد نترسد آخر حیوان ز ذوق صحبت از جفته و از لگد نترسد آن کس که سعادت ازل دید از عاقبت ابد نترسد چون کوه احد دلی بباید تا او ز جز احد نترسد مرغی که ز دام نفس خود رست هر جای که برپرد نترسد هر جای که هست گنج گنجست کشته احد از لحد نترسد هر جانوری کز اصل آبست گر غرقه شود عمد نترسد هر تن که سرشته بهشتست بر دوزخ برزند نترسد وان را که مدد از اندرونست زین عالم بی مدد نترسد از ابلهیست نی شجاعت گر جاهل از خرد نترسد خود سر نبدست آن خسی را کز عشق تو پا کشد نترسد این مایه لعنتست کابله دل های شهان خلد نترسد هم پرده خویش می درد کو پرده من و تو درد نترسد پازهر چو نیستش چرا او زهر دنیا خورد نترسد در حضرت آن چنان رقیبی در شاهد بنگرد نترسد زنهار به سر برو بدان ره کان جا دلت از رصد نترسد صراف کمین درست و آن دزد از کیسه درم برد نترسد آن جا گرگان همه شبانند آن جا مردی ز صد نترسد آن جا من و تو و او نباشد چون وام ز خود ستد نترسد هرگز دل تو ز تو نرنجد هرگز ذقنت ز خد نترسد گلشن ز بهار و باغ سوسن وز سرو لطیف قد نترسد چون گل بشکفت و روی خود دید زان پس ز قبول و رد نترسد بس کن هر چند تا قیامت این بحر گهر دهد نترسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۴ آن جا که چو تو نگار باشد سالوس و حفاظ عار باشد سالوس و حیل کنار گیرد چون رحمت بی کنار باشد بوسی به دغا ربودم از تو ای دوست دغا سه بار باشد امروز وفا کن آن سوم را امروز یکی هزار باشد من جوی و تو آب و بوسه آب هم بر لب جویبار باشد از بوسه آب بر لب جوی اشکوفه و سبزه زار باشد از سبزه چه کم شود که سبزه در دیده خیره خار باشد موسی ز عصا چرا گریزد گر بر فرعون مار باشد بر فرعونان که نیل خون گشت بر مؤمن خوشگوار باشد هرگز نرمد خلیل ز آتش گر بر نمرود نار باشد یعقوب کجا رمد ز یوسف گر بر پسرانش بار باشد آن باد بهار جان باغست بر شوره اگر غبار باشد زان باغ درخت برگ یابد اشکوفه بر او سوار باشد احمد چو تو راست پس ز بوجهل عشقا سزدت که عار باشد این را بر دست و آن بدین مات کار دنیا قمار باشد آن کس که ز بخت خود گریزد بگریخته شرمسار باشد هین دام منه به صید خرگوش تا شیر تو را شکار باشد ای دل ز عبیر عشق کم گوی خود بو برد آن که یار باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۵ ای کز تو همه جفا وفا شد آن عهد و وفای تو کجا شد با روی تو سور شد عزاها بی روی تو سورها عزا شد شد بی قدمت سرا خرابه باز از تو خرابه ها سرا شد از دعوت تو فنا شود هست وز هجر تو هست ها فنا شد ای کشته مرا به جرم آنک از من راضی به جان چرا شد آن تخم عطای تست در جان کو را کف دست باسخا شد اعنات مهیجست جان را ور نی ز چه روی جان گدا شد گر عاشق داد نیست جودت پس جان ز چه عاشق دعا شد زد پرتو ساقییت بر ابر کز عکس تو ابرها سقا شد زد عکس صبوری تو بر کوه تسکین زمین و متکا شد زد عکس بلندی تو بر چرخ معنی تو صورت سما شد از حسن تو خاک هم خبر یافت شد یوسف خوب و دلربا شد از گفت بدار چنگ کز وی بی گفت تو فهم بانوا شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۶ روزم به عیادت شب آمد جانم به زیارت لب آمد از بس که شنید یاربم چرخ از یارب من به یارب آمد یار آمد و جام باده بر کف زان می که خلاف مذهب آمد هر بار ز جرعه مست بودم این بار قدح لبالب آمد عالم به خمار اوست معجب پس وی چه عجب که معجب آمد بر هر فلکی که ماه او تافت خورشید کمینه کوکب آمد گویی مه نو سواره دیدش کز عشق چو نعل مرکب آمد این بس نبود شرف جهان را کو روح و جهان چو قالب آمد شاد آن دل روشنی که بیند دل را که چه سان مقرب آمد از پرتو دل جهان پرگل زیبا و خوش و مؤدب آمد هر میوه به وقت خویش سر کرد هر فصل چه سان مرتب آمد بس کن که به پیش ناطق کل گویای خمش مهذب آمد بس کن که عروس جان ز جلوه با نامحرم معذب آمد من بس نکنم که بی دلان را این کلبشکر مجرب آمد من بس نکنم به کوری آنک اندر ره دین مذبذب آمد خامش که به گفت حاجتی نیست چون جذب فرغت فانصب آمد خود گفتن بنده جذب حقست کز بنده به بنده اقرب آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۷ آن یوسف خوش عذار آمد وان عیسی روزگار آمد وان سنجق صد هزار نصرت بر موکب نوبهار آمد ای کار تو مرده زنده کردن برخیز که روز کار آمد شیری که به صید شیر گیرد سرمست به مرغزار آمد دی رفت و پریر نقد بستان کان نقد خوش عیار آمد این شهر امروز چون بهشتست می گوید شهریار آمد می زن دهلی که روز عیدست می کن طربی که یار آمد ماهی از غیب سر برون کرد کاین مه بر او غبار آمد از خوبی آن قرار جان ها عالم همه بی قرار آمد هین دامن عشق برگشایید کز چرخ نهم نثار آمد ای مرغ غریب پربریده بر جای دو پر چهار آمد هان ای دل بسته سینه بگشا کان گمشده در کنار آمد ای پای بیا و پای می کوب کان سرده نامدار آمد از پیر مگو که او جوان شد وز پار مگو که پار آمد گفتی با شه چه عذر گویم خود شاه به اعتذار آمد گفتی که کجا رهم ز دستش دستش همه دستیار آمد ناری دیدی و نور آمد خونی دیدی عقار آمد آن کس که ز بخت خود گریزد بگریخته شرمسار آمد خامش کن و لطف هاش مشمر لطفیست که بی شمار آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۸ برخیز که ساقی اندر آمد وآن جان هزار دلبر آمد آمد می ناب وز پی نقل بادام و نبات و شکر آمد آن جان و جهان رسید و از وی صد جان جهان مصور آمد مشک آمد پیش طره او کآن طره ز حسن بر سر آمد زد حلقه مشک فام و می گفت بگشای که بنده عنبر آمد از تابش لعل او چه گویم کز لعل و عقیق برتر آمد زان سنبل ابروش حیاتم با برگ و لطیف و اخضر آمد در ده می خام و بین که ما را در مجلس خام دیگر آمد آن رایت سرخ کز نهیبش اسپاه فرج مظفر آمد هر کار که بسته گشت و مشکل آن کار بدو میسر آمد می ده که سر سخن ندارم زیرا که سخن چو لنگر آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۹ جان از سفر دراز آمد بر خاک در تو بازآمد در نقد وجود هر چه زر بود از گنج عدم به گاز آمد بی مهر تو هر که آسمان رفت درهای فلک فرازآمد بی آبی خویش جمله دیدند هرک از تو نه سرفراز آمد جان رفت که بی تو کار سازد سوزید و نه کارساز آمد اندر سفرش بشد حقیقت کو بی تو همه مجاز آمد از گرد ره آمدست امروز رحم آر که پرنیاز آمد سر را ز دریچه ای برون کن تا بیند کان طراز آمد تا نعره عاشقان برآید کان قبله هر نماز آمد از پیش تو رفت باز جانم طبل تو شنید و بازآمد ای اهل رباط وارهیدیت کز خط خوشش جواز آمد آن چنگ طرب که بی نوا بود رقصی که کنون به ساز آمد از سلسله نیاز رستید کان بند هزار ناز آمد ترک خر کالبد بگویید کان شاه براق تاز آمد نور رخ شمس حق تبریز عالم بگرفت و راز آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۰ آن شعله نور می خرامد وان فتنه حور می خرامد شب جامه سپید کرد زیرا کان ماه ز دور می خرامد مستان شبانه را بشارت ساقی به سحور می خرامد جان را به مثال عود سوزیم کان کان بلور می خرامد آن فتنه نگر که بار دیگر با صد شر و شور می خرامد آن دشمن صبرهای عاشق در خون صبور می خرامد جانم به فدای آن سلیمان کو جانب مور می خرامد جز چهره عاشقان مبینید کان شاه غیور می خرامد در قالب خلق شمس تبریز چون نفخه صور می خرامد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۱ امروز نگار ما نیامد آن دلبر و یار ما نیامد آن گل که میان باغ جانست امشب به کنار ما نیامد صحرا گیریم همچو آهو چون مشک تتار ما نیامد ای رونق مطربان همین گو کان رونق کار ما نیامد آرام مده تو نای و دف را کآرام و قرار ما نیامد آن ساقی جان نگشت پیدا درمان خمار ما نیامد شمس تبریز شرح فرما چون فصل بهار ما نیامد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۲ خوش باش که هر که راز داند داند که خوشی خوشی کشاند شیرین چو شکر تو باش شاکر شاکر هر دم شکر ستاند شکر از شکرست آستین پر تا بر سر شاکران فشاند تلخش چو بنوشی و بخندی در ذات تو تلخیی نماند گویی که چگونه ام خوشم من گویم ترشم دلت بماند گوید که نهان مکن ولیکن در گوشم گو که کس نداند در گوش تو حلقه وفا نیست گوش تو به گوش ها رساند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۳ ساقی زان می که می چریدند بفزای که یارکان رسیدند مهمان بفزود می بیفزا زان خنب که اولیا چشیدند زان می که ز بوش جمله ابدال در خلق پدید و ناپدیدند ای ساقی خوب شکرلله کان روی نکوت را بدیدند ای آتش رخت سوز عشاق در عشق تو رخت ها کشیدند ای پرده فروکشیده بنگر کز عشق چه پرده ها دریدند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۴ اول نظر ار چه سرسری بود سرمایه و اصل دلبری بود گر عشق وبال و کافری بود آخر نه به روی آن پری بود آن جام شراب ارغوانی وان آب حیات زندگانی وان دیده بخت جاودانی آخر نه به روی آن پری بود جمعیت جان های خرم در سایه آن دو زلف درهم در مجلس و بزم شاه اعظم آخر نه به روی آن پری بود از رنگ تو گشته ایم بی رنگ زان سوی جهان هزار فرسنگ آن دم که بماند جان ما دنگ آخر نه به روی آن پری بود در عشق پدید شد سپاهی در سایه چتر پادشاهی افتاده دلم میان راهی آخر نه به روی آن پری بود همچون مه نو ز غم خمیدن چون سایه به رو و سر دویدن از عالم دل ندا شنیدن آخر نه به روی آن پری بود آن مه که بسوخت مشتری را بشکست بتان آزری را گر دل بگزید کافری را آخر نه به روی آن پری بود گر هجده هزار عالم ای جان پر گشت ز قال و قال ای جان وان شعله نور حالم ای جان آخر نه به روی آن پری بود گر داد طریق عشق دادیم ور زان مه و آفتاب شادیم ور دیده نو در او گشادیم آخر نه به روی آن پری بود آن دم که ز ننگ خویش رستیم وان می که ز بوش بود مستیم وان ساغرها که درشکستیم آخر نه به روی آن پری بود باغی که حیات گشت وصلش خوشتر ز بهار و چار فصلش شمس تبریز اصل اصلش آخر نه به روی آن پری بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۵ اول نظر ار چه سرسری بود سرمایه و اصل دلبری بود گر عشق وبال و کافری بود آخر نه به روی آن پری بود زان رنگ تو گشته ایم بی رنگ زان سوی خرد هزار فرسنگ گر روم گزید جان اگر زنگ آخر نه به روی آن پری بود رو کرده به چتر پادشاهی وز نور مشارقش سپاهی گر یاوه شد او ز شاهراهی آخر نه به روی آن پری بود همچون مه بی پری پریدن چون سایه به رو و سر دویدن چون سرو ز بادها خمیدن آخر نه به روی آن پری بود زان مه که نواخت مشتری را جان داد بتان آزری را گر سهو فتاد سامری را آخر نه به روی آن پری بود گر هجده هزار عالم ای جان پر گشت ز قال و قالم ای جان گر حالم وگر محالم ای جان آخر نه به روی آن پری بود چون ماه نزارگشته شادیم کاندر پی آفتاب رادیم ور هم به خسوف درفتادیم آخر نه به روی آن پری بود ناموس شکسته ایم و مستیم صد توبه و عهد را شکستیم ور دست و ترنج را بخستیم آخر نه به روی آن پری بود زان جام شراب ارغوانی زان چشمه آب زندگانی گر داد فضولیی نشانی آخر نه به روی آن پری بود فصلی به جز این چهار فصلش نی فصل ربیع و اصل اصلش گر لاف زدیم ما ز وصلش آخر نه به روی آن پری بود خاموش که گفتنی نتان گفت رازش باید ز راه جان گفت ور مست شد این دل و نشان گفت آخر نه به روی آن پری بود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۶ دیر آمده ای سفر مکن زود ای مایه هر مراد و هر سود ای ز آتش عزم رفتن تو از بینی ها برآمده دود هر عود تلف شود ز آتش در آتش توست عید هر عود اومید تو هر دمی بگوید دستت گیرم به فضل خود زود اما تو مگو که جهد و کوشش سودم نکند که بودنی بود معزول مکن تو قدرتم را من بسته نیم چو تار در پود هر لحظه بکاهمت چو خواهم وز فضل توانمت بیفزود بربند دهان ز گفت و سر نه در سجده دوست کوست مسجود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۷ آن کس که به بندگیت آید با او تو چنین کنی نشاید ای روی تو خوب و خوی تو خوش چون تو گهری فلک نزاید روی تو و خوی تو لطیفست سر دل تو لطیف باید آن شخص که مردنیست فردا امروز چرا جفا نماید چیزی که به خود نمی پسندد آن بر دگری چه آزماید از خشم مخای هیچ کس را تا خشم خدا تو را نخاید برخیز ز قصد خون خلقان تا بر سر تو فرونیاید آن گاه قضا ز تو بگردد کان وسوسه در دلت نیاید ای گفته که مردم این چه مردیست کابلیس تو را چنین بگاید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۸ آخر گهر وفا ببارید آخر سر عاشقان بخارید ما خاک شما شدیم در خاک تخم ستم و جفا مکارید بر مظلومان راه هجران این ظلم دگر روا مدارید ای زهره ییان به بام این مه بر پرده زیر و بم بزارید یا نیز شما ز درد دوری همچون من خسته دلفکارید محروم نماند کس از این در ما را به کسی نمی شمارید آن درد که کوه از او چو ذره ست بر ذره گکی چه می گمارید ای قوم که شیرگیر بودیت آن آهو را کنون شکارید زان نرگس مست شیرگیرش بی خمر وصال در خمارید زان دلبر گلعذار اکنون بس بی دل و زعفران عذارید با این همه گنج نیست بی رنج بر صبر و وفا قدم فشارید مردانه و مردرنگ باشید گر در ره عشق مرد کارید چون عاشق را هزار جانست بی صرفه و ترس جان سپارید جان کم ناید ز جان مترسید کاندر پی جان کامکارید عشقست حریف حیله آموز گرد از دغل و حیل برآرید در عشق حلال گشت حیله در عشق رهین صد قمارید حقست اگر ز عشق آن سرو با جمله گلرخان چو خارید حقست اگر ز عشق موسی بر فرعونان نفس مارید جان را سپر بلاش سازید کاندر کف عشق ذوالفقارید در صبر و ثبات کوه قافید چون کوه حلیم و باوقارید چون بحر نهان به مظهر آید ماننده موج بی قرارید هنگام نثار و درفشانی چون ابر به وقت نوبهارید در تیر شهیت اگر شهیدیت در پیش مهیت اگر غبارید پاینده و تازه همچو سروید چون شاخ بلند میوه دارید ز آسیب درخت او چو سیبید چون سیب درخت سنگسارید گر سنگ دلان زنندتان سنگ با گوهر خویش یار غارید چون دامن در پیش دوانید گر همچو سجاف بر کنارید چون همسفرید با مه خویش پیوسته چو چرخ در دوارید هم عشق شما و هم شما عشق با اشتر عشق هم مهارید گر نقب زنست نفس و دزدست آخر نه در این حصین حصارید از عشق خورید باده و نقل گر مقبل وگر حلال خوارید دیدیت که تان همی نگارد دیگر چه خیال می نگارید اوتان به خود اختیار کرده ست چه در پی جبر و اختیارید محکوم یک اختیار باشید گر عاشق و اهل اعتبارید خاموش کنم اگر چه با من در نطق و سکوت سازوارید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۹ ای اهل صبوح در چه کارید شب می گذرد روا مدارید ماننده آفتاب رخشان از جام صبوح سر برآرید ای شب شمران اگر شمار ست باری شب زلف او شمارید زخمی که زده ست وانمایید گر پنجه شیر را شکارید در خواب شوید ای ملولان وین خلوت را به ما سپارید می آید آن نگار امشب چون منتظران آن نگارید زان روی که شمس دین تبریز داند که شما در انتظارید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۰ از بهر چه در غم و زحیرید وقت سفرست خر بگیرید خیزید روان شوید یاران تا همچو روان صفا پذیرید پران باشید در پی صید آخر نه کم از کمان و تیرید اندر حرکت نهانست روزی گر محتشمید وگر فقیرید در اول روز تازه ز آنید که شب سوی غیب در مسیرید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۱ هر سینه که سیمبر ندارد شخصی باشد که سر ندارد وان کس که ز دام عشق دورست مرغی باشد که پر ندارد او را چه خبر بود ز عالم کز باخبران خبر ندارد او صید شود به تیر غمزه کز عشق سر سپر ندارد آن را که دلیر نیست در راه خود پنداری جگر ندارد در راه فکنده است دری جز او که فکند برندارد آن کس که نگشت گرد آن در بس بی گهرست و فر ندارد وقت سحرست هین بخسبید زیرا شب ما سحر ندارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۲ ما مست شدیم و دل جدا شد از ما بگریخت تا کجا شد چون دید که بند عقل بگسست در حال دلم گریزپا شد او جای دگر نرفته باشد او جانب خلوت خدا شد در خانه مجو که او هوایی ست او مرغ هواست و در هوا شد او باز سپید پادشاه است پرید به سوی پادشا شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۳ ساقی برخیز کان مه آمد بشتاب که سخت بی گه آمد ترکانه بتاز وقت تنگست کان ترک ختا به خرگه آمد در وهم نبود این سعادت اقبال نگر که ناگه آمد عاشق چو پیاله پر ز خون بود چون ساغر می به قهقه آمد با چون تو مه آنک وقت دریافت تعجیل نکرد ابله آمد از خرمن عشق هر کی بگریخت کاه است به خرمن که آمد بی گه شد و هر کی اوست مقبل بگریخت ز خود به درگه آمد اندر تبریز های و هویی ست آن را که ز هجر با ره آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۴ گر مایه دهر جان فزا بود زیرا که در او پری ما بود مر پریان را ز حیرت او هر گوشه مقال و ماجرا بود عقلست چراغ ماجراها آن جا هش و عقل از کجا بود در صرصر عشق عقل پشه ست آن جا چه مجال عقل ها بود از احمد پا کشید جبریل از سدره سفر چو ماورا بود گفتا که بسوزم ار بیایم کان سو همه عشق بد ولا بود تعظیم و مواصلت دو ضدند در فسحت وصل آن هبا بود آن جا لیلی شدست مجنون زیرا که جنون هزار تا بود آن جا حسنی نقاب بگشود پیراهن حسن ها قبا بود یوسف در عشق بد زلیخا نی زهره و چنگ و نی نوا بود وان نافخ صور مانده بی روح کان جا جز روح دوست لا بود در بحر گریخت این مقالات زیرا هنگام آشنا بود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۵ کس با چو تو یار راز گوید یا قصه خویش بازگوید عاقل کردست با تو کوتاه لیکن عاشق دراز گوید از عشق تو در سجود افتد سودای تو در نماز گوید از ناز همه دروغ گویی آنچ این دلم از نیاز گوید من همچو ایازم و تو محمود بشنو سخنی کایاز گوید پیش تو کسی حدیث من گفت گفتی تو که او مجاز گوید چون زر سخنان من شنیدی گفتی به طریق گاز گوید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۶ شب رفت حریفکان کجایید شب تا برود شما بیایید از لعل لبش شراب نوشید وز خنده او شکر بخایید چون روز شود به هوشیاران زین باده نشانه وانمایید در جیب شما چو دردمیدند عیسی زایید اگر بزایید بی هشت بهشت و هفت دوزخ همچون مه چهارده برآیید یک موی ز هفت و هشت گر هست این خلوت خاص را نشایید مویی در چشم نیست اندک زنهار که سرمه ای بسایید چون چشم ز موی پاک گردد در عشق چو چشم پیشوایید در عشق خدیو شمس تبریز انصاف که بی شما شمایید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۷ از دلبر ما نشان کی دارد در خانه مهی نهان کی دارد بی دیده جمال او کی بیند بیرون ز جهان جهان کی دارد آن تیر که جان شکار آنست بنمای که آن کمان کی دارد در هر طرفی یکی نگاریست صوفی تو نگر که آن کی دارد این صورت خلق جمله نقش اند هم جان داند که جان کی دارد این جمله گدا و خوشه چین اند آن دست گهرفشان کی دارد قلاب شدند جمله عالم آخر خبری ز کان کی دارد شادست زمان به شمس تبریز آخر بنگر زمان کی دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۸ دشمن خویشیم و یار آنک ما را می کشد غرق دریاییم و ما را موج دریا می کشد زان چنین خندان و خوش ما جان شیرین می دهیم کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می کشد خویش فربه می نماییم از پی قربان عید کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد آن بلیس بی تبش مهلت همی خواهد از او مهلتی دادش که او را بعد فردا می کشد همچو اسماعیل گردن پیش خنجر خوش بنه درمدزد از وی گلو گر می کشد تا می کشد نیست عزراییل را دست و رهی بر عاشقان عاشقان عشق را هم عشق و سودا می کشد کشتگان نعره زنان یا لیت قومی یعلمون خفیه صد جان می دهد دلدار و پیدا می کشد از زمین کالبد برزن سری وانگه ببین کو تو را بر آسمان بر می کشد یا می کشد روح ریحی می ستاند راح روحی می دهد باز جان را می رهاند جغد غم را می کشد آن گمان ترسا برد مؤمن ندارد آن گمان کو مسیح خویشتن را بر چلیپا می کشد هر یکی عاشق چو منصورند خود را می کشند غیر عاشق وانما که خویش عمدا می کشد صد تقاضا می کند هر روز مردم را اجل عاشق حق خویشتن را بی تقاضا می کشد بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان گرچه منکر خویش را از خشم و صفرا می کشد شمس تبریزی برآمد بر افق چون آفتاب شمع های اختران را بی محابا می کشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۹ اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند اینک آن رویی که ماه و زهره را حیران کند اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روح هر یکی گو را به وحدت سالک میدان کند اینک آن نوحی که لوح معرفت کشتی اوست هر که در کشتیش ناید غرقه طوفان کند هر که از وی خرقه پوشد برکشد خرقه فلک هر که از وی لقمه یابد حکمتش لقمان کند نیست ترتیب زمستان و بهارت با شهی بر من این دم را کند دی بر تو تابستان کند خار و گل پیشش یکی آمد که او از نوک خار بر یکی کس خار و بر دیگر کسی بستان کند هر که در آبی گریزد ز امر او آتش شود هر که در آتش شود از بهر او ریحان کند من بر این برهان بگویم زانک آن برهان من گر همه شبهه ست او آن شبهه را برهان کند چه نگری در دیو مردم این نگر کو دم به دم آدمی را دیو سازد دیو را انسان کند اینک آن خضری که میر آب حیوان گشته بود زنده را بخشد بقا و مرده را حیوان کند گرچه نامش فلسفی خود علت اولی نهد علت آن فلسفی را از کرم درمان کند گوهر آیینه کلست با او دم مزن کو از این دم بشکند چون بشکند تاوان کند دم مزن با آینه تا با تو او همدم بود گر تو با او دم زنی او روی خود پنهان کند کفر و ایمان تو و غیر تو در فرمان اوست سر مکش از وی که چشمش غارت ایمان کند هر که نادان ساخت خود را پیش او دانا شود ور بر او دانش فروشد غیرتش نادان کند دام نان آمد تو را این دانش تقلید و ظن صورت عین الیقین را علم القرآن کند پس ز نومیدی بود کان کور بر درها رود داروی دیده نجوید جمله ذکر نان کند این سخن آبیست از دریای بی پایان عشق تا جهان را آب بخشد جسم ها را جان کند هر که چون ماهی نباشد جوید او پایان آب هر که او ماهی بود کی فکرت پایان کند گر به فقر و صدق پیش آیی به راه عاشقان شمس تبریزی تو را هم صحبت مردان کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۰ اینک آن مرغان که ایشان بیضه ها زرین کنند کره تند فلک را هر سحرگه زین کنند چون بتازند آسمان هفتمین میدان شود چون بخسپند آفتاب و ماه را بالین کنند ماهیانی کاندرون جان هر یک یونسیست گلبنانی که فلک را خوب و خوب آیین کنند دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخیز حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند از لطافت کوه ها را در هوا رقصان کنند وز حلاوت بحرها را چون شکر شیرین کنند جسم ها را جان کنند و جان جاویدان کنند سنگ ها را کان لعل و کفرها را دین کنند از همه پیداترند و از همه پنهان ترند گر عیان خواهی به پیش چشم تو تعیین کنند گر عیان خواهی ز خاک پای ایشان سرمه ساز زانک ایشان کور مادرزاد را ره بین کنند گر تو خاری همچو خار اندر طلب سرتیز باش تا همه خار تو را همچون گل و نسرین کنند گر مجال گفت بودی گفتنی ها گفتمی تا که ارواح و ملایک ز آسمان تحسین کنند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۱ پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود از شراب لایزالی جان ما مخمور بود ما به بغداد جهان جان اناالحق می زدیم پیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصور بود پیش از آن کاین نفس کل در آب و گل معمار شد در خرابات حقایق عیش ما معمور بود جان ما همچون جهان بد جام جان چون آفتاب از شراب جان جهان تا گردن اندر نور بود ساقیا این معجبان آب و گل را مست کن تا بداند هر یکی کو از چه دولت دور بود جان فدای ساقیی کز راه جان در می رسد تا براندازد نقاب از هر چه آن مستور بود ما دهان ها باز مانده پیش آن ساقی کز او خمرهای بی خمار و شهد بی زنبور بود یا دهان ما بگیر ای ساقی ور نی فاش شد آنچ در هفتم زمین چون گنج ها گنجور بود شهر تبریز ار خبر داری بگو آن عهد را آن زمان کی شمس دین بی شمس دین مشهور بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۲ دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود در هم افتادیم زیرا زور گیراگیر بود عقل باتدبیر آمد در میان جوش ما در چنان آتش چه جای عقل یا تدبیر بود در شکار بی دلان صد دیده جان دام بود وز کمان عشق پران صد هزاران تیر بود آهوی می تاخت آن جا بر مثال اژدها بر شمار خاک شیران پیش او نخجیر بود دیدم آن جا پیرمردی طرفه ای روحانیی چشم او چون طشت خون و موی او چون شیر بود دیدم آن آهو به ناگه جانب آن پیر تاخت چرخ ها از هم جدا شد گوییا تزویر بود کاسه خورشید و مه از عربده درهم شکست چونک ساغرهای مستان نیک باتوفیر بود روح قدسی را بپرسیدم از آن احوال گفت بیخودم من می ندانم فتنه آن پیر بود شمس تبریزی تو دانی حالت مستان خویش بی دل و دستم خداوندا اگر تقصیر بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۳ ذره ذره آفتاب عشق دردی خوار باد مو به موی ما بدان سر جعفر طیار باد ذره ها بر آفتابت هر زمان بر می زنند هر که این بر خورد از تو از تو برخوردار باد هر کجا یک تار مویت بر هوس سر می نهد تار ما را پود باد و پود ما را تار باد در بیابان غم از دوری دارالملک وصل چند غم بردار بودستم که غم بر دار باد خار مسکینی که هر دم طعنه گل می کشد خواجه گلزار باد و از حسد گل زار باد گل پرستان چمن را دشمن مخفیست مار این چمن بی مار باد و دشمنش بیمار باد چونک غمخواری نباشد سخت دشوارست غم همنشین غمخوار باد و بعد از این غم خوار باد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۴ مطربا این پرده زن کز رهزنان فریاد و داد خاصه این رهزن که ما را این چنین بر باد داد مطربا این ره زدن زان رهزنان آموختی زانک از شاگرد آید شیوه های اوستاد مطربا رو بر عدم زن زانکه هستی رهزن است زانک هستی خایفست و هیچ خایف نیست شاد می زن ای هستی ره هستان که جان انگاشتست کاندر این هستی نیامد وز عدم هرگز نزاد ما بیابان عدم گیریم هم در بادیه در وجود این جمله بند و در عدم چندین گشاد این عدم دریا و ما ماهی و هستی همچو دام ذوق دریا کی شناسد هر که در دام اوفتاد هر که اندر دام شد از چار طبع او چارمیخ دانک روزی می دوید از ابلهی سوی مراد آتش صبر تو سوزد آتش هستیت را آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد قدحه و الموریاتش نیست الا سوز صبر ضبحه و العادیاتش نیست جز جان های راد برد و ماندی هست آخر تا کی ماند کی برد ور نه این شطرنج عالم چیست با جنگ و جهاد گه ره شه را بگیرد بیدق کژرو به ظلم چیست فرزین گشته ام گر کژ روم باشد سداد من پیاده رفته ام در راستی تا منتها تا شدم فرزین و فرزین بندهاام دست داد رخ بدو گوید که منزل هات ما را منزلیست خط و تین ماست این جمله منازل تا معاد تن به صد منزل رود دل می رود یک تک به حج ره روی باشد چو جسم و ره روی همچون فؤاد شاه گوید مر شما را از منست این یاد و بود گر نباشد سایه من بود جمله گشت باد اسب را قیمت نماند پیل چون پشه شود خانه ها ویرانه ها گردد چو شهر قوم عاد اندر این شطرنج برد و ماند یک سان شد مرا تا بدیدم کاین هزاران لعب یک کس می نهاد در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات زان نظر ماتیم ای شه آن نظر بر مات باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۵ دوش آمد پیل ما را باز هندستان به یاد پرده شب می درید او از جنون تا بامداد دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بود ای که تا روز قیامت عمر ما چون دوش باد باده ها در جوش از او و عقل ها بی هوش از او جزو و کل و خار و گل از روی خوبش باد شاد بانگ نوشانوش مستان تا فلک بررفته بود بر کف ما باده بود و در سر ما بود باد در فلک افتاده ز ایشان صد هزاران غلغله در سجود افتاده آن جا صد هزاران کیقباد روز پیروزی و دولت در شب ما درج بود شب ز اخوان صفا ناگه چنین روزی بزاد موج زد دریا نشانی یافت زین شب آسمان آن نشان را از تفاخر بر سر و رو می نهاد هر چه ناسوتی ز ظلمت راه ها را بسته بود نور لاهوتی ز رحمت بسته ها را می گشاد کی بماند زان هوا اشکال حسی برقرار چون بماند برقرار آن کس که یابد این مراد عمر را از سر بگیرید ای مسلمانان که یار نیستان را هست کرد و عاشقان را داد داد یار ما افتادگان را زین سپس معذور داشت زان که هر جا کوست ساقی کس نماند بر سداد جوش دریای عنایت ای مسلمانان شکست طمطراق اجتهاد و بارنامه اعتقاد آن عنایت شه صلاح الدین بود کو یوسفیست هم عزیز مصر باید مشتریش اندر مزاد