Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۱ ز زخم دف کفم بدرید ای جان چه بستی کیسه را دستی بجنبان گشادی کن بجنب آخر نه سنگی نه سنگی هم گشاید آب حیوان مروت را مگر سیلاب برده ست که پیدا نیست گرد او به میدان درافکن کهنه ای گر زر نداری تو را جز ریش کهنه نیست درمان چو دستت بسته و ریشت گشاده ست بجنبان ریش را ای ریش جنبان گلو بگرفت و آوازم ز نعره مگر بسته است راه گوش اخوان اگر راه است آبی را در این ناو چرا چرخی و سنگی نیست گردان وگر این سنگ گردان است کو آرد زهی مهمانی بی آب و بی نان به طیبت گفتم این نکته مرنجید مدارید از مزح خاطر پریشان گلو مخراش و زیر لب بخوانش دهانت پر کند از در و مرجان مسلم دان خدا را خوان نهادن خمش کن این کرم را نیست پایان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۲ چرا منکر شدی ای میر کوران نمی گویم که مجنون را مشوران تو می گویی که بنما غیبیان را ستیران را چه نسبت با ستوران در این دریا چه کشتی و چه تخته در این بخشش چه نزدیکان چه دوران عدم دریاست وین عالم یکی کف سلیمانی است وین خلقان چو موران ز جوش بحر آید کف به هستی دو پاره کف بود ایران و توران در آن جوشش بگو کوشش چه باشد چه می لافند از صبر این صبوران از این بحرند زشتان گشته نغزان از این موجند شیرین گشته شوران نپردازی به من ای شمس تبریز که در عشقت همی سوزند حوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۳ شنیدی تو که خط آمد ز خاقان که از پرده برون آیند خوبان چنین فرموده است خاقان که امسال شکر خواهم که باشد سخت ارزان زهی سال و زهی روز مبارک زهی خاقان زهی اقبال خندان درون خانه بنشستن حرام است که سلطان می خرامد سوی میدان بیا با ما به میدان تا ببینی یکی بزم خوش پیدای پنهان نهاده خوان و نعمت های بسیار ز حلواها و از مرغان بریان غلامان چو مه در پیش ساقی نوای مطربان خوشتر از جان ولیک از عشق شه جان های مستان فراغت دارد از ساقی و از خوان تو گویی این کجا باشد همان جا که اندیشه کجا گشته ست جویان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۴ کجا خواهی ز چنگ ما پریدن کی داند دام قدرت را دریدن چو پایت نیست تا از ما گریزی بنه گردن رها کن سر کشیدن دوان شو سوی شیرینی چو غوره به باطن گر نمی دانی دویدن رسن را می گزی ای صید بسته نبرد این رسن هیچ از گزیدن نمی بینی سرت اندر زه ماست کمانی بایدت از زه خمیدن چه جفته می زنی کز بار رستم یکی دم هشتمت بهر چریدن دل دریا ز بیم و هیبت ما همی جوشد ز موج و از طپیدن که سنگین اگر آن زخم یابد ز بند ما نیارد برجهیدن فلک را تا نگوید امر ما بس به گرد خاک ما باید تنیدن هوا شیری است از پستان شیطان بود عقل تو شیر خر مکیدن دهان خاک خشک از حسرت ماست نیارد جرعه ای بی ما چشیدن کی یارد صید ما را قصد کردن کی یارد بنده ما را خریدن کسی را که ربودیم و گزیدیم که را خواهد به غیر ما گزیدن امانی نیست جان را در جز عشق میان عاشقان باید خزیدن امان هر دو عالم عاشقان راست چنین بودند وقت آفریدن نشاید بره را از جور چوپان ز چوپان جانب گرگان رمیدن که این چوپان نریزد خون بره که او جاوید داند پروریدن بدان کاصحاب تن اصحاب فیلند به کعبه کی تواند بررسیدن که کعبه ناف عالم پیل بینی است نتان بینی بر نافی کشیدن ابابیلی شو و از پیل مگریز ابابیل است دل در دانه چیدن بچینند دشمنان را همچو دانه پیام کعبه را داند شنیدن ز دل خواهی شدن بر آسمان ها ز دل خواهد گل دولت دمیدن ز دل خواهی به دلبر راه بردن ز دل خواهی ز ننگ تن رهیدن دل از بهر تو یک دیکی بپخته ست زمانی صبر می کن تا پزیدن دل دل هاست شمس الدین تبریز نتاند شمس را خفاش دیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۵ اگر تو عاشقی غم را رها کن عروسی بین و ماتم را رها کن تو دریا باش و کشتی را برانداز تو عالم باش و عالم را رها کن چو آدم توبه کن وارو به جنت چه و زندان آدم را رها کن برآ بر چرخ چون عیسی مریم خر عیسی مریم را رها کن وگر در عشق یوسف کف بریدی همو را گیر و مرهم را رها کن وگر بیدار کردت زلف درهم خیال و خواب درهم را رها کن نفخت فیه من روحی رسیده ست غم بیش و غم کم را رها کن مسلم کن دل از هستی مسلم امید نامسلم را رها کن بگیر ای شیرزاده خوی شیران سگان نامعلم را رها کن حریصان را جگرخون بین و گرگین گر و ناسور محکم را رها کن بر آن آرد تو را حرص چو آزر که ابراهیم ادهم را رها کن خمش زان نوع کوته کن سخن را که الله گو اعلم را رها کن چو طالع گشت شمس الدین تبریز جهان تنگ مظلم را رها کن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۶ تو نقد قلب را از زر برون کن وگر گوید زرم زوتر برون کن که بیگانه چو سیلاب است دشمن ز بامش تو بران وز در برون کن مگس ها را ز غیرت ای برادر از این بزم پر از شکر برون کن دو چشم خاین نامحرمان را از آن زیب و جمال فر برون کن اگر کر نشنود آواز آن چنگ اگر تانی کری از کر برون کن چو مستان شیشه اندر دست دارند دلی کو هست چون مرمر برون کن نران راه معنی عاشقانند نر شهوت بود چون خر برون کن بریزیدست شهوت پر و بالش از این مرغان نیکو پر برون کن چو بنده شمس تبریزی نباشد تو او را آدمی مشمر برون کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۷ گر این جا حاضری سر همچنین کن چو کردی بار دیگر همچنین کن مرا دی تنگ اندر بر کشیدی بیا ای تنگ شکر همچنین کن در و بام مرا دی می شکستی درآ امروز از در همچنین کن میان جان چاکر کار کردی به پیش چشم چاکر همچنین کن چه خوش کردی مها آن شیوه را دی رها کن ناز و خوشتر همچنین کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۸ نتانی آمدن این راه با من کجا دارد هریسه پای روغن ولی همراهی و با تو بسازم که چشم من به روی توست روشن چو از راهت ببردم شرط نبود میان راه ترک دوست کردن بغل هایت بگیرم همچو پیران چو طفلانت نهم گاهی به گردن چو آدم توبه کن از خوشه چینی چو کشتی بذر آن توست خرمن دهان بربند گوش فهم بسته ست مگو چیزی که می ناید به گفتن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۹ دل معشوق سوزیده است بر من وزان سوزش جهان را سوخت خرمن بزد آتش به جان بنده شمعی کز او شد موم جان سنگ و آهن پدید آمد از آن آتش به ناگه میان شب هزاران صبح روشن به کوی عشق آوازه درافتاد که شد در خانه دل شکل روزن چه روزن کآفتاب نو برآمد که سایه نیست آن جا قدر سوزن از آن نوری که از لطفش برسته ست ز آتش گلبن و نسرین و سوسن از آن سو بازگرد ای یار بدخو بدین سو آ که این سوی است مؤمن به سوی بی سوی جمله بهار است به هر سو غیر این سرمای بهمن چو شمس الدین جان آمد ز تبریز تو جان کندن همی خواهی همی کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۰ تو هر جزو جهان را بر گذر بین تو هر یک را رسیده از سفر بین تو هر یک را به طمع روزی خود به پیش شاه خود بنهاده سر بین مثال اختران از بهر تابش فتاده عاجز اندر پای خور بین مثال سیل ها در جستن آب به سوی بحرشان زیر و زبر بین برای هر یکی از مطبخ شاه به قدر او تو خوان معتبر بین به پیش جام بحرآشام ایشان تو دریای جهان را مختصر بین وان ها را که روزی روی شاه است ز حسن شه دهانش پرشکر بین به چشم شمس تبریزی تو بنگر یکی دریای دیگر پرگهر بین

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۱ تو را پندی دهم ای طالب دین یکی پندی دلاویزی خوش آیین مشین غافل به پهلوی حریصان که جان گرگین شود از جان گرگین ز خارش های دل ار پاک گردی ز دل یابی حلاوت های والتین بجوشند از درون دل عروسان چو مرد حق شوی ای مرد عنین ز چشمه چشم پریان سر برآرند چو ماه و زهره و خورشید و پروین بنوش این را که تلقین های عشق است که سودت کم کند در گور تلقین به احسان زر به خوبان آن چنان ده که نفریبند زشتانت به تحسین نمی خواهند خوبان جز ممیز بمفریبان تو ایشان را به کابین ز تو آن گلرخان را ننگ آید چو بفروشی تو سرگی را به سرگین ز سنگ آسیا زیرین حمول است نه قیمت بیش دارد سنگ زیرین میان سنگ ها آن بیش ارزد که افزون خورده باشد زخم میتین ز اشکست تجلی فضل دارد میان کوه ها آن طور سینین خمش کن صبر کن تمکین تو کو که را ماند ز دست عشق تمکین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۲ بیا ساقی می ما را بگردان بدان می این قضاها را بگردان قضا خواهی که از بالا بگردد شراب پاک بالا را بگردان زمینی خود که باشد با غبارش زمین و چرخ و دریا را بگردان نیندیشم دگر زین خورده سودا بیا دریای سودا را بگردان اگر من محرم ساغر نباشم مرا لا گیر و الا را بگردان اگر کژ رفت این دل ها ز مستی دل بی دست و بی پا را بگردان شرابی ده که اندر جا نگنجم چو فرمودی مرا جا را بگردان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۳ به باغ آییم فردا جمله یاران همه یاران همدل همچو باران صلا گفتیم فردا روز باغ است صلای عاشقان و حق گزاران در آن باغ بتان و بت پرستان هزاران در هزاران در هزاران همه شادان و دست انداز و خندان همه شاهان عشق و تاجداران به زیر هر درختی ماه رویی زهی خوبان زهی سیمین عذاران یکی جوقی پیاده همچو سبزه دگر جوقی چو شاخ گل سواران نبینی سبزه را با گل حسودی نباشد مست آن می را خماران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۴ اگر خواهی مرا می در هوا کن وگر سیری ز من رفتم رها کن نیم قانع به یک جام و به صد جام دوساله پیش تو دارم قضا کن بده می گر ننوشم بر سرم ریز وگر نیکو نگفتم ماجرا کن من از قندم مرا گویی ترش شو تو ماشی را بگیر و لوبیا کن سر خم را به کهگل هین مبندا دل خم را برآور دلگشا کن مرا چون نی درآوردی به ناله چو چنگم خوش بساز و بانوا کن اگر چه می زنی سیلیم چون دف که آوازی خوشی داری صدا کن چو دف تسلیم کردم روی خود را بزن سیلی و رویم را قفا کن همی زاید ز دف و کف یک آواز اگر یک نیست از همشان جدا کن حریف آن لبی ای نی شب و روز یکی بوسه پی ما اقتضا کن تو بوسه باره ای و جمله خواری نگیری پند اگر گویم سخا کن شدی ای نی شکر ز افسون آن لب ز لب ای نیشکر رو شکرها کن نه شکر است این نوای خوش که داری نوای شکرین داری ادا کن خموش از ذکر نی می باش یکتا که نی گوید که یکتا را دو تا کن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۵ برو ای دل به سوی دلبر من بدان خورشید شرق و شمع روشن مرو هر سو به سوی بی سویی رو که هر مسکین بدان سو یافت مسکن بنه سر چون قلم بر خط امرش که هر بی سر از او افراشت گردن که جز در ظل آن سلطان خوبان دل ترسندگان را نیست مأمن به دستت او دهد سرمایه زر ز پایت او گشاید بند آهن ور از انبوهی از در ره نیابی چو گنجشکان درآ از راه روزن وگر زان خرمن گل بو نیابی چه سود عنبرینه و مشک و لادن وگر سبلت ز شیرش تر نکردی برو ای قلتبان و ریش می کن چو دیدی روی او در دل بروید گل و نسرین و بید و سرو و سوسن درآمیزد دلت با آب حسنش چو آتش که درآویزد به روغن درآ در آتشش زیرا خلیلی مرم ز آتش نه ای نمرود بدظن درآ در بحر او تا همچو ماهی بروید مر تو را از خویش جوشن ز کاه غم جدا کن حب شادی که آن مه را برای ماست خرمن بهار آمد برون آ همچو سبزه به کوری دی و بر رغم بهمن نخمی چون کمان گر تیر اویی به قاب قوس رستستی ز مکمن زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر مثال مرهمی در کار کردن خمش کن شد خموشی چون بلادر بلادر گر ننوشی باش کودن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۶ برآ بر بام و اکنون ماه نو بین درآ در باغ و اکنون سیب می چین از آن سیبی که بشکافد در روم رود بوی خوشش تا چین و ماچین برآ بر خرمن سیب و بکش پا ز سیب لعل کن فرش و نهالین اگر سیبش لقب گویم وگر می وگر نرگس وگر گلزار و نسرین یکی چیز است در وی چیست کان نیست خدا پاینده دارش یا رب آمین بیا اکنون اگر افسانه خواهی درآ در پیش من چون شمع بنشین همی ترسم که بگریزی ز گوشه برآ بالا برون انداز نعلین به پهلویم نشین برچفس بر من رها کن ناز و آن خوهای پیشین بیامیز اندکی ای کان رحمت که تا گردد رخ زرد تو رنگین روا باشد وگر خود من نگویم همیشه عشوه و وعده دروغین از این پاکی تو لیکن عاشقان را پراکنده سخن ها هست آیین زهی اوصاف شمس الدین تبریز زهی کر و فر و امکان و تمکین

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۷ چو بربندند ناگاهت زنخدان همه کار جهان آن جا زنخ دان چو می برند شاخی را ز دو نیم بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم که گفتت گرد چرخ چنبری گرد که قد همچو سروت چنبری کرد نمی بینم تو را آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته در گور تو تا بنشسته ای در دار فانی نشسته می روی و می نبینی نشسته می روی این نیز نیکو است اگر رویت در این رفتن سوی او است بسی گشتی در این گرداب گردان به سوی جوی رحمت رو بگردان بزن پایی بر این پابند عالم که تا دست از تبرک بر تو مالم تو را زلفی است به از مشک و عنبر تو ده کل را کلاهی ای برادر کله کم جو چو داری جعد فاخر کله بر آسمان انداز آخر چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چو تو زیرک را به حیله به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پای آن خر را شکالی اگر دوران دلیل آرد در آن قال تخلف دیده ای در روی او مال تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه چرا الزام اویی چیست سکته جوابش گو که مقلوب است نکته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۸ فرود آ تو ز مرکب بار می بین وجودت را تو پود و تار می بین هر آن گلزار کاندر هجر مانده ست سراسر جان او پرخار می بین چو جمله راه های وصل را بست رخان عاشقان را زار می بین چو سررشته اشارت هاش دیدی بر آن رشته برو گلزار می بین ز جان ها جوق جوق از آتش او فغان لابه کنان مکثار می بین بزن تو چنگ در قانون شرطش سماع دلکش اوتار می بین به پیش ماجرای صدق آن شه سرافکنده همه اخیار می بین میان کودکان مکتب او چه کوه و بحر از احبار می بین چو بی میلی کند آن خدمت مه چو مه سرگشته و دوار می بین چو روی از منبرش برتافت جانی درآویزان ورا بر دار می بین اگر چه کار و باری بینی او را ولی نسبت به شه بی کار می بین خیالش دید جانم گفت آخر به هجرت می خورم من نار می بین بگفتا که عنایت بر فزون است ولیکن دیدن ناچار می بین اگر تو عاقلی گندم چو دیدی ز سنبل ها نه از انبار می بین دلت انبار و لطفم اصل سنبل اشارت بشنو و بسیار می بین خداوند شمس دین را گر ببینی به غیب اندر رو و ازهار می بین شود دیده گذاره سوی بی سو در او انوار در انوار می بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۹ عشق است بر آسمان پریدن صد پرده به هر نفس دریدن اول نفس از نفس گسستن اول قدم از قدم بریدن نادیده گرفتن این جهان را مر دیده خویش را بدیدن گفتم که دلا مبارکت باد در حلقه عاشقان رسیدن ز آن سوی نظر نظاره کردن در کوچه سینه ها دویدن ای دل ز کجا رسید این دم ای دل ز کجاست این طپیدن ای مرغ بگو زبان مرغان من دانم رمز تو شنیدن دل گفت به کار خانه بودم تا خانه آب و گل پریدن از خانه صنع می پریدم تا خانه صنع آفریدن چون پای نماند می کشیدند چون گویم صورت کشیدن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۰ دیر آمده ای مرو شتابان ای رفتن تو چو رفتن جان دیر آمدن و شتاب رفتن آیین گل است در گلستان گفتی چونی چنانک ماهی افتاده میان ریگ سوزان چون باشد شهر شهریارا بی دولت داد و عدل سلطان من بی تو نیم ولیک خواهم آن باتویی که هست پنهان شب پرتو آفتاب هم هست خاصه به تموز گرم و تفسان قانع نشود به گرمی او جز خفاشی ز بیم مرغان گرمی خواهند و روشنی هم مرغان که معودند با آن ما وصف دو جنس مرغ گفتیم بنگر ز کدامی ای غزل خوان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۱ ای ساقی و دستگیر مستان دل را ز وفای مست مستان ای ساقی تشنگان مخمور بس تشنه شدند می پرستان از دست به دست می روان کن بر دست مگیر مکر و دستان سررشته نیستی به ما ده در حسرت نیستند هستان چون قیصر ما به قیصریه ست ما را منشان به آبلستان هر جا که می است بزم آن جاست هر جا که وی است نک گلستان یک جام برآر همچو خورشید عالی کن از آن نهال پستان دیدار حق است مؤمنان را خوارزم نبیند و دهستان منکر ز برای چشم زخمت همچو سر خر میان بستان گر در دل او نمی نشیند خوش در دل ما نشسته است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۲ ما شادتریم یا تو ای جان ما صافتریم یا دل کان در عشق خودیم جمله بی دل در روی خودیم مست و حیران ما مستتریم یا پیاله ما پاکتریم یا دل و جان در ما نگرید و در رخ عشق ما خواجه عجبتریم یا آن ایمان عشق است و کفر ماییم در کفر نگه کن و در ایمان ایمان با کفر شد هم آواز از یک پرده زنند الحان دانا چو نداند این سخن را پس کی رسد این سخن به نادان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۳ ای روی مه تو شاد خندان آن روی همیشه باد خندان آن ماه ز هیچ کس نزاده ست ور زانک بزاد زاد خندان ای یوسف یوسفان نشستی در مسند عدل و داد خندان آن در که همیشه بسته بودی وا شد ز تو با گشاد خندان ای آب حیات چون رسیدی شد آتش و خاک و باد خندان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۴ ای روی تو نوبهار خندان احسنت زهی نگار خندان می بینمت ای نگار در خلد بر شاخ درخت انار خندان یک لحظه جدا مباش از من ای یار نکوعذار خندان ای شهر جهان خراب بی تو ای خسرو و شهریار خندان ای صد گل سرخ عاشق تو بر چشمه و سبزه زار خندان در بیشه دل خیال رویت شیر است کند شکار خندان هر روز ز جانبی برآیی چون دولت بی قرار خندان بحری است صفات شمس تبریز پر از در شاهوار خندان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۵ بازآمد آستین فشانان آن دشمن جان و عقل و ایمان غارتگر صد هزار خانه ویران کن صد هزار دکان شورنده صد هزار فتنه حیرتگه صد هزار حیران آن دایه عقل و آفت عقل آن مونس جان و دشمن جان او عقل سبک کجا رباید عقلی خواهد چو عقل لقمان او جان خسیس کی پذیرد جانی خواهد چو بحر عمان آمد که خراج ده بیاور گفتم که چه ده دهی است ویران طوفان تو شهرها شکست است یک ده چه زند میان طوفان گفتا ویران مقام گنج است ویرانه ماست ای مسلمان ویرانه به ما ده و برون رو تشنیع مزن مگو پریشان ویرانه ز توست چون تو رفتی معمور شود به عدل سلطان حیلت مکن و مگو که رفتم اندر پس در مباش پنهان چون مرده بساز خویشتن را تا زنده شوی به روح انسان گفتی که تو در میان نباشی آن گفت تو هست عین قرآن کاری که کنی تو در میان نی آن کرده حق بود یقین دان باقی غزل به سر بگوییم نتوان گفتن به پیش خامان خاموش که صد هزار فرق است از گفت زبان و نور فرقان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۶ مال است و زر است مکسب تن کسب دل دوستی فزودن بستان بی دوست هست زندان زندان با دوست هست گلشن گر لذت دوستی نبودی نی مرد شدی پدید نی زن خاری که به باغ دوست روید خوشتر ز هزار سرو و سوسن بر هم دوزید عشق ما را بی منت ریسمان و سوزن گر خانه عالم است تاریک بگشاید عشق شصت روزن ور می ترسی ز تیر و شمشیر جوشن گر عشق ساخت جوشن هم عشق کمال خود بگوید دم درکش و باش مرد الکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۷ وقت آمد توبه را شکستن وز دام هزار توبه جستن دست دل و جان ها گشادن دست غم را ز پس ببستن معشوقه روح را بدیدن لعل لب او به بوسه خستن در آب حیات غسل کردن در وی تن خویش را بشستن برخاست قیامت وصالش تا کی به امید درنشستن گر بسکلد آن نگار بنگر صد پیوست است در آن سکستن مخدومی شمس دین تبریز ای جان تو رمیده ای ز بستن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۸ ای دوست عتاب را رها کن تدبیر دوای درد ما کن ای دوست جدا مشو تو از ما ما را ز بلا و غم جدا کن اندیشه چو دزد در دل افتاد مستم کن و دزد را فنا کن شادی ز میان غم برانگیز در عالم بی وفا وفا کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲۹ ای عربده کرده دوش با من می خورده و کرده جوش با من ای جان به حق وصال دوشین در خشم چنین مکوش با من گر با تو ز من بدی بگفتید با بنده بگو مپوش با من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۰ امروز تو خوشتری و یا من بی من تو چگونه ای و با من نی نی من و تو مگو رها کن فرقی خود نیست از تو تا من بی تو بودی تو بر سر چرخ بی من بودم به سال ها من در پوست من و تو همچو انگور در شیره کجا تو و کجا من از بخل بجست و در سخا ماند آن حاتم طی و گفت ها من من بخل و سخا نثار کردم ای بیش ز حاتم از سخا من ای جان لطیف خوش لقا تو ای آینه دار آن لقا من

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۱ عقل از کف عشق خورد افیون هش دار جنون عقل اکنون عشق مجنون و عقل عاقل امروز شدند هر دو مجنون جیحون که به عشق بحر می رفت دریا شد و محو گشت جیحون در عشق رسید بحر خون دید بنشست خرد میانه خون بر فرق گرفت موج خونش می برد ز هر سوی به بی سون تا گم کردش تمام از خود تا گشت به عشق چست و موزون در گم شدگی رسید جایی کان جا نه زمین بود نه گردون گر پیش رود قدم ندارد ور بنشیند پس او است مغبون ناگاه بدید زان سوی محو زان سوی جهان نور بی چون یک سنجق و صد هزار نیزه از نور لطیف گشت مفتون آن پای گرفته اش روان شد می رفت در آن عجیب هامون تا بو که رسد قدم بدان جا تا رسته شود ز خویش و مادون پیش آمد در رهش دو وادی یک آتش بد یکیش گلگون آواز آمد که رو در آتش تا یافت شوی به گلستان هون ور زانک به گلستان درآیی خود را بینی در آتش و تون بر پشت فلک پری چو عیسی و اندر بالا فرو چو قارون بگریز و امان شاه جان جو از جمله عقیله ها تو بیرون آن شمس الدین و فخر تبریز کز هر چه صفت کنیش افزون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۲ ای دشمن عقل و جان شیرین نور موسی و طور سینین ای دوست که زهره نیست جان را تا از تو نشان دهد به تعیین ای هر چه بگویم و نویسم برخوانده نانبشته پیشین ای آنک طبیب دردهایی بی قرص بنفشه و فسنتین ای باعث رزق مستمندان بی قوصره و جوال و خرجین هر ذوق که غیر حضرت توست نوش تین است و نیش تنین دو پاره کلوخ را بگیری ویسی سازی از آن و رامین وان نقش از آن فروتراشی طینی باشد میانه طین پس در کف صنع نقش بندت لعبت هااند این سلاطین بر هم زنشان چو دو سبو تو تا بشکند آن یکی به توهین تا لاف زند که من شکستم تو بشکسته به دست تکوین چون بادی را کنی مصور طاووس شوند و باز و شاهین شب خواب مسافری ببندی یعنی که مخسب خیز بنشین بنشین به خیال خانه دل هر نقش که می کنیم می بین نقشی دگری همی فرستیم تا لقمه او شود نخستین تا صورت راست را بدانی در سینه ز صورت دروغین من از پی اینت نقش کردم تا کلک مرا کنی تو تحسین امشب همه نقش ها شکارند از اسب فرومگیر تو زین تا روز سوار باش بر صید مندیش ز بالش و نهالین می گرد به گرد لیل لیلی گر مجنونی ز پای منشین امشب صدقات می دهد شاه ان الصدقات للمساکین صاع سلطان اگر بجویی یابی به جوال ابن یامین بس کن که دعا بسی بکردی گوش آر از این سپس به آمین

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۳ برخیز و صبوح را برنجان ای روی تو آفتاب رخشان جان ها که ز راه نو رسیدند بر مایده قدیم بنشان جان ها که پرید دوش در خواب در عالم غیب شد پریشان هر جان به ولایتی و شهری آواره شدند چون غریبان مرغان رمیده را فرازآر حراقه بزن صفیر برخوان هرچ آوردند از ره آورد بیخود کنشان و جمله بستان زیرا هر گل که برگ دارد او بر نخورد از این گلستان عقلی باید ز عقل بیزار خوش نیست قلاوزی زحیران جغد است قلاوز و همه راه در هر قدمی هزار ویران ای باز خدا درآ به آواز از کنگره های شهر سلطان این راه بزن که اندر این راه خفت اشتر و مست شد شتربان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۴ از ما مرو ای چراغ روشن تا زنده شود هزار چون من تا بشکفد از درون هر خار صد نرگس و یاسمین و سوسن بر هر شاخی هزار میوه در هر گل تر هزار گلشن جان شب را تو چون چراغی یا جان چراغ را چو روغن ای روزن خانه را چو خورشید یا خانه بسته را چو روزن ای جوشن را چو دست داوود یا رستم جنگ را چو جوشن خورشید پی تو غرق آتش وز بهر تو ساخت ماه خرمن نستاند هیچ کس به جز تو تاوان بهار را ز بهمن از شوق تو باغ و راغ در جوش وز عشق تو گل دریده دامن ای دوست مرا چو سر تو باشی من غم نخورم ز وام کردن روزی که گذر کنی به بازار هم مرد رود ز خویش و هم زن وان شب که صبوح او تو باشی هم روح بود خراب و هم تن ترکی کند آن صبوح و گوید با هندوی شب به خشم سن سن ترکیت به از خراج بلغار هر سن سن تو هزار رهزن گفتی که خموش من خموشم گر زانک نیاریم به گفتن ور گوش رباب دل بپیچی در گفت آیم که تن تنن تن خاکی بودم خموش و ساکن مستم کردی به هست کردن هستی بگذارم و شوم خاک تا هست کنی مرا دگر فن خاموش که گفت نیز هستی است باش از پی انصتواش الکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۵ دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان از درون سو آشنا و از برون بیگانه رو این چنین پرمهر دشمن من ندیدم در جهان چونک دلبر خشم گیرد عشق او می گویدم عاشق ناشی مباش و رو مگردان هان و هان راست ماند تلخی دلبر به تلخی شراب سازوار اندر مزاج و تلخ تلخ اندر زبان پیش او مردن به هر دم از شکر شیرینتر است مرده داند این سخن را تو مپرس از زندگان شاد روزی کاین غزل را من بخوانم پیش عشق سجده آرم بر زمین و جان سپارم در زمان مرغ جان را عشق گوید میل داری در قفس مرغ گوید من تو را خواهم قفس را بردران

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۶ عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن تا چه ها در می دمد این عشق در سرنای تن هست این سر ناپدید و هست سرنایی نهان از می لب هاش باری مست شد سرنای من گاه سرنا می نوازد گاه سرنا می گزد آه از این سرنایی شیرین نوای نی شکن شمع و شاهد روی او و نقل و باده لعل او ای ز لعلش مست گشته هم حسن هم بوالحسن بوحسن گو بوالحسن را کو ز بویش مست شد وان حسن از بو گذشت و قند دارد در دهن آسمان چون خرقه رقصان است و صوفی ناپدید ای مسلمانان که دیده ست خرقه رقصان بی بدن خرقه رقصان از تن است و جسم رقصان است ز جان گردن جان را ببسته عشق جانان در رسن ای دل مخمور گویی باده ات گیرا نبود باده گیرای او وانگه کسی با خویشتن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۷ هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین کو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین این خوشی چیزی است بی چون کآید اندر نقش ها گردد از حقه به حقه در میان آب و طین لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین از پس این پرده ها ناگاه روزی سر کند جمله بت ها بشکند آنک نه آن است و نه این جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت ان فی هذا و ذاک عبرة للعالمین ترسم از فتنه وگر نی گفتنی ها گفتمی حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۸ نازنینی را رها کن با شهان نازنین ناز گازر برنتابد آفتاب راستین سایه خویشی فنا شو در شعاع آفتاب چند بینی سایه خود نور او را هم ببین درفکنده ای خویش غلطی بی خبر همچون ستور آدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین از خیال خویش ترسد هر کی در ظلمت بود زان که در ظلمت نماید نقش های سهمگین از ستاره روز باشد ایمنی کاروان زانک با خورشید آمد هم قران و هم قرین مرغ شب چون روز بیند گوید این ظلمت ز چیست زانک او گشته ست با شب آشنا و همنشین شاد آن مرغی که مهر شب در او محکم نگشت سوی تبریز آید او اندر هوای شمس دین

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۹ می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقان سوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان ای دریغا چشم بودی تا بدیدی در هوا تا روان دیدی روان گشته روان عاشقان اشتران سربریده پای بالا می نهند اشتر باسر مجو در کاروان عاشقان آن جنازه برپریدی گر نگفتی غیرتش بی نشان رو بی نشان رو بی نشان عاشقان چون به گورستان درآید استخوان عاشقی صد نواله پیچد از وی میرخوان عاشقان ذره ذره دف زدی و کف زدی در عرس او گر روا بودی شدن پیدا نهان عاشقان چون تن عاشق درآید همچو گنجی در زمین صد دریچه برگشاید آسمان عاشقان در کفن پیچید بینید ای عزیزان کوه قاف چشم بند است این عجب یا امتحان عاشقان خرمن گل بود و شد از مرگ شاخ زعفران صد گلستان بیش ارزد زعفران عاشقان ای رسول غیرت مردان دهانم را مگیر تا دو سه نکته بگویم از زبان عاشقان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۰ ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان می زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان نقل هر مجلس شده ست این عشق ما و حسن تو شهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیر وی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشق صد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زن ز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برست سبزه ها از عکس روی چون گل تو گلستان ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شد همچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان هجر سرد چون زمستان راه ها را بسته بود در زمین محبوس بود اشکوفه های بوستان چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدند سبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدند خیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدند آنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان برج برج آسمان را گشته و پذرفته اند از هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مدد چند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان خوان ها بر سر نسیم و کاس ها بر کف صبا با طبق پوشی که پوشیده ست جز از اهل خوان می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبق با زبان حال می گویند با پرسندگان هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیست قوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیر بر دکان نانبا از نان چه می داند دکان نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختی گر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروخت او نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر است از ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی است اشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده ست رشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمن شهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدن بی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویش گرد جان خویش بینی در لحد باباکنان زاده از اندیشه های خوب تو ولدان و حور زاده از اندیشه های زشت تو دیو کلان سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سرا سر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان واقفی از سر خود از سر سر واقف نه ای سر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباش باش ناایمن که ناایمن همی یابد امان سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیب میوه های گرم رو سر دم سرد خزان برگ ها لرزان چه می لرزید وقت شادی است دام ها در دانه های خوش بود ای باغبان ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده ایم در کمین غیب بس تیر است پران از کمان لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوخته سنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کرد رنگ ها آمیخت اما نیستش بویی از آن خوشه ها از سست پایی رو نهاده بر زمین غوره اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغ گفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان سوسنا افسوس می داری زبان کردی برون یا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان گفت بی گفتن زبان ما بیان حال ماست گر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته ای گفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترش زانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمود بهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالویی که رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی است چون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمی فارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان نار آبی را همی گفت این رخ زردت ز چیست گفت زان دردانه ها کاندر درون داری نهان گفت چون دانسته ای از سر من گفتا بدانک می نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نی وز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابر ابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیر آب روشن آمد از گردون و کردش امتحان آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنش زاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بی کران این خیار و خربزه در راه دور و پای سست چون پیاده حاج می آیند اندر کاروان بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجود بر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهف خفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفت از کی دید آن زو که دادش آن رسن های رسان این چمن ها وین سمن وین میوه ها خود رزق ماست آن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر است نفرت و بی میلی ما هست آن را پاسبان صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوار هر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبی چون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهر پیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشر اندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشور باطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشد همچنانک جذبه جان را برکشد بی نردبان غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درخت بادها چون گشن تازی شاخه ها چون مادیان می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیر همچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیر کان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان از سلیمان نامه ها آورده اند این هدهدان کو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیست ملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهل آخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گو چند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیست زانک کشتی مجاهد کی رود بی بادبان بادپیمایی بهار آمد حیات عالمی بادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن است یک قراضه ست این همه عالم و باطن هست کان لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هست نزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاس عشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان آفتابی کو مجرد آمد از برج حمل آفتابی بی نظیر بی قرین خوش قران آنک لاشرقیه بوده ست و لاغربیه زانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق را مهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برد از فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان این زمین و این زمان بیضه ست و مرغی کاندر او است مظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده را واصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرم کفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان شمس تبریزی دو عالم بود بی رویت عقیم هر یکی ذره کنون از آفتابت توامان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۱ مهره ای از جان ربودم بی دهان و بی دهان گر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان سر او را نقش کردم نقش کردم نقش کرد هر که خواهد گو بخوان و گو بخوان و گو بخوان پیش منکر می شدم من نیستم من نیستم هستم اکنون در میان و در میان و در میان گر تو گویی کو درستی کو درستی کو گواه در شکست من بیان و صد بیان و صد بیان اشک چشمم بس گواه و بس گواه و بس گواه رنگ رویم بس نشان و بس نشان و بس نشان نک نشان لاله رویی لاله رویی لاله ای بر رخ من زعفران و زعفران و زعفران جز صلاح الدین نداند این سخن را این سخن من غلام زیرکان و زیرکان و زیرکان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۲ من ز گوش او بدزدم حلقه دیگر نهان تا نداند چشم دشمن ور بداند گو بدان بر رخم خطی نبشت و من نهان می داشتم زین سپس پنهان ندارم هر کی خواند گو بخوان طوق زر عشق او هم لایق این گردن است بشکند از طوق عشقش گردن گردن کشان کوس محمودی همه بر اشتر محمود باد بار دل هم دل کشد محرم کجا باشد زبان آینه آهن دلی باید که تا زخمش کشد زخم آیینه نباشد درخور آیینه دان لیک روی دوست بینی بی خبر باشی ز زخم چون زنان مصر بیخود در جمال یوسفان صد هزاران حسن یوسف در جمال روی کیست شمس تبریزی ما آن خوش نشین خوش نشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۳ می گزید او آستین را شرمگین در آمدن بر سر کویی که پوشد جان ها حله بدن آن طرف رندان همه شب جامه ها را می کنند تا ببینی روز روشن ما و من بی ما و من رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار او شرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشتر سر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنت ترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن تا بریزی و برویی آن زمان در باغ او روی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن عاشقان اندرربوده از بتان روبندها زانک در وحدت نباشد نقش های مرد و زن بر سر گور بدن بین روح ها رقصان شده تا بدیده صد هزاران خویشتن بی خویشتن زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان خیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین چون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۴ چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن چون ببینی ابر را از اشک چاکر یاد کن چون ببینی ماه نو را همچو من بگداخته از برای جان خود زین جان لاغر یاد کن درنگر در آسمان وین چرخ سرگردان ببین حال سرگردان این بی پا و بی سر یاد کن چون جهان تاریک بینی از سپاه زنگ شب از اسیران شب هجران کافر یاد کن چون ببینی نسر طایر بر فلک بر آتشین ز آتش مرغ دل سوزیده شهپر یاد کن چون ببینی بر فلک مریخ خون آشام را چشم مریخی خون آشام پرشر یاد کن لب ببند و خشک آر و هر چه بینی خشک و تر در لب و چشمم نگر زان خشک و زین تر یاد کن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۵ هر چه آن سرخوش کند بویی بود از یار من هر چه دل واله کند آن پرتو دلدار من خاک را و خاکیان را این همه جوشش ز چیست ریخت بر روی زمین یک جرعه از خمار من هر که را افسرده دیدی عاشق کار خود است منگر اندر کار خویش و بنگر اندر کار من در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین چون بهار من بیاید بردمد اسرار من چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد خارخار من نماند چون دمد گلزار من هر کی بیمار خزان شد شربتی خورد از بهار چون بهار من بخندد برجهد بیمار من چیست این باد خزانی آن دم انکار تو چیست آن باد بهاری آن دم اقرار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۶ کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبول بودمی بی دام و بی خاشاک در عمان من غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود هر کسی را ره مده ای پرده مژگان من سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشق دل نخواهم جان نخواهم آن من کو آن من همچو ابرم روترش از غیرت شیرین خویش روی همچون آفتابت بس بود برهان من رو مگردان یک زمان از من که تا از درد تو چرخ را بر هم نسوزد دود آتشدان من تا خموشم من ز گلزار تو ریحان می برم چون بنالم عطر گیرد عالم از ریحان من من که باشم مر تو را من آنک تو نامم نهی تو کی باشی مر مرا سلطان من سلطان من چون بپوشد جعد تو روی تو را ره گم کنم جعد تو کفر من آمد روی تو ایمان من ای به جان من تو از افغان من نزدیکتر یا فغانم از تو آید یا توی افغان من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۷ سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من گفت ای رخ های زرد و زعفرانستان من زعفرانستان خود را آب خواهم داد آب زعفران را گل کنم از چشمه حیوان من زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماست سر منه جز بر خط فرمان من فرمان من ماه رویان جهان از حسن ما دزدند حسن ذره ای دزدیده اند از حسن و از احسان من عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می شوند حال دزدان این بود در حضرت سلطان من روز شد ای خاکیان دزدیده ها را رد کنید خاک را ملک از کجا حسن از کجا ای جان من شب چو شد خورشید غایب اختران لافی زنند زهره گوید آن من دان ماه گوید آن من مشتری از کیسه زر جعفری بیرون کند با زحل مریخ گوید خنجر بران من وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدور چرخ ها ملک من است و برج ها ارکان من آفتاب از سوی مشرق صبحدم لشکر کشد گوید ای دزدان کجا رفتید اینک آن من زهره زهره درید و ماه را گردن شکست شد عطارد خشک و بارد با رخ رخشان من کار مریخ و زحل از نور ماهم درشکست مشتری مفلس برآمد کاه شد همیان من چون یکی میدان دوانید آفتاب آمد ندا هان و هان ای بی ادب بیرون شو از میدان من آفتاب آفتابم آفتابا تو برو در چه مغرب فرورو باش در زندان من وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شو منکران حشر را آگه کن از برهان من عید هر کس آن مهی باشد که او قربان او است عید تو ماه من آمد ای شده قربان من شمس تبریزی چو تافت از برج لاشرقیه تاب ذات او برون شد از حد و امکان من

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۸ بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون آیت انا بنیناها و انا موسعون کی شنود این بانگ را بی گوش ظاهر دم به دم تایبون العابدون الحامدون السایحون نردبان حاصل کنید از ذی المعارج برروید تعرج الروح الیه و الملایک اجمعون کی تراشد نردبان چرخ نجار خیال ساخت معراجش ید کل الینا راجعون تا تراشیده نگردی تو به تیشه صبر و شکر لایلقیها فرو می خوان و الاالصابرون بنگر این تیشه به دست کیست خوش تسلیم شو چون گره مستیز با تیشه که نحن الغالبون پایه ای چند ار برآیی باشی اصحاب الیمین ور رسی بر بام خود السابقون السابقون گر ز صوفی خانه گردونی ای صوفی برآ و اندرآ اندر صف انا لنحن الصافون ور فقیری کوس تم الفقر فهو الله بزن ور فقیهی پاک باش از انهم لا یفقهون گر چو نونی در رکوع و چون قلم اندر سجود پس تو چون نون و قلم پیوند با مایسطرون چشم شوخ سوف یبصر باش پیش از یبصرون چو مداهن نرم سازی چیست پیش یدهنون چون درخت سدره بیخ آور شو از لا ریب فیه تا نلرزد شاخ و برگت از دم ریب المنون بنگر آن باغ سیه گشته ز طاف طایف مکر ایشان باغ ایشان سوخته هم نایمون مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴۹ آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن بر مرید مرده خوانم اندراندازد کفن خود مرید من نمیرد کآب حیوان خورده است وانگهان از دست کی از ساقیان ذوالمنن ای نجات زندگان و ای حیات مردگان از درونم بت تراشی وز برونم بت شکن ور براندازد ز رویت باد دولت پرده ای از حیا گل آب گردد نی چمن ماند نه من ور می لب بازگیری از گلستان ساعتی از خمار و سرگرانی هر سمن گردد سه من ور زمانی بی دلان را دم دهی و دل دهی جان رهد از ننگ ما و ما رهیم از خویشتن گر ندزدید از تو چیزی دل چرا آویخته ست چاره نبود دزد را در عاقبت ز آویختن گر چنین آویختن حاصل شدی هر دزد را از حریصی دزد گشتی جمله عالم مرد و زن اندر این آویختن کمتر کراماتی که هست آب حیوان خوردن است و تا ابد باقی شدن چاشنی سوز شمعت گر به عنقا برزدی پر چو پروانه بدادی سر نهادی در لگن صورت صنع تو آمد ساعتی در بتکده گه شمن بت می شد آن دم گاه بت می شد شمن هر زمانی نقش می شد نعت احمد بر صلیب سر وحدت می شنیدند آشکارا از وثن عشقت ای خوب ختن بر دل سواره گشت گفت این چنین مرکب بباید تاختن را تا ختن شور تو عقلم ستد با فتنه ها دربافتم شور و بی عقلی بباید بافتن را با فتن من کجا شعر از کجا لیکن به من در می دمد آن یکی ترکی که آید گویدم هی کیمسن ترک کی تاجیک کی زنگی کی رومی کی مالک الملکی که داند مو به مو سر و علن جامه شعر است شعر و تا درون شعر کیست یا که حوری جامه زیب و یا که دیوی جامه کن شعرش از سر برکشیم و حور را در بر کشیم فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۰ بوی آن باغ و بهار و گلبن رعناست این بوی آن یار جهان آرای جان افزاست این این چنین بویی کز او اجزای عالم مست شد از زمین نبود مگر از جانب بالا است این اختران گویند از بالا که این خورشید چیست ماهیان گویند در دریا که چه غوغاست این آفتابش روی ها را می کند چون آفتاب رشک جان ماه سیم افشان خوش سیماست این بعد چندین سال حسن یوسفی واپس رسید این چه حسن و خوبی است این حیرت حور است این این عجب خضری است ساقی گشته از آب حیات کوه قاف نادر است و نادره عنقاست این شعله انافتحنا مشرق و مغرب گرفت قره العین و حیات جان مولاناست این این چه می پوشی مپوشان ظاهر و مطلق بگو سنجق نصرالله و اسپاه شاه ماست این این امان هر دو عالم وین پناه هر دو کون دستگیر روز سخت و کافل فرداست این چرخ را چرخی دگر آموخت پرآشوب و شور این چه عشق است ای خداوند و عجب سوداست این ای خوش آوازی که آوازت به هر دل می رسد شرح کن این را که گوهرهای آن دریاست این مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۱ ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین گر تو دست آموز شاهی خویشتن را باز بین هر کی انبازی برید از خویش آن بازی مدان در جهان او را چو حق بی مثل و بی انباز بین ز آفتابی کآفتاب آسمان یک جام او است ذره ها و قطره ها را مست و دست انداز بین چونک قبله شاه یابی قبله اقبال شو چون دو دم خوردی ز جامش بخت را دمساز بین گفتم ای اکسیر بنما مس را چون زر کنی رو به صرافان دل آورد گفتا گاز بین گفتمش چون زنده کردی مرغ ابراهیم را گفت پر و بال برکن هم کنون پرواز بین گفتم از آغاز مرغ روح ما بی پر بده ست گفت هین بشکن قفس آغاز بی آغاز بین زان فروبسته دمی کت همدم و همراز نیست چشم بگشا هر دمی همراز بین همراز بین این دمی چندی که زد جان تو در سوز و نیاز چون دم عیسی به حضرت زنده و باساز بین خاک خواری را بمان چون خاک خواری پیشه گیر خاک را از بعد خواری در چمن اعزاز بین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۲ هست ما را هر زمانی از نگار راستین لقمه ای اندر دهان و دیگری در آستین این حد خوبی نباشد ای خدایا چیست این هیچ سروی این ندارد خوش قد و بالا است این این چنین خورشید پیدا چونک پنهان می شود او چنین پنهان ز عالم از برای ماست این جمع خواهد آن بت و تنهاروان خود دیگرند هر کجا خوبی بود او طالب غوغاست این شمس تبریز ار چه جانی گر چو جان پنهان شوی بر دلم تهمت نشیند کز کجا برخاست این

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۳ هر صبوحی ارغنون ها را برنجان همچنین آفرین ها بر جمالت همچنین جان همچنین پیش رویت روز مست و پیش زلفت شب خراب ای که کفرت همچنان و ای که ایمان همچنین در کنار زهره نه تو چنگ عشرت همچنان پای کوبان اندرآ ای ماه تابان همچنین اشتهای مشک و عنبر چون بخیزد جمع را حلقه های زلف خود را زو برافشان همچنین چرخه چرخ ار بگردد بی مرادت یک نفس آتشی درزن به جان چرخ گردان همچنین روز روز مجلس است ای عشق دست ما بگیر می کشان تا بزم خاص و تخت سلطان همچنین پاره پاره پیشتر رو گرچه مستی ای رفیق پاره ای راه است از ما تا به میدان همچنین در هوای شمس تبریزی ز ظلمت می گذر ناگهان سر برزنی از باغ و ایوان همچنین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۴ عیش هاتان نوش بادا هر زمان ای عاشقان وز شما کان شکر باد این جهان ای عاشقان نوش و جوش عاشقان تا عرش و تا کرسی رسید برگذشت از عرش و فرش این کاروان ای عاشقان از لب دریا چه گویم لب ندارد بحر جان برفزوده ست از مکان و لامکان ای عاشقان ما مثال موج ها اندر قیام و در سجود تا بدید آید نشان از بی نشان ای عاشقان گر کسی پرسد کیانید ای سراندازان شما هین بگوییدش که جان جان جان ای عاشقان گر کسی غواص نبود بحر جان بخشنده است کو همی بخشد گهرها رایگان ای عاشقان این چنین شد وان چنان شد خلق را در حقه کرد بازرستیم از چنین و از چنان ای عاشقان ما رمیت اذ رمیت از شکارستان غیب می جهاند تیرهای بی کمان ای عاشقان چون ز جست و جوی دل نومید گشتم آمدم خفته دیدم دل ستان با دلستان ای عاشقان گفتم ای دل خوش گزیدی دل بخندید و بگفت گل ستاند گل ستان از گلستان ای عاشقان زیر پای من گل است و زیر پاهاشان گل است چون بکوبم پا میان منکران ای عاشقان خرما آن دم که از مستی جانان جان ما می نداند آسمان از ریسمان ای عاشقان طرفه دریایی معلق آمد این دریای عشق نی به زیر و نی به بالا نی میان ای عاشقان تا بدید آمد شعاع شمس تبریزی ز شرق جان مطلق شد زمین و آسمان ای عاشقان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۵ ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیان هوشیاری در میان بیخودان و مستیان بی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدام تا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهان یار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شو سرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگان گر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیست ور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشان عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان عقل منکر هیچ گونه از نشان ها نگذرد بی نشان رو بی نشان تا زخم ناید بر نشان یوسفی شو گر تو را خامی بنخاسی برد گلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدان عیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباش دیده ای شو گرت روپوشی نماند گو ممان

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۶ سر فروکرد از فلک آن ماه روی سیمتن آستین را می فشاند در اشارت سوی من همچو چشم کشتگان چشمان من حیران او وز شراب عشق او این جان من بی خویشتن زیر جعد زلف مشکش صد قیامت را مقام در صفای صحن رویش آفت هر مرد و زن مرغ جان اندر قفس می کند پر و بال خویش تا قفس را بشکند اندر هوای آن شکن از فلک آمد همایی بر سر من سایه کرد من فغان کردم که دور از پیش آن خوب ختن در سخن آمد همای و گفت بی روزی کسی کز سعادت می گریزی ای شقی ممتحن گفتمش آخر حجابی در میان ما و دوست من جمال دوست خواهم کو است مر جان را سکن آن همای از بس تعجب سوی آن مه بنگرید از من او دیوانه تر شد در جمالش مفتتن میر مست و خواجه مست و روح مست و جسم مست از خداوند شمس دین آن شاه تبریز و زمن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۷ هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن عاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذر عاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود عاشقان را ننگ باشد بند راحت ها شدن عاشق اندر حلقه باشد از همه تن ها چنانک زیت را و آب را در یک محل تنها شدن و آنک باشد در نصیحت دادن عشاق عشق نیست او را حاصلی جز سخره سودا شدن عشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا بود مشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن عشق باشد چون درخت و عاشقان سایه درخت سایه گرچه دور افتد بایدش آن جا شدن بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن شمس تبریزی به عشقت هر کی او پستی گزید همچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۸ ساقیا چون مست گشتی خویش را بر من بزن ذکر فردا نسیه باشد نسیه را گردن بزن سال سال ماست و طالع طالع زهره ست و ماه ای دل این عیش و طرب حدی ندارد تن بزن تا درون سنگ و آهن تابش و شادی رسید گر تو را باور نیاید سنگ بر آهن بزن بنگر اندر میزبان و در رخش شادی ببین بر سر این خوان نشین و کاسه در روغن بزن عقل زیرک را برآر و پهلوی شادی نشان جان روشن را سبک بر باده روشن بزن شاخه ها سرمست و رقصانند از باد بهار ای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن جامه های سبز ببریدند بر دکان غیب خیز ای خیاط بنشین بر دکان سوزن بزن

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۹ روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن زلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیست عشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماست حیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کند این نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جو هر که را گفت آن مایی وارهید از ما و من آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسل وصف آن لب را چه گویم کان نگنجد در دهن هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزله هر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروش اهرمن گر ملک بستد اهرمن بد اهرمن گر بشد انگشتری انگشت او انگشتری است پرده بود انگشتری کای چشم بد بر وی مزن چشم بد خود را خورد خود ماه ما زان فارغ است شمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۰ آفتابا بار دیگر خانه را پرنور کن دوستان را شاد گردان دشمنان را کور کن از پس کوهی برآ و سنگ ها را لعل ساز بار دیگر غوره ها را پخته و انگور کن آفتابا بار دیگر باغ را سرسبز کن دشت را و کشت را پرحله و پرحور کن ای طبیب عاشقان و ای چراغ آسمان عاشقان را دستگیر و چاره رنجور کن این چنین روی چو مه در زیر ابر انصاف نیست ساعتی این ابر را از پیش آن مه دور کن گر جهان پرنور خواهی دست از رو بازگیر ور جهان تاریک خواهی روی را مستور کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶۱ نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن باغ ها را بشکفان و کشت ها را تازه کن گل جمال افروخته ست و مرغ قول آموخته ست بی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن سرو سوسن را همی گوید زبان را برگشا سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان فاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع برگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن جمله گل ها صلح جو و خار بدخو جنگ جو خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن رعد گوید ابر آمد مشک ها بر خاک ریخت ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زند کاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفت گر سماعت میل شد این بی نوا را تازه کن سبزپوشان خضرکسوه همی گویند رو چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نی در خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 32 · Qur'an & Sunnah