Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵ من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا من از کجا غم باران و ناودان ز کجا چرا به عالم اصلی خویش وانروم دل از کجا و تماشای خاک دان ز کجا چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا هزار ساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان تو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا تو مرغ چار پر ی تا بر آسمان پری تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا کسی تو را و تو کس را به بز نمی گیری تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا هزار نعره ز بالای آسمان آمد تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا دلا دلا به سر رشته شو مثل بشنو که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا شراب خام بیار و به پختگان درده من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا شراب خانه درآ و در از درون دربند تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا طمع مدار که عمر تو را کران باشد صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا اجل قفس شکند مرغ را نیازارد اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا خموش باش که گفتی بسی و کس نشنید که این دهل ز چه بام ست و این بیان ز کجا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶ روم به حجره خیاط عاشقان فردا من درازقبا با هزار گز سودا ببردت ز یزید و بدوزدت بر زید بدین یکی کندت جفت و زان دگر عذرا بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمر زهی بریشم و بخیه زهی ید بیضا چو دل تمام نهادی ز هجر بشکافد به زخم نادره مقراض اهبطوا منها ز جمع کردن و تفریق او شدم حیران به ثبت و محو چو تلوین خاطر شیدا دل ست تخته پرخاک او مهندس دل زهی رسوم و رقوم و حقایق و اسما تو را چو در دگری ضرب کرد همچو عدد ز ضرب خود چه نتیجه همی کند پیدا چو ضرب دیدی اکنون بیا و قسمت بین که قطره ای را چون بخش کرد در دریا به جبر جمله اضداد را مقابله کرد خمش که فکر دراشکست زین عجایب ها
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷ چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا که برگشاید درها مفتح الابواب که نزل و منزل بخشید نحن نزلنا که دانه را بشکافد ندا کند به درخت که سر برآر به بالا و می فشان خرما که دردمید در آن نی که بود زیر زمین که گشت مادر شیرین و خسرو حلوا کی کرد در کف کان خاک را زر و نقره کی کرد در صدفی آب را جواهرها ز جان و تن برهیدی به جذبه جانان ز قاب و قوس گذشتی به جذب او ادنی هم آفتاب شده مطربت که خیز سجود به سوی قامت سروی ز دست لاله صلا چنین بلند چرا می پرد همای ضمیر شنید بانگ صفیری ز ربی الاعلی گل شکفته بگویم که از چه می خندد که مستجاب شد او را از آن بهار دعا چو بوی یوسف معنی گل از گریبان یافت دهان گشاد به خنده که های یا بشرا به دی بگوید گلشن که هر چه خواهی کن به فر عدل شهنشه نترسم از یغما چو آسمان و زمین در کفش کم از سیبی ست تو برگ من بربایی کجا بری و کجا چو اوست معنی عالم به اتفاق همه بجز به خدمت معنی کجا روند اسما شد اسم مظهر معنی کاردت ان اعرف وز اسم یافت فراغت بصیرت عرفا کلیم را بشناسد به معرفت هارون اگر عصاش نباشد وگر ید بیضا چگونه چرخ نگردد بگرد بام و درش که آفتاب و مه از نور او کنند سخا چو نور گفت خداوند خویشتن را نام غلام چشم شو ایرا ز نور کرد چرا از این همه بگذشتم نگاه دار تو دست که می خرامد از آن پرده مست یوسف ما چه جای دست بود عقل و هوش شد از دست که ساقی ست دلارام و باده اش گیرا خموش باش که تا شرح این همو گوید که آب و تاب همان به که آید از بالا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸ ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را ببافت جامع کل پرده های اجزا را برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود چرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را دهان پر است جهان خموش را از راز چه مانع ست فصیحان حرف پیما را به بوسه های پیاپی ره دهان بستند شکرلبان حقایق دهان گویا را گهی ز بوسه یار و گهی ز جام عقار مجال نیست سخن را نه رمز و ایما را به زخم بوسه سخن را چه خوش همی شکنند به فتنه بسته ره فتنه را و غوغا را چو فتنه مست شود ناگهان برآشوبند چه چیز بند کند مست بی محابا را چو موج پست شود کوه ها و بحر شود که بیم آب کند سنگ های خارا را چو سنگ آب شود آب سنگ پس می دان احاطت ملک کامکار بینا را چو جنگ صلح شود صلح جنگ پس می بین صناعت کف آن کردگار دانا را بپوش روی که روپوش کار خوبان ست زبون و دستخوش و رام یافتی ما را حریف بین که فتادی تو شیر با خرگوش مکن مبند به کلی ره مواسا را طمع نگر که منت پند می دهم که مکن چنان که پند دهد نیم پشه عنقا را چنان که جنگ کند روی زرد با صفرا چنان که راه ببندد حشیش دریا را اکنت صاعقه یا حبیب او نارا فما ترکت لنا منزلا و لا دارا بک الفخار ولکن بهیت من سکر فلست افهم لی مفخرا و لا عارا متی اتوب من الذنب توبتی ذنبی متی اجار اذا العشق صار لی جارا یقول عقلی لا تبدلن هدی بردی اما قضیت به فی هلاک اوطارا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹ چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا گریزپای رهش را کشان کشان ببرند بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا چو جان زار بلادیده با خدا گوید که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا شب وصال بیاید شبم چو روز شود که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا بیابم آن شکرستان بی نهایت را که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا امانتی که به نه چرخ درنمی گنجد به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا خراب و مست شوم در کمال بی خویشی نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰ ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا که بامداد عنایت خجسته باد مرا به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش که بامداد سعادت دری گشاد مرا مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا فتاده دیدم دل را خراب در راهش ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا میان عشق و دلم پیش کارها بوده ست که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من همی بدان به حقیقت که عشق زاد مرا ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا همی رسد ز توام بوسه و نمی بینم ز پرده های طبیعت که این کی داد مرا مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم فغان برآورم آن جا که داد داد مرا به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام خوشم که حادثه کرده ست اوستاد مرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱ مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا بگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را چه دیگ پخته ای از بهر من عزیزا دوش خدای داند تا چیست عشق را سودا چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توست کجا روند همان جا که گفته ای که بیا مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک گوش که می زنم ز بن هر دو گوش طال بقا غلام پیر شود خواجه اش کند آزاد چو پیر گشتم از آغاز بنده کرد مرا نه کودکان به قیامت سپیدمو خیزند قیامت تو سیه موی کرد پیران را چو مرده زنده کنی پیر را جوان سازی خموش کردم و مشغول می شوم به دعا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲ رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا بدان که صحبت جان را همی کند همرنگ ز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما نه تن به صحبت جان خوبروی و خوش فعل ست چه می شود تن مسکین چو شد ز جان عذرا چو دست متصل توست بس هنر دارد چو شد ز جسم جدا اوفتاد اندر پا کجاست آن هنر تو نه که همان دستی نه این زمان فراق ست و آن زمان لقا پس الله الله زنهار ناز یار بکش که ناز یار بود صد هزار من حلوا فراق را بندیدی خدات منما یاد که این دعاگو به زین نداشت هیچ دعا ز نفس کلی چون نفس جزو ما ببرید به اهبطوا و فرود آمد از چنان بالا مثال دست بریده ز کار خویش بماند که گشت طعمه گربه زهی ذلیل و بلا ز دست او همه شیران شکسته پنجه بدند که گربه می کشدش سو به سو ز دست قضا امید وصل بود تا رگیش می جنبد که یافت دولت وصلت هزار دست جدا مدار این عجب از شهریار خوش پیوند که پاره پاره دود از کفش شده ست سما شه جهانی و هم پاره دوز استادی بکن نظر سوی اجزای پاره پاره ما چو چنگ ما بشکستی بساز و کش سوی خود ز الست زخمه همی زن همی پذیر بلا بلا کنیم ولیکن بلی اول کو که آن چو نعره روحست وین ز کوه صدا چو نای ما بشکستی شکسته را بربند نیاز این نی ما را ببین بدان دم ها که نای پاره ما پاره می دهد صد جان که کی دمم دهد او تا شوم لطیف ادا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳ کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا درافکند دم او در هزار سر سودا بگفته ام که نگویم ولیک خواهم گفت من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا اگر زمین به سراسر بروید از توبه به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد علو موج چو کهسار و غره دریا میان ابروت ای عشق این زمان گرهی ست که نیست لایق آن روی خوب از آن باز آ مرا به جمله جهان کار کس نیاید خوش که کارهای تو دیدم مناسب و همتا چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا حلاوتی ست در آن آب بحر زخارت که شد از او جگر آب را هم استسقا خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد چو درد عشق قدیم است ماند بی ز دوا وگر دوا بود این را تو خود روا داری به کاه گل که بیندوده است بام سما کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه میان زهر گیاهی چرا چرند چرا دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست به جان جمله مردان بگو تو باقی را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴ چه خیره می نگری در رخ من ای برنا مگر که در رخمست آیتی از آن سودا مگر که بر رخ من داغ عشق می بینی میان داغ نبشته که نحن نزلنا هزار مشک همی خواهم و هزار شکم که آب خضر لذیذست و من در استسقا وفا چه می طلبی از کسی که بی دل شد چو دل برفت برفت از پیش وفا و جفا به حق این دل ویران و حسن معمورت خوش است گنج خیالت در این خرابه ما غریو و ناله جان ها ز سوی بی سویی مرا ز خواب جهانید دوش وقت دعا ز ناله گویم یا از جمال ناله کنان ز ناله گوش پرست از جمالش آن عینا قرار نیست زمانی تو را برادر من ببین که می کشدت هر طرف تقاضاها مثال گویی اندر میان صد چوگان دوانه تا سر میدان و گه ز سر تا پا کجاست نیت شاه و کجاست نیت گوی کجاست قامت یار و کجاست بانگ صلا ز جوش شوق تو من همچو بحر غریدم بگو تو ای شه دانا و گوهر دریا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵ بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا پیاپی از سوی مطبخ رسول می آید که پخته اند ملایک بر آسمان حلوا به آبریز برد چونک خورد حلوا تن به سوی عرش برد چونک خورد جان حلوا به گرد دیگ دل ای جان چو کفچه گرد به سر که تا چو کفچه دهان پر کنی از آن حلوا دلی که از پی حلوا چو دیک سوخت سیاه کرم بود که ببخشد به تای نان حلوا خموش باش که گر حق نگویدش که بده چه جای نان ندهد هم به صد سنان حلوا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶ برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم فرات و کوثر آب حیات جان افزا چرا رخم نکند زرگری چو متصلست به گنج بی حد و کان جمال و حسن و بها چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست ز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم رسد چو می زندش آفتاب طال بقا اگر چیم ز چراگاه جان برون کردست کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی گواه گفت بلی هست صد هزار بلا بلا درست و بلادر تو را کند زیرک خصوص در یتیمی که هست از آن دریا منم کبوتر او گر براندم سر نی کجا پرم نپرم جز که گرد بام و سرا منم ز سایه او آفتاب عالمگیر که سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما بس است دعوت دعوت بهل دعا می گو مسیح رفت به چارم سما به پر دعا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷ به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا که صبر نیست مرا بی تو ای عزیز بیا چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبر ز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا ز دور آدم تا دور اعور دجال چو جان بنده نبوده ست جان سپرده تو را تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنین وفای عشق تو دارم به جان پاک وفا ملامتم مکنید ار دراز می گویم بود که کشف شود حال بنده پیش شما که آتشی ست که دیگ مرا همی جوشد کز او شکاف کند گر رسد به سقف سما اگر چه سقف سما ز آفتاب و آتش او خلل نکرد و نگشت از تفش سیه سیما روان شده ست یکی جوی خون ز هستی من خبر ندارم من کز کجاست تا به کجا به جو چه گویم کای جو مرو چه جنگ کنم برو بگو تو به دریا مجوش ای دریا به حق آن لب شیرین که می دمی در من که اختیار ندارد به ناله این سرنا خموش باش و مزن آتش اندر این بیشه نمی شکیبی می نال پیش او تنها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸ بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا فرشته را ز فلک جانب زمین کشدا به هر شبی چو محمد به جانب معراج براق عشق ابد را به زیر زین کشدا به پیش روح نشین زان که هر نشست تو را به خلق و خوی و صفت های همنشین کشدا شراب عشق ابد را که ساقیش روح است نگیرد و نکشد ور کشد چنین کشدا برو بدزد ز پروانه خوی جانبازی که آن تو را به سوی نور شمع دین کشدا رسید وحی خدایی که گوش تیز کنید که گوش تیز به چشم خدای بین کشدا خیال دوست تو را مژده وصال دهد که آن خیال و گمان جانب یقین کشدا در این چهی تو چو یوسف خیال دوست رسن رسن تو را به فلک های برترین کشدا به روز وصل اگر عقل ماندت گوید نگفتمت که چنان کن که آن به این کشدا بجه بجه ز جهان همچو آهوان از شیر گرفتمش همه کان است کان به کین کشدا به راستی برسد جان بر آستان وصال اگر کژی به حریر و قز کژین کشدا بکش تو خار جفاها از آن که خارکشی به سبزه و گل و ریحان و یاسمین کشدا بنوش لعنت و دشنام دشمنان پی دوست که آن به لطف و ثناها و آفرین کشدا دهان ببند و امین باش در سخن داری که شه کلید خزینه بر امین کشدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹ شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا چو قسمتست چه جنگست مر مرا و تو را شراب آن گل است و خمار حصه خار شناسد او همه را و سزا دهد به سزا شکر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد که هست جا و مقام شکر دل حلوا تو را چو نوحه گری داد نوحه ای می کن مرا چو مطرب خود کرد دردمم سرنا شکر شکر چو بخندد به روی من دلدار به روی او نگرم وارهم ز رو و ریا اگر بدست ترش شکری تو از من نیز طمع کن ای ترش ار نه محال را مفزا وگر گریست به عالم گلی که تا من نیز بگریم و بکنم نوحه ای چو آن گل ها حقم نداد غمی جز که قافیه طلبی ز بهر شعر و از آن هم خلاص داد مرا بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهن که فارغست معانی ز حرف و باد و هوا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰ ز سوز شوق دل من همی زند عللا که بوک دررسدش از جناب وصل صلا دلست همچو حسین و فراق همچو یزید شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیب اسیر در نظر خصم و خسروی به خلا میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش که نفس ناطق کلی بگویدت افلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱ سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا ز دم زدن نشود سیر و مانده کس جانا ز دم زدن که شود مانده یا که سیر شود تو آن دمی که خدا گفت یحیی الموتی دهان گور شود باز و لقمه ایش کند چو بسته گشت دهان تن از دم احیا دمم فزون ده تا خیک من شود پرباد که تا شوم ز دم تو سوار بر دریا مباد روزی کاندر جهان تو درندمی که یک گیاه نروید ز جمله صحرا فروکش این دم زیرا تو را دمی دگر است چو بسکلد ز لب این باد آن بود برجا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲ چو عشق را تو ندانی بپرس از شب ها بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب ها چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه ز عقل و روح حکایت کنند قالب ها هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب ها میان صد کس عاشق چنان بدید بود که بر فلک مه تابان میان کوکب ها خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب ها خضردلی که ز آب حیات عشق چشید کساد شد بر آن کس زلال مشرب ها به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب ها دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور عقول خیره در آن چهره ها و غبغب ها نه از نبیذ لذیذش شکوفه ها و خمار نه از حلاوت حلواش دمل و تب ها ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب ها چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب ها فراز نخل جهان پخته ای نمی یابم که کند شد همه دندانم از مذنب ها به پر عشق بپر در هوا و بر گردون چو آفتاب منزه ز جمله مرکب ها نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها نه خوف قطع و جداییست چون مرکب ها عنایتش بگزیدست از پی جان ها مسببش بخریدست از مسبب ها وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کاب که تا دلش برمد از قضا و از گب ها زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیب هزار شور درافکند در مرتب ها گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیست که عشق چون زر کانست و آن مذهب ها سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها کذبت حاشا لکن ملاحه و بها ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم فزونترست جمالش ز جمله دب ها
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳ کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را بروبد از دل ما فکر دی و فردا را چنو درخت کم افتد پناه مرغان را چنو امیر بباید سپاه سودا را روان شود ز ره سینه صد هزار پری چو بر قنینه بخواند فسون احیا را کجاست شیر شکاری و حمله های خوشش که پر کنند ز آهوی مشک صحرا را ز مشرقست و ز خورشید نور عالم را ز آدمست در و نسل و بچه حوا را کجاست بحر حقایق کجاست ابر کرم که چشمه های روان داده است خارا را کجاست کان شه ما نیست لیک آن باشد که چشم بند کند سحرهاش بینا را چنان ببندد چشمت که ذره را بینی میان روز و نبینی تو شمس کبری را ز چشم بند ویست آنک زورقی بینی میان بحر و نبینی تو موج دریا را تو را طپیدن زورق ز بحر غمز کند چنانک جنبش مردم به روز اعمی را نخوانده ای ختم الله خدای مهر نهد همو گشاید مهر و برد غطاها را دو چشم بسته تو در خواب نقش ها بینی دو چشم باز شود پرده آن تماشا را عجب مدار اگر جان حجاب جانانست ریاضتی کن و بگذار نفس غوغا را عجبتر اینک خلایق مثال پروانه همی پرند و نبینی تو شمع دل ها را چه جرم کردی ای چشم ما که بندت کرد بزار و توبه کن و ترک کن خطاها را سزاست جسم بفرسودن این چنین جان را سزاست مشی علی الراس آن تقاضا را خموش باش که تا وحی های حق شنوی که صد هزار حیاتست وحی گویا را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴ ز جام ساقی باقی چه خورده ای تو دلا که لحظه لحظه برآری ز عربده عللا مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوح که بزم خاص نهادم صلای عیش صلا بلا درست بلایش بنوش و در می بار چه می گریزی آخر گریز توست بلا پیاله بر کف زاهد ز خلق باکش نیست میان خلق نشستست در خلاست خلا زهی پیاله که در چشم سر همی ناید ز دست ساقی معنی تو هم بنوش هلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵ مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا ترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز من که خاطرش بگرفتست این غبار چرا ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود دمید از دل مسکین هزار خار چرا چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل در آن لبست همیشه گشاد کار چرا میان ابروی خود چون گره زند از خشم گره گره شود از غم دل فگار چرا زهی تعلق جان با گشاد و خنده او یکی دمش که نبینم شوم نزار چرا جهان سیه شود آن دم که رو بگرداند نه روز ماند و نی عقل برقرار چرا یکی نفس که دل یار ما ز ما برمید چرا رمید ز ما لطف کردگار چرا مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیم وگر نه خوبی او گشت بی کنار چرا برون صورت اگر لطف محض دادی روی پیمبران ز چه گشتند پرده دار چرا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶ مبارکی که بود در همه عروسی ها در این عروسی ما باد ای خدا تنها مبارکی شب قدر و ماه روزه و عید مبارکی ملاقات آدم و حوا مبارکی ملاقات یوسف و یعقوب مبارکی تماشای جنة المأوی مبارکی دگر کان به گفت درناید نثار شادی اولاد شیخ و مهتر ما به همدمی و خوشی همچو شیر باد و عسل به اختلاط و وفا همچو شکر و حلوا مبارکی تبارک ندیم و ساقی باد بر آنک گوید آمین بر آنک کرد دعا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷ یار ما دلدار ما عالم اسرار ما یوسف دیدار ما رونق بازار ما بر دم امسال ما عاشق آمد پار ما مفلسانیم و تویی گنج ما دینار ما کاهلانیم و تویی حج ما پیکار ما خفتگانیم و تویی دولت بیدار ما خستگانیم و تویی مرهم بیمار ما ما خرابیم و تویی از کرم معمار ما دوش گفتم عشق را ای شه عیار ما سر مکش منکر مشو برده ای دستار ما پس جوابم داد او کز تو است این کار ما هر چه گویی وادهد چون صدا کهسار ما گفتمش خود ما کهیم این صدا گفتار ما زانک که را اختیار نبود ای مختار ما گفت بشنو اولا شمه ای ز اسرار ما هر ستوری لاغری کی کشاند بار ما گفتمش از ما ببر, زحمت اخبار ما بلبلی مستی بکن هم ز بوتیمار ما هستی تو فخر ما هستی ما عار ما احمد و صدیق بین در دل چون غار ما می ننوشد هر میی مست دردی خوار ما خور ز دست شه خورد مرغ خوش منقار ما چون بخسپد در لحد قالب مردار ما رسته گردد زین قفس طوطی طیار ما خود شناسد جای خود مرغ زیرکسار ما بعد ما پیدا کنی در زمین آثار ما گر به بستان بی توییم خار شد گلزار ما ور به زندان با توییم گل بروید خار ما گر در آتش با توییم نور گردد نار ما ور به جنت بی توییم نار شد انوار ما از تو شد باز سپید زاغ ما و سار ما بس کن و دیگر مگو کاین بود گفتار ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸ هله ای کیا نفسی بیا در عیش را سره برگشا چه شد این فلان چه شد آن فلان نبود مرا سر ماجرا نهلد کسی سر زلف او نرهد دلی ز چنین لقا نکند کسی ز خوشی سفر نرود کسی ز چنین سرا بهل این همه بده آن قدح که شنیده ام کرم شما قدحی که آن پر دل شود بپرد دلم به سوی سما خمش این نفس دم دل مزن که فدای تو دل و جان ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹ کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدامست از این نقش ها آن ما چو در ره ببینی بریده سری که غلطان رود سوی میدان ما از او پرس از او پرس اسرار ما کز او بشنوی سر پنهان ما چه بودی که یک گوش پیدا شدی حریف زبان های مرغان ما چه بودی که یک مرغ پران شدی برو طوق سر سلیمان ما چه گویم چه دانم که این داستان فزونست از حد و امکان ما چگونه زنم دم که هر دم به دم پریشان ترست این پریشان ما چه کبکان و بازان ستان می پرند میان هوای کهستان ما میان هوایی که هفتم هواست که بر اوج آنست ایوان ما از این داستان بگذر از من مپرس که درهم شکسته ست دستان ما صلاح الحق و دین نماید تو را جمال شهنشاه و سلطان ما
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰ تو جان و جهانی کریما مرا چه جان و جهان از کجا تا کجا که جان خود چه باشد بر عاشقان جهان خود چه باشد بر اولیا نه بر پشت گاویست جمله زمین که در مرغزار تو دارد چرا در آن کاروانی که کل زمین یکی گاوبارست و تو ره نما در انبار فضل تو بس دانه هاست که آن نشکند زیر هفت آسیا تو در چشم نقاش و پنهان ز چشم زهی چشم بند و زهی سیمیا تو را عالمی غیر هجده هزار زهی کیمیا و زهی کبریا یکی بیت دیگر بر این قافیه بگویم بلی وام دارم تو را که نگزارد این وام را جز فقیر که فقرست دریای در وفا غنی از بخیلی غنی مانده ست فقیر از سخاوت فقیر از سخا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱ نرد کف تو بردست مرا شیر غم تو خوردست مرا گشتم چو خلیل اندر غم تو آتشکده ها سردست مرا در خاک فنا ای دل بمران کز راندن تو گردست مرا می ران فرسی در گلشن جان کز گلشن جان وردست مرا در شادی ما وهمی نرسد کاین خنده گری پرده ست مرا صد رخ ز درون سرخ ست مرا یک رخ ز برون زردست مرا ای احول ده این هر دو جهان جفت است تو را فرد است مرا در رهبریت ای مرد طلب بر هر سر ره مردست مرا خاموش و مجو تو شهرت خود کز راحت تو دردست مرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲ خیک دل ما مشک تن ما خوش نازکنان بر پشت سقا از چشمه جان پر کرد شکم کای تشنه بیا ای تشنه بیا سقا پنهان وان مشک عیان لیکن نبود از مشک جدا گر رقص کند آن شیر علم رقصش نبود جز رقص هوا دورم ز نظر فعلم بنگر تا بوی بود بر عود گوا از بوی تو جان قانع نشود ای چشمه جان ای چشم رضا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳ بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما به حق چشم مست تو که توی چشمه وفا سخنم بسته می شود تو یکی زلف برگشا انا و الشمس و الضحی تلف الحب و الولا انا فی العشق آیه فاقرونی علی الملا امه العشق فاعرجوا دونکم سلم الهوی دیدمش مست می گذشت گفتم ای ماه تا کجا گفت نی همچنین مکن همچنین در پی م بیا در پی ش چون روان شدم دور شد تیز تیزپا در پی گام تیز او چه محل باد و برق را انا منذ رایتهم انا صرت بلا انا صوره فی زجاجه نور الارض و السما رکب القلب نوره فجلی القلب و اصطفی کل من رام نوره استضا مثله استضا کیف یلقاه غیره کل من غیر فنا تو بیا بی تو پیش من که تو نامحرمی تو را به ثنا لابه کردمش گفتم ای جان جان فزا گفت یک دم ثنا مگو که دوی هست در ثنا تو دو لب از دوی ببند بگشا دیده بقا ز لب بسته گر سخن بگشاید گشا گشا ان علینا بیانه تو میا در میان ما چو در خانه دید تنگ بکند مرد جامه ها نی که هر شب روان تو ز تنت می شود جدا به میان روان تو صفتی هست ناسزا که گر آن ریگ نیستی نامدی باز چون صبا شب نرفتی دوان دوان به لب قلزم صفا بازآمد و تا ویست بنده بنده ست خدا خدا ماند در کیسه بدن چو زر و سیم ناروا جان بنه بر کف طلب که طلب هست کیمیا تا تن از جان جدا شدن مشو از جان جان جدا گرچه نی را تهی کنند نگذارند بی نوا رو پی شیر و شیر گیر که علی یی و مرتضی نیست بودی تو قرن ها بر تو خواندند هل اتی خط حق است نقش دل خط حق را مخوان خطا الفی لا شود و تو ز الف لام گشت لا هله دست و دهان بشو که لبش گفت الصلا چو به حق مشتغل شدی فارغ از آب و گل شدی چو که بی دست و دل شدی دست درزن در این ابا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴ چه شدی گر تو همچو من شدیی عاشق ای فتا همه روز اندر آن جنون همه شب اندر این بکا ز دو چشمت خیال او نشدی یک دمی نهان که دو صد نور می رسد به دو دیده از آن لقا ز رفیقان گسستیی ز جهان دست شستیی که مجرد شدم ز خود که مسلم شدم تو را چو بر این خلق می تنم مثل آب و روغنم ز برونیم متصل به درونه ز هم جدا ز هوس ها گذشتیی به جنون بسته گشتیی نه جنونی ز خلط و خون که طبیبش دهد دوا که طبیبان اگر دمی بچشندی از این غمی بجهندی ز بند خود بدرندی کتاب ها هله زین جمله درگذر بطلب معدن شکر که شوی محو آن شکر چو لبن در زلوبیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۵ از برای صلاح مجنون را بازخوان ای حکیم افسون را از برای علاج بی خبری درج کن در نبیذ افیون را چون نداری خلاص بی چون شو تا ببینی جمال بی چون را دل پرخون ببین تو ای ساقی درده آن جام لعل چون خون را زانک عقل از برای مادونی سجده آرد ز حرص هر دون را باده خواران به نیم جو نخرند این دو قرص درست گردون را نخوت عشق را ز مجنون پرس تا که در سر چهاست مجنون را گمرهی های عشق بردرد صد هزاران طریق و قانون را ای صبا تو برو بگو از من از کرم بحر در مکنون را گرچه از خشم گفته ای نکنم روح بخش این حماء مسنون را شمس تبریز موسی عهدی در فراقت مدارهارون را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶ صد دهل می زنند در دل ما بانگ آن بشنویم ما فردا پنبه در گوش و موی در چشمست غم فردا و وسوسه سودا آتش عشق زن در این پنبه همچو حلاج و همچو اهل صفا آتش و پنبه را چه می داری این دو ضدند و ضد نکرد بقا چون ملاقات عشق نزدیکست خوش لقا شو برای روز لقا مرگ ما شادی و ملاقاتست گر تو را ماتمست رو زین جا چونک زندان ماست این دنیا عیش باشد خراب زندان ها آنک زندان او چنین خوش بود چون بود مجلس جهان آرا تو وفا را مجو در این زندان که در این جا وفا نکرد وفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷ بانگ تسبیح بشنو از بالا پس تو هم سبح اسمه الاعلی گل و سنبل چرد دلت چون یافت مرغزاری که اخرج المرعی یعلم الجهر نقش این آهوست ناف مشکین او و مایخفی نفس آهوان او چو رسید روح را سوی مرغزار هدی تشنه را کی بود فراموشی چون سنقریک فلا تنسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸ گوش من منتظر پیام تو را جان به جان جسته یک سلام تو را در دلم خون شوق می جوشد منتظر بوی جوش جام تو را ای ز شیرینی و دلاویزی دانه حاجت نبوده دام تو را کرده شاهان نثار تاج و کمر مر قبای کمین غلام تو را ز اول عشق من گمان بردم که تصور کنم ختام تو را سلسله ام کن به پای اشتر بند من طمع کی کنم سنام تو را آنک شیری ز لطف تو خورده ست مرگ بیند یقین فطام تو را به حق آن زبان کاشف غیب که به گوشم رسان پیام تو را به حق آن سرای دولت بخش بنمایم ز دور بام تو را گر سر از سجده تو سود کند چه زیانست لطف عام تو را شمس تبریز این دل آشفته بر جگر بسته است نام تو را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹ دل بر ما شده ست دلبر ما گل ما بی حدست و شکر ما ما همیشه میان گلشکر یم زان دل ما قوی ست در بر ما زهره دارد حوادث طبعی که بگردد به گرد لشکر ما ما به پر می پریم سوی فلک زانک عرشی ست اصل جوهر ما ساکنان فلک بخور کنند از صفات خوش معنبر ما همه نسرین و ارغوان و گل است بر زمین شاهراه کشور ما نه بخندد نه بشکفد عالم بی نسیم دم منور ما ذره های هوا پذیرد روح از دم عشق روح پرور ما گوش ها گشته اند محرم غیب از زبان و دل سخنور ما شمس تبریز ابرسوز شده ست سایه اش کم مباد از سر ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰ هین که منم بر در در برگشا بستن در نیست نشان رضا در دل هر ذره تو را درگهیست تا نگشایی بود آن در خفا فالق اصباحی و رب الفلق باز کنی صد در و گویی درآ نی که منم بر در بلک توی راه بده در بگشا خویش را آمد کبریت بر آتشی گفت برون آ بر من دلبرا صورت من صورت تو نیست لیک جمله توام صورت من چون غطا صورت و معنی تو شوم چون رسی محو شود صورت من در لقا آتش گفتش که برون آمدم از خود خود روی بپوشم چرا هین بستان از من تبلیغ کن بر همه اصحاب و همه اقربا کوه اگر هست چو کاهش بکش داده امت من صفت کهربا کاه ربای من که می کشد نه از عدم آوردم کوه حرا در دل تو جمله منم سر به سر سوی دل خویش بیا مرحبا دلبرم و دل برم ایرا که هست جوهر دل زاده ز دریای ما نقل کنم ور نکنم سایه را سایه من کی بود از من جدا لیک ز جایش ببرم تا شود وصلت او ظاهر وقت جلا تا که بداند که او فرع ماست تا که جدا گردد او از عدا رو بر ساقی و شنو باقیش تات بگوید به زبان بقا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱ پیشتر آ پیشتر ای بوالوفا از من و ما بگذر و زوتر بیا پیشتر آ درگذر از ما و من پیشتر آ تا نه تو باشی نه ما کبر و تکبر بگذار و بگیر در عوض کبر چنین کبریا گفت الست و تو بگفتی بلی شکر بلی چیست کشیدن بلا سر بلی چیست که یعنی منم حلقه زن درگه فقر و فنا هم برو از جا و هم از جا مرو جا ز کجا حضرت بی جا کجا پاک شو از خویش و همه خاک شو تا که ز خاک تو بروید گیا ور چو گیا خشک شوی خوش بسوز تا که ز سوز تو فروزد ضیا ور شوی از سوز چو خاکستری باشد خاکستر تو کیمیا بنگر در غیب چه سان کیمیاست کو ز کف خاک بسازد تو را از کف دریا بنگارد زمین دود سیه را بنگارد سما لقمه نان را مدد جان کند باد نفس را دهد این علم ها پیش چنین کار و کیا جان بده فقر به جان داند جود و سخا جان پر از علت او را دهی جان بستانی خوش و بی منتها بس کنم این گفتن و خامش کنم در خمشی به سخن جان فزا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲ نذر کند یار که امشب تو را خواب نباشد ز طمع برتر آ حفظ دماغ آن مدمغ بود چونک سهر باید یار مرا هست دماغ تو چو زیت چراغ هست چراغ تن ما بی وفا گر دبه پر زیت بود سود نیست صبح شود گشت چراغت فنا دعوت خورشید به از زیت تو چند چراغ ارزد آن یک صلا چشم خوشش را ابدا خواب نیست مست کند چشم همه خلق را جمله بخسپند و تبسم کند چشم خوشش بر خلل چشم ها پس لمن الملک برآید به چرخ کو ملکان خوش زرین قبا کو امرا کو وزرا کو مهان بهر بلادالله حافظ کجا اهل علم چون شد و اهل قلم دیو نیابی تو به دیوان سرا خانه و تنشان شده تاریک و تنگ چونک ببردیم یکی دم ضیا گرد که بادش برود چون شود افتد بر خاک سیه بی نوا چون بجهند از حجب خواب خویش باز بمالند سبال جفا اه چه فراموش گرند این گروه دانششان هیچ ندارد بقا زود فراموش شود سوز شمع بر دل پروانه ز جهل و عما باز بیاید به پر نیم سوز باز بسوزد چو دل ناسزا نذر تو کن حکم تو کن حاکمی بر شب و بر روز و سحر ای خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳ چند نهان داری آن خنده را آن مه تابنده فرخنده را بنده کند روی تو صد شاه را شاه کند خنده تو بنده را خنده بیآموز گل سرخ را جلوه کن آن دولت پاینده را بسته بدان ست در آسمان تا بکشد چون تو گشاینده را دیده قطار شترهای مست منتظرانند کشاننده را زلف برافشان و در آن حلقه کش حلق دو صد حلقه رباینده را روز وصال ست و صنم حاضرست هیچ مپا مدت آینده را عاشق زخم ست دف سخت رو میل لب ست آن نی نالنده را بر رخ دف چند طپانچه بزن دم ده آن نای سگالنده را ور به طمع ناله برآرد رباب خوش بگشا آن کف بخشنده را عیب مکن گر غزل ابتر بماند نیست وفا خاطر پرنده را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴ باده ده آن یار قدح باره را یار ترش روی شکرپاره را منگر آن سوی بدین سو گشا غمزه غمازه خون خواره را دست تو می مالد بیچاره وار نه به کفش چاره بیچاره را خیره و سرگشته و بی کار کن این خرد پیر همه کاره را ای کرمت شاه هزاران کرم چشمه فرستی جگر خاره را طفل دو-روزه چو ز تو بو برد می کشد او سوی تو گهواره را ترک کند دایه و صد شیر را ای بدل روغن کنجاره را خوب کلیدی در بر بسته را خوب کمندی دل آواره را کار تو این باشد ای آفتاب نور فرستی مه و استاره را منتظرش باش و چو مه نور گیر ترک کن این گنگل و نظاره را رحمت تو مهره دهد مار را خانه دهد عقرب جراره را یاد دهد کار فراموش را باد دهد خاطر سیاره را هر بت سنگین ز دمش زنده شد تا چه دم ست آن بت سحاره را خامش کن گفت از این عالم است ترک کن این عالم غداره را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵ خیز صبوحی کن و درده صلا خیز که صبح آمد و وقت دعا کوزه پر از می کن و در کاسه ریز خیز مزن خنبک و خم برگشا دور بگردان و مرا ده نخست جان مرا تازه کن ای جان فزا خیز که از هر طرفی بانگ چنگ در فلک انداخت ندا و صدا تنتن تنتن شنو و تن مزن وقت تو خوش ای قمر خوش لقا در سرم افکن می و پابند کن تا نروم بیهده از جا به جا زان کف دریا صفت در نثار آب درانداز چو کشتی مرا پاره چوبی بدم و از کفت گشته ام ای موسی جان اژدها عازر وقتم به دمت ای مسیح حشر شدم از تک گور فنا یا چو درختم که به امر رسول بیخ کشان آمدم اندر فلا هم تو بده هم تو بگو زین سپس ای دهن و کف تو گنج بقا خسرو تبریز توی شمس دین سرور شاهان جهان علا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶ داد دهی ساغر و پیمانه را مایه دهی مجلس و میخانه را مست کنی نرگس مخمور را پیش کشی آن بت دردانه را جز ز خداوندی تو کی رسد صبر و قرار این دل دیوانه را تیغ برآور هله ای آفتاب نور ده این گوشه ویرانه را قاف توی مسکن سیمرغ را شمع توی جان چو پروانه را چشمه حیوان بگشا هر طرف نقل کن آن قصه و افسانه را مست کن ای ساقی و در کار کش این بدن کافر بیگانه را گر نکند رام چنین دیو را پس چه شد آن ساغر مردانه را نیم دلی را به چه آرد که او پست کند صد دل فرزانه را از پگه امروز چه خوش مجلسی ست آن صنم و فتنه فتانه را بشکند آن چشم تو صد عهد را مست کند زلف تو صد شانه را یک نفسی بام برآ ای صنم رقص درآر استن حنانه را شرح فتحنا و اشارات آن قفل بگوید سر دندانه را شاه بگوید شنود پیش من ترک کنم گفت غلامانه را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷ لعل لبش داد کنون مر مرا آنچ تو را لعل کند مر مرا گلبن خندان به دل و جان بگفت برگ منت هست به گلشن برآ گر نخریده ست جهان را ز غم مژده چرا داد خدا که اشتری در بن خانه ست جهان تنگ و منگ زود برآیید به بام سرا صورت اقبال شکرریز گفت شکر چو کم نیست شکایت چرا ساغر بر دست خرامان رسید فخر من و فخر همه ماورا جام مباح آمد هین نوش کن باز ره از غابر و از ماجرا ساغر اول چو دود بر سرت سجده کند عقل جنون تو را فاش مکن فاش تو اسرار عرش در سخنی زاده ز تحت الثری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸ گر بنخسبی شبی ای مه لقا رو به تو بنماید گنج بقا گرم شوی شب تو به خورشید غیب چشم تو را باز کند توتیا امشب استیزه کن و سر منه تا که ببینی ز سعادت عطا جلوه گه جمله بتان در شب است نشنود آن کس که بخفت الصلا موسی عمران نه به شب دید نور سوی درختی که بگفتش بیا رفت به شب بیش ز ده ساله راه دید درختی همه غرق ضیا نی که به شب احمد معراج رفت برد براقیش به سوی سما روز پی کسب و شب از بهر عشق چشم بدی تا که نبیند تو را خلق بخفتند ولی عاشقان جمله شب قصه کنان با خدا گفت به داوود خدای کریم هر کی کند دعوی سودای ما چون همه شب خفت بود آن دروغ خواب کجا آید مر عشق را زان که بود عاشق خلوت طلب تا غم دل گوید با دلربا تشنه نخسپید مگر اندکی تشنه کجا خواب گران از کجا چونک بخسپید به خواب آب دید یا لب جو یا که سبو یا سقا جمله شب می رسد از حق خطاب خیز غنیمت شمر ای بی نوا ور نه پس مرگ تو حسرت خوری چونک شود جان تو از تن جدا جفت ببردند و زمین ماند خام هیچ ندارد جز خار و گیا من شدم از دست تو باقی بخوان مست شدم سر نشناسم ز پا شمس حق مفخر تبریز یان بستم لب را تو بیا برگشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹ پیش کش آن شاه شکر خانه را آن گهر روشن دردانه را آن شه فرخ رخ بی مثل را آن مه دریا دل جانانه را روح دهد مرده پوسیده را مهر دهد سینه بیگانه را دامن هر خار پر از گل کند عقل دهد کله دیوانه را در خرد طفل دو روزه نهد آنچ نباشد دل فرزانه را طفل کی باشد تو مگر منکری عربده استن حنانه را مست شوی و شه مستان شوی چونک بگرداند پیمانه را بی خودم و مست و پراکنده مغز ور نه نکو گویم افسانه را با همه بشنو که بباید شنود قصه شیرین غریبانه را بشکند آن روی دل ماه را بشکند آن زلف دو صد شانه را قصه آن چشم کی یارد گزارد ساحر ساحرکش فتانه را بیند چشمش که چه خواهد شدن تا ابد او بیند پیشانه را راز مگو رو عجمی ساز خویش یاد کن آن خواجه علیانه را
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰ چرخ فلک با همه کار و کیا گرد خدا گردد چون آسیا گرد چنین کعبه کن ای جان طواف گرد چنین مایده گرد ای گدا بر مثل گوی به میدانش گرد چونک شدی سرخوش بی دست و پا اسب و رخت راست بر این شه طواف گرچه بر این نطع روی جا به جا خاتم شاهی ت در انگشت کرد تا که شوی حاکم و فرمانروا هر که به گرد دل آرد طواف جان جهانی شود و دلربا همره پروانه شود دل شده گردد بر گرد سر شمع ها زانک تنش خاکی و دل آتشی ست میل سوی جنس بود جنس را گرد فلک گردد هر اختری زانک بود جنس صفا با صفا گرد فنا گردد جان فقیر بر مثل آهن و آهن ربا زانک وجود ست فنا پیش او شسته نظر از حول و از خطا مست همی کرد وضو از کمیز کز حدثم بازرهان ربنا گفت نخستین تو حدث را بدان کژمژ و مقلوب نباید دعا زانک کلید ست و چو کژ شد کلید وا شدن قفل نیابی عطا خامش کردم همگان برجهید قامت چون سرو بتم زد صلا خسرو تبریز شهم شمس دین بستم لب را تو بیا برگشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱ هان ای طبیب عاشقان سودایی یی دیدی چو ما یا صاحبی اننی مستهلک لو لاکما ای یوسف صد انجمن یعقوب دیده ستی چو من اصفر خدی من جوی و ابیض عینی من بکا از چشم یعقوب صفی اشکی دوان بین یوسفی تجری دموعی بالولا من مقلتی عین الولا صد مصر و صد شکرستان درجست اندر یوسفان الصید جل او صغر فالکل فی جوف الفرا اسباب عشرت راست شد هر چه دلم می خواست شد فالوقت سیف قاطع لا تفتکر فیما مضی جان باز اندر عشق او چون سبط موسی را مگو اذهب و ربک قاتلا انا قعودها هنا هرگز نبینی در جهان مظلوم تر زین عاشقان قولوا لاصحاب الحجی رفقا بارباب الهوی گر درد و فریادی بود در عاقبت دادی بود من فضل رب محسن عدل علی العرش استوی گر واقفی بر شرب ما وز ساقی شیرین لقا الزمه و اعلم ان ذا من غیره لا یرتجی کردیم جمله حیله ها ای حیله آموز نهی ماذا تری فیما تری یا من یری ما لا یری خاموش و باقی را بجو از ناطق اکرام خو فالفهم من ایحایه من کل مکروه شفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲ فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری العیش فی اکنافنا و الموت فی ارکاننا ان تدننا طوبی لنا ان تحفنا یا ویلنا یا نور ضؤ ناظرا یا خاطرا مخاطرا ندعوک ربا حاضرا من قلبنا تفاخرا فکن لنا فی ذلنا برا کریما غافرا من می روم توکلی در این ره و در این سرا اگر نواله ای رسد نیمی مرا نیمی تو را خود کی رود کشتی در او که او تهی بیرون رود کیل گهر همی رسد بر مشتری و مشترا کیل گهر همی رسد قرص قمر همی رسد نور بصر همی رسد اندکترین چیزها خوش اندرآ در انجمن جز بر شکر لگد مزن جز بر قرابی ها مزن جر بر بتان جان فزا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳ به شکرخنده اگر می ببرد جان مرا متع الله فوادی بحبیبی ابدا جانم آن لحظه بخندد که وی اش قبض کند انما یوم اجزای اذا اسکرها مغز هر ذره چو از روزن او مست شود سبحت راقصه عز حبیبی و علا چونک از خوردن باده همگی باده شوم انا نقل و مدام فاشربانی و کلا هله ای روز چه روزی تو که عمر تو دراز یوم وصل و رحیق و نعیم و رضا تن همچون خم ما را پی آن باده سرشت نعم ما قدر ربی لفوادی و قضا خم سرکه دگرست و خم دوشاب دگر کان فی خابیه الروح نبیذ فغلی چون بخسپد خم باده پی آن می جوشد انما القهوه تغلی لشرور و دما می منم خود که نمی گنجم در خم جهان برنتابد خم نه چرخ کف و جوش مرا می مرده چه خوری هین تو مرا خور که می ام انا زق ملیت فیه شراب و سقا وگرت رزق نباشد من و یاران بخوریم فانصتوا و اعترفوا معشرا اخوان صفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴ لی حبیب حبه یشوی الحشا لو یشا یمشی علی عینی مشا روز آن باشد که روزیم او بود ای خوشا آن روز و روزی ای خوشا آن چه باشد کو کند کان نیست خوش قد رضینا یفعل الله ما یشا خار او سرمایه گل ها بود انه المنان فی کشف الغشا هر چه گفتی یا شنیدی پوست بود لیس لب العشق سرا قد فشا کی به قشر پوست ها قانع شود ذو لباب فی التجلی قد نشا من خمش کردم غمش خامش نکرد عافنا من شر واش قد وشا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵ راح بفیها و الروح فیها کم أشتهیها قم فاسقنیها این راز یارست این ناز یارست آواز یارست قم فاسقنیها أدرکت ثاری قبلت جاری فازداد ناری قم فاسقنیها لب بوسه بر شد جفت شکر شد خود تشنه تر شد قم فاسقنیها الله واقی و السعد ساقی نعم التلاقی قم فاسقنیها هر چند یارم گیرد کنارم من بی قرارم قم فاسقنیها ساقی مواسی یسخوا بکاسی یحلف براسی قم فاسقنیها در گوش من باد خوش مژده ای داد زان سرو آزاد قم فاسقنیها کأسا اداری عقل السکاری منهم تواری قم فاسقنیها می گفت من خوش وی گفت می چش ما در کشاکش قم فاسقنیها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶ هیج نومی و نفی ریح علی الغور هفا اذکرنی و امضه طیب زمان سلفا یا رشا الحاظه صیرن روحی هدفا یا قمرا الفاظه اورثن قلبی شرفا شوقنی ذوقنی ادرکنی اضحکنی افقرنی اشکرنی صاحب جود و علا اذا حدا طیبنی و ان بدا غیبنی و ان نای شیبنی لا زال یوم الملتقی اکرم بحبی سامیا اضحی لصید رامیا حتی رمی باسهم فیهن سقمی و شفا یا قمر الطوارق تاجا علی المفارق لاح من المشارق بدل لیلتی ضحی لاح مفاز حسن یفتح عنها الوسن یا ثقتی لا تهنوا واعتجلوا مغتنما یا نظری صل لما غمضت عنه النظرا اغضبه فاستترا عاد الی ما لا یری کن دنفا مقتربا ممتثلا مضطربا منتقلا مغتربا مثل شهاب فی السما یا من یری و لا یری زال عن العین الکری قلبی عشیق للسری فانتهضوا لماورا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷ قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا البدر غدا ساقی و الکأس ثریانا الصبوه ایمانی و الخلوه بستانی و المشجر ندمانی و الورد محیانا من کان له عشق فالمجلس مثواه من کان له عقل ایاه و ایانا من ضاق به دار او اعطشه نار تهدیه الی عین یسترجع ریانا من لیس له عین یستبصر عن غیب فلیأت علی شوق فی خدمه مولانا یا دهر سوی صدر شمس الحق تبریز هل ابصر فی الدنیا انسانک انسانا طوبی لک یا مهدی قد ذبت من الجهد اعرضت عن الصوره کی تدرک معنانا من کان له هم یفنیه و یردیه فلیشرب و لیسکر من قهوه مولانا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸ فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری تفسرها سرا و تکنی به جهرا و انشرت امواتا و احییتهم بها فدیتک ما ادریک بالامر ما ادری فعادوا سکاری فی صفاتک کلهم و ما طعموا ثما و لا شربوا خمرا ولکن بریق القرب افنی عقولهم فسبحان من ارسی و سبحان من اسری سلام علی قوم تنادی قلوبهم بالسنه الاسرار شکرا له شکرا فطوبی لمن ادلی من الجد دلوه و فی الدلو حسنا یوسف قال یا بشری یطالع فی شعشاع و جنه یوسف حقایق اسرار یحیط بها خبرا تجلی علیه الغیب و اندک عقله کما اندک ذاک الطور و استهدم الصخرا فظل غریق العشق روحا مجسما و نورا عظیما لم یذر دونه سترا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹ تعالوا بنا نصفوا نخلی التدللا و من لحظکم نجلی الفؤاد من الجلا نعود الی صفو الرحیق بمجلس تدور بنا الکاسات تتلو علی الولا رحیقا رقیقا صافیا متلالیا فنخلوا بها یوما و یوما علی الملا شرابا اذا ما ینشر الریح طیبها تحن الیها الوحش من جانب الفلا خوابی الحمیرا افتحوها لعشره بمفتاح لقیاکم لیرخص ما غلا یتابع سکر الراح سکر لقایکم فیسکر من یهوی و یفنی من قلا انا شدکم بالله تعفون اننی لقد ذبت بالاشواق و الحب و الولا لمولا تری فی حسنه و جماله امانا من الافات و الموت و البلا سقی الله ارضا شمس دین یدوسها کلا الله تبریزا باحسن ما کلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰ افدی قمرا لاح علینا و تلالا ما احسنه رب تبارک و تعالی قد حل بروحی فتضاعفت حیاه و الیوم نای عنی عزا و جلالا ادعوه سرارا و انادیه جهارا ان ابدلنی الصبوه طیفا و خیالا لو قطعنی دهری لا زلت انادی کی تخترق الجب و یروین وصالا لا مل من العشق و لو مر قرون حاشاه ملالا بی حاشای ملالا العاشق حوت و هوی العشق کبحر هل مل اذا ما سکن الحوت زلالا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱ تعالوا کلنا ذا الیوم سکری باقداح تخامرنا و تتری سقانا ربنا کاسا دهاقا فشکرا ثم شکرا ثم شکرا تعالوا ان هذا یوم عید تجلی فیه ما ترجون جهرا طوارق زرننا و اللیل ساجی فما ابقین فی التضییق صدرا ز کف هر یکی دریای بخشش نثرن جواهرا جما و وفرا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲ حداء الحادی صباحا بهواکم فاتینا صدنا عنکم ظباء حسدونا فابینا و تلاقینا ملاحا فی فناکم خفرات فتعاشقنا بغنج فسبونا و سبینا عذل العاذل یوما عن هواکم ناصحیا ان یخافوا عن هواکم فسمعنا و عصینا و رایناکم بدورا فی سماوات المعالی فاستترنا کنجوم بضیاکم و اهتدینا بدرنا مثل خطیب امنا فی یوم عید فاصطفینا حول بدر فی صلوه اقتدینا فدهشنا من جمال یوسف ثم افقنا فاذا کاسات راح کدماء بیدینا فبلا فم شربنا و بلا روح سکرنا فبلا راس فخرنا و بلا رجل سرینا فبلا انف شممنا و بلا عقل فهمنا و بلا شدق ضحکنا و بلا عین بکینا نور الله زمانا حازنا الوصل امانا و سقی الله مکانا بحبیب التقینا و شربنا من مدام سکر ذات قوام فی قعود و قیام فظهرنا و اختفینا فهززنا غصن مجد فنثرنا تمر وجد فاذا نحن سکاری فطفقنا و اجتبینا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳ طال ما بتنا بلاکم یا کرامی و شتنا یا حبیب الروح این الملتقی اوحشتنا حبذا شمس العلی من ساعه نورتنا مرحبا بدر الدجی من لیله ادهشتنا لیس نبغی غیرکم قد طال ما جربتنا ما لنا مولا سواکم طال ما فتشتنا یا نسیم الصبح انی عند ما بشرتنی یا خیال الوصل روحی عند ما جمشتنا یا فراق الشیخ شمس الدین من تبریزنا کم تری فی وجهنا آثار ما حرشتنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴ ایه یا اهل الفرادیس اقرؤا منشورنا و ادهشوا من خمرنا و استسمعوا ناقورنا حورکم تصفر عشقا تنحنی من ناره لو رات فی جنح لیل او نهار حورنا جاء بدر کامل قد کدر الشمس الضحی فی قیان خادمات و استقروا دورنا الف بدر حول بدری سجدا خروا له طیبوا ما حولنا و استشرقوا دیجورنا قد سکرنا من حواشی بدرهم اکرم بهم استجابوا بغینا و استکثروا میسورنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵ ابصرت روحی ملیحا زلزلت زلزالها انعطش روحی فقلت ویح روحی مالها ذاق من شعشاع خمر العشق روحی جرعه طار فی جو الهوی و استقلعت اثقالها صار روحی فی هواه غارقا حتی دری لو تلقاه ضریر تایه احوالها فی الهوی من لیس فی الکونین بدر مثله ان روحی فی الهوی من لا تری امثالها لم تمل روحی الی مال الی ان اعشقت رامت الاموال کی تنثر له اموالها لم تزل سفن الهوی تجری بها مذ اصبحت فی بحار العز و الاقبال یوما یالها عین روحی قد اصابتها فاردتها بها حین عدت فضلها و استکثرت اعمالها افلحت من بعد هلک ان اعوان الهوی اعتنوا فی امرها ان خففوا حمالها آه روحی من هوی صدر کبیر فایق کل مدح قالها فیه ازدرت اقوالها ییاس النفس اللقاء من وصال فایت حین تتلو فی کتاب الغیب من افعالها حبذا احسان مولی عاد روحا اذ نفث ناولتها شربه صفی لها احوالها ان روحی تقشع اللقیات فی الماضی مدا ثم لا تبصر مضی اذ تفکر استقبالها اختفی العشق الثقیل فی ضمیری دره ان روحی اثقلت من دره قد شالها مثله ان اثقل الیوم المخاض حره اوقعتها فی ردی لم تغنها احجالها غیر ان سیدا جادت لها الطافه ان روحی ربوه و استنزلت اطلالها سیدا مولی عزیزا کاملا فی امره شمس دین مالک اوفت لها آمالها صادف المولی بروحی و هی فی ذاک الردی من زمان اکرمته ما رات اذلالها جاء من تبریز سربال نسیج بالهوی اکتست روحی صباحا انزعت سربالها قالت الروح افتخارا اصطفانا فضله ثم غارت بعد حین من مقال نالها
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶ یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی انت شمس الحق تخفی بین شعشاع الضحی کاد رب العرش یخفی حسنه من نفسه غیره منه علی ذاک الکمال المنتهی لیتنی یوما اخر میتا فی فیه ان فی موتی هناک دوله لا ترتجی فی غبار نعله کحل یجلی عن عمی فی عیون فضله الوافی زلال للظما غیر ان السیر و النقلان فی ذاک الهوی مشکل صعب مخوف فیه اهراق الدما نوره یهدی الی قصر رفیع آمن لا ابالی من ضلال فیه لی هذا الهدی ابشری یا عین من اشراق نور شامل ما علیک من ضریر سرمدی لا یری اصبحت تبریز عندی قبله او مشرقا ساعه اضحی لنور ساعه ابغی الصلا ایها الساقی ادر کاس البقا من حبه طال ما بتنا مریضا نبتغی هذا الشفا لا نبالی من لیال شیبتنا برهه بعد ما صرنا شبابا من رحیق دایما ایها الصاحون فی ایامه تعسا لکم اشربوا اخواننا من کاسه طوبی لنا حصحص الحق الحقیق المستضی من فضله سوف یهدی الناس من ظلماتهم نحو الفضا یا لها من سؤ حظ معرض عن فضله منکر مستکبر حیران فی وادی الردی معرض عن عین هدل مستدیم للبقا طالب للماء فی وسواس یوم للکری عین بحر فجرت من ارض تبریز لها ارض تبریز فداک روحنا نعم الثری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷ سبق الجد الینا نزل الحب علینا سکن العشق لدینا فسکنا و ثوینا زمن الصحو ندامه زمن السکر کرامه خطر العشق سلامه ففتنا و فنینا فسقانا و سبانا و کلانا و رعانا و من الغیب اتانا فدعانا و اتینا فوجدناه رفیقا و مناصا و طریقا و شرابا و رحیقا فسقانا و سقینا صدق العشق مقالا کرم الغیب توالی و من الخلف تعالی فوفانا و وفینا ملاء الطارق کاسا طرد الکاس نعاسا مهد السکر اساسا و علی ذاک بنینا فراینا خفرات و مغان حسنات سرجا فی ظلمات فدهشنا و هوینا فالهین نظرنا فشکرنا و سکرنا و من السکر عبرنا کفت العبره زینا فرحعنا بیسار و ربی ذات قرار و حکینا لمشاه و شهدنا و الینا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸ انا لا اقسم الا برجال صدقونا انا لا اعشق الا بملاح عشقونا فصبوا ثم صبینا فاتوا ثم اتینا لهم الفضل علینا لم مما سبقونا ففتحنا حدقات و غنمنا صدقات و سرقنا سرقات فاذا هم سرقونا فظفرنا بقلوب و علمنا بغیوب فسقی الله و سقیا لعیون رمقونا لحق الفضل و الا لهتکنا و هلکنا ففررنا و نفرنا فاذا هم لحقونا انا لولای احاذر سخط الله لقلت رمق العین لزاما خلقونا خلقونا فتعرض لشموس مکنت تحت نفوس و سقونا بکؤوس رزقونا رزقونا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹ مولانا مولانا اغنانا اغنانا امسینا عطشانا اصبحنا ریانا لا تاسی لا تنسی لا تخشی طغیانا اوطانا اوطانا من اجلک اوطانا شرفنا آنسنا ان کنت سکرانا یا بارق یا طارق عانقنا عریانا من کان ارضیا ما جاء مرضیا فلیعبد فلیعبد فرقانا فرقانا من کان علویا قد جاء حلویا نرویهم معنانا الوانا الوانا و الباقی و الباقی بینه یا ساقی یا محسن یا محسن احسانا احسانا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰ یا منیر الخد یا روح البقا یا مجیر البدر فی کبد السما انت روح الله فی اوصافه انت کشاف الغطا بحر العطا تقتل العشاق عدلا کاملا ثم تحییهم بغمزات الرضا صاید الابطال من عین الظبا مالک الملاک فی رق الهوی قوم عیسی لو راو احیایه عالم الحس انکروا عیسی اذا این موسی لو رای تبیانه لم یواس الخضر یوما کاملا لیت ابونا آدم یدری به اذنای من جنه لما بکا هجره نار هوینا قعره یا شفیعا قل لنا این الردا خده نار یطفی نارنا یطفی النیران نار من رآی