Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۷ ایا مربی جان از صداع جان چونی ایا ببرده دل از جمله دلبران چونی ز زحمت شب ما و ز ناله های صبوح که می رسد به تو ای ماه مهربان چونی ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت ز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی ایا جهان ملاحت در این جهان چونی ز آفتاب کی پرسد که چون همی گردی به گلستان که بگوید که گلستان چونی ز روی زرد بپرسند درد دل چونست ولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی چو روی زشت به آیینه گفت چونی تو بگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی جواب گفت که من بازگونه می پرسم مثال کشت که گوید به آسمان چونی دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکم که تا شراب تو گوید که ای دهان چونی ز گفت چون تو جویی روان شود در حال میان جان و روانم که ای روان چونی بگو تو باقی این را که از خمار لبت سرم گران شد پرسش که سرگران چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۸ ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی گرسنه آمد و با نان همی کند بینی ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیز زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی تو را که معدن زر پیش خود همی خواند نمی روی و قراضه ز خاک می چینی قراضه هاست ز حسن ازل در این خوبان در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی چو کان حسن بچیند قراضه ها ز بتان به آب و گل بنماید که آن نه ای اینی تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی روی به معدن خود زانک جمله زرینی به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی کشیدمت نه دعاها کشند آمین را کشانه شو سوی من گرچه لنگ تخمینی به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی اگر تو می نروی آن کرم تو را بکشد چنین کند کرم و رحمت سلاطینی وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل که یوسفست کشنده تو ابن یامینی به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام تو لایقی بر من من دعا تو آمینی در آن مکان که مکان نیست قصرها داری در این مکان فنا چون حریص تمکینی هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن تو از لجاج کنون احمدی و پارینی فداح روح حیاتی فانت تحیینی و انت تخلص دیباجتی من الطین و انت تلبس روحی مکرما حللا بها اعیش و تکفیننی لتکفینی ایا مفجر عین تقر عینینی سقاها سکراتی و شربها دینی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷۹ بیامدیم دگربار سوی مولایی که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی بیامدیم دگربار سوی معشوقی که می رسید به گوش از هواش هیهایی بیامدیم دگربار سوی آن حرمی که فرق سجده کنش هست آسمان سایی بیامدیم دگربار سوی آن چمنی که هست بلبل او را غلام عنقایی بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما که مشک پر نشود بی وجود سقایی همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا که نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی بیامدیم دگربار سوی آن بزمی که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی بیامدیم دگربار سوی آن چرخی که جان چو رعد زند در خمش علالایی بیامدیم دگربار سوی آن عشقی که دیو گشت ز آسیب او پری زایی خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را که هست بر تو موکل غیور لالایی حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو که نیست درخور آن گفت عقل گویایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۰ تو نور دیده جان یا دو دیده مایی که شعله شعله به نور بصر درافزایی تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی تو دو چشم در تو نهاده ست و گشته هرجایی از آن زمان که چو نی بسته ام کمر پیشت حرارتیست درون دل از شکرخایی ز کان لطف تو نقدست عیش و عشرت ما نیم به دولت عشق لب تو فردایی به ذات پاک خداوند کز تو دزدیده ست هر آنچ آب حیاتست روح افزایی ز جوی حسن تو خوبان سبو سبو برده به تشنگان ره عشق کرده سقایی زهی سعادت آن تشنگان که بوی برند به اصل چشمه آب خوش مصفایی سبوی صورت ها را به سنگ برنزنند خورند آب حیات تو را ز بالایی خدیو مفخر تبریز شمس دین به حق دو صد مراد برآری چنین چو بازآیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۱ تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی مرا چه می نگری کژ به شب خریدستی چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگان کله زدی به زمین بر قبا دریدستی تظلمی به سلف می کنی مگر پیشین که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی بدیده رخ یوسف که کف بریدستی ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلت چرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی ز آه و ناله تو بوی مشک می آید یقین تو آهوی نافی سمن چریدستی تو هر چه هستی می باش یک سخن بشنو اگر چه میوه حکمت بسی بچیدستی حدیث جان توست این و گفت من چو صداست اگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی تو خویش درد گمان برده ای و درمانی تو خویش قفل گمان برده ای کلیدستی اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلی وگر تمام بگویم ابایزیدستی دریغ از تو که در آرزوی غیری تو جمال خویش ندیدی که بی ندیدستی تو را کسی بشناسد که اوت کسی کرده ست دگر کسیت نداند که ناپدیدستی دلا برو بر یار و مباش بسته خویش که سایح و سبک و چابک و جریدستی به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعون بر شعیب چو موسی فروخزیدستی چون عمر ماست حدیثش دراز اولیتر چنین درازسخن را بدان کشیدستی همی دوم پی ظل تو شمس تبریزی مگر منم عرفه تو مگر که عیدستی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۲ رهید جان دوم از خودی و از هستی شده ست صید شهنشاه خویش در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ من ندانستم چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم که مژده ده که ز رنج وجود وارستی ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۳ بیا بیا که چو آب حیات درخوردی بیا بیا که شفا و دوای هر دردی بیا بیا که گلستان ثنات می گوید بیا بیا بنما کز کجاش پروردی بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت نمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تو نمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست که دیده ها همه گریان و تو در این گردی بیا بیا که ولی نعمت همه کونی که مخلص دل حیران و مهره نردی بیا بیا و بیاموز بنده خود را که در امامت و تعلیم و آگهی فردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۴ به جان تو که بگویی وطن کجا داری که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز که ساقی می گلگون و رشک گلزاری سماع باره نبودم تو از رهم بردی به مکر راه زن صد هزار طراری به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده ست به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن ز باد هم چه ربودی که می کند زاری به کوه ها چه سپردی که گنج ساز شدند به بحرها تو بیاموختی گهرباری به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری چگونه از کف غم می رهانیم در خواب چگونه در غم وا می کشی به بیداری به مثل خواب هزاران طریق و چاره استت که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری چنانک عارف بیدار و خفته از دنیا ز خار رست کسی که سرش تو می خاری به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک چه داده ای تو که بی پر کنند طیاری به ذره های پرنده چه نغمه از تو رسید که گر به کوه رسانی همش به رقص آری دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی چنانک با تو همی پیچد او به مکاری دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک نه های و هوی بماند نه زور و رهواری خموش کردم و بگریختم ز خود صد بار کشان کشان تو مرا سوی گفت می آری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۵ به حق آنک تو جان و جهان جانداری مرا چنانک بپرورده ای چنان داری به حق حلقه عزت که دام حلق منست مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست چنان کنی که مرا در میان جان داری به حق گنج نهانی که در خرابه ماست مرا ز چشم همه مردمان نهان داری به حق باغی کز چشم خلق پنهانست رخ نژند مرا همچو ارغوان داری به حق بام بلندی که صومعه ملکست مرا به بام برآری چو نردبان داری دری که هیچ نبستی به روی ما دربند اگر ز راحت و از سود ما زیان داری چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست چه حکمتست که نزدیک را فغان داری در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست تو نیز ظاهر می کن اگر بیان داری به برج آتش فرمود دیگ پالان کن برای پختن خامی چو دیگدان داری به برج آبی فرمود خاک را تر کن به شکر آنک درون چشمه روان داری به سعد اکبر فرمود هین هنر بنما که از گشایش بی چون ما نشان داری به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن دگر بگو چه کنی چون هنر همان داری چو کرد ظاهر هجده هزار عالم را برای حکمت اظهار اگر عیان داری هر آنک او هنری دارد او همی کوشد که شهره گردد در دانش و عنان داری هنروری که بپوشد هنر غرض آنست که شهره گردد در ستر و در نهان داری وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست که شهره گردد در دانش و صوان داری نه انبیا که رسیدند بهر اظهارند که ای نتیجه خاک از درونه کان داری که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون مقام گنجم و تو حبه ای از آن داری منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی مرید پیر شو ار دولت جوان داری اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش درون خویش بسی رنج و امتحان داری بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل بچفس بر کل زیرا کل کلان داری گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین وگر جدا هلیش از یقین گمان داری دلیل سود ندارد تو را دلیل منم چو بی منی نرهی گر دلیل لان داری اگر دعا نکنم لطف او همی گوید که سرد و بسته چرایی بگو زبان داری بگفتمش که چو جانم روان شود از تن شعار شعر مرا با روان روان داری جواب داد مرا لطف او که ای طالب خود این شدست ز اول چه دل طپان داری دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم سخن تو گوی که گفتار جاودان داری بیار معنی اسما تو شمس تبریزی در آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۶ شبی که دررسد از عشق پیک بیداری بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد رها کن خرد و عقل سیر و رهواری زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید به روز روشن بدهد صفات ستاری ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان کسی ندید چنین بی هشی و هشیاری تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود کی زهره دارد با آفتاب سیاری طمع مدار که امشب بر تو آید خواب که برنشست به سیران خدیو بیداری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۷ اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری تو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری نمی شناسی باشد که خار گل باشد اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری درون خار گلست و برون خار گلست به احتیاط نگر تا سر کی می خاری چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماند تو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری غلط تو هم نتوانی نگاه داشت مرا عجب ز شمع تو پروانه را نگه داری خوشست تلخی دارو و سیلی استاد غنیمتست ز یار وفا جفاکاری به دست دلبر اگر عاشقی زبون باشد ز عشق و عقل ویست آن نه از سبکساری به غیر ناز و جفا هر چه می کند معشوق مباش ایمن کان فتنه است و طراری زبون و دستخوش و عشوه می خوریم ای عشق اگر دروغ فروشی و گر محال آری دروغ و عشوه و صدق و محال او حالست ولیک غیر نبیند به چشم اغیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸ حرام گشت از این پس فغان و غمخواری بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری مثال ده که نروید ز سینه خار غمی مثال ده که کند ابر غم گهرباری مثال ده که نیاید ز صبح غمازی مثال ده که نگردد جهان به شب تاری مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت مثال ده که کند توبه خار از خاری مثال ده که رهد حرص از گداچشمی مثال ده که طمع وارهد ز طراری مثال گر ندهی حسن بی مثال تو بس که مستی دل و جانست و خصم هشیاری چو شب به خلوت معراج تو مشرف شد به آفتاب نظر می کند به صد خواری ز رشک نیشکرت نی هزار ناله کند ز چنگ هجر تو گیرند چنگ ها زاری ز تف عشق تو سوزی است در دل آتش هم از هوای تو دارد هوا سبکساری برای خدمت تو آب در سجود رود ز درد توست بر این خاک رنگ بیماری ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوع بلند کرد سر آن کوه نی ز جباری که تا نخست برو تابد آن تف خورشید نخست او کند آن نور را خریداری تنا ز کوه بیاموز سر به بالا دار که کان عشق خدایی نه کم ز کهساری مکن به زیر و به بالا به لامکان کن سر که هست شش جهت آن جا تو را نگوساری به دل نگر که دل تو برون شش جهت است که دل تو را برهاند از این جگرخواری روانه باش به اسرار و می تماشا کن ز آسمان بپذیر این لطیف رفتاری چو غوره از ترشی رو به سوی انگوری چو نی برو ز نیی جانب شکرباری حلاوت شکر او گلوی من بگرفت بماندم از رخ خوبش ز خوب گفتاری بگو به عشق که ای عشق خوش گلوگیری گه جفا و وفا خوب و خوب کرداری گلو چو سخت بگیری سبک برآید جان درآیدم ز تو جان چون گلوم افشاری گلوی خود به رسن زان سپرد خوش منصور دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری ز کودکی تو به پیری روانه ای و دوان ولیکن آن حرکت نیست فاش و اظهاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۹ به اهل پرده اسرارها ببر خبری که پرده های شما بردرید از قمری نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات برای طلعت آن آفتاب در سمری برید غیرت شمشیر برکشید و برفت که در چه اید بگفتند نیستمان خبری برید غیرت واگشت و هر یکی می گفت به ناله های پرآتش که آه واحذری شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفت به گوش های سراپرده هاش بر خطری که پاسبان سراپرده جلالت او به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری دریغ دیده بختم به کحل خاک درش ز بهر روشنی چشم یافتی نظری که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی که مهر و ماه نیابند اندر او اثری که نسر طایر بگذشت از هوس آن سو به اعتماد که او راست بسته بال و پری یکی مگس ز شکرهای بی کرانه او پرید در پی آن نسر و برسکست سری چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان خراب و مست ببینی به هر طرف عمری به بر و بحر فتادست ولوله شادی که بحر رحمت پوشید قالب بشری فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلا سلاح ها بفراغت ز تیغ یا سپری که ذره های هواها و قطره های بحار به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری چو حق خدمت او ماجرا کند آغاز یقین شود همه را زانک نیستشان هنری نگارگر بگه نقش شهرها می کرد گشاد هندسه را پس مهندسانه دری چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه برو فتاد شعاعات روح سیمبری قلم شکست و بیفتاد بی خبر بر جای چو مستیان شبانه ز خوردن سکری تمام چون کنم این را که خاطر از آتش همی گدازد در آب شکر چون شکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۰ بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی شکر ستان هله تا تو شکرستان باشی بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیو چو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی چو عزم بحر کند نوح کشتی اش باشی رود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردی گهی چو موسی عمران روی شبان باشی ز بهر پختن تو آتشیست روحانی چو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی ز آتش ار نگریزی تمام پخته شوی چو نان پخته رییس و عزیز خوان باشی چو خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند مثال نان مدد جان شوی و جان باشی اگر چه معدن رنجی به صبر گنج شوی اگر چه خانه غیبی تو غیب دان باشی من این بگفتم و از آسمان ندا آمد به گوش جان که چنین گر شوی چنان باشی خمش دهان پی آنست تا شکرخایی نه آن که سست فکندی زنخ زنان باشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۱ اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی خدای را تو ببینی به رغم معتزلی اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی مگوی عیب کسان را به غیب دان بنگر زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز خراب و مست شو ای جان ز باده ازلی برآر نعره ارنی به طور موسی وار بزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی تو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۲ هزار جان مقدس فدای سلطانی که دست کفر برو برنبست پالانی ببرد او به سلامت میان چندین باد به ظلمت لحد خود چراغ ایمانی نگین عشق کاسیر ویند دیو و پری ز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی کی برشکافت زره بر تن چنین کافر به غیر شیر حق و ذوالفقار برانی برای قاعده نی غم به پیش تابوتش دریده صورت خیرات او گریبانی خنک کس که دود پیش و پیشکش ببرد چو بوهریره در انبان عقیق و مرجانی ز خانه جانب گور و ز گور جانب دوست لفافه را طربی و جنازه را جانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۳ نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی هزار یوسف زیبا برآید از هر چاه چو چرخه و رسن حسن را بگردانی ز بس رونده جانباز جان شدست ارزان به عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره دلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی چه داند و چه شناسد نوای بلبل مست کلاغ بهمنی و لک لک بیابانی چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد گران نباشد بارانیی به بورانی نه کمتری تو ز پروانه و حبیب از شمع وگر کمی ز پر او چه باد پرانی هزار جان مقدس بهای جان خسیس همی دهد به کرم یار اینت ارزانی سجود کرد تو را آفتاب وقت غروب ببرد دولت و پیروزیی به پیشانی کسی که ذوق پریشانی چنین غم یافت دگر نگوید یا رب مده پریشانی سوار باد هوا گشت پشه دل من کی دید پشه که او می کند سلیمانی خموش باش و چو ماهی در آب رو پنهان بهل تو دعوت عامان چو ز اهل عمانی خمش که خوان بنهادند وقت خوردن شد حریف صرفه برد گر تمام برخوانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۴ بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی ز رنج های جهان و ز رنج ما چونی تو همچو عیسی و اندیشه ها جهودانند ز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیست که از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلق بپرسمت ز وفاهای بی وفا چونی تو همچو مرغ ز باز اجل گریزانی ز ترس و جهد بریدن در این هوا چونی اجل حیات توست ار چه صورتش مرگست اگر نه غافلی از وی گریزپا چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۵ از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی سه شاخ داری کور و کری و گرگینی میان آب دری و ز آب می پرسی میان گنج زری مس قلب می چینی خدات گوید تدبیر چشم روشن کن تو چشم را بگذاری و می کنی بینی اگرچه تیره شبی رو به صبح صادق آر مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی رسید نعره عشرت ز ناصر منصور غدوت اشربها و الخمار یسقینی مجردان همه شب نقل و باده می نوشند در این خوشی که در افواه سابق الدینی مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستان تو مست بستر گرمی حریف بالینی چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان مراقب ذهبی دشمن مساکینی گلست قوت تو همچون زنان آبستن تو را از آن چه که در روضه و بساتینی دی و بهار همه سال مار خاک خورد اگر انار زند خنده تین کند تینی اگرچه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی وگرچه زاده طینی نه سر به سر طینی هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند کانیس دفتری و طالب دواوینی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۶ ز بامداد دلم می جهد به سودایی ز بامداد پگه می زند یکی رایی چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت که از پگه دل من گشت آتش افزایی فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش که آتشست دم او و ناله سقایی عجب که دوش کجا بوده است این دل من که بر رخ دل من هست تازه صفرایی به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ که زیر اوست یکی آتشی و دریایی به خوی آتش او من همی روم ای یار به حیله ها و به تزویرها و هیهایی ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۷ بیا بیا که شدم در غم تو سودایی درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی عجب عجب که برون آمدی به پرسش من ببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی بده بده که چه آورده ای به تحفه مرا بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی مرو مرو چه سبب زود زود می بروی بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت تو زمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی مجو مجو پس از این زینهار راه جفا مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی برو برو که چه کش می روی به شیوه گری بیا بیا که چه خوش می چمی به رعنایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۸ ترش ترش بنشستی بهانه دربستی که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی هزار کوزه زرین به جای آن بدهم مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی بیا که روز عزیزست مجلسی برساز ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی هزار جان بفزودی اگر دلی بردی هزار مرهم دادی اگر تنی خستی چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی چرا نبوسم دستت که صاحب دستی دلا میی بستان کز خمارها برهی چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی برو دلا به سعادت به سوی عالم دل به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی خموش باش اگر چه که جمله سیمبران به آب زر بنویسند هر چه گفتستی ضیای حق و امام الهدی حسام الدین مجیر خلق به بالای روح از این پستی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹۹ بداد پندم استاد عشق ز استادی که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی ز بعد نوش کند نیش اوت فصادی چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی مگر زمین مسلم دهد تو را سلطان چنانک داد به بشر و جنید بغدادی چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم رسید داد خدا و بمرد بیدادی به هر کجا که روی ماه بر تو می تابد مهست نورفشان بر خراب و آبادی غلام ماه شدی شب تو را به از روزست که پشتدار تو باشد میان هر وادی خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را که سعد اکبری و نیکبخت افتادی به وعده های خوشش اعتماد کن ای جان که شاه مثل ندارد به راست میعادی به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه چنانک اشتر خود را نوا زند حادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۰ ببست خواب مرا جاودانه دلداری به زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری به خواب هم نتوان دید خواب چشم مرا چو مرده ای که درافتاد در نمکساری کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی کجا گذارد این فتنه صبر صباری اگر چه کوه بود عقل همچو که بپرد ببین چه صرصر باهیبتست این باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۱ کسی که باده خورد بامداد زین ساقی خمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب چنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی بیا حیات همه ساقیان بپیما زود شراب لعل خدایی خاص رواقی هزار جام پر از زهر داده بود فراق رسید معدن تریاق و کرد تریاقی بیا که دولت نو یافت از تو بخت جوان بیا که خلعت نو یافت از تو مشتاقی چگونه خنده بپوشم انار خندانم نبات و قند نتاند نمود سماقی توی که جفت کنی هر یتیم را به مراد که هیچ جفت نداری به مکرمت طاقی جهان لهو و لعب کودکانه باده دهد ز توست مستی بالغ که زفت سغراقی به گرد خانه دل مرا غم همی گردد بکند دیده ماران زمرد راقی برآ در آینه شو یا ز پیش چشمم دور که زنگ قیصر روم و عدو احداقی نماید آینه ام عکس روی و قانع نیست صور نماید و بخشد مزید براقی از این گذر کن کامروز تا به شب عیش است خراب و مست دریدیم دلق زراقی بریز بر سر و ریشش سبوی می امروز هر آنک دم زند از عقل و خوب اخلاقی چراغ قصر جهان قیصر منست امروز به برق عارض رومی و چشم قفچاقی به باد باده پراکنده گشت ابر سخن فرست باده بی ابر را که رزاقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۲ برست جان و دلم از خودی و از هستی شدست خاص شهنشاه روح در مستی زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه زهی بلند که جان گشت در چنین پستی درست گشت مرا آنچ می ندانستم چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا که مژده ده که ز رنج وجود وارستی ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۳ پدید گشت یکی آهوی در این وادی به چشم آتش افکند در همه نادی همه سوار و پیاده طلب درافتادند بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او که هیچ بوی نبردی کسی به استادی لگام ها بکشیدند تا که واگردند نمود باز بدیشان فزودشان شادی چو باز حمله بکردند باز تک برداشت که باد در پی او گم کند همی بادی بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس ز هم شدند جدا و بکرد وحادی یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط یکی پی بز کوهی و راه بغدادی گروه گمشده با همدگر دو قسم شدند یکی به طمع در آهو یکی به آزادی جماعتی که بدیشانست میل آن آهو چو گم شدندی بنمودی آهو آبادی از این جماعت قومی که خاصتر بودند به چشم مست بیاموختشان هم اورادی چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود که اندک اندک گستاخ کردشان هادی به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی به شکل های عجایب مثال شیادی ازانک زهره بدرد دل ضعیفان را چه تاب دارد خود جان آدمیزادی که آسمان و زمین بردرد اگر بیند یکی صفت ز صفت های مبدی بادی که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدین که او مراست خدیو و مجیر بیدادی ز عشق او نتوانم که توبه آرم من وگر شود به نصیحت هزار عبادی که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشف کز او بیابد بنیاد دید بنیادی ایا جمال تو را او جمال داد و نمک ایا کمال تو از رشک او بیفزادی حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان از آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی اگر چه طینت تبریز بس شهان زادی ولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی کفیل قافیه عمر سایه اش بادا ففی الحقیقه منه الدلیل و الحادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۴ طواف کعبه دل کن اگر دلی داری دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود که تا به واسطه آن دلی به دست آری هزار بار پیاده طواف کعبه کنی قبول حق نشود گر دلی بیازاری بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری هزار بدره زرگر بری به حضرت حق حقت بگوید دل آر اگر به ما آری که سیم و زر بر ما لاشیست بی مقدار دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد دل خراب که آن را کهی بنشماری مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری دل خراب چو منظرگه اله بود زهی سعادت جانی که کرد معماری عمارت دل بیچاره دو صدپاره ز حج و عمره به آید به حضرت باری کنوز گنج الهی دل خراب بود که در خرابه بود دفن گنج بسیاری کمر به خدمت دل ها ببند چاکروار که برگشاید در تو طریق اسراری گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت شوی تو طالب دل ها و کبر بگذاری چو همعنان تو گردد عنایت دل ها شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات دمت بود چو مسیحا دوای بیماری برای یک دل موجود گشت هر دو جهان شنو تو نکته لولاک از لب قاری وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری خموش وصف دل اندر بیان نمی گنجد اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۵ ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی نهاده جام چو خورشید بر کف دستی ز نوبهار رخش این جهان گلستانی به پیش قامت زیباش آسمان پستی فروگرفت مرا مست وار و می گفتم بجستمی من از او گر بهانه ای هستی بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی بتاب مفخر ایام شمس تبریزی ایا فکنده در این بحر نور شستستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۶ فرست باده جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بی نشان همی داری بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی ز ابر دل قطرات حیات می باری چه قطره هاست که از حرف عشق می بارد ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم تهی و پر شده ام دم به دم قدح واری میان جمع مرا چون قدح چه گردانی چو شمع را تو در این جمع در نمی آری مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین که خاک تبریز از وی بیافت بیداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۷ میان تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شب تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس که جمله محض خرد بود و نور هشیاری تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم چو عقل و جان گهردار وز غرض عاری مرا ستایش بسیار کرد و گفت ای آن که در جحیم طبیعت چنین گرفتاری شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست تو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون ز دست طبع گرفتار چار دیواری کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب که آفریده تو زین سان نه بهر این کاری بدی مکن که درین کشت زار زود زوال به داس دهر همان بدروی که می کاری پی مراد چه پویی به عالمی که در او چو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری حقیقت این شکم از آز پر نخواهد شد اگر به ملک همه عالمش بیانباری گرفتمت که رسیدی بدانچ می طلبی ولی چه سود از آن چون بجاش بگذاری شب جوانیت ای دوست چون سپیده دمید تو مست خفته و آگه نه ای ز بیداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۸ به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی طمع به وصل تو دارم تو نیز می دانی چو در دل آمد عشق تو و قرار گرفت نماند صبر و قرارم تو نیز می دانی نهفته شد گل و بلبل پرید از چمنم به درد خسته خارم تو نیز می دانی به ناله باز سپیدم به سان فاخته شد به کوهسار چو سارم تو نیز می دانی انار بودم خندان بر آن عقیق لبت کنون چو شعله نارم تو نیز می دانی انار عشق تو بوده ست شمس تبریزی که برد بر سر دارم تو نیز می دانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰۹ کالی تیشبی آپانسو ای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی تا کرمی طلبی گه سیه پوش و عصا که منم کالویروس گه عمامه و نیزه که غریبم عربی هرچه هستی ای امیر سخت مستی شیرگیر هر زبان خواهی بگو خسروا شیرین لبی ارتمی آغاپسو کایکاپر ترا نور حقی یا حقی یا فرشته یا نبی چون غم دل می خورم رحم بر دل می برم کای دل مسکین چرا در چنین تاب و تبی دل همی گوید که تو از کجا من از کجا من دلم تو قالبی رو همی کن قالبی پوست ها را رنگ ها مغزها را ذوق ها پوست ها با مغزها کی کند هم مذهبی کالی میرا لییری پوستن کالاستن شب شما را روز شد نیست شب ها را شبی اشکلفیس چلپی انپا پیسوایلادو سردهی کن لحظه زانک شیرین مشربی من خمش کردم مرا بی زبان تعلیم ده آنچ ازو لرزد دل مشرقی و مغربی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۰ جان جان مایی خوش تر از حلوایی چرخ را پر کردی زینت و زیبایی دایه هستی ها چشمه مستی ها سرده مستانی و آفت سرهایی باغ و گنج خاکی مشعله افلاکی از طوافت کیوان یافته بالایی وعده کردی کآیم وعده را می پایم ای قمر سیمایم تو کرا می پایی وقت بخشش جانا کانی و دریایی وقت گفتن مانا که شکر می خایی بی توم پروا نی جای تو پیدا نی در پی تو دل ها خیره و هر جایی هوش را برباید عمر را افزاید چشم را بگشاید هرچه تو فرمایی اندران مجلس ها که تو باشی شاها جان نگنجد تا تو ندهیش گنجایی تلخ تر جام ای جان صعب تر دام ای جان آن بود که مانم تا تو ندهیش گنجایی تلخ تر جام ای جان صعب تر دام ای جان آن بود که مانم بی تو در تنهایی خوش ترین مقصودی با نوا ترسودی آن بود که گویی چونی ای سودایی پختگان را خمری بهر خامان شیری بهر شیره و شیرت بین تو خون پالایی عشق تو خوش خیزی در جگر آمیزی دست تو خون ریزی دست را نالایی گر شود هر دستی دستگیر مستی نیست چاره پیدا تا تو ناپیدایی روح ها دریا دان جسم ها کف ها دان تو بیا ای آنک گوهر دریایی سیدی مولایی مسکنی مشوایی مبدع الاشیاء مسکرالاجزاء فالق الصباح خالق الرواح یا کریم الراح ساعة السقاء من نهادم دستم بر دهان مستم تا تو گویی که تو داده گویایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۱ تو چنین نبودی تو چنین چرایی چه کنی خصومت چو از آن مایی دل و جان غلامت چو رسد سلامت تو دو صد چنین را صنما سزایی تو قمرعذاری تو دل بهاری تو ملک نژادی تو ملک لقایی فلک از تو حارس زحل از تو فارس ز برای آن را که در این سرایی دل خسته گشته چو قدح شکسته تو چو گم شدستی تو چه ره نمایی بده آن قدح را بگشا فرح را که غم کهن را تو بهین دوایی دل و جان کی باشد دو جهان چه باشد همه سهل باشد تو عجب کجایی بگذار دستان برسان به مستان ز عطای سلطان قدح عطایی همگی امیدی شکری سپیدی چو مرا بدیدی بکن آشنایی شکری نباتی همگی حیاتی طبق زکاتی کرم خدایی طرب جهانی عجب قرانی تو سماع جان را تر لایلایی بزنی ز بالاتر لایلالا تو نه یک بلایی تو دو صد بلایی دل من ببردی به کجا سپردی نه جواب گویی نه دهی رهایی بفزا دغا را بفریب ما را بر توست عالم همه روستایی سر ما شکستی سر خود ببستی که خرف نگردد ز چنین دغایی به پلاس عوران به عصای کوران چه طمع ببستی ز چه می ربایی به طمع چنانی به عطا جهانی عجب از تو خیره به عجب نمایی خمش ای صفورا بگذار او را تو ز خویشتن گو که چه کیمیایی نه به اختیاری همه اضطراری تو به خود نگردی تو چو آسیایی تو یکی سبویی چو اسیر جویی جز جو چه جویی چو ز جو برآیی تو به خود چه سازی که اسیر گازی تو ز خود چه گویی چو ز که صدایی خمش ای ترانه بجه از کرانه که نوای جانی همگی نوایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۲ تو خدای خویی تو صفات هویی تو یکی نباشی تو هزارتویی به یکی عنایت به یکی کفایت ز غم و جنایت همه را بشویی همه یاوه گشته همه قبله هشته چه غمست کآخر همه را بجویی همه چاره جویان ز تو پای کوبان همه حمدگویان که خجسته رویی تو مرا نگویی ز کدام باغی تو مرا نگویی ز کدام کویی همه شاه دوزی همه ماه سوزی همه وای وایی همه های و هویی تو اگر حبیبی چه عجب حبیبی تو اگر عدویی چه عجب عدویی ز حیات بشنو که حیات بخشی ز نبات بشنو که نبات خویی تو اگر ز مستی دل ما بخستی دو سبو شکستی نه دو صد سبویی تو سماع گوشی تو نشاط هوشی نظر دو چشمی شکر گلویی نه دلت گشادم که دگر نگویی نه چو موت کردم که دگر نه مویی کدوییست سرکه کدوییست باده ترشی رها کن اگر آن کدویی تو خموش آخر که رباب گشتی که به تن چو چوبی که به دل چو مویی تو چرا بکوشی جهت خموشی که جهان نماند تو اگر نگویی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۳ نه ز عاقلانم که ز من بگیری خردم تو بردی چه ز من بگیری نخرم فلک را بدو حسبه والله من اگر حقیرم نکنم حقیری چو گشاده دستم چو ز باده مستم بده ای برادر قدح فقیری نه حیات خواهم نه زکات خواهم که اگر بمیرم نکنم امیری چو تو عقل داری بگریز از من هله دور از من مکن این دلیری وگر آشنایی تو دو چشم مایی کنمت غلامی اگرم پذیری چه شود محمد که شبی نخسبی طرب اندر آیی نکنی زحیری تو بیار ساقی ز شراب باقی که لطیف خویی و شه شهیری ز جفای مستان نروی ز دستان که لطیف کیشی نه چو زخم تیری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۴ عشق تو خواند مرا کز من چه می گذری نیکو نگر که منم آن را که می نگری من نزل و منزل تو من برده ام دل تو گر جان ز من ببری والله که جان نبری این شمع و خانه منم این دام و دانه منم زین دام بی خبری چون دانه می شمری دوری ز میوه ما چون برگ می طلبی دوری ز شیوه ما زیرا که شیوه گری اندر قیامت ما هر لحظه حشر نوست زین حشر بی خبرند این مردم حشری ارواح بر فلک اند پران به قول نبی ارواح امتنانی طایر خضری ز آن طالب فلکند کز جوهر ملکند انظر الی ملک فی صورت البشری این روح گرد بدن چون چرخ گرد زمین فالجسم جامده و الروح فی السفری زین برج ها بگذر چون همپر ملکی و اطلع علی افق کالشمس و القمری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۵ در لطف اگر بروی شاه همه چمنی در قهر اگر بروی که را ز بن بکنی دانی که بر گل تو بلبل چه ناله کند املی الهوی اسقا یوم النوی بدنی عقل از تو تازه بود جان از تو زنده بود تو عقل عقل منی تو جان جان منی من مست نعمت تو دانم ز رحمت تو کز من به هر گنهی دل را تو برنکنی تاج تو بر سر ما نور تو در بر ما بوی تو رهبر ما گر راه ما نزنی حارس توی رمه را ایمن کنی همه را اهوی الهوا امنو فی ظل ذو المننی آن دم که دم بزنم با تو ز خود بروم لو لا مخاطبتی ایاک لم ترنی ای جان اسیر تنی وی تن حجاب منی وی سر تو در رسنی وی دل تو در وطنی ای دل چو در وطنی یاد آر صحبت ما آخر رفیق بدی در راه ممتحنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۶ دلا گر مرا تو ببینی ندانی به جان آتشینم به رخ زعفرانی دل از دل بکندم که تا دل تو باشی ز جان هم بریدم که جان را تو جانی ز خون بر رخ من بدیدی نشان ها کنون رفت کارم گذشت از نشانی تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی تو آن نازنینی که در غیب بینی نگفتند هرگز تو را لن ترانی چه می نوش کردی چه روپوش کردی تو روپوش می کن که پنهان نمانی چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ برانی برانی بخوانی بخوانی تو آن پهلوانی که چون اسب رانی ز مشرق به مغرب به یک دم رسانی تو آن صدر و بدری که در بر و بحری هم الیاس و خضری و هم جان جانی کسی بی تو زنده زهی تلخ مردن چو پیش تو میرد زهی زندگانی ایا همنشینا جز این چشم بینا دو صد چشم دیگر تو داری نهانی اگر مرد دینی بسی نقش بینی مکن سجده آن را که تو جان آنی گره را تو بگشا ایا شمس تبریز گره از گمانست و تو صد عیانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۷ پذیرفت این دل ز عشقت خرابی درآ در خرابی چو تو آفتابی چه گویی دلم را که از من نترسی ز دریا نترسد چنین مرغ آبی منم دل سپرده برانداز پرده که عمریست ای جان که اندر حجابی چو پرده برانداخت گفتم دلا هی به بیداریست این عجب یا به خوابی بگفتم زمانی چنین باش پیدا بگفتا که شاید ولی برنتابی دلم صد هزاران سخن راند ز آن خوش مرا گفت بشنو گر اهل خطابی که گر او نه آبست باغ از چه خندد وگر آتشی نیست چون دل کبابی از این جنس باران و برقش جهان شد در اسرار عشقش چو ابر سحابی بگفتم خمش کن چو تو مست عشقی مثال صراحی پر از خون نابی دلا چند باشی تو سرمست گفتن چو در عین آبی چه مست سرابی بر این و بر آن تو منه این بهانه تو خود را برون کن که خود را عذابی من و ماست کهگل سر خم گرفته تو بردار کهگل که خم شرابی دلا خون نخسپد و دانم که تو دل تو آن سیل خونی که دریا بیابی بهانه ست این ها بیا شمس تبریز که مفتاح عرشی و فتاح بابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۸ نگارا چرا قول دشمن شنیدی چرا بهر دشمن ز چاکر بریدی چه سوگند خوردی چه دل سخت کردی که گویی که هرگز مرا خود ندیدی مها بار دیگر نظر کن به چاکر چنین دان کاسیری ز کافر خریدی تو آب حیاتی چو رویت بدیدم چو می در تن بنده هرسو دویدی تو باز سپیدی که بر من نشستی ربودی دلم را هوا بر پریدی دلم رو به دیوار کردست ازان دم که در خانه رفتی و رو درکشیدی اگر جان بخواندم ترا راست گفتم که جان ناپدیدست و تو ناپدیدی به فریاد من رس که این وقت رحمست که صد جا به فریاد جانم رسیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱۹ نشانت کی جوید که تو بی نشانی مکانت کی یابد که تو بی مکانی چه صورت کنیمت که صورت نبندی که کفست صورت به بحر معانی از آن سوی پرده چه شهری شگرفست که عالم از آن جاست یک ارمغانی به نو نو هلالی به نو نو خیالی رسد تا نماند حقیقت نهانی گدارو مباش و مزن هر دری را که هر چیز را که بجویی تو آنی دلا خیمه خود بر این آسمان زن مگو که نتانم بلی می توانی مددهای جانت همه ز آسمانست از آن سو رسیدی همان سوی روانی گمان های ناخوش برد بر تو دل ها نداند که تو حاضر هر گمانی به چه عذر آید چه روپوش دارد که تو نانبشته غرض را بخوانی خنک آن زمانی که ساقی تو باشی بریزی تو بر ما قدح های جانی ز سر گیرد این دل عروج منازل ز سر گیرد این تن مزاج جوانی خنک آن زمانی که هر پاره ما به رقص اندرآید که ربی سقانی گرانی نماند در آن جا و غیری که گیرد سر مست از می گرانی به گفت اندرآیند اجزای خامش چنان که تو ناطق در آن خیره مانی چه ها می کند مادر نفس کلی که تا بی لسانی بیابد لسانی ایا نفس کلی به هر دم کیاست کیت می فرستد به رسم نهانی مگو عقل کلی که آن عقل کل را به هر دم کسی می کند مستعانی که آن عقل کلی شود جهل کلی گر آبی نیاید ز بحر عیانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۰ اگر چه لطیفی و زیبالقایی به جان بقا رو ز جان هوایی هوا گاه سردست و گه گرم و سوزان وفا زو چه جویی ببین بی وفایی بدن را قفس دان و جان مرغ پران قفس حاضر آمد تو جانا کجایی در آفاق گردون زمانی پریدی گذشتی بدان شه که او را سزایی جهان چون تو مرغی ندید و نبیند که هم فوق بامی و هم در سرایی گهی پا زنی بر سر تاجداران گهی درروی در پلاس گدایی گهی آفتابی بتابی جهان را گهی همچو برقی زمانی نپایی تو کان نباتی و دل ها چو طوطی تو صحرای سبزی و جان ها چرایی از این ها گذشتم مبر سایه از ما که در باغ دولت گل و سرو مایی اگر بر دل ما دو صد قفل باشد کلیدی فرستی و در را گشایی درآ در دل ما که روشن چراغی درآ در دو دیده که خوش توتیایی اگر لشکر غم سیاهی درآرد تو خورشید رزمی و صاحب لوایی شدم در گلستان و با گل بگفتم جهاز از کی داری که لعلین قبایی مرا گفت بو کن به بو خود شناسی چو مجنون عشقی و صاحب صفایی چو مجنون بیامد به وادی لیلی که یابد نسیمش ز باد صبایی بگفتند لیلی شما را بقا باد ببین بر تبارش لباس عزایی پس آن تلخکامه بدرید جامه بغلطید در خون ز بی دست و پایی همی کوفت سر را به هر سنگ و هر در بسی کرد نوحه بسی دست خایی همی کوفت بر سر که تاجت کجا شد همی کوفت بر دل که صید بلایی درازست قصه تو خود این بدانی تپش های ماهی ز بی استقایی چو با خویش آمد بپرسید مجنون که گورش نشان ده که بادش فضایی بگفتند شب بود و تاریک و گم شد بس افتد از این ها ز س القضایی ندا کرد مجنون قلاوز دارم مرا بوی لیلی کند ره نمایی چو یعقوب وقتم یقین بوی یوسف ز صدساله راهم رساند دوایی مشام محمد به ما داد صله کشیم از یمن خوش نسیم خدایی ز هر گور کف کف همی برد خاکی به بینی و می جست از آن مشک سایی مثال مریدی که او شیخ جوید کشد از دهان ها دم اولیایی بجو بوی حق از دهان قلندر به جد چون بجویی یقین محرم آیی ز جرعه ست آن بو نه از خاک تیره که در خاک افتاد جرعه ولایی به مجنون تو بازآ و این را رها کن که شد خیره چشمم ز شمس ضیایی ضعیفست در قرص خورشید چشمم ولی مه دهد بر شعاعش گوایی کجا عشق ذوالنون کجا عشق مجنون ولی این نشانست از کبریایی چو موسی که نگرفت پستان دایه که با شیر مادر بدش آشنایی ز صد گور بو کرد مجنون و بگذشت که در بوشناسی بدش اوستایی چراغیست تمییز در سینه روشن رهاند تو را از فریب و دغایی بیاورد بویش سوی گور لیلی بزد نعره و اوفتاد آن فنایی همان بو شکفتش همان بو بکشتش به یک نفخه حشری به یک نفخه لایی به لیلی رسید او به مولی رسد جان زمین شد زمینی سما شد سمایی شما را هوای خدای است لیکن خدا کی گذارد شما را شمایی گروهی ز پشه که جویند صرصر بود جذب صرصر که کرد اقتضایی که صرصر به پشه دل شیر بخشد رهاند ز خویشش به حسن الجزایی بیان کردمی رونق لاله زارش ولی برنتابد دل لالکایی چمن خود بگوید تو را بی زبانی صلا در چمن رو که اصل صلایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۱ هم ایثار کردی هم ایثار گفتی که از جور دوری و با لطف جفتی چراغ خدایی به جایی که آیی حیات جهانی به هر جا که افتی تو قانون شادی به عالم نهادی چه ها بخش کردی چه درها که سفتی ولیکن ز مستان به مکر و به دستان شرابیست نادر که آن را نهفتی به بازار راعی چه نادرمتاعی به جان ار فروشی یکی عشوه مفتی به زیر و به بالا تو بودی معلا فلک را دریدی چمن را شکفتی به صورت ز خاکی و زین خاک پاکی چو پاکان گردون نخوردی نخفتی تو کن شرح این را که در هر بیانی چو با دل جنوبی غبارات رفتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۲ الا میر خوبان هلا تا نرنجی بهانه نگیری و از ما نرنجی توی یار غارم امید تو دارم که سر را نخارم نگارا نرنجی تو جانان مایی تو خاصان مایی ز هر جا برنجی از اینجا نرنجی توی شب فروزم توی بخت و روزم که امشب بخندی و فردا نرنجی یکی مشت خاکیم ای جان چه باشد که از ما و زین ها و زان ها نرنجی چو دانا و نادان شدند از تو شادان ز نادان نگیری ز دانا نرنجی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۳ به حیلت تو خواهی که در را ببندی بنالی چو رنجور و سر را ببندی چو رنجور والله که آن زور داری که بر چرخ آیی قمر را ببندی گر آن روی چون مه به گردون نمایی به صبح جمالت سحر را ببندی غلام صبوحم ولی خصم صبحم که از بهر رفتن کمر را ببندی اگر گاو آرند پیشت سفیهان به یک نکته صد گاو و خر را ببندی به یک غمزه آهوان دو چشمت چو روبه کنی شیر نر را ببندی زمستان هجر آمد و ترسم آنست که سیلاب این چشم تر را ببندی وگر همچو خورشید ناگه بتابی بدین آب هر رهگذر را ببندی خموشم ولیکن روا نیست جانا که از حال زارم نظر را ببندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۴ چو عشقش برآرد سر از بی قراری تو را کی گذارد که سر را بخاری کجا کار ماند تو را در دو عالم چو از عشق خوردی یکی جام کاری من از زخم عشقش چو چنگی شدستم تهی نیست در من به جز بانگ و زاری ز چنگی تو ای چنگ تا چند نالی نه کت می نوازد نه اندر کناری تو خواهی که پوشی بدین ناله خود را تو حیلت رها کن تو داری تو داری گر آن گل نچیدی چه بویست این بو گر آن می نخوردی چرا در خماری گلستان جان ها به روی تو خندد که مر باغ جان را دو صد نوبهاری خیالت چو جامست و عشق تو چون می زهی می زهی می زهی خوشگواری تو ای شمس تبریز در شرح نایی بجز آن که یا رب چه یاری چه یاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۵ بتا گر مرا تو ببینی ندانی به جان لاله زارم به رخ زعفرانی بدادم به تو دل مرا تو به از دل سپارم به تو جان که جان را تو جانی هزاران نشان بد ز آه و ز اشکم کنون رفت کارم گذشت از نشانی تو شاه عظیمی که در دل مقیمی تو آب حیاتی که در تن روانی تو هم غیب بینی تو هم نازنینی نگفتند هرگز تو را لن ترانی چو سرجوش کردی چه روپوش کردی تو روپوش می کن که پنهان نمانی زهی تلخ مرگی چو بی تو زید جان چو پیش تو میرم زهی زندگانی از این جان ظاهر به جان آمدم من کز این جان ظاهر شود جان نهانی میان دو جان مانده بودیم حیران که می گفت اینی که می گفت آنی یکی جان جنت یکی جان دوزخ یکی جان ظلمت یکی جان عیانی چه جنت چه دوزخ توی شاه برزخ بخوانی بخوانی برانی برانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۶ گل سرخ دیدم شدم زعفرانی یکی لعل دیدم شدم زر کانی دلم چون ستاره شبی در نظاره به هر برج می شد به چرخ معانی چو در برج عشاق پا درنهاد او سری کرد ماهی ز افلاک جانی چو آن مه برآمد به چشمش درآمد زمین درنگنجد از آن آسمانی دلم پاره پاره بشد عشق باره که هر پاره من دهد زو نشانی چو از بامداد او سلامی بداد او مرا از سلامش ابد شد جوانی چو بر روی من دید آثار مجنون ز رحمت بیامد بر من نهانی بگفت ای فلانی چرا تو چنانی چنین من از آنم که تو آن چنانی چه سرها که داند چه درها فشاند چه ملکی که راند کسی کش بخوانی چه ماه و چه گردون چه برج و چه هامون همه رمز آنست دریاب ار آنی اگر شرح خواهی ببین شمس تبریز چو او را ببینی تو او را بدانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۷ عجیب العجایب توی در کیایی نما روی خود گر عجب می نمایی توی محرم دل توی همدم دل به جز تو که داند ره دلگشایی تو دانی که دل در کجاها فتادست اگر دل نداند تو را که کجایی برافکن بر او سایه از سعادت که مسجود قانی و جان همایی جهان را بیارا به نور نبوت که استاد جان همه انبیایی گهر سنگ بود وز تو گشت گوهر عطا کن عطا کن که بحر عطایی نه آب منی بد که شخص سنی شد چو رست از منی وارهانش ز مایی کف آب را تو بدادی زمینی سیه دود را تو بدادی سمایی چو تبدیل اشیا تو را بد میسر همه حلم و علمی همه کیمیایی حرام است خواب شب ایرا تو ماهی که در شب چو بدری ز جان ها برآیی میا خواب اینجا برو جای دیگر که بحر است چشمم در او غرقه آبی شبا در تهیج چو مار سیاهی جهان را بخوردی مگر اژدهایی چو خلاق بی چون فسون بر تو خواند هرآنچ بخوردی سحرگه بزایی الا ماه گردون که سیاح چرخی پی من باشد دمی گر بپایی تو در چشم بعضی مقیمی و ساکن تو هر دیده را شیوه ای می نمایی اسکان قلبی علیکم ثنایی افیضوا علینا کووس البقء گر آن جان جان را ندیدی دلا تو اگر جمله چشمی اسیر عمایی چو هفتاد و دو ملتی عقل دارد بجو در جنونش دلا اصطفایی اجیبوا اجیبوا هواکم عجیب صفا من هواکم نسیم الهوایی تن اندر جنونش دلم ارغنونش روانم زبونش ز بی دست وپایی مگر اختران دیده اندت ز بالا فرو کرده سرها برای گوایی غلط کیست اختر که بویی نبردست دل عقل کل با همه ارتقایی فلا عیش یا سادتی ما عداکم بظعن و سیر ولا فی ثواء

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۸ تو هر چند صدری شه مجلسی ز هستی نرستی در این محبسی بده وام جان گر وجوهیت هست درآ مفلسانه اگر مفلسی غریبان برستند و تو حبس غم گه از بی کسی و گه از ناکسی در این راه بیراه اگر سابقی چو واگردد این کاروان واپسی لطیفان خوش چشم هستند لیک به چشمت نیایند زیرا خسی نه بازی که صیاد شاهان شوی برو سوی مردار چون کرکسی نه ای شاخ تر و پذیرای آب نه درخورد باغ و زر و مغرسی برو سوی جمعی چو در وحشتی بیفروز شمعی چرا مفلسی چو استارگان اندر این برج خاک گهی کنسی و گهی خنسی خمش کن مباف این دم از بهر برد چو در برد ماندی تو خود اطلسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲۹ رضیت بما قسم الله لی و فوضت امری دلی خالقی لقد احسن الله فیما مضی کذالک یحسن فیما بقی ایا ساقی جان هر متقی بگردان چو مردان می راوقی بخر جان و دلرا ز اندیشها که بر جانها حاکم مطلقی بهشت رخت گر تجلی کند نه دوزخ بماند نه در وی شقی اگر تو گریزی ز ما سابقی ور از تو گریزیم تولا حقی میان شب و روز فرقی نماند چو ماهت نه غربیست نی مشرقی به صد لابه مخمور را می دهی کی دیدست ساقی بدین مشفقی شراب سخن بخش رقاص کن که گردد کلوخ از تفش منطقی چو حق گول جستست و قلب سلیم دلا زیرکی می کنی احمقی ز فکرت دل و جان گر آرام داشت چرا رفت در سکر و در موسقی تو تنها چرایی اگر خوش خویی تو عذرا چرایی اگر وامقی جعل وش ز گل خویشتن در کشی همان چرک می کش بدان لایقی همه خارکس دان اگر پادشاست بجز خار خار و غم عاشقی خمش کن ببین حق را فتح باب چهددر فکرت نکته مغلقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۰ تماشا مرو نک تماشا توی جهان و نهان و هویدا توی چه این جا روی و چه آن جا روی که مقصود از این جا و آن جا توی به فردا میفکن فراق و وصال که سرخیل امروز و فردا توی تو گویی گرفتار هجرم مگر که واصل توی هجر گیرا توی ز آدم بزایید حوا و گفت که آدم تو بودی و حوا توی ز نخلی بزایید خرما و گفت که هم دخل و هم نخل خرما توی تو مجنون و لیلی به بیرون مباش که رامین توی ویس رعنا توی تو درمان غم ها ز بیرون مجو که پازهر و درمان غم ها توی اگر مه سیه شد همو صیقلست تو صیقل کنی خود مه ما توی وگر مه سیه شد برو تو ملرز که مه را خطر نیست ترسا توی ز هر زحمت افزا فزایش مجو که هم روح و هم راحت افزا توی چو جمعی تو از جمع ها فارغی که با جمع و بی جمع و تنها توی یکی برگشا پر بافر خویش که هم صاف و هم قاف و عنقا توی چو درد سرت نیست سر را مبند که سرفتنه روز غوغا توی اگر عالمی منکر ما شود غمی نیست ما را که ما را توی مرو زیر و ما را ز بالا مگیر به پستی بمنشین که بالا توی من و ما رها کن ز خواری مترس که با ما توی شاه و بی ما توی بشو رو و سیمای خود درنگر که آن یوسف خوب سیما توی غلط یوسفی تو و یعقوب نیز مترس و بگو هم زلیخا توی گمان می بری و این یقین و گمان گمان می برم من که مانا توی از این ساحل آب و گل درگذر به گوهر سفر کن که دریا توی از این چاه هستی چو یوسف برآ که بستان و ریحان و صحرا توی اگر تا قیامت بگویم ز تو به پایان نیاید سر و پا توی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۱ الا هات حمرا کالعندم کانی ما زجتها عن دمی و یبدو سناها علی وجنتی اذا انحدرت کاسها عن فمی فطوبی لسکراء من مغنم و تعسا لصحواء من مغرم می درغمی خور اگر در غمی که شادی فزاید می درغمی بیا نوش کن ای بت نوش لب شراب محرم اگر محرمی مگو نام فردا اگر صوفیی همین دم یکی شو اگر همدمی برای چنین جام عالم بها بهل مملکت را اگر ادهمی درآشام یک جام دریا دلا اگر ظاهر کند گوهر آدمی چرا بسته باشی چو در مجلسی چرا خشک باشی چو در زمزمی چرا می نگیری نخستین قدح چپ و راست بنما که از کی کمی ز جام فلک پاک و صافیتری که برتر از این گنبد اعظمی بنوش ای ندیمی که هم خرقه ای بجوش ای شرابی که خوش مرهمی چو موسی عمران توی عمر جان چو عیسی مریم روان بر یمی چو یوسف همه فتنه مجلسی چو اقبال و باده عدوی غمی ز هر باد چون کاه از جا مرو که چون کوه در مرتبت محکمی بحل برج کژدم سوی زهره رو که کژدم ندارد به جز کژدمی به تو آمدم زانک نشکیفتم ز احسان و بخشایش و مردمی چنین خال زیبا که بر روی توست پناه غریبی و خال و عمی فانت الربیع و انت المدام و مولی الملوک الا فاحکمی خلایق ز تو واله و درهمند تو چون زلف جعدت چرا درهمی مگر شمس تبریز عقلت ببرد که چون من خرابی و لایعلمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۲ خواهیم یارا کامشب نخسپی حق خدا را کامشب نخسپی چون سرو و سوسن تا روز روشن خوبیم و زیبا کامشب نخسپی یار موافق تا صبح صادق شاهی و مولا کامشب نخسپی ای ماه پاره همچون ستاره باشی به بالا کامشب نخسپی از حسن رویت و از لطف مویت خواهد ثریا کامشب نخسپی چون دید ما را مست تو یارا نالید سرنا کامشب نخسپی چون روز لالا دارد علالا کوری لالا کامشب نخسپی در جمع مستان با زیردستان بگریست صهبا کامشب نخسپی قومی ز خویشان گشته پریشان بهر تو تنها کامشب نخسپی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۳ حدی نداری در خوش لقایی مثلی نداری در جان فزایی بر وعده تو بر نجده تو که م دوش گفتی هی تو کجایی کردم کرانه ز اهل زمانه رفتم به خانه تا تو بیایی نزلت چشیدم رویت ندیدم آن قرص مه را کی می نمایی ماهی کمالی آب زلالی جاه و جلالی کان عطایی امروز مستم مجنون پرستم بگرفت دستم دست خدایی ای ساقی شه هین الله الله افزون ده آن می چون مرتضایی یک گوشه جان ماندست پیچان و آن پیچش از تو یابد رهایی جنگ است نیمم با نیم دیگر هین صلح شان ده تا چند پایی زاغی و بازی در یک قفس شد و از زخم هر دو در ابتلایی بگشا قفس را تا ره شودشان جنگی نماند چون در گشایی نفسی و عقلی در سینه ما در جنگ و محنت مست خدایی گر جنگ خواهی درشان فروبند ور نی بکن شان یک دم سقایی در آب افکن چون مهد موسی این جان ما را چون جان مایی تا کش نیاید فرعون ملعون نی آن عوانان اندر دغایی در آب رقصان مهد لطیفش از خوف رسته وز بی نوایی فرعون اکنون بشناسد او را کز راه آب او کرد ارتقایی تو میر آبی و آن آب قایم داد و دهش را دایم سزایی در خانه موسی در خوف جان بد در آب بودش امن بقایی هر چیز زنده از آب باشد کب است ما را نقل سمایی تو آب آبی تو تاب تابی آب از تو یابد لطف و روایی قارون نعمت طماع گردد در بخشش تو گیرد گدایی جز در گدایی کس این نیابد ناموس کم کن با کبریایی گیرنده خواهد جوینده خواهد ناموس آرد جان را جدایی خاموش کردم لیکن روانم در اندرونم گشته ست نایی

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 52 · Qur'an & Sunnah