Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۸ - حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمد را شاه با دلقک همی شطرنج باخت مات کردش زود خشم شه بتاخت گفت شه شه و آن شه کبرآورش یک یک از شطرنج می زد بر سرش که بگیر اینک شهت ای قلتبان صبر کرد آن دلقک و گفت الامان دست دیگر باختن فرمود میر او چنان لرزان که عور از زمهریر باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه شه گفتن و میقات شد بر جهید آن دلقک و در کنج رفت شش نمد بر خود فکند از بیم تفت زیر بالشها و زیر شش نمد خفت پنهان تا ز زخم شه رهد گفت شه هی هی چه کردی چیست این گفت شه شه شه شه ای شاه گزین کی توان حق گفت جز زیر لحاف با تو ای خشم آور آتش سجاف ای تو مات و من ز زخم شاه مات می زنم شه شه به زیر رختهات چون محله پر شد از هیهای میر وز لگد بر در زدن وز دار و گیر خلق بیرون جست زود از چپ و راست کای مقدم وقت عفوست و رضاست مغز او خشکست و عقلش این زمان کمترست از عقل و فهم کودکان زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده واندر آن زهدش گشادی ناشده رنج دیده گنج نادیده ز یار کارها کرده ندیده مزد کار یا نبود آن کار او را خود گهر یا نیامد وقت پاداش از قدر یا که بود آن سعی چون سعی جهود یا جزا وابسته میقات بود مر ورا درد و مصیبت این بس است که درین وادی پر خون بی کس است چشم پر درد و نشسته او به کنج رو ترش کرده فرو افکنده لنج نه یکی کحال کو را غم خورد نیش عقلی که به کحلی پی برد اجتهادی می کند با حزر و ظن کار در بوکست تا نیکو شدن زان رهش دورست تا دیدار دوست کو نجوید سر رییسیش آرزوست ساعتی او با خدا اندر عتاب که نصیبم رنج آمد زین حساب ساعتی با بخت خود اندر جدال که همه پران و ما ببریده بال هر که محبوس است اندر بو و رنگ گرچه در زهدست باشد خوش تنگ تا برون ناید ازین ننگین مناخ کی شود خویش خوش و صدرش فراخ زاهدان را در خلا پیش از گشاد کارد و استره نشاید هیچ داد کز ضجر خود را بدراند شکم غصه آن بی مرادیها و غم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴۹ - قصد انداختن مصطفی علیهالسلام خود را از کوه حری از وحشت دیر نمودن جبرئیل علیهالسلام خود را به وی و پیدا شدن جبرئیل به وی کی مینداز کی ترا دولتها در پیش است مصطفی را هجر چون بفراختی خویش را از کوه می انداختی تا بگفتی جبرییلش هین مکن که ترا بس دولتست از امر کن مصطفی ساکن شدی ز انداختن باز هجران آوریدی تاختن باز خود را سرنگون از کوه او می فکندی از غم و اندوه او باز خود پیدا شدی آن جبرییل که مکن این ای تو شاه بی بدیل هم چنین می بود تا کشف حجاب تا بیابید آن گهر را او ز جیب بهر هر محنت چو خود را می کشند اصل محنتهاست این چونش کشند از فدایی مردمان را حیرتیست هر یکی از ما فدای سیرتیست ای خنک آنک فدا کردست تن بهر آن کارزد فدای آن شدن هر یکی چونک فدایی فنیست کاندر آن ره صرف عمر و کشتنیست کشتنی اندر غروبی یا شروق که نه شایق ماند آنگه نه مشوق باری این مقبل فدای این فنست کاندرو صد زندگی در کشتنست عاشق و معشوق و عشقش بر دوام در دو عالم بهرمند و نیک نام یا کرامی ارحموا اهل الهوی شانهم ورد التوی بعد التوی عفو کن ای میر بر سختی او در نگر در درد و بدبختی او تا ز جرمت هم خدا عفوی کند زلتت را مغفرت در آکند تو ز غفلت بس سبو بشکسته ای در امید عفو دل در بسته ای عفو کن تا عفو یابی در جزا می شکافد مو قدر اندر سزا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۰ - جواب گفتن امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را کی گستاخی چرا کرد و سبوی ما را چرا شکست من درین باب شفاعت قبول نخواهم کرد کی سوگند خوردهام کی سزای او را بدهم میر گفت او کیست کو سنگی زند بر سبوی ما سبو را بشکند چون گذر سازد ز کویم شیر نر ترس ترسان بگذرد با صد حذر بنده ما را چرا آزرد دل کرد ما را پیش مهمانان خجل شربتی که به ز خون اوست ریخت این زمان هم چون زنان از ما گریخت لیک جان از دست من او کی برد گیر هم چون مرغ بالا بر پرد تیر قهر خویش بر پرش زنم پر و بال مردریگش بر کنم گر رود در سنگ سخت از کوششم از دل سنگش کنون بیرون کشم من برانم بر تن او ضربتی که بود قوادکان را عبرتی با همه سالوس با ما نیز هم داد او و صد چو او این دم دهم خشم خون خوارش شده بد سرکشی از دهانش می بر آمد آتشی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۱ - دو بار دست و پای امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگان زاهد آن شفیعان از دم هیهای او چند بوسیدند دست و پای او کای امیر از تو نشاید کین کشی گر بشد باده تو بی باده خوشی باده سرمایه ز لطف تو برد لطف آب از لطف تو حسرت خورد پادشاهی کن ببخشش ای رحیم ای کریم ابن الکریم ابن الکریم هر شرابی بنده این قد و خد جمله مستان را بود بر تو حسد هیچ محتاج می گلگون نه ای ترک کن گلگونه تو گلگونه ای ای رخ چون زهره ات شمس الضحی ای گدای رنگ تو گلگونه ها باده کاندر خنب می جوشد نهان ز اشتیاق روی تو جوشد چنان ای همه دریا چه خواهی کرد نم وی همه هستی چه می جویی عدم ای مه تابان چه خواهی کرد گرد ای که مه در پیش رویت روی زرد تاج کرمناست بر فرق سرت طوق اعطیناک آویز برت تو خوش و خوبی و کان هر خوشی تو چرا خود منت باده کشی جوهرست انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و پایه اند و او غرض ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش چون چنینی خویش را ارزان فروش خدمتت بر جمله هستی مفترض جوهری چون نجده خواهد از عرض علم جویی از کتبها ای فسوس ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس بحر علمی در نمی پنهان شده در سه گز تن عالمی پنهان شده می چه باشد یا سماع و یا جماع تا بجویی زو نشاط و انتفاع آفتاب از ذره ای شد وام خواه زهره ای از خمره ای شد جام خواه جان بی کیفی شده محبوس کیف آفتابی حبس عقده اینت حیف مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۲ - باز جواب گفتن آن امیر ایشان را گفت نه نه من حریف آن میم من به ذوق این خوشی قانع نیم من چنان خواهم که هم چون یاسمین کژ همی گردم چنان گاهی چنین وارهیده از همه خوف و امید کژ همی گردم بهر سو هم چو بید هم چو شاخ بید گردان چپ و راست که ز بادش گونه گونه رقصهاست آنک خو کردست با شادی می این خوشی را کی پسندد خواجه کی انبیا زان زین خوشی بیرون شدند که سرشته در خوشی حق بدند زانک جانشان آن خوشی را دیده بود این خوشیها پیششان بازی نمود با بت زنده کسی چون گشت یار مرده را چون در کشد اندر کنار
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۳ - تفسیر این آیت که وَ إِنَّ الدّارَ الآخِرةَ لَهیَ الحَیَوانُ لَوْ کانوا یَعْلَمونَ کی در و دیوار و عرصهٔ آن عالم و آب و کوزه و میوه و درخت همه زندهاند و سخنگوی و سخنشنو و جهت آن فرمود مصطفی علیه السلام کی الدُّنیا جیفةٌ وَ طُلّابُها کلابٌ و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نه برای بوی زشت و فرخجی آن جهان چون ذره ذره زنده اند نکته دانند و سخن گوینده اند در جهان مرده شان آرام نیست کین علف جز لایق انعام نیست هر که را گلشن بود بزم و وطن کی خورد او باده اندر گولخن جای روح پاک علیین بود کرم باشد کش وطن سرگین بود بهر مخمور خدا جام طهور بهر این مرغان کور این آب شور هر که عدل عمرش ننمود دست پیش او حجاج خونی عادلست دختران را لعبت مرده دهند که ز لعب زندگان بی آگهند چون ندارند از فتوت زور و دست کودکان را تیغ چوبین بهترست کافران قانع بنقش انبیا که نگاریده ست اندر دیرها زان مهان ما را چو دور روشنیست هیچ مان پروای نقش سایه نیست این یکی نقشش نشسته در جهان وآن دگر نقشش چو مه در آسمان این دهانش نکته گویان با جلیس و آن دگر با حق به گفتار و انیس گوش ظاهر این سخن را ضبط کن گوش جانش جاذب اسرار کن چشم ظاهر ضابط حلیه بشر چشم سر حیران مازاغ البصر پای ظاهر در صف مسجد صواف پای معنی فوق گردون در طواف جزو جزوش را تو بشمر هم چنین این درون وقت و آن بیرون حین این که در وقتست باشد تا اجل وان دگر یار ابد قرن ازل هست یک نامش ولی الدولتین هست یک نعتش امام القبلتین خلوت و چله برو لازم نماند هیچ غیمی مر ورا غایم نماند قرص خورشیدست خلوت خانه اش کی حجاب آرد شب بیگانه اش علت و پرهیز شد بحران نماند کفر او ایمان شد و کفران نماند چون الف از استقامت شد به پیش او ندارد هیچ از اوصاف خویش گشت فرد از کسوه خوهای خویش شد برهنه جان به جان افزای خویش چون برهنه رفت پیش شاه فرد شاهش از اوصاف قدسی جامه کرد خلعتی پوشید از اوصاف شاه بر پرید از چاه بر ایوان جاه این چنین باشد چو دردی صاف گشت از بن طشت آمد او بالای طشت در بن طشت از چه بود او دردناک شومی آمیزش اجزای خاک یار ناخوش پر و بالش بسته بود ورنه او در اصل بس برجسته بود چون عتاب اهبطوا انگیختند هم چو هاروتش نگون آویختند بود هاروت از ملاک آسمان از عتابی شد معلق هم چنان سرنگون زان شد که از سر دور ماند خویش را سر ساخت و تنها پیش راند آن سپد خود را چو پر از آب دید کرد استغنا و از دریا برید بر جگر آبش یکی قطره نماند بحر رحمت کرد و او را باز خواند رحمتی بی علتی بی خدمتی آید از دریا مبارک ساعتی الله الله گرد دریابار گرد گرچه باشند اهل دریابار زرد تا که آید لطف بخشایش گری سرخ گردد روی زرد از گوهری زردی رو بهترین رنگهاست زانک اندر انتظار آن لقاست لیک سرخی بر رخی که آن لامعست بهر آن آمد که جانش قانعست که طمع لاغر کند زرد و ذلیل نیست او از علت ابدان علیل چون ببیند روی زرد بی سقم خیره گردد عقل جالینوس هم چون طمع بستی تو در انوار هو مصطفی گوید که ذلت نفسه نور بی سایه لطیف و عالی است آن مشبک سایه غربالی است عاشقان عریان همی خواهند تن پیش عنینان چه جامه چه بدن روزه داران را بود آن نان و خوان خرمگس را چه ابا چه دیگدان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۴ - دگربار استدعاء شاه از ایاز کی تاویل کار خود بگو و مشکل منکران را و طاعنان را حل کن کی ایشان را در آن التباس رها کردن مروت نیست این سخن از حد و اندازه ست بیش ای ایاز اکنون بگو احوال خویش هست احوال تو از کان نوی تو بدین احوال کی راضی شوی هین حکایت کن از آن احوال خوش خاک بر احوال و درس پنج و شش حال باطن گر نمی آید بگفت حال ظاهر گویمت در طاق وجفت که ز لطف یار تلخیهای مات گشت بر جان خوشتر از شکرنبات زان نبات ار گرد در دریا رود تلخی دریا همه شیرین شود صدهزار احوال آمد هم چنین باز سوی غیب رفتند ای امین حال هر روزی بدی مانند نی هم چو جو اندر روش کش بند نی شادی هر روز از نوعی دگر فکرت هر روز را دیگر اثر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۵ - تمثیل تن آدمی به مهمانخانه و اندیشههای مختلف به مهمانان مختلف عارف در رضا بدان اندیشههای غم و شادی چون شخص مهماندوست غریبنواز خلیلوار کی در خلیل باکرام ضیف پیوسته باز بود بر کافر و مؤمن و امین و خاین و با همه مهمانان روی تازه داشتی هست مهمان خانه این تن ای جوان هر صباحی ضیف نو آید دوان هین مگو کین ماند اندر گردنم که هم اکنون باز پرد در عدم هرچه آید از جهان غیب وش در دلت ضیفست او را دار خوش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند آن یکی را بیگهان آمد قنق ساخت او را هم چو طوق اندر عنق خوان کشید او را کرامتها نمود آن شب اندر کوی ایشان سور بود مرد زن را گفت پنهانی سخن که امشب ای خاتون دو جامه خواب کن پستر ما را بگستر سوی در بهر مهمان گستر آن سوی دگر گفت زن خدمت کنم شادی کنم سمع و طاعه ای دو چشم روشنم هر دو پستر گسترید و رفت زن سوی ختنه سور کرد آنجا وطن ماند مهمان عزیز و شوهرش نقل بنهادند از خشک و ترش در سمر گفتند هر دو منتجب سرگذشت نیک و بد تا نیم شب بعد از آن مهمان ز خواب و از سمر شد در آن پستر که بد آن سوی در شوهر از خجلت بدو چیزی نگفت که ترا این سوست ای جان جای خفت که برای خواب تو ای بوالکرم پستر آن سوی دگر افکنده ام آن قراری که به زن او داده بود گشت مبدل و آن طرف مهمان غنود آن شب آنجا سخت باران در گرفت کز غلیظی ابرشان آمد شگفت زن بیامد بر گمان آنک شو سوی در خفتست و آن سو آن عمو رفت عریان در لحاف آن دم عروس داد مهمان را به رغبت چند بوس گفت می ترسیدم ای مرد کلان خود همان آمد همان آمد همان مرد مهمان را گل و باران نشاند بر تو چون صابون سلطانی بماند اندرین باران و گل او کی رود بر سر و جان تو او تاوان شود زود مهمان جست و گفت این زن بهل موزه دارم غم ندارم من ز گل من روان گشتم شما را خیر باد در سفر یک دم مبادا روح شاد تا که زوتر جانب معدن رود کین خوشی اندر سفر ره زن شود زن پشیمان شد از آن گفتار سرد چون رمید و رفت آن مهمان فرد زن بسی گفتش که آخر ای امیر گر مزاحی کردم از طیبت مگیر سجده و زاری زن سودی نداشت رفت و ایشان را در آن حسرت گذاشت جامه ازرق کرد زان پس مرد و زن صورتش دیدند شمعی بی لگن می شد و صحرا ز نور شمع مرد چون بهشت از ظلمت شب گشته فرد کرد مهمان خانه خانه خویش را از غم و از خجلت این ماجرا در درون هر دو از راه نهان هر زمان گفتی خیال میهمان که منم یار خضر صد گنج و جود می فشاندم لیک روزیتان نبود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۷ - تمثیل فکر هر روزینه کی اندر دل آید به مهمان نو کی از اول روز در خانه فرود آید و فضیلت مهماننوازی و ناز مهمان کشیدن و تحکم و بدخویی کند به خداوند خانه هر دمی فکری چو مهمان عزیز آید اندر سینه ات هر روز نیز فکر را ای جان به جای شخص دان زانک شخص از فکر دارد قدر و جان فکر غم گر راه شادی می زند کارسازیهای شادی می کند خانه می روبد به تندی او ز غیر تا در آید شادی نو ز اصل خیر می فشاند برگ زرد از شاخ دل تا بروید برگ سبز متصل می کند بیخ سرور کهنه را تا خرامد ذوق نو از ما ورا غم کند بیخ کژ پوسیده را تا نماید بیخ رو پوشیده را غم ز دل هر چه بریزد یا برد در عوض حقا که بهتر آورد خاصه آن را که یقینش باشد این که بود غم بنده اهل یقین گر ترش رویی نیارد ابر و برق رز بسوزد از تبسمهای شرق سعد و نحس اندر دلت مهمان شود چون ستاره خانه خانه می رود آن زمان که او مقیم برج تست باش هم چون طالعش شیرین و چست تا که با مه چون شود او متصل شکر گوید از تو با سلطان دل هفت سال ایوب با صبر و رضا در بلا خوش بود با ضیف خدا تا چو وا گردد بلای سخت رو پیش حق گوید به صدگون شکر او کز محبت با من محبوب کش رو نکرد ایوب یک لحظه ترش از وفا و خجلت علم خدا بود چون شیر و عسل او با بلا فکر در سینه در آید نو به نو خند خندان پیش او تو باز رو که اعذنی خالقی من شره لا تحرمنی انل من بره رب اوزعنی لشکر ما اری لا تعقب حسرة لی ان مضی آن ضمیر رو ترش را پاس دار آن ترش را چون شکر شیرین شمار ابر را گر هست ظاهر رو ترش گلشن آرنده ست ابر و شوره کش فکر غم را تو مثال ابر دان با ترش تو رو ترش کم کن چنان بوک آن گوهر به دست او بود جهد کن تا از تو او راضی رود ور نباشد گوهر و نبود غنی عادت شیرین خود افزون کنی جای دیگر سود دارد عادتت ناگهان روزی بر آید حاجتت فکرتی کز شادیت مانع شود آن به امر و حکمت صانع شود تو مخوان دو چار دانگش ای جوان بوک نجمی باشد و صاحب قران تو مگو فرعیست او را اصل گیر تا بوی پیوسته بر مقصود چیر ور تو آن را فرع گیری و مضر چشم تو در اصل باشد منتظر زهر آمد انتظار اندر چشش دایما در مرگ باشی زان روش اصل دان آن را بگیرش در کنار بازره دایم ز مرگ انتظار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۸ - نواختن سلطان ایاز را ای ایاز پر نیاز صدق کیش صدق تو از بحر و از کوهست بیش نه به وقت شهوتت باشد عثار که رود عقل چو کوهت کاه وار نه به وقت خشم و کینه صبرهات سست گردد در قرار و در ثبات مردی این مردیست نه ریش و ذکر ورنه بودی شاه مردان کیر خر حق کرا خواندست در قرآن رجال کی بود این جسم را آنجا مجال روح حیوان را چه قدرست ای پدر آخر از بازار قصابان گذر صد هزاران سر نهاده بر شکم ارزشان از دنبه و از دم کم روسپی باشد که از جولان کیر عقل او موشی شود شهوت چو شیر
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت خواجه ای بودست او را دختری زهره خدی مه رخی سیمین بری گشت بالغ داد دختر را به شو شو نبود اندر کفایت کفو او خربزه چون در رسد شد آبناک گر بنشکافی تلف گردد هلاک چون ضرورت بود دختر را بداد او بناکفوی ز تخویف فساد گفت دختر را کزین داماد نو خویشتن پرهیز کن حامل مشو کز ضرورت بود عقد این گدا این غریب اشمار را نبود وفا ناگهان بجهد کند ترک همه بر تو طفل او بماند مظلمه گفت دختر کای پدر خدمت کنم هست پندت دل پذیر و مغتنم هر دو روزی هر سه روزی آن پدر دختر خود را بفرمودی حذر حامله شد ناگهان دختر ازو چون بود هر دو جوان خاتون و شو از پدر او را خفی می داشتش پنج ماهه گشت کودک یا که شش گشت پیدا گفت بابا چیست این من نگفتم که ازو دوری گزین این وصیتهای من خود باد بود که نکردت پند و وعظم هیچ سود گفت بابا چون کنم پرهیز من آتش و پنبه ست بی شک مرد و زن پنبه را پرهیز از آتش کجاست یا در آتش کی حفاظست و تقاست گفت من گفتم که سوی او مرو تو پذیرای منی او مشو در زمان حال و انزال و خوشی خویشتن باید که از وی در کشی گفت کی دانم که انزالش کی است این نهانست و به غایت دوردست گفت چشمش چون کلاپیسه شود فهم کن که آن وقت انزالش بود گفت تا چشمش کلاپیسه شدن کور گشتست این دو چشم کور من نیست هر عقلی حقیری پایدار وقت حرص و وقت خشم و کارزار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دستبوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده همچون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان میدانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون رفت یک صوفی به لشکر در غزا ناگهان آمد قطاریق و وغا ماند صوفی با بنه و خیمه و ضعاف فارسان راندند تا صف مصاف مثقلان خاک بر جا ماندند سابقون السابقون در راندند جنگها کرده مظفر آمدند باز گشته با غنایم سودمند ارمغان دادند کای صوفی تو نیز او برون انداخت نستد هیچ چیز پس بگفتندش که خشمینی چرا گفت من محروم ماندم از غزا زان تلطف هیچ صوفی خوش نشد که میان غزو خنجر کش نشد پس بگفتندش که آوردیم اسیر آن یکی را بهر کشتن تو بگیر سر ببرش تا تو هم غازی شوی اندکی خوش گشت صوفی دل قوی که آب را گر در وضو صد روشنیست چونک آن نبود تیمم کردنیست برد صوفی آن اسیر بسته را در پس خرگه که آرد او غزا دیر ماند آن صوفی آنجا با اسیر قوم گفتا دیر ماند آنجا فقیر کافر بسته دو دست او کشتنیست بسملش را موجب تاخیر چیست آمد آن یک در تفحص در پیش دید کافر را به بالای ویش هم چو نر بالای ماده وآن اسیر هم چو شیری خفته بالای فقیر دستها بسته همی خایید او از سر استیز صوفی را گلو گبر می خایید با دندان گلوش صوفی افتاده به زیر و رفته هوش دست بسته گبر و هم چون گربه ای خسته کرده حلق او بی حربه ای نیم کشتش کرده با دندان اسیر ریش او پر خون ز حلق آن فقیر هم چو تو کز دست نفس بسته دست هم چو آن صوفی شدی بی خویش و پست ای شده عاجز ز تلی کیش تو صد هزاران کوهها در پیش تو زین قدر خرپشته مردی از شکوه چون روی بر عقبه های هم چو کوه غازیان کشتند کافر را بتیغ هم در آن ساعت ز حمیت بی دریغ بر رخ صوفی زدند آب و گلاب تا به هوش آید ز بی خویشی و خواب چون به خویش آمد بدید آن قوم را پس بپرسیدند چون بد ماجرا الله الله این چه حالست ای عزیز این چنین بی هوش گشتی از چه چیز از اسیر نیم کشت بسته دست این چنین بی هوش افتادی و پست گفت چون قصد سرش کردم به خشم طرفه در من بنگرید آن شوخ چشم چشم را وا کرد پهن او سوی من چشم گردانید و شد هوشم ز تن گردش چشمش مرا لشکر نمود من ندانم گفت چون پر هول بود قصه کوته کن کزان چشم این چنین رفتم از خود اوفتادم بر زمین
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۱ - نصیحت مبارزان او را کی با این دل و زهره کی تو داری کی از کلابیسه شدن چشم کافر اسیری دست بسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد زنهار زنهار ملازم مطبخ خانقاه باش و سوی پیکار مرو تا رسوا نشوی قوم گفتندش به پیکار و نبرد با چنین زهره که تو داری مگرد چون ز چشم آن اسیر بسته دست غرقه گشتی کشتی تو در شکست پس میان حمله شیران نر که بود با تیغشان چون گوی سر کی توانی کرد در خون آشنا چون نه ای با جنگ مردان آشنا که ز طاقاطاق گردنها زدن طاق طاق جامه کوبان ممتهن بس تن بی سر که دارد اضطراب بس سر بی تن به خون بر چون حباب زیر دست و پای اسپان در غزا صد فنا کن غرقه گشته در فنا این چنین هوشی که از موشی پرید اندر آن صف تیغ چون خواهد کشید چالش است آن حمزه خوردن نیست این تا تو برمالی بخوردن آستین نیست حمزه خوردن اینجا تیغ بین حمزه ای باید درین صف آهنین کار هر نازک دلی نبود قتال که گریزد از خیالی چون خیال کار ترکانست نه ترکان برو جای ترکان هست خانه خانه شو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمهالله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر میدرانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت گفت عیاضی نود بار آمدم تن برهنه بوک زخمی آیدم تن برهنه می شدم در پیش تیر تا یکی تیری خورم من جای گیر تیر خوردن بر گلو یا مقتلی در نیابد جز شهیدی مقبلی بر تنم یک جایگه بی زخم نیست این تنم از تیر چون پرویزنیست لیک بر مقتل نیامد تیرها کار بخت است این نه جلدی و دها چون شهیدی روزی جانم نبود رفتم اندر خلوت و در چله زود در جهاد اکبر افکندم بدن در ریاضت کردن و لاغر شدن بانگ طبل غازیان آمد به گوش که خرامیدند جیش غزوکوش نفس از باطن مرا آواز داد که به گوش حس شنیدم بامداد خیز هنگام غزا آمد برو خویش را در غزو کردن کن گرو گفتم ای نفس خبیث بی وفا از کجا میل غزا تو از کجا راست گوی ای نفس کین حیلت گریست ورنه نفس شهوت از طاعت بریست گر نگویی راست حمله آرمت در ریاضت سخت تر افشارمت نفس بانگ آورد آن دم از درون با فصاحت بی دهان اندر فسون که مرا هر روز اینجا می کشی جان من چون جان گبران می کشی هیچ کس را نیست از حالم خبر که مرا تو می کشی بی خواب و خور در غزا بجهم به یک زخم از بدن خلق بیند مردی و ایثار من گفتم ای نفسک منافق زیستی هم منافق می مری تو چیستی در دو عالم تو مرایی بوده ای در دو عالم تو چنین بیهوده ای نذر کردم که ز خلوت هیچ من سر برون نارم چو زنده ست این بدن زانک در خلوت هر آنچ تن کند نه از برای روی مرد و زن کند جنبش و آرامش اندر خلوتش جز برای حق نباشد نیتش این جهاد اکبرست آن اصغرست هر دو کار رستمست و حیدرست کار آن کس نیست کو را عقل و هوش پرد از تن چون بجنبد دنب موش آن چنان کس را بباید چون زنان دور بودن از مصاف و از سنان صوفیی آن صوفیی این اینت حیف آن ز سوزن کشته این را طعمه سیف نقش صوفی باشد او را نیست جان صوفیان بدنام هم زین صوفیان بر در و دیوار جسم گل سرشت حق ز غیرت نقش صد صوفی نبشت تا ز سحر آن نقشها جنبان شود تا عصای موسوی پنهان شود نقشها را میخورد صدق عصا چشم فرعونیست پر گرد و حصا صوفی دیگر میان صف حرب اندر آمد بیست بار از بهر ضرب با مسلمانان به کافر وقت کر وانگشت او با مسلمانان به فر زخم خورد و بست زخمی را که خورد بار دیگر حمله آورد و نبرد تا نمیرد تن به یک زخم از گزاف تا خورد او بیست زخم اندر مصاف حیفش آمد که به زخمی جان دهد جان ز دست صدق او آسان رهد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۳ - حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون میاندازی به خندق باری به یکبار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم آن یکی بودش به کف در چل درم هر شب افکندی یکی در آب یم تا که گردد سخت بر نفس مجاز در تأنی درد جان کندن دراز با مسلمانان به کر او پیش رفت وقت فر او وا نگشت از خصم تفت زخم دیگر خورد آن را هم ببست بیست کرت رمح و تیر از وی شکست بعد از آن قوت نماند افتاد پیش مقعد صدق او ز صدق عشق خویش صدق جان دادن بود هین سابقوا از نبی برخوان رجال صدقوا این همه مردن نه مرگ صورت است این بدن مر روح را چون آلت است ای بسا خامی که ظاهر خونش ریخت لیک نفس زنده آن جانب گریخت آلتش بشکست و ره زن زنده ماند نفس زنده ست ارچه مرکب خون فشاند اسپ کشت و راه او رفته نشد جز که خام و زشت و آشفته نشد گر به هر خون ریزیی گشتی شهید کافری کشته بدی هم بوسعید ای بسا نفس شهید معتمد مرده در دنیا چو زنده می رود روح ره زن مرد و تن که تیغ اوست هست باقی در کف آن غزوجوست تیغ آن تیغست مرد آن مرد نیست لیک این صورت ترا حیران کنیست نفس چون مبدل شود این تیغ تن باشد اندر دست صنع ذوالمنن آن یکی مردیست قوتش جمله درد این دگر مردی میان تی هم چو گرد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۴ - صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرض مر خلیفه مصر را غماز گفت که شه موصل به حوری گشت جفت یک کنیزک دارد او اندر کنار که به عالم نیست مانندش نگار در بیان ناید که حسنش بی حدست نقش او اینست که اندر کاغذست نقش در کاغذ چو دید آن کیقباد خیره گشت و جام از دستش فتاد پهلوانی را فرستاد آن زمان سوی موصل با سپاه بس گران که اگر ندهد به تو آن ماه را برکن از بن آن در و درگاه را ور دهد ترکش کن و مه را بیار تا کشم من بر زمین مه در کنار پهلوان شد سوی موصل با حشم با هزاران رستم و طبل و علم چون ملخها بی عدد بر گرد کشت قاصد اهلاک اهل شهر گشت هر نواحی منجنیقی از نبرد هم چو کوه قاف او بر کار کرد زخم تیر و سنگهای منجنیق تیغها در گرد چون برق از بریق هفته ای کرد این چنین خون ریز گرم برج سنگین سست شد چون موم نرم شاه موصل دید پیگار مهول پس فرستاد از درون پیشش رسول که چه می خواهی ز خون مؤمنان کشته می گردند زین حرب گران گر مرادت ملک شهر موصلست بی چنین خون ریز اینت حاصلست من روم بیرون شهر اینک در آ تا نگیرد خون مظلومان ترا ور مرادت مال و زر و گوهرست این ز ملک شهر خود آسان ترست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خونریز مسلمانان بیشتر نشود چون رسول آمد به پیش پهلوان داد کاغذ اندرو نقش و نشان بنگر اندر کاغذ این را طالبم هین بده ورنه کنون من غالبم چون رسول آمد بگفت آن شاه نر صورتی کم گیر زود این را ببر من نیم در عهد ایمان بت پرست بت بر آن بت پرست اولیترست چونک آوردش رسول آن پهلوان گشت عاشق بر جمالش آن زمان عشق بحری آسمان بر وی کفی چون زلیخا در هوای یوسفی دور گردونها ز موج عشق دان گر نبودی عشق بفسردی جهان کی جمادی محو گشتی در نبات کی فدای روح گشتی نامیات روح کی گشتی فدای آن دمی کز نسیمش حامله شد مریمی هر یکی بر جا ترنجیدی چو یخ کی بدی پران و جویان چون ملخ ذره ذره عاشقان آن کمال می شتابند در علو هم چون نهال سبح لله هست اشتابشان تنقیه تن می کنند از بهر جان پهلوان چه را چو ره پنداشته شوره اش خوش آمده حب کاشته چون خیالی دید آن خفته به خواب جفت شد با آن و از وی رفت آب چون برفت آن خواب و شد بیدار زود دید که آن لعبت به بیداری نبود گفت بر هیچ آب خود بردم دریغ عشوه آن عشوه ده خوردم دریغ پهلوان تن بد آن مردی نداشت تخم مردی در چنان ریگی بکاشت مرکب عشقش دریده صد لگام نعره می زد لا ابالی بالحمام ایش ابالی بالخلیفه فی الهوی استوی عندی وجودی والتوی این چنین سوزان و گرم آخر مکار مشورت کن با یکی خاوندگار مشورت کو عقل کو سیلاب آز در خرابی کرد ناخنها دراز بین ایدی سد و سوی خلف سد پیش و پس کم بیند آن مفتون خد آمده در قصدجان سیل سیاه تا که روبه افکند شیری به چاه از چهی بنموده معدومی خیال تا در اندازد اسودا کالجبال هیچ کس را با زنان محرم مدار که مثال این دو پنبه ست و شرار آتشی باید بشسته ز آب حق هم چو یوسف معتصم اندر زهق کز زلیخای لطیف سروقد هم چو شیران خویشتن را واکشد بازگشت از موصل و می شد به راه تا فرود آمد به بیشه و مرج گاه آتش عشقش فروزان آن چنان که نداند او زمین از آسمان قصد آن مه کرد اندر خیمه او عقل کو و از خلیفه خوف کو چون زند شهوت درین وادی دهل چیست عقل تو فجل ابن الفجل صد خلیفه گشته کمتر از مگس پیش چشم آتشینش آن نفس چون برون انداخت شلوار و نشست در میان پای زن آن زن پرست چون ذکر سوی مقر می رفت راست رستخیز و غلغل از لشکر بخاست برجهید و کون برهنه سوی صف ذوالفقاری هم چو آتش او به کف دید شیر نر سیه از نیستان بر زده بر قلب لشکر ناگهان تازیان چون دیو در جوش آمده هر طویله و خیمه اندر هم زده شیر نر گنبذ همی کرد از لغز در هوا چون موج دریا بیست گز پهلوان مردانه بود و بی حذر پیش شیر آمد چو شیر مست نر زد به شمشیر و سرش را بر شکافت زود سوی خیمه مه رو شتافت چونک خود را او بدان حوری نمود مردی او هم چنین بر پای بود با چنان شیری به چالش گشت جفت مردی او مانده بر پای و نخفت آن بت شیرین لقای ماه رو در عجب در ماند از مردی او جفت شد با او به شهوت آن زمان متحد گشتند حالی آن دو جان ز اتصال این دو جان با همدگر می رسد از غیبشان جانی دگر رو نماید از طریق زادنی گر نباشد از علوقش ره زنی هر کجا دو کس به مهری یا به کین جمع آید ثالثی زاید یقین لیک اندر غیب زاید آن صور چون روی آن سو ببینی در نظر آن نتایج از قرانات تو زاد هین مگرد از هر قرینی زود شاد منتظر می باش آن میقات را صدق دان الحاق ذریات را کز عمل زاییده اند و از علل هر یکی را صورت و نطق و طلل بانگشان درمی رسد زان خوش حجال کای ز ما غافل هلا زوتر تعال منتظر در غیب جان مرد و زن مول مولت چیست زوتر گام زن راه گم کرد او از آن صبح دروغ چون مگس افتاد اندر دیگ دوغ
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۶ - پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفت چند روزی هم بر آن بد بعد از آن شد پشیمان او از آن جرم گران داد سوگندش کای خورشیدرو با خلیفه زینچ شد رمزی مگو چون بدید او را خلیفه مست گشت پس ز بام افتاد او را نیز طشت دید صد چندان که وصفش کرده بود کی بود خود دیده مانند شنود وصف تصویرست بهر چشم هوش صورت آن چشم دان نه زان گوش کرد مردی از سخن دانی سؤال حق و باطل چیست ای نیکو مقال گوش را بگرفت و گفت این باطلست چشم حقست و یقینش حاصلست آن به نسبت باطل آمد پیش این نسبتست اغلب سخنها ای امین ز آفتاب ار کرد خفاش احتجاب نیست محجوب از خیال آفتاب خوف او را خود خیالش می دهد آن خیالش سوی ظلمت می کشد آن خیال نور می ترساندش بر شب ظلمات می چفساندش از خیال دشمن و تصویر اوست که تو بر چفسیده ای بر یار و دوست موسیا کشفت لمع بر که فراشت آن مخیل تاب تحقیقت نداشت هین مشو غره بدانک قابلی مر خیالش را و زین ره واصلی از خیال حرب نهراسید کس لا شجاعه قبل حرب این دان و بس بر خیال حرب حیز اندر فکر می کند چون رستمان صد کر و فر نقش رستم که آن به حمامی بود قرن حمله فکر هر خامی بود این خیال سمع چون مبصر شود حیز چه بود رستمی مضطر شود جهد کن کز گوش در چشمت رود آنچ که آن باطل بدست آن حق شود زان سپس گوشت شود هم طبع چشم گوهری گردد دو گوش هم چو یشم بلک جمله تن چو آیینه شود جمله چشم و گوهر سینه شود گوش انگیزد خیال و آن خیال هست دلاله وصال آن جمال جهد کن تا این خیال افزون شود تا دلاله رهبر مجنون شود آن خلیفه گول هم یک چند نیز ریش گاوی کرد خوش با آن کنیز ملک را تو ملک غرب و شرق گیر چون نمی ماند تو آن را برق گیر مملکت کان می نماند جاودان ای دلت خفته تو آن را خواب دان تا چه خواهی کرد آن باد و بروت که بگیرد هم چو جلادی گلوت هم درین عالم بدان که مامنیست از منافق کم شنو کو گفت نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۷ - حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز میگردد کی غیر این نمیبینیم حجتش اینست گوید هر دمی گر بدی چیزی دگر هم دیدمی گر نبیند کودکی احوال عقل عاقلی هرگز کند از عقل نقل ور نبیند عاقلی احوال عشق کم نگردد ماه نیکوفال عشق حسن یوسف دیده اخوان ندید از دل یعقوب کی شد ناپدید مر عصا را چشم موسی چوب دید چشم غیبی افعی و آشوب دید چشم سر با چشم سر در جنگ بود غالب آمد چشم سر حجت نمود چشم موسی دست خود را دست دید پیش چشم غیب نوری بد پدید این سخن پایان ندارد در کمال پیش هر محروم باشد چون خیال چون حقیقت پیش او فرج و گلوست کم بیان کن پیش او اسرار دوست پیش ما فرج و گلو باشد خیال لاجرم هر دم نماید جان جمال هر که را فرج و گلو آیین و خوست آن لکم دین ولی دین بهر اوست با چنان انکار کوته کن سخن احمدا کم گوی با گبر کهن
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۸ - آمدن خلیفه نزد آن خوبروی برای جماع آن خلیفه کرد رای اجتماع سوی آن زن رفت از بهر جماع ذکر او کرد و ذکر بر پای کرد قصد خفت و خیز مهرافزای کرد چون میان پای آن خاتون نشست پس قضا آمد ره عیشش ببست خشت و خشت موش در گوشش رسید خفت کیرش شهوتش کلی رمید وهم آن کز مار باشد این صریر که همی جنبد بتندی از حصیر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۹ - خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزک زن بدید آن سستی او از شگفت آمد اندر قهقهه خنده ش گرفت یادش آمد مردی آن پهلوان که بکشت او شیر و اندامش چنان غالب آمد خنده زن شد دراز جهد می کرد و نمی شد لب فراز سخت می خندید هم چون بنگیان غالب آمد خنده بر سود و زیان هرچه اندیشید خنده می فزود هم چو بند سیل ناگاهان گشود گریه و خنده غم و شادی دل هر یکی را معدنی دان مستقل هر یکی را مخزنی مفتاح آن ای برادر در کف فتاح دان هیچ ساکن می نشد آن خنده زو پس خلیفه طیره گشت و تندخو زود شمشیر از غلافش بر کشید گفت سر خنده واگو ای پلید در دلم زین خنده ظنی اوفتاد راستی گو عشوه نتوانیم داد ور خلاف راستی بفریبیم یا بهانه چرب آری تو به دم من بدانم در دل من روشنیست بایدت گفتن هر آنچ گفتنیست در دل شاهان تو ماهی دان سطبر گرچه گه گه شد ز غفلت زیر ابر یک چراغی هست در دل وقت گشت وقت خشم و حرص آید زیر طشت آن فراست این زمان یار منست گر نگویی آنچ حق گفتنست من بدین شمشیر برم گردنت سود نبود خود بهانه کردنت ور بگویی راست آزادت کنم حق یزدان نشکنم شادت کنم هفت مصحف آن زمان برهم نهاد خورد سوگند و چنین تقریر داد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۰ - فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمت زن چو عاجز شد بگفت احوال را مردی آن رستم صد زال را شرح آن گردک که اندر راه بود یک به یک با آن خلیفه وا نمود شیر کشتن سوی خیمه آمدن وان ذکر قایم چو شاخ کرگدن باز این سستی این ناموس کوش کاو فرو مرد از یکی خش خشت موش رازها را می کند حق آشکار چون بخواهد رست تخم بد مکار آب و ابر و آتش و این آفتاب رازها را می برآرد از تراب این بهار نو ز بعد برگ ریز هست برهان وجود رستخیز در بهار آن سرها پیدا شود هرچه خورده ست این زمین رسوا شود بردمد آن از دهان و از لبش تا پدید آید ضمیر و مذهبش سر بیخ هر درختی و خورش جملگی پیدا شود آن بر سرش هر غمی کز وی تو دل آزرده ای از خمار می بود کان خورده ای لیک کی دانی که آن رنج خمار از کدامین می برآمد آشکار این خمار اشکوفه آن دانه است آن شناسد کاگه و فرزانه است شاخ و اشکوفه نماند دانه را نطفه کی ماند تن مردانه را نیست مانندا هیولا با اثر دانه کی ماننده آمد با شجر نطفه از نانست کی باشد چو نان مردم از نطفه ست کی باشد چنان جنی از نارست کی ماند به نار از بخارست ابر و نبود چون بخار از دم جبریل عیسی شد پدید کی به صورت هم چو او بد یا ندید آدم از خاکست کی ماند به خاک هیچ انگوری نمی ماند به تاک کی بود دزدی به شکل پای دار کی بود طاعت چو خلد پایدار هیچ اصلی نیست مانند اثر پس ندانی اصل رنج و درد سر لیک بی اصلی نباشدت این جزا بی گناهی کی برنجاند خدا آنچ اصلست و کشنده آن شی است گر نمی ماند بوی هم از وی است پس بدان رنجت نتیجه زلتی ست آفت این ضربتت از شهوتی ست گر ندانی آن گنه را ز اعتبار زود زاری کن طلب کن اغتفار سجده کن صد بار می گوی ای خدا نیست این غم غیر درخورد و سزا ای تو سبحان پاک از ظلم و ستم کی دهی بی جرم جان را درد و غم من معین می ندانم جرم را لیک هم جرمی بباید گرم را چون بپوشیدی سبب را ز اعتبار دایما آن جرم را پوشیده دار که جزا اظهار جرم من بود کز سیاست دزدیم ظاهر شود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۱ - عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظلم و طمع بر سرش آمد شاه با خود آمد استغفار کرد یاد جرم و زلت و اصرار کرد گفت با خود آنچ کردم با کسان شد جزای آن به جان من رسان قصد جفت دیگران کردم ز جاه بر من آمد آن و افتادم به چاه من در خانه کسی دیگر زدم او در خانه مرا زد لاجرم هر که با اهل کسان شد فسق جو اهل خود را دان که قوادست او زانک مثل آن جزای آن شود چون جزای سییه مثلش بود چون سبب کردی کشیدی سوی خویش مثل آن را پس تو دیوثی و بیش غصب کردم از شه موصل کنیز غصب کردند از من او را زود نیز او کامین من بد و لالای من خاینش کرد آن خیانتهای من نیست وقت کین گزاری و انتقام من به دست خویش کردم کار خام گر کشم کینه بر آن میر و حرم آن تعدی هم بیاید بر سرم هم چنانک این یک بیامد در جزا آزمودم باز نزمایم ورا درد صاحب موصلم گردن شکست من نیارم این دگر را نیز خست داد حق مان از مکافات آگهی گفت ان عدتم به عدنا به چون فزونی کردن اینجا سود نیست غیر صبر و مرحمت محمود نیست ربنا انا ظلمنا سهو رفت رحمتی کن ای رحیمیهات رفت عفو کردم تو هم از من عفو کن از گناه نو ز زلات کهن گفت اکنون ای کنیزک وا مگو این سخن را که شنیدم من ز تو با امیرت جفت خواهم کرد من الله الله زین حکایت دم مزن تا نگردد او ز رویم شرمسار کو یکی بد کرد و نیکی صد هزار بارها من امتحانش کرده ام خوب تر از تو بدو بسپرده ام در امانت یافتم او را تمام این قضایی بود هم از کرده هام پس به خود خواند آن امیر خویش را کشت در خود خشم قهراندیش را کرد با او یک بهانه دل پذیر که شدستم زین کنیزک من نفیر زان سبب کز غیرت و رشک کنیز مادر فرزند دارد صد ازیز مادر فرزند را بس حقهاست او نه درخورد چنین جور و جفاست رشک و غیرت می برد خون می خورد زین کنیزک سخت تلخی می برد چون کسی را داد خواهم این کنیز پس ترا اولیترست این ای عزیز که تو جانبازی نمودی بهر او خوش نباشد دادن آن جز به تو عقد کردش با امیر او را سپرد کرد خشم و حرص را او خرد و مرد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۲ - بیان آنک نَحْنُ قَسَمْنا کی یکی را شهوت و قوت خران دهد و یکی را کیاست و قوت انبیا و فرشتگان بخشد سر ز هوا تافتن از سروریست ترک هوا قوت پیغامبریست تخمهایی کی شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود گر بدش سستی نری خران بود او را مردی پیغامبران ترک خشم و شهوت و حرص آوری هست مردی و رگ پیغامبری نری خر گو مباش اندر رگش حق همی خواند الغ بگلربگش مرده ای باشم به من حق بنگرد به از آن زنده که باشد دور و رد مغز مردی این شناس و پوست آن آن برد دوزخ برد این در جنان حفت الجنه مکاره را رسید حفت النار از هوا آمد پدید ای ایاز شیر نر دیوکش مردی خر کم فزون مردی هش آنچ چندین صدر ادراکش نکرد لعب کودک بود پیشت اینت مرد ای به دیده لذت امر مرا جان سپرده بهر امرم در وفا داستان ذوق امر و چاشنیش بشنو اکنون در بیان معنویش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۳ - دادن شاه گوهر را میان دیوان و مجمع به دست وزیر کی این چند ارزد و مبالغه کردن وزیر در قیمت او و فرمودن شاه او را کی اکنون این را بشکن و گفت وزیر کی این را چون بشکنم الی آخر القصه شاه روزی جانب دیوان شتافت جمله ارکان را در آن دیوان بیافت گوهری بیرون کشید او مستنیر پس نهادش زود در کف وزیر گفت چونست و چه ارزد این گهر گفت به ارزد ز صد خروار زر گفت بشکن گفت چونش بشکنم نیک خواه مخزن و مالت منم چون روا دارم که مثل این گهر که نیاید در بها گردد هدر گفت شاباش و بدادش خلعتی گوهر از وی بستد آن شاه و فتی کرد ایثار وزیر آن شاه جود هر لباس و حله کو پوشیده بود ساعتیشان کرد مشغول سخن از قضیه تازه و راز کهن بعد از آن دادش به دست حاجبی که چه ارزد این به پیش طالبی گفت ارزد این به نیمه مملکت کش نگهدارا خدا از مهلکت گفت بشکن گفت ای خورشیدتیغ بس دریغست این شکستن را دریغ قیمتش بگذار بین تاب و لمع که شدست این نور روز او را تبع دست کی جنبد مرا در کسر او که خزینه شاه را باشم عدو شاه خلعت داد ادرارش فزود پس دهان در مدح عقل او گشود بعد یک ساعت به دست میر داد در را آن امتحان کن باز داد او همین گفت و همه میران همین هر یکی را خلعتی داد او ثمین جامگیهاشان همی افزود شاه آن خسیسان را ببرد از ره به جاه این چنین گفتند پنجه شصت امیر جمله یک یک هم به تقلید وزیر گرچه تقلیدست استون جهان هست رسوا هر مقلد ز امتحان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۴ - رسیدن گوهر از دست به دست آخر دور به ایاز و کیاست ایاز و مقلد ناشدن او ایشان را و مغرور ناشدن او به گال و مال دادن شاه و خلعتها و جامگیها افزون کردن و مدح عقل مخطان کردن به مکر و امتحان که کی روا باشد مقلد را مسلمان داشتن مسلمان باشد اما نادر باشد کی مقلد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید کی ثبات بینایان ندارد الا من عصم الله زیرا حق یکیست و آن را ضد بسیار غلطافکن و مشابه حق مقلد چون آن ضد را نشناسد از آن رو حق را نشناخته باشد اما حق با آن ناشناخت او چو او را به عنایت نگاه دارد آن ناشناخت او را زیان ندارد ای ایاز اکنون نگویی کین گهر چند می ارزد بدین تاب و هنر گفت افزون زانچ تانم گفت من گفت اکنون زود خردش در شکن سنگها در آستین بودش شتاب خرد کردش پیش او بود آن صواب ز اتفاق طالع با دولتش دست داد آن لحظه نادر حکمتش یا به خواب این دیده بود آن پر صفا کرده بود اندر بغل دو سنگ را هم چو یوسف که درون قعر چاه کشف شد پایان کارش از اله هر که را فتح و ظفر پیغام داد پیش او یک شد مراد و بی مراد هر که پایندان وی شد وصل یار او چه ترسد از شکست و کارزار چون یقین گشتش که خواهد کرد مات فوت اسپ و پیل هستش ترهات گر برد اسپش هر آنک اسپ جوست اسپ رو گو نه که پیش آهنگ اوست مرد را با اسپ کی خویشی بود عشق اسپش از پی پیشی بود بهر صورتها مکش چندین زحیر بی صداع صورتی معنی بگیر هست زاهد را غم پایان کار تا چه باشد حال او روز شمار عارفان ز آغاز گشته هوشمند از غم و احوال آخر فارغ اند بود عارف را همین خوف و رجا سابقه دانیش خورد آن هر دو را دید کو سابق زراعت کرد ماش او همی داند چه خواهد بود چاش عارفست و باز رست از خوف و بیم های هو را کرد تیغ حق دو نیم بود او را بیم و اومید از خدا خوف فانی شد عیان گشت آن رجا چون شکست او گوهر خاص آن زمان زان امیران خاست صد بانگ و فغان کین چه بی باکیست والله کافرست هر که این پر نور گوهر را شکست وآن جماعت جمله از جهل و عما در شکسته در امر شاه را قیمتی گوهر نتیجه مهر و ود بر چنان خاطر چرا پوشیده شد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۵ - تشنیع زدن امرا بر ایاز کی چرا شکستش و جواب دادن ایاز ایشان را گفت ایاز ای مهتران نامور امر شه بهتر به قیمت یا گهر امر سلطان به بود پیش شما یا که این نیکو گهر بهر خدا ای نظرتان بر گهر بر شاه نه قبله تان غولست و جاده راه نه من ز شه بر می نگردانم بصر من چو مشرک روی نارم با حجر بی گهر جانی که رنگین سنگ را برگزیند پس نهد شاه مرا پشت سوی لعبت گل رنگ کن عقل در رنگ آورنده دنگ کن اندر آ در جو سبو بر سنگ زن آتش اندر بو و اندر رنگ زن گر نه ای در راه دین از ره زنان رنگ و بو مپرست مانند زنان سر فرود انداختند آن مهتران عذرجویان گشته زان نسیان به جان از دل هر یک دو صد آه آن زمان هم چو دودی می شدی تا آسمان کرد اشارت شه به جلاد کهن که ز صدرم این خسان را دور کن این خسان چه لایق صدر من اند کز پی سنگ امر ما را بشکنند امر ما پیش چنین اهل فساد بهر رنگین سنگ شد خوار و کساد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۶ - قصد شاه به کشتن امرا و شفاعت کردن ایاز پیش تخت سلطان کی ای شاه عالم العفو اولی پس ایاز مهرافزا بر جهید پیش تخت آن الغ سلطان دوید سجده ای کرد و گلوی خود گرفت کای قبادی کز تو چرخ آرد شگفت ای همایی که همایان فرخی از تو دارند و سخاوت هر سخی ای کریمی که کرمهای جهان محو گردد پیش ایثارت نهان ای لطیفی که گل سرخت بدید از خجالت پیرهن را بر درید از غفوری تو غفران چشم سیر روبهان بر شیر از عفو تو چیر جز که عفو تو کرا دارد سند هر که با امر تو بی باکی کند غفلت و گستاخی این مجرمان از وفور عفو تست ای عفوران دایما غفلت ز گستاخی دمد که برد تعظیم از دیده رمد غفلت و نسیان بد آموخته ز آتش تعظیم گردد سوخته هیبتش بیداری و فطنت دهد سهو نسیان از دلش بیرون جهد وقت غارت خواب ناید خلق را تا بنرباید کسی زو دلق را خواب چون در می رمد از بیم دلق خواب نسیان کی بود با بیم حلق لاتؤاخذ ان نسینا شد گواه که بود نسیان بوجهی هم گناه زانک استکمال تعظیم او نکرد ورنه نسیان در نیاوردی نبرد گرچه نسیان لابد و ناچار بود در سبب ورزیدن او مختار بود که تهاون کرد در تعظیمها تا که نسیان زاد یا سهو و خطا هم چو مستی کو جنایتها کند گوید او معذور بودم من ز خود گویدش لیکن سبب ای زشتکار از تو بد در رفتن آن اختیار بی خودی نامد بخود تش خواندی اختیارت خود نشد تش راندی گر رسیدی مستی بی جهد تو حفظ کردی ساقی جان عهد تو پشت دارت بودی او و عذرخواه من غلام زلت مست اله عفوهای جمله عالم ذره ای عکس عفوت ای ز تو هر بهره ای عفوها گفته ثنای عفو تو نیست کفوش ایها الناس اتقوا جانشان بخش و ز خودشان هم مران کام شیرین تو اند ای کامران رحم کن بر وی که روی تو بدید فرقت تلخ تو چون خواهد کشید از فراق و هجر می گویی سخن هر چه خواهی کن ولیکن این مکن صد هزاران مرگ تلخ شصت تو نیست مانند فراق روی تو تلخی هجر از ذکور و از اناث دور دار ای مجرمان را مستغاث بر امید وصل تو مردن خوشست تلخی هجر تو فوق آتشست گبر می گوید میان آن سقر چه غمم بودی گرم کردی نظر کان نظر شیرین کننده رنجهاست ساحران را خونبهای دست و پاست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۷ - تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون نعره لا ضیر بشنید آسمان چرخ گویی شد پی آن صولجان ضربت فرعون ما را نیست ضیر لطف حق غالب بود بر قهر غیر گر بدانی سر ما را ای مضل می رهانیمان ز رنج ای کوردل هین بیا زین سو ببین کاین ارغنون می زند یا لیت قومی یعلمون داد ما را داد حق فرعونی یی نی چو فرعون ملکت فانی یی سر بر آر و ملک بین زنده جلیل ای شده غره به مصر و رود نیل گر تو ترک این نجس خرقه کنی نیل را در نیل جان غرقه کنی هین بدار از مصر ای فرعون دست در میان مصر جان صد مصر هست تو انا و رب همی گویی به عام غافل از ماهیت این هر دو نام رب بر مربوب کی لرزان بود کی انا دان بند جسم و جان بود نک انا ماییم رسته از انا از انای پر بلای پر عنا آن انایی بر تو ای سگ شوم بود در حق ما دولت محتوم بود گر نبودیت این انایی کینه کش کی زدی بر ما چنین اقبال خوش شکر آنک از دار فانی می رهیم بر سر این دار پندت می دهیم دار قتل ما براق رحلت است دار ملک تو غرور و غفلت است این حیاتی خفیه در نقش ممات وان مماتی خفیه در قشر حیات می نماید نور نار و نار نور ورنه دنیا کی بدی دارالغرور هین مکن تعجیل اول نیست شو چون غروب آری بر آ از شرق ضو از انایی ازل دل دنگ شد این انایی سرد گشت و ننگ شد زان انای بی انا خوش گشت جان شد جهان او از انایی جهان از انا چون رست اکنون شد انا آفرین ها بر انای بی عنا کو گریزان و انایی در پیش می دود چون دید وی را بی ویش طالب اویی نگردد طالبت چون بمردی طالبت شد مطلبت زنده ای کی مرده شو شوید ترا طالبی کی مطلبت جوید ترا اندرین بحث ار خرد ره بین بدی فخر رازی رازدان دین بدی لیک چون من لمن یذق لم یدر بود عقل و تخییلات او حیرت فزود کی شود کشف از تفکر این انا آن انا مکشوف شد بعد از فنا می فتد این عقل ها در افتقاد در مغاکی حلول و اتحاد ای ایاز گشته فانی ز اقتراب هم چو اختر در شعاع آفتاب بلک چون نطفه مبدل تو به تن نه از حلول و اتحادی مفتتن عفو کن ای عفو در صندوق تو سابق لطفی همه مسبوق تو من کی باشم که بگویم عفو کن ای تو سلطان و خلاصه امر کن من کی باشم که بوم من با منت ای گرفته جمله منها دامنت
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۸ - مجرم دانستن ایاز خود را درین شفاعتگری و عذر این جرم خواستن و در آن عذرگویی خود را مجرم دانستن و این شکستگی از شناخت و عظمت شاه خیزد کی أَنا أَعْلَمُکُمْ بِاللَّهِ وَ أَخْشیکُمْ لِللَّهِ وَ قالَ اللهُ تَعالی إِنَّما یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماءُ من کی آرم رحم خلم آلود را ره نمایم حلم علم اندود را صد هزاران صفع را ارزانیم گر زبون صفعها گردانیم من چه گویم پیشت اعلامت کنم یا که وا یادت دهم شرط کرم آنچ معلوم تو نبود چیست آن وآنچ یادت نیست کو اندر جهان ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن که فراموشی کند بر وی نهان هیچ کس را تو کسی انگاشتی هم چو خورشیدش به نور افراشتی چون کسم کردی اگر لابه کنم مستمع شو لابه ام را از کرم زانک از نقشم چو بیرون برده ای آن شفاعت هم تو خود را کرده ای چون ز رخت من تهی گشت این وطن تر و خشک خانه نبود آن من هم دعا از من روان کردی چو آب هم نباتش بخش و دارش مستجاب هم تو بودی اول آرنده دعا هم تو باش آخر اجابت را رجا تا زنم من لاف کان شاه جهان بهر بنده عفو کرد از مجرمان درد بودم سر به سر من خودپسند کرد شاهم داروی هر دردمند دوزخی بودم پر از شور و شری کرد دست فضل اویم کوثری هر که را سوزید دوزخ در قود من برویانم دگر بار از جسد کار کوثر چیست که هر سوخته گردد از وی نابت و اندوخته قطره قطره او منادی کرم کانچ دوزخ سوخت من باز آورم هست دوزخ هم چو سرمای خزان هست کوثر چون بهار ای گلستان هست دوزخ هم چو مرگ و خاک گور هست کوثر بر مثال نفخ صور ای ز دوزخ سوخته اجسامتان سوی کوثر می کشد اکرامتان چون خلقت الخلق کی یربح علی لطف تو فرمود ای قیوم حی لالان اربح علیهم جود تست که شود زو جمله ناقصها درست عفو کن زین بندگان تن پرست عفو از دریای عفو اولیترست عفو خلقان هم چو جو و هم چو سیل هم بدان دریای خود تازند خیل عفوها هر شب ازین دل پاره ها چون کبوتر سوی تو آید شها بازشان وقت سحر پران کنی تا به شب محبوس این ابدان کنی پر زنان بار دگر در وقت شام می پرند از عشق آن ایوان و بام تا که از تن تار وصلت بسکلند پیش تو آیند کز تو مقبلند پر زنان آمن ز رجع سرنگون در هوا که انا الیه راجعون بانگ می آید تعالوا زان کرم بعد از آن رجعت نماند از حرص و غم بس غریبیها کشیدیت از جهان قدر من دانسته باشید ای مهان زیر سایه این درختم مست ناز هین بیندازید پاها را دراز پایهای پر عنا از راه دین بر کنار و دست حوران خالدین حوریان گشته مغمز مهربان کز سفر باز آمدند این صوفیان صوفیان صافیان چون نور خور مدتی افتاده بر خاک و قذر بی اثر پاک از قذر باز آمدند هم چو نور خور سوی قرص بلند این گروه مجرمان هم ای مجید جمله سرهاشان به دیواری رسید بر خطا و جرم خود واقف شدند گرچه مات کعبتین شه بدند رو به تو کردند اکنون اه کنان ای که لطفت مجرمان را ره کنان راه ده آلودگان را العجل در فرات عفو و عین مغتسل تا که غسل آرند زان جرم دراز در صف پاکان روند اندر نماز اندر آن صفها ز اندازه برون غرقگان نور نحن الصافون چون سخن در وصف این حالت رسید هم قلم بشکست و هم کاغذ درید بحر را پیمود هیچ اسکره ای شیر را برداشت هرگز بره ای گر حجابستت برون رو ز احتجاب تا ببینی پادشاهی عجاب گرچه بشکستند جامت قوم مست آنک مست از تو بود عذریش هست مستی ایشان به اقبال و به مال نه ز باده تست ای شیرین فعال ای شهنشه مست تخصیص توند عفو کن از مست خود ای عفومند لذت تخصیص تو وقت خطاب آن کند که ناید از صد خم شراب چونک مستم کرده ای حدم مزن شرع مستان را نبیند حد زدن چون شوم هشیار آنگاهم بزن که نخواهم گشت خود هشیار من هرکه از جام تو خورد ای ذوالمنن تا ابد رست از هش و از حد زدن خالدین فی فناء سکرهم من تفانی فی هواکم لم یقم فضل تو گوید دل ما را که رو ای شده در دوغ عشق ما گرو چون مگس در دوغ ما افتاده ای تو نه ای مست ای مگس تو باده ای کرکسان مست از تو گردند ای مگس چونک بر بحر عسل رانی فرس کوهها چون ذره ها سرمست تو نقطه و پرگار و خط در دست تو فتنه که لرزند ازو لرزان تست هر گران قیمت گهر ارزان تست گر خدا دادی مرا پانصد دهان گفتمی شرح تو ای جان و جهان یک دهان دارم من آن هم منکسر در خجالت از تو ای دانای سر منکسرتر خود نباشم از عدم کز دهانش آمدستند این امم صد هزار آثار غیبی منتظر کز عدم بیرون جهد با لطف و بر از تقاضای تو می گردد سرم ای ببرده من به پیش آن کرم رغبت ما از تقاضای توست جذبه حقست هر جا ره روست خاک بی بادی به بالا بر جهد کشتی بی بحر پا در ره نهد پیش آب زندگانی کس نمرد پیش آبت آب حیوانست درد آب حیوان قبله جان دوستان ز آب باشد سبز و خندان بوستان مرگ آشامان ز عشقش زنده اند دل ز جان و آب جان بر کنده اند آب عشق تو چو ما را دست داد آب حیوان شد به پیش ما کساد ز آب حیوان هست هر جان را نوی لیک آب آب حیوانی توی هر دمی مرگی و حشری دادیم تا بدیدم دست برد آن کرم هم چو خفتن گشت این مردن مرا ز اعتماد بعث کردن ای خدا هفت دریا هر دم ار گردد سراب گوش گیری آوریش ای آب آب عقل لرزان از اجل وان عشق شوخ سنگ کی ترسد ز باران چون کلوخ از صحاف مثنوی این پنجمست بر بروج چرخ جان چون انجمست ره نیابد از ستاره هر حواس جز که کشتیبان استاره شناس جز نظاره نیست قسم دیگران از سعودش غافلند و از قران آشنایی گیر شبها تا به روز با چنین استارهای دیوسوز هر یکی در دفع دیو بدگمان هست نفط انداز قلعه آسمان اختر ار با دیو هم چون عقربست مشتری را او ولی الاقربست قوس اگر از تیر دوزد دیو را دلو پر آبست زرع و میو را حوت اگرچه کشتی غی بشکند دوست را چون ثور کشتی می کند شمس اگر شب را بدرد چون اسد لعل را زو خلعت اطلس رسد هر وجودی کز عدم بنمود سر بر یکی زهرست و بر دیگر شکر دوست شو وز خوی ناخوش شو بری تا ز خمره زهر هم شکر خوری زان نشد فاروق را زهری گزند که بد آن تریاق فاروقیش قند
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱ - تمامت کتاب الموطد الکریم ای حیات دل حسام الدین بسی میل می جوشد به قسم سادسی گشت از جذب چو تو علامه ای در جهان گردان حسامی نامه ای پیش کش می آرمت ای معنوی قسم سادس در تمام مثنوی شش جهت را نور ده زین شش صحف کی یطوف حوله من لم یطف عشق را با پنج و با شش کار نیست مقصد او جز که جذب یار نیست بوک فیما بعد دستوری رسد رازهای گفتنی گفته شود یا بیانی که بود نزدیکتر زین کنایات دقیق مستتر راز جز با رازدان انباز نیست راز اندر گوش منکر راز نیست لیک دعوت واردست از کردگار با قبول و ناقبول او را چه کار نوح نهصد سال دعوت می نمود دم به دم انکار قومش می فزود هیچ از گفتن عنان واپس کشید هیچ اندر غار خاموشی خزید گفت از بانگ و علالای سگان هیچ واگردد ز راهی کاروان یا شب مهتاب از غوغای سگ سست گردد بدر را در سیر تگ مه فشاند نور و سگ عو عو کند هر کسی بر خلقت خود می تند هر کسی را خدمتی داده قضا در خور آن گوهرش در ابتلا چونک نگذارد سگ آن نعره سقم من مهم سیران خود را چون هلم چونک سرکه سرکگی افزون کند پس شکر را واجب افزونی بود قهر سرکه لطف هم چون انگبین کین دو باشد رکن هر اسکنجبین انگبین گر پای کم آرد ز خل آید آن اسکنجبین اندر خلل قوم بر وی سرکه ها می ریختند نوح را دریا فزون می ریخت قند قند او را بد مدد از بحر جود پس ز سرکه اهل عالم می فزود واحد کالالف کی بود آن ولی بلک صد قرنست آن عبدالعلی خم که از دریا درو راهی شود پیش او جیحونها زانو زند خاصه این دریا که دریاها همه چون شنیدند این مثال و دمدمه شد دهانشان تلخ ازین شرم و خجل که قرین شد نام اعظم با اقل در قران این جهان با آن جهان این جهان از شرم می گردد جهان این عبارت تنگ و قاصر رتبتست ورنه خس را با اخص چه نسبتست زاغ در رز نعره زاغان زند بلبل از آواز خوش کی کم کند پس خریدارست هر یک را جدا اندرین بازار یفعل ما یشا نقل خارستان غذای آتش است بوی گل قوت دماغ سرخوش است گر پلیدی پیش ما رسوا بود خوک و سگ را شکر و حلوا بود گر پلیدان این پلیدیها کنند آبها بر پاک کردن می تنند گرچه ماران زهرافشان می کنند ورچه تلخان مان پریشان می کنند نحلها بر کوه و کندو و شجر می نهند از شهد انبار شکر زهرها هرچند زهری می کنند زود تریاقاتشان بر می کنند این جهان جنگست کل چون بنگری ذره با ذره چو دین با کافری آن یکی ذره همی پرد به چپ وآن دگر سوی یمین اندر طلب ذره ای بالا و آن دیگر نگون جنگ فعلیشان ببین اندر رکون جنگ فعلی هست از جنگ نهان زین تخالف آن تخالف را بدان ذره ای کان محو شد در آفتاب جنگ او بیرون شد از وصف و حساب چون ز ذره محو شد نفس و نفس جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس رفت از وی جنبش طبع و سکون از چه از انا الیه راجعون ما به بحر تو ز خود راجع شدیم وز رضاع اصل مسترضع شدیم در فروع راه ای مانده ز غول لاف کم زن از اصول ای بی اصول جنگ ما و صلح ما در نور عین نیست از ما هست بین اصبعین جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول در میان جزوها حربیست هول این جهان زین جنگ قایم می بود در عناصر در نگر تا حل شود چار عنصر چار استون قویست که بدیشان سقف دنیا مستویست هر ستونی اشکننده آن دگر استن آب اشکننده آن شرر پس بنای خلق بر اضداد بود لاجرم ما جنگییم از ضر و سود هست احوالم خلاف همدگر هر یکی با هم مخالف در اثر چونک هر دم راه خود را می زنم با دگر کس سازگاری چون کنم موج لشکرهای احوالم ببین هر یکی با دیگری در جنگ و کین می نگر در خود چنین جنگ گران پس چه مشغولی به جنگ دیگران یا مگر زین جنگ حقت وا خرد در جهان صلح یک رنگت برد آن جهان جز باقی و آباد نیست زانک آن ترکیب از اضداد نیست این تفانی از ضد آید ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا نفی ضد کرد از بهشت آن بی نظیر که نباشد شمس و ضدش زمهریر هست بی رنگی اصول رنگها صلحها باشد اصول جنگها آن جهانست اصل این پرغم وثاق وصل باشد اصل هر هجر و فراق این مخالف از چه ایم ای خواجه ما واز چه زاید وحدت این اعداد را زانک ما فرعیم و چار اضداد اصل خوی خود در فرع کرد ایجاد اصل گوهر جان چون ورای فصلهاست خوی او این نیست خوی کبریاست جنگها بین کان اصول صلحهاست چون نبی که جنگ او بهر خداست غالبست و چیر در هر دو جهان شرح این غالب نگنجد در دهان آب جیحون را اگر نتوان کشید هم ز قدر تشنگی نتوان برید گر شدی عطشان بحر معنوی فرجه ای کن در جزیره مثنوی فرجه کن چندانک اندر هر نفس مثنوی را معنوی بینی و بس باد که را ز آب جو چون وا کند آب یک رنگی خود پیدا کند شاخهای تازه مرجان ببین میوه های رسته ز آب جان ببین چون ز حرف و صوت و دم یکتا شود آن همه بگذارد و دریا شود حرف گو و حرف نوش و حرفها هر سه جان گردند اندر انتها نان دهنده و نان ستان و نان پاک ساده گردند از صور گردند خاک لیک معنیشان بود در سه مقام در مراتب هم ممیز هم مدام خاک شد صورت ولی معنی نشد هر که گوید شد تو گویش نی نشد در جهان روح هر سه منتظر گه ز صورت هارب و گه مستقر امر آید در صور رو در رود باز هم ز امرش مجرد می شود پس له الخلق و له الامرش بدان خلق صورت امر جان راکب بر آن راکب و مرکوب در فرمان شاه جسم بر درگاه وجان در بارگاه چونک خواهد که آب آید در سبو شاه گوید جیش جان را که ارکبوا باز جانها را چو خواند در علو بانگ آید از نقیبان که انزلوا بعد ازین باریک خواهد شد سخن کم کن آتش هیزمش افزون مکن تا نجوشد دیگهای خرد زود دیگ ادراکات خردست و فرود پاک سبحانی که سیبستان کند در غمام حرفشان پنهان کنند زین غمام بانگ و حرف و گفت و گوی پرده ای کز سیب ناید غیر بوی باری افزون کش تو این بو را به هوش تا سوی اصلت برد بگرفته گوش بو نگه دار و بپرهیز از زکام تن بپوش از باد و بود سرد عام تا نینداید مشامت را ز اثر ای هواشان از زمستان سردتر چون جمادند و فسرده و تن شگرف می جهد انفاسشان از تل برف چون زمین زین برف در پوشد کفن تیغ خورشید حسام الدین بزن هین بر آر از شرق سیف الله را گرم کن زان شرق این درگاه را برف را خنجر زند آن آفتاب سیلها ریزد ز که ها بر تراب زانک لا شرقیست و لا غربیست او با منجم روز و شب حربیست او که چرا جز من نجوم بی هدی قبله کردی از لییمی و عمی نا خوشت ناید مقال آن امین در نبی که لا احب الآفلین از قزح در پیش مه بستی کمر زان همی رنجی ز وانشق القمر منکری این را که شمس کورت شمس پیش تست اعلی مرتبت از ستاره دیده تصریف هوا ناخوشت آید اذا النجم هوی خود مؤثرتر نباشد مه ز نان ای بسا نان که ببرد عرق جان خود مؤثرتر نباشد زهره زآب ای بسا آبا که کرد او تن خراب مهر آن در جان تست و پند دوست می زند بر گوش تو بیرون پوست پند ما در تو نگیرد ای فلان پند تو در ما نگیرد هم بدان جز مگر مفتاح خاص آید ز دوست که مقالید السموات آن اوست این سخن هم چون ستاره ست و قمر لیک بی فرمان حق ندهد اثر این ستاره بی جهت تاثیر او می زند بر گوشهای وحی جو کی بیایید از جهت تا بی جهات تا ندراند شما را گرگ مات آنچنان که لمعه درپاش اوست شمس دنیا در صفت خفاش اوست هفت چرخ ازرقی در رق اوست پیک ماه اندر تب و در دق اوست زهره چنگ مسیله در وی زده مشتری با نقد جان پیش آمده در هوای دستبوس او زحل لیک خود را می نبیند از محل دست و پا مریخ چندین خست ازو وآن عطارد صد قلم بشکست ازو با منجم این همه انجم به جنگ کای رها کرده تو جان بگزیده رنگ جان ویست و ما همه رنگ و رقوم کوکب هر فکر او جان نجوم فکر کو آنجا همه نورست پاک بهر تست این لفظ فکر ای فکرناک هر ستاره خانه دارد در علا هیچ خانه در نگنجد نجم ما جای سوز اندر مکان کی در رود نور نامحدود را حد کی بود لیک تمثیلی و تصویری کنند تا که در یابد ضعیفی عشقمند مثل نبود لیک باشد آن مثیل تا کند عقل مجمد را گسیل عقل سر تیزست لیکن پای سست زانک دل ویران شدست و تن درست عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ صدرشان در وقت دعوی هم چو شرق صبرشان در وقت تقوی هم چو برق عالمی اندر هنرها خودنما هم چو عالم بی وفا وقت وفا وقت خودبینی نگنجد در جهان در گلو و معده گم گشته چو نان این همه اوصافشان نیکو شود بد نماند چونک نیکوجو شود گر منی گنده بود هم چون منی چون به جان پیوست یابد روشنی هر جمادی که کند رو در نبات از درخت بخت او روید حیات هر نباتی کان به جان رو آورد خضروار از چشمه حیوان خورد باز جان چون رو سوی جانان نهد رخت را در عمر بی پایان نهد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۲ - سؤال سایل از مرغی کی بر سر ربض شهری نشسته باشد سر او فاضلترست و عزیزتر و شریفتر و مکرمتر یا دم او و جواب دادن واعظ سایل را به قدر فهم او واعظی را گفت روزی سایلی کای تو منبر را سنی تر قایلی یک سؤالستم بگو ای ذو لباب اندرین مجلس سؤالم را جواب بر سر بارو یکی مرغی نشست از سر و از دم کدامینش بهست گفت اگر رویش به شهر و دم به ده روی او از دم او می دان که به ور سوی شهرست دم رویش به ده خاک آن دم باش و از رویش بجه مرغ با پر می پرد تا آشیان پر مردم همت است ای مردمان عاشقی که آلوده شد در خیر و شر خیر و شر منگر تو در همت نگر باز اگر باشد سپید و بی نظیر چونک صیدش موش باشد شد حقیر ور بود جغدی و میل او به شاه او سر بازست منگر در کلاه آدمی بر قد یک طشت خمیر بر فزود از آسمان و از اثیر هیچ کرمنا شنید این آسمان که شنید این آدمی پر غمان بر زمین و چرخ عرضه کرد کس خوبی و عقل و عبارات و هوس جلوه کردی هیچ تو بر آسمان خوبی روی و اصابت در گمان پیش صورت های حمام ای ولد عرضه کردی هیچ سیم اندام خود بگذری زان نقش های هم چو حور جلوه آری با عجوز نیم کور در عجوزه چیست که ایشان را نبود که ترا زان نقش ها با خود ربود تو نگویی من بگویم در بیان عقل و حس و درک و تدبیرست و جان در عجوزه جان آمیزش کنیست صورت گرمابه ها را روح نیست صورت گرمابه گر جنبش کند در زمان او از عجوزه بر کند جان چه باشد با خبر از خیر و شر شاد با احسان و گریان از ضرر چون سر و ماهیت جان مخبرست هر که او آگاه تر با جان ترست روح را تاثیر آگاهی بود هر که را این بیش اللهی بود چون خبرها هست بیرون زین نهاد باشد این جان ها در آن میدان جماد جان اول مظهر درگاه شد جان جان خود مظهر الله شد آن ملایک جمله عقل و جان بدند جان نو آمد که جسم آن بدند از سعادت چون بر آن جان بر زدند هم چو تن آن روح را خادم شدند آن بلیس از جان از آن سر برده بود یک نشد با جان که عضو مرده بود چون نبودش آن فدای آن نشد دست بشکسته مطیع جان نشد جان نشد ناقص گر آن عضوش شکست کان بدست اوست تواند کرد هست سر دیگر هست کو گوش دگر طوطیی کو مستعد آن شکر طوطیان خاص را قندیست ژرف طوطیان عام از آن خور بسته طرف کی چشد درویش صورت زان زکات معنیست آن نه فعولن فاعلات از خر عیسی دریغش نیست قند لیک خر آمد به خلقت که پسند قند خر را گر طرب انگیختی پیش خر قنطار شکر ریختی معنی نختم علی افواههم این شناس اینست ره رو را مهم تا ز راه خاتم پیغامبران بوک بر خیزد ز لب ختم گران ختم هایی که انبیا بگذاشتند آن به دین احمدی برداشتند قفل های ناگشاده مانده بود از کف انا فتحنا برگشود او شفیع است این جهان و آن جهان این جهان زی دین و آنجا زی جنان این جهان گوید که تو رهشان نما وآن جهان گوید که تو مهشان نما پیشه اش اندر ظهور و در کمون اهد قومی انهم لا یعلمون باز گشته از دم او هر دو باب در دو عالم دعوت او مستجاب بهر این خاتم شدست او که به جود مثل او نه بود و نه خواهند بود چونک در صنعت برد استاد دست نه تو گویی ختم صنعت بر تو است در گشاد ختم ها تو خاتمی در جهان روح بخشان حاتمی هست اشارات محمدالمراد کل گشاد اندر گشاد اندر گشاد صد هزاران آفرین بر جان او بر قدوم و دور فرزندان او آن خلیفه زادگان مقبلش زاده اند از عنصر جان و دلش گر ز بغداد و هری یا از ری اند بی مزاج آب و گل نسل وی اند شاخ گل هر جا که روید هم گلست خم مل هر جا که جوشد هم ملست گر ز مغرب بر زند خورشید سر عین خورشیدست نه چیز دگر عیب چینان را ازین دم کور دار هم به ستاری خود ای کردگار گفت حق چشم خفاش بدخصال بسته ام من ز آفتاب بی مثال از نظرهای خفاش کم و کاست انجم آن شمس نیز اندر خفاست