Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۵ - نصحیت کردن زن مر شوی را کی سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو لم تقولون ما لا تفعلون کی این سخنها اگرچه راستست این مقام توکل ترا نیست و این سخن گفتن فوق مقام و معاملهٔ خود زیان دارد و کبر مقتا عند الله باشد زن برو زد بانگ کای ناموس کیش من فسون تو نخواهم خورد بیش ترهات از دعوی و دعوت مگو رو سخن از کبر و از نخوت مگو چند حرف طمطراق و کار بار کار و حال خود ببین و شرم دار کبر زشت و از گدایان زشت تر روز سرد و برف وانگه جامه تر چند دعوی و دم و باد و بروت ای ترا خانه چو بیت العنکبوت از قناعت کی تو جان افروختی از قناعت ها تو نام آموختی گفت پیغامبر قناعت چیست گنج گنج را تو وا نمی دانی ز رنج این قناعت نیست جز گنج روان تو مزن لاف ای غم و رنج روان تو مخوانم جفت کمتر زن بغل جفت انصافم نیم جفت دغل چون قدم با میر و با بگ می زنی چون ملخ را در هوا رگ می زنی با سگان زین استخوان در چالشی چون نی اشکم تهی در نالشی سوی من منگر به خواری سست سست تا نگویم آنچ در رگ های تست عقل خود را از من افزون دیده ای مر من کم عقل را چون دیده ای همچو گرگ غافل اندر ما مجه ای ز ننگ عقل تو بی عقل به چونکه عقل تو عقیله مردم است آن نه عقل ست آن که مار و کزدم است خصم ظلم و مکر تو الله باد فضل و عقل تو ز ما کوتاه باد هم تو ماری هم فسون گر این عجب مارگیر و ماری ای ننگ عرب زاغ اگر زشتی خود بشناختی همچو برف از درد و غم بگداختی مرد افسونگر بخواند چون عدو او فسون بر مار و مار افسون برو گر نبودی دام او افسون مار کی فسون مار را گشتی شکار مرد افسون گر ز حرص کسب و کار در نیابد آن زمان افسون مار مار گوید ای فسون گر هین و هین آن خود دیدی فسون من ببین تو به نام حق فریبی مر مرا تا کنی رسوای شور و شر مرا نام حقم بست نی آن رای تو نام حق را دام کردی وای تو نام حق بستاند از تو داد من من به نام حق سپردم جان و تن یا به زخم من رگ جانت برد یا که همچون من به زندانت برد زن ازین گونه خشن گفتارها خواند بر شوی جوان طومار ها
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۶ - نصیحت کردن مرد مر زن را کی در فقیران به خواری منگر و در کار حق به گمان کمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بینوایی خویشتن گفت ای زن تو زنی یا بوالحزن فقر فخر آمد مرا بر سر مزن مال و زر سر را بود همچون کلاه کل بود او کز کله سازد پناه آنک زلف جعد و رعنا باشدش چون کلاهش رفت خوشتر آیدش مرد حق باشد بمانند بصر پس برهنه به که پوشیده نظر وقت عرضه کردن آن برده فروش بر کند از بنده جامه عیب پوش ور بود عیبی برهنه ش کی کند بل بجامه خدعه ای با وی کند گوید این شرمنده است از نیک و بد از برهنه کردن او از تو رمد خواجه در عیبست غرقه تا به گوش خواجه را مالست و مالش عیب پوش کز طمع عیبش نبیند طامعی گشت دلها را طمعها جامعی ور گدا گوید سخن چون زر کان ره نیابد کاله او در دکان کار درویشی ورای فهم تست سوی درویشی بمنگر سست سست زانک درویشان ورای ملک و مال روزیی دارند ژرف از ذوالجلال حق تعالی عادلست و عادلان کی کنند استم گری بر بی دلان آن یکی را نعمت و کالا دهند وین دگر را بر سر آتش نهند آتشش سوزا که دارد این گمان بر خدا و خالق هر دو جهان فقر فخری از گزافست و مجاز نه هزاران عز پنهانست و ناز از غضب بر من لقبها راندی یارگیر و مارگیرم خواندی گر بگیرم برکنم دندان مار تاش از سر کوفتن نبود ضرار زانک آن دندان عدو جان اوست من عدو را می کنم زین علم دوست از طمع هرگز نخوانم من فسون این طمع را کرده ام من سرنگون حاش لله طمع من از خلق نیست از قناعت در دل من عالمیست بر سر امرودبن بینی چنان زان فرودآ تا نماند آن گمان چون که بر گردی تو سرگشته شوی خانه را گردنده بینی و آن توی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۷ - در بیان آنک جنبیدن هر کسی از آنجا کی ویست هر کس را از چنبرهٔ وجود خود بیند تابهٔ کبود آفتاب را کبود نماید و سرخ سرخ نماید چون تابهها از رنگها بیرون آید سپید شود از همه تابههای دیگر او راستگوتر باشد و امام باشد دید احمد را ابوجهل و بگفت زشت نقشی کز بنی هاشم شکفت گفت احمد مر ورا که راستی راست گفتی گرچه کار افزاستی دید صدیقش بگفت ای آفتاب نی ز شرقی نی ز غربی خوش بتاب گفت احمد راست گفتی ای عزیز ای رهیده تو ز دنیای نه چیز حاضران گفتند ای صدر الوری راست گو گفتی دو ضدگو را چرا گفت من آیینه ام مصقول دست ترک و هندو در من آن بیند که هست ای زن ار طماع می بینی مرا زین تحری زنانه برتر آ آن طمع را ماند و رحمت بود کو طمع آنجا که آن نعمت بود امتحان کن فقر را روزی دو تو تا به فقر اندر غنا بینی دوتو صبر کن با فقر و بگذار این ملال زانک در فقرست عز ذوالجلال سرکه مفروش و هزاران جان ببین از قناعت غرق بحر انگبین صد هزاران جان تلخی کش نگر همچو گل آغشته اندر گلشکر ای دریغا مر ترا گنجا بدی تا ز جانم شرح دل پیدا شدی این سخن شیرست در پستان جان بی کشنده خوش نمی گردد روان مستمع چون تشنه و جوینده شد واعظ ار مرده بود گوینده شد مستمع چون تازه آمد بی ملال صدزبان گردد به گفتن گنگ و لال چونک نامحرم در آید از درم پرده در پنهان شوند اهل حرم ور در آید محرمی دور از گزند برگشایند آن ستیران روی بند هرچه را خوب و خوش و زیبا کنند از برای دیده بینا کنند کی بود آواز چنگ و زیر و بم از برای گوش بی حس اصم مشک را بیهوده حق خوش دم نکرد بهر حس کرد و پی اخشم نکرد حق زمین و آسمان بر ساخته ست در میان بس نار و نور افراخته ست این زمین را از برای خاکیان آسمان را مسکن افلاکیان مرد سفلی دشمن بالا بود مشتری هر مکان پیدا بود ای ستیره هیچ تو بر خاستی خویشتن را بهر کور آراستی گر جهان را پر در مکنون کنم روزی تو چون نباشد چون کنم ترک جنگ و ره زنی ای زن بگو ور نمی گویی به ترک من بگو مر مرا چه جای جنگ نیک و بد کین دلم از صلحها هم می رمد گر خمش گردی و گر نه آن کنم که همین دم ترک خان و مان کنم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۸ - مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهٔ خویش زن چو دید او را که تند و توسنست گشت گریان گریه خود دام زنست گفت از تو کی چنین پنداشتم از تو من اومید دیگر داشتم زن در آمد از طریق نیستی گفت من خاک شماام نی ستی جسم و جان و هرچه هستم آن تست حکم و فرمان جملگی فرمان تست گر ز درویشی دلم از صبر جست بهر خویشم نیست آن بهر تو است تو مرا در دردها بودی دوا من نمی خواهم که باشی بی نوا جان تو کز بهر خویشم نیست این از برای تستم این ناله و حنین خویش من والله که بهر خویش تو هر نفس خواهد که میرد پیش تو کاش جانت کش روان من فدا از ضمیر جان من واقف بدا چون تو با من این چنین بودی بظن هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن خاک را بر سیم و زر کردیم چون تو چنینی با من ای جان را سکون تو که در جان و دلم جا می کنی زین قدر از من تبرا می کنی تو تبرا کن که هستت دستگاه ای تبرای ترا جان عذرخواه یاد می کن آن زمانی را که من چون صنم بودم تو بودی چون شمن بنده بر وفق تو دل افروخته ست هرچه گویی پخت گوید سوخته ست من سپاناخ تو با هرچه م پزی یا ترش با یا که شیرین می سزی کفر گفتم نک به ایمان آمدم پیش حکمت از سر جان آمدم خوی شاهانه ی ترا نشناختم پیش تو گستاخ خر درتاختم چون ز عفو تو چراغی ساختم توبه کردم اعتراض انداختم می نهم پیش تو شمشیر و کفن می کشم پیش تو گردن را بزن از فراق تلخ می گویی سخن هر چه خواهی کن ولیکن این مکن در تو از من عذرخواهی هست سر با تو بی من او شفیعی مستمر عذر خواهم در درونت خلق تست ز اعتماد او دل من جرم جست رحم کن پنهان ز خود ای خشمگین ای که خلقت به ز صد من انگبین زین نسق می گفت با لطف و گشاد در میانه گریه ای بر وی فتاد گریه چون از حد گذشت و های های زو که بی گریه بد او خود دلربای شد از آن باران یکی برقی پدید زد شراری در دل مرد وحید آنک بنده ی روی خوبش بود مرد چون بود چون بندگی آغاز کرد آنک از کبرش دلت لرزان بود چون شوی چون پیش تو گریان شود آنک از نازش دل و جان خون بود چونک آید در نیاز او چون بود آنک در جور و جفااش دام ماست عذر ما چه بود چو او در عذر خاست زین للناس حق آراسته ست زانچ حق آراست چون دانند جست چون پی یسکن الیهاش آفرید کی تواند آدم از حوا برید رستم زال ار بود وز حمزه بیش هست در فرمان اسیر زال خویش آنک عالم مست گفتش آمدی کلمینی یا حمیرا می زدی آب غالب شد بر آتش از لهیب زآتش او جوشد چو باشد در حجیب چونک دیگی حایل آمد هر دو را نیست کرد آن آب را کردش هوا ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی باطنا مغلوب و زن را طالبی این چنین خاصیتی در آدمیست مهر حیوان را کمست آن از کمیست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۹ - در بیان این خبر کی انهن یغلبن العاقل و یغلبهن الجاهل گفت پیغامبر که زن بر عاقلان غالب آید سخت و بر صاحب دلان باز بر زن جاهلان چیره شوند زانک ایشان تند و بس خیره روند کم بودشان رقت و لطف و وداد زانک حیوانیست غالب بر نهاد مهر و رقت وصف انسانی بود خشم و شهوت وصف حیوانی بود پرتو حقست آن معشوق نیست خالقست آن گوییا مخلوق نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۰ - تسلیم کردن مرد خود را به آنچ التماس زن بود از طلب معیشت و آن اعتراضِ زن را اشارات حق دانستن. به نزد عقلِ هر داننده ای هست، که با گردنده گرداننده ای هست مرد زان گفتن پیشمان شد چنان کز عوانی ساعت مردن عوان گفت خصم جان جان چون آمدم بر سر جان من لگدها چون زدم چون قضا آید فرو پوشد بصر تا نداند عقل ما پا را ز سر چون قضا بگذشت خود را می خورد پرده بدریده گریبان می درد مرد گفت ای زن پیشمان می شوم گر بدم کافر مسلمان می شوم من گنه کار توم رحمی بکن بر مکن یکبارگیم از بیخ و بن کافر پیر ار پشیمان می شود چونک عذر آرد مسلمان می شود حضرت پر رحمتست و پر کرم عاشق او هم وجود و هم عدم کفر و ایمان عاشق آن کبریا مس و نقره بنده آن کیمیا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۱ - در بیان آنک موسی و فرعون هر دو مسخر مشیتاند چنانک زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون بخلوت تا ناموس نشکند موسی و فرعون معنی را رهی ظاهر آن ره دارد و این بی رهی روز موسی پیش حق نالان شده نیمشب فرعون هم گریان بده کین چه غلست ای خدا بر گردنم ورنه غل باشد کی گوید من منم زانک موسی را منور کرده ای مر مرا زان هم مکدر کرده ای زانک موسی را تو مه رو کرده ای ماه جانم را سیه رو کرده ای بهتر از ماهی نبود استاره ام چون خسوف آمد چه باشد چاره ام نوبتم گر رب و سلطان می زنند مه گرفت و خلق پنگان می زنند می زنند آن طاس و غوغا می کنند ماه را زان زخمه رسوا می کنند من که فرعونم ز خلق ای وای من زخم طاس آن ربی الاعلای من خواجه تاشانیم اما تیشه ات می شکافد شاخ را در بیشه ات باز شاخی را موصل می کند شاخ دیگر را معطل می کند شاخ را بر تیشه دستی هست نی هیچ شاخ از دست تیشه جست نی حق آن قدرت که آن تیشه تراست از کرم کن این کژیها را تو راست باز با خود گفته فرعون ای عجب من نه در یا ربناام جمله شب در نهان خاکی و موزون می شوم چون به موسی می رسم چون می شوم رنگ زر قلب ده تو می شود پیش آتش چون سیه رو می شود نه که قلب و قالبم در حکم اوست لحظه ای مغزم کند یک لحظه پوست سبز گردم چونک گوید کشت باش زرد گردم چونک گوید زشت باش لحظه ای ماهم کند یک دم سیاه خود چه باشد غیر این کار اله پیش چوگانهای حکم کن فکان می دویم اندر مکان و لامکان چونک بی رنگی اسیر رنگ شد موسیی با موسیی در جنگ شد چون به بی رنگی رسی کان داشتی موسی و فرعون دارند آشتی گر ترا آید برین نکته سیوال رنگ کی خالی بود از قیل و قال این عجب کین رنگ از بی رنگ خاست رنگ با بی رنگ چون در جنگ خاست اصل روغن ز آب افزون می شود عاقبت با آب ضد چون میشود چونک روغن را ز آب اسرشته اند آب با روغن چرا ضد گشته اند چون گل از خارست و خار از گل چرا هر دو در جنگند و اندر ماجرا یا نه جنگست این برای حکمتست همچو جنگ خر فروشان صنعتست یا نه اینست و نه آن حیرانیست گنج باید جست این ویرانیست آنچ تو گنجش توهم می کنی زان توهم گنج را گم می کنی چون عمارت دان تو وهم و رایها گنج نبود در عمارت جایها در عمارت هستی و جنگی بود نیست را از هستها ننگی بود نه که هست از نیستی فریاد کرد بلک نیست آن هست را واداد کرد تو مگو که من گریزانم ز نیست بلک او از تو گریزانست بیست ظاهرا می خواندت او سوی خود وز درون می راندت با چوب رد نعلهای بازگونه ست ای سلیم نفرت فرعون می دان از کلیم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۲ - سبب حرمان اشقیا از دو جهان کی خسر الدنیا و الآخرة چون حکیمک اعتقادی کرده است کآسمان بیضه زمین چون زرده است گفت سایل چون بماند این خاکدان در میان این محیط آسمان همچو قندیلی معلق در هوا نه باسفل می رود نه بر علا آن حکیمش گفت کز جذب سما از جهات شش بماند اندر هوا چون ز مغناطیس قبه ریخته درمیان ماند آهنی آویخته آن دگر گفت آسمان با صفا کی کشد در خود زمین تیره را بلک دفعش می کند از شش جهات زان بماند اندر میان عاصفات پس ز دفع خاطر اهل کمال جان فرعونان بماند اندر ضلال پس ز دفع این جهان و آن جهان مانده اند این بی رهان بی این و آن سر کشی از بندگان ذوالجلال دان که دارند از وجود تو ملال کهربا دارند چون پیدا کنند کاه هستی ترا شیدا کنند کهربای خویش چون پنهان کنند زود تسلیم ترا طغیان کنند آنچنان که مرتبه حیوانیست کو اسیر و سغبه انسانیست مرتبه انسان به دست اولیا سغبه چون حیوان شناسش ای کیا بنده خود خواند احمد در رشاد جمله عالم را بخوان قل یا عباد عقل تو همچون شتربان تو شتر می کشاند هر طرف در حکم مر عقل عقلند اولیا و عقلها بر مثال اشتران تا انتها اندریشان بنگر آخر ز اعتبار یک قلاووزست جان صد هزار چه قلاووز و چه اشتربان بیاب دیده ای کان دیده بیند آفتاب یک جهان در شب بمانده میخ دوز منتظر موقوف خورشیدست و روز اینت خورشیدی نهان در ذره ای شیر نر در پوستین بره ای اینت دریایی نهان در زیر کاه پا برین که هین منه با اشتباه اشتباهی و گمانی را درون رحمت حقست بهر رهنمون هر پیمبر فرد آمد در جهان فرد بود آن رهنمایش در نهان عالم کبری به قدرت سحر کرد کرد خود را در کهین نقشی نورد ابلهانش فرد دیدند و ضعیف کی ضعیفست آن که با شه شد حریف ابلهان گفتند مردی بیش نیست وای آنکو عاقبت اندیش نیست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۳ - حقیر و بیخصم دیدن دیدههای حس صالح و ناقهٔ صالح علیهالسلام را چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم و یقللکم فی اعینهم لیقضی الله امرا کان مفعولا ناقه صالح بصورت بد شتر پی بریدندش ز جهل آن قوم مر از برای آب چون خصمش شدند نان کور و آب کور ایشان بدند ناقة الله آب خورد از جوی و میغ آب حق را داشتند از حق دریغ ناقه صالح چو جسم صالحان شد کمینی در هلاک طالحان تا بر آن امت ز حکم مرگ و درد ناقةالله و سقیاها چه کرد شحنه قهر خدا زیشان بجست خونبهای اشتری شهری درست روح همچون صالح و تن ناقه است روح اندر وصل و تن در فاقه است روح صالح قابل آفات نیست زخم بر ناقه بود بر ذات نیست روح صالح قابل آزار نیست نور یزدان سغبه کفار نیست حق از آن پیوست با جسمی نهان تاش آزارند و بینند امتحان بی خبر کآزار این آزار اوست آب این خم متصل با آب جوست زان تعلق کرد با جسمی اله تا که گردد جمله عالم را پناه ناقه جسم ولی را بنده باش تا شوی با روح صالح خواجه تاش گفت صالح چونک کردید این حسد بعد سه روز از خدا نقمت رسد بعد سه روز دگر از جانستان آفتی آید که دارد سه نشان رنگ روی جمله تان گردد دگر رنگ رنگ مختلف اندر نظر روز اول رویتان چون زعفران در دوم رو سرخ همچون ارغوان در سوم گردد همه روها سیاه بعد از آن اندر رسد قهر اله گر نشان خواهید از من زین وعید کره ناقه به سوی که دوید گر توانیدش گرفتن چاره هست ورنه خود مرغ امید از دام جست کس نتانست اندر آن کره رسید رفت در کهسارها شد ناپدید گفت دیدیت آن قضا معلن شدست صورت اومید را گردن زدست کره ناقه چه باشد خاطرش که بجا آرید ز احسان و برش گر بجا آید دلش رستید از آن ورنه نومیدیت و ساعد را گزان چون شنیدند این وعید منکدر چشم بنهادند و آن را منتظر روز اول روی خود دیدند زرد می زدند از ناامیدی آه سرد سرخ شد روی همه روز دوم نوبت اومید و توبه گشت گم شد سیه روز سیم روی همه حکم صالح راست شد بی ملحمه چون همه در ناامیدی سر زدند همچو مرغان در دو زانو آمدند در نبی آورد جبریل امین شرح این زانو زدن را جاثمین زانو آن دم زن که تعلیمت کنند وز چنین زانو زدن بیمت کنند منتظر گشتند زخم قهر را قهر آمد نیست کرد آن شهر را صالح از خلوت بسوی شهر رفت شهر دید اندر میان دود و نفت ناله از اجزای ایشان می شنید نوحه پیدا نوحه گویان ناپدید ز استخوانهاشان شنید او ناله ها اشک ریزان جانشان چون ژاله ها صالح آن بشنید و گریه ساز کرد نوحه بر نوحه گران آغاز کرد گفت ای قومی به باطل زیسته وز شما من پیش حق بگریسته حق بگفته صبر کن بر جورشان پندشان ده بس نماند از دورشان من بگفته پند شد بند از جفا شیر پند از مهر جوشد وز صفا بس که کردید از جفا بر جای من شیر پند افسرد در رگهای من حق مرا گفته ترا لطفی دهم بر سر آن زخمها مرهم نهم صاف کرده حق دلم را چون سما روفته از خاطرم جور شما در نصیحت من شده بار دگر گفته امثال و سخنها چون شکر شیر تازه از شکر انگیخته شیر و شهدی با سخن آمیخته در شما چون زهر گشته آن سخن زانک زهرستان بدیت از بیخ و بن چون شوم غمگین که غم شد سرنگون غم شما بودیت ای قوم حرون هیچ کس بر مرگ غم نوحه کند ریش سر چون شد کسی مو بر کند رو بخود کرد و بگفت ای نوحه گر نوحه ات را می نیرزند آن نفر کژ مخوان ای راست خواننده مبین کیف آسی خلف قوم ظالمین باز اندر چشم و دل او گریه یافت رحمتی بی علتی در وی بتافت قطره می بارید و حیران گشته بود قطره ای بی علت از دریای جود عقل او می گفت کین گریه ز چیست بر چنان افسوسیان شاید گریست بر چه می گریی بگو بر فعلشان بر سپاه کینه توز بد نشان بر دل تاریک پر زنگارشان بر زبان زهر همچون مارشان بر دم و دندان سگسارانه شان بر دهان و چشم کزدم خانه شان بر ستیز و تسخر و افسوسشان شکر کن چون کرد حق محبوسشان دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ مهرشان کژ صلحشان کژ خشم کژ از پی تقلید و معقولات نقل پا نهاده بر سر این پیر عقل پیرخر نه جمله گشته پیر خر از ریای چشم و گوش همدگر از بهشت آورد یزدان بندگان تا نمایدشان سقر پروردگان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۴ - در معنی آنک مرج البحرین یلتقیان بینهما برزخ لا یبغیان اهل نار و خلد را بین هم دکان در میانشان برزخ لایبغیان اهل نار و اهل نور آمیخته در میانشان کوه قاف انگیخته همچو در کان خاک و زر کرد اختلاط در میانشان صد بیابان و رباط همچنانک عقد در در و شبه مختلط چون میهمان یک شبه بحر را نیمیش شیرین چون شکر طعم شیرین رنگ روشن چون قمر نیم دیگر تلخ همچون زهر مار طعم تلخ و رنگ مظلم همچو قار هر دو بر هم می زنند از تحت و اوج بر مثال آب دریا موج موج صورت بر هم زدن از جسم تنگ اختلاط جانها در صلح و جنگ موجهای صلح بر هم می زند کینه ها از سینه ها بر می کند موجهای جنگ بر شکل دگر مهرها را می کند زیر و زبر مهر تلخان را به شیرین می کشد زانک اصل مهرها باشد رشد قهر شیرین را به تلخی می برد تلخ با شیرین کجا اندر خورد تلخ و شیرین زین نظر ناید پدید از دریچه عاقبت دانند دید چشم آخربین تواند دید راست چشم آخربین غرورست و خطاست ای بسا شیرین که چون شکر بود لیک زهر اندر شکر مضمر بود آنک زیرک تر به بو بشناسدش و آن دگر چون بر لب و دندان زدش پس لبش ردش کند پیش از گلو گرچه نعره می زند شیطان کلوا و آن دگر را در گلو پیدا کند و آن دگر را در بدن رسوا کند وان دگر را در حدث سوزش دهد ذوق آن زخم جگردوزش دهد وان دگر را بعد ایام و شهور وان دگر را بعد مرگ از قعر گور ور دهندش مهلت اندر قعر گور لابد آن پیدا شود یوم النشور هر نبات و شکری را در جهان مهلتی پیداست از دور زمان سالها باید که اندر آفتاب لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب باز تره در دو ماه اندر رسد باز تا سالی گل احمر رسد بهر این فرمود حق عز و جل سورة الانعام در ذکر اجل این شنیدی مو بمویت گوش باد آب حیوانست خوردی نوش باد آب حیوان خوان مخوان این را سخن روح نو بین در تن حرف کهن نکته دیگر تو بشنو ای رفیق همچو جان او سخت پیدا و دقیق در مقامی هست هم این زهر مار از تصاریف خدایی خوش گوار در مقامی زهر و در جایی دوا در مقامی کفر و در جایی روا گرچه آنجا او گزند جان بود چون بدینجا در رسد درمان بود آب در غوره ترش باشد ولیک چون به انگوری رسد شیرین و نیک باز در خم او شود تلخ و حرام در مقام سرکگی نعم الادام
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۵ - در معنی آنک آنچ ولی کند مرید را نشاید گستاخی کردن و همان فعل کردن کی حلوا طبیب را زیان ندارد اما بیماران را زیان دارد و سرما و برف انگور را زیان ندارد اما غوره را زیان دارد کی در راهست کی لیغفرلک الله ما تقدم من ذنبک و ما تاخر گر ولی زهری خورد نوشی شود ور خورد طالب سیه هوشی شود رب هب لی از سلیمان آمدست که مده غیر مرا این ملک دست تو مکن با غیر من این لطف و جود این حسد را ماند اما آن نبود نکته لا ینبغی می خوان بجان سر من بعدی ز بخل او مدان بلک اندر ملک دید او صد خطر موبمو ملک جهان بد بیم سر بیم سر با بیم سر با بیم دین امتحانی نیست ما را مثل این پس سلیمان همتی باید که او بگذرد زین صد هزاران رنگ و بو با چنان قوت که او را بود هم موج آن ملکش فرو می بست دم چون برو بنشست زین اندوه گرد بر همه شاهان عالم رحم کرد شد شفیع و گفت این ملک و لوا با کمالی ده که دادی مر مرا هرکه را بدهی و بکنی آن کرم او سلیمانست وانکس هم منم او نباشد بعدی او باشد معی خود معی چه بود منم بی مدعی شرح این فرضست گفتن لیک من باز می گردم به قصه مرد و زن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۶ - مخلص ماجرای عرب و جفت او ماجرای مرد و زن را مخلصی باز می جوید درون مخلصی ماجرای مرد و زن افتاد نقل آن مثال نفس خود می دان و عقل این زن و مردی که نفسست و خرد نیک بایستست بهر نیک و بد وین دو بایسته درین خاکی سرا روز و شب در جنگ و اندر ماجرا زن همی خواهد حویج خانگاه یعنی آب رو و نان و خوان و جاه نفس همچون زن پی چاره گری گاه خاکی گاه جوید سروری عقل خود زین فکرها آگاه نیست در دماغش جز غم الله نیست گرچه سر قصه این دانه ست و دام صورت قصه شنو اکنون تمام گر بیان معنوی کافی شدی خلق عالم عاطل و باطل بدی گر محبت فکرت و معنیستی صورت روزه و نمازت نیستی هدیه های دوستان با همدگر نیست اندر دوستی الا صور تا گواهی داده باشد هدیه ها بر محبتهای مضمر در خفا زانک احسانهای ظاهر شاهدند بر محبتهای سر ای ارجمند شاهدت گه راست باشد گه دروغ مست گاهی از می و گاهی ز دوغ دوغ خورده مستیی پیدا کند های هوی و سرگرانیها کند آن مرایی در صیام و در صلاست تا گمان آید که او مست ولاست حاصل افعال برونی دیگرست تا نشان باشد بر آنچ مضمرست یا رب این تمییز ده ما را بخواست تا شناسیم آن نشان کژ ز راست حس را تمییز دانی چون شود آنک حس ینظر بنور الله بود ور اثر نبود سبب هم مظهرست همچو خویشی کز محبت مخبرست نبود آنک نور حقش شد امام مر اثر را یا سببها را غلام یا محبت در درون شعله زند زفت گردد وز اثر فارغ کند حاجتش نبود پی اعلام مهر چون محبت نور خود زد بر سپهر هست تفصیلات تا گردد تمام این سخن لیکن بجو تو والسلام گرچه شد معنی درین صورت پدید صورت از معنی غریبست و بعید در دلالت همچو آبند و درخت چون بماهیت روی دورند سخت ترک ماهیات و خاصیات گو شرح کن احوال آن دو ماه رو
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۷ - دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن کی درین تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست مرد گفت اکنون گذشتم از خلاف حکم داری تیغ برکش از غلاف هرچه گویی من ترا فرمان برم در بد و نیک آمد آن ننگرم در وجود تو شوم من منعدم چون محبم حب یعمی و یصم گفت زن آهنگ برم می کنی یا بحیلت کشف سرم می کنی گفت والله عالم السر الخفی کآفرید از خاک آدم را صفی در سه گز قالب که دادش وا نمود هر چه در الواح و در ارواح بود تا ابد هرچه بود او پیش پیش درس کرد از علم الاسماء خویش تا ملک بی خود شد از تدریس او قدس دیگر یافت از تقدیس او آن گشادیشان کز آدم رو نمود در گشاد آسمانهاشان نبود در فراخی عرصه آن پاک جان تنگ آمد عرصه هفت آسمان گفت پیغامبر که حق فرموده است من نگنجم هیچ در بالا و پست در زمین و آسمان و عرش نیز من نگنجم این یقین دان ای عزیز در دل مؤمن بگنجم ای عجب گر مرا جویی در آن دلها طلب گفت ادخل فی عبادی تلتقی جنة من رویتی یا متقی عرش با آن نور با پهنای خویش چون بدید آنرا برفت از جای خویش خود بزرگی عرش باشد بس مدید لیک صورت کیست چون معنی رسید هر ملک می گفت ما را پیش ازین الفتی می بود بر روی زمین تخم خدمت بر زمین می کاشتیم زان تعلق ما عجب می داشتیم کین تعلق چیست با این خاکمان چون سرشت ما بدست از آسمان الف ما انوار با ظلمات چیست چون تواند نور با ظلمات زیست آدما آن الف از بوی تو بود زانک جسمت را زمین بد تار و پود جسم خاکت را ازینجا بافتند نور پاکت را درینجا یافتند این که جان ما ز روحت یافتست پیش پیش از خاک آن می تافتست در زمین بودیم و غافل از زمین غافل از گنجی که در وی بد دفین چون سفر فرمود ما را زان مقام تلخ شد ما را از آن تحویل کام تا که حجتها همی گفتیم ما که به جای ما کی آید ای خدا نور این تسبیح و این تهلیل را می فروشی بهر قال و قیل را حکم حق گسترد بهر ما بساط که بگویید ازطریق انبساط هرچه آید بر زبانتان بی حذر همچو طفلان یگانه با پدر زانک این دمها چه گر نالایقست رحمت من بر غضب هم سابقست از پی اظهار این سبق ای ملک در تو بنهم داعیه اشکال و شک تا بگویی و نگیرم بر تو من منکر حلمم نیارد دم زدن صد پدر صد مادر اندر حلم ما هر نفس زاید در افتد در فنا حلم ایشان کف بحر حلم ماست کف رود آید ولی دریا بجاست خود چه گویم پیش آن در این صدف نیست الا کف کف کف کف حق آن کف حق آن دریای صاف کامتحانی نیست این گفت و نه لاف از سر مهر و صفا است و خضوع حق آنکس که بدو دارم رجوع گر به پیشت امتحانست این هوس امتحان را امتحان کن یک نفس سر مپوشان تا پدید آید سرم امر کن تو هرچه بر وی قادرم دل مپوشان تا پدید آید دلم تا قبول آرم هر آنچ قابلم چون کنم در دست من چه چاره است درنگر تا جان من چه کاره است
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۸ - تعیین کردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را و قبول کردن او گفت زن یک آفتابی تافتست عالمی زو روشنایی یافتست نایب رحمان خلیفه کردگار شهر بغدادست از وی چون بهار گر بپیوندی بدان شه شه شوی سوی هر ادبیر تا کی می روی همنشینی با شهان چون کیمیاست چون نظرشان کیمیایی خود کجاست چشم احمد بر ابوبکری زده او ز یک تصدیق صدیق آمده گفت من شه را پذیرا چون شوم بی بهانه سوی او من چون روم نسبتی باید مرا یا حیلتی هیچ پیشه راست شد بی آلتی همچو مجنونی که بشنید از یکی که مرض آمد به لیلی اندکی گفت آوه بی بهانه چون روم ور بمانم از عیادت چون شوم لیتنی کنت طبیبا حاذقا کنت امشی نحو لیلی سابقا قل تعالوا گفت حق ما را بدان تا بود شرم اشکنی ما را نشان شب پران را گر نظر و آلت بدی روزشان جولان و خوش حالت بدی گفت چون شاه کرم میدان رود عین هر بی آلتی آلت شود زانک آلت دعوی است و هستی است کار در بی آلتی و پستی است گفت کی بی آلتی سودا کنم تا نه من بی آلتی پیدا کنم پس گواهی بایدم بر مفلسی تا مرا رحمی کند شاه غنی تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ وا نما تا رحم آرد شاه شنگ کین گواهی که ز گفت و رنگ بد نزد آن قاضی القضاة آن جرح شد صدق می خواهد گواه حال او تا بتابد نور او بی قال او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۹ - هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمؤمنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست گفت زن صدق آن بود کز بود خویش پاک برخیزی تو از مجهود خویش آب بارانست ما را در سبو ملکت و سرمایه و اسباب تو این سبوی آب را بردار و رو هدیه ساز و پیش شاهنشاه شو گو که ما را غیر این اسباب نیست در مفازه هیچ به زین آب نیست گر خزینه ش پر متاع فاخرست این چنین آبش نباشد نادرست چیست آن کوزه تن محصور ما اندرو آب حواس شور ما ای خداوند این خم و کوزه مرا در پذیر از فضل الله اشتری کوزه ای با پنج لوله پنج حس پاک دار این آب را از هر نجس تا شود زین کوزه منفذ سوی بحر تا بگیرد کوزه من خوی بحر تا چو هدیه پیش سلطانش بری پاک بیند باشدش شه مشتری بی نهایت گردد آبش بعد از آن پر شود از کوزه من صد جهان لوله ها بر بند و پر دارش ز خم گفت غضوا عن هوا ابصارکم ریش او پر باد کین هدیه کراست لایق چون او شهی اینست راست زن نمی دانست کانجا برگذر هست جاری دجله ای همچون شکر در میان شهر چون دریا روان پر ز کشتیها و شست ماهیان رو بر سلطان و کار و بار بین حس تجری تحتها الانهار بین این چنین حسها و ادراکات ما قطره ای باشد در آن نهر صفا
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۰ - در نمد دوختن زن عرب سبوی آب باران را و مهر نهادن بر وی از غایت اعتقاد عرب مرد گفت آری سبو را سر ببند هین که این هدیه ست ما را سودمند در نمد در دوز تو این کوزه را تا گشاید شه به هدیه روزه را کاین چنین اندر همه آفاق نیست جز رحیق و مایه ی اذواق نیست زانک ایشان ز آبهای تلخ و شور دایما پر علت اند و نیم کور مرغ کاب شور باشد مسکنش او چه داند جای آب روشنش ای که اندر چشمه ی شورست جات تو چه دانی شط و جیحون و فرات ای تو نارسته ازین فانی رباط تو چه دانی محو و سکر و انبساط ور بدانی نقلت از آب و جدست پیش تو این نامها چون ابجدست ابجد و هوز چه فاش است و پدید بر همه طفلان و معنی بس بعید پس سبو برداشت آن مرد عرب در سفر شد می کشیدش روز و شب بر سبو لرزان بد از آفات دهر هم کشیدش از بیابان تا به شهر زن مصلا باز کرده از نیاز رب سلم ورد کرده در نماز که نگه دار آب ما را از خسان یا رب آن گوهر بدان دریا رسان گرچه شویم آگهست و پر فنست لیک گوهر را هزاران دشمنست خود چه باشد گوهر آب کوثرست قطره ای زینست کاصل گوهرست از دعاهای زن و زاری او وز غم مرد و گران باری او سالم از دزدان و از آسیب سنگ برد تا دار الخلافه بی درنگ دید درگاهی پر از انعامها اهل حاجت گستریده دامها دم بدم هر سوی صاحب حاجتی یافته زان در عطا و خلعتی بهر گبر و مؤمن و زیبا و زشت همچو خورشید و مطر نی چون بهشت دید قومی در نظر آراسته قوم دیگر منتظر بر خاسته خاص و عامه از سلیمان تا بمور زنده گشته چون جهان از نفخ صور اهل صورت در جواهر بافته اهل معنی بحر معنی یافته آنک بی همت چه با همت شده وانک با همت چه با نعمت شده مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۱ - در بیان آنک چنانک گدا عاشق کرمست و عاشق کریم، کرمِ کریم هم عاشق گداست اگر گدا را صبر بیش بود کریم بر در او آید و اگر کریم را صبر بیش بود گدا بر در او آید اما صبر گدا کمال گداست و صبر کریم نقصان اوست بانگ می آمد که ای طالب بیا جود محتاج گدایان چون گدا جود می جوید گدایان و ضعاف همچو خوبان کآینه جویند صاف روی خوبان ز آینه زیبا شود روی احسان از گدا پیدا شود پس ازین فرمود حق در والضحی بانگ کم زن ای محمد بر گدا چون گدا آیینه جودست هان دم بود بر روی آیینه زیان آن یکی جودش گدا آرد پدید و آن دگر بخشد گدایان را مزید پس گدایان آیت جود حقند وانک با حقند جود مطلقند وانک جز این دوست او خود مرده ایست او برین در نیست نقش پرده ایست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۲ - فرق میان آنک درویش است به خدا و تشنهٔ خدا و میان آنک درویش است از خدا و تشنهٔ غیرست نقش درویشست او نه اهل نان نقش سگ را تو مینداز استخوان فقر لقمه دارد او نه فقر حق پیش نقش مرده ای کم نه طبق ماهی خاکی بود درویش نان شکل ماهی لیک از دریا رمان مرغ خانه ست او نه سیمرغ هوا لوت نوشد او ننوشد از خدا عاشق حقست او بهر نوال نیست جانش عاشق حسن و جمال گر توهم می کند او عشق ذات ذات نبود وهم اسما و صفات وهم مخلوقست و مولود آمدست حق نزاییده ست او لم یولدست عاشق تصویر و وهم خویشتن کی بود از عاشقان ذوالمنن عاشق آن وهم اگر صادق بود آن مجاز او حقیقت کش شود شرح می خواهد بیان این سخن لیک می ترسم ز افهام کهن فهمهای کهنه کوته نظر صد خیال بد در آرد در فکر بر سماع راست هر کس چیر نیست لقمه هر مرغکی انجیر نیست خاصه مرغی مرده ای پوسیده ای پرخیالی اعمیی بی دیده ای نقش ماهی را چه دریا و چه خاک رنگ هندو را چه صابون و چه زاک نقش اگر غمگین نگاری بر ورق او ندارد از غم و شادی سبق صورتش غمگین و او فارغ از آن صورتش خندان و او زان بی نشان وین غم و شادی که اندر دل حظیست پیش آن شادی و غم جز نقش نیست صورت غمگین نقش از بهر ماست تا که ما را یاد آید راه راست صورت خندان نقش از بهر تست تا از آن صورت شود معنی درست نقشهایی کاندرین حمامهاست از برون جامه کن چون جامه هاست تا برونی جامه ها بینی و بس جامه بیرون کن درآ ای هم نفس زانک با جامه درون سو راه نیست تن ز جان جامه ز تن آگاه نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۳ - پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیهٔ او را آن عرابی از بیابان بعید بر در دار الخلافه چون رسید پس نقیبان پیش او باز آمدند بس گلاب لطف بر جیبش زدند حاجت او فهمشان شد بی مقال کار ایشان بد عطا پیش از سیوال پس بدو گفتند یا وجه العرب از کجایی چونی از راه و تعب گفت وجهم گر مرا وجهی دهید بی وجوهم چون پس پشتم نهید ای که در روتان نشان مهتری فرتان خوشتر ز زر جعفری ای که یک دیدارتان دیدارها ای نثار دینتان دینارها ای همه ینظر بنور الله شده بهر بخشش از بر شه آمده تا زنید آن کیمیاهای نظر بر سر مسهای اشخاص بشر من غریبم از بیابان آمدم بر امید لطف سلطان آمدم بوی لطف او بیابانها گرفت ذره های ریگ هم جانها گرفت تا بدین جا بهر دینار آمدم چون رسیدم مست دیدار آمدم بهر نان شخصی سوی نانبا دوید داد جان چون حسن نانبا را بدید بهر فرجه شد یکی تا گلستان فرجه او شد جمال باغبان همچو اعرابی که آب از چه کشید آب حیوان از رخ یوسف چشید رفت موسی کآتش آرد او بدست آتشی دید او که از آتش برست جست عیسی تا رهد از دشمنان بردش آن جستن به چارم آسمان دام آدم خوشه گندم شده تا وجودش خوشه مردم شده باز آید سوی دام از بهر خور ساعد شه یابد و اقبال و فر طفل شد مکتب پی کسب هنر بر امید مرغ با لطف پدر پس ز مکتب آن یکی صدری شده ماهگانه داده و بدری شده آمده عباس حرب از بهر کین بهر قمع احمد و استیز دین گشته دین را تا قیامت پشت و رو در خلافت او و فرزندان او من برین در طالب چیز آمدم صدر گشتم چون به دهلیز آمدم آب آوردم به تحفه بهر نان بوی نانم برد تا صدر جنان نان برون راند آدمی را از بهشت نان مرا اندر بهشتی در سرشت رستم از آب و ز نان همچون ملک بی غرض گردم برین در چون فلک بی غرض نبود بگردش در جهان غیر جسم و غیر جان عاشقان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۴ - در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون عاشقان کل نه عشاق جزو ماند از کل آنک شد مشتاق جزو چونک جزوی عاشق جزوی شود زود معشوقش بکل خود رود ریش گاو و بنده غیر آمد او غرقه شد کف در ضعیفی در زد او نیست حاکم تا کند تیمار او کار خواجه خود کند یا کار او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۵ - مثل عرب اذا زنیت فازن بالحرة و اذا سرقت فاسرق الدرة فازن بالحرة پی این شد مثل فاسرق الدرة بدین شد منتقل بنده سوی خواجه شد او ماند زار بوی گل شد سوی گل او ماند خار او بمانده دور از مطلوب خویش سعی ضایع رنج باطل پای ریش همچو صیادی که گیرد سایه ای سایه کی گردد ورا سرمایه ای سایه مرغی گرفته مرد سخت مرغ حیران گشته بر شاخ درخت کین مدمغ بر کی می خندد عجب اینت باطل اینت پوسیده سبب ور تو گویی جزو پیوسته کلست خار می خور خار مقرون گلست جز ز یک رو نیست پیوسته به کل ورنه خود باطل بدی بعث رسل چون رسولان از پی پیوستنند پس چه پیوندندشان چون یک تنند این سخن پایان ندارد ای غلام روز بیگه شد حکایت کن تمام مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۶ - سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه آن سبوی آب را در پیش داشت تخم خدمت رادر آن حضرت بکاشت گفت این هدیه بدان سلطان برید سایل شه را ز حاجت وا خرید آب شیرین و سبوی سبز و نو ز آب بارانی که جمع آمد به گو خنده می آمد نقیبان را از آن لیک پذرفتند آن را همچو جان زانک لطف شاه خوب با خبر کرده بود اندر همه ارکان اثر خوی شاهان در رعیت جا کند چرخ اخضر خاک را خضرا کند شه چو حوضی دان حشم چون لوله ها آب از لوله روان در گوله ها چونک آب جمله از حوضیست پاک هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک ور در آن حوض آب شورست و پلید هر یکی لوله همان آرد پدید زانک پیوستست هر لوله به حوض خوض کن در معنی این حرف خوض لطف شاهنشاه جان بی وطن چون اثر کردست اندر کل تن لطف عقل خوش نهاد خوش نسب چون همه تن را در آرد در ادب عشق شنگ بی قرار بی سکون چون در آرد کل تن را در جنون لطف آب بحر کو چون کوثرست سنگ ریزه ش جمله در و گوهرست هر هنر که استا بدان معروف شد جان شاگردان بدان موصوف شد پیش استاد اصولی هم اصول خواند آن شاگرد چست با حصول پیش استاد فقیه آن فقه خوان فقه خواند نه اصول اندر بیان پیش استادی که او نحوی بود جان شاگردش ازو نحوی شود باز استادی که او محو رهست جان شاگردش ازو محو شهست زین همه انواع دانش روز مرگ دانش فقرست ساز راه و برگ
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۷ - حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان آن یکی نحوی به کشتی در نشست رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا گفت نیم عمر تو شد در فنا دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب لیک آن دم کرد خامش از جواب باد کشتی را به گردابی فکند گفت کشتیبان بدان نحوی بلند هیچ دانی آشنا کردن بگو گفت نی ای خوش جواب خوب رو گفت کل عمرت ای نحوی فناست زانک کشتی غرق این گردابهاست محو می باید نه نحو اینجا بدان گر تو محوی بی خطر در آب ران آب دریا مرده را بر سر نهد ور بود زنده ز دریا کی رهد چون بمردی تو ز اوصاف بشر بحر اسرارت نهد بر فرق سر ای که خلقان را تو خر می خوانده ای این زمان چون خر برین یخ مانده ای گر تو علامه زمانی در جهان نک فنای این جهان بین وین زمان مرد نحوی را از آن در دوختیم تا شما را نحو محو آموختیم فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف در کم آمد یابی ای یار شگرف آن سبوی آب دانشهای ماست وان خلیفه دجله علم خداست ما سبوها پر به دجله می بریم گرنه خر دانیم خود را ما خریم باری اعرابی بدان معذور بود کو ز دجله غافل و بس دور بود گر ز دجله با خبر بودی چو ما او نبردی آن سبو را جا بجا بلک از دجله چو واقف آمدی آن سبو را بر سر سنگی زدی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۸ - قبول کردن خلیفه هدیه را و عطا فرمودن با کمال بینیازی از آن هدیه و از آن سبو چون خلیفه دید و احوالش شنید آن سبو را پر ز زر کرد و مزید آن عرب را کرد از فاقه خلاص داد بخشش ها و خلعت های خاص کاین سبو پر زر به دست او دهید چونک واگردد سوی دجله ش برید از ره خشک آمده ست و از سفر از ره دجله ش بود نزدیک تر چون به کشتی در نشست و دجله دید سجده می کرد از حیا و می خمید کای عجب لطف این شه وهاب را وان عجب تر کاو ستد آن آب را چون پذیرفت از من آن دریای جود آن چنان نقد دغل را زود زود کل عالم را سبو دان ای پسر کاو بود از علم و خوبی تا به سر قطره ای از دجله خوبی اوست کان نمی گنجد ز پری زیر پوست گنج مخفی بد ز پری چاک کرد خاک را تابان تر از افلاک کرد گنج مخفی بد ز پری جوش کرد خاک را سلطان اطلس پوش کرد ور بدیدی شاخی از دجله خدا آن سبو را او فنا کردی فنا آنک دیدندش همیشه بی خودند بی خودانه بر سبو سنگی زدند ای ز غیرت بر سبو سنگی زده وان شکستت خود درستی آمده خم شکسته آب ازو ناریخته صد درستی زین شکست انگیخته جزو جزو خم به رقص ست و به حال عقل جزوی را نموده این محال نه سبو پیدا درین حالت نه آب خوش ببین والله اعلم بالصواب چون در معنی زنی بازت کنند پر فکرت زن که شهباز ت کنند پر فکرت شد گل آلود و گران زانک گل خواری ترا گل شد چو نان نان گلست و گوشت کمتر خور ازین تا نمانی همچو گل اندر زمین چون گرسنه می شوی سگ می شوی تند و بد پیوند و بدرگ می شوی چون شدی تو سیر مرداری شدی بی خبر بی پا چو دیواری شدی پس دمی مردار و دیگر دم سگی چون کنی در راه شیران خوش تگی آلت اشکار خود جز سگ مدان کمترک انداز سگ را استخوان زانک سگ چون سیر شد سرکش شود کی سوی صید و شکار خوش دود آن عرب را بی نوایی می کشید تا بدان درگاه و آن دولت رسید در حکایت گفته ایم احسان شاه در حق آن بی نوای بی پناه هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق از دهانش می جهد در کوی عشق گر بگوید فقه فقر آید همه بوی فقر آید از آن خوش دمدمه ور بگوید کفر دارد بوی دین آید از گفت شکش بوی یقین کف کژ کز بحر صدقی خاسته ست اصل صاف آن فرع را آراسته ست آن کفش را صافی و محقوق دان همچو دشنام لب معشوق دان گشته آن دشنام نامطلوب او خوش ز بهر عارض محبوب او گر بگوید کژ نماید راستی ای کژی که راست را آراستی از شکر گر شکل نانی می پزی طعم قند آید نه نان چون می مزی ور بیابد مؤمنی زرین وثن کی هلد آن را برای هر شمن بلک گیرد اندر آتش افکند صورت عاریتش را بشکند تا نماند بر ذهب شکل وثن زانک صورت مانع است و راه زن ذات زرش داد ربانیت است نقش بت بر نقد زر عاریت است بهر کیکی تو گلیمی را مسوز وز صداع هر مگس مگذار روز بت پرستی چون بمانی در صور صورتش بگذار و در معنی نگر مرد حجی همره حاجی طلب خواه هندو خواه ترک و یا عرب منگر اندر نقش و اندر رنگ او بنگر اندر عزم و در آهنگ او گر سیاه ست او هم آهنگ توست تو سپید ش خوان که همرنگ توست این حکایت گفته شد زیر و زبر همچو فکر عاشقان بی پا و سر سر ندارد چون ز ازل بوده ست پیش پا ندارد با ابد بوده ست خویش بلک چون آبست هر قطره از آن هم سرست و پا و هم بی هر دوان حاش لله این حکایت نیست هین نقد حال ما و تست این خوش ببین زانک صوفی با کر و با فر بود هرچ آن ماضی ست لا یذکر بود هم عرب ما هم سبو ما هم ملک جمله ما یؤفک عنه من افک عقل را شو دان و زن این نفس و طمع این دو ظلمانی و منکر عقل شمع بشنو اکنون اصل انکار از چه خاست زانک کل را گونه گونه جزوهاست جزو کل نی جزوها نسبت به کل نی چو بوی گل که باشد جزو گل لطف سبزه جزو لطف گل بود بانگ قمری جزو آن بلبل بود گر شوم مشغول اشکال و جواب تشنگان را کی توانم داد آب گر تو اشکالی بکلی و حرج صبر کن الصبر مفتاح الفرج احتما کن احتما ز اندیشه ها فکر شیر و گور و دل ها بیشه ها احتماها بر دواها سرور ست زانک خاریدن فزونی گر ست احتما اصل دوا آمد یقین احتما کن قوت جانت ببین قابل این گفته ها شو گوش وار تا که از زر سازمت من گوش وار حلقه در گوش مه زرگر شوی تا به ماه و تا ثریا بر شوی اولا بشنو که خلق مختلف مختلف جانند تا یا از الف در حروف مختلف شور و شکی ست گرچه از یک رو ز سر تا پا یکی ست از یکی رو ضد و یک رو متحد از یکی رو هزل و از یک روی جد پس قیامت روز عرض اکبر ست عرض او خواهد که با زیب و فر ست هر که چون هندوی بد سودایی است روز عرضش نوبت رسوایی است چون ندارد روی همچون آفتاب او نخواهد جز شبی همچون نقاب برگ یک گل چون ندارد خار او شد بهاران دشمن اسرار او وانک سر تا پا گل ست و سوسن ست پس بهار او را دو چشم روشن است خار بی معنی خزان خواهد خزان تا زند پهلوی خود با گلستان تا بپوشد حسن آن و ننگ این تا نبینی رنگ آن و زنگ این پس خزان او را بهارست و حیات یک نماید سنگ و یاقوت زکات باغبان هم داند آن را در خزان لیک دید یک به از دید جهان خود جهان آن یک کس است او ابله ست هر ستاره بر فلک جزو مه است پس همی گویند هر نقش و نگار مژده مژده نک همی آید بهار تا بود تابان شکوفه چون زره کی کنند آن میوه ها پیدا گره چون شکوفه ریخت میوه سر کند چونکه تن بشکست جان سر بر زند میوه معنی و شکوفه صورتش آن شکوفه مژده میوه نعمتش چون شکوفه ریخت میوه شد پدید چونکه آن کم شد شد این اندر مزید تا که نان نشکست قوت کی دهد ناشکسته خوشه ها کی می دهد تا هلیله نشکند با ادویه کی شود خود صحت افزا ادویه
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۹ - در صفت پیر و مطاوعت وی ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر یک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر گرچه جسم نازکت را زور نیست لیک بی خورشید ما را نور نیست گرچه مصباح و زجاجه گشته ای لیک سرخیل دلی سررشته ای چون سر رشته به دست و کام تست درهای عقد دل ز انعام تست بر نویس احوال پیر راه دان پیر را بگزین و عین راه دان پیر تابستان و خلقان تیر ماه خلق مانند شبند و پیر ماه کرده ام بخت جوان را نام پیر کو ز حق پیرست نه از ایام پیر او چنان پیرست کش آغاز نیست با چنان در یتیم انباز نیست خود قوی تر می شود خمر کهن خاصه آن خمری که باشد من لدن پیر را بگزین که بی پیر این سفر هست بس پر آفت و خوف و خطر آن رهی که بارها تو رفته ای بی قلاوز اندر آن آشفته ای پس رهی را که ندیدستی تو هیچ هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ گر نباشد سایه او بر تو گول پس ترا سرگشته دارد بانگ غول غولت از ره افکند اندر گزند از تو داهی تر درین ره بس بدند از نبی بشنو ضلال ره روان که چه شان کرد آن بلیس بدروان صد هزاران ساله راه از جاده دور بردشان و کردشان ادبیر و عور استخوانهاشان ببین و مویشان عبرتی گیر و مران خر سویشان گردن خر گیر و سوی راه کش سوی ره بانان و ره دانان خوش هین مهل خر را و دست از وی مدار زانک عشق اوست سوی سبزه زار گر یکی دم تو به غفلت وا هلیش او رود فرسنگها سوی حشیش دشمن راهست خر مست علف ای که بس خر بنده را کرد او تلف گر ندانی ره هر آنچ خر بخواست عکس آن کن خود بود آن راه راست شاوروهن و آنگه خالفوا ان من لم یعصهن تالف با هوا و آرزو کم باش دوست چون یضلک عن سبیل الله اوست این هوا را نشکند اندر جهان هیچ چیزی همچو سایه همرهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۰ - وصیت کردن رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه کی چون هر کسی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق، تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بندهٔ خاص تا ازیشان همه پیشقدمتر باشی گفت پیغامبر علی را کای علی شیر حقی پهلوان پردلی لیک بر شیری مکن هم اعتمید اندر آ در سایه نخل امید اندر آ در سایه آن عاقلی کش نداند برد از ره ناقلی ظل او اندر زمین چون کوه قاف روح او سیمرغ بس عالی طواف گر بگویم تا قیامت نعت او هیچ آن را مقطع و غایت مجو در بشر روپوش کردست آفتاب فهم کن والله اعلم بالصواب یا علی از جمله طاعات راه بر گزین تو سایه خاص اله هر کسی در طاعتی بگریختند خویشتن را مخلصی انگیختند تو برو در سایه عاقل گریز تا رهی زان دشمن پنهان ستیز از همه طاعات اینت بهترست سبق یابی بر هر آن سابق که هست چون گرفتت پیر هین تسلیم شو همچو موسی زیر حکم خضر رو صبر کن بر کار خضری بی نفاق تا نگوید خضر رو هذا فراق گرچه کشتی بشکند تو دم مزن گرچه طفلی را کشد تو مو مکن دست او را حق چو دست خویش خواند تا ید الله فوق ایدیهم براند دست حق میراندش زنده ش کند زنده چه بود جان پاینده ش کند هرکه تنها نادرا این ره برید هم به عون همت پیران رسید دست پیر از غایبان کوتاه نیست دست او جز قبضه الله نیست غایبان را چون چنین خلعت دهند حاضران از غایبان لا شک به اند غایبان را چون نواله می دهند پیش مهمان تا چه نعمتها نهند کو کسی کو پیش شه بندد کمر تا کسی کو هست بیرون سوی در چون گزیدی پیر نازک دل مباش سست و ریزیده چو آب و گل مباش ور بهر زخمی تو پر کینه شوی پس کجا بی صیقل آیینه شوی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۱ - کبودی زدن قزوینی بر شانهگاه صورت شیر و پشیمان شدن او به سبب زخم سوزن این حکایت بشنو از صاحب بیان در طریق و عادت قزوینیان بر تن و دست و کتف ها بی گزند از سر سوزن کبودیها زنند سوی دلاکی بشد قزوینیی که کبودم زن بکن شیرینیی گفت چه صورت زنم ای پهلوان گفت برزن صورت شیر ژیان طالعم شیرست نقش شیر زن جهد کن رنگ کبودی سیر زن گفت بر چه موضعت صورت زنم گفت بر شانه گهم زن آن رقم چونک او سوزن فرو بردن گرفت درد آن در شانه گه مسکن گرفت پهلوان در ناله آمد کای سنی مر مرا کشتی چه صورت می زنی گفت آخر شیر فرمودی مرا گفت از چه عضو کردی ابتدا گفت از دمگاه آغازیده ام گفت دم بگذار ای دو دیده ام از دم و دمگاه شیرم دم گرفت دمگه او دمگهم محکم گرفت شیر بی دم باش گو ای شیرساز که دلم سستی گرفت از زخم گاز جانب دیگر گرفت آن شخص زخم بی محابا و مواسایی و رحم بانگ کرد او کین چه اندامست ازو گفت این گوشست ای مرد نکو گفت تا گوشش نباشد ای حکیم گوش را بگذار و کوته کن گلیم جانب دیگر خلش آغاز کرد باز قزوینی فغان را ساز کرد کین سوم جانب چه اندامست نیز گفت اینست اشکم شیر ای عزیز گفت تا اشکم نباشد شیر را گشت افزون درد کم زن زخمها خیره شد دلاک و پس حیران بماند تا بدیر انگشت در دندان بماند بر زمین زد سوزن از خشم اوستاد گفت در عالم کسی را این فتاد شیر بی دم و سر و اشکم کی دید این چنین شیری خدا خود نافرید ای برادر صبر کن بر درد نیش تا رهی از نیش نفس گبر خویش کان گروهی که رهیدند از وجود چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود هر که مرد اندر تن او نفس گبر مر ورا فرمان برد خورشید و ابر چون دلش آموخت شمع افروختن آفتاب او را نیارد سوختن گفت حق در آفتاب منتجم ذکر تزاور کذی عن کهفهم خار جمله لطف چون گل می شود پیش جزوی کو سوی کل می رود چیست تعظیم خدا افراشتن خویشتن را خوار و خاکی داشتن چیست توحید خدا آموختن خویشتن را پیش واحد سوختن گر همی خواهی که بفروزی چو روز هستی همچون شب خود را بسوز هستیت در هست آن هستی نواز همچو مس در کیمیا اندر گداز در من و ما سخت کردستی دو دست هست این جمله خرابی از دو هست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۲ - رفتن گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار شیر و گرگ و روبهی بهر شکار رفته بودند از طلب در کوهسار تا به پشت همدگر بر صیدها سخت بر بندند بار قیدها هر سه با هم اندر آن صحرای ژرف صیدها گیرند بسیار و شگرف گرچه زیشان شیر نر را ننگ بود لیک کرد اکرام و همراهی نمود این چنین شه را ز لشکر زحمتست لیک همره شد جماعت رحمتست این چنین مه را ز اختر ننگهاست او میان اختران بهر سخاست امر شاورهم پیمبر را رسید گرچه رایی نیست رایش را ندید در ترازو جو رفیق زر شدست نه از آن که جو چو زر جوهر شدست روح قالب را کنون همره شدست مدتی سگ حارس درگه شدست چونک رفتند این جماعت سوی کوه در رکاب شیر با فر و شکوه گاو کوهی و بز و خرگوش زفت یافتند و کار ایشان پیش رفت هر که باشد در پی شیر حراب کم نیاید روز و شب او را کباب چون ز که در بیشه آوردندشان کشته و مجروح و اندر خون کشان گرگ و روبه را طمع بود اندر آن که رود قسمت به عدل خسروان عکس طمع هر دوشان بر شیر زد شیر دانست آن طمعها را سند هر که باشد شیر اسرار و امیر او بداند هر چه اندیشد ضمیر هین نگه دار ای دل اندیشه خو دل ز اندیشه بدی در پیش او داند و خر را همی راند خموش در رخت خندد برای روی پوش شیر چون دانست آن وسواسشان وا نگفت و داشت آن دم پاسشان لیک با خود گفت بنمایم سزا مر شما را ای خسیسان گدا مر شما را بس نیامد رای من ظنتان اینست در اعطای من ای عقول و رایتان از رای من از عطاهای جهان آرای من نقش با نقاش چه سگالد دگر چون سگالش اوش بخشید و خبر این چنین ظن خسیسانه به من مر شما را بود ننگان زمن ظانین بالله ظن السؤ را گر نبرم سر بود عین خطا وا رهانم چرخ را از ننگتان تا بماند در جهان این داستان شیر با این فکر می زد خنده فاش بر تبسمهای شیر ایمن مباش مال دنیا شد تبسمهای حق کرد ما را مست و مغرور و خلق فقر و رنجوری بهستت ای سند کان تبسم دام خود را بر کند
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۳ - امتحان کردن شیر گرگ را و گفتن کی پیش آی ای گرگ بخش کن صیدها را میان ما گفت شیر ای گرگ این را بخش کن معدلت را نو کن ای گرگ کهن نایب من باش در قسمت گری تا پدید آید که تو چه گوهری گفت ای شه گاو وحشی بخش تست آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست بز مرا که بز میانه ست و وسط روبها خرگوش بستان بی غلط شیر گفت ای گرگ چون گفتی بگو چونک من باشم تو گویی ما و تو گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید پیش چون من شیر بی مثل و ندید گفت پیش آ ای خری کو خود خرید پیشش آمد پنجه زد او را درید چون ندیدش مغز و تدبیر رشید در سیاست پوستش از سر کشید گفت چون دید منت ز خود نبرد این چنین جان را بباید زار مرد چون نبودی فانی اندر پیش من فضل آمد مر ترا گردن زدن کل شیء هالک جز وجه او چون نه ای در وجه او هستی مجو هر که اندر وجه ما باشد فنا کل شیء هالک نبود جزا زانک در الاست او از لا گذشت هر که در الاست او فانی نگشت هر که بر در او من و ما می زند رد بابست او و بر لا می تند
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمیگشایم هیچ کس را از یاران نمیشناسم کی او من باشد برو آن یکی آمد در یاری بزد گفت یارش کیستی ای معتمد گفت من گفتش برو هنگام نیست بر چنین خوانی مقام خام نیست خام را جز آتش هجر و فراق کی پزد کی وا رهاند از نفاق رفت آن مسکین و سالی در سفر در فراق دوست سوزید از شرر پخته گشت آن سوخته پس باز گشت باز گرد خانه همباز گشت حلقه زد بر در به صد ترس و ادب تا بنجهد بی ادب لفظی ز لب بانگ زد یارش که بر در کیست آن گفت بر در هم توی ای دلستان گفت اکنون چون منی ای من در آ نیست گنجایی دو من را در سرا نیست سوزن را سر رشته دوتا چونک یکتایی درین سوزن در آ رشته را با سوزن آمد ارتباط نیست در خور با جمل سم الخیاط کی شود باریک هستی جمل جز به مقراض ریاضات و عمل دست حق باید مر آن را ای فلان کو بود بر هر محالی کن فکان هر محال از دست او ممکن شود هر حرون از بیم او ساکن شود اکمه و ابرص چه باشد مرده نیز زنده گردد از فسون آن عزیز و آن عدم کز مرده مرده تر بود در کف ایجاد او مضطر بود کل یوم هو فی شان بخوان مر ورا بی کار و بی فعلی مدان کمترین کاریش هر روزست آن کو سه لشکر را کند این سو روان لشکری ز اصلاب سوی امهات بهر آن تا در رحم روید نبات لشکری ز ارحام سوی خاکدان تا ز نر و ماده پر گردد جهان لشکری از خاکدان سوی اجل تا ببیند هر کسی حسن عمل این سخن پایان ندارد هین بتاز سوی آن دو یار پاک پاک باز گفت یارش کاندر آ ای جمله من نی مخالف چون گل و خار چمن رشته یکتا شد غلط کم شد کنون گر دوتا بینی حروف کاف و نون کاف و نون همچون کمند آمد جذوب تا کشاند مر عدم را در خطوب پس دوتا باید کمند اندر صور گرچه یکتا باشد آن دو در اثر گر دو پا گر چار پا ره را برد همچو مقراض دو تا یکتا برد آن دو همبازان گازر را ببین هست در ظاهر خلافی زان و زین آن یکی کرباس را در آب زد وان دگر همباز خشکش می کند باز او آن خشک را تر می کند گوییا ز استیزه ضد بر می تند لیک این دو ضد استیزه نما یک دل و یک کار باشد در رضا هر نبی و هر ولی را مسلکیست لیک تا حق می برد جمله یکیست چونک جمع مستمع را خواب برد سنگهای آسیا را آب برد رفتن این آب فوق آسیاست رفتنش در آسیا بهر شماست چون شما را حاجت طاحون نماند آب را در جوی اصلی باز راند ناطقه سوی دهان تعلیم راست ورنه خود آن نطق را جویی جداست می رود بی بانگ و بی تکرارها تحتها الانهار تا گلزارها ای خدا جان را تو بنما آن مقام کاندرو بی حرف می روید کلام تا که سازد جان پاک از سر قدم سوی عرصه دور و پهنای عدم عرصه ای بس با گشاد و با فضا وین خیال و هست یابد زو نوا تنگ تر آمد خیالات از عدم زان سبب باشد خیال اسباب غم باز هستی تنگ تر بود از خیال زان شود در وی قمر همچون هلال باز هستی جهان حس و رنگ تنگ تر آمد که زندانیست تنگ علت تنگیست ترکیب و عدد جانب ترکیب حسها می کشد زان سوی حس عالم توحید دان گر یکی خواهی بدان جانب بران امر کن یک فعل بود و نون و کاف در سخن افتاد و معنی بود صاف این سخن پایان ندارد باز گرد تا چه شد احوال گرگ اندر نبرد