Qur'an&Sunnah

Sa'dî — Bostân

سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۲ - حکایت سیه چرده ای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند نه من صورت خویش خود کرده ام که عیبم شماری که بد کرده ام تو را با من ار زشت رویم چه کار نه آخر منم زشت و زیبانگار از آنم که بر سر نبشتی ز پیش نه کم کردم ای بنده پرور نه بیش تو دانایی آخر که قادر نیم توانای مطلق تویی من کیم گرم ره نمایی رسیدم به خیر وگر گم کنی باز ماندم ز سیر جهان آفرین گر نه یاری کند کجا بنده پرهیزکاری کند چه خوش گفت درویش کوتاه دست که شب توبه کرد و سحرگه شکست گر او توبه بخشد بماند درست که پیمان ما بی ثبات است و سست به حقت که چشمم ز باطل بدوز به نورت که فردا به نارم مسوز ز مسکینیم روی در خاک رفت غبار گناهم بر افلاک رفت تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار که در پیش باران نپاید غبار ز جرمم در این مملکت جاه نیست ولیکن به ملکی دگر راه نیست تو دانی ضمیر زبان بستگان تو مرهم نهی بر دل خستگان سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۳ - حکایت بت پرست نیازمند مغی در به روی از جهان بسته بود بتی را به خدمت میان بسته بود پس از چندسال آن نکوهیده کیش قضا حالتی صعبش آورد پیش به پای بت اندر به امید خیر بغلتید بیچاره بر خاک دیر که درمانده ام دست گیر ای صنم به جان آمدم رحم کن بر تنم بزارید در خدمتش بارها که هیچش به سامان نشد کارها بتی چون برآرد مهمات کس که نتواند از خود براندن مگس برآشفت کای پای بند ضلال به باطل پرستیدمت چندسال مهمی که درپیش دارم برآر و گر نه بخواهم ز پروردگار هنوز از بت آلوده رویش به خاک که کامش برآورد یزدان پاک حقایق شناسی در این خیره شد سر وقت صافی بر او تیره شد که سرگشته ای دون یزدان پرست هنوزش سر از خمر بتخانه مست دل از کفر و دست از خیانت نشست خدایش برآورد کامی که جست فرو رفت خاطر در این مشکلش که پیغامی آمد به گوش دلش که پیش صنم پیر ناقص عقول بسی گفت و قولش نیامد قبول گر از درگه ما شود نیز رد پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد دل اندر صمد باید ای دوست بست که عاجزتر اند از صنم هر که هست محال است اگر سر بر این در نهی که باز آیدت دست حاجت تهی خدایا مقصر به کار آمدیم تهی دست و امیدوار آمدیم

سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۴ - حکایت شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصوره مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی برم مؤذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد ای فارغ از عقل و دین چه شایسته کردی که خواهی بهشت نمی زیبدت ناز با روی زشت بگفت این سخن پیر و بگریست مست که مستم بدار از من ای خواجه دست عجب داری از لطف پروردگار که باشد گنهکاری امیدوار تو را می نگویم که عذرم پذیر در توبه باز است و حق دستگیر همی شرم دارم ز لطف کریم که خوانم گنه پیش عفوش عظیم کسی را که پیری در آرد ز پای چو دستش نگیری نخیزد ز جای من آنم ز پای اندر افتاده پیر خدایا به فضل خودم دست گیر نگویم بزرگی و جاهم ببخش فروماندگی و گناهم ببخش اگر یاری اندک زلل داندم به نابخردی شهره گرداندم تو بینا و ما خایف از یکدگر که تو پرده پوشی و ما پرده در برآورده مردم ز بیرون خروش تو با بنده در پرده و پرده پوش به نادانی ار بندگان سرکشند خداوندگاران قلم در کشند اگر جرم بخشی به مقدار جود نماند گنهکاری اندر وجود وگر خشم گیری به قدر گناه به دوزخ فرست و ترازو مخواه گرم دست گیری به جایی رسم وگر بفکنی بر نگیرد کسم که زور آورد گر تو یاری دهی که گیرد چو تو رستگاری دهی دو خواهند بودن به محشر فریق ندانم کدامین دهندم طریق عجب گر بود راهم از دست راست که از دست من جز کجی برنخاست دلم می دهد وقت وقت این امید که حق شرم دارد ز موی سپید عجب دارم ار شرم دارد ز من که شرمم نمی آید از خویشتن نه یوسف که چندان بلا دید و بند چو حکمش روان گشت و قدرش بلند گنه عفو کرد آل یعقوب را که معنی بود صورت خوب را به کردار بدشان مقید نکرد بضاعات مزجاتشان رد نکرد ز لطفت همین چشم داریم نیز بر این بی بضاعت ببخش ای عزیز کس از من سیه نامه تر دیده نیست که هیچم فعال پسندیده نیست جز این کاعتمادم به یاری تست امیدم به آمرزگاری تست بضاعت نیاوردم الا امید خدایا ز عفوم مکن ناامید

Fin du texte disponible.