Sa'dî — Gülistân
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۸ خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند درشتی و نرمی به هم در به است چو فاصد که جراح و مرهم نه است درشتی نگیرد خردمند پیش نه سستی که ناقص کند قدر خویش نه مر خویشتن را فزونی نهد نه یکباره تن در مذلت دهد شبانی با پدر گفت ای خردمند مرا تعلیم ده پیرانه یک پند بگفتا نیکمردی کن نه چندان که گردد خیره گرگ تیز دندان سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۹ دو کس دشمن ملک و دینند پادشاه بی حلم و زاهد بی علم بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده که خدا را نبود بنده فرمانبردار سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۰ پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد نشاید بنی آدم خاکزاد که در سر کند کبر و تندی و باد تو را با چنین گرمی و سرکشی نپندارم از خاکی از آتشی در خاک بیلقان برسیدم به عابدی گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه یا هر چه خوانده ای همه در زیر خاک کن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۱ بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی ز دست خوی بد خویش در بلا باشد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۲ چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن برو با دوستان آسوده بنشین چو بینی در میان دشمنان جنگ وگر بینی که با هم یکزبانند کمان را زه کن و بر باره بر سنگ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۳ دشمن چو از همه حیلتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۴ سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۵ خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد بلبلا مژده بهار بیار خبر بد به بوم باز گذار سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۶ پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان مگر آنگه که بر قبول کلی واثق باشی و گر نه در هلاک خویش سعی می کنی بسیج سخن گفتن آنگاه کن که دانی که در کار گیرد سخن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۷ هر که نصیحت خودرای می کند او خود به نصیحتگری محتاج است
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۸ فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش دمی فربه نماید الا تا نشنوی مدح سخنگوی که اندک مایه نفعی از تو دارد که گر روزی مرادش بر نیاری دو صد چندان عیوبت بر شمارد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲۹ متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد مشو غره بر حسن گفتار خویش به تحسین نادان و پندار خویش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۰ همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال یکی یهود و مسلمان نزاع می کردند چنان که خنده گرفت از حدیث ایشانم به طیره گفت مسلمان گر این قباله من درست نیست خدایا یهود میرانم یهود گفت به تورات می خورم سوگند وگر خلاف کنم همچو تو مسلمانم گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۱ ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم به سر نبرند حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت روده تنگ به یک نان تهی پر گردد نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ پدر چون دور عمرش منقضی گشت مرا این یک نصیحت کرد و بگذشت که شهوت آتش است از وی بپرهیز به خود بر آتش دوزخ مکن تیز در آن آتش نداری طاقت سوز به صبر آبی بر این آتش زن امروز سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۲ هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند بد اختر تر از مردم آزار نیست که روز مصیبت کسش یار نیست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۳ هر چه زود بر آید دیر نپاید خاک مشرق شنیده ام که کنند به چهل سال کاسه ای چینی صد به روزی کنند در مردشت لاجرم قیمتش همی بینی مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد و آدمی بچه ندارد خبر و عقل و تمیز آن که ناگاه کسی گشت به چیزی نرسید وین به تمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیست لعل دشخوار به دست آید از آن است عزیز سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۴ کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید به چشم خویش دیدم در بیابان که آهسته سبق برد از شتابان سمند بادپای از تک فرو ماند شتربان هم چنان آهسته می راند سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۵ نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی چون نداری کمال فضل آن به که زبان در دهان نگه داری آدمی را زبان فضیحه کند جوز بی مغز را سبکساری خری را ابلهی تعلیم می داد بر او بر صرف کرده سعی دایم حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی در این سودا بترس از لوم لایم نیاموزد بهایم از تو گفتار تو خاموشی بیاموز از بهایم هر که تأمل نکند در جواب بیشتر آید سخنش ناصواب یا سخن آرای چو مردم به هوش یا بنشین چون حیوانان خموش
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۶ هر که با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست بدانند که نادان است چون در آید مه از تویی به سخن گرچه به دانی اعتراض مکن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۷ هر که با بدان نشیند نیکی نبیند گر نشیند فرشته ای با دیو وحشت آموزد و خیانت و ریو از بدان نیکویی نیاموزی نکند گرگ پوستین دوزی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۸ مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکرد بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳۹ از تن بی دل طاعت نیاید و پوست بی مغز را بضاعت نشاید سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۰ نه هر که در مجادله چست در معامله درست بس قامت خوش که زیر چادر باشد چون باز کنی مادر مادر باشد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۱ اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی گر سنگ همه لعل بدخشان بودی پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۲ نه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست کار اندرون دارد نه پوست توان شناخت به یک روز در شمایل مرد که تا کجاش رسیده ست پایگاه علوم ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو که خبث نفس نگردد به سالها معلوم سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۳ هرکه با بزرگان ستیزد خون خود ریزد خویشتن را بزرگ پنداری راست گفتند یک دو بیند لوچ زود بینی شکسته پیشانی تو که بازی کنی به سر با قوچ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۴ پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست جنگ و زورآوری مکن با مست پیش سرپنجه در بغل نه دست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۵ ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمن است در هلاک خویش سایه پرورده را چه طاقت آن که رود با مبارزان به قتال سست بازو به جهل می فکند پنجه با مرد آهنین چنگال سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۶ بی هنران هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد کند هر آینه غیبت حسود کوته دست که در مقابله گنگش بود زبان مقال سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۷ گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب شبی ز معده سنگی شبی ز دلتنگی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۸ مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی به دولت تو گنه می کند به انبازی ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسپندان
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴۹ هر که را دشمن پیش است اگر نکشد دشمن خویش است سنگ بر دست و مار سر بر سنگ خیره رایی بود قیاس و درنگ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۰ کشتن بندیان تأمل اولی تر است به حکم آن که اختیار باقیست توان کشت و توان بخشید و گر بی تأمل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد نیک سهل است زنده بی جان کرد کشته را باز زنده نتوان کرد شرط عقل است صبر تیرانداز که چو رفت از کمان نیاید باز سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۱ حکیمی که با جهال درافتد توقع عزت ندارد وگر جاهلی به زبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگی ست که گوهر همی شکند نه عجب گر فرو رود نفسش عندلیبی غراب هم قفسش گر هنرمند از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و در هم نشود سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۲ خردمندی را که در زمره اجلاف سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط با غلبه دهل بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند بلند آواز نادان گردن افراخت که دانا را به بی شرمی بینداخت نمی داند که آهنگ حجازی فرو ماند ز بانگ طبل غازی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۳ جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود هنری ندارد با خاک برابر است و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است چو کنعان را طبیعت بی هنر بود پیمبرزادگی قدرش نیفزود هنر بنمای اگر داری نه گوهر گل از خار است و ابراهیم از آزر سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۴ مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید دانا چو طبله عطار است خاموش و هنرنمای و نادان خود طبل غازی بلندآواز و میان تهی عالم اندر میان جاهل را مثلی گفته اند صدیقان شاهدی در میان کوران است مصحفی در سرای زندیقان سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۵ دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند سنگی به چند سال شود لعل پاره ای زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۶ عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گربز رای بی قوت مکر و فسون است و قوت بی رای جهل و جنون تمیز باید و تدبیر و عقل و آن گه ملک که ملک و دولت نادان سلاح جنگ خداست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۷ جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابدی که روزه دارد و بنهد هر که ترک شهوات از بهر قبول خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند بیچاره در آیینه تاریک چه بیند
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۸ اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد یعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خرده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند و قطر علیٰ قطر اذا اتفقت نهر و نهر علیٰ نهر اذا اجتمعت بحر اندک اندک به هم شود بسیار دانه دانه است غله در انبار سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۹ عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم درگذراند که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم چو با سفله گویی به لطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردنکشی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۰ معصیت از هر که صادر شود ناپسندیده است و از علما ناخوبتر که علم سلاح جنگ شیطان است و خداوند سلاح را چون به اسیری برند شرمساری بیش برد عام نادان پریشان روزگار به ز دانشمند ناپرهیزگار کآن به نابینایی از راه اوفتاد وین دو چشمش بود و در چاه اوفتاد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۱ جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم دین به دنیا فروشان خرند یوسف بفروشند تا چه خرند الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لاتعبدوا الشیطان به قول دشمن پیمان دوست بشکستی ببین که از که بریدی و با که پیوستی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۲ شیطان با مخلصان برنمی آید و سلطان با مفلسان وامش مده آن که بی نماز است گرچه دهنش ز فاقه باز است کاو فرض خدا نمی گزارد از قرض تو نیز غم ندارد امروز دو مرده بیش گیرد مرکن فردا گوید تربی از اینجا بر کن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۳ هر که در زندگانی نانش نخورند چون بمیرد نامش نبرند لذت انگور بیوه داند نه خداوند میوه یوسف صدیق علیه السلام در خشکسال مصر سیر نخوردی تا گرسنگان فراموش نکند آن که در راحت و تنعم زیست او چه داند که حال گرسنه چیست حال درماندگان کسی داند که به احوال خویش در ماند ای که بر مرکب تازنده سواری هش دار که خر خارکش مسکین در آب و گل است آتش از خانه همسایه درویش مخواه کآنچه بر روزن او می گذرد دود دل است سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۴ درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا به شرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش خری که بینی و باری به گل درافتاده به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۵ دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه به کفر یا به شکایت برآید از دهنی فرشته ای که وکیل است بر خزاین باد چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۶ ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری جهد رزق ار کنی و گر نکنی برساند خدای عز و جل ور روی در دهان شیر و پلنگ نخورندت مگر به روز اجل
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۷ به نانهاده دست نرسد و نهاده هر کجا هست برسد شنیده ای که سکندر برفت تا ظلمات به چند محنت و خورد آن که خورد آب حیات سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۸ صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد مسکین حریص در همه عالم همی رود او در قفای رزق و اجل در قفای او سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶۹ توانگر فاسق کلوخ زراندود است و درویش صالح شاهد خاک آلود این دلق موسی است مرقع و آن ریش فرعون مرصع سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۰ شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب هر که را جاه و دولت است و بدان خاطری خسته در نخواهد یافت خبرش ده که هیچ دولت و جاه به سرای دگر نخواهد یافت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۱ حسود از نعمت حق بخیل است و بنده بی گناه را دشمن می دارد مردکی خشک مغز را دیدم رفته در پوستین صاحب جاه گفتم ای خواجه گر تو بدبختی مردم نیکبخت را چه گناه الا تا نخواهی بلا بر حسود که آن بخت برگشته خود در بلاست چه حاجت که با او کنی دشمنی که او را چنین دشمنی در قفاست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۲ تلمیذ بی ارادت عاشق بی زر است و رونده بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه بی در سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۳ مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوب است نه ترتیل سورت مکتوب عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون سوار خفته عاصی که دست بر دارد به از عابد که در سر دارد سرهنگ لطیف خوی دل دار بهتر ز فقیه مردم آزار سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۴ یکی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند گفت به زنبور بی عسل زنبور درشت بی مروت را گوی باری چو عسل نمی دهی نیش مزن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۵ مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن ای به ناموس کرده جامه سپید بهر پندار خلق و نامه سیاه دست کوتاه باید از دنیا آستین خوه دراز و خوه کوتاه سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۶ دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته پیش درویشان بود خونت مباح گر نباشد در میان مالت سبیل یا مرو با یار ازرق پیرهن یا بکش بر خان و مان انگشت نیل دوستی با پیلبانان یا مکن یا طلب کن خانه ای در خورد پیل سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۷ خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان خود به عزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذ است خرده انبان خود به لذت تر سرکه از دسترنج خویش و تره بهتر از نان دهخدا و بره
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۸ خلاف راه صواب است و عکس رای اولوالالباب دارو به گمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن امام مرشد محمد غزالی را رحمة الله علیه پرسیدند چگونه رسیدی بدین منزلت در علوم گفت بدان که هر چه ندانستم از پرسیدن آن ننگ نداشتم امید عافیت آن گه بود موافق عقل که نبض را به طبیعت شناس بنمایی بپرس هر چه ندانی که ذل پرسیدن دلیل راه تو باشد به عز دانایی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷۹ هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد چو لقمان دید کاندر دست داوود همی آهن به معجز موم گردد نپرسیدش چه می سازی که دانست که بی پرسیدنش معلوم گردد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۰ یکی از لوازم صحبت آن است که خانه بپردازی یا با خانه خدای در سازی حکایت بر مزاج مستمع گوی اگر خواهی که دارد با تو میلی هر آن عاقل که با مجنون نشیند نباید کردنش جز ذکر لیلی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۱ هر که با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان در او اثر نکند به طریقت ایشان متهم گردد و گر به خراباتی رود به نماز کردن منسوب شود به خمر خوردن رقم بر خود به نادانی کشیدی که نادان را به صحبت برگزیدی طلب کردم ز دانایی یکی پند مرا فرمود با نادان مپیوند که گر دانای دهری خر بباشی وگر نادانی ابله تر بباشی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۲ حلم شتر چنان که معلوم است اگر طفلی مهارش گیرد و صد فرسنگ برد گردن از متابعتش نپیچد اما اگر دره ای هولناک پیش آید که موجب هلاک باشد و طفل آنجا به نادانی خواهد شدن زمام از کفش در گسلاند و بیش مطاوعت نکند که هنگام درشتی ملاطفت مذموم است و گویند دشمن به ملاطفت دوست نگردد بلکه طمع زیادت کند کسی که لطف کند با تو خاک پایش باش وگر ستیزه برد در دو چشمش آکن خاک سخن به لطف و کرم با درشتخوی مگوی که زنگ خورده نگردد به نرم سوهان پاک سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۳ هر که در پیش سخن دیگران افتد تا مایه فضلش بدانند پایه جهلش معلوم کند ندهد مرد هوشمند جواب مگر آن گه کز او سؤال کنند گرچه بر حق بود مزاج سخن حمل دعویش بر محال کنند سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۴ ریشی درون جامه داشتم و شیخ از آن هر روز بپرسیدی که چون است و نپرسیدی کجاست دانستم از آن احتراز می کند که ذکر همه عضوی روا نباشد و خردمندان گفته اند هر که سخن نسنجد از جوابش برنجد تا نیک ندانی که سخن عین صواب است باید که به گفتن دهن از هم نگشایی گر راست سخن گویی و در بند بمانی به زآن که دروغت دهد از بند رهایی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۵ دروغ گفتن به ضربت لازم ماند که اگر نیز جراحت درست شود نشان بماند چون برادران یوسف که به دروغی موسوم شدند نیز به راست گفتن ایشان اعتماد نماند قال بل سولت لکم انفسکم امرا یکی را که عادت بود راستی خطایی رود در گذارند از او و گر نامور شد به قول دروغ دگر راست باور ندارند از او
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۶ اجل کاینات از روی ظاهر آدمیست و اذل موجودات سگ و به اتفاق خردمندان سگ حق شناس به از آدمی ناسپاس سگی را لقمه ای هرگز فراموش نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ و گر عمری نوازی سفله ای را به کمتر تندی آید با تو در جنگ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۷ از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید مکن رحم بر گاو بسیاربار که بسیارخسب است و بسیارخوار چو گاو ار همی بایدت فربهی چو خر تن به جور کسان در دهی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۸ در انجیل آمده است که ای فرزند آدم گر توانگری دهمت مشتغل شوی به مال از من و گر درویش کنمت تنگدل نشینی پس حلاوت ذکر من کجا دریابی و به عبادت من کی شتابی گه اندر نعمتی مغرور و غافل گه اندر تنگدستی خسته و ریش چو در سرا و ضرا حالت این است ندانم کی به حق پردازی از خویش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸۹ ارادت بی چون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو دارد وقتیست خوش آن را که بود ذکر تو مونس ور خود بود اندر شکم حوت چو یونس سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۰ گر تیغ قهر بر کشد نبی و ولی سر در کشد وگر غمزه لطف بجنباند بدان به نیکان در رساند گر به محشر خطاب قهر کند انبیا را چه جای معذرت است پرده از روی لطف گو بردار کاشقیا را امید مغفرت است سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۱ هر که به تأدیب دنیا راه صواب نگیرد به تعذیب عقبی گرفتار آید ولنذیقنهم من العذاب الأدنی دون العذاب الأکبر پند است خطاب مهتران آن گه بند چون پند دهند و نشنوی بند نهند سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۲ نیکبختان به حکایت و امثال پیشینیان پند گیرند زآن پیشتر که پسینیان به واقعه او مثل زنند دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند نرود مرغ سوی دانه فراز چون دگر مرغ بیند اندر بند پند گیر از مصایب دگران تا نگیرند دیگران به تو پند سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۳ آن را که گوش ارادت گران آفریده اند چون کند که بشنود و آن را که کمند سعادت کشان می برد چه کند که نرود شب تاریک دوستان خدای می بتابد چو روز رخشنده وین سعادت به زور بازو نیست تا نبخشد خدای بخشنده از تو به که نالم که دگر داور نیست وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست آن را که تو رهبری کسی گم نکند وآن را که تو گم کنی کسی رهبر نیست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۴ گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام غمی کز پیش شادمانی بری به از شادیی کز پسش غم خوری سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۵ زمین را ز آسمان نثار است و آسمان را از زمین غبار کل اناء یترشح بما فیه گرت خوی من آمد ناسزاوار تو خوی نیک خویش از دست مگذار
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۶ حق جل و علا می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد نعوذبالله اگر خلق غیب دان بودی کسی به حال خود از دست کس نیاسودی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۷ زر از معدن به کان کندن به در آید وز دست بخیل به جان کندن دونان نخورند و گوش دارند گویند امید به که خورده روزی بینی به کام دشمن زر مانده و خاکسار مرده سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۸ هر که بر زیردستان نبخشاید به جور زبردستان گرفتار آید نه هر بازو که در وی قوتی هست به مردی عاجزان را بشکند دست ضعیفان را مکن بر دل گزندی که در مانی به جور زورمندی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹۹ عاقل چون خلاف اندر میان آمد بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان مقامر را سه شش می باید ولیکن سه یک می آید هزار باره چراگاه خوشتر از میدان ولیکن اسب ندارد به دست خویش عنان سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۰ درویشی به مناجات در می گفت یا رب بر بدان رحمت كن كه بر نیكان خود رحمت كرده ای كه مر ایشان را نیک آفریده ای سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۱ اول كسی كه علم بر جامه كرد و انگشتری در دست جمشید بود گفتندش چرا به چپ دادی و فضیلت راست راست گفت راست را زینت راستی تمام است فریدون گفت نقاشان چین را كه پیرامون خرگاهش بدوزند بدان را نیک دار ای مرد هشیار كه نیكان خود بزرگ و نیک روزند سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۲ بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست را هست خاتم در انگشت چپ چرا می کنند گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند آن که حظ آفرید و روزی داد یا فضیلت همی دهد یا بخت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۳ نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر موحد چه در پای ریزی زرش چه شمشیر هندی نهی بر سرش امید و هراسش نباشد ز کس بر این است بنیاد توحید و بس سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۴ شاه از بهر دفع ستمکاران است و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند چو حق معاینه دانی که می بباید داد به لطف به که به جنگاوری به دلتنگی خراج اگر نگزارد کسی به طیبت نفس به قهر از او بستانند و مزد سرهنگی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۵ همه کس را دندان به ترشی کند شود مگر قاضیان را که به شیرینی قاضی چو به رشوت بخورد پنج خیار ثابت کند از بهر تو ده خربزه زار سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۶ قحبه پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنه معزول از مردم آزاری جوان گوشه نشین شیرمرد راه خداست که پیر خود نتواند ز گوشه ای برخاست جوان سخت می باید که از شهوت بپرهیزد که پیر سست رغبت را خود آلت بر نمی خیزد
سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۷ حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عز و جل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده اند مگر سرو را که ثمره ای ندارد در این چه حکمت است گفت هر درختی را ثمره ای معین است که به وقتی معلوم به وجود آن تازه آید و گاهی به عدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ از این نیست و همه وقتی خوش است و این است صفت آزادگان بر آنچه می گذرد دل منه که دجله بسی پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد گرت ز دست برآید چو نخل باش کریم ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۸ دو کس مردند و حسرت بردند یکی آن که داشت و نخورد و دیگر آن که دانست و نکرد کس نبیند بخیل فاضل را که نه در عیب گفتنش کوشد ور کریمی دو صد گنه دارد کرمش عیبها فرو پوشد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » خاتمهٔ گلستان تمام شد کتاب گلستان والله المستعان به توفیق باری عز اسمه در این جمله چنان که رسم مؤلفان است از شعر متقدمان به طریق استعارت تلفیقی نرفت کهن خرقه خویش پیراستن به از جامه عاریت خواستن غالب گفتار سعدی طرب انگیز است و طیبت آمیز و کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد که مغز دماغ بیهوده بردن و دود چراغ بی فایده خوردن کار خردمندان نیست ولیکن بر رای روشن صاحبدلان که روی سخن در ایشان است پوشیده نماند که در موعظه های شافی را در سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت به شهد ظرافت بر آمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم نماند الحمدلله رب العالمین ما نصیحت به جای خود کردیم روزگاری در این به سر بردیم گر نیاید به گوش رغبت کس بر رسولان پیام باشد و بس یا ناظرا فیه سل بالله مرحمة علی المصنف و استغفر لصاحبه و اطلب لنفسک من خیر ترید بها من بعد ذلک غفرانا لکاتبه
Fin du texte disponible.