Qur'an&Sunnah

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۳ - در احوال خود گوید درین لافگاه ارچه پیروز روزم ز بد سیرتی سغبه شر و شورم درین زیر چرخ از مزاج عناصر گهی دیوم و گه ددم گه ستورم ز خبث و ز بی آگهی با عزیزان درون خار پشتم ز بیرون سمورم ز بهر دو طامات و ژاژ و مزخرف همه ساله با خلق در شر و شورم فریب جگرهای چون آتشم من مگر ز آب شیرین نیم ز آب شورم همی سام را هیز خوانم پس آن گه چو کاووس پیوسته در بند تورم چو حورم نهان و چو هور آشکارا ولیک از حقیقت نه حورم نه هورم بدین باد و توش و سروریش گویی سنایی نیم بوعلی سیمجورم چو شار و چو شیرم به لاف و به دعوی ولیک از صفت چون اسیران غورم مخوان قانعم طامعم خوان ازیرا به سیرت چو مارم به صورت چو مورم اگر زر نگیرم نه زاهد خسیسم وگر می ننوشم نه تایب ز کورم نه بهر ورع کم کنم ناحفاظی ورع چه که خود نیست در خرزه زورم از آن با حکیمان نیارم نشستن که ایشان چو مورند و من لندهورم وز آن عار گرد افاضل نگردم که ایشان بصیرند و من زشت و عورم از آن دوست و دشمن نیارم به خانه که خالیست از خشک و از تر خنورم وزان عاجزی سوی مردان نپویم که ایشان چو شیرند و من همچو گورم چگونه کنم با سران اسب تازی چو دانم که از چوب بودست بورم یکی توده وحشتم از برون خشک اگر مغز گنده نخواهی مشورم مشعبد مرا گونه دادست زینسان ترا من بگفتم نه لعلم بلورم لقب گر سنایی به معنی ظلامم چو جوهر به ظاهر به باطن نفورم به بی دیده ای ابلهی گفت کوری بدو گفت بی دیده کوری که کورم الا ای نانت چو من نیست پخته فطیری که گرمست اکنون تنورم من اینم که گفتم چو دانی که اینم تو پس گر سر شر نداری مشورم اگر عیب خود خود نگویم به مردم نه درویش خانه نهد مرگ گورم مرا از تو و سورت آن گه چه خیزد که اندر بغلها نهد مرگ سورم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۴ - در آرزوی مرگ کی باشد کاین قفس بپردازم در باغ الاهی آشیان سازم با روی نهفتگان دل یک دم در پرده غیب عشق ها بازم کش در چمن رسول بخرامم خوش در حرم خدای بگرازم این چار غریب ناموافق را خشنود به سوی خانه ها تازم این حله نیمکار آدم را در کارگه کمال بطرازم وین دیو سرای استخوانی را در پیش سگان دوزخ اندازم این بام و سرای بی وفایان را از شحنه و شش عسس بپردازم باغند ولی کرام طینت را از میوه و مرغ و جوز بنوازم کوفی و قریشی طبیعت را در بوته لطف و مهر بگدازم با این همه رهبران و رهرو من محرومم اگر چه محرم رازم با این همه دل چه مرد این کوژم با این همه پر چه مرغ این بازم بنهم کله از سر و پس از غیرت بر هر که سرست گردن افرازم از جان جهول دل فرو شویم وز عقل فضول سر بپردازم چون بال شکسته گشت بر پرم چون دست بریده گشت دریازم گر ناز کنم بر آفرینش من فرزند خلیفه ام رسد نازم چون رفت سنایی از میان بیرون آن گه سخن از سنایی آغازم تا کار شود مگر چو چنگ آندم کامروز چو نای بادی آوازم

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۵ بخ بخ اگر این علم برافرازم در تفرقه سوی جمع پردازم باشد بینم رخان معشوقم وز صحبت خود دری کند بازم از راهبران عشق ره پرسم با پاک بران دو کون دربازم شطرنج به شاهمات بربندم در ششدره مهره ای دراندازم بر فرش فنا به قعده ننشینم در باغ بقا چو سرو بگرازم این عشوه اوست خاک آدم را با صحبت جان و دل بدل سازم این گنج که توختم من از هستی در بوته نیستیش بگدازم این بربط غم گداز در وصلت در بهر نهم و به شرط بنوازم هر بیت که از سماع او گویم اول سخنی ز عشق آغازم این است جواب آن کجا گفتم کی باشد کاین قفس بپردازم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۶ - در صفات ذات اقدس باری ای خدایی که به جز تو ملک العرش ندانم بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم ملک عالمم و عالم اسرار نهانم غیب من دانم و پس غیب نداند به جز از من منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم پاک و بی عیبم و بیننده عیب همه خلقان در گذارنده و پوشنده عیب همگانم همه من بینم و بیننده نیی دیده دو چشمم همه من گویم و گوینده نیی کام زبانم شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت شنوایان جهان را سخنان میشنوانم حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند من یکی معتمد و واحد و قیوم بمانم ملک طبعم و سیاره و نه سیاره طبعم نه چو طبعم متوطن نه چو سیاره روانم نه بخوابم نه به بحرم نه کنار و نه میانه نه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر نه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم هر چه در خاطرات آید که من آنم نه من آنم هر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن به حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالم سیصد و شصت نظر سوی دلت می کند آنم گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرم زود باشد که شوی کشته تیغ خذلانم شیم از روی حقیقت نه از شیء مجازی آفریننده اشیاء و خداوند جهانم من فرستاده توراتم و انجیل و زبورم من فرستاده فرقانم و ماه رمضانم صفت خویش بگفتم که منم خالق بی چون نه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم منم که بار خدایی که دل متقیان را هر زمانی به دلال صمدی نور چشانم کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی جرم صد ساله به یک عذر گنه در گذرانم بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خون خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامت در چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی پرده بردارم و آن گه به خودت می نگرانم ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرم کوه کوه از تو معاصی به کرم در گذرانم هر عطایی که بکردم به تو ای بنده من من خوش نشین بنده که من داده خود را نستانم هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دید او نبیند به حقیقت نه از آن گمشدگانم بار الاها تو بر آری همه امید سنایی که مسلمانم و یارب نه از آن بی خبرانم

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷ قبله چون میخانه کردم پارسایی چون کنم عشق بر من پادشا شد پادشایی چون کنم کعبه یارم خراباتست و احرامش قمار من همان مذهب گرفتم پارسایی چون کنم من چو گرد باده گشتم کم گرایم گرد باد آسمانی کرده باشم آسیایی چون کنم عشق تو با مفلسان سازد چو من در راه او برگ بی برگی ندارم بینوایی چون کنم او مرا قلاش خواهد من همان خواهم که او او خدای من بر او من کدخدایی چون کنم کدیه جان و خرد هرگز نکرده بر درش خاک و باد و آب و آتش را گدایی چون کنم من چنان خواهم که او خواهد چو در خرمن گهش از کهی گر کمتر آیم کهربایی چون کنم بر سر دریا چو از کاهی کمم در آشنا با گهر در قعر دریا آشنایی چون کنم او که بر رخ حسن دارد جز وفاکاریش نیست من که در دل عشق دارم بی وفایی چون کنم بادپایی خواهد از من عشق و من در کار دل دست تا از دل نشویم بادپایی چون کنم با خرد گویم که از می چون گریزی گویدم پیش روح پاک دعوی روشنایی چون کنم شاهدان چون در خراباتند من زان آگهم زاهدان را جز بدانجا رهنمایی چون کنم با نکورویان گبران بوده در میخانه مست با سیه رویان دین زهد ریایی چون کنم چون مرا او بی سنایی دوستر دارد همی جز به سعی باده خود را بی سنایی چون کنم او بر آن تا مر سنایی را به خاک اندر کشد من برآنم تا سنایی را سمایی چون کنم طبع من زو طبع دارد پس مرا گوید مخواه من ز بهر برگشان این بینوایی چون کنم از همه عالم جدا گشتن توانستم ولیک عاجزم تا از جدایی خود جدایی چون کنم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸ پسرا تا به کف عشوه عشق تو دریم از بد و نیک جهان همچو جهان بی خبریم عقل ما عشق تو گر کرد هبا شاید از آنک بی غم عشق تو ما عقل به یک جو نخریم نظری کرد سوی چهره تو دیده ما از پی روی تو تا حشر غلام نظریم چاکران رخ و آن عارض و آن چشم و لبیم بنده آن قد و آن قامت و آن زیب و فریم سوخته آن روش و چابکی و غنج توایم شیفته آن خرد و خط و سخا و هنریم آن گرازیدن و آن گام زدن پیش رقیب که غلام تو و آن رفتن و آن رهگذریم بگذری چونت ببینم خرامنده چو کبک باز کردار در آن لحظه ز شادی بپریم والهی کرد چنان عشق تو ما را که ز درد چاک دامنت چو بینیم گریبان بدریم تا ببستیم کمر عشق ترا ای مه روی زیر سایه علم عشق تو همچون کمریم ای گرامی و بهشتی صفت از خوبی و حسن ما ز سوز غم عشق تو میان سقریم آتشی بیش مزن در دل و جانمان ز فراق که خود از آتش عشقت چو دخان و شرریم از عزیزی و ز خردی به درم مانی راست زان ز عشقت به نزاری و به زردی چو زریم کودکی عشق چه دانی که چه باشد پسرا باش تا پاره ای از عشق تو بر تو شمریم تو چه دانی که ز عشق رخ خورشیدوشت تا سپیده دم لرزان چو ستاره سحریم تو چه دانی که ز چشم و جگر از آتش و آب همه شب با دو لب خشک و دو رخسار تریم تو چه دانی که از آن زلف چو مار ارقم بر سر کوی تو چون مار همی خاک خوریم تو چه دانی که ز جعد و کله و چشم و لبت که چه پر آب دو چشمیم و پر آتش جگریم تو چه دانی که از آن شکر آتش صفتت چه گدازنده چو بر آتش سوزان شکریم رازها هست ز عشق تو که آن نتوان گفت خاصه اکنون که درین محنت و عزم سفریم پای ما را به ره عشق تو آورد و بداشت تو چه دانی که ازین پای چه در درد سریم به سلامی و حدیثی دل ما را دریاب که هم اکنون بود این زحمت از اینجا ببریم یادگاری به تو بدهیم دل تنگ و به راه یادگار از تو به جز انده عشقت نبریم خرد خردم چکنی ای شکر از سر تا پای که به غمهای بزرگ از غم عشق تو دریم دین ما عشق تو و مذهب ما خدمت تست تا نگویی که درین عشق تو ما مختصریم دلم آن گه بگردد که بگردانی روی جانم آنگاه بجوشد که به تو درگذریم خود مپرس ای پسر از عشق تو تا چون شده ایم کز نحیفی و نزاری چو یکی موی سریم لیک شکر است ازین لاغری خود ما را که رقیب تو نبیند که به تو در نگریم خیره دردیست چو در پای ببینیم ترا از غم و رنج قدمهات بر آتش سپریم راه کوی تو همه کس به قدم می سپرد ما قدم سازیم از روح پس آن ره سپریم دیده زیر قدمت فرش کنیمی لیکن ز ادیب و ز رقیب تو چنین بر حذریم عیب ناید ز حذر کردن ما از پی آنک ما غریبیم اگر چه به مثل شیر نریم زهر بر یاد یکی بوس تو ای آهو چشم گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم از پی عشق تو ای طرفه پسر در همه حال بنده شهر تو و دشمن شهر پدریم

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۹ خیز تا از روی مستی بیخ هستی بر کنیم نقش دانش را فرو شوییم و آتش در زنیم همچو خد و خوی خوبان پرده ها را بردریم همچو زلف ماهرویان توبه ها را بشکنیم همچو عیاران همی ریزیم اندر جام جان بهر جان چون آسیا تا چند گرد تن تنیم گرد صحرای قدم پوییم چون تر دامنان زین هوس خانه هوا تا کی نه ما اهریمنیم دیده جانهای ما هرگز نبیند مامنی تا چو یک چشمان دلی پر دعوی ما و منیم مجرم و محروممان دارند تا ما غمروار بسته این طارم پیروزه بی روزنیم گردنی بیرون کنیم از سر و گرنه تا ابد بیشتر حمال سر خوانندمان گر گردنیم آروزها را برون روبیم از دل کارزو شیوه آبستنانست و نه ما آبستنیم رشته تابی هم نیابد ره به ما زیرا که ما نه درین ره تنگ چشم و تنگ دل چو سوزنیم عاقبت ما را گریبان گیر ناید زان که ما نی چو مشتی خشک مغز بوالطمع تر دامنیم برکنیم از بوستان نطق بیخ صوت و حرف تا شویم آزاد و انگاریم شاخ سوسنیم جام فرعونی به کف گیریم و پس موسی نهاد هر چه فرعونیست در ما بیخش از بن برکنیم از درون سالوسیان داریم به گر یکدمی خرقه سالوسیان را بخیه بر روی افگنیم گرچه نااهلانمان چون سیم بد بپرا کنند ما چو سیماب از طریق خاصیت بپراکنیم در زنیم آتش سنایی وار در هر سوخته کز در معنی نه ما کمتر ز سنگ و آهنیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۰ تا کی دم از علایق و طبع فلک زنیم تا کی مثل ز جوهر دیو و ملک زنیم تا کی غم امام و خلیفه جهان خوریم تا کی دم از علی و عتیق و فلک زنیم دوریم از سماع و قرینیم با صداع تا ما همی سقف به نوای سلک زنیم هرگز نبوده دفتر و دف در مصاف عشق تیر امید کی چو شهان بر دفک زنیم تا کی ز راه رشک برین و بر آن رویم بهر گل و کلاله خوبان کلک زنیم تا کی به زیر دور فلک چون مقامران از بهر برد خویش دم لی و لک زنیم دست حریف خوبتر آید که در قمار شش پنج نقش ماست همین ما دو یک زنیم یک دم شویم همچو دم آدم و چنو اندر سرای عشق دمی مشترک زنیم آن به که همچو شعر سنای گه سنا میخ طناب خیمه برون از فلک زنیم بر یاد روی و موی صنم صد هزار بوس بر دامن یقین و گریبان شک زنیم گرچه ستد زمانه چک و چاک را ز ما آتش نخست در شکن چاک و چک زنیم طوفان عام تا چکند چون بسان سام خر پشته در سفینه نوح و ملک زنیم ای ما ز لعل پر نمکت چون نمک در آب هرگز بود که زیور ما بر محک زنیم زین جوهر و عرض غرض ما همین یکیست گرچه همی ز قهر سما بر سمک زنیم ما را طعام خوان خدا آرزو شدست یک دم به پای تا دو سخن بر نمک زنیم

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱ خیز تا خود ز عقل باز کنیم در میدان عشق باز کنیم یوسف چاه را به دولت دوست در چه صد هزار باز کنیم در قمار وقار بنشینیم خویشتن جبرییل ساز کنیم هر چه شیب و فراز پرده ماست خاک بر شیب و بر فراز کنیم ز بر و زیر چرخ هرزه زنیم آن به از هر دو احتراز کنیم جان کبکی برون کنیم از تن خویشتن جان شاهباز کنیم به خرابات روح در تازیم در به روی خرد فراز کنیم آه را از برای زنده دلی ملک الموت جان آز کنیم ناز را از برای پخته شدن هیزم آتش نیاز کنیم با نیازیم تا همه ماییم چون همه او شدیم ناز کنیم آلت عشرت ظریفان را آفت عقل عشوه ساز کنیم خم زلفین خوبرویان را حجره روز های راز کنیم در زمین بی زمین سجود بریم در جهان بی جهان نماز کنیم سه شراب حقیقتی بخوریم چار تکبیر بر مجاز کنیم از سنایی مگر سنایی را به یکی باده درد باز کنیم سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۲ گاه رزم آمد بیا تا عزم زی میدان کنیم مرد عشق آمد بیا تا گرد او جولان کنیم چنگ در فتراک این معشوق عاشق کش زنیم پس لگام نیستی را بر سر فرسان کنیم گر برآید خط توقعیش برین منشور ما ما ز دیده بر خط منشور در افشان کنیم از خیال چهره غماز رنگ آمیز او بس به رسم حاجیان گه طوف و گه قربان کنیم ننگ این مسجد پرستان را در دیگر زنیم چون که مسجد لافگه شد قبله را ویران کنیم ملک دین را گر بگیرد لشکر دیو سپید ما همه نسبت به زور رستم دستان کنیم خاکپای مرکب عشاق را از روی فخر توتیای چشم شاهان همه کیهان کنیم بوحنیفه وار پای شرع بر دنیا نهیم بوهریره وار دست صدق در انبان کنیم سوز سلمان را و درد بوذری را برگریم آن گه نسبت درست از سنت و ایمان کنیم هر چه امر سرمدی باشد به جان فرمان بریم و آنچه حکم احمدی باشد به حرمت آن کنیم شربت لا بر امید درد الاالله کشیم و آنچه آن طوفان نوح آورد در طوفان کنیم چون جمال قرب و شرب لایزالی در رسید جامه چون عاشق دریم و شور چون مستان کنیم گه چو بو عمر و علا فرش قرایت گستریم گه چو حسان ابن ثابت مدحت احسان کنیم این نه شرط مومنی باشد نه راه بی خودی طاعت سلطان بمانده خدمت دربان کنیم هم تری باشد که در دعوی راه معرفت صورت هارون بمانده سیرت هامان کنیم چون عروسان طبیعت محرم ما نیستند بر عزیزان طریقت شاید ار پیمان کنیم هر چه از پیشی و بیشی هست در اطراف ما ما بر آن از دل صلای من علیها فان کنیم ای سنایی تا درین دامی مزن دم جز به عشق تات چون شمع معنبر روشن و تابان کنیم عندلیب این نوایی در قفس اولاتری چون شدی طاووس جایت منظر و ایوان کنیم تا ز فرمان نیاید زین قفس بیرون مپر کاشکارا آن گه گردی که ما فرمان کنیم گر تمنای بزرگی باشدت در سر رواست فقر تو افزون شود چون حرص تو نقصان کنیم

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۳ - در اشتیاق کعبه و سفر حج گاه آن آمد که با مردان سوی میدان شویم یک ره از ایوان برون آییم و بر کیوان شویم راه بگذاریم و قصد حضرت عالی کنیم خانه پردازیم و سوی خانه یزدان شویم طبل جانبازی فرو کوبیم در میدان دل بی زن و فرزند و بی خان و سر و سامان شویم گاه با بار مذلت سوی آن مسجد دویم گاه با رخت غریبی نزد آن ویران شویم گاه در صحن بیابان با خران همره بویم گاه در کنج خرابی با سگان هم خوان شویم گاه چون بی دولتان از خاک و خس بستر کنیم گاه چون ارباب دولت نقش شادروان شویم گاه از ذل غریبی بار هر ناکس کشیم گاه در حال ضرورت یار هر نادان شویم گاه بر فرزندگان چون بیدلان واله شویم گه ز عشق خانمان چون عاشقان پژمان شویم از فراق شهر بلخ اندر عراق از چشم و دل گاه در آتش بویم و گاه در طوفان شویم گه بعون همرهان چون آتش اندر دی بویم گه به دست ملحدان چون آب در آبان شویم ملحدان گر جادوی فرعونیان حاضر کنند ما به تکبیری عصای موسی عمران شویم غم نباشد بیش ما را زان سپس روزی که ما از نشابور و ز طوس و مرو زی همدان شویم از پی بغداد و کرخ و کوفه و انطاکیه زهرمان حلوا شود آنشب که در حلوان شویم چون بدارالملک عباسی امامی آمدیم تازه رخ چون برگ و شاخ از قطره باران شویم از برای حق صاحب مذهب اندر تهنیت جان قدم سازیم و سوی تربت نعمان شویم با شیاطین کین کشیم از خنجر توفیق حق چون ز قادسیه سوی عقبه شیطان شویم پای چون در بادیه خونین نهادیم از بلا همچو ریگ نرم پیش باد سرگردان شویم زان یتیمان پدر گم کرده یاد آریم باز چون یتیمان روز عید از درد دل گریان شویم از پدر وز مادر و فرزند و زن یاد آوریم ز آرزوی آن جگر بندان جگر بریان شویم در تماشاشان نیابیم ار گهی خوش دل بویم گرد بالینشان نبینم ار دمی نالان شویم در غریبی درد اگر بر جان ما غالب شود چون نباشد این عزیزان سخت بی درمان شویم غمگساری نه که اشگی بارد از غمگین بویم مهربانی نی که آبی آرد ار عطشان شویم نه پدر بر سر که ما در پیش او نازی کنیم نی پسر در بر که ما از روی او شادان شویم چون رخ پیری ببینیم از پدر یاد آوریم همچو یعقوب پسر گم کرده با احزان شویم باشد امیدی هنوز ار زندگی باشد ولیک آه اگر در منزلی ما صید گورستان شویم حسرت آن روز چون بر دل همی صورت کنیم ناچشیده هیچ شربت هر زمان حیران شویم آه اگر یک روز در کنج رباطی ناگهان بی جمال دوستان و اقربا مهمان شویم همرهان حج کرده باز آیند با طبل و علم ما به زیر خاک ره با خاک ره یکسان شویم قافله باز آید اندر شهر بی دیدار ما ما به تیغ قهر حق کشته غریبستان شویم همرهان با سرخ رویی چون به پیش ماه شب ما به زیر خاک چون در پیش مه کتان شویم دوستان گویند حج کردیم و می آییم باز ما به هر ساعت همی طعمه دگر کرمان شویم نی که سالی صدهزار آزاده گردد منقطع هم دریغی نیست گر ما نیز چون ایشان شویم گر نهنگ حکم حق بر جان ما دندان زند ما به پیش خدمت او از بن دندان شویم رو که هر تیری که از میدان حکم آمد به ما هدیه جان سازیم و استقبال آن پیکان شویم چون بدو باقی شدیم از جسم خود فانی شویم چون بدو دانا شدیم از علم خود نادان شویم گر نباشد حج و عمره ور می و قربان گو مباش این شرف ما را نه بس کز تیغ او قربان شویم این سفر بستان عیاران راه ایزدست ما ز روی استقامت سرو این بستان شویم حاجیان خاص مستان شراب دولتند ما به بوی جرعه ای مولای این مستان شویم نام و ننگ و لاف و اصل و فضل در باقی کنیم تا سزاوار قبول حضرت قرآن شویم بادیه بوته ست و ما چون زر مغشوشیم راست چون بپالودیم ازو خالص چو زر کان شویم بادیه میدان مردانست و ما نیز از نیاز خوی این مردان گریم و گوی این میدان شویم گرچه در ریگ روان عاجز شویم از بی دلی چون پدید آید جمال کعبه جان افشان شویم یا به دست آریم سری یا برافشانیم سر یا به کام حاسدان گردیم یا سلطان شویم یا پدید آییم در صحرای مردان همچو کوه یا به زیر پشته ریگ روان پنهان شویم

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۴ بر بساز کم زنان خود را بر آن مهتر نهیم گر دغا بازد کسی ما مهره در ششدر نهیم پاکبازانیم ما را نه جهاز و نه گرو گر حریفی زر نهد ما جان به جای زر نهیم در دو کونم نیست از معلوم حالی یک درم با چنین افلاس خود را نام سر دفتر نهیم چون خطا از سامری بینیم در هنگام کار غایت سستی بود گر جرم بر آزر نهیم گر سراندازی کند با ما درین ره یار ما ما ز سر بنهیم سودا بر خط او سر نهیم همتی داریم عالی در ره دیوانگی درد چون از علم زاید جهل را بر در نهیم فتنه خویشیم هر یک در طریق عاشقی جامه مان گازر درد تاوانش بر زرگر نهیم کی پسندد عاقل از ما در مقام زیرکی کاسب تازی مانده بی که جو به پیش خر نهیم گر یکی دیگ از هوای هستی خود بشکنیم از طریق نیستی صد دیگ دیگر برنهیم ز آتش معنی مگر مردان ره را خوی دهیم تا ز روی تربیت تر دامنان را تر نهیم گر حریفان زان مکان لامکان پی برگرند ما برین معلوم نامعلوم دستی بر نهیم آیت غم از برای عاشقان منزل شدست دست بر حنظل زنیم و پای بر شکر نهیم مصر اگر فرعون دارد ما به کنعان بس کنیم سیم گر سلمان رباید دیده در بوذر نهیم دست همت چنبر گردون خرسندی کنیم پای خرسندی ز حکمت بر سر اختر نهیم پای رای نفس را از تیغ شرعی پی کنیم پای معنی از سپهر و اختران برتر نهیم ماه اگر نیکو نتابد ابر در پیشش کشیم رهبر ار گمراه گردد سنگها رهبر نهیم گوش زی فرمان صاحب حرمت و دولت نهیم پای را بر شاهراه شرع پیغمبر نهیم عقل را اگر نقل باید گو چو مردان کسب کن گر گنه از کور زاید جرم چون بر کر نهیم خواجه جانیم از آن از خودپرستی رسته ایم نفس اگر میزر بجوید حکمش از معجر نهیم هر خسی واقف نگردد بر نهاد کار ما غایب و حاضر چه داند ما کجا محضر نهیم تا بدین دلق ای برادر در سنایی ننگری عطر از عود آن گهی آید که بر آذر نهیم دیده بیدار باید تا بینند نظم او تیر همت را به پای عقل کافی بر نهیم بر سر معلوم خود خاک قناعت گستریم راه چون معلوم باشد نک به دیده بر نهیم

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۵ - در مدح خواجه معین الدین ابونصر احمدبن فضل غزنوی عقل محرم تا بود دستور سلطان بدن کی به ناواجب رود فرمان جان در ملک تن جان جهانی لشکر عالی نسب دارد همی هر یکی با کار و باری در جهان خویشتن ساخته میران این لشکر ز روی مرتبت شمع اوباشان خود را ز افسر شاهان لگن شرم دارند ار نهند از تابش زهره کلاه ننگ دارند ار کنند از عکس پروین پیرهن بی تکلف مرکبانی آوریده زیر ران کآفتاب انگیر باشد نعلشان در تاختن طوطیان معنوی پرند در باغ فلک در تماشاگاهشان مهد فلک کمتر چمن سیر ایشان خسته کرده پای سیاحان عرش لفظ ایشان بسته دست خازنان ذوالمنن صوتشان راهست حیران گشته بی انگشت گوش حرفشان را هست سرگردان زبان اندر دهن با همه شاهنشهی عقل معظم را رهی با همه بت چهرگان جان مقدس را شمن ان دو والا هر دو چون شاه و وزیر اندر جسد وزن دو والی هر دو چون دستور و سلطان در بدن کرده اندر بزمگه نفس ارادی را قدح ساخته در رزمگه روح طبیعی را مجن نفس بی توقیعشان افگنده در صحرای لا جسم بی منشورشان افتاده در دریای لن بر فلک مشهور کار و بارشان در هر درج در زمین مذکور نام و بانگشان در هر وطن پیش تخت و بارگاه هر دو اندر صف زده کارداران کلام و پرده داران سخن هر زمان گویند این دستور کروبی نژاد شاه روحانی نسب را در میان انجمن گر همی خواهی که گیرد ملک تو بر تو قرار هم نگردند این پری وشها به پیشت اهرمن خدمت عالی معین الدین والدنیا گزین چنگ در فضل ابونصر احمدبن فضل زن آن خداوندی که لطف و لفظ او را بنده اند در یمن نجم یمن واندر عدن در عدن آن جهانداری که شاگردان عزمش گشته اند بادهای سهمناک و بحرهای موج زن گر قبول عدل او یابد گه جنبش هوا همچو روی آب روی آسمان گیرد شکن خاک را در ساکنی گر حلم او تمکین دهد کی تواند گرد ازو انگیخت باد کوه کن ور فتد بر خاک تیره عکس رای روشنش نیک تر تابد کمین تر ریگش از نجم پرن بی برات فضل او دری نزاید از صدف بی جواز خلق او مشکی نخیزد از ختن از برای خدمت او گر نبودی خلق او کوژ بالا آمدندی بر زمین خلق زمن شادباش ای آنکه اندر فرودین خشم تو در کف بدخواه تو الماس گردد نسترن دیر زی ای آنکه اندر فر ماه لطف تو شعله آتش شود در مجلست شاخ سمن بی رضایت مرغ اگر بر شاخ دستانی زند ز آتش خشم تو بر وی شاخ گردد باب زن در عرین گر شیر بیند آهو از انصاف تو نرم نرم از بیم آهو شیر بگذارد عرن مهر جوزا را همی سازد از آن معراج خویش تا شود فرقش مگر با نعل اسب مقترن مرده بدخواه اگر بیند گشاده طبع تو از شتاب خنده تو خرقه گرداند کفن تا زیادت کرد تشریف تو سلطان جهان کاخهای بد سگالت شد چو اطلال و دمن سرفرازی چون ترا زیبا بود در مملکت خلعت سلطان اعظم خسرو گردون شکن شد شهاب چرخ بر تشبیه کلکت مبتلا گشت تاج هور بر شکل دواتت مفتتن دست دستوری چو تو بر هر دو تا والی بود اندرین هر دو بود ملک دو سلطان مرتهن نفس کلی راوی کلکت بود بی حرف و صوت چون کنی مر امتحان عقلها را ممتحن روی تو چون ماه و دستت چون اثیر و کلک تو چون شهابی گشته اند ملک تو شیطان فگن آدمی اندر فرایض فر تو جوید ز رب وز خدا لطفت همی خواهد فرشته در سنن خضر اگر در انتهای عمر خورد آب حیات بد ترا ز ابتدا آب حیات اندر لبن مونس تو دیده روحانیان زیبد همی ورچه با روحانیان هرگز نه پیوندد وثن از تو آموزد جوانمردی جوانمردی از آنک با جوانمردی رود در ملک تو هر پیرزن از برای گوهر والا و اصل پاک تست سنگهای آستانت قبله های ما و من چون شوند از عکس باده ساقیانت لعل پوش مجلس از بالای ایشان همچو باغ از نارون از بهشت آرند تحفه لعل پوشان ترا سبزپوشان بهشتی دسته های یاسمن ای چو عیسی غیب پیش و همت استاده به پای مرده غم زنده گردد گر که بگشایی دهن بر خدای ار خاطر این بنده اندر کل کون جز بت مدح ترا بودست هرگز برهمن شعر من چون چادر مریم مستمر گشته بود من به کنجی در همی خوش خوش همی خوردم حزن کشف آن چادر درین مجلس فتاد از بهر آنک چادر مریم بر عیسی بسی دارد ثمن تا نباشد گوی جهل اندر بر چوگان عقل تا نباشد مرکب تحقیق در میدان ظن نیکخواهت باد چون تحقیق بر راه طرب بدسگالت باد چون ظن در بیابان محن باد جولان تو در میدان عشرت با بتی کش بود چوگان زلف اندر بر گوی ذقن

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۶ - در نعت علی (ع) ای امیرالمومنین ای شمع دین ای بوالحسن ای به یک ضربت ربوده جان دشمن از بدن ای به تیغ تیز رستاخیز کرده روز جنگ وی به نوک نیزه کرده شمع فرعونان لگن از برای دین حق آباد کرده شرق و غرب کردی از نوک سنانت عالمی را پر سنن تیغ الا الله زدی بر فرق لا گویان دین هر که لا می گفت وی را می زدی بر جان و تن تا جهان خالی نکردی از بتان و بت پرست تا نکردی لات را شهمات و عزارا حزن تیغ ننهادی ز دست و درع ننهادی ز پشت شاد باش ای شاه دین پرور چراغ انجمن گر نبودی زخم تیغ و تیرت اندر راه دین دین نپوشیدی لباس ایمنی بر خویشتن لاجرم اکنون چنان کردی که در هر ساعتی کافری از جور دین بر خود بدرد پیرهن مرحبا ای مهتری کز بیم نیغت در جهان پیش چشم دشمنانت خون همی آید لبن فرش کفر از روی عالم در نوشتی سر بسر ناصر دین هدی و قاهر کفر و وثن کهترانت را سزد گر مهتری دعوی کنند ای امیر نام گستر وی سوار نیزه زن هیچ کس را در جهان این مایه مردی نبود کو به میدان خطر سازد برای دین وطن راه دین بودست مخوف از ابتدا لیکن به جهد آن همه مخوف را موقوف کردی در زمن از برای نصرت دین ساختی هر روز و شب طبل و منجوق و عراده نیزه و خود و مجن پای این مردان نداری جامه ایشان مپوش برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن روز حرب از هیبت تیغت بلرزیدی زمین همچنان کز بیم خصمی تند مردی ممتحن ذوالفقارت گر بدیدی کرگدن در روز جنگ کاه گشتی در زمان گر کوه بودی کرگدن سرکشان را سر بسر نابود کردی در جهان تختهاشان تخته کردی حله هاشان را کفن این جلال و این کمال و این جمال و منزلت نیست کس را در جهان جز مر ترا ای بوالحسن هر دلی کو مهرت اندر دل ندارد همچو جان هر دلی کو عشقت اندر جان ندارد مقترن روی جنات العلی هرگز نبیند بی خلاف لایزالی ماند اندر نار با گرم و حزن گر نبودی روی و مویت هم نبودی روز و شب گر نبودی رنگ و بویت گل نبودی در چمن چون تو صاحب دولتی هرگز نبودی در جهان هم نخواهد بود هرگز چون تویی در هیچ فن

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۷ - در ستایش علی‌بن حسن بحری الا یا خیمه گردان به گرد بیستون مسکن گه از بن دامنت ماهست و گاهت ماه بر دامن چراغ افروخته در تو بسی و هفت از آن گردان که گه بر گاوشان جایست و گه بر شیرشان مسکن چو خورشید ملک هنجار و برجیس وزیر آسا چو بهرام سپهسالار و چون ناهید بربط زن چو کیوان قوی تاثیر دهقان طبع بر گردون چو تیر و ماه دیوان ساز پیک انگیز در برزن همه دانای نادان سر همه تابان تاری دل همه والای دون پرور همه زن خوی مردافگن سر دانا شده پست و دل عاقل شده تاری ازین افروخته رویان بر آن افراخته گرزن حکیمان را به نور و سیر بر گردون به روز و شب گهی رهبر چو یزدانند و گه رهزن چو اهریمن کمان کردار گردونی ازو تیر بلا پران دل عاقل ز زخمش خون زنار تیز نرم آهن هدفشان گر پذیرفتی نشان زان تیرها بر دل دل دانا شدستی چون مشبکهای پرویزن ندای گوش هر عاقل ازو هر لحظه لا بشری نثار سمع هر احمق ازو هر روز لا تحزن ز نحسش منزوی مانده دو صد دانا به یک منزل ز سعدش مقتدا گشته هزار ابله به یک برزن خسیسان را ازو رفعت رییسان را ازو پستی لییمان را ازو شادی حکیمان را ازو شیون امامان را ازو گر رشته تابی نیکویی بودی علی خیاط راز و دل نبودی چون دل سوزن امام صنعت تازی علی ابن حسن بحری که شد رایش ز چرخ اعلا و رویش ز آفتاب احسن امام عالم کافی که چون او درگه صنعت نه از شام آمد و بصره نه از مرو آمد و زوزن ازو نحو و لغت زنده به هر وقتی چو جسم از جان بدو فضل و ادب قایم به هر حالی چو جان از تن قریحتهای تازی را ز فضلش هر زمان انجم طبیعتهای روشن را ز فضلش هر زمان گلشن هزارش دیده از عقل و به هر دیده هزاران دل هزارش صنعت از فضل و به هر صنعت هزاران فن نماید پیش قدر او ز بالا گنبد و اختر چو در باد هوا ذره چو در آب روان ارزن دل حاسد کشد هزمان چو لفظ تیغ هنجارش هزاران خون دل دارد پس او هر لحظه در گردن ثبات زایش معنی به تو کامل چو جان از خون کمال دانش مردان به تو ناقص چو عقل از زن تنت چون خاک در باد و زبان چون آب در آبان دلت چون باغ در آذر کفت چون ابر در بهمن به هر طبع اندر آوردی به تعلیم اصل و فضل و دین ز هر خاطر برون بردی به حجت شک و ریب و ظن نه پیوندد به علمت جهل یک جزو از هزار اجزا ازیرا کل دانش را نگردد جهل پیرامن تواضع دوستر داری چو گوهر در بن دریا و گرنه چرخ بایستی چو کیوان مر ترا معدن امام دانش و معنی تویی امروز هم هستند امامان دگر لیکن به دستار و به پیراهن بجز تو اهل صنعت را ز دعویهای بی معنی همه بانگند چون طبل و همه رنگند چون روین یگانه عالمی بالله چگویم بیش از این زیرا همان آبست اگر کوبی هزاران بار در هاون شگفتی نبود از خلقان ترا دشمن بوند ایرا تو دانایی و ضد ضد را به گوهر چیست جز دشمن خدای از بد نگهدارست ازو زنهار لاتیاس زمانه فاضل او بارست ازو هیهات لاتامن درین دوران نیارد سنگ نحو و منطق و آداب ازیرا سغبه ژاژند و بسته رستم و بهمن ازین بی رونقی عالم چه نیکوتر بزرگان را ز جامه بی تنه و تیریز و خانه بی در و روزن زمان شوخ چشمانست و بی اصلان اگر داری ازین یک مایه بسم الله خود اندر گرد حرص افگن اگر رفعت همی جویی سیه دل باش چون لاله ور آزادی همی خواهی زبان ده دار چون سوسن چو مرد این چنین میدان نه ای از همت عالی به دست عقل و خرسندی دو پای حرص را بشکن تو نام الفنج در حکمت فلک را گو مده یک نان تو روح افزای در دانش عدو را گو برو جان کن به باغ دل ز آب روی تخمی کشتی از حکمت که جز فضل و ادب نبود بر آن یک روز پاداشن هزاران روشنی بینی ازین یک ظلمت گیتی که از روز درازست این شب کوتاه آبستن الا تا در سمر گویند وصف بیژن و رستم که این بودست پیل اندام و آن بودست شیراوژن ز سعی و حشمتت بادا به شادی و به اندوهان ولی بر گاه چون رستم عدو در چاه چون بیژن همی تا نفی باشد لا همی تا جحد باشد لم همی تا چیست باشد ما همی تا کیست باشد من همیشه باد حاسد را بدان حاجت که او خواهد جواب دعوتش ز ایزد چو موسل را ز لا و لن همیشه بی زبان بادت ز تیر حادثه هستی که از عون ملک داری به گرد جان و تن جوشن

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۸ - در مدح نصرالله بن داود سرخسی پیش پریشان مکن از پی آشوب من زلف گره بر گره جعد شکن بر شکن ای ز رخت برده نور فر کلاه سپهر وی ز لبت برده آب رنگ عقیق یمن از لب تو شرم داشت مایه مل در قدح وز رخ تو بوی برد دایه گل در چمن جادوی استاد را پیش دو بادام تو بسته شود پسته وار تیغ زبان در دهن گردون هم عاشقست بر تو که هر صبحدم در هوس روی تو پاره کند پیرهن چون به دهانت رسید هیچ نبیند خرد چون به میانت رسید بیش نماند سخن در چمن روی تو غلتان غلتان رود مردمک چشم من بر گل و بر یاسمن ای ز لطف لعل تو چشمه حیوان جان وی به شرف کوی تو روضه رضوان تن ار چه نیارد برون همچو سنایی دگر گردش این هفت مرد جنبش این چار زن تا نشود چشم زخم خیز بگردان یکی جان چو ما صدهزار گرد سر خویشتن زان پس بر یاد او پرده عشاق ساز تن تننا تن تنن تن تننا تن تنن ای که ز بس نازکی از تف روزه ترا خشک شده سرو بن زرد شده نسترن عیدی خواهی ز ما بیش زیادی مخواه هیچ نباید ترا از من و مانند من امشب وقت سحر پیش سپهر هنر شعر سنایی بخوان زار نوایی بزن عمده دیوان شاه نصرالله آنکه هست وقت هنر مقتدی گاه سخن موتمن با دم خلقش مجو مشک سیه از خطا با سر کلکش مخواه در سپید از عدن در شب میلاد او دایه دولت چه گفت آمد بانگ خروس اذهب عنا الحزن پیش تک عزم او تنگ نماید زمین پیش سر کلک او لنگ نماید زمن حاسدش اندر رحم عمر بخورده چو شمع پوست نبیند به جسم تا بنپوشد کفن صبح زمانه فروز از پی بدخواه اوست هم به زبان تلخ گوی هم به نفس تیغ زن در طلب آبرو سوی درش خلق را پای ستون سرست چشم دلیل بدن آتش کلکش بدیل حل شده بیرون گریخت سوی تکاب مسام خون دل نارون دشمنش ار مرغ وار سوی هوا بر پرد چرخ تنوری شود محور چون باب زن ای به سخا دست تو ابر سعادت فشان وی به هنر کلک تو برق ستاره فگن گرچه به گاه سخن در بچکانم همی سود ندارد که من عرش بسنجم به من هفت فلک را به طبع خاصه بر اهل هنر رسم گرفته زدن خوی دغا باختن نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید ورنه چه واجب کند این که به هر انجمن زاغ فروشد ادب لک لک گوید اصول چنگ سراید کلنگ سیم رباید زغن

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۹ - در مدح علی بن حسن گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمن خویشت را در خرابات جوانمردی فگن کان خراباتیست پر سلوی و من بی قیاس تا سلو یابی ز سلوی منتی یابی ز من جوی می بینی روان در باغهای دلبران عاشقان بینی چمان با جام می اندر چمن های های و هوی و هوی عاشقان و دلبران هر یکی در امتحان دلفریبی ممتحن تا شراب عاشقان نوشی ز دست نیکوان تا زمانی خویشتن بینی جدا از خویشتن سوخته بینی دلی در بیم هجران ساخته همچو جان عاشقان در دام زلف پرشکن ایستاده زان یکی بر پای چون شمعی برنگ و آن دیگر دست کرده بر سر زانو لگن آن یکی از خواجگی پیراهن اندر پاکشان و آن دیگر برکشیده بر سر از تن پیرهن شاهد حال یکی حالی و آن دیگری آتش بی دود غیرت گشته پیش باب زن خاک کوی دوست بر سر کرده مهجوری ز درد دیگری فتنه شده بر ربع و اطلال و دمن مطربان در من یزید افگنده نعمتهای خویش ماه رویان پیش ایشان پای کوب و دست زن این جهان با تن مساعد آن جهان با روح یار مژده داده مر روانها را ز لذتها بدن خیل مستان بر بساط نردبازان گشته جمع کعبتین گردان و نظاره بمانده مرد و زن یا کدام از ما بماند یا کدام از ما برد یا به نام که برآید نعره ای زان انجمن دل به دست دوست همچون یوسف اندر من یزید برده او را بی گنه افگنده در چاه ذقن گر قیامت را به صورت دید خواهی شو ببین حشر و نشر و دفع و منع و گیر و دار و عفو و من عاشقی دعوی کنی انصاف معشوقت بده ناجوانمردی کنی لاف جوانمردی مزن مرده هجرم حیات من به وصل روی تست گور من در کوی خود کن دلق خود سازم کفن زنده گرداند وصال روی تو جسم مرا راست هم چونان که عالم را جمال بوالحسن آن علی کز حسن و احسان دهر او را برگزید تا مقام خویش را در خورد خود سازد وطن از علو قدر و عدل او زمانه بشکفد چون ببیند بر سر نامه علی ابن حسین هر علی را کو اضافت منزلت پیدا کند ننگرند اندر اضافت زیرکان با فطن یا اضافت را بدو عزست یا او را بدو گرچه راهن را نباشد انفعال مرتهن این حسن را زین اضافت منزلت نفزود و قدر کاین نسب را کرده ام با من جمالش مقترن ای جمال اهل بیت خویش و فخر دودمان اهل بیت خویش را گشتستی از طغیان مجن جود ایشان را وجود اندر عدم پیوسته بود شخص جود تو گرفت الفاظ ایشان را دهن گر خرد معنی کند احوال این گردنده را بر رسد از وی بگوید شرح احوال زمن لیک ایشان غافلند از گردش چرخ بلند تا تو اندر پیش ایشانی چو سیف ذوالیزن این جهان چاهیست هر کس بر حد و مقدار خویش ساخته ست از مکر و از تلبیس مرچه را رسن هر کرا دایه شود گردون زمین گهواره گیر روز و شب بستان محنت گشته پستان لبن هر که داند کو همی با پروریده خود چه کرد زو عجب باشد که گردد بر جمالش مفتتن حبذا مرغی که او را سازی از انگشت بال تا بر انگشتان رود از دار دنیا محتزن بر زمین سیم اشک ناب را صورت کند ذات آن صورت ز چین آرد به ماچین یاختن شکلها پیدا شود در طبع و عقل از او بر او گنجها از وی پدید آرند سادات سخن گاه از آن گنجش فتن برخیزد اندر ملکها گاه بنشیند چو بر خیزد ز معنیها فتن بر سمن منقار او از مشک چون شکلی کشد مشک رخسار ملوک از هیبتش گردد سمن مر مرا در مرغزار معرفت باشد مقام صید باز اندر هوا نشناسم از صید زغن در وثاق من نباشد جز همه باز سفید در یمین من نباشد جز یمینی از یمن ای دریغا خانمان من به دست ناکسان شد چنان برکنده چون صنعا به دست اهرمن هر که را اخلاص کردم در ضمیر خویش باز زو لگد خوردم بمالش چون ادیم اندر عدن چو به تخلیط اندرون کژدم شدند این مردمان شد فسون کژدم اندر حق ایشان شعر من تا جهان کون و فسادست و فنا جفت بقاست تا به چشم عاشقان باشند معشوقان وثن تا وثن را از شمن امید باشد کهتری تا سبیل مهتری باشد وثن را بر شمن عز و دولت با بقا و نعمتت پیوسته باد دوستانت را مباد از بی نواییها حزن از حزن خالی مبادا خاندان دشمنانت مر ترا هرگز مبادا درد و اندوه و حزن

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۰ - در مدح بهرامشاه چون من و چون تو شد ای دوست چمن یک چمانه من و تو بی تو و من توی بی تو چو بهار اندر بت من بی من به بهار تو شمن توبه سست بروتان شده است شکن زلفک تو توبه شکن حسن اندر حسن اندر حسنم تو حسن خلق و حسن بنده حسن بی سر و پای یکی چنبروار خر ما جسته و بگسسته رسن تو چو نرگس کله زر بر سر من چو گل کرده قبا پیراهن پشت من پیش تو شاخ سمنی پیش من روی تو صد دسته سمن شاخ چون روی تو پر لعل و درر آب چون زلف تو پر پیچ و شکن بر گریبان پر از ماه تو شاخ انجم افشانان دامن دامن شکفه پر زر و پر سیم گلو یاسمین پر می و پر شیر دهن بسته بر ساعد گل عقد گهر سوده در کام سمن مشک ختن سر به سر شاخ پر از عارض و زلف لب به لب جوی پر از خط و ذقن زیر سرو چو الف با خوی و می گشته یک تن الف دار دو تن غنچه همچون دل من با لب تو لاله همچون رخ تو در دل من عندلیب آمده در مدحت شاه رایگان همچو سنایی به سخن شاه بهرامشه آن کو بدو زخم جرم بهرام کند شش چو پرن آن شهی کز صفت گرز و سنانش که شود آرد فلک پرویزن پوستها بر تنشان گردد نیست هر که اندر کنفش نیست کفن او چه ماند به فلان و به همان او و تایید و جهانی دشمن

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح قاضی نجم‌الدین حسن غزنوی دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمن یک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن بی طرب خوشدل طیور و بی طلب جنبان صبا بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن سوسن آنجا بر دویده تا میان سرو بن نرگس آنجا خوش بخفته در کنار نسترن چاک کرده بر نوای عندلیب خوش نوا فوطه کحلی بنفشه شعر سیما بی سمن بسته همچون گردن و گوش عروس جلوه گر شاخ مرجان ارغوان و عقد گوهر یاسمن بوی بیرون سوی و عطار از درون سو مشک سوز نقش بیرون سوی و نقاش از درون سو خامه زن من در آن صحرای خوش با دل همی گفتم چنین کاینت عقل افزای صحرا وینت جان پرور وطن باغ رفت از راه دیده کی سنایی آن تویی بر چنین آواز و رنگ و بوی مانده مفتتن مجلس نجم القضاة و قاری و حالش ببین تا هم از خود فارغ آیی هم ز بلبل هم ز من رنگ و بوی باغ و بستان را چه بینی کاهل دل دل بدین تزویرها هرگز ندارد مرتهن سوی قاضی شو که خلق و خلق او را چاکرند نقش بندان در خطا و مشک سایان در ختن راستی از نارون بینی ولی از روی ضعف پیش هر بادی که بینی چفته گردد نارون نجم را آن استقامت هست کاندر راه دین جز به پیش راستی چفته نشد چون نون ان شمع ما را گر لگن کردست چرخ از خاک و خون هست شمع گفت او را سمع هشیاران لگن چون عروس فکرت او چهره بگشاید ز لب نعره های طرقوا برخیزد از جان در بدن ساکنی از حلم او خیزد چو جزم از حرف لم برتری از علم او زاید چو نصب از حرف لن من چه گویم گر ز فردوس برین پرسی تو این کز تو خوشتر چیست گوید مجلس قاضی حسن نجم را باغ این ثنا می گفت وز شاخ چنار فاخته کوکوکنان یعنی که کو آن انجمن شاد باش ای مهتری کز بهر چشم زخم تو خرقه در بازد فقیر و بت بسوزد برهمن چون به منیر برشوی والشمس خواند آسمان چون فرود آیی ازو والنجم خواند ذوالمنن ای نثار دوستان از کان تو یاقوت علم وی مقر دشمنان از رد تو تابوت ظن انجمن دلها تویی چون پشت برتابد هدی پرده خلقان تویی چون روی بنماید محن این بتان کامروز بینی از سر دون همتی بنده یک بت شود آن گه که بسپارد ثمن اندرین بتخانه قاضی صدهزاران بت بدید کز سر همت یکی بت را نشد هرگز شمن سوسن آزاده را بینی که بی تایید اصل گنگ ماندست ار چه هستش ده زبان در یک دهن شمع دنیا را ببین کز یک زبان در یک زمان در طریق دین بگوید صدهزار الوان سخن این خطابت از دو معنی چون برون آید همی گر چنین خوانمت نجمی ور چنان خوانم مجن اندر آن ساعت که همنامت ز دست دشمنی زهر خورد و دوستان گشتند از آن دل پر حزن زین عبارت گر لبش خالی نبودی در دهانش زهره خون گشتی وز آن چون مشک زادی با لبن روضه شرع معین الدین ز بهر عز دین از جمال لفظ خود هم عدن گردی هم عدن هر دلی کز عشق و جاه و مال چون بتخانه بود سوختی بتخانه و در هم شکستی آن وثن نسبت از محمودیان داری و بهر عز دین همچو محمود آمدی بتخانه سوز و بت شکن مدعی بسیار داری اندرین صنعت ولیک زیرکان دانند سیر از سوسن و خار از سمن بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن گرچه در میدان قالی لیکن از روی خرد رفته ای جایی که بیش آنجا نه ما گنجد نه من از برای انتظار مجلست را روز و شب گر نه بهر مصلحت بودی ز من گشتی زمن شادباش ای عندلیبی کز پی وصفت همی مرغ بریان طوطی گویا شود بر بابزن گر تن ما جامه عیدی ندارد گو مدار چون پری پوشیده شد گو باش عریان اهرمن جان ما آن جامه پوشیده ز اوصافت که بیش با فنا هرگز بدین پوشش نگردد مقترن افسری سازم ز گرد نعل اسبت روز عید میروم چون شمع سر پر نور و دل پر سوختن تا ز روی تهنیت گویند اجرام سپهر کی نهاده بر میان فرق جان خویشتن مادحت عریان کجا ماند که گر مدح ترا بر مرید مرده خواند هم در اندازد کفن باد عمر و عز تو اندر زمانه لایزال باد جسم و جان تو تا روز محشر بی وسن شادمان باش از من و از خود که اندر نظم و نثر نز خراسان چون تویی زادست نز غزنین چو من تا نگردد صعوه مانند عقاب تیز چنگ تا نگردد شیر غرنده شکار پیره زن تا جهان بر جای باشد نقش دین بر وی نگار تا فلک بر پای باشد فرش دین بر وی فگن فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عید ای بقای تو بهار و قدر عید مرد و زن کام دین داران تو جوی و نام دین داران تو بر شاخ بدگویان تو سوز و بیخ بد دینان تو کن

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲ - در نکوهش حرص و هوی و هوس ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن داده یکباره عنان خود به دست اهرمن هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کار اندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن گر پی حاجت نگردی بر پی حجت مپوی ور سر میدان نداری طعنه بر مردان مزن یا ز بی آبی چو خار از خیرگی دیده مدوز یا ز رعنایی چو گل بر تن بدران پیرهن گر کلیمی سحر فرعون هوا را نیست کن ور خلیلی غیرت اغیار را در هم شکن همت عالی بباید مرد را در هر دو کون تا کند قصر مشید ربع و اطلال و دمن بگذر از گفتار ما و من که لهوست و مجاز عاشق مجبور را زیبا نباشد ما و من باز را دست ملوک از همت عالی ست جای جغد را بوم خراب از طبع دون شد مستکن کی شناسد قیمت و مقدار در بی معرفت کی شناسد قدر مشک آهوی خر خیز و ختن ناسزایان را ستودن بیکران از بهر طمع گسترانیدی به جد و هزل طومار سخن از پی آن تا یکی گوهر به دست آرد مگر ننگری تا چند مایه رنج بیند کوهکن نه ز رنج کوه کندن رنج طاعت هست بیش نه کمست از کان که گنج بهشت ذوالمنن در ازل خلاق چون تن را و دل را آفرید راحت و آرام دل ننهاد جز در رنج تن دعوی ایمان کنی و نفس را فرمان بری با علی بیعت کنی و زهر پاشی بر حسن گر خداجویی چرا باشی گرفتار هوا گر صمد خواهی چرا باشی طلبکار وثن هیچ کس نستود و نپرستید دو معبود را هیچ کس نشنود روز و شب قرین در یک وطن خرمن خود را به دست خویشتن سوزیم ما کرم پیله هم به دست خویشتن دوزد کفن ناز دنیا کی شود با آز عقبا مجتمع رنج حرث و زرع چه بود پیش نسرین و سمن از پی محنت گرفتاریم در حبس ابد نز پی راحت بود محبوس روح اندر بدن صدق و معنی گر همی خواهی که بینی هر دوان سوز دل بنگر یکی مر شمع را اندر لگن نیست جز اخلاص مر درد قطیعت را دوا نیست جز تسلیم مر تیر بلیت را مجن از صف هستی گریز اندر مصاف نیستی در مصاف نیستی هرگز نبیند کس شکن ور همی خواهی که پوشی تن به تشریف هدی دام خود کامی چو گمراهان به گرد خود متن صدق و معنی باش و از آواز و دعوی باز گرد رایض استاد داند شیهه زاغ از زغن آنکه در باغ بلا سرو رضا کارد همی چون من و تو کی کند دل بسته در سرو چمن با سر پر فضله گویی فضل خود قسم منست خویشتن را نیک دیدستی به چشم خویشتن باش تا ظن خبر عین عیان گردد ترا باش تا ثعبان مرگت باز بگشاید دهن در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن ایمنی از نازکی باشد تنی را کو بود با لبی چون ناردانه قامتی چون نارون باش تا اعضای خود بر خود گوا یابی به حق باش تا در کف نهندت نامه سر و علن دانی آن گه کاین رعونت بود خواب بی هشان دانی آن گه کاین ترفع بود باد بادخن هست اجل چون چنبر و ما چون رسن سر تافته گرچه باشد بس دراز آید سوی چنبر رسن تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند پویی در قرن ای سنایی بر سنای عافیت بی ناز باش چند بر گفتار بی کردار باشی مفتتن گر کنی زین پس به جز توحید و جز وعظ امتحان ز امتحان اخروی بی شک بمانی ممتحن در نمایش و آزمایش چون نکوتر بنگری اندر آن شیر عرینی و درین اسب عرن قوت معنی نداری حلقه دعوی مگیر طاعت زیبا نداری تکیه بر عقبا مزن

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۳ - در ستایش خواجه اسعد هروی کرد نوروز چو بتخانه چمن از جمال بت و بالای شمن شد چو روی صنمان لاله لعل شد چو پشت شمنان شاخ سمن آفتاب حمل آن گه بنمود ثور کردار به ما نجم پرن از گریبان شکوفه بادام پر ستاره ست جهان را دامن هم کنون غنچه پیکان کردار کند از سحر ز بیجاده مجن باغ شد چون رخ شاهان ز کمال شاخ چون زلف عروسان ز شکن مرغ نالید به گلبن ز فنون باد بیزاست درختان ز فنن ابر چون خامه خواجه به سخا چون دل خواجه بیاراست چمن خواجه اسعد که عطای ملکش داد خلق حسن و خلق حسن آنکه تا سیرت او شامل شد خصلت سییه بگذاشت وطن آنکه تا بخشش او جای گرفت رخت برداشت ز دل رنج و حزن پیش یک نکته آن دریا دل شد چو خرمهره همه در عدن علمها دارد سرمایه جان کارها داند پیرایه تن نکته رایش اگر شمع شود بودش دایره شمس لگن ذره خلقش اگر نشر شود یاد نارد کسی از مشک ختن گر رسد ماده عونش به عروق روح محروم نشیند ز شجن ور وزد شمت هرمش به دماغ دیده معزول بماند ز وسن شادباش ای سخن از دو لب تو همچو در عدن از لعل یمن به سخن چونت ستایم بر آنک مدح تو بیشتر آمد ز سخن گردن عالمی از بخشش زر کردی آراسته تو از شکر و منن خاصه از جود تو دارد پدرم طوقی از منت اندر گردن همه مهر تو نگارد به روان همه مدح تو سراید به دهن از بسی شکر که گفتی ز تو او عاشق خاک درت بودم من لیکن از دیده بنامیزد باز بیش از آنست که بردم به تو ظن من چو جانی ام نزدیک پدر جان او باز مرا همچو بدن پدرم تا که رضای تو خرد جانی آورد به نزد تو ثمن بنگر ای جان که اوصاف توتا چه درافشانده ز دریای فطن تا نگویی تو مها کین پسرک دردی آورد هم از اول دن کاین چراغی که برافروخته اند گر ز سعی تو بیابد روغن تو ببینی که به یک ماه چو ماه کند از مهر تو عالم روشن پسری داری هم نام رهی از تو می خدمت او جویم من زان که نیکو کند از همنامی خدمت خواجه حسن بنده حسن تا بود کندی خنجر ز سنان تا بود تیزی خنجر ز فسن باد بنیاد ولی تو جنان باد بنگاه عدوی تو دمن شاخ سعد از طرف بخت برآر بیخ نحس از چمن عمر بکن رایت ناصح چون تیغ بدار گردن دشمن چون شمع بزن

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴ برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن رخ چو عیار ان نداری جان چو نامرد ان مکن یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر یا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فگن هر چه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشان هر چه یابی جز خدا آن بت بود در هم شکن چون دل و جان زیر پایت نطع شد پایی بکوب چون دو کون اندر دو دستت جمع شد دستی بزن سر بر آر از گلشن تحقیق تا در کوی دین کشتگان زنده بینی انجمن در انجمن در یکی صف کشتگان بینی به تیغی چون حسین در دگر صف خستگان بینی به زهری چون حسن درد دین خود بوالعجب دردی ست کاندر وی چو شمع چون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن اندرین میدان که خود را می دراندازد جهود وندرین مجلس که تن را می بسوزد برهمن اینت بی همت شگرفی کاو برون ناید ز جان و آنت بی دولت سواری کاو برون ناید ز تن هر خسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسد درد باید عمر سوز و مرد باید گام زن سال ها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن ماه ها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و خاک شاهد ی را حله گردد یا شهید ی را کفن روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش زاهد ی را خرقه گردد یا حمار ی را رسن عمر ها باید که تا یک کودکی از روی طبع عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن قرن ها باید که تا از پشت آدم نطفه ای بوالوفای کرد گردد یا شود ویس قرن چنگ در فتراک صاحب دولتی زن تا مگر برتر آیی زین سرشت گوهر و صرف زمن روی بنمایند شاهان شریعت مر ترا چون عروسان طبیعت رخت بندند از بدن تا تو در بند هوایی از زر و زن چاره نیست عاشقی شو تا هم از زر فارغ آیی هم ز زن نفس تو جویای کفر ست و خرد جویا ی دین گر بقا خواهی به دین آی ار فنا خواهی به تن جان فشان و پای کوب و راد زی و فرد باش تا شوی باقی چو دامن بر فشانی زین دمن کز پی مردانگی پاینده ذات آمد چنار وز پی تر دامنی اندک حیات آمد سمن راه رو تا دیو بینی با فرشته در مصاف ز امتحان نفس حسی چند باشی ممتحن چون برون رفت از تو حرص آن گه در آمد در تو دین چون در آمد در تو دین آن گه برون شد اهرمن گر همی خواهی که پر ها رویدت زین دام گاه همچو کرم پیله جز گرد نهاد خود متن بار معنی بند ازینجا زان که در صحرای حشر سخت کاسد بود خواهد تیز بازار سخن باش تا طومار دعوی ها فرو شوید خرد باش تا دیوان معنی ها بخواند ذوالمنن باش تا از پیش دل ها پرده بردارد خدای تا جهانی بوالحسن بینی به معنی بوالحزن از جمال حال مردان بی اثر باشد مکان وز شعاع شمع تابان بی خبر باشد لگن بارنامه ما و من در عالم حس ست و بس چون ازین عالم برون رفتی نه ما بینی نه من از برون پرده بینی یک جهان پر شاه و بت چون درون پرده رفتی این رهی گشت آن شمن پوشش از دین ساز تا باقی بمانی بهر آنک گر برین پوشش نمیری هم تو ریزی هم کفن این جهان و آن جهانت را به یک دم در کشد چون نهنگ درد دین ناگاه بگشاید دهن با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست یا رضا ی دوست باید یا هوای خویشتن سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزو با چنین گل رخ نخسبد هیچ کس با پیرهن پرده پرهیز و شرم از روی ایمان بر مدار تا به زخم چشم نااهلان نگردی مفتتن گرد قرآن گرد زیرا هر که در قرآن گریخت آن جهان رست از عقوبت این جهان جست از فتن چون همی دانی که قرآن را رسن خوانده ست حق پس تو در چاه طبیعت چند باشی با وسن چرخ گردان این رسن را می رساند تا به چاه گر همی صحرات باید چنگ در زن در رسن گرد سم اسب سلطان شریعت سرمه کن تا شود نور الهی با دو چشمت مقترن گر عروس شرع را از رخ براندازی نقاب بی خطا گردد خطا و بی خطر گردد ختن سنی دین دار شو تا زنده مانی ز آن که هست هر چه جز دین مردگی و هر چه جز سنت حزن مژه در چشم سنایی چون سنانی باد تیز گر سنایی زندگی خواهد زمانی بی سنن با سخن های سنایی خاصه در زهد و مثل فخر دارد خاک بلخ امروز بر بحر عدن

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۵ - در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمدبن یوسف ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان وی به علم و قدر و قدرت برتر از کون و مکان هر کجا مهر تو آید رخت بربندد خرد هر کجا قهر تو آید کیسه بگشاید روان ای به پیش صدر حکمت سرفرازان سرنگون وی به گرد خوان فضلت میزبانان میهمان ذات نامحسوست از خورشید پیداتر ولیک عجز ما دارد همی ذات ترا از ما نهان گر نبودی علم تو ذات خرد را رهنمون می ندانستی خرد یک پارسی بی ترجمان آفتاب ار بی مدد تا بد ز عونت زین سپس چون مه دوشینه تابد آفتاب از آسمان هر که بهر ذات پاکت جست ماند اندر وصال هر که بهر سود خویشت جست ماند اندر زیان هستی ما پادشاها چون حجاب راه تست چشم زخم نیستی در هستی ما در رسان هر که از درگاه عونت یافت توقیع قبول پیش درگاهش کمر بندد به خدمت انس و جان چون علای دین و دولت آنکه از اقبال او لاله روید از میان خاره در فصل خزان آنکه بذل اوست هر جا بارنامه هر غریب و آنکه عدل اوست هر جا بدرقه هر کاروان دولتی دارد که هر لشکر که باوی شد به حرب مرد را جوشن نباید اسب را بر گستوان رایت بدعت چو قارون شد نهان اندر زمین چون کله گوشه علایی نور داد اندر جهان نیک پشتی آمدند الحق نهان شرع را آل محمود از سنان و آل حداد از لسان خاصه بدر صدر شمع شرع یوسف آنکه هست چون زلیخا صد هزاران بخت پیر از وی جوان پیشوای دین فقیه امت آن کز حشمتش مبتدع را مغز خون گردد همی در استخوان آنکه گاه پایداری دولت خود را همی طیلسان داران سرش کردند همچون طیلسان آنکه گاه دانش آموزی ز بهر قهر نفس بستر او خاک ساکن بود و فرش آب روان لاجرم گشت آنچنان اکنون که هست از روی فخر خاک نعل اسب او را چشم حوران سرمه دان دان که وقتی قحط نان بود اندران اول قرون بین که اکنون قحط دینست اندرین آخر زمان میزبان بودند عالم را دو یوسف در دو قحط یوسف غزنی به دین و یوسف مصری به نان هر که سر بر خط او بنهاده چون کلکش دو روز هر که پی بر کام او بنهاد چون ما یک زمان زین جهان بیرون نشد تا چشم او او را ندید سر چو شیر عود سوز و تن چو پیل پرنیان مشتری گر خصم او گردد نیارد کرد هیچ جرم کیوان از برای نحس او بر وی قران شب به دوزخ رفت آن کش بامدادان گفت بد این چنین اقبال کس را آسمان ندهد نشان تا جمال طلعتش بر جای باشد روز حشر گر نماند آفتاب و مشتری را گو ممان از بقای اوست چون ایمان ما در ایمنی از برای امن ما یارب تو دارش در امان از چنان صدری چنین بدری برآمد با کمال ای مسلمانان چه زاید جز گل اندر گلستان بوالمعالی احمد یوسف که او را آمدست خلقت یوسف شعار و خلق احمد قهرمان آنکه آن ساعت حسودش را علم گردد نگون گر ندارد دیده زیر نعل اسب اوستان از برای کرد او را آید اندر چشم نور از برای گفت او را آید اندر جسم جان تا ببام آسمانش برد بخت از راه علم این نکوتر باز کآتش در زد اندر نردبان زیر سایه آفتاب دولت ست آن ماه روی روشن آن ماهی که باشد آفتابش سایبان شاد باش ای منحنی پشت تو اندر راه دین دیر زی ای ممتحن خصم تو اندر امتحان تا طبیعت زعفران را رنگ اعدای تو دید مایه شادی جدا کرد از مزاج زعفران چون مسایل حل کنی شیری بوی دشمن شکار چون به منبر بر شوی بحری بوی گوهر فشان منبر از تو زیب گیرد نه تو از منبر از آنک کان ز گوهر سرفرازی یافت نه گوهر ز کان بود بتخانه گروهی ساحت بیت الحرام بود بدعت جای قومی بقعت شالنکیان این دو موضع چون ز دیدار دو احمد نور یافت قبله سنت شد این و کعبه خدمت شد آن قبله دین امامان خاندان تست و بس دیر زی ای شاه خانه شاد باش ای خاندان هر که دین خواهد که دارد چون شما باید خطر هر که در خواهد که دارد چون صدف باید دهان خاک و بادی کان نیابد خلعت و تایید حق این عنای مغز باشد آن هلاک خاندان شیر اصلی معنی اندر سینه دارد همچو خاک شیر رایت باشد آن کو باد دارد در میان لاجرم آنرا که بادی بود چون اینجا رسید خاک این در کرد بیرون بادشان از بادبان تا جمال خانه حدادیان باشد به جای هیچ دین دزدی نیارد گشت در گیتی عیان زان که ایشان شمسه دینند اندر عین شب دزد متواری شود چون شمس باشد پاسبان من غلام آستانی ام که بویی خاک او تا به پشت گاو ماهی بوی دل آید از آن ای ترا پرورده ایزد بهر دین اندر ازل بخت و اقبال ازل پرورد را نبود کران از پی بخت ازل را فرخی در شعر خویش پیش ازین گفته ست بیتی من همی گویم همان یک بختی هر کرا باشد همه زان سر بود کار از آن سر نیک باید گر نمی دانی بدان تا ببینی کز برای خدمتت گردد فلک از پس کسب سنا را چون سنایی مدح خوان حرمتی یابی چنان گر فی المثل در صف حرب تیر دشمن پیشت آید چفته گردد چون کمان آنچنان گردی ز دانش کز برای دین حق فتوی از صدرت برد خورشید سوی قیروان این همه رتبت ز یک تاثیر صبح بخت تست باش تا خورشید اقبالت بتابد ز آسمان کز برای خدمتت را ماه بگزیند زمین وز برای حرمتت را حور در بازد جنان رو که تایید سپهر و دانش کلی تر است با چنین تایید و دانش مقتدا بودن توان تا نباشد گاه کوشش تیغ شهلان چون رماح تا نباشد وقت بخشش تیر گردون چون کمان چون طریقت کارخواه و چون حقیقت کارکن چون شریعت کار جوی و چون طبیعت کامران باد همچون دور همنام تو دورت پایدار باد همچون دین همنام تو عمرت جاودان

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۶ - در مدح امین الدین رازی بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدان چه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان چو گویی در خم چوگان فگن خود را به حکم او که چوگانی ست از تقدیر و میدانیست از ایمان بدین چوگان مدارا کن وز آن میدان مکافا بین چو این کردی و آن دیدی شوی چون گوی سرگردان ز خود تا گم نگردی باز هرگز نیست این ممکن که بینی از ره حکمت جمال حضرت سلطان نه سید بود کز هستی شبی گمشد درین منزل رسید آنجا کزو تا حق کمانی بود و کمتر زان تو تا از ذوق آب و نان رکاب اینجا گران داری پی عیسی کجا یابی برون از هفت و چهار ارکان خبر بادیست پر پیمای اثر خاکیست دور از وی نظر راهیست پر منزل عیان را باش چون اعیان تو موسی باش دین پرور که پیش مبغض و اعدا پدید آید به رزم اندر ز چوب خشک صد ثعبان تو صاحب سر کاری شو که هرچت آرزو باشد همه آراسته بینی چو یازی دست زی انبان نبینی هیچ ویرانی در اطراف جهان دل چو کردی قبله دین را به زهد و ترس آبادان سلیم و بارکش می باش تا عارض بروز دین کند عرضه ترا بر حق میان زمره نیکان کزین دریافت سر دل امین در کوی تاریکی وزین بشنود بوی جان برون از آب و گل سلمان همه در دست کار دین همه خونست راه حق ازین درد آسمان گردان وز آن خون حلقها قربان ز روی عقل اگر بینی گمانی کان یقین گردد به معیار عیاری بر ببین تا چون بود میزان اگر بر عقل چرب آید یقین دان کان گمان باشد وگر در شرع افزاید گمان بر کان بود فرمان خضر زین راه شد در کوی کابی یافت جان پرور سکندر از ره دیگر برون آمد چو تابستان همه دادست بی دادی چو تو در کوی دین آیی همه شادیست غم خوردن چو دانی زیست با هجران چو بوتیمار شو در عشق تا پیوسته ره جویی چو بلبل بر امید وصل منشین هشت مه عریان اگر خواهی که تا دانی که از دریاچه می زاید به همت راه بر می باش بر امید کشتیبان چو نور از طور می تابد تو از آهن کجا یابی برو بر تجربت بر طور چون موسی بن عمران اگر سلمان همی خواهی که گردی رو مسلمان شو که بی رای مسلمانی بمیری در بن زندان مرو در راه هر کوری اگر مردی برین هامون که گمراهی برون آیی بسی گمره تر از هامان نه هر آهو که پیش آید بود در ناف او نافه نه هر زنده که تو بینی بود در قالب او جان بسی آهو در عالم که مشکش نیست در ظاهر بسی شخصست در گیتی که جانش نیست در ابدان نه جان خود زندگی باشد غلط زینجاست غافل را که جان دریست در خلقت ز بهر زینت جانان هر آنکو نور جان بیند شود سخته چو پروانه هر آنکو مرز جان داند نباشد فارغ از احزان بپر عشق شو پران که عنقاوار خود بینی ز ناجنسان جداییها و با جنسان بهم چسبان شراب شوق چندان خور که پای از ره برون ننهی که چون از ره برون رفتی تا خمارت گیرد از شیطان تو بر ره چو اصحابی که خود میریست مر ره را چه عیب آید اگر باشند آن اصحاب سگبانان هم از درد دل ایشان برون آمد سگی عابد هم از خورشید تابانست لعل سرخ اندر کان شعاع روی مردی بود و شمع وقت بسطامی نهاد بوی دردی بود و رنگ سالک گریان ز روی درد این رهرو مبین آلت کانون ز نور روی آن مه بین مزین قامت کیوان همه اکرام و احسان ست سیلی خوردن اندر سر چه باشد گر کنی در پیش جانان جان و تن قربان چو عالم جمله منکر شد چرا دارد خرد طرفه اگر پیری خبر گوید که آید عاقبت طوفان کنون طوفان مردانست و آنک طرف گل در گل کنون بازار شیطانست و آنک موعد دیوان زنی کو عده دین داشت آنجا مردوار آمد تنی کو مده کین بود با وی کی رود یکسان حسن در بصره پر بینند لیکن در بصر افزون بدن در کعبه پر آیند لیکن در نظر نقصان ز یثرب علم دین خیزد عجب اینست در حکمت که صاحب همتان آیند از بنیاد ترکستان صهیب از روم می پوید به عشق مصطفا صادق هشام از مکه می جوید صلیب و آلت رهبان دلا آنجا که انصافست خود از روم دل خیزد تنا آنجا که اعلامست از کعبه بود خذلان نه در کعبه مجاور بود چندین سالها بلعم نه در کوی ضلالت بود چندین روزها عثمان نه از ترتیب عقل افتد سخن در خاطر عیسی نه بر تقدیر حرف آید معانی ز آیت قرآن سماع روح عاشق را نه از نقل آورد ناقل شعاع شمع حکمت را نه از عقل آورد یزدان هر آنک اندر سماع آید همه علمش هدر گردد هر آنک اندر شعاع افتد شود دیوانه در گیهان ولیک از کار و بار این اثر یابد جهان دل بلی در ذکر علم آن ثناخواند بسی حسان جگرها خون شد و پالود تا باشد کزین معنی خبر یابد مگر یک دل شود در آسمان پران چه جای این هوس باشد که بگذشت اینهمه لشکر پی مرکب رها کردند تا پیدا بود پنهان خرابی در ره نفست و در میل طریق تن وگر در حصن جان آیی همه شهرست و شهرستان بهشت اینجا بنا کردست شداد از پی شادی خبر زان خانه خرم که می آرد یک اشتربان ز هول سیل عالم بر شده ایمن لب کشتی ز روح نوح پیغمبر شده بی قوت دین کنعان سواری می کند عیسی و بار حکم او بر خر ز طعم منزل اندر دل نه خر آگاه و نه پالان چه راهست ای سنایی این که با مرغان خود یک دم خبر گویی و جان جویی بلا خواهی تو بی امکان مگر ز آواز مرغانت نداند کس جز این سید که فخر اهل ری اویست و تاج صدر اصفاهان امینی رهروی کو را رضا گویند در دنیا ازو راضی رضا در حشر و با او مصطفا همخوان

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - معروفی بود زن سلیطه‌ای داشت او را به قاضی برده بود و رنج می‌نمود در حق وی گوید ویحک ای پرده پرده در در ما نگران بیش از این پرده ما پیش هر ابله مدران یا مدر یا چو دریدی چو لییمان بمدوز یا مخوان یا چو بخواندی چو بخیلان بمران جای نوری تو و ما از تو چو تاریک دلان آب گویی تو و ما از تو پر آتش جگران ماهت ار نور دهد تری آبست درو مشک ار بوی دهد خشکی نارست در آن شیشه باده روشن ندهی تا نکنی روز ما تیره تر از کارگه شیشه گران شرم دار ای فلک آخر مکن این بی رسمی تا کی از پرورش و تربیت بد سیران از تو و گردش چرخت چه هنر باشد پس چون تهی دست بوند از تو همه پر هنران عمر ما طعمه دوران تو شد بس باشد نیز هر ساعتمان شربت هجران مخوران هر که یکشب ز بر زن بود از روی مراد سالی از نو شود از جمله زیر و زبران خواستم از پی راحت زنی آخر از تو آن بدیدم که نبینند همه بی خبران این ز تو در خورد ای مادر زندانی زای ما به زندان و تو از دور به ما در نگران مر پسر را به تو امید کجا ماند پس همه چون فعل تو این باشد بر بی پدران چون به زن کردنی این رنج همی باید دید اینت اقبال که دارند پس امروز غران ما غلام کف دستیم بس اکنون که ز عجز مانده اند از پس یک ماده برینگونه نران نه تویی یوسف یعقوب مکن قصه دراز یوسفان را نبود چاره ازین بد گهران یوسف مصری ده سال ز زن زندان دید پس ترا کی خطری دارند این بی خطران آنکه با یوسف صدیق چنین خواهد کرد هیچ دانی چه کند صحبت او با دگران حجره عقل ز سودای زنان خالی کن تا به جان پند تو گیرند همه پر عبران بند یک ماده مشو تا بتوانی چو خروس تا بوی تاجور و پیش رو تاجوران خاصه اکنون که جهان بی خردان بگرفتند بی خرد وار بزی تا نبوی سرد و گران کار چون بی خردی دارد و بی اصلی و جهل وای پس بر تو و آباد برین مختصران طالع فاجری و ماجری امروز قویست هر که امروز بر آنست بر آنست بر آن هر که پستان میان پای نداد او را شیر نیست امروز میان جهلا او ز سران هر که لوزینه شهوت نچشیده ست ز پس نیست در مجلس این طایفه از پیشتران آنکه بوده ست چو گردون به گه خردی کوژ لاجرم هست درین وقت ز گردون سپران بی نفیرست کسی که ش نفر از جهل و خطاست جهد کن تا نبوی از نفر بی نفران روزگاریست که جز جهل و خیانت نخرند داری این مایه و گر نه خر ازین کلبه بران سپر تیر زمان دیده شوخ است و فساد جهد کن تات نبیند فلک از پی سپران شاید ار دیده آزاده گهر بار شود چون شده ستند همه بی گهران با گهران باز دانش چو همی صید نگیرد ز اقبال بیشش از خشم در اطراف ممالک مپران معنی اصل و وفایش مجوی از همه کس زان که هستند ز بستان وفا بی ثمران اندرین وقت ز کس راه صیانت مطلب که سر راه برانند همه راهبران بی خبروار در این عصر بزی کز پی بخت گوی اقبال ربودند همه بی خبران با چنین قول و چنین فعل که این دونان راست رشک بر می آیدم ای خواجه ز کوران و کران چون سرشت همه رعنایی و بر ساختگی ست مذهب خانه خدا دار تو چون مستقران پس چو از واقعه حادثه کس نیست مصون همچو بی اصل تو دون باش نه از مشتهران عاجزیت از شرف با پدری بود ار نه دهر و ایام کیت دیدی چون بی ظفران هر که چون بی بصران صحبت دونان طلبد سخت بسیار بلاها کشد از بی بصران پای کی دارد با صحبت تو سفله دون چون نه ای خیره سر و در نسب خیره سران مردمی را چو نگیرد همی این تازی اسب یارب ای بار خداییت جهانی ز خران وقت آنست که در پیشگه میخانه ترس و لاباس بسازی چو همه بی فکران اسب شادی و طرب در صف ایام در آر مگر از زحمت اسبت برمند این گذران مرکب امر خدای است چو ترکیب تنت به خرابیش درین مرتع خاکی مچران ای دل ای دل چو ز فضل و ز شرف حیرانی ست ز اهل فضل و شرف و عقل گر ان گیر کران دست در گردن ایام در آریم از عقل پای برداریم از سیرت نیکو نظر ان دین فروشیم چو این قوم جزین می نخرند مایه سازیم هم از همت و خوی دگران کام جوییم و نبندیم دل اندر یک بند زان که اینست همه ره روش با خطر ان همت خویش ورای فلک و عقل نهیم که برون فلکند از ما فرزانه تران خود که باشد فلک باد رو آب نهاد خود که باشند درو این همه صاحب سفرا ن کار حکم ازلی دارد و نقش تقدیر که نوشته ست همه بوده و نابوده در آن جرم از اجرام ندانند به جز کوردلان طمع از چرخ ندارند مگر خیره سران زان که از قاعده قسمت در پرده راز چرخ پیمایان دورند و ستاره شمران همه بادست حدیث فلک و سیر نجوم باده دارد همه خوشی و دگر باده خوران دولت نو چو همی می ندهد چرخ کهن ما و باده کهن و مطرب و نو خط پسران گرچه با زیب و فریم از خرد و اصل و وفا گرد میخانه در آییم چو بی زیب و فران عیش خود تلخ چه داریم به سودای زنان ما و سیمین زنخان خوش و زرین کمر ان جان ببخشیم به یاران نکو از سر عشق سیم خوردن چه خطر دارد با سیمبران خام باشد ترشی در رخ و شهوت در دل چون بود کیسه پر از سیم و جهان پر شکران رنگ آن قوم نگیریم به یک صحبت از آنک پشت اسلام نکردند بنا بر عمران همه اندر طلب مستی بی عقل و دلان همه اندر طرب هستی بی سیم و زران آنچنان قاعده سازیم ز شادی که شود از پس ما سمر خوش تر صاحب سمر ان هیچ تاوان نبود در دو جهان بر من و تو چون برین گونه گذاریم جهان گذران