Senâî — Dîvân-ı Eş'âr
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۱ ای مقتدای اهل طریقت کلام تو ای تو جهان صدق و جهانی غلام تو تاثیر کرد صدق تو در سینه ها چنانک شد بی نیاز مستمع از شرح نام تو نام تو چون ورای زمانست و عقل و جان کی مردم زمانه در آید به دام تو چون نفس ما و نفس تو کشته حسام تست برنده باد بر تو و ما بر ما حسام تو ای باطن تو آینه ظاهرت شده برداشته ز پیش تو لحم و عظام تو عشقت چو جوهریست که بی تو ترا مقیم با من نشانده دارد و تو در مقام تو معذور دار ازینکه درین راه مر مرا پروای تو نمانده ز شادی سلام تو دانم ز روی عقل که تو صورتی نه ای ور نه بدیده روفتمی گرد گام تو لب محرم رکاب تو ماند که بوسه داد زیرا نبود واقف وقت کلام تو لیک آن زمان ز عشق تو بر نعل مرکبت دل صدهزار بوسه همی زد به نام تو ای عامه رسوم و همه شهر خاص تو وی خاصه خدای و همه خلق عام تو نفس الف شدی تو ز تجرید چون ز عشق پیوسته گشت با الفت عین و لام تو اکنون نشانش آنکه ز سینه به جای موی جز حرف عاشقی ندماند مسام تو وامیست دوست را ز ره عشق بر تو جان لیکن مباد توخته صد سال وام تو چندی تو بر دوام چه سازی مدام وام از وام خود جدا شو آنک دوام تو چون پست همتان دگر در طریق عشق هرگز مباد گام تو مامور کام تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲ - در مرثیهٔ تاجالدین ابوبکر ای برده عقل ما اجل ناگهان تو وی در نقاب غیب نهان گشته جان تو ای شاخ نو شکفته ناگه ز چشم بد تابوت شوم روی شده بوستان تو محروم گشته از گهر عقل جان تو معزول مانده از سخن خوش زبان تو جان تو پاسبان بقای تو بوده باز با دزد عمر گشته قرین پاسبان تو هنگام مرگ بهر جوانی و نازکیت خون می گریست بر تو همی جانستان تو ای آفتاب جان من از لطف و روشنی خر پشته گلین ز چه شد سایبان تو گر آب یابدی تنت از آب چشم من شاخ فراق رویدی از استخوان تو ای تاج تا قرین زمین گشته ای چو گنج چون تاج خم گرفت قد دوستان تو تاج ملوک را سر تختست جایگاه در زیر خاک تیره چرا شد مکان تو ای وا دریغ از آن دل بسیار مهر تو ای وا دریغ از آب لب شکرفشان تو بردار سر ز بالش خاک از برای آنک دلها سبک شدست ز خواب گران تو یک ره به عذر لعل شکرپاش برگشای کاینک رهی به آشتی آمد به خوان تو نی نی چه جای عذر و عتابست و آشتی رفتی چنانکه باز نیابم نشان تو شد تیره همچو موی تو روی چو ماه تو شد چفته همچو زلف تو سرو روان تو تابوت را که هیچ کسی تاجور ندید آخر بیافت این شرف اندر زمان تو مرگ آخر آن طویله گوهر فرو گسست کز وی ستاره دید همی آسمان تو خاک آخر آن دو دانه یاقوت نیست کرد کز تاب او پدید همی شد نشان تو یارب چه آتشیست فراقت که تا ابد دودی کبود سر زند از دودمان تو ای کاج دانمی که در آنجای غمکشان تو پیش ریخت خواهی یا پرنیان تو باری بدانمی که پر از خاک گور شد آن شکرین چو غالیه دانی دهان تو باری بدانمی که چگونست زیر خاک آن تیغ آب داده بسیار دان تو باری بدانمی که بگو از چسان بریخت آن زلف تاب داده عنبرفشان تو دانم که لاله وار چو خون گشت و بترکید آن در میان نرگس و گل دیدگان تو گنج وفا و خدمت تو بود ذات من تاج عطا و طلعت من بود جان تو تاجی به زیر خاک ندیدم جز آن خویش گنجی میان آب ندیدم جز آن تو بودی وفا میان من و تو مقیم پار اکنون عطا میان خدا و میان تو
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۳ ای تماشاگاه جان ها صورت زیبای تو وی کلاه فرق مردان پای تا به پای تو چرخ گردان در طواف خانه تمکین تو عقل پیر احسنت گوی حکمت برنای تو چون خجل کردی دو عالم را پدید آمد ز رشگ کحل ما زاغ البصر در دیده بینای تو پاسبانان در و بام تواند اجرام چرخ نایبان اندر زمین هستند شرع آرای تو خلد را نور جمال از روی جان افروز تست حور را عطر عذار از موی عنبرسای تو کو یکی سلطان درین ایوان که او هم تخت تست کو یکی رستم درین میدان که او همتای تو کی فتند در خاک هنگام شفاعت گفت تو ای ندیده بر زمین کس سایه بالای تو در شب معراج همراهت نبودی جبرییل گر براق او نبودی همت والای تو تا برونت آورد یزدان از نگارستان غیب هر دو عالم کرد در حین روی سوی رای تو ای مبارز راکبی کز صخره تا زهره بجست خنگ زیور مرکب خوش گام ره پیمای تو عرش چون فردوس اعلا سایبان تخت تست زان که بهر خود ندارد سایبان مولای تو گشت سیراب از شراب علم تو خلق دو کون چون نگه کردیم تا لب بود پر دریای تو ای دریغا گر بدندی تا بدیدندی به چشم هم خلیل و هم کلیم آن حسن روح افزای تو آن یکی از دیده کردی خدمت نعلین تو وان دگر از مژه رفتی بی تکلف جای تو در بهشت از بهر خودبینی نباشد آینه آینه سیمین بران آنجا بود سیمای تو نیست امید سنایی در مقامات فزع جز کف بخشنده و مهر جهان بخشای تو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - دریغاگویی از نااهلی روزگار جهان پر درد می بینم دوا کو دل خوبان عالم را وفا کو ور از دوزخ همی ترسی شب و روز دلت پر درد و رخ چون کهربا کو بهشت عدن را بتوان خریدن ولیکن خواجه را در کف بها کو خرد گر پیشوای عقل باشد پس این واماندگان را پیشوا کو ز بهر نام و جان تا بام یابی چو برگ توت گشتی توتیا کو مگر عقل تو خود با تو نگفتست قبا گیرم بیلفنجی بقا کو درین ره گر همی جویی یکی را سحر گاهان ترا پشت دوتا کو به دعوی هر کسی گوید ترا ام ولیکن گاه معنی شان گوا کو سراسر جمله عالم پر یتیمست یتیمی در عرب چون مصطفا کو سراسر جمله عالم پر ز شیرست ولی شیری چو حیدر باسخا کو سراسر جمله عالم پر زنانند زنی چون فاطمه خیر النسا کو سراسر جمله عالم پر شهیدست شهیدی چون حسین کربلا کو سراسر جمله عالم پر امامست امامی چون علی موسی الرضا کو سراسر جمله عالم پر ز مردست ولی مردی چو موسی با عصا کو سراسر جمله عالم حدیثست حدیثی چون حدیث مصطفا کو سراسر جمله عالم پر ز عشقست ولی عشق حقیقی با خدا کو سراسر جمله عالم پر ز پیرست ولی پیری چو خضر با صفا کو سراسر جمله عالم پر ز حسنست ولی حسنی چو یوسف دلربا کو سراسر جمله عالم پر ز دردست ولی دردی چو ایوب و دوا کو سراسر جمله عالم پر ز تختست ولی تخت سلیمان و هوا کو سراسر جمله عالم پر ز مرغست ولی مرغی چو بلبل با نوا کو سراسر جمله عالم پر ز پیکست ولی پیکی چو عمر بادپا کو سراسر جمله عالم پر ز مرکب ولی مرکب چو دلدل خوش روا کو سراسر کان گیتی پر ز مس شد ز مس هم زر نیامد کیمیا کو سنایی نام بتوان کرد خود را ولیکن چون سناییشان سنا کو
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵ ای سنایی عاشقی را درد باید درد کو بار حکم نیکوان را مرد باید مرد کو پیش نوک ناوک دلدوز جانان روز حکم طرقوا گویان جان را بانگ بردا برد کو در همه معدن ز تف عشق چون یاقوت و زر بی امید و بیم اشک لعل و روی زرد کو نقشبند عقل و جان را در نگارستان عشق زان می صاف ابد عمر ازل پرورد کو محرمان را در حریم عشق چون نامحرمان کعبه نقش کعبتین و سبحه مهره نرد کو شب روان را از پی زلف شب و رخسار روز چون سپیده دم دم صافی و باد سرد کو از دی و امروز و فردا گر بگوید جان فرد پس ترا جان از دی امروز و فردا فرد کو از برای انس جان اندر میان انس و جان یک رفیق هم سرشت و هم دم و هم درد کو گر همی دعوی کنی در مجلس افروزی چو شمع پس برای جمع همچون شمعت از خود خورد کو ور کمال ناقصان جویی همی بی علتی همچو گردون گرد گرد تنت گرداگرد کو در زوایای خرابات از چنین مستان هنوز چند گویی مرد هست ار مرد هست آن مرد کو بر درختی کاین چنین مرغان همی دستان زدند زان درخت امروز شاخ و بیخ و برگ و ورد کو ز آتش و باد و ز آب و خاک ایشان یادگار یک فروغ و یک نسیم و یک نم و یک گرد کو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۶ سر به سر دعویست مردا مرد معنی دار کو تیزبینی پاکدستی رهبری عمخوار کو کرد اگر معنیست من معنی همی خواهم ز تو گفت اگر دعویست با حق مر ترا گفتار کو باستان دعوی نبود آخر زمان معنی نماند ور تو گویی هست از این معنی ترا آثار کو چون غلیواژند خلقان بر شده نزدیک چرخ داده آوازی به یاران کی کسان دار کو چیستی مرغی ستوری آدمستی بازگو ور به راه آدمی چون آدمت هنجار کو ور طریقست سست داری کو تفکرها و فهم ور به کوی مردمانی عقل عقل آوار کو ور مجسطی وار عقلی دور داری از خطا تجربتهای فنون قبه زنگار کو راه با همره روی همره نگویی تا کجاست دین اگر بار یار داری مرد مردا یار کو ور به شرع سیدی آگاهی از سر خدای آب حنا بر ترید و سنگ بر رخسار کو ور پی بوبکر خواهی رفت بعد از مصطفا پای بر دندان مار و دست بر دینار کو ور به کوی عمری کو داد و کو مشک و مهار یک دراعه هفده من ده سال یک دستار کو ور در عثمان گرفتی شرم کو و حلم کو سینه روشن بدین و دیده بیدار کو ور همی گویی که هستم چاکر شیر خدای تن فدای تیغ و جان در خدمت دادار کو گر تویی شبلی به یک سجده بنه ده روزه خوان ور جنیدی شست روزه معده ناهار کو ور همی گویی که چون بهلول من دیوانه ام بر نشسته بر پلنگ و در دو دستت مار کو اینهمه کردی که گفتم وز همه پرداختی گاه آن آمد که گویی ای ملک دیدار کو ای سنایی گر ترا تا روز محشر در شمار پیش خوانده گفته را با گفته ها کردار کو
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۷ راه دین پیداست لیکن صادق دین دار کو یک جهان معشوق بینم عاشق غمخوار کو عالمی پر ذوالخمارست از خمار خواجگی ای دریغا در جهان یک حیدر کرار کو دیو مردم بین که خود را چون ملایک ساختند با چنین دیوان بگو بند سلیمان وار کو گر به بوی و رنگ گویی چون گلم پس همچو گل مر ترا پایی پر از خاک و سری پر خار کو معلف اسبان تازی را خران بگرفته اند در چنین تشویش ملک ای زیرکان افسار کو گشت پر طوفان ز نااهلان زمانه چون کنم آن دعای نوح و آن کشتی دریا بار کو هست پنجه سال تا تو لاف مردی می زنی پس چو مردان یک دمت بی زحمت اغیار کو طور هست و لن ترانی لیک چون موسی ترا آن تجلای جلال و وعده دیدار کو پیش ازین در راه دین بد صدهزار اسفندیار گرد هفت اقلیم اکنون یک سپه سالار کو یک جهان بوبکر و عثمان و علی بینم همی آن حیا و حلم و عدل و صدق آن هر چار کو در ره هل من مزید عاشقی مرجانت را آن اناالحق گفتن و آن دجله و آن دار کو گر به جنت در به دوزخ رخت بنهی پس ترا سینه و دیده گهی پر نور و گه پر نار کو هم ز وصل و هم ز محنت چون محبان هر زمان چهره همچون لاله زار و دیده لولو بار کو بی رجا و خوف گر گویی که هستی خاک و باد پس بجای باد و خاک آرامش و رفتار کو هو دج از معشوق و ربع از عاشقان خالی بماند در دیار دردمندان یک در و دیار کو زین سخن چندان که خواهی خوانده ام در گوش عقل لیکن اندر دهر مردی عاقل و هشیار کو رفت گبری پیش گبری گفت هم کیش توام گبر گفت ار چون منی پس بر میان زنار کو تو همی گویی که شب تا روز اندر طاعتم پس نشان طاعتت بر روی چون دینار کو طرفه مرغان بر درخت دین همی نالند زار اندر آن گلزار جانت را نوای زار کو چشم موسی تار شد بر طور غیرت ز انتظار جلوه توحید و برق خرمن اشرار کو او ریا گر دم فرو بر بست از اسرار شوق از لب داوود صوتی به ز موسیقار کو سالها شد تا چو بلبل جملگی گفتی نکرد پس چو باز آخر دمی کردار بی گفتار کو کی نهی در راه هستی تو زمام نیستی مرده زنده کجا و خفته بیدار کو گیرمت بوبکر نامت چون نداری صدق او باری آن دندان مار و زخم آن در غار کو چون همی خواهی که عماری بوی بر ساق عرش در ره اسلام عشق بوذر و عمار کو با فرشته صلح کردی ای رفیق مدعی پس به دارالملک دین با اهرمن پیکار کو ور ز راه نیکبختی خلوتی بگزیده ای چون سنایی پس تنت بیکار و جان در کار کو هم بدین وزن ای پسر پور خطیب گنجه گفت نوبهار آمد نگارا باده گلنار کو
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۸ دلی از خلق عالم بی غمی کو برون از عالم دل عالمی کو درین عالم دم و غم جفت باید مرا غم هست باری همدمی کو نگویی تا که درد عاشقی را بجز مرگ از دواها مرهمی کو به عشق اندر ز بیم هجر بنمای که از خلق عالم خرمی کو اگر مردان عالم کمزنانند ترا زان کمزدن آخر کمی کو حکایت چند از ابلیس و آدم همه ابلیس گشتند آدمی کو جهان دیو طبیعت جمله بگرفت دریغا از حقیقت رستمی کو اگر دعوی کنی در ملک بنمای که در انگشت ملکت خاتمی کو سلیمان وار اگر خواهی همی ملک ز بادت خنگ و ز ابرت ادهمی کو چو در دین بر خلاف امر و نهیی ز کامت ناله زیر و بمی کو همه سور هوای نفس سازند ز آه و درد دینشان ماتمی کو به شرع اندر ز بهر طوف کعبه ز چینی و ز زنگی محرمی کو بجز در عالم تسلیم و تحقیق دلی پر غم و پشت پر خمی کو ز بهر عدت گور و قیامت ترا در چشم دل نار و نمی کو چو در نی بست تن ایمن نشستی ز دل در جان جانت طارمی کو همه گوینده فسق و فجوریم ز هزل و ژاژ گفتن با کمی کو براهیمان بسی بودند لیکن بگو تا چون خلیل و ادهمی کو به عالم در فراوان سنگ و چاهست ولی چون عیسی بن مریمی کو سنایی وار در عالم تو بنگر ز بهرش ارحمی و ترحمی کو اگر فارغ شدی در دین ز دنیا بست رخ بی ریا دل بی غمی کو سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹ - در مدح بهرامشاه جوینده جان آمده ای عقل زهی کو دلخواه جهان آمده ای قوم خهی کو آمد سبب عشق در اصحاب دلی کو آمده که بیجاده در آفاق کهی کو این نعمت جان را که به ناگاه در آمد ای سرد مزاجان ز دل و جان شرهی کو این نطع پر از اسب و پیاده و رخ و پیلست بر نطع شما آخر فرزین و شهی کو چون نیست قبولی به سوی درد شما را در ماتم بی دردی تاریک رهی کو ای زخمه زنان شد چو بهشتی ز رخش صدر در صدر بهشت از ره داوود رهی کو عیسی و خرش هر دو چو در مجلس مااند آنرا چو سماع آمد این را گیهی کو گفتند که آن روی چو مه را شبهی هست آن سلسلهای شبه گوان را شبهی کو در روز و شب چرخ چو زلف و رخ او کو روز و شب پیوسته به زیر کلهی کو صاحب خبری رنگ سپیدست و سیاه ست این هر دو چو آن هر دو سپید و سیهی کو جز چهره و جز غمزه او در صف ایام روی همه دولت و پشت سپهی کو ای خازن فردوس بگو کز پی نزهت در خلد برین روی چنین جایگهی کو بر گوشه خورشید جز این یوسف جان را با آب گره کرده نگونسار چهی کو معتوه شد از جستن معشوق سنایی خود در دو جهان سوخته بی عتهی کو در کارگه جور گرفتم که چو او هست در بارگه عدل چو بهرام شهی کو بهرام فلک را ز پی قبله و قبله چون پایگهش پیشگه هیچ مهی کو خردان و بزرگان فلک را به گه سعد جز با شه ما باد گران پنج و دهی کو
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود شاه آمد هلال دلها ناگه پدید ناگه هان ای هلال خوبان ربی و ربک الله زین بوالعجب هلالی گر هیچ بدر گردد نی آسمان گذارد نی آفتاب و نی مه در روی او بخندید از بهر حال کو خود بر آفتاب خندد وقت وداع هر مه ماهی که رهنمایست از دور رهروان را چون روی او ببیند از شرم گم کند ره پیچ و شکنج زلفش دلهای عاشقان را هم فضل تبت آمد هم فضل قل هو الله سالوسیان دل را در کوی او مصلا هاروتیان دین را در زلف او سقرگه بر گاو برنهد رخت استاد ساحران را هر گه که برنشیند بر ابلق سحرگه با آنکه بی نظیرست از روشنان گیتی زنهار تا نخوانی الاهش الله الله عقل غریزتی را روح القدس نخواند در بارگاه وصفش جز ما تقول ویله فحلی ست طلعت او کاندر مشیمه دل چون جفت دیده گردد احسنت و زه کند زه شاهان درگه حق بوذر شناس و سلمان بیزار شو ز شاهی کو تخت دارد و گه موسی کله بدوزد آنجا که او برد سر یوسف رسن بسوزد آنجا که او کند چه زهری که او چشاند چه جای اخ که بخ بخ تبغی که او گذارد چه جای اه که خه خه زخم سنان او را اه کردی ای سنایی هرگز کدام عاشق در وقت خه کند اه خاصه تو کز سعادت داری به زیر گردون تعویذ و نوشدارو از مدحت شهنشه بهرامشاه مسعود آن شه که خواند او را بهرام آسمانش از سعد مشتری شه چندانش مملکت باد اندر خضر که باشد دوران مهر و مه را در ملک او سفرگه سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۱ - در مدح خواجه مردانشاه در همه ملک ندید از همه مردان شاه آنچه دید از هنر و ذات و خرد مردانشاه آنکه گر تقویتی باید ابر از سیرش ز نمی در وی از خاره دمد مهر گیاه وآنکه گر تربیتی باید بحر از نکتش در منظوم شود در دل او قطره میاه از پی آنکه چو در شرق بود مطلع او مطلع مهر ز شرق آید و افزایش ماه آنکه از مکرمت و جود همی نام نیاز خامه او کند از تخته تقدیر تباه خانه ای کو به یکی لحظه کمربند کند عالمی را چو نهد بر سر او تیغ کلاه گر نبودی به گه رنگ چنو کاه از ننگ تا جهان بودی بیجاده بنربودی کاه دیده خصم کند پایه جاه تو سپید مهره مهر کند نامه کین تو سیاه ای چو خورشید مهان را به سخای تو امید وی چو ناهید طرب را به بقای تو پناه آه در حنجر او خنجر گردد که کند از سر دشمنی از بیم تو و کین تو آه باشد ایمن ز خدنگ اجل و تیغ نیاز هر که را تربیت بخشش تو داشت نگاه چون همی مدح تو افواه گذارند به نطق بسته شد مصلحت جان و تن اندر افواه نتواند که کند با تو کسی پای دراز تا نباشد ز بدی همچو تو دستش کوتاه اندر آن حال که در صدر تو سرهنگ عمید مر ترا از هنر و طبع رهی کرد آگاه هم در آن حال همی کرد به دریای ضمیر خاطر من ز پی حرص مدیح تو شناه طبع آراست همی از پی مدحت چو بهشت زان که هر لحظه همی فضل تو آورد سپاه لاجرم کرد عروسی ز مدیحت جلوه که به از حور بهشتست گه بادافراه هر کجا و اصل و مشاطه چو سرهنگ بود ار بهشت آید ناچار عروس چو تو شاه آن چو اخلاق نبی مر همه را نیکو گوی و آن چو آیات نبی مر همه را نیکو خواه سعی صد چرخ چو یک نکته او نیست به فعل حسب این حال بر این جمله رهی هست گواه زان چو افگند کسی را فلک از عجز همی نتواند ز یکی حادثه آورد به راه او چو من بی هنری را به چنان صدر رفیع به یکی نکته رسانید بدین رتبت و جاه گر همی پای نهم پیش تو آنجا که نهند شهریاران ز پی جاه بر آن جای جباه اینت بی حد کرم و لطف و بزرگی و شرف در یکی شخص مرکب شده سبحان الاه که برافزون شدم از یک سخنش در یک روز همچو پنجی که دوم مرتبه گردد پنجاه ای به صحرای سخای تو شب و روز چو من زده امید همه از در آن لشگرگاه تا بدین وقت ز هر نوع شنیدی اشعار شعر نیکو شنو اکنون که فراز آمدگاه برگها زرد شد اکنون ز کف سبز خطی تا سپیدی نبود زان گهر لعل بخواه تا گه حمله قوی نبود روباه چو شیر تا گه حیله فزون نبود شیر از روباه گهر تاج ترا اوج فلک بادا کان صورت قدر ترا عرش ملک بادا گاه یاور بخت تو باد از پی تو دور فلک حافظ جان تو باد از پی ما فضل الاه
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۲ - در مراتب مقام انسان ای ایزدت را رحمت آفریده در سایه لطف بپروریده ای نور جمالت از رخ تو انگشت اشارت کنان بریده آوازه تو در هوای وحدت پیش از ازل و ابد خنیده عرشی که سر آسیمه بود ز اول در زیر قدمهایت آرمیده بر فرش خرد گرد بر نشسته تا عشق بساط تو گستریده اندر ازل از بهر چاکرت خود لبیک همه عاشقان شنیده ای دست فرو شسته ز آفرینش گشته ملکی هر کجا که دیده بی روی تو عقلی ندیده صبحی از مشرق روح القدس دمیده بی زلف تو جانی ندیده دینی با کفر عزازیل آرمیده لاغر شده عقل از همه فضولی از بس که ز تو فاقه ها کشیده فربی شده روح از همه معانی از بس که ز بستان تو چریده آنجا که تو بر خوانده و زند و پازند زردشت به مخرق زبان بریده با داد تو اندر جهان نیابند جز چشم بتان هیچ پژمریده آنجا که کریمیت خوان نهاده ابلیس طفیلی بدو رسیده و آنجا که سمند تو سم نموده آدم علم خویش خوابنیده مردم تویی از کل آفرینش در آینه چشم اهل دیده موسی به کنار تو برنشسته از نیل و عصا آدمش کشیده فراش تو نوح از نهیب طوفان در زورق اقبال تو خزیده در برزگریت آمده براهیم ریحان و گل از آتشش دمیده موسی به سقاییت بوده روزی بس باده که از جام تو چشیده از چاکری تو براق عیسی چون شمس به چارم فلک رسیده از لطف تو عقل اندر آفرینش ناخوانده ترا نام آفریده در پیش قدت چون الف بگویم در کامم دالی شود خمیده لعل تو بسی توبه ها شکسته جزع تو بسی پرده ها دریده در زلف تو سیصد هزار خم هست در هر چم او یوسفی چمیده در مجلس تو جبرییل سامی بر درت مگس گیر بر تنیده در رسته سنت سنایی از دل داده خرد و عشق تو خریده سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۳ - موعظه در تهیهٔ توشهٔ آخرت ای دل غافل مباش خفته درین مرحله طبل قیامت زدند خیز که شد غافله روز جوانی گذشت موی سیه شد سپید پیک اجل در رسید ساخته کن راحله آنکه ترا زاد مرد و آنکه ز تو زاد رفت نیست ازین جز خیال نیست از آن جز خله خیزو درین گورها در نگر و پند گیر ریخته بین زیر خاک ساعد و ساق و کله آنکه سر زلف داشت سلسله بر گرد رو سلسله آتشین دارد از آن سلسله تکیه مکن بر بقا زان که در آرد به خاک صولت شیر عرین پیکر اسب گله زود کند او خراب این فلک کوژ را هم زحل و مشتری هم اسد و سنبله این همه آهنگ تو سوی سماع و سرود وینهمه میلت مدام سوی می و ولوله خانه خریدی و ملک باغ نهادی اساس ملک به مال ربا خانه به سود غله فرش تو در زیر پا اطلس و شعر و نسیج بیوه همسایه را دست شده آبله او همه شب گرسنه تو ز خورشهای خوب کرده شکم چارسو چون شکمه حامله سعی کنی وقت بیع تا چنه ای چون بری باز ندانی ز شرع صومعه از مزبله دزد به شمشیر تیز گر بزند کاروان بر در دکان زند خواجه به زخم پله در همه عمر ار شبی قصد به مسجد کنی گرچه به روی و ریا بر کنی از مشعله در رمضان و رجب مال یتیمان خوری روزه به مال یتیم مار بود در سله مال یتیمان خوری پس چله داری کنی راه مزن بر یتیم دست بدار از چله صوفی صافی شوی بر در میر و وزیر صوف کنی جامه را تا ببری زان زله گر بخوری شکر کن ور نخوری صبر کن پس مکن از کردگار از پی روزی گله چند شوی ای پسر از پی این لقمه چند همچو خران زیر بار همچو سگان مشغله دامن توحید گیر پند سنایی شنو تا که بیابی به حشر ز آتش دوزخ یله
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۴ - در مدح بهرامشاه پسر مسعود غزنوی گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی ای شاد که خلقستی ای خوش که جهانستی از خلق نهان زان شد تا جمله ترا باشد گر هیچ پدیدستی زان همگانستی جان دید جمالش را ور نه به همه دانش دربان و غلامش را زو باز که دانستی دل قهر و دو زلفش دید انگشت گزان زان شد گر لطف لبش دیدی انگشت زنانستی زیر و زبر عالم بهر طلبست ارنی تنگا که زمینستی لنگا که زمانستی گر نور پذیرفتی زو شش جهت عالم پستی همه باغستی بالا همه کانستی گر گل نپذیرفتی زو نور تجلی کی گل کعبه چرخستی دل گشن جانستی گفت ست که یک روزی جانت ببرم چون دل من بنده آن روزم ایکاش چنانستی جانیست سنایی را در دیده سنان او پس گر چنینستی بی جان چو جنانستی او گر نه چنینستی چون نیزه سلطان کی بر رفته و برجسته بر بسته میانستی بهرامشه مسعود آن شه که گه عشرت ساقیش سپهرستی گر هیچ جوانستی ور هیچ کرا کردی در درگه چون خلدش هم رایت رایستی هم خانه خانستی چرخ ار چو ملک بودی شاگرد سنانش را پریدن مرغانش تا حشر ستانستی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۵ ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی به هر جایی که جویمت این به علم ای عالم آن جایی به هرچ انفاسها داند تو آن انفاس میدانی به هر چه ارواحها داند به خوبی هم تو اعلایی هر آن کاری که شد دشوار آسانی ز تو جوید هر آن بندی که گردد سخت آنرا هم تو بگشایی بدانی هر چه اسرارست اندر طبع هر بنده ببینی هر چه پنهان تو درین اجسام پیدایی همه ملکی زوال آید زوالی نیست ملکت را هم خلقان بفرسایند و تو بی شک نفرسایی که آمرزد خداوندا رهی را گر تو نامرزی که بخشاید درین بیدادمان گر تو نبخشایی چراغی گر شود تیره مر او را هم تو افروزی شعاعی گر فرو میرد مر آن را هم تو افزایی فروغ از تست انجم را برین ایوان مینوگون شعاع از تست مر مه را برین گردون مینایی بدایع را به گیتی در به حکمتها تو بر سازی کواکب را به گردون بر به قدرتها تو آرایی هیولا را تو دادستی به حکم عنصر و جوهر مر اسطقسات را پستی گهی و گاه بالایی بسان تخت جمشیدی تو گردون را کنی جلوه بسان تاج نوشروان زمینها را بپیرایی ز خار ار چاکری جوید همی گل تو برون آری به بحر ار بنده ای جوید همی در تو بپیمایی تو آن حیی خداوندا که از الهامها دوری تو آن فردی خداوندا که خود را هم تو می شایی جهاندارا جهانداری که عالم مر ترا شاید خداوندا خداوندی که خود را می تو بستایی فرستی گر یکی مرغی بگیرد ملک پرویزی وگر یک پشه را گویی بگیرد ملک دارایی شکیبا را به حکم تست جبارا شکیبایی توانا را به امر تست ستارا توانایی همی ترسیم از عدلت امید ماست بر فضلت از آن شادیم ما جمله که تو آخر مکافاتی ز عدلت بود هر عدلی که آن می کرد نوشروان ز گنجت بود هر گنجی که دادی حاتم طایی صبوری هست از جمعی بدی آرند بسیاری نهایت نیست از دشمن پدید آرند غوغایی خلیلت را به آتش در فکندند آزمایش را ندانستند از فضلت ز رعنایی و رسوایی فراوان ناکسی کردند هر کس در جهان از خود نهان گشتند سر تا سر حسودان و تو بر جابی پیاپی تا کند ظالم فراوان ظلم بر هر کس چو بی حد گشت ظلم او پس آن گه جانش بربایی نبودند کافی الاکبر سپهداران گیتی زان به خاک تیره شان کردی ملیک الملک مولایی پدید آرنده خورشید و ماه و کوکب سیار نهان دارنده گوگرد سرخ و شخص عنقایی قدیم حال گردانی رحیم و راحم و ارحم بصیر و مفضل و منعم خدای دین و دنیایی اگر طاعت کند بنده خدایا بی نیازی تو وگر عصیان کند بنده به عذری باز بخشایی یکی اعدات پیل آورد زی کعبه فراوان را یکی از کرکسان آورد بر گردنت پیمایی تولا کردای نهمار بر افلاک و بر گردن ز خود برخیز یک چندی اگر مرد تولایی زمستان آری و حله بپوشانی جهان را در بهار آری بیارایی چنان جنات حورایی ز ابر تیره بارانی به هر جایی همی لولو به باغ و راغ از آن لولو نمایی لاله حمرایی ز خشکی داده ای یارب همیشه طبع من تری چون من گریان مضطر را فراوان نعمت طایی به فضلت کوهها گردد بسان عرش بلقیسی ز حکمت باغها گردد چنان چون جان ببخشایی ایا چشمی که پیوسته طلبکار جمالی تو ایا دستی که روز و شب بروی رطلها مایی اگر تیغی به فرق آید گمانی بر که جرجیسی اگر ارت به سر آید گمانی بر زکریایی برندت گر سوی زندانی گمانی بر که صدیقی وگر رانندت از شهرت گمانی بر که تنهایی وگر در راحتی افتی گمان بر کابن یامینی وگر بهتان سرایندت چنان می دان مسیحایی به دنیا در نگر ایدون که تا دل در نبندی هیچ اگر مردی تو دامن را به دنیا در نیالایی نثار درگه آثار همه شبهت به کامه زر نثار درگه عالی پشیمانی به هر رایی کسی کو دامن از عالم کشید ای دوست نتواند کجا داند نمود از جیب هرگز ید بیضایی تنت را اژدهایی کن برو بنشین تو چون مردان وگرنه دوری از اقصای عالم درد سینایی شبی نفروختی هرگز چراغی بهر یزدانت همه روزت همی بینم که در مهر تجلایی به نزد زمره آدم همی تازی پی روزی کی آید ناقد مردان به طبایی و طیایی ز خلقان گر همی ترسی ز نااهلان ببر صحبت مترس از خار و خس هرگز اگر بر طمع حلوایی نمانی زنده در دنیا اگر ماهی و خورشیدی بخاید مرگ ناچارت اگر آهن همی خایی اگر ترسیت از مرگت طلب کن آب حیوان را تو از مرگی شوی ایمن اگر نزدیک ما آیی خضروار ار همی گردی به دست آری نشان من سکندروار صحرا را شب و روز ار بپیمایی ایا راوی ببر شعر من و در شهرها می خوان به پیش کهتر و مهتر سزد گر دیر بستایی چنان کاین آسمان هرگز ز کشت خود نیاساید تو نیز از خواندن توحید شاید گر نیاسایی خداوندا جهاندارا سنایی را بیامرزی بدین توحید کو کردست اندر شعر پیدایی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۶ - در مدح احمد عارف زرگر گوید که به حج رفت از بلخ و حج نیافت ای ز عشق دین سوی بیت الحرام آورده رای کرده در دل رنجهای تن گداز جانگزای تن سپر کرده به پیش تیغهای جان سپر سر فدا کرده به پیش نیزه های سرگرای گه تمامی داده مایه آب دستت را فلک گه غلامی کرده سایه خاکپایت را همای از تو بی دل دوستانت همچو قفچاقان ز خان وز تو پر دل همرهانت همچو چندالان زرای ای خصالت خوشدلان را چون محبت پای بند وی جمالت دوستان را چون مفرح دلگشای از بدن یزدان پرستی وز روان یزدان طلب از خرد یزدان شناسی وز زبان یزدان سنای چون تویی هرگز نبیند عالم فرزانه بین چون تویی هرگز نزاید گنبد آزاده زای بنده جود تو زیبد آفتاب نور بخش مطرب بزم تو شاید زهره بربط سرای چون طبایع سر فرازی چون شرایع دلفروز از لطافت جانفزایی وز سخاوت غمزدای تا تو کم بودی ز عقد دوستان در شهر بلخ بود هر روز فراغت دوستان را غم فزای منت ایزد را که گشتند از قدومت دوستان همچو بی جانان ز جان و بی دلان از دلربای چون به حج رفتی مخور غم گر نبودت حج از آنک کار رفتن از تو بود و کار توفیق از خدای مصلحت آن بود کایزد کرد خرم باش از آنک می نداند رهرو آن حکمت که داند رهنمای سخت خامی باشد و تر دامنی در راه عشق گر مریدی با مراد خود شود زور آزمای سوی خانه دوست ناید چون قوی باشد محب وز ستانه در نجنبد چون وقح باشد گدای احمد مرسل بیامد سال اول حج نیافت گر نیابد احمد عارف شگفتی کم نمای دل به بلخ و تن به کعبه راست ناید بهر آنک سخت بی رونق بود آنجا کلاه اینجا قبای در غم حج بودن اکنون از ادای حج بهست من بگفتم این سخن گو خواه شایی خوا مشای از دل و جان رفت باید سوی خانه ایزدی چون به صورت رفت خواهی خوا به سر شو خوابه پای نام و بانگ حاجیان از لاف بی معنی بود ور نداری استوارم بنگر اندر طبل و نای حج به فریاد و به رفتن نیست کاندر راه حج رفتن از اشتر همی بینم و فریاد از درای صدهزار آوازه یابی در هوای حج ولیک عالم السر نیک داند های هوی از های های رنج بردی کشت کردی آب دادی بر درو گرت دونی از حد خامی درآید گو درای کو یکی فاضل که خارش نیست مشتی ریش گاو کو یکی صالح که خصمش نیست قومی ژاژخای چون فرستادی به حج حج کرد و آمد نزد تو دل مجاور گشت آنجا گر نیاید گو میای این شرف بس باشدت کآواز خیزد روز حشر کاحمد عارف به دل حج کرد و دیگر کس به پای تا بگردد چرخ بر گیتی تو بر گیتی بگرد نا بپاید کعبه در عالم تو در عالم بپای
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۷ - در مدح خواجه ایرانشاه ای ز آواز و جمال تو جهان پر طربی وز پی هر دو شده جان و دلم در طلبی چشم و گوش همه از لحن و رخت پر در و گل پس چرا قسمتم از هر دو عنا و تعبی گر ز آهن دل من در کف تو گشت چو موم ور چو یعقوب ز عشق تو کنم واهربی ناید از خود عجبم زان که به آواز و به روی داری از یوسف و داوود پیمبر نسبی آنچه با این دل من چشم چو بادام تو کرد نکند هرگز با مهره کف بوالعجبی پس دل خون شده تافته تیره من کو همی در دو صفت داشت ز زلفت حسبی شد مگر حلقه ای از زلف تو و شاید از آنک خون اگر مشک شود طبع ندارد عجبی صد دل خون به در یک شکن زلف تو هست همچو عناب در آویخته اندر عنبی تا همی رقص کند در چمن عشرت و عیش ماه رقاص نهادست سپهرت لقبی شدم از طمع وصال تو چو یک برگ از کاه تا بر آن سیم تو دیدم زد و بیجاده لبی بند بندم همه بگشاد چو تو زی از ماه تا تو بر تارک خورشید ببستی قصبی چاک ماندست دلم چون دل خرما تا تو چاک داری ز پس و پیش ببسته سلبی جان بابا مکن این کبر مبادا که به عدل روزگارت کند از رنج دل من ادبی ابلهم خوانی و گویی که به باغ آر زرم خار ندهند تو بی سیم چه جویی رطبی ابله اکنون تویی ای جان جهان کز پی زر طعنه بر من زنی اکنون و بسازی شغبی تو بدین پایه ندانی که چو این شعر برم از سخا کار مرا خواجه بسازد سببی ناصح ملک شه ایران ایرانشاه آن که نزاد از نجبا دهر چنو منتجبی آن بزرگی که ز بس فضل و کریمی نگذاشت در مزاج فضلا از کرم خود اربی آن کریمی کاثر سورت خمش در کون همچو نار آمد و ارواح حسودش حطبی آن خطیبی که به هر لحظه خطیبان فلک جمع سازند ز آثار خصالش خطبی ای سخا از گهر چون تو پسر با شرفی وی سپهر از شرف چون تو بشر با طربی شجر همت تو بیخ چنان زد که نمود برترین چرخ بدان بیخ فروتر شعبی گر فتد قطره ای از رای تو بر دامن روز نگشاید پس از آن چرخ گریبان شبی تا دو نوک قلمت فایده دارد در ملک چرخ با چار زن از عجز بود چون عزبی کسب کردی به کریمی و سخا نام نکو که نبوده به دو گیتی به ازین مکتسبی تا ضمیر تو سوی کلک تو راهی بگشاد بسته شد مصلحت ملک هری در قصبی نردها بازد با نطع امیدت با دهر جانی از بنده و اقبال ز دستت ندبی هر که او مرد بود باک ندارد ز غمی هر که او شیر بود سست نگردد به تبی هر که آوازه کوس و دو کری یافت به گوش کی به چشم آید او را ز یکی حبه حبی به کهان جامه بسی داده ای این اولاتر کاین فریضه به مهان به ز چنان مستحبی ای خداوند یقین دان که بر مدحت تو نیست در شاعری بنده ریا و ریبی فکرت بنده چو معنی خوش آورد به دست طبع زودش بر مدح تو کند منتخبی هر که را دین شود از دوستی او موجود چه زیان داردش از دشمنی بولهبی حاسدان دارد و بدگوی بسی لیک همی کی مقاسات کشد بحر دمان از مهبی تا حیات آید از آمیزش جانی و تنی تا تناسل بود از صحب امی و ابی سببی سازش تا شاعر صدر تو بود که همی شعر مرکب نبود بی سببی تا ز پیش دو ربیع آید هر گه صفری تا پس از هر دو جماد آید هر گه رجبی باد حظ ولی تو ز سعادت لطفی باد قسم عدوی تو ز شقاوت غضبی پای احباب تو بگشاده ز بند از شرفی دست اعدای تو بر بسته به دار از کنبی تا چو تمساح بود راس و ذنب بر گردون راس عز تو مبیناد ز گردون ذنبی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۸ دلا زین تیرگی زندان اگر روزی رها یابی اگر بینا شوی زین پس به دیگر سر صفا یابی تو بیماری درین زندان و بیماریت را لا شک روا باشد طبیبی جوی تا روزی دوا یابی بصیرت گر کنی روشن به کحل معرفت زیبد که دردش را اگر جویی هم اینجا توتیا یابی جهان ای دل چو زندان دان و دریا پیش زندانت اگر کشتیت نگذارد درین دریا فنا یابی گر اینجا آشنا گردی تو با آفاق و با انفس چو زین هر دو گذر کردی بدانجا آشنا یابی وگر می کیمیا جویی کزو زری کنی مس را به نزد کیمیا گر گرد تا زو کیمیا یابی دلا زین عالم فانی اگر تو مهر برداری چو از فانی گذر کردی سوی باقی بقا یابی ازین چون و چرا بگذرد که روشن گرددت هزمان مگر کان عالم پر خیر بی چون و چرا یابی تو در بحر محیط ای دل چو غواصان یکی غوطه بکن هزمان اگر خواهی که از موجش رها یابی اگر تاریک دل باشی مقامت در زمین باشد اگر روشن روان گردی مقر اوج سما یابی به راه انبیا باید ترا رفتن اگر خواهی که علم انبیا دانی و سر اولیا یابی به قال و قیل گمراهان مشو غره اگر خواهی که روزی راهرو گردی و راه رهنما یابی به سوی تپه رو یک بار موسی وار اگر خواهی که علم اژدها دانی و سر آن عصا یابی حدیث آن کلام و طور و موسی گر همی خواهی که بشناسی ز خود یابی ز دیگر کس کجا یابی همان مهد مسیحا دم نگر کو بی پدر چون بد حکیمی گوید این معنی طلب کن تا که را یابی درخت و آن شب تاریک و شعله آتش روشن اگر زان چوب می جویی تو آن معنی کجا یابی ز نور یوسف و یعقوب و چاه و اخوه یوسف در آن وادی مرو کانجا به هر پی صد بلا یابی گر آن ماهی که یونس را بیوبارید در دریا بیوبارد ترا چون او ازین سفلی علا یابی کتاب مبتدا خوان تو که رمز گندم و آدم حدیث دست لا تقرب تو اندر مبتدا یابی معانی جمله حل کردی همینت مشکلی مانده که رمز ذلت داوود و قتل اوریا یابی ترا قرآن به اطلس خوانده تا زو کسوتی یابی قیامت را تو این معنی ز رقع و بوریا یابی تحرک ز آب می آید به سنگ آسیا هزمان تو نادان این تحرک را ز سنگ آسیا یابی تو دست چپ درین معنی ز دست راست نشناسی کنون با این خری خواهی که اسرار خدا یابی نه کار تست می خوردن که بد مستی کنی هزمان تو چون حلاج عشق آری چو جام از می بلا یابی سنایی گر سنا دارد ز علم ایزدی دارد تو دین و علم ایزد جوی تا چون او سنا یابی تو راه دین ایزد را نمی دانی وگر جویی هم از قرآن پر معنی و لفظ مصطفا یابی هر آن دینی که بیرون زین دو جویی بدعتی باشد نباید جستن آن دین را وگر جویی خطا یابی چو بابدعت روی زینجا یقین میدان که در محشر ز مالک بر در دوزخ جزای آن قفا یابی وگر با دین پیغمبر ز عالم رخت بربندی ز ایزد خلد و حورالعین و آمرزش عطا یابی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۹ ایا مانده بی موجب هر مرادی همه ساله در محنت اجتهادی نه در حق خود مر ترا انزعاجی نه در حق حق مر ترا انقیادی چو دیوانگان دایم اندر به فکری چه گویی ترا چون برآید مرادی ز حرص دو روزه مقام مجازی به هر گوشه ای کرده ذات العمادی همانا به خواب اندری تا ندانی که ما را جزین نیست دیگر معادی چه بیچاره مردی چه سرگشته خلقی که بر باطلی باشدت استنادی جمادیست این شوم دنیا که دایم ترا نیست الا بر او اعتمادی پس ای خواجه دعوی رسد آن کسی را که معبود او گشته باشد جمادی پس آن گه رسیدن به تحقیق معنی تمنی کنی با چنین اعتقادی ندانی همی ویحک اینقدر باری که جای دو معنی نباشد فوادی تو گر راه حق را همی جویی اول طلب کرد باید سبیل الرشادی زیادت بود مر ترا هر زمانی به اعمال و افعال خویش اعتدادی پس از نیستی ساز آن راه سازی کجا بهتر از نیستی هست زادی صلاح سنایی در آنست دایم شود در ره عشق بی چون سدادی بگفتم صلاح دل از روی معنی صلاحیست این مشمر اندر فسادی شو از خود بری گرد تا بر حقیقت ترا بی تو حاصل شود انجرادی نبینی که پروانه شمع هرگز که بر باطنش چیره گردد ودادی بری گردد از خویشتن چون سنایی کند او ز خویشی خود انفرادی سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۰ - در مدح بهرامشاه این چه بود ای جان که ناگه آتش اندر من زدی دل ببردی و چو بوبکر ربابی تن زدی تا مرا دیدی ز خلق از عشق رویت سوخته سنگ و آهن بودت از دل سنگ بر آهن زدی قامتم چون لام و نون کردی چو موسی در امید پس مرا در گلبن غیرت نوای لن زدی هر زمان از جای سری روید همی بر تن چو شمع تا مرا از دست خود چون شمع خود گردن زدی چشمهای من چو چشم ابر کردی تا تو شوخ ناگه از عنبر به گرد قرص مه خرمن زدی جوشن صبر و شکیباییم خون نو شد ز زخم تا ز زلف چون زره تیغی بر آن جوشن زدی کی فرو زد مر ترا قندیل دلداری چو تو آب بر آتش گرفتی خاک در روغن زدی کی شود پیراهنت هم قدر قد تو چو تو از گریبان کاست کردی آنچه در دامن زدی روزنی بود از برای روز رویت بر دلم از بخیلی گل بیاوردی و بر روزن زدی شد جهان بر چشم من چون چشم سوزن تنگ و تار از پی رغم مرا شمشاد بر سوسن زدی از برون آفرینش گلشنی بر ساختی برکشیدی نردبان و خیمه در گلشن زدی رشته تو کس نداند تافت کز شوخی و کبر سوزنی کردی مرا پس کوه بر سوزن زدی از سنایی دل ربودی شکر چون کردی ز غیر جان ز یزدان یافتی چو لاف ز اهریمن زدی زخم داری بهر دشمن رحم داری بهر دوست دوست بودم از چه بر من زخم چون دشمن زدی پس چو هست از زخم شاه ما همی گردد چو نیست آنچه شه بر دشمن خود زد چرا بر من زدی شاه ما بهرامشه آن شه که گوید دولتش زه که چون گردون جهانی خصم را گردن زدی چرخ چندان بر زمین کی زد به صد دوران که تو زان سنان چرخ دوز و گرز کوه افگن زدی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۱ - در مدح تاجالدین ابوالفتح اصفهانی ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری هر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری آفتاب معنی از سایت بر آید در جهان زان که از هر معنیی چون آفتاب خاوری زهره مزهر بر تو سازد کز عطارد حاصلی مر ترا از راستی تو مشتری شد مشتری بینمت منظوم و موزون و مقفا زان ترا دستیار خویش دارد زهره در خنیاگری همچو مشک و گل سمر گشتی به گیتی نسیم چون نکو رویان ز شیرینی همی جان پروری مجلس آرایی کنی هر جا که باشی زان که تو چون گل و مل در جهان آراسته بی زیوری گر عرض قایم نباشد نی ز جوهر در مکان لفظ و خط همچون عوض شد در عرض بی جوهری از پری ز آتش بود تو آتشین طبع آمدی شاید ار باشی تو مانند پری در دلبری تا بینندت به خوبی داستان از تو زنند چون نشینند و بینندت چنین باشد پری گوهر معنی تمامی ایزد اندر تو نهاد نیستی زین چارگوهر پس تو پنجم گوهری از برای چه کنی چون ابر هرجایی سفر چون ز هر معنی پر از گوهر چو بحر اخضری گوهر و شکر بهم نبود تو از معنی و لفظ شکر چون گوهری و گوهر چون شکری گر ز طبع خواجه گشتی گوهر دریای علم از چه از دست و قلم اندر پناه عنبری با شرف گشتی چو تاج اصفهانت جلوه کرد پیش تخت تاجداران لفظ تازی و دری مشرق و مغرب همه بگرفت نام نیک تو کلک خواجه تا قوی دارد ترا با لاغری تاج اصفاهان السان الدهر ابوالفتح آنکه هست در عجم چون عنصری و در عرب چون بحتری آن ادیب مشرق و مغرب که اندر شرق و غرب کرد پیدا در طریق شاعری او ساحری شعر او خوان شعر او دان شعر او بین در جهان تا بدانی و ببینی ساحری و شاعری معنی بسیار چون بینم من اندر شعر او گویم این شعر آسمانی ای معانی اختری معنی از اشعار او معروف گشت اندر جهان همچنان چون نور از خورشید چرخ چنبری آفتاب و ماه و انجم بینی از معنی بسی گر تو اندر آسمان آسای شعرش بنگری معنی اندر شعر او تابان بود از لفظ او چون گهر از روی تاج و چون نگین ز انگشتری شعر او ابروست کز پروردین افزاید جمال آن ما موی سرست آنبه بود کش بستری پیش او هرگز نشاید کرد کس دعوی شعر از پس سید نشاید دعوی پیغمبری ای سپاهان سروری کن بر زمین چون آسمان در جهان تا تو ولادتگاه چونین سروری آفرین بادا بر آن بقعت کزو گشت او پدید در همه علمی توانا در همه بابی جری ای بمانند قلم تو ذولسانین جهان چون قلم گوهر نگاری چون قلم دین گستری در زمین تو آن عطارد آیتی در روزگار کز هنر وقت شرف جز فرق کیوان نسپری چون لسان الدهر و تاج اصفهان شد نام تو پیش تخت تاجداران از هنر نام آوری آب و آتش گر پدید آید به دست امتحان اندر آن آبی چو گوهر و اندر آن آتش زری معجزات تو شود آن آب و آتش زان که تو چون خلیل و چون کلیم از آب و آتش بگذری تو به اخبار و به تفسیری امام بی بدل شاعری در جنب فضلت هست کاری سرسری نیستی اندر طریق شعر گفتن آنچنانک بوحنیفه گفت در شعری برای عنصری اندرین یک فن که داری و آن طریق پارسی ست دست دست تست کس را نیست با تو داوری گوهر جدت اگر فخر آورد بر تو رواست بر زمین نارد نتیجه چرخ چون تو گوهری پیش معنیهای تو معنی نماید چون سمر شرح معنیهای او هرگز نگردد اسپری شاعری در پیش تو شاعر کجا یارد نمود ساحری در پیش موسی چون نماید سامری پیش بحر علم تو هر بحر چون جعفر بود چه عجب گر بخشدت شه گنج زر جعفری از برای گوهر معنی روی در شرق و غرب در جهان علم مانا تو دگر اسکندری آفتاب و ماه علم آراستی زان پس که تو نه بسان آفتاب و مه دوان بر هر دری یک کرشمه گر تو بنمایی دگر از چشم فضل فکر جان بینی همه با چشمهای عبهری باش تا باغ امید تو تمامی بر دهد این همه ز آنجا که حق تست چون من بی بری سید اهل سخن تو این زمان چون سیدی علم و حکمت شد چو شارستان و تو چون حیدری زنده کردی تو از آن تصنیف نام عالمی عمر ثانی را ز اول زین معانی رهبری هر که در گیتی گسست از ذکر تو مذکور شد ای خنک آنرا که تو ذکرش در آن جمع آوری یادگار از مردمان ذکر نکو ماند همی چون تو از ذکر نکو در عمر نیکو محضری ذکرهای عنصری از ملک محمودی بهست گرچه پیش ملک او دونست ملک نوذری نیک گویی تو از من بشنوند آن از تو هیچ آفرین گویم همی نفرین کنندم بر سری آسمان در باب من باز ایستاد از کار خویش بر زمین اکنون مرا چه بهتری چه بدتری گر بگویم کاین گل شادیم چون پژمرده شد از غم نرگس صفت گردی چو گل جامه دری مستمع بودندی از لفظ تو گر بودی جدای در میان خاک و باد و آب و آتش داوری تو همی گفتی که شعرت دیگران بر خویشتن بسته اند از بهر نامی این گروهی از خری جامه طاووس از شوخی اگر پوشید زاغ نه چو طاووسش بباید کردن آن جلوه گری چون نعیق زاغ شد همچون نوای عندلیب زاغ را زیبد برفتن کشتی کبک دری آنچه تو یک روز دیدی ماندیدیم آن به عمر عمر ضایع گشت ما را کس نگفت ای چون دری رنج بردی کشت کردی آب دادی و بردرو خرش خور و خوش خند مگری گرگری بر ما گری چون ترا بینیم گوییم اندرین ایام خویش اینت دولتیار مرد اندر حدیث شاعری پیش جنات العلی آورده ام ام بیدی چو نال گر کنی عفوم شود آن بید گلبرگ طری
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۲ - در مدح خواجه عمید ابراهیم بی علی بن ابراهیم مستوفی شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری آنچنان کز دل عقل شدم جمله بری خوشدلی شوخی چون شاخک نرگس در باغ از در آنکه شب و روز درو در نگری گرمی و تری در طبع هلاک شکرست او همه گریم و تری و چو تنگ شکری گرمی و تری در طبع فزاید مستی او همه چون شکر و می همه گرمی و تری بی لب و پر گهر و چشم کشش می خواهم که بوم چون صدف و جزع به کوری و کری تا به گوش دلش آن گوهر خوش می شنوی تا به روی لبش آن روی نکو می سپری صدهزاران شکن از زلف بر آن توده گل صد هزاران دل از آن هر دو به زیر و زبری دو سیه زنگی در پیش دو شهزاده روم دو نوان نرگس برطرف دو گلبرگ طری قد چون سرو که دیدست که روید به چمن آفتاب و شکر از سر و بن غاتفری فوطه ای بر سر آن روی چو خورشید که دید جمع بر تارک خورشید ستاره سحری کرده آن زلف چو تاج از بر آن روی چو عاج خود نداند چه کند از کشی و بی خبری شده مغرور بدان حسن ز بی عاقبتی نه غم شادی و انده نه بهی از بتری باز کردار همی صید کند دیده و دل چون خرامید به بازار در آن کبک دری گه برین خنده زند گاه بر آن عشوه دهد خود بهاری که شنیدست بدین عشوه گری ریشخندی بزند زین صفت و پس برود من دوان از پس او زار به خونابه گری گویم او را که مرا باز خر از غم گوید سیم داری بخرم ورنه برو ریش مری گویم او را که بهای تو ندارم گوید گنگی و لنگ چرا شعر نگویی نبری ببر خواجه براهیم علی ابراهیم تا ترا صله دهد تا تو ز خواجم بخری آنکه گر فی المثلش ملک شود بحر و فلک فلک و بحر به یک تن دهد از بی خطری آنکه نه چرخ نزادست و نه این چارگهر یک پسر چون او در دهر سخی و هنری جنیان ز آنهمه از شرم نهانند که هیچ نه ز خود چون تو بدیدند نه اندر بشری بنده لطف و عطای او انسی و جنی چاکر طبع سخای او بحری و بری در کف و فکرت او بخشش و علم علوی در دل و سیرت او قوت و عدل عمری چون صخاورزی صد گنج جهان پر درمی چون سخن گویی صد بحر خرد پر درری شجر و ماه و گهر نیز نخوانمت از آنک از کف و چهره و زیب از همه زیبنده تری سال تا سال دهد بار به یک بار درخت تو به هر مجلس هر روز درختی ببری قمر از شمس شود نقصان وز روی تو چون شمس نقصان شود از بهر چه گویم قمری خانه خورد ز صد گوهر روشن نشود روشنی عالم از تست چه جای گهری رادمردی که همی کوشد با خود به نیاز مددی او را از بخشش و از کف ظفری ارغوان رنگی لیکن به همه جا که رسی زعفران وار غم از طبع جهانی ببری ز آسمان مهتری از همت و پاکیزه دلی وز خرد بهتری از دانش و نیکو سیری سوختی دشمن خود را ز تف آتش خشم گر بهشتی به چه در قهر عدو چون سقری ای که چون چرخ جهانگرد و به دل محتشمی وی که چون مهر عطابخش و به کف مشتهری زین بلندی به سوی بستان چون رای کنی غم و شادی دو کس گردی گویی قدری از کف جودش حاصل شده طبع جبری وز پی جبرش باطل شده رای قدری ای که چون باد به عالم ز لطافت علمی وی که چون ابر به گیتی ز سخاوت سمری پدرت بود سخی تر ز همه لشگر شاه تو ز کف دایم و در ورزش رسم پدری زنده ماندست ز تو رسم پدر در همه حال این چنین باد کردن پدران را پسری قصد درگاه تو زان کردم تا از سر لطف در چو من شاعر از دیده حرمت نگری قصبی خواهم و دراعه نخواهم زر و سیم زان که ناید به سر این دو هر دو به پانصد بدری ور تو شاهانه مرا هم به گدا خوانی من سیم نستانمت ار حاجب زرین کمری نه نه از طیبت بنده ست هم از روی نیاز چه برهنه ست که نستد ز کسی آستری ز آنت گفتم که همی دانم کز خوش سخنی شکری والله در طبع و به لذت شکری همه لطفی و همه همتی و پاک خرد چون تو ممدوحی و من جای دگر اینت خری من سوی درگهت از بهر صلت جستن تو سست پایی نکنم ار تو کنی سخت سری همه از کور همی سرمه بینش خواهم همه از هیز همی جویم داروی غری شکرلله که ترا یافتم ای بحر سخا از تو صلت ز من اشعار به الفاظ دری اثری نیک بمانیم پس از خود به جهان سخت زیبا بود از مردم نیکو اثری تا به از ماه بود در شرف قدر زحل تا به از دیو در عمل و چهره پری باد چندانت بقا تا تو بهر دفتر عمر صدهزاران مه نوروز و رجب بر شمری بارور باد همه شاخ تو در باغ بقا زان که در باغ عطا سخت به آیین شجری
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۳ - در مدح بهرامشاه گرد رخت صف زده لشکر دیو و پری ملک سلیمان تراست گم مکن انگشتری پرده خوبی بساز امشب و بیرون خرام زهره زهره بسوز زان رخ چون مشتری از پی موی تو شد بر سر کوی خرد دیده اسلامیان سجده گه کافری کفر ممکن شدی در سر زلفین تو گر بنکردی لبت دعوی پیغمبری عشق تو آورد خوی خستن بی مرهمی هجر تو آورد رسم کشتن بی داوری هجر تو مانند وصل هست روا بهر آنک بر سر بازار نیز کور بود مشتری صلح جدا کن ز جنگ زان که نه نیکو بود دستگه شیشه گر پایگه گازری عقل در دل بکوفت عشق تو گفت اندر آی صدر سرای آن تست گر به حرم ننگری عشق تو همچون فلک خرمن شادی بداد صد کس را یک ققیز یک کس را صد گری باشم گستاخ وار با تو که لاشی کند صد گنه این سری یک نظر آن سری چشم تو هر دم به طعن گوید با چشم من مهره بدست تو بود کم زده ای خون گری حسن تو جاوید باد تا که ز سودای تو طبع سنایی به شعر ختم کند شاعری چون تو ز دل برنخورد باری بر آب کار خدمت خسرو گزین تا تو ز خود برخوری خسرو خسرو نسب سلطان بهرامشاه آنکه چو بهرام هست خاک درش مشتری هست سنایی به شعر بنده درگاه او زان که مر او راست بس خوی ثنا پروری
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۴ ای دل ار خواهی که یابی رستگاری آن سری چون نسازی فقر را نعل از کلاه سروری جانت اندر راه معنی یک قدم ننهد به صدق تا نسازی راه را از دزد باطن رهبری هر زیادت کان ندارد بر رخان توقیع شرع آن زیادت در جهان عدل بینی کمتری مرد زی در راه دین با رنگ رعنایی مساز سعتری از ننگ هر نامرد گردد سعتری همچو گل تر دامنی باشی که رویی در بهار دیده در سرماگشا گر باغ دین را عبهری با دم سرد و هوای گرم کی گردد بدن بید و آتش نیک ناید صنعت آهنگری چیست چندین آب و گل را سروری کردن به حرص آب و گل خود مر ترا بسته میان در داوری بلعجب کاریست چون تو بنگری از روی عقل چون تو اندر آشنایی عقل و دین در کافری خلق عالم گر ز حکمت ظاهرت گویند مدح هان مگر خود را به نادانی مسلم نشمری مثله کردی بهر بدنی پیش هر دون اختری مثله بودن بهر بدنی هست از دون اختری راست چون بکری بود کو داده عذرت را ز دست آب شهوت می ببردش آبروی دختری آن شبی کش عرس باشد خلق ازو با نای و کوس مادرش خندان و او زان شرم در رسواگری تنگدستی را همی گر مدبری خوانی ز جهل وای از آن اقبال تو وی مرحبا زین مدبری از خجالت پیش دین گستاخ نتواند گذشت هر دلی کو کرد سلطان هوا را چاکری گرچه این معشوق رعنا خوبروی و دلبرست چون سنایی دل از آن سوی تو افتد دل بری نفس را اندر گرفت و خوردن هر رنگ و بوی ای برادر نیست جز فعل سگ و رای خری شیر نر بوسد به حرمت مرد قانع را قدم پیره سگ خاید به دندان پای مرد هر دری سلسبیل از بهر جان تشنگان دارد خدای خرقه پوشان را بود آنجا مسلم عبقری می چه خواهی خوبتر زین از میان هر دوان صدره آنجا سندسی و جبه اینجا ششتری آنچه اینجا ماند خواهد چند پویی گرد آن گرد آن گرد ار خردمندی که آن با خود بری هر کرا خشنود تن دین هست ناخشنود ازو مبتلا مردا که دو معشوق را در بر گری ماه کنعان تا به یک منزل بها هجده درم منزل دیگر بدین و دل بیابد مشتری گر توانگر میری و مفلس زیی در روز چند به که خوانندت غنی اینجا و تو مفلس مری مر امل را پای بشکن از اجل مندیش هیچ مر طمع را پر بکن تا هر کجا خواهی پری این دو پیمانه که گردانست دایم بر سرت هردو بی آرام و تو کاری گرفته سرسری گرچه عمر نوح یابی اندرین خطه فنا تا بجنبی کرده باشد از تو آثار اسپری زین جهان خود جز دریغا هیچ کس چیزی نبرد زین جهان آزرده میری گر همه اسکندری لافت از زورست و زر پیوسته دیدی تا چه کرد زور با عاد قوی ترکیب و زر با سامری گر همی خواهی که پوسیده نگردی در هوس خانه پرداز از کره خاکی و چرخ چنبری عالمی دیگر گزین کاین جا نیابی هم نفس کو ز علت تیرگی دارد ز آفت ابتری اندر آن عالم نیابی محرمی مر جانت را جز صفای احمدی و جز سخای حیدری ای هوا بر دل نشانده چیست از لابرالاه حصه ی تو هان بده انصاف گر دین پروری آنچه لا رد کرد تا دل بر نتابی زان همه والله ار یک دم از الا لله هرگز برخوری گر هوای نفس جویی از در دین در میای یا براهیمی مسلم باشدت یا آزری تیغ تحقیق از نیام امتحان چون بر کشی هم ببینی حال خود را مهره ای یا گوهری خاک از انصاف دادن این چنین شد محترم تیغ نفرین خورد بر سر آتش از مستکبری با عقاب تیز چنگ و با همای خوب پر ابلهی باشد که رقاصی کند کبک دری مر مخالف را چخیدن هست با او همچنانک با عصای موسوی خود اسب تازد سامری بی چراغ شرع رفتن در ره دین کوروار همچنان باشد که بی خورشید کردن گازری همچو لا بر بند و بگشا گر همی دعوی کنی هم میان و هم زبان را تا زالله برخوری رنج کش باش ای برادر همچو خار از بهر آنک زود پژمرده شود در دست گلبرگ طری بود نوشروان عادل کافری در عهد خود داد دادی باز هر مظلوم را از داوری شاد باش ای مهتری کز فضل تو در نیم شب کور مادرزاد خواند نقش بر انگشتری چاکران دولتت را گر دهی یک روز عرض این غریب ممتحن را اندر آن صف بشمری
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵ - این قصیدهٔ غرا از زادهٔ سرخس است ای سنایی بی کله شو گرت باید سروری زانک نزد بخردان تا با کلاهی بی سری در میان گردنان آیی کلاه از سر بنه تا ازین میدان مردان بو که سر بیرون بری ور نه در ره سرفرازانند کز تیغ اجل هم کلاه از سرت بربایند هم سر بر سری عالمی پر لشکر دیوست و سلطان تو دین زان سلطان باش و مندیش از بروت لشگری دین حسین تست آز و آرزو خوک و سگست تشنه این را می کشی و آن هر دو را می پروری بر یزید و شمر ملعون چون همی لعنت کنی چون حسین خویش را شمر و یزید دیگری عقل و جان آن جهانی را رعیت شو چو شرع زان که دیوانه ست و مرده عاقل و جان ایدری چشمه حیوانت باید خاک ره شو چون خضر هر دو نبود مر ترا یا چشمه یا اسکندری گرد جعفر گرد گر دین جعفری جویی همی زان که نبود هر دو هم دینار و هم دین جعفری چون تو دادی دین به دنیا در ره دین کی کنند پنج حس و هفت اعضا مر ترا فرمانبری تا سلیمان وار خاتم باز نستانی ز دیو کی ترا فرمان برد دام و دد و دیو و پری بی پدر فرزندی لاهوت باید چون مسیح هر که زو برگشت با ناسوت یابد دختری اختر نیکوت باید بر سپهر دین برآی زان که اندر دور او طالع بود نیک اختری باز خر خود را ز خود زیرا که نبود تا ابد تا تو خود را مشتری باشی ترا دین مشتری چون ترا دین مشتری شد مشتری گوید ترا کای جهان را دیدن روی تو فال مشتری چون بدین باقی شدی بیش از فنا مندیش هیچ زهره دارد گرد کوثروار گردد ابتری چو تو لا را کهتری کردی پس از دیوان امر جز تو ز الا الله که خواهد یافت امر مهتری چون در خیبر به جز حیدر نکند از بعد آن خانه دین را که داند کرد جز حیدر دری عقل و دین و ملک و دولت باید ار نی روزگار کی دهد هر خوک و خر را ره به قصر قیصری اندرین ره صد هزار ابلیس آدم روی هست تا هر آدم روی را زنهار کآدم نشمری غول را از خضر نشناسی همی در تیه جهل زان همی از رهبران جویی همیشه رهبری برتر آی از طبع و نفس و عقل ابراهیم وار تا بدانی نقشهای ایزدی از آزری از دو چشم راست بین هرگز نخیزد کبر و شرک شرک مرد از احولی دان کبر مرد از اعوری در بهار چین دو یابی در بهار دین یکی است حمله باز خشین و خنده کبک دری پادشاهی از یکی گفتن به دست آید ترا کز دو گفتن نیست در انگشت جم انگشتری گرچه در الله اکبر گفتنی تا با خودی بنده کبری نه بنده پادشاه اکبری آفتاب دین برون از گنبد نیلوفریست پر بر آر از داد و دانش بو کزو بیرون پری ورنه هرگز کی توان کرد آفتاب راه را از فرود گنبد نیلوفری نیلوفری از درون خود طلب چیزی که در تو گم شدست آنچه در بند گم کردی مجو از بر دری روی گرد آلود برزی او که بر درگاه او آبروی خود بری گر آب روی خود بری در صف مردان میدان چون توانی آمدن تا تو در زندان خاک و باد و آب و آذری خاک و باد و آب و آذر چار پاره نعل ساز تا چنان چو هفت کشور نه فلک را بسپری نام مردی کی نشیند بر تو تا از روی طمع چون زنان در زیر این نیلاب کرده چادری جسم و جان را همچو مریم روزه فرمای از سحر تا در آید عیسی یک روزه در دین گستری تا بشد نفس سخنگوی تو در درس هوس ای شگفتی تو گر از اصلاح منطق بر خوری دین چه باشد جز قیامت پس تو خامش باش از آنک در قیامت بی زبانان را زبان باشد جری این زبان از بن ببر تا فاش نکند بیهده سرسر عاشقان در پیش مستی سرسری کم نخواهد بود چون دفتر سیه رویی ترا تا به جان خامه هوس را کرد خواهی دفتری زان فصاحتها چه سودش بود چون اکنون ز حق اخسوافیها شنید اندر جهنم بحتری شاعری بگذار و گرد شرع گرد از بهر آنک شرعت آرد در تواضع شعر در مستکبری خود گرفتم ساحری شد شاعریت ای هرزه گوی چیست جز لا یفلح الساحر نتیجه ساحری رمز بی غمزست تاویلات نطق انبیا غمز بی رمزست تخییلات شعر و شاعری هرگز اندر طبع یک شاعر نبینی حذق و صدق جز گدایی و دروغ منکری و منکری هر کجا ز زلف ایازی دید خواهی در جهان عشق بر محمود بینی گپ زدن بر عنصری فتنه شد شعر تو چون گوساله زرین یکی لامساس آواز در ده در جهان چون سامری کی پذیرد گرچه تشنه گردد از هر ابتر آب هر کرا همت کند در باغ جانش کوثری یاوری ز آزاد مردان جوی زیرا مرد را از کسی کو یار خود باشد نیاید یاوری همچو آبند این گره مندیش ازیشان گاه خشم کبرا از باد باشد نه ز خود جوشن دری همچنین تا خویشتن داری همی زی مردوار طمع را گو زهر خند و حرص را گو خون گری شاد بادی همچنین هر جا که باشی مرد باش مر زغن را بخش سالی مادگی سالی نری جاه و جان و نان و ایمان ننگری داد و دهد پس مگو سلطان و سلطان تنگری گو تنگری چند گویی گرد سلطان گرد تا مقبل شوی رو تو و اقبال سلطان ما و دین و مدبری حرص و شهوت خواجگان را شاه و ما را بنده اند بنگر اندر ما و ایشان گرت ناید باوری پس تو گویی این گره چاکری کن چون کنند بندگان بندگان را پادشاهان چاکری کیست سلطان آنکه هست اندر نفاذ حکم او خنجر آهنجانش بحری ناوک اندازان بری تو همی لافی که هی من پادشاه کشورم پادشاه خود نه ای چون پادشاه کشوری در سری کانجا خرد باید همه کبرست و ظلم با چنین سر مرد افساری نه مرد افسری ای به ترک دین به گفتن از سر ترکی و خشم دل بسان چشم ترکان کرده از گند آوری همچنین ترکی همی کن تا به هر دم نابغه گوید اندر مغز تاریک تو کای کافر فری باش تا چون چشم ترکان تنگ گردد گور تو گرچه خود را کور سازی در مسافت صد کری هفت کشور دارد او من یک دری از عافیت هفت کشور گو ترا بگذار با من یک دری ای دریده یوسفان را پوستین از راه ظلم باش تا گرگی شوی و پوستین خود دری بر تو هم آبی برانند از اثیر دوزخی از تو هم گردی برآرند ار محیط اغبری تو چو موش از حرص دنیا گربه فرزند خوار گربه را بر موش کی بودست مهر مادری ای گلوی تو بریده از گلو یک ره بپرس کای گلو با من بگو تو خنجری یا حنجری قابل فیض خرد چون نفس کلی کرد از آنک از خرد در نفع خیری دایم و دفع شری پوستین در گلخنی اندر کشید ارکان و تو عشقبازی در گرفتی با وی و هم بستری سیم سیمای تو برده سیمبر خوانی ز جهل سیمبر را از سر شهوت مگو سیمین بری بی خرد گرکان زر داری چو خاک اندر رهی با خرد گر خاک ره داری چو کان اندر زری از خرد پر داشت عیسا زان شد اندر آسمان ور خرش را نیم پر بودی نماندی در خری اشتر ار اهل خرد بودی درین نیلی خراس کار او بودی به جای اشتری روغن گری چیست جز قرآن رسنهای الاهی مر ترا تا تو اندر چاه حیوانی و شهوانی دری با رسنهای الاهی چرخها گردان و تو تن زده در چاه و کوهی بر سر کاهی بری چون رسنهای الهی را گذر بر چنبرست پس تو گر مرد رسن جویی چرا چون عرعری از برای او چو چنبر پای بر سر نه یکی کاین چنین کردند مردان آن رسن را چنبری تا به خشم و شهوتی بر منبر اندر کوی دین بر سر داری اگرچه سوی خود بر منبری هر دو گیتی را نظام از راستی دان زان که هست راستی میخ و طناب خیمه نیلوفری هیچ رونق بود اندر دین و ملت تا نبود ذوالفقار حیدری را یار دست حیدری راستی اندر میان داوری شرطست از آنک چون الف زو دور شد دوری بود نه داوری زاء زهدت کرد با نون نفاق و حاء حرص تا نمودی زهد بوذر بهر زر نوذری ز پی رد و قبول عامه خود را خر مکن زان که کار عامه نبود جز خری یا خر خری گاو را دارند باور در خدایی عامیان نوح را باور ندارند از پی پیغمبری ای سنایی عرضه کری جوهری کز مرتبت او تواند کرد مرجان عرض را جوهری چشم ازین جوهر همی برداشت نتوان از بها کنکه بی چشمست بفروشد به یک جو جوهری
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۶ - در مدح شرف الملک امیر زنگی محسن با چشم چو بحرم ز گهر خنده نگاری با عیش چو زهرم به شکر بوسه شکاری برگرد بناگوش چو عاجش خط مشکین چون دای رخ کز شب بکشی گرد نهاری خورشید نماینده بتی ماه جبینی کافور بناگوش مهی مشک عذاری خوبی خطش بین که بر آن روی چو لاله کرده ز ره غالیه آساش حصاری از تیر مژه کوه گذارش دل عاشق خسته شده و پر خون همچون گل ناری با دو لب چون باده و با چشم چو نرگس با دو رخ چون لاله و با زلف چو قاری در زلفش از آن دو رخ چون لاله نشاطی در چشمش از آب دو لب چون باده خماری زین عشوه فروشنده پیوسته دروغی زین بیهده اندیشه بگسسته فساری چون آبی و چون سیب ازین صد تنه حوری چون نار و چو نارنگ ازین ده له یاری آتش به تن و جان جهانی زده و آن گه چون آب نبینیش به یک جای قراری اینجای ز بی رحمی دلسوخته قومی و آنجای ز بی شرمی بر ساخته کاری هم جان سر او که از آن ماه نخواهم جز بوس و کناری و حدیثی و نظاری ور خواهم ازو بوس و کناری ز بخیلی چون صبر من از من کند آن ماه کناری اینک که یکی هفتست کان ماه دو هفته کردست کناره ز پی بوس و کناری امروز بدیدمش به نومیدی گفتم کز ریش منت شرم همی ناید باری دو لعل ز هم باز گشاد از سر طعنه افروخت درین دل ز سر شوخی ناری گفتا که برو بیش مکن خواجه سنایی با ما چه حسابت ترا یا چه شماری سیمای تو حقا که چو زر باشد بی سیم گلزار نیابی تو مشو در گلزاری بی سیم ازین باغ بر آراسته دانم والله که نیابی تو ازین گلبن خاری گفتم که ندارم چکنم گفت نگارم خواهی که شود کار تو ناگه چو نگاری در پرده اندیشه بیارای عروسی پس جلوه کنش پیش مهی شاه تباری آن آیت احسان و شرف زنگی محسن کاسوده شده از رسته احسانش دیاری آن بحر گهر پاش که نسرشت طبایع همچون گهر اندر گهرش عیب و عواری آن شمس عطابخش که ننهاد عناصر همچون فلک اندر گهرش دود و بخاری دوزخ شود از آتش سعیش چو بهشتی گلبن شود از قوت عونش چو چناری حزمش کند اندر شکم خاک مقامی حلمش کند اندر گهر باد قراری حقا که به یک لحظه ازین هر دو برآید در آتش و در آب قراری و وقاری ای زاده ز تو طبع تو از سور سروری وی داده به تو بخت تو از مهر مهاری در روی سخا از دل چون بحر تو آبی وندر دل بخل از کف چون ابر تو ناری چون ذات هنر نیست در اوصاف تو عیبی چون فعل خردنیست در اعمال تو عاری نه دایره یک لحظه کناره کند از سیر گر بروزد از موکب عزم تو غباری چون لعل فسرده شود آب همه دریا گر تاب دهد آتش عزم تو شراری ای مرحکما را ز یسار تو یمینی وی مر شعرا را ز یمنین تو یساری بر اسب امید آمده مجدود سنایی در زیر پی از بهر کفت راهگذاری زیرا که ز بی پیرهنی از قبل شرم در خانه چو خفاش بدو مانده بشاری از بهر چه گویند فضولان به یکی کنج چون شپرکی ساخته از روز حصاری ای خواجه با جود بدان از قبل آنک دارم طمع از جود تو زین شعر شعاری کاین سینه و پستان چو دو خرمن لاله گشتست ز سرما چو یکی شاخ چناری چون قله دو پستانگه و چون شیر یکی ناف چون ماه یکی خفته و چون زهره زهاری چون گرده پیه تنک آن کون چو دنبه از پاره شلوار برون آمده پاری از پاره شلوار همی تابد لعلش چون از تنکی شیشه بتابد گل ناری از نازکی و تازگی و فربهی او گوی چو نگاری که نگنجد به کناری بی موی و در و دوغ فرود آمده مشکی چون شیر و درو موی پدید آمده تاری وندر بن این سفجه سیمین کفیده نابوده و نامیخته آهخته خیاری ناداده یکی بوسه چنان کاید ازین لب این فربه ما بر لب و بر فرق نزاری ارزد برت ای کون همه خوبان دیده این شخص به دراعه و این کون به ازاری
سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۷ ای سنایی چند لاف از خواجه و مهتر زنی دار قلابان نهی بی مهر سلطان زر زنی رایتت بر چرخ سر دارد همی چون آفتاب خیمه ات از چرخ چو می بگذرد بر تر زنی با یجوز و لایجوز اندر مشو در کوی عشق رخت دل در خانه نه تا کی چو دربان در زنی مصر اگر اقطاع داری دست از کنعان بدار از علی بیزار گردی دست در قنبر زنی معرفت خواهی و در معروف کرخی ننگری ای جنب شرمی نداری با جنیدی در زنی بار سازی بر خرت آلت نمی بینی همی از چه معنا بگذری تو آتش اندر خر زنی آتش اندر کشور اندازی و می سوزی همی باز لاف از آبروی صاحب کشور زنی از هوای آدمیت سینه را معزول کن گرد همت گرد تا بر اوج گردون پر زنی مطربی جلدی بدان هر ساعتی بی زیر و بم پرده دیگر نوازی زخمه دیگر زنی گر یکی دم بر تو افتد باز پرس از باد فقه قال قالی پیش گیری چنگ در دفتر زنی باز اگر در صدر فقهت مفتیی لازم کند فقه را منکر شوی با شیخ شبلی بر زنی امر اذقال الله اردانی صلیب از کف بنه تا کی از عیساکران جویی و لاف از خر زنی تا برین خاکی کزو با دست کار جاه و مال شاید ار آتش به آب و جاه و مال اندر زنی پای پیری گیر اگر خواهی که پروازی کنی چون شکستی بت روا باشد که بر بتگر زنی جامه مومن سینه کافر رستم ترسایان بود روی چون بوذر نمایی راه چون آزر زنی سنگ با معنی به از یاقوت با دعوی چرا از گریبان پاره برداری به دامن بر زنی اینهمه رنگست و نیرنگست زینجا سر بتاب عاشقی شو تا مفاجا چنگ در دلبر زنی گر ازین دعوی بی معنی قدم یکسو نهی پای بر کیوان نهی و خیمه بر اختر زنی نکته های خوب من چون شکر آید مر ترا پس چنان باید که نار از رشگ بر عسکر زنی عاشقان این زمانه از زه خود عاجزند منکرند این قوم شاید گر دمی منکر زنی ای سنایی راست می گویی ز کج گویان مترس تا قدم چون دم به راه دین پیغمبر زنی