Qur'an&Sunnah

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در نصیحت و ترک تملق از خلق گوید تا کی ز هر کسی ز پی سیم بیم ما وز بیم سیم گشته ندامت ندیم ما تا هست سیم با ما بیمست یار او چون سیم رفت از پی او رفت بیم ما آیند هر دو باهم و هر دو بهم روند گویی برادرند بهم سیم و بیم ما ای آنکه مفلسیست بلای عظیم تو سیمست ویحک اصل بلای عظیم ما بهتر بدان که هست تمنای تو محال سیمست گویی اصل نشاط و نعیم ما گر ما همه سیاه گلیمیم طرفه نیست سیم سپید کرده سیاه این گلیم ما ای از نعیم کرده لباس خود از نسیج هان تا ز روی کبر نباشی ندیم ما گر آگهی ز کار و گرنه شکایتست این دلق پاره پاره و تسبیح نیم ما گویی برهنه پایان بر من حسد برند هر گه که بنگرند به کفش ادیم ما در حسرت نسیم صباییم ای بسا کآرد صبا نسیم و نیارد نسیم ما امروز خفته ایم چو اصحاب کهف لیک فردا ز گور باشد کهف و رقیم ما عالم چو منزلست و خلایق مسافرند در وی مزورست مقام و مقیم ما هست این جهان چو تیم فلک همچو تیم بدار ما غله دار آز و امل هم قسیم ما تیمار تیم داشتن از ما حماقتست تیمار دارد آنکه به ما داد تیم ما ما از زمانه عمر و بقا وام کرده ایم ای وای ما که هست زمانه غریم ما در وصف این زمانه ناپایدار شوم بشنو که مختصر مثلی زد حکیم ما گفتا زمانه ما را مانند دایه ایست بسته در و امید رضیع و فطیم ما چون مدتی برآید بر ما عدو شود از بعد آنکه بود صدیق و حمیم ما گرداند او به دست شب و روز و ماه و سال چون دال منحنی الف مستقیم ما ز اول به مهر دل همه را او به پرورد مانند مادران شفیق و رحیم ما آن گه فرو برد به زمین بی جنایتی این قامت مقوم و جسم جسیم ما این مفتخر به حشمت و تعظیم و رای خویش یاد آر زیر خاک عظام رمیم ما پیوسته پیش چشم همی دار عنقریب اندامهای کوفته چون هشیم ما گویی سفیه بود فلان شاید ار بمرد چون آن سفیه مرد نمیرد حکیم ما ما زیر خاک خفته و میراث خوار ما داده به باد خرمنهای قدیم ما گویی ز بعد ما چه کنند و کجا روند فرزندکان و دخترکان یتیم ما خود یاد ناوری که چه کردند و چون شدند آن مادران و آن پدران قدیم ما شد عقل ما عقیم ز بس با تغافلیم فریاد ازبن تغافل و عقل عقیم ما پندار کز تولد عقل ست لامحال این طرفه بنگرید به نفس لییم ما گر جنت و جحیم ندیدی ببین که هست شغل و فراغ جنت ما و جحیم ما ریحان روح ما چو فراغست و فارغی مشغولیست و شغل عذاب الیم ما سرگشته شد سنایی یارب تو ره نمای ای رهنمای خلق و خدای علیم ما ما را اگر چه ذمیمست تو مگیر یارب به فضل خویش به فعل ذمیم ما ظفر ظفر تو نیز مکن در عنای مرگ بر قهر و رجم نفس ز دیو رجیم ما

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - این توحید به حضرت غزنین گفته شد ای در دل مشتاقان از عشق تو بستان ها وز حجت بی چونی در صنع تو برهان ها در ذات لطیف تو حیران شده فکرت ها بر علم قدیم تو پیدا شده پنهان ها در بحر کمال تو ناقص شده کامل ها در عین قبول تو کامل شده نقصان ها در سینه هر معنی بفروخته آتش ها بر دیده هر دعوی بر دوخته پیکان ها بر ساحت آب از کف پرداخته مفرش ها بر روی هوا از دود افراخته ایوان ها از نور در آن ایوان بفروخته انجم ها وز آب برین مفرش بنگاشته الوان ها مشتاق تو از شوقت در کوی تو سرگردان از خلق جدا گشته خرسند به خلقان ها از سوز جگر چشمی چون حقه گوهرها وز آتش دل آهی چون رشته مرجان ها در راه رضای تو قربان شده جان و آن گه در پرده قرب تو زنده شده قربان ها از رشته جانبازی بر دوخته دامن ها در ماتم بی باکی بدریده گریبان ها در کوی تو چون آید آنکس که همی بیند در گرد سر کویت از نفس بیابان ها چه خوش بود آن وقتی کز سوز دل از شوقت در راه تو می کاریم از دیده گلستان ها ای پایگه امرت سرمایه درویشان وی دستگه نهیت پیرایه خذلان ها صد تیر بلا پران بر ما ز هر اطرافی ما جمله بپوشیده از مهر تو خفتان ها بی رشوت و بی بیمی بر کافر و بر مومن هر روز برافشانی از لطف تو احسان ها میدان رضای تو پر گرد غم و محنت ما روفته از دیده آن گرد ز میدان ها در عرصه میدانت پرداخته در خدمت گوی فلکی برده قد کرده چو چوگان ها از نفس جدا گشته در مجلس جانبازی بر تارک بی نقشی فرموده دل افشان ها حقا که فرو ناید بی شوق تو راحت ها والله که نکو ناید با علم تو دستان ها گاه طلب از شوقت بفگنده همه دل ها وقت سحر از بامت برداشته الحان ها چون فضل تو شد ناظر چه باک ز بی باکی چون ذکر تو شد حاضر چه بیم ز نسیان ها گر در عطا بخشی آنک صدفش دل ها ور تیر بلا باری اینک هدفش جان ها ای کرده دوا بخشی لطف تو به هر دردی من درد تو می خواهم دور از همه درمان ها عفو تو همی باید چه فایده از گریه فضل تو همی باید چه سود ز افغان ها ما غرفه عصیانیم بخشنده تویی یارب از عفو نهی تاجی بر تارک عصیان ها بسیار گنه کردیم آن بود قضای تو شاید که به ما بخشی از روی کرم آن ها کی نام کهن گردد مجدود سنایی را نو نو چو می آراید در وصف تو دیوان ها

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح بهرامشاه او کیست مرا یارب او کیست مرا یارب رویش خوش و مویش خوش باز از همه خوشتر لب داده لب و خال او را بی خدمت کفر و دین کرده رخ و زلف او را بی منت روز و شب منزلگه خورشیدست بی نور رخش تیره دولتکده چرخ است از قدر و قدش مرکب از بهر دلفروزی جان گهر و ارکان وز بهر جانسوزی دست فلک و کوکب بر هر مژه چشمش بنبشته که لا تعجل در هر شکن زلفش برخوانده که لا تعجب بی بوالعجبی زلفش کاشنید که سر بر زد مهر از گلوی تنین ماه از دهن عقرب میگون لب شیرینش بر ما ترشست آری می سرکه بخواهد شد چندان نمک اندر لب دیدی رسن مشکین بر گرد چه سیمین کو آب گره بندد مانند حباب و حب ورنه برو و بنگر از دیده روحانی در باغ جمال او زلف و زنخ و غبغب کافر مژگانش از بت بر ساخت مرا قبله نازک لب او در تب بگداخت مرا قالب در پنجره جزعین موسی چکند با بت در حجره یاقوتین عیسی چکند با تب جزعش همه دل سوزد لعلش همه جان سوزد شوخی و خوشی را خود این ملک بود یارب مژگانش همی از ما قربان دل و جان خواهد های ای دل و هان ای جان من یرغب من یرغب مدح ملک مشرق بهرامشه مسعود آن بدر فلک رتبت و آن ماه ملک مشرب گاو ز می از لطفش چو گاو فلک در تک شیر فلک از قهرش چون شیر زمین در تب عدل از در او گویان با ظلم که لا تامن جود از کف او گویان با بخل کهلا تقرب بخل و ستم کلی از درگه و از صدرش جز این دود گر هرچت آن هست هوالمطلب گر عدل عمر خواهی آنک در او بنشین ور جود علی جویی اینک کف او اشرب در جمله سنایی را در دولت حسن او در دست بهین سنت مدحست مهین مذهب بر آخور او بادا دوبارگی عالم در دولت و پیروزی هم ادهم و اشهب

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح خواجه مسعود علی‌بن ابراهیم عربی وار دلم برد یکی ماه عرب آب صفوت پسری چه زنخی شکر لب کله بر گلبن او راست چو بر لاله سواد مژه بر نرگس او راست چو بر خار رطب ناصیت راست چو بر تخته کافورین مشک یا فراز طبق سیم یکی خوشه عنب یا بود منکسف از عقده یکی پاره ز شمس یا شود متصل روز یکی گوشه ز شب ابرو و جبهت او راست چو شمس اندر قوس کله و طلعت او راست چو مه در عقرب عجمی وار نشینم چو ببینم کز دور می خرامد عربی وار بپوشیده سلب آسمان گون قصبی بسته بر افراز قمر ز آسمان وز قمرش خوبتر آن روی و قصب چو کمان ابرو و زیرش چو سنانها غمزه چو مهش چهره و زیرش چو هلالی غبغب گه گه آید بر من طنزکنان آن رعنا همچو خورشید که با سایه درآید به طرب هر چه پرسمش ز رعنایی و بر ساختگی عربی وار جوابم دهد آن ماه عرب می نیفتم بیکی زان سخن ای خواجه چه شد روستایی که عرابی نبود نیست عجب گفتم از عشق تو ناچیز شدم گفت نعم انا بحر و سعیر انت کملح و خشب گفتم از عشق تو هرگز نرهم گفت که لا انت فی مایی و ناری کتراب و حطب گفتم آن زلف تو کی گیرم در دست بگفت ادفع الدرهم خذمنه عناقید رطب گفتم آن سیم بناگوش تو کی بوسم گفت ان ترد فصتنا هات ذهب هات ذهب گفتم این وصل تو بی رنج نمی یابم گفت لن تنالوالطرب الدایم من غیر کرب گفتم ای جان پدر رنج همی بینم گفت یا ابی جوهر روح نتجت ام تعب گفتم او را چو فقیرم چه کنم گفت لنا هبة الشیخ من الفقر غناء و سیب خواجه مسعود علی بن براهیم که هست از بقاء محلش سعد و معالی به طرب آنکه تا زاد بپیوست به اوصاف وجود بابها را ز چنو پور ببرید نسب آنکه باشد بر جودش همه آفاق عیال ز زنی که چنویی زاید شد چرخ عزب ساکنی یافت بقای دلش از گردش چرخ تربیت یافت سخای کفش از رحمت رب قدر او از محل و قدر فلکها اعلا رای او از خرد و قول حکیمان اصوب ای که از آتش طبع تو جهان دید ضیا وی که از آب ذکای تو نما یافت ادب رای چون شمس تو تا بر فلک افتاد نمود همچو انگور سیه بر همه گردون کوکب خشک گردد ز تف صاعقه دریای محیط گر بدو در شود از آتش خشم تو لهب گر فتد ذره ای از خشم تو بر اوج سپهر گردد از هیبت تو شیر سپهر اندر تب حبه مهر تو گر ابر بگیرد پس از آن از زمین بر نزند جز اثر حب تو حب چنبر دایره بگشاید در وقت از بیم گر زنی بر نقط دایره مسمار غضب از بر عرش کند خطبه آن جاه و محل هر که از بر کند از وصف و ثنای تو خطب هر که خم کرد بر خدمت تو قد چو هلال یابد از سعی تو چون بدر ز گردون مرکب نه عجب کز فلک و بحر سخای تو گذشت این عجب تر که به خود هیچ نگردی معجب ای فلک قدر یقین دان که بر مدحت تو نیست در شاعری من نه ریا و نه ریب شعر گوییم و عطا ده شده در هر مجلس مدح خوانیم و ادب خوان شده در هر مکتب وتد از دایره و دایره دانم ز وتد سبب از فاصله و فاصله دانم ز سبب کعبتین از رخ و از پیل بدانم بصفت نردبازی و شفطرنج بدانم ز ندب لیک در مدح چنین خاک سرشتان از حرص عمر نا من قبل الفضة کالریح ذهب زان که آن راست درین شهر قبولی که ز جهل حلبه را باز نداند گه خواندن ز حلب فاجران را قصبی بر سر و توزی در بر شاعران از پی دراعه نیابند سلب شیر طبعم نکند همچو دگر گرسنگان بر در خانه و بر خوان چو سگ و گربه شغب دختری دارم دوشیزه ولی مدحت زا کز خردمندی ام دارد و از خاطر اب نیست یک مرد که او مرد بود با کایین که کند صحبت این دختر دوشیزه طلب دختر خود به تو شه دادم زیرا که تویی مصطفا سیرت و حیدر دل و نعمان مذهب جز گهر صله نیابم چو روم سوی بحار جز هبا هبه نبینم چو روم سوی مهب روز را چون شه سیاره گریبان بگشاد بسته بر دامن خود دختر من دامن شب گر ببندی قصبی بر سرم از روی مهی نگشایم ز غلامیت میان را چو قصب اینک از پسش تو ای مهتر و استاد سخن قصه خویش بخواندم صدق الله کتب تا بود شاه فلک را ذنب و راس کمر تا بود مرد هنر را محل از فضل و حسب باد بی نحس همه ساله به گردون شرف کمر فضل و محل تو شده راس و ذنب باد بر پای عنا خواه تو از دامن بند باد بر گردن اعدات گریبان ز کنب باد فرخندت نوروز و رجب اندر عز باد چونین دو هزارت مه نوروز و رجب

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ احسنت یا بدرالدجی لبیک یا وجه العرب ای روی تو خاقان روز وی موی تو سلطان شب شمس الضحی ایوان تو بدر الظم دیوان تو فرمان همه فرمان تو ای مهتر عالی نسب خه خه بنامیزد مهی هم صدر و بدر درگهی از درد دلها آگهی ای عنصر جود و ادب فردوس اعلا روی تو حکم تجلی کوی تو ای در خم گیسوی تو جانها همه جانان طلب صدر معین را سر تویی دنیا و دین را فر تویی بر مهتران مهتر تویی از تست دلها را طرب رویت چو طاها طاهرست و اللیل مویت ظاهرست امر لعمرک ناظرست دریا ک پاک آمد لقب برنه قدم ای شمع دین بر شهپر روح الامین کرو بیانت بر یمین روحانیانت دست چپ نازان ز قربت جد و عم خرم به دیدارت حشم بنمای هان ای محتشم قرب دو عالم در دو لب گر از تو نشنیدی صلا شمع نبوت بر ملا خورشید بفگندی قبا ناهید بشکستی قصب هستی سزای منزلت هم ابتدا هم آخرت آری عزیز مملکت هستی تو ملکت را نسب در جام جانها دست کن چون نیست کردی هست کن ما را ز کوثر مست کن این بس بود ماء العنب بر یاد او کن جام نوش چشم از همه عالم بپوش گندم نمای جو فروش آخر مباش ای بوالعجب سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ یارب چه بود آن تیرگی و آن راه دور و نیمشب وز جان من یکبارگی برده غم جانان طرب گردون چو روی عاشقان در لولو مکنون نهان گیتی چو روی دلبران پوشیده از عنبر سلب روی سما گوهر نگار آفاق را چهره چو قار آسوده طبع روزگار از شورش و جنگ حلب اجرام چرخ چنبری چون لعبتان بربری پیدا سهیل و مشتری خورشید روشن محتجب این اختران در وی مقیم از لمع چون در یتیم این راجع و آن مستقیم این ثابت و آن منقلب محکم عنان در چنگ من سوی نگار آهنگ من بسپرده ره شبرنگ من گاهی سریع و گه خبب باد بهاری خویش او ناورد و جولان کیش او صحرا و دریا پیش او چون مهره پیش بوالعجب از نعل او پر مه زمین و ز گام او کوته زمین وز هنگ او آگه زمین وز طبع او خالی غضب آهو سرین ضرغام بر کیوان منش خورشید فر خارا دل و سندان جگر رویین سم و آهن عصب در راه چو شبرنگ جم با شیر بوده در اجم آمخته جولان در عجم خورده ربیع اندر عرب در منزل سلما و می گشتم همی ناخورده می تن همچو اندر آب نی دل همچو بر آتش قصب آمد به گوشم هر زمان آواز خضر از هر مکان کایزد تعالی را بخوان در قعر قاع مرتهب خسته دل من در حزن گفتی مر الاتعجلن چون گفتمی با دیده من انا صببنا الماء صب راهی چنان بگذاشتم باغ ارم پنداشتم از صبر تخمی کاشتم آمد ببر بعدالتعب روز آمده درمان من آسوده از غم جان من از خیمه جانان من آمد به گوش من شغب آواز اسب من شنید آن ماهپیش من دوید وصل آمد و هجران پرید آمد نشاط و شد کرب باوی نشستم می به دست او بت بدو من بت پرست از عشق او من گشته مست او مست بذر آب عنب هم ناز دیدم هم بلا هم درد دیدم هم دوا هم خوف دیدم هم رجا هم خار دیدم هم رطب گه دست یازیدم همی زلفش ترازیدم همی گه نرد بازیدم همی یک بوسه بود و یک ندب بر من همی کرد او ثنا خندان همی گفت او مرا بر خوان مدیح او کجا المدح فیه قد وجب

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - در مدح سید عمید سیدالشعرا ابوطالب محمد ناصری علوی بتی که گر فکند یک نظر بر آتش و آب شود ز لطف جمالش مصور آتش و آب کرشمه ای گر ازو بیند آب و آتش هیچ شود ز چشمش بی شک معبهر آتش و آب ز سیم و شکر روی و لب آن کند با من نکردهرگز بر سیم و شکر آتش و آب لب و دو عارض با آب و نارش آخر برد ز طبع و روی من آن ماه دلبر آتش و آب ز آه من نشگفت وز چهرش ار گیرد سپهر بر شده و چشم اختر آتش و آب میار طعنه اگر عارض و لبش جویم از آنکه جست کلیم و سکندر آتش و آب ز خطرت دل و چشم وی اندرین دل و چشم بسان ابر بهاری ست مضمر آتش و آب بشب بخفته خوش و من ز هجر او کرده ز دیده و دل بالین و بستر آتش و آب ز درد فرقت آن ابر حسن و شمع سرای چو ابر و شمعم در چشم و بر سر آتش و آب به دل گرفت به وقتی نگار من که همی کنند لانه و باده بدل بر آتش و آب ببین تو اینک بر لاله قطره باران اگر ندیدی بر هم مقطر آتش و آب بطبع شادی زاید ز زاده ای کو را پدر صبا و زمین بود مادر آتش و آب ز برق و باد به بینی بر آسمان و زمین حسام وار شدست وز ره در آتش و آب پدید کرد تصاویر مانی ابر و زمین برآورید تماثیل آزر آتش و آب مزاج و طبع هوا گرم و نرم شد نشگفت اگر بزاید از پشم و مرمر آتش و آب چو طبع سید گردد چمن به زینت و فر چو عدل سید گردد برابر آتش و آب سر محامد سید محمد آنکه شدست بلند همت و نظمش به گوهر آتش و آب مهی که گر فکند یک نظر به لطف و به خشم شود بسوی ثری و دو پیکر آتش و آب به نور رایش گشته منور انجم و چرخ به ذات عونش گشته معمر آتش و آب به نزد بخشش و بذلش محقر ابر و بحار به نزد حشمت و حلمش مستر آتش و آب مسخر خضر ار گشت باد و آب و زمین مثال امر ورا شد مسخر آتش و آب به حلم و خشمش کردند وصف از آن معنی مهیب و سهل بود بر غضنفر آتش و آب زند به امرش اگر هیچ خواهد از خورشید به حد باختر و حد خاور آتش و آب گر آب و آتش اندر خلاف او کوشند ز باد و خاک بینند کیفر آتش و آب به حکم نافذ نشگفت اگر برون آرد ز چوب و سنگ چو موسی پیمبر آتش و آب ز باد قدرت اگر کرد جانور عیسی شود ز فرش بی باد جانور آتش و آب زهی ز مایه رایت منور انجم و چرخ زهی ز سایه تیغت مظفر آتش و آب گه موافقت ار چون دل تو بودی چرخ بدی به چرخ برین قطب و محور آتش و آب شمال جودت بر آب و آتش ار نوزید چرابه گونه چو سیمست و چون زر آتش و آب ز باس و سعی تو بدست ورنه بی سببی بطبع خشک چرا آمد و تر آتش و آب به صدر دولت بایسته ای واندر خور چنانکه هست و ببایست و در خور آتش و آب به طبع خویش نبینند هیچ اگر خواهی به قدر و قد تو پستی وو نظر آتش و آب سموم خشم تو گر برزند به ابر و زمین نسیم خلق تو گر بروزد بر آتش و آب شو ز بیم تو لرزان زمین و ابر عقیم شود ز خلق تو چون مشک و عنبر آتش و آب شود ز قدر تو عالیتر از سپهر زمین رود به امر تو از بحر و اخگر آتش و آب اگر نه بیم و امیدت بدی به بحر و هوا وگر نه هیبت و حکمت بدی بر آتش و آب برو عتاب و عقوبت خدای کی کردی ز بهر یونس و قومش مسخر آتش و آب به هفت کشور خشمت رسید و نظم آری جدا که دید خود از هفت کشور آتش و آب ز قدر و نظم تو دارند بهره زان نشدند چو باد و خاک کثیف و مدور آتش و آب معاقبست حسودت به دو مکان به دو چیز به سان فرعون در مصر و محشر آتش و آب میان طبع تو و طبع حاسدت در نظم کفایت ست در آن شعر داور آتش و آب که چون در آید در طبع تو شود بی شک بر آن دو طبع دگر کبر و مفخر آتش و آب به زیر فکرت و کلک تو خاست بر در نظم ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب چو بود خاطر و طبع تو کلک را همراه ببوسد ار چه بود کلک و دفتر آتش و آب اگر ندارد نسبت به خامه تو چراست به نزد خامت هم خیر و هم شر آتش و آب شد از بهاء مدیحت سخنور اختر و کلک شد از سخاء وجودت توانگر آتش و آب جهان بگیر به آن باد پای خاک نهاد که هست با تک او کند و مضطر آتش و آب گه مسیر بود بر نهاد چرمه تو به نزد عقل مصور شود گر آتش و آب به پست و بالا چون آب و آتشست مگر شدست از پی تو اسب پیکر آتش و آب به سان صرصر لیکن به گاه تابش و خوی که دید ساخته در طبع صرصر آتش و آب جهان ندید مگر چرمه ترا در تک به هیچ مستقری سایه گستر آتش و آب زمانه ساخت ز هفت اختر و چهار ارکان برای زینت بزمت دو لشکر آتش و آب بخواه از آنکه چو خوردی چو طبع خود بندد دماغ و طبع ترا زیب و زیور آتش و آب بصوفت آب و بطبع آتش و ندیده جهان مگر به جام توچون دو برادر آتش و آب تو روی شادی افروز و آب غم بر از آن هنی و روشن در جام و ساغر آتش و آب که بهر پیرهنی من گزیدم از دل و چشم ز جور چرخ چو دماغ و سمندر آتش و آب در آب و آتش بی حد چرا شوم غرقه چو هست باد و هوا را مقدر آتش و آب ز خون ببست دل و چشم پس چو آهن و خاک چراست در دل و چشمم مجاور آتش و آب برید فکرت کلک تو خواست بر در نظم ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب ولیک از آتش و آبست دیده و دل من چو در ثنای تو کردم مکرر آتش و آب همیشه تا به زمینست و چرخ گنج و نجوم همیشه تا به سعیرست و کوثر آتش و آب سخاو لطف ترا بنده باد ابر و هوا سنا و حلم ترا باد چاکر آتش و آب مباد قاعده دولت تو زیر و زبر همیشه تا که بود زیر و ازبر آتش و آب

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مذمت اهل روزگار مرد هشیار در این عهد کم است ور کسی هست بدین متهم است زیرکان را ز در عالم و شاه وقت گرم است نه وقت کرم است هست پنهان ز سفیهان چو قدم هر کرا در ره حکمت قدم است و آنکه را هست ز حکمت رمقی خونش از بیم چو شاخ بقم است و آن که بیناست برو از پی امن راه دربسته چو جذر اصم است از عم و خال شرف هر همه را پشت و دل بر شبه نقش غم است هر کجا جاه در آن جاه چه است هر کجا سیم در آن سیم سم است هر کرا عزلت و خرسندی خوست گرچه اندر سقر اندر ارم است گوشه گشته ست بسان حکمت هر که جوینده فضل و حکم است دست آن کز قلم ظلم تهی ست پای آنکس به حقیقت قلم است رسته نزد همه کس فتنه گیاه هر کجا بوی تف و نام نم است همه شیران زمین در المند در هوا شیر علم بی الم است هر که را بینی پر باد از کبر آن نه از فربهی آن از ورم است از یکی درنگری تا به هزار همه را عشق دوام و درم است پادشا را ز پی شهوت و آز رخ به سیمین بر و سیم ستم است امرا را ز پی ظلم و فساد دل به زور و زر و خیل و حشم است سگ پرستان را چون دم سگان بهر نان پشت دل و دین به خم است فقها را غرض از خواندن فقه حیله بیع و ربا و سلم است علما را ز پی وعظ و خطاب جگر از بهر تعصب به دم است صوفیان را ز پی راندن کام قبله شان شاهد و شمع و شکم است زاهدان را ز برای زه و زه قل هوالله احد دام و دم است حاجیان را ز گدایی و نفاق هوس و هوش به طبل و علم است غازیان را ز پی غارت و سهم قوت از اسب و سلاح و خدم است فاضلان را ز پی لاف فضول روی در رفع و جر و جزم و ضم است ادبا را ز پی کسب لجاج انده نصب لن و جزم لم است متکلم را از راه خیال غم اثبات حدوث و قدم است چرخ پیمای ز بهر دو دروغ بسته مسطر و شکل رقم است مرد طب را ز پی خلعت و نام همه اندیشه برء و سقم است مرد دهقان ز پی کسب معاش از ستور و خر و خرمن خرم است خواجه معطی ز پی لاف و ریا تازه از مدحت و لرزان ز ذم است باز سایل را در هر دو جهان دوزخش لا و بهشتش نعم است طبع برنا بر یک ساعته عیش عاشق شرب می و زیر و بم است کهل را از قبل حرمت و نسل انده نفقه و زاد حرم است پیر نز بهر گناه از پی جاه تا دم مرگ ندیم ندم است سعی ساعی به سوی سلطان آن که فلان جای فلان محتشم است چشم عامی به سوی عالم از آن که فلان در جدل کیف و کم است قد هر موی شکاف از پی ظلم همچو دندانه شانه بهم است مرد ظالم شده خرسند بدین که بگویند فلان محترم است همگان سغبه صیدند و حرام کو کسی کز پی حق در حرم است اینهمه مشغله و رسم و هوس طالبان ره حق را صنم است همه بد گشته و عذر همه این گر بدم من نه فلان نیز هم است اینهمه بیهده دانی که چراست زان که بوالقاسمشان بوالحکم است جم از این قوم بجسته ست و کنون دیو با جامه و با جام جم است با چنین موج بلا همچو صدف آنکس آسوده که امروز اصم است پس تو گویی که بر آن بی طمعی از که همواره سنایی دژم است چرخ را از پی رنج حکما از چنین یاوه درایان چه کم است

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - این قصیدهٔ را امام علی بن هیصم در مدح سنایی گفته است سنایی سنای خرد را سزاست جمالش جهان را جمال و بهاست اگر شخصش از خاک دارد مزاج پس اخلاق او نور کلی چراست چنو در بزرگان بزرگی که دید چنو از عزیزان عزیزی کجاست اگر خاطرش را به وقت سخن کسی عالم عقل خواند سزاست عجب زان که با او کند شاعری نداند که این رای محض خطاست کجا نور باشد چه جای ظلام کجا ماه باشد چه جای سهاست همه لفظ او قوت جانست و بس همه شعر او فضل را کیمیاست ز انوارش امروز شهر هرات چو برج قمر پر شعاع و ضیاست ز ازهار فضلش همین خطه را اگر مقعد صدق خوانم رواست بصورت بدیدم که وی را ز حق مددهای بی غایت و منتهاست مقدر چنین بود کاندر وجود ز اعداد رفع نهایت خطاست الا یا بزرگی که احوال تو همه بر سعادت کلی گواست ترا ز ایزد پاک الهام صدق در اقوال و افعال یکسر عطاست اگر چند تقصیر من ظاهرست دلم بسته بند مهر و وفاست چو جان و دل از مایه اتصال مدد یافت رسم تکلف رواست ثنای تو گویم بهر انجمن نکوتر ز هرچیز مدح و ثناست همی تا کثافت بود خاک را همی تا لطافت نصیب هواست بقا بادت اندر نعیم مقیم بقای تو عز و شرف را بقاست سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در جواب قصیدهٔ علی‌بن هیصم سنایی کنون با ضیا و سناست که بر وی ز سلطان سنت ثناست بدین مدح بر وی ز روح القدس همه تهنیت مرحبا مرحباست اگر خاطرش را به خط خطیر همی عالم عقل خواند سزاست که جز عالم عقل نبود بلی که بر وی چنو خواجه ای پادشاست علی بن هیصم که این هفت حرف سه روح و چهار اسطقسات ماست سه حرفست نامش که در مرتبت سه روحست آن نطق و حس و نماست زه ای واعظ صلب همچون کلیم که وعظ تو کوران دین را عصاست به وعظت اگر مبتدع نگرود همان وعظ بر جان او اژدهاست کسی کو الف نیست با آل تو همه ساله چون لام پشتش دوتاست در اقلیم ادراک احیای او خرد را و جان را ریاست ریاست تو فوق همه عالمانی به علم که این فوق در علم بی منتهاست خصال و جمال تو در چشم عقل همه صورت و سیرت مصطفاست همه صیت و صوت امامان دین به پیش کمال و کلامت صداست تو از فوق و جسم و جهت برتری که فوق تو نقش خیالات ماست ز دیوان خلق تو مر خلق را همه کنیت و طبعشان بوالوفاست به تصحیف آن مذهبم کرده ای که تصحیف آن مصحف اصفیاست مرا ماه خواندی درستست از آنک تو مهری و از مهر مه را ضیاست چگویم که کار همه خلق را همه منشا از حضرت من تشاست تو دانی که بر درگه لایزال در برترین الاهی رضاست به من مقعد صدق گفتی هری ست هری کیست کاین نام بر من سزاست که جان و تنم معدن مدح تست گرش مقعد صدق خوانی رواست خط و شعر تو دید چشم و دلم چه جای خط و شعر چین و ختاست نفسهای روحانیان را کسی اگر شعر و خط خواند از وی خطاست ز جزو تو آن شربها خورد جان که خود عقل کلی از آن ناشتاست فلک در شگفت از تو گر چند او بر از آتش و آب و خاک و هواست که در فضل و در لفظ و در رزم و بزم علی هیصم ست و علی مرتضاست قضای ثنای چو تو مهتری مرا هم ز تایید رسم و قضاست مرا این تفضل که خلق تو کرد ز افضال فضل بن یحیا عطاست ز سیاره دان آنکه سیاره وار به ممدود و مقصود از وی رواست گرم جان ندادی به تشریف خویش مرا این شرف از کجا خواست خاست که چون من خسی را ز چون تو کسی چنین زینت و رتبت و کبریاست اگر چند باران ز ابرست لیک ز دریا فراموش کردن خطاست ثنا و ثواب جزیل و جمیل برو بیش ازیرا که او مقتداست تو دانی که از حضرت مصطفا برین گفته من فرشته گواست تو شرعی و او دین و در راه حق نه آن زین نه این زان زمانی جداست تو و او چنانید کن صدر گفت دو دست ست الله را هر دو راست من ار آیم ار نی همی دان که جان ز خاک درت با قبای بقاست چه تشویر دارم چو دانم که این ز تقدیر قادر نه تقصیر ماست چه ترسم چو از جان و ایمان تو به ما لم یشا لم یکن عذر خواست محالست اینجا دعا کز محل زمین تو خود آسمان دعاست

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح بهرامشاه از زبان او مردی و جوانمردی آیین و ره ماست جان ملکان زنده به دولت کده ماست روزی ده سیاره بر کسب ضیارا در یوزه گر سایه پر کله ماست گرچه شره هر چه شه آمد سوی شرست از دهر برافکندن شرها شره ماست برگ که ما از که بیجاده نترسد که تابره کاهکشان برگ که ماست آنجا که بود کوشش شطرنج تواضع در نطع جهان هر چه پیاده ست شه ماست و آنجای که بخشایش ما دم زد اگر تو در عمر گنه بینی آن گه گنه ماست حقا که نه بر زندگی و دولت و دینست هر عزم که در رغم سفیهان تبه ماست هر عارضه کید ز خداوند بر ما در بندگی آنجا که آن عامه مه ماست ما خازن نیک و بد حقیم ز ما نیست آنجا که بگیر ما و آنجا که نه ماست المنة لله که بر دولت و ملت اقلیم جهان دیده و عیوق گه ماست چشم ملکان زیر سپیدیست ز بس اشک از بیم یکی بنده که زیر شبه ماست آنکس که ملوکان به غلامیش نیرزند در خدمت کمتر حشم بارگه ماست بهر شرف خود چو مه چارده هر روز پر ماه نو از بوس شهان پایگه ماست از بهر زر و سیم نه بل کز پی تشریف سلطان فلک بنده زرین کله ماست گرچه مه چرخ آمد خورشید ولیکن آن مه که به از چشمه خورشید مه ماست باشد همه را بنده سوی عزت و ما را زلف پس گوش بت ما بنده ره ماست از بهر دویی آینه در دست نگیریم زیرا که در آیینه هم از ما شبه ماست راندند بسی کامروایی سلف ما آن دور چو بگذشت گه ماست گه ماست بهرامشه ار چه که شه ماست ولیکن آنکو دل ما دارد بهرامشه ماست سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در ستایش سلطان سنجر خاک را از باد بوی مهربانی آمدست در ده آن آتش که آب زندگانی آمدست نرگس مخمور بوی خوش ز طبعی خواستست بنده و آزاد سرمست جوانی آمدست باغ مهمان دوست برگ میزبانی ساختست مرغ اندک زاد در بسیار دانی آمدست باد غمازست و عطاری کند هر صبحدم آن تواناییش بین کز ناتوانی آمدست آتش لاله چرا افروخت آب چشم ابر کبرا از خاصیت آتش نشانی آمدست آری آری هم برین طبعست تیغ شهریار زانک او آبست و از آتش نشانی آمدست دست خسرو گر نبوسیدست ابر بادپای پس چرا چوندست او در درفشانی آمدست تا عروس ملک شاه از چشم بد ایمن بود چشم خوب نرگس اندر دیده بانی آمدست سبزه کو پذرفت نقش تیغ تیزش لاجرم همچو تیغش نیز در عالم ستانی آمدست پیش تخت شاه چون من طوطی شکرفشان بلبل اندر پیش گل در مدح خوانی آمدست راست خواهی هر کجا گل نافه ای از لب گشاد همچو لاله غنچه را بسته دهانی آمدست لاف هستی زد شکوفه پیش رای روشنش لاجرم عمرش چنان کوته که دانی آمدست سرو یازان بین که گویی زین جهان لعبتی پیش سلطان در قبای آن جهانی آمدست گل گرفته جام یاقوتین به دست زمردین پیش شاهنشه به سوی دوستکانی آمدست آفتاب داد و دین سنجر که او را هر زمان اول القاب نوشروان ثانی آمدست کلک عقل از تیر او عالم گشایی یافتست تیر چرخ از کلک او عالم ستانی آمدست آسمان پیش جلال او زمین گردد از آنک از جلال او زمین در ترجمانی آمدست خه خه ای شاهی که از بس بخشش و بخشایشت خرس در داهی و گرگ اندر شبانی آمدست چون به سلطانی نشینی تهنیت گویم ترا ای که اسلاف ترا سلطان نشانی آمدست ترک این صحرای اول با جلاجلهای نور گرد ملکت با طریق پاسبانی آمدست صدر دیوان در دبیری هست تا یابد معین با خجسته کلک تو در همزبانی آمدست مطرب صحن سیم بر بام تو سوری بدید زو همین بودست کاندر شادمانی آمدست شاه اقلیم چهارم تا فرستد هم خراج در فراهم کردن زرهای کانی آمدست شحنه میدان پنجم تا سلحدار تو شد زخم او بر جسم جانی نه که جانی آمدست قاضی صدر ششم را طالع مسعود تو مقتدای فتوی صاحبقرانی آمدست آنکه پیر صفه هفتم سبکدل شد ز رشک از وقار تو بر او چندان گرانی آمدست کارداران سرای هشتمین را بر فلک رای عالیقدر تو در میزبانی آمدست از ضمیرت دیده ام آن کنگر طاقی که هم آفرینش را مکان بی مکانی آمدست از در دولت سبک بر بام هفتم رو که چرخ با چنین نه پایه بهر نردبانی آمدست خسروا طبعم به اقبال جمالت زنده گشت آبرا آری حیات اندر روانی آمدست تا به حرف مدح تو خوانم ثنای دیگران موجب این بیتهای امتحانی آمدست اینک از اقبال تو پردخته شد آن خدمتی کاندکش الفاظ و بسیارش معانی آمدست در او در آب قدرت آشناور آنچنانک راست گویی گوهر تیغ یمانی آمدست بر سر خوان عمادی من گشادم این فقع گرچه شیرین نیست باری ناردانی آمدست شاخ بادا از نهال عمر تو زیرا که خود بیخش از بستان سرای جاودانی آمدست

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح قاضی عبدالودود غزنوی آن طبع را که علم و سخاوت شعار نیست از عالمیش فخر و ز زفتیش عار نیست جز چشم زخم امت و تعویذ بخل نیست جز رد چرخ و آب کش روزگار نیست آن دست و آن زبان که درو نیست نفع خلق جز چون زبان سوسن و دست چنار نیست باشد چو ابر بی مطر و بحر بی گهر آن را که با جمال نکو خوی یار نیست در پیش جوهری چو سفالست آن صدف کاندر میان او گهری شاهوار نیست منت خدای را که مر این هر دو وصف را جر در مزاج پیشرو دین قرار نیست قاضی القضاة غزنین عبدالودود آنک مر علم وجود را جز ازو پیشکار نیست چرخست علم او که مر او را فساد نیست بحرست جود او که مر او را کنار نیست در بر و بحر نیست یکی صنعت از سخا کاندر بنان و طبعش از آن صدهزار نیست با سیرتش در آتش و آب و هوا و خاک قدر بلند و صفوت و لطف و وقار نیست ای قدر تو رسیده بدان پرده کز علو زان پرده ز استر اثر صنع بار نیست آن چیست کز یقین تو آنرا مزاج نیست و آن کیست کز یمین تو آنرا یسار نیست دین از تو و زبانت چرا می شود قوی گر تو علی نه ای و زبان ذوالفقار نیست در هفت بخش عالم یک مبتدع نماند کز ذوالفقار حجت تو دلفگار نیست جز در چمن ولی تو چون گل پیاده کیست جز بر اجل حسود تو چون جان سوار نیست نزدیک علم و رای تو مه نورمند نیست در پیش حلم و سنگ تو که بردبار نیست آن کیست کو ندارد با تو چو تیر دل کو از سنان سنت تو سوگوار نیست یک تن نماند در چمن جود تو که او چون فاخته ز منت تو طوقدار نیست ای شمس طبع کز تو جهان را گزیر نیست ای ابر دست کز تو زمین را غبار نیست امیدوار باز سوی صدرت آمدم از ابر و شمس کیست که امیدوار نیست جز شاعران کوته بین را درین دیار بر بارگاه جود کریمیت بار نیست آری ز نوش آتش و از لطف آب پاک رفعت به جز نصیب دخان و بخار نیست لیکن زمانه ای تو و بر من ز بخت بد هر چه از زمانه آید حقا که عار نیست والله که از لباس جز از روی عاریت بر فرق من عمامه و بر پا آزار نیست کارم بساز از کرم امروز ای کریم هر چند کارساز به جز کردگار نیست گرچه دهی وگر ندهی صله در دو حال جز گوهر ثنای من اینجا نثار نیست باشد کریمی ار بدهی ورنه رای تست مر بنده را به هیچ صفت اختیار نیست دانی که از زمانه جز احسان و نام نیک حقا که هر چه هست به جز مستعار نیست نام نکو بمان چو کریمان ز دستگاه چون شد یقین که عمر دول پایدار نیست تا دوزخ و بهشت کم از هفت و هشت نیست تا حس و طبع بیش ز پنج و چهار نیست چندانت قدر باد که آن را کرانه نیست چندانت عمر باد که آن را شمار نیست

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در مدح بهرامشاه عقل را تدبیر باید عشق را تدبیر نیست عاشقان را عقل تر دامن گریبان گیر نیست عشق بر تدبیر خندد زان که در صحرای عقل هر چه تدبیرست جز بازیچه تقدیر نیست عشق عیارست و بر تزویر تقدیرش چکار عقل با حفظ ست کو را کار جز تدبیر نیست علم خورد و خواب در بازار عقلست و حواس در جهان عاشقی هم خواب و هم تعبیر نیست تیر چرخ از عقل دزدان دان جان را لاجرم هیچ زندانی کمان چرخ را چون تیر نیست کار عقلست ای سنایی شیر دادن طفل را خون خورد چون شیر عشق اینجا حدیث شیر نیست میوه خوردن عید طفلانست و اندر عید عشق بند و زنجیرست اینجا رسم گوز انجیر نیست هر زمان بر دیده تیری چشم دار ار عاشقی زان که غمزه یار یک دم بی گشاد تیر نیست مرد عشق ار صد هزاران دل دهد یک دم به دوست حال اندر دستش از تقصیر جز تشویر نیست مانده اندر پرده های تر و ناخوش چون پیاز هر که او گرم مجرد در رهش چون سیر نیست در گذر چون گرم تازان از رخ و زلفین دوست گرچه بی این هر دو جانها را شب و شبگیر نیست تا نمانی بسته زنجیر زلف یار از آنک اندرین ره شرط این شوریدگان زنجیر نیست عاشقی با خواجگی خصمست زان در کوی عشق هر کجا چشم افگنی تیرست یکسر میر نیست عین و شین و قاف را آنجا که درس عاشقیست جز که عین و شین و قاف آنجا دگر تفسیر نیست پیر داند قبض و بسط عاشقان لیکن چه سود تربت ما موضع بیلست جای پیر نیست عشق چون خصم جهان تیرگی و خیرگیست اینهمه عشق سنایی عشق را بر خیر نیست عشق را این حل و عقد از چیست ما ناذات او جز ز صنع شاه عالم دار عالم گیر نیست شاه ما بهرامشاه آن شاه کز بهر شرف چرخ را در بندگی درگاه او تقصیر نیست

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - هر چه حق باشد بی حجت و برهان نیست کفر و ایمان دو طریقیست که آن پنهان نیست فرق این هر دو بنزدیک خرد آسان نیست کفر نزدیک خرد نیست چو ایمان که بوصف اهرمن را صفت برتری یزدان نیست گهر ایمان جسته ست ز ارکان سپهر در دوکونش به مثل جز دل پاکان کان نیست که صفت کردن ایمان به گهر سخت خطاست زان که ز ارکان صفا قوت او یکسان نیست تو اگر ز ارکان دانی صفت نور و ضیا نزد من این دو صفت جز اثر ایمان نیست نور اصلی چو فروغی دهد از دست فروع فرع را اصل چو پیدا شد هیچ امکان نیست کار نه بطن حدث دارد و دارد حق محض رسم و اطلال و دمن چون طلل ایوان نیست رایگان این خبر ای دوست به هر کس ندهند مشک گر چند کسادست چنین ارزان نیست ای پسر پای درین بهر مزن زان که ترا معبر و پایگه قلزم بی پایان نیست کاین طریقست که در وی چو شوی توشه ترا جز فنا بودن اگر بوذری و سلمان نیست این عروسیست که از حسن رخش با تن تو گر حسینی همه جز خنجر و جز پیکان نیست درد این باد هوا در تن هرکس که شود هست دردی که به جز سوختنش درمان نیست جسم و جانرا به عرضگاه نهادم که مرا مایه عرض درین جز غرض جانان نیست گر حجاب رهت از جسم و ز جان خواهد بود رو که جانان ترا میل به جسم و جان نیست جسم و جان بابت این لعبت سیمین تن نیست تحفه بی خطر اندر خور این سلطان نیست فرد شو زین همه تا مرد عرضگاه شوی کاندرین کوی به جز رهگذر مردان نیست چند گویی که مرا حجت و برهان باید هر چه حق باشد بی حجت و بی برهان نیست کشته حق شو تا زنده بمانی ور نه با چنین بندگیت جای تو جز میدان نیست از چه بایدت به دعوی زدن این چندین دست که به دست تو ز صد معنی یک دستان نیست نام خود را چه نهی بیهده موسی کلیم که گلیم تو به جز بافته هامان نیست تا در آتش چو روی همچو براهیم خلیل چون ترا آیت یزدان رقم عنوان نیست غلطی جان پدر این شکر از عسگر نیست غلطی جان پدر این گهر از عمان نیست ای بسا یوسف رویان که درین مصر بدند که چو یعقوب پدرشان مگر از کنعان نیست ای بسا یونس نامان که درین آب شدند که جگرشان همه جز سوخته و عطشان نیست مرد باید که چو بوالقاسم باشد به عمل ورنه عالم تهی از کرده بوسفیان نیست گویی از اسم نکو مرد نکو فعل شود نی چو بد باشد تن اسم ورا تاوان نیست من وفانام بسی دانم کش جز به جفا طبع تا زنده و جان مایل و دل شادان نیست آهست آری سندان به همه جای ولیک خویشتن گاه ترازو ببرد سوهان نیست نام آتش نه ز گرمیست که آتش خوانند آب از آن نیست به نام آب کجا سوزان نیست هفت و چارند اگر رسم بود وقت شمار وقت افعال چرا فعلش هم چندان نیست یا بیا پاک بزی ورنه برو خاکی باش که دو معنی همی اندر سخنی آسان نیست راه این سرو جوان دور و درازست ای پیر می این خواجه سزای لب سرمستان نیست جان فشان در سر این کوی که از عیاران شب نباشد که در آن موسم جان افشان نیست لذت نفس بدل ساز تو با لذت عشق به گسل از طبع و هواگر غرضت هجران نیست راز این پرده نیابی اگر از نفس هوا در کف نیستی تو علم طغیان نیست تا همه هو نشوی هوی تو الا نشود چون شوی هو تو ترا آن هوس نقصان نیست تکیه بر شرع محمد کن و بر قرآن کن زان کجا عروه وثقای تو جز قرآن نیست گفت این شعر سنایی که چو کیوانی گفت روشنی عالم جز از فلک گردان نیست

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - مدح یوسف‌بن احمد مسعود شاه ای بنده ره شوق ملک بی خطری نیست از جان قدمی ساز که به زین سفری نیست تیریست بلا در روش عشق که هرگز جز دیده درویش مر او را سپری نیست از خود غذایی ساز پس آنگاه بره پوی زیرا که ترا به ز تویی عشوه خری نیست خود را ز میان خود بردار ازیراک کس بر تو درین ره ز تویی تو بتری نیست تن را چه قبولی نهی آنجا که ز عزت صد جان مقدس را آنجا خطری نیست کشتند درین راه بسی عاشق بی تیغ کز خون یکی عاشق حالی اثری نیست در بحر غمان غوطه خور از روی حقیقت کاندر صدف عشق به از غم گهری نیست بار از خداوند مچخ زان که کسی را در پرده اسرار خدایی گذری نیست بر دوش فکن غاشیه مهر درین کوی چون گرد میان تو ز بدعت کمری نیست از ابر پشیمانی اشکی دو فرو بار کاندر چمن عشق تو زین به مطری نیست در روشنی عشق چه خوشی بود آن را کاندر چمن صنع خدایش نظری نیست کی میوه رحمت خورد آنکس که ز اول در باغ امیدش ز عنایت شجری نیست ای در ره عصیان قدمی چند شمرده باز آی کزین درگه به مستقری نیست از کرده خود یادکن و بگری ازیرا بر عمر به از تو به تو کس نوحه گری نیست بر طاعت خود تکیه مکن چون بحقیقت از عاقبت کار کسی را خبری نیست چون نام بد و نیک همی از تو بماند پس به ز نکونامی ما را هنری نیست نیکی و سخاوت کن و مشمر که چو ایزد پاداش ده و مفضل و نیکو ثمری نیست گرد علما گرد بخاصه بر آنکس کامروز بهر شهر چنو مشتهری نیست خورشید زمین یوسف احمد که فلک را چون او به گه علم و محامد دگری نیست آن ابر گهرپاش که در علم چنویی مر چارگهر را گه زایش پسری نیست آن شاخ عطا بخش که در باغ شریعت با نفع تراز وی به گه جود بری نیست بی خدمت او در تن یک جان عملی نیست بی مدحت او در دل یک تن فکری نیست نام عمر از عدل بلندست وگر نی یک خانه ندانم که در آنجا عمری نیست از روزه و از گریه چو یک کام و دو چشمش در بادیه تقوا خشکی و تری نیست آری چه عجب زان که چو جد و پدر او کس را به جهان اکنون جد و پدری نیست علم و خردش بیشترست از همه لیکن در دیدش بی شرمی و در سر بطری نیست ای قدر تو گشته سفری در ره دانش کو را به جز از حضرت جنت حضری نیست در آب فنا غرق شد از زورق کینه آن دل که درو ز آتش مهرت شرری نیست بگداخت حسود تو چو در آب شکر زآنک در کام سخن به ز زبانت شکری نیست چشم بد ما باد ز تو دور که از لطف یک چیز نداری که درو زیب و فری نیست المنه لله که درین جاه تو باری نفعست جهان را و کسی را ضرری نیست در عین بهشتی تو هم اینجا و هم آنجا کاندر دل تو از حسد کس مقری نیست داری خرد و علم و سخا لیک بر عقل در طبعت از این بی حسدی به هنری نیست نه هر که برآمد بر کرسی امامت نه هر که کند بانگی آنجا حشری نیست کرسی چکند آنکه ندارد خبر از علم خورشید چه سود آن را کو را بصری نیست خورشید جهان کی شود از علم کسی کو در شب چو مه او را بر خواندن سهری نیست علم و خرد واصل همی باید ورنه خود مایه شوخی را حدی و مری نیست فتوی دهی و علم همی گویی و لیکن با کس ده و پنجیت نه و شور و شری نیست هر کس نبود چون تو گه علم ازیراک صد بحر به نزدیک خرد چون شمری نیست خود دور بی انصافان بگذشت درین شهر زیرا به جان چون شه ما دادگری نیست شاهی و چه شاهی که گه عدل و گه علم چون او ز ثریا ملکی تا بثری نیست آن شاه مظفر که برو از سر کوشش جز بخشش او را ز طبیعت ظفری نیست مسعود جوان بخت جوان عمر که چون او بر نه فلک و هفت زمین شاه و سری نیست قدر شه غزنین نشناسد به حقیقت آن را که ز احوال خراسان خبری نیست بادا سر او سبز و دلش شاید که امروز مر ملک جهان را به ازو تاجوری نیست ای خواجه چنین دان ز سر عقل و فصاحت کامروز درین فن چو سنایی دگری نیست کی دیده و رخ چون زر و چون سیم کند آنک لفظش چو گهر هست گرش سیم و زری نیست در شاخ ثنای تو چو زد چنگ سخا کن کز شاخ ثنا به ز سخاوت ثمری نیست تا دور فلک بی ز نوا زو المی نیست تا کار جهان بی ز قضا و قدری نیست چندانت بقا باد که ممکن بود از عمر زیرا ز قضا هیچ کسی را حذری نیست بادات فزونی چو مه نو که جهان را بر چرخ بقا به ز جمالت قمری نیست بر درگه جبار ترا باد مقیمی زیرا به از آن در به جهان هیچ دری نیست ای بار خدایی که مرین سوختگان را جز یاد تو دین پرور و اندوه بری نیست بپذیر به فضل و به کرم عذر سنایی زیرا که به عصیان چو سنایی دگری نیست

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در مدح دولتشاه غزنوی و بهرامشاه مهر بنده آن رخ چون ماه باد جان فدای آن لب دلخواه باد فرق او همچون خط او سبز باد بخت او چون عمر او برناه باد روی آن کز خاصیت دارد خبر چون دو بیجادش ببند کاه باد مدت حسن و بقای ماه من با مدد چون عمر سال و ماه باد از برای پاس باس غیرتش ساکن حبس خموشی آه باد چون بهشت و دوزخست آن زلف و رخ ساحت پاداش و باد افراه باد اشک آن کز وی نیندیشد بجو همچو راه کهکشانش راه باد آن چنان چون شاه خوبان آن مهست شاه دولتشاه دولتشاه باد بهر خدمت چرخ بر درگاه او صد کمر بربسته چون خرگاه باد در حریم حرمت آگینش چو عرش دختر فغفو و قیصر داه باد پیش نوک تیر درزی حرفتش حصن دشمن خیمه جولاه باد ریزه های زر و سیم قلب چرخ در سرا ضرب کفش درگاه باد چون کند سلطان علوی آرزو آفتابش تاج و چرخش گاه باد آفتابست او ولیکن گاه نور سایبانش سایه الاه باد شاه بهرام آنشهی کاندر جهان تا جهان را شاه باید شاه باد عرش و فرش دشمنان جاه او همچو بیژن زیر سنگ چاه باد پیش گرز گاو سارش روز صید شیر گردون کمتر از روباه باد بی شه اسب و پیل و فرزین هیچ نیست شاه ما را به بقای شاه باد سوی جانش سهم غیب تیز تاز چون خرد منهی و کارآگاه باد پس چو نزدش هر چه جز الاه لاست سایگاهش حفظ الا الاه باد جز سنایی در وفا و بندگیش تا ابد چرخ دو تا یکتاه باد سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در تعلیم طی طریق معرفت همچو مردان یک قدم در راه دین باید نهاد دیده بر خط هدی للمتقین باید نهاد چون ز راه گلبن توبوا الی الله آمدی پای بر فرق اتینا تایعین باید نهاد چون خر دجال نفست شد اسیر حرص و آز بعد ازین بر مرکب تقویت زین باید نهاد توبه ات روح الامین دان نفس شارستان لوط در مثل شبه حقیقتها چنین باید نهاد هفت شارستان لوطست نفس تو وقت سخن همچو مردان بر پر روح الامین باید نهاد آب اول داد باید بوستان را روز و شب وانگهی دل در جمال یاسمین باید نهاد نفس فرعونست و دین موسی و توبه چون عصا رخ به سوی جنگ فرعون لعین باید نهاد گر عصای توبه فرعون لعین را بشکند شکر آنرا دیده بر روی زمین باید نهاد گر تو خواهی نفس خود را مستمند خود کنی در کند عشق بسم الله کمین باید نهاد دفتر عصیان خود را سوخت خواهی گر همی دفتر عشق بتی در آستین باید نهاد خواجه پندارد که اندر راه دین مر طبع را با کباب چرب و با لحم سمین باید نهاد نی غلط کردی که اندر طاعت حق دینت را با لباس ژنده و نان جوین باید نهاد نی ترا طبع تو می گوید که گوش هوش را با نوای مطرب و صوت حزین باید نهاد آن تنی کش خوب پروردی به دوزخ در همی در دهان اژدهای آتشین باید نهاد جای گر حور و حریرت باید اندر تار شب از دو چشم خویشتن در ثمین باید نهاد گر تو خواهی ظاهر و باطنت گردد همچو تیر در سحرگه دیده را بر روی طین باید نهاد از خبیثات و خبیثین گر بپرهیزی همی روی را بر طیبات و طیبین باید نهاد سر بسم الله اگر خواهی که گردد ظاهرت چون سنایی اول القاب سین باید نهاد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ کسی کاندر صف گبران به بت خانه کمر بندد برابر کی بود با آن که دل در خیر و شر بندد ز دی هرگز نیارد یاد و از فردا ندارد غم دل اندر دلفریب نقد و اندر ما حضر بندد کسی کو را عیان باید خبر پیش مجال آید چو خلوت با عیان سازد کجا دل در خبر بندد ز عادت بر میان بندد همی هر گبر زناری نباشد مرده را آنکس که جز بر فرق سر بندد حقیقت بت پرست است آنکه در خود هست پندارش برست از بت پرستی چون در پندار دربندد نباشد مرد هر مردی که او دستار بر بندد نباشد گبر هر گبری که او زنار بربندد اگر تاج تو خورشید است تو زان تاجدارانی که طاووس ملایک تخت تو بر شاهپر بندد نیاساید سنایی وار آن کاو زین جگر خواران هزاران درد خون آلود بر جان و جگر بندد نه موسی یی شود هر کس که او گیرد عصا بر کف نه یعقوبی شود آنکس که دل اندر پسر بندد بسا پیر مناجاتی که بر مرکب فرو ماند بسا رند خراباتی که زین بر شیر نر بندد ز معنی بی خبر باشی چو از دعوی کمر بندی چه داند قدر معنی آن که از دعوی کمر بندد به تخت و بخت چون نازی که روزی رخت بربندی به تخت و بخت چون نازد کسی کاو رخت بر بندد غلام خاطر اویم که او همت قوی دارد که دارد هر دو عالم را و دل در یک نظر بندد اگر یک چند کی بخت سنایی به بگردد پس همه الفاظ شیرین ملایک بر بصر بندد برو همچون سنایی باش نه دین باش و نه دنیا کسی کاو چون سنایی شد در این هر دو در بندد سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ ای چو عقل از کل موجودات فرد وی جوان از تو سپهر سالخورد خاک بوسان سر کوی تواند روشنان کارگاه لاجورد پاسبانان در و بام تواند چرخ و خورشید و مه گیتی نورد تا سنایی کیست کاید بر درت مجد کو تا گویدش کز راه برد ای همه دریا چه خواهی کردنم وی همه گردون چه خواهی کرد گرد نام او میدان و نقش او بسی کز حکیمان او زیاد اندر نبرد زان به خدمت نامدم زیرا بود پیش بینا مرد عریان روی زرد کز ضعیفی دیدگان شب پره ست کاو بمانده ست از رخ خورشید فرد ساختم جلابی از جان جانت را وز دم خرسندی آن را کرده سرد چون بزرگان نوش کن جلاب جان می به خردان مان و گرد می مگرد ورد جوید روز مجلس مرد عقل بوالهوس جوید به مجلس خار ورد زان که مقلوب سنایی یانس است گر نگیرم انس با من بد مگرد انس گیرم باژگونه خوانیم خویشتن را باژگونه کس نکرد گر تن و جانم به خدمت نامدند عذرشان بپذیر کمتر کن نبرد صدر تو چرخ است و تن را بال سست روی تو مهرست و جان را چشم درد جان من آزاد کن تا عقل من هر زمان گوید زهی آزادمرد تازه گردانم بنا جستن که باد تازه از جان بیخ و شاخ و برگ و ورد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در دل نبستن به مهر دنیا مسلمانان سرای عمر در گیتی دو در دارد که خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد دو در دارد حیات و مرگ کاندر اول و آخر یکی قفل از قضا دارد یکی بند از قدر دارد چو هنگام بقا باشد قضا این قفل بگشاید چو هنگام فنا آید قدر این بند بردارد اجل در بند تو دایم تو در بند امل آری اجل کار دگر دارد امل کار دگر دارد هر آن عالم که در دنیا به این معنی بیندیشد روان را بر خطر بندد زبان را بی خطر دارد هر آنکس کو گرفتارست اندر منزل دنیا نه درمان اجل دارد نه سامان حذر دارد کمر گیرد اجل آن را که در شاهی و جباری زحل مهر نگین دارد قمر طرف کمر دارد اگر طبع تو از فرهنگ دارد فر کیخسرو وگر شخص تو اندر جنگ زور زال زر دارد اگر تو فی المثل ماهی و از گردون سپر داری بسر عمر ترا لابد زمانه پی سپر دارد ایا سرگشته دنیا مشو غره به مهر او که بس سرکش که اندر گور خشتی زیر سر دارد طمع در سیم و زر چندین مکن گر دین و دل خواهی که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد جهان پر آتش آز است و بیچاره دل آنکس که او اندر صمیم دل از آن آتش شرر دارد چه نوشی شربت نوشین و آخر ضربت هجران همه رنجت هبا گردد همه کارت هدر دارد تو اندر وقت بخشیدن جهانی مختصر داری جهان از روی بخشیدن ترا هم مختصر دارد سنایی را مسلم شد که گوید زهد پرمعنی نداند قیمت نظمش هر آن کو گوش کر دارد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - در ستایش شعر خویش گوید اگر ذاتی تواند بود کز هستی توان دارد من آن ذاتم که او از نیستی جان و روان دارد وگر هستی بود ممکن که کم از نیستی باشد من آن هستم که آن از بی نشانی ها نشان دارد وگر با نقطه ای وهمم کسی همبر بود او را هزاران حجت قاطع که ابعاد چنان دارد ترازوی قیامت کو همی اعراض را سنجد اگر باشم درین کفه دگر کفه گران دارد نگیرم هیچ چیز ار در آن کفه نشینم من چون من از هیچ کم باشم گران کفه از آن دارد سبکتر کفه ذاتی گران تر کفه جانی وگر با خود در آن کفه زمین و آسمان دارد منم خود کمتر از دانگی اگر بر سنجدم وزان اگر دانگی بود ممکن که وزن این جهان دارد چو عقل کل کند فکرت ز اوصاف و ز ذات من نه ذات من چنان باشد نه اوصافی چنان دارد فرو شستم ز لوح خویش نقش چونی و سانی ز بیچونی و بیسانی روانم چون و سان دارد چنان گشتم که نشناسد کسم جز بی چگونه و چون که ذات من نه تن دارد نه دل دارد نه جان دارد چه جای بی چگونه و چون که فوق اینست و این معنی چه جای فوق و چه معنی نه این دارد نه آن دارد دو صد برهان فزون دارد خرد بر نیستی من بهر برهان که بنماید دو صد گونه بیان دارد هیولانی عدمهایم نه بیند عقل کلم زین وگرچه کل افعال وفاها را عیان دارد هزاران مرتبت دانم ورای اینست کاین هر دو یکی از بدکنان خیزد یکی از بدکنان دارد که داند تا چه چیزم من که باری من نمی دانم وگرچه نیک نندیشم که ذات من چه سان دارد نگنجم در سخن پس من کجا در گنجد آنکس کو به دستی در مکان دارد به دستی در زمان دارد چو اندر باردان من یکی ذره نمی گنجد چگونه کل موجودات را در باردان دارد سخن را راه تنگ آمد نگنجد در سخن هرگز اگرچه در فراخی ره چو دریای عمان دارد هر آنکو وصف خود گوید همی احوال خود خواهد که برتر هست زان معنی اگرچه آن گمان دارد اگر بسیار بندیشی خرد باشد از او عاجز کجا بر آسمان تاند شد آنکو نردبان دارد هر آنکس کو گمان دارد که بر کیوان رسد تیرش گمان وی خطا باشد اگر زاهن کمان دارد خرد کمتر از آن باشد که او در وی کند منزل مغیلان چیست تا سیمرغ در وی آشیان دارد حواشی و عاء فکر خون پرورد خواهد شد ازو بس خون برون آید کزو پر خون دهان دارد خرد را آفریند او کجا اندر خرد گنجد بنان در خط نگنجد ارچه خط نقش از بنان دارد خرد چون جست یک چندیش باز آمد به نومیدی چه چیز است اندرین دلها که دلها را نوان دارد ورای هست و نیست و گفت و خاموشی و اندیشه ورای این و برتر زین هزاران ره مکان دارد برآمد از بحار قدس میغ نور بر جانها همه تشنه دلانرا او به خود در شادمان دارد چنان شادم ز عشق او که جان را می برافشانم چه باشد آنکه از عشق و خرد می جانفشان دارد چگونه باشدی ار هیچ من می تا نمی گفتن که هست از عشق او چونان که چونان را چنان دارد معانی و سخن یک با دگر هرگز نیامیزد چنان چون آب و چون روغن یک از دیگر گران دارد معانی را اسامی نه اسامی را معانی نه وگر نه گفته گفتنی آنچه در پرده نهان دارد همه دردم از آن آید که حالم گفت نتوانم مرا تنگی سخن در گفت سست و ناتوان دارد معانیهای بسیارست اندر دل مرا لیکن نگنجد چون سخن در دل زبان و ترجمان دارد ولیکن چون براندیشم همه احوال خوش گردد از آنکو داند این معنی که جان اندر میان دارد الاهی نام خود کردم بدو نسبت کنم خود را اگر هر شاعری نسبت به بهمان و فلان دارد یکی را شد یکی غاوی میان ما و از مرغان یکی قوت از شکر دارد یکی خور ز استخوان دارد ندارد طاقت مدحم ز ممدوحان عالم کس وگر اسب کسی سگبانش نعل از زبرقان دارد وگر کلی موجودات روحانی و جسمانی ببخشد بر چنین یک بیت حقا رایگان دارد چنین عالم تواند کرد عقل کل و گر خواهد که گوید مثل این خود را به رنج جاودان دارد هزاران بار گفتم من که راز خویش بگشایم ولیکن مر مرا خاموش ضعف مردمان دارد مرا هر گه سخن گویم سخن عالی شود لیکن نگهبانم خرد باشد ز گفتی کن زیان دارد دریغا آن سخنهایی که دانم گفت و نتوانم وگر گویم از آن حرفی جهانی را نوان دارد هم اکنون بینی آن مرد خس نادان ناکس را برد از این معانیها که در بسته میان دارد ندارم باک از آن هرگز که دارم انگبین بر خوان کجا کس انگبین دارد مگس بر گرد خوان دارد چو من شست اندر آویزم به دریا اندر آویزد به کام و حلق آن ماهی که بر پشت این جهان دارد چو شست اندر کشم لابد همه عالم شود ویران همی بانگ و فغان خیزد ز هر کو خانمان دارد بجنبد عالم علوی چو زین یک بیت برخوانم چرا چندین عجب داری که نادانی فغان دارد ز دریای محیط عقل جیحون معانی را سوی کشتی روحانی زبان من روان دارد نه هرگز آنکه دارد گوش بشنید این چنین شعری نه هرگز نیز خواهد گفت آنکس کو زبان دارد نخستین شعر من اینست دیگر تا چسان باشد چگونه باشد آن آتش که زینگونه دخان دارد سخن با خود همی گویم که خود کس نیست در عالم مرا باری خود اندر خود خرد بازارگان دارد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - در صفت معشوق روحانی و تجلیات نورانی دل بی لطف تو جان ندارد جان بی تو سر جهان ندارد ناید ز کمال عقل عقلی تا نام تو بر زبان ندارد ناید ز جمال روح روحی تا عشق تو در میان ندارد جز در خم زلف دلفریبت روح القدس آشیان ندارد روح ار چه لطیف که خداییست بی نطق تو خانمان ندارد عقل ار چه بزرگ رهنماییست بی مدح تو آب و نان ندارد زلف تو یقین عاقلان را جز در کفن گمان ندارد روی تو رخان عاشقان را جز در کنف امان ندارد بیجادت چشم بی دلان را جز چون ره کهکشان ندارد با نور تو ماه را کلاوه ش چه سود که ریسمان ندارد خورشید که یافت خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد گلنار که دید رنگ رویت زان پس دل بوستان ندارد ای آنکه جمالت از گهرها آن دارد آن که کان ندارد از یوسف خوشتری که در حسن آن داری و یوسف آن ندارد درد تو بر آسمان چارم جز عیسی ناتوان ندارد رخسار تو قد گردنان را جز چون خم طیلسان ندارد با ناز و کرشمه تو وصلت بامیست که نردبان ندارد بی خوی خوش آن لطیف رویت باغی ست که باغبان ندارد در عالم عشق کو نسیمی کز زلف تو بوی جان ندارد با عشق تو عقل را خزینه ش چه سود که پاسبان ندارد با دولت تو سیه گلیمی گر سود کند زیان ندارد خوش زی که جمال این جهانی نقشیست که جاودان ندارد ای از پس پرده چند گویی کز حسن فلان نشان ندارد چون روی نمود هر که هستی گستاخ بگو فلان ندارد در بزم ببین که چون عطارد دارد سخن و دهان ندارد در رزم نگر که همچو جوزا بندد کمر و میان ندارد دارد همه چیز جان ولیکن انصاف بده چنان ندارد ای آنکه ز وصف تو سنایی آن دارد آن که آن ندارد بی قامت خود مدارش ایرا تیر تو چنو کمان ندارد زین گونه گرانی از سنایی هرگز سبکی گران ندارد بلبل به میان گل چه گوید حی ست یکی که جان ندارد ما طاقت عدل تو نداریم کز فصل کسی زیان ندارد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح خواجه حکیم ابوالحسن علی بن محمد طبیب تا باز فلک طبع هوا را چو هوا کرد بلبل به سر گلبن و بر شاخ ندا کرد بی برگ نوایی نزد از طبع به یک شاخ چون برگ پدید آمد پس رای نوا کرد شاخی که ز سردی و ز خشکی شده بد پیر از گرمی و تریش صبا همچو صبا کرد از هیچ پدر هیچ صبی آن بندیدست کامسال بهر شاخ یک آسیب صبا کرد آن نقره که در مدت شش ماه نهاد ابر یک تابش خورشید زرافزای هبا کرد از رنگ رزان جامه ستد دشت و بپوشید و آن پیرهن گازری از خویش جدا کرد تا داد لباس دگرش جوهر خورشید او مرعوضش را ستد آن جامه عطا کرد شد ناطقه بر نطق طرب گوی چو در باغ از نامیه هر شاخ و گیا رای نما کرد گر شاخ به یک جان نسبی دارد با ما آن کار که بس دون و حقیرست چرا کرد بی میوه چنار از قبل شکر بهر باغ دو دست برآورد و چو ما قصد دعا کرد درویش کند پشت دوتا بر طمع چیز شد شاخ توانگر ز چه رو پشت دوتا کرد برابر همی خندد برق از پی آن کو عالم همه خندان ز چه او قصد بکاکرد باد سحری گشت چنان خوش که هوا را گویی که صبا حامله مشک و حنا کرد شد طبع هوا معتدل از چرخ تو گویی چرخ این عمل از علم جمال الحکما کرد فرزانه علی بن محمد که اگر چرخ وصف علو محمدتش کرد سزا کرد آن ناصح اهل خرد و دین که طبیعت چون بخت کفش را سبب عیش و غنا کرد آن خواجه که از آز رهی گشت هر آنکو راه در او را زره جهل رها کرد ایزد گهر لطف و سخا و هنرش را چون آتش و چون آب و چو خاک و چو هوا کرد جز بخل نپنداشت جهانی که عطا داد جز کفر نینگاشت سخایی که ریا کرد در فتنه فتد عالمی ار گردد ظاهر آن کار که او نز پی ایزد به خلا کرد از چرخ بهست او بگه جود و هم از چرخ برگفته من عقل یکی نکته ادا کرد شکل دبران آنکه بر چرخ چولاییست کاشنید که او چرخ در جود چو لا کرد پر کرد و تهی کرد سر از عقل و دل از آز از نطق و کف آنجا که سخن گفت و سخا کرد هر کار که او ساخت به تعلیم خرد ساخت و آن کار که او کرد به تفهیم ذکا کرد عضوش همه از کون و فسادات طبیعی علمش چو فلک ساحت ارکان ضیا کرد ای حاذق ناصح به گه دانش بر خلق کایزد علمت را چو نبی اصل شفا کرد شد علم تو جانی دگر آنرا که زمانه از گردش خود قالب ادبار و عنا کرد دانم که اجل بیش نپیوست بر آن شخص کز سردی و خشکیش دوای تو جدا کرد آنرا که ز بیماری علم تو برانگیخت بی مرگ چو انگیخته روز قضا کرد از کس نشنیدم به جز از حذق تو کامروز صد کر چو صدف علم چو درت شنوا کرد چون از کف موسی دم عیسی اثر تو بر عارضه آن کرد که بر سحر عصا کرد در جنت علت نبود لیک به دنیا علم تو جهان را به صفت جنت ما کرد منسوخ شد از دهر وبا زان که خداوند مر علم ترا ناسخ تاثیر وبا کرد داروت بدانکس نرسد کایزد بروی علت سببی کرد پسش مرگ قضا کرد آن کس که به خوشی نه بخشگی به ستایش خلق تو کم از مشک ختا گفت خطا کرد اقبال سوی پشت چو فردا همه رویست چونان که چو دی رنج همه روی قفا کرد ادیان به علی راست شد ابدان به تو زیراک تو عیش هنی کردی و او کفر هبا کرد ای آن شجر اندر چمن عمر که از جود از میوه جهانی را با برگ و نوا کرد دانا نکند کفر و جهالت به کسی کو مر علم ترا با دگران مثل و سوا کرد لطفت به از آن کرد و کند کز سر حکمت سر بانک و بقراط به خاشاک و گیا کرد المنة لله که از دولت ناگه چون بود علی قسم شهنشاه علا کرد بی رنج بهشتی شد غزنین به تمامی اکنون که طبیبی چو تواش چرخ عطا کرد هر چند صلتهای تو ای قبله سنت مجدود سنایی را با مجد و ثنا کرد این گوهر کو سفت به نزدیک تو آورد گرمی بخری این خر کز بهر بها کرد با چشم بزرگیش نگر گرچه طبیعت مر دیده او را محل آب و گیا کرد هر چند ازین پیش به نزدیک بخیلان چونانک توانست بهر نوع وفا کرد جز کذب نگفت آنرا کز طبع ثنا گفت جز صدق نراند آنجا کز بخل هجا کرد از شکر بر خلق همان کرد که ایزد از آفت ناشکری بر اهل سبا کرد بی صله همی مدح نیوشند به شادی گویی فلکم نایب و غمخوار و کیا کرد با اینهمه ای تاج طبیبان دل او را دهر از قبل بی درمی معدن دا کرد از لطف دوایی بکن این داء رهی را چون علم تو درد همه آفاق دوا کرد تا نزد عجم ما و من اقوال ملوک ست چونان که عرب مر که و چه را من و ما کرد پیوسته بهی بادت ازیرا که علومت بستان بقایت همه پر زیب و بها کرد حاجات تو همواره روا باد ز ایزد زیرا که بسی حاجت جود تو روا کرد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ تا بت من قصد خرابات کرد نفی مرا شاهد اثبات کرد با قدح و بلبله تسبیح کرد با دف و تنبور مناجات کرد آن خدمات من دل سوخته مستی او دوش مکافات کرد نغمه او هست مرا نیست کرد بیدق او شاه مرا مات کرد تا که به من داد می و گفتخذ اغلب انفاس مرا هات کرد آنکه همی دعوی بر هر کسی روز و شب از راه کرامات کرد حال سنایی دل اهل خرد خاک گمان بر سر طامات کرد با دل و با دیده چرخ فلک دال دل خویش مباهات کرد دیده بردوخته چون برگشاد راز دل خویش مقامات کرد بحر محیط او به یکی دم بخورد پس بشد و قصد سماوات کرد دست به هم بر زد و ناگه به شوق ز آن همه شب دوش لباسات کرد بست در صومعه و خویش را چاکر و شاگرد خرابات کرد کشف که داند که کند آنکه او فضل برو سید سادات کرد ماند سنایی را در دل هوس صومعه پر هزل و خرافات کرد

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr · 7 · Qur'an & Sunnah