Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۲۱ - اندر خویش لشکری گوید موش کز دشت در دکان افتد به که خویشیت با عوان افتد چون نشیند عوان به خر پشته چه تو در پیش او چه خر کشته خویشتن را خدای نام نهد خال و عم را گدای نام نهد بنشاند ز جهل و کشخانی پدر پیر را به دربانی زانکه چون سفله یافت مال و عمل بکند جفت و یار و خانه بدل کبر او چون بلای آمدنی باز کاسش چو کاسه زدنی گر نداری به خدمتت خواند ور بداری به عنف بستاند همه از کون خواجه تیز دهد گه گه از کون میر نیز دهد که نبینی به حرمت و صولت یک زنخ زن چو من در این دولت که نه از دست اینم و آنم من کنون دست راست سلطانم همه بادش ز حاجب و ز امیر همه لافش ز خواجه و ز وزیر گوید ار با تو هم سخن باشد زیر نو گرچه ده کهن باشد گردنم بین ز دست شه نیلی که به دست خودم زند سیلی من زنم بیشتر ز بیم پشه کون پیلان به ریش غرواشه شاه ما ار بمیرد ار بزید جز به فرمان ریش من نرید خود به دست من است چندین گاه قفل و مهر و کلید گلخن شاه چکنی ناخوشی و خویشی او که مه او مه کمی و بیشی او از لقمه ای به ماتم و سور گه غلامش بوی و گه مزدور کیست در چشم عقل ناخوش تر در جهان از گدای کبرآور دیو در مشک او دمیده فره تا ز خود سوی خود شده فربه سفله گردد ز مال و علم سفیه که سیه سار برنتابد پیه از عدم بوده وز فنا سوده در میان طمطراق بیهوده به دمی زنده از پفی بیمار به خویی گنده وز تفی افگار دور شو دور شو ز نزدیکش روشنی شو ز ننگ تاریکش گر براین خوان تو جفتی و فردی دیگ دل را به از جگر خوردی که مه او و مه عز دولت او چکنی باد ریش و سبلت او خواجه تو قناعت تو بس است صبر و همت بضاعت تو بس است که خود آبستن است با همه ساز شب کوتاه تو به روز دراز دون رعنا همیشه مضطر به دست او با دهان برابر به صلح بی جنگ به کریمان را کلبه از سنگ به لییمان را با عوان خویشی ار نداری به دیده بر عقل خود گماری به گزدم و مار سوی جانت روان بهتر آید بسی ز خویش عوان خویشی ار با عوانت ناچارست اندرین قول زیرکان چارست یا بکش یا گریز از بر او یا هوسها بریز از سر او گرچه تشنه شود سرابش ده ور چو روغن شود ترابش ده تا ز باد بروت او برهی آتشش را چو ز آب خاک دهی ورنه با او نشین به هر برزخ تات فردا برد سوی دوزخ
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۲۲ - ذکر انواعالشهوات علی بعضها تحریض و علی بعضها تمریض اندر صفت شهوات و در حق غلام باره گوید هرکه شد کون پرست بر خیره گوز یابد ثواب از انجیره چه دهی از پی گذر گه ثفل خرد پیر خود به کودک طفل گر زبر سوش مایه بد اوست هرچه از زیر سو درآمد اوست تن بد را بهاش جان خواهد دل نیک تو رایگان خواهد خاک پایی چو دیدی اندر پیش باد دستی شوی ز شهوت خویش آنکه او نام و ننگ خود بگذاشت دل تو کی نگه تواند داشت خصم غماز طبع یافه درای یار خلخال دست زنگله پای دوست چون زلف زنگیان بدساز برجهد چون فروکشیش از ناز چون چراغند از آنکه وقت فدی چون فتیله ز بن خورند غذی تا کم از یک دو مه به کسب مجاز نود خویش سی کنند از آز بر شکسته دریده غم خوردن طفل بی مادرست پروردن راست گفت آنکه برگشاد گره بسته گیری به خوی نیکو به هرکجا دین بود درم نبود روی و خوی نکو بهم نبود زشت باشد نکو رها کردن یوسفی را بنه بها کردن چون نه یعقوبی و نه بن یامین زین دعا نشنوی مگر آمین نزد آنکس که عقل او خوارست شاهد دل شکر جگر خوارست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۲۳ - در معنی زناشویی گوید از غلام آنکه زی عیال آمد او ز دنبه به پوستکال آمد نیست کدبانویی و گادن را زن بد جز طلاق دادن را بنده زن شدن به شهوت و مال پس براو حکم کردن اینت محال زشت باشد که در زناشویی بنده باشی و خواجگی جویی بنده زن مشو حرام و حلال تا نگرداندت عیال عیال جفت در حکم شوی خود باشد لیک در حکم بنده بد باشد تو چو انگشت گشته از تشویش زن چو ناخن کنان به ناخن ریش نفقه بر ریش خواجه خط کرده سبلت او چو کون بط کرده سیم کابین چو طوق در گردن زرنه بر طاق و خیره غم خوردن کرد باید زن ای ستوده سیر لیکن از خان و مان خویش به در زیرک آنست کو نگاید زن ننهد در سرای خود شیون اشتقاقش ز چیست دانی زن یعنی آن قحبه را به تیر بزن پس اگر والعیاذباللٰه باز بچه در سقف کس کند پرواز کس ببینی گرفته از سر کین ریش بابا ز ناز در سرگین پس چه گویم که هرکه عاقل تر پیش سحبان کیر باقل تر
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۲۴ - حکایت و مثل آن جوانی به درد می نالید گفت پیری چو آن چنانش دید کز چه می نالی ای جوان نبیل گفت کز جور دبه و زنبیل جبه بر من قبا شد از غم دل پیرهن چون عبا شد از غم دل چند گه شد که من زنی دارم خویش و پیوند بر زنی دارم جفت پر کبر نیش بی شهد است گل رعنا دو روی و بد عهدست پنج ماهه است و یازده ساله نکند کار گاو گوساله هرکه در دام زن نیفتادست عقل شاگرد و او چو استادست وآنکه بر کس بخیره گردد رس عیش او گنده دان چو درگه کس اندرین طارم طرب بنوی راست گویم اگر ز من شنوی کمر کیر خیره لرز بود کیسه کس فراخ درز بود زن که دارد به سوی حمدان رای حمد حمدان کند نه حمد خدای آورد کدخدای را به کله نان بازار و خانه بغله برهی گر کنی به فردی خوی از خوشی خشو و ننگ ننوی یافت امروز فضل عمره و حج هرکرا داد حق ز فرج فرج سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۲۵ - التمثیل فیالمطایبة بطریق الهزل بود گرمی به کار دریوزه نام آن سرد قلتبان یوزه رفت زی حج به کدیه محراب اینت فضل اینت مزد اینت ثواب چون به بغداد آمد از حلوان دید بازارها پر از الوان صحن حلوا و مرغ و تاوه نان پخته پخته و بره بریان زی خرابات از خرابی دین رهگذر کرده بی ره و آیین دید بر رهگذر زنی زیبا روی زیبا به زیب چون دیبا دست در جیب خویش کرد چو باد کرد فرموش حج و فرج به یاد دید در فروز گریبانش دو درم بهر جامه و نانش گشت حیران چو در خزان ریحان تن چو پر زاغ از فزع لرزان زانکه او بد چو دیو دوزخ زشت آن زنش خوب بد چو حور بهشت یوزه زشت با دل ناشاد دو درم داد و آن زنک را گاد زنک شوخ بر ازارش رید او دبه پر ز روغنش دزدید زن بدو گفت کابلهت دیدم بستدم سیم و بر تو خندیدم یوزه دادش جواب بر ره راز چون شد این سرگذشت و قصه دراز گفت از این خرزه گرچه دربندم آن چنان خر نیم خردمندم چون ببینی چراغ بی روغن پس بدانی تو ابلهی یا من گر نشستی به زیر من روزی جست ناگه ز گنبدت گوزی تو چو بادام و پسته رخ مفروز کایچ گنبد نگه ندارد گوز باد اگر کونت را به فرمان نیست غم مخور کایچ کون سلیمان نیست
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۲۶ - اندر مذمّت خویش صوفی گوید باز اگر خویش باشدت صوفی او خود از هیچ روی لایوفی خانه ویران کند به لیل و نهار گه بشکرانه گه به استغفار نیم شب هر شبی به خانه خویش آید و صد اباحتی در پیش نه به صورت مسافر ره آز نه به سیرت مقیم پرده راز اندر افکنده در دو خانه خروش یک مه دلق پوش زرق فروش کارشان همچو نقش چینی رنگ دلشان همچو کاف کوفی تنگ از پی یک دو دردیی دین گز قبله شان سایه قباله رز گر ندانی مزاجشان در ذات رز بگوی و ز دور ده صلوات سغبه شاهدند و شمع و سرود عالمی کور زیر چرخ کبود خرمگس وار بهر لقمه و دانگ گوشت گنده کنان بیهده بانگ دور بینان سفله چون کرگس روی شویان دیده کش چو مگس ریششان پر ز باد و فرمان نی ابرشان پر ز رعد و باران نی زشت باشد ز بهر مالیدن دل تهی و چو نای نالیدن روی کرده چو تخم کاژیره به نفاق و دل اندرون تیره پارسا صورتان مفسد کار باز شکلان ولیک موش شکار هست گویی پدید صورت خوب بر چنین فعل و سیرت معیوب حال ایشان به دیده ظاهر هست نزدیک حاذق و ماهر به خط ابن مقله و بواب ترهات مسیلمه کذاب آرد از بهر پنج گانه تو این چنین قوم را به خانه تو خانه خالی کند ز نان چون نای پر کند چون شکم طهارت جای پسرت هیچ اگر درو خندد شاهد و شاهدی درو بندد ور زنت کاسه ای نهد ز طعام زنت را جز که سکره ننهد نام ور بوی خوش پذیر و پژمرده همچو خرده ت بسوزد از خرده چون جماع آرزو کند به دودم دو درم ده زد آفتابه ش نم بام خانه به نعره بردارد به لگد خانه را فرود آرد خانه ای گر بود چو بیت حرام به دو روز و دو شب کند بدنام ور نباشی چو کر بی غلغل کور گردی ز نعره بلبل صحبت بد بود چو خوردن می که فضیحت شود حریف از وی جاهل آنگه که خوش دلی ورزد تیزی آن دم به عالمی ارزد از پی زیر بانگ و ولوله چیست رو به خود بازگرد مشغله چیست این صفت زو تو کی نیوشی باز آنگهی چون خورد چو نوش پیاز
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۲۷ - حکایة فیالتّمثّل الصوفی آن شنیدی که بد به شهر هری خواجه فاضلی و پر هنری خسته از رنج بی کرانه دهر گشته از فضل خود یگانه دهر از خرد رخت بر فلک برده محنتش زیر پای بسپرده محنتش را مگر یکی آن بود که در اندوه قوت حمدان بود مدتی بود تا که گای نداشت پسری راست کرد و جای نداشت چون پناهی نیافت مضطر شد به ضرورت به مسجد ی در شد دید محراب و مسجدی خالی خواست تا گادنی کند حالی چون برانداخت پرده از تل سیم تا برد سوی چشمه ماهی شیم مسجد از نور شد چنان روشن که برون تاخت شعله از روزن زاهدی زان حکایت آگه شد پی برون برد و بر سر ره شد پسری دید برده سر سوی پشت مرد فاسق گرفته بوق به مشت تاش بنهد میان حلقه کون زاهد آمد شد از برون به درون کاج و مشت و عصا فراز نهاد گلویی همچو گاو باز نهاد کاین همه شومی شما باشد که نه باران و نه گیا باشد چه فضولی است این و خانه حق شرع را نیست نزدتان رونق ای کذی و کذی چه کار است این در ره شرع ننگ و عار است این دامن آخرالزمان آمد نوبت جهل جاهلان آمد خلق را نیست از خدای هراس شد دل خلق مسکن وسواس از چنین کارهاست در کشور آسمان بی نم و زمین بی بر بر بساط زمین نبات نماند خلق را مایه حیات نماند از گناهان لوطی و زانی خشک شد چشم ابر نیسانی بشود لامحاله دهر خراب چون لواطه کنند در محراب مرد فاسق به حیله بیرون جست تا مؤذن براو نیابد دست مرد فاسق چو شد برون از در مرد زاهد گرفت کار از سر مرد فاسق چو بازپس نگریست تا ببیند که حال زاهد چیست دید بی نیم دانگ و بی حبه گزر شیخ بر سر دبه سر درون کرد و گفت ای زاهد این همان مسجد و همان شاهد لیکن از بخت ما و گردش حال بود بر من حرام و بر تو حلال شکر و منت خدای را که اکنون گشت حال زمانه دیگرگون بر بساط زمین نبات بماند خلق را قوت حیات بماند شکر حق را که ابرها بارید بدل آب در مروارید ابرهای تهی پر از نم شد دل اهل زمانه خرم شد کشت ها قوت تمام گرفت کارهای جهان نظام گرفت ای خدا ترس اهل زهد و صلاح هست از انفاس تو جهان به فلاح حرمت صومعه تو می دانی بر تو مانده ست و بس مسلمانی چون چنین اند زاهدان جهان چه طمع داری آخر از دگران زاهدی کاینچنین بود فن او بگریز از سرا و برزن او صوفی یی کاینچنین بود فن او یک جهان کیر در کس زن او تا بدانی که زاهد ان چه کسند همه همچون میان تهی جرسند همه در بند زرق و سالوس ند وز در صدهزار افسوس ند دست از این صوفیان دهر بشوی تو چه گویی حکایت از خود گوی چون رهی پیش آنکه مدهوشند از پی خلق حلقه در گوشند گردن جمله از تف سیلی همچو کرباس در کف نیلی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۲۸ - اندر قرابت فقیه گوید ور بود خود فقیه خویشاوند وند گردد به حیله جوی شاوند باشد او در مزاج و سیرت خویش زان سخنهای بی بصیرت خویش نابکاری دو روی و یافه درای ظالمی عمر کاه و غم افزای تا تو سر بر کنی وی از دلبر ریش بر بر نهاده باشد و بر بیم تو جز به حبس و چک نکند آن کند با تو کایچ سگ نکند بد بد است ار چه نیک دان باشد سگ سگ است ارچه سرشبان باشد او نشسته به سردی اندر درس تو از آن حیلت و سفیهی ترس نز پی علم و فهم را نیکست که سفیهست و سهم را نیکست با تو از بهر عز و حرمت و جاه حمله چون شیر و حیله چون روباه همچو پنجه ذباب ریش ستر چون طنین ذباب خاطر بر سرد گفتنش چون قضا حالی درس گفتن ز ترس حق خالی از برای سؤال خاصه و عام ندهد بی سلم جواب سلام می کز آن لب خورد نه دندانست جام می کش که این سپندانست کودکی را اگر بدرد کون حجت آرد چو سر کند بیرون گرش همسایه دید از چپ و راست گوید این عقد اخوتست رواست آب در جوی دیگران بردن به اجازت چو داد بفشردن بینی ار هیچ سوی او تازی از سر جد نه از سر بازی قلتبانی چو خایه گنده و دون سر چو کیر آستین فراخ چو کون نه به حقش امید و نز کس بیم نه ازو بیوه ایمن و نه یتیم کرده نام تو عامی و جاهل تا کند حق باطنت باطل چون درآید فغوله در تگ و پوی تو بیار آب و هردو دست بشوی که وکیل اندر آستین دارد اسب حاکم به زیر زین دارد باز تا ضیعتی براندازد ریش بالان کند به ده تازد چون به ده تاخت با دومن کاغذ در خروش آید اهل ده کامذ لرزه بر سید جلیل افتد نیز بر خضر و بر خلیل افتد مانده بر گوشه حکم پر کم شده تا کون فرو دم آدم که نهد لاله تند بر زانو که وکیلک خزد پس کندو چکچکی زو فتاده در مسجد نز پی هزل و ضحکه کز سر جد که فقی بر که رخ ترش کردست باز تا بر که چشم شش کردست تا کرا باز خشک ریش کند تا که بر ریش او سریش کند یا که از بیم ریش کوسه او سبلتان بر کند ز بوسه او تو مکن دعوی توانایی با چنین ظالمی که برنایی به خدایش سپار ارت باید که کسی با خدای برناید تا ز تخییلهای شورانگیز چند پیچد به روز رستاخیز گر ز علم از برون علم دارد زیر پوشی ز جهل هم دارد آنچش امروز زیر پوش نمود آن زبر پوش حشر خواهد بود عز اینجای ذل آنجا راست غل امروز و عز فردا راست هرکه اینجا هوای نفس بهشت دانکه آنجاست در هوای بهشت
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۲۹ - حکایت و ضربالمثل آن شنیدی که از کم آزاری رندی اندر ربود دستاری آن دوید از نشاط در بستان وین دوان شد به سوی گورستان آن یکی گفتش از سر سردی که بدیدم سلیم دل مردی تو بدین سو همی چه پویی تفت کانکه دستار برد زان سو رفت مرد دستار برده فصلی گفت نیک بشنو کهآن به اصلی گفت گفت ای خواجه گرچه زان سون شد نه ز بند زمانه بیرون شد چه دوم بیهده سوی بستان خود همی یابمش به گورستان من همین یک دو روز صبر کنم روی در روی این دو قبر کنم که بدین جا خود از سرای مجاز مرگ سیلی زنانش آرد باز زود باشد که از سرای سپنج آورندش به پیش من بی رنج آنکه راز دل و نهان داند داد من زو به جمله بستاند تا بدین سان که کرد ما را عور عوری خود بیند اندر گور از چنین اقربا چه اندیشی تا خوشی چیست در چنین خویشی اصل دین چون علم بلند کند با چنین اصل ریشخند کند خویش ناخوش به سوی من به مثل هست موی زهار و موی بغل بر کنی بد رها کنی ناخوش تیره زو آب و گنده زو آتش قیمتی در قیامت ایمانست نه نسب نامهای انسانست تخمهای که شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود نبود روز حشر نوبت طین نوبت دین بود به یوم الدین باش تا بگسلد به وقت نشور نسلهای جهان ز صدمت صور چکنی خویشی کسی که عیان ببرد آبت ار نیابد نان گر شره سوی جانش حمله برد بچه را لقمه سازد و بخورد مثل خویش بد چو دهقانست دست او پای بند اقرانست تا بود سایه هست زیر درخت چون فرو ریخت برگ بندد رخت خرمنش چون ز دانه باشد پر پشک اشتر نمایدش چون در سالی ار هیچ خشکی آغازد زود دهقان پزشکی آغازد ننگ بر شد بر آسمان برین نام گم شد چو نم نیافت زمین برزگر رفت و نان و دوغ ببرد ماله و جفت و داس و یوغ ببرد با چنین قوم چون کنی خویشی گر نه برخیره سغبه خویشی یار آن باش کت کند یاری شب مستی و روز هشیاری سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۳۰ - حکایت قحطی افتاد وقتی اندر ری دور از این شهر وز نواحی وی آن چنان سخت شد برایشان کار کادمی شد چو گرگ مردم خوار کرد هر مادری همی گریان خرد فرزند خویش را بریان کرده بر خویشتن طباخ امیر خون همشیره را حلال چو شیر اندر آن شهر چشم سر کم دید سگ مرده که مردم آن نخرید اندرین حال عارفی زنگی نزدم آمد ز روی دل تنگی گفت مردم همی خورد مردم تو دعایی بک که من کردم گفتمش راست رو مکن لنگی رو تو بگذار تا بود تنگی تا بدانی که در سرای بسیچ هیچکس نیست ایچ کس را هیچ بهر این است در ره اسباب سر نگوسار لای لاانساب زین قرابت نویس نامه ننگ که قرابت قرابه دارد و سنگ بشکند زود و بد شود پیوند لیک نبود چو دیو شد دلبند خویشی خویش ریش ناسورست از درون زشت و وز برون عورست خشک او تر و سرد او گرم است سر او پای و سخت او نرمست نزد دانا چو خشک شد تر او پای دل کرد خاک بر سر او پس در این بزمگاه نامردان از پی صحبت جوانمردان باده همره ترا ز عشق نبی خم مادر اضافت نسبی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۳۱ - اندر صفت مرائی و قرّاء و سالوس گوید خلق را زیر گنبد دوار دیده ها کور و دیدنی بسیار هرکه از خواندنی کرانه کند اوستادش به موش خانه کند نیست اندر جهان نکو نفسی نه بسی ماند چرخ را نه کسی خواجه لاحول گوی در کویت زان بماندست تا کند مویت اندرین کارگاه بومره تو به لاحولشان مشو غره کاندرین روزگار پر تلبیس نان ز لاحول می خورد ابلیس تو چنانی به حیلت و تلبیس کز تو اعراض می کند ابلیس هرکه در خود زد از فضولی رای دست ازو شست شرع بار خدای سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۳۲ - در حق پارسایان گوید آن کسانی که راه دین رفتند چهره از تنگ خلق بنهفتند واسطه عقد سنیان بودند نه حروری نه مرجیان بودند پخته از حسرت طلب گلشان سوخته ز آتش وفا دلشان هرچه اندر جهان پریشان بود لاجرم زیر حکم ایشان بود چون به سنت بدند یازنده عالمی بود زان گره زنده کرده از بهر جذب فایده شان شهپر جبرییل مایده شان همه بردند کام دولت راند همه رفتند و نام ازیشان ماند
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۳۳ - در صفت جاهجویان و زر طلبان و درویشان صورت گوید وین گروهی که نو رسیدستند عشوه جاه و زر خریدستند سر باغ و دل زمین دارند کی دل عقل و شرع و دین دارند ماه رویان تیره هوشانند جاه جویان دین فروشانند همه جویای کین و تمکین را همه کاسه کجا نهم دین را همه رعنای و سر تهی تازند کور زشت و کر خرآوازند باد و بوشی برای حرمت و فرع بل غرام و بهانه شان بر شرع همه باز آشیان شاهین خشم همه طوطی زبان کرگس چشم به جدل کوثر و به علم ابتر به سخن فربه و به دین لاغر با فراغند و بی فروغ همه گه دریغند و گه دروغ همه آنچه نیک از حدیث بگذارند وآنچه باشد شنیع بردارند همه چون استرند تند و حرون گاو تقطیع از درون و برون دعوتی ساخت یک تن از همه شان چون بترسید گرگ از رمشان چون نهادند خوان بر اخوان گفت یک تن ز مجمع ایشان گرچه خوان هست نان نمی بینم ورچه تن هست جان نمی بینم همه از جهد و جود پرهیزند همه از علم و حلم بگریزند سر بدره گرفته زیر بغل که که ام خواجه و امام اجل کرده با جانشان بسی جفتی نز پی دین برای ای مفتی در سر آنکه زیر پای شود تا که بی جان و ژاژخای شود گشته گویان ز بغض یکدیگر کین فلان ملحد آن فلان کافر همه از راه صدق بیخبرند آدمی صورتند لیک خرند مکتب شرع را ندیده هنوز به در عقل نارسیده هنوز همه دیوان آدمی رویند همه غولان بیرهی پویند معنی دیو چیست بیدادی تو به بیدادیش چرا شادی همه ز آواز خود بپرهیزند از هم آواز خویش بگریزند همه در راه آن جهانی کور بنده خورد و خفت همچو ستور همه براکل و بر جماع حریص آزشان کرده سال و مه تحریص همه گشته نفایه سیم دغل آنکه گفتش خدای بل هم اضل همه خونخوار و آز ور چو مگس همه فرزین به کجروی و فرس همه جویای کبر و تمکین اند همه قلب شریعت و دین اند به خدا ار به شرع ره دانند بی خبر از حیات دو جهانند زندگیشان بتر ز مرگ بود مرگ را زان کسان چه برگ بود چون کمیز شتر ز بازیشان رنجه دارند همچو خرمگسان داده فتوی به خون اهل زمین از سر جهل و حرص و از سر کین همه در دست یک رمه رعنا همچو شمعند پیش نابینا همه بسیار گوی کم دانند همه چون غول در بیابانند در سخن چون شتر گسسته مهار چون شترمرغ جمله آتش خوار دیو ز افعالشان حذر کرده آنچه او گفته زان بتر کرده در نفاق و خیانت و تلبیس درگذشته به صد درک ز ابلیس مال ایتام داشته به حلال خورده اموال بیوه و اطفال هیچ نا یافته ز تقوی بوی تهی از آب مانده همچو سبوی پس دیوار کعبه خر گایند ور دهی تیز غسل فرمایند گر به چرخ این سگان برآیندی دختر نعش را بگایندی همه در علم سامری وارند از برون موسی از درون مارند پرده در گشته آن که این فهمست زورعوا خوانده آن که این سهمست همه رشوت خرند و قاعده گر زیربارند و خوار همچون خر از پی مال و جاه بی فردا همه یوسف فروش نابینا پرده در همچو راز غمازان بی نمازان بیهده تازان بنهند ار جهند ازین زشتی پای بر فرق بحر چون کشتی ریختی آب رویت از پی نان ای لت انبان کجاست دست اشنان زان بمانده است خیره در پس در خواجه گاو سار همچون خر بهره علم تو نیابد کس زانکه از علم نام داری و بس صبر و جودش به رغم مردم کوی روز و شب دوستدار دشمن روی تو چه مردان قوت و قوتی مرد سنبیدنی و سنبوتی تو چه مرد کناری و بوسی مرد زرقی و یار سالوسی سر و ریش ار در آینه دیدی رو که بر روی آینه ریدی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۳۴ - در حق کسی گوید از بزرگان غزنین بگذر از عالمان و درویشان تو و عام و خصومت ایشان چون تو از خوان شرع بی قوتی تو و سالوس و کبر و سنبوتی هر سخن کان ترا کند فربه هذیان پرسمت نه از وی به خویشتن کشته ای ز بی باکی که بی اصلاح خوردی انطاکی هرکه دارو ستاند از معتوه زود گیرد همه جهان در کوه هرکه بر رفت خیره بر سر چوب گفت تذکیر هاون و جاروب نشود واعظ و نه حافظ دین نبود وارث رسول امین هرچه او گفت خنده آرد و بس هرچه او کرد زو نگیرد کس مرد ماتم زده ز گفتارش سال و مه بی غمی بود کارش ناگذشتست وی به کوی سخن نه بگفته نه دیده روی سخن نکند نیز رنجه بیش ترا شرم ناید ز شیب خویش ترا من ندیدم امام بر منبر چون تل کوه بر سر زنبر هیچ دانی به چشم من چون بود کیر و خایه که در خور کون بود پشت چون خرس بر سر شخ بود روی چون بوریای مطبخ بود ای که در ابلهی و خیره سری خرتر از گاو و هرزه تر ز خری سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۳۵ - در مثالب علوی زرمدی گوید آخر عمرت از دل تفته همچو بر کودک اول هفته گربه گر شد به لقمه شاد از تو گوش و بینی دهد به باد از تو جنس آنها که نامسلمانند همچو دونان گران و ارزانند از پی صید آهوی خوش پوز چشمها سرمه کرده ای چون یوز زانکه دیوی رسید فریادت ای کم از خاک چیست این بادت مردمی گیر و دانش و آزرم ویحک از ریش خود نداری شرم تا کی از ریح و ضحکه و تسخر زین سر و ریش شرم دار ای خر از پی نان و آب هر روزه زهر را خوانده ای شکر بوزه تو مده مر عیال را نانی دیگران داده مر ورا جانی دشت و کهسار گیر همچو وحوش خانه و خوان بمان به گربه و موش هرکه دارد حرام نان عیال سخنش دان که گشت سحر حلال در تو ای شوم نحس دارم ظن که یکی نان بهست از ده زن زن چو ندهی تو نان او ناچار خود به دست آورد چو خر افسار زن اگر بد کند شوی خرسند سیم باید که ماند اندر بند چون ترا عقل نیست چه توان کرد ایزدت کرد ازین معانی فرد نیست عقل هدایتت ز خدای مکتسب نیز نیست ژاژ مخای بی سری باش چون ز روی نوی زرمدی شد بدین صفت علوی حس و عقلش چو نیست اندر ذات هست درخورد ناودانش صفات هست از این زرمدی چو شد طالب ننگ و عاری بر آل بوطالب هرچه بستاند از حرام و حرج از بهای نماز و روزه و حج یا به له یا به منگ صرف کند برف را یار دوغ و ترف کند کم شنیدیم چون تو لنبانی تر فروشی و خشک جنبانی کآن زبانها که اصل شور و شرست همه اندر دهان یکدگرست عقل و جان کسی که بی ادبست این یکی بیوه وآن دگر عزبست عقل و جان کسی که بی باکست آن یکی تیره این دگر خاکست دل براین چار طبع چرخ منه جعفری بهر خرج کرخ منه هرکه خود زشت و بی خرد باشد رای او سست و روی بد باشد صبر کن بر ادای جان کش او دل منه بر غذای ناخوش او که آب رویش ز تخته افلاک شست تعلیقهای عمرش پاک
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۳۶ - در هجو شعراء بد گوید یک رمه ناشیان شعر پراش خویشتن کرده اند شعر تراش قالب و قلبشان سلیم و لییم خاطر و خطشان عقیم و سقیم همه بر درگه فرامشتی همه از روی معرفت پشتی دیدنی هست و خوردنی نه مدام چون سگ پخته و چو مردم خام رخ چو مردم به فعل چون نسناس همه محتاج جامه کرباس فتنه را نام عافیت کرده دال با ذال قافیت کرده فرق ناکرده محنت از منحت عقل از ایشان بداشته عدت غافل از فعل و فاعل و مفعول حفظ کرده به جای فضل فضول باز نشناخته ز شعر شعیر خلد را خوانده گاه شعر سعیر بهر دونان سپر بیفکنده شعر برده به پیش خر بنده خویشتن را شمرده از ندما ساخته مسکن از در حکما گرد کرده بسی سخن ریزه نیک و بد خیره درهم آمیزه همچو گربه به لقمه ای محتاج کرده چو موش سفره ها تاراج همچو گربه لییم و خواری دوست خورده سیلی ز بهر پاره پوست در ربودن بسان گربه شوخ خانه چون موش ساخته ز کلوخ لاجرم سخت جان و سست رگند روی ناشسته همچو خوک و سگند یادگار منافقان به سخن سخنش همچنوست بی سر و بن از معانی دلش بی انصافست همچو طوطی به نطق در لافست جانشان همچو مغز پر باده دلشان همچو نظمشان ساده فعلشان زشت چون عبارتشان جان گران همچو استعارتشان از درون جاهلست عالمشان زان یکی هست بکر و کالمشان سخت ساده است شاخ و شخهاشان که چنین باد هم زنخهاشان سخت ساده است شاخ و شخهاشان از چنین شاعران به پیش مهان خانه مردمان گرفته چو موش خلق از ایشان رمیده همچو وحوش گربه شکلند و موش تأثیرند خانه مردمان از آن گیرند روی ناشسته تر ز خوک و سگند لاجرم سخت جان و سست رگند شمع وار ار چه کردنی کردند جان و تن در سر سری کردند دربه در روز و شب دوان و نوان نام نیکو بداده از پی نان همه هستند صورت شبدیز زین چنین جاهلان دلا بگریز من چراغ چکل شدم در گفت همه پروانه وار با من جفت لاجرم در غم چراغ چکل همچو شمعند زرد و تافته دل گرچه در خشندی و در خشمند طاق ابرو و درگه چشمند هریکی باد و گنگ سبزا رنگ سه از آن کور و چار چون خر لنگ وه از این سبزگان شیرینان نه چو مهره نه از در حمدان
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۳۷ - اندر هجو حکیم طالعی گوید وین دگر هست شاعری به دروغ که ندارد سخنش ایچ فروغ چون پیازست شعرش ارچه نکوست تا به پایان چو بنگری همه پوست دل و جان تیره همچو توده گرد دهن و کون یکی چو مهره نرد هزل شعرش سعیر صورت و هوش سخنش زمهریر شه ره گوش خانه جغد هست چون خوانش نخرد کس به تره ای نانش دردسر زاد زو که در تدبیر تیز و عریان و گنده بود چو سیر راست گویی حکیم صابونی است مایه خبث و جهل و مأبونی است شاعری بی حفاظ و بی خردست در سفاهت بسان جد خودست خیره رویی ز تیره رایی به بی زبانی ز ژاژ خایی به سخنش سر برهنه همچو تنش معنیش کون دریده همچو زنش بتر از کوپیاژه بلخی سخنش در خوشی نه در تلخی صفت و صنعتش کثیف و کنیف وقت و ذوقش به دل رکیک و ضعیف چون سخن گفت در میان گروه گفت هریک که اینت نغز و شکوه تازی و پارسیش در گفتار بغل زاولی است در کردار بس که جویای لوت و قوت شود طعمه و قوت عنکبوت شود چون ملخ دشت و بوستانش یکیست چون مگس دیگ و دیگدانش یکیست چون تو کردی ز ژاژ خود آغاز گوشها در کند به روی فراز دل من چون شنود گفتارش سیلی من ز دور گفت آرش عقل و حس من از تباهی آن مانده مدهوش و عاجز و حیران گنده باشد هرآنچه او گوید همچو گل کز میان گه روید به همه وقت خامش از گفتار ملک الموت حاضرش بر کار دل بود شاد تا بود خاموش بود آسوده از تباهی گوش چون گشاید به ابلهی گفتار گوشم ار بشنود بگرید زار گرچه بیرون برآن سخن خندند دل درون در ز خشم دربندند به یکی در در آورد گوشش به دگر در برون کند هوشش دل عاقل چو گشت هزل نیوش دل دو انگشت دین کند در گوش مانده در صف ناکسان ازل از مدیح و هجا و زهد و غزل هرکجا ترهات او خوانند ژاژ طیان چو موعظه دانند چون هوا ژاژ او به گوش سپرد گوش کفارت گناه شمرد پنبه در گوش پیش قولش وهم آستین در دهان ز جهلش فهم شده سردی نصیب در ازلش نوحه بسیار خوشتر از غزلش از حدیثش معاشر و می خوار شود از باده و طرب بیزار گر فسرده شدی چو پیه آخر نشنوی نغمه کریه آخر تا کی این ژاژ بی شمار آخر ویحک از خلق شرم دار آخر چون سبکسار گشت هزل فروش در خورست آن زمان گرانی گوش دین که با شادمانی آمد جفت پیش وی خود سخن که یارد گفت همچو لاله است گفت و گوی پلید از دهانش دل سیاه پدید ای گزیده ره هوس بر هوش سخنت ناله جرس در گوش
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۳۸ - دیگری را گوید بوده مامات اسب و بابات خر تو مشو تر چو خوانمت استر بدخو از بی نکاح زاده بتر زانک ازو بار به کشد استر رو که دین را به شعرک و ناموس نیک پی کور کردی از سالوس کانکه با چشم عنکبوت بود مگسش تخم عنزروت بود از پی شوخ چشمی ای ناکس دیده صیقل زنی بسان مگس عقل من چون حدیث تو شنود گوید ارچه سر توش نبود کان چو طبع خلاف شورانگیز وان چو دست بهار رنگ آمیز بخورد چشم او چو نوش مگس چشم دیگر کسان خورد کرگس نوحه نوحه گر بسی خوشتر از سخنهای وعظ مادر غر تا حکیم زمانه احمق شد دل او عشق باز یرمق شد هرگز از بهر یک نماز خدای نبشسته دو دست و روی و نه پای زان همی گل خورد چو آبستن شوی دارد ز شاه و خواجه چو زن چه عجب زانکه شوی دارد زن گر شود هر دو سالی آبستن نوحه گر کز پس تسو گرید آن نه از چشم کز گلو گرید هرکجا گربه کشت خالیگر غذی خواجه گشت خاکستر ژاژ او مرده نظم من جان دار نیست شیرآفرین چو گربه نگار برمن ای سرسبک به خوی و به زیست یک دو مه صبر کن گرانی چیست خنک آنکس که چهره تو ندید واین سخنهای هزل تو نشنید هم کنون خود رهیم ازین گفتن تا ابد هم من از تو هم ز تو من آن زمانی که رخ نماید اجل زود گردد به جمله حال بدل بس کنم زین مثالب تو کنون که ز اندیشه منست افزون سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۳۹ - در مذمّت خدمت مخلوق گوید وان کسانی که بار خلق کشند زان عمل سال و ماه شاد و گشند سال و مه از برای نیک و بدی شده راضی به جور همچو خودی ابلهی را خدایگان خوانند ریش خود می ریند و شادانند روز و شب در رکاب سفله دوان همچو سگ خواستار لقمه نان ور کند عطسه مرورا چو خدای سجده آرد بایستد به دو پای وز پی سوزیان وز چیزش یرحم اللٰه گوید از تیزش وز پی یک دو نان به رعنایی خواند او را به حاتم طایی در سخن سفله ژاژ می خاید تاش زان ترهات بستاید در شجاعت ورا بسان علی می ستاید که سخت بی بدلی در سخاوت ورا ز حاتم طی بگذراند به عز علی گر خدا را چنان پرستیدی از خدا هرچه خواستی دیدی خدمتش به ز فرض پندارد وز پی او نماز بگذارد شادمانه بود که چون من کیست حرمتم هست و دل ز رنج تهیست بر خدایی که رازق روزیست بنده را زو سرور و پیروزیست آن وثوقش نباشد از تبهی که برآنکس که مروراست رهی راست گفت این مثل خردمندی که جهان راست لفظ او پندی هر کجا هست ره فرادانی بنده گشتست از پی نانی هرکجا تیز فهم و فرزانیست بنده ای کند فهم و نادانیست رزق رازق ببیند از مخدوم اینت نادان و از خرد محروم بنده را ای تو رازق مرزوق دور گردان ز خدمت مخلوق ای سنایی خدای را کن شکر که نه ای همچو ابلهان در سکر تا بوی زنده شکر او می گوی به در آفریده هیچ مپوی رازق و سازگار خالق بس کس او چون شدی مترس از کس خدمت خلق باد باشد باد کس گرفتار باد خلق مباد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۴۰ - التمثّل فیالقناعة و ترک الحاجة بود بقراط را خمی مسکن بودش آن خم به جای پیراهن روزی از اتفاق سرما یافت از سوی خم به سوی دشت شتافت پادشاه زمان برو بگذشت دیدش او را چنان برهنه به دشت شد بر او فراز و گفت ای تن کر بخواهی سبک سه حاجه ز من هر سه حالی روا کنم تو بخواه که منم بر زمانه شاهنشاه گفت بقراط حاجت اول عملم هست یک به یک به خلل گنهم محو کن بیامرزم کز گرانی چو کوه البرزم گفت ویحک خدای بتواند مزد بدهد گناه بستاند گفت برگوی حاجت دومین که منم پادشاه روی زمین گفت پیرم مرا جوان گردان عجز و ضعف از نهاد من بستان گفت این از خدای باید خواست از من این خواستن نیاید راست زود پیش آر حاجت سومین از من این آرزو مخواه چنین گفت روزی من فزون گردان جانم از چنگ مرگ باز رهان گفت این نیز کرد نتوانم ملکم بر جهان نه یزدانم گفت برتر شو از بر خورشید که رطب خیره بار نارد بید حاجت از کردگار خواهم من وز تو حالی بدو پناهم من تو چو من عاجزی و مجبوری وز بزرگی و برتری دوری برتری مر خدای را زیباست که به ملکت همیشه بی همتاست یارب ای سیدی به حق رسول دور گردان دل مرا ز فضول ای خداوند فرد بی همتا جسم را همچو اسم بخش سنا سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۴۱ - حکایت دید وقتی عزیز عزراییل سمج لقمان سبیل سیر سبیل سقف بامش پر از خلل چو خلال چوب باریک و کوژ قد چو هلال در و دیوار رخنه چون غربال باد و باران منقی و کیال سرش بر در دو پای بر دیوار پهلو و پشت از برون جدار نبد او را در آنچنان مجلس جز غزال و غزاله کس مونس پیش رفت و سلام کرد و بگفت کای دلت با امان و ایمان جفت اندرین دور عمر آبادان بس خراب و یباب داری خان چون از این به بنا نه بربردی بچنین رنج و غم به سر بردی گفت آنرا که چون تو جان آوار باشد اندر قفا به لیل و نهار از کجا آرد آن دل و آن جان که کند خاک خانه آبادان انده انتظار تو یکدم نگذارید جان من بی غم از حماقت بود چو شهماتم به از این ساختن سرا ماتم از غم جان و دین نپردازم که روان سوزم و مکان سازم کرم پیله نیم که زندانم سازم از بهر جان به دندانم تا بود بعد مرگ بهر کفن مسکنم همچو نار اهریمن کم ازین خانه کر بود شاید چون یقینم که مردمی باید سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۴۲ - در مذمّت طبیبان جاهل گوید وین اطبا که خالی اند از طب هیچ نشناخته ز نوبت غب از حمیات غافل و انواع وجه اجناس اربع الارباع نه ز نبض اند عالم و نه ز آب مسیله را نداده هیچ جواب هیچ نشنوده نوع قارورات نه ز تبرید و نه ز محرورات غافل از گرم و سرد و ز تر و خشک پشک نزدیکشان چو نافه مشک گر ز انواع پرسی و ز علل نشناسند نفع و ضر ز خلل به جدل مر ترا جواب دهند نز ره دانش و صواب دهند گر تو پرسی ز حد هر عللی کز چه افتاد مرد را خللی به خدای ار به حق جواب دهند یا به کس نور آفتاب دهند
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۴۳ - در مناقب اطباء عالِم گوید قالالنّبی صلیاللّٰه علیه وسلّم فی شأنهم العلم علمان علمالابدان و علمالادیان باز مردی که وی طبیب بود در سخن حاذق و ادیب بود کرده باشد ز اوستاد قبول خوانده باشد بسی کتاب اصول در ریاضی برد به دانش راه وز طبیعی بود به وجه آگاه داند اسرار علمی و عملی مسله های خلافی و جدلی از برون پی برد به حال درون داند احوال اندرون ز برون بیند احوال علت و امراض داند اسباب جوهر و اعراض سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۴۴ - تفصیل العلل و هی خمسون نوعا نبض و قاروره و رسوب و علل داخل و خارج و فساد و خلل گر تو پرسی ز حد طب که چه چیز چون توان کرد اندر آن تمییز علت سکته و حریف و دسم سبب و دفع آن ز بیش و ز کم انبساط انقباض و حمیات عطش و جوع با صداع و صفات حال نسیان و حمق و استرخا فالج و لقوه و فساد و وبا خدر و رعشه و ربو و کزاز ریه و انتصاب و ذرب و براز حال سرسام و علت برسام نزله خانوق با سعال و زکام گر بپرسی تو از عطاس و ز سل کز مداواش رنجه گردد دل از تمطی و اختلاج بدن خفقان و فواق و سستی تن هیضه و تخمه و زحیر و نهوع اصل این چند و باز چند فروع باد قولنج و باد ایلاوس یرقان و برص جذام و نقوس نقرس پای بند و عرق نسا فتق و دیگر قروة الامعا گر سؤالی کنی از این پنجاه چه شنوی جمله نیستند آگاه حد این هریک ار بگویم من گردد از نکته ها دراز سخن اندکی باز گویمت بشنو باز نگرفته ام سخن به گرو
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۴۵ - فی تفصیل العلل و بیانالامراض سکته از انسداد بطن دماغ که تمامی نیابد استفراغ بشنو از من تو حد و وصف حریف خوردن و خارش زبان لطیف وسم از او خشونتی که بود جملگی ملمس ار بود برود انبساط آنکه مرکز دل تو بکشد سوی ظاهر گل تو پس به ادخال جذب و راه هوا بکشد آن حرارت زیبا انقباض آنکه ظاهر بدنت سوی مرکز برد دخان تنت مر حمیات را حد آنکه نهاد گرمی بد به دلت راه گشاد وآن حرارت غریب جای وطن پس سرایت کند به جمله بدن عطش آن شهوتی که گرم و تر است جوع آن شهوتی که گرم تر است لیک میلش به خشکی است فزون این چنین گفته است افلاطون وانکه او را صداع خوانی تو رعشه و وجع راس دانی تو حد نسیان چنین نمود استاد سهر از انقطاع خواب نهاد حمق را حد فساد ذکر و فکر جمع این هردوان به یکدیگر بشنو از حال و حد استرخا نوع بطلان جملگی اعضا انسداد مبادی الاعصاب انقطاع و نفوذ قوت و تاب فالج از اصل و فعل استرخاست لیک بر جانبیست چپ یا راست لقوه کژ گشتن رخ از یک سو میل شدق آورد ز جانب رو آنکه بنهاد حد و فعل وبا رفتن جوهر طباع هوا خدر آن دان که چون دبیب النمل ضعف و قوت کند به نفس تو حمل رعشه ز اضداد یکدگر حرکات زیر و بالا به قوت و به صفات ربو از تنگی عروق و عضل وز ضوارب نه در مقام و محل ریه را از تنفس بسیار وز خمود عضل کزاز و قفار انتصاب آنکه تنگ گشت نفس قصبه ریه را ز قسمت پس ذرب است از فساد بطن طعام بی قی اطلاق با مراره مدام حد سرسام در دماغ ورم وآن ورم گرم و سخت قحف سقم حد افعال و قوت برسام ورمی گرم در حجاب مدام نزله از انصباب سرد بود زو به بطن الدماغ درد بود وز دماغ آنگهی به صدر شود وآنگهی بی محل و قدر شود حد خانوق در عضل ورمی بر نیاید ترا به جهد دمی ورمی صعب از او پدید آید حنجر و حلق را بفرساید وآنچه را نام کرده اند سعال قصبه ریه را کند بد حال وز زکام انصبابهای تباه به سوی منخرین گشاید راه بشنو از من تو حد و وصف عطاس حرکتهای ابخره ز قیاس حاصل اندر دماغ گشت سطبر به طبیعت ادا کننده چو ابر سل فساد مزاج و سوداها بس ذبول آورد به اعضاها قوت هاضمه تباه کند دافعه هم به وی نگاه کند قرحة الصدر ازو پدید آید ریه را ثقلها پلید آید از تمطی نشان چنین دادند انکه در طب امام و استادند حرکت در تن از همه عضلات محتقن گشته از همه آفات اختلاج از زیادت حرکات کاندر اعضای آورد نفحات انبساط انقباض ازو در دل هر زمان آورد همی حاصل خفقان اختلاج دل باشد که نه از حقد و غش و غل باشد باز گویم فواق را من حد که بر این قول ناورد کس رد حرکات و تردد مابین دافعه ماسکه به رأی العین اندر اجزاء معده جمع آید بدل انطباع منع آید هیضه اسهال و قی بهم باشد معده را هضم و قوه کم باشد به فساد آید آن طعام و شراب هاضمه زو بمانده اندر تاب تخمه چون هاضمه تباه شود معده پژمرده و دوتاه شود غلبه شهوت و بیار و بگیر حکما نام کرده اند زحیر حد و قدر نهوع آنکه نهاد غثیان گفت لیک بی قی و باد حد قولنج هست دردی سخت در درون شکم چو بنهد رخت انخراقی ز حایلین باشد وآن سرایت بانثیین باشد گفت بقراط حد ایلاوس وجع قولن مع الذبل منهوس یرقان انتشاری از صفرا که شود در همه بدن پیدا چون مزاج کبد تباه شود برص آید چو خون سیاه شود جوهر خون شود همه بلغم پوست ز الوان خویش گردد کم آنکه بنهاده اند حد جذام استحالت ز جوهر دم خام فیعید المرار فی الاعضاء شده مستولی بدن همه جا نقرس آماس در مفاصل دان کعب و ابهام با عروق در آن حد عرق النسا بود آن درد که کند مرد را ز راحت فرد جانب الوحشی و رخ اوراک شده زان درد پای مرد هلاک فتق دردی شدید در امعاء عضل البطن با صفاق قفا حکما از قروة الامعا این نهادند حد رنج و عنا
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۴۶ - در طبیبان نادان گوید این نمودیم حد این پنجاه کرد باید کنون سخن کوتاه حکما جمله حد این امراض این نهادند بر سواد و بیاض از اطباء عام این ایام گر بپرسی از این همه یک نام به خدا ار شناسد و داند ور هزارن کتاب برخواند همه از جهل پر شر و شورند همه کناس و اکمه و کورند صدهزاران مریض را هر سال بکشند از تباهی افعال همه هستند یار عزراییل قاتل ایشان و خلق جمله قتیل وای آنکس که هست حاجتمند به چنین قوم کور بی در و بند ای خداوند از این چنین حکما خلق را کن به فضل خویش رها که جهان شد ز فعلشان ویران خلق را زین بدان به جان برهان سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۴۷ - در صفت منجّم حاذق و منافق و تمثیل اصحاب دعوی به غیر معنی فی بطلان احکام النجوم و صفة هیئةالفلک و واضع هذاالعلم، قال النبّی علیهالسّلام: النجوم حق و احکامها باطل، و قال علیهالسّلام: من آمن بالنجوم فقد کفر، و قال علیهالسّلام: تعلموا منالنجوم ماتعرفون به ساعات اللیل والنهار، و قال امیرالمؤمنین علیبن ابیطالب علیهالسّلام: تعلموا بالنجوم فانه علم من علومالنبوة و قالاللّٰه تعالی: والسماء ذاتالبروج، والشّمس والقمر بحسبان باز اینها که مرد احکامند همه در فال و زجر خودکامند نفس از گردش نجوم زنند سال و مه فال سعد و شوم زنند همه جاسوس نجم افلاکند همه با میل و تخته خاکند همه در راه حکم خود رایند به سر من که ژاژ می خایند زرق بوالعنبس است رهبرشان کم ز خاکند خاک بر سرشان نشنیدند نام بطلمیوس پر فغان و میان تهی چون کوس همه شاگرد زرق بوالعنبس همه از زرق او زنند نفس روز و شب در شمار هفت و چهار خانه جد و خانه ادبار صاحب لیل و صاحب نوبه زین چنین علم توبه و به توبه صاحب ساعت و دلیل نهار طالع و کدخدا و جان بختار صاحب وجه و نیز صاحب حد که در احکامشان نباشد رد سبب کدخدایی و هیلاج که منجم بدو بود محتاج صاحب صورتست و رب الیوم که برآنند حکیمان یک قوم حکم و تأثیر و صاحب اوتاد برتر از حد وجه و نقص و زیاد گردش و رفتن و هبوط و صعود که ز تأثیرشان شود موجود انحطاط و حضیض و دور و شمار اوج خورشید و ثابت و سیار فلک المستقیم و جیب المیل غایت ارتفاع و گردش لیل گه رحاوی و گاه دولابی گه حمایل چو تیغ اعرابی بعد و بهت و تفاوت مابین حاصل جیب و غایت الطولین زیج یحیی و فاخر و مأمون ارتفاع طوالع و چه و چون وانکه بنهاد اوج را حرکات ارتفاع و تفاوت ساعات ظل مقیاس و نقطه محسوس که مقادیر زاویه است رؤس طول و عرض و سطوح و نقطه و خط که در احوال جمله نیست غلط
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۴۸ - فی صفة الافلاک فلک تاسع است بر ز افلاک کین فلکها بود درو چو مغاک فلک ثامن است جای بروج واندر آن هفت را دخول و خروج فلک سابع است آن کیوانست که مر او را بسان ایوانست فلک سادس است زاوش را که دهنده است دانش و هش را فلک خامس آن بهرامست آنکه در فعل و رای خودکامست فلک رابع آن خورشیدست که به ملک اندر آن چو جمشیدست فلک ثالث آن ناهیدست زهره کز نور او جهان شیدست فلک ثانی آن تیر آمد آن عطارد که وی دبیر آمد فلک اول آن ماه آمد که اثیر اندر آن پناه آمد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۴۹ - فی صفةالسّعد والنّحس منالکواکب السبعة دو ازین هفتگانه نحس نهند در همه وقتها بد و تبهند دو ازو در نهاد مسعودند فاعل خیر و منبع جودند دو از این معتدل به خیر و به شر متوسط به حال یکدیگر شمس خود کدخدای گردونست نیرست از کواکبان چونست همه زین قبه بلند چو درج درشو و آی این دوازده برج نظر سعد راه تسدیس است وآن دگر نحس راه و تسلیس است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۵۰ - در بیان طبایع چهارگانه جوهر آتش است بعد از هفت که ازو دل بخست و زهره بکفت بعد از آتش فضا و جو هوا که زوی تا به مرکز است ملا بحر اخضر سوم نتیجه اوست آن یکی قشر و آن دگر چون پوست اغبر تیره چارمین ارکان پس نبات و معادن و حیوان حال اطباع این دوازده برج هریکی بر مثال گوهر و درج سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۵۱ - در صفت بروج دوازدهگانه حمل و ثور و پیکر جوزا سرطان و اسد دلیل بقا خوشه خاک و کفه میزان عقرب مایی و زنار کمان جدی خاکی و دلو و حوت بهم از هوا و ز آب داده رقم بره و شیر ناریست و کمان گاو و خوشه و بز ز خاک گران باز دو پیکر و ترازو و دول از هوا یافت بهره بیش ممول هست خرچنگ و گزدم و ماهی که بر آبستشان شهنشاهی حمل و عقربست از این تاریخ که شدستند خانه مریخ ثور و میزان ز زهره دارد بهر زهره چون شاه و ثور و میزان شهر پس از این هست خوشه و جوزا کز عطارد گرفته اند بها سرطان خانه قمر گویند شمس را جز اسد کجا جویند قوس و حوتست خانه هرمزد جدی و دلو از زحل بجوید مزد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۵۲ - در شرف و وبال و صعود و هبوط کواکب گوید شرف آفتاب در حملست شرف ماه گاو بی جدلست راس را خانه شرف جوزاست سرطان آنکه مشتری را جاست شرف تیر خوشه آمد و پس مر زحل را شرف ترازو و بس مز ذنب را شرف کمان آمد ملک بهرام جدی از آن آمد شرف زهره برج ماهی دان بعد از این جملگی تباهی دان می ندانند که این همه وضع است اختراع حکیم بی بضع است چون ولادت سبک پدید آمد بستگی را یکی کلید آمد دومین خانه بیت مال نهند اصل این حکم بر محال نهند سومین بیت اخوه و اخوات ایمن از حادثات و از نکبات چارمین خان خانه پدرست که ورا خیر و عافیت ثمرست خانه پنجم آن فرزندست وآن اولاد و خویش و پیوندست ششمین بیت بیت بیماریست که از آن خانه جای غمخواریست هفتمین خانه جای جفت و عیال که از آن به شود همه احوال هشتمین هست خانه نکبات که از آن مرد را رسد آفات نهمین جای ملت و دین است سفر و راه و کیش و آیین است دهم از مادران نهند شمار خانه پادشاه و حرفت و کار خانه دولتست یازدهم اینت ترتیبها همه مبهم از ده و دو نشان که دادستند خانه دشمنان نهادستند زین ده و دو نظر به پنج کنند خود درین پنج جا سپنج کنند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۵۳ - فی تسویة البیوت اختراعی چنین هرآنکه نهاد راه در داد و لیک در نگشاد خلق را جمله کرد سرگردان وآنچه کرد از عمل تبه کرد آن شخص گاهی که در شمار آید مادرش اولین به کار آید بعد از آن خانه نحوس و سعود که درآمد وی از عدم به وجود خواهران و برادران پس از آن پس پدر تا بداریش چون جان خانه رنجها و بیماری نکبات و بلای و دشخواری بعد از آن خانه مناکح و جفت به در آید بدان زمان ز نهفت چون بجست از نهیب بند و کمند پس ورا نه تو خانه فرزند خانه دوست و خانه دشمن بعد از این خانه ها تو پی بفکن ورنه بیهوده زین نمط کم گوی ژاژ کم خای و پر بهانه مجوی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۵۴ - التمثیل فی احوال المنجّم الجاهل عندالملک العالم بود وقتی منجمی کانا همچو اهل زمانه نابینا پادشاهی ورا به خدمت خواند گاه و بی گاه پیش خود بنشاند پادشا مر ورا سؤالی کرد مشکلش از ره محالی کرد پادشا زیرک و جهان بین بود ظاهر و باطنش پر از دین بود گفت روزی برای خود بگزین رو به تقویم حال خویش ببین آن زمان کت همه کمال بود کوکب نحس در وبال بود طالعت را همه شرف باشد حال تو بر تو منکشف باشد هیچ نکبت نباشدت پیدا خیز و دل شادمانه پیش من آ تاترا خلعتی دهم در خور تا شود فقر و فاقه ات کمتر مرد ابله برفت و روز گزید وآنچه مقصود شاه بود ندید بامدادی بر شه آمد زود که از آن بهترینش روز نبود شاه چون دید مرد را دلشاد صد در از رنج و غم برو بگشاد گفت در حال گردنش بزنید بسته ویرا ز پیش من بکشید مرد دژخیم مر ورا بکشید برد واندر زمان سرش ببرید می ندانست روز نیک از بد بود تقلید امام او نه خرد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۵۵ - صفة مقادیر ابروج والکواکب السیّارة غافلند این منجمان از کار نیست در کارشان دل بیدار همه را زرق و حیلت است آلت نیست از علم و حلمشان عدت شمس کز کره هست در مقدار ز صد و بیست و چار بار شمار خانه او را اسد نهادستند دور دور از خرد فتادستند زهره کز ربع کره بیگانه ست ثور و میزان ورا چرا خانه ست نیست تیر از کره یکی اجزا با دو خانه است سنبله و جوزا نیست در کارشان بسی تمییز خیز و بر ریش آن منجم تیز می نویسند خیره بر تقویم نیک و بد بر عموم اینت حکیم بس تبجح کنند بر دانش هیچ دانش نداده یزدانش نیست فرقی میان مردم دهر همه یکسان بود طوالع شهر همه بادست حکم باد انگار تو ز احکام خیره دست بدار نیست جز هرزه مندل و تنجیم زن بود سغبه چنین تعلیم سخن فال گو ندارد سود باد پیمود کآسمان پیمود نیست الا به قدرت یزدان نیک و بد در طبایع و ارکان بی قضا خلق یک نفس نزند مرد عاقل چنین جرس نزند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراءالمدّعین ومذّمةالاطباء والمنجّمین » بخش ۵۶ - در حق مردم و آدمی گوید پس از آدم هر آنچ ز آدم زاد آدمی خوانمش به اصل و نژاد نتوانم که گویمش مردم زانکه در سر این سخن مردم مردمی عالمی دگر باشد کم کسی را ازو خبر باشد گرچه از روی اصل در دو سرای کمتر از سگ نیافرید خدای از پی خواب و خور مدانش وجود کاندرو بیش ازین بود مقصود چون بود خلد و در هنر کوشد جامه مشطی ششتری پوشد خدمتش را کسی کنند پدید که برو بایدش مقیم دوید ور شود کشته گاه جولانش صید در زیر زخم دندانش چون بگویی برو به هم تکبیر شرع می گویدت حلالش گیر باز اگر کاهلی کند پیشه ناورد زی طریق اندیشه گرد بازارها دوان باشد نزد دکان این و آن باشد تا یکی استخوان خشک برد ده تبر در میان سر بخورد هست فرقی ز کار این تا آن همچنین کار آدمی می دان سگ به کوشش چنان شود که کند خدمتش آدمی و لاف زند ور خسی آدمی شود چونان کی کند خدمت سگ از پی نان کار دربند همت من و تست نشوی خوار تا نباشی سست این بگفتم بر پناه جهان بازگشتم به مدح شاه جهان