Qur'an&Sunnah

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۶ - فی صفة الموت جز دو رنگی نشد ز مرگ هلاک مرد یک رنگ را ز مرگ چه باک مجلس وعظ رفتنت هوسست مرگ همسایه واعظ تو بسست مرگ را در سرای پیچاپیچ پیش تا سایه افگند به بسیچ زادگان چون رحم بپردازند سفر مرگ خویش را سازند تو به پیری ز مرگ نندیشی ملک الموت را مگر خویشی وگر ایدون که خویشی تو درست هست باری بآخر و به نخست نکند سود و جز زیان ندهد که ورا نیز اجل امان ندهد سوی مرگ است خلق را آهنگ دم زدن گام و روز و شب فرسنگ جان پذیران چه بی نوا چه به برگ همه در کشتی اند و ساحل مرگ هستی حق زوال نپذیرد آنکه مرگ آفرید کی میرد پیش آن کس که قدر دین داند سرگذشت امل اجل خواند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۷ - تمثیل در احوال گذشتگان جهان بی‌وفا از ثری تا به اوج چرخ اثیر همه میرنده اند دون و امیر چه حدیث است میر هم میرد زانکه جسمست مرگ بپذیرد چکنی سرگذشت طراری سرگذشت اجل شنو باری تا بگوید چگونه سازم چاه تا بگوید چگونه سوزم شاه تا بگوید به غافل و کر و کور به که دادم ز که استدم زر و زور تا بگوید که گردنان را من چون شکستم به سروری گردن تا بگوید چه تاختم بر تخت تا بگوید چه باختم با بخت بخت خود از چه سان نگون کردم تخت این از که پر ز خون کردم چه نخ و بیخها بکندم من چه شخ و شاخها فکندم من نفس این را نکال چون کردم بدر آنرا هلال چون کردم خسروان را چگونه کردم مست قصر شاهان چگونه کردم پست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۸ - در صفت مرگ پیامبران علیهم‌السّلام تا بگوید ز انبیا و رسل چون گرفتم به قهر بر سر پل تا بگوید که شیث و آدم را چون بریدم ز جسمشان دم را تا بگوید ز کشتن هابیل که ستم کرد بر تنش قابیل تا بگوید ز نوش و نوح و لمک مردن زار و رفتن هریک تا بگوید ز هود وز صالح راحت و رنج ناصح و طالح تا بگوید ز حال ابراهیم جور نمرود و آن عذاب الیم حال اسحاق و حال اسماعیل هاجر و ساره و آل اسراییل قصه رنج یوسف از اخوان صبر یعقوب و خانه احزان تا بگوید ز مبتلا ایوب دل و جان در عنا و دا مکروب حال الیاس و یوشع و ذوالکفل یافته هریک از کفایت کفل تا بگوید ز موسی و هارون آل عمران و حوت با ذوالنون تا بگوید ز گریه داود ناله و آب چشم و طول سجود تا بگوید ز ملکت پسرش سایه از پر مرغ کرد سرش انس و جن مر ورا شده مطواع باد چون مرکبی مطیع و مطاع تا بگوید ز اشمویل و شعیب پاکشان جیب و دامن از همه عیب کالب و دانیال و لوط و خضر شده هریک ز قوم خویش ضجر پند لقمان و سرگذشت یسع دین و دل در ورع بری ز طمع تا بگوید ز لشکر کفار زکریا بریده از منشار تا بگوید ز عصمت یحیی تا بگوید ز ناله عیسی تا بگوید ز سید سادات که ز ما بر روان او صلوات احمد مرسل آنکه فضل احد کرده بر جمله انبیاش اوحد آفتاب مساجد و خلوات از حق او را صلوة در صلوات شیخ ابوبکر و عمر و عثمان حیدر آن شیر خالق سبحان تا بگوید ز حال میرحسن وآن همه خصم چیره بر یک تن واندر آن کار پور بوسفیان یک زمان مر ورا نداده امان از زنی خواست استعانت و عون تا شد او هم جلیس با فرعون تا بگوید ز کربلا و حسین آن نبی را چو قلب و همچون عین تا بگوید ز قوم پر شر و شین شده راضی به قتل میرحسین شده در نار قاتل و مقتول رفته با مرتبت به نزد رسول کربلا گشته گورخانه ورا کرده تیر عدو نشانه ورا زان برآوردن هلاک و دمار از نژاد امیه خونخوار تا بگوید که بهر آتش و آب آب فرعون چون ببردم از آب تا بگوید ز موت و بعث عزیر از بشر آن رخ آوریده به خیر حال اصحاب کهف و دقیانوس قصه تبخلوس و شهر فسوس تا بگوید ز عاد و عاد نژاد که به بادش چگونه کردم باد تا بگوید ز زخم ناگاهان بر سر رهبران ز گمراهان زان در آوردن رسول از در زان برون کردن فضول از سر زان ببردن عروس نیکو روی ناگهان از کنار زیبا شوی

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۹ - صفت مرگ شاهان فرس و بزرگان ایشان زان ملوک عجم که در تاریخ بخردان راست موعظت توبیخ زان سخنهای ملک کیخسرو رستم زال و نیرم و جم و زو آل گشتاسب و نامور لهراسب وان همه علم و حکمت جاماسب حال جمشید و حال افریدون حال ضحاک کافر ملعون سرگذشت سیاوش مظلوم پدر بی حفاظ و آن زن شوم حال اسفندیار و ظلم پدر حال افراسیاب بسته کمر رستم گرد و خدعه سهراب که جهان شد ز فعل هر دو خراب زان جفاهای بهمن دانا که چه کرد از خروج با دارا زان ملوک طوایف عظما که چه گونه شدند جمله هبا حال فیروز و اردشیر عظام اردوان دلیر با بهرام زان خبرهای آل ساسانی راندن کام دل به آسانی زان خصال سکندر رومی که برفت از جهان به محرومی زان سیرهای یزدگرد عزیز که شد از بخت بد همه ناچیز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۰ - در صفت موت بنی‌آدم از خاصّه و عامه زان بنی آدم از صغار و کبار که برآورده شد ز جمله دمار زان به جان اندرون خلیدن نیش بچه را در کنار مادر خویش زان بریدن به منزل و به سفر حلق برنای تازه پیش پدر زان ربودن فکندن اندر نار مرد را از دکان و از بازار زان خصال سران سمر کردن زان کلاه کیان کمر کردن زان همه ملک با خلل کردن زان همه خطبه ها بدل کردن زان بناگاه بردن از سر تخت پای بسته کشان دو صد بدبخت تا چو بشنودی از غرور مهی دل براین عمر بی وفا ننهی این همه قصه ها از او بشنو نازنینی مکن بدو بگرو زین قفاهای نرم و شیرین کار گردن اندر مدزد مسخره وار تو ز روی هوا و پر هوسی وز پی فعل ناکسی و خسی آنچنان با غرور گشتی جفت پیش تو مرگ خود که یارد گفت چه حدیثست شاه کی میرد کی اجل حلق پادشا گیرد کی بود خاصه از درون حصار با امیر اجل اجل را کار از توام خوشتر آنکه پیش اجل از برای نفاق و زرق و دغل پیش بیمار همنفس با مرگ گشته ریزان ز شاخ عمرش برگ او کشیده ز هفت عضوش جان تو همی گویی هفت که به میان کرده ابلیس بهر طنازی زین سخن بر بروت تو بازی در میان ار هزار که باشد مرگ یک دم چو خاک بر پاشد زین ترش بودنت در این زندان مرگ را کند کی شود دندان مه ز تو که ز تو به پیش تو مرد تو بزی خوش ترا که یارد برد مردگان را به گل سپردی تو تو نمیری نه مرد خردی تو خود ترا مرگ بسته کی گیرد تو امیری امیر کی میرد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۱ - در بقا و فنای جسم و جان گوید در جهانی که عقل و ایمانست مردن جسم زادن جانست تن فدا کن که در جهان سخن جان شود زنده چون بمیرد تن روزی آخر ز چرخ پاینده هم تو سایی و هم بساینده گر ترا از حواس مرگ برید مرگ هم مرگ خود بخواهد دید هاون ار چند چیزها ساید هم بسوده شود چو وقت آید مرگ اگر ریخت خون ماده و نر هم بریزند خونش در محشر ای بهان را به بد بیازرده وآنچه بد بود با بدان کرده عمرت از آس آسمان سوده تو دمی زو چنان نیاسوده بس بود زین سپس کنف کفنت که همی بر نتافت پیرهنت لعل را کافتاب پروردست از همه آفتش جدا کردست شحنه اوست آفتاب بلند نرساند بدو نهیب و گزند چون همی زاختران پذیرد قوت خم نگیرد ز گوهران یاقوت باز دری کز آب زاد و مغاک لاجرم خاک شد ز خاک چو خاک بر فلک شو که در جهان وجود هرکه برتر کریم تر در جود دشمن جان تنست خاکش دار کعبه حق دلست پاکش دار زانکه اندر سرای سور و صور از پی خواندن سرور سور همه آلایش تو از طین است همه آرایش تو از دین است رهبر این راه را چو مرگت نیست بی نوایی مکن چو برگت نیست مرگ هدیه است نزد داننده هدیه دان میهمان ناخوانده سوی دین هدیه خدایش دان آنکه ناخوانده آیدت مهمان مرگ ناخوانده کایدت مهمان پیش هدیه خدای کش تن و جان جامه ت ای آنکه تخت تو خردست ز آتش و آب باد و خاک به دست مرگ چون رخ نمود هیچ منال به دل و جان همی کن استقبال همچو ایمان برای سور و سروش جامه های برهنگی در پوش این همه هستیی که در بدنست نقش نه پیر و چار پیرزنست نه و چار است مر ترا مایه برنشاید گذشت زین پایه گر به غفلت زیی درین مسکن جان مسکینت ماند بی مأمن بروی زین سرای بی معنی گوش پر گوشوار لابشری از پی پنج روزه بدمردی گنج عقبی به دنیی آوردی باری ار زین شکار نیست گزیر مرغ دنیا به دام دنیا گیر خرج کردی برای تن جان را در سر نان بدادی ایمان را مکن ار مال را شناسی ارج زر رکنی به شهر کوران خرج کی بود سوی بزمی و رزمی شهر خوارزم و نقد خوارزمی جعفری را چو نیست اینجا نرخ باز دار از پی تجارت کرخ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۲ - در نکوهش این جهان اینکه اقلیم بیم و امیدست خود یکی روزه راه خورشیدست اینک امروز ربع مسکونست قطره ای از هزار جیحونست هیچ نادیده عالم معنی معرفت را چرا کنی دعوی تو ز طاوس پای دیدستی نام اقلیمها شنیدستی ز رزی دانه عنب دیدی مهره بوالعجب به شب دیدی بازی روز و شب به انبازی هست پیش تو همچو شب بازی شیر گرمابه دیده از نقاش باش تا شیر بیشه بینی باش تو که این را چو جان نگه داری گاه از آن عقل را بیازاری نبود مر ترا بهی و مهی با دلی پر ز حرص و دست تهی برکه خندند ساکنان اثیر کز تو با گریه ماند گوز و پنیر گوز مر خرس حرص را بگذار وین پنیر بدت به گربه سپار که اگر با تو دم زند هوست کند از جور چرخ در قفست

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۳ - اندر طلب بهشت به سالوسی مرغ و حور از بهشت ابدانست حکمت و دین بهشت یزدانست نبود جز جمال ایزد قوت عاشقان را به جنت ملکوت تو چه دانی که می چه گیری قوت در چنین دل کجا رسد ملکوت ملکوت از پی گدایی را جان دهد از پی رضایی را آنکه در بند حور و غلمانست نیست خواجه که از غلامانست آنکه در صف بارگاه ازل می سراید چو عندلیب غزل چون گرفت از صفای صفوت قوت ملک را باز داند از ملکوت چون نداری مناهی اندر پیش ز احتساب خرد به جو مندیش تو چه دانی بهشت یزدان چیست چه شناسی که جنت جان چیست کی برد شهوتت ترا به بهشت تات حور و قصور باید و کشت همچو بربط ز فسق و سیرت زشت چشمتان هشت بهر هشت بهشت ای به دل کرده دین به نامردی چند ازین نان و چند ازین خوردی دلی آخر به دست کن روزی که درو باشدت ز دین سوزی گیرم این جا ز دیوی و زوشی عیب خود بر همه همی پوشی چون رسی در جهان بی چونی عیب گوید من اینکم چونی تو همی پوش همچو عامه خلق عیب خود بهر بارنامه خلق پس بدان تا هوا شود خشنود عذر می نه که عقلم این فرمود گرچه بر خود بپوشی از پی فرع از درون شرم دار شرم از شرع این همه طمطراق بیهودست عقل جز راستی نفرمودست وآن کسانی که مرد این راهند از نهاد زمانه آگاهند ستم دوست را چو از در اوست دوست دارند که دوست دارد دوست خشم را از درون محمد وار جز برای شکار شرع مدار حرص را سر بزن به تیغ وفا بخل را پی کن از صفای رضا وآن خرانی که بار گل بکشند شربت صرف کار دل بچشند همه را بینی اندرین بنیاد ز آتش دل دماغها پر باد چون براین در نه ای سپهداری کم ز سگ بانیی مکن باری گر نمیرد چنین سگی در تو از سگی کم بوی به محشر تو از صفات سگی تهی کن رگ ورنه در رستخیز خیزی سگ کمتر از سگ مباش و حق بشناس که به یک لقمه دارد از تو سپاس خشم را دل مده به جاه ویسار سگ دیوانه بر درد هشیار بر عاقل که یافت عقل و بصر فربهی دیگر و ورم دیگر نبود چون بصیر مرد ضریر نیست حاجت مرا بدین تقریر گرچه آبستنی ز دور زمن او هم از مرگ تست آبستن جسم فربه مکن به لقمه خوش کاسب فربه چو شد شود سرکش روده کز باد گشت فربه و تر بدو سوزن شود سبک لاغر ابلهان مانده اند بر سر پل پای در گل دو دست اندر غل همه در آب این دو روزه نهاد تازه و تر چو روده پر باد تو در این خطه فساد و فجور از دل شاد مانده ای رنجور گر تو هستی ز نسبت آدم هم ز خود زای با کمر چو قلم اصل را هم به اصل باز رسان خوش به خوش بخش وناخوشی به خسان عقل و علمست آفت منحوس پر و بالست فتنه طاوس هرچه گویی نه در ره آدم دیو و دد دیده گیرد اندر دم کبک سنت به بوستان نیاز کی درآید چو در خرامد باز گو سبک روح نیست دختر دین هست اندر جهان گران کابین نشود دل تهی ز پر گویی پس تو خون را به خون چرا شویی زان ترا گوشمال داد فلک زیر چرخ کیان فراز سمک تا نگویی جواب بوالحکمان ور بگویی چو کوه گوی همان

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۴ - اندر زهد ریایی زهد ورزی برای مرداری پس چه گویی که من کیم باری تو از این زهد توبه جوی نصوح ورنه بی دل روی به عالم روح چو تو سقمونیا خوری به نیاز آنگه از ریدنت که دارد باز در غم آن دمی که رفت از دست گری و خون گری که جایش هست دور و نزدیک بی من و با من سطح آبست حافظ روغن آن دبیری که خورد خیره صبر رید چندانکه شد چو لاشه دبر باش تا دینش بازخواست کند تا چو خامه چگونه کاست کند هرکه جویای عالم غیب است شمع در دست و اشک در جیب است تو نه نیکی نه قابل نیکی مرد کاکا و کو کو و کی کی باش تا نقش عز نماید ذل باش تا عذر جزو خواهد کل گلبن از جور دی نماید خار باش تا گل نمایدت به بهار فتوی اندر ره فتوت نیست نبوت اندر دم نبوت نیست چون فلک سال و مه ز نامردی گرد اجرام خویش می گردی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۵ - اندر مذمّت دنیا و برحذر بودن از آن فرماید در جهانی چه بایدت بودن که به پنگان توانش پیمودن چیست دنیا سرای آفت و شر چون کلیدان زاولی به دو در هست چون مار گرزه دولت دهر نرم و رنگین و از درون پر زهر طفل چون زهر مار کم داند نقش او را تتی تتی خواند همه اندرز من به تو این است که تو طفلی و خانه رنگین است در غرورش توانگر و درویش شاد همچون خیال گنج اندیش تو که در بند او گرفتاری می کش از بهر او چنین خواری تو به امید فخر و روزبهی از همه ناکسان دهر کهی نیست با وی وفا و معنی یار دیده و آزموده ای بسیار جهل خس را پیامبری ندهد آز کس را توانگری ندهد آز چون آتشست و تن چو حطب ز آتش و نی موافقت مطلب آز چون آتش است تن هیزم آب و آتش به هم چه آمیزم آز بسیار خوار و مستحلست پادشا صورت و گدای دلست چون سرابیست آز تشنه فریب همچو سیلیست آز رخ بنشیب خوردنش را چو کرد تشنه بسیچ چون بدو در رسد نباشد هیچ هست چون معده معاویه آز که به خاک از تو دست دارد باز آتشی را که دیو جنباند ایزدش جز به خاک ننشاند

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۶ - در نکوهش حرص گوید حرص بگذار و ز آز دست بدار حرص و آزست مایه تیمار حرص را ز آنکه قهر خواند اله عاقل از وی بدان نساخت پناه هرکه او حرص را امام کند خواب و خور جملگی حرام کند نقش رنگین و هیچ جان نه درو خوان زرین و هیچ نان نه برو حرص نقشیست هیچش اندر زیر نکند هیچ هیچ کس را سیر هرکه را دیو حرص مهمان برد تو حقیقت شنو که گرسنه مرد آز پر باد چون درو پیچی کدخداییست خانه پر هیچی هرکه او آز را متابع گشت بگذشت از ثلاث و رابع گشت به غروری ببرده خواب همه نان نداده ببرده آب همه خلق ازین گردخوان دیرینه دیده سیلی و هیچ سیری نه تا قیامت نخورده مهمانش یک شکم نان سیر بر خوانش این دو در دوزخ از درون تو باز صورتش سوی عقل شهوت و آز زین دو گر در فنا نپرهیزی در بقا از درونشان خیزی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۷ - در شهوت و آز گوید چیست دنیا و خلق و استظهار خاکدانی پر از سگ و مردار بهر یک خامش این همه فریاد بهر یک خاک توده این همه باد هست مهر زمانه با کینه سیر دارد میان لوزینه از پی گندمی درین عالم چند باشی برهنه چون آدم بهر گندم تو روح رنجه مدار کادم از بهر گندمی شد خوار در جهان بنگر از پی رازش چه کنی رنگ و بوی غمازش این جهان زان جهان نمودارست لیکن آن زنده اینت مردارست چون یکی بحر دانش آن به شرف آخرش درج در و اول کف خانه ای دان شکسته زیر و زبر نقش دیوار پر درخت و سپر نه درختیش میوه آرنده نه سپر مرگ باز دارنده راز دل هر دو بر تو بنموده تو به غفلت زهر دو نشنوده مانده اندر غرور او شب و روز همچو آدینه کودکان از گوز صفت عمر و مرگ و دولت و زیست زیر دور زمانه دانی چیست شاهد ابله و رقیب بهش می شیرین و میزبان ترش میزبان بی حفاظ و بی آزرم خوردنی جمله سرد و آبش گرم پس مریز ارت چرب باید دیگ آب در دیگ و روغن اندر ریگ راز این کلبه نفس غمازست عقل کل باز خانه رازست نچنی برگش ار چه با برگست پس دویدنش حسرت و مرگست به در عقل گرد تا برهی از بلاها و زشتی و تبهی مرد را عقل به بود دستور ورنه ماند چو ابلهان مغرور

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۸ - فصل فی صفة‌الافلاک والبروج والسّماء والارض و ما بینهما من‌العجایب ذکر الافلاک و ما فیها من‌العجایب احسن من ابداع المخدّرات الکواعب چندگویی ز چرخ و مکر و فنش به خدای از کری کند سخنش چیست چرخ و زمین فراز و مغاک جامه سبز و دامنی پر خاک شب صد چشم چیست محتالی روز یک چشم چیست دجالی زشت باشد به خاصه از ابدال جز به عبرت نظاره دجال روز و شب را به سوی زیرک و غمر تحفه از وی غمست و غارت عمر چیست چنبر سپهر دهر افروز رسن پیسه چیست جز شب و روز در فگندت به چنبر گردن بهر کشتن زمانه پیسه رسن زده مار فلک ترا به ستیز هست پیسه رسن ازو بگریز در غم زر سرخ و سیم سره سبلتت سبز گشت همچو تره تره سبز و پر آب و رنگینست سر کینش ز پای سرگینست

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱۹ - در دوازده برج گوید بره چرخ هست مردم خوار زو خور خویش هیچ طمع مدار آفت کشت تست بر گردون گاو کردنده از سرین و سرون از دو پیکر مجوی ساز و بسیچ کز دو روی هیچ کس نیابد هیچ راه خرچنگ و رای او مپذیر کژ رو و کور را دلیل مگیر نخورد شیر چره هرگز گور لیک مردم بسی برد سوی گور چکنی طمع خویشی از خوشه که ازو برنبست کس توشه رو که ناید نصیب گنج ترا از ترازوی بادسنج ترا کی دهد باده خاصه نوش گوار گزدم نوش خوار نیش گزار راستی با کمان چرخ مزن زانکه گشت او کمان تیر شکن گرگ پی باش تات چون قی و غز بز پیر فلک نگیرد بز دوستی ز آبریز چرخ ببر زانکه او گه تهی بود گه پر جگرت گر ز تشنگیست کباب تا نجویی ز ماهی فلک آب مهی تشنه کو فلک سپرد خود همه آب روی مرد خورد بره گرگ سار را بگذار کو پلنگیست زشت و مردم خوار این همه ره برند غافل را گرچه رهبر بوند عاقل را گل فروزند و دل گداز همه زهر سوزند و دیرساز همه خوب رویند و زشت پیوندند همه گریان کنان و خوش خندند همه گندم نمای جو کارند همه گل صورتند و پر خارند همه عطار شکل و ناک دهند همه بزاز روی و دلق زهند گردن گردنان شکسته چو برق تیرباران کنان به غرب و به شرق چو گل و نرگس ارچه برگذرند بی عجب خند و بیهده نگرند گرچه شاگرد حکم تقدیرند همه نقش خیال و تزویرند تو نخواهی و بر تو افشانند تو بندهی و از تو بستانند پایت از باد مانده خاک اندود دست هریک ز جانت خون آلود بنه از گاو بار و از خر خرج ندهند اسبت این دوازده برج دل از این چرخ و گردشش بردار پای را سر بسی کند بردار تو ز تقدیر گشت او غافل باز تدبیرت او کند باطل دایه آن را که بود مادر نیست مایه آب او چو آذر نیست گربه سگ پرست چنبر اوست مشک کافور بیز عنبر اوست دست آن را که کرد باده پرست پای بر سر نهاد و خرد شکست ای که بر چرخ ایمنی زنهار تکیه بر آب کرده ای هش دار زانکه این چرخ تیز گرد کبود هرکه را تیغ کند خود بنمود کرده باشد چو سیرت از ره آز تا تو آگه شوی ز نرخ پیاز کار دین و آسمان این عالم همچو گردون و جوزهر درهم روز غوغا و شهر آشفته تو به دل غافل و به تن خفته موج و گردابها بدین زشتی تو چنین خوش بخفته در کشتی برنیامد در این جهان باری هیچ پر مغز را ازو کاری چرخ اگر در نهاد خود نغزست همچو با حفص پیر و بی مغزست گنبدی بر سر جهان زده اند میخ سیمینش بر کران زده اند ای بسا قامتا که چوگان کرد مرد را کشت و تیر پنهان کرد غمر و دانا درین ره و منزل هیچ ناکرده ذره ای حاصل تو چه گوزی به حکمت آگنده پاک مغز و لطیف و خوش خنده بر وفای سپهر کیسه مدوز کایچ گنبد نگه ندارد گوز مر ترا زود چرخ بگذارد گوی کی گوز را نگه دارد این جهانیست دون و دون پرور وین سپهریست گوی و چوگان گر تو براین مرکز آن یزدان باش خواه کو گوی و خواه چوگان باش چون تو یزدان پرستی از شیطان ایمنی در جهان و با سامان اخترانی که عمر فرسایند تیزپایند کی ترا پایند اختران عمر آدمی شکرند همه جز عمر آدمی نخورند زیر این چرخ و گنبد دوار هست دی با بهار و گل با خار چون بهار زمانه بی دی نیست عمر ما جز هبا و لاشی نیست هرکجا این بهار و دی باشد بوی گل بی زکام کی باشد هست پیمانه های کون و فساد آید و هست و بود بهر معاد خلق را کیل بیش و کم شدنی رفته و آمده ست و آمدنی زین سه بد عهد شخص فرسودست زین سه پیمانه خلق پیمودست گرچه آن گل بود خوش و تر و نغز محتقن کرد گرمی اندر مغز بوی گل دان حیات این عالم موت همچون ز کام هر دو بهم

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۰ - حکایة فی اصحاب الفغلة آن چنان شد که در زمین هری ابلهی کرد رخ به برزگری گفت با او ز روی نادانی سبکی چیست در گران جانی گر نداری همی تو خوار مرا پنبه بی پنبه دانه کار مرا سبلت او به کون دهقان به وین چنین ریش هم به قصران به زانکه پیش عقول حکمت خوار پس خزیدن نیامدست به کار نیست از نقطه تا خط فرمان گنج بی رنج و درد بی درمان هرچه یزدان دهد بر آن مگزین هرچه گردون کند در آن منشین کانچه آن نیست کرد هست کند وآنچه این بر فراشت پست کند نقش نفسی مقیم کی باشد هرچه آن نقش کرد بتراشد در سخاوت به کودکان ماند بدهد زود و زود بستاند خود بخندد به تو سپارد ساز خود بگرید ز تو ستاند باز زود بخش و سبک ستان فلکست پیر با طبع کودکان فلکست ذوق این خطه خطا و خطر هست مانند حوض و نیلوفر روز بدهد ز بوی خود زورش چون شب آید هم او بود گورش روز بخشش ز بوی خویشش قوت چون شب آید خودش بود تابوت روز در بویش ار کند پرواز باز شب جان بدو سپارد باز بد و نیک فلک همه تلفست که هبوطش برابر شرفست گر از این چرخ در نقاب شوی تا کم از ماهی آفتاب شوی دختران چون فسانه پردازند دوک ریسند و لعبتک بازند وان فسانه حدیث چرخ کبود سر افسانه هرچه بود و نبود زانکه نامحرمی تو از گردون داردت پیش خویش خوار و زبون هرکه او بنده گشت گردون را کرد ضایع خدای بی چون را بنده چرخ بنده حق نیست مر ورا نام مرد مطلق نیست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۱ - در صفت ارکانی و گردونی با آن جهان الدنیا قنطرةٌ فاعبروها ولا تعمروها آنچه ارکانی و آنچه گردونیست زان جهان پوستهای بیرونیست هرکه اندر جهان دین باشد هر دمش آسمان زمین باشد مرد تا در جهان دین نرسد از گمان در ره یقین نرسد نردبان سوی گل گرانها راست نردبان سوی دل روانها راست ز منی دان زمانه ساخته را بینوا خوان فلک نواخته را خوارتر کس فلک نواخته است زانکه با او زمانه ساخته است هرکه او با زمانه در سازد عقبی او را ز پیش بندازد ای در این پست مانده همچون مست شکری سوی جان و دل بفرست تو که در بند حرص و آز شدی همچو زر در دهان گاز شدی

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۲ - تمثیل در مذمّت دوستی دنیا ای گرفته به دست حرص و امل پیر زالی سر تو زیر بغل دو جهان آنکه علوی و سفلیست صورت هر دو باز گویم چیست این یکی پیر تنگ میدانیست وآن دگر زال سبحه گردانیست شکر تسبیح می کند جاوید به دو تا مهره سیاه و سپید همه بر گرد درگهش به طواف مرد سجاده باف و کستی باف ز ابلهان رازهاش پوشیده است لیک عاقل همه نیوشیده است نه همی گویدت فلک ز فراز کز خرد نردبان کن و بر تاز همچو آدم برای آن دم را نردبان ساز بام عالم را در جهان خرد بر آی از خاک چکنی کلبه میان کاواک زیر این پرده کبود منو پند این راهب جهان بشنو که همی گوید از زبان مرور که بنگذارمت به غار غرور سه روانت ز نه ستیخ کنم همه اعضات چار میخ کنم پیش از آن کت برآید این مکار برو این هفت و چار و نه بگذار که عدد چون رسید بر سر حد روی بنمود بارگاه احد دل ز دنیا و مهر او بگسل زآنکه بر جان سمست و در دل سل دنیی ار چه فراغت حال است آفتش فخر و کبر و محتاتیست خردت خسرو گزیده کند باز ازت گدای دیده کند زار ماندست مرد زی دنیا نکند جست را کری دنیا گر به چشم تو هست دختر خال هست مکروه و زشت باطن و زال مده از بهر لاف احمق وار رخصت دین به رخصت دینار دل بی برگ را نوا نورست بی نیاز از خدای و دین دورست قدر سیمی که حرص ننشاند فرج استر نکو همی داند آن فی دیننا بخوان و بدان مرکبت را بران و تیز بران صدمت شوق در سرای فراق نکشد بار انتظار براق خردت را بران و دست مدار بر خرد شرع مصطفی بگمار چون بیوباردت نهنگ سقر دست بر سر کنی نیابی سر سیم را در دل ایچ راه مده به ملک نامه سیاه مده سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۳ - فی ترک العادة بالمجاهدة چکنی در کنار مادر خو آخر ای نازنین کم از دو دو پای در نه به راه بی فریاد بر خرد خوان که هرچه باداباد آنکه با میل مال و مل باشد نقد در دل ز بیم ذل باشد به مل و مال میل تا چه کنی الفی قد چو دال تا چه کنی تا تو ترکی همی کنی بر من هندویت نقد گشت جان می کن تا تو خود را نهی چو ترک محل هندویت سر گرفت زیر بغل علف میش خود نکرده به کف گرگ را گشته همچو میش علف تو علف گشته مر فنا را رو باز داده ز دست گوز گرو تو طلبکار قوت و خصم تو باز چنگ کرده به حنجر تو دراز

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۴ - فی تسلّی قلوب الاخوة والاخوات شوی خود را زنی بدید دژم تنگ دل شد به شوی گفت این غم گر برای منست بادی شاد ور برای دل است پیشت باد از پی نان مریز آب از روی بوحبیشی ز بوغیاث مجوی آبروی از برای نان برود طمع نان بود که جان برود چون نه نیکی نه قابل نیکی تو و کاکا و کوکو و کی کی زهد عیسی و حرص قارون بین گفته در شأن آن و در حق این و رفعنا به نردبان نیاز فخسفنا ز سر نشیبی آز آن به زهد آسمان گرفته به ناز وین شده خاک خورده از پی آز عقل و جان گفته از پی زر و سیم ان ربی بکیدهن علیم آفت آدمی ز دنیی دان راحت جان و تن ز عقبی دان مرد خرسند میر کوی بود که طمع زنگ آب روی بود در نگر بی مزاج و خاطر دون زین دو معنی به عیسی و قارون قصه یوسف ار ندانی تو چون ز قرآن همی نخوانی تو چون ز زن بود آفت و المش راند قرآن به کام او قلمش مرد دنیی کرامتی نبود قیمتی جز قیامتی نبود گر ترا خشم و آز بگذارد بر زمین موری از تو نازارد ار چنانی مبارکت باد آن ورنه این کن وزو جهان بستان ورنه از حرص گندمی پی خورد گرد خود همچو آسیا می گرد حرص را بر نه از قناعت بند وانگه از دور او گری و تو خند باب نسیان تمام گشت سخن سخن آرم ز دوست و ز دشمن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۵ - فصل فی‌الحکمة ذکرالحکمة احکم فانّها بین الکائنات حکم مثل الاحباب والاعداء کمثل الدواء والداء در دوستی و دشمنی مردم از زیرکان دژم نشود مهر کز عقل بود کم نشود مهر جاهل چو مهره گردانست مهر کز عقل بود مهر آنست با هوا مهر کین چه در خوردست که هوا گاه گرم و گه سردست زانکه گردان و بی وفا باشد چون هوا مهر کز هوا باشد با هوا خود به نیک و بد میامیز چون بیامیختی سبک بگریز باز وقت وفا ز نیک و ز بد نه خرد گردد و نه مهر خرد هست با عشق حیلتی دیگر صحبت عشق علتی دیگر دوزخ آنجا که پرده بردارد متقی دوست را بنگذارد داند آن جان که نقش عینی نیست کالاخلاء چو لیت بینی نیست بغض کز سنتی بود دینست مهر کز علتی بود کینست تو و من کرد آدمی را دو بی من و تو تو من بوی من تو تو تویی من منم سر رنگست تو چنان من چنین سر جنگست با خودی هر دو دیووش باشیم بی من و تو من و تو خوش باشیم خوش بویم اندرین کهن گلشن چون ز تو تو برفت و ز من من تو و من گمرهیست زو پرهیز در من و تو به ابلهی ماویز تا تو خود را بوی نباشی دوست دانکه در وضع دوست زشت و نکوست دشمن از دوست وقت آز و نیاز جز به سود و زیان ندانی باز دوستان را به گاه سود و زیان بتوان دید و آزمود توان

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۶ - حکایت در محبّت و دوستی خالص دوستی دوست را مهمان شد دوست حاضر نبد پشیمان شد گفت زن را که کدخدایت کو زن ورا گفت گفتنی بر گو گفت پیش آر کیسه زر و سیم زن بیاورد و کرد زر تسلیم مرد بگشاد کیسه دینار برگرفت آنقدر که بود به کار مابقی آنچه بود زن را داد به در آمد ز خانه خرم و شاد چون شبانگاه شوی باز آمد زن بر شوی خود فراز آمد گفت با شوی خویش وصف الحال شاد شد مرد و غم گرفت زوال جمله بود آن نهاده صد دینار بیست برداشت مرد و رفت به کار به فدا کرد زر هرآنچه بماند مستحق را ز رنج و غم برهاند گفت درویش را دهم دینار که مرا شاد کرد نیکو یار بی حضور من این چنین سره مرد مال من زان خویش فرق نکرد جمله درویش را دهم مالم از چنین دوستی چرا نالم هست شکرانه ای کنون در خورد زانکه در مال من تصرف کرد دوستان ای پسر چنین بودند کز مراعات هم نیاسودند مال و جان دوست را فدا کردند راحت دوستان غذی کردند تو به دانگی درم که دوست برد سینه ات همچو مار پوست درد دور ایام و تاب دادن پوست گر به زر خوب شد نباشد دوست چون کنی خیره دوستی دعوی همه گفتار هرزه بی معنی دوست کز کاس و کاسه دور بود از سپاس و سپاسه دور بود با بد و نیک وقت داد و ستد نکند هیچ نیک هرگز بد دوست را گر ز هم بدری پوست گر کند آه او نباشد دوست ور بگویی به دوست برجه هین گویدت تا کجا بگو بنشین یار بد دشمنست رویا روی تو ازین یار زود دست بشوی یار بد همچو تیغ دیداریست نرم و تیزست و روشن و تاریست مرد را رهزنی یقین باشد هر قرینی که دون دین باشد هر کرا در بطانه یار بدست دانکه در صحن خانه مار بدست یار بد را مکن به خشم بتر نکند شیشه کس رفو به تبر شاخ بی برگ و میوه خار بود بار بی دفع و نفع مار بود مر ترا آن رفیق و یار آید کت به نیک و به بد به کار آید دوستانی که بی دریغ بوند دوست را همچو تیغ و میغ بوند یار هم کاسه هست بسیاری لیک هم کیسه کم بود یاری

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۷ - التمثّل فی ریا الحّب آن شنیدی که عمر خطاب دید قومی نشسته در محراب کرد از آن قوم میر عدل سؤال که کدامید چیستتان احوال جمله گفتند ما رفیقانیم همه یک راه و یک طریقانیم یکدگر را برادران شده ایم یک دل و جان و یک زبان شده ایم گفت عمر که بی حضور دگر کیسه یکدگر کنید نظر سیم یکدیگران به خرج کنید یا به حکم حساب درج کنید همه گفتند زان خویش خوریم وز زر و سیم یار بی خبریم گفت عمر که کار محکم نیست وین سخن جمله را مسلم نیست به دل آنگه برادران باشید که زر و سیم یار برپاشید هیچ ناید تغیری پیدا نبود غم جدا و کیسه جدا نه یکی را بود ز مال افواج وان دگر کس به جبه ای محتاج همه یکسان توانگر و درویش به زر و سیم ناشده کم و بیش پیش از این دوستان چنین بودند کز غم یکدگر نیاسودند جان یکی بودی ار بدی تن دو حال بودی یکی و مسکن دو این زمان دوستان نه زینسانند همه از بیم نان هراسانند هریکی را شده است یکتا نان مهتر از کوه قاف در میزان همه نان کور و حجره زادانند ریش خود می ریند و شادانند

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۸ - فی ذکر رفقاء السّوء دوستی با مقامر و قلاش یا مکن یا چو کردی آن را باش دوستی کز پی پیاله کنند ندهی پوست پوست کاله کنند دوست خواهی که تا بماند دوست آن طلب زو که طبع و خاطر اوست بد کسی دان که دوست کم دارد زو بتر چون گرفت بگذارد دوست گرچه دو صد دو یار بود دشمن ارچه یکی هزار بود مر ترا خصم و دشمن دانا بهتر از دوستان همه کانا از تقی دین طلب ز رعنا لاف از صدف در طلب ز آهو ناف آستین ار ز هیچ خواهی پر از صدف مشک جو وز آهو در آنچه از حس چشم و بینی و گوش زین ببین زان ببوی و زان بنیوش ناید از گوشها جهان بینی نچشد چشم و نشنود بینی از حواس ار بجویی این همه ساز آن ازین این از آن نیابی باز که پدیدست در جهان باری کار هر مرد و مرد هر کاری گر نخواهی دل از ندامت پر به بدی از رفیق نیک مبر گرچه صد بار باز گردد یار سوی او باز گرد چون طومار زین بدان رخ همی بگردانی باش تا قدر این بدان دانی دوستان گنج خانه رازند رنج بردار و گنج پردازند با نفایه و سره به خفت و به خیز نه درآمیز چست و نه بگریز نه طلب زین ستوده دان نه هرب که چنین آمد از حکیم عرب صفت دوست از ره تحقیق از علی بشنو ار نه ای زندیق دوست نادان بود نباید سوخت باید این حکمت از علی آموخت خلق دشمن شود چو بگریزی بد قرین گردی ار درآمیزی چون ترا دوستی پدید آید عقل باید که زود نستاید وقت عشرت از او به کم دیدن کم شنیدن به از پسندیدن مطلب گرچه جزم فرمانی پیکی از مقعدان زندانی آن طلب کن که داند و دارد تا تو از وی وی از تو نازارد دوستی با مزاج بی خردی دور دور و هم ایدرست خودی تا نباشی حریف بی خردان که نکو کار بد شود ز بدان باد کز لطف اوست جان بر کار زهر گردد همی به صحبت مار یار بد همچو خاردان بدرست که همی دامنت بگیرد چست زرد رویی زر از قرین بدست ورنه سرخست تا قرین خودست صحبت باغها به فصل بهار باد را هر زمان کند عطربار روغن کنجدی که بودی عام شد ز گلها عزیز و نیکو نام چون به گلها سپرد نفس و نفس روغن کنجدش نخواند کس این برست از سبو و آن از ذل گل از او نیکنام و از گل با بدان کم نشین که بد مانی خو پذیر است نفس انسانی خوش خو از بدخوان سترگ شود میش چون گرگ خورد گرگ شود صحبت نیک را ز دست مده که مه و به شوی ز صحبت مه اسب توسن ز اسب ساکن رگ گشت هم خو اگر نشد هم تگ گر بدی صورتت شود مسته بد دانا ز نیک نادان به هیچ صحبت مباد با عامت که چو خود مختصر کند نامت صحبت عام آتش و پنبه است زشت نام و تباه و استنبه است صحبت عام در بهشت آباد مرگ باشد که مرگ عامی باد با دو عاقل هوا نیامیزد یک هوا از دو عقل بگریزد با بد و نیک جسم داند زیست جان شناسد که دوست و دشمن کیست دوستی را که نیست با تو مجال که بگوید حرام نیست حلال با تو تا لقمه دید جان و دلست چون شدت لقمه تیز و تیغ و شلست شکمش چون دل پیاله ببین وز دهانش دل چو لاله ببین با کله کی بود اخوت پاک زانکه گفتند اخوک من و اساک جامه خون و گوشت پوست بود عیبه عیب دوست دوست بود نیست در هیچ یار صدق و صفا نیست با هیچ دوست مهر و وفا چون به علت کند سلام علیک از بد و نیک تو شود بد و نیک دوست و دشمن برای جان باید تن بود کش غذای نان باید گر کنی چشم جفت بی خوابی دوستی به اخلاص کم یابی مر ترا زو وفا نخواهد خواست که تنوریست با ترازو راست پس تو اکنون مه به مه بد را باش دامن خویش گیر و خود را باش که بود عهد و عشق لقمه زنان بی مدد چون چراغ بیوه زنان صلح دشمن چو جنگ دوست بود که از آن مغز آن چو پوست بود دل در ایشان مبند کز گیهان همه آدم دمند و مرجان جان نیک را از بدان چه جاه بود زانکه عقرب هبوط ماه بود

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲۹ - فی ترک المخالطة مع‌الاوباش خلق جز مکر و بند و پیچ نیند همه را آزمودم ایچ نیند گر همه در برت فرو ریزد مرد عاقل درو نیاویزد گر نه ای همچو مه به نور گرو همچو خورشید باش تنها رو مهر پیوسته یک سواره بود ماه باشد که با ستاره بود هرکه تنها روی کند عادت همچو خورشید شب کند غارت مرد را دلشکسته دارد جفت تیر را پای بسته دارد جفت با چنین تیرها و جوشنها دانکه تنها ترا به از تن ها ملک عالم به زیر تنهاییست مرد تنها نشان زیباییست با کسان در نگاهداشت بوی با خود آسوده شام و چاشت بوی جفت باشی خدای ندهد بار فرد باشی خدای باشد یار چون تو تنها نشینی از سرو بن با خودت هرچه آرزو می کن چون تو تنها بوی ز نیک و ز بد کم ز تیزی بود نیاری زد چون دلت شد به فرد بودن شاد تیز بی شرم کس به یاری داد گرد توحید گرد با تفرید چه کنی صحبتی که آن تقلید به دمی از تو اندر آویزد پس به بادی هم از تو بگریزد تا همی در تو نیک خود بیند با تو یک دم به رفق بنشیند گر شود والعیاذ باللٰه بد تا چه بینی ازو به جان و خرد دل نخواهد ترا ز دل بگسل بر بخیلان بخیل بهتر دل در دهان دار تا بود خندان چون گرانی کند بکن دندان هرکه ما را نخواهد از همه دل گر همه دل بود از او بگسل چکنی با حریف بی معنی بس ندیم تو شعر چون شعری بس جلیست کتاب با خردت تا نگوید به خلق نیک و بدت عزبی به که جفت کوته بین ماه تنها به از دو صد پروین هرکجا داغ بایدت فرمود چون تو مرهم نهی ندارد سود هرزه دان هم شریف و هم خس را کو یکی کو یکی بود کس را کو در این روزگار یار بیار بر که باشیم استوار بیار اهل این روزگار بی سر و بن از برای نو و ز بهر کهن دوستی از پی درم دارند زهر و پازهر را به هم دارند گرچه خوش بوی و روی و خوش گله اند زود سیرند و تنگ حوصله اند رنج کاران و گنج لاشانند زر نگهدار و راز پاشانند مرد صورت پرست کس نبود هوش او جز سوی هوس نبود روز نیکی چه خوش بود با تو چون بدی دید بد شود با تو چون تو از ابلهان گزینی یار یار غار تو عار باشد عار یار عاقل اگرچه بدساز است چون درای شتر خوش آوازست جمله درد خویش شویی به یار درخورد خویش جویی به نیک و بد دان در این سپنج سرای جفت بد دست یار ناهمتای این یکی نای نی کند به دو دم وآن دگر پای پی ز بهر شکم یار نادان اگر ز روی نیاز هم چو داود برکشد آواز صوت او موت روح احرارست فوت او غوث مردم آزارست شاخ ماذون چو پر گره باشد مرگش از برگ و بار به باشد بیخ نردی که راست شاخ بود سال تنگی دلش فراخ بود هرکرا هست دوستی دم ساز به شهی در جهان دهد آواز من به عالم درون نمی دانم دوستی زان همیشه حیرانم

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۳۰ - حکایت در بی‌وفایی قصه ای یاد دارم از پدران زان جهان دیدگان پرهنران داشت زالی به روستای تگاو مهستی نام دختری و سه گاو نوعروسی چو سرو تر بالان گشت روزی ز چشم بد نالان گشت بدرش چو ماه نو باریک شد جهان پیش پیر زن تاریک دلش آتش گرفت و سوخت جگر که نیازی جز او نداشت دگر زال گفتی همیشه با دختر پیش تو باد مردن مادر از قضا گاو زالک از پی خورد پوز روزی به دیگش اندر کرد ماند چون پای مقعد اندر ریگ آن سر مرده ریگش اندر دیگ گاو مانند دیوی از دوزخ سوی آن زال تاخت از مطبخ زال پنداشت هست عزراییل بانگ برداشت از پی تهویل کای مقلموت من نه مهستیم من یکی زال پیر محنتیم تندرستم من و نیم بیمار از خدا را مرا بدو مشمار گر ترا مهستی همی باید آنک او را ببر مرا شاید دخترم اوست من نه بیمارم تو او منت رخت بردارم من برفتم تو دانی و دختر سوی او رو ز کار من بگذر تا بدانی که وقت پیچاپیچ هیچ کس مر ترا نباشد هیچ بی بلا نازنین شمرد او را چون بلا دید درسپرد او را به جمال نکو ازو بد شاد به خیال بدش ز دست بداد یار نبود که بر در زندان چشم گریان و لب بود خندان یارت آن باشد ار نیاری خشم که ز سر بفکند برای تو چشم گیرد ار پرسیش پسندیده گفته ناگفته دیده نادیده هرکه وقت بلا ز تو بگریخت به حقیقت بدانکه رنگ آمیخت صحبتش را مجو مرو بر او رو ز روزن بجه نه از در او من وفایی ندیده ام ز خسان گر تو دیدی سلام من برسان سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۳۱ - در صفت ابلهان گوید صحبت ابلهان چو دیگ تهیست از درون خالی از برون سیهیست دوستی ابلهان ز تقلید است نز ره عقل و دین و توحیدست ببر از دوستی خلق سبک دوستی خلق سنگ و شیشه تنک سنگ در ظرف شیشه نتوان برد نبود دوست با عرابی کرد چنگ و نایست در صفت نادان تنگدل باشد و فراخ دهان زانکه ابله چو باشدت دلجوی آب تهمت دواند اندر جوی تا بوی تندرست و حکم روان داردت خویش و دوست چون تن و جان چون شود مویی از تو دیگرگون آن شود موسی این دگر قارون سوز بی نور بینی از خویشان راست همچون چراغ درویشان یار دانا چو شد ترا همراه بس درازی راه شد کوتاه چون کم آید به راه توشه تو ننگرد در کلاه گوشه تو نه برادر بود به نرم و درشت که برای شکم بود هم پشت دل تو با خدای و خلق ای خر چون جوست ای ز نیم جو کمتر که یکی دانه بهر زر باشد بار یک خانه بهر خر باشد از خری خران تبرا کن دل خود با خدای یکتا کن تا دلت معدن نیاز کند در دل پیش جانت باز کند نه همی گویدت فلک ز فراز کز خرد نردبان کن و بر تاز لیک می نشنوی که کر شده ای عقل بگذاشتی چو خر شده ای گر ترا گوش عقل بودی باز بشنیدی چو عاقلان آواز در تو زیرا سخن مؤثر نیست که ترا زآن جهان مبشر نیست در جهان خدا بر آی از خاک چکنی کلبه ای که آن کاواک چون کتابی است صورت عالم کاندرویست بند و پند بهم صورتش بر تن لییمان بند صفتش در دل حکیمان پند صورتش خامش و سخن در وی تن او نو و جان کهن در وی

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۳۲ - فی تحقیق العشق آن شنیدی که در عرب مجنون بود بر حسن لیلی او مفتون دعوی دوستی لیلی کرد همه سلوی خویش بلوی کرد حله و زاد و بود خود بگذاشت رنج را راحت و طرب پنداشت کوه و صحرا گرفت مسکن خویش بی خبر گشته از غم تن خویش چند روز او نیافت هیچ طعام صید را بر نهاد بر ره دام ز اتفاق آهویی فتاد به دام مرد را ناگهان برآمد کام چون بدید آن ضعیف آهو را وآن چنان چشم و روی نیکو را یله کردش سبک ز دام او را ای همه عاشقان غلام او را گفت چشمش چو چشم یار من است این که در دام من شکار من است در ره عاشقی جفا نه رواست هم رخ دوست در بلا نه رواست چشم لیلی و چشم بسته بند هست گویی به یکدگر مانند زین سبب را حرام شد بر من یله کردمش از این بلا و محن من غلام کسی که در ره عشق شد مسلم ورا شهنشه عشق راه دعوی روی تو بی معنی نخرند از تو ترسم این دعوی کرد پیش آر و گفت کوته کن با چنین گفت کرد همره کن ورنه از معرض سخن برخیز چون زنان زین چنین سخن بگریز دعوی دوستی تو دوستیت با معبود پس طلبکار لذت و مقصود گر تو مقصود خود گری بر دست بت پرستی نه ای خدای پرست گر تو فرزند آدمی پس چون شده ای بر جهان چنین مفتون این جهان را نه مزرعت پنداشت عاقبت خود برفت و هم بگذاشت تو ز احوال غافلی چه کنم از خود و اصل جاهلی چه کنم سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۳۳ - التمثّل فی‌الانسان و عمله آن نبینی که پادشه زاده که ورا ملکتست آماده باشد اندر سرای و حجره خاص بر سرش خادمان با اخلاص تا به بازی فراش نگذارند سال و مه پاس او همی دارند آن وشاقان پر فغان و فضول شده بر لهو یکدگر مشغول در سرایی که بارگه باشد زحمت و انبه سپه باشد همه را بر فلک رسیده خروش بارگاه از فغانشان پر جوش وآن ملک زاده ساعتی بی کار نبود بی رقیب و بی کردار تا نپوید به راه ناواجب نبود بی اتابک و حاجب نه به بازی و لهو پردازد نه نپرسیده گفتن آغازد آن چنانش نگاه می دارد که یکی دم به هرزه برنارد سر این چیست خود تو می دانی زانکه مقصود کار دو جهانی مر ترا تخت ملک منتظرست از عبث جمله بخت بر حذرست تو گر از نسل آدمی به نسب پاک دار از عبث همیشه حسب کار کن رنج کش بسان پدر بازگردد ترا گهر به گهر ورنه از آدمی ز شیطانی هرچه خواهی بکن تو به دانی ای دریغا که قیمت تن خویش می ندانی سخن نگویم پیش

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۳۴ - التمثّل فی صفة‌الانسان آن شنیدی که رفت زی قاضی تا کند خصم خویش را راضی بود مردی در آن میانه گواه که ز آبادی خود نبود آگاه چون گواهی بداد قاضی گفت کای تو با مردمی و رادی جفت نه فلان مرد راد جد تو بود که فرزدق ورا همی بستود از عطا بود کام و راحت روح شعرا را بد از کرم ممدوح مرد گفت از فرزدق و اشعار من ندارم خبر تو رنجه مدار گفت قاضی چو تو ز نادانی منقبتهای خود نمی دانی قول تو من کجا قبول کنم من همه کار بر اصول کنم چون ندانی فرزدق و نه مدیح من ندارم شهادت تو صحیح تو اگر ز آدمی چو آدم باش راه او را نه بیش و نه کم باش جان به کف برنه و دلیر آسای قصد این راه کن درو ماسای کاین دو روزه حیات نزد خرد چه خوش و ناخوش و چه نیک و چه بد باش تا بیخ تو به آب رسد ماه خیمه ات به آفتاب رسد کودکی تو هنوز معذوری زین طریق دقیق بس دوری بسته کی گیردت به حاصل نقل هرکه دارد گشاد نامه عقل تو چه دانی ز آفرینش حق چه شناسی بیان بینش حق تو که در بند آبی و نانی کی جهان و نهان او دانی وقت را شکر کن که در ایام زاده ای در میانه اسلام خواری و زخم کفر دیده نه ای شربت کافری چشیده نه ای سعی ناکرده در ره ایمان پیشت آورده اند از ایمان خوان سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۳۵ - التمثیل فی شکر هدایة‌الاسلام بود عمر نشسته روزی فرد گردش اصحاب صفه با غم و درد هریک از شادی ره اسلام یاد می کرد بر گشاده کلام هم کهن پیر و هم جوان تازه برده آوازه تا به دروازه منتی جمله یاد می کردند فوت ایام کفر می خوردند بود عبداللٰه عمر حاضر لیک زان درد و رنج بد قاصر منتی کرد نیز بر خود یاد زود عمر برو زبان بگشاد گفت ویحک چه لاف پاشی تو خود مرین درد را چه باشی تو درد دین تو تا کجا باشد مر ترا درد کی روا باشد تو در اسلام زاده و دیده تلخی کفر هیچ نچشیده درد ایام کفر خورده نه ای خویشتن را ذلیل کرده نه ای این چنین درد و زخم ما دانیم زان به دین رسول شادانیم ناچشیده تو درد و منت و عار هیچ نابرده ذل و استحقار نشناسی تو لذت ایمان قدر ایمان چه دانی و احسان ما شناسیم کان چه ذلی بود وان چه بندی و آن چه غلی بود شکر اسلام کرد مادانیم کین زمان مرد راه ایمانیم شیر مردان عناء ره بردند به تو نامرد راه بسپردند تو به نامردی این ره دین را جمله کردی خراب آیین را به چه بنهم ترا به یار جواب ای ز تو دین و شرع گشته خراب نه زنی در ره صواب و نه مرد نه مخنث از آنت نبود درد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۳۶ - التّمثیل فی صلابة طریق الاسلام رفت زی روم و فدی از اسلام تا شوند از جهاد نیکو نام وهنی افتاد تا شکسته شدند چند کس زان میانه بسته شدند علوی بود و دانشومندی حیز مردی ولی خردمندی کس فرستادشان عظیم الروم کرد بر هر سه شخص حکم سدوم گفت شست مغانه بربندید بت به معبود خویش بپسندید ورنه مر هر سه را بسوزانیم بکنم هر بدی که بتوانم بنشستند و هر سه رای زدند هر سه تن دست در دعای زدند گفت مرد فقیه رخصت هست بسته در دست خصم عهد شکست که چو بر کفر کرد خصم اجبار نه به دل از زبان دهد اقرار بعد از آن چون فرج فراز آید به سر شرط و عهد باز آید علوی گفت مر مراست شفیع جدم آن سرور شریف و وضیع حیز گفتا به مرد دانشمند که ز کار شما شدم خرسند مر ترا علم تو دلیل بسست علوی را پدر خلیل بسست من که باشم مخنث دو جهان کز بد من شود جهان ویران هرچه خواهید با تنم بکنید گو بگیرید و گردنم بزنید نیک و بد هست پیش من یکسان نام نیکو گزیده ام ز جهان سر فدی کرده ام پی دین را چکنم جان و عار سجین را کشته بهتر مرا به نام نکو که بوم زنده با هزار آهو جان بداد و یکی سجود نکرد بر در عار و شک قعود نکرد ای به مردی تو در زمانه مثل حیز مردی چنین نمود عمل تو که مردی چنین عمل بنمای ورنه بیهوده بین فقع مگشای هرچه جز راه حق مجازی دان هرچه جز کار اوست بازی دان هرچه جسمت به روح بنماید چون تو خردی ترا بزرگ آید عقل و جان پرده دار فرمانند چاکرانش نبات و حیوانند آنچه عقد نبات و حیوانست اندر اقطاع آسیابانست عالم طبع و وهم و حس و خیال همه بازیچه اند و ما اطفال غازیان طفل خویش را پیوست تیغ چوبین ازان دهند به دست تا چو آن طفل مرد کار شود تیغ چوبینش ذوالفقار شود مادران پیش خویش از آن به مجاز دختران را کنند لعبت باز تاش چون شوی خواستار آید آن به کدبانوییش به کار آید تا چو بگذاشت لعبت بی جان لعبت زنده پرورد پس از آن طفل دکانک از پی آن کرد تا به دکان رسد چو گردد مرد این همه نقش دانی از پی چیست تا به معنی رسی بدانی زیست این جهان صورتست و آن معنی اندرین جان واندر آن جان نی تا بر این و به آن به انبازی آدمیزاده می کند بازی تا چو شد مرد و چشم او شد باز آید از نقشها به معنی باز زان که خود نیست از درون سرای در دبستان عقل بازی جای بندگان را ادیب بیگانه ست خواجه را خود ادیب در خانه ست شاه زاده ست آدمی و نسیب نبود هیچ بی رقیب و ادیب هرکه فرزند شاه کی باشد بی ادیب و رقیب کی باشد آدمی عالم مقصر نیست همه همتا و هم همه بر نیست تو که باشی هنوز آدم را چه شناسی تو خاتم و جم را که ستور است و دیو در پایه هم فرومایه هم گرانمایه خو که نز راه بخردی باشد از ستوری و از ددی باشد آدمی همچو مرغ با پر نیست هم همه بار و هم همه بر نیست هرکه نان با خرد نداند خورد دعوی آدمی نباید کرد آدمی بی خرد ستور بود گرچه دارد دو دیده کور بود گر تو جویای عالم رازی ای زمن با زمانه چون سازی چند از این آسیا و آن گلخن نام این باغ و وصف آن گلشن بهر آن کرد پادشات عزیز تا کنی نان و آب کو و کمیز تا کی از دور چرخ دون لییم خورد دونان بوی چو مال یتیم سال و مه مانده در غم نانی وز لباس علوم عریانی قوت خودبینی از کفایت خود اعتقادت بدست و دینت بد رازق خویش را نمی دانی بنده آب و چاکر نانی تو ز جان فوت و موت می دانی ز آتش ایمن ز فقر ترسانی

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۳۷ - التمثیل فی اعتقادالسوء والخوف من قلّة الرزق بود مردی معیل بس رنجور شده از عمر و عیش خویش نفور مرد را ده عیال و کسب قلیل گشت بیچاره زار مرد معیل از عیال و طفول رخ برتافت به دگر ناحیت سبک بشتافت وآن عیالان به شهر دربگذاشت راحت خویشتن در آن پنداشت به سر چاهساری آمد مرد بخت بنگر که با معیل چه کرد دید مردی نشسته بر سر چاه دلو با حبل برنهاده به راه مرغکی بس ضعیف و بس کوچک که ز گنجشک بود او ده یک گفت مردا سبک بکن کاری تا برآید مگرت بازاری از من ای خواجه صد درم بستان مرغ را زآب تشنگی بنشان دلو و حبل اینک و چهی پر ز آب آب ده مرغ را سبک بشتاب مرد گفتا که بخت روی نمود به از این کار خود نخواهد بود به یکی دلو سیر گردد مرغ صد درم مر مرا شود آمرغ دلو بگرفت و رفت زی سر چاه خود ز سر فلک نبود آگاه تا به گاه زوال آب کشید مرغ سیری از آب هیچ ندید خسته شد مرد و گفت چتوان بود که تن من در این عنا فرسود مر ورا گفت مرد کای نادان امتحان توام من از یزدان تو مر این مرغ را ز چاه پر آب نتوانی ز آب داد اسباب ده عیال ضعیف چون داری طفل را خیر خیر بگذاری رازقم من تو در میان سببی پس چرا با فغان و با شغبی رو سوی خانه باز شو بشتاب کار اطفال خویش را دریاب من که روزی دهم توانایم راه ارزاق بر تو بگشایم جان بدادم همی دهم روزی در غم نان چرا تو دل سوزی جان بدادم دهمت نان هر دم جان مدار از برای نان در غم زین هوسها چرا نگردی دور چند دارد جهان ترا مغرور آن جهان در غرور نتوان یافت نرسید آنکه سالها بشتافت حج مپندار گفت لبیکی جامه مفکن بر آتش از کیکی نه بر اوستاد دین پرور نه به بازار و نه بر مادر پیش من قصه هنر برخوان به کدامی تره ات نهم بر خوان نه بدینجات زر نه آنجا زور نز پی گلشنی نه از پی گور با حریف دغا مباز ای کور نبری زو نه از مجاهز عور

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka · 8 · Qur'an & Sunnah