Qur'an&Sunnah

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴ - فی صفة سهمه و اقباله از مدد نیزه نیزه بود آن روز تیر پروین ربای جوزا دوز سیهان را به خنجر روشن کرده چون لعل مهره گردن جزع گیران به زیر درع چو آب چون کبوتر طپنده در مضراب کشته گشتی اجل ز خون خواران گر نبودی اجل هم از یاران تشنه جانان ز حلق خنجر چش دیده جویان ز چشم پیکان کش رویشان چون نبید زرد از تاب چشمشان چون قدید سرخ از خواب چشم با چهره گشته بیگانه دیده با دود گشته همخانه دهن بحر خاک بیز شده دیده چرخ سرمه ریز شده کند گشته ز تیزتازان فهم مرگ در آرزوی مرگ از سهم گشته عیوق از تف آهن زرد رخسار و لعل پیراهن شده از ابر ناوک و زوبین ره چو دریا و کشته چون پروین نوک ناوک چو عقل در تگ و پوی از درون دو دیده مردم جوی رمح در دست مرد خون کرده اژدهایی زبان برون کرده بند و پیوند کرده از سر خشم گرز چون سرمه و سنان چون چشم شخص خصمش چو مرده دامن چاک دهن او چو گور گشته ز خاک گشته عالم ز گرد چون دوده فلک از دوده رخ بیندوده عکس خون بر سپهر سیمابی راست مانند شعر عنابی دشمنان شهنشه فیروز روزشان چون شبست و شب بی روز جانشان از ثری روان به اثیر ظفر حق سوی سپاه و امیر روی صحرا چو نیزه خورده اجم آب دریا ز خون چو آب بقم بر قضا تنگ مانده راه گذر بر عدو در ببسته دست ظفر جان خصمان ز بیم تیر و سنان جمله برداشته جدل ز میان کوه و دریا و بیشه و هامون موج می زد در آن زمان از خون پشت چوگان ز گرز و سرها گوی سینه گلبن ز تیر و رگها جوی رسته بر رخش لشکری بشکوه هریکی چون چناره بن بر کوه خصم را رمح چون الق در بسم چشمها کرده همچو جان در جسم اسب و مرد از نهیب راه گریز خشک مانده چو صورت شبدیز دستها از عنان بمانده جدا پایها در رکاب و سر شیدا همچو ماهی به خشک خشک و خموش مرد بی دست و پای جوشن پوش پای گردان پیاده مانده به جای زان دو دست سوار قلعه گشای دمشان باز پس شدی هرگاه که ز کشته نیافت مردم راه آن زمان لااله الا اللٰه وهم را ره نبود در بر شاه وهمها واله از سیاست او فهمها کاره از ارادت او چون به تیغ ویست فتح گرو همه عالم به پیش او به دو جو نقشهای برنده بر خنجر رسته همچون سمن ز نیلوفر رای شاهان به پیش رایت شاه همچنان شد که روی آینه ز آه آه برخاسته ز دشمن شاه هرکجا این دو آمد آمد آه زان الف شکل نیزه از سر خشم چشمشان کرده همچو های دو چشم زان همی نور دیده نگذارد کاینه آه را زیان دارد کرده در رشته رمح مرد افکن مهره گردن بسی گردن شاه خورشید روی گردون تیر شیر آتش سنان آهو گیر رایتش را گرفته بخت به چنگ همچو در دست ماه هفتو رنگ شده در گرد روی روشن اوی همچو جان بلال در تن اوی گرد خورشید رای او گردان ماه رویان زهره پروردان هر سواری چو کوهی اندر زین موی بشکافتی ز رای رزین نیزه در دستشان میان غبار چون به سیلاب تیره بی جار مار چابکان خطا و فرخارند ماه رویان چاچ و بلغارند تیر گردون به نیزه بربایند با کمر همچو نیزه برپایند روی چون آفتاب و دل چون شیر چون ره کهکشان کمر شمشیر استخوانشان ز گرز ریزه شده تن سپرسان ز چوب نیزه شده کرده از گرز و نیزه بر دشمن استخوان آرد و پوست پرویزن مهره پشتشان ز گرز و سنان کرده چون سبحه های پیرزنان تیغ بهرامشاه بن مسعود خصم را همچو آتش موقود باغیان را ز بیم بر سر چاه شده از بیم چرخ و ناوک شاه دلوهای دریده تارکشان رشته های گسسته ناوکشان بد چنان ریخته به پیشش سر که ببخشد به وقت بخشش زر کرکس از کشتگانش چون صلصل لاله منقار بود و گل چنگل تا خدنگش جدا ز پیکان بود بدی اندر میان نیکان بود بدی از فر شه ز غربت رست سوی بد رفت و هم به بد پیوست گر ز یاران او نبودی مرگ کرده بودی همش ز جان بی برگ هرکه جست اندران ولایت صدر از سر جهل بود نز سر قدر بود باغی ز بغی و فسق و فساد چون بقایای قوم هود ز عاد دل هریک ز بغی و کینه چو نار اسب چون کوه و مرد همچو چنار شه ز بس خون که ریخت از شش سون گوی یاقوت شد زمین از خون چون بریشان به خشم شد سلطان از برای موافقت به زمان کشت چندان شهنشه اندر جنگ که به مرغانش پر زدن شد تنگ چون نهیب سنان شه دیدند چون رکاب و عنان شه دیدند مرغ دلشان ز خانه خشم گرفت کشت جانشان ز دانه خشم گرفت گرچه مرغان تیز پر بودند ورچه ماران مورپر بودند در زمان شان ز شاه دولت یار بابزن نیزه بود و سله حصار کرد خصم بی آب را در خواب سرش از تن جدا چو کوزه آب چه بزرگ و چه خرد باغی عور چه فراز و چه باز دیده کور آن چنان بر مصاف چیر شدست راست گویی که شرزه شیر شدست آن چنان گشت شاه عاشق رزم که بود باده خوار عاشق بزم رزم و بزمش به چشم هردو یکیست تیز و گردنده راست چون فلکیست زین سپس عکس خون ز کره خاک آسمان را کند به سرخی لاک باغیان را همه به نوک سنان کرد در یک زمان تن بی جان گشت حالی چنو پسیچد جنگ خصم او همچو صورت سترنگ عقل داند برای صرفه علم که ز صراف کین نیاید حلم همه جهال دهد دانند این جمله عاقلان شناسند این که نشاید برای خطبه و کین مور بر منبر و ملخ در زین که نزیبد برای ملک و ثواب خرس بر تخت و خوک در محراب اندر آن جنگ دشمن و خصمانش صورت شیر بود و شادروانش تشنه مانده زبان دشمن او جان او خشم کرده با تن او که شناسا خرد به دیده عقل بشناسد بدیهه را از نقل پیش آسیب گرز شاهنشاه خاصه با گرز چون شود همراه چیره دستی و پایداری اوی کامرانی و کامگاری اوی به زبان سنان و تیغ چو باد همه را در دهان خاک نهاد مهر او جان خان و مانها شد کین او دود دودمانها شد دشمنش را به هرکجا که درست دیده بان مرگ و قهرمان سقرست دهر از این پرده گر بپرهیزد همچو پرده اش فلک برآویزد مرد بد را بد زمانه جزاست گلخن و پای خر سزا به سزاست سوی بد گرچه عز حق نه نکونست دافع دشمنست و نافع دوست گرچه بد شد مزاج بد دل ازو عز حق است و ذل باطل ازو برخی جان خسرو منصور شوما بر زبان نیشابور از پی راه و عشرت و نیرو ماه او زهره او و بهرام او پیش بهرامشاه بن مسعود ظفر و فتح با رکوع و سجود بر کلاه و قباش و اسب و ستام فلک و اختران درود و سلام بر خور ای بر شده سپهر بلند تو به پیران سر از چنین فرزند ای فلک ز آفتاب و از یارش خلفی یافتی نکو دارش چرخ را گرچه بس خلف بودند تو دری و آن دگر صدف بودند لطف او شد نشیمن صهبا قهر او شد لویشن دریا پادشاهی به رنج کرد به دست آنگهی پای او به گنج ببست پادشاهی نیاید اندر چنگ جو به جنگ و به باشگونه جنگ کشت شد خشک اگر نبارد میغ ملک پژمرد اگر نخندد تیغ تازگی کشت ابر گریانست تازگی ملک تیغ خندانست تیغ باید که خون پذیر شود ملک بی تیغ کی چو تیر شود زانکه مانند مرد در پابند هیچ زن برنخاست از فرزند شاه در ملک خویش از پی جود چون شد او پیش عقلها مسجود دستها را به تیغ و رمح آراست زانکه دفع از چیست و نفع از راست شه که خواهد که جاه دارد ملک به سیاست نگاه دارد ملک زانکه نبوند قلزم و اخضر جز به تلخی نگاهبان کهر هر کمرگه که بی شکوه بود کمر نال و خم کوه بود بی صهیل و صلیل و گیراگیر چون طنین کی شود صریر سریر زانکه در راه ملک هر شاهی بر سر جاه و قدر هر ماهی دولت آرای بازوی چیرست ملک پالای دست و شمشیرست آب بحر ارنه تلخ و تیزستی چون دگر آبها گمیزستی زیر رانها براق دریا ساز ابر بر برق پای رعد آواز گردسم تیز گوش و پهن بران خوش کفل سرمه چشم خرد سران شاه بی تیغ باغ بی میغ است پاسبان دین و ملک راتیغ است کوه شاهست بر زمین وانگاه تیغ دارد چرا ندارد شاه شاه کوهی است بر زمین به شکوه تیغ دارد چرا ندارد کوه آفتابی که شاه گردونست هیچ بی تیغ نیست شه چونست شاه را گرنه تیغ تیز بدی خلق را نقد رستخیز بدی در خور ملک جز نبردی نیست مردی دیگران ز مردی نیست زانکه بی تیغ دین نیافت قرار ذوالفقاری به حیدر کرار جبرییل آورید و گفت بران خون این مشرکان به گرد جهان بر رسول آنکه ناورد ایمان خونش از ذوالفقار زود بران نیست بی تیغ ملک را رونق ملت حق ز تیغ شد مطلق تیغ مر ملک را نکو یاریست ملک بی تیغ همچو بیماریست شه چو بر تخت ملک خود بنشست پیش تختش جهان کمر بربست ریخت از بهر راه جویان را آب روی گزاف گویان را زین شه نیک خوی پاک نژاد هرکه او بد نبود نیک افتاد ملک پرورده زیر دامن کرد جان نگهداشتن به آهن کرد هرکه از دل نخواست تعظیمش بام بومست بومش از بیمش چون کمر بست شاه بهر جدال خانه دشمنان شمار اطلال گرچه بهر صلاح تا اکنون خنجرش لعل پوش بود از خون شد کنون در بهشت محشر او سبز جامه چو حور خنجر او ای ز محمودیان ششم ز عدد چون ششم دور ز انبیا احمد نام شش هست لیک نزد خرد در جمل نقش شش بود ششصد یک و دو سه و چهار و پنج کمست پس چو شش دانگ شد یکی درمست ای به رو آفت نگارستان وی به خو نوبهار خارستان تازه روی از تو شاخ و بیخ جهان سخت پای از تو چار میخ جهان دولت از تو بهشت کوی شده روزگار از تو تازه روی شده گشت تا صدر ملک بگرفتی وز دوامش قوام پذرفتی پای بوس تو هامه هامون طوق دار تو گردن گردون زین سبب از برای عز و جلال نه ز طبع ملول و روی ملال از پی خدمت تو اندر حال کرده از میم صدهزاران دال تاجداران رکاب بوس شده از تو جمله عمل پیوس شده ملک هند نایب تو به هند مهتر سند یافته ز تو سند خاک بوسان درگهت به نیاز کرده خاک درت چو سینه باز کرده از مجلس تو روح از در ابروار آستین و دامن پر شد ز تأثیر رای شاه جهان وز پی روی بی پناه مهان مجلس بزمش از بهشت اثر روز رزمش نمونه ای ز سقر چون تو برداشتی نقاب جلال زان اساریر بر سریر کمال از لقای تو خیره شد خورشید وز سخای تو مرد طفل امید شهریاران ز تو رسیده به کام کرده سعی تو با هزار اکرام زان همه خلق در سجود تواند که گرانبار شکر جود تواند مر ترا روز فضل و جود و کرم به درم بنده گشت قلب درم مرد مقلوب داده ای به نبرد زان دهد جان خویش پیش تو مرد شد ز خاک در تو در عالم آز بسیار خوار سیر شکم راست گفت اندرین حدیث آن مرد کاز را خاک سیر داند کرد گرچه در پادشاه باشد عدل نان بی نان خورش بود بی بذل آن بزرگان که وام جان توزند رسم جان بخشی از تو آموزند طمع از بوی دستت ای سر جود پای کوبان درآید از در جود هرکه او جست خصمی تو درست کودکانش یتیم کرده تست روزی نیک مرد همچو بهشت گویی اینجا خدای بر تو نبشت تا درو درگهت پدید آمد قفل امید را کلید آمد نام تو آنکه بر زبان راند نامه بخت او ملک خواند چون نشستی به بارگاه جلال چون نمودی به خلق ماه کمال از تن دشمنان بکندی سر بر سر دوستان فشاندی زر جادوی آز را به طبع کریم خورد جود تو چون عصای کلیم هم ملک بند و هم ملک جاهی هم فلک قدر و هم جهان شاهی عاقلان زمانه مست تواند قلعه های بلند پست تواند صاحب ذوالفقار و رخش تویی پادشاه خزینه بخش تویی بخت کو هست مایه شادی دارد از بندگیت آزادی آسمان از سنان جانسوزت وز پی ناوک جگر دوزت خور ز تیر تو با خطر تازد زان ز مه گه گهی سپر سازد از تف تیغ خشم اگر خواهی کنی از بحر تابه ماهی زهره را دیو تو شهاب کند زهره را آتش تو آب کند دشمنان را ز خلق جان افشان خونبها بدهی و ببخشی جان بر زمانه تویی شه مطلق مملکت را تو شهریار بحق از تو کمتر عطا که سایل برد بیشتر دان ز گنج باد آورد بی دلان را دل کریم تو بس نیک و بد را امید و بیم تو بس تا چه کردست غزنی از کردار کز چو تو شاه گشت برخوردار گر بخواهی تهی کنی ز حسام نه فلک را ز بند چار اندام گرچه چون آسمان بسیچد خصم چون قضا دست تو نپیچد خصم با خلاف تو تن کفت گردد در ثنای تو جان سخن گردد همچنان آید از تو در دل نور که خوشی جان ز خوشه انگور چون در گنج عقل بگشادی هرکسی ار ز داد دل دادی گاه میدان و وقت ایوانت شب اکرام و روز احسانت دل خرد را ز جان ندای تو کرد داد دل یافت جان فدای تو کرد صدمت صورو عین تو گه جنگ هردو همره چو رنگ با آژنگ هرکه از سهم تو روان نسپرد تا ابد نفس او نخواهد مرد روز هیجا چو عاطفت ورزی نیزه تست سوزن درزی پاره ها را درست گرداند سست را عزم چست گرداند پس از این روی پشت خلق قویست خشم تو چون یزید و دل علویست گشت حیران عقول اهل هنر ماند واله روان اهل بصر ملک و ملت موفق از تو شهست دین و دولت به رونق از تو شهست ملت از تو چنان که خور ز سپهر دولت از تو چنان که ماه از مهر یافت از سعی تو سرافرازی دین و شرع محمد تازی گر به شمع تو نیستیش امید چون لگن برنیامدی خورشید نقش مهر تو نقش مهر جمست که همه دین و دولتش بهمست حاتم از جود تو سخا آموخت دولت از ملک تو ثبات اندوخت چه حدیثست کین مبارک پی طی کند نام جود حاتم طی قهر و لطف به گاه راحت و رنج غم فزاینده است و شادی سنج جود تو بهر جان آدم را پاسبانست عرض عالم را خاک حلم تو آتش نابست امر تو بادپای چون آبست باد عزم تو جان تمکین است آب روی تو تازگی دین است زورق رزق را که اسبابست جان این بادپای از آن آبست از پی قدر نامت ای خوش نام عمر چرخ نام شد بهرام زانکه بهرام را اگر سفریست وقت رجعت صلابت عمریست دل چو بر درگهت قرار کند انده از فر تو فرار کند شیر اگر با شب تو روز کند کام چون شیر عودسوز کند ای هنرمند شاه دین گستر وی حقیقت نیوش دین پرور طمع آن را که چاکرت گردد هر زمان آسمان سرت گردد ای فرود آمده چو قطر از میغ ملک بگرفته شمس وار به تیغ بر جهانی شده به یکدم شاه خه خه ای شه علیک عین اللٰه باره چون شمس بر فلک راند تا نزد تیغ ملک نستاند تو چو شمس و قمر گرفتی ملک زان به تیغ و سفر گرفتی ملک این چو تازنده و آن رباینده ست لاجرم ملک هردو پاینده ست بس کسا کو چو ماه برگردد سر آن گزدما که سر گردد شمس از اول که ملک جوی شود در و دیوار زردروی شود ماه از آن جاه خویش بفزاید خدمت را مگر به کار آید باد کین تو خاک محنت بیخت زخم تیغ تو آب آتش ریخت خصم تو جنگ جست و بخت ظفر او دگر خواسته خدای دگر تیره شد جان به تیر تو ز هوا گنگ شد که ز گرز تو به صدا چون بدیدند خلق رویش را همه جویان شدند کویش را از شها حجاز و شام و عراق بلکه از خلق جمله آفاق من ترا دیده ام دراین عالم ملک میراث و ملک تیغ بهم ملک میراث گرد گردانست ملک شمشیر ملک مردانست تا بر او آتش تو آب براند آتش دل بر آب خویش نماند هرکه چون رشته تافت گردن خویش مهره گردنش فکندی بیش خصم در دست قهرت افتاده پایها در رکاب چون باده گرچه رمح تو جان رباینده ست جان او جانت را ستاینده ست شیر اگر شور از آگهی کردی پیش تو شیر روبهی کردی راست گفته است شاعر استاد محض توحید و داد شرع بداد گر فزاید کسی و گر کاهد عاقبت آن بود که او خواهد دشمنت چون سر فضول آورد دست او پای بند غول آورد دشمن تو چه بابت تیغست زود دریغست تیغ اگر میغست جانش را خود سنان چرا باید خود چو بوی تو یافت پیش آید نیک بشناخت از دل روشن قدر تیر تو دیده دشمن لاجرم تا به دستش آوردست فلک از سهم ایمنش کردست کرده خصمت به نقش پر ذباب رخنه چون عنکبوت اصطرلاب هیبت شاه راحت کل راست گریه ابر خنده گل راست تیر کز شست خصم گشت جدا باز گردد به سوی او چو صدا چون صدا بازگشته بر جانش چون قضا تیره ره فراوانش چون بیفشرد خصم را پالان رفت چون چوب خورده کون مالان گشت از فر پادشاهی تو ور پی عدل و نیک خواهی تو هردو همره ز بازوی چیرت ملک الموت و زخم شمشیرت نه بجست از تو سوی برگی شد که ز مرگی به سوی مرگی شد هرکه او خصم دولت و دین بود قهر کردی و خود سزا این بود خصم تو آنکه از تو بگریزد خاک ادبارش آتش انگیزد تو به تدبیر جان گمراهان گور کن مزد گورشان خواهان مرگ بنوشته بر دل دشمن که کفن پیشتر خر از جوشن گور کن گفت با دل خصمان که کفن پیشتر خر از خفتان هست عدل تو دوزخ ابلیس سر تیز تو سنگ مغناطیس قهر اعدای دین تو دانی کرد که ز جان و تنش برآری گرد هرکجا سهم و تیغ تو برسید کس از آن بوم و بر فلاح ندید تیغ تو زهر جان گزای آمد امن تو سایه همای آمد سر تیر تو جان بدخواهان می کشد از تن شهنشاهان بر سر تیر جان برافشانند ورچه سنگین دل آهنین جانند گر شوی سوی کوه پایه روم کژ نماید ز بیم سایه روم ور کمربند کوه درگیری کوه را همچو کاه برگیری آمده خصم با تو در میدان زخم موتوا بغیظکم بر جان لاله صورت شده رخش ز کمان سرو بالا شده سرش ز سنان کرده از سم به رغم اخترشان بادپای تو خاک بر سرشان آب و آتش نخوانده او را اسپ خوانده این صرصر آنش آذر شسب جز ز عدل تو نیست اندر کار دور باش تو و مترس حصار گویی آموخت عقل والایی از تو آیین ملک پالایی فتنه را داد امر امن تو خواب آب را بر آب تیغ تو آب پیش عدلت بهار جان افروز نزد عقلت سپهر پیش آموز چون دل و جانش کر و فر تو دید دل او مرد و جان ازو برمید دید خود را در آینه دل خویش دست و شانه جدا ز مفصل خویش

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۵ - در بیداری از خواب غفلت گوید بنه ای عدل تو بقای جهان در کنار جهان سزای جهان چون در عدل باز شد بر تو در دوزخ فراز شد بر تو عدل مر مرگ را بریزد آب جور مر فتنه را ببندد خواب هست شادی دل ستمگاران خوش و اندک چو خواب بیماران عقل را مشگریست روح افزای عدل مشاطه ایست ملک آرای شرع را عقل قهرمان باشد ملک را عدل پاسبان باشد شاه باید غلام تن نبود تا خطیبش دروغ زن نبود پشه از پیل کم زید بسیار زانکه کوته بقا بود خونخوار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۶ - فی تنبیه الملک و کلمة الحق بغیر المداهنة ای ز انصاف و عدل بالاتر از علا رای تست والاتر سخنی گویمت به حق بشنو خیره بر راه تنگ و تیره مرو هرکس از روی عرف خود آیند مر ترا سال و ماه بستایند زان سخنهای خوب غره مشو همچو تردامنان به عدل منو عدل را چند شرط لابد هست چون نباشد به شرط عهد شکست هرکس از بهر انتفاع ترا می ستاید ز گونه گونه جدا الامان الامان مشو غره که نیرزند دسته ای تره من مداهن نیم چو دیگر کس پیش نارم ز ترهات هوس گر شبی در همه جهان رنجور هست یک تن تو نیستی معذور گر سگی ظالمی بدی شومی برساند بدی به مظلومی تو شوی روز حشر زان مأخوذ وان زمان حسرتت ندارد سوز عدل رفت و به جز فساد نماند در همه عالم اعتماد نماند هیچ کس را تو استوار مدار کار خود کن کسی به یار مدار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۷ - خواب عبداللّٰه بن عمر بن الخطّاب دید یک شب به خواب عبداللٰه پدر خویش را عمر ناگاه گفت یا میر عادل خوش خوی حال خود با من این زمان برگوی با تو ایزد چه کرد بر گو حال بعد از این مدت دوازده سال گفت از آن روز باز تا امروز در حسابم کنون شدم پیروز کار من صعب بود با غم و درد عاقبت عفو کرد و رحمت کرد گوسفندی ضعیف در بغداد رفت بر پول و ناگهان بفتاد گشت رنجور و پای وی بشکست صاحب وی به دامنم زد دست گفت انصاف من بده بتمام که تو بودی امیر بر اسلام تا به امروز من دوازده سال بوده ام مانده در جواب سؤال ای ستوده شه نکو کردار باز پرسند از تو این مقدار چون چنین بد خطاب با عمری چه رود روز حشر با دگری هان و هان تا ز خود نگردی مست ورنه گردی به روز محشر پست ای ز انصاف ملک دلکش تر همه کس بر تو خوش رهی خوشتر آنت خواهم که هرکجا پویند همه نیکان ترا نکو گویند بهر رغم ستم گرایان را الکنی کن عمرستایان را عدل عمر چو ظلم با عدلت بذل حاتم چو بخل با بذلت عدل تایید جاه شاه بود غبغب اندر گلو چه جاه بود آن چنان داد کن که از پی داد کس ز عدل عمر نیارد یاد خوش بود خاصه از جهانگیران رحمت طفل و حرمت پیران آن چنان باد پادشاهی تو که نخواهد عدوت و خواهی تو دولتت با دوام مقرون باد سایل درگه تو قارون باد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۸ - حکایت زن دادخواه با سلطان محمود آن شنودی که بود چون در خورد آنچه با میر ماضی آن زن کرد شاه شاهان یمین دین محمود که از او گشت زنده رادی و جود کان زن او را جواب داد درشت که به دندان گرفت ازو انگشت عاملی در نسا و در باورد قصد املاک و چیز آن زن کرد خانه زن به قصد جمله ببرد چون برد جامه عرابی کرد زن گرفت از تعب ره غزنین بشنو این قصه و عجایب بین کرد انهی به قصه سلطان را به شفیع آورید یزدان را که ز من عامل نسا املاک بستد و من شدم ز رنج هلاک شاه چون حال پیرزن بشنید پیرزن را ضعیف و عاجز دید گفت بدهید نامه ای گر هست تا ز املاک زن بدارد دست نامه بستد سبک زن و آورد شادمانه به عامل باورد که به زن جمله ملک باز دهد زن بیچاره را جواز دهد با خود اندیشه کرد عامل شوم که کنم حکم زن چو حکم سدوم زن دگرباره بر ره غزنین نرود من ندارمش تمکین نه به زن باز داد یک جو خاک نه ز شاه و الهش انده و باک زن دگر باره رای غزنین کرد بنگر تا چه صعب لعب آورد قصه بر شاه داشت بار دگر خواست از شاه خوب رای نظر به تظلم ز عامل باورد بخروشید و نوحه پیش آورد گفت سلطان که نامه ای بدهید رسم و آیین بد دگر منهید گفت زن نامه برده ام یکبار لیک نگرفت نامه را بر کار بود سلطان در آن زمان مشغول سخن پیرزن نکرد قبول گفت سلطان که بر من آن باشد که دهم نامه تا روان باشد گر بر آن نامه هیچ کار نکرد آن عمیدی که هست در باورد زار بخروش و خاک بر سر کن پیش ما وز حدیث بی سر و بن زان سبک گفت ساکن ای سلطان چون نبردند مر ترا فرمان خاک بر سر مرا نباید کرد نبود خاک مر مرا در خورد خاک بر سر کسی کند که ورا نبود بر زمانه حکم روا بشنید این سخن ز زن سلطان شد پشیمان ز گفت خود به زمان گفت کای پیرزن خطا گفتم کز حدیث تو من برآشفتم خاک بر سر مرا همی باید نه ترا کاینچنین همی شاید که مرا مملکت بود چندان که در آن ملک باشدم فرمان به ایاز آن زمان سبک فرمود که سخن بیش از این ندارد سود زی غلامان سبک یکی بگزین که رود زی نسا چو باد برین که بود مرو را سواری بیست بنگرد کاین عمید ابله کیست کار بر مرد بد بگیرد سخت پس مرو را فروکند به درخت نامه در گردن وی آویزد تا ز بد هرکسی بپرهیزد بس منادی زند به شهر درون کانکه از حکم شاه رفت برون سر بپیچید و ضال و عاصی گشت گرد خود رایی و معاصی گشت مر ورا این سزا بود ناچار تاندارد رضای سلطان خوار رفت میری بدین مهم در حال کشت مرد فسادجو به نکال عامل ابله از چنان کردار جان به بیهوده کرد در سر کار بعد از آن حکم شاه نافذ گشت شیر با گور آب خورد به دشت شاه را حکم چون روان باشد عالم از عدل او جنان باشد پس اگر حکم او نباشد جزم نکند هیچکس به ملکش عزم امر سلطان چو امر یزدانست سایه ایزد از پی آنست لفظ مهتر که گفت از پی شاه هست سلطان همیشه ظل اللٰه

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۹ - حکایة فی عفوالملک و عدله احنف قیس بهر جمعی اسیر گفت کین بستگان بر تو امیر گر بحقند بسته حلمت کو ور خود از باطلند علمت کو عفو کان هست اصل دینداری از برای چه روز می داری تو ظفر خواستی خدایت داد او ز تو عفو خواست ناری یاد هست نزد خدای و خلق ای شاه شکر قدرت قبول عذر گناه علم او نوش حلمشان بچشید علم او بار جرمشان بکشید سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۰ - در وصف بدان گوید من ندانم ز جمله اشرار پر گناهی چو بی گناه آزار جز سیه روی وقت بیدادی نکند همچو زنگیان شادی شغل دولت که از ستم سازی چه بود جز که گرگ و خرازی چون ز داد و ز رای خویشی شاد چون کنی بر فرود خود بیداد هرکه اندر جهان ستم جویند دد و دیوان آدمی رویند خلق سایه است و شاه بد پایه پایه کژ کژ افکند سایه روزگار ار درد و گر دوزد از دل شاه عادل آموزد سایه ایزد است شاه کریم راست باش و مدار از کس بیم بد و نیکی که در ستور و ددست از دل شاه نیک و شاه بدست گردد از داد شاه کسری وش سیر بستان چو شیر پستان خوش شود ار جور شه کند دیدار مرد بازاری از تره بیزار هرکه او بی گناه ترساند دان که در جای ترس درماند ظالم ار مال و جان خلق ببرد نه هم آخرش می بباید مرد گرچه امروز ز ابلهی ستهد گور و محشر جواب او بدهد نیست بر ظالم از تن و زن و مال جز مگر خونش ایچ چیز حلال شاه غمخوار نایب خردست شاه خونخوار مرد نیست ددست مرد غمخوار مرد دین باشد هرکه او غم خورد چنین باشد رنجه دارنده کم زید چو مگس هست کم رنج از آن زید کرگس شرهش هیچ جان چو رنجه نداشت عدل او جان او بدو بگذاشت هرکرا رنجه داشتن دین است تن او نیست تن که تنین است عمر رنجور دیرتر ماند رنجه دارنده زود درماند خشم را بر خرد سوار مدار خرد خویش را تو خوار مدار بی خرد آب کرد پاسخ نان با خرد کی خرد چنین سخنان هرکه را خشمش از خرد بیشست خلق ازو و او ز خلق دل ریشست خشم چون تیغ و حلم چون زر هست تو مهی آن گزین ز به که بهست ای شهنشه در این سرای غرور بخور این شربت شراب طهور چون مه از تو نیافرید خدای تو به از خلق بندگیش نمای

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۱ - حکایت در عدل سلطان گفت روزی حکایتی پیری که مرا بد نشانه تیری کاندر آن روزگار شاهی بود عالم عدل را پناهی بود داد و انصاف و عدل گستردی هرکسی بر ز بر او خوردی گفت روزی به رهزنی در تاخت دید در بند کرده کاله و ساخت بندیی چند دید بسته به بند دزد گریان و بندیان زان خند زود نزدیک راهزن رفتش در تحقیق راهزن سفتش گفتش این خنده و گرستن چیست واین چنین مال و بند بسته کیست گفت ما راست این گرستن زار که چنین نعمت از یمین و یسار گرد کردند از حرام و حلال جمع کردند زر و کاله و مال رخت بر باد گشته در بندند برخود و عادلان همی خندند ظلم شد عدل و روز شد شب ما زان همی نشنوند یارب ما عادلانیم لیک با فن خویش بند برداشتیم از تن خویش هرکه او عدل خویش بگذارد ظالمی را خدای بگمارد تا برآرد ز مال و جانش دمار ظلم او را به ظلم سازد کار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۲ - در خون ناحق ریختن حکایت مأمون چون تبه شد خلافت مأمون ریخت مر خلق را به ناحق خون کرد بر آل برمک آن بیداد کهکسی زان صفت ندارد یاد یحیی بیگناه را چو بکشت گشت بر وی زمانه تنگ و درشت مادری داشت یحیی مظلوم پیر و عاجز ز کام دل محروم جفت اندوه گشته اندر دهر عیش شیرین بر او شده چون زهر باز گفتند حال مأمون را عرضه کردند حال محزون را که دعای بدت همی گوید ملکتت را زوال می جوید دل او خوش کن و ز حقد بکاه باز خواه از عجوزه عذر گناه رفت مأمون شبی ز خلق نهان برگشاده به عذر جرم زبان در و گوهر بسی بدو بخشید راه و سامان کار خود آن دید گفتش ای مادر آن قضایی بود چون قضا رفت زاری تو چه سود بعد از این کارهای با هش کن وز دعای بدم فرامش کن گرچه یحیی نماند و یافت گزند من ترا ام به جای او فرزند من به جای ویم تو دل خوش دار حقد و کین و دعای بد بگذار مادر پیر داد کار بداد در زمان پیش وی زبان بگشاد گفت کای میر باز ده خبرم من به شخصی چگونه غم نخورم که ورا چون تویی عوض باشد راست چون جوهر و عرض باشد با بزرگی که آمدت حاصل هم نباشی به جای وی در دل چون وییی را به گور نتوان کرد که بود مادرش ز انده فرد چون تویی با هزار حشمت و جاه نیست ما را به جای آن دلخواه این چنین لفظ چون در شهوار یادگار است زان زن بیدار گشت از آن یک سخن خجل مأمون بعد از آن خود نریخت هرگز خون

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۳ - التمثّل فی عصمة قتل المظلوم همچنین شاه ماضی با جود ناصر دین سر کرم مسعود گشت بر بوالحسین میمندی متغیر ز چونی و چندی رفع کردند مر ورا در کار از شیانی درم هزار هزار عاقبت کشته شد بناحق و جور هیچ نابوده کار او را غور مادری پیر داشت بس عاجز که نبودی دعاش را حاجز شاه را گفت مفسدی احوال که کند مرغوار به جان تو زوال دل این زن به عذرها خوش کن کینه را در دلت میفکن بن شاه یک شب سحرگهی برخاست بر زن رفت و عذر رفته بخواست گفت بد کردم و پشیمانم زین سبب بد مخواه برجانم رفتنی رفت وین قضا بشتافت تیر بگذشته چون توان دریافت نیز بر من دعای بد تو مکن بودنی بود در نورد سخن پیرزن گفت کی جهان را شاه از منی زین سبب تو عذر مخواه چون کنم من دعای بد حاشا یا زنم مرغوای بد حاشا میر ماضی بدو همی دنیی داد و ت نیز دادیش عقبی دنیی و عقبی از شما داریم حق این کی بخیره بگذاریم یافتست از تو و پدر پسرم دنیی و عقبی این غم از چه خورم به تلافی مال دنیی و دین کی کنم خیره ای ملک نفرین او جهان داد و تو شهادت و اجر نیست جای غم و ملامت و زجر نیست اندیشه ای ز من بحلی از توام نیست زین سبب خجلی حاش للٰه که من بدت گویم یا زوال کمال تو جویم شاه آزاده این سخن بشنید پیرزن را به مادری بگزید زان خجالت به دل پشیمان شد چشمش از حال رفته گریان شد خون ناحق نگر نریزی هیچ ورنه نار جحیم را ببسیچ خون ناحق ز کارهاست بتر خون ناحق کندت زیر و زبر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۴ - حکایت در حلم و بردباری نوشیروان حاجبی برد جام نوشروان دید آن شاه و کرد ازو پنهان دل خازن ز بیم شه برخاست جام جستن گرفت از چپ و راست خازن از بیم جان خود بشتاب هرکسی را همی نمود عذاب جان خازن بتافت از پی جام گشت از بیم شاه خون آشام به امید و به راحت و غم و درد هرکسی را مطالبت می کرد شاه گفتش مرنج و باد مسنج بی گنه را مدار در غم و رنج دل خود را به جای خود بازآر بی گنه را بدین گنه مازار چیست بهتر ز خیره جوشیدن پرده ای بر گناه پوشیدن کانکه برداشت جام ندهد باز وانکه دانست فاش نکند راز شاه روزی میان رهگذری دزد خود را بدید با کمری کرد اشارت به خنده بی باری کین از آن جام هست گفت آری آنت بخشودن اینت بخشیدن آنت پاشیدن اینت پوشیدن گبری از دزد برگرفت آن را نیم از آن بس بود مسلمان را چکنی پس چو دست رس داری تو و آزردن و ستمگاری قفس از جور تو چو بشکستم رستمی تو من از ستم رستم هیچ کوته مدار از این و از آن به زیان و به سود دست و زبان به زبان می خراش جانها را به تبر می تراش کانها را آخرالامر از این خراش و تراش بانگ مرگت شود به عالم فاش ظالمی کو به جور شد موصوف جور او شانه گشت و جان تو صوف گرد او بهر نان و آب مگرد خونش خور گر حلال خواهی خورد خون صورت همی نگویم من تو بهانه مریس و کفر متن خون او خور تو از دعای سحر که دعای سحر به از خنجر شاه چون عادلست باید بود با سپاه و رعیت از پی سود روز روشن به جود کوشیدن شب تاری به راز پوشیدن

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۵ - در عدل پادشاه و صفت آن عدل کن زانکه در ولایت دل در پیغمبری زند عادل در شبانی چو عدل کرد کلیم داد پیغمبریش اله کریم تا شبانی نکرد بر حیوان کی شبان گشت بر سر انسان عدل در دست آنکه دادگرست ناوک مرگ را قوی سپرست مرگ را هیچ ناید از عادل زانکه دارد ز عدل عادل دل شاه پر دل ستیزه کار بود شاه بد دل همیشه خوار بود شاه عادل میان نیک و بدست تیز و ظالم هلاک خلق و خودست بر میانه بود شه عادل نبود شیرخو نه اشتر دل ملک را شاه ظالم پر دل به ز سلطان عاجز عادل داد کس شاه عاجز با داد نتواند ستد نه یارد داد شاه جایر ز ملک و دین تنهاست جان به انصاف طبع در تنهاست دل شه چون ز عجز خونابه ست او نه شاهست نقش گرمابه ست عدل شه نعمت خداوندست جور او پای خلق را بندست شاه عادل چو کشتی نوحست که ازو امن و راحت روحست شاه جایر چو موج طوفانست زو خرابی خانه و جانست باشد اندر خراب و آبادان عدل شه غیث و جور شه طوفان طالب شاه عادلست جهان تو نیت خوب کن جهان بستان هرکه دارد به داد و دین عالم به خدا ار بود ز مهدی کم کو نه مهدی به سست عهدی شد او بدین و به داد مهدی شد تو بری شو ز جور و بدعهدی کافرم گر نخوانمت مهدی فر انصاف و زیب شید یکیست بیخ بیداد و شاخ بید یکیست ساختن راست شید بر گردون سوختن راست بید بر هامون با ستم سور مملکت شوریست بی الف نقش داوری دوریست پادشاه مسلط و مغرور از خدای و ز خلق باشد دور از خدای و اجل بی آگاهی ایمن از ناوک سحرگاهی ای بسا تاج و تخت مرجومان لخت لخت از دعای مظلومان ای بسا رایت عدو شکنان سرنگون از دعای پیرزنان ای بسا تیرهای گنجوران شاخ شاخ از دعای رنجوران ای بسا نیزه های جباران پار پار از دعای غم خواران ای بسا باد و بوش تکسینان ترت و مرت از دعای مسکینان ای بسا بادگیر و طارم و تیم زیر و بالا ز آب چشم یتیم ای بسا رفته ملک پر هنران زار زار از دعای بی پدران آنچه یک پیرزن کند به سحر نکند صد هزار تیر و تبر

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۶ - حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه روزی از روزها به وقت بهار رفت محمود زاولی به شکار دید زالی نشسته بر سر راه رویش از دود ظلم گشته سیاه بر تن از ظلم و جور پیراهن از گریبان دریده تا دامن هر زمان گفتی ای ملک فریاد چیست این ظلم و چیست این بیداد چاوشی رفت تا کند دورش دید از دور شاه و دستورش راند محمود اسب را بر زال تا همی باز پرسد آن احوال کاین چه آشوب و بانگ و فریادست باز گو کز که بر تو بیدادست گنده پیر ضعیف تیره روان آب حسرت ز دیده کرد روان گفت زالی ضعیف و درویشم کس نیازارد از کم و بیشم پسری دارم و دو دختر خرد پدر هر سه شد دو سال که مرد از غم نان و جامه ایشان می دوم بر طریق درویشان خوشه چینم به وقت کشت و درو ارزن و باقلی و گندم و جو سال تا سال از آن بود نانم تا نگویی که من تن آسانم بر من از چیست جور تو پیدا آخر امروز را بود فردا چند از این ظلم و رعیت آزردن مال و ملک یتیمگان خوردن بودم اندر دهی مهی مزدور از برای یکی سبد انگور دی سر ماه بود و من ز نشاط بستدم مزد تا روم به رباط پنج ترک آمد از قضا پیشم خواند از ایشان یکی بر خویشم بگرفت آن سبد ز گردن من من برآوردم از عنا شیون دیگری آمد و زدم چوبی تا زمن برنخیزد آشوبی گفتم این کیست وین که شاید بود کو برآورد از تن من دود گفت جاندار شاه محمودست زین جزع مر ترا چه مقصودست بر خود و جان خود مخور زنهار راه را پیش گیر و بانگ مدار من ز گفتار وی بترسیدم راه اشکار تو بپرسیدم به سر راه تو دویدم تفت از من آرام و صبر جمله برفت من ترا حال خویش کردم درس از دعای من ضعیف بترس گر نیابم ز نزد تو من داد در سحر نزد او کنم فریاد آه مظلوم در سحر بیقین بتر از تیر و ناوک و زوبین در سحرگه دعای مظلومان ناله زار و آه محرومان بشکند شیر شرزه را گردن درکش از ظلم خسروا دامن آنچه در نیم شب کند زالی نکند چون تو خسروی سالی گر تو انصاف من نخواهی داد روزی از ملک خود نباشی شاد این چه بیرسمی و ستمگاریست وین چه فرعونی و چه جباریست گرت در ملک عادلی بودی باد کاهی ز من نبربودی آخر از حشر یاد باید کرد شاه را عدل و داد باید کرد تخت سلطان چه تو بسی دیده ست داد و بیداد هرکس اشنیده ست بگذرد دور عمر تو ناگاه بر سر دیگری نهند کلاه خورد او مال و تو حساب دهی اندر آن روز چون جواب دهی اندر آن روز کی رسد فریاد مر ترا هیچ بنده و آزاد ماند محمود زاولی حیران اندر آن گنده پیر چیره زبان زار زار از حدیث او بگریست گفت ما را چنین چه باید زیست تا نیارد که از رزی انگور سوی خانه برد زنی مزدور روز حشر آخر این بپرسندم بنگر از جهل من چه خرسندم ملک اگر هست یا نه این چه غمست بر من این غم ز نام من ستمست خصم من گر همین زن پیرست در قیامت مرا چه تدبیرست زن نگردد اگر ز من خشنود در قیامت چه زار خواهد بود گفت آخر نگر کیند ایشان که نمایند رنج درویشان زال را پیش خواند و گفت بگوی آنچه باید ترا مراد بجوی زار بگریست زال و گفت ای شاه گرچه دستم ز مال شد کوتاه به خدا ار به من دهی صد گنج برنخیزد ز جان من این رنج خسرو از بهر عدل باید و داد ورنه هرکس ز پشت آدم زاد تا چه باید که چون تو باشی شاه بادی از پیش من رباید کاه خورد سوگند شهریار جهان به خدا و پیمبر و قرآن گفت هر پنج را برآویزم اسب از اینجای پس برانگیزم زود هر پنج را بیاوردند حلقشان سوی ریسمان بردند هریکی را به گوشه ای آویخت لشکر از دیدگان همی خون ریخت زال را گفت هان شدی خشنود از تو بر رهزنان نصیب این بود باغی از خاص خود بدو بخشید تا ازو جود و عدل هردو بدید خسرو کامران چنین باید تا ازو ملک و دین برآساید هرکه در ملک و دین چنین باشد درخور حمد و آفرین باشد دست انصاف تا تو بگشادی این جهان بست کله شادی گر تو نیکی کنی جزا یابی در جهان جاودان بقا یابی

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۷ - حکایت شحنه ای در دهی شبی سرمست پای مرغ معلمی بشکست روز دیگر معلم بی دین پیش بت رفت تا کند نفرین وین سخن گشت منتشر در ده باز گفتند این سخن که و مه برد صاحب خبر به نوشروان قصه مرغ و شحنه و رهبان کس فرستاد از آن خویش به راه تا بیاورد هردو را بر شاه بار داد و به جای خود بنشست دل و جان اندرین سخن پیوست هردو را پیش خواند و مرغ بخواست شحنه را گفت اگر نگویی راست گنه مرغ بی زبان ز چه بود من برآرم ز روزگار تو دود آنکه جان دارد و زبانش نیست تو چه دانی که رنج جانش نیست بشنو از من تو این سخن به درست هان و هان تا نگیری این را سست آن یکی پای او چو پای تو بود ایزد از من شود بدان خشنود که کنم پای تو چو پایش خرد خون شحنه به تن درون بفسرد گرز انداخت ناگهان از دست شحنه را هر دو پای خرد شکست برگرفتند شحنه را از جای در سر دست خویش کرده دو پای شد معلم خجل ز کرده خویش از خجالت فکند سر در پیش از مکافات زی جزا پرداخت راهب شور بخت را بنواخت عوض مرغ بره ای دادش بر معلم پدید شد دادش تا قیامت ز عدل نوشروان یاد از آن آورند پیر و جوان سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۸ - فی معانی القاضی الجاهل الظالم آن شنیدی که در دهی پیری خورد ناگه ز شحنه ای تیری رفت در پیش قاضی آن درویش گفت بنگر مرا چه آمد پیش شحنه سرمست بود در میدان تیری افکند و زد مرا بر جان قاضی او را بگفت از سر خشم قلتبانا نگه نداری چشم تیر شحنه به خون بیالودی تا مرا درد سر بیفزودی جفت گاوت به شحنه ده ده وز چنین دردسر به نفس بجه تا دل شحنه بر تو گردد خوش ورنه اندر زند به جانت آتش گفت گشتم به حکم تو راضی چون بود خشم شحنه و قاضی ای ملک سیرت ملک سیما ملک دنیا به تست درد و دوا زین چنین قاضیان هرزه درای خلق را گوش کن ز بهر خدا

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۹ - در کفایت و رای پادشاهی شاه شاهان یمین دین محمود که جهان را به عدل بد مقصود شاه غازی یمین دین خدای که بد او در زمانه بار خدای یافته دین احمد تازی سرفرازی بدان شه غازی روزی اندر دلش فتاد هوس که سوی رومیان فرستد کس ملک روم را کند آگاه که منم بر زمانه شاهنشاه گفت بر درگهم کدام کس است کهمر این کار را به علم بس است اختیار اوفتادش از فضلا خواجه بوبکر سیدالندما آن به هر علم حیدر ثانی آنکه خوانی ورا قهستانی کرد حاضر ورا و حال بگفت راز خود زان نکو سیر ننهفت گفت خواهم که سوی روم شوی بر آن خیره رای شوم شوی بگزاری ز من یکی پیغام برسانی به شرط خویش سلام پس بگویی که حمل ما بفرست زر و دیبا و در بدین فهرست ورنه جنگ ترا بسیچم زود از تو و ملک تو برآرم دود گفت بوبکر بنده فرمانم باد برخی جان تو جانم گفتنی گفته شد بدو یکسر همه پیغامها ز خیر و ز شر کس فرستاد پس شبی سلطان که برو خواجه را بر من خوان کرد حاضر ورا و پیش نشاند سخن از هر نمط برش می راند پس بگفتش که گر در آن محفل رومیان آورند با تو جدل گوید ای مرد تا کی این هذیان شرم ناید ترا ز شاه جهان در چنین بارگاه وین دیهیم ظالمی را همی نهی تعظیم بنده زادی خود آن محل دارد که ز وی شاه ما خلل دارد ظالمی خیره رای هر جایی چون ورا پیش شاه بستایی پیش این تخت با بزرگی جفت سخن ظالمان نباید گفت تو چه گویی جواب این گفتار از سر لطف نز سر پیکار خواجه بوبکر گفت سلطان را کای به حق سایه گشته یزدان را این سخن گر بدی ز خصم بی آب دادمی گفته را به شرط جواب لیکن اکنون سخن تو آرایی هم تو این را جواب فرمایی گفت سلطان که گر رود این حال تو بده مر ورا جواب سؤال که چنین است و حق به دست شماست لیکن این از جواب گردد راست بنده زاده است و ظالمست بلی نیست با تو مرا بدین جدلی لیکن اندر ممالک این مرد ظلم جز وی کسی نیارد کرد کس ندارد به ملک او زهره که فزون تر خورد وی از بهره جز ازو ظلم کاینا من کان نرود هیچ آشکار و نهان ز اتفاق این سخن برفت به روم خواجه گفت این سخن بود معلوم هم بر آن سان جواب ایشان داد صد در از رنج بر ملک بگشاد چون سخن جملگی مکرر گشت رومیان را بیان مقرر گشت چون شنید این سخن عظیم الروم کرد دستور خویش را معلوم کین سخن باز هم از آن نمطست نه چو دیگر سخن حدیث بطست شد خجل زان جواب و گشت خموش گشت در گوش او چو حلقه گوش شاه باید که وقت خلوت و بار در همه کارها بود بیدار

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۰ - حکایت اندر حلم و سیاست و تحمّل پادشاه از رعیت گفت یک روز کوفیی به هشام کای ز ما همچو شیر خون آشام زنده باشیم جان ما تو خوری چون بمیریم مال ما تو بری شد از این دست جور سخت کمان عالمی سست پای و سرگردان تو در این دور جور سلطانی کار بر وفق طبع می رانی سیم درویش و بیوه آوردی حلقه فرج استران کردی شهر از این ظلم و جور گشت خراب خلق از این آفتاب شد سیماب مردمان قفل و پره بنهادند تا کلید جهان ترا دادند روستا پر ز بی نوایی تست هرکجا مسجدی گدایی تست نه همی تا ابد نخواهی زیست پس بدین پنج روزه ملک این چیست ای به باطل ز دیو برده سبق سایه باطلی نه سایه حق روز محشر بگو چه عذر آری زین تکبر به خلق و جباری با چنین جور در ولایت تو مه تو و مه سپاه و رایت تو بر سر ما در این سپنج سرای کارساز و نگاهبان خدای گر تویی پس مکش ز ما رگ و پی ور خداییست شرم دار از وی مر ترا بر جهان بدان بگماشت که بد ظالمان ز ما برداشت چون تو بر خلق جور و ظلم کنی بیخ عدل از میان ما بکنی زاب چشم من گدای بترس ورنه از آتش خدای بترس دل درویش ناشکیبا شد تا لباس تو خز و دیبا شد در دل بیوه نالش کشکین تو پس پشت بالش مشکین خوان ما از تو شد سیاه چو شب نان تو گر سپید شد چه عجب این چه مستیست از بخار دو درد که نه چون دیگران نخواهی مرد چند خواهی به درد ما را سوخت که نه ما را خدای بر تو فروخت پیش هشام کوفی از ضجری این بگفت و به های های گری گرم شد زان حدیث سرد هشام لیکن از حلم نوش کرد آن جام گفت خواهند کهتران انصاف لیک نز روی جهل و استخفاف آن شنودم من از تو این دیدم آنت بخشودم اینت بخشیدم لیک زین پس چو دادخواهی خواست به تأمل نگاه کن چپ و راست ستم از مصلحت نداند عام انتقام از ادب نداند خام کانکه او دانش و خطر دارد مالش شاه تاج سر دارد آفتاب اصل جنگ و گنج آمد گرچه خفاش ازو به رنج آمد آفتابی که بر جهان گردد بهر خفاش کی نهان گردد ای که اقبال شاه دیدستی الظفر الظفر شنیدستی هم ببین خشم شاه در هر دم الحذر الحذر همی خوان هم هر زمان پیش شاه داد و ستم چار قل بر چهار طبع بدم شاه اگر خواندت گریز مجوی ور براند ره ستیز مپوی با خرد را ز شه صبوری به بی خرد را ز شاه دوری به به جدل در حدیث شه ماویز تیغ تو کند به که خسرو تیز هرکه بی عقل صدر شاهان جست پیل بر ناودان بود به درست کاول صف بر آنکسی ماند کاخر کارها نکو داند مال بهر زمانه دار نگاه خرد از بهر پاس خدمت شاه زانکه بهر قوام تخت و کلاه بس فریضه بود سیاست شاه کز پی نظم این گلین مفرش بر بادست و پای آب آتش ای برادر تو پند من بشنو وز ز من نشنوی سه که به دو جو

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۱ - حکایت در عفو پادشاه آن شنیدی که گفت نوشروان مطبخی را به وقت خوردن نان چون برو ریخت قطره ای خوردی گفت هیهات خون خود خوردی زین گنه مر ترا بخواهم کشت تابم از خشم می رود در پشت مطبخی چون شنید این گفتار شد خلیده روان و رفت از کار در زمان ریخت چون همه مردان کاسه اندر کنار نوشروان گفت عذر تو از گنه بگذشت زخم شمشیر بینی و سر و تشت ای سیه روی این چه اسپیدیست گفت ای شاه وقت نومیدیست گنهم خرد بود ز اول حال کشتن از بهر آن چو بود محال بر گناهم گناه بفزودم بر تن و جان خود نبخشودم تا نپیچند خلق بر انگشت که یکی را برای هیچ بکشت تو نکو نام زی که من مردم بدی از نام تو برون بردم گفت خسرو که نیست کردارت در خور نکته های گفتارت زشت کاری و خوب گفتاری از تو آموخت چرخ پنداری فعل تو من به گفت تو دادم شاد زی تو که من ز تو شادم داد خلعت به ساعتش بنواخت زانکه معنی این سخن بشناخت خوش سخن باش تا امان یابی وقت کشتن خلاص جان یابی اول آن به که مستمع طلبی که ندانند هندوان عربی سخن از مستمع نکو گردد کهنه از روزگار نو گردد هرکه در بصره هندوی گوید چهره از خون دل همی شوید ای شهنشاه عالم عادل جان دشمن بکش ز اکحل دل بکن از تیغ هندی ای خسرو ملکت کهنه را چو گلشن نو سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۲ - اندر معنی بیداری ملوک و سلاطین و حفظ و بخشش ایشان شاه محمود زاولی به شکار رفت روزی ز روزگار بهار با گروهی ز خاصگان سپاه کرد نخچیر شاه داد پناه از بر شاه آهویی برخاست که به جستن تو گفتیی که صباست گرم کرد اسب شاه از پی صید تا کند مر ورا سبکتر قید باره شاه هرچه بیش شتافت گرد صید دونده کمتر یافت تا جدا گشت شه ز لشکر خویش پی آهو ندید در بر خویش در پی صید چونکه شد حیران سوی لشکر ز ره بتافت عنان بود بیران دهی به ره اندر از عمارت درو نمانده اثر شاه را آبدست حاجت کرد سوی بیرانه ده ارادت کرد راند باره در آن ده ویران چون سوی صید آهوان شیران آمد از بارگی فرو چون باد اسب دربست و بند خویش گشاد چونکه فارغ شد از مراد برفت تا به لشکر رود چو باد بتفت پس چو نزدیک باره آمد شاه سوی دیوار باره کرد نگاه رخنه ای دید اندر آن دیوار خرقه ای اندر آن سیاه چو قار گوشه خرقه از شکاف به در باد می برد زیر و گاه زبر سر تازانه خسرو اندر آخت خرقه زان جایگه برون انداخت خرقه کهنه بر زمین افتاد بود پوسیده بند او بگشاد پنج دینار بد در او موزون مهر او کرده نام افریدون شاه از آن گشت شاد و داشت به فال با همه خسروی و عز و جلال برگرفت و نهاد اندر جیب زان گرفتنش هیچ نامد عیب سیم را چون خدای کرد عزیز پس تو لابد عزیز دارش نیز مر عزیزی که یار داری تو خوار گردی چو خوار داری تو اندر آن جایگاه بیش نماند باره را بر نشست و تیز براند به سلامت بسوی لشکرگاه باز شد با مراد خرم شاد خواست دینار شاه پنج هزار کرد با آن درست یافته یار جمله را شه به سایلان بخشید از چنان شه چنین طریق سزید شاه از آن پس چو زی شکار شدی هوس آن وطنش یار شدی اسب راندی در آن خرابه چو باد کردی آن روزگار و آن زر یاد هرکه او خرمی ز جایی دید طبعش آن جایگاه را بگزید چون بدان جایگاه باز رسید خرمی در دلش فراز رسید تا نبیند دلش نیارامد زانکه دل با مراد یار آمد خواجه این خرده را مگردانی خو پذیر است نفس انسانی

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۳ - فی حفظ اسرارالملک و کفایته و کتمانه با سلاطین چو گفت خواهی راز وقت آنرا بدان چو وقت نماز کن مراعات شاه بدخو را چون زن زشت شوی نیکو را شه چو بر داردت فکندش باش چون ترا خواجه خواند بنده ش باش دستت از داد پایگاه بنه ور ترا سر دهد کلاه بنه هر سری کو ز شه کله جوید پای خود زان میان ره جوید پادشاه ار ترا برادر خواند دان که در قعر دوزخت بنشاند چون بگفت این ملوک وار سخن پس به خود گفت هوش دار ای تن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۴ - در پند و نصیحت پادشاه گوید همه خلق آنچه ماده وانچه نرند از درون خازنان یکدگرند گر دهی نیک نیک پیش آرند ور کنی بد بدی نگهدارند زانکه از کوزه بهر عادت و خو بترابد گلاب و سرکه درو خویشتن را همی نکو خواهی وز بد دیگران نه آگاهی تو که از کرمکی بیازاری چه کنی با دگر کسی ماری صبر کن بر سفاهت جاهل تا شوی سایس ولایت دل پند عاقل به آخر کارت کند ار کند تیز بازارت هست پندت نگاه دارنده همچو می ناخوش و گوارنده سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۵ - در حلم پادشاه و احتمال از زیردستان بشنو تا ابوحنیفه چه گفت صفه عقل خویش را چون رفت که سفیهی چو داد دشنامش گشت خامش ز گفتن خامش گفت از این ژاژ او چه آزارم آنچه او گفت بیش بنگارم گر چنانم بشویم آن از خود ورنه ام با بدی چه گویم بد زو بهم چونکه عیب خود جویم ورنه چه او چه من که بد گویم مرد دین دار همچنین باشد کز برون وز درونش دین باشد نه خرد جستن مراد خودست از دو بد به گزین کنی خردست گرچه با خام طبع تو نپزد تو چنان زی برو که از تو سزد گر کسی عیب تو کند بشنو وآنچه عیبست جملگی بدرو باغ دل را تو از بدی کن پاک تا برآید نهال تو چالاک گر کند عیب از دو بیرون نیست یا بود یا نه بر دو رای مایست گر بود عیب آن ز خود بدرو ور نباشدت آن سخن به دو جو گر تو معیوبی آن بشو از هوش ور نه ای ژاژ او میار به گوش خلق اگر در تو خست ناگه خار تو گل خویش ازو دریغ مدار آنکه دشنام دادت از سر خشم خاک پایش گزین چو سرمه چشم وانکه بد گفت نیکویی گویش ور نجوید ترا تو می جویش آنکه زهرت دهد بدو ده قند وانکه از تو برد درو پیوند وانکه سیمت نداد زر بخشش وانکه پایت برید سر بخشش همه را در محل خویش بدار هیچ کس را ز خوی بد مازار تا بوی در کنار وصل و فراق دفتری از مکارم الاخلاق هست در دین و ملک ظلم و محال همچو در جسم و جان و با و وبال

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۶ - در عدالت و ستم ناکردن شاه چون بستد از رعیت نان نقد شد کل من علیها فان از رعیت شهی که مایه ربود بن دیوار کند و بام اندود نان خشکار را ز من ببری میده گردانی و تو میده خوری بره خوان که وجه بابزنست از بهای فروخ بیوه زنست ملک ویران و گنج آبادان نبود جز طریق بیدادان سخت بیخی درخت از بادست گنج پر زر ز ملک آبادست ملک آباد به ز گنج روان شادی دل ندارد ایچ روان ابر چون زفت گشت در باران شد ستم کش روان بیوه زنان چون ستد شه عوامل از دهقان ده ازو رفت و ماند بر وی قان هرکه امسال آب ورز ببرد سال دیگر گرسنه باید مرد گرگ چون خورد گوسفند همه چه بود سود از کلاب رمه گر نخواهی برهنه عورت تن در گریبان مزن ز بن دامن شاه را از رعیت است اسباب کام دریا ز جوی جوید آب آب جوی ار ز بحر بازگری بحر را زان سپس شمر شمری بس به کار آمده است و بس دلخواه سرخی سیب را سپیدی ماه هرکه جز شاه کالبدشان دان شاه جانست و خفته نبود جان مثل شه سر و رعیت تن هردو از یکدگر فزود ثمن تن بی سر غذای زنبورست سر بی تن سزای تنورست رونق جان ز عدل شاه بود ملک بی عدل برگ کاه بود ترک و ایرانی و عرابی و کرد هرکه عادلتر است دست او برد شاه را خواب خوش نباید خفت فتنه بیدار شد چو شاه بخفت شاه را خواب غفلتست آفت همچو بیداریش بود رأفت بالش کودکان ز خفتن دان بالش مرد سایه خفتان فلک از همت ار چه زه دارد روز شمشیر و شب زره دارد شب فلک دارد از ستاره حشر روز دارد ز آفتاب سپر کم ز نرگس مباش اندر حزم چون کنی عزم رزم و مجلس بزم نرگس از خواب از آن حذر دارد کههمی پاس تاج زر دارد شه چو غواص و ملک چون دریاست خفتنش در درون آب خطاست چون سیه روی بود نیلوفر شب چو ماهی در آب دارد سر شه چو در بحر یار خواب شود تخت او زود تاج آب شود چون برون شد ز کالبد غم نام خانه ویران شمار و زن بدنام کور دل همچو کوز می باشد تیز مغز و ضعیف پی باشد لیک محرور را دماغ قوی تو ز تأثیر کوز می شنوی گور پی بند کیسه پندارد کور می را هریسه پندارد عجز رای دلست و قدرت و جاه خشم و کین و دروغ و بخل از شاه هرکه بر خشم و آز قاهرتر اوست بر خصم خویش قادرتر شاه را در دماغ و بازوی چیر حزم بد دل بهست و عزم دلیر اول حزم چیست رای زدن بعد از آن عزم دست و پای زدن شاه را در خورست حزم درست ورنه عزمش بود ز غفلت سست دل و زهره چو نور وام کند شمس را تیغ در نیام کند زانکه در کارگاه دولت و دین عقل بیند به جان حقیقت این مردی از شاه و خدعه از بدخواه حمله از شیر و حیله از روباه حمله با شیر مرد همراهست حیله کار زنست و روباهست همچو دریاست شاه خس پرور گهرش زیر پای و خس بر سر بد نو کشته گنده نیک کهن خار باشد به جای خرما بن همه روز از برای لقمه نان این حدیثست و دوکدان زنان میل ندهم به بد اگرچه نوست علف خر سبوس و کاه و جوست خار بن گرچه رست و بالا کرد سر او را سپهر والا کرد تو طمع زو مدار میوه و گل یار بد هست بابت سر پل نه ازو میوه خوب و نه سایه نه ازو سود به نه سرمایه عامیان صف کشنده همچو کلنگ لیک زیشان چو باز ناید جنگ هست در جنگ نیروی عامه همچو ارزیز گرم بر جامه کودکان و زنان و حشو سپاه دل و صف را کنند هر سه تباه زود خیزاست و خوش گریز حشر زود زایست و زود میر شرر شرر تیز تگ جز ابله نیست زاده او ز عمرش آگه نیست زیرکانی که زیر کان دلند گوهر تخم را چو آب و گلند در میادین دین و ملک ملوک از برای نجات و هلک ملوک یار دل به ز صبر ننهادند ظفر و صبر هردو همزادند شه که دون را بلند و والا کرد مر بلا را بلندبالا کرد آتشی کاب را بلند کند بر تن خویش ریشخند کند از تف آتش گرش برد به فراز از کف خویش بکشد آبش باز زشت زشت است در ولایت شاه گرگ بر گاه و یوسف اندر چاه لشکری و رعیتی که سرند نفع را تیغ و دفع را سپرند شاه بی بخشش آفت سپهست بی نیازی سپاه ذل شهست ای بیاموخته به خاطر دون تاجداری ز گزدم گردون چاکرت گر بدست و گر بد نیست بد و نیکش ز تست از خود نیست چاکر مرد بد نکو نبود آب خاکی جز از سبو نبود هست در دست تو چو تیغ و چونی تو بدی عیب خود منه بر وی لشکر از جاه و مال شد بد دل رعیت از بی زریست بی حاصل رعیت از تو چو با یسار شود از برای تو جان سپار شود چون نیابد یسار بگریزد با عدوی تو برنیاویزد تن که لاغر بود بود منبل پس چو فربه شود شود کاهل مردمی با کسی که بی اصل است همچو شمشیر دسته با وصل است سوی او دل چو خاک در دیگست نزد او جان چو آب در ریگست چه به بی اصل زر و زور دهی چه چراغی به دست کور دهی ای که با دین و ملک داری کار در شره خوی خرس و خوک مدار که نکو ناید ار ز من پرسی خوک بر تخت و خرس بر کرسی شاه شهری که بی خرد باشد نیک لشکر به نرخ بد باشد لهو چون مرگ جان ملک برد ظلم چون ریگ آب ملک خورد خاک بر باد کینه ور باشد ریگ بر آب تشنه تر باشد شه چو بنشست بر دریچه هزل ملک بیرون پرد ز روزن عزل هزل با شاه اگر مقیم شود خاطرش در هنر عقیم شود اول نور هست باد هبات آخر ظلمت است آب حیات

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۷ - حکایت اندر کار نادانی و بی‌سیاستی پادشاه به نقیبی بگفت روزی امین که بران صد پیاده در صف کین او حدیث امین به جای بماند بشد و صد سوار در صف راند چون چنان دید گرم گشت امین پس بدو گفت کای چنین و چنین نه درین ساعت ای بد بدکار منت گفتم پیاده بر نه سوار چون نقیب این سخن ازو بشنید نیک دانست پاک را ز پلید گفت بر من ترش مکن بینی که هم اکنون به چشم خود بینی کز بدی خویت و ز مردی خویش هم پیاده شوند و هم درویش عزم و حزم شهان سوی که و مه آهنین پای و آتشین سر به بدگهر رای و یار کی دارد دوزخ آب خدای کی دارد زر ز آهن عزیزتر زان شد کاهن از بیم شاه لرزان شد رای بد ملک و دین روشن را همچو یار بدست مر تن را سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۸ - فی تقلیدالملک کس به تدبیر سفله ملک نراند نامه در نور برق نتوان خواند رای کم عقل نور برق بود خاصه جایی که بیم غرق بود شاه تا زفت و بی خرد نبود جفت او خود وزیر بد نبود شاه را آید ارچه شیر ژیان روز نیک از وزیر بد به زیان در مشورت نیافت کس مقصود از دو بی اصل سست رای و حسود زانکه در ملک از این دو ناهشیار کرگس و جغد را برآید کار تا دو نحس از چنین دو دیوانه آن غذی یابد این دگر خانه پیشکار ملوک بی تدبیر جغد باشد میان خلق خفیر مرد را علم و حلم باید جفت ورنه عدل از میان خلق نهفت ملک بر رای شاه مقصورست رای او گر قویست منصورست رای شه جز صواب نپذیرد باز مردار و موش کی گیرد پس عطا بخشدش گه و بیگاه زانکه باشد گزین خلق اله خواجه را کز ملک عطا نبود دان که در رای بی خطا نبود مملکت را ثبات در خردست بی خرد مرد همچو غول و ددست بی نوا اگر خطا کند تدبیر تو خطای ورا ببخش و مگیر

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۲۹ - در بینوایی و فقر دبیران گوید ور دبیر از تو بی نوا باشد دان که تدبیرها خطا باشد هرکجا کور دیدبان باشد لاجرم گرگ سر شبان باشد عقل خندد به زیر دامن در بر کر خسک و کور سوزن گر ببرد آب عالم ابرار مدحت پادشاه آتش خوار عالم عامل و شه عادل ملک و دین راست این دل و آن ظل شاه با صدق آشنا باشد صدر او صفه صفا باشد از خطاها دلش جدا باشد شحنه شرع مصطفی باشد تا اولوالامر لایقش گردد کار خافی حقایقش گردد شیر هنگام صید ظلم نکرد یک شکم زان شکار بیش نخورد گرچه گردد اسیر آز و نیاز به سر صید کرده ناید باز عادل و کم طمع به ملک سزاست طامع و ظالم از خدای جداست دین و دولت به شرع و شه زنده ست زین دو شین آن دو دال پاینده ست ملک و ملت چو پود و چون تارست آن بدین این بدان سزاوارست ملتی را که ملک یار نشد مایه شرع هر دیار نشد ملک بی ملت آشنای غم است شاه دین دار و ملک جوی کم است ای به دم جفت عیسی مریم دام دجال بر کن از عالم اندرین روزگار بدعهدی چیست جز عدل هدیه مهدی خشک شد بیخ دین و شاخ صواب دست بگشای اینت فتح الباب شه که عادل بود ز قحط منال عدل سلطان به از فراخی سال سال نیکو مطیع عدل شهست ورنه مر هردو را جگر تبهست مرد بیمار را که دیده تر است خشکی لب ز آتش جگر است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۰ - اندر رادی و حسن سیرت پادشاه سال قحطی یکی به کسری گفت کابر بر خلق شد به باران زفت گفت کانبارخانه بگشادیم ابر گر زفت گشت ما رادیم صبح وار از پی ضیا بدمیم که نه ما در سخا ز ابر کمیم دیم ما هست اگر دم او نیست نام ما هست اگر نم او نیست نم ابر ار ز خلق بگسسته است دست ما را که در سخا بسته است نه فلک را به کام بگذاریم پنج و چار و سه را بینباریم ابروار از برای ایشانیم تا بر ایشان گهر برافشانیم ما سخی تر ز ابر و بارانیم به گه قحط معطی نانیم گنج و انبار ما برای شماست وین خزاین همه عطای شماست گرسنه مردمان و کسری سیر سگ بود این چنین امیر نه شیر روز پاداش ماه باید شاه باز بهرام وقت بادافراه به تهور ز گور کور مجوش به مدارا ز شیر شیر بدوش مر ترا آمده ست چون اشراف شیر کشتن به خلق آهو ناف عدل را یار خویش کن رستی ورنه پیمان و عهد بشکستی عدل ورز و به گرد ظلم مگرد ظلم ازین مملکت برآرد گرد شاه عادل بود به ملک اندر نایب کردگار و پیغامبر باز ظالم بود ز آتش و دود یار دجال و نایب نمرود

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۱ - در راستی میان جور و عدل از عقوبت سه حرف بیش مگیر با و تا را ز دیو در مپذیر بر تن از راه رفق بر تن خصم بشکن از روی خلق گردن خصم روی خندان و عفو گستر باش بخروش و به سرزنش مخراش ناصبوران چو خاک و چون بادند صابران سال و ماه دلشادند کار آن پادشا گزیده بود که حکیم و زمانه دیده بود فعل نیکان ملقن نیکیست همچو مطرب که باعث سیکیست فکرت آخرست اصل بنا نظر اول است تخم زنا ماه را پیشه چرخ پیماییست شاه را کار ملک پیراییست ملک آلوده مرگ بستاند ملک پالوده جاودان ماند زر آلوده کم عیار بود زر پالوده پایدار بود دین بی لطف شاخ بی بارست ملک بی قهر گنج بی مارست ملک را قهر و لطف انبازست ورنه همچون دهل پر آوازست پنجه خصم تو غرورپرست عرق ایمان تو سرور پرست حصن دین است ملک خاصه چنین باز جان و روان شاهی دین سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۲ - در تعهّد علمای دیندار علما جز امین دین نبوند چون نیابند امان امین نبوند چشم سر ملک و چشم سر دین است آن جهان بین و این نهان بین است این و آن هردو یار یکدگرند هم خزان هم بهار یکدگرند ملک و دین را سری که بی خردست راست چون حال دیوچه و نمدست سد خردان ز روی لاد آمد سد دولت سداد و داد آمد ملک و دین را در این جهان و در آن صدق و عدل است روی و پشتیوان شاه را چون سداد نبود یار ملک او باد دان به ملک مدار هرکجا صدق دین و دل زنده ست هرکجا عدل ملک پاینده ست شاه چون جفت داد گشت و سداد ورنه ملکش بود چو ملکت عاد نه بگفته است صادق الوعدی کاقتدوا بالذین من بعدی چون به صدق و به عدل هر دو به هم عقد بستند کار شد محکم هردو یکتا شدند از پی سود بی زیان اقتدا درست نمود نه بمانده است زنده جاویدان جور مروان و عدل نوشروان ملک دو جهان به زیر پای آری گر هوا را ز دست بگذاری هرکه پرهیزگار و خرسندست تا دو گیتی است او خداوندست چون خرد افسر و تقی شد گاه خواندت جبرییل شاهنشاه

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۳ - حکایت در آنکه پادشاه را دل در هوا نباید بستن یافت شاهی کنیزکی دلکش شاه را آن کنیزک آمد خوش هم در آن لحظه اش به آب افکند گفت شه خوب ناید اندر بند که چو بگشاد زو بلات بود شه چو در بند ماند مات بود گفت شه دست برده در دل خویش نگذارم دو پای در گل خویش این کنیزک روان من بربود در زیانم درآرد از پی سود پیش تا غرقه گردد از وی تن غرقه گردانمش به دریا من تا برد نقش رویش آب صواب من برم نقش روی او از آب آنکه آتش برآرد از جگرم من به آتش چرا فرو نبرم آنکه بر من خورد به زشتی شام من خورم بر وی از هلاکش بام هرکجا هست پادشاهی دل چه بود ملک و ملک مشتی گل چه بود ملک پادشاهی کو زشتی ملک را نهد نیکو مایه سازد به دست موزه خویش پای بند نماز و روزه خویش ستم و زور بر گدایی چند لاف از چیز بی نوایی چند آنکه جمله ش به پشه ای نرزد خلق بر او و او همی لرزد دشمنان جان طلب ز صولت او دوستان نان طلب ز دولت او تخت او سر فراشته به فلک زیر حکمش پری و انس و ملک یار او گرش برگ باشد و ساز خصم او گرش مرگ باشد باز خوان جان پیش دشمنان بنهد لقمه نان به دوستان ندهد پادشاهان که این چنین باشند چرخ دولاب و پارگین باشند همه در دست دیو تن برده بی نوا و حرام پرورده خویشتن شاه خوانده در منزل در و دیوار و بام و صحنش گل شده بر عمر مستعار نفور همچو بی عقل مردم مغرور ایمنی خود به باد کرده مقیم تا کسی بو که دارد از وی بیم راست با خود چو کم شد از وی زور مگس باشگونه اندر گور ظلم و بیدادها بسی کرده خویشتن ز ابلهی کسی کرده شادمان زانکه نان بیوه زنان کرده در نیک و بد قضیم خران نان گاورس و زره برباید خوان خود را بدان بیاراید وجه مشموم مجلس و میوه ساخته از وجه خایه بیوه نان ایتام و غزل دوک عجوز بستده حرص بیش کرده هنوز غافل از روز عرض و نفخه صور مانده از خلد و حوض کوثر دور به گل اندوده ماه را رخسار همه قولش چو فعل ناهموار شاه و عالم که هردو را حلم است این اولوالامر و آن اولوالعلم است ور قدمشان نه در ره امرست این اوالظلم و آن اوالخمرست پسر ار چند ناخلف باشد ملک باید که زیر کف باشد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۴ - در عدل نمودن و ظلم کردن دولت اکنون ز امن و عدل جداست هرکه ظالم تراست ملک او راست گر همی ملک جاودان خواهی زیر فرمان خود جهان خواهی باش چون آفتاب ناغماز به زبان کوته و به تیغ دراز عشرت آمد که می گزین مگزین ظفر آمد که بر نشین منشین از مخالف بشوی در یک دم هم به خون مخالفان عالم چون عمر نفس را به کار درآر چون علی حرص را به دار برآر نفس با حرص هردو دشمن دان خویشتن را ز ننگشان برهان حرص را شربت هلاهل ده نفس را همچو مرده در گل نه عدل را تازه بیخ کن برگاه ظلم را چار میخ کن در چاه سیرت عدل صورت هنرست صورت بخل گزدم جگرست سیرت ظلم شه بتر ز کنشت صورت عدل شاه به ز بهشت شرع خشکست اشک میغش ده کفر تشنه است آب تیغش ده تیغ مردان چو دست زن نبود مملکت را روان و تن نبود ظلم صفرای ملک و دین آمد رای و تیغش سکنگبین آمد دین و دولت بدین دو گردد چیر خواجه را رای و شاه را شمشیر ملک را گرچه عقل چون سازوست ملک بی تیغ تیغ بی بازوست چکشی تیغ بهر مشتی خس باد رعب تو تیغ ایشان بس بشکن از گرز گردن گردون چون بقم کن ز سهم در جان خون شاه چون آفتاب و میغ بود حرز و تعویذ رمح و تیغ بود حرز و تعویذ و سایه خانه بابت کودک است و دیوانه سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۵ - در سیاست پادشاه ملک چون بوستان نخندد خوش تا نگرید سنان چون آتش بکن از خون دشمن آلوده تیغهای نیام فرسوده حله لعل پوش ناچخ را هیزم افزای صحن دوزخ را کین دیرینه در دل آر تمام کان قوی باعثیست بر اقدام دین نگوید که تیغ بر دون زن گردن گردنان گردون زن دلشان جز نیام تیغ مدار این شرف ز آسمان دریغ مدار زانکه از روی لاف روز مصاف نتوان کرد پشت کاف چو قاف روز هیجا که صلح جنگ شود نام بد دل ز بیم ننگ شود مرد رمح و عمود و تیر و سنان زود پیدا شود ز مرد سه نان دشمنان را به زیر پای درآر گردن سرکشان به دار برآر باز دل چون دو بال باز کند تیغ کوتاه را دراز کند سیرت احمدی و طبع گریغ صورت یوسفی و آینه میغ خصم دین را به تیغ بر در پوست که دو سر در یکی کله نه نکوست سر که باشد سزای خاره و خشت سوی بالش بری نباشد زشت تنگ باشد یکی جهان و دو شاه تنگ باشد یکی سپهر و دو ماه خوشه ملک پخته شد خو کن جامه تخت کهنه شد نو کن جد تو کو به هند هر باری بت صورت شکست بسیاری تو به جد همچو جد میان در بند بت معنی شکن کنون یک چند بت صورت اگر ممات دلست بت معنی به سومنات دلست دل مؤمن چو کعبه دان بدرست زمزم و رکن او مبارک و چست لیک حرص و غرور و شهوت و کین حسد و بغض و آنچه هست چنین هر یکی آفت از درون نهاد هست یک بت به صورت و بنیاد ای شهنشاه عادل غازی تیغ در نه چو احمد تازی کعبه را از بتان مطهر کن شمع توحید را منور کن قصد هندوستان کافر کن گل این بام و بوم ششدر کن چکنی پنج روزه در غم و یاس لذت چار طبع و پنج حواس مر ترا بنده عنصرست و فلک شش و پنج و چهار و سه دو و یک شش جهت را به عالم تجرید یک جهت کن چو عالم توحید پنج حس را به قدر و رای بلند از سوی چهار طبع در دربند سه قوی را مده غذای سرشت قوتشان ده ز باغ هشت بهشت دو جهان را به زیر حکم در آر یک خرد را به مصطفی بسپار

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۶ - در حکم راندن پادشاه پایه قدر آن جهانی جوی سایه و فر آسمانی جوی همت اندر نهاد عالی دار دل ز کار زمانه خالی دار دست از این آبهای جوی بشوی شربت از آب حوض کوثری جوی ملک باقی کمال ساز بود ملک دنیا خیال باز بود نیست این ملک دهر را حاصل ملک بقی طلب برآن نه دل دل چه بندی در این سرای مجاز همت پست کی رسد به فراز اوست مقصود هر دو عالم تو زو تسلی رسد بدین غم تو به سگان مان برای مرداری سایه و فر استخوان خواری امر و نهی زمانه خوابی دان سر آبش تو چون سرابی دان تشنه چون زی سراب روی نهاد پشت اقبال در برو بگشاد چکنی پنج روزه ملک خیال کز پی تست ملک عز و جلال به سراب از سر طمع مشتاب زانکه نبود سراب را پایاب صدهزاران جنیبت اندر زین هست پیش سرای پرده دین اوت ره داد اوت شه دارد اوت برداشت او نگه دارد تخت تو بر رخ زمین عارست گردن چرخ بهر این کارست کام زخم زمانه کام تراست اشهب و ادهمش لگام تراست