Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

این بیت خوانید: چیست از این خوبتر در همه آفاق کار دوست رسد نزد دوست یار به نزدیک اه 0ة 2 ان» 238 پس حضرت ایشان فرموده‌اند: در پیش جنازۂۀ ما اين بیت خوانید: فلن انم ادو ورک وی و یو ا )ار جال روی و از خدمت مولا خلال :الین خالدی رمه الله الین پرس دد که کت هلوک و طریقت خواجه بهاءالڈين از متاخزان مشایخ به طريقة که مناسبت دارد؟ » فرمود که: «سخن از متقدمان گویید! دویست سال زیاده است تا این نوع ظهور آثار ولایت که بر خذمت خواجه»بهاءالڈین به عتایت الهۍ شده استه بر هیچ کش از مایخ طریقت از تاران نشده است. » 8 شيخ قطب الذين نام پیری از اصحاب خواجه. به خراسان تشریف اورده بود. وی گفت که: «من خردسال بودم» ا مرا فرمود که: E‏ کبوتر بچه‌ای چند بیاور! چون کبوتر بچگان می‌آوردم» مرا خاطر به آن ميل کرد که کبوتر بچه زنده نگاهداشتم و به حضور خواجه نیاوردم. چون کبوتر بچگان را پختند و بر حاضران قسمت کردند, مرا ندادند و گفتند: ‏ وفات ایشان در شب دوشنبه. سيم ماه ربیع الأؤل, سنة احدی و نتسعين و سبعمائة بوده است. قدس الله تعالی روحه. 7- خواجه علاء الڈين عطار» قڈس الله تعالى روحه نام وی محمدبن محمد البخاری است. از کبار اصحاب خواجه بهاءالڈین بوده است» و حضرت خواجه در ایام حیات خود حوالۀ تربیت بسیاری از طالبان به ایشان می‌کرده و می قرموده که «غلاء الد ین خلی بار یر ما شیک کرده اس :لاجزم انواز:ولایت و اناز ار نالرت اا لاان رر ات د د و تربیت ایشان بسیاری از طالبان از پایگاه بعد و نقصان به پیشگاه قرب و کمال رسیدند مرت كفل و اكمال بافني» این فقیر از بعض عزیزان شنيده است كه قدوة العلماءِ المحقُقين, و اسشۇةاالك اء المدققين, صاحب التصانيف الفائقة و التحقيقات الزائقة, السيّد الر الجرجانئ زخمة الله که توفتی انخراط دن سلکاضعاب ایشان ناق بودة است وناز و اخلاض تمام به خادمان و ملازهان ایشان داشته بارها می‌گفته که: «تا من به صحبت شيخ ,زین الاين على كلا وجمه الله الي ترسشتدم از رق رة و تا به صحبت خواجه عطار قدذس سره نپیوستم خدای را نشناختم. » بعضی از کلمات قدسية ایشان را که در مجالس صحبت می‌فرموده‌اند. خدمت خواجه محمد پارسا قدس الله روحهما در قید کتابت آورده بوده‌اند و چندی از آن به نیت تبژک و استرز شاد مور می گرد ‏ عنایت ازلی را می‌باید دید و از امیدواری به آن عنایت بی علْت و طلب آن عنايت لحظه‌ای غافل نمی‌باید بود واز استغنا خود را نگاه می‌باید ا 9 اندک حق را سبحانه بزرگ می‌باید شمرد و ترسان و لرزان بود از ظهور استغنای حقیقی. خاموشی از سه صفت باید که خالی نبود: یا نگاهداشت خطرات, یا مطالعة ذکر دل که گویا گشته باشد. , یا مشاهدۀ احوال که بر دل گذرد. خطرات مانع نبود. احتراز از ان دشوار باشد. اختیار طبیعی که مدت بيست سال در E E ‏ ا E‏ تاناس :دان فض احوال اظن اند یود وود زا عة فن ردن ھی کرد ظا ھا به امر مرشد, در حضور یا غیبت. A ‏ و سبب ان ان است که هر معنیی در لباس صورتی بود به هر وقت خود را به نفس زدن از خطرات موانعی که تمکن یافته است, تهی می‌باید کردن. 239 درخود رفتن است و از خود رفتن. و اصل معتبر در راه این است و علامت در خود رفتن از خود رفتن است. غیبت از خود و حضور با حقٌ سبحانه به قدر عشق است و نتیجة محبت مفرطه است. عشق هر که بیشتر غیبت او از خود و حضور با معشوق بیشتر.

چون ملک و ملکوت بر طالب پوشیده شود و فراموش گردد, فنا بود و چون هستی سالک هم بر سالک پوشیده شود فنای فنا بود. بعد از هر نمازی از پنح نماز و بعد از مذاکرۂ علم بیست بار کلمة استغفار را گفتن مدد است در سعی و توجه که ذکر کرده شد. صیقل بر روی اينه باید, بر دستة اينه يا بر پهلو, یا بر پشت فایده ندهد. در این زمان به ذکر خفیه که مشغول اند به معډه مې گویند نه به دل. مقصود بسیار گفتن نیست» در یک نفس سه کژت, گوید: «لا إله الا اللّه. » از طرف راست آغاز کند و به دل فرود آرد وقد رول الله ا آرد, پی مجاهده رنمی‌شود پیش از صبح و بعد از شام در خلوت و فراغت از خلق. ظا ر ر دة الله هن ود شدهزاران قرو حون ازل چک تا نشان قطرهاۍ زان تافته یا در یک تَفَّس ته کژت گوید یا هژده کژت. اگر نتیجه ندهد از سر گیرد. از مزارات مشایخ کبار روح الله تعالی ارواحهم زیارت کننده به همان مقدار فيض اا اا اا ا آن صفت درآمده. اگرچه قرب صوری را در زیارت مشاهد مقدسه آثار بسیار است, اما ډر حقیقت توجه به ارواح مقدسه را بعد صوری مانع نیست. در حدیث نبوی «کلوا عل نما کمء» سان و ترهان اين سحن اشت و مشاهدة ضور متالة اهل قبور کم اعتبار دارد در جنب شناختن صفت ایشان در آن وجه ذز ان ریازت: و با این همه خواجة بر قفتن . الله تعالی روحه می‌فرمودند: «مجاور حق سبحانه بودن أحق وا اولی اشت از مجاورت خلق حق, عرُوجل. » و این بیت بر زبان مبارک ایشان تو تاک کور مردان را پرستی به گرد کار مردان گرد و رستی مقصود از زیارت مشاهد اکابر دین رضی اللّه تعالی عنهم اجمعین می‌باید که توجه به حق بود سبحانه و روح آن برگزیدۀ حقٌ را وسیلة کمال توجه به حقٌ گردانیدن. چنانکه در حال تواضع با خلق باید که هرچند تواضع ظاهراً با خلق بود به حقیقت با حق سبحانه باشد, زیرا تواضع با خلق آنگاه پسندیده افتد که خاص مر خډاي را باشد, عژوجل ر ھان فی کة ایشان چا مظافن ار فزت و کیت فد وال آن ضعت وهه تواضع. طریق مراقبه از طریق نفی و اثبات اعلی است و اقرب است به جذبه. از طریق مراقبه به مرتبة وزارت و تصرف در ملک و ملکوت می‌توان رسید؛ و اشراف بر خواطر و به نظر موهبت نظر کردن و باطنی را منور گردانیدن از دوام مراقبه است. از عل راه وام جفعیت خاطر و دوا كول :لها اض اش و ان سى را ةة ‏ عزیزان را رحمه الله تعالی سؤال کرده‌اند از ذکر علانیه. فرموده‌اند: «به اجماع علما ار ن اعرا کو و لفن رن جایز است و درویش را هر نفسی نفس اخیر لست . »> وفات حضرت خواجه علاءالڈین فَدس سژه بعد از نماز خفتن, شب چهارشنبه, بیستم رجب سنة اثنتین و ثمانمائه بوده است, و روضه مطهُرۀ ایشان در ده نوچغانیان است. 240 8 - خواجه محمد پارساء قدذس الله تعالی سره نام ایشان محمد بن محمد بن محمود الحافظی البخاری است. قڈس الله تعالى روحه. ایشان نیز از کبار اصحاب خواجة بزرگ‌اند. قڈس الله الى فخ و حر وا بزرگ قڈس سژه در حقٌ ایشان فرموده‌اند, و به حضور اصحاب جود با ایشان خطاب کرده که: «حقی 9 امانتی که از خلفای خاندان خواحگان قدس_ الله تعالی اسرارهم به ائ کد رفم امه و اج کوان راہ مه کرد ایت ان اقات ران ها سپردیم, چنانکه برادر دینی. مولانا عارف. سپرد. قبول می‌باید کرد و ان افانت را به خلق حقٌ سبحانه می‌باید رسانید.

» ایشان تواضع نمودند و قبول کردند. و در مرض اخير. ا در حضور اصحاب و احباب, در حق ایشان فرموده‌اند: «مقصود از ظهور ما وجود اوست. او را به هر دو طریق جذبه و سلوک تربیت کرده‌ام. اگر مشغول می‌شود جهانی از او منور می‌گردد. » و در محلی دیگر صفت : برخ, به نظر موهبت او را کرامت کر و ا و عنه در کتاب فوت القلةب مذکور است. 8 e‏ به نظر موهبت وی را نفس بخشیدند تا هرچه گوید آن شود. و در محلی دیگر فرمودند: : «هرچه ا وکود ال ان می‌کند. به حکم حدیث صحیح إِنٌ مِنْ عباد الله مَنْ لَؤَافَسَمَ على الله سبحاتة لأبرّه. می‌گویم بگوی او تھی گوند. » و در محلی دیگر او راتلقین ذکر خفیه فرمودند و او را اجازت دادند به عمل بر موجب انچه داند, از دقایق و حقایق اداب طریقت و تعلیم ان الى غير ذلک من الئشريفات التي لائ د وَلاتگصی. و چون در محرم سنة اثنتین و عشرین و ثمانمائه به نيت طواف بيت الله الحرام و زارت نه علنه الفا وة ی اللا ار را رین امود یار راه تفه انان و ترمذ و بلخ و هرات. به قصد دریافت مزارات متبرکه روان شدند. همه جا سادات و مشایخ و علما مقدم شریف ایشان را مغتنم شمردند و به اکرام و اعزاز تمام تلقی تھودند: به خاطر هی‌آید که چون ازو لانت جام هی کذشتد و به قباس چتان :هی تماید که ذر آؤاخر جفادۍ الاولۍ تا اوانل خفادی الاخری بودة باد ار سال فد کور پدر این فقیر با جمعی کثیر از نیازمندان و مخلصان به قصد زیارت ایشان بیروںن آمده بودند و هنوز عمر من پنج سال تمام نشده بود. یکی از متعلقان را گفت که مرا بر دوش فته پیش محفة محفوف به انوار ایشان داشت. ایشان التفات نمودند و یک سر نبات کرمانی عنایت فرمودند. ۋاقزورز از ان شصضت مال است. هنوز صفای طلعت منور ایشان در چشم من ا و لذت دیدار مبارک ایشان در دل من. و همانا که رابطةۀ اخلاص و اعتقاد و ارادت و محبتی که این فقیر را نسبت به خاندان خواجگان قڈس الله تعالی ارواحهم واقع است, به برکت نظر ایشان بوده باشد. و اميد می‌دارم که به یمن همین رابطه در زمرۀ محبان و مخلصان ایشان محشور گردم. بمٹه و جوده. و چون به نشابور رسیده‌اند به واسطة حرارت هوا و خوف راه ميان اصحاب سخنی می گذشته است و فی الجمله فتوری په عزیمتها راه یافته بوده است. دیوان مولانا جلال الذين رومی را قدس سره به تفال گشاده‌ اند این ابیات بزاظڌه روید ای عاشقان حق به اقبال ابد روان باشید همچون مه به سوی برج ملحق مدر عودی میارک بادتان این ره به توفیق و امان به هر شهری و هر جایی به هر الله دشتی که پیمودی از آنجا اين مکتوب به بخارا فرستاده بوده‌اند: باسمه سبحانه, نوشته شد این ¿ مکتوب در روزی که بیرون آمده شده بود از نیسابور عقنت وسات لاد المفلمتن نن الأقات و الحكانات و أن ارون ارده جود ار حفادی 241 O E E a تمام به فضل و اکرام الهی جل ذکره و قوت قلب و قوټ يقین به فيض فضل ج‎ نامتناهی. به حکم اشاراټ و شارات کان رشول الل لى الله وليه ول ا‎ ولابتطیز. و قال سول الله صلی الله عليه و سلم: لم تق من الوّة إلا المشراث‎ راا المُوْمِنْ ¿ اۋبرى له وهذا حدیتٌ مق على صحته. ۴ غ‎ و چون در کنف صحت و عافیت و سلامت و رفاهیت به مکۀ محترمه رسیده‌اند و ارکان حج تمام گزارده‌اند.

ایشان را مرضی عارض شده است, چنانکه طواف وداع در عماری کرده‌اند و از انجا متوجه مدینه شده‌اند در راه اصحاب را طلبده‌اند و املا فرموده که: يسم الله الّحمن الرّحيمِ خا تى سد الطانفه: الجنید قڈس الله تعالی سڑه فى صَحَوَة يوم السبت, , التاسع عشر مي ذى الحجة. سنة اثنتين و عشرين و ثمانمائة, عند إنصرافنا من مكة المباركة زادها الله تعالى تكريماً و بركاتِ و نحن نسير مع الرّكب, و أنا بين الوم و البَقُظة, فقال رضى الله عنه فى زيارته و بشارته: القصد مقبول۔ فحفظث هذه إالكلمة و سؤرث بها ثم استيقظث من الحالة الواقعة بين الوم و اليقظة. الحمدللّه على ذلك. و قد از ان گلفات دیکر هھ به غبارت گری املا فز موده اند که :تر چمة آن این می شود که: این کلمۀ واحده که از سید الطایفه قدس سره واقع شد, کلمه‌ای است جامعة تامه و بشارتی است شاملة عامه ما را و اولاد ما را و اصحاب و احباب و حاضر و غایب ما رایریوا کے قفد ماد این هاعر عطام و اددای که کر سوھ ھر یو وام مصالح دینی و دنیوی همه پود و ان قصد به مقتضای این بشارت مقرون به قبول و الخفدلله سات خمد طا مارك بوافى بغهة و كائى مده و روز چهارشنبه» بیست_ واس به فده سدوا وان جرت ر فال هلي الاة غه و سلم بشارتها یافته. و آن مسودة املا را طلبیدماند تا بر آن زیادت کنند. چون مطالعه کرده‌اند. فرموده‌اند که: «همیينهاست . “ و زیادت ننوشته‌اند. و روز پنج شنبه به جوار رحمت حق پیوسته‌اند. مولانا شمس الذین قاری رومی و اهل مدینه و قافله بر ایشان نماز کرده اند و شب جمعه در آن منزل مبارک نزول فرموده‌اند, در جوار قبۀ شريفة اميرالمؤمنین عباس, رضی الله تعالی عنه و خدمت شيخ زين الدين الخوافى رحمه الله فاليا فهر ي فة اة اور ة اسو لوج فو انضان ساك وان از سایر قبور ممتاز است. یکی از ثقات که از مخصوصان ولد بزرگوار ایشان, خواجه برهان الین ابونصر؛ رحمه الله الى ووو است جن كة است كه حدمت خواجه, ران الأين. ابونجتن:رجهة الله تعالی چنین فرمودند که: «د رآن وقت که خدمت والد من فوت می دند بر بالین ایشان حاضر نبودم. چون حاضر شدم» روی مبارک ایشان را U‏ تا نظری کنم. چشم بگشادند وتبسم نمودند. قلق و اضطراب من زیادت شد به پایان پای ایشان آمدم و روی خود بر کف پای ایشان نهادم, پای خود بالا کشیدند. » و جون خر اتان كه وو ف ازول طلى الله و فل فل كردق هكي اة اکاتر کے رسد ای ارت فرمود که هم انحا بارید که ان آغاان » یکی از مریدان و معتقدان خواجه می‌گوید که: «چون حضرت خواجه عزیمت حجاز می‌کردند, در وقت وداع گفتم: خواجه شما رفتید؟ فرموند که: رفتیم و رفتیم. » و از انفاس متبژکة ایشان است که به یکی از اصحاب نوشته بودهاند: خاطر این فقیر دانجا نگران احوال ظاهرف. و باظنى تشما می باشد و على الذوام نه تشن ان پزادر فط بطر ات بی کلت الھی می ود سيد الطايفه جنيد قدس الله تعالی روحه فرموده است: إن ڌٿ غين من الكرم 242 ألْحَقَّتِ اللاجقين بالشابقينَ. و با این همه اصل معتبر است نزد کبرای دين قدس الله تعالی ارواحهم اجمعین آن که : کوشش را مگذار و بخشش چشم می‌دار! و حضرت خواجة ما را قڈس الله تعالی روحه سؤال کردند که: طریقت به چه توان یافت؟

فرمودند: تشغ وديك وة الما فظة على الاسر الوسط فى الطعاة لافوق الشبع ولا الجوع المفرط, در تقليل منام على طريق إعتدال المزاج كوشيدن, على الخصوص احياء بين العشائين و قبل الصبح بحيث لایطلع عليه احد, به توجه در خود رفتن و نفی خواطر, على الخصوص خاطر تمتی به نسبت حال و ماضی و استقبال, نیک مؤثر است في رفع الحجب عن القلي. و دیگر اذا سكت اللسان عن فضول الكلام نطق القلت مع الله سجائة :و اذا نطق اللسان سكت الفلت و الضمت على قشمن المت باللسان و الصمت بالقلب عن خواطر الأكوان, فمن صمت لسانه و لمريصمك قلبه خف وزره. و من صمت لسانه و قلبه ظهر له سژه و تجلی له ره عژوجل؛ و من لو ا ا ا اعاذنا الله من ذلک و من صمت قلبه و لم يصمت بلسانه. فهو ناطق بلسان الحكمة ساكت عن فضول الكلام, ززا الل عالى لى فطل و رةه 9- خواجه ابونصر پارساء رحمه الله تعالی و بعد از وی به جای وی ثمرۀ شجرة طيبة وى بود خواجه حافظ الدين ابونصر محمدبن محمد بن محمدالحافظی البخاری رحمه الله تعالی که پایة علوم شریعت و رسوم طريقت را به والد بزرگوار خود رسانیده بودند و در نفی وجود و بذل موجود کار را از وی گذرانیده. در ستر حال و تلبیس به مثابه‌ای بودند که هرگز از ایشان ظاهر نشدی که در این راه قدمی نهاده‌اند. ‏ این طایفه بلکه از سایر علوم چیزی دانسته. اگر از ایشان سؤال کردندی. فرمودی که: «به کتاب رجوع کنيم . »> چون کتاب نکشاد ییا همان محل براهدی که آر اله بوڈ ی ا تک دو وزی بن و کش : کو از این تخلف کردی. روزی در مجلس شریف ایشان ذکر شيخ محیی الدین تن العری :٠ف‏ مى: الله الى هة و مصنفات وی می‌رفت. از والد ل و انان می‌فرموده‌اند که: «فصوص جان است و فتوحات دل . » و نیز مې فرموده اند که: «هرکه فصوص را نیک می‌داند وی را داعیة متابعت حضرت رسالت صلی الله عليه و سلّم قوی می‌گردد. » یئ رهه الله فى شور فة كن و فن و انات و قر امان :ڈو نل :انف 450- واخ :خن . غا رحمه الله تعالی اتان قزر نة خد مت خواخه عل الین فطارند و فة رة ولات اسان داق قوی داشته‌اند و به صفت جذبه هرگاه در هر که می‌خواسته‌اند تصرف می‌کرده‌اند و وی را از مقام حضور و شعور به این عالم به کیفیت بیخودی و بی‌شعوری می‌رسانیده‌اند و ذوق غیبت و فناء کا ارباب سلوک را علی سبیل الثدره بعد از مجاهدځ بسیار میسر می‌شود می‌چشانیده. در همة ماوراءالٹهر و خراسان, کیفیت تصرف ایشان در طالبان و زایران اشتهار تمام دارد. هر که به دست بوس شریف ایشان مشرف شدی,. از پای بیفتادی و دولت غیبت و بیخودی دست دادی. چنین افتاده است که یک روز بامداد از خانه بیرون آمدند و کیفیتی غالب داشتند۔ هر که را نظر بر ایشان افتاد: همه را کیفیت بیخودی روی نمود و بیخود بیفتادند. یکی از درویشان ایشان به عزیمت سفر مبارک به هرات رسید. اثار جذبه و غیبت و بیخودی و حيرت ازوی ظاهر بود. گاهي که در بازارھا می گذشت, چنان می‌نمود که وی را امری باطنی فرو گرفته است و به آمد شد خلق و گفت و گوی ایشان چندان شعوری ندارد. 5 عزیزی از این سلسله که این فقیر به خدمت ایشان می‌رسید می‌فرمودند که: «کار ان 243 درویش بیش از این نیست که على الذوام صورت خواجه حسن را مراقب می‌باشد و نگاه می‌دارد و به برکت اين نگاهداشت صفت جذبه ایشان به وی سرایت کرده .

“ و دت خواچه خسن نانک ظط ر هة سلسلة جواجگان انت کاهی ته زی تار بیماران در ھی آهذةاند و بیماری ایشان را برمی‌داشته‌اند. در وقتی که به عزیمت سفر ‏ تمام واقع شده بوده است, مرضی طاری گشته بوده. خدمت خواجه به زیر بار وی درآمده بوده‌اند. آن عزیز صحت یافته و خواجه مریض شده‌اند و در آن مرض نقل فرموده. و نقل ايشان در شب دوشنبه. عید قربان. سنة سٿ و عشرين و ثمانمائه بوده است و تعش ارک انشان برا ار شرار ته ولات کفانان: که مدفن والد:تزرگوار انشان است» تقل کردة اند 1- مولانا یعقوب چَرٌّخی,» رحمه الله تعالی در اصل از چَرٌخ بوده‌اند که یکی ازدیهههای غزنین است و از اصحاب خواجه علاءالڈين عطارند. بلکه از اصحاب خواجة بزرگ قڈس سژه بوده‌اند و بعد از وفات خواجة بزرگ به صحبت خواجه علاءالدین قذس سره رسیده‌اند. و از وی آرند که می‌فرموده‌اند که «اول بار که به صحبت خواجة بزرگ قڈس سژه ردو کر ویو کا کیو کاری تھی ککو ر امایت فکدو اکر را کول ھی کن عا نیز قبول کنیم. » حدمت مولانا می‌فرموده‌اند که: «هرگز شبی از آن بر من سخت‌تر نگذشته بود که در فکر آن بودم که: a‏ رفتم. فرمودند که: قبول کردند. اما تو در صحبت خواجه علاءالدڈین خواهی بود. بعد از آن من به ولايت ا افتادم و خدمت خواجه علاءالڈین بعد از وفات خواجة زر به ضغانیان: آمدند و متوطن شدند. پش کسی پیش من فزرستادند که: خضرت خواجه فرموده بودند که در صحبت ما خواهی بود. پیش ایشان رفتم و مادام حیات ایشان در صحبت ایشان بودم. » وجنات مخدوفی :ا وناد ابی خو اجه اضر الكن كب دال ادام الله الى ظلال ارشاده علی مفارق الطالبین به صحبت ایشان رسیده‌اند. فرمودند که: «در هرات بودم؛ مرا داعیة خدمت مولانا یعقوب پیدا شد. متوجه ولایت صغانیان شدم و به محنت و فت سار انتخا ردم و از اخنان اتشان خان معلوم فی شد که ان :را5 نا تمام يا اکثر پیاده رفته بودند. فرمودند که: «چون به صحبت ایشان مشرف شدم,؛ بر روی مبارک ایشان اندک بیاضی, که موجب نفرت طبیعت می‌باشد, بود و با من در لباس سیاست و درشتگویی ظاهر شدند و چندان. سیاست نمودند و درشت گفتند که نزدیک بود که باطن من آز ایشان منقطع شود و مرا بأس تمام حاصل گردد. اناو محزون و مغموم شدم. بار دیگر که به مجلس شریف ایشان رسیدم,؛ بر من به صفت محبوبی چنان ظاهر شدند که هرگز هیچ کس را چنان محبوب ندیده بودم و با من لطف بسیار نمودند. » و در این وقت که خدمت خواجه این سخن می‌فرمودند در نظر این فقیر به صورت عزیزی برامدند که مرا رابطة ارادت و محبت تمام به نسبت وی بودو چندگاه پود که از دنیا رفته بود و فی الحال خلع آن صورت کردند. مرا تصور ان شد که شاید آن صورت همین در خیال من بوده باشد. بعد از آن از بعض همراهان شنیدم که وی هم آن را مشاهده کرده بود و عقیدۀ این فقیر آن است که آن خلع و صورت به شعور و اختیاز ایشان بود اثبات آن معتی را که از خدمت مولانا تفقوت نفل گردنة: چنين استماع افتاده است که خدمت مولانا يعقوب می‌فرموده‌اند که: «طالبی که به صحبت عزیزی می‌آید چون خواجه عبیداللّه می‌باید آمد چرآغ مهیا ساخته و روغن و فتیله آماده کرده. همین گوگردی به آن می‌باید داشت. » 244 خدمت خواجه عبیدالله فرمودند که: خدمت مولانا یعقوب با شیخ زین الدین خوافی رحمهما الله تعالی پیش مولانا 2 الذين سیر کی هم نق دوا روزی از من وزان ‏ نفام دازند گفتم: اوی چنان است.

‏ طریقةۀ ایشان چنان بود که ساعةً فساعة از خود غایب می‌شدند. چون حاضر شدند. این بیت را خواندند: : چو غلام آفتابم همه ز آفتاب گویم e‏ و ق اب ویم“ ن 2- خواجه علاءالڈین عغَخدوانی» رحمه الله تعالی دمت خو اچ فقدالله کر مودند که خو اخ غلا ءالا بجوو انی ار اجات خواحة زوک بود و خدمت خواجه وی را به صحبت خواجه محمد پارسا فرموده بودند و استغراق تمام داشت و به غایت شیرین سخن بود و گاه بودی که در ميان سخن از خود غایب شدی. وقتی که خدمت خواجه محمد پارسا به سفر مبارک می‌رفته‌اند وی را نیز می‌برده‌اند. « یکی آز اکابر سمرقند گفته است که: «از خدمت خواجه درخواست کردم که: خواجه علاءالد ین سار سو وصیف شده انس اروی کار نمی ان اکر وف را از ائن سفر معذور دارنددور نمی‌نماید. خواجه فرمودند که: با وی هیچ کاری نداریم, جز آن که چون وی را می‌بینیم از نسبت عزیزان یاد می‌آید. » 3- مولانا نظام الڈين خاموش» رحمه الله تعالى ی از ا ضا ت جوا غلا الان اشک ی واج رر رااان جل در حت یکی از علمای نواحی بخارا دیده بوده است و بعد از ان به صحبت خواجه علاءالڈین رسد وپش ار رسن صت انان به اواع راضات محا ها سول می‌بوده است و در تزكية نفس وتصفية دل جهدی بلیغ می‌نموده. می‌گفته‌اند که: «اول بار که عزیمت صحبت خواجه علاءالدین کردم یکی از اصحاب ا بزرگ بیروں ایشان نشسته بود ا a‏ مولانا نظام الذين! نزدیک خواجه درآمدم, ا نيز همين عبارت فرمودند, افا پړ خاطر ھ گران نیامد . « «پیوسته پیش جامة ایشان چرب ی ود و مرا مشکل می‌بود که سبب آن چیست. اخر چنان معلوم شد که در اثنای طعام خوردن به جهت غلبۀ حالی که داشتند. چمچه ازدست ایشان می‌افتاد و شوربایی که می‌خوردند بر جامة ایشان می‌ریخت و چرب می‌شد. » و هم ایشان می‌گفتند که: «چون در صحبت خواجه علاءالدین اباد جذبه و غلبة حال بر انان طاخر هده بوده ات حزم چو اچه خو اسهد اند که اتان را از اا فرموده‌اند تا بغرا پزند. و خدمت خواجه فوطه بسته بوده‌اند و خود به آن اشتغال می‌نموده‌اند. چون وقت بغرا انداختن رسیده» مولانا نظام الذين را طلبیدماند و شوشه به دست وی داده‌اند که بغرا اندازد. چون یک بغرا انداخته‌اند, مغلوب شده‌اند و شوشه از دست ایشان افتاده. خواجه فرموده‌اند که: مولانا نظام الڈین, برخیز! که کسی را که حقٌ سبحانه و تعالی به خود مشغول گردانیده است ما نمی‌توانیم که وی را از آن باز آریم. » زیارت خواجه محمد علی حکیم ترمذی قدس سژه شد. من همراه نرفتم و همانجا که بودم متوجه شدم, روحانیت ایشان حاضر شد. چون حضرت خواجه به مزار ایشان 245 رسیده بودند. خالی یافته بودند. همانا که جهت آن را دانسته بودند. چون بازآمدند. خواستند که به من مشغول شوند ونوع تصرفی کنند. من نیز متوجه شدم» خود را به اک ای افا ک یز کا و کر ت هرخا که کی کرم دو دال سن ودند آخر مضطر کشم اة به زوخا یت خضرت رسالت صلی الله علیه و سلم بردم و در انوار بی‌نهایت آن مجو دة خدمت خواجه را مجال تصرف نماند از ان غیرت بیمار شدند و هیچ کس سبب بیماری را نمی دانست. » وهم ایشان می‌گفتند که: E‏ شد گفشند به عاذت وی می روید در راه که می رفقند کفنند که فلان کس ما بسی خدمتهای شایسته کرده است, می‌باید که چون عیادت ‏ دراییم و مرض وی را برداریم. خاطر من از ان سخن بسیار ترسان شد. چون بر بالین وی بنشستند, وی بر روی بستر افتاده بود و مجال سخن و حرکت نداشت.

خدمت مولانا ساعتی متوجه شدند. آن شخص باز نشست و آغاز سخن گفتن کرد. ایشان سر پرآوردند و گفتند: اين بار هم حواله به تست که نشار :خن می کویی. چوں بیروںن آمدند, گفتند: دیدیم که وی رفتنی است و بار وی برداشتنی نیست, باز ان راه وی حواله کردیم و آن شخص در همان مرض برفت. » و هم ایشان می‌گفتند که: «یک شب یکی ازمنکران نسبت به ایشان سخنی می‌گفت و فتزل راشان اتی مید بود ک آمکان تنود کہ آوار برست چون بافد اوسن اتان رفتم» گفتند: دوش اواز تو ما را تشویش می‌داد. می‌باید که هر کس هرچه گوید خاطر خود به ان مشغول نداری و دړ کار خود باشی. » جنات مخدوهی: جو اجه الله ادام الله على بخا هچ رودن که وک روز اجراه ملازمت ایشان بسته بودم. یکی از آشنایان مرا در راه پیش آمد. وی خمر خورده بود و آثار آن بر وی ظاهر بود و مرا به سخن نگاه داشت. چون به صحبت ايشان رسیدم؛ تو خمر می‌خوری؟ گفتم: نی. گفت: پس ترا چه حال است؟ گفتم: در راه O O ‏ پس این حال اوست که به تو سرایت کرده است. » و هم ایشان فرمودند که خدمت مولانا نظام الڈیم گفتند که: «یکی از اکابر سمرقند که نسبت به ما اخلاص و محبت و ارادت بسیار داشت, بیمار شد و مُشرٍف بر موت گشت. فرزندان و متعلقان وی نیازمندی بسیار کردند. مشغولی کردم ديدم که وی را امکان بقا و حیات نیست مگر در ضمن. وئ را در ضمن گر فته صحت يیافت. بعد از چندگاه نسبت به ما تهمتی واقع شد که مُّفضی به اهانت و اذلال ما گشت و آن شخص می‌توانست که در آن باب سعی نماید و آن را دفع کند, اما خویشتن داری کرد و خود را به ان نیاورد. خاطر ما ازوی کوفته شد وی را از ضمن اخراج کردیم, بیفتاد و بمرد. » و هم ایشان فرمودند که: «روزی خبر به من آوردند که خدمت مولانا بیمار شده‌اند. چون پیش ایشان رسیدم, ایشان را تمرجی عظیم گرفته بود چنانکه آتش کرده بودند و جامه‌هاى بسیار بر ایشان پوشیده؛ و ان هیچ تسکین نیافته بود. ساعتی بنشستم. یکی از اصحاب ایشان که گندم به آسیا برده بود درآمد با جامه‌های تر و سرمای بسیار E‏ آسیا در آب ا بود. چون و دید گفت: وی را ا ا ول ا 4- خواجه عبداللّه امامی اصفهانی» رحمه الله تعالى وی نیز از اصحاب خدمت خواجه علاءالڈین است. قڈس الله تعالی روحه. وی گفته است که: «اول بار که به صحبت حضرت خواجه رسيدم اين بیت خواندند: 246 بس بس» وی در بعض رسایل خود ذکر کرده است که: «طريقة توجه طايفة علاثیه و پرورشٍ تست باطنی ایشان:. چنان است که هرگاه که خواهند که بذان اشتغالتایند. اول صورت آن شخص که این نسبت از او یافته‌اند در خیال آورند تا آن زمان که اثر حرارت و کیفیت معهودۀ ایشان پیدا شود. بعد از آن, آن خیال را نفی نکنند, بلکه آن را نگاه دارند و به چشم و گوش و همة قوا با آن خیال متوجه به قلب شوند که عبارت است ا حقیفت جا انسانی که مجموع انات ار قلوئ “و بتفلی فصل ان اسك اک جه آن از حلول در اجسام منزه است, اما چون نسبتی ميان او و ميان اين قطعة لحم صنوبری واقع است. چشم و فکر و خیال و همة قوا را بر آن بايد گماشتن و حاضر آن بودن و بر در دل نشستن. و ما شک نداریم که در این حالت کیفیت غیبت و بیخودی رخ نمودن آغاز می‌کند.

آن کیفیت را راهی فرض می‌باید کردن و از پی آن رفتن, و هر فکری که درآید متوجه به حقیقت قلب خود نفی آن فکر کردن, و به آن چیز مشغول نشدن و بدان مجمل به کلی درگریختن و تا آن نفی شود التجا به صورت آن شخص تان ردنو ات راالجظة ای نگاه داشتن, تا باز آن نسبت پیدا شود. آن زمان خود آن صورت نفی می‌شود اما باید که شخص متوجه آن صورت را نفی : 0 و هم وی گفته است در معنی کلمۀ طیبه: ‏ و صور اشيا به آن عین واحد که مقصود و مطلوب همۀ سالکان است و اثبات عبارت ات ان مشاهده کردن »ان غین دز ههه ضور و انها راعین ان واحد ددن پس لا اله کی ان ضور توقم کر ن فی اتو راڪ نة آن ک اصل است و الإ الله نح این معنی واحد است که به اين صور می‌نماید. » در اوایل حال به تحصیل علوم اشتغال داشته‌اند و کتب متداوله کرده بوده‌اند و جمعیت صوری نیز داشته‌اند. چون داعیة این طریق پیدا کرده‌اند ترک و تجرید تمام کرده به صحبت مولانا نظام الذين پیوسته‌اند. می‌گفتند که: «بعد از چندٍ سال که به صحبت ایشان مُشژف بودم. مرا داعیة زیارت حرمین شریفین زادهما الله تعالی تشریفا و تکریما قوی شد. از ایشان اجازت خواستم, فرمودند که: هرچند می‌نگرم ترا امسال در ميان قافلة حاجيان نمی‌بینم و پیش از آن واقعه‌ها دیده بودم_ که از آن منوهم می‌بودم و ایشان گفته بودند که: مترس! گفتند: چون می‌روی, آن واقعه‌ها را به خدمت مولانا زین الڈین عرض که مردی مُتشڑع است و بر جادۀ سنت ثابت و مراد ایشان خدمت شيخ زین الذين خوافی بود رحمه الله تعالی که ان روز در خراسان در مقام ارشاد و شیخوخت متعين بودند. چون به خراسان رسیدم, رفتن به حجچ چنانچه مولانا نظام الدین گفته بودند در توقف افتاد و بعد از ان به سالهای بسیار میسر شد. و چون به خدمت شیخ زین الدین رسیدم و آن واقعه‌ها عرض کردم ایشان فرمودند که: با ما بیعت کن و در قید ارادت ما درای! گفتم: عزیزی که این طریقه از ایشان گرفته‌ام هنوز در قید حیات‌اند. شما امینی‌اید. اگر می‌دانید که در طریقت این طایفه این جایز است, چنان کنم. ایشان فرمودند که: استخاره کن! گفتم: مرا بر استخارۂځ خود اعتماد نیست. شما استخاره کنید! گفتند: تو استخاره کن؛ که ما هم استخاره کنیم. چون شب رسیيد. استخاره کردم ديدم که طبقة خواجگان به زیارتگاه هری که خدمت شيخ آن وقت آنجا بودند درآمدند ودرختها را می‌کندند و دیوارها می‌افکندند. و آثار قهر و غضب بر ایشان ظاهر بود. E O‏ طریقة دیگر درآیم. خاطر من فارغ شد پای دراز کردم و به آسودگی در خواب شدم. خون تافذاد به مچلش شخ درامدمه تی آن: کمن واة خودت ایشان کو دفر 247 طریق یکی است و همه به يکي باز می‌گردد. به همان طریق خود مشغول باش ! اگر واقعه‌ای افتد یا مشکلی پیش آید. با ما بگوی آن قدر که توانیم مدد کنیم. » بر خدمت مولوی غلبه و استیلای معنیی که به آن مشغولی می‌کردند ظاهر بود به اندک توجهی آثار غیبت و کیفیت بیخودی روی می‌نمود. کفنی :را که بر ان :مغنی و قوق فود توف ان می زد که مدو انان زاوا تھی اند زاوال که نه صخت اسان رسیدم در مسجد جامع پیش ایشان نشسته بودم. ایشان چنانکه عادت ایشان بود از خود غات سند مرا کماں ان شد که فر اشان ترا خوات می اک کنو واک سناع به استراحتی اشتغال نمایید, دور نمی‌نماید. » ایشان تبسم نمودند که: «مگر اعتقاد نداری که ما را ورای خواب امر دیگر می‌باشد؟

» زوزی هی کفنند که ڈعھی: از دروناں. فرق ان چوا و قاری جر ان نمی‌توانند کرد که در خود خفتی که بعد از خواب می‌باشد می‌یابند والا کیفیت مشغولی ایشان در خواب و بیداری بر یک طریقه است. بلکه در حالت خواب ب که بعض موانع رفع می شود ضائی تر و قوی تز می اشد و فرا گان چنان:اشته کهآ نچه می فد اشارت :جال جود می کرذند. والله الى اعله. یکی از درویشان که به صحبت ایشان می‌رسید. چنین حکایت کرد که: «مرا در مجالس وعظ که معارف درویشان می‌گذشت. تغپیر بسیا ر می‌شدو فریاد و نعرة ضار کی ردم و آنآ ن :ھجوت می وده یک روز آن را با ایشان گفتم. گفتند: هر وقت که ترا تغییر می‌افتد. مرا به خاطر درمی‌ار! در ان وقت که ایشان به سفر حجاز رفته بودند مرا در یکی از مدرسه‌ها که آنجا عزیزی وعظ می‌گفت. آغاز تغییر شدن گرفت. به ایشان توجه کردم ديدم که از در مدرسه درآمدند و پیش من رسیدند. و دو دست خود را بر دوشهای من نهادند. من از خود بیرون رفتم و بیهوش افتادم. ان زمان را که به حال خود آمدم مجلس وعظ برشکسته بود و اهل مجلس رفته بودند و آفتاب به من رسیده بود و آن روز آخرین پنجشنبه بود از ماه رمضان که بعد از آن تا عید دیگر پنجشنبه نبود. آن را در خاطر گرفتم که چون از مکه بیایند با ایشان بگویم. چون ایشان از مکه تشریف اوردند و به خدمت ایشان مُشرٌّف شدم و جمعی پیش بودند که نتوانستم که آن را با ایشان بگویم» روی به من کردند و گفتند: e‏ که بعد از آن تا عید پنجشنبة دیگر ني نیود. » I O ‏ الأغرى. تة شن و تفانمانة 6- خواجه عبیدالله» ادام الله برکات وجوده علی مفارق الطالبين امروز مظهر آیات و مجمع کرامات وولايات طبقة خواجگان و رابطة التيام 9 واسطة اذام اا راان ن الل الى اروا د فف ت خو اجه و لاان و ‏ اة امیدواری چنان است که به برکت وجودشریف ایشان التیام و انتظام این سلسله الی یوم القیام امتداد یابد. هرچند از این فقیر امثال این سخنان صورت گستاخی دارد. اما چندان که با خود اندیشه کرد از خود درنیافت که خاطر را بر آن قرار تواند داد که این مجموعه که مقصود از جمع آن ذکر معارف و نشر مناقب ایر ظافه است ان دک انان کال ماشو لکرم :شوج فاقت ف اخوال آین سلسلة ده را به بعضی از کلمات قدسيه که رقمزدۀ خامة معارف نگار ایشان شده است» مسکكية الختام گردانید: بریدن و تھی شدن دل از غير حق سبحانه دلیل است بر مظهریت دل مرتجلی حق ات وا ووت اع کل ار ای اسای قات ی ان ی مدر ست جه انت فول کو من ا یوار لات ات نی تمن دن ار اقات هرچه وصمت حدوت یافته است میسر نیست. تهی شدن دل موقوف افتاده است بر 248 تچلی ذات به وصف احدیت. حصول این معني را بعد از تحقق به ایمان باللّه و برسول الله و بماجاء من علد الله ومن علد رشول الله على مراد الله وغلى مراد رشول الله اشبات:اشت از . اتخاذ ریاضات که شرنعت از اغد آن هنع نکزدة اشته و دؤام ذکن به شرط وجدان مذکور به وصف انکسار و خضوع به کمال متابعت مر رسول راء الله عليه و سلم.

لیکن هیچ سببی در تحصیل این نسبت قوی‌تر از ان نیست که به صدق و نیاز تمام مجالست به جماعتی لازم وقت خود گرداند که باطن ایشان مظهر این تجلی گشته باشد و به سطوت این تجلی جسبان وجود غیر از پیش بصیرت ایشان برداشته شده و از شهود غیری به تمامی آزاد گشته. و به فنای حقیقی از مزاحمت شعور به خود و غير خود خلاص گشته. بعد از تحقق به فنا حق سبحانه ایشان را از نزد خود به وجود موهوب حقانی مُشژف گردانیده از بیخودی وسکر حال افاقت یافته. دیگران را واسطۀ حصول سعادت حقیقیّه که عبارت از فنا و بقا است» شده. در این مقام هیچ چیز از ممکنات, ایشان را از شهود حق سبحانه محجوب نتواند گردانید. پس واخت بر آدکا ان که :در تخلیص از کرفنارۍ دل و جود ا کوان که ته جفقت ججات عبارت از این گرفقتاری انست:. به اشټاټی که ښټ خلاصئ می شود تشک نموده خود را پیش از مردن خلاص گردانند. اگر مناسب استعداد خود اشتغال به ذکر دانند تقصیر ‏ شهود د ل از گرفتاری زودتر خلاص می‌شود خود را به صحبت این برگزیدگان به نگاهداشت آداب صحبت الزام کنند. زمان خلاصی دل از گرفتاری به غير حق به حقیقت زمان وصول و شهود است. چون دل از مزاحمت شعور به وجود غير نجات یافت. غیر گرفتاری به شهود حقٌ سبحانه هیچ نیست. N‏ غ لار رو کل یر و زان در نکززان تفن كه تير اجه هماند ا ا شاد باش ای عشق شرکت س gÈËوززفت‏ زمان غیبت از مادون حق سبحانه به حقیقت زمان وصول و شهود و وجود است زيادت ار ان ست که به کم [نما:الاعفال انها آزیات کشی :و و جود بیش از هکین دران بخ ارات دون راز الان جه این اة عالن هزد ا یور ائ کی مقدمة فناست, و مبشر است به ظهور تباشیر صبح سعادت و وصول از مطلع احديت که استغراق و استهلاک است در شهود ذات بی مزاحمت شعور به وجود غیری. بلکه در این مقام اگر ترقی واقع شود شعورش از ذوق تجلیات اسما نیز منقطع شود. اشارت :ان بززگ به این فرموده است که سالک می‌تواند بود که متصف شود به اوضا ت خن سات و عدر اظ چه از وصل مقصود شهود ذاتی است بی مزاحمت شعور به وجود کثرتی مرتبة اتصاف به اوصاف مرتبة تجلیات صفات است بی کثرت ازوجهی متعذر است. اکر خواهۍ که درمقام حضور اا کی خان ار مک و وشوش رطان اراد یا نی بلکه ملک را اطلاع بر حضور تو نشود, بلکه نفس ترا وقوفی بر حضور تو نشود, بر تو باد که همنشینی با مردمی کنی که دل ایشان در ذکر ذات مستغرق شده باشد و از خود رهایی یافته. تعبیر از این معنی بعضی به شهود وبعضی به وجود کرده‌اند, و بعضی به تجلی ذات و بعضی به یادداشت کرده‌اند. اگر این سعادت دست ندهد بايد که ذکر یا طريقة توجه و جذبة خواجگان را قبول کردههمگی خود را در ورزش ین طریقه برسانی تا بدین دولت عظمی که فوق آن متصور نیست برسی. لفن 5را ا متتھن: «وإلی E E N A ‏ ا ا مزد کار و اجرۀ خدمت هم اوست 249 عشق ان شعله است کو چون هرچه جز معشوق باقی جمله باید که شغل در نگاهداشت آگاهی به این وصف بود که در خروج و دخول نفس واقف باشد که در نسبت حضور مع اللّه فتوری واقع نشود, تا برسد به آنجا که بی تکلف دات و هار ف ورل اد وھ کلت وا ان یا دل دور کند. گاه باشد که او را از خود تمام بستانند. نه از خودش خبر بود نه ازوقوف 1 به مقصود.

بايد که چون او را به خود دهند بر طریقۀ مقژره در نگاهداشت نسبت آگاهی کمال سعی به جای آرد تا فتوری به واسطة عوارض نفسانيّه به او راه نیابد. و دوام التجا و افتقار به صفت انکسار به جناب حقٌ سبحانه قوی‌ترین سببی است در دوام این نسبت, بايد که همیشه از حق سبحانه به وصف نیاز بقای این صفت جوید۔ اگر ! به عمر ابدی در نگاهداشت این نسبت سعی کند. هنوز حق او گزارده نشود, عَريمٌ اى ينه گویا در شأن این نسبت است. معنی مشاهده نه آن است که حقٌ را سبحانه به حاسّۀ سه بصر توان دید چون لمعه‌ای از انواز بی‌نهایت بز ارواخ و اشباح تاختن آرد: جمله کان لم نکن چنان تست گردند که از ایشان ته تام ماند و نه تشان: تله این نهان مغنۍ ست که چون خضوز دل ته حقیقت ذکر که منزه است از حرف و صوت به واسطة مواظبت بر ذکر به درجه‌ای ترقی کند که دیگری را در حقیقت دل گنجایی نماند و در این حال دل را مُشاهد گویند و حق را شاهد. و کمال ذوق از این مشاهده وقتی دست دهد که آگاهی او از وصف حضور بشود. حضوری باشد بی مزاحمت شعور به حضور. چه به مقدار شعور به حضور نقصانی در حضور به حقٌ سبحانه واقع شود ذات مقدس او از آن برتر است که در دیدۀ بصیرت دل اید فکیف که در نظر حسنٌ؟ از اینجاست که عطش متعطشان زلال,وصال ! به مشاهدۀ سژڑی هرگز تسکین نیابد, بلکه تشنگی برایشان زیادت گردد. واللّه اعلم بحقايق الأمور. رهانیدن مرغ لاهوتی. که محبوس قفس ناسوتی است, بی تأثیر جذبه‌ای که لازم است مقام مچبوبی را که,باز بسته به متابعت مصطفوی است, مپسر نگردد. فعلیک باتباعه صلى الله عليه و سلّم إن كنت متوجْهاً الى حقيقة الكقائق التي لهلوجه فيي كل موجود و په تحفقتِ الموجودات. گوئيا اشارت «وَلِلّه المَسرق والمَغْرب, قايتما ثولوا َنَم وجه اللّه(115/بقره)» به این حقیقت است. اینجا بدانی «وَهُوَ مَعَگُم»(4/حدید) از کجاست. او به مااز مابسی نزدیکتر داند ان کس کو زخود دارد خبر وار اعات کی امت که دل دا مرو اھ و کچ ها کر حرارت قلبش نگذارد که محبت دنیا گرد حریم دل گردد. تا چنان گردد که اندیشه‌اش جز حق سبحانه هیچ نباشد. فیض نخستین را مظاهر کثیره است. هرچه موجود است او را از تجلی ذاتی نصیب انست: که آن: زا وجه خاصض می گوبنذ: این وجه را انجذاب به حق سبحانه واقع است به حسب دوام توجه اگر تباشیر اسم الهادي از تصرف اشم الفضل نجات یابد, به دوام انجذابش به ذات مقدسه از خود بکلی نیست شده» به مهیمن ملحق شده غير از حق ا وا وا رل ار اکر ا ل ر و اا ذات گم کند. گرفتار خود گشته جز خود نبیند و جز خود نداندہ همه آن کند که ظلمتش بر ظلمت افزاید. همیشه محجوب و ممنوع از شهود وحدت گردد. نه او را روح در طاعت باشد. بلکه طاعت نیز نباشد. همة عذابهای دنیوی و اخروی و صوری و معنوی را مستعد و مهيا گردد. خلاصی از این بلیه را اسباب است از توبة تَصّوح و مباشرت اعمال صالحه. وا ار ی ا ا وو ا خود رهایی یافته‌اند. قیام نماید بتمامی خود را در ایشان گم کند. رزقنا الله و اتاكم. 250 دانی کهاپیر کھت ؟ پھر ان کن اسة که . اه فر رول صلى الله عله و فلم نیست از او نیست شده باشد و آنچه نه از اوست صلی الله علیه و سلّم نمانده بلکه او و بایست او از او تمام گم شده باشد و او آینه‌ای شده باشد که جز اخلاق و اوصاف نبوی در أو هیچ نباشد.

در این مقام به واسطة اتصاف به صفات نبۆیه. مظهر تصرف خو شنخانه: کسه و بد تصرف الھی در بواطن مستعدان تصرف کرده و تمام از خود خالی شده و به مراد حقٌ سبحانه . ایستاده. از بس که در کنار همی گیرد آن نگار بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین مرید آن که به تأثیر آتش ارادت بایست او سوخته باشد, و از مرادات او هیچ نمانده و به بصیرت دل در آیينة پیر جمال مراد دیدهء روی از مجموع قبله‌ها گردانیده و قبلة او جال پیر کشته و در بندگی پیر از آزادی فارع آمڌة. و سر نبان جز بر استانه پیر نینداخته و اعراض از مجموع کرده. سعادت خود را در قبول او دانسته و شقاوت خود را در رد او بلکه رقم نیستی بر ناصیة وجود کشیده و از تفرقۀ شعور به وجود غير پیر آن را که در سرای نگاری است فارغ از باغ و بوستان و تماشای لاله زار ارسر“ اگر پرسند که: «توحید چیست؟ » بگو: «تخلیص دل و تجرید او از آگاهی به غير حق. سبحانه. » اگر پرسند: «وحدت چیست؟ » بگو: «خلاصی دل از علم و شعور به وجود غير حق. اگر پرسند: «اتحاد چیسد « C‏ یکو «استغراق در هستی حق. سبحانه. » اکر پزسشنه «شغادت چیست؟ » یگ :«خلاضی از خود به دید حو سبحانة € اکر یزسند «شگاوت چیست ؟ » بکو: «به: خود درماندن :و ار خو بازماندن. » اگر پرسند: «وصل چیست؟ » بگو: «نسیان خود به شهود نور وجود حق. » اگر پرسند: «فصل چیست؟ » بگو: «جدا کردن سڑ از غير حق. سبحانه. » اگر پرسند: «سکر چیست؟ » بگو: «ظاهر شدن حالی بر دل که دل نتواند که پوشيده دازد چیزی را که پوشیذن آن چیز پیش از این حال واجب است. » شبی سخن در محبّت ذاتیّه می‌رفت که عبارت از ارتباط و تعشفُی است به حضرت خی سان تیان که آن را ست داید ا هوی اشد که هنل و انخذایی اسه که بر دفع ان قدرت نباشد. فرمودند که: «از دو پسرک در نواحی تاشکند این نسبت را يافتيم. یکی دایم به گرد حلقة اصحاب ما می‌گشت و از دور می‌نشست و گردن کج می‌کرد. یک روز به جهت طهارت برخاستم. به جانب ابریق طها رت مسارعت نمود چون فارغ شدم, از وی پرسیدم که: سبب آمدن تو اینجا چیست و چند گرد این صحبت می‌گردی؟ گفت: ؛ من هم نمی‌دانم. اين قدر می‌دانم که هرگاه اينجا فی انه در باطن خود کششی به حضرت حق سبحانه باز می‌یابم و خود را از همة بایستها خالی می‌بینم و از آن لڈتی عظیم به من می‌رسد و چون بیرون می‌روم از آن نسبت تهی مي‌شوم. O O ‏ وران واک فرام تیار ت وی لی کار دا و و اص وار ار اعون می دای گفتم: او را عذر خواهید! هرچند مبالغه کردند. سود نداشت. آخر در گریه شد و اکطراب شار ردو قت ار طا رار این جه قا وة کمن آنا ا و در بیرون مرا مردم مشوش کردند و باطن من در کشاکش بایستها افتد و از این نسبت جمعبت که اينجا از خود باز می‌یابم دور افتم؟ ياران وی را معذور داشتند. کار او به جابی رسید که مغلوب این نسبت شد به مثابه‌ای که پارها راه خاتۀ خود گم می‌کرد. و هرگاه که مرا با او مهمٌّی بودی چون از منزل بیرون آمدمی,» یا بر در خانه بودی یا راه بودی. و چون خواستمی که او را کاری فرمایم ان کار را کرده بودی یا می‌کردی. » 251 خدمت خواجه عبیدالله,فرمودند که: «مولانا حسام الڈین شاشی از اصحاب امیر حمزه فرزند امیر سید کلال بود رحمهم الله سبحانه و استغراق تمام داشت.

وی را به قضای بخارا تکلیف کرده بودند. در محکمةٌ وی حاضر می‌شدم در مقابلة وی پنجره‌ای بود که من وی را می‌دیدم و وی مرا نمی‌دید. آنچا فی‌نشستم و نظارة :وی هی کرذة هرگز از وی دُهولی و فتوری فهم نکردم. » و هم ایشان فرمودند که: «خدمت مولانا حسام الدين رة الله می‌گفت که: این کار را هیچ لباسی از اشتغال , به افاده و استفاده در صورت اهل علم بهتر نیست. » و هم ایشان فرمودند که: «خواجة بزرگ را قدس سژه در خواب ديدم که در من تصرف کردند و من بیخود بیفتادم. چون با خود آمدم. خواجه از من گذشته بودند. خواستم که در عقب بروم, پایهای من درهم می‌پیچید. به محنت بسیار به خواجه رسیدم۔ فرمودند که: مبارک باد! » و هم ایشان فرمودند که: «یک بار دیگر خواجه محمد پارسا را در خواب دیدم. خواست که در من تصرف کند. اما میسر نشد. همانا که جهت آن بوده باشد که خواجة بزرگ تصرف کرده بودند. » این فقیر در زمانی که به بخارا رسیدم و به شرف خدمت حضرت مولانا حسام الڈین مولانا حمید الڈین شاشی مُشژف شدم, در این فقیر اضطراب و اضطراری بود. ایشان هودد و و اتار است. E‏ مراقبه عبارت از این انتظار که طهورش از علب محبت آست راهبر جز اين اتتطار تیست» گر ندارم از شکر جز نا این بسی بهتر که اندر کام زهر آسمان نسبت به عرش أف فرود ورنه بس عالی است پیش خاک تود چون امثال ما فقيران را E a‏ اين چنين گفت و گوی شیرین‌تر می‌نماید از اشتغال به غیر این گفت و گوی: رز فا الله و آثاکم انتظاراً نينا عا بخرمة محمد صلى الله عليه و سلم. از ذکر بعض احوال و اقوأل خانوادۀ خواجگان و بيان روش طریقت ایشان. به تخحصیص حدمت خو اجه پهادالڈین و اضخاتے: فشان فس الله تعالی اسرارهم معلوم شد که طريقة ایشان اعتقاد اهل سنت و جماعت است و اطاعت احکام شریعت و اثباع سنن سد المرسلین صلی الله عليه و سلم و دوام عبودت که عبارت است از دوام ن به جناب حقٌ سبحانه بی‌مزاحمت شعور به وجود غیری. یفن کو و ھی کے تھی این عزیزان کنند. به واسطة آن تواند بود که ظلمت هوی و بدعت ظاهر و باطن ایشان را فرو گرفته است و رَمَد حسد و عصبیت دیدۀ بصیرت ایشان را کور ساخته. لاجرم انوار هدایت و آثار ولايت ایشان را نبینند و اين نابینابی خود را به جحود و انکار آن انوار انار که از فرق اا فزت کرفةاست. اظهار کنندہ شات هات! نقشبندیه عجب قافله سالارانند که برند از ره پنهان به حرم قافله را از دل سالک ره جاذبۀ صحبتشان می‌بردوسوسة خلوت و فکر چله را اصرق کر ند ایق طانف را طن کاش لله که نرارم: که رتان این کله ق ور را ال أ لهند ا 2 ا . د ور 7- شيخ ابوالحسن بستی» رحمه الله تعالى وی چون خواجه یوسف همدانی از اصحاب شیح ابوعلی فارمدی است, 9 این رباعی 252 قشل وین خاک از رشا لقنن لفات اتی لوه میود ار ان وة است: دیدیم نهان ‏ واصل جهان وز علّت و عار ‏ آسان ن نور سيه ز قط برتر دان وان نھ به اتن اتد و تة ان 8 شخ خن شگاک شاقن زرحهة الله الى وی از اصضحات شخ اآنوالخنسن شتی اشت وخانقاه نشکاکیه: که دن شخان است و خد ركن الذين علاء الذوله رخمة الله الى دو اوانل دن اناا مى بودة و ارنغات بز اور دة و بعض املاک در آنجا وقف کرده. منسوب به وی است.

89 محمد بن وة الخويتى: زر خمة الله تعالى کنیت وی ابوعبدالله است, از اصحاب شیخ ابوالحسن بستی است. وی به علوم ظاهری و باطنی اراسته بوده است. غتن . الات ر کی ار وات جو ھی کوید کو و کے کسی ان ان طانفة کله ظاهری داند. خواجة اقام ابوحامد غزالی و برادرش شيخ احمد غرالی از این جمله‌اند و خواجه امام محمد حَمٌویه بگویان نیز از این جمله است. چه دانم که علم داند و از بزرگان است در سلوک. ‏ است در تصوف سلوة الطالبين نام و در انجا بسی حقایق و دقایق این طریق درج کرده است. 0- عین القضات همدانی» قدڈس الله تعالی سژه کنیت و نام وی ابوالفضایل عبدالله بن محمد المیاتجی است, و عين القضات لقب وى است. با شيخ محمد بن حَمُویه صحبت داشته است و با شیخ امام احمد غزالی نیز و فضایل و کمالات صوری و معنوی وی از مصنفات وی ظاهر است, چه عربی» و چه فارسى. ان قدر کشف حقايق و شرح دقایق که وی کرده است, کم کسی کرده است. و از وی خوارق عادات چون احیا و اماتت به ظهور امده و میان وی و حضرت شيخ احمد مکاتبات و مراسلات بسیار است. و از ان جمله رسالۀ عيتیه است که شيخ به N‏ نيیست . عين القضات در كتاب زبدة الحقايق می‌گوید که: «بعد از آن که از گفت و گوی علوم رسمی ملول شدم, به مطالعة مصتفات حجُة الاسلام اشتغال نمودم و مدت چهار سال در آن بودم» چون مقصود خود از آن حاصل کردم. پنداشتم که به مقصود خود واصل تدم با خود گفتم: ازل مزل رب ينب و رباب ازع قهذا مَربع الأگباب E O O E مدت یک سال در این بماندم. ناگاه شندى: و مولايئ: الشسخ الاماة سلطان الطريقة‎ ا دال ال وال الى د فان هة مرجي و ةا 5ة در صحبت وی در بیست ر وز بر من چیزی ظاهر شد که از من و طلب من غير خود دای کا ا ماتا لار اکوق ای تف ر عل و دران 4 اگر چنانچه عمر نوح یابم و در این طلب فانی سازم هیچ نکرده باشم و آن چیز همة عالم را فرو گرفته است, چشم من بر هیچ چیز نیفتد که روی وی را در آن نبینم» و هر نفسی که نه استغراق من در آن بیفزاید بر من مبارک مباد! » و هم وی گفته که: «پدرم و من و جماعتی از ايمة شهر ما حاضر بودند در خانة مقدم صوفی, پس ما رقص می‌کردیم و بوسعید ترمذی بیتکی می‌گفت. پدرم بنگریست. گفت: خواجه احمد غزالی را قداس سژه ديدم که با ما رقص می‌کرد و لباس او چنین و 253 چنین بود و نشان می‌داد. بوسعید گفت: مرگم آرزوست. ن فة . بمير. ! در حال بیهوش شد و بمرد. مُفتی وقت حاضر بود گفت: چون زنده را مرده می‌کنی. مرده را نیز زنده توانی کرد؟ گفتم: مرده کیست؟ گفت: فقيه محمود. گفتة' خداوندا! فقیه محمود را زنده گردان! در ساعت زنده شد. » و هم وی گفته: «ای عزیز! کاری که با غیری منسوب بینی به جز از خدای تعالی آن, مجازی می‌دان نه حقیقی. فاعل حقیقی خدا را دان! آنجا که گفت: فل : يَوفَيكُمْ مَلَک الْمُوب (11/سجده). مجازی می‌دان! ,حقيقټش آن باشد که: لله 7 بتوفى الألْقُسنَ حينَ 2وا( 42ز ھن را6 هودن محمد صلی الله عليه و سلم مجازی دان و فز اة کردن ابلیس مجازی می دان! يُضل مَنَ يَشاءٌ ويَهدي مَنْ يَشاءٌ(93/نحل يا 8/فاطر) حقیقت می‌دان! گیرم که خلق را اضلال, ابلیس می‌کند ابلیس را بدین صفت که آفرید؟ مگر موسی عليه السلام از بهر این می‌گفت: إن هی إلا فثتثک(155/اعراف).

گنه بلغاریان را نیز هم نیست بگویم گر تو بتوانی شنیدن خدایا این بلا و فتنه از تست ولیکن کس نمی‌یارد خجیدن همی آرند ترکان را ز بلغفار ز بهر پبردة مردم دري دن لب 9 دندان آن خوبان چون ماه بدين خوبی نبایست افری دن 461 تىح ركه همدانی» رحمه الله تعالىی فين القضات زخمه الله غالن در مضتفات خود ار وی حکایت: کن یک جا می گوید: «برکه جز فاتحه و سوره‌ای چند از قرآن یاد ندارد و ان نیز بشرط بر نتواند خواند و قال يقول نداند که چه بوده وگر راست پرسی حدیث موزون به زبان همدانی هم نداند کردن. ولیکن فی‌دانم که قران او داند درست»؛ و من تی دات الا کی از ان فان بعض هم نه از راه فشر و عبر ان دانسته‌ام. از راه خدمت او دانسته‌ام. . « و جای دیگر گفته است که: «از خواجه احمد غزالی شنیدم که گفت: هرگز شیخ انوالقاسنع گڑگانی نگفتی که: ابلیس, چون نام او بردی گفتی که: خواجة خواجگان و سر مهجوران! چون این حکایت با برکه قدّس سڑژه گفتم. گفت: سر مهجوران به است که خواجة خواجگان . « و جای دیگر گفته که: «برکه رضی الله عنه حکایت کرد که: مردی بود فرزند خود را گفت: هرگز ریش گاو بوده‌ای؟ گفت: ریش گاو که بود و چه بود؟ گفت: ان که بامداد از 0 رانید کون اوور کجی ابم شر کشک اآی پرا نا من نودام ریش کاو بوده‌ام. » 2- شيخ فتحه» رحمه الله تعالی ی لفات در خا ت خود اد وی چان کن کے چا ھی کوت که واو فی دة که فتحه گفت: از خدای تعالی شر به خلق نرسد. » و جای دیگر می‌گوید که: «از برکه قڈس سژه شنیدم که فتحه گفتی: ابلیس گفت: در عالم از من سیاه گلیم‌تر فتحه بود و بس و از این سخن بگریست. » و جای دیگر گفته که: «پیران چون کامل باشند دانند که هر مریدی به کدام مقام رسد به عاقبت کار, چنانکه از فتحه بسیار شنیده بودند که فلان را قدم فلان خواهد بود و فلان را قدم فلان. » الله نخ در علوم ظاهر و باطن بکمال بوده است. مصنُفات 9 لفاك بسیار دارد. نسب وی 254 به دوازده واسطه اوک ف و ر کیال کی یرو ی وی شيخ احمد غزالی انت وی در کتاپ آداب المريدين گفته اپست: واوا ,على ,ان الفقير أفضل من الغنى, اذا کان مقرونا بالرّضا. قان ٠ا‏ فخ تقول ال صلى اللة عة و اة اليد العليا خيز فن الد الشعلى. قيل له اليد العليا تنال الفضيلة باخراج مافيها. واليد السفلى تجد المنقصة بحصول الشىء فيهاء ففى تفضيل السخاء و العطاء دليل على فضل الفقر. قهن فكل الفنى:للأفاق. و العظاء على الفقز كان كمن قضل المعضة فلى الطاعة لفضل الثوبة. » در تاریخ امام یافعی فی‌گوند که «یکی از اصحاب شيخ ابوالتجیب سهروردی رحمه الله گفت که: روزی با شیخ در بازار بغداد می‌گذشتم. به دکان قصابی رسیدیم. گوسفندی آویخته بود. شیخ بایستاد و گفت: این گوسفند می‌گوید که: من مرده‌ام نه کشته. قصاب بیخود بیفتاد. چون به خود بازآمد. به صحت قول شیخ اقرار کرد و تایب لتىد. »> و فی :رضن الله فته فى شور سه تلات و سن و خمسفانة. وی از اصحاب شیخ ابوالتجیب سهروردی است, در تکمیل ناقصان و تربیت مریدان و کفتف ۔ وقات انشاں کال تمام دا شه است: شيخ نجم الدین کبری در كتاب فواتح الجمال آورده است که: «چون به خدمت شيخ عمار رسیدم و به اذن وی به خلوت درآمدم؛ به خاطر گذشت که چون اکتساب علوم ظاهری کرده‌ام. چون فتوحات غیبی دست دهد آن را بر سرهای منبر به طالبان حق برسانم.

چون به این نیت به خلوت درآمدم, اتمام خلوت میسر نشد. e‏ فرمود: اول تصحیح نیت کن بعد از آن به خلوت درآی! پرتو نور باطن او بر دل من تافت. کتابها را وقف کردم و جامه‌ها را به فقرا بخشیدم, به غير یک جبه که پوشیده بودم و گفتم: این خلوتخانه قبر من است و این جبه کفن, مرا دیگر امکان بیرون آمدن نیست . و عزم کردم که اگر داعیة بیرون آمدن غالب شود آن جبه را پاره سازم تا ساتر عورت نماند و استحیا مانع خروج شود. تخ کر طن ظز کرد و گقفت: درای که نیت درست ساختی! چون درآمدم. اتمام خلوت دست داد و به یمن همت شيخ ابواب فتوحات بر من بگشاد. » 5- شیخ روزبهان کبیر مصری» قدس الله تعالی سژه وی کازرونی الاصل است. اما در مصر می بوده. از مریدان شیح ابوالنجیب سهروردی است. در اکثر اوقات در مقام استغراق می‌بوده و شيخ نجم الدین کبری به صحبت وی رسیده و انجا به ریاضت اشتغال نموده و خلوتها نشسته و شيخ روزبهان وی را به دامادی قبول کرده و وی را از دختر شيخ دو پسر امده. و فى كتاب تحفة اليررة: «سمعتٌ شيخناء ابا الجثاب, يقول: ‏ بقول: قل لي مراراً آترٌک الصّلوة! فاٹک لاتحتاج الیها. فقلٹ: یا رب اثی لا آطیق ذآک, کلفنی شیئاً آخر! » 6- شيخ اسماعیل قصری,» قدذس الله تعالی سره وی نیز از اصحاب شیخ ابوالنجیب سهروردی است و شیخ نجم الدین به صحبت وی رسيده است و خرقة اصل از دست وی پوشیيده است. و وی از محمد بن مانکیل, 9 وی از محمد بن داود. المعروف بخادم الفقراء و وى از ابوالعباس ادریس. و وى از ابوالقاسم بن رمضان و وی از ابویعقوب طبری و وی از ابوعبدالله بن عثمان؛ و وی از ابویعقوب تهرجوری؛ و وی از ابویعقوب سوسی, و وی از عبدالواحد بن زید» و وی از 255 کل بن واد فسن الله الي اروا خخ و وئ ادامرا لوین فلی ن ابن طالت رضی الله تعالی عنه و وی از حضرت رسالت, صلی الله عليه و على آله و سلم. کذا ذكزة. الشخ :زك الأين علاءالولة السمانن كذس, الله الى شه قى تعض محفات. 7 تخ جم الوين الكيرى: قن الله تخالى زوحة کنیت وی ابوالجناب است, و نام وی احمد بن عمر الخیوقی و لقب وی کبری. و کف اند کہ وی را کری ار ان لقت کردا کټ در اؤان ځوانۍ که به خضل علوم مشغول بود با هر که مناظره و مباچثه کردی بر وی غالب آمدی. فَلَقَبّوه بهذا السّبَب الطامة الكبرى, ثم غلّب عليه ذلك اللقب فحذفوا الطامة و لقبوه بالكبرى. و هذا وجه قله جمافة من اأضحاه فن بوق هم و قال تعضهم هو مهدود فح الباء الفوحدة ائ قو كه الکتراء جمع تكسير للكيبر. و الطحيح الاؤل. كذا في تاريخ الامام الائ خمد الله جا A E ‏ هر که افتادی به مرتبة ولایت رسیدی. روزی بازرگانی بر سبیل تفرج به خانقاه شیخ درآمد. شیخ حالتی قوی داشت, نظرش بر ان بازرگان افتاد. در حال به مرتبة ولایت رسید. شيخ پرسید که: «از کدام مملکتی؟ » گفت: «از فلان مملکت. » وی را اجازت ارشاد نوشت تادر مملکت خود خلق را به حق ارشاد کند. روزی شيخ با اصحاب نشسته بودند. بازی در هوا صعوه‌ای را دنبال کرده بود. ناگاه نظر شيخ بر آن صعوه افتاد. صعوه برگشت و باز را گرفته پیش شيخ فرود آوردږ o ‏ ا ال حون وا ر هة الله تعالی. که یکی از مریدان شیخ بود به خاطر گذشت که: «آیا در این امت کسی باشد که صحبت وی در سگ اثر بکند؟ » شیخ به نور فراست دانست, برخاست و به در خانقاه رفت و بایستاد.

ناگاه سگی آنجا رسید و بایستاد و دنبال می‌جنبانید. شیخ را نظر بر وی افتاد. در حال بخشش یافت و متحیر وبیخود شد و روی از شهر بگردانید و به گورستان رفت و سر بر ز زمین می‌مالید تا آورده‌اند که هر جا که می‌آمد و می‌رفت قريب به پنجاه و شصت سگ گرداگرد او حلقه کردندی. و دست پیش دست نهادندی و آواز نکردندی» و هیچ نخوردندی و به حرمت بایستادندی, عاقبت بدان نزدیکی بمرد. شیخ فرمود تا وی را دفن کردند و ا عمارت ساختند۔ السته را می‌خواند۔ چون به رسید» e‏ در حصضور استاد و جمعی از ایمه نشسته بود و شرح السنه می‌خواند. درویشی درامد که وی را نمی‌شناخت. اما از تشاخدة وی ر شمام نه شت راو نافت 2 خاک مال ان نماني بسند که این جه کمن است؟ ه کفند که داین ابافخ فرتری است که ار جملة مجذویان اؤ محبوبان حق است. N N ‏ بامداد به خدمت استاد امد و التماسن کرد که بر رند که نه از ت انا ق رونوا اشقا یا . اصحات وات کردند. بر در خانقاه بابافرج خادمی بود باباشادان نام چون آن جماعت را دید درون رفت و اجازت خواست. بابافرج گفت: «اگر چنانکه به درگاه خداوند تعالی می‌روند می‌توانند آمد. گو درآیید! ! » شیخ گفت: «چون از نظر بابابهره‌مند شده بودم. معنی سخنش دانستم. هرچه پوشیيده بودم بیرون آوردم و دست بر سینه نهادم. استاد و اصحاب موافقت کردند. پس پیش بابافرج درآمدیم و بنشستیم. بعد از لحظه‌ای حال بر بابا متغیر شد و عظمتی در صورت او پدید آمد و چون قرص آفتاب درخشان گشت,» و جامه‌ای که پوشیيده بود بر وی شکافته شد. چون بعد از ساعتی به حال خود بازآمد. برځاسښت و آن . جاه راادر من پوشید و گفت: ترا وقت دفتر خواندن نیست. وقت است که سر دفتر جهان شوی. حال بر من متغیر شد و باطن من از هرچه غير حق 256 چون از آنجا بیرون آمدیم, استاد گفت که: از شرح السّنه اندکی مانده است» به دو سه روز آن را بخوان ودیگر تو دانی. چون با سر درس رقتم؛ ا را ديدم که درآمد و گفت: دیروز هزار منزل از علم الیقین بگذشتی, امروز باز با سر علم می‌روی؟ من درس کردم و به ریاضت و خلوت مشغول گشتم. علوم لدٹی و واردات e‏ گفتم: حیفق باشد که آن فوت شود. آن را می‌نوشتم. بابافرج را ديدم که از در درآمد و گفت: شيطان ترا تشویش می‌دهد. این سخنان را منويس! دوات و فلم را شداخ و خاطر زا از همه بان پرداجتم > غلاءالدوله: قداس الله تعالی سه حمع کرد است از شخ قل می کند که: د شخ نجم الین کبری به همدان رفت و اجازت حدیث حاصل کرد و شنید که در اسکندریه مُحڈّثی بزرگ هست با اسناد عالی. هم از آنچا به,اسکندریه رفت و از وی نیز اجازت حاصل کرد و در باز کش سی ر سول را صلی الله عل و لم ر خواب دید و ار ان حضرت درخواست کرد که: مرا کنیتی بخش! رسول صلی الله عليه و سلم فرمود که: ابوالجتّاب. پرسید که: ابوالجناب مخففه؟ فرمود که: لا مشدده. چون از واقعه باز آمد. در معنی این وی را این روی نمود که از دنیا اجتناب می‌باید کرد. در حال تجرید کرد و در طلب مرشد مسافر گشت. و به هر کس که می‌رسید ارادت درست نمی‌کرد, به سبب آن که دانشمند بود و سر او به هیچ کس فرو نمی‌آمد. و چون به ملک خوزستان رسيد. در درپُول درامدو انجا رنجور شد و هیچ کس او را فقاقی تفی‌داد که آنجاا نزول کد عاجز گشت.

از کسی پرسید که: در اين شهر هيچ مسلمانی نباشد که مردم رنجور و غریب را جای دهد تا من آنجا روزی چند بیاسایم؟ آن کس گفت: اینجا خانقاهی هست و شیخی,. اگر آنجا روي ترا خدمت کنند. گفت: نام او چیست؟ گفت: شیخ اسماعیل قصری. شیخ نجم الدین آنجا رفت. او را جای دادند در صُفَه مقابل صُفَهٌ درویشان, و آنجا ساکن شد و رنجوری وی دراز کشید و می‌گفت: :این ههه . از ر نخوری چندان رنخ به هن تنیز سند که از اواز شاع اننشان: من سماع را به غایت رو و و ل وام کردن: اام E e‏ سماع برد و زمانی نیک مرا بگردانید و بر روی دیوارم تکیه داد. من گفتم که: در حال خواهم افتاد. چون به خود e‏ خود را تندرست دیدم, چنانکه هیچ بیماری در خود نمی‌دیدم. مرا ارادت حاصل شد. روز دیگر به خدمت وی رفتم و دست ارادت گرفتم و به سلوک مشغول شدم و مدتی آنجا بودم. چون مرا از احوال باطن خبر شد و علم وافر داشتم. مرا شبی در خاطر امد که از علم باطن باخبر شدی. علم ظاهر تو از شيخ زیادت است. بامداد شیخ مرا طلب کرد و گفت: برخیز و سفر کن! که ترا بر عمار یاسر می‌باید رفت. من دانستم که شیخ بر آن خاطر من واقف شد. اما هیچ نگفتم و برفتم به خدمت شیخ عمار و آنجا نیز مدتی سلوک کردم و آنجا شبی مرا بامداد شيخ عمار قود که: نجم الدین برخیز. به مصر رو به خدمت روزبهان! که این هستی را وی به سلی از سر تو بیرون برد. برخاستم و به مصر رفتم. چون به خانقاه وی در رفتم. شیخ آنجا نبود و مریدان او همه در مراقبه بودند هیچ کس به من نپرداخت. آنجا کسی دیگر بود از وی پرسیدم که: شیخ کدام است؟ گفت: شيخ در بیرون است و وضو می‌سازد. من بیرون رفتم شیخ روزبهان را ديدم که در آب اندک وضو می‌ساخت. مرا در خاطر آمد که: شیخ نمی‌داند که در این قدر آب وضو جایز _ نیست . چگونه شیخی باشد؟ اووضو تمام ساخت و دست بر روی من افشاند. چون اب به روی من رسید, در من بیخودیی پیدا شد. شيخ به خانقاه درامد من نیز درامدم و ی کے مل ت م مر ای رم مر اں کے ت سلا بار تھ او را سلام کنم. همچنان بر پای ایستاده غایب شدم ديدم که: قیامت قایم شده است. 257 ودوزخ ظاهر گشته و مردمان را می‌گیرند و به آتش می‌اندازند و بر این راهگذر آتش پشته‌ای است و شخصی بر سر آن پشته نشسته است و هرکه می‌گوید که: من تعلق او را رها می ند و دیکران :را دز اشن فی اندازند ناگاه مرا بگرفتند و E ‏ من تعلق به وی دارم. مرا رها کردند. من بر پشته بالا رفتم و ديدم که شیخ روزبهان است. پیش او رفتم و در پای او افتادم. او سیلیی سخت بر قفای من زد چنانکه از قوت آن به روی درافتادم و گفت: بیش از این اهل حق را انکار مکن! چون بیفتادم, از غیب بازامدم. شيخ سلام نماز داده بود. پیش رم و در پای او افتادم. شیخ در شهادت نیز همچنان سیلی بر قفای من زد و همان بگفت. آن رنجوری از باطن من برفت. بعد از آن امر کرد مرا که: بازگرد و به خدمت شيخ عمار رو! و چون بازمی گشتم مکتوبی به شیخ عمار نبشت که: هرچند مس داری می‌فرست تا زر خالص می‌گردانم و باز بر تو می‌فرستم از آنجا به خدمت شیخ عمار آمد و مدتی آنجا بود. ‏ فرمود که: به خوارزم رو!

وی می‌گفت: آنجا مردهان عجب‌اند و این طریق را و مشاهده را در قیامت نیز منکرند. گفت: برو و باک مدار! E ‏ زا هتشر گزدانید و مریدان بشټاز تر وی جمع آمدند ونه ارزشاد مشغول شد:» چون کفار تتار به خوارزم رسیدند. شيخ اصحاب خود را جمع کرد و زیادت بر شصت بودند و سلطان محمد خوارزمشاه گریخته بود. و کفار تتار پنداشتند که وی در خوارزم است: و به خوارزم درآمدند. شيخ بعض اصحاب را چون سعدالڈین حمُویی و شيخ رضی الڈین علی لالا و غیر ایشان طلب داشت و گفت: «زود بر خیزید و به بلاد خود روید که آتشی از خانب مشرق برافزوخت کة ا تردیک به مغرب خواهد تینوخت: اين فتنه‌ای است عظیم که در این امت مثل این واقع نشده است! » بعضی از اصحاب گفتند: «چه شود که حضرت شيخ دعایی کند. شاید که این از بلاد مسلمانان مُندفع شود؟ » شيخ فرمود که: «این قضایی است مبرم. دعا دفع آن نمی‌تواند کرد. » پس اصحاب التماس کردند که: «چهار پایان آماده است. اگر چنانچه حضرت شیخ نیز با اصحاب موافقت کند تا در ملازمت ایشان به خراسان متوجه شوند. دور نمی‌نماید. » شيخ فرمود که: «من اینجا شهید خواهم شد و مرا اذن نیست که بیرون روم. » پس اصحاب متوجه خراسان شدند. چون کفار بع شهر درآمدنډ, شيخ اصحاب باقی مانده را بخواند و گفت: «قومُوا عَلّى اسم الله تقايل في سَبیل اللّهِ! » و به خانه درآمد و خرقة E‏ جانب پر سنگ کرد و نیزه به دست گرفت و بیرون آمد. چون با کفار مقابل شد در روی ایشان سنگ می‌انداخت تا آن غایت که هیچ سنگ نماند. کفار وی را تیر باران کردند یک تیر بر سینة مبارک وی آمد بیرون کشید و بینداخت و بر ان برفت. گویند که در وقت شهادت پرچم کافری را گرفته بود. بعد از شهادت ده کس نتوانستند که وی را از دست شيخ خلاص دهند. عاقبت پرچم وی را ببریدند۔ و بعضی گفته‌اند که حضرت مولانا جلال الڈین رومی قڈس سژه در غزلیات خود اشارت به این قصه و به انتساب خود به حضرت شیخ کرده. آنجا که گفته است: ما از آن محتشمانیم که ساغر گیرند نه از آن مفلسکان که بز لاغر گیرند به یکی دست می خالص ایمان نھ یکی دشت دگر پرچم کافن کر ند ا وكائنت شهادة فذسن الله الى روج كى شهور تة تمان . وة و بمانة: حضرت شیخ را مریدان بسیار بوده‌اند. اما چندی از ایشان یگانة جهان و مقتدای زمان بوده‌اند. چون شيخ مجد الدین بغدادی و شیخ سعد الدین حمویی و بابا کمال جّندی و شيخ رضی الڈین على لالا و شيخ سیف الڈین باژزی و شيخ نجم الڈین رازی و شيخ جمال الدین گیلی و بعضی گفته‌اند که: «مولانا بهاءالڈین ولد والد مولانا جلال الڈين 258 زومت تر ان اتشان دة انات > فمن الله الى ارواجهه. 8- شيخ مجدالڈین بغدادی» قدس الله تعالی روحه کنیت وي ابوسعید است, و نام وی مجد الدين شرف بن المؤيد بن ابى الفتح البغدادى, رحمه الله. وی به اصل از بغداد است. خوارزم شاه از خليفة بغداد التماس طبیبی کرد پدر وی را فرستاد و بعضی گفته‌اند از بغدادک است, یکی از دیههای خوارزم. وی از مقربان سلطان بود. نسح ر کنا لانن غلا ءالا وك قفرمو واشت که وان که ھی کوکد کے وی رک بذاك که به صحبت شيخ رسیده. خلاف واقع است. مردی تمام بود اما صورت لطیف داشت. وی را شیخ. اول به خدمت متوضا مشغول ساخت. والدۀ وی بشنيد. واو طبیبه‌ای بود و شیخ نیز طبیب بود. والدة وی کسی پیش شيخ فرستاد که: فرزند مجدالڈین مردی نازک است و این کاری بس عجب است.

Questions