Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

این یکی شیخ مغرب است و ان یکی یعنی 317 شيخ عبدالقادر شيخ مشرق,. رضى الله عنهما و نفعنابهما. » در کتاب فصوص مذکور است که: «بعض ابدال با یکی از مشایخ گفتند که: با ابومدین بگوی بعد از آن که سلام ما به وی برسانی که: سبب چیست که ر بر ما هیچ چیز دشوار ھی کزدد و فشكل ین شود وتر تو مکل قی مود و مغ هاا به آن مقام که تو داری رغبت داریم و تو به ان مقام که ما درانیم ربت نداری؟ >_ و در فتوحات مذکور است که: «از یکی از اولياء الله شنیدم که گفت: یکی از این ا کک اا ا ا ا و ر وم که حال ات ب کی که امام است در توحید و توکل. چون است؟ گفت: مثل من با وی چون چیزی در خاطر وی اندازم؛ مثل ان کس است که در بحر محیط بول کند. از وی پرسند که: چرا بول کردی؟ گوید: تا بحر محیط ناپاک شود و طهارت به وی نتوان کرد. از این شخص هیچ کس نادان‌تر باشد؟ مثل من با دل ابومدين همچنين است. » و هم در فتوحات مذکور است که: «خلق به جهت تبرک و تیمن دست به شيخ ابومدین فرود می‌آوردند و می‌بوسیدند. از وی پرسیدند که: تو در نفس خویش از آن هیچ اثری باز می‌یابی؟ گفت: حجر الأسود در خود هیچ اثر بازیابد که وی را از حجریت خود بیرون برد با آن که وی را انییا و رسل و اولیا فی بوسند؟ کفتید ئی ت: من همان حجرالأسودم و حکم آن دارم. » روزي شيخ ابومدین در بعضی از دیار مغرب گردن خود را پست کرد و گفت: «أللهْةَ اتی اشهدذک و آشهڈ ملانکک انی نوت واطیت . » اصحاب وی پرسیدند که: «سبب این چه بود؟ » گفت: «شیخ عبدالقادر امروز در بغداد گفت: «قدمي هذه على رَقَبة وَلىٌ لله . » بعد از آن بعضی از اصحاب شیخ عبدالقادر از بغداد آمدند و خبر دادند که شيخ عبدالقادر در همان وقت آن را گفت. هرگاه که شیخ ابومدین این آیت بشنیدی كه: «وما اؤتيئْم مِنَ الْعِلْم إلا قليلاً»( 5/اسراء) گفتی: «این اندکی که خدای تعالی ما را داده است از عله نه آز ان ماست, بلکه عاریت است نزدیک ما و به بسیاری از ان نرسیده‌ایم. پس ما جاهلانیم على الذوام. » و هم در فتوحات گفته: «کانَ شيځنا ابومَڏّین بالمغرب قد ترک الحرَفَةَ وجلسَ مَعَ الله تعالى على ما ما يمتح الله له ‏ فاته ما کانَ ره شپيتاً بتي اليه به مثل الإمام عبدالقادر الجيلى سواء غير ان عبڌالقادر کان انض في الظاهر لما بعطيه الشرف. فقيل له؛ يا ابامدين! لِمَ لاتحترف, أولم اول بال فار الصيف عندكم اذا تَرَلَ بقوم ‏ زمان وجو ضياقته عليهم؟ قالوا:ثلاتة أام. ,قال: و بعد ثلثة الأيام؟ قالوا: تر ولايقعد عنڌهم حنى يحوجَهم. قال الشيخ: آللّه اكبر! اا ا ا تعالی ترلنا عليه فى حَطرَيّه على وجه الإقامة عنده الى الأبدٍ فتعيتتِ الطيافة, فاثه تعالی مادل على کرم لق لِعَبده إلا کان هو اۆلى بالاتصاف به. قالوا: تعم. قال: وایام ربنا کما قال :+ کل يوم كالف سَتَةِ مِما تعَذّونَ. فضیاقته بحسب أبّاهه. فاذا اقتا عده في ثلثة آلاف سنة و القضك ولانحترف يتوه إعتراضكم عَلينا و تحن تموث و ينقضي الذنيا و يبقى لنا فضلة عنده تعالى من ضياقفَيناء فاستحسن ذلک منه المعترض. فابظر في التقَسٍ إن کێت منهم. »و کان بومدين ا أصحابّه بإظهار الطاعاتِ فاته لم عنده فاعل الا الله. روزی شیخ ابومدین بر کنار دریا می‌گذشت. جماعتی از کافران فرنگ وی را اسیر کردند و به کشتی خود بردند. دید که انجا جمعی مسلمانانند که اسیر کرده‌اند. چون شیخ در کشتی قرار گرفت. کافران بادبان برکشیدند تا روانه شوند.

هرچند جهد کردند کشتی از جای نجنبید. با وجود آن که بادهای قوی می‌جست. ایشان را يقین شد که کشتی نخواهد رفت با یکدیگر گفتند: «غالباً این به واسطة این مسلمان است که حالی گرفته‌ایم. می‌شاید که وی از ارباب باطن باشد. » شیخ را اجازت دادند تا از کی درون رود کفاف: «بیرون نمی‌روم تا همه مسلمانان را نگذارید. » چون چاره‌ای 318 ندیدند. همه را گذاشتند. ,فی الحال کشتی ایشان روان شد. وی گفته: «إذا ظهر الَو لم بي مَعَة عَيْرة. » و هم وی گفته: اليس لفلف سوق وج يرواخد قالىا5 وجه و هت ج 6 غيرها. » و هم وی گفته: «ما وَصَلَ إلى صَريج الْخُرْيَةِ مَنْ عَلَبْهِ مِنْ تَفْسه بََيَة. » و من اشعاره:, لاتك ر الباط ل في طا_ؤره نه تعض ظَهُوراته وأعط تة مک يهفداره حتف وی ق ي گی رى الله تعالى عنه سنة تسعين و خمسمائة. 2- ابوالعتّاس بن العريف الصّنّهاجى الاندلسى» رحمه الله تالف نام وی احمد بن محمد است, عالم بود به علوم و عارف بود به وجوه قراءات» و متناهی بود در جمیع روایات. مریدان و طالبان بسیار پیش وی جمع شدند. ‏ وقت را از وی خوفی در دل آمد. وی را طلب داشت در راه فوت شد, بعضی گفته‌اند پیش از رسیدن به پادشاه. و بعضی گفته‌اند بعد از رسیدن. و کان ذلک سنة ست و ثلاثين و خمسمائة. صاحب فتوحات از شيخ خود ابوعبداللّه الغژال, نقل کرده است که: «وی گفته: روزی از پیش شیخ خود ابن عریف. بیرون آمدم و در صحرا سیر می‌کردم. به هر درخت و گیاه که می‌رسیدم می‌گفت: سراا کر که من فلان علت را نفع می‌رسانم و فلان ضرر راذع من مو را ار ان ال زی روق کرد ته ن کو بازگشتم و قصه راچا وک فته شيخ فرمود که: ماز نه از برای این تربیت تو کرده بودیم ین کان منک الصا و الثافع حين قالَتٌ لک الأشجار اثها نافعةٌ ضارة؟ فقال: يا سيّدى الثوبة! شيخ کا ای ااا ا راس واا ےا ل رهنمونی کردم نه به غير او. علامت صدق توبۀ تو آن است که به آن موضع بازگردی. و آن درختان و گیاھھها با تو هیچ سن نگویند. ابوعیدالله به آن موضع بازگشت, از آن نان هیچ نشنید. خداوند را سبحانه سجدۀ شکر به جای آورد و به سوی شيخ بازگشت و آن را با وې بگفت. شيخ گفت: الحمدلِلّهِ الى اتارک لته رل الى کون ملک هن اكوانه. » و هم صاحب فتوحات گفته: «کنٹ يوماً عند شيخناء ابوالعباس العريفى, باشبيليّة جالساًء و اردنا آو. آرا احدٌ اعطاءَ معروف, فقالَ شخصْ من الجَماعة للذى ترند. آن يَصَدّق: الأفّربون أؤلى بالمعروف. فقال الشْيخ مِنْ فَوره مُنَصلاً بكلام القائل: ‏ الله. قيا رده على الكيد! و اللّه ما سَوعتُها فى تلك الحالة الا مِنَ الله تعالى حتی خيلَ لی اھا کذا تَرَلّث فی القرآن مما تحققث بها و أَشرَتها قلبی و کذا جميع مَنْ حَصَرَ, فلا بيبغى أن يأكل يَعَمَ الله الا آهل الله و لهم حْلِقَك و يأكُلها غيرهم بحكم الثبعيّة ‏ القَفصودون بالتعم. » E E 3- ابوالزّبيع الكفيف المالّقى» رحمه الله تعالى وی از مریدان ابوالعباس بن العريف است. روزی با اصحاب خود گفت: «اگر فی المثل دو مرد باشند و هر یکی را ده دینار باشد. یکی از ایشان یک دینار صدقه کند و نه دینار نگاه دارد, و دیگری نه دینار صدقه کند و یک دینار نگاه دارد. کدام از ایشان فاضل تر است؟ » همه گفتند: «آن که نه دینار صدقه کند. » شیخ گفت: «چرا وی فاضلتر است؟ » گفتند: «از آن سبب که وی بیشتر تصدق 319 کرده است. » شیخ گفت: «آنچه گفتید خوب است, اما روح مسأله را ندانستید و بر شما پوشیده بماند .

» گفتند: «ان کدام است؟ » گفت: «ان که ما هر دو را E‏ O‏ که کمتر داد پس نسبت وی به فقر زیادت باشد. پس وی افضل باشد. > حدیث نبوی وارد است به ان معنی که: «هفتاد هزار با ر كلمة لا أله إلا الله گفتن را در ات و ااا کن کان رات و دار اوا شیخ ابوالژبیع مالقی گفته است که: «من این ذکر را هفتاد هزار بار گفته بودم. ولیکن به نام کسی معین نساخته بودم تا روزی بر مایدۀ طعامی حاضر شدم با جماعتی, و با ایشان کودکی صاحب کشف بود. در ان وقت که ان کودک دست به طعام برد تا بخورد ناگاه بگریست. گفتندش : چرا گریستی؟ گفت: ا خود را در وی در عذاب می‌بینم. » شیخ ابوالژبیع گفت: «در باطن با خو خداوندا! تو می‌داني که هفتاد هزار بار كلمة لا اله إلا الله ‏ أن 8 به جهت آزادی مادر این کودک از آتش دوزخ معین گردانیدم . » گفت: «چون من اين نيت در باطن خود تمام کردم آن کودک بخندپد و بشاشت نمود. گفت: مادر خود را مي‌بینم که از آتش دوزخ خلاص یافت. الحمدلله. پس به طعام خوردن مشغول شد با آن جماعت. » شیخ ابوالژبیع می‌گوید که: «مرا صحت خبر تبوی در این باب به کشف آن کودک م شد و صحت کشف آن کودک به خبر نبوی. » هم شیخ ابوالژبیع گفته است که: «در بعض سیاحات تنها می‌رفتم. چون شب می‌رسید, مرغی می‌آمد و نزدیک من شب می‌گذرانید و با من حکایت می‌کرد. شبی نید م که همه شب می‌گفت: يا فدوس! يا قڏوس! چون بامداد شد. پُرّها برهم زد و کا سبحان الژرٌاق و پرواز کرد. » 4 عَدئٌ بن مُسافر الشامىء» تم الهکاری» رحمه الله تعالى با شیخ عقيل مینجی و شیخ حماد دباس صحبت داشته بر وی خلق بسیار مجتمع شدند در جبل هکاربّه که از توایع موصل است. از خلق منقطع گشت و آانجا زاویه‌ای بنا کرد و مردم آن دیار همه مرید و معتقد وی شدند. در سنة سبع و خمسين و خمسمائة از دنیا برقت و قیر وی دز آن دیاز ان مزاراته متبرکه است: ووی را کرافات و آیات ظاهره است. در تاریخ امام یافعی مذکور است که: کی ر هردان وی را ور کو ار راه انقطاع از خلق پیدا شد. با شیخ عَدی گفت: ای شیخ! می‌خواهم که در این صحرا از خلق منقطع باشم. چه پودی که اینجا آبی بودی که بیاشامیدمی و چیزی که قوت من شدی! ! شیخ برخاست, آنجا دو سنگ بزرگ بود پای بر یکی زد چشمه‌ای آب شیرین روان شد. و پاې بر دیگری زد درخت اناری بژست. درخت را گفت: ا روز, به اذن الله تعالی یک انار شیرین می‌ده و یک روز یک انار ترش! و آن بهترین اناری بود که در دنیا می‌باشد. » 5- سَبّْدی احمدبن ابی الحسن الّفاعى» قدس الله تعالى روحه ذوالمقاماټ إلعلية و الاحوال السنية. حَرَّق الله سبحانه به إلعواید و قلت له الأغيان. و أظهر العجائبَ ولكن أصحابه ففيهم الجُيدٌ و الژدي ل ف ية اران و بلقت بالحثات و هذا ما عَرَقَهٌ الشْيح ولا صلحاءٌ ا غود باللة قن السنطان. وی از اولاد بزرگوار امام موسی کاظم است رضی الله تعالی عنه و نسبت خرقۀ وی به پنج واسطه به شبلی می‌رسد. ساکن آم عبیده بوده از بطایح. ابوالحشن علی که خواهررادة وی اشت گفته است که یک روز بز در خلوت وی نشسته بودم. ینش وئ اواز کشسی :نشد چون نظر کردم پیش وی کسی نشسته بود 320 که هرگزش ندیده بودم. ساعتی دراز با هم سخن گفتند.

پس آن شخص از روزنی که در دیوار خلوت شیخ بود بیرون آمد و چون برق خاطف در هوا بگذشت, پس پیش شيخ درامدم و پرسیدم که: این مرد که بود؟ گفت: تو وی را دیدی؟ گفتم: اری. گفت: او کسی است که خدای تعالی بحر محیط را به وی محافظت می‌کند و یکی از رجال اربعه است. سه روز است که مهجور شده است. اما نمی‌داند. گفتم: یا سَیّدی! سبب مهجوری وی چیست؟ گفت: وی در یکی از جزایر بحر محیط مقیم است. انجا سه شبانروز متصل باران بارید. به خاطر وی گذشت که: کاش این باران در عمرانات بودی! بعد از آن استغفار کرد. به سبب این اعتراض مهجور شده است. پس من گفتم: یا سَیّدی! وی را به مهجوری وی اعلام کردی؟ گفت: نی شرم داشتم. گفتم: اگر فرمایی من وی را اعلام کنم. گفت: می‌کنی؟ گفتم: اری. گفت: سر به گریبان خود درکش! درکشیدم. آوازی به گوشم رسید که: یا على سر برآر! سر برآوردم خود را در یکی از جزایر بحر محیط دیدم. در کار خود حیران شدم» بر برخاستم و اندکی برفتم آن مرد را دیدم بر وی سلام کردم و آن قصه را با وی بگفتم. سوگند بر من داد که: هرچه ترا گویم چنان کن! گفتم: چنان کنم. گفت: خرقة مرا در گردن من کن و مرا به روی در زمین می‌کش ومنادی می‌کن که: این سزای کسی که بر خدای تعالی اعتراض کند, خرقه را در گردن وی کردم و خواستم که وی را بکشم» هاتفی آواز داد که: ای علی! وی را بگذار که ملایکة آسمان بر وی به زاری درآمدند و گریان شدند. و خدای تعالی از وی خشنود گشت. چون آن آواز شنیدم. بیخود شدم. چون به ارام چوا را پیش ال ود دم الله که ندا ننھ که چون :ر فته و چون مدم. »> چون وقتی کسی از سیدی احمد تعویذی طلبیدی و کاغذ بیاوردی که بنویسد. اگر سیاهی نبودی کاغذ را بگرفتی و بی‌سیاهی بنوشتی. وقتي برای شخصی بی سیاهی بنوشت و مدتی مدید غایب شد, بعد از آن آن کاغذ را بازآورد بر سبیل امتحان و گفت: «ای شیخ! برای من دعایی بنویس! » چون در آن کاغذ نگریست. گفت: «ای فرزند! این کاغذ نوشته است. » و به وی داد. روزی دو ت تن از اصحاب وی به صحرا رفتند و با هم بنشستند و حکایت می‌کردند یکی او «ترا در این مدت از ملازمت سیدی احمد چه حاصل شده؟ » گفت: «تو هر تمتایی که می‌خواهی بکن! » گفت: «ای سیدی! ! می‌خواهم که نامة آزادی ما از دوزخ همین ساعت از آسمان فرود آید. » آن دیگری گفت: «کرم خدای تعالی بسیار است و فضل وی بیحد است . “« در این حال که ایشان در این مقال بودند» ناگاه ورقی سفید از آسمان فرو افتاد. آن را بر گرفتند. در آن هیچ نوشته ندیدند۔ پیش سَیّدی آمدند و از حال خویش هیچ ناگفته آن ورق را به وی دادند, چون سَيّدی در آن ورق نگریست خدای را سجده کرد و چون سر از سجده برداشت گفت: «الحمدلله الذي اراني عق أصحابي من الٿار في الڌٽيا ا قل الأخرَة. » گفتند: «ای سَيّدی! این ورق سفید است. » گفت: «ید قدرت به سیاهی نمی‌نویسد. این به نور نوشته شده است. » و گفته‌اند که وی را با کهال اشتغال به عبادات اشعار لطیف بوده ست. فمنها: إذا ج لول هام وای کرک اوځ كَماناع امام الوق وَفَۆقىي غات فط ر الع و الأسى وتک تى خا لله وی 4 دوو را و د یا اسهد تقک سارى وة و هو موق قلا هو مَفدّول.

قفي الَقَدّل راحَة 5وو و ون E‏ 5 و بعضی گفته‌اند که این ابیات را از قوال شنیده است, و بر آن برفته از دنیا. و توفی رضى الله عنه يوم الخميس, الثانى و العشرين من جمادى الاولى سنة ثمان و 321 6- حیات بن قیس الحَژانی» قڈس الله تعالی سژه صاحب الكرامات الخارقة 5 الأنفاس الصادقة و الأحوال الفاخرة و الأنوار الباهرة و وی یکی از آن چهار کس است که شیخ ابوالحسن فُریثی گفته است که: «چهار کس می‌دانم از مشایخ که در قبور خود تصرف فی کنند: چنانکه احیا می کنند: : معروف کرخی,؛ و شیخ عبدالقادر و شیخ عقیل مینجی و شیخ حیات حژانی» قڈس الله تعالی اسرارهم. » نکی ار ضلخا ناشت که داز یفن ور ورتا تسم چون نه مبان رای کن رسیدیم, باد مخالف برخاست و موج عظیم شد و کشتی بشکست, من بر تخته پاره‌ای ماندم. موج مرا به جزیره‌ای انداخت. بسی بگشتم هیچ کس ندیدم۔ خرابة بسيار بود در آنجا, ناگاه به مسجدی رسیدم که در وی چهارکس نشسته‌اند. سلام گفتم. جواب نادند و جال فن برست تد خالا انشان قم و بائی روز بسن اتان نقتم و از جن توه و كقال: قال اشان :ر خضرت جو سنحانه امرى عظم سهد کردم. چون شب رسید, شيخ حیات حرّانی درامد. ان جماعت پیش دویدند و سلام کردند. پیش رقتو ماز فن اعت گرار دد و تا الو فر در مار ا ادو a ‏ يا حبيبَ الڀُائبينَ ! و يا سْرور العارفين! و يا قة عين العابدين! و يا ا نس المُلقردين! ويا رر اللاجئين! ويا ظهرَ المُلقطعين! و يا مَنْ حَتٿ إليه قلوبُ الصُڏيقينَ ا داقن اتشت به أفبدة الق :و عليه عَكَقَتْ هَِةُ الخاشعين! تقد ان ان تگرست: کر ھی شخ ددم کت انوا ر ظا هر دن گرقت: چنانکه ان ن روشن شد چون روشن شدن شب چهارده. ‏ بیرون أمد. ان جماعت مرا گفتند که: در عقب وی برو: ! برفتم ديدم که زمین بیابان و E E‏ می‌شنیدم که می‌گفت: یا رت حياتِ کن لحياتِ! در اندک زمانی به حرّان رسیدیم. مردم قاور ور اراد بودند. » و شيخ حيات ساکن حران بوده است تا ازدنیا رفته است در سنۀ احدی و ثمانین و خمسمائة. 7- شیخ جاکیر. قدٌس الله تعالی روحه شیخ ابوالوفاء بر وی ثنا گفته است و طاقیة خود را به دست شیخ علی هیتی برای وی فرستاده است. و وی را تکلیف حضور نکرده است و گفته است که: «من از خدای الی :در و اساھ که خاکو را ارخفل ونان من کزان دای الق وی را من بخشتید. » و شيخ جاکیير در اصل از کردان بود» در صحرایی از صحراهای عراق یک روزۀ سامره متوطن شد و آنجا می‌بود تا در سنة تسعين و خمسمائة از دنیا برفت و قبر وى هم انجاست. وی گفته: »0 مَنْ شاهَڌ الَْحَق عَرَوَجَلَ في سِرَة سَقَط الكَوْنُ مِن قَلَيهِ. » یکی اراسان وی گوید که: «روزی باوی e‏ از پیش وی می‌گذشتند. اشارت به یک گاو کرد و گفت: این حامله است به گوسالة ٺر چنين و ڇچنين» > و آن فلان روز خواهد زاد و نذر ما خواهد بود و فلان و فلان از آن خواهند خورد و اشارت به گاو دیگر کرد و گفت: این حامله است به گوسالۀ ماده و فلان وقت خواهد زاد و فلان و فلان از وی خواهند خورد و سگی سرخ را ازوی نصیب است. والله که هرجه شخ گفته بود واقع رشد. نکی سرخ نه رز اویه ذر امد و از ان گوساله بک ازم سری» توک رخو الله فة مهن و خفسها ةك 322 8- شيخ ابوعبدالله محمد بن ابراهيم القُرشئ الهاشميئ.

قدس الله تعالی روحه امام العارفينَ و دليلٌ السّالكين, صاحبٌ الاأڇوال الفاخرة و الكرامات الباهرة. وی گفته: «آلعالِمْ مَنْ تطّق عن سرک وَاطلَلََ على عَواقب أَمُرک. » وی گفته که: «روزی در منا بودم. تشنه شدم هیچ جا آب نیافتم و با من هیچ نبود که با آن آب خرم, می‌رفتم تا چاهی پیدا کنم که از آنجا آب کشم. چاهی یافتم که أعاجم بر آن جمع آمده بودند و آب می‌کشیدند. یکی از ایشان را گفتم که: قدری آب در این رُکوه کن! مرا بزد و رکوه را از دست من گرفت و بینداخت. من برفتم تا رکوه را برگیرم و بسیار شکسته خاطر بودم. ديدم که در برکه‌ای آب شیرین افتاده است. آب برداشتم وبخوردم» و رکوه را پر اب ب کرده پیش اصحاب اوردم از ان اب بخوردند. قصه را با ایشان بگفتم. انچا رفتند تا ان گیرند تنه آب بافتند ونه از آن: دافستھ که انی :ید از آیات الھی. » وی ا ر 6 2 9- ابوالحسن على بن حخُمَيد الصّعیدی» المعروف بابن الصباغ. رحمه الله تعالى وی ظاهر شده است. پدر وی صباغ بود و می‌خواست که پسرش هم صباغ باشد. . بر وی گران می‌آمد که وی به صحبت صوفیّه می‌رفت و طریقة ایشان می‌ورزید و از صباغی باز می‌ماند. روزی پدرش آمد دید که جامه‌های مردم را رنگ نکرده است؛ و وقت گذشته است, در غضب شد و در دکان تغارهای بسیار بود در هر یک رنگ دیگر. کون عضت یر را دید فی جامدها را رتاو در یک غار هان غضب پدر زیاده شد و گفت: «دیدی که چه کردی و جامه‌های مردم را ضايع کردی! هر یکی را رنگی خواسته بودند و تو همه را یک رنگ کردی! » ابوالحسن دست در آن تغاره کرد و همه را به یک از سرون اور هر یکی آن رنگ شده که صاحبش خواسته بود. چون دران ان اة حیران ماند و وی را ر به سلوک راه صوفێه باز گذاشت و از صنعت صباغی معذور داشت. _ عادت وی ان بود که مادام که نام کسی رادر لوح محفوظ از مریدان خود ندیدی» در صحبت خود راه ندادی. روزی شخصی از وی طلب صحبت کرد. شیخ ساعتی سر در پیش افکند و گفت: «نزدیک ما هیچ وظیفة خدمتی نمانده است که به آن قیام نمایی. » ان شخص فبالغه کرد که: «از آن چاره نیست. » گفت: «هر روز مي رو و پک پشته حلفا می‌اورد ! » بعد از مدتی که آن کار کرد دست وی به درد آمد. انچه حلفا را با ان می‌درود بینداخت و ترک صحبت فقرا کرد. شبی در خواب دید که: «قیامت قایم شده است و مردم بر صراط می‌گذرند. بعضی به سلامت می‌گذرند وبعضی در آتش می‌افتند. چیزی طلبید که دست در ان زند نیافت, متحیر بماند. ناگاه دید که یک پشته از آن فته دای حلا نر رزوی اش هې رود خود را پر یالای آن انداخت, وی را از آتش بیرون برد و نجات یافت. » ترسناک و هول زده از خواب درآمد. پیش شيخ رفت. چون چشم شیخ بر وی افتاد. گفت: «نگفتم که ترا خدمتی بیش از این نمانده است؟ » از شيخ استغفار کرد و به سر کار خود رفت. E ‏ 0 ابواسحاق بن طریف؛ رحمه الله تعالى در کک ډو از ا e‏ است ,که من دیده‌ام . “« و از وی ارد که گفت: «کسانی که مرا می‌شناسند همه اولیاءالله‌اند. گفتند: چون چنين 323 است یا ابااسحاق؟ گفت: زیرا که هر یک از ایشان از دو حال بیرون نیستند. یا آن است که در حق من خير و نیکویی می‌گوید, یا غير آن. اگر چنانچه در حق من خير می‌گوید.

مرا صفت نمی‌کند مگر , به آنچه صفت وي شده است, اگر چنانچه وی محل آن صفت نبودی و موصوف به آن نگشتی, مرا به آن صفت نکردی. پس این شخص تزدیک :من ار. اولیاء لهاست و اکر چنانچه در خو من بد فی‌گوند وی صاحت فراست و کشف است که خدای تعالی وی رابر حال من اطلاع داده است, پس این کس هم از اولیاء الله است. » 1-- ابن الفارض الحَمَوئ المصرئ» قڈس الله تعالى سڑه ١ E N I‏ مُرضعة رسول, صلی الله عليه و سلّم. حَمَوئ الأصل بود و مصری المولد و المَحْيّد. پدر وى از فرزند وی مَبّدی کمال الڈین محمد گفته است که وی گفته که: «در اول تجرید و سیاحت از پدر خود اجازت می‌خواستم و در وادیها و کوهها که نزدیک به مصر بود می گشتم و بعد از شبانروزی کم یا بیش از جهت مراعات خاطر وی بازمی‌گشتم و وی می‌آمدم و چون پدر وفات یافت. به تجرید و سیاحت و سلوک طریق حقیقت بالكڵْبّه بازگشتم, اما بر من هیچ چیز از این طریق فتح نمی‌شد. تا آن زمان که روزی خواستم که به یکی از مدارس مصر درآیم؛ ديدم که بر در مدرسه پیری است بقال وضو می‌سازد وضویی نه بر ترتیب مشروع. اول دستهای خود بشست, بعد از آن پایها را/نعد از آن فسخ نسر کد بعد ان آن رزوی سشنست: با خود گفتم: عجب از اين پير! دراین سن در دیار اسلام بز در :مدز لد در ميان فقهای مسلمانان, وضو می‌سازد نه بر ترتیب مشروع! آن پیر در من نگریست و گفت: ای عمر! بر تو در مصر هیچ فتح O E U‏ قصد آنچا کن که وقت فتح تو رسیده است! دانستم که وی از اولیاء الله است و مراد وی از آن وضوی غير مرثب اظهار جهل و تلبیس و سترحال. پیش وی بنشستم و گفتم: یا سَيّْدی من کجا و مکه کجا! غير موسم حج است و هیچ رفیق و همراه یافت نیست. به دست خود ا اننکے هک شش ازوی شنت نظر گردم. مکه را ندم وق را بگذاشتم و روی به مکه نهادم. و مکه از نظر من غایب نشد تا به آنجا درآمدم و ابواب فتح بر من گشاده شد و آثار آن مترادف گشت. E ‏ مکه ده شبانروز راه بود و صلوات خمس را در حرم شریف به جماعت حاضر می‌شدم و با من در شدن و آمدن سَبُعی عظیم الخلقه همراهی می‌کرد و چون شتر به زانو درمی‌آمد و می‌گفت: یا سَیّدی ارْكَبٌ! و من هرگز سوار نشدم. باتردو شال ر فن گذنت ناتاه آوار ان شخ قال چه کون من امد که با غر ال إلى القاهرة أحصّر وفاتى! به تعجیل تمام به وی آمدم ديدم که محتضر است. بر وی سلام گفتم و وی نیز بر من سلام گفت. دیناری چند به من داد که: به این تکفین و O ‏ وا ا و ا ا من نماز گزار آنگاه منتظر باش تا خدای تعالی چه کند! چون وی وفات کرد و به وصیت وی عمل کردم و تابوت وی رادر آن محل که گفته بود بنهادم. ديدم که مردی از کوه فرود آمد چون مرغ شتابان و ندیدم که بای وی بر زمین آمده باشد. وی را نىناختم شخصی بود که پیاده در بازارها می‌گشت و مردم با وی مسخرگی می‌کردند و بر قفای وی سِلی می‌زدند. پس گفت: ای عمر! پیش رو تا بر وی نماز کنیم! پیش رفتم ديدم که ميان زمین و آسنحان فرگان: تسر و سفند با ها : تماز می‌گزارند: چون از نماز فارغ شدیم.

یک مرغ 324 سبز عظیم الخلقه از میان ایشان فرود آمد و زیر پای تابوت وی بنشست, و تابوت وی را فرو برد و با دیگر مرغان پیوست و همه تسبیح گویان مي‌پریدند تا از نظر غایب شډند. من از آن حال تعجب کردم. آن مرد گفت: ڀا عمر! أما سمغت انٌ أرواع الشهداء, فی جوف طير حْصْر تَسْرَحٌ منَ الجَنَة حيبت شاءَت؟ هم سهداءٌ السيُوف. وأا سُهداءٌ الْمحَبَة فكلهم أجسادڈهم و آرواحهُّم في جَوفِ طير حْصْر وَهذا الرّجّل متهم يا عُمر! و من نیز از ايشان بودم ارف زلتی در وجود آمد مرا از میان ایشان براندند و اکنون در تازارفا مرا فقا میزنند ویر آن رلت تادنک می کنن وی را دیوانی است مفشتهل بر عیون مغارف و فنون لطایف که یکی از قضاید آن قصیدۀ تاییّه است که هفتصد و پنجاه بیت است کما بیش و قد اشتهرت هذه القصيدةٌ ن مشا الكوفة غر همين الفضلا ٠‏ الفلهاء ى على الحففة اجه هدا هتر سلوک تمام در این قصیده از حقایق علوم دینیه و معارف یقینیه از ذوق خود و اذواق کاملان اولیا و آکابر محققان مشایخ رۇح الله تعالی ارواحهم اجمعین جمع کرده است در چنین نظمی رایق فایق. گفته‌اند که کسی دیگر را میسر نشده است و میسور هیچ E E E E‏ کک وَلكِنٌ الطأفاوَة عَلبر مُرنْ وَلِکنَّ ‏ شيخ رضی الله عنه فرموده است که: «چون قصیدة تاییه گفته شد رسول را صلی الله عليه e‏ خواب ديدم فرمودند که: یا عمر! ماسَمَیّت قصیدتک؟ ڳفتم:, يا رسول الله ا لواح الجن و روايح الخنان تام كرذذامء قال رشول . الله صلى: الله عليه و سلم: لاء بل سَمّها َظْمَ السشلوک! فسشیتها پذلک. » و حکایت کرده‌اند از اصحاب وی که: «گفتن وی این قصیده را نه بر قاعدۀ شعرا بود بلکه گاهی وی را جذبه‌ای می‌رسید و روزها. هفته. یا ده روز کما بیش از حواس انت ھی شنو کون ره خود جار هی شد آنا ھی کرد کی نتا حول بجا آنچه خداوند سبحانه بر وی در آن غیبت فتح کرده بود بعد از آن ترک آن می‌کرد تا آن وقت که مثل آن حالت معاودت کردی. » شيخ شمس الین ایکی رحمه الله که از اصحاب شیخ صدرالڈین قونیوی است» قڈس الله الى :سر6 و شخ الشيوخ وقت خود بوذ گفته است که؛ «در مجلس شيخ ما یعنی شيخ صدر الدين. علما و طلبة علم حاضر می‌شدند. و در انواع علوم سخن 8 می‌گذشت و ختم مجلس بر بیتی از قصیدۀ نظم السّلوک می‌شدو حضرت شیخ بر آن به زبان عجمی سخنان غریب و معانی لدنی می‌فرمود که فهم آن نتوانستۍ کرد مگر کسی که از اصحاب ذوق بودی و گاه بودی که در روز دیگر گفتی که در آن بیت معنی دیگر بر من ظاهر شده است و معنی غریب‌تر و دقیق‌تر از پیشتر بگفتی و بسیار می‌فرمود که: ضوقی می‌باید که این قضیذه. را یاد گیږد و با کی که قهم آن کند معاني آن را شرح کند. » و هم شيخ شمس الڈین گفته است که: «شیخ سعید فرغانی تمامی همت خود را بر O‏ آن را به صدرالدڈین.

س الل الى ف قال الإمامٌ اليافعى رحمه الله: «و قد أحسن يعنى الشيخ ابن الفارض في وَصّفه راع اله فى توان الخضهل فلن لطانف المعارت والناوي و المح والسوق والوصل و غيرذلک من الأصطلاحاتِ والعلوم الحقيقيّة المعروفة فى كتب مَشايخ الصوفيّة, و من ذلک وَصْفُّه لها في هذا البيتِ المشهور: هَنيشا لأاهل الد یر کم سَّکرُوا بها رما شربوا مها وَلكتهُم هَمَّو على تسه فلك من ضاع عَه رة E ‏ 325 و قال ايضاً: «هِنَ الْمَشهور اثه وَقَعَ للشيخ شهاب الين السّهُرَوردى رضى الله عنه قبضٌ في بعض حجاته, فاتى إليه السشيخ الثاظم رحمه الله فاشتنشده الشيخ شهاب الأين رز خفة الله من كر هة ا ةة اة الاظطح ر خه هة الله فضت دد وا كر فة اتشادها الى ان قال: آھلا و حالم اکن افلا لوقع قۇل الُبَشر ب بعد اليأس يالقَرج آک الیشارَة قالع ما عَلّک فق ڈکزت م على فا فيك ين يقح فقام الشيخ شهاب_الدين رحمه الله فتواجٍَ ومَنْ عنده مِنْ شيوخ الوقتِ الحاضرينَ؛ و كان المجلس عامراً بشيوج أجلاء و سادق الأولياء, فحَلَعَ عليه هو و الحاضرونَ, قيل: اربعمائة خلعة. » وقتی از شيخ ابن الفارض هفوه‌ای صادر شد. وی را ان مؤاخذه کردند. و قبضی عظیم که ردک ټوو که زوک وی عفارو :کد واقع شد این بیت حریری بخواند: مرا الد و ان ء5 ا وَمَن عة الخأسننى فق طط؟ N i E نخ قان الکن ابراه یری روخم الله فالی فته ات که کور تواجۍ ج دز سیياحت بودم و با خود حدیث التذاذ به فنا در محبت می‌کردم. ناگاه مردی چون برق خاطف بگذشت 9 این بيت می‌خواند: قَلَمْ تهوني مالَمْ تكن فِى فابِها ‏ ولم تفن مالا تجتلی فیک صُورتى دانستم که ان تقس محبی است. در پی وی بجستم و وی را بگرفتم. و كفت اين تقس از کجا به تو رسیده است؟ گفت: این از انفاس برادرم. شرف الدين ابن الفارض است. گفتم: اکنون وی کجاست؟ گفت: پیش از این نفس وی از حجاز مي‌شنیدم و اکن ار طا زى د 5 و د واو وار وام د وقت انتقال وی حاضر باشم و بر وی نماز گزارم و اکنون به سوی وی می‌روم. و به i O N ‏ می‌رفتم تا بر شیخ ابن الفارض درآمدم و وی محتضر بو گقتم سلام علنک و رخمة الله وبركانة: گفت: ‏ بشارت باد ترا که تو از زمرۀ اولیای خدایی, سبحانه و تعالی. گفتم: یا سیدی! می‌دانم کان بارت ار حضرت جی است سات کور ران و می کرد آما یح افم که ھت ان وا دانم نا دل :مناز آن اامینان بان که ام ھن انزاقیم ابیت و مرا از سا مقام ابراهیمی که گفت: ولکڻ لِيَطمَيَُ قلبي (260/بقره), نصیبیٍ هست. گفت: از ای ال درخواستم که در وقت اتال من جخماعتی از اولیاء الله خاضر شود و تو ‏ بعد از آن ديدم که بهشت بر وی متمثل شد. چون به آن نظر کرد گفت: آه! و گریه‌ای عظیم برگرفت و رنگ وی تغیر پذیرفت و إن کان ملزلتي في الْحْب نگم ‏ E ‏ اا ت ن من گفتم: ای سیدی! این مقام بزرگ است. گفت: ای ابراهیم! رابعۀ عَڌویه که زنی بود تفه اسنا و غرنی ھا کی خوفا من ارک ولا رة فی جک بل را لوهک الکریم و مح فیک. و این مقام نه ان مقام است که من ان را طلب کرده‌ام و عمر درجست و جوی آن به سر برده‌ام. پس بعد از آن الاة ف و خندان شد و بر من سلام گفت و وداع کرد و گفت: در تجهیز من با جماعت حاضر باش و بر من نماز 326 کن و سه روز بر سر قبر من بباش. بعد از آن به بلاد خود رو!

بعد از آن به مخاطبه و مناجات مشغول شد. شنیدم که قایلی می‌گفت که آواز وی می‌شنیدم, اما شخص وی را نمی‌دیدم: يا عمر! فما تَرُوم؟ وی گفت: ِ 9 ارو وقد 5 طال المدى مک تَظ رة وَکم من دماءِ دۇنَ مَرّمای ظلت بعد از آن خندان و گشاده روی به حق پیوست. دانستم که مقصود وی بدادند و مراد وی در کنارش نهادند. » و قم ف ارون الاين ابزاهم ري كفن ات 3 «در وقت انتقال وی جمعی_ کنیر از اولياء الله حاضر بودند. بعضی را می‌شناختم و بعضی را نمی‌شناختم. و از ان جمله بود عزیزی که سبب معرفت من به وی شده بود و من در عمر خود جنازه‌ای از آن بزرگوارتر ندیده بودم. مرغان سفید و سبز بر سر آن پرواز می‌کردند و مرډم بسیار بر حمل آن گرد آمده بودند و روح مقٌدس حضرت رسالت صلی يە و حاضر آمده بود و بر وی نماز می‌کرد و ارواح انبیا و اولیای انس و جن طايفة بعد طايفة, اقتدا O O‏ فف کزاردة. : بدین سبب دفن وی تأخیر یافت و تا آخر روز کشید و هر کسی در آن تی می گفتند بعضی می‌گفتند: این در حق وی تادیبی است که در محبت دعوی مقامي : بلند بلند می‌کرد و بعضی غیر آن می‌گفتند۔ و همه از سر کار محجوب بودند الا من شاءالله. چون آخر روز وی را دفن کردند به مقتضای وصيت وی سه روز آنجا اقامت کر قوی او ال وو رد کاو اناد که ول رطان راهان نیست . »> وقتی شیخ برهان الڈین مذکور با جمعی از کبار به زیارت وی رفته بودند دیدند که خاک بسیار گرد قير وی درآمده و گرد بر آن نشسته؛ این بیت بخواند: ا ي وره" ا ا الل اهار بعد از آن, آن خاکها و گردها را بژفتند و به دامن مبارک خود می‌بردند تا حوالی قبر ‏ سنة اثنتين و ثلائين و سثمائة. 2 ابراهيم بن معْصار الجَعْبَرئ» رحمه الله تعالى کنیت وی ابواسحاق است. صاحب آیات ظاهره 9 مقامات فاخره بوده است. مذهب وې محو کلی و نفیى وجود و افلاس 9 ناداشت بوده است. شیح عبدالقادر گیلانی قدس الله تعالی روحه گفته: انا ته ل الافرا املا وخا طريا وفى لاء از هة و شبخ ابراهیم در مقابلة آن چنین ڳفته است: ت © . > اا ال خا اة اد وا و ا م روزی یکی از شاگردان وی درآمد و گفت که: «دو بیت شنیده‌ام که مرا بسیار خوش آمده است. » گفت: «کدام است آن؟ » برخواند که و قائلة: آلققت تک مرک م مُسشّرفا على مُسرف في تیه ودلاله O ‏ ا و و رو وا شیخ ابراهیم گفت: «این نه مقام تست و نه مقام شيخ تو. > چنین گویند که چون اجل وی نزدیک شد, به موضع قبر خود آمد و گفت: «يا فَبير! قد خاک رنتر کو اآنجا مگیم قد یی ان که وی راغلی :و مرکی اشد و قن کرت به 327 3- شيخ محيى الذّين محمد بن على بن العربى» قدس الله تعالی سره وی قدوۀ قایلان به وحدت وجود است و بسیاری از فقها و علمای ظاهر در وی طعن کرده‌اند و اندکی از فقها و جماعتي از صوفیه وی را بزرگ داشته‌اند. فحُمُوه تفخیما, لها و وا اهي جا كرا و اوها الع امات و أخروا فة واو کی الک ا و لای رخالل ا وی را اشعار لطيف غريب است و اخبارنادر عجیب. مصنفات بسیار دارد.

یکی از کبار مشایخ بغداد در مناقب وی کتابی جمع کرده است و در انجا اورده که: «مصنفات حضرت شیخ قدس سره از پانصد زیادت است, و حضرت شيخ به التماس بعضی از اصحاب رساله‌ای در فهرست مصنفات خود نوشته است و در آنجا زیادت از دویست و پنجاه کتاب را نام برده. بیشتر در تصوف و بعضی در غیر آن و در خطبة آن ,رساله فرموده که: قصد من در تصنيف این کتب نه چون سایر مصنفان تصنيف وال بود بلکه سبب بعض تصنیفات ان بود که بر من از حق سبحانه امری وارد می‌شد که نزدیک بود که مرا بسوزد, خود را به بیان بعضی از آن مشغول می‌ساختم و سبب د ر ان اک ر چو اتا درو شه ا ان ی فاه وال ان وادو می‌شدم. » در اریخ مام ناق الله الین مذ کور ست که کته انو کاو رانا شخ شات لڈین سهروردی قدٌس الله تعالی روحهما اتفاق ملاقات و اجتماع افتاده است و هر یک از ایشان در دیگری نظر کرده و آنگاه از یکدیگر مفارقت نموده‌اند بی آن که در ميان ایشان کلامې واقع شود. بعد از ان وی را از حال شیح شهاب الذين پرسیده‌اند. گفته است: «رجل مَمْلَّ من قَرنه الى فده مِنَ الستّة. » و شيخ شهاب الین را از حال وى پرسیده‌اند. گفته است که: «هو بحر الحقايق. « و نسبتٍ خرقة وی در تصوف به یک واسطه به شیخ محیی الین عبدالقادر گیلانی ذفنن الله“ تعالی سژه می‌رسد و نسپت دیگر وی در خرقه به خضر عليه السّلام فی ر هند به یک واسطة: فال رهی الله غه «ليسث هذه الخرقة المعروفة من بد ابى الخسن على من غبدالله ين خا مت ستانة بالهتلى حارج الموضل ةة إجدى و يمان ولا و e‏ و فن الموضع الى اة إناها الها ابڻ جامع و علی یلک الضورة من غير زیادة و پقصانٍ. » و نسبت دیگر وی به خضر می‌رسد عليه السلام بى واسطه. قال رضي الله عنه: «صحبث انا و الخضر عليه السلام و تأَدبْت به و أخَذْت عنه في وَصيَّةَ اوصانيها شفاهاً التئسليم E‏ تز ذلك و رامت هة شاع من خرةة الوا زانة هشن على الجر وطن الارضص و رایته صلی فی الهواء. » و اقظم اساب طن طاغان کیو كات فضو ن الخكة اسك و هاا نها E ‏ و حقایقی که در مصنفات خود درج کرده است و ان مقدار حقایق و معارف که در مصنفات وی بتخصیص در فصوص و فتوحات. اندراج یافته است در هیچ کتاب یافت نمی‌شود و از هیچ کس از این طایفه ظاهر نشده است. و این فقیر از خدمت خواجه برهان الین ابونصر پارسا قڈس سژه چنين استماع دارد که می گفت که: «والد ما می‌فرمود که: فصوص جان است 9 فتوحات دل. » 9 هرجا که والد بزرگوار ایشان در کتاب فصل الخطاب «قال بعض کبراء العارفین» گفته است, مراد به ان حضرت شيخ است» قڏس رزوی الشيخ موند الین اة فن شر لفضوض الك عن شك ا0 هزاين القونیوئٌ فس سژه اله روی عن الشیخ رضی الله عنه انه قال: «لمًا وَصَلّْتْ الى بحر الژوم من پلاد أندلس, عَرَمَّث على نفسى أن لإأرَكب البحر الا بعد أن سهد تفاصيلَ أحوالى الظاهزة و الباطنة الوجودثة مها قَذرّ الله سبخانه على ولى و مثى إلى آخر 328 غهرى, قَتَوّجهث الى الله سبحانه بحضور تام و شهود عام و مراقَةٍ كاملة, فاشهدنی الله خائ جم احوالی. مها مجری ظاهرا. و باظنا الت اخر غفزی خی ضحبة ایک انسخان ین مح وھ صجیی و احوالک و قلوفک و اذواقک و فقامانی وناک و مگاشتایک و حمن خطوظک من الله سبحانه. لر ی رور کان ما كانَ وَ يَكوْنْ مِنْ غير إخلال و اختلال.

» و هم در فتوحات آورده است حگایت از حال خود: «و لقد امتا باللّه و برسوله و ما جاءَ به مجملاً و مهْطلاً مما وصل إلينا من تفصيله ‏ دنکن وشو ون رکا هاخا به فی فس الا ا اة ك نا ةا لوول تخطزلي ما حَكم ار العقلئ فيه من جوار واحالة و وجوب. فغولت على آيمانی الک ی ٤لت‏ مِنْ ين امنٹ و بهاذا امنتٌ و کشف الله عَنْ بَصری و صیرتی و كا راه ر ار ال لاه ورا و ا ¿ مالا بُذْرَک الا به ورايث بغين:الختال مالا يرک الا به. فصال الأمرٌ لى مشهوداً, و الحكم المتخيّل , المتوهمْ بالثقليد موچودا, فعَلِمُث قَذرَ مَنٍ اثبعْثه رو هو الرَسُول المبعوتٌ إلئ محفد ااا ا ا ا ا a O O E ‏ پکونْ إلى تو لقيامة خاضتهم و عامتهم. و رايٿ مَراتبَ ب الجماعة كلها قَعَلِمْتُ آقدارھم وام ث على چميع ما امنٹ به مُجملاً مٿا هو فى العالّم العلْوئ و شَهڏث ذلک کله E E‏ اقولّه و اعملّه لقول الثبى صلی الله عليه و سلّم لا للم ولالغینى و لالشهودی فواخيت بين الايمان و العيان, و هذا عَزيرٌ الوجود فى الإثبإع, فان َر الأقدام للاكابر ا واوو اا لا ولان لعن ر ا اانه يجمعٌ بيتهما فِفاتَةٌ من الكمال ان يعرف قدره و منزلتّه. فهو و ان کانَ من اهل الكَشُفِ فما كشف الله له عن قدره و منزلته. فجعل نفسّه فعَمِلَ على المشاهدة. و اكام مَنّ عَهِلَ على الإيمان مع ذوق العبان و ما اَل ولاأثر فيه العيان و ما رأيت لهذا المقام ذائقاً بالحال و ان كنت أعلم ان له رجالا قى العالم لكن ما جقع اللة تى و بيهم فى رُؤَيَة أعيآنهم و أسمائهم, وان اورا وا عیێه و إسمه. و کان سیت لک ئى ها عافك فى طا الى جائ الق أن بطلعی على کون من الأكوان. لاحات من الخوادت و الفا علقت شى غ الله ان ماني ها ره ولا تشتعولنی فیما بُباعدّنی عنه و ان بَحْصّنی بمقام لايكون لمع آعلي منه. و لو آشرگنی فيه جم ‏ واحدمٍ فی آعلی امراب خی الله بحاو آمر لم یخطزلی بالی قشگرٹ الل تعالی بالقجز عَنْ شکره مع توفیقی في الشکر حقّه. و ما ذکرٹ ماذکرثه من حالی للقغر لا والله واتما ذكره لأمرير: الأمرٌ الواحدٌ لقوله تعالى: و اما بِنِعْمَة ربک فَحَدّت( 1/الضحى)ء و أنه نعمةٍ أعظمٌ من هذه و الأَمْرُ الآخِر ليَسْمََ صاب هة فتحدث فيه همه لاستعمال نفسه فيما استعملتّها فيَنال مثلَ هذاء فیکون معی و فی درجتی و انه لاضيق و لاحرج الا فى المحسوس. » شيخ صدر الدین قدس سره در کتاب فکوک می‌فرماید که: «شیخ ما را نظره‌ای بود مخصوص که چون خواستی که بر حال کسی اطلاع یافتی نظری به وی کردی و از احوال اخروی و دنیوی وی خبر کردی. » در باب چهل و چهارم از فتوحات مذکور است که شيخ می‌گوید که: «وقتی مرا از من بستدند. ا یر ا ی او او ا و اعما ز چنانچه مي‌بایست به جای می‌اوردم و مرا به ان هیچ شعوری نی. نه به ‏ بعد از افاقت خبر کردند. نه من به خود می‌دانستم, هرچه از من واقع شده بود چون 329 حرکات نایم بود که ازوی صادر می‌شود و وی از آن آگاه نه. دانستم که حقٌ سبحانه و E O‏ که وی را در اوقات نماز به وی باز می‌دادند. اما نمی‌دانم که وی را به آن شعو فی نود یا ته آنبزانا جیه قاس اسه گنی فت الح لله الى ل 5 ګر قله اة دنب .

“« و هم در فتوحات مذکور است که حضرت شیخ این بیت فرموده بود که: امن ا کا ےا یکی از اصحاب گفت: چون کفتهای لاتراتی و :کی دانی که او ترا هی هند بز یل بدیهه گفت: ت تت تاقفن :راني ف رها و را6 اا کو ذا آراة ملعا ولا نراني لاتذا و هم در فتوحات آورده است که: «بعد از نماز جمعه طواف می‌کردم. شخصی ديدم که طواف می‌کند که وی کسی را مزاحمت نمی‌کرد و کسی وی را. به ميان دو کس درمی‌امد که ایشان را از هم جدا نمی‌کرد. دانستم که روحی است متجسد شده. . سر راه وی نگاه داشتم و بر وی سلام کردم و جواب من بازداد و با وی همراهی کردم و ميان ما سخنان واقع شد دانستم که احمد سبتی است. از وی پرسیدم که: چرا از روزهای هفته روز شنبه را به کسب تخصیص کردی؟ گفت: از آن جهت که خدای تعالی دوز تشه اندای لی غالم کرد ودر جهعه قارغ شد پس در این شش روز که وی در کار ما بود من در کار وی بودم و برای حظٌ نفس خود کاری نکردم. چون شنبه آمد. آن را برای خود گردانیدم و در وی به کسب مشغول بودم از برای قوت آن شش روز. دیگر از وی سؤال کردم که: در وقت تو قطب زمان که بود؟ گفت: من بودم. پس مرا وداع کرد و برفت. چون به آنجای که فی نشسته بازآمدم. یکی از اصحاب من گفت که: مردی غریب ديدم که در مکه وی را ندیده بودم با تو در طواف خن هی کزد که بود آن و از کجا امد بود؟ قضة را باز گفتة: حاضران تعجب کردند. » و هم در فتوحات می‌آرد که: «یکی از مشایخ ما را گفتند که: دختر فلان پادشاه که خلق را ازوی منفعت بسیار است و نسبت به شما اخلاص و اعتقاد تمام دارد. بیمار است, به آنجا می‌باید رفت. شيخ به انجا رفت. شوهر وی استقبال کرد و شيخ را به بالین وی آورد. دید که در نزع است» گفت: زودتر وی را دریابید پیش از آن که برود! شوهرش گفت: چون دریابیم او را؟ گفت: وی را بازخريد! دت کامل وی را آوردند, نزع و رنج جان کندن در توقف افتاد و دختر چشم خود بگشاد و بر شيخ سلام کرد. شیخ وی را گفت: ترا هیچ باک نیست ولیکن اینجا دقیقه‌ای است که بعد از آن که ملک الموت نازل شد خالی باز نمی‌گردد. چاره نیست از بدلی. ما ترا از وی خلاص کردیم. این زمان از ما حق خود می‌طابد. باز نخواهد گشت, مگر آن که جانی قبض کند. تو اگر زنده باشی خلق را از تو آسایش . a‏ مرا دختری است که دوسترین دختران من است نزدیک من؛ وی را فدای تو می‌سازم. بعد از آن روی به ملک الموت کرد و گفت: بی آن که جانی ببری به نزدیک پروردگار خود نمی‌روی. جان دختر مرا بگیر بدل وی که وی را از خدای تعالی باز خریدم۔ بعد از آن E‏ و وی را هیچ بیماریی نی و گفت: ای فرزند! روح خود را به من بخش زیرا که : تو قایم مقام دختر پادشاه نمی‌توانی بود در منفعت. گفت: ا جان من در حکم تست. ملک الموت را گفت: جان وی بگیر! در حال دختر شيخ بیفتاد و بمرد. » ت ت ان ارون ری ال که فی کی 5 «نزدیک ما آن است که از آن که چیزی بدهند و جان مریض را بازخرند چاره نیست و لازم نیست که در عوض جان دیگر 330 بدهند» زیرا که ما از خود اين مشاهده کرده‌ایم که جان کسی را بازخريده‌ايم و هيچ جان در عوض نداده‌ایم.

» و هم در فتوحات می‌ارد که: «در سن سٹ و ثمانین و خمسمائه در مجلس ما حاضر شید یکی ار علھا کا بر هت فلاسقه رفت و اتات برت : جتانکه مسلهانان کد نکردی و انکار خوارق عادات و معجزات انبیا علیهم الشلام کرد و اثفاقاً فصل زمستان بود و در مجلس منقل آتش افروخته بودند. آن فلسفی گفت که: عامه می ود که اترام راغله الشلام در اسن اتداندو سوخت دو ان محال اسنت: زیرا که انش بالطغ حرق است مزاجسام قابله . را پش یاد تاویل کرد و گفت:. ضرا به اتش مذکور در قران اتش غضب نمرود است. و مراد به انداختن ابراهیم در ان ا آان است که آن غضب بر وی واقع شد و مراد به آن که آن آتش وی را نسوخت آن که غضب را بر وی نراند به جهت غلبة ابراهیم بر وی به دلیل و حجت بود. چون آن فلسفی از کلام خود فارغ شد بعضی از اران وا واھ ار ات شیخ به آن خود را می‌خواهد گفت: چه می‌گویی؟ که ترا صدق آنچه خدای تعالی گفته است که: اتش را بر ابراهیم عليه السّلام برد و سلام گردانیدم. بنمایم. و مقصود من ا ورت اا فر از امع اها ام دا ار رات و ان ھکر گفت : این نمی‌تواند بود. گفت: این آتش که در این منقل است همان آتش هست که می‌گویی بالطیع مُحرق است؟ گفت: هست. منقل را برداشت و آتشها را در دامن منکر ریخت و مدتی بگذاشت. و به دست خود هر طرف می‌گردانید و جامة وی نسوخت. ‏ دست خود بيار! چون دست وی به نزدیک آتش رسید. بسوخت. پس گفت: روشن شد که سوختن و ناسوختن آتش به فرمان خداوند است سبحانه نه به مجرد طبع؟ منکر اعتراف نمود و ایمان آورد. » و هم در فتوحات می‌آرد که: «شیخ ابوالعباس حریری در سنة ثلاث و ستمائة در مصر با من گفت که: با شیخ ابوعبدالله قربانی در بازار می‌رفتم, وی قصریه‌ای گرفته بود از برای فرزند صغیر خود و قصریّه ظرفی را گویند از شیشه که در آنجا بول کنندرو جماعتی مردم صالح با من پیوستند جایی بنشستیم که چیزی خوریم, خاطر بر آن قرار گرفت که به جهت نان خورش قدری شیرۀ نیشکر بگیریم. ظرفی حاضر نبود, گفتیم آن قصریّه نواست و هیچ ناپاکی در آنجا نرسیده اپست, شیر شکر را در آنجا کردند. چون بخوردیم و مردمان پراکنده شدند با آبوعبړاللّه می‌رفتم و قصريّه در دست وی. ناگاه از آن آواز آمد که: «بعد از ان که اولیاء الله در من چیزی خورده باشند من جایگاه بول و ناپاکی شوم؟ سوگند به خدای که همچنین نخواهد بود. » از دست وی بجست و بر زمین افتاد و خرد بشکست. و از ان صورت حالتی عجب در ما تصرف کرد, اش رضن الله نه می گوید که" ‏ قصریه غافل شده‌اید. مقصود نه آن است که شما توهم کرده‌اید. بسیار ظرفها که در اجا چتو از شها کسان چز ی حورد واد وخایاه تایا کی شد هلکه وکود شه ها بوده است که بعد از ان که دلهای شما موضع معرفت خدای تعالی شده است. نی اند که آن را موک اتار گرد اغه ودرا چا یرای را که خدای عالن ار انچ کرده است جای دهید. و ان که بشکست اشارت به ان است که می‌باید که پیش حق سبحانه همچنین شکسته باشید. پس شیخ ابوالعباس انصاف داد که ما متنبه نشده بودیم به آنچه تو فرمودی. » و هم در فتوحات ی ارد که «خال من که پادشاه تلمسان بود نام وی یحیی بن یعان. در زمان وی شیخی بوده از خلق منقطع که در بیرون تلمسان ساکن شده بود و آنجا به عيادت مشغول می‌بود.

وی را ابو الله تونسی می‌گفتند۔ یکبار از آن موضع خود عزیمت تلمسان کرده بود. a‏ شخ الف الله ونی اشنت: اسب خود نگاه داشت و بر شيخ سلام جواب ب سلام وى اراد E ‏ بود گفت: انها الشيع! 331 می‌خندی؟ گفت: از نادانی و بی عقلی تو. حال تو نمی‌ماند مگر ر به تىنگئ . که در جیفه‌ای افتاده باشد و از آن سیر خورده, و در خون و نجاست وی غلطیده و سر تا پای وی آلوده شده. چون وی را بول آید پای خود بردارد که ناگاه آن بول به وی نرسد! شکم تو از حرام پرست و مظالم عباد در گردن تو بسیار, و تو از آن می‌پرسی که نماز تو در این جامه‌ها روا هست یا نی! یحیی بگریست و از اسب فرود آمد و ترک سلطنت کرد و ملازم شیخ شد. چون سه روز پیش شیخ بود شیخ ریسمانی آورد وگفت: ایام مهمانی تمام شد. برخیز و هیزم می‌کش و می‌فروش! برخاست و ریسمان بستد و هیزم بر سر خود می‌نهاد و به بازار می‌آورد. و مردم که وی را به آن جال ھن دند ند می گر یستند آن :شیز م را می قر وخت و مقدار قوت خود می‌گرفت و باقی را صدقه می‌کرد, و همیشه در شهر خود بود تا درگذشت. وقتی که کسی از شیخ التماس دعا کردی, گفتی که: التماس دعا از یحیی بن یعان کد که وار اا دشا ھی راھد ین کر قت ےی اکر چا ریو و ان فدلا شی معلوم نیست که من زهد ورزیدمی,» شخ ركن الكين:غلاء الذوله فس الله الي رذح به بزركى و كمال خضرت هة رضی الله تعالی در بسیاری از حواشی فتوحات اعتراف نموده است. چنانکه در خطاب به وی نوشته كه: «انّها الطدية. و اثها القَرّب. و اثها الولئ. و اها العارّف الڭقانی! » و اين ‏ انی کک ی کو راو وو طا کے ات که اه کی کرد اسه بعضی از اهالی عصر که سخنان هر دو شيخ را تتبع بسیار کرده بود و به هر دو اعتقاد و اخلاص تمام داشت. در بعضی از رسایل خود نوشته است که: «در حقيقت توحيد فيان اتشان كلاف ست و تخطة و كر تة ركن الین غلدالدوله هر ةا ری الله ع راه ان سی ائ که وی ۰ار کلام شح قمع کرد تة نه ان می کف قرا یع ایت نرا که و جود را ته اعقار اشت :نی غار وی فرظ ی2 که وجود مقید است ودوم بشرط لاشیء که وجود عام است و سیم لابشرط شىء که وجود مطلق است. آن کش رض الله فة دات و را سجاه وود مظلق کته بو معنی تراسخ و شت ركن الدن قلا الدولة انرا س و جود عام حل کردو ودر نکی و انار ان ااه نموده با وجود ان که خود به اطلاق وجود ا ی اجر اشارت کروی است. چنانچه در بعض رسایل فړموده است که: الحمد لله على الایمان بوجوب وجوده و تزاشتة عر أن کون قدا ودا أو مطلقاً لایکون له بلا مُقيْداټه وجود چون مقيد محدود نباشد و مطلقی نباشد که وجود وی موقوف باشد بر مقیدات ناچار مطلقی خواهد بود لابشرط شیء که به هیچ یک از تقید و عموم مشروط نباشد و قیود و تعینات شرط ظهور وی باشد در مراتب. نه شرط وجود او فی ح ذاته. » و نزاعی که ميان شيخ رکن الڏین علاءالدوله و شيخ كمال الذین عبدالژزاق کاشی ر خسوا الله لی سش از انق فدگور شد ان ن ان این قل توان يود والله الف اعلم بالسرائر.

در رسالة اقبالْيّه مذکور است که: «درویشی در مجلس شيخ رکن الین علاءالڈوله پرسید که: شيخ محیی آلدین اعرابی که حق را وجود مطلق گفته است, در قیامت به رانم کاشکی ایشان نیز نگفتندی. چه سخن مشکل گفتن روا نیست, اما چون گفته شد اكام تاویل می‌باید کرد تا درویشان را شهه در باطن نيفد و نیز در حق بزرگان دو کرت انت کو وجود مطلق گفته, است تا معراج دوم را بیان تواند کرد که معراج دو است؛ نکن ان که کان الله ولھ یکن معه نبیئ ودریافتن این اسان استه دوم آن کت والان۔ کماکان و شرچ این مشک ل تر امت او واشت که انت کند که کرت 332 مخلوقات در وحدت حق هیچ زیادت نکند. وجود مطلق در خاطر او افتاده است. چون یک شق او بر این معنی راست بوده است وی را خوش آمده و از شق دیگر که نقصان لازم اند غافل مانده. پس چون قصد وی اثبات وحدانیت بوده باشد. حق تعالی از وی عفو کرده باشد. چه هر که از اهل قبله اجتهادی کرده است در کمال حق. اگر خطا کرده است به نزدیک من چون مراد او کمال حق بوده است از اهل نجات حواهد 9 و مُصيپ از اهل . “« E N e الاخر, سنة ثمان و ثلاثين و ستمائة بدمشق و دذَفِنَ بظاهرها فى سفح جبل قاسيون و‎ ا‎ a ا‎ 6 4- شيخ صدر الدين محمدبن اسحاق القونيوئ» قدس الله 2 روحه کیت وی ابو الال ات خا و دو شت مان خف علوم جه ظاهری :و جه باطنی, و چه عقلی و چه نقلی. میان وی و خواجه نصیرالڈین طوسی اسوله و أاجوبه واقع است و مولانا قطب الین علامة شیرازی در حدیث شاگرد وی است. کتاب جامع الاصول را به خط خود نوشته است و بر وی خوانده و به آن افتخار می‌کرده و از این طاق شخ وو ُد الڈین جندی و مولانا شمس الین ایکی و شیخ فخر الڈین عراقی و شيخ سعید الین فرغانی قڈس الله تعالی ارواحهم و غیر ایشان از اکابر در عر تربیت وی بوده‌اند ودر صحبت وی پرورش پافته‌اند. با شیح سعدالڈين حمویی بسیار صحبت داشته است و از وی سؤالات کرده. یر ی ری الله که در آن . وف اا لاد م ي مو رو6 8 بدو ر مَشاهد خود به وقت ولادت وی و استعداد و علوم و تجلیات و احوال_ و مقامات وی» و هرچه در مدت عمر و بعد از مفارقت در برزخ و بعد از برزخ بر وی گذشت و خواهد گذشت. مکاشف شد. بل سهد أحوالَ اولإِده الالهْينَ و مشاهڌهم و مقاماتهم و علومَهم و تجليّاتهم و اسماتهم عند الله و حليَة كل واحد منهم و احوالّهم و اخلاقهم. و کل ما یجری لهم و اخر أعمارهم و بعد المفأرقة و بَرازخهم و ما بعدها. و و ا و ا ولادت وی و وفات پدرش» مادرش به عقد نکاح شبخ درآمد و وی در خدمت و صحبت کی شاد کا انت مقصود شيخ در مسألة وحدت وجود بر وجهی که مطابق عقل و شرع باشد, جز به تتبع تحقیقات وی وفهم آن کما ینبغی میسر نمی‌شود. وی را مصنفات است چون تفسیر فاتحه و مفتاح الغیب و نصوص و فکوک و شرح حدیث و کتاب نفحات الهیه که بسیاری از واردات قدسيْۀ خود در آنچا ذکر کرده است کر دشن که می خواهد که یر کال :وی در اتن طرق کی الحفل اطلاگن اند گو ان ا ا ا ا ست در آنجا می‌گوید که" «در سابع عشر شۆال, سنة ثلاث و خمسين و ستمائة در واقعه‌ای طویله حضرت شیخ را دیدم؛ و میان من و وی سخنان بسیار گذشت. در آثار و احکام اسمای الهی سخنی چند گفتم.

بیان من وی را بسیار خوش آمد, چنانکه روی وی از بشاشت آن درخشیدن گرفت. سر مبارک خود را از ذوق می‌جنبانید و بعضی از آن سخنان را اعاده می‌کرد و می‌گفت: ملیح! ملیح! من گفتم: يا سیدی! ملیح تویی. که تو را قدرت آن هست که آدمیی را تربیت کنی و به جایی رسانی که چنین چیزها را دریابد. ولّعمری که اگر تو انسانی ما سوای تو همه لاشیءاند. ید ان آن :به . وی نزدیی اشدة و دست وی را بوسد و و گفتھ: هرا به بو بک حاحت دیگر 333 مانده . گفت: طلب کن! گفتم: می‌خواهم که متحقق شوم به کیفیت شهود دایم ابدی کر نخان اتن را و کنٹ أعنی بذلک جصول ما کان حاصلاً ل فن شود . الكل الان الذى لاحات دة ولا مسف الكل دونه گفت؛ ازیو سوال مرا اجابت کرد و گفت: آنچه خواستی مبذول است, با آن که تو خود می‌دانی که مرا اولاد و اصحاب بودند و بسیاری از ایشان را کشتم و زنده گردانیدم و مرد آن که مرد و کښته شد آن اختصاصى هة الفضلة أعل اى تح و وة و خان دير ككتو كه إفشان ان نمی‌شاید. آنگاه از آن واقعه درآمدم. والمث لله على ذلک . “ شان :وق و :مولانا جلال الین رومئ قدش س هما اختصضاصض و فحنت و صح از بوده است. روزی مجلس عظیم بود و اکابر قونیه جمع؛ و شيخ صدرالدین بر صدر صفه بالای سجاده نشسته بود. خدمت مولوی درامد. شيخ سجادۀ خویش را به وی گذاشت. مولانا ننشست و گفت: «به قیامت چه جواب ب گویم که بر سجادۀ شيخ چرا نشستم؟ » شيخ فرمود که: u ‏ خدمت مولانا ننشست. شيخ فرمود که: «سجاده‌ای که نشست ترا نشاید ما را نیز نشاید. » سجاده را برداشت و دور انداخت. خدمت مولانا پیش از وی وفات کرده است و وصیت نماز خود به وی کرده. گویند که شيخ شرف الڈپن قونیوئ از شيخ صدرالڈین قڈس سڑهما پرسید که: «من أينَ إلى أينَ و ما الحاصل فی البْن؟ » شيخ چواب داد كه: «مِنَ العلم إلى العين, و الحاصل فى البين تَجددٌ نسبةٍ جامعةٍ بين الطرقين ظاهرةٌ بالحكمين. » 5- شيخ مود الڈين الجَندى» رحمه الله تعالى وی از شاگردان و مریدان شيخ صدرالدین است. جامع بوده است میان علوم ظاهری و باطنی. بعض مصنفات شيخ بزرگ را چون فصوص الحكم و مواقع النجوم شرح کرده است, و ماخذ سایر شروح فصوص شرح وی است و در انجا تحقیقات بسیار است که در سایر کتب نیست و کمال وی از ان معلوم می‌شود. وی گفته است که: «خدمت شيخ صدرالڈین قدس سژه خطبة فصوص را از برای من شرح کرد و در آثنای آن واردی غیبی بر وی ظاهر شد و اثر آن ظاهر و باطن مرا فرو گرفت. آنگاه در من تصرفی کرد عجیب و مضمون کتاب را بتمام در شرح مفهوم من گردانید و چون این معنی را از من دریافت. گفت که: فر ر از جروت شيخ درخواستم که کتاب فصوص را بر من شرح کند خطبه را شرح کرد و در اثنای آن در من تصرفی کرد که مضمون تمام کتاب مرا معلوم شد. پس به این حکایت رور م و دام ورا ور وا و قا بو بعد از آن مرا فرمود که: آن را شڑجی. نویس یشن ور حخضور وی اخلالا لقذره و اشنالا لامزة خطفه را رچ کردم. » و هم وی گفته در محل بیان این معنی که کیل را قوت ظهور در جمیع مواطن هست: «بعد از مفارقت از این نشاه که در بغداد بودم و شخصی در منزل من فرود امده بود که دعوی وی آن بود که مَهدئٌ است و از من بر آن دعوی گواهی طلبید.

قن گفتم. که پش خدای تغالی کواھی می دھھ که تو مدق . تی رو دروعغ می گو ټی با من به معادات و دشمنی برخاست و جماعتی را از مَلاحده وتصیریه جمع کردو ایشان را به ایذای من دلالت کرد. یناه به روحانیت شيخ بزرگ. شیخ محیی الدین» بردم و به 8 جمعیت همت متوجه وی شدم. E ‏ مدغی :راا نکر قت و به یک دست دیکر کر دویای وی راا و کف رز مین رز نه؟ یا سیدی! حکم و فرمان تراست. ینار کت و درفت کن راسو و همشح ره و ان دعن ا شاع خود به وة ایذای من اجتماع کرده بودند. من به ایشان التفات نکردم و پیش محراب رفتم و نماز خود کر ازم و افقان در ہن کچ رست شا قد و هش انشان زااخدای فالی ارهن 334 بگردانید۔ بعد از آن. آن مدعی بر دست من توبه کرد و مسافر شد. » و هم وی گفته که: «از شيخ خود شيخ صدرالڈین؛ شنیدم که: شخ زورک را جا خضږ عليه السلام اتفاق ملاقات افتاد. گفت که: از برای موسی بن عمران صلوات الرحمن علنه هزار هسال ار اه ان اول ولوت وی ا رمان اماع بز وی گذشت بود ها شاه و دة روک بر مه مسال ار ان صر تواست کر و شارت به انق تی ات آن که حضرت رسالت صلی الله علیه و سلّم فرموده است که: ل ی سكت ى فض علیا من ابا چا و وی را بر طریق ابن الفارض رحمه الله در بیان حقایق و معارف اشعار عربی لطیف است و از ان جمله است این دو بیت که شيخ فخرالڈین عراقی در کتاب لمعات او رډه: ‏ تخر على ماإكان في قم إن الح ولوت أمواج وَأتهازڙ لاتکخبٹی آشکال تش الها عبن تکل فیھ ا وهی اشتاة و اين پېپېت دیگر: ت o‏ فو الواخ دال وة فى. ال ل ك E ‏ و همانا که وی قصیدۀ تائيه فارضیه را e‏ است و از آن قصيده است اين دو قما القک ټرضاني پک مڪ وما زلّث افوا يل وة فت ‏ °1 فد الى ٤‏ 5 ا وصالی بلا إقكانِ بعد َة 6- شيخ سعيد الڈين القرغانى» رحمه الله تعالى وی از کل ارات عرکان :و اگا ین اضجات دوق :و وجدان نودو ات ھچ كفن مهال علم حقیقت را چنان مضبوط و مربوط بیان نکرده است که وی در دیباچة شرح قصيدة تائية فارضیه کرده. اولا ان را به عبارت فارسی شرح کرده بوده است و بر شخ خود شج صدر الكين قووف قاس سه عرض فرمودة و شع آن زا استحشان بسیار کرده و در ان باب چیزی نوشته و شيخ سعید ان نوشته را بعینه بر سبیل تبرک و تیمن در دیباچة شرح فارسی خود درج کرده است و ثانیا از برای تعمیم و تتمیم فایده آن راه قارف غر فل کرد و قواید دیگر کر ان مریة نساکته چرام الل الى کن الطالبين خير الجزاء. و وی را تصنیف دیگر است مسمی به مناهج العباد الى المعاد در بيان مذاهب ايمُة ار که رصان للذ غاھع این در مسال ادات و خض معاملات که الان ری را ار آن جاره فست ودر بیان E ‏ سل ا د ی اه تیت و الخو ان کاک اق ی مود کا طالب و مرید است. در انجا اورده است که: «انتساب مریدان به مشایخ به سه طریق است: یکی به خرقه و دوم به تلقین ذکر و سیم به صحبت و خدمت و تادب به ان و خرقه دو است: خرقة ارادت و آن را جز از یک شیخ ستدن روا نباشد و دوم خرقة تبرک و آن از مشایخ بسیار به جهت برکت ستدن روا باشد.

در بیان خرقة ارادت خود گفټه است که وی خرقه پوشید از شيخ نجیب الڈین علی بن بُرْعْش الشیرازی قدس الله تعالی روحه و وی از شیخ الشیوخ شهاب الڈین سهروردی؛ و وی از عم خود قاضی وجیه الڈین و وی از پدر خود ابومحمد عَمُویه و اخی فرج زنجانی. دست هر یک در پوشانیدن خرقه مشارکی × ست آن دیگر. اما ابومحمد از احمد أشود دیتۆری خرقه پوشید ووی از مُمشاد دینوري؛ و وی از ابوالقاسم جّنید و اما اخی فرح از ابوالعباس نهاوندی و وی از ابوعبدالله خفیف 335 شیرازی و وی از ابومحمد رُویم بغدادی و وی از جنید: رضی الله تعالی عنهم و شیخ الشيوخ شهاب الدين سهروردی رضی الله عنه نسبت خرقه را تا په ابوالقاسم جنید مش سات كردق امعت و ار خد ا مفضطفى صلن:الله: قله و انلم ابه صجيت نة داده است نه به خرقه. و اما شيخ مجدالدين فدادئ فوس اله تعالی سڑو در کتاب تحفة البررة آورده است که نسبت خرقه‌ها متصل است به پیغمبر صلې الله عليه و سلم به حدیث درست متصل مُعَنْعن و فرموده است که: مصطفی صلی الله عليه و سلم خرقه پوشانید مر امیرالمؤمنین علی را رضی الله عنه و وی مر حسن بَضری و کمیل بن زياد ‏ را و وی مر ابویعقوب نهرجوری را و وی مر عمرو بن عثمان مکی را ووی مرابویعقوب طبری را و وی مرابوالقاسم رمضان ر و وی مرابوالعباس ابن ادریس را و وی مرداود خادم را؛ و وی مر محمدبن مانکیل راء و وی مر شیخ اسماعیل قصری راء و وی مر شیخ نجم الدین الکبری راء ووی هر این فقیر یعنی مجد الذین بغدادی را فعلی هذا نسبت خرقه‌ها به صلی الله عليه و سلم متصل شود و الله تعالى اعلم. و اما نسبت تلقین ذکر این فقیر یعنی شیخ سعید, رحمه الله از شیخ خرقۀ خود شيخ نجیب الڈین علی, تلقین گرفت ووی از شيخ الشیوخ شهاب الڈین سهروردی؛ ووی از عم خود ابوالنجیب السهروردی؛ و وی از شیخ احمد غزالی و وی از ابوبکر نساج و وی از شیخ ابوالقاسم کژگانی و وی از ابوعثمان مغربی ووی از بوعلی کاتب و وی از بوعلی رودباری؛ ووی از سید الطایفه جنید. قڏس الله تعالی ارواحهم. » بعد آز آن. می‌گوید که: «ذر نشبت خرقة ارادت و تسبت تلقین ذکر دو شيخ گرفتن مذموم است, اما در نسبت صحبت محمود است, لکن به شرط اجازت يا فوت صحبت الله تعالی سژه از خدمت مولانا و سیدنا و شیخنا؛ صدرالحق و الڍینء وارث علوم سيد المرسلين. سلطان المحققین محمد بن اسحاق القونیوی قدس الله تعالی سره و از شرف صحبت و ارشاد و هدایت و اقتباس فضایل و اداب ظاهر و باطن و علوم شریعت و طریقت و حقیقت تربیت يافت و منتفع شد غاية الانتفاع. و همچنين از خدمت شیخ ربانی محمد بن السّکران البغدادی نور اللّه نفسه و از صحبت غير ایشان از اکابر تربیت پذیرفت و منتفع گشت. هرچند از عهدۀ رعایت حقوق و شرایط خدمت و وان یو سیت یرون ادن اکن ایشان از وم ت بین بول و ارشاد این و هم وی اورده اک «از شيخ نجيب الدين رحمه الله شام كه شون الین صفی امام جامع شیراز از اکابر صالحان و پاکان بود و همگی اوقاتش به ذکر و تلاوت و انواع عبادات مستغرق و معمور؛ لکن از کسی تلقین ذکر نداشت. روزی در واقعه کر خود ر به صورت نوری مصور شده مشاهده کرد که از دهان وی منفصل می‌شد مین فرو می‌رفت با خود گفت که: این علامت خير نیست. چه نص اليه يَصْعَدٌ 5 الكل الطت (10/فاطر) به خلاف این نشان می‌دهد. اين نقصان مگر به سبب ,عدم تلقین ذکر است از مشایخ.

پس به یکی از مریدان شیخ روزبهان بَفّلی قڈس الله تعالی روحه رجوع کرد و از وی ذکر تلقین گرفت و همان شب درواقعه ذکر خود را به ور ا ا ا ا ا صحبت شيخ الشیوخ شهاب الڈین السّهروردی رضی الله عنه پیوست و رسید به آنجا که رسید. » 7 نھ خو اسیا ر انى وىة الل الى وی از اکابر اصحاب شیخ ابومَڈین مغربی قڈس الله تعالی روحه بوده است. شیخ سعیدالڈین قرغانی ,در شرح قصیدۀ تائيه آورده است که: «ار شخ ‏ بن عبدالله بن طلحة التسترى العراقئ رحمه اللّه در سنة خمس و و ستمائة شنيدم که وی ر از شيخ عمادالڈين محمد بن شيخ الشّيوخ اتا السهروردی 336 قڈس الله تعالی روحه که گفت: در یکی از حَجات با والد خود بودم. دز قتان . ان که طواف خانه می کردم تاگاه ذیدم که شیخځی مغربی طواف فی کز د و ق به وی تبرک می ووی را یر مرا پیش وی تعریف کردند که: e e‏ آن همراه من باشد. پس من پرسیدم که: این کیست؟ گفتند که: این را شیخ موسی می‌گویند. چون از طواف فارغ شدم و پیش والد خود رفتم؛ وی را خبر کردند که: من زیارت شيخ موسی را دریافتم؛ و مرا دعای خیر کرد. والد من بسیار به ان مسرور شد. بعد از ان حاضران در ذکر مناقب شيخ موسی شروع کردند و از آن جمله گفتند که: وی را در هر شبانروزی ورد است که هفتاد هزار ختم قران می‌کند. و والد من خاموش بود. ناگاہ یکی از کبار اصحاب والد من سوگند یاد کرد و گفت: راست اشست انچه از وی می گویتد: من پیش از اين اين سخن را شنیده بودم. و در خاطرات من فی الجمله انکاری بود تا آن وقت که شبی شيخ موسی را در طواف دریافتم. در پی وی ایستادم ديدم که تقبیل حجر الاسود کرد و از اول فاتحه تلاوت کرد و می‌رفت. همچنان که معهود است که مردم در طواف می روند و تلاوت می کرد چنان تلاوتی که حرف حرف را فهم می کردم. چون هم در آن طواف اول از برابر در خانه که از حجرالاأسود تا آنجا مقدار چهار گام باشد کما بیش درگذشت یک ختم تمام کرد. چنانکه من تمام آن ختم را حرف به حرف شنیدم۔ خدمت الوا اا ق و ا بعد از آن والد مرا ار این می سوال کردند: کت این ار فل شط رمان انت که بست ته عضن از اولياءالله واقع می‌شود. پس از برای صدذق ان قضعة گت كه شخ الشيوخ ابن سكت را رضن الله :عة E E E‏ جامع می‌برد و می‌انداخت و بعد از ادای نماز جمع می کرد و به خانقاه می‌اورد. در یکی از جمعه‌ها سجاده‌ها را بر یکدیگر بست تا به مسجد برد. و به کنار دجله رفت تا غسل جمعه به جای آرد. افا سرون کرد وتر كاز وجه هاد وتاب قرو رقت چون سر بیرون کرد دید که آن دجله نیست, جای دیگر است. پرسید که: این کجاست؟ گفتند که: این نيل مصر است. _تعجب کرد و از آب بیرون آمد و به شهر درون رفت. ناگاه به دکان صایغی رسید آنجا بیستاد و بر وی جز میزری که ستر عورت وی کرده بود جامه‌ای دیگر نبود. صاحب دکان به فراست دانست که وی صایغ است. وی را آزمایش کرد دید که آن صنعت را نیک می‌داند. وی را گرامی داشت و به خانه برد و دختر خود را با وی نکاح کرد و از وی سه فرزند آمد و هفت سال بر آن گذشت. روزی به کنار نیل آمد و در آب غوطه خورد چون سر بړآورد.

Questions