Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)
وعمر عبدا لعزیز مپمانی داشت 4 چراغ همی بمرد؛ مپمان وت :روغن بیاورم + گت : نه که خدمت فرمودن مپمانر آزمر وتنیست »گفت : علام را بیدار کنم ؟ گفت :نه که پیشین خوابست که بحفته است » مس خودبرخاست ودبهبیاورد وروعن اندر کرد » مهمان گفت :حود بیاوردی با امبرالمومنین « گفت : آری» بشدم عمر بودم و باز ا تفه همان عمر م . دیگر آنکه حوایج بر گیردکه با سرای برد » ورسول - علیهالسلم - چیزی بر گرفته بود وهمی برد » یکی خواست که ازوی فرا ستاند نگذاشت و گفت :خداو ند کالابدین اولیتر . و بوهر بره هزم بریشت ناده بود» همیشد اندر بازار و همی گفت امیر را راه دهید اندرآن وقت که امیر بود . ۶مر - رضی ال عنه - اندر بازار همیشد» دوشت اندر دست چب درآ ویخته بود ودره اندر دست راست . ددگر أ که بیردن نشودتا جامه بتحمل نبود . عمر را رضی الندعنه -دیدند آندر بازاروچپارده باره بر ازاروی دوخته بعضی ازادی-م . و امیر اامقمنیین علی - رضی ال عنه - حامه مختصر داشت ؛ با وی عتاب کر دند » گفت دل بدین خاشم شود ودیگران اقتدا کنند و درو بشانر فرا دل خوشی بود . طاوس همی گوید : چونجامه بشویم دلخود را باز نیابم بچندروز تا شوخگن شود ؛ یعنی رعونتید کبری يابماندر دلخویش, عمرعبدالعزیز را پیش از خلافت جامه خریدندی بپز ار درم » گفتیسخت شنکست ولیکن نرمثرارینهیباست » وپس از خالافت حامه خر ,د ندی ره پنج درم ا کف تب کتییتا ۵ و لیکن ازین درشت بر هیبایست » پس از وی سوّ ال کر دند که از ری ۱8 کوزت آخدای تعالی هرا نفسیداده است چشنده وبا ۱ » هرچه بحشد بدرحه ِ« ,ازدو رای آن , تااکنون که خالافت بافت ۰ ورای این هیج 0 نسدت کنون بیادشاهی ابدی میبازد و ۱ نطلب همست سه: )۱( یازیدن : هواومیل شدید بچیزی در سرداشتن . همی کند . و گمان میرکه حامهٌ یکو همه از تکیر بوذ : که کس باشد که نکویی اندرهمه چیز دوست دارد» و نشان آن بود که اندر خلوت نیز دوست دارد ؛ وکس باشدکه تکبر بجامهٌ کهنه کند که خویشتن را بزاهدی فرا نماید . عیسی -علیه السلم گفت : چیست که حامه رهبانان بوشیدید و باطنها بصورت یگ کردید» حامه ملولك اندر بوشید ودل از بیم خدای تعالی نرم گردانید ۱ عمر - رضیالنه عنه - به شام رسید وحامه خاق داشت ؛ گفتند انجا دشمنانند اگر حامة ویر پوشی چه باشد ؟ گفت خدای تعالی ما را باسلام عزیز کردست اندر هیچچیز دیگر ءزطلبنکنيم .
واندرحملههر که خواهد که تواضم بیاموژد » سیرت بیغاهبر- صلیالعلیهوسلم بباید دانستن وبوی اقتدا کردن : بوسعید خدری همیگوید که : رسول_-علیهالسلم- ستور را علف دادی » وشترببستی وخانه برفتی » و ننک را بدوشیدی » و نعلین بر دوختی » وجامه را پاره برزدی » وباخادم خویش نانخوردی» وچون خادمماندهشدی از دستای کردن ویرا باری دادی » واز بازار چیزی خربدی واندر کوشة ازار باخانه بسردی» و بر درویش و تسوانگر وخرد و بزرگ ابتدا کردی بسلام و دست فترا ایفات دادی» و عیداتت ده و آزادو سیاه و سید آندر دین فزق نکردی ۱ وحامهُ شب و روز هردو داشتی » وهر بشو لیده وخاله لودء که ویرا بدعوت خواندی احایت کردی » وهرچهیشوی نهادندی- اگرچه اندكگ بودی - حقار نداشتی » وطعام شب بامداد را ننپادی ؛ نس و رود و کریم طبم و نیکومعاشرتبود و گشاده ردی بود بیخنده » واندوهگین بود بیترشرو ی » متواضم بود بی مذلت » 2 با هبیت بود بی درشتی؛ سخی بود بی اسر اف ۰ رحیم بو د برهمگنان وتشگک 9 بود » هميشه سراندرپیش افکنده داشتیدبپیچ کس طمم نداشتی . پسهر که سعادت خواهد بوی اقتدا کند»واز بن بود ک4حقتعالی برویثنا گفت:«وا نك لعلی خلق عظم (1۳» ۱ ول ج بتمصیل ۱ اماعلا جشفعیل نست کهنگاه کندتاتکیر بجهمی کند:ا گر بسیب فسپهم ی کنده بابد که نسب خویش بداند که حق تعالی ببان کر ده است و گفته :« و بدا خاقالانسان- می طبن » م جعل اسله هم سلالة من ماع مهین» گفت: اصل تو ازخاکستونسب نازكدل رقیق لالب ۰ خلق وخوی تو بزرك است - ۳ ازنطفه » پس نطفه پدرست وخالك جد » وازین دوخوارتر نیست» اکرگویی آخر پدر اندرمیانست. میان تو وپدر تونطفه وعلقه ومضفهو بسیاری رسواییپاست » چرااندرین ننگری؛ وعجبتر آ نکهپدرت اگرخاك بیختی ۳" با حجامی کردیتواز وینکداشتی که او دست بخاك وخون کرده است » و توخود ازخاك وخونی چرا فخرهمی کنی ؟ ورچون ٍن بشناختی متل توچون کسی بو د کهبندار دعلو ی است دو گو اه گو اهيدهند که او بنیهاست رفرزند فلانحجاماست و دیراردشن گردانند که چنین است » چون ۱ ین بدانست دیگر ۳ نکندو نیز نتو اند کر د. ودیگر آنکههر که پنسب نازدبدیگر ی ناژ ندیم بود» وفضل باید که درتو باشد ک اگرازبول آدمیکرهی خیزد ویر افضل نبود بر کرمی که از بول اسب خیزد ؛ و اگر گیر بییب جمال میکند باید که هر که بجمال خویش فخرمی کند اندر باطان خویش و ۳ فضایح سب ) ونگاه کند که اندرشکم وی واندرمتانه ویواندر رد وی واندربینیویه گوش وی واندر همهاعضاء وی جه رسواییست که هرروزبدست حویش بشوید ازخو بشتن . که نه طافت آن دار دکه آن بحشم بیند بو یآن شنود 2 هجیشه و ! و آنگاه نگاه کند که آفر ینش وی ازخون حیص و نطفه است ۶ بر آه گذر بول گذرد تااندر وحودآید . طا و وس یکیرا دید کههمیخر امید و این رفتن کسینیس تکهداند که ندرشکم خود چه دارد . و آدمی اگريكروزخویشتن نشو یب همه هز بلها از وي پاکیز مر باشد » واندر مز بل هیچ پلید تر از ان شبات که از وی بیفتد » و آنگاه حمال صورت وینه بوی است تابدان فخر کند » وزشتی کت ان ,د بان نیستبکه بریشان عیب کند » وجمال وی نیزاعتماد را نشاید » که بيك بیماری تبام گر دد و ابله وبرا از همه زب » بدین ضعیفی کبر نشاید آورد ۱ اما آ نیکهتیکتر شوت کند ۳ اندیشه کید که ار یت کت.
ازویبدرد خیزد هیچ کس از وی عاحزتر نباشد وا گرمگسی چیزی از وی اندر ربابد ازوی عاجز آ بده و اگريشة اندر گوش وی شود عاحز شود دبیم آنبود که هللالك شود » وا گرخاری دریای ویشود برحای بماند ؛ وا نگاهاگر بسیاری قوت دار د گاو وشررو بیل ازویفو یار بود» و چه فخربود بحیزی که گاو وخراندران سبقت دارد ؛ ۷ اما اکرتکبررتوانگریو چا کرو فلا و بولا بتساطان کند این همهچیزع بود که از دات وی بیرون بود ؛ ؛ اگرمال دزد برد و ویر ازولایت عزل کنندببستدي جه داش شد ؟ و ناسر جیود بود 45 مال بیشتر از وی دارد و بسبیازب بی عقل بودچون و دو احجلانی! "مردم که ده چند او ولایت دارد . و درحمله هرچه بتونبود از تونبود » وهرچه ازتو نبود تکیروفنعربدان زشت. بود » اینپمه عاریت باشد وانین هیچ چیز بتونیست » و نچه از حملة این اسیاب بوي تکبرتوان کرد اندر ظاهر عاموعبادنست وعلاجاین دشوارترست» کهاین ن کم [ یاست و عم نز دخدای تعالیعز یز رعظیماست وازصفات حقتهالی است ِ» س دشواربود برعالم که بخویشتن التفات نکند + و این بدووحه آسانشود ۱ و سوه اول 1 5 بداند که حون برعالم عظیم: نرست وخطر وی فش ۱ که ازجاهل کارها فرو گذارندواز عالفرونگذارند . وجنایتعالفاشتر » واخباریکه اندرخطرعالم آ مدهاستتأمل بباید کرد» کهاندر قر آن حقتعالیعالمرا که ندرعلمعقصر بودبخری فانندف کزن ۳۹ ی گوید: : «خرواری تابدر بشتدارد مد ُل الحمار یحمل ۱ اسغار آ». وحای دیگر سگ ث ماننده میکند دهمی کول کر خلت ان تجمل علیه الهث . او تتر که بلهث ۲ » یمنی اگر : داد واگر نداند طبع خویش نگذارد ِ واز سك وخرجه تین زر بود ؟ و بحقیقت ۳ اندر آخرت نات نخواهد بافت جملهجمادات از وی فاضلتر > تا بحیوانات چه ره د ! و بدین بودکه از اصحابه یکی همی گفت : کاشت؟ ی من هر ی بو دمی ؛ و یکی همی گفت > کاش؟ ی گو سفندی ۳ دمی ان خر ارت اگر بداند بروای ۳ بو نو 3:: : تااگر ۳ 1 از خویشتن جاهلتر. ۱ 3 : وی ندانست » آندر معصبت معذورست ووی ازمن بهتر ؛ و اگر ۳ بیند که ۱ از وی عالم تر ب-ود» نا که هن ندانم و وی از من واگ دبري زاتتف کووة : وی جق تعالی را طاعت از من بیش کرده است و وی از من بپتر ؛ و اگر کودکی رابیندگوید : هن کناه بسیاردارم . او هنوز کودكك است وچندان که هن 9 ندارد و از هن بپترست ) رکه اگر کاری ز اند ۳۳۹۹ نکند و گو بدا باشد که مسلمه ان شود وعاقیت ق 1 بابد مر خانمت کفه بود . چه سیار و هر وویسحت یت سس سرب سپس سوت اه سس تست : )۱ مرردمان پست . -1۱۲- رادید تن اژ اسلام که بروی تتکیر کرد و آن ۳۹ اندر علم خدای تعالی خطا بود . پسچون بزد گی اندر نحات آخرتست و آن غیب است ی بغوف آن مشغولباشد تابتکیر نیر دازد . ۱ در وه دوم آنکه بداند که کیر خدای رارسد و بس : هر که باوی منازعت کند خدای و ی دشمندارد ؛ کههر ۳ را گفت که ۳ نزديك منقدر آنو وت بود کهتو خودر قدرنشناسی؛ ۳ گرعاقیت خویشهمی داند که سعادتخواهد بودبمثل »بدین معرفتهم کبر ازوی بشود » و بدینسیببود کهانبیا - علیپمالسلام , متوأضمبودند که دانستند که حقتعالی بز زیت و . و اما عاید باید که پرعالم ۱ ۳۹ چه عابدنبود 3 ۳ نکند و گوید که : با که ء علم شفیم وی باشد و سات وی 935 .
و رسول - علیهالسلم کر «فصضل عالم بر عابد چون فصل منست بر یکی از اصحاب من» ؛ و ۳ حاهل باشد و <ال وی هستور باشد گوید : بود او خود از من عابدترست و خویشتن مشپور نکرده است وا گر مفسدی باشد گوید : بسیار گذاه است که بردل من رود ازوسواس وخواطر که آن از فسق ظاهرتر بود» و باشدکه اندر باطن گناهی است که من از آن غافلم که همه عمل بدان حبطه شود وا ندر باطن وی خلفی لیکو ست که گناهان وی کفارت کند » بلکه باشد که وی تو به کند وخاتمت نبکو یابدوبرمن خطارود که انمانبدر ۰ رك اندر خطر افتد . واندر حمله چونروا باشد که ناموی بنزد حق تعالی از آشقیا بود که ر کردن از جپاست و ازین سیب استگه بزر گانو علماو وت ۱ همیشه متو اضغ بودهاند . ۱ ۱ بیدا گر دز دن و«جب تن آن بدانکه عجب از کارهای مذموم است . و رسول - علیهالسلم - گفت :« سه چیز مپلك است : بخلو هواوعجب» و گنت : «ا گرمعصیت نگ ترسم بر شمااز چیزیکه بثر اشخار کاموهتضانت و آن عجباست» . وعا یمه را ر ضی الهعنها گفتند مرد کی بل گر دار باشد؛ گقت :چونبندارد که 9 و کر دار استو آن بندارعجب بود. ا بن مسعود رضی لنهعنه یت گر ید : هلاگمر داندر دو چیز ست : عجب ونومیدی . و ازین سیب ۸ بلکات گفتها ند که : نومیداندر طلبسست بود اف خطوت ۳ همحنان ,که بندار د که خود بی نیازست ازطلب . و مطر ف 1 ید : همهشب بخسیم و بامداد شکسته وترسان برخیزم دوستر دارم از آانکه همه شب نماز کنم وبامداد تکیر و عجب کنم و بشر بو مخصور يك روزنماز بامداد در ازهمی کر د یکی بتعجب اندر عیادتوی نگر بست » چونسلام باز داد گفت : با حوانمرد تعجبهکن » که ابلیس مدنماء دراز عبادت همی کرد وخانمت ویدانیکه چهبود ۳ وبدانکه از عجب آفتبا تو لد کند : تکن گیل بود که خود را از دیگرالبپتر داند » و دیگر انکه گناهان خود را با باد تیاورد ؛ و آنجه با باد آورد بتدار اه آن مشذول نشو د و بندار د کهخو ۳1۳ زیده است وآندر عبادت ك« گو ی نباشدو بندار د که خود از آن , ینیار ست ۱ و أفت عبادت خو د بنداند وطلب ند ویندار د که خود بیآفت ست , وهراس از دل وی بشود وازمکر حق تعالی ایمن بود؛ و خویشتن را بنزد حق تمالی محلی به شک بعبادتی که آن خود نعمت حق تعالی اش بر وی او بر خویشتن نا گوید وتز کیت کند . وچون بعلم خویش معجب بود از کسی سوالنگند واگر با وی بخلاف رأی وی چیزی گویند نشنود و ناقص ماند و نصیحت کسنشنود .
سوفرت ۶ب و ادلال بدانکه هر کر حق تعالی نعمتی داد چون علم وتوفیق عبادت دعر ۳9 ,و از روال آن هراسان بود وهمی: ترسد که ازوی بازستانند » اینهعجب نبود» وا گر ترسان نباشد و بدان شاد بود ازآن وحه که نعمت وعطیت حق تعالی است نه ا زآن وحه که صفت ویست هم معجب نباشد » اما ا گر شاد بدان بودکه صفت ویست » واز آنغافل ماندکه این نعمت حق تعالی است و ازهراس آن خالی بود» این شادی بدین صفت عجب باشد ؛ واگر باز آن بوم خود را حقی دا ندبر خدای تمالی ۱ واین عبادت خویش خدمتیسندیده داند » اینرا ادلال کی » که خود راد"( همیداند» وچون 2 را چیزی دهد وان عظیم بود آندر دل وی معجب بود ,واگربا 111 بوم ار وی حدمت وم کاقات بیو سل ادلال این بو ۵ . ورسول ۱ - علیهالسام گفت که 8 3 ۳۹ )۱ کسی که ویرا ف و ار ات ۲ خدمت و کار خویش ناز بدن نت : دستاو بز وو سیله ناز ۰ تا تین و بت مه و و 0 ۳ ۵ ها و و و اج ها ار هه ی ۵ هر و و و وک بو ر ثی کنسو) بداندالت کند از سر وی : 9 4 ی گرهمیخندی و بتقصیر خویش مثری » بپتر از آنکه #می گریی 5 1 ن کاری دانی » بیدا کردن ولا ج عجب بدانکه عجب بیمادیی است که علت آن حهل محص است و علاج اه فت محض است ؛ پس کسی که شب و روز اندر علم و عىادنست گوییم که : عجب تو از آنست که این برتو همی رود دتو راه گذر آنی یا از آنکه از تو در وجود میآید و قوت تو حاصل میشود؟ اگر از آزست که درتو میرود وتو راه کِ۳۹ نی ز راه گذری را عجب رسد » که راه گذر هسخری باشدو کار بوینبود » وویاندر میا نه که بود ۶و گر و یی هن همی کنمدبقو توقدرن هدست هیچ دا ی ۲ اينفو ت وقدرنوارادتو اعضا که این عمل بدان بود از کیجا آوردی + اکر گویی بخواست من بود این عمل » گویم این خواست ر واین داعبه را که آفرید و که مسلط کرد برتو و کی سلیبلة قپراندر ۱ کردن و افگند وفرا کار داشت »که هر کهرا داعیه بردی مسلط کر دند و را مو کلی فرستادند که خلاف آن نتواندکرد ؛ و داعیه نه ازدیست که دیرا بقپر فرا کار دارد؛ پس همه نعمت خداو ندستوعجب تو بخویشتناز حیلست» که بتو هیچ چیز نیست ۳ باید که تعجب تو بفضل حق تعالی بود» که بسیار خلق را غافل گرداند و داعیهُ ایشان بکارهاء بد صرف کرد ۳ از عنایت خویش استخلاضفرستاد وداعبه زا برتو مسلط کرد وترا بسلسلهة قپر بحضرت عزت خود همیبرد » وا گر بادشاهی اندر غلامانخود نظر کند واز میان همه یکی را خلعت دهدبیسیبی وخدمتی کهاز پیش کرده بودباید که تعجب وی از فصل ملك بود که ۱ یاستحقاق وبر تخصیص کرد نهبیخود , تین کر گو ید : ملاك حکیماستتا اندر من صفتاستحقاقندیدی 1 نخلعت خاص بمن نفر ستادی؛ گویند تو صفت استحقاق از کجا آوردی ؛ اگر همه از عطاء ماك است پس ترا جای عجب نیست ؛ و همحنان بو د که ملتتر اسبیدهد عجبنیاوردی ؛ وانگاه غلزمیدهد عجب آور ی و گو ی مراعلامی داد که اسب داشتم و دیگر ان نداشتند » وچون اسب شرودی داده باشد حای عجب نود بلکهچنان ن و د که هرد بسك راز بتو دهد .
همحنین ۱ 5 1 + مرا توفیقعباد تحت دادم اتتت کر وا فوتت داشتم » ؛ گوبندایندوستی الا نیز ۳1 تو کی افکند؛ اکر کوه یدوستازان وارمد شنم که هنشت ون ۳۳ ال ویياش» گویند این معرفت و این دیدار کهداد ؛ پس چونهحه از بستباید که عجب تو بخود نبود محود وفسلویبود کهاینصفات در توبیافرید » و داعیه وقدرت واراداتبیافرید» اماتودر میانهیجکس نهایو بتوهیچچیز نیستجز آ نکر آه گنر قدرتحقتعالیایو پس, _فصل. [ سلو ال و حجو اب ] سثو ال : ا گر کسی گوید که : چون هن نمی کنم و همه وی میکند » ثواب از کمجا بیوسم وبيابم » وبدین شك نیست که مارا ثواب از اعمال مادهند که باختیار بود» چواب حقیقی آ نست که : تو راه گذرقدرتیو بس » و توهیج کس :هو مار مبت- اذ میت » و لک اللهزمی» آ نحه کردی نت و کردی که ویکرد» ولکن چونحرکت بس ازعلم وقدرن وار ادت آفر یف ) بنداشتی که نو 5 دی » وسراین دقیق است و هم نکنی » وباشد که اندر کتاب تو کل وتوحید بدین اشارتی زود ؛ اما اکنون برخدفهم ۳7 مرا چبزی گفته ادید هسنامجت سر ده گیر وچنان گر که عمل تو قدرت تست ولیکن عمل توبی قدرت و ارادت وعلم ممکن ی بسکلید عمل تو این هرسه است ؛ و این هرسه عطیت خحقتعالیاست . پس اکر خز یه باشد محکم واندر وی نعمت بسیار بود وتو ازان عاجز که کلید تونداری» خازنکاید بتودهد تو دست فراکنی وازان سب یی بر یی« پوت نبا تک نی کید بو داد بابک بدست فر نی ؟ یایند بدانی که چون کلمد بدست تو 9 بدست فر اگرفتن ۳1 س ق#دری نباشد ,قدرا نرا بود کهکلید بتوداد» ونعمت ازجیت وی بود » پس ت قدرت و که کلید اعمالاستعظا ازحق تعالیاست ». یس تعیب از فضل وی کن که کلید خزبنه عطاعت بتوداد و ازهمه فاسقاین منح کرد 4 و کلرد هعصیت دست دیگران داد و در خز این طاعت بریشان بست بی آ نکه ازیشان حنایتی بود » بلکه بخدلی خودنکرد بی که از نوخدمتی؛بود» بلکه بفضل خویش کرد ؟ مس هر که حقیقت توحید؛شناخت هر گزویر عجب نمود ۱ وعجب أ نکه عاقل دردیش تعجب کند که حاهل را مالی دهد» و گویه من عاقلم چرامرا مخروم کرد » واین قدرنشناسد که عقل بپترین نمتهاست و و و 5 ان ۵ سا طخ سب ها ها هماج و وا نا ما هخا او هخا شاد او تاو و و واه ۵ و ان و وا و و۵ و وا ها دا ان ۵ واه ان ۵ 0۵ و و 6 ی و و و و و ادها و و با 8 او و ۵ ام ام وا و وا جرا ار ها خر مه با سر سا خن نو وا و اه اجه جک سا ما نو وچ و و ماما 1 نیز وی داده ات ۱ اگرهردو بوی دادی و 1 ن دیگررا ازهر دومحر وم کردیبعدل نزديك نبودی» و باشد که این عاقل که شکابت می کند اگر گویند عقل خویش بامالوی بدل کن نکند و ۳ نیکوودردیش رنزشتی ر سید بایبر ایة سباز وید این جه حکمت است که نعمت بزشتی دهد که بروی نزیبد ؛ واين مقدار نداند که نکه بوی داده است بپترست وا گرهردو بوی دادی بعدل نزدیکتر نبودی ۱ داین چنان بود که بادشاهی یکی را اسبی دهدو دیگر ی را غلامی؛تعجب کند که اسب من دارمچر اعلام بدیگری میدهد ؟ این ازجهپاست ۳ ازین بود که داود - علبهالسلام - تکبار کت بار خدایا هیچ شب نیاید که نه یکی از آلداوه تا روزنماز کند وهیچ روزنباید که ۳ یکی روزه دارد.
وحی آ مد کهایشانر ااین از کیحا 9 اگرتوفیق ه ن نبود؟ اکتون ترا يك لحظه بخود باز گذارم » چون بوی باز گذاشت آن خطا برفت کهاندرهمه عمر حسرت وندامت آن بود . و ابوب - علیهالسلام د گفنت : بارخدایا این همه بلا بر من ریختی و مك دره هوای خویش بر مراد تو اختمار ت دم » میغی نا گاه بدیدا مدوازآن منادی شنید بدههز ار آو از که آن صبر لو از کجا مد ؛ چون بدانست بار ۳ سرکرد و گفت : بار خدایا از فضل تسو بود و توبه کردم . و حق تعالی همی گوید : )») و لو لاو لاله علیکمو رحمتههاز کيمنکم می احدا بد آو لک الل4 یز کی من بشاء» « گرنه فضل ما بودی هیحکس دا پپاکی خود راه ندادیمی تا بکاری دیگررسد؛ و ِ سول - علیه لسلام - ازین ۰ گفت که : هییی؟ س بعمل خویش بنجات درسید گفتند : ونه تو «گفت : ونه منالا پرحمت حقتعالی. وازین بود که بزر گان صحابههمی گفتند کاش؟ یماخاکی بودیمیو باخود نبودیمی: ی کهاین بشناسدویخودبعجب 22 -فصل. وجب قدرت و جه او سب حمافت محض(مت بدانکه ۳1 وهی راجهلبجایی باشد کهعجب او رندبحیزی کهآن بدیشان نست و بقدرتایشان تعلق ندارد » چون3در ت وحمال ونسب واینحول است هرچهتمامتر چها در عالم و عابد گو بد کهعلم من<اصل کردم وعبادتمن کردم خیال اورا جایهست اما ایندیگر خودحماقت محض است . و کس بود که عجب بنسب ظالمان و سلاطین کند وا ۳ اشان را ببنندی که در دو رخ بحهصفت باشند و اندر قيامت که خصمان تا چ هت و و ۵ و و ۵ ۵ ۵ب با نب با ۵ نب جا جد چ ط0 17۳ 0 و و و وا و و ها و هب ام مج هب با ماه او و اه چا ۵ و ها و ۵ اه اه ۵ و و و اج چا اس ها ۵ ۵ و و ۵ و ۵ هت فا جه استخفاف کنند » ارءشان نگ ث دار ندی » پلکه هیچ سب شر یفتر ازنسب رسول - علیه السلاع - نیست وعجب بدان باطل است» و عجب گروهی بدانجا رسد کهبندارند که ایشانر خود معصیت زیاننداردو نخواهد داشت وهر چهخواهند همی : واین مقدار ندانند کهچون خلاف جد وپدر خود کنند یات ک ازیشان قطم کرده باشند ؛ وایشان شرف درتقوی و درتواضم دانستند نه در نسب) و - ار شنت ایشان کسانی بودند کهسگان دوزخبوند ؛ ورسول-علیهالسالام - منع کرد ازفخر نسب و گنت :« همه از آدم اند و آدم ازخالك ». وچون بلال بانكنماز کرد بزر گانقریش گفتند : اینغلام سیاهراچهمحل بود که اینو یر مسلم بود ؟ اد ات بیامد که :«آن) کر مکم عند الله اتقيکم ۰۳۲ , وچوناین آ بت فرو آ مد که :« و انذر عشیر لك الاقر بیی»() فاطمه را - رضیالهعنپاگفت : با دختر محمد تدببر خودکن کهفردا منترا سودندارم وصفیه را که عمهٌویبود گفت : باعمهمحمد بکار مشفول شو که هن ترا دست نگیرم وا گر خویشانرا قرابت وی کفایت بودی بایستی که فاطمه را از رنج تقوی برهانیدی تاخوشهمی زیستیوهردو جبان دیرا میبودی .
اما اندر جمله قرابت رازیادت امیدی است شفاعت وی ؛ ولکن باشد که کناه چنانبود که شفاعت نبذبرد : و له همه کناهی شفاعت پذیرد » چنانکه<قتعالی گفت : « و لابشفعونالالمن ار تضی (" و فرانرفتن برامید شفاعت همحنان بودکه بیمار احتما نکند وهرچیز همیخورد بر اعتماد آنکه یدرم طبیب استادی است ؛ اورا گویند بیماری باشد که چنان گردد که علاج نپذیرد و استادی طیب سود ندارد ؛ باید که مزاج چنانبود که طبیب آ نراعلاج تواند کرد و نه هر که بنزديك ملوك مجلی دارد همه کناه را شماعت تواند کرد بالکه کسیکه ملك ویر دشمن دارد شفاعت هیحکس سذبرد » و هیچ گناهی نبودکه نتواند بود که سیب مقت باشد کهخدایتعالی سخط خویش اندر معصیت پوشیده بکرده است ؛ باشدکه آنحهکمتر دانی سیب مقت أنبود : چنانکهحق تعالی گفت :« و ت<سیو نه هینأوهو عند اللهءظیم » شما آ سانهمی گرید و بنزديك خدایتعالی بزرك است » وهمهمسلمان را نیزامیدشفاعتهراس برنخیزد » و با هراس عجبف راهم نیاید , «و الله اعلمواحکم » ارجند ترین شما پیش خداو ند پرهیز کار ترین شمایند . و بترسان خانواده و تزدیکان خود دا. میانجی نخواهند شد جز برای کسیکه خداو ندخشنود باشد . رز 5 ات۱ اصل هم ازدر علا ج فلت و لا ل وظرود وثر شتگی و گمان مسطو از دن بو شعن "ودآنگه هر که از سعادت آخخر ت محروم ماند از آن بود که راه ترفت :وهز که راه ثر فت از آن بود. کهیا ندانست ویانتوانست وهر کهنتوانست از آنپو د ک4اسیر شپوت بود و با شوت خود بر نیامد » وهر کهندانست از آن بود که با غاقل نود وبی خبر بود یار اه گم کرد ۳ هم اندر راه بو عیاز بندار از راه بیفتاد اماآن شقاو ن که از نا نوانستنخیزد شرح کردیم » ومثل این قوم چنان بود که کسیرا راهی بباندرفت وابرراه عقبهاء تتنک ودشوارست وی ضعیف بود وعقبه نتواند گذاشت وهلاك شود وعقبات این راه چون شپوت جاه است دشهوتمال وشپوت شنکم و فرج است »واین شپو ات کهگفتيم کس باشد که یلك عقمه بنگذار د واندر دوم عاحز آرد ۰و و بود که دو بگذارد واندر سومعاخز 1 بد وهمحئین تام عقبات باز نسبشت :۵4 افکند بهقصد نرشاد » اهنا شقاوت که بسیب نادانستن است از سه جنس است :یکی ففات است و بی خبری که ۳ نادانی گو مد » و متال این جون کح بود 1 بر رام خفته ماند» قافله "برود خجون کی "ویرا بنداز نکند هلاك شود » دوم جنس علاای نت که انا ۱ گنراهی گونند ومثل ین چون کسی نو د که معصد وی از سوای مشرق بودروی ۱ مانب ِ آورد دهمیرود هر جدد سشتر رود دور ار ماند ) واین ضلال [: بهبنل آویند » اما آ که از راست وجچب شود وصلاات بود ولیکن:بعید نباشد ما سس سور ونر باشدکه آنرافر یفتگی و نندار گو یند :و مثل این چون کسیبود کهبنعج واه رفت ویر ادر بادیه بزرخالص حاحت بود ون جه دازدهمیفرو شد و بازر نمی کند ولنکن ژر که #قمیهنتاند لب بود یا هفشوش ۰ ووی نداند همیبندارد که زادحاضل کرد و مراد بخو اهسد بافت » چون بیاد-ه رسد زر عرضه ۳ ۰ هیچ ۳۹ اند روی د» حسرت 3 تشتو بر دزدست وی بماندو انسذر خحق این قو 0 اه «قرهل بتکم بالاخسر یی اعها لا لذ بر خل سعیهم فیالحیوه الد بناو هم حون صنعا» » گفت : خاسرتریناندر قیامت کسانیباشند کهرنجبرده باشندو پندار ند که کاری ۳-1 دنه تاه کنر همهغاط کردهباشند» وتقصیر این کس از آن بودهباشد که اول همی ۳ عاضوا افی سامو ختی ۹ ستدیتاخالص از نمیر هبشناختی ۱ ۳۹ امو ۱ سستی بر ۳ رافء رضه کردی» 5 رنتوانستی سناگزر «دست ۱ وردی ۶ ص رافمل سر ست و استاد 1 داد کهبدرحه بران رسبل بااندر 4 مس بسبری باشد و کارخو : س عرص همیکند 4 ۳ ازین هردو عاحز أآ ید سنگک زر شهوت وبست هرجچه هوا رطبع وی بدان میل کند باید که بدأ ند که باطلتت 1 واندرین نیز علاط افتد ولیکن عالس ۱ نبود که صو اب ۱ ید بس نادانی اصل اواست اندر شقاوت » و این سهجنس است » و تفصیل این هر سه و علاجدی فر بضه بودشذاختن : که اصل نخستان شناختن داماشت نگاه رفن راه وجون هر دو حاصلشو دهیچبافی نماند .
وازین بود که ابو بکر - رضیالله ءنه_اندر دعا برین افتصار 1 دو گنت:«ار تا لوق سوه و ار دبا آثاعه»حن بمائما جنانکههست؛ وقدرن وقوت دهتا ازبی وی بردیم » . وهااندرین اصول که گذشت علاج نا توانستن بگفتيم 4 بیدا کر دن ولا ج عفات رنادآنی مدآنکه بسشتر خلق که محجوباند بسبب غفاناند » وهماناکه ازصد نود و نه ازین باشد > و هعد 0 عفات آنست که از کار ارت خ, ندارند » وا گر خبردارندی تقصیر نگ دندی : که 1 دمی راچنان فر بدا ند که چونخطر سد حذر کند اگرچهبرنج بسیارحاجت آید ۱ دلیکن اینخطر بنور نبوت بتوازدید پابمنادی نبوت کهبدییگران رسد بابمنادی علما که ورثه انبیااند : هر که برسر راه خفتهماند ویرا هیچعلاجنبود حز که سداری مشفق فر اوی رسد وویرا سدار کند » این ببدارمشفق بیغمبرست ونایبان وی علماء دیرن , وهمه انبیا را بدین فرستادهاند » چنانکه حقتعالی همی 9 بد : «لتنذر قوما ما انذر آباوهم فهیم غافاون» و کنت : « لتنذر قوماً ما اتبهم من ندبر ۳۳۰ قباك »هم ی گوید ترا که محمدی بدان فرستادیم تا خلق را از خواب عفلت بیدار کنی فقب : «ای الا سان لفی حسر » همه رایر کنار 1] دوزخ فریدهاند : فاما من طفی و ] ثر الحیوخالد بافان لححیم هیالهآوی »و اما می خاف مقام ر بهو نهی اللشی عنالهوی » فان الجنةهیالمآوی ؛ هر که رویبدنیا ۱ ورد واذبی هو فراشدن گبرد بدورخ افتاد ؛ کهمژل هوای وی چوت. حصرریاست بسرچاه دوزخ فراکرده » هر که برحصیر برود لابد اندر چاه افتد» وهر که شوت را خلاف کرد بسیشت افتاد . ومثل شپوت چون عقبهُ است برراه بپشت که هر که از وی اندر گذشت لا بدیمپشت سل , واز ین گفت صاحبشر ع-علیه السلام ت «عفت! لججنه_ بالمکاره و شتا لنار بالشهو ات ؛ مس هر که از خلق که اندر بادیه است جون عرتنقز زر 2 و کرد و امثال این وم که اندرمیان اشان علمانهاند » اندر خواب عفلت بماندند » که کس ایشانرا بیدار ثکر د , خود ازخطر آخر ت بی <برند بدان سیب راه نمیرو ند » و هر که اندر روستاهااند همحنین که عالم اندر میانه بشان کمتر باشد » که روستا تقو رن ی هت ِ جنانکه اندرخبرست ٍ «امل الکفور هم اهل القبور» و هر که اندرشپری است که اندر وی عالم وواعظ برمنیرسخن گوی نیست » و یا عالم ان شپر بدنیاً مشغولست و بهصیبت دین مشغول نیست هم اندرغفات بماندند » که این عالم نیزغافلوخفتهاست دیگری راچون پیدار کند » واگرعالم شهری برمنبرهمیرود ومجلس همیگوید چنانکه عادت مخ کران پی حاصلست : سجمی وطاماتی و نکتة و وعدهُ رحمتی وعشوهٌ همیدهد کهمر دما گمانی افتد که پر صفت باشد رحمتایشانز اندرخواهد بافت » حال این وم از حال عافلان بر شد 4 ومدل وی جون خفته است بر سرراه که کسی و پر سدار کند وشرابی فر وی دهد که مست شود و سفتد 4 اینمدبر پیشازین چنانبود که سانبیدارشدیبپر اوازی که بشنیدی اکنون جذان ۳ بنجاهلگدبر سر و یز نند گاهی تیا بد » هر عاعی که درچنین مجلسی بشید بدینصفت شد که نیزخطر خرت اندردل وی فرو نیایده وهرچه با وی گوبی گوید: ای مر دخدای کریم و رحیم است واز گناه من دیرا چه زیان » وببشت فراخ ازانست که مارااندران حای تیوه ؟
و امثال این ترهاتا ندز دماع اشان بر ژید ؛ ومنل وی جون طبیبی بود که ببمار را کهاندرحرارت بر خطرهلاکست انگییندهد و گوید انگیین شفاست »انگبین را شفاست که علت سردی بود ؛ و ابات واخبار رحا وامید خدای تعالی ششاشنت گردا کرد بپشت را سختیپا فر گرفته است » و گردا گرد دوزخ دا شپوتها وخوشیها . ۶ ان وا ادا ۷۳ ر او 1 9 ۱ نکهچندانمعصیت کر ده باشد که نومبد شده بود » وازنومیدی توبه نکند و گوید توب من هر گزنپذیرد این دیرا شفاست» که گفت : « قلیاعبادی الذین اسرفوا علی اسهم لاتقنطوا میر حمةالل4 »بشرطآنکه آ نیت کهبدین. پیوسته است برخوانی : « و انیبو! الی ر بکم و اسلمو آله میقبل انیأتیکم العذاب ثم لا تتصرون(؟ ) » با دی بگونومید مش و کهحقتعالی گناهانبیامرزد چونباز گردی وتوبه کنی داحسیوماانزل "۳" را انباع " کنی » وبیماردیگ رکسی بود کهخوفبروی غالب بود چنانکه هیچ ازعبادت نیاساید و بیم آن بودکه خودرا از جهد بسیار هلا کند : که بشب هیچ نخسید وطعام اندك مایه خورد وامماداین ؛ ویرا با بات رجامرهم باشد . اما چون این با غلافان و دلیران گوبی چون نمك بودکه برسوخته کردهباشند که علت زیادت کند » و چنانکه طبیب حرارت را بانگبین علاج کر ده باشد و اندر خون بیماری شده » این عالم همحنان اندرخون دین مردمان باشد درئیق دجال بود و مدد ! بلیس بود » و اندر هر شپری که عالمی چنین بود ابلیس در چنان شهر نشود + که خودوی نیاتدارد . اما ا گرسخن واعظ بشرط شرع و تخویف و انزار(؟ ) بود ) لیکن سبرت وی مخالف گفتار بودو بردنیا حربص باشد » غفلتمردمان هم بسخن وی بر نخبزد . ومئل وی چون کسی بود که طبق لوزننه اندرپیش گیرد وهمیخورد و فرباد همی کند که ای مر دمان زنهار هیچ کس گرد این مگردید که بر زهرست : این ت ار شود که مردمان بران حریصشوند و کون این اران همی گوید تا همهویر باشد وهیچ کس بر وی زحمت نکند ؛ اما چونکردار و گنتار هردو بشرط بود و از جنس گفتار وسیرت سلف باشد » عافلانبقول وی ازخواب غفلت بیدارشو ند اگرویرا قبولی باشد اندرمیان خلق؛ اما گر قبول نباشد» و با گر وهی سخنهمی نشنو ند و ۳1 وهی حاضر نیایند » واندران غفات بمانند و اجب باشد که چندانکه تواند ازبس ایشانفرا- شود و بخانة ایشان همی شود و دعوت همی کند ۱ ساذین معلو مشد که خلق ازهز ار نبصده نودو نه اندرححاب غفلتاند وازخطر بکو ای بند گان من که بر نفس خود ستم کردهاید از بخشایش خداوندی نومید نباشيد ۰ و بخدا باز گردید وخودر بدو باز گذارید پیش از [ نکه عذاب برشما پیاید ویار و ب-اوری نباشد . (۳ نیکو تر ین [ نچه ذر ستاده شده . ۰3 ببر وی کردن . (ه) ترساندن .
۷ و هچ و و ها هه واه هد هو ود و و اه ها و وا هه و ند و و اد ما ها وم نم سا و ها ها هط اه هه ما و هه ها سا ۵ و اه ها و و ها هم و ها ها سا اه یا سم و و ها و و و وا و با و هو و اس و و[ و ها ها سر و و هب و هر و و هه و و وا هر و و ها ی و چا و ها و و هر و و هب و و ها و و و و و ۱۳ کار ۱ خر تِ : خبر ند » و فلت علتیاست ک4علاج بدست بیمار است : حجه عافلر اازغفلت ی خودخبر نبود ؛ علاج ان چون جوید ! پس علاج ان بدستعلماست » چنانکه کودلد کهازخواب عفلت سدار شود ول بدر ر مادر ومعلم شود 1 مردمان بمول و اعظان ۶ ۱ ۲ عالمانبیدار شوند ؛) وچونچنین عالم وواعظ عزیز شدهاند لاحرم و ۱ شنم ات فخلی انتر صعان غنلت نماننها تذدوا در خدنت ارت ووتتن سر زر بان گویند وبر طریق رسم گویند و باطن ایشاناز درداین مصیبت وهرایاین خطر بیخبر بود » واندرین هیچ منفعت ناشد ! بیدا کردن طللالت و گمراهی وعللاج آن بدآنگه گر وهی دیگر ند کهاز آخرت عافل ندو لیکن اعتقادی کر ده ند بر خالاف راستی واز راه حق بیفتادهاند و آن گمراهیحجاب ایشانست » دازین پنج عثال بگوييم نا معلوم شود : مثال آنکه ۳3 دهی ۳ ثن ر شک ند و اعتقاد کر دهاندکه آ دمی چو ل بمبردنسمت اول شود » همحون گیاهی که 24 شود و همحون چراغی که بمبرد» و بدین سیب لگام تقوی ازسر فرا کردهاند وخوش همی زیند ویندار ند که اینکه انیا -ءلیپم- السلام گفتها ند درین حپان طلب حاه و نبع کر دهاند » و باشد ۵5صر بح ۰ بند که: این حدیث دورخ چنان بودکه کود کیرا گویند ۳ بدبیرستان نروی تر در خانة مو شان کنتن » وان مدیر ۳3 اندرین ممال نگاه کند داند که آن اد بار کهکو دك را افتد از ناشدن بدبیرستان از خانهٌ موشان بترست چنانکه اهلبصیرت بدانستهاند که ادبار ححاب ازحق تعالی ازدوزخ بترست » 3 متابعت هو است و لیکر انکار این موافق طبع است »راینغالب شدهاست برباطن بسیاری از خلق اندر آخرالزمان ؛ اگرچه برز بان تک » و باشد که برخویشتن نیز بوشیده دارند » ولیکن معاملت ایشان بر آن دلیل کند ؛ چه عقل ایشان سارت کهازبیمر نج مستقیل ندردنئیا سیار رنج بکشند ۰ گرخطر ی در آخر ت اعتقاد دار ندی اسان ۳ ندی . و علاج ۱ 1 بودکه حقیقت آخرت وبرا معلوم شود ؛ و آنرا سه طریق است : کمپاپ . زماندار - طولانی - صبالملاج . ۱1۸ طر بقآو ل انکه بمشاهدت بپشت ددو رخ جال مطییع و عاصی سدد وا بن به بیغمبران واولیا مخصوص باشد »که ایشان گرچه اندرین جهان باشند اندرانحالتی که بدیشان دراید که ثرا فناگو ند احوال آن حران بمشاهدت سنند» که حجاب اژ ان م+اهدرت شغل حواس اشت و ۳ شهو ات» رِ معتی این اشارتی کرده ا مدهاست اندرعنوان کتاب » واینبغایت عزیز بود» وانکه باخرت ایمان نداردبدین کجا ایمان دارد و کجا طلب کند و اگر طلب که رسد ؟
طر بقدو 1 ۱ نست که ببر هان بشناسد که حصیفت ۱ دمیچبست ورو ح ۲ یچست» ۳ معلوم شود که ری حجوهری اتتیت قایم بمفس خود وادین قالب هستغیی اش و این قالب مر کب والت دیست نه قوام وی» و بنیستی وینیست نشود » واینطریقی هست اس هت 29 ۳ ی اد ۱ م و اها- ژلد سحت دسوارست 2 راه و سس بت 0 ای 9 دی کرده اد اش اندر عنوان کتاب : طریق وم وان طریق عمو م خلق ادن 4 ۱ نست که تور این معرفت سترایت کند ازائنیا واولیا وراسخان! ندر عام بکسانبکهایشان را سندوبا ابشان صحبت کننده وین ر اجان وود ۰ هر که را صحیت سری رنه وبا عالمی منورع مساعدت کرد اندر شقاون نماند ) وهر چند که بر وعالم بزر گتر 4 ایمان که از سرایت تور ویباشد عظیم تر 1 وازین بود که نيك بخت ترین مر دم صیحا ره بو دند سیب سعادن مشاهدءٌاحو ال مصطفی ۷ صلی النه علیه ۳ سلم ار ۱ نگاه ۳ هین سیبسعادت مشاهده صییا ره وازین گفت رسول - علیهالسلم - : «خیرالناس قرثی ثم الذین یلونهم ۰۳ و مثال اینقوم جنان بود که کود کی ددر جودش را بیند که هر کیجا که ماری بیند از وی بگر . رد و خانه بوی بگذارد این بارها دیده باشد ؛ ویرا بشرورت ایمانی حاصل آ بدبدانکه مار ودست 9 ارو ی ۳ بحت 4 وجنان شو د که بطیع هر کیحاکه مار ستل ۳ درد بی که حقبقت ضر ر ان بداند ؛و باشد که بشنو د که اندر وی زهرست و ازین زهر نام داند وحشقت نداند» و لیسکن خوفی تما حاصل ید ,و مئل مشاهده آاسا چنان بود که بیند که کسی را بگزیدو بمر ۵ ودیگری رایگزید ر نبر :مر د 1 ضر وری بمشاهدت وم سس اد هیوست یا ۳ و وس مومت سا ها ۲ وی وس سس مر وس . سم سس ساوسو سس سس سس سای اس اساسا سس ۵ ارم سل روژگار هن هستند و سازیشان کسا تیکه بشت سر [ نپا بیا یه 1 ۳ وی ی و و و و را را معلوم شود » واین منتپاء مین بود ؛ ومثل عاماه راسخ جنان بود که این ندیده باشد » و لیکن بنوعی ازفیاس هز اجآدی بدا نسته باشد ومز اج مار بدانسته و مضتادت مبان ایشان بدانسته » وبدین نیزیشین حاصل 3 ولیکن نه چون مشاهدت بود و ایمان همهخل_الاء(ماءبز رك_همهازسر ابتصحبتعلماو بزر کانخیز د. وعلاجفر یب تر ین آینست» مبال ضلال : نست که گروهی آخرت را شک شاشند و نابودن وی بقطع ایمان. دوم نکردهاند و لیکن ندرانمتحیر باشند و گوه بند بحقیقت نمینوان شناخت؛ پس شیطان دلیل فراییش یشان نید تا گویند:دییا بقاناستو آخرت شك ویفین بشك نتوان داد » واين باطل است » چه آخرت یقین است بنزديك اهل یقین رت این متخیر 1 : نست که گویند که تلخی دارو یقین است وشفا شك » و خطر نشستن اندر درا بقین است وسود تجارت ۳ ث ؛ و اگر کسی ترا گوید درحال تشنگی کهاین آب ۱ مخور که ماری دهان اندر وی کر ده ت۳2 لذت آب مین است و زهرشكت » چرادست بداری؟ دلیکن کویی 5 راين مینثر گذارمزیان این سمل بود رسلیم: تر که ا گر حدیث زهر راست گوید «الاك باشد و بدان صبر نتوان کرد ؛ همحنین لذت دنیا بیش ازصدسال تست اوخوان ریات خوابی گردد ۰ و آخرت جاویدست وبارنج بازی نتوان کرد اگر در دغ است همان انکر که روزی چند اندردئیا تبودی جنانکه اندر ازل نبودیواندر ابد نباش ی » وا گرراست است ازءعذاب خداو ند برستی .
وبدین بود که علی- رضی ان عنه - آن ملحدرا گفت : کرچنین 7۳ و و در دوزخ افتادی ؛ مشال آنکهگروهی بآخرت ایمان دارند دلیکن گویندآن نسیه است و دنیا نقد سیم ونقد از نسیه بپتره واين مقدارندانند که نقدازنسیه پتربودکه همچندان بود؛ اما گر نسیه هزاربود و نقد 0 » نسیه بپتر بود » چنانکه همه خلنرامعاملت بنا بدیر: _ است واین نیز ازحملة ضللال باشد که این مقدار نشناسد ؛ مثال آنکه بآخرت ایمان دارد ولیکن چون این جپان بمراد وی باشد و نعمت چپار) دنیا بیند ِ بد چنانگهاینجا در نعمتم آ نجانیز درنعمت باشم , که خدایتعالی این نعمت مرا ازان داد که مرا همی دوست دارد فردا هم چنین کند » چنا نکهآن دو برادر که قصه ایشان اندر سورء الکهنف است که آن یکی گفت:« و لئن رددت الی- ی ۳ ربی لاجدن خیر منها منقلبا 600 و آن دیگر گفت : «انلیعنده للحسنی(؟ ا» و علاج این آ نست که بداند که کسی را فرزندی عزیز باشد و غلای دلیل ؛ فرزندرا همه روز اندربند دبیرستان وچوب معلم دارد وغللامفر و گذاشته باشد نا چنان که میخواهد همی زید : که باد بار ویبالك ندارد» ار این غلام بندارد که این بدوستی وی همی کند که و را ازفر ز ند عز یز ثرهمی دارد » این از <ماقت باشد » وسنت حق تعالی نست که دنبا را از اولیاء خود دریغ دارد وبردشمنان خود ریزد» ومثل آسایش و راحت وی چون کسی بود که نکارد و کاهلی کند ؛ لاحرم ندرود » ال 1 پنجم ابله نداند که چه کرم ورحمت بو دیش از نف ااسیاب آنفر ادهد کهدانه نست که کوید: خدا کریم ررحیم ات بپشت ازهیچ کسدريخنداردو ان اندرزمین افکنیتا هفتصد بدروی » ومدتیاندگ ورا عبادت کنی تایبادشاهی بینپایت رسی ابدالابد » و اگرهعنی کرم و رحمت آنست که بی آنکه بکاری بدروی » حرائت و تحارت و طلب زرق چراهمی کنی ؟ بی کازهمی باش که خدای کریم و رحیم است و فادرست کهبیتخمو برورش نباتبر و با ند»چونبدین کر ایماننداری باانکه همی گو بد «ومامیدابفی الارضالاعلی اللهرززقها ۰۳ . و آنگاه اندر آخرت این اعتقاد کنی بآ نکههمی گوید : « وانلیسی ! ۲ نسانالاماسعی ِ" ۲ این از نبایت گمراهی باشده چنانکه رسول گفت : « الاحمق منأنببع هسه هوپا وثعنیهای أقهعز وجل ۰۳ وچنانکه کسی امید فرزند دارد بی آ نکه نکاح که ۸ با صحیت کند و نخم نگاه دارد ابله باشد - با آنکه خدای کریم 3 بر آفریدن فرزند بیتخم فادرست - و آنکه صحیت کند و تخم بشرد و براهید بنشیند تا بو د که حق تعالی آفت باز دارد تا فرزند بدید آید عاقل است ؛ همحنین آنکه ایمان نبارد » با ایمان آرد و عمل صالح نکند و امید نحات دارد ابلهاست »و آنکه ابنهر دو نون و امیدهمیداز د بفضل حق تعالی تا از صواعق باز دارداندر وقت مرلك تاایمان سللامت ببرد این عافل است و آندیگر مغرور » و آن قوم که همی گویند که : خدایما را اندرین حپان نبکو داشت اندر آن وچون بخدای خود بازگردم بیشاذاین بمن خیرو نیکی خواهد رسید ۰ برای من نزد پروردگارم نیکیهامی است ۳ هیچ جنبندهای در زمین نیست که خدای روزی وی دا نرساند .
)( دست رای انسانی چز آن ندازه که سعی و کر خش کرده سرت , 2 احمق کسی اس 4 خواهش نقس را بیروی کند و بخدای چشمدار د ۰ ی ۳ ور ۱5 حران نبز تک دارد که خود کریم درحیم ی ۰ بحق تعالی عره شدها ند 1 فوم که همی گویند که : دنبا ۳ ذیقین است و آخرت اسرد وشاك بدنیا ءره شدهاند ؛ و حقتعالی از هردو حذر فرموده است و گفته : « ب۷! بهاالناس انوعد الله حق فلا فر- ننکیم الحیوالد نبا و لایغر نکم باللهالغر ور » بامردمان آنحه وعده دادهامحق است: که هر که نيك کند نيكبیندوهر که بد کند بدبیند ؛ اینوعذه حق است تا بدنیاغره نشوی وبحق تعالی غره نشوی » . بیدا کردن بندار رعلاجآن بدآنکه اهل بندار مغر ور ند وین قوم کسانیاند که بخویشتن وعمل خویشتن گمان نسکو بر ند واز آفت 1 عال باشند » و سره از خالص باز نشناسند » بدانکه صرافی تمام نیاموختهاند و بر نك دصورت غره شدهاند » و آن کسانی که بعلم و عیادت مشغو لند واز حجاب غفلت وضلاات ٍِ ناند , از صدنودو نه مغرورند ! و بدین بود که رسول - علیه السلم گفت : «روز قيامت آذدم را گویند : اصیب دوزخازفرزندان جویش ببردن کن 1 گوید ِ از ید جرد ؟ و : ازهز ارو ن,صدو نودو نه 1 داین ره آن باشند که همشه اندر دورخ بو ند » ولیکن ابشانر از گذر بر دورخ جازه نبود : گروهی اهلغفلت باشند و گردهی اهل صلالت و گروهیاهل غرورهو گردهیاهل عحجز که اسبر شپوأت خویشاند اگر چه همی دا نستند که مقصر ند ؛ و اهل بندار سساز ند و اصناف ایشان اندر شمار نیاید » و لیکن ازچپار طبقه بیرون نهاند : علما و عابدان رضوفیان وارباب اموال : طبقَةٌ از ال پندار علمااند » کهگروهی ازیشان روز کار خود همه در علم کنندتا او علوم حاصل کنند ؛ واندر معامله تقصیر کنند ودست وزبان وچشم وفرج از معاصی نگاه ندار ند » و بندار ند که ابشان اندر علم خو د بدرحه ر سیده ند که ایشانر عذاب نود و بمعامله ماخو د نباشنه » بلسکه بشفاعت ایشان همه نحات یابند » و مثل ایشان چون بیماری استکه علم علت خویش برخواند و همه شب تکرار همیکند و بسجمی تیکو پیوسد و شروط داروی 0 نمث بداند و هر گز شر بت سخورد بر تلخغی دی صبر نکند ۰ تکرارصفت و ویرا کجا سود دارد ؟ وحق تعالیهمی گوید: 1۲۲ ۱ «قداقلح موم نز ای » ودیگرهمی گوید: « و نم یا لشی عو ا(۵وی » هم ی گوید: فلاح وسیر بو د که راك 3 دد _ نه بدانکه علم با کی بیاموزد و اتتشات دیس رسد که هوایخود راخلاف کند نه نکهبداند هو اراخالافنباید کر د. واین سلییم دلر ااگر این بندار از آناخبار خاسته باشد کهاندر فضلعلم آ مده است؛ چر آناخبار که اندرحقعلما بد آمدهاست برنخواند ؟ که اندرقر آن اورا بخرماننده کرده است که کتاب اندریشت دارد » و سك مانند کز ده تا ومی گوید 9 عالم بدر آدردورخ انداز ند جنانکه بشت و گردن وی بشکند ۳ آتش ویر بگرداند جنانکه ۳۹ را گرداند » وهمه اهل دوزخ بروی گرد اً بند که ۳ واین چه تکاست ؟ گوید : من 5 که فرمودم و نکردم ۱ » .
ورسول - علیه السلم ی همی گوید که : «عذابهیچ کس در قیامت عظیم تر از عذاب عالمی تست ۸5 وی بعلم خوش کاد نکند ۰ و اسودر دا همی گوید + وای بر آانکه نداد بکیار ووای بر آنکه بداند و بدان کار نکند هفت باز یعنی که علم برری ححجثت شود ,2 گردهی اندر علم وعمل هر دو ت#صر نکردند 4 ولیکن همه اعمال ظاهر بجای آوردند واز طبارت دل غافل ماندند و اخلاق بد از باطن بیرون نکردند ؛چون کبروربا وحسدوطلب ریاست, بدخواستن افران خوش را وشاد شدن بر نج ابشان واندو هکین بو دنبر احتایشان » و ازین اخباز غافل شدند که همی و رل : « اندك ربا شرلاست - واندربپشت نشود کسی کهاندر دلوی يك دره کیرستوحسد . ایماثر جنان نبا ام کند که 1 نش هزم ر ۳ نکههمی گوید: حقتعالی بصورت شما ننگرد بدلیاء شما ک ۰ پس مثل پن وم چون ی استکه چیزی بکارد و ویرا خار و گیاه از اصل هی بباید کند تاکشت وی قوت گیر د» پبساین خاشال سراد ذمین همی بر آرد سر ان همیدرود وخ آن اندرزمین همی گذار ده هر جند که ب" دزیادت ود و بیخ اعمال بد اخلاق بدست و اس رت د که آن کنده شود بلکه مثال این چنا 4 کی باطن پلیددارد وظاهروی راستهبچون طبارت جای باشد که برون گچ کرده باشدواندرون فزا که ور وتات باچون گور راسته که بیرون از بود واندرون مردار وچون خانه تاریك که شمم بربام وی نباده باشد. وعیسی علبها( سم - عالم بدر اتشیبه ؟ رده است و گفته : چون ماش و و از ری ظم 3 زبرد وسیوس اندروی [۳ بالیدن : نمو کردن - برآمدن ۰ غریال . -۱۳۲- همی ماند» ایشان نیز سخن حکمت هرن وان 4بدبود در ایشان همیماند. و گردهی دیگر دانسته باشذد که این اخلاق ندست 2 از این حذر باید کرد 2 دل ازین بالگ باید داشت» ولیکن پندار ند که دل ایشان ازین بالاستوایشان بزر گتر ازان,اشند که بچنین چیزیمتلاشو ند که اشان علم ۱ 9 از همه پتر دانند؛ رجو نآندر توعزیز نباشی اسلامعزیز نبود. واگر حامه سین اندر بوشند و اسپ وساخت و تجمل راز ند » گویند: این نه رعو نتاست که این کوری دشمنان اهل دین است که مبتدعان بدین کور شوند که علما باتحمل باشند؛ ژزسبرت رسول علیها لسلام- ۴ بو بکر ورعمر وعشمانو علی_رضیالنه عنیم_وجامة خلقایشانفر اموش کنند»و بندار ند که ۱ نحهابشان همی کردند خوار داشتن اسللامبود وا کنون اسلام بتجمل وی عزیز خواهدشد؟ واگر ۳سه ال اندریشانپدیدا ید کوید: این صلابت سدق است؛ وا گر ریایدید ید گوید ۱ بن مصلمعت خاق است ناطاعت بشناسند و اقدا کنند 1 جول بحدمت سالاطین شو ند 9 این ره تواضع ات ظالم راکه ان حر ام ارت بلکه بر ای شماغعت مسلمانان است و مصلحت بشان» و ۳1 مال جر ام ۱ بشان ستتا نت و سید ۱ بن حجر ام تست کها 1 را مالك نسست واندر مصالح باید کر د ومصاحت اسلاماندر من ستتهاست وا ک انصاف دهد وحساب بر گیرد داند که مصلحت دین بیش ازان نیست که خلق از دنیا اءراض کنند»و کسانی که سیّبویاندر دبارغیت کردهباشند بیشازان بود که از دنیااعراصض 1 ده باشند» پسعز اسلام اندر نابودن وی بسته باشد؛ ومصلحت آ نست اسلام را که وی وامیال وی ناشند. این وامثال این بندارها وغرورهاءباطل ات وعلاجوحقیقت ابن اندرین اصول که آزییش رفته ا تشگ بگفتهايم و باز گفتن آن دراز رو ۵.
و گر وهی خود اندر نشس علم غلط کر دهباشند و نحه ازعلم میمتر بود چون تسیر و اخبار و علم معامله دل و علم اخلاق و طریق رباضت و نچه اندرین کتاب بیاوردهایم» واعوان و آفات معامله راه دین وطریق مراقبت دل که این همه فرص عین است خود حاصل نکردهباشند و ندانند که این ازجمله علوماست وهمه روز کار بااندر " جدل ومناظره وبا اندر تعصب کلامباا ندر فتاوی خصومات خلق اندر دنیا وحماهعلمها ۲ چا اس ۵ و اه ۵۱۲ ۵۵ و و نب و اد ۵ ۵ ام ها ۵ ۵ ۱ و اب ۵ ۵ 9 و و ها ۵ ۵ ۵ وا ۵ و و و با ۵ ۵ 8 نو و ۱ ۵ اب و اه ۵ و و و او وا وا وا ۵ ها 8 ۵ و اه ۵ هه و وخ و رن هو ان و صاخ ۵ ۳۵ کهخو دعلمهمه آ نستدهر کهرویبدین دیگر آورد از علم اعراض کرد دعلم را میچور گردانید » وتفصیل این بندار هادرازست واندر کتاب غرور اندر احیا آوردهايم که این کتاب تفصیل احتمال نکند. ۱ و گروهیبعلم وعظ مشغولباشند وسخن اشان هماسجع وشعر و نکتهوطامات بود وعبارت آن بدست همی آرند ومقصود ایشانآن بود تاخلق نعره زنند و بریشان تناگو بند » واين مقدار ندانند که اصل تذ کیر آنستکهآتش مصییتی اندردل نا ول که خطر کار آخرت بسند پسبنوحه گری این مصیبت مشغول شود وتذ کیر واعظنوحه این مصیبت باشد؛ امانوحه گری که ماتم آ لود نباشد وسخن عاریتی همیگوید اندردل هیچاثر نکند: ومفرور این وم نیز سیارند وشرحآن دراز بود. و گر دهی دیگر ر وزگار بفقه ظاهر بر دهاندو عناخته باشدد که حد فة4 پیش ار ان نیست که قانونی که بدان ساطان خلق را سیاست کند نگاهدارداما نحه براه خرت تعلق دارد علم آندیگر ست ویندار ند کههر چه اندرفته ظاهر راست بود اندر ۳ ت سود دارد » ومثال این آن بودکه ؟ سی مال ز کوة اتقو ا خرسال بزن فروشد ومالوی بخرد » فتوی ظاهر آن بودکه ز كوة از وی بیفتد » بعنی ساعی شاه رد 5 از وی ز کوة خواهد » چه نظروی بظاهرماك بود وملك بریده شد بیش ازتمای سال؛ و باشد که بدین فتویکار کند داین مقدارنداند که آن ححکس که چنین کند بقصد 11 تا ز کوة بیفتد » اندر مقت حق تعالی بود وهمچون کسی بود که ز کوة بندهد : چ-ه بل هل یت و ز کوة طهارنست از پلیدی بخل » ومپلك بخلی بود که مطاع باشد ؛ وا بن حبلت نپادن طاعت بخل است » و چون بخل بدین مطاع کشت هلاک :مام شد » نجات چون یابد ! و«مجنینهرشوهری که بازن خویش خوی بد فراییش گیرد وویرا بر نجاندن گر دتاکاوین بدهد » اندرفتوی ظاهر کهبمچلس حکم تعلق دارد اینابر ِ درست بود :که قاضی این جهان راه فرازبان دارد نه فرا دل اما دران جهان مأخود بود که این اپرا باکر اه بو ده باشد 4 زهمحدین جون در ها ۳ چبری خواهد ۳ .
یر 5 بود » که فرق نبود میان نکه بتازیانة شرم دل ویرا بزند تا از رنج دل ان مال بدهد ومیان نکه بظاهر بحوب بز ند ومصادره کند ۰ این وامءال این سربارست 1 و کسی که حز فم۵ ظاهر ندا ند اندرین بندار بود واين دفایق ازسردین خیم نکند 4 طیقه ر راهدن وعابداناند » و اهل ۳۳ تیان مبان اشان سیارند : + گردهی وهی طهار تباشد که بدان سیب نمازازو وت بیفکند » ومادرو بدرورفیقراسخندرشت کر بد» و کمان رعیك اندر نحاست ان بنز ديك وی قرب بود » وچون فر ۷۳ رسد بندارد همه جبزری حالس 4 و باشد که ازحر ام محص حذر نکند وبا بیبا حبله س برزمین اسرد وحرام محض همیخورد » سرت صیحا ب۵ فراموش کند ِ وزعهر بّد رضیالنه تمه ب گفت : هفتاد باز ازحلال دست بداشتم از پم ۱ نکه اندر حر ام نیفتم 4 و با این بهم از سبوی هیردنیترسا طیارت کرد ۰ «س این قوم احتباط همه ۳ احتبات ط پارت اوردهاند و باشد که ا گر حامه که گازرشسته بیوشد بندار زدکه گزاه یعظیم ست »ورسول لها اسلا 5 امه که کار برد ,هو ستادنوی ندر بوشیدی» وهرحامه کهازغدءمت کفار بیاوردندی در رو شیدی او و صیحارد ,وهرگز کس حکارت نکردکه بر ۱ بت بر ۱ ور ندی» بلکه سالاح کفار برمیان بستندی و با آن نماز کر دندی ونگفتندی که باشد که آب فر اهن داده باشند بالك"؟ اندر وی کر دهباشند بایو توت 45 بر استه باشند بشر طنماز نکرده باشند؛ پسهر کهاندر معده واندر زبان ودیگر اءضااین احتیاط نکند ودرین مسالغه کند آضیکه ۳ اشیظان بو د 4 بلکه اگرهمه بجا ۱ زردجون بآب ریختن باسر آف رسد بانماز از اول وفت در گذرد هم مغر رر باشد» وهر که این احتباط که اندر کتاب طبار ن گفتها 8 بجای و اند ۱ 3 د کفا دت باشد" و گردهی که وسوسه بریشان غالب شود اندر نیت نماز تابانك همی دار ند با دوسمن هی اومانند باشگ کة ر کعمت اول قوت 1 و 1 ن مقدار زوا زد که ست نماز همحون است وام گزاردن وز کوة وادنست وهیچ کس ازیشان ز کوة اه بود تااز مخارج بیرون ورند » و ویرا دلبا ععنی بایدداشت تابوقتالحمد همه شکر پاپوش-کنش, مادة چسندهای که باآن دستهٌ شمشیر رابچسبانند اسیاب خنده. 2۳۹ رپ ۳/7 ٩۹7 > ««سس<<سس<س<س<<سسسس سس 1 دد بو وتاباه نهرد همه نو حیدوعجز گردد ۳ قت اهد نا همه نضر ع گر دد » و ویدلهمهبا آن دارد تااین ا بالگ ارمخرج رون آید چون نی 5 از بادشاهی حاحت خو اهد خواست همی گوید ایراالامیر ؟ واين شوت همی گوید اینها درست وت و میم امیر فراعت کین 4 بقاکا شتا 3 سیلی ومقت بود » و گروهی هررور ختمی کنند و قر آن پدر مه آهمی خو ۱ نند وهمی دوند سر ربان و دل از ان غافل» وهمه همت اشان آنکه تاختمی برخویشتن شمر ند که ما چندین ختم دیمو وامروز چندین هفت يك فر آنخوا ندیم ,و ندانند که ابن قر آن نامهایست که بخلق نمشتهاند» اندروی امرو نپیوعده و وع,دووعظ وتخوفو زذاره مسیاید که بو توعد هم خوف گردد »و بوقت وعد همد نشاط گرد و بوقت مدل همه اعتبار گردد؛ و بووات وعظ همه گوش گردد؛ وبوقت تخو بفهمههر اس گر دد» واین همه احوال دلاست.
بدان که سرزبان همهحنباند آندران چه فابده باشدوومئلوی جو نم باشد که بادشاهی بوی نامه نویسد واندروی فرمانپا بوده وی بنشیند و نامه ازبر بکند ود«می خواند و از ععانی آن عافل ؛ و گردهی 6 شو ند و مجاور بنشینند و روزه فا گیرند ۰ وحق روزه بگز ار ند فا داشت دلوزبان » وحقراه نگز ارنه بطاب زاد حلال » وهمشه دل ابشانباخلق باشد کهابشانر ازمجاورانشناسند و بند ماچندین موقف باستاده م وجندین سال محاور بنشستیم)» وین مقدار نداننتند که اندرخانة جوش باشوق کعبه بپتر ازان که در کعبه با شوق ریاء نکه خلق بدانند که وی مجاورست یاطمم آنکه چیزی بو ی دهند» و باهر مه که میستاند بخلی اندروی تقی ید که ثر سك که کستی ازوی ستاند بابخواهد. و گردهی ِ راه زهد گیر ند ولباس درشت بوشند و طعام اند خورند و اندر مال زاهد باشند واندرحاه وقبولزاهد نیاشند» خلق بدیشان بر 4 همی کنند و بدان شادهمی باشدده وحال جو یش ددر چشم خلق ار استه همی مند » و ۱ بن قدر بندا ند که جاه زبان کارتر از مال است و تر لك وی گفتن دشو ارتر ست 4 که همهرنجها کشیتان باهید جاه آسان بود و زاهدآن باشد که بتر حاه ت بد؛ و باشد که ویرا کسی چیز ی دهد فر انبذیرد که تباید که گو بند زاهد نست. وا گرویرا گوبندکه اندرظاهر فر استان بشتاب خواندن . 5 ور بت 71 . کنسوم معط ط بان تاه ها اه خط ات 5 مه من ها معا تا 6 اه و باس واه اج ستاو هت یک خسط جات و سس اه وه یت ع ود و وه ها چم ار و ۳ واندر سرفر دردیش مستحق دهبردی صعبد ز یار کی اگرچه از حاا : بود) 2 آنگاه مردمان بندار ند که وی زاهد نیست بااین برم که حرمت توا ک آن بیش دارد از حرمندرو یشان وایشانر! مر اعاتزیادت کند» واینهمه غرور باشد. و گروهی دیگر همه اعمال ظاهر بجای آورند » تاروزی بمثل هزار ر کعتنماز 3 وجندین هزار تسبیح کنند»وشببیدار دار ند وروزبروزه باشند؛ ولیکن مراعات دلنکنند تا از اخلاق بدباك شود و باطن ایشان پر کیر وحسد وربا وعجب باشد و باخلقحق تعالی بخشم سبان ند و ۳ بی باهر یکی خشمی وجنگی دارند » و این ندانند که خوی بدهمه عبادات راحبطه کند باطل گرداند وسرهمه عبادتها خلقنیکو است واین مد؛ ۰ بی که من م متی از عبادت خود برخلق همینبد و بحشم حمقّارت همی ۳ د ببم گنان» وخویشتن ازخلق فر اهم کیر د 0 ۳ خویش بوی بازنز ند» واینقدر نداند کهسر همه زاهدان وعابدان بیغمیر بو د-صلی النهعلیه و سلم- وازهمه حپان کشاده روتر وخوش خوتر بودهوهر که شوخگینتر بودی که همهخویشتن ازویفراگرفتندی رسول علیه السلم- اورا بنزديك خویش بنشاندی ودست فر آوی دادی ؛ و کدام احمق بوداحمقتراز نکه بر ثر از استاد دکان گیرد؟ ۱ اینسلیم دلان چون شرع بیغمیرورزند وسیرت ویر خلاف کنند چه احمقی باشد از این بیشتر؟ طبقّ صوفانند واندر میان هیچ قوم چندان غرور نباشد که اندر میان ابشان» سیم که هرچندراه باریکتر باشد ومقصود عزیزتر بود غرور بیشترراه یابد: واول اف تتگه سه درحه حاصل کرده بود » یکی آنکه نشس وی مقپور شده باشد واندروی نهشهوت مانده بود و نه خشم.
نهآ نکه از اصل بشده بود ولیکن مغلوب شدهباشد تااندروی هیچ تصرف نتوان کرد جز باشارت بر وفق شرع » چسون لعة که کشاده شود و اهل آن قلعه را نکدند دلیکر منقاد شوند » قلعهُ سینهٌ وی ه چنین بردست سلطان شرع فتح افتادهبود ۳ دوم[ نکه این حپان و آن حهان رااز پیش برخاسته بود اومعنی این آ نستکه ازعالم حس وخیال بر گذشته بود » که هرچه اندرحس وخیال بد بپایمرا اندران کی وهی لقتیت روخ وشکموفرج اسست» و بپشت نیزنصیب آن عالم حس وخیالببرون نیست » که هرچه جبتپذیر بود وخیالرا باوی کار باشد نزديك وی همحنان شده بو د که کاه نز ديك کسی که اوزینه ومر غ بریان س۸ 1 مبلکات بافته بود » چه بدانسته بود که هرچه اندرحسو ال سس است و نصیبابلپان باشد : و [ آثر اهل لچنةا له( » سوم[ نکه همگیویراحق تعالی و جلادحضرت ویگرفته بود » واين آن باشد که جهت را ومکان را وحس را وخیال را باژیهیچ کار نبود » بلکه خیال و <س وعلمی را که ازین خیزد باوی همحنان کار باشد که چشم ر باواز و گوش را بالوان که بضر ورت ازان بیخبر بود » جون بدیحا رسید بسر کوی تصوف رسید » و ورایاین مقامات و احوال باشدو بر باحق تعالی که ازان عبارتدشوار توان کرد : تا گروهی عبارت ازران بیگانگیواتحاد کنند ری کنند » و هر کر اقدم اندرعلم راسخ نباشد و آن حال اورا اب تمامی آن معنی عبارت نتوان کرد وهرچه گورد صریح کفر نماید ,و آن ندر نشفسخوش حق بود ولیکن و براقدرت عبارت نبود اژان » اینست نموداری از کارتصوف , و اکنون نگاه کن تا غرور و بندار ۳ كت بیمی : گروهی ازیشان ببش از مرقع وسجاده وسخنطامات ندیدند » آنبگرفته باشند و حامه تصوف وسیبرت ظاهر ایشان 9 فته » وهمحون یشان برسرسجاده همینشینند و سرهمی رو بر ند ) وباشد که وسوسه خیالی که آتتزنگ هی اه سرهمیجنبانند و همی بندار ند که کار ایشان خو دانست »۱ «ن چوت. برزنی عاحز بو د که کللاه بر سر نود " وقبادر بنددوسالاحاندرپوشد و بیاموخته باشد که مبارزان اندرمصاف جنك چون کنند وشعرورجزچون گویند » و همه حرکات ایشان بدانسته بود ؛ چون پیش سلطان شود تانام وی اندرحریده بنویسند » سلطان بود که بحامه و صورت ننگرد» بر هان خواهد وبرا برهنه کند یا یا کسی مبارزی فرماید » پبرزنی ضعیف مدبربیند» پفرمایدتا دیرافرا باک بیلافکنندتا نیزهیج کسزهر و آن ندارد که ببحضرت چنین بادشاهی استخفاف کند . و گر وهی باشند که ازین نیز عاجز آیند کهزی" " ظاهر بثاننگاهدار ند:حامه خلق نموشندومر فعپاه نبکور زگ و کحلی " بدست آورندو خود پندارند که چونحامه رنك کردند این کفایت بود » ندانند کهایشانجامهُعودی " ازان کردند که اندرهصیبتی بو دند آندر دین که کبو د بران دیق بود بن مد بر جولجذان مستغرق یت کف بجامه پیشترهردم بهشت تادانانند . داخل شدن چیزیدر چیز دیگر . حلو لیان آن کسانند که خدار ادر شخصی با شیتی مین داخل میدانند . هیاأًت وشکلظاهر. سرمهای. () بر نك کدروتار . ور شستن بر دازد وچنان مصست زده نت که حامة سو ۳ دارد » وچنان عاحز نیست که هر کجا حامهبدرد خرقهاندر وی دهد تا مرقم "شود بلکه وطماء نو بقصد بازه کند تا مرقمدوزد.
اندرظاهر صورتنیز باایشان موافقت نکرده باشد ؛ کهاول مرقعدار مر بود - ز ضی آلنهعنه 45و حاهه وی چاردهباره بردوخته بود وبعضیار انادیم بو د و گر وهی تِ ازین فوم بتر باشند که چنانکه طاقت حامه حر و مختصر ندارند طاقت گز اردن فر ایض و تر معصیت نیز ندار ند»بر ۳ ندار ند که بفقر برخویشتن اقر ار دهند که اندر دست شیطان وشپوات اسیر ند ۵ کوش : کاردل دارد و بصورتنظر نیست » ودل ما هميشه آندرنمازست با حق تعالی ؛ دما را بدین عبادت واعمال حاحت تتدت ۵9:0 رآ مجاهدت کسانی فرمودهاند که ایشان اسیر شیاند وما رانفس بهرده است و دین ما دوقله شده است ۵5 بحنین چیزها لوده نشود ومتغیر نگردد » و چون بعا بدان ۰ ند گو بند این مزدوران بی مزدند » وچون بعلما نت و نداینان آندر بند حدیثاند و راه فرا حقیقت ندانند . وچئین قو م کشتنی اند و کافر اند وخونایشان باجماع امت میاح ات( و وهی دیگر بخجدمت صو قبان بر <مز ند » و حهیقت حدهن آن بو دکه کسی خودرا فدای این قوم کند و بجملگیخو درا فراموش کند اندرعشق ایشان» چو دص ازیشان مشغلی ۳ سازد تا بسبب ایشان مالی بدست آرد وایشان راتبع خویش سازد : نام وی بخدمت ببرون شود ومردمان ویر احرمتدارند » وازهر کیحا باشدمیستاند حلال و حر ام و بدیشان همی دهد با باز از وی تاه نشود و بوشیده بما ند که مغرورو فریفته بود » ۱ وگروهی هستند که ابشان راه ریات تمام بروند دشپوت خود را مقیور کنند و #9 خویشتن حق تعالیدهند و برسر کر اندر ژوایه بنشنند واحوال اقا یر ۱ نمودن نو د تا از چیزی که خواهند خبر بابند و اگر قصیر وت تنیبپی بینند » و باشد ِ ۰ ی ۱ ۰ 4 که بیغمیر ال اقفر شتگان بصو رت یذو دیدن 9 د. و باشد که خویشتن را بمشل در ۱ سمان توف ان نید ) وحقیقتاین کار اکرچه در ست بود همحونخو ابی باشد که درست وراست بود » ولیکن این خفته را اندرخیالاید وان ببدار را اندرخیال عزا وماتم ۰ دصلهدار. محقر و مختصسر. (ع) سباب کار. ,5 2 ۰ 22ی بدینچنان عر ه شُو که گو ند : هر چها ندر هنت آسمان و رمین بو دجدین بار برمن عرضه کردند »9 بندارد که نبایت کار او لیاخود اینست ووی هنوز سريكموی از عجایب صنم حق تعالیاندر آفر ینش ندانسته باشد بندارد که خود تمام شد بشادی این مشغول شود واندرطلب فراتر نشود باشد که آننفس که مقپورشده بوداندلا ندك بدیدار آ مدن گیرد ووی خود بندارد که چون جنان جیزها بوی نمودند وی خود از شس خویش آیمن شد وبکمالرسید وا ین غروری عظیم است ۰ بلکه برین هماعتماد نبود » اعتماد بر آن بود که نباد وی بر ددو مطیم شرع شود که هیچ صفت ویر ااندر وی هیچ تصرف نماند . شیخ ابو ) لقاسم گر ای قدس ار و جه گفته است که : ۳ ۳1 رفتن واندر هوا شدن واز غیب خبر دادن این هیچ 5 امات نبود؛ که کر امات آن بود 45 کسیهمه امر گردد 4 نی همگی وی طوع وفرمان سرع شود که بروی<ر ام نرود » داین اعتماد را شاید آما این دیگر همه ممکن بو د که از شبطان بود ؛ که شیطان را نیز از غیب خبر است 4و کسانی کهایشانر کاهن گویند از بسیاری کارهاخیر دهند و چیزهاء عجب بریشان برود .