Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)
فصل (پانزده) [ یگمان طرحیفی هم [یکار أ سرت رو أمست ] ۳1 وهی از ابلمان » که ابشانرانهقو ت آ نست که کار ها مصیرت خو یش شناسند » و ۵ توقیق با بند که ازشر بعت قبو ل ون در کار ۳ ت متحیر باشند » و شاك بریشان غالب بود» و باشد کهچونشپوتغابت گیرد , وموافق طبم یشان آن نماید که آخرت را انکار کنند » در باطن بشان آن نکار بدیداز 0 و شیطان تر 1 ریت 2:۵5 بندار ند که هرچه أ مده ی دورخ برای هراس دادن مده است » وهرجه در بپشت گفتها ند همه عشو ۰ است . بدین سیب بمتابعت شپوت مشغول شوند » واز ورزیدن شریعت بازایستند » و در کسانی کهشریعت ورزند بحشم حقارت نگرند »و گویند که ایشان درحو الاند ور فتهاند. وچنین احمقرا کجاقوتاین باشد که چنین اسر ار ببرهان معلو تو آند ۳ رن ویرا دعوت بایث کر د تادر ركث سخن ظاهر نرگ تأم لکند»و باو ۳ گویند : « اگرچه غالب ظنتو آ نس تکه این صده بیست و چپار هز ار بیفامبر وهمه او لیا و علما وحکیا غلط کر ند و مغر ور بو د ند 4 وتو بااحمقی و حال بدانستی» آشر ممکن نیست که این غلط تر افتاده باشد ومغرور 2 دبی که حقیقت آخر ث ندانستة وعذاب روحانی هم نکرد » و وحه و مثال روحانبات از عالم محسوسات ندانسته 6 » گر چنانست که غلط خویش روا دارد و گوید : « چنانکه دانم که و از یکی سشتر بود» و همحنن دانم که روح را حقیفتی نیست ووی بقایی نتو اند بود » ویر هیچ راحتی ورنجی نتواند بود بس ازمر ک » نه روحانی و نه جسمانی» نکس بکار ناپیدائی پرداختن (ر کوبالامرعلی غیر بیان : قاموس )- شاید بتوان] نرا مجازا< کول زدن »6 معنی کرد و درفادسی نیز ,مین معئی مده است . ۷ ۳ ۹ هن آن چبار) را مز اج تباه شده باشد ؛ و آژوی نومید بابد شد که وی از آن فوم ار که ۳۷ تعالی گفت : « وان تدعهم الیالهدی فان بهتدوا اذاً ابدا 0۱» ؛ و اگر گوید : « محال بودن این مرا ضرورینیست ؛ چه این ممکنست ولکن بعیدست »وچون این حال مرایحقیقت معلومنیست , و بظن غالب معلوم نیست » بگمانی ضعیفچر اخویشتن همه عمردرحجر " "تقوی کنم وازلذاتبازایستم » باوی گوئیم که اکنون کهبدین مقدار قرر ددی؛ برتو وجب شد»پسکمقل ,که ره شرفراپیشگیری که خطرچون عظیم باشد 6 ضعیف از وی ۳9 بزند : چه 1 توقصد طعای 5 بخوریو گو بد ماری دهان درین طعام کرده است » :و دست باز کشی ۳3۳ چه کمان آن بو د که وی در دع و بد » 2 بر ای آن می گو بد تا وی بخورد» و لکن چو ن همکن بود که راست 1 بد » با خو بشتن گو ۳ اگر نخورم رنج ۱ بن گر ۰ ی 2 و ا گر بخورم تباید ۳ که اوراست گفته باشد ومن «لاك شوم » .
وهمحنین ا شهار شوی » و درخطر باشی » تعویذ شناسی ی «يك درم سیم بده » تا تراتعوین کنم بر کافنی و تقشی بر اف کنم که بتر وی هرچند که ظن غ-الب توآن بود هر آن قش با تن درستی هیچ مناسبت ندارد و کر ن گوبی : داش کته زاست می گوید 9 تراد آن یکدرم گفتن ی :۳۱ 3 اگرمنج گورد : «چون ماه فلا جای رسد فلان داروی تلخ بغور تا بپترشوی ؛ آن رنج بکشی بقول وی اگویی : ۱ « باشدٍ که راست میگوید » و اگردروغ میگوید » آن رنج سپلست > پس نزديك هیچ عاقل» قول صد ویست وچپارهزار بیغمیرواتفاق < حملهٌبزرگان عالم چون اولیا وحکماکمترازقول منجمی و تعویذ نویسی و طبیبیتر رسا ناد ,که بقول دی رنجی اند( برخود نید 5 ازرآنکهمظیمتراست ؛باشد که خللاصی بابد . ورنج وزیان که اند گردد » باضافت اندك کردد : چون کسی که حساب بر گیرد کهعمر دنیا چندست » وازابد که نرا اول نیست بنسیت با ازل که ترا آخرنیست وکا داند که این رنج کشیدن » اند باشد در جنب آن خطر عظیم »که با خویشتن گوید که: «اگر ابشان راست می گویند و من اندر چنان عذابی بمانم چکنم ؛ و مرا واکر ] نانرا براه راست پخوانی » هر کزهدایت نخواهند شد . منم -دامان مبادا ۰ (ع) دعانویس - طلسمساز. (ه) مسیحی. ۱۰ این راحت دباکه روزی چند بگذاشتهام چه سود کند ؟ و ممکن ناخت ک4ز ات میگویند ِ« وابد را معنی آن باشد کها گرهمهعالم پراز گاورس"" کنند » ومرغیرابفرمایند عم 11 ۰ ۳ هرهز ارسال کر دانهُ گاورس رت 5 ۳ ن گاورس در سل وازاید هیچ کم شود ۱ سس جندبن مشت عذاب اکرروحانی بو د »۳ ا مان دو ۵ 4 وا گر خیالی بود خی تهتران کش » وعمردنبا را درجنب أن جمدر باشد ؟ هیچ عاقلی نباشد کهاندرین اندیشه تمام نکند که راه احتساط رفتن و حذر کردن از چنین خطرو اجب بو د » ۳1 جه با دلج بو د » وا گرچهبا کمانبود . که خلق بر ایبازر گانیدردربا 3 وسفر هاء دراز میکنند» و رتجیاه بسیار ه. مه ان ت33 . اگر این مرد را «قمر تست بر کیا رورت هست ؟ سس ّ برخویشتن شهار دارد 4 باحتم ال ار ادن و برای این بود که امیر المقمنبن علی - رضیالنه عنه - هت ۱ مناظر ه روت ۱۵ وتات که ق و بی : هم تورستی دهم ما ؛ و اگر چنانست که م می گوییم ِ ۳۳ رسیم و توافتبدی 2 در عذاب ابدی ماندی ۴ . و این سخن که امیر مق من علی - رضیآلله عنه - گفتهاست مقدارضعف عقل آن ملحد گفتهاست؛ نه بدانکه وی در گفته واعتقاد خویشدرشك بود » لکن دانست کها نحه راه یقاناست اتیت ان فانک احیال ین س بدا نکه هر که درعالم حزبز اد 1 حرت مشغو است »بات احمعست ۳ سیب آن ۷ و آندیشه نا کردن : که شپوات دنا ایشانر خود جندان میفر و نگذارد که اندرین اندیقه کنند » و گرنه 1 نک سکهیفنمیداند؛ و آ نکس کهب؟ مان غالبمیداند» و نکس که گمان ضیف میبرد »برهمه داجبباشد - بحکم عقل -کهاز آنخطر عظیم حذر کنند ؛ وراه ایمنی" واحتیاط گیرند ؛ نا سلامتپابند انشاءاله . تمام ءشد سجن در عنو آن مسلما نی» اد: معرفت ی _معر وت حق - جل حاز له وعظمشا نه وعز گبر یاوه ولااله غیره - ومعر فت دنبا ومعر فت ] خرت . سس ادن ار کان معامات مسلما نی ] غاز کنیم 6 ] نشاءا!
ل4) لعز یز و حده ۰ نوعی دانه که بمر غ دهند و اور ف ار نیز کو یند . ادذن بیدین . ۲۳ هم گ) ار آکان فا دا ۳ امک مک 7 حجوا بت از معر فت عنو ان مسلمهانی فار ع شدی » و خو در بدانستی »۰ و حقنعا 3 رابشناختی »و دنیا و آخرت ر بدانستی» تا ر ان معا فلت مهن نیمسخول داید شا ۰ جهاز آن جمله معلو م هد که مسعاوت اهاعی دور شاخحت حقتعالی امست » و در بند گی وی : و اصلشنا خت و معر فتاز چهار عنو ان<اصلشد؛ و بندگی دشابن چهار دبع ۳ صلی و . ر کنعیادااست 4 دوم آنکه زندگانی و حراکت وسکون خویش باادب داری؛ و این در کنمعاملا تست ؛ سوم آنکه خویش رااز اخلاق نایسندیده با لک داری» و اینر کن مپالکانست؛ جهار مآنکه درل <و دش دصفات پستادیدده [ ر اس ٩ داری و این ر کن هتجباست: ۱۵ زر فن اول در عبادااست و آن ده اصل است اصل اول در درست کردن اصل ششم - درروزه ؛ اعتقاداهل سئت > اصل هفتم - در حج ؛ اصل دوم - درطلب علم 4 اصلهشتم - درقران خواندن ؛ اصل سوم - درطمارت؛ اصل نهم - درذ کر وتسبیح » اصل چهارم _ درنماز » اصل دهم _ دروردهاء ووفتبا اصل نحم _ در ز کات » که عبارتراست. اج اه دا و و و ها دا صاخ دا وا و وا ها و او اس ها هم و و ها هه و و هاش اه او و و وه ماد وا وا و و وا وه و ها و و مج و و ما ۵ هد هه و و و ۵ و و ۵ ۵ ۵ اب وا هت ها ها و وا و و ۵ و 5 او و وا وا اد ماو هو ۱ ۳9 در اءتقاد اهل سشیحاصل کر دن بدانکه هر که مسلمان شود اول واجب بر وی آنست که معنی کلمه «لا۱ل4 الاالله - محمد ر سول الله» را که بزبان گفت - بدل بداند وباور کند ,چنانکه هیچ شت رابوی راه نبود ؛ وچون باور کرد » ودل دی برانةر ار گرفت چنانکه شك» را بدان راه نبود این کفایت بود در اصل مسلمانی . ودانستن بدلیل و برهان فرض عین ِ" نیست بر هرمسامانی » کهرسول - عله مه السام - عربرا بطلب دلیل »وخواندن کلم " "۳ وحستن شبتپاوجواپ آن نفر مود بلکه تصدیقو باور داشتن کفایت کرد . 9 درجه عمومخلق بیشازین نباشد . اما لابدست که فرفی ِ باشد ؛ که ابشان راهسخن گفتن بدانند ؛ و اگر 0 شبپتی افکند تا عاهیر از آن بیفکند » ایشانرا زبان آن باشد که آن شبپت را دفع رن« واین صذعت را « کلام » وگ داين فرص کفایت " بود ک4درهر شهر ی« دوتن بدینصفت باشند بسبود وعامی صاحب اعتقاد باشد» ومتکلم (0 شحده و بدر ۳ اعتقادوی باشد . آما حقبقت معر قت خود راهی دیگرست ۱ ورأی این هر دو مفّام . و مدمه آن محاهد ست : تا دشر اه محآهدت و ریاشت نرود » نماموی بدان درحه نر سد»وهسلم نباشد ویرا بدان دعوی کرد » که زیان آن بیش از سود وی باشد .
و مثال وی چون کسی بود 4-4 یش از بر هیز کردن دارو خورد: یم ان بود که هلال شود 4 4,2 آن دارو به صوهت اخلاط معده وی گردد 4 وازو شم حاصل ۳ نمایث 9۳ سماری زیادت کند و ۱ نحه در عنو ان مسلمانی گفتیم» نمو دار ۷" و نشانی است از حقبت معرفت» با کس, که اهل آن باشد طلبکند , ونتوا ند کرد طلب حقیقت آن الاکسی که 2 در ۱ در دنا یم علافت تباشد که مسعو ل کند ) و همه عمر ۳ متعو ل تحو اهد بو د فرص عین واجبی است چون نمازو روژه که برهمه واجب است» ودر مقایل آن فرض کفایت است چون شستن مرده که ۱؟ ر کسی انجام داد از عبده دبگران ساقط میشود ۰ مقصود علم کلام است ؛ دستههالی . ءالمعلم کلام ۰" ۵) کسی ٩-۲ هسام ییا پیش کار و ان مبر فته است که ۲ نرااز حوادت نگاهدارینماید . (+) نمونه , هه اج و وچ و ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ ۵ اد ۵ ها اه هب ۵ و ۱ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ هد ال هب با با با هب ها هه ۵ و ها ۵ با ها ۵ و و ۵ و و و 8 اک با اه 5 اه لآ ان با هب ۵ ها و و اب با را ها کب ۵ با هر هب با با با ها و و ود و ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ 33 6 ان هر ها و و و و و ۵ ۵ ۵ ۷ طلب حقتعالی ۳ ن کاری دشو / ودر از ست : بس بدانجه غذایحما4 خلق است اشار ت کنیم ۳۳ 1 ناعتماد آها ات ۸ ناهر ۳ ایناعتقاد دردل خودقر از دهد گه این اعتماد تخمسعادت ویخو اهدبود . دید اکرد ل بدانکه تو افریده وتورا آافر ید کار نیت که ] ور ؛د ار همهعالمو افتماد راابتدا نیست :وهمیشه باشد : که دجودویرا آخرنیست. وهستی ویدر ازلوابد که هرچه درعالمست اوست : ویکی است : که ویر اشريك وانبازنیست و بگا نه است ویر همتانست ۰رهمیشه (وذه است : که هسنی او و فسوی ابزیراهنیست. هستیویبذاتخودست: که دیرابپیچچیز نیاز نیست یچ چیز ازویبی نیازنیست » بلکهقیامویبذاتخودست ؛ و قیام همهچیزهابوی است وی در ذات خود جوهر یست » و عرص نبست . و ویر در هیچ کالید رد و4 فرود آمدننیست رو بپیچچیزمانندنیست 4 و هیچ جیز مانند وینست : و اورا صورت نبست . و چندی وچونی و چگونی را بوی زاه نیت » و هرچه در خیال آید ؛ و در خاطر ید - از کمیت و کیفیت وی از آن باکست :که آن همه صفات آفر بدگانو ست . ووی بصفت هیچ آفر بده نست ؛ بلکه هرچه و هم وخال صورت کند» و ی آفر بد گار آنست. وخردی و برر ۳1 مقدار را بوی راه ست؛ کهاين نیزصفت احسام عالم است وری جسنم نیست ۰ وویرا باهیچ نم بو ند یست. و برحای نبست »و درحای نیست بلکه خود اصلا جای گیروجای بذیر نیست.
و هر چه در عالم است ذیرعرش است » وعرش زیرقدرت وی مسخرست؛ ووی فوق عرشاسته نه چنا: که سم ی فود ی <سمی:؛ باشد کهویجسم دست 2 عر ان س حامل بر دار ندهوی تست بل کر و جم ۳1 عرشهمه بر داشتهومحمول لملف وفدرتویاند و امروزهم بدآنصفت ات ۸5 درازلبود- بش ازآنکه عرش را ببافر بد و نا اد همحنان خواهد بود :که تغبر و گردش را بوی ۶ صفات وی راه تست : که ا گر گردش بصفت قصائی د خدای را نشاید »و اگر بصفت کمالی باشد » از بیش ناقص بوده باشد » و حاحتمند این کمال بوده باشد» و محتاج [۳ بود , و خدایی را نشاید . و باز آنکه از همه صفات آفر بدگان 9 ۵ است درین حهان دانستنی است و در کر ان حپان دیدنی است ؛ و جنانکه درین حپان سچون و بیحگونه دانند ویر ۸ در ان جپان نیز بی چون و بی چگو نه بینند ونر ا که ان دبدار از جنس دیدار این و باز نک مانند هیچ چیز نیست ؛ بر همه چیزها قسادرست » و توانایی هِ ۱ ۰۰ ۰ دربب وی پر کات که هیچ عح<ز و نصا و ضعف را بوی راه تست ) بلکه هر حج4 خواست کرد 4 و هرجه خواهد کند . وهفت مات و هفت زمین و عرش و کسرسی و هر چه هست » همه در قیضْهٌ قدرت وی مقهور و هسخرست ۰ و ب. دست هیچ کس نت <-ر و ی - سین جر نسرت ۳ ویر در ار هیچ باز ۳ افیا ادنمیت اب > ِس ووی داناست بپرچه دانستی است » وعلم دی بیمه چیزها محیطست . واز ت ۰ (۲۱ کت سس نب )۲( 1 ۱ علم علا تاثری هیچ چیز بیدانش وی نرود " " ؛ چههمه از وی رود. و ار قدرت وی پدرد بد . بلکه عددريك برابانادبر گ درختان واند,شهُدلها وذر هایهو درعلم وی جنذان مکد وت کت نتها نا . وا درعلم وی < و نم ژزهر جه در عالمشتت: همه بخواست وارادت ژ سدت . وی چبر) از ا نیژد ار ادت و بسیار ؛ وخرد وبزرگ , وخیر وشر » وطاعت 2 معصبت » و کفروایمان» وسود وزبان » وزیادت و نقصان ؛ و رنج وراحت » و بیماری و تن درستی » نرود الا بتقدیرومشیت وی ؛ و بقضا وحکموی ۱ اک همهعالم گرد ۱ یند - ازجنوانس وشیاطین و ملايك تا يكث دره از عالم بجنبانند » با برجای پدارند » یا یش کنند ؛ یا کم کنند » بیخواست ویهمه عاجز باشند و نتوانند . بلکه حز آنکه وی خواهد در كِ9 نیاید , وهرچه وی خواست نباشد وهیچ چیزوهیج کس دفم ان نتوانند:هرچه ات ور هر 4 سود زرهرجه باشد همه بندبیر و تقدبر ور ست : و و چنانکه داناست بپرچه دانستنی است بینا و شنواست هر چه دیدنی ی و شنیدنی است . و دور و نزديك در شنوایی دی برابربود » و تاريك و و ۱ کِ رشن در بیغایی وی برابر بود. و آواز بای مورچه که درسارویهی: شب «بر در ژد آزشدواییوی بیرولننمود ؛ ورنگوصورت کر می کهدرتبوت (فری )۱( از بلندی تا خاك انجام نشود ۳ زبرخاك .
۳ 2 2 که ج چا هچ چا و و و و 0 و و و سا سا مان ۵ ۵ ماو ها و ۵ ۱ ۱ و و و هس هر سم و و سا و و وه و و سر عم و ۵ ۵ و و و ها تا اه هآ سم و چا و و و و و و ها و و و و سا ما ما و ای ۵ و ها ها مه و و و و و و ان و ما و و و او و و و و و و و و و اد وا و و او و بود رین د. و دبدار وی بحشمنبود ؛ وشنو ابیو ی ی ش نبو د: :چنانکه دانش وی بتدیر واندیشه نبود» و آفریدن وی با ات نود . و فرمان ویبر همه خلق واحباست. وخیروی ازهر چه خر دادراستست کلام و وعده و وعرد ۲ وی حق رت : و قرمان و خبرو وءد و وعید همه سین ویست . و وی » چنانکه ژنده و دانا و توانا وینا و شنو است » ات ۱ و با موسی - علیه السلم ۲ سخن گفت بی و اسطه . و سخن وی بکام و ربان ِ مت و دهان تست . وچنانکه سخن که در دل آ دعی بود حر ف وصوت ست» عنی آوازه نیست »سخن حقتعالی پا کترومنزهترست ازین صفت » وقر آن وتورية وانحیل و زیور و همه کتب پیغمبر ان سخن ویست . و سخن وی صفتویستوهمه صفاتوی قدیم است و همیشه بوده است . و چنانکهداتا بزد -سبحانه و تعالی_در دل ما معلوعاست »و بز بانمذ کورست؛ ۲ علمما آفر ردهومعلوم قدرم ۰ د کرما آفر بده و مذکو رقدیم ,ات سخنهمجننفديم است» ودردل مامحنوظاست»وبز بانماومتر و ۳ در ت تن بمحفوظ نامخلوق وحفظمخلوق »ومقرونامخلوق و قراء مخلوق » ومکتوب . نامخلوقو کتابتمخلوق و هرجه در عالم ات آفریدة وست . و هر 4 آفرید جنان آفرید که (ثعال از آن بپتر و نیکو تر نباشد و گ عقل همه عقاا در هم زنند و اندیشه 3 تأ این مملکت را صورنی دیگر ۳ ثر بیندیشند » با پتر آزین تدییری کنند » باچیزی تقصان کنند بازیادت کنند ؛ نتوانند و نچهاندیشند که بپتر ازین می بادخطا کنند ۳۳ ۳ حکمت ومصلحت آن عافل باشند ؛ بلکه مثلاشان چون نابینایی بود که درسرایی باشد وهرقماشی ( ) برچای خویش باشد ووی نبیند : چون ۳ نجامیافتد ) کوک گر برراه نبادهاند» ) ۳ نخود برراه نباشد» دلکن وی خود راه ۳ بس هرچه آفرید بعدل وحعکت آفرید ,و جنان آفر ید که قتنا شبتت . واگر بکمالتر اژین ممکن بودی و نبافریدی از عجز بودی باازبخل » و اين هردو بروی محالست . بسهر چه آفر, دد » ازر نج وییماری ددردیشی وحرل وعحز همه بعداست )۱ نپدید سس وعده لد ۰ خو آنده شده . و ر آن 3 وش و را گو یزد 4 برروی زمیناست-اسیابخانه .
۱ ام هد وچ و ود با و ها ها و و ما ها و ها ها و و و وا و و ماس و وا و و ها و و ماو و او و همم و و و سا و هن و و ما و و و دس و و سس و ماد ماوخ و ها و ها مد و ها و سا و و وا و و و و ها هس وب هو وا وج وب و و ام و و اد و و ها ماو و مه و و وه ها و و و هو و و و و و و و و و ای و و و و و ۵ وظا م خود از وی همکن سست ) کهظام آن باشد که درمملکت ی مکی تصرف
» واز وی تصرف کردن در ماک دیگری ممکن رو د که بای مالك دیگر محال باشد » چه : هرچهبودو هست و تواند بود » همه ماو ند ۰ ومالك وستوس بیانبار دبی همتا . و عالم که آفرید از دو حد و عالم احساد رعالم ارواح و از عالم آخر ت اند منزلگاه روح آدمیان ساخت » تا زاد آخرت ازین عالم برگیرند. و هر کسی را مدتی تقدیر کرد » که دراین عالم باشد ؛ و آخرت مدت اجل وی باشد » که زیادت و نقصان رابوی راه نباشد : چون احل در آید ؛ حانرا ازتنحدا کند . ودرقيامت ؛ کهروزحساب و مکافانست ؛ حاثرابکالید دهد ؛ وهمه رابر انگیزده وهر کسی کردارهای خویش بیند » درنامه بنوشته ؛ کههرچه کرده باشد همهرا بایاد وی دهد . ومقدار معصیت وطاعت وی ویرا هعلوم گردانند » بتر اژویی که شايستة آن کار باشد: و آن ترازو باثر از وی این جهانی تهانن وت ههرا تصراط کنر فصات وی ابا ار رارسا مه زار صر اط شمشیر بود : هر که در این عالم برصراط مستقیم " رات ا نادمه تاش بآسانیبران صراط بگذرد ؛ وهر که رامراستنداشته باشد » بر صراط راه نیابد و بدورخ افتد ۰ وبرسر صر اط همه ۱ و برسند ازهرچه کر ده باشند وحفرفتصدق ازصادق طلب کنند » ومنافقان وم ائیاثر ۳ تشویر دهند و فضیحت و و گردهی رابی ساب سپشت فر ستند 4 و گردهی را حساب کنند باسانی 3 گردهی رایدشواری . وباخر حمله کنار رابدوزخ خرن 5 هر گز خلاصی نیا بند ومطیعان مسلمانانرا ببپشت فرستند » وعاصیانرا بدوزخ فرستند : هر که شفاعتانبیاو . بزر گان دین وبر دریاید عفو کنند + وهر کرا شفاعت نبود بدورخ برند » و بر مقدار گناه عقو بت کنند وبآخر ببپشت پرند . و جون ایزد تعالی این تعدیر دز بود و اعمال تن جنان رانده ِ ۳۹ سود ده بعصی سیتب سعادن وی دود بعضی سیب شماوت ۵و ۱ دمی 9 ۱ رت ۱ ۱ از خویشتر ۰ اانت نتواند شناخت ۰ بعکم فسل و رحمت خویش راهراست. ۲۸( نگاهدار ند . ۳۱( ریا کاران . ۹۹۹ پیامبرانرا بیافرید ؛ و بفرمود تا کسانی راکه در ازل بکمال سعادت ایشان حکم - کردهبود اذین راز گاه کنند » وایشانر اییفام داد و بخلقفر ستاد تاراه سعادتوشقاوت ایشانر آشکارا کنند : تاهیحکس رایرخدای تعال ی حجت نماند. سباخر همهرسول مارا ۳ محمدعلءه لصاو و ۱۱ میالم لو ق فرستاد ۰ ونسوتدی بدرحه کمال رسانید ً که هیچ ریادت رابوی راه تیوه ؟ ؛ و بدان سیت وی ر خانم انا درگ تنس ازوی هیچ پیغامیر نباشد . وحمله خلق راازجندانس بمتابعت دیفرمود » وویراسید همهپیفمبران کرد 4 وباران واصحاب وی را پتر ین باران واصحاب بیغامیر ان کرد 1 صاو ات الله علبذو وعلیسایر النبین » وعلی له واصحا با لطاهرین احمعن ۰ اصلل روم در طاب عم بدانکه رسول - صلی ال علیهوسلم - چنن گفته است که : « طلبالعلم فر بضة علی کل مسلم» حستن علم و ر بضهاست بر همه مسلمانان» وهمه علما خلاف 5 دهاند که متکلمان رن کت این علم کلام ات 4 معرقت خدای تسالی بدین حاصل آ ید : وفقما میگویند کهاین علم فمهاست که حالال ازحر ام بدینجدا بود 1 و محد ان 1 ۹ بند کهاینعلم کتاب وسنت " است» کهاصل علمشر 2 تشت دصو فیان تک نز 5 علماحوال داست که بده راه» بحقتعالی و سات.
وهر ی ازین فوم عل خو بش را تعظیمهمی کنند» واختبار ما نست کهبيكعلم محصو ص ءست » و ۱ یبن همهعلمپبا یز 2 اجب نست» 2 لکن این ر ۱ مزر تفصیلی هست کهاین اشکال بدانبرخیزد : ۱ بدانکه هر که چاشتگاه. مثلا- مسلمان شود یابالغ شود اینهمه علمپابروی ۱ اموختن واحب نگردد؛ ولکن دروقت"""واجب شود که مرو ی کلمة : « ۱ )4 4 رسول)ل(ه بدا ند؛ و ن بدان بود که آناعتقاد اهزشتات نت که دراصلاول گفتیم عالمان باهادیث واخبار. (۲ حدیت ۳۱ فور آ؛بلافاصله. 4۹3 نیست معبو دی جز خد » مدرد فرستاده ید مویت . سا ۱ و ۹۹۹۹۹٩ ۰ب۰ج۰+جصس«+««+«+«۰«۰«۰«۰««««««+«+«۰ب۰۰---سصصسصسصسصسصسدسسظحطظثسثسصسصسس ی تعاضل دنه نه بدان معنی که بدلیل بدا ند که آن واحب نست. و لکن بر <مل4صفات حقتعالی وصفات بغامیر صلی العلیهی وصفات 1 <ر ت زمشت 2 دورخ ژذحشر و نشر اعتقاد کند و بداند : که ویرا خدای است بدین صفت . ۰ و ازجپت دی مطالب استبر ربان ۳ اگر طاعت کید بسعادنی رسد «س از مرگ 4 واگر معصبت کند جون ۳ بدا اسمت) پسآنین تا ازعلم واجت شدن گیرد: یکی بدل تعلق ۱ دارد» دیکی باعمال ۳/۳ ۱ و انکه باعمال جوارح تعلقدارده دوفسم باشد: بکه کر دنی و یکی نا گر دنی) واماعلم کردنی چمین بود ک4: چونچاشتگاه مسلمان شود ان ووفت راکه نماز سشین ۱ ند و اجب بودبرو یعلمطهار تن و تن ختن »ان مقدار که فر صه است ازین ۹ , . ۰ 1 ۰ و هو مر ۰ ح ت از ۵ دوعام) واماا نحه سرت ینت علم 0 هرب یش یه فر «صف. کر مثلا ۳ رسد ۱ زگاه علم نماز شام واجب شود: که بدا زد که ۱ ن سره ر کعتست 1 2 سش از ۱ 9 واحجب نشود. جول دماه رمصان رسده علم روره رمضان واحب شو ۵: اینقدر که بداند کهثیت کردن واحست واز وفت صیح ۳ فروشدن افتاب خوردن و مباشرت کرد" " حر ام ۳ واگر بیست دینار زر دارد علم ز کوة دروقت واحب نشود؛ لکن نوت را که سالی نمامشود و اجب گر دد کهبداند کهز کو ه ألچندست وبکه باید دادن و شر طآن چسیت. دعلم ححجو اجب اشو د تا نگاه که ۳ جو اهد کر د: که 9 قتآن در حمل4عمر مت وهمچننهر کار که پیشمیا؛ دل) بدان وفت علم 1 9 واحب میشو د: مثلاچوننکاح خو اهد کر دن؛ علم آن واحب شود جنا نکهیدا ند که حقزن برشوی جست ودر تک حبص یرت 4 قرب ار حبص ۳ طهارت ْ ند وهمحنین زیحه بدا تعلق وا گر نمئل سشه دارد» علم 1 ل سشد برری واجب شود. ِِ ر بازر گانبود علمر بوا ۴ برری واجب شود بلکه واحبشود که حمله شروط بیم" تن ون باطل حذرتو اند رد. وبرای ان بود که عمر -رضی الهعنه- اهلبازارراد ۰ "همیزد و بطلب علمهیفر ستاد» و کات که. "هر که فته بیع نداند ) تباید که در بازار بو د . که ۱ نگاه که حر ام خورد وربو جورد ویرا خبر نبود». ذهمحنین هرییشذرا علمی ات اعضایبدن. مستحب. جماع کردن. زیادی. ربا. (ه) خریدو فروش. (+)تازیانه. ۱۷۱۰ از ۳1 تجتام رو دمثلاه باید که بداند کهچهچیز شاید از آدمی برد وجه دندانشاید که بکند» وتاچه غایت شاید که درداروی جراحتپا ارتکاب کند. وامثال این . واین علمپابحالهر کسی بگردد. و بریزاز واحبنبود که علم بیشهححجام بیاموزد ونهححام واحب بود که علم بزازی بداند. مثال علم کارهای کردنی ات اما ناکردنی؛ علم آن نیز واجبست» ولکن بحال هرکس بکردد.
اکرآن بود که آن کس دیا ی باجایی دای نز خمر خورند با وت خو ک خورند» با در جایی باشد که بغصب ستده باشند ؛ يا مسالی حرام در دست دارد » واجب شود بر علماکه ویرا این علم بیاموزند. و بگویند که حرام ازان چیست تا دست بدارد . و اگر جابی باشد مثلا - که با زنان مخالطت تس دارد » بروی واحب شود که بدا ند که میحرم کیست و نا محرم 2 ۸ و نظر که روا نباشد . و اير" _ نیز بحال هار نع بگردد که هر کننم, در معرض کاری دیگر باشد بروی داجب نشود که علم کار دیگران بیاموزد :که بر زنان واحب نشود که بیاموزند که درحال حیض طلاق دادن روا نبود » و هر مردی که طلاق خواهد داد واجب شود کهپیاوزد اما آنکه بدل تعلق دارد دو حنس ی یکی باحوال دل تعلق دارد » یکی باعتقادات ؛ ۱ ۳ آنحه باحوال دل تعلق دارد » معال آن ابن بود که واحجب بود که بداند که کبر و حسد حرام است » و گمان بد بردن و امثال این . واين فرض عان است برهمه خلق » که هیچ کس از چنین معانی خالی نباشد » مس عل آن و علم علاج آن واحجب بود » که این نوع سماری عاماست ؛ وعلاج آنبیعلم راست ناد . واما علم بیم و سلم( ) ورهن واجارت واین اجناس که درفته گویند فرض کفایتست: فرضعین بر کسیشود که آن بمعاملت بخو اهد کرد » و یشترخلق از آن خالیتواند بود » اما ازین احوالدلخالی نتو اندبود) اما جنس دیگر که باعتقاد تعلق دارد» آن بود که اگر در اعتقاد وی را کار حجام در قدیم ختنه کردن ور ک زدن وغیر آنبوده است. پارچة ابریشمی که پوشیدن آن برمردان حرام است . آمیزش ۰ پیشخرید . بز 5 کت بر بدیت آید؛ بر وی واحب بود ک۹ آن شکت از دل برد : هر گاء که آن شک در اعتقادی باشد که واحب بود دراصل خویش با در اعتقادی که شک در آن روا نبود . پس از بر حمله معلوم شد که علم برهمه مسلمانان فریضه است ۵-5 هیچ مسلمان از جستن علم مستغنی نیست ) ولسکن آن علم یک حنس نست و در حق هر کسی برابر نیست؛ بلسکه باحوال و اوقات بگٌ-ردد . اما هیچ کس از نوعی حاجت بدین معء خالی نباشد . س » ازین گفت رسول - علیه السلم )4 : « هیچ فسلمان بت 4. 5 نه طلب علم بروی فریضه است » » بعنیطلب علمی که بعمل بان حاحتمند بود . _فصل. وذر بیوامی دردین ذبرفته ثمست] چون معلوم شد که برهرکسی آموختن آن علم واحب است که در راه معاملت وت » بدانستی که عامی بو سته در خطر باشد که وبرا کاری در بیش اید و بنادانی بکند که نداند که اندر آن حکمتی هست و بدین معذور نباشد : هر که که حاحت بدان غالب بود و نادر نباشد . مثلا کسی درحال حیض مباشرت کند با مس ازحیص پیش از سرشستن » و گورد که این علم ندانستم : معذور نباشد . واز زنی که پیش ازصبح پاك شود ونمازشام ونمازخفتن قضا نکند » که نیاموختهباشد» یا مردی کهزن را درحال حیض طلاق دهد و نیاموخته باشد که حرام است : معذور ثباشد . و با وی گویند : ترا گفته بودیم که طلب علم فریضه است » از این فر بضه چرا دستبداشتیتادر حر امافتادی ؛ ۳ کهو اقعهنادر باشدکهافتادن آن متو فم نبو د : نگاه معذور باشد , _فصل.
[ هیچ کاری بزر گواررازهلم نیست] چون دانستی که عامی بپیحوقت ازخطرخالی نباشد ازینجا معلوم شو د کههیچ کاریکه آدمی بدان مشغولخو اهد شد » فاضلترو بزر گوارترازعلم نخو اهد بود . وهر ۱۷ ۱ یه کهبدان مشغول خواهد شد بر آی طلب دنبا خواهد بود : رعلم تتتی و را در دنیا نیزبرتر ازپیشهها چهمتعلم ازچهارحالخالینبود : با کقایت 9 دارد از دنیا بمیراثی با بجهتی ِ علم تقراییت ما 2ی بود : و سیب عزوی بود در دبا " و ست سعادت آ خرت بود . یکیاین بود ؛ ۱ دیگر ی باشد که کفا «تخویش ندارد » و لکن در ویفناعت باشد» که بدا نجه باشد کفابت تواند 5 د » وقدر درویشی بداند در مسلمانی ۹۹ ور وتم شید لس از توا نگران ببانصد سال دربرشت خواهند 2 علم درحق ۳۹ بش ات دنا و سعادت خر و سدیگر""کسی بودکه علم بیاموزد وحق وی ازحلال بود» ازبیتالمال یااز ات مسلمانانبوی رسد ؛ چندانکه کفایت وی باشد » بی آنکهو برا طلب <ر ایباید کرد با ازساطان ظالم چیزی طلب بایدکرد : پس این هر سهکس داطلبعلم دردین و دنیا آزهمه کارهابهباشد » ۰ چپارم کسی باشد که کفابت خود ندارد ؛ و مقصود وی از علم طلب دنبا باشد و ر وز گار چنات بو د که طلب نتو اند کر دن کفایت خویش الااز ادرار ِ سلطان که از وحوه خراج وظلم باشد » با ازمردمان ۴ رباو مذلت طلب نو اند کرد : ات که راو هرکرا مقصود از طلب علم مال وجاه باشد ؛ و بعلم تست آقد ارزو ان اولتر کهب کت مشغول شود - چون از علمی که فرض عان است ببرداخت که این چنان کس شیطانی شود از شیاطنانس » وخلقی بسیار بوی تباه شود » وهرعامی کهدر وی نگردکه وی حرام میستاند همه حیلتها میکند درطلب دیا بویاقتدا" کند وفساد ویدرمیان خلق بیش ازصلاح باشد : پس چنین دانشمند هرچند کمتر بهتر. پس آن بپتر که دنیا از کارهای دنیایی طلب کند نهاز کارهای دینی . اگر ۳ ید 45 : / علم ویرا از رادنیا باز خواندچذانکه گر وهی گفتهاند « تعلمنا ! اعلي لغیر ) لله ذا ۳ العلم ان یکونالالل4» علم نه برای خدا آموختيم ؛ ولکن علم خود مارا براخدابرد»» حو اب آ نست که آنعلم کتاب وسنت و اسرار ر اما ت و حقابق شریعت بود کهابشانر باز راه آخرت و باز راه خدای برد ؛ و آنگاه بایست آن در باطن ایشان بودکه نگاهداری سه دیگر- سوم . مواجب - شهریه ۰ پیروی ۱۱۸ ند شرهخویش را بدنیا ویزرگات دین را میدید ند کهاز دنبادور بودند؛ و ۱ یشان آر رومند بو دند که بایشان اقتدا کدند : چون علم آن بود وحال روز کار جنان بود امیدوار بود که ابمان نات ان علم گردند وعلم نیع ابشان نگردد ۱ اما این علمپاکه درین روزگار میخوانند» چون: خلاف مذهب و کلامدقصص و طامات و این معلمان که در رو ز کار ند که از علمیای خورش دام دئیا ساختهاند » مخالطت با یشان تحصیلعام از یشانمردراازر اه نیابنگرداند. و لیس الخبر کالهها نی9) نگاه کن تا بیشتراین وم ازعلمای دنیاا ند با از علمای خر ت و خلق را ازهشاهدة احو ال ایشان سودست با زیان ؟ اما ۳ جابی کسی بو د . که تقو یآر استه بود » و راه علماء سلف دارد . و بتعلیم علمی مشغو ل باشد کهآندر ان نخو رف و تحذبر ان از عرور دنیا» صحبت ومشاهده این کس همه را نافع بود تا بتعلیم چه رسد .
و چون علمی أ موزد که سودمند باشد » از همه کار ها او لیتر باشد , و علم وید ان بود که ویرا حقارت دنا معلوم کند » و خطر کار خرت بوی نماید » و حپل وحماقت کسانی که اشان روی بدنبا وردهاندو از آخرت اعراض کردهاند شکارا کند ۰ وت کیر وحسد و ربا ول و عبت 5 و حرص و شره وحبدنبا شام وعلاح آن بداند : این علم کسی را که بردنیاحریص بود » وی ان بود ۳ را وچوندارو بود سماز را اما مشفول بودن این کس بفقه وخلاف » ۳۲" و کلام وادب : همحون بیمارباشد که چیزی خورد که در علت وی زیادت کند » که بیشتر ازین علمبا تخم ند و زیاو میاهات ۱ و رعونت ۰ " نکر وطلب حاه در دل افکند و هر چند که بیشتر خواند ,آن در دل محگمتر می شود : چو نمخالطت بافومی دارد از متفقبه ۲" کهبدان مشغول میدارد » وچنانشودکه اگروقتی خواهدکه از آنراه توبه کند برویدشوار آیدو نتواند . بیزاد - بیمیل ۰ ونیست خبرمانند دیدن . تررساندن . () خودبینی - تکبروفرور. (ه) علم خلاف : علم بحث دراختلاف فتوی ورأی مذاهب و طریقههای مختلف دین اسلام است . () خود فروشی - بخود نازیدن » بیکدیگردشمن شدن ۰ آراستن ظاهر. (+) تسوق بعلم فقه مشغول میباشند یاچنین مینمایند . -۱ ۱ دا اد اد دا سا اد دا دا دا فا ور طبار ت است بدانکهخدایسحانهو تعالیمیگو بد:«آنالله بحبالتوا بین و بحبا لمتطظهر 9 خدای با کانر دوست دارده . ورسول - صلیالنهعلیه گفت :۰« لطهور شطر الادمان- با کی بكنیمهسلمانیاست» "ونیزمیگو بد :؟ « بنیا ادن علیالنظافه - بنادعسلمانی بر با کی است». پس گمان هیر که اینهمه فص لو بزر ۳ با کی راست که درتن وحامه باشد » باستهمال این بلکه با ای بر جهار طبه است : طبقه أول با کیسر دلست ازهر چه جز حق تعالی است ؛ چنانکه حق تعالی میگوید : «قلالله » تم ذرهم "۰ ومقصود ازیر_ آنست : تا چون از غبر حقتعالی خالیباشد بحقتعالیمشغول ومستغرق شود . واین تحقین کلمه« لا له) )له » بود »و این درحه ایمانصدیقانست. ویاکی ازغیرحق بكنیمة ایمانست: تاازغیر حقتعالی باك نشود ؛ بذ کرحق تعالی آراستهنگردد ۱ طبقه دو؟ با ی ظاهر دلستی ازاخلاق ناس بده ۱ چولن : حسدو کیر ور با وحرص و عداوتورعو و عبر 1 1 تاآر استهشو دباخلاق بالو سدع رده <و لو اضع وقداعتو و به وصبر وخوف ورحا ومحبت دعیر آن 9 ایندر حه ایمانم:شبانست . و با کر ازاخلاقمنعوم يكنیمه ازاییانست ؛ طبقه سو ۲ با گی جوار ح است واندامهای تناز معصیتپا» چون : عست و دردغع وحر ام خوردن وخیانت کردن ودر نامحرمنگریستن وعبر آن : تا راسته شود بادبو فرمانبرداری در کارها . داین درحه ایمان. بارسایانست . و بالگ داشتن اندامپا از حملفحرامپا يكنیمة ایمانست . طیقه چبار) باك داشتن تن و جامه است ازنجاستبا تاجمله تن آراستهشود ۳ 5و عو سحودوارکان نماز : وایندر حهُ با کی مسلمانی است , کهفرق میانسلمان و کافر در معامات بدین نمازست واینبا کینیزيكنیمه ازایمانست . بدین ژجه معلومشو د که در همه طبقای ابمان ۳ بات شمه ا رواتشگ بحکم انکهنمة سشدن است » گفت » بنیا لد یی علیالتظافة بناء دین بردست.
» بگوخدا » پسو گذاد ایشانر سره ۱۲- اه او و و و وا و و او و و و وا و و وا ما و ۵ و و تا وا او و و و ان و هه و او و وا جع او و و و و و و وا و و و ما از و ها ها سا ما ۵ و و با ۱ نس با ۵ ۵ ۵ 5 و ما ما ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ 8 و سا ار و و هو و وا ما ۵ ده و وا و و 6 با ۵ 8 و نا ۵ تاه و وا هه ۵ ۵ ۵ بس اين طبارت تن و جامه که همگنان روی ن آفخا نت و حپد همه در ی درجه باز بسن طبارتپاست و لکن از آنکه آسانتر است : و شی را نیز در وی نصیب است ؛ که کرک خوش باشد ؛ و نفس بهراحت بودآندر آن وهسر ۳۳ نبز آن رایند و بارسائی وی بدان بداند » بدین سیببر مردمان آسانتر بود . امابا کی دلاز <سد و کیر وربا ودوستی دنیا وبا کی ازمعصت و کناء نفس را در آن هیچ تصیب نیست ؛ وجشمپاه خلقبر آ ره فد : که آن نظاره گاه حقست ن-ه نت خلق » بدینسبب هر کسی در آن رغبت نکند . _فصل. [حتبااط موسر ازطیدو است ] این طبارت ظاهر گر چه درحه بار بسین است ؛ فصل وی نیز بزر گت ۱ ولیکن بشرط آنکه ادبوی نگاه دارد » و وسوسه و ا سراف ِ را بدان راهندهد چون بحد وسوسه و اسر اف زسد مکروه و ناسندیده بود و باشد 4 0 گردد . و این احتباطپا که عادت صوفیانست از جورب ۱" داشتن » و ازار بسردر گرفتن ت و ۳ بالگ به بقین طلب کردن 1 و آفتابه نگاهداشتن 5 ۳ دست بر وی فر انکنی همه ان 9 ان را از فقها و ان که آن نگاه ندارند » نست ِ" کهن یشان اغر ای بتهار فرظ آنمادرا کر نس کهبر فقپا ودیگران که احتباط نکنند اعتراض کردن اصلا ؛ چه آناحتباطباننکوست» ولکن بشششرط : ۳ طٌ او - آنکه سرت روز کار بردن ردان ؛ از کاری فاضلتر ازان ار نماند » جها ۳ ین را قدرت آن باشد که بامو ختن علمی مشغول شود » بابفشکر ۳1 مشغولشود کهآن زیادت ۳ باشد » با ۳ مشغول شود که آن کفایت عبال وی بود تااورا ازخلقسوال نباید کردن وازدست مر دمان نیا,د خوردن » وروز گار بردن باحیتاط طهارت ویرا باز دارد ازین » نشاید کهبدین احتیاطها مشغول شود کهاینهمه زیاد روی ۰ کناهکار ۰ چوراب ۰ ()خودرادر پوششی پوشاندن که گردوغبار بسر وروی نرسد . روا نیست - چابز نیست . -۱۲۱- مهمتر استاز احتیاط طبارت . و بحننسبب بود کههر گز صحابه بحنین احتیاطهامشفول ال 1 که اشان بحراد و کات وطلب علم و بکارهای هپمدر ازین مشغول رو دند 9 برای این بود که بای بر هه برفتندی 4 وبررمین نماز کردندی 4 و بر خاله اشسشندی ) و طعامخوردندی 1 ودستبر کفبایمالیدندی ,وازعرق ستوران حجذر ز دندی وحپد نیشتر دزی کی دل کردندینهدربا کی تن وحامه : فا کر کست بتهصفت بود»صوفیانر بروی اعتراص نرسد . و کسی کهبکاهلی ازاحتباط دستبدارد » ویرا نشاید که پراهل احتباط اعتراض کند : که کردن احتیاط ازنا کردن فاضلترست ؛ شرط دو) -انکه خویشتن ازریا و رعونت این نگاه دارد » کههر ؟ هاحتیاط کند 1 ازسر تابای وی منادی میکند که : «من بارساام که <جویشتن چنین باكمیدارم» 1 وویر از ان شرفی ان ۱ اگربای بردهین نید 4 بااز افتابة 3 طهارت کند » ترسد کهاز چشم مردمان بیفتد .
بابد که خویشتن رادرین بیازماید و درپیش مردمان بای برزمین نید » وراه رحعصت سرد » ودرسر تدار > احتباط بکند : اگرنفس ویدر این منازعتی کند 4 بداند که افتربا بوی راهبافته اه اکنون برری واحب بود که بای بر هذهرود؛ وبرزمین نماز کنده وازاحتاط دست بدارد؛ کهریاحرام ات واحتیاط سنت:چون ازحرامحذر نتواند الا 3 احتیاط برویواحببود تر داحتیاط گفتن ِ شرط سم ۱ که گاه گاه نمز راهرخصت هی زر د؛ و احتیاط برخویشتن فرصض نگر دازد؛ چنانکه رسول_صلیالهعلیه- ازمطهر ِِ مشر کی طبارت کر دهاست»وعمر رضیاللهعنه_ازسبوی زنیترسا طبارت کرده است. وایشان دربیشتر احوال برخال نماز کردهاند؛ و 9 کهدر خفتن مبانخویش ومیانخاه هیچحچاب نکر دی ویرابزر ۳۹ هه ۱ مارهان )۲( ک. زاماست دا 7 امد داسنمدی. «سسجولسدرت بشانر مجور مش ساست داز د) ونصس2ی ۸۵سبام۸ع<2ب نکن" "مواففتایشانراه دلیل آنباشد که نفسدرین احتیاطشرفیبافته است : مهم باشد هت ازین بدارد ۱ شر ط چپار- آنکه هر احتیاطی کهدر و نج مسلمانی باشددست بداز د . که رنجاندن دلخلقحر اماست» وتر احتباط حرام نیست: چنانکه کسی قصدان کند که دستویبگیر د درساام بامعانقه 5 کز: ودست ورویوی عرقدارد» ویخویشتن باز )۱( آفتابه ۰ دور افتاده ۰ روا ندارد ۰ یکدیگررادر آغوش گر فتن ۲ ۳ وج و و اه ۱ و وه و او دا دا ان داد اه و و دج تا دا خر و ۵ وا و و ۵ و ۱ ۵ ۵ ۵ 5 ها ما 8 و ۵ ۵ 5 اج ها هه وس و و و و و و و ار و با ها ۵ ۱ ۵ ۵ ها ۵ ۵ و و و و و و ۵ و هخا و و ۳ کشده اینحرامباشد ۳4 نز وتقرب نمودن نان مسلمان درین وفتازهز ار احتباط مبار کتر بود وفاضلتر ؛ وهمحنین ا گر کسی بای برسجادهوی نهد واز آفتابوی طهارت کند» واز کوزءٌ و مگ رد نشاید که منم کند و کر اهیت " اظپار کند؛ که رسول صلی الهعلیه. آبزمز ۴ خواست عباس_ر ضی العنه ۲ در آبکر دا ند شور یده کرده تاتر ادلوی خاص طلب کنم ۲ و آب بر کشم» 4 گفت «نی! من بر کتدستمسلمانان دوستتر دارم» . وبیشترقا آن " جاهلاین دفایق نشناسند» وخویشآندر چینند () از 13 احتیاط نکندوو بر ابر نجانندو باشد که بابدرومادر ورفیقو بر ادرسخنهای درشت گویند» چوندست بآفتابه وحامة ایشان دراز کرده باشند . واینهمهحراماست : چگونه روا باشد سیب احتیاطی که ۳ آن باشد کهقو می کهاین کنند تک ی در سرایشان یبد کقرخ برمردمان نبند که ماخودچننمی کنیم و بغنسمت دار ند کهخویشتن از کسی فراهم گرند ۳ تا ویرا برنحانند ) نا کر خویش عرضه کنند » و فخر خوش بدید آرند ۰ و دیگراترانس ۱۲ نام کنند » بدانکه چنانکه صحا ب۵ آسان فراکرفته باشند فراگیرد دا گر کسی در استنجا"" بسنگ اقتصارا" کند این خود از کبایرشناسند. واين همه ازخبائثاخلاقست » و دلیل نجاست باطن است» و دل راك داشتن ازین خبائت فربضهاست . این همه سیب هالا کست ؛ واحتباط دست بداشتن سیبهلا کت ت شور ط پنجم آنکه همین احتباط در خوردنی و بوشیدنی و گفتنی نگاه دارد که آنمهمتر است » چون مپمتردستندارد » دلبل تن د که این احتباط برایرعونت 8 برأی عادت مبکند ۰ چنانکه کسی طعام ورد 2۵ وق که کر ور ری صرورت نباشد »آنگاه تا دست و دهان نشو تق ار گیگ ۰ این مقدار نداند که هرچهنجس (ه) بیمیلی شدید - تنفر خاطر. (+) چشههای است درمکه قرا.
جمم قاری: زاهد- عابد خود راجمع کنند و بر کنارمی کیر ند ۲ لوده نشو ند ۰ در شش نس خطی کپنه که ضمن چاپ این کتاب مورد نظر بوده است ؛ همه جا بجای کلمه و نجس » کلماتی مخدوش باین اشکال : « بحسم - بخشم - بحجشم - بسخسم - بخشم - بججشم» نوشته بود و چون با رجوع بفرهنگهایفارسی و عربی از هیچ کدام ایسن تر کییات هیسر نشد که معنیمذاسب مقام گرفته شود» بامر اجمه بکتاب و«احیاء العلوم» » که دداین مورد و لقوه بالعذد > آورده است » کلمه « نجس » را مناسب دانستیم و درح کردیم ۰ پاك کردن نجاستاز خود . کوتاه کردن - پس کردن . سر 3 ک است بی صرورت چرا میخورد ؟ 2 ایا دست چر میشوید ۲ س برحامهُ که عامیان ۱۲ شسته باشند نمازمی نکند » وطعایکه درخانه عوام بخته باشند چرا میخورد ؟ و احتاط در ۳ شمه مهمترست . و بشتر این قوم در خانه باز ار بان طعام یخته خور ند » و برحامه ابشان نماز نکنند ! و این نه نشان صدق باشد درین کار ؛ شرط هشم آانکه این احتباط بمنکرات و منپیات ادا نکند : چنانکه برسه بار زیادت کند در طبارت که بارچپارم نبی است ؛ با طپارت دراز بکشد و مسلمانی
ی با امام باشد اهل حماعت درانتظار دارد ؛ بامسلمانی را وعده داده باشد بکاری و آن دبری شود » با بسبب ان روز کارکسب وی میبشود و عیال وی ضایع میماند که این ۰ ۶ ۰ ۰ ۰ ۲ چنین کارها بسبباحتیاطی که ور دص لهس. ت 1 مپاحنگردد؛ با سحاده فر اج فر وافکند! ( دز مسححبد ۳۳ امه بو ۹3 باز نز ند که ازین اه کر نود : یکی ۱ نکه بار ۵ از مسجد غصب کرد باشد ازمسلمانان» وحق وی بیش از ان نیست 4-٩ وی سجود برادر واروبیوسته سو م که از مسلما نیحذر می کند چا نکهاز سک و نجاستاحذر کید ۵ 9 این نشاید 1 رهمحنن منکرات سیار که بسی ور ای حاهل سیب احتباط ارتکب کنند و ندانند . اقسام طبار ت ظادر ۱ جوف دانستی که طپارت ظاهر جندست ازطبارت باطن » وطبارت باطن سد ی بکیطپارت جوارح ازمعاصی ؛ دوم طبارت دلاز اخلاق بد ) سوم طپارتسن از هر جه جرح<فست 4 بدانکه طبار ث ظاهر نمر سر قسماست : یکی طبار ت از حاست؛ ۳ ۰ 7 ۰ ۳ ۰ ۰ ما ۰ ۳ ۳ ۰ ۲1 . دژم ار <دت و <بات : سوم از افزو نی تن جون ناخن موی 2سوح و عبر 9 عامی: بی سو دردر ایحا مقصود کسی است که مسا ؟ لشر عی ر ندا ند. (۲ ) فرش نمازخودر جایو سیم پپن کند چر ك بدن(ع ) غالتمسا گلی کهدر ر کنعباداتاین کتاب آ ورده شده بافتاویعلمایمذهب شیعه مفایرت دارد » وچون تصرف در کتاب دیگران بپیچ وجه جایز نبود » و ازطرف دیگر این کتات از ایجاظ طهارت و وضو و غسل وسایرتکالیی شر ی در چم مرطّالم4 زو هد :ود ق وهمان طور که ناشراین کتاب بلحاظ اخلاقی و ادبی آن نظرداشته خوانند گان نیز همین توجهر خواهند داشت » بنابر این موارد اختلافیبپمان صورتیکه دراصل کتاب بودبدونتغییر بچاپ رسید 2 از و و و اه و واه او و و و و او و و و ماو و و و او و و ها ها 6 و و و و و و و 6 و و و و تا و و و و او و ۵ ۵ او و و و و و ات جوا و و وج و وا اک و و و و اه او و و و اه و و و و ها و و دا و و او او وا و و و ان و و و و و وا و ان و ۵ بدا نکه هرچه حقتعالی بیافریده است ازجمادات » همه با کست؛ ۹ شرابی که هستم آرد که اندگ و سیاروی بلیدست 0 وهرچه حانورست همه با یات ۷ سک و خود ۰ و هر حانوری که بمبرد بلیدست فك جم-از : آدمی و ماهی و ملخج و هر چه در تن وی خون روان نبست »چون مگس و زنبور و کهدم وکرم که در طعام افتد . و هرچه در باطن حانوران مستحیل و 1 دیده شود همه بلیدست مگر ۱ آنیجه اصل <انوران است چون منی وخایةمرغ و کرمابریشم وهرچه گر دیده نباشد چون عرق و اشگک با بود .
وهر جه بلیدست باآن نماز نشا بد کر 3« مگر نج نوع که از آن عفو کر دها ند بسیبدشواری ۱ تک اثر اشتتعا که از آنکه شهاگن بکارداشتی بماند بشر ط آنکه ازحایگاهخو بش فراتر نشدهباشد » دوم گل شاهراه ۳3 چهدروی تحاست بیقین هیبیند » لیکن آنمقدار که خویشتن ازآن نگاهتو آنداشت معفو سك د هیر ۳ که بیفتد باستوری حامهو ی تباه گنت ,که آن نادر باشدومعقو نبود ؛ سومنجاست که برموزه ( "شود آن قدر که ازانحنر نتوان کر دمعفو بود چونبا موژه نماژ کند »] نگاه که موزهدرزمنمالد ؛ چهارم خون کيكثا ندلكو بسیار آناز حامة تووحامه د ۳ ی معمو بود » اگر چهباان عرق کردهباشد ؛ پنجم خوناب که از شرات ت ون آید که بوست آدمی ازان خالی نباشد و همحنن رطو بتی روشن که ازش ات جر ببرژن 2 و آنکه بز ره باشدواز وی ریمی 9 ببرون آید آن همحون دمل باشد و نادر بود » وشستن آن و احببود 4 اگر اثری پساز شستنبماند» امیدواریم که معفوبود . اماا گر کسی ركزده باشدیاجراحتی رسیده باشدببایدشست خون آنرا : سر 1 اثریبماندو خطر بود درشستن » نمازقضا باید کرد که اینعذری نادر باشد . نجس. بخشیده شده . کفش ۰ زخمهای پوستبدن 0 چركزخم . -۱۲۵- عیاداث اي ات اد ای و و اد او دوم زا دام باه واه وا اه وا و وا و هه اه و و ها و و ها و و مه و سر و و هر و و واه وچ شاب و ۵ دب چپ رود ور هه ان ۵ هل بل و دج اک تس رون هنشت نها چ وه «و تچ ند هد اه یلا سر فصل ۰ ۱ 1 مای راكو تا باك] هر جاییکه نحس باشدیکیار 1 ب برو بگذر د باكشود که من نحاست بروی بمانده اید شستناعن نحاست شود و ۳1۹ نشستو بمالید و بناخن باری دو ۳ ندید » و باز 1 ن بپمر نت یابویبماند بالگشد. وهر آبکه خدای تعالی آفریدهاست با ۳ وپالك کنندهاست ماد ار یکی آنکه بکیار در حدث به کار داشتی که آن با است بالك کنندهنیست دوم آنکه در نجاست به کار داشتی که آن با کذنده لها ای بو ورن رطعم و ۹ درده اش اسب انیت با مس 4 سو م آنکه کمتر از دوست ونحاه من باشد و بلیدی در وی افتاد ۳4 چه متغیر نشد بلیت است بمذهب شا 2 اما ا؟ ر دوست و بنجاه منبیش باشد :۱ هتخس وان دد بنجاستی که در وی آفتد » ت_ نشود » جرارم آیی که بو ی ورنگ و طعم و دید بهچیزی باك که ول ازان نگاه نتو الداشت چونزعفران وصابونواشنان آرد وغیر انکه ات باکست نهباك کننده» اما گر تغییر ویاندك بود بالگ کننده باشد . قسي یو م طرارت سول وش ([سری و ان-در وی بنج 0 ساید دانست : ادب قضا حاحت استنسا وضو اه 2 عسل ژ نیم . ۱ [داب وضا سا سومت باید کها گر درصحر بوداز چشم خلق دورشود؛وا گر نواند دریسدیواری شود وعورت پیشاز نشستن بر هنهنکند ,وروی سو ی فتاب وماه نکند» وقبلهرا پس بشت نکند ؛ وروی فراقبله نکندمگر دربنایی باشدکه آنروا بود.
ولکن اولیتر آن بود کهقله برچب وراستبودو جایکههر دمان نجاگر دآ بندحدتنکند ۰ودر آباستاده و ۱- دا و زا اد و و و بط وا بط نا مان با وا ها و با اه چاو وا سا ها ها ها سب و و و سس هس و و دسج هم و سر هس هط و و و سس هس سر هم و ی اس سا سم وم مس مک و سر هو سس دام ماو و ما ه ای عم و هار اس سرخ ها و جوا ماو خا ماو وا و ماخ با ام اج تا هام مان ام ماد و و ماد ماع هو ماد داد شاه بول 0۳ ؛ ودر زیر درخت میوه ات نکزد » ودرهیچ سوراخ حدتث و بولنکنده و در زمین سخت و در برابر باد بول نکند تا بشنج بوی باز نياید» و بر پای اسستاده بول نکند ۷ بعذاری » و در نشستر اعتماد 0" بر بای چب کند » و حایی کهآ نا وضووغسل کنندبول نکند . وچون درطپارت جای شودیای چپ دریش نهد» وچون بیرون آید پای راست » وهیج چیز که نام خدای تعالی بروی نبشتهبود با خود ندارد : وسر برهنه بمَضا حاحت نشود . وچون درشود ۳ : « اعوة بالزه منالرجس النحس البیث لمبث » می الشیطانالر جيم ۲۱۱ » » و چون ببرون آ ید اب ,» الحمد لها لذی آذهب عنی مایوذینی واشیعلی ما بنفهنی » . فصل دیگر در استنجا باید که سهکلوخ یا سه سنگک راست کر ده نات من ازقف-۱ حاحت » جون فارغ شود بدست چپ بگیرد 2 برجایینبد که پلید نباشد نگاه میراند تا بموضع نحاست ؛ و آنحا مبگر داند و نحاست میر باید جنانکه فراترنبرد نحاست را اینچنن سه سنگک بکاردارد » واگر بالد نشود دودیگر بکاردارد تا طاق بود بآ نسگاه سنگی کرت تتی زیت زاشت وت چب بگیرد و بران سنگ فر از آورد سهباز» با بدیواری فر از آورد سه حای , ودست چب دبا ند )۱9 اگر ۱ شددن ۰ قناعت کند کفایت کند ؛ لیکن ۰ او له تر آن بودکه جمم کند میان آب و سنگ . 3 جون 1 ببکارخو اهد واخت آزینجایبرخیزدو جای دیگرشود که1 ۱ ببر ری: تفای ی و بدست را ی متخ و نشست اسقی قید ان کر - چندانکهبداندکههیچ اثر نماند ؛ چون دانست» آب سیارنر بزد ونر و کی( ۳ تاآب بباطن رسد ؛ وک بو قت استنحا خویشتنسست فر و گذار د. وهرچه بدین مقدار 1 بوی نر سدآن از ۱ باط ۰ ن است » و آنرا حکم نحاست تست ۳۳3 وسوسه را بخود راه ندهد . و همچنان ء ترشح. تکیه. ناه میبرم بخدا از کنافت پلید نا پاك نا پاك کننده » از شیطان دانده شده ستایش خدائیٍ را که آنجه مرا زار میداد و 7 نجه بمن سودمند ات بر ای من بجا گذاشت ۰ راست کردن : آماده داشتن مر د مت داشتن ۰ آلت بول کردن . بشنجیدن : ترش کردن - فشار نیاورد - اصرارنکند - بخود زحمت ندهد . نم و 5" در استیر ت هه بزیر قضیب فرو آورد ۸ وسه بار سفشاند وسه گام ۳ رود » و سه بار تنحنح"" کند» و بیش از این خویشتن را رنجه ندارد که وسواس بوی راه بایث . اگر ار دهباشد وهرزمان مییندار د که ازاستنیحا تری بدید من ۹ بر ازار ۳ بزدتا گوید از انست: ورسول_ صلی النه علبهو سلم - بدینفر مودهاست برای وسواسرا.
۱ و جون از استنععا فار ع شود » دست بدیوار درمالد با بر زمین آنگاه بشوبد تا هیچ بوی نماند ؛ و ۳ در وفت استنجا : «الاهمطهر قلبیمیا لنفاق _ حصی فرجی می او احش( » کرقیت و صو چون از استنسا فارغ شید مسوا ک م۵ ها شات -راست: ور » دیره آ نگاه ان بجانب چب زبر آنگاه زیر نگاه درون دندان برهمان تر تبب» آانگاه بز بان و کم فر از او رد . ومسواك کر دن میم داند که درخبرست که : « يك نماز با مسواله باهفتاد نمازبیمسوالك برابربود». ونیت کندبوقتسواله "که راه گذرد کر حقتعالی باك کند . و پیچدفت که حدت کندازو ضو دستبندار د» کر سو ل_علیه السلم_-چنین ۳ دی و پر وقت که وضو کند هسو اک و 4 وا گروشونکند وداند که دردهان تغییر یدید آ هس یت کر وین دهباشد » باسیار دهان برهم نیاده باشد باچیزی بوی داز خوردهباشد؛ مسواك سنت باشد . ۱ 2 پسچونفار عشده بر بالابی نشیند_رویشله_و نس بد: « بسماللها لر <هی ار حبیم. اعوذ باث منهمز ات لشباطین2: و اءوذ بكربان بحضرون "۲ وسهبارهردو دست 2 بد: «اللهما نی اسألك الیمنو البر کقو اعوذ بك هیا لش مو الهلة()» ۳ ۸ ۱ ۰ 1 ۱ ونیت استیاحت ۱ نماز کند باثیت زفعحدت کند 4 اون تابوقت روف سستن 4 پاك کردنخود از پیشاب (بول) . ۱ بروزن_دهن پر : بمانند سراف کوتاه صدا از گلو پافشاد در آوردن ۰ پایجامهزیرجامه . (ع) خدایاباك کندلمراازدودو گی »ونکاهدار عورت مرا ازکارهای زشت ۰ (ه) مسو اك کردن. (+) پناه میبرم بتواز وسوسه شیاطین » و پناه میبرم بتو-ایبرورد گارمن- ازاینکه حاضر شوند [در ۱ وقتنماز] خدایا ازتو میخواهم خجستگی و اراوانی دا » و بناهمییرم بتو از بدبختی وتباهی . استباحت بجیزی یعنی اقدام بان . ۱ ۳/۸ ۱ آنگاه ار در دهن یه بار » و آب کید 4 ر کهروزه دارد - » وبگوید: د اللهم ارحنی رالحةالحنة وات عنی ر اض پسسهبارروی بشوید وکوید « الاهم اعنی علی ذ کر لك وشکر لد و تلاوخ کذا بك (۲ » آ نگاهسهبار آب در بسی کند و بدمد دبگوید : «اللهم پیضو جهی بنوركه بومتبیض وجوه او لیالك » و هرمو ی که برروست ۴ 2 رساند » مگر موی ایکا سباز باشدو ۳ بود ۷ بروی مجاسن فرو گذارد و انگعت در شیان موی کند : و تخلیل این باشد . و هرچه از جانب روی است - ازسر گوش تاكوشة پیشانی - درح روی باشد وانگعت بش چشم فراز کند 4 دردرون کوفه چشم بود - از اثر کحل"" وغر آن - ببرون آید. پس سهبار دست راست بشوید - تامیان بازو- وهر چند دیر بازو نز وم او لیتر» و ۳ ید : « اللهم اعطنی کتابی بنمینی و حاسینی یب با سیر 7 نکاه دست چب همچنین بشوید » و انگشتر ی 3 1 دزیر وی درشود » ۳ : « االهم آنی اعوذ بك آن تعطینی کتابی بشمالی او میور اء ظهری (1» . بس هردو دست ثر کند» و سرانگشتانبهم باز نپد و میبرد تا فا ت وا نگاه بای خزیش آورد تا هردو روی موترشود » و اين یکبار بود» سهبارچنین کند » چنانکه همه سرهسح کذد هر باری توت : «اثلهم غشنی ب حمتاگ و انزل ءلی من بر کااك و اظانی آحت عرشك بوم لاظل الاظلك » . پسهردو گوش سه باز سح کند و انگشت درسوراخ 9 و ۱۳۹ بمشت گوشفر از آورد 9
۹ : «الاهم اجعانی میالدین بستههون لقو ل فتبعون حسنه » اس گکردن جملهمسح کندو 9 بد:« ] لاه قاك ر قبتی میا لنار»و اع وف باك میا لسلاسل و الاغلال(۱۳ پر شاع رای شوه هی از سا سا رسای مات ابفتان فلا که )۱( خدا یا ببویان بمن بوی بپشت را در حالتی که از من خشنود باشی ۰ خدایا باری فرما مرا بریاد کردنت و برسداس کز اردنت و برخواندن کتابت . خدایا سفید فرما روی مرا پنور خودت ؛ روزی که روهایدوستانت را سفید میگردانی ۰ دیش. انبوه و زیاد . (»)سرمه. 02 خدایا کناب و نامه عمل مرا بدست راستم بده » و حسات مر باسانی بکش ۰ خدایا پناه میبرم و ازاینکه کتابم را بدست چپ شتا ار نش سرم یمن بدهی ۰ )٩( پشتسر. (ه ۱۰( خد با بسوشان مرا بیخشایشت وفروریز برمن از برکانت و مرادر سایه عرشت قرارده ۰[ نروژی که هیچ سایه ای جزسایه تو یافت نمیشود ۰ انگشت شست . ۰ خدایا بگردان مرا از کسانی که کفتار را میشنو ند واز نیکوتر آن پیروی میکنند . (۱۳ خدایا رها کن کردن مرا از آتش ۰ و بناه میبرم بتو از زنجیرها و بندها . ث_ِ« عیادأت بانگشت کپین دست چپ از زیرانگشتان ؛ وابتدا بکپین انگشت بای راست ند » و ختم بکپین پای چپ »وبگوید : «الاهم ثبت قدمی عایالصر اط یوم ترلاقدام- المنافین 0۱» . چون فارغ شود بگوید : « اشهدان لاله ال الله و حدهلاشر يك له و اشهد آنم<مدآعبدهو رسوله ۰ الاهماجعانیمی التوابین و اجعلنیمی المتطهر ی و اجعلنی من عبادك الصالحی ٩۳( » و باید که معنی این دعا ها معلوم کند 2۵ تازی نداند ؛ تا بداند که چه نک 5۱ درخبرست که 8 هر که طپارت کند و ذ کر خدای تعالی میکند » حمله اندامپاء وی با شود از همه کناهان وخطاها که بروی رفته باشد ؛ وچون ذکر نبود؛ حز آنجاکه آب بوی رسیده باشد باكٌ نشود ». و باید که هر نمازی طبارت تازه کند - ۱ ۳9 4 حدثنگر ده باشد - چه درخبرست : « هر ک4طپارت تازه کند » حقتعالیایمان وی تازه کند » . و چون طبار ت تمام بکند ؛ باید که بدا ند کهین نظاره گاه خلق است که پا کرد و نظارهگاه ح تعالی داست » چون دیرا بتوبه ازاخلاقناسندیده بال نکند» مثل وی چون مثل کسی بودکه پادشاهی را مپمان خواهدکردن در سرایی؛ پبرونی بالك 2 پیشگاه سرای که نشستگاه بادشاه تک اهد بود یلید بگذار 3 فصل - ۱ در دصو شش چیز کر اهیت اس ۱ بدانکه دز رصو ششچیز کر اهبت ی سخن گفتن : و دست بر ری ردن 1 و دست برفشاندن » و از ابی که بافتاب گرم کرده باشد طیارت کر دن » و اب سیار ریختن »9 برسهبار زیادت کردن . اما روی خشك کردن بدان ثبت تا گرد ننشیند» با دست بداشتن تا اثشر عبادت بیشتر بماند » هر دو نقل کر ده ند و هردو رخصتاست: 0 . رن ودچون نیتاین باشدهر دوفضیات است . وا خنور سفالین طبارت کردن اولیتر و بتواضعنزدیکتر از فتاه وطاس . خدایا استوارفرما کامپای مرا برصراط؛ در آ نروزیکه گامپایدو رویان میلفزد ۲ گواهی میدهم که نمست پرورد کاری جز خد 4 و کواهی میدهم که محمد ننده و فر ستاده او ست . دابا مرا از باز کشت کنند کان وبا کیز کان ۴ بند کان نیکو کارت قر از بده ۰ ظر فی هه ۲ کیت فسلل هر که صحبت کند ۳5 منی ازوی حدا شود - در خواب با در بیداری - عسل بر دی واحب شود .