Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت اردشیر و موبد و پسر شاپور شنیدم پادشاهی یک زنی داشت که آن زن شاه را چون دشمنی داشت مگر یک روز آن زن از سر قهر طعامی برد شه را کرده پر زهر چو در راهش نظر بر شاه افتاد ز دستش کاسه بر درگاه افتاد بلرزید و برفت آن رنگ رویش ازان زن درگمان افتاد شویش طعام او به مرغی داد آن شاه بمرد آن مرغ حیران ماند آنگاه به موبد داد زن را شاه حالی که قالب کن ز قلبش زود خالی بریزش خون و در خاکش بینداز دل من زین سگ بی دین بپرداز زن آبستن بد از شاه خردمند نبود آن شاه را هم هیچ فرزند بیندیشید موبد کین شهنشاه اگر افتد بدام مرگ ناگاه چو نبود هیچ فرزندی بجایش بود طوفان و غوغا در سرایش همان بهتر که این زن را نهان من بدارم تا چه بینم از جهان من ولی ترسید کز راه محالی کسی را بعد ازان افتد خیالی ز راه تهمت بدخواه برخاست چنان کان تهمتش از راه برخاست چو شاه او را بدان کشتن وصی کرد برفت آن موبد و خود را خصی کرد نهاد آن عضو خود درحقه راست به پیش شاه برد و مهر او خواست بمهر شاه شد آن حقه سر بست شهش گفتا چه دارد موبد از دست جوابش داد موبد کای جهاندار چو وقت آید شود بر تو پدیدار سر حقه بنام شاه پیروز فرو بستم بدین تاریخ امروز چو گفت این حرف آن مرد یگانه فرستادش همی سوی خزانه چو ماهی چند بگذشت آن زن شاه یکی زیبا پسر آورد چون ماه تو گفتی آفتابی بود رویش که در شب می برآمد میغ مویش همه فرهنگ و فر و نیکویی بود که الحق زان ضعیفه بس قوی بود چو موبد دید روی طفل از دور نهادش بر سعادت نام شاپور بصد نازش درون پرده راز همی پرورد روز و شب باعزاز چو القصه رسید آنجا که باید نشاندش اوستاد آنجا که شاید دلش از علم چون آتش برافروخت بزودی کیش زردشتش درآموخت چو از تعلیم و تدبیرش بپرداخت بچوگان و بگوی و تیر انداخت بتیغ و نیزه استاد جهان شد بهر وصفش که گویم بیش ازان شد کشیده قد چون سرو روان گشت رخش بر سرو ماهی دلستان گشت چو عنبر در رکاب موی او بود بحکم جادویی هندوی او بود لب او داشت جام لعل پر می که بودش شادیی سرسبز در پی فشاندی آستینی هر زمانی که در زیر علم بودش جهانی مگر شاه جهان یک روز غمگین نشسته بود ابرو کرده پر چین ازو پرسید موبد کای جهاندار شه ما را چه غم آمد پدیدار که شادانت نمی بینم چو هر روز دلم ندهد که بنشینی درین سوز شهش گفتا نیم از سنگ خاره ز رفتن هیچکس را نیست چاره غمم آنست کز جور زمانه ندارم هیچ فرزند یگانه که چون مرگ افکند در حلق دامم بود بعد من او قایم مقامم چو بشنود این سخن مرد یگانه ز چشمش گشت سیل خون روانه بشه گفتا مرا رازی نهانست که آن هم از شگفت این جهانست اگر پیمان رسد از شهریارم بگویم ور نه هم در پرده دارم چو پیمان کرد شه القصه با او بگفت اندر زمان آن غصه با او بفرمود آنگه آن مرد یگانه که تا آن حقه آرند ازخزانه چو شاه عالم از بیم خیانت ز موبد دید آن دین و دیانت دگر آوازه فرزند بشنود خروش مهر آن پیوند بشنود نمی دانست کز شادی چه گوید وزان موبد هم آزادی چه جوید بموبد گفت صد کودک بیارای همه مانند شاپورم بیک جای همه هم جامه و هم زاد و همبر همه هم مرکب و هم ترک و هم سر که تاجانم ز زیر پرده راز تواند یافت آن خویشتن باز که مردم را بنور آشنایی توان دیدن ز یکدیگر جدایی بشد آن موبد دانا دگر روز بمیدان برد صد کودک دلفروز همه هم جامه و همرنگ و هم سر چنان کش گفته بود آن شاه سرور چو در نظاره آمد شاه آفاق پسر را دید حالی در میان طاق بیک دیدن که او را دید بشناخت برخود خواندش و بگرفت و بنواخت بدو بخشید حالی مادرش را بسی غم خورد پیر غم خورش را ازین قصه بدان کز آشناییست کزو هر ذره در روشناییست اگر ذره نیابد روی خورشید شود محجوب چون بیگانه جاوید وگر یک ذره یابد آشنایی ز خورشیدش بود صد روشنایی

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت ایاز و درد چشم او مگر از چشم زخم چشم اغیار بدرد چشم ایاز آمد گرفتار ز درد چشم چشمش همچو خون شد دو نرگسدان چشمش لاله گون شد علی الجمله چو روزی ده برآمد ز درد چشم چشمش در سر آمد چنان از درد چشمی ممتحن گشت که صفرا کردش و بی خویشتن گشت کسی محمود را از وی خبر کرد سواره گشت محمود و گذر کرد ببالین ایاز آمد نهان او نهاد انگشت بر لب در زمان او بدان بیمارداران گفت زنهار مگردانید از شاهش خبردار چو بنشست آن زمان محمود غازی بجست از جا ایاز از دلنوازی زهم بگشاد چشم و شاد بنشست زهی بنده که چون آزاد بنشست بدو گفتند ای از خویش رفته تن از پس مانده جان از پیش رفته ز درد چشم سرگردان بمانده میان جان و تن حیران بمانده چو شه بنشست بر بالینت از پای تو صفرا کرده چون برجستی ازجای نگفتت کس نبودت چشم بر راه چگونه گشتی ازمحمود آگاه چنین گفت او که چه حاجت شنیدن ندارم احتیاجی هم بدیدن ز گوش و چشم آزادست جانم که من از جان ببویش باز دانم چو بوی او ز جان خود شنودم شدم زنده اگرچه مرده بودم ندیدی آنکه یعقوب پیمبر ببویش گشت روشن چشم در سر تو می باید که چشم از درد سازی ز درد چشم تو خود می گدازی چو بوی آشنایی یافتی تو بر آفاق دو عالم تافتی تو که آن یک ذره نور آشنایی چو صد خورشید دارد روشنایی چو دایم دوستی حق چنانست که یک ذره به از هر دو جهانست خدایی آنچنان میداردت دوست ازان شادی توان گنجید در پوست بزرگانی که این پرگار دیدند بصد جان نقطه دردش گزیدند هزاران جان برای یک خطابش برافشاندند دل پر اضطرابش عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت جرجیس علیه السلام سه بار آن کافر اندر آتش و خون بگردانید بر جرجیس گردون تنش شد ذره ذره چون غباری ز خاک او برآمد لاله زاری میان این همه رنج و عذابش رسید از هاتف عزت خطابش که هرگز دوستی ما زند لاف نخواهد خورد بی دردی می صاف سزای دوستان اینست مادام که گردونشان رود بر هفت اندام بدو گفتند ای جرجیس و ای پاک ترا هیچ آرزویی هست در خاک مرا گفت آرزو آنست اکنون که یک بار دگر در زیر گردون کنندم پاره پاره در عذابی که تا آید دگر بارم خطابی که چندین رنج در جانم رقم زد که او در دوستی ما قدم زد تو قدر دوستان او ندانی که مردی غافلی در زندگانی کسی کز دوستی دم زد تو آن باش و یا نه ز دوستان دوستان باش

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت یوسف با زلیخا علیه السلام مگر یک روز می شد یوسف پاک زلیخا را نشسته دید بر خاک شده پوشیده از چشمش جهانی ولی پوشیده چشم خاکدانی به بیماری و درویشی گرفتار ز صد گونه به بی خویشی گرفتار بهردم صد تأسف بیش خورده غم یوسف ز یوسف بیش خورده بره بنشسته چون امید واری که از خاک رهش یابد غباری که تا بو کز غبار راه آن شاه غباری گر بود برخیزد از راه چو یوسف دید او را گفت الهی ازین فرتوت نابینا چه خواهی چرا او را نگردانی کم و کاست که او بدنامی پیغمبری خواست درآمد جبرییل و گفت آنگاه که او را بر نمی گیریم از راه که او آنرا که ما را دوست دارد جهانی دوستی در پوست دارد چو او را دوستی تست پیوست مرا بهر تو با اودوستی هست که گفتت مرگ گل در بوستان خواه هلاک دوستان دوستان خواه که گر عمری بجان گردانمش من برای تو جوان گردانمش من چو او جان عزیز خود ترا داد دلیلش چون کنم باید ترا داد چو او بر یوسف ما مهربانست کرا در کینه او قصد جانست گرش در عشق تو دیده تباهست دو چشم آب ریزش دو گواهست چو این عاشق گوا با خویش دارد بنو هر روز رونق بیش دارد اگر واقف شوی از جان فشانی زسر عاشقان یابی نشانی وگر از جان فشاندن نیست بویت ندارد هیچ سودی گفت و گویت وگر جان برفشاند بر تو حالی ستاند از تو تیغ لاابالی عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت ابرهیم ادهم در بادیه چنین گفته ست ابرهیم ادهم که می رفتم بحج دلشاد و خرم چو چشم من بذات العرق افتاد مرقع پوش دیدم مرده هفتاد همه ازگوش و بینی خون گشاده میان رنج و خواری جان بداده چو لختی گرد ایشان در دویدم یکی را نیم مرده زنده دیدم برفته جان و پیوندش بمانده شده عمر و دمی چندش بمانده شدم آهسته پیش او خبرجوی که حالت چیست آخر حال برگوی زبان بگشاد وگفتا ای براهیم بترس از دوستی کز تیغ تعظیم بزاری جان ما راکشت بی باک بسان کافران روم در خاک غزای او همه با حاجیانست که با او جان اینها در میانست بدان شیخا که ما بودیم هفتاد که ما را سوی کعبه عزم افتاد همه پیش از سفر با هم نشسته بخاموشی گزیدن عهد بسته دگر گفتیم یک ساعت درین راه نیندیشیم چیزی جز که الله بغیری ننگریم و جمع باشیم چو پروانه غریق شمع باشیم چو روی اندر بیابان در نهادیم بذات العرق با خضر اوفتادیم سلامی کرد خضر پاک ما را جوابی گشت ازما آشکارا چو ما از خضر استقبال دیدیم ازین نیکو سفر اقبال دیدیم بجان ما چون این خاطر درآمد ز پس در هاتفی آخر درآمد که هان ای کژ روان بی خور و خواب همه هم مدعی هم جمله کذاب شما را نیست عهد و قول مقبول که غیر ما شما را کرد مشغول چو از میثاق ما یک ذره گشتید ز بد عهدی بغیری غره گشتید شما را تا نریزم خون به زاری نخواهد بود روی صلح و یاری کنون این جمله را خون ریخت بر خاک نمی دارد ز خون عاشقان باک ازو پرسید ابرهیم ادهم که تو از مرگ چون ماندی مسلم چنین گفت او که می گفتند خامی نبینی تیغ ما چون ناتمامی چو پخته گردی ای بی روی بی راه به ایشان در رسانیمت هم آنگاه بگفت این و برآمد جان او نیز نشان گم گشت چون ایشان ازو نیز چه وزن آرد در این ره خون مردان که اینجا آسیا از خونست گردان گروهی در ره او دیده بازند گروهی جان محنت دیده بازند چو تو نه دیده در بازی و نه جان که باشی تو نه این باشی و نه آن

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت شعیب علیه السلام شعیب از شوق حق ده سال بگریست ازان پس چشم پوشیده همی زیست خدا بیناش کرد از بعد آن باز که شد ده سال دیگر خون فشان باز دگر ره تیره شد دو چشم گریانش دگر ره چشم روزی کرد یزدانش دگر ره سال دیگر زار بگریست دگر ره نیز نتوانست نگریست چو نابینا شد و گریان بیفتاد خداوند جهان وحیش فرستاد که گر از بیم دوزخ خون فشانی ترا آزاد کردم جاودانی وگر بهر بهشتی زار گریان ترا بخشم بهشت و حور و رضوان شعیب آنگه زبان بگشاد حالی که ای حکم تو حکم لایزالی من از شوق تو می گریم چنین زار که من بس فارغم ازنور و از نار نه یکدم از بهشتم یاد آید نه از دوزخ مرا فریاد آید مرا قرب تو باید جاودانی بگفتم درد خود دیگر تو دانی خطاب آمد ز اوج آشنایی که چون گریان برای شوق مایی کنون خوش می گری و می گری زار که کارت سخت دشوارست دشوار پس آنگه گفت ای داننده راز مده بینایی من بعد ازین باز که تا وقتی که آن دیدار نبود مرا با دیدنی خود کار نبود عزیزا چون نه این دیدار داری بسی بگری که عمری کار داری که چندانی که در دل رشک بیشست بچشم عاشقان در اشک بیشت عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت در اهل دوزخ چنین نقلست کز آحاد امت گروهی را کند بی بهره رحمت خطاب آید که ایشان را هم اکنون سوی دوزخ برید آغشته در خون بآخر بر لب دوزخ بیکبار ز حق خواهند مهل اندک نه بسیار خطاب آید ز حضرت آشکارا که کاری می نگردد دیر ما را کنون سالی هزاری نه بعلت بفضل این خلق را دادیم مهلت چنین نقلست ازان قوم جگر سوز که می گریند این مدت شب و روز چو این سالی هزار آید بسرشان ز حضرت مهلتی باید دگرشان دوی دیگر ز حق مهلت ستانند که تا بر درد خود خون می فشانند مدام این سه هزاران سال افزون همی گریند و می گردند در خون که کس یک لحظه با آن قوم مسکین نگوید کز چه می گریید چندین بزرگی گفت صد جان پریشان چو جان من فدای اشک ایشان که دردی را که آن درمان ندارد ز حضرت جز دل ایشان ندارد ترا تا درد بی درمان نباشد بدرمان کردنت فرمان نباشد همی یک دردش از صد جان ترا به که دردش از بسی درمان ترا به ترا گر بو عبیده هست جراح دلت را بر جراحت نیست اصلاح بپای انداز خود را سرنگونسار مگر از خاک برگیرد ترا یار اگر تو برنگیری سر ز پایش بدست آری کمند دلربایش

عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت سلطان محمود و ایاز مگر سلطان دین محمود پیروز ایاز خویش را پرسید یک روز که از چه رشک آید در جهانت جوابی راست خواهم زین میانت چنین گفت او که در رشکم همه جای ازان سنگی که مالی در کف پای دلم از رشک سنگت می بنالد که او رخ در کف پای تو مالد اگر هرگز دهد این دولتم دست نهم سر در کف پای تو پیوست چو رویم در کف پای تو باشد همیشه روی من جای تو باشد اگر روی ایاز آید ترا جای نهد بر آسمان هفتمین پای چو نه سر می خرد یار و نه دستار بطراری و دستانش بدست آر ندیدی آنکه رستم از گزستان چه با اسفندیاری کرد دستان به باطن هرچه بتوان کرد میکن بظاهر ترک خواب و خورد میکن بدستان و بحیلت پیش می رو بصدق معرفت بیخویش می رو مگر راهی بدستان بازیابی دمی با همدمی دمساز یابی اگر با همدمت یک دم بهم تو نشانی خویش را رستی ز غم تو تو بنگر کو کجا و تو کجایی عجب نبود اگر باشد جدایی عطار » الهی نامه » بخش بیستم » حکایت مجنون و لیلی مگر یک روز مجنون در نشاطی نشسته بود در پیش رباطی یکی دیوار بود از گج ببسته در آنجا لیلی ومجنون نشسته خوشی می گفت اگر عمری دویدم هم آخر هر دو را با هم بدیدم مگر در خواب می بینم من اکنون نشسته پیش هم لیلی و مجنون بهم این هر دو را هرگز که دیدست خدایا در جهان این عز که دیدست عطار » الهی نامه » بخش بیست و یکم » المقالة الحادی و العشرون پسر گفتش بهر پندم که دادی بهر پندی مرابندی گشادی مرا صد مشکل از پند تو حل شد مس من با زر رکنی بدل شد سخنهای تو یکسر سودمندست بغایت هم مفید و هم بلندست ولی زانم هوای کیمیا خاست کزو هم دین و هم دنیا شود راست که چون دنیا و دین بر هم زند دست بدست آید مرا معشوق پیوست که تادنیا و دینم یار نبود مرا از یار استظهار نبود عطار » الهی نامه » بخش بیست و یکم » جواب پدر پدر گفتش دماغت پر غرورست که این اندیشه از تحقیق دورست که تا هرنیک و هر بد در نبازی نباشی عاشقی الا مجازی اگر در عشق می باید کمالت بباید گشت دایم در سه حالت یکی اشک و دوم آتش سیم خون اگر آیی ازین سه بحر بیرون درون پرده معشوقت دهد بار وگرنه بس که معشوقت دهد کار اگر آگه نگشتی زین روایت ترا دایم تمامست این حکایت

عطار » الهی نامه » بخش بیست و یکم » حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او امیری سخت عالی رای بودی که در سر حد بلخش جای بودی بعدل و داد امیری پاک دین بود که حد او فلک را در زمین بود بمردی و بلشکر صعب بودی بنام آن کعبه دین کعب بودی ز رایش فیض و فر شمس و قمر را ز جودش نام و نان اهل هنر را ز عدلش میش و گرگ اندر حوالی بهم گرگ آشتی کردند حالی ز سهمش آب دریاها پر از جوش شدی چون آتش اندر سنگ خاموش ز زحمت گر کهن بودی جهانی ز خاطر محو کردی در زمانی ز قهرش آتش ار افسرده بودی چو انگشتی شدی اندر کبودی ز جاه او بلندی مانده در چاه چه می گویم جهت گم گشت ازان جاه ز حلمش کوه بر جای ایستاده زمین بر خاک رویی اوفتاده ز خشمش رفته آتش با دلی تنگ ولیکن چشم پر نم در دل سنگ ز تابش برده خورشید فلک نور جهان را روشنی بخشیده از دور ز جودش بحر و کان تشویر خورده گهر در صلب بحر و کان فشرده ز لطفش برگ گل در یوزه کرده ولیک از شرم او در زیر پرده ز خلقش مشک در دنیی دمیده ز دنیی نیز بر عقبی رسیده امیر نیک دل را یک پسر بود که در خوبی بعالم در سمر بود رخی چون آفتابی آن پسر داشت که کمتر بنده پیش خود قمر داشت نهاده نام حارث شاه او را کمر بسته چو جوزا ماه او را یکی دختر بپرده بود نیزش که چون جان بود شیرین و عزیزش بنام آن سیم بر زین العرب بود دل آشوبی و دلبندی عجب بود جمالش ملک خوبی در جهان داشت بخوبی درجهان او بود کآن داشت خرد در عشق او دیوانه بودی بخوبی در جهان افسانه بودی کسی کو نام او بردی بجایی شدی هر ذره یوسف نمایی مه نو چون بدیدی ز آسمانش زدی چون مشک زانو هر زمانش اگر پیشانیش رضوان بدیدی بهشت عدن را بی شان بدیدی سر زلفش چو در خاک اوفتادی ازو پیچی در افلاک اوفتادی دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام چو دو جادو دو زنگی بچه در دام دو زنگی بچه هر یک با کمانی بتیر انداختن هر جا که جانی چو تیر غمزه او زه بره کرد دل عشاق را آماج گه کرد شکر از لعل او طعمی دگر داشت که لعلش ز هر دارو در شکر داشت دهانش درج مروارید تر بود که هر یک گوهری تر زان دگر بود چو سی دندان او مرجان نمودی نثار او شدی هر جان که بودی لب لعلش که جام گوهری بود شرابش از زلال کوثری بود فلک گر گوی سیمینش ندیدی چو گوی بی سر و بن کی دویدی جمالش را صفت گفتن محالست که از من آن صفت کردن خیالست بلطف طبع او مردم نبودی که هر چیزی که از مردم شنودی همه در نظم آوردی بیک دم بپیوستی چو مروارید در هم چنان در شعر گفتن خوش زبان بود که گویی از لبش طعمی در آن بود پدر پیوسته دل در کار اوداشت بدلداری بسی تیمار اوداشت چو وقت مرگ پیش آمد پدر را به پیش خویش بنشاند آن پسر را بدو بسپرد دختر را که زنهار ز من بپذیرش و تیمار میدار زهر وجهی که باید ساخت کارش بساز و تازه گردان روزگارش که از من خواستندش نام داران بسی گردن کشان و شهریاران ندادم من بکس گر تو توانی که شایسته کسی یابی تو دانی گواه این سخن کردم خدا را پشولیده مگردان جان ما را چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت بآخر جانی شیرین زو جدا شد ندانم تا چرا آمد چرا شد بسی زیر و زبر آمد چو افلاک که تا پای و سرش افکند در خاک کمان حق ببازوی بشر نیست کزین آمد شدن کس را خبر نیست که می داند که بودن تا بکی داشت کسی کآمد چرا رفتن ز پی داشت پدر چون شد بایوان الهی پسر بنشست در دیوان شاهی بعدل وداد کردن در جهان تافت جهان از وی دم نوشیروان یافت رعیت را و لشکر را درم داد بسی سالار را کوس و علم داد بسی سودا زهر مغزی برون کرد بسی بیدادگر را سرنگون کرد بخوبی و بناز و نیک نامی چو جان می داشت خواهر را گرامی کنون بشنو که این گردنده پرگار ز بهر او چه بازی کرد برکار غلامی بود حارث را یگانه که او بودی نگهدار خزانه بنام آن ماه وش بکتاش بودی ندانم تا کسی همتاش بودی بخوبی در جهان اعجوبه بود غم عشقش عجب منصوبه بود مثل بودی بزیبایی جمالش همه عالم طلب گاروصالش اگر عکس رخش گشتی پدیدار بجنبش آمدی صورت ز دیوار چو زلف هندوش در کین نشستی چو جعد زنگیان در چین نشستی چو زلفش سر کشان را بنده می داشت چنان نقدی ز پس افکنده می داشت چو دو ابروش پیوسته به آمد کمانی بود کاول در زه آمد غنیمی چرب چشم او ازان بود که با بادام نقدش در میان بود صف مژگانش صف کردی شکسته بزخم تیرباران از دو رسته دهانی داشت همچون لعل سفته درو سی در ناسفته نهفته یکی گر سفته شد لعل دهانش نبود آن جز بالماس زبانش لبش خط داده عمر جاودان را که آن لب بود آب خضر جان را ز دندانش توان کردن روایت که در یک میم دارد سی دو آیت چو یوسف بود گویی در نکویی خود ازگوی زنخدانش چه گویی ز گویش تا بکی بیهوش باشم چو در گوی آمدم خاموش باشم به پیش قصر باغی بود عالی بهشتی نقد او را در حوالی همه شب می نخفت از عشق بلبل طریق خارکش می گفت با گل گل از غنچه بصد غنج و بصد ناز شکر خنده بسی می کرد آغاز چنان آمد که طفلی مانده در خون گل سرخ از قماط سبز بیرون صبا همچون زلیخا در دویده چو یوسف گل ازو دامن دریده چو بادی خضر بر صحرا گذشته خضر بگذشته صحرا سبز گشته شهاب و برق را گشته سنان تیز ز باران ابر کرده صد عنان ریز کشیده دست بر هم سبزه زاران ولی آن دست پر گوهر ز باران بنفشه سر بخدمت پیش کرده ولیکن پای بوس خویش کرده بیک ره ارغوان آغشته در خون بخون ریز آمده بر خویش بیرون بدست آورده نرگس جام زر را ز باران خورده شیر چون شکر را سر لاله چو در پای اوفتاده کلاهش با کمر جای اوفتاده هزاران یوسف از گلشن رسیده ز کنعان بوی پیراهن شنیده همه مرغان درافکنده خروشی ز جانان بی نوا نامانده گوشی بوقت صبحگاهی باد مشکین چو سوهان کرده روی آب پرچین مگر افراسیاب آب زره یافت که آب از باد نوروزی زره یافت ز هر سو کوثری دیگر روان بود که آب خضر کمتر رشح آن بود ز پیش باغ طاقی تا بکیوان نهاده تخت حارث پیش ایوان شه حارث چو خورشیدی خجسته سلیمان وار در پیشان نشسته چو جوزا در کمر دست غلامان ببالا هر یکی سروی خرامان ستاده صف زده ترکان سرکش بخدمت کرده هر یک دست درکش ندیمان سرافراز نکورای بخدمت چشمها افکنده بر پای شریفان همه عالم وضیعش نظام عالم از رای رفیعش ز بیداری بختش فتنه در خواب ز بیم خشمش آتش چشم پر آب زحل کین مشتری وش ماه طلعت عطارد قدر و هم خورشید رفعت مگر بر بام آمد دختر کعب شکوه جشن در چشم آمدش صعب چو لختی کرد هر سویی نظاره بدید آخر رخ آن ماه پاره چو روی و عارض بکتاش را دید چو سروی در قبا بالاش را دید جهان حسن وقف چهره او همه خوبی چو یوسف بهره او بساقی پیش شاه استاده بر جای سر زلفش دراز افتاده بر پای ز مستی روی چون گلنار کرده مژه در چشم عاشق خار کرده شکر از چشمه نوشین فشانده عرق از ماه بر پروین فشانده گهی سرمست می دادی شرابی گهی بنواختی خوش خوش ربابی گهی برداشتی چون بلبل آواز گهی چون گل گرفتی شیوه و ناز بدان خوبی چو دختر روی اودید دل خود وقف یک یک موی اودید درآمد آتشی از عشق زودش بغارت برد کلی هرچه بودش چنان آن آتشش در جان اثر کرد که آن آتش تنش را بیخبر کرد دلش عاشق شد و جان متهم گشت ز سر تا پا وجود او عدم گشت زدو نرگس چو ابری خون فشان کرد بیک ساعت بسی طوفان روان کرد چنان برکند عشق او ز بیخش که کلی کرد گویی چار میخش چنان از یک نظر در دام او شد که شب خواب و بروز آرام او شد چنان بیچاره شد از چاره ساز او که می نشناخت سر از پای باز او همه شب خون فشان و نوحه گر بود چو شمعش هر نفس سوزی دگر بود ز بس آتش که در جان وی افتاد چو آتش شد ازان سر از پی افتاد علی الجمله ز دست رنج و تیمار چنان ماهی بسالی گشت بیمار طبیب آورد حارث سود کی داشت که آن بت درد بی درمان ز پی داشت چنان دردی کجا درمان پذیرد که جان درمان هم از جانان پذیرد درون پرده دختر دایه داشت که در حیلت گری سرمایه داشت بصد حیلت ازان مهروی درخواست که ای دختر چه افتادت بگو راست نمی آمد مقر البته آن ماه بآخر هم زبان بگشاد ناگاه که من بکتاش را دیدم فلان روز بزلف و چهره جانسوز و دلفروز چو سرمستی ربابی داشت در بر من از وی چون ربابی دست بر سر بزخم زخمه در راهی که او خواست مخالف را بقولی کرد رگ راست مخالف راست گر نبود بعالم در آن پرده بسازد زیر بامم دل من چون مخالف شد چه سازم نیامد راست این پرده نوازم کنون سرگشته آفاق گشتم که ز اهل پرده عشاق گشتم چو بشنودم ازان سرکش سرودی ز چشمم ساختم بر پرده رودی چنان عشقش مرا بی خویش آورد که صد ساله غمم در پیش آورد چنان زلفش پریشان کرد حالم که آمد ملک جمعیت زوالم چنانم حلقه زلفش کمر بست که دل خون گشت تا همچون جگر بست چنین بیمار و سرگردان ازانم که می دانم که قدرش می ندانم بخوبی کس چو بکتاش آن ندارد که کس زو خوبتر امکان ندارد سخن چون می توان زان سرو بن گفت چرا باید ز دیگر کس سخن گفت چو پیشانی او میدان سیمست گر از زلفش کنم چوگان چه بیمست درآن میدان بدان سرگشته چوگانش بخواهم برد گویی از زنخدانش اگر از زلف چوگان می کند او سرم چون گوی گردان می کند او اگر رویش بتابد آشکاره شود هر ذره صد ماه پاره هلال عارضش چون هاله انداخت مه نو از غمش در ناله انداخت چو زلفش دلربایی حلقه ور شد بهر یک حلقه صد جان در کمر شد سوادی یافت مردم نرگس او ازان شد معتکلف در مجلس او چو تیر غمزه او کارگر شد ز سهمش رمح و زو پین در کمر شد خطی دارد بدان سی پاره دندان بخون من لبش ز آنست خندان صدف را دید آن در یتیمش بدندان باز ماند از درج سیمش دهانش پسته تنگست خندان که آن را کعبتین افتاد دندان چو صبح ار خنده آرد در تباشیر مزاج استخوان گیرد طباشیر لبش را صد هزاران بنده بیشست که او از آب حیوان زنده بیشست خط سبزش محقق اوفتادست ز خط نسخ مطلق اوفتادست جهان زیر نگین دارد لب او فلک در زیر زین سی کوکب او ز سیبش بر بهی کردم روانه ازین شکل صنوبر نار دانه چو آزادیم ازان سرو سهی نیست بهی شد رویم و روی بهی نیست کنون ای دایه برخیز و روان شو میان این دو دلبر در میان شو برو این قصه با او در میان نه اساس عشق این دو مهربان نه بگوی این رازش و گر خشم گیرد بصد جانش دلم بر چشم گیرد کنون بنشان بهم ما هر دو تن را کزان نبود خبر یک مرد و زن را بگفت این و یکی نامه اداکرد بخون دل نکونامی رها کرد الا ای غایب حاضر کجایی به پیش من نه آخر کجایی دو چشمم روشنایی از تو دارد دلم نیز آشنایی از تو دارد بیا و چشم و دل را میهمان کن وگرنه تیغ گیر وقصد جان کن بنقد از نعمت ملک جهانی نمی بینم کنون جز نیم جانی چرا این نیم جان در تو نبازم که بی تو من ز صد جان بی نیازم دلم بردی وگر بودی هزارم نبودی جز فشاندن بر تو کارم ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم که من هرگز دل ازجان برنگیرم غم عشق تو درجان می نهم من سر از تو در بیابان می نهم من چو بی رویت نه دل ماند و نه دینم چرا سرگشته میداری چنینم منم بی روی تو رویی چو دینار ز عشق روی تورویی بدیوار ترا دیدم که همتایی ندیدم نظیرت سرو بالایی ندیدم اگر آیی بدستم باز رستم وگرنه می روم هر جا که هستم بهر انگشت درگیرم چراغی ترا می جویم از هر دشت و باغی اگر پیشم چو شمع آیی پدیدار وگرنه چون چراغم مرده انگار نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه یکی صورت ز نقش خویش آن ماه بدایه داد تا دایه روان شد بر آن ماه روی مهربان شد چو نقش او بدید و شعر بر خواند ز لطف طبع و نقش او عجب ماند بیک ساعت دل از دستش برون شد چو عشق آمد دل او بحر خون شد نهنگ عشق درحالش ز بون کرد برای خود دلش دریای خون کرد چنان بی روی او روی جهان دید که گفتی نه زمین نه آسمان دید چو گویی بی سر و بی پای مضطر کله در پای کرد و کفش بر سر بدایه گفت برخیز ای نکوگوی بر آن بت رو و از من بدو گوی ندارم دیده روی تودیدن ندارم صبر بی تو آرمیدن مرا اکنون چه باید کرد بی تو که نتوان برد چندین درد بی تو چو زلف تو دریده پرده ام من که بر روی تو عشق آورده ام من ازان زلف توام زیر و زبر کرد که با زلف تو عمرم سر به سر کرد ترا نادیده درجان چون نشستی دلم برخاست تادر خون نشستی چو تو درجان من پنهانی آخر چرا تشنه بخون جانی آخر چو صبحم دم مده ای ماه در میغ مکش چون آفتاب از سرکشی تیغ اگر روشن کنی چشمم بدیدار بصد جانت توانم شد خریدار نمیرم در غمت ای زندگانی اگر دریابیم باقی تو دانی روان شد دایه تا نزدیک آن ماه ز عشق آن غلامش کرد آگاه که او از تو بسی عاشق تر افتاد که ازگرمی او آتش در افتاد اگر گردد دلت از عشقش آگاه دلت زو درد عشق آموزد آنگاه دل دختر بغایت شادمان شد ز شادی اشک بر رویش روان شد نمی دانست کاری آن دلفروز بجز بیت وغزل گفتن شب و روز روان می گفت شعر و می فرستاد بخوانده بود آن گفتی بر استاد غلام آنگه بهر شعری که خواندی شدی عاشق تر و حیران بماندی برین چون مدتی بگذشت یک روز بدهلیزی برون شد آن دلفروز بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت که عمری عشق با نقش رخش باخت گرفتش دامن ودختر برآشفت برافشاند آستین آنگه بدو گفت که هان ای بی ادب این چه دلیریست تو روباهی ترا چه جای شیریست که باشی تو که گیری دامن من که ترسد سایه از پیرامن من غلامش گفت ای من خاک کویت چو می داری ز من پوشیده رویت چرا شعرم فرستادی شب و روز دلم بردی بدان نقش دلفروز چو در اول مرا دیوانه کردی چرا درآخرم بیگانه کردی جوابش داد آن سیمین بر آنگاه که یک ذره نه زین راز آگاه مرا در سینه کاری اوفتادست ولیکن بر تو آن کارم گشادست چنین کاری چه جای صد غلامست بتو دادم برون اینت تمامست ترا آن بس نباشد در زمانه که تو این کار را باشی بهانه اساسی کوژ بنهادی درین راز بشهوة بازی افتادی ازین باز بگفت این وز پیش او بدر شد بصد دل آن غلامش فتنه تر شد ز لفظ بوسعید مهنه دیدم که او گفته ست من آنجا رسیدم بپرسیدم ز حال دختر کعب که عارف گشته بود او عارفی صعب چنین گفت او که معلومم چنان شد که آن شعری که بر لفظش روان شد زسوز عشق معشوق مجازی بنگشاید چنان شعری ببازی نداشت آن شعر با مخلوق کاری که او را بود با حق روزگاری کمالی بود در معنی تمامش بهانه بود در راه آن غلامش بآخر دختر عاشق در آن سوز بزاری شعر می گفتی شب و روز مگر میگشت روزی در چمنها خوشی می خواند این اشعار تنها الا ای باد شبگیری گذر کن ز من آن ترک یغما را خبر کن بگو کز تشنگی خوابم ببردی ببردی آبم و آبم ببردی یکی سقاش بودی سرخ رویی که هر وقت آبش آوردی سبویی بجای ترک یغما خاصه چون ماه نهاد آن سرخ سقا را هم آنگاه برادر را چنان در تهمت افکند که بر خواهر نظر بی حرمت افکند چو القصه ازین بگذشت ماهی درآمد حرب حارث را سپاهی سپاهی و شمارش از عدد بیش چو دوران فلک از حصر و حد بیش سپاهی موج زن از تیغ و جوشن جهان از تیغ و جوشن گشته روشن درآمد لشکری از کوه و شخ در کهشد گاو زمین چون خر به یخ در ز دیگر سوی حارث با سپاهی ز دروازه برون آمد پگاهی چو بخت او جوان یکسر سپاهش چو رایش مرتفع چتر و کلاهش ظفر می شد ز یک سو حلقه در گوش ز یک سو فتح و نصرة دوش بر دوش سپه القصه افتادند در هم بکشتن دست بگشادند برهم غباری از همه صحرا برآمد فغان تا گنبد خضرا برآمد خروش کوس گوش چرخ کر کرد زمین چون آسمان زیر و زبر کرد زمین از خون خصمان لاله زاری هوا از تیرباران ژاله باری جهان را پرده برغاب جسته ز کشته پیش برغی باز بسته اجل چنگال بر جان تیز کرده قضا پر کینه دندان تیز کرده هویدا از قیامت صد علامت گرفته دیو قامت زان قیامت درآمد پیش آن صف حارث آنگاه جهانی پر سپاه آورد در راه سپه را چون بیکره جمله کرد او درآمد همچو شیر و حمله کرد او سپهر تند با چندین ستاره شده از شاخ رمحش پاره پاره چو تیغی بر سر آمد از کرامت فرو شد فتنه را سر تا قیامت چو تیغش خصم را چون گل بخون شست گل نصرت ز تیغ او برون رست چو تیرش سوی چرخ نیلگون شد ز چشم سوزن عیسی برون شد وزان سوی دگر بکتاش مهروی دودستی تیغ می زد از همه سوی بآخر چشم زخمی کارگر گشت سرش از زخم تیغی سخت درگشت همی نزدیک شد کان خوب رفتار بدست دشمنان گردد گرفتار درآن صف بود دختر روی بسته سلاحی داشت بر اسپی نشسته به پیش صف درآمد همچو کوهی وزو افتاد در هر دل شکوهی نمی دانست کس کان سیمبر کیست زبان بگشاد و گفت این کاهلی چیست من آن شاهم که فرزینم سپهرست پیاده در رکابم ماه و مهرست اگر اسپ افکنم بر نطع گردان دو رخ طرحش نهم چون شیر مردان سری کو سرکشد از حکم این ذات بپای پیلش اندازم بشهمات اگر شمشیر بران برکشم من جگر از شیر غران بر کشم من چو تیغ آتش افشانم دهد تاب ز بیمش زهره آتش شود آب چومار رمح را در کف به پیچیم نیاید هیچکس در صف بهیچم اگر سندانم آید پیش نیزه شود از زخم زخمم ریزه ریزه ز زخم ار زور سندانی نماند ز سندانی سپندانی نماند چو مرغ تیر من از زه درآید ز حلق مرغ گردون زه برآید چو بگشایم کمند از روی فتراک چو بادآرم عدو را روی ب رخاک بتازم رخش و بگشایم در فصل که من در رزم رستم رستمم ز اصل بگفت این و چو مردان بر نشست او ازان مردان تنی را ده بخست او بر بکتاش آمد تیغ در کف وز آنجا برگرفتش برد با صف نهادش پس نهان شد در میانه کسش نشناخت از اهل زمانه چو آن بت روی در کنجی نهان شد سپاه خصم چون دریا روان شد همی نزدیک آمد تا بیکبار نماند شهره اندر شهر دیار چو حارث را مدد گشت آشکارا بسی خلق از بر شاه بخارا هزیمت شد سپاه دشمن شاه دگر کشته فتاده خوار در راه چو شه با شهر آمد شاد و پیروز طلب کرد آن سوار چست آن روز نداد از وی نشانی هیچ مردم همه گفتند شد همچون پری گم علی الجمله چو آمد زنگی شب نهاده نصفیی از ماه بر لب همه شب قرص مه چون قرص صابون همی انداخت کفک از نور بیرون بدان صابون بخون دیده تا روز ز جان می شست دست آن عالم افروز چو زاغ شب درآمد زان دلارام دل دختر چو مرغی بود در دام دل از زخم غلامش آنچنان سوخت که در یک چشم زخمش نیز جان سوخت نبودش چشم زخمی خواب و آرام که بر سر داشت زخمی آن دلارام کجا می شد دل او آرمیده یکی نامه نوشت از خون دیده چنین آورد در نظم آن سمن بوی که بشنو قصه گنگی سخن گوی سری کز سروری تاج کبارست سر پیکان در آن سر در چه کارست سر خصمت که بادا بی سر و کار مباد از سر کشد جز بر سر دار سری را کز وجودت سروری نیست نگونساری آن سر سرسری نیست سری کان سر نه خاک این درآید بجان و سر که آن سر در سر آید حسود سرکشت گر سرنشین است چو مارش سر بکف کان سرچنین است وگر سر درکشد خصم سبک سر سرش بر نه سرش درکش سبک تر سری کان سر ندارد با تو سر راست مبادش سر که رنج او ز سر خاست چو سر بنهد عدو کز سردرآید سر آن دارد او کز سر بر آید اگر سر نفکند از سرسرت پیش سر مویی ندارد سر سر خویش سر سبزت که تاج از وی سری یافت ز سر سبزیش هر سر سروری یافت سپهر سرنگون زان شد سرافراز که هر دم سر نهد پیشت ز سر باز اگر درد سرم درد سرت داد سر خصمان بریده بر درت باد نهادم پیش آن سر بر زمین سر فدای آن چنان سر صد چنین سر کسی کز زخم خذلان کینه ور گشت اگر برگشت از قهر تو درگشت کسی کز شاخسار عیش برخورد اگر می خورد بی یادت جگر خورد کسی کز جهل خود لاف خرد زد اگر زر زد نه بر نام تو بد زد کسی کو سوی حج کردن هوا کرد اگر حج کرد بی امرت خطا کرد چه افتادت که افتادی بخون در چو من زین غم نه بینی سرنگون تر همه شب همچو شمعم سوز در بر چو شب بگذشت مرگ روز بر سر چو شمع از عشق هر دم باز خندم به پیش چشم برقع باز بندم چو شمع از عشق جانی زنده دارد میان اشک و آتش خنده دارد شبم را گر امید روز بودی مرا بودی که کمتر سوز بودی ازان آتش که بر جانم رسیدست بسی پایان مجو کآنم رسیدست ازان آتش که چندین تاب خیزد عجب نبود که چندین آب خیزد چه می خواهی ز من با این همه سوز که نه شب بوده ام بی سوز نه روز میان خاک در خونم مگردان سراسیمه چو گردونم مگردان چو سرگردانیم میدانی آخر بخونم در چه می گردانی آخر چو میدانی که سرمست توام من ز پای افتاده از دست توام من من خون خواره خونی چون نگردم چرا جز در میان خون نگردم چنان گشتم ز سودای تو بی خویش که از پس می ندانم راه و از پیش دلی دارم ز درد خویش خسته به بیت الحزن در بر خویش بسته بزای بند بندم چند سوزی بر آتش چون سپندم چند سوزی اگر امید وصل تو نبودی نه گردی ماندی از من نه دودی مرا تر دامنی آمد بجان زیست که بر بوی وصال تو توان زیست دل من داغ هجران بر نتابد که دل خود وصل جانان برنتابد ز درد خویشتن چون بیقراران یکی با تو بگفتم از هزاران دگر گویم اگر یابم رهی باز وگرنه می کشم در جان من این راز روان شد دایه و این نامه هم برد بسر شد راه بر سر چون قلم برد سر بکتاش با چندان جراحت ز سر نامه مرهم یافت و راحت ز چشمش گشت سیل خون روانه بسی پیغام دادش عاشقانه که جانا تا کیم تنها گذاری سر بیمار پرسیدن نداری چو داری خوی مردم چون لبیبان دمی بنشین به بالین غریبان اگر یک زخم دارم بر سر امروز هزارم هست برجان ای دلفروز ز شوقت پیرهن بر من کفن شد بگفت این وز خود بی خویشتن شد چو روزی چند را بکتاش دمساز ز مجروحی بجای خویش شد باز نشسته بود آن دختر دلفروز براه و رودکی می رفت یک روز اگر بیتی چو آب زر بگفتی بسی دختر ازان بهتر بگفتی بسی اشعار گفت آن روز استاد که آن دختر مجاباتش فرستاد ز لطف طبع آن دلداده دمساز تعجب ماند آنجا رودکی باز ز عشق آن سمنبر گشت آگاه نهاد آنگاه از آنجا پای در راه چو شد بر رودکی راز آشکارا از آنجا رفت تا شهر بخارا بخدمت شد روان تا پیش آن شاه که حارث را مدد او کرد آنگاه رسیده بود پیش شاه عالی برای عذر حارث نیز حالی مگر شاهانه جشنی بود آن روز چه می گویم بهشتی بد دلفروز مگر از رودکی شه شعر درخواست زبان بگشاد آن استاد و برخاست چو بودش یاد شعر دختر کعب همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب شهش گفتا بگو تا این که گفته ست که مروارید را ماند که سفته ست ز حارث رودکی آگاه کی بود که او خود گرم شعر و مست می بود ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه که شعر دختر کعبست ای شاه بصد دل عاشقست او بر غلامی در افتادست چون مرغی بدامی زمانی خوردن و خفتن ندارد بجز بیت و غزل گفتن ندارد اگر صد شعر گوید پر معانی بر او می فرستد در نهانی اگر آن عشق چون آتش نبودی ازو این شعر گفتن خوش نبودی چو حارث این سخن بشنود بشکست ولیکن ساخت خود را آن زمان مست چو القصه بشهر خویش شد باز ز خواهر در نهان می داشت این راز ولی پیوسته می جوشید جانش نگه می داشت پنهان هر زمانش که تا بر وی فرو گیرد گناهی بریزد خون او برجایگاهی هر آن شعری که گفته بود آن ماه فرستاده بر بکتاش آنگاه نهاده بود در درجی باعزاز سرش بسته که نتوان کرد سرباز رفیقی داشت بکتاش سمن بر چنان پنداشت کان درجیست گوهر سرش بگشاد وآن خطها فرو خواند به پیش حارث آورد و برو خواند دل حارث پر آتش گشت ازان راز هلاک خواهر خود کرد آغاز در اول آن غلام خاص را شاه به بند اندر فکند و کرد در چاه در آخر گفت تا یک خانه حمام بتابند از پی آن سیم اندام شه آنگه گفت تا از هر دو دستش بزد فصاد رگ اما نه بستش در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش فرو بست از کچ و از سنگ راهش بسی فریاد کرد آن سرو آزاد نبودش هیچ مقصودی ز فریاد که داند تا که دل چون می شد ازوی جهانی را جگر خون می شد از وی چنین قصه که دارد یاد هرگز چنین کاری کرا افتاد هرگز بدین زاری بدین درد و بدین سوز که هرگز در جهان بودست یک روز بیا گر عاشقی تا درد بینی طریق عاشقان مرد بینی درآمد چند آتش گرد آن ماه فرو شد زان همه آتش بیک راه یکی آتش ازان حمام ناخوش دگر آتش ازان شعر چو آتش یکی آتش ز آثار جوانی دگر آتش ز چندین خون فشانی یکی آتش ز سوز عشق و غیرت دگر آتش ز رسوایی و حسرت یکی آتش ز بیماری و سستی دگر آتش ز دل گرمی و مستی که بنشاند چنین آتش بصد آب کرا با این همه آتش بود تاب سر انگشت در خون می زد آن ماه بسی اشعار خود بنوشت آنگاه ز خون خود همه دیوار بنوشت بدرد دل بسی اشعار بنوشت چو در گرمابه دیواری نماندش ز خون هم نیز بسیاری نماندش همه دیوار چون پر کرد ز اشعار فرو افتاد چون یک پاره دیوار میان خون وعشق و آتش و اشک بر آمد جان شیرینش بصد رشک چو بگشادند گرمابه دگر روز چه گویم من که چون بود آن دلفروز چو شاخی زعفران از پای تا فرق ولی از پای تا فرقش بخون غرق ببردند و بآبش پاک کردند دلی پر خونش زیر خاک کردند نگه کردند بر دیوار آن روز نوشته بود این شعر جگر سوز نگارا بی تو چشمم چشمه سارست همه رویم بخون دل نگارست ز مژگانم به سیلابی سپردی غلط کردم همه آبم ببردی ربودی جان و در وی خوش نشستی غلط کردم که بر آتش نشستی چو در دل آمدی بیرون نیایی غلط کردم که تو در خون نیایی چو از دو چشم من دو جوی دادی بگرمابه مرا سرشوی دادی منم چون ماهیی بر تابه آخر نمی آیی بدین گرمابه آخر نصیب عشق این آمد ز درگاه که در دوزخ کنندش زنده آنگاه که تا در دوزخ اسراری که دارد میان سوز و آتش چون نگارد تو کی دانی که چون باید نوشتن چنین قصه بخون باید نوشتن چو در دوزخ بعشقت روی دارم بهشتی نقد از هر سوی دارم چو دوزخ آمد از حق حصه من بهشت عاشقان شد قصه من سه ره دارد جهان عشق اکنون یکی آتش یکی اشک و یکی خون کنون من بر سر آتش ازانم که گه خون ریزم و گه اشک رانم بآتش خواستم جانم که سوزد چو جای تست نتوانم که سوزد باشکم پای جانان می بشویم بخونم دست از جان می بشویم بدین آتش که ازجان می فروزم همه خامان عالم را بسوزم ازین غم آنچه می آید برویم همه ناشسته رویان را بشویم ازین خون گر شود این راه بازم همه عشاق را گلگونه سازم ازین آتش که من دارم درین سوز نمایم هفت دوزخ را که بین سوز ازین اشکم که طوفانیست خونبار دهم تعلیم باران را که چون بار ازین خونم که دریاییست گویی درآموزم شفق را سرخ رویی ازین آتش چنان کردم زمانه که دوزخ خواست از من صد زبانه ازین اشکم دو گیتی را تمامت گلی در آب کردم تا قیامت ازین خون باز بستم راه گردون که تا گشت آسیای چرخ بر خون ازین گردی که بود آن نازنین را ز اشکی آب بر بندم زمین را بجز نقش خیال دلفروزم بدین آتش همه نقشی بسوزم بخوردی خون جان من تمامی که نوشت باد ای یار گرامی کنون در آتش و در اشک و در خون برفتم زین جهان جیفه بیرون مرا بی تو سرآمد زندگانی منت رفتم تو جاویدان بمانی چو بنوشت این بخون فرمان درآمد که تا زان بی سر و بن جان برآمد دریغا نه دریغی صد هزاران ز مرگ زار آن تاج سواران بآخر فرصتی می جست بکتاش که بخت از زیر چاه آورد بالاش نهان رفت و سر حارث شبانگاه ببرید و روانه شد هم آنگاه بخاک دختر آمد جامه بر زد یکی دشنه گرفت و بر جگر زد ازین دنیای فانی رخت برداشت دل از زندان و بند سخت برداشت نبودش صبر بی یار یگانه بدو پیوست و کوته شد فسانه

عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » المقالة الثانی و العشرون پسر گفت ای پدر این کیمیا چیست که بی اودست می ندهد مرا زیست بیان کیمیا کن تا بدانم که بی آن دست می ندهد جهانم عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » جواب پدر پدر در پیش او کرد این حکایت ز افلاطون یونانی روایت عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت افلاطون و اسکندر فلاطون آنکه استاد جهان بود مگر در ابتدا کارش چنان بود که استخراج زر تدبیر سازد ز مس شوشه کند اکسیر سازد به پنجه سال شد در گوشه گم ز قشر بیضه و ازموی مردم چنان اکسیر کرد و معتبر کرد که ز اندک کیمیا بسیار زر کرد چو زر کردن چنان آسان شد او را بقیمت خاک و زر یکسان شد او را بدل یک روز گفت ای دل بیندیش که اکسیری کنی در جوهر خویش چو قشر بیضه و موی سر امروز ز جهدت کیمیایی گشت مکنوز گر اکسیری کنی از جوهر خویش بود آن کیمیا از عالمی بیش نه کم آمد ز قشر بیضه جانت نه موی سر فزونست از روانت چو پنجه سال این اکسیر کردی نخفتی روز و شب تدبیر کردی کنون گر عاقلی این کیمیا ساز دو عالم در ره این کیمیا باز چو عزمش جزم شد سالی هزار او ز خلق عالم آمد بر کنار او چنان از جوهر خود کیمیا کرد که از نورش دو عالم پر ضیا کرد برو شد روشن از مه تا بماهی بدو شد کشف اسرار الهی دو پانصد سال در اسرار بنشست شبانروزی ز درد کار ننشست زمستان دارویی بودیش در پیش که مالیدی ز سر تا پای برخویش برستی همچو موی بز بر اعضاش ز مستان دفع این بودی ز سرماش سرشته بود یک داروی دیگر که تابستان بمالیدی بخود در بریزیدی ازو آن موی اندام بدادی تف تابستانش آرام یکی دارو دگر برکار کردی بهر شش سال ازو یکبار خوردی باستادی مزاج او بتعدیل نیفتادی رطوبت هیچ تحلیل اگرچه افضل روی زمین بود خور و پوشش دو پانصد سال این بود بر وی رفت ارسطالیس آنگاه سکندر نیز با او بود همراه نشسته بود افلاطون در اندوه بغاری سهمگین از شش جهت کوه نغولی بود وزیرش چشمه آب فلاطون مانده آنجا سینه پر تاب سکندر با ارسطالیس بسیار نشست و دم نزد آن پیر هشیار سکندر گفت آخر یک سخن گوی که هر دو آمدیم اینجا سخن جوی جوابش داد آن استاد ایام که خاموشیست نقد ما سرانجام چو خاموشیست رنگ جاودانی برنگ جاودان شو تا بمانی سکندر گفت اگر خواهی طعامی مرا باشد ازان عالی مقامی چنین دادش جواب آن مرد مردان که ای خسرو تنم مبرز مگردان مخور کین خوردن آن کردن نیرزد بمبرز رفتنت خوردن نیرزد شکم چون باشدم چاه نجاست درو کی علم گنجد یا فراست سکندر گفت ای مرد جهان تو بخفت آسایشی را یک زمان تو جوابش داد پیر حکمت اندیش که چندانی مرا خوابست در پیش که نتوان گفت کان چندست و چونست مرا ازعمر بیداری کنونست چو هر دم می دهندم تازه جانی روا نبود اگر خفتم زمانی چو گشت از گفت و گویش دل پریشان بکوهی بر شد و بگریخت زیشان سکندر با ارسطالیس هشیار بهم بگریستند از درد بسیار اگر تو کیمیای عالم افروز نمی دانی ز افلاطون درآموز چه سازی کیمیای سیم و زر هم ز قشر بیضه و از موی سر هم تنت را دل کن ودل درد گردان کزین سان کیمیا سازند مردان

عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت آن بزرگ با خواجه علی طوسی بزرگی هم نکودل هم نکو عقل ز خواجه بوعلی طوسی کند نقل که این ساعت تو در عین بلایی که از سر تا قدم جمله فنایی همه پشتی همه رو گرد در راه همه رؤیت همه دیده شو آنگاه همه دیده همه دل شو بیکبار که تا آگه شوی زین رمز بسیار اگر تو جمله دل درد گردی همه درمان شوی و مرد گردی اگر تو درد خواهی تا بدانی ترا مرگست روی ای زندگانی ولی میدان که عین درد آنست که هرگز در دو عالم کس ندانست عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت آن دیوانه که ازو پرسیدند که درد چیست یکی پرسید ازان دیوانه مردی که چه بود درد چون داری تو دردی چنین گفت او که دردآنست پیوست که چون باید بریده دست را دست و یا آن تشنه ده روزه را نیز چگونه آب باید از همه چیز کسی را هم چنان باید خدا را ترا گر نیست این این هست ما را همی درد آن بود ای زندگانی که چیزی بایدت کانرا ندانی ندانی آن و آن خواهی همیشه ندانم کین چه کارست و چه پیشه جز او هرچت بود باشد همه پیچ که آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت آن طفل که با مادر ببازار آمد و گم شد زنی آورد طفلی را ببازار ز مادر گم شد و بگریست بسیار زمانی خاک بر سر زود می ریخت زمانی اشک خون آلود می ریخت چو می دیدند غرق خون و خاکش بترسیدند از بیم هلاکش بدو گفتند مادر را چه نامست بگو گفتا ندانم کوکدامست بدو گفتند بس دیوانه تو کجاست آخر نگویی خانه تو چنین گفت آن بچه افتاده گمراه که یک ذره نیم زان خانه آگاه بدو گفتند نام آن محلت بگو تا فارغ آیی زین مذلت چنین گفت او که پر دردست جانم که نام آن محلت هم ندانم بدو گفتند پس با تو چه سازیم که تو می سوزی و ما می گدازیم چنین گفت او که من سرگشته راه نیم از مادر و از نامش آگاه محلت می ندانم خانه هم نیز بجز مادر نمی دانم دگر چیز من این دانم چنین در مانده بی کس که اینجا مادرم می باید و بس من این دانم که پر خونست جانم که مادر بایدم دیگر ندانم اگر تو مرد صاحب درد گردی حریم وصل را در خورد گردی ولی چون تو ننوشی خون علی الحق نه بینی در جهان مطلوب مطلق ولی تو تو نه تو عکس اویی ازان تو هم جمیل و هم نکویی اگرچه تو نکویی ای نکوبین چو تو عکسی نه خود آن او بین به بین احوال خود تا بر چه سانست نه نیکویی تو او نیکونهانست تو خود را منگر و این جان و تن را نهاد او نگر نه خویشتن را

عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت یوسف علیه السلام و نظر کردن او در آینه مگر یوسف در آیینه نگه کرد بسی تحسین آن روی چو مه کرد ولی آیینه پنداشت اینت نااهل که او را می کند تحسین زهی جهل چه گر یوسف جمال تهنیت داشت ولی آیینه جای تعزیت داشت اگر معشوق آیینه ندیدی جمال خود معایینه ندیدی وگر برخاستی آیینه از راه که گشتی از جمال خویش آگاه وگر یوسف جمال خود بدیدی ترنج و دست را بر هم بریدی چو روی او عیان او نمی شد ز عشق خویش جان او نمی شد چو هم در خود نظر کردن نبودش ز عشق خویش خون خوردن نبودش ولی گر دیگری نظاره کردی ترنج و دست را یک پاره کردی ترا گر یوسف محبوب باید نخستت دیده یعقوب باید که تا آیینه ات زیبا نماید جمال خویشتن پیدا نماید جمال خویش را برقع برانداخت ز آدم خویش را آیینه ساخت چو روی خود در آیینه عیان دید جمال بی نشانی در نشان دید جمال خویش را تحسین بسی کرد مبر آن ظن که تحسین کسی کرد اگر یک آدمی زاد از خیالی نهد خود را لقب صاحب جمالی چو آن آیینه در عین غلط ماند ز نقش دایره بیرون خط ماند اگر صد قرن در خلوت نشینی که تا تو روی خود بینی نه بینی کسی دیدی که روی خویش دیدست کسی نشنید کین سر کس شنیدست اگر عکسی در آیینه به بینی کجا رویت هر آیینه به بینی چو روی تو نه باقیست و نه فانی چگونه روی خود دیدن توانی چو ممکن نیست روی خویش دیدن بجز آیینه در پیش دیدن مکن زنهار پیش آینه آه که تاتیره نه بینی روی چون ماه دم سردت درون جان نگه دار چو غواصان نفس پنهان نگه دار اگر یک ذره در خود پیچ یابی همی آن عکس خود را هیچ یابی نه مرده باش نه خفته نه بیدار همی اصلا مباش این یاد می دار تو داری آنچه می جویی در آفاق تو گم شو تا بیابی همچو عشاق عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت احمد غزالی به پیش پاک بازان دلفروز چنین گفت احمد غزال یک روز که چون بهر جمال یوسف خوب بمصر آمد زبیت الحزن یعقوب درآمد تنگ یوسف پیش او در گرفت آن تنگ دل را تنگ در بر فغان در بسته بد یعقوب ناگاه که کو یوسف مگر افتاد در چاه بدو گفتند آخر می چه گویی گرفته در بر او را می چه جویی ز کنعان بوی پیراهن شنیدی چو دیدی این دمش گویی ندیدی جواب این داد یعقوب پیمبر که من یوسف شدم امروز یکسر ز یوسف لاجرم بویی شنودم که من خود بنده یعقوب بودم همه من بوده ام یوسف کدامست چو خود را یافتم اینم تمامست بخود گر سر فرود آری زمانی بیابی زانچه می گوی نشانی ولی چون از همه آزاد گردی تو نه غمگین شوی نه شاد گردی ز زیر چرخ گردانت بر آرند برنگ کار مردانت برآرند

عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت ابوعلی فارمدی چنین دادند ره بینان دمساز خبر از بوعلی فاربد باز که گفت ای مرد نه خوش شو بخواندن نه دل ناخوش کن از خسران و راندن قبول خویش را مشمر غنیمت مشو گر رد شوی هرگز هزیمت که چون نفریبی از نعمت دمی تو نگردی از بلا پست غمی تو برون این همه رنگ دگرگون برنگی دیگرت آرند بیرون اگر این رنگ افتد بر رگویت دو عالم عنبرین گردد ز بویت اگر این رنگ یابی ای یگانه نباید هیچ چیزت جاودانه همه چیزی چو ازتو چیز گردد ترا کی میل چیزی نیز گردد چو تو دایم تو باشی بی بهانه همه چیزی توداری جاودانه چو دایم محو باشی در الهی ز تو خواهند اما تو نخواهی عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » سؤال کردن سائل از مجنون بمجنون گفت آن یاری ز یاری که لیلی را تو چندین دوست داری بدو گفتا بحق عرش و کرسی که گر من دوستش دارم چه پرسی رفیقش گفت چندین شعر گفتن شبانروزیت نه خوردن نه خفتن میان خاک و خون بودن بزاری چه بودست این همه بر دوستداری جوابش دادکان بگذشت اکنون که مجنون لیلی و لیلیست مجنون دویی برخاست اکنون از میانه همه لیلیست مجنون بر کرانه چو شیر و می بهم پیوسته گردند ز نقصان دو بودن رسته گردند یکی چون آشکارا گشت اینجا دویی را نیست یارا گشت اینجا اگر هستی بجان او را خریدار چو تو گم گشتی او آمد پدیدار چنان گم شو که دیگر تا توانی نیابی خویش را در زندگانی عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت بایزید با مرد مسافر برای بایزید آمد ز جایی غریبی در بزد چون آشنایی میان خانه در شیخ نکورای بفکرت ایستاده بوده بر پای بدو گفتا نگویی کز کجا ام غریبش گفت مردی آشناام غریبم آمده بهر لقایی ببوی بایزید از دور جایی جوابش داد شیخ عالم افروز که ای درویش سی سالست امروز که من در آرزوی بایزیدم بسی جستم ولی گردش ندیدم ندانم تا چه افتاد و کجا شد نمی بینم مگر از چشم ما شد چنان در زر وجودش گشت خاموش که می شد قرب سی سالش فراموش کسی کو جاودانه محو زر شد ز خود هرگز نداند با خبر شد ولیکن کیمیا آنست مادام که نور الله نهندش سالکان نام اگر بر کافری تابد زمانی فرو گیرد ز نور او جهانی چو زد بر سحره فرعون آن نور چنان نزدیک گشتند آن چنان دور اگر بر پیرزن تابد زمانی کند چون رابعه ش مرد جهانی وگر بر بیل زن تابد باعزاز چو خرقانیش گرداند سرافراز وگر یک ذره با معروف گردد ز ترسایی بدین موصوف گردد وگر پیش فضیل آید پدیدار شود از ره زنی ره دان اسرار وگر درجان ابن ادهم آید دلش سلطان هر دو عالم آید وگر بر تن زند دل گردد آن خاک وگر بر دل زند جانی شود پاک چو جان در خویشتن آن نور یابد دو گیتی را ز هستی دور یابد چو جان زان نور گردد محو مطلق به سبحانی برون آید و اناالحق چو در صحن بهشت آید باخلاص خطابش این بود از حضرت خاص که هست این نامه از شاه یگانه به سوی پادشاه جاودانه چو از خاص خودش پوشند جامه ز قدوسی بقدوسیست نامه چو قدوسی توانی جاودان گشت همه تن دل همه دل نیز جان گشت چو دادت صورة خوب و صفت هم بیا تا بدهدت این معرفت هم

عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت محمود با شیخ خرقانی مگر محمود می آمد ز راهی درآمد پیش خرقانی پگاهی ولیکن امتحان شیخ را شاه ایاز خاص خود را خواند آنگاه لباس خود درو پوشید آن روز که من جان دارم او شاه دلفروز ولی چون کرد خرقانی نگاهی بدو گفتا نه ای جاندار شاهی بیا تا پیش من ای شاه درویش که حق اکنون ترا کردست فاپیش تو ای محمود اگرچه پادشایی ولیکن دل همی خواهد گدایی همه ملک جهان داری مسلم همه در دست و این می بایدت هم چو تو در ملک عالم پادشاهی چو درویشان چرا نان پاره خواهی نه بینی آنکه محمود ازل بود که او را نیز گویی این عمل بود چو دریاهای بی پایان صفت داشت جهان پر عارف و پر معرفت داشت رها کرد آن همه از بهر آدم برون آمد بدست خلق عالم بپاکی آن صفت را شد خریدار بدست آن صفت آمد پدیدار چو من بیمار گشتم هان چه بودت که خود بیمارپرس من نبودت چو نان و آب جستم از در تو شدم بی این و بی آن از بر تو که از تو مال و نفس خود خرم باز که از تو وام می خواهم زهی راز منم با این همه مشتاقم و دوست اگر مشتاق من باشی تو نیکوست عزیزا می ندانم کین چه کارست چه درد است این چه عشق است این چه نار است باستغنا ربوبیت بباید ولیکن در عبودیت بباید خداوندا قوی کاری است اما کسی را نیست معلوم این معما بنی آدم حقیقت چون ایاز است که او را خاص محمودش لباس است در اول چون بدادت صورت خویش صفات خویش آرد آخرت پیش گهی نام تو نام خویشتن کرد گه اسم خویش اسم ما و من کرد دگر چون نیست دستوری چه گویم خدا نزدیک و تو دوری چه گویم بحق تا باخودی ره کی توان برد ولی گر بیخودی این پی توان برد عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت آهو که مشک از وی حاصل می‬شود چنین گفتند استادان پیروز که آهوییست کاندر چل شبانروز در منه می خورد خاشاک و خاری گل خوش بوی جوید یک دو باری چو دارد این چله در پاکی آنگاه سر خود سوی صبح آرد سحرگاه چو آندم بگذرد بر خون جانش شود از ناف او نافه روانش ازان دم مشک ازو آید پدیدار وزان دم گرددش خلقی خریدار که دارد آنچنان دم در جهانی که خون زو مشک گردد در زمانی چو خونی مشک گردد از دم پاک بود ممکن که زو جانی شود خاک بلی چون نور حق در جان درآید تنت حالی برنگ جان برآید چه گویم بیش ازین امکان ندارد که جانم بیش ازین فرمان ندارد اگر تو کیمیا سازی چنین ساز ولی این کیمیا در راه دین باز چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی ز جان خود طلب دیگر چه پرسی بساز این کیمیاگر مرد راهی که جان را کیمیاییست از الهی ورای این ترا اسرار گفتن روا نبود مگر بردار گفتن ورای این مقاماتی دگر هست ندانم تا کسی را زان خبر هست بخود رفتن بدان راهی ندارم که جز دستوری آهی ندارم بشرح آن اگر اذن آید آواز بگویم ورنه اندر پرده به راز

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » خاتمۀ کتاب سخن گر برتر از عرش مجیدست فروتر پایه شعر فریدست ز عالمهای علوی یک مجاهز نگوید آنچه ما گفتیم هرگز رسانیدم سخن تا جایگاهی که کس را نیست آنجا هیچ راهی دم عیسی ترا پیدا نمودم چو صبح از دم ید بیضا نمودم ز چندین باغ کز من یادگارست جهان چون باغ جنت پرنگارست جوانمردان بسی شبهای تا روز شوند از باغهای من دلفروز کسی کز گفته خود لاف می زد نفس چون صبح از دل صاف می زد اگر تا دور من می زیستی او بمردی چون بدین نگریستی او بلی چون آفتاب آید پدیدار نماند صبح را یک ذره مقدار چو بحر شعر من کامل فتادست هزاران چشمه بر ساحل فتادست چو بحر چشم من برهر کناری پدید آورد هر دم چشمه ساری ازان یک چشمه خورشید بلندست که بدل خویش گیتی درفکندست مدد از بحر شعرم گر نبردی ز تیغ خویش هرگز سر نبردی قیامت تیره خواهد گشت خورشید ولی روشن بود این شعر جاوید که تا درخلد حوران دلفروز بلحن عشق می خوانند هر روز چو شعر من همه توحید پاکست اگر در خلد برخوانی چه باکست در گنج الهی برگشادم الهی نامه نام این نهادم بزرگانی که در هفت آسمانند الهی نامه عطار خوانند ز فخر این کتابم پادشاهیست کالهی نامه از فیض الهیست بنو هر ساعتم جانی فرستد ز غیبم هر نفس خوانی فرستد چو من از غیب روزی خواره باشم چرادر بند هر بیچاره باشم دلی درس لدنی نرم کرده نخواهد خوردنی گرم کرده منم وحشی صفت در گوشه بی کس ز عالم مردی حمزه مرا بس چو این وحشی ز حمزه بیقرارست مرا با حمزه و وحشی چه کارست چو من محبوس این پیروزه بامم بدنیا در یکی خانه تمامم چه خواهم کرد طول و عرض دنیا کبودی سما و ارض دنیا مرا ملکی که من دارم پسندست وگر در بایدم چیزی سپندست چو در ملک قناعت پادشاهم توانم کرد دایم هرچه خواهم عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت آن مرد که بر مکتب گذر کرد بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد مگر ناگه بدو کودک نظر کرد یکی را پیش نان و نان خورش بود دگر را نان تنها پرورش بود مگر این یک ازان یک نان خورش خواست که کارش می نشد بی نان خورش راست دگر یک گفت اگر باشی سگ من که هم چون سگ زنی تگ بر تگ من بیابی نان خورش از من وگرنه ترا بس نان تنها و دگر نه چو راضی گشت آن کودک بدان کار دوان شد همچو سگ در ره برفتار نهادش رشته بر گردن که سگ باش ببانگ سگ درآی و تیز تگ باش چنان کالقصه فرمودش چنان کرد که تا آن نان خورش بر روی نان کرد بزرگ دینش گفت ای خرد کودک اگر تو بودتی در کار زیرک قناعت کردتی بر نان زمانی وزین سگ بودنت بودی امانی بترک نان خورش بایست گفتن که تا چون سگ نبایستیت رفتن چو سگ تا کی کنم از پس جهانی برای جیفه و استخوانی اگر محمود اخبار عجم را بداد آن پیل واری سه درم را چه کرد آن پیل وارش کم نیرزید بر شاعر فقاعی هم نیرزید زهی همت که شاعر داشت آنگاه کنون بنگر که چون برخاست از راه بحمدالله که در دین بالغم من بدنیا از همه کس فارغم من هر آن چیزی که باید بیش ازان هست چرا یازم بسوی این و آن دست

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » گفتار مرد خدای پرست چنین گفته ست روزی حق پرستی که او را بود در اسرار دستی که هر چیزی که هست و بایدت نیز ازان چیزت فراغت به ازان چیز ترا چیزی که در هر دو جهانست به از بودش بسی نابود آنست اگر هر دو جهان دار السلامست تماشا گاه جانم این تمامست چو جان پاک من فردوس باشد مرا صد مشتری در قوس باشد بهشتی این چنین و همدمی نه دلی پر سر عشق و محرمی نه چو هر همدم که می بینم حجابست مرا پس هر دمی همدم کتابست چو کس را می نبینم همدم خویش در آنجا می فرو گویم غم خویش مرا درمغز دل دردیست تنها کزو می زاید این چندین سخنها اگر کم گویم و گر بیش گویم چه می جویم کسی با خویش گویم برآوردم بگرد عالمی دست نداد از هیچ نوعم همدمی دست وگر داد ودهد یک همدمم داد نداد اوداد لیکن هم دمم داد ز چندین آدمی درهیچ جایی نمی بینم سر مویی وفایی چو در من نیز یک ذره وفا نیست ز غیری این وفا جستن رو انیست چو من محرم نیم خود را زمانی که باشد محرم من در جهانی ز همراهان دین مردی ندیدم زاخوان صفا گردی ندیدم بسی رفتم هم آنجا ام که بودم نمی دانم کزین رفتن چه سودم دلا چون هم نشینانت برفتند رفیقان و قرینانت برفتند تو تا کی باد پیمایی ز سودا برو تا کی کنی امروز و فردا بخوردی همچو بیکاران جهانی غم کارت نمی بینم زمانی اگرچه صبحدم را هم دمی هست ولی صادق نداد آن همدمش دست بکن کاری که وقت امروز داری برافروز آتشی چون سوز داری همه خفتند چه مست و چه هشیار تو کی خواهی شدن از خواب بیدار ترا تا چند ازین باریک گفتن که می باید ترا با ریگ رفتن چو ابرهیم گفتار آمدی تو چرا نمرود رفتار آمدی تو چو نتوانی که مرد کار میری زهی حسرت اگر مردار میری به گرد قال آخر چند گردی قدم در حال نه گر شیر مردی دل تو گر ز قال آرام گیرد کجا از حال مردان نام گیرد چو قشری بیش نیست این قال آخر طلب کن همچومردان حال آخر چو تو عمر عزیز خود بیکبار همه در گفت کردیکی کنی کار بت تو شعر می بینم همیشه ترا جز بت پرستی نیست پیشه

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد بپرسید از اویس آن پاک جانی که می گویند سی سال آن فلانی فرو بردست گوری خویشتن را فرو آویخته آنجا کفن را نشسته بر سر آن گور پیوست ز گریه می ندارد یک زمان دست بروز آرام و شب خوابش نماندست بچشم اشک ریز آبش نماندست بخوف و ترس او در روزگاری نیفتادست هرگز ترسگاری تو او را دیده ای پاک گوهر ورا گفتا مرا آن جایگه بر چو رفت آن جایگه او را چنان دید ز بیم تیغ مرگش بیم جان دید بزاری و نزاری چون خیالی تنی لاغر بمانند هلالی ز هر چشمش چو سیلی خون روانه دلی پر تف زبانی چون زبانه کفن در پیش و گوری کنده در بر بشکل مرده بنشسته بر سر اویسش گفت ای نامحرم راز بدین گور و کفن ماندی ز حق باز خیال خویشتن را می پرستی همه گور و کفن را می پرستی ترا گور و کفن مشغول کرده بسی سالت زحق معزول کرده ترا سی سال بت گور و کفن بود که در راه خدایت راه زن بود چوآن آفت بدید آن مرد درخویش برآمد جان ازان دل داده درویش چو از سر حقیقت کور افتاد بزد یک نعره ودر گور افتاد چو مرغی بر پرید از دام هستی بمرد و باز رست از بت پرستی چنین کس را که زهدی بی حسابست چو ازگور و کفن چندین حجابست حجاب تو ز شعر افتاد آغاز که مانی تو بدین بت از خدا باز بسی بت بود گوناگون شکستم کنون در پیش شعرم بت پرستم هزاران بند چوبین برفکندم کنون از بند زرینست بندم بپرم گر بترک بند گیرم وگرنه سرنگون در بند میرم به بت چون از خدا می باز گردم چگونه با خدا هم راز گردم بلایی کان مرا در گردن آمد یقین دانم که آن هم از من آمد سخن چندین که بر تو خواند عطار اگر بر خویش خواندی هیچ یکبار بقدر ازچرخ هفتم درگذشتی ز خیل قدسیان برتر گذشتی زهی قصه که از شومی گفتار سگی برهد شود مردم گرفتار دلا چون نیست منزلگاهت اینجا نگونساریست آب وجاهت اینجا سر از آبی و جاهی برمیاور فرو برخون و آهی برمیاور زبان بودی بسی اکنون چو مردان ز سر تا پای خود را گوش گردان بسا آفت که گویا از زبان یافت چو صامت بود زر عزت ازان یافت قلم را سر زدن دایم ازانست که او را در دهانی دو زبانست ترازو چون زبان بیرون زد از کام بیک یک جو حسابش کرد ایام زهر عضو تو فردا روز محشر زبانت بند خواهد کرد داور ازان سوسن بآزادی رسیدست که او با ده زبان گنگی گزیدست چوخواهی گشت همچون کوه خاموش کفی بر لب چو دریایی مزن جوش

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت وفات اسکندر رومی چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون حکیمی گفت ای شاه همایون چو زیر خاک می گشتی چنین گم چرا می کردی آن چندان تنعم دریغا و دریغا روزگارم که دایم جز دریغا نیست کارم چو نقد روزگار خود بدیدم امید از خویشتن کلی بریدم همه در خون جان خویش بودم که تا بودم زیان خویش بودم بامید بهی تا کم خبر بود همه عمرم بسر شد ور بتر بود جهان چون صحتم بستد مرض داد جوانی برد و پیری در عوض داد چو من هم نیستم از جسم و جانی نخواهم من که من باشم زمانی بجز مردن مرا رویی نماندست ازان کم زندگی مویی نماندست اگرچه از فنا مویی ندیدم بجز فانی شدن رویی ندیدم مرا گه ماتمست و گاه عیدست که گاهم وعده و گاهی وعیدست دلی بود از همه ملک جهانم همه خون گشت ودیگر می ندانم زهی اندوه گوناگون که دلراست زهی این آتش و این خون که دلراست فرو رفتن بدین دریا یقینست ولی تا چون برآیم بیم اینست چرا از مرگ دل پر پیچ دارم چو بر هیچم نه دل بر هیچ دارم همه عمرم درافسانه بسر شد که خواهد از پی عمری دگر شد تهی دستم که کارم پر خلل ماند ز حیرت پای جانم در وحل ماند چو قوم موسی ام در تیه مانده هم از تعطیل در تشبیه مانده همی نه خوانده ام نه رانده ام من میان کفر و ایمان مانده ام من کنون در گوشه حیران نشستم ستون کردم بزیر روی دستم گرت اندوه می باید جهانی ننزدیک دلم بنشین زمانی که چندانی غم و اندوه دارم که گویی بر دلی صد کوه دارم مرا در دست هر ساعت هزاران که بر دل درد می بارد چو باران گل عمر عزیزم بر سر خار به پایان بردم و من بر سر کار چو نتوان داد شرح سرگذشتم نفس با کام بردم گنگ گشتم چه گویم کانچه گفتم هست گفته کرا گویم خلایق جمله خفته زبان علم می جوشد چو خورشید زبان معرفت گنگست جاوید چو مستی حیرت خود باز گفتم چو مشتی خاک زیر خاک خفتم مرا گویی مگو دیگر نگویم چه سازم من بسوزم گر نگویم ز من دایم سخن پرسید آخر ز سوز من نمی ترسید آخر عزیزا با تو گفتم ماجرایی مدار آخر دریغ ازمن دعایی گر از تو یک دعایی پاک آید مرا صد نور ازان درخاک آید کسی را چون بچیزی دست نرسد وگر گه گه رسد پیوست نرسد همان بهتر که بی روی و ریایی سحرگاهان بسازد با دعایی کنون از اهل دل درخلوة خاص دعای خویش می خواهم باخلاص غرض زین گفت و گویم جز دعا نیست که کار بی غرض جز از خدا نیست عزیزا با تو گفتم حال مردان تو گر مردی فراموشم مگردان ترا گر ذره زین راز روزیست همه ساز تودایم سینه سوزیست اگر ماتم زده باشی درین کار ترا نوحه گری باشد سزاوار ولی تو خود ز رعنایی چنانی که نوحه بشنوی بازیچه دانی چو نوحه لایق آزادگانست که نوحه کار کار افتادگانست اگر تو عاشقی گم کرده یاری تو آن سرگشته افتاده کاری چو می جویی نشان از بی نشان باز ازین جستن نه استی یک زمان باز چو چیزی گم نکردی ای عجب تو چه می جویی تو با چندین طلب تو

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت مرد خاک بیز چنین گفت آن یکی با خاک بیزی که می آید شگفتم ازتو چیزی که گم ناکرده می جویی تو عاجز نیابی چیز گم ناکرده هرگز عجبتر گفت زین چیزی دگر هست که گم ناکرده گر ندهدم دست بغایت می برنجم وین شگفتی بسی بیشست ازان اول که گفتی نه بتوان یافت نه گم می توان کرد نه خاموشی رهست و نه بیان کرد غرض آنست زین تا تو نباشی نه این باشی نه آن هر دو تو باشی عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت ایّوب پیغامبر بزرگی گفت ایوب پیمبر که چندین سال گشت از کرم مضطر ز چندان رنج آهی بود مقصود چو کرد آهی نجاتش داد معبود زکریا اره بر سر بزاری بدوگفتا اگر آهی برآری کنم از انبیا بسترده نامت مزن دم تا کند اره تمامت عجایب بین کزان یک آه می خواست وزین یک خامشی را ز آه می خواست نه آهی می توان کرد از بر خویش نه خامش می توان بودن بیندیش چو دریاییست این دو چشم و جانی نه سر پیدا ونه بن نه میانی درین دریا نه خاموشی نه گفتار نه ساکن بودنت لایق نه رفتار جوانمردا تو چندین پیچ پیچی چگونه می بری چون هیچ هیچی هزاران پرده بیش از ظلمت و نور چگونه منقطع گردد رهی دور هزاران بند داری تا قیامت چگونه ره بری راه سلامت مگر از پیش برخیزد حجابی ز لطف حق بتابد آفتابی که چون آن لطف از پیشان نباشد جهانی درد را درمان نباشد عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت اعرابی در حضرت نبوّت یکی اعرابی آمد پیش مهتر کنار خویش محکم کرده در بر بدو گفتا که من اسلام آرم اگر گویی چه دارم در کنارم پیمبر گفت داری یک کبوتر گرفته دو کبوتر بچه در بر ز صدق معجز آن صدر عالی به صدق دل مسلمان گشت حالی بدو گفت این که گفتت ای پیمبر پیمبر گفت حق سلطان اکبر در آن دم هر که آنجا از عرب بود ز بهر آن کبوتر در عجب بود که آن هر دو کبوتر بچه در هم بزیر پرکشیده بود محکم پیمبر گفت ای اصحاب و انصار شما را چه عجب آید ازین کار بحق آن خدایی کاشکارا بخلق خود فرستادست ما را که بر هر عاصیی کاندر جهانست خدا صد بار مشفق تر ازانست که این مادر بدین دو بچه امروز کزو گشتید جمله شفقت آموز عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت آن زن در حضرت رسالت پیمبر گفت بس مفسد زنی بود که در دین همچو گل تر دامنی بود مگر می رفت در صحرا براهی پدید آمد میان راه چاهی سگی را دید آنجا ایستاده زبانش از تشنگی بیرون فتاده بشفقت ترک کار خویشتن کرد ز موزه دلو و از چادر رسن کرد کشید آبی به سگ داد و خدایش گرامی کرد در هر دو سرایش شب معراج دیدم هچو ماهش بهشت عدن گشته جایگاهش زنی مفسد سگی راداد آبی جزا بودش ز حق چندین ثوابی اگر یک دل کنی آسوده یک دم ثوابش برنتابد هر دو عالم برای آنکه دل با خویش باشد ثوابش از دو گیتی بیش باشد ز ابلیسی خود گر پاک گردی چو آدم سخت نیکو خاک گردی چو ابلیسی منی آورد جانت کی از رحمت بود بر جاودانت

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت شبلی با ابلیس در عرفات مگر شبلی امام عالم افروز گذر می کرد در عرفات یک روز فتادش چشم بر ابلیس ناگاه بدو گفتا که ای ملعون درگاه چو نه اسلام داری ونه طاعت چرا گردی میان این جماعت بگو چون شد ازین تاریک روزت امیدی می بود از حق هنوزت چو بشنید این سخن ابلیس پر غم زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم چو حق را صدهزاران سال جاوید پرستیدم میان خوف و امید ملایک را به حضرت ره نمودم بهر سرگشته او در گشودم دلی پر داشتم از عزت او مقر بودم به وحدانیت او اگر بی علتی با این همه کار براند از درگه خویشم به یکبار که کس زهره نداشت از خلق درگاه که گوید از چه رد کردیش ناگاه اگر بی علتی بپذیردم باز عجب نبود که نتوان داد آواز چو بی علت شدستم رانده او شوم بی علتی هم خوانده او چو در کار خدا چون و چرا نیست امید از حق بریدن هم روا نیست چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز عجب نبود که لطفش خواندم باز نمی دانم نمی دانم الهی تو دانی و تو دانی تا چه خواهی یکی را خوانده ای با صد نوازش یکی را رانده ای با صد گدازش نه زین یک طاعتی نه زان گناهی به سر تو کسی را نیست راهی به حق آنکه تو کس را نمانی که آن ساعت که تو کس را نمانی ز جرم و ناکسی من گذر کن به فضلت در من ناکس نظر کن مکش در پای پیل قهر زارم که من خود طاقت موری ندارم مرا چون پهلوی یک مور نبود به پیش پیل قهرت زور نبود من غم کشته را دلشاد گردان مکش وین گردنم آزاد گردان اگر کردم بدی با خویش کردم نه از فضل تو من بد بیش کردم اگر نیک و اگر بد کرده ام من تو می دانی که با خود کرده ام من چو از نیک و بد ما بی نیازی ز هر دو بگذری کارم بسازی اگرچه بسته نیک و بدم لیک نمی گویم ز نیک و بد بد و نیک چو بی علت بسی دولت دهی تو کنون هم نیز بی علت دهی تو چو بی علت عطا دادی وجودم همی بی علتی کن غرق جودم چو نیست از رنج من آسایش تو که علت نیست در بخشایش تو مدر از کرده من پرده من خطی درکش به گرد کرده من نه آن کافر که او دیندار گردد در اول روز مرد کار گردد ز چندین ساله کفرش از شهادت دهد غسل دلش عین سعادت خدایا گرچه در خون آمدم من همان انگار که اکنون آمدم من چو آن کافر پشیمانیم انگار همی چون نو مسلمانیم انگار

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت بایزید و زنّار بستن او چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام بیاران گفت کای قوم نکوکام یکی زنار آریدم هم اکنون که تا بر بندد این مسکین مجنون خروشی از میان قوم برخاست که از زنار ناید کار تو راست چگونه باشد ای سلطان اسرار میان بایزید آنگاه و زنار دگر ره خواست زناری ز اصحاب نمی آورد کس آن کار را تاب بآخر کرد شیخ الحاح بسیار نمی دانست کس درمان آن کار همه گفتند اگر بر شیخ تقدیر شقاوة خواستست آنرا چه تدبیر یکی زنار آوردند اصحاب که تا بر بست و بگشاد ازدو چشم آب پس آنگه روی را در خاک مالید بسوز جان و درد دل بنالید بسی افشاند خون ازچشم خونبار وزان پس از میان ببرید زنار زبان بگشاد کای قیوم مطلق بحق آنکه جاویدان تویی حق که چون این دم بریدم بند زنار همان هفتاد ساله گبرم انگار نه گبری کو درین دم باز گردد بیک فضل تو صاحب راز گردد من آن گبرم که این دم بازگشتم چه گر دیر آمدم هم باز گشتم بگفت این و شهادة تازه کرد او بسی زاری بی اندازه کرد او اگرچه راه افزون آمدم من همان انگار کاکنون آمدم من چو میدانی که من هیچم الهی ز هیچی این همه پس می چه خواهی چه دارم درد بی اندازه دارم ز مال و ملک قلبی تازه دارم چو دل دارم خرابی و کبابی چه می خواهی خراجی از خرابی اگر توعجز می خواهی بسی هست ندانم تا چو من عاجز کسی هست غمم جز تو دگر کس می نداند تو می دانی اگرکس می نداند چه می گویم چو دانم ناظری تو چه می جویم چو دانم حاضری تو تو خود بخشی اگر جویم وگرنه تو خود دانی اگر گویم وگرنه همه بی سر تنیم افتاده در بند چه برخیزد ازین بی سر تنی چند چو از خلقت نه سود ونه زیانست همه رحمت برای عاصیانست عطار » الهی نامه » بخش پایانی » مناجات ابراهیم ادهم به پیش کعبه ابراهیم ادهم بحق می گفت کای دارای عالم مرا معصوم خواه و بی گنه دار گناهی کان رود زانم نگه دار یکی هاتف خطابش کرد آنگاه که این عصمت که می خواهی تو در راه همین بودست از من خلق را خواست اگر کار تو و ایشان کنم راست که تا جمله بهم معصوم مانید همه از رحمتم محروم مانید هزاران بحر رحمت بی قیاسست ولیکن بنده را جای هراسست ندارم از جهان جز بیم جان من ز درد او زبان ترجمان من چو من از عمر بهبودی ندیدم زیان دیدم ولی سودی ندیدم بمردن راضیم زین زندگانی اگر بازم رهانی می توانی ز سر تا پای من جای نظر نیست که بروی هر زمان زخمی دگر نیست

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت رندی که از دکانی چیزی می‬‌خواست یکی رندی میان داغ و دردی ستاده بود بر دکان مردی ازو می خواست چیزی می ندادش بسی بر پیش دکان ایستادش زبان بگشاد دکاندار پر پیچ که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ چو کردی زخم از من نقد می جوی وگر نه همچنین می باش و می گوی برهنه کرد رند اندام حالی بدو گفتا نگه کن از حوالی اگر بر من ز سر درگیر تا پای توانی دید بی صد زخم یک جای بگو کانجایگه زخمی رسانم که بی صد زخم جایی می ندانم اگر بی زخم هستم جایگاهی نباشد چشم زخم از تو گناهی چو نیست از پای تا سر بی جراحت بده چیزی که یابم از تو راحت تنم چون جمله مجروحست اکنون ازین پس نوبة روحست اکنون خدایا من چو آن رند گدایم که بر تن نیست بی صد زخم جایم ز سر تا پای من چندان که جویی جراحت پر بود چندان که گویی دمی هرگز براحت برنیارم که سر از صد جراحت بر نیارم دمی گر صد جراحت می نیابم ز عمر خویش راحت می نیابم اگر خود پای تا سر عین دردم ز دردی کافرم گر سیر گردم غم تو بایدم از عالم تو ندارم غم چو من دارم غم تو دریغا جان ندارم صد هزاران که در پای غمت ریزم چو باران چو حرف ها و هو آید بگوشم همه در ها و هو و در خروشم ترا دیدم خودی خود ستردم بتو زنده شدم وز خویش مردم اگردایم چنین باشم کمالست وگر با خویشتن رفتم زوالست خدایا دست این شوریده دل گیر خلاصم ده ازین زندان دلگیر در آن ساعت که جان آید بحلقم نماند هیچ امیدی بخلقم تنم را روشنایی لحد بخش دلم را آشنایی ابد بخش چو زایل گردد این ملک وجودم مکن بی بهره از دریای جودم عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک کنیزی داشت عبدالله مسعود که صد گونه هنر بودیش موجود مگر چون احتیاج آمدش دینار طلب کرد آن کنیزک را خریدار کنیزک را چنین گفت ای دلاور برو جامه بشوی و شانه کن سر که می بفروشمت زانک احتیاجست که تن را بر خراب دل خراجست کنیزک در زمان فرمان او کرد دو سه موی سفید از سر فرو کرد بآخر چشم چون بر مویش افتاد هزاران اشک خون بر رویش افتاد چو عبدالله مسعودش چنان دید دو چشمش همچو ابری خون فشان دید بدو گفتا چرا گرینده تو که می بفروشمت چون بنده تو کنون من عهد کردم با تو خاموش که نفروشم ترا مگری و مخروش کنیزک گفت من گریان نه زانم که درحکم فروش تست جانم ولیکن زان سبب گریم چنین زار که عمری کرده ام پیش کسی کار که یافت ازخدمتش مویم سپیدی بآخر کار آمد نا امیدی چرا بودم به آخر پیش مردی که بفروشد مرا آخر به دردی چراکردم جوانی خرج جایی که در پیری نهندم در بهایی چرا بودم بجایی روزگاری که آن خدمت فروش آورد باری چرا بر درگه غیریم ره بود چو درگاهی چنان در پیشگه بود کسی را کان چنان درگاه باشد بدرگاهی دگر چون راه باشد تو ای خواجه حدیث من بمنیوش اگرچه می نیرزم هیچ بفروش درآمد جبرییل و گفت حالی به پیش صدر و بدر لایزالی که عبدالله را گوی ای وفادار مباش این درد را آخر روا دار سپیدی یافت در اسلام مویش جز آزادی نخواهد بود رویش خدایا چون ترا حلقه بگوشم میفکن روز پیری در فروشم گر از طاعت ندارم هیچ رویی سپیدم هست در اسلام مویی اگر بفروشیم جان سوختن راست که دوزخ این زمان افروختن راست ز جان سوزی و دلسوزی چه خیزد ز موری درچنان روزی چه خیزد بحق عزت ای داننده راز که اندر خندق عجزم مینداز بدست قهر چون مومم مگردان ز فضل خویش محرومم مگردان همه نیک و بدم ناکرده انگار ز فضلت کن مرا بی من بیکبار که هر نیک و بدی کان از من آید مرا ناکام غل گردن آید مرا گر تو نخواهی کرد بیدار بخواب غفلتم در مرده انگار چو من سرگشته پستم تو بلندی بلندم کن چو پستم اوفکندی گرفتار توام از دیرگاهی مرا بنمای سوی خویش راهی درم بگشای و فرتوت خودم کن دلم بربای و مبهوت خودم کن ز من بر من بسی آمد تباهی الهی نجنی منی الهی مرا برهان ز من گر می رهانی که هر چیزی که می خواهی توانی مرا با خود مدار و بیخودم دار ز خود سیر آمدم این خود کم انگار بحق آنکه میدانی که چونم که بیرون آر ازین غرقاب خونم مرا بیخود بخود گردان گرفتار میاور با خودم هرگز دگر بار سگم خوان و مران از آستانم که در کویت سگ یک استخوانم اگر یابم زکویت استخوانی کشم در پیش چرخ پیرخوانی

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود در اول روز می شد بشر حافی ز دردی مست اما جانش صافی مگر یکپاره کاغذ یافت در راه بر آن کاغذ نوشته نام الله ز عالم جز جوی حاصل نبودش بداد و مشک بستد اینت سودش شبانگه نام حق را مرد حق جوی بمشک خود معطر کرد وخوش بوی در آن شب دید وقت صبح خوابی که کردندی به سوی او خطابی که ای برداشته نام من از خاک بحرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک ترا مرد حقیقت جوی کردیم همت پاک و همت خوش بوی کردیم خدایا بس که این عطار خوش گوی بعطر نظم نامت کرد خوش بوی چه گر عطار ازان خوش گوی بودست که نامت جاودان خوش بوی بودست تو هم از فضل خاک آن درش کن بنام خویشتن نام آورش کن که جز از فضل تو رویی ندارد گر از طاعت سر مویی ندار