Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل دید طفلی را مگر سفیان پیر بلبلی را در قفس کرده اسیر بلبل آنجا خویشتن را ممتحن در قفس میزد بسی بی خویشتن هر زمانی میدوید از پیش و پس عالمی میجست بیرون از قفس با پریدن هر کرا بیگانگیست نیست او بلبل که مرغ خانگیست خواند سفیان کودک درویش را داد یک دینار آن دلریش را بلبل شوریده از کودک خرید کرد از دستش رها تا بر پرید روز آن بلبل سوی بستان شدی بازگشتی شب بر سفیان شدی کی بیاسودی بشب سفیان ز کار زانکه بودی طاعت او بیشمار در عبادت آمدی تا صبحگاه خیره میکردی درو بلبل نگاه مرغ را عمری برین هم برگذشت تا که سفیانش ز عالم در گذشت چون جنازه شد روان از کوی او مرغ میزد خویشتن بر روی او گرد او میگشت چون شوریده بانگ میزد اینت صاحب دیده عاقبت چون دفن کردندش بخاک بر سر خاکش نشست آن مرغ پاک یک زمان غایب نشد از خاک او تا برآمد نیز جان پاک او چون چنان مرغی ز دست آسان بداد خون ز منقارش چکید و جان بداد بیوفا مردا وفاداری ببین چشم بگشای و نکوکاری ببین کم نه از مرغکی ای بینوا پیش او تعلیم کن درس وفا یادگیر این قصه جانسوز ازو گر نمیدانی وفا آموز ازو رحمت سفیان چو آمد کارگر سر نپیچید ازدرش مرغی بپر کار مهرش تا بجان میساخت او تا که جان در راه مهرش باخت او جان اگر بر حلق میآید ترا رحمتی بر خلق میناید ترا هرکه از شفقت نگاهی میکند شیوه خلق الهی میکند در ترازو هیچ چیز از هیچ جای نیست بیش از خلق با خلق خدای عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل باغبانی سه خیار آورد خرد تحفه را پیش نظام الملک برد خورد یک نوباوه را حالی نظام پس دوم خورد و سوم هم شد تمام بودش از هر سوی بسیار از کبار او نداد البته کس را زان خیار باغبان راداد سی دینار زر مرد خدمت کرد و بیرون شد بدر پس زفان بگشاد در مجمع نظام گفت خوردم این سه نوباوه تمام پس ندادم هیچکس را از کبار زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار میبترسیدم که گر گوید کسی آن جگر خسته برنجد زان بسی خوردم آن تنها و برخویش آمدم یک زمان من نیز درویش آمدم پیشوایانی که سر افراشتند پیش ازین یارب چه رحمت داشتند عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل داد محمود آن یکی را مال خویش کرد او را سرور عمال خویش رفت مرد و مال او جمله بخورد بعد از آن در گوشه بنشست فرد شاه چون از کار او آگاه شد گفت تا برخاست پیش شاه شد شاه گفت ای بی خبر از حال من از چه خوردی تو پلید این مال من گفت بر پشتی آن خوردم که شاه مال دارد بی قیاس اینجایگاه من ندارم هیچ تو داری بسی نیستی چون من تو محتاج کسی چون بدان محتاج بودم خورده شد کار بر پشتی فضلت کرده شد گر ببخشی میتوانی من کیم ور بگیری هم تو دانی من کیم شاه را دل خوش شد از گفتار او عفو کرد ودر گذشت از کار او حجت دین گر سجل میبایدت رحمتی دایم ز دل میبایدت کم نه آخر ز فرعون لعین رحمتش بر زیردستان می ببین

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل گفت چون تابوت موسی بر شتاب دید فرعونش که میآورد آب چارصد زیبا کنیزک همچو ماه ایستاده بود پیش او براه گفت با آن دلبران دلنواز هرکه آن تابوتم آرد پیش باز من ز ملک خویش آزادش کنم بی غمش گردانم و شادش کنم چارصد دلبر بیک ره تاختند خویش را در پیش آب انداختند گرچه رفتند آن همه یک دلنواز شد بسبقت پیش آن تابوت باز برگرفت از آب و در پیشش نهاد پیش فرعون جفا کیشش نهاد لاجرم فرعون عزم داد کرد چارصد مه روی را آزد کرد سایلی گفتا که ای عهدت درست گفته بودی هرکه تابوت از نخست پیشم آرد باز دلشادش کنم خلعتش در پوشم آزادش کنم کارچون زان یک کنیزک گشت راست چارصد را دادن آزادی چراست گفت اگرچه جمله درنایافتند نه ببوی یافتن بشتافتند جمله را چون بود امید یافتن بر همه باید چو شمعی تافتن گر یکی زان جمله ماندی ناامید شب شدی بر چشم او روز سپید لاجرم گردن گشادم جمله را خط آزادی بدادم جمله را آن لعین گر رحمتی در سینه داشت زان چه مقصودش چو حق را کینه داشت خلق عالم آشکارا و نهان جمله خواهانند حق رادر جهان جمله او را خواستند او مینخواست تا نخواهد او نیاید کار راست بادلی پر مهر فرعون لعین خواست از جان قرب رب العالمین لیک چون حق مینخواست او را چه سود کانچه بودش آرزو او را نبود کار از پیشان اگر بگشایدت هر دمی صد گونه در بگشایدت عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعه سالک آمد پیش کرسی دل شده خاک زیر پایش از خون گل شده پیش کرسی خیره بر جا ایستاد همچو کرسی بر سر پا ایستاد گفت ای صحن مرصع زان تو صد هزاران قبه سرگردان تو جمله در فلک در درج تست مهر خندان در ده و دو برج تست از تو میگردد فلک ذات البروج هم افول از تست ظاهر هم عروج در جهان گر ثابت و گر نایریست لازم درگاه چون تو سایریست منطقه بر بسته داری روز و شب می نیاسایی زمانی از طلب کهکشان پردانه زرین تر است در جهان تخم طلب چندین تراست گر ز یک قطبست عالم را قرار در جهان تو دو قطبست آشکار بر زمین وآسمان وسعت تراست واسع مطلق تویی رفعت تراست آیة الکرسی است اندر شان ترا بس بود این آیت و برهان ترا چون ترا چندین مقام و دولتست وین همه صدق و صفا و صولتست میتوانی گر مرا با این شکست ره نمایی سوی مقصودی که هست زین سخن کرسی قوی جنبنده شد گفتی از عرش مجید افکنده شد گفت من ره جسته ام هر جا ازین کرسیم زان مانده ام بر پا ازین آیة الکرسی چو از برکرده ام در دعا سر سوی عرش آورده ام میبباید تا هزاران ساله راه با چنین عمری رسم با جایگاه چون رسیدم بعد از آن با جای خویش راه با سر گیرم از سودای خویش میروم از سر به بن از بن به سر همچو گویی بام بام و در به در هر زمانم زخم چون گویی رسد میندانم تا کیم بویی رسد آنک ازین سرش سر یک موی نیست چون رساند دیگری را روی نیست سالک آمد پیش آن پیر رجال داد پیش پیر حالی شرح حال پیر گفتش ذات کرسی واسعست آسمان زو خافض و زو رافعست پای تا سر در مکنون آمدست نوربخش هفت گردون آمدست هست هر کوکب درو در طلب می نیاساید زمانی روز و شب میدود از شوق حضرت هر نفس میدواند آسمانها را ز پس هر کرا دایم چنین شوقی بود تحفه او هر زمان ذوقی بود پادشاهی ذوق معنی بردنست نه بزور خشک دینی بردنست گر چو کرسی سرفرازی بایدت ترک ملک نانمازی بایدت ملک دنیا را که بنیادی نهند گرچه بس عالیست بربادی نهند

عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت هارون الرشید بود تابستان و آبی ناپدید تشنگی غالب شد و در تف و تاب چشم را بود ای عجب گربود آب عابدی گفتش که ای شاه جهان تشنگی چون برتو افتاد این زمان گر دلت از تشنگی گردد خراب ور نیابی فی المثل ده روز آب گر کسی یک نیمه خواهد ملک شاه تاترا یک شربت آب ارد براه از سر آن بر توانی خاست تو کژنشین با من بگو این راست تو گفت ملک خود کنم نیمی نثار تا رسد جانم بآب خوشگوار گفت اگر آن شربت آبت در درون ره نیابد تا بزیر آید برون گر طبیبی خواهد آن نیمی دگر تا دهد آن آب را در تو گذر آن دگر نیمه توانی داد خوش برتوانی خاست زان آزاد خوش گفت چون در من بود صد پیچ پیچ ملک با آن درد نبود هیچ هیچ من بگویم ترک ملک و مرد خویش تا خلاصی باشدم از درد خویش گفت آن ملکت که در دفع عذاب میتوان کردن عوض با یک من آب دل درو بیهوده چندینی مبند وز کفی دو آب چندینی مخند ملکتی کان یک من آب ارزد ترا دل برو چندین چرا لرزد ترا ملک عقبی خواه تا خرم بود ذره زان ملک صد عالم بود عدل کن تادر میان این نشست ذره زان مملکت آری بدست عدل نبود این که بنشینی خوشی میزنی در هر سرایی آتشی گر چو خود خواهی رعیت را مدام مملکت را عادلی باشی تمام عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل رفت نوشروان درآن ویرانه دید سر بر خاک ره دیوانه ناله میکرد و چونالی گشته بود حال گردیده بحالی گشته بود از همه رسم جهان و آیین او کوزه پر آب بر بالین او در میان خاک راه افتاده بود نیم خشتی زیر سر بنهاده بود ایستادش بر زبر نوشین روان ماند حیران در رخ آن ناتوان مرد دیوانه ز شور بیدلی گفت تو نوشین روان عادلی گفت میگویند این هر جایگاه گفت پرگردان دهانشان خاک راه تا نمیگویند بر تو این دروغ زانکه در عدلت نمیبینم فروغ عدل باشد اینکه سی سال تمام من درین ویرانه میباشم مدام قوت خود میسازم از برگ گیاه بالشم خشت است و خاکم خوابگاه گه بسوزم پای تا سر زآفتاب گاه افسرده شوم از برف و آب گاه بارانم کند آغشته گه غم نانم کند سرگشته گاه حیران گردم از سودای خویش گاه سیرآیم ز سر تا پای خویش من چنین باشم که گفتم خود ببین روزگارم جمله نیک و بد ببین تو چنان باشی که شب بر تخت زر خفته باشی گرد تو صد سیمبر شمع بر بالین و پایین باشدت در قدح جلاب مشکین باشدت جمله آفاق در فرمان ترا نه چو من در دل غم یک نان ترا تو چنان خوش من چنین بی حاصلی وآنگهی گویی که هستم عادلی آن من بین وآن خود عدل این بود این چنین عدلی کجا آیین بود نیستی عادل تو با عدلت چکار عدلیی به از چو تو عادل هزار گر توهستی عادل و پیروزگر همچو من در غم شبی با روز بر گر درین سختی و جوع و بیدلی طاقت آری پادشاه عادلی ورنه خود را می مده چندان غرور چندگویم از برم برخیز دور زان سخنها دیده نوشین روان کرد در دم اشک چون باران روان گفت تاتدبیر کار او کنند خدمت لیل ونهار او کنند همچنان می بود او برجایگاه هیچ نپذیرفت قول پادشاه گفت مپشولید این آشفته را برمگردانید کار رفته را هست این ویرانه جای مرگ من نیست جایی نیز رفتن برگ من این بگفت و سر بزیری در کشید تا شدند آن قوم دیری درکشید عادل آن باشد که در ملک جهان دادبستاند ز نفس خود نهان نبودش در عدل کردن خاص و عام خلق را چون خویشتن خواهد مدام گر بموری قصد غمخواری کند خویشتن را سرنگوساری کند

عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل خسروی قصری معظم ساز کرد اوستاد کار کار آغاز کرد در بر آن قصر زالی خانه داشت از همه عالم همان ویرانه داشت شاه را گفتند ای صاحب کمال گر نباشد کلبه این پیر زال قصر نبود چار سو آن را بخر تا شود قصرت مربع در نظر پیرزن را خواند شاه سخت کوش گفت گشت این کلبه را واجب فروش تا مربع گردد این قصر بلند این زمانت رخت میباید فکند پیرزن گفتا که لا والله مگوی از فروش این بنا ای شه مگوی گر ترا ملک جهان گردد تمام کار حرص تو کجا گیرد نظام هر کرا حرص جهان ازجان نخاست کی شود کارش بدین یک کلبه راست ترک این گیر و مرا مپشول هیچ تا زآه من نگردی پیچ پیچ صبر کرد القصه روزی پادشاه تا برفت آن پیره زن زان جایگاه شاه گفت آن خانه راویران کنید چارسویش با زمین یکسان کنید هرچه دارد رخت او بر ره نهید پس بنای قصر من آنگه نهید پیره زن آخر چو باز آمد ز راه کلبه خود دید قصر پادشاه رخت خود بر راه دید انداخته کلبه را دیوار ایوان ساخته آتشی در جان آن غمگین فتاد چشم چون سیلاب ازان آتش گشاد با دلی پرخون زدست شهریار روی رادر خاک ره مالید زار گفت اگر اینجا نبودم ای اله تو نبودی نیز هم این جایگاه تن زدی تا کلبه احزان من در هم افکندند بی فرمان من این بگفت و با رخی تر خشک لب برکشید از حلق جان آهی عجب غلغلی در آسمان افتاد ازو سرنگون شد حالی آن بنیاد ازو حق تعالی کرد آن شه را هلاک در سرای خود فرو بردش بخاک عدل کن در ملک چون فرزانگان تا نگردی سخره دیوانگان عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل ناگهی بهلول را خشکی بخاست رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست آزمایش کرد آن شاهش مگر تا شناسد هیچ باز از یکدیگر گفت شلغم پاره باید کرد خرد پاره کرد آن خادمیش و پیش برد اندکی چون نان و آن شلغم بخورد بر زمین افکند و مشتی غم بخورد شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه چربی از دنبه برفت اینجایگاه بی حلاوت شد طعام از قهر تو میبباید شد برون از شهر تو عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۶ - فی التمثیل بامدادی شهریار شاد کام داد بهلول ستمکش را طعام او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد آن یکی گفتش که هرگز این که کرد از چنین شاهی نداری آگهی چون طعام او سگان را میدهی این چنین بی حرمتی کردن خطاست کار بی حرمت نیاید هیچ راست گفت بهلولش خموش ای جمله پوست گر بدانندی سگان کاین آن اوست سر بسوی او نبردندی بسنگ یعلم الله گر بخوردندی ز ننگ عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل رفت سنجر پیش زاهر ناگهی گفت از وعظیم ده زاد رهی شیخ زاهر گفت بشنو این سخن چون شبانت کرد حق گرگی مکن خانه خلقی کنی زیر و زبر تا براندازی سرافساری بزر خون بریزی خلق را در صد مقام تا خوری یک لقمه وانگه حرام خوشه چین کوی درویشان تویی در گدا طبعی بتر زیشان تویی

عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل یافت پیری یک درم سیم سیاه گفت بر باید گرفت این را ز راه هرکه او محتاج تر خواهد فتاد این درم اکنون بدو خواهیم داد کرد بسیاری ز هر سویی نگاه کس نبد محتاج تر از پادشاه از قضا آن روز روز بار بود پادشه در حکم گیر و دار بود پیر رفت و پیش او بنهاد سیم شاه شد در خشم و گفتش ای لییم چون منی را کی بدین باشد نیاز گفت ای خسرو مکن قصه دراز زانکه من بر کس نیفکندم نظر در همه عالم ز تو محتاج تر هیچ مسجد نی و بازار ای سلیم کز برای تو نمی خواهند سیم هر زمانت قسمتی دیگر بود هر دمت چیزی دگر درخور بود از همه درها گدایی می کنی تا زمانی پادشاهی می کنی با خود آی آخر دلت از سنگ نیست خود تو را زین نامداری ننگ نیست عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل خواجه اکافی آن برهان دین گفت سنجر را که ای سلطان دین واجبم آید بتو دادن زکات زانکه تو درویش حالی در حیات گر ترا ملک وزری هست این زمان هست آن جمله ازان مردمان کرده از خلق حاصل آن همه بر تو واجب میشود تاوان همه چون از آن خود نبودت هیچ چیز زین همه منصب چه سودت هیچ نیز از همه کس گرچه داری بیشتر میندانم کس ز تو درویشتر عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل شاه دین محمود سلطان جهان داشت استادی بغایت خرده دان بود نام او سدید عنبری ای عجب کافور مویش بر سری شاه یک روزی بدو گفت ای مقل وتعز من تشاء و تذل آیت زیباست معنی بازگوی از عزیز و از ذلیلم راز گوی پیر گفتش گوییا ای جان من آیتی در شأن تست و آن من قسم من عزست و آن تست ذل تو بجزوی قانعی و من بکل کوزه دارم من و یک بوریا فارغم از طمطراق و از ریا تا که در دنیا نفس باشد مرا بوریا وین کوزه بس باشد مرا باز تو بنگر بکار و بار خویش ملک و پیل و لشگر بسیار خویش آن همه داری دگر میبایدت بیشتر از پیشتر میبایدت من ندارم هیچ و آزادم ز کل تو بسی داری دگر خواهی ز ذل پس مرا عزت نصیب است از حبیب بی نصیبی تو زعزت بی نصیب ای دریغا ترک دولت کرده خواریت را نام عزت کرده بار هفت اقلیم در گردن کنی عالمی را قصد خون خوردن کنی تا دمی بر تخت بنشینی بناز میمزن چون مینیاری خورد باز عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل رفت یک روزی مگر بهلول مست در بر هارون و بر تختش نشست خیل او چندان زدندش چوب و سنگ کز تن او خون روان شد بیدرنگ چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان گفت هارون را که ای شاه جهان یک زمان کاین جایگه بنشسته ام از قفا خوردن ببین چون خسته ام تو که اینجا کرده عمری نشست بس که یک یک بند خواهندت شکست یک نفس را من بخوردم آن خویش وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۱ - المقالة ‌الثامنه سالک آمد لوح را رهبر گرفت چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت لوح را گفت ای همه ریحان و روح نیست هم تلویح تو در هیچ لوح قابلی آیات پر اسرار را حاملی الفاظ معنی دار را نقش بند حکم دیوان ازل جمله نقاشی علم و عمل تا ابد پیرایه ذات تو ساخت جمله اسرار آیات تو ساخت هرچه رفت و میرود در هر دو کون یک بیک پیداست بر تو لون لون جمله احکام خوش میخوان توراست چون نخوانی چون خط خوشخوان توراست چون محیطی جمله اسرار را چاره کاری کن این بیکار را زانکه گر از لوح نگشاید درم چون قلم از غصه دربازم سرم زین سخن در گشت لوح و گفت خیز آبروی خویش و آن ما مریز من چو اطفالم نشسته بی قرار بی خبر لوحی نهاده بر کنار از قلم هر خط که بیرون اوفتاد من فرو خوانم ز بیم اوستاد هر زمانی با دلی پررشک من میبشویم نقش لوح از اشک من گر کسی از لوح دیدی زندگی مرده را لوحیست در افکندگی حکم سابق صد جهان درهم سرشت هر دمم زان نقش لوحی در نبشت لاجرم آن لوح میخوانم زبر هر زمانی لوح میگیرم ز سر هر دمم سوی دگر دامن کشند درخطم از بسکه خط در من کشند می فرو گیرند در حرفم تمام مینهند انگشت بر حرفم مدام مانده ام حیران نه جان نه تن پدید تا چه نقش آید مرا از من پدید لوح بفکن ای چو کرسی سر فراز با دبیرستان نخواهی رفت باز گرچه بسیاریست خط درشان من نیست خط عشق در دیوان من درد من بین برفشان دامن برو خط بیزاری ستان از من برو سالک آمد پیش پیر دردناک شرح دادش حال خود از جان پاک پیر گفتش لوح محفوظ اله عالم علمست و نقش پیشگاه هرکجادر علم اسراری نهانست لوح رادر عکس او نقشی چنانست نقش محنت هست و نقش دولتست هرچه هست آنجایگه بی علتست کار بی علت از آنجا میرود محنت و دولت از آنجا میرود عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت چون صحرا همه پربرف گشت رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت دید گبری را ز ایمان بی خبر دامنی ارزن درافکنده بسر برف میرفت و بصحرا میدوید دانه میپاشید و هرجا میدوید گفت ذوالنونش که ای دهقان راه از چه میپاشی تو این ارزن پگاه گفت در برفست عالم ناپدید چینه مرغان شد این دم ناپدید مرغکان را چینه پاشم این قدر تا خدا رحمت کند بر من مگر گفت ذوالنونش که چون بیگانه کی پذیرد تو مگر دیوانه گفت اگر نپذیرد این بیند خدا گفت بیند گفت بس باشد مرا رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر بر رخ آن گبر افتادش نظر دید او را عاشق آسا در طواف گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف گفتی آن نپذیرد و بیند ولیک دید و بپسندید و بپذیرفت نیک هم مرا در آشنایی راه داد هم مرا جان ودلی آگاه داد هم مرا در خانه خود پیش خواند هم مرا حیران راه خویش خواند هست در بیت اللهم همخانگی باز رستم زان همه بیگانگی زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای گفت ارزان میفروشی ای خدای گبری چل ساله چون از گردنش می بیندازی بمشتی ارزنش دوستی خود بدشمن میدهی این چنین ارزان به ارزن میدهی هاتفی در سر او آواز داد کانکه او را خواند حق یا باز داد گر بخواندش نه بعلت خواندش ور براندش نه بعلت راندش کار خلقست آنکه ملت ملتست هرچه زان درگه رود بی علتست

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود خوش دیوانه در زیر دلق گفت هر چیزی که در وی ماند خلق علتست و من چو هستم دولتی میرسم از عالم بی علتی از ره بی علتیم آورده اند در جنون دولتیم آورده اند لاجرم کس را به سرم راه نیست از جنونم هیچ جان آگاه نیست هرکه در بی علتی حق فتاد در خوشی جاودان مطلق فتاد هرچه دید و هرچه بر وی رفت نیز خوش شمرد آن جمله چون جان عزیز عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بود مردی چست خوش خوش نام او حق تعالی کرده نامش دام او گر کسی در جانش آتش میزدی او نرنجیدی و خوش خوش میزدی خانه بودش فرو افتاد پاک ماند فرزند و زنش در زیر خاک ایستاده بود خوش خوش برکنار وانگهی میگفت خوش خوش اینت کار چون همه چیزی ز پیشان دید او قول خوش خوش گفتن آسان دید او گر چو خوش خوش خوش نبینی هر چه هست خوش خوشی در ناخوشی افتی بشست گر شود همچون زمین پست آسمان تو خوشی خود طلب کن از میان عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه در بغداد شد یک دکان پر شیشه دید او شاد شد برگرفت آنگاه سنگی ده بدست وآن همه شیشه بیک ساعت شکست صدهزاران شیشه میشد سرنگون پس طراق و طمطراق آمد برون مرد سودایی که آن سوداش کرد از پسش خندید و بس صفراش کرد آن یکی گفتش که ای شوریده مرد این چرا کردی و هرگز این که کرد سود اوبر باد دادی این زمان مرد را درویش کردی زین زیان گفت من دیوانه بس سرکشم وین طراق و طمطراق آید خوشم چون خوشم این آمد اینم هست کار با زیانم نیست یا با سود کار در حقیقت زین همه طاق ورواق نیست کس آگاه جز از طمطراق هیچکس از سر کار آگاه نیست زانکه آنجا هیچکس را راه نیست نیست کس را از حقیقت آگهی جمله میمیرند بادستی تهی عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل ناگهی معشوق طوسی را مگر بود بر بازار عطاران گذر آن یکی عطار خوشتر از بهشت غالیه از مشک و عنبر می سرشت غالیه بستد ازو معشوق چست بود در پیشش خری ادبار و سست زیر دنبال خر آلوده بکرد بر پلیدی غالیه سوده بکرد سر این پرسید ازو مردی ز راه گفت این خلقی که هست اینجایگاه از خدادارند چندانی خبر کز دم این غالیه این لاشه خر از درخت ذات تو یک شاخ تر تا نپیوندد باصل کار در تو بریده مانی از اصل همه فصل باشد قسمت از وصل همه این زمان کن شاخ را پیوسته تو زانکه چون مردی بمانی بسته تو بسته نتواند بلاشک کار کرد کار اینجا بایدت نهمار کرد ور بدو پیوسته خواهی مرد تو زندگی پیوسته خواهی برد تو زنده بی مرگ بسیاری بود گر بمیری زنده این کاری بود بر در او چون توانی یافت بار چون ز بیکاری نه پردازی بکار نیستت پروای ریش خود دمی همچنین مردار خواهی شد همی

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی بدست آیینه چون بکردی جمعه هر آدینه برگشادی پرده از آیینه باز تا چو بیرون آمدی خلق از نماز آینه در روی مردم داشتی چون شدی مردم بسی بگذاشتی خلق چون بسیار در چشم آمدیش آینه بفکندی و خشم آمدیش مردمان پیشش شدندی دلنواز پس بدادندیش آن آیینه باز باز چون آن خلق بسیار آمدی بار دیگر خشم در کار آمدی آینه در رهگذار انداختی خلق از سر باز با او ساختی گاه بگرفتی و گه بگذاشتی گاه بفکندی و گه برداشتی چون نبودی خلق را پروای او عاقبت غالب شدی سودای او گفتی آن باید مرا کاین مردمان روی خود بینند حاضر یک زمان لیک یک تن را همی نه کم نه بیش وا نمیگردد ز روی و ریش خویش هرکرا پروای خود نبود دمی هرگزش پروای حق باشد همی این چنین مشغول و سرگردان شده در غم شغل جهانت جان شده تا کی آخر جمع خواهی کرد تو جمع چندان کن که خواهی خورد تو ای که روزی میکنی چندین طلب جان شیرین جوی و نور دین طلب ای ترا هر لحظه تلبیسی دگر در بن هر مویت ابلیسی دگر در حقیقت رو ز عادت دور باش نی ز ابلیسی بخود مغرور باش عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل سجده میکرد ابلیس لعین گفت عیسی در چه کاری این چنین گفت من بیش از همه عمری دراز سجده عادت کرده ام زانگاه باز عادتم گشتست این زان میکنم گرهمه سجده ست تاوان میکنم عیسی مریم بدو گفت ای سقط می ندانی هیچ و ره کردی غلط تو یقین میدان که اندر راه او نیست عادت لایق درگاه او هرچه از عادت رود در روزگار نیست آن را با حقیقت هیچ کار وقف ابلیس است دنیا سر بسر تو ازو میباز دزدی در بدر هر که از ابلیس دزدد مال او خود توان دانست فردا حال او گر رود ابلیس از بازارها کی رود بازارها را کارها زانکه دنیا سر بسر بازار اوست بیشتر بیع و شری از کار اوست اوست مه بازار هر بازار و بس کار دنیا نیست بی او یک نفس

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل گفت یک روزی سلیمان کای اله بهر من ابلیس را آور براه تا چو هر دیوی شود فرمانبرم بی پری جفتی نهد سر در برم حق بدو گفتا مشو او را شفیع تاکنم در حکم تو او را مطیع عاقبت ابلیس شد فرمان برش گشت چون باد ای عجب خاک درش گرچه چندانی سلیمان کار داشت کز زمین تا عرش گیر و دار داشت مسکنت را قدر چون بشناخت او قوت از زنبیل بافی ساخت او خادمش یک روز در بازار شد از پی زنبیل او در کار شد گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس عاقبت نخرید آن زنبیل کس بازگشت و سوی او آورد باز شد گرسنگی سلیمان را دراز روز دیگر دیگری بهتر ببافت تا خریداری تواند بو که یافت برد خادم هر دو بازاری نبود تا بشب گشت و خریداری نبود چون نمیآمد خریداری پدید ضعف شد القصه بسیاری پدید شد ز بی قوتی سلیمان دردناک آمدش بی قوتی در جان پاک حق تعالی گفتش آخر حال چیست کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست گفت نان میبایدم ای کردگار گفت نان خور چند باشی بیقرار گفت یا رب نان ندارم در نگر گفت بفروش آن متاعت نان بخر گفت زنبیلم فرستادم بسی نیست این ساعت خریدارم کسی گفت کی زنبیل باید کار را بنده کرده مهتر بازار را بی شکی شیطان چو محبوس آیدت کار دنیا جمله مدروس آیدت چون بود در بند ابلیس پلید کی توان کردن فروشی یا خرید کار دنیا جمله موقوف ویست نهی منکر امر معروف ویست عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة سالک آمد وانگهش از سر قدم چون قلم شد سرنگون پیش قلم گفت ای منشی اسرار آمده ناقد گفتار و کردار آمده ای بوقت کودکی همچون مسیح هم معز و هم متین و هم فصیح قوس قدرت را تویی زه لاجرم گشت نازل زین سبب نون و القلم حق تعالی هم بتو تعلیم داد هم ز قدرت احسن التقویم داد اولین استاد اسرار قدم تو شدی موجود از کتم عدم پای از سر کرده سر از زفان میخرامی از شبه گوهرفشان گه گهر داری نثار و گه شکر گاه خطت در و گاهی آب زر هست در تاریکیت آب حیات نی شکر بالحق تویی باری نبات پادشاهی تو مطلق آمدست خط تو جمله محقق آمدست در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب ملهم لوح دلی نقاش غیب درد من بین باز کن بر من دری سر غیبم گوی و در جنبان سری زین سخن جان قلم شد تافته گشت از تیغ زفان بشکافته گفت آخر من کیم اسرار را سر بریده میدوم این کار را گرچه آبی روشن و کامل بود چون نداند ناودان غافل بود من چو ناوم وآب روشن میرود لیک دورم ز آنچه بر من میرود من کمر بسته بدیدار آمدم سرنگون از شوق این کار آمدم پس زفان گشته قلم بی روی و راه میروم وانگاه در آب سیاه چون از این سر ذره نشناختم عاقبت از عجز سر در باختم شرح حال دلپذیر من شنو باورم دار و صریر من شنو یا چو من حیران طریق خویش گیر یا قلم در من کش و ره پیش گیر سالک آمدپیش پیر و گفت حال تا شد آگاه آن امام حال و قال پیر گفتش هست در حضرت قلم رای قدرت کار بخش بیش و کم ذره با ذره گر کار داشت نقش آن نوک قلم داند نگاشت تانگردد از قلم نقشی عیان ذره برخود نجنبد در جهان چون قلم را داعی رفتن بخاست کارها از رفتن او گشت راست کرد دایم سرنگونی اختیار می نیاساید دمی از درد کار چون به لذت در رسید او از الم غرقه آن نور شد جف القلم هرکه او در کار بسیاری برفت آخر الامرش نکوکاری برفت چون قلم شو راست در رفتار خویش تا بکام خود رسی در کار خویش

عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود ذوالنون را مریدی پاکباز هم بمعنی اهل دل هم اهل راز در حضورش چل چله افتاده بود تا بچل موقف تمام استاده بود مدت چل سال جانی غرق راز پاسبان حجره دل بود باز نه درین چل سال حرفی گفته بود نه درین چل سال یکشب خفته بود روزی آمد پیش ذوالنون دردناک سرنهاد از عجز خود بر روی خاک طاعت چل ساله خود بر دوام آنچه کرده بود بر گفتش تمام گفت اگرچه هر چه گفتی کرده ام همچو روز اولین در پرده ام نه دری در سینه میبگشایدم نه جمالی روی میبنمایدم نه زحق خطی بنامم میرسد نه بدل از وی پیامم میرسد بر نمیگیرد بهیچم چون کنم چند سوزم چند پیچم چون کنم تا نگویی کاین شکایت کردنست لیک بدبختی حکایت کردنست دل گرفتن نیست از طاعت مرا لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا تو طبیبی غمگنان را چاره کن داروی این عاشق خونخواره کن شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز گفت امشب ترک کن کلی نماز نان بخور سیر و بخسب امشب تمام تا گر از لطفت نمیآید پیام بو که از عنفی کند در تو نگاه زانکه پندارم بلطفت نیست راه هرکسی را از رهی دیگر برند گه زپای آرند و گه از سر برند این سخن درویش چون بشنود رفت بود تشنه سیر خورد و سیر خفت مصطفی رادید هم آن شب بخواب ای عجب در شب که بیند آفتاب گفت میگوید خداوندت سلام میدهد از حضرت خویشت پیام کی بهمت رنجها برده بسی کی کند هرگز زیان بر ما کسی تحفه خود یادگار تو نهم هرچه خواهی در کنار تو نهم گرچه تو چل ساله داری رنج راه گنج دولت بخشمت این جایگاه در عوض گنج کرم بازت دهم خلعت و انعام و اعزازت دهم لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام گو که هان ای مدعی ناتمام ای همه تزویر و ناموس آمده پاک رفته پیش و سالوس آمده عاشقان را میکنی از ما نفور تا ز راه ما همی گردند دور همچو غول از رهزنی دم میزنی کار مشتی خسته بر هم میزنی گر نیندازم بصد رسواییت نی خدایم چند از رعناییت تا تو دست از رهزنی کوته کنی عاشقان را تا بکی گمره کنی زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد کز دو عالم تا ابد آزاد شد چون زکار خویش مرد آید یکی آنچه میجوید بیابد بی شکی چند خواهی بود نه پخته نه خام نیک خواهی کار میباید تمام هرکه او در کار خود کامل بود عاقبت مقصود او حاصل بود

عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود دزدی دزدی بسیار کرد تا خلیفه ش عاقبت بردار کرد میگذشت آنجایگه شبلی مگر چشم افتادش بران زیر و زبر اشک بر رویش ز کار او دوید نعره زد پیش دار او دوید بوسه بر پای او داد و برفت پیش او دستار بنهاد و برفت سر این پرسید از وی سایلی گفت بودست او بدزدی کاملی از کمال او دزدی بسیار کرد تا که جان را در سر این کار کرد هرکه او در کار خود باشد تمام جان خود در کار بازدوالسلام گرچه دزدی جاهل و غافل بدست لیک اندر کار خود کامل بدست چون تمام افتاد او در کار خویش زان نهادم پیش اودستار خویش چون بدیدم دار چوبین جای او بوسه زان دادم خوشی بر پای او او بکار خویش مرد خویش بود نه چو من نامرد درد خویش بود او بمردی بود پشت لشگری نه چو من آمد مخنث گوهری جان او او را جوی ارزیده بود نه چو من برجان خود لرزیده بود مرد باید خواه خاص و خواه عام کو بود در فن و کار خود تمام ذره گر نیک نامی بایدت در همه کاری تمامی بایدت در تمامی گر تو کاری بد کنی آن هم از بهر خلاص خود کنی عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی قلاب را بگرفت شاه خواست تادستش ببرد پیش راه قلب زن مرد مرقع پوش بود از حقیقت ذره باهوش بود گفت با خانه بریدم این زمان تا نهم مالی که دارم در میان چون بسوی خانه بردندش فراز او مرقع برکشید و گشت باز برهنه استاد پیش شهریار گفت اکنون کار باید کرد کار زانکه این قلاب را از هرچه هست ماحضر قلبیست این ساعت بدست شاه گفتش از چه میگفتی دروغ گفت تا در دین نباشم بی فروغ عیب خود پوشیدم از بیم هلاک در لباس خاص بی عیبان پاک از چنین عیبی چو در روی آمدم زان لباس پاک یکسوی آمدم تا نه بیند کس مرقع در برم اهل دل را بدنگوید بر سرم گر شدم بد نام در پیش سپاه جانب آن قوم میدارم نگاه زانکه بد نامی ایشان خواستن کفرم آید کفر نتوان خواستن شاه را از راستی آن جوان وقت خوش شد عفو کردش آن زمان چند خواهی بود مرد ناتمام نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام چون قلم شو عشق را بسته میان پس به سر عشق بگشاده زفان زانکه گر نبود ترا با عشق کار تو خری باشی بمعنی بی فسار

عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود در غزنی امامی از کرام نام بودش میره عبدالسلام چون سخن گفتی امام نامدار خلق آنجا جمع گشتی بی شمار هر کرا در شهر چیزی گم شدی روز مجلس پیش آن مردم شدی بانگ کردی آنچه گم کردی براه پس نشان جستی ز خلق آنجایگاه روز مجلس بود مردی سوگوار زانکه خر گم کرده بود آن بیقرار بر سر آن مردم مجلس نیوش مرد خر گم کرده آمد در خروش کای مسلمانان خری با جل که یافت چه خر و چه اسب آن دلدل که یافت چون نداد آنجا کسی از خر نشان مرد شد بر خاک از آن غم خون فشان آن امام القصه حرف آغاز کرد دفتر عشاق از هم باز کرد وصف عشق و عاشقان گفتن گرفت وز کمال عشق آشفتن گرفت پس چنین گفت او که ذرات جهان جمله در عشقند پیدا ونهان در جهان کس بود کو عاشق نبود یا کمال عشق را لایق نبود هست در مجلس کسی اینجایگاه کو بسر عشق کم بردست راه غافلی برخاست پنداشت آن سلیم کانکه عاشق نیست کاریست آن عظیم گفت اگر چه یافتم عمری تمام هرگزم عشقی نبودست ای امام میره گفت آن مرد خرگم کرده را روفساری آر و گیر این مرده را کانچه تو در جستنش بشتافتی منت ایزد را که اینجا یافتی مرد را بی عشق کاری چون بود این چنین خر بی فساری چون بود هر که عاشق نیست او را خر شمر خر بسی باشد ز خر کمتر شمر عاشقی در چستی و چالاکیست هرکه عاشق نیست کرمی خاکیست عشق را گاهی نوازش باشدت گاه چون شمعی گدازش باشدت تا نخواهی دید در اول گداز نیست درآخر ترا ممکن نواز عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه در آغاز کار پیش لقمان رفت روزی بی قرار سنگ در یک دست می افراشت او سوخته در دست دیگر داشت او شیخ گفتش چیست سنگ و سوخته گفت تا گردانمت آموخته میزنم این سنگ بر سر محکمت سوخته برمینهم چون مرهمت زانکه این دردی که این ساعت تراست این چنین درمانش خواهد گشت راست گه ز ضرب او جراحت میرسد گه ز مرهم نیز راحت میرسد گر ز ضرب او جراحت نبودت تا ابد اومید راحت نبودت راحت خود را شدی پیوسته دوست بی جراحت نیز فقرت آرزوست عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بر پلی میشد نظام الملک شاد چشم او ناگه بزیر پل فتاد بیدلی در سایه پل رفته بود فارغ از هر دو جهان خوش خفته بود گفت اگر عاقل اگر آشفته هرچه هستی فارغ و خوش خفته بیدل دیوانه گفتش ای نظام کی دو تیغ آید بهم در یک نیام ملک دنیا هست دین میبایدت آن همه داری و این میبایدت گر ترا دین باید از دنیا مناز هردو با هم راست ناید کژ مباز

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱ - المقالة العاشر سالک صادق دم نیکو سرشت آمد از صدق طلب پیش بهشت گفت ای خلوت سرا ی دوستان پای تا سر بوستان در بوستان خاک روب کوی تو باغ ارم تشنه یک قطره تو جام جم آب حیوان خاک باشد بر درت نیم مرده ز اشتیاق کوثر ت جمله تن روح و ریحانی همه جان عالم عالم جانی همه آسیای چرخ سرگردان ترا باغبانی خازن و رضوان ترا عالمی حوران و غلمان نقد تو جمله را دل بر وفای عقد تو آنچه هرگز آدمی نشنیده است نه کسی دانسته ونه دیده است آن نشان در سایه تو می دهند نور از سرمایه تو می دهند طوطی جان طالب معنی تو تا ابد طوبی له از طوبی تو دار حیوانی سرای زندگی ذره ذره از تو جای زندگی هرکجا سری ست در هر دو جهان هست در هر ذره تو بیش از آن مرغ بریانت چو خوردی زنده شد لاجرم چون زنده شد پرنده شد چون می و شیر و عسل داری روان آب در جوی تو بینم این زمان این همه زینت که از طاعت تراست وین همه عزت که هر ساعت تراست می توانی گر مرا درمان کنی کار جان دردمند آسان کنی شد بهشت از قول سالک بی قرار برکشید از سینه آهی مشکبار گفت ای جوینده زیبا سرشت من بهشتم آنچه دیدم از بهشت تا به کی بینی تو زیبایی شمع می نبینی سوز و تنهایی شمع من چو در دردم مرا درمان چه سود روح چون می سوزدم ریحان چه سود غیب خواهم سر به غیرم می دهد عشق خواهم لحم طیرم می دهد گه ز جوی می خرابم مانده گه ز شیری مست خوابم مانده طفل را در خواب از شیری کنند مست را از خمر تدبیری کنند بیشتر اصحابم ابله آمدند اهل دین از من منزه آمدند سلسله سازند رو یا روی من تا کشند اهل دلی را سوی من نیستم فی الجمله جز دار السلام گر رسد سلمان به من اینم تمام هرکه پیش من فرود آورد سر لقمه اول دهندش از جگر بار اول کوزه در دردی زنند تا جگر خواران دم خردی زنند آنکه از من راه زد یک گندمش هست سیصد سال نیش کژدمش سالکا از من چه می جویی برو من ندانم تا چه می گویی برو سالک آمد پیش پیر نیک نام حال خود برگفت پیش او تمام پیر گفتش هست فردوس منیر عرصه دعوت سرای دار و گیر در بهشت است آفتاب لایزال یعنی از حضرت تجلی جمال هرکه اینجا آشنایی یافت او زان تجلی روشنایی یافت او عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گرم شد یک روز شیخ بایزید گفت اگر خواهد خداوند مجید مدت هفتاد سالم را شمار من ازو خواهم شمار ده هزار زانکه سالی ده هزار ست از عدد تا الست ربکم گفته ست احد جمله را در شور آورد از الست وز بلی شان جز بلا نامد به دست هر بلا کان در زمین و آسمان ست از بلی گفتن نشان دوستان ست بعد از آن گفتا که می آید خطاب کاین سخن چون گفته شد بشنو جواب هفت اندامت کنم روز شمار جزو جزو و ذره ذره چون غبار پس به هر یک ذره دیدار ت دهم در خور هر دیده بارت دهم ده هزاران ساله را نقد شمار گویمت اینک نهادم در کنار تا به هر یک ذره کاری می کنی این چنین کن گر شماری می کنی هرکه را آن آفتاب اینجا بتافت آنچه آنجا وعده بود اینجا بیافت

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل عاشقی می مرد چون دل زنده داشت لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت سایلی گفتش که این خنده ز چیست خاصه در وقتی که می باید گریست گفت با معشوق خود چون عاشقم می زنم یک دم که صبحی صادقم صبح را خنده صواب آید صواب کاو درون سینه دارد آفتاب گرچه من خورشید دارم در میان بر طبق ننهاده ام چون آسمان آفتابی هر که را در جان بود گر بخندد همچو صبح آسان بود من که روزم آمد و شب در گذشت یارم آمد رب و یارب درگذشت گر کنم شادی و گر خندم رواست گر گشایم لب و گر بندم رواست چون شود خورشید عزت آشکار هشت جنت گردد آنجا ذره وار بی جهت چندانکه بینی پیش و پس از همه سویی یکی بینی و بس جمله او بینی چو دایم جمله اوست نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل چون زلیخا شد ز یوسف بی قرار با میان آورد عشقش از کنار بر زلیخا شد همه عالم سیاه تا کند یوسف بسوی او نگاه ذره ای یوسف بدو می ننگریست تا زلیخا بر سر او می گریست هر زمان از پیش او برخاستی خویش از نوع دگر آراستی جلوه می کردی به پیش روی او ننگرستی هیچ یوسف سوی او چون زلیخا شد به جان درمانده حیلتی بر ساخت آن درمانده خانه ای فرمود بر هر سوی او کرده صورت جمله نقش روی او چار دیوارش چو سقف از هر کنار بود از نقش زلیخا پر نگار لایق آن خانه مفرش ساخت او هم ز نقش خود منقش ساخت او گفت یوسف قبله روی عزیز چون نمی بیند چه خواهد بود نیز چون رخم نقد عزیز عالم است نیل مصر جامعم را شبنم است چون عزیزم من چنین در چشم خود برکشم چون مصر نیل از چشم بد شش جهت در صورت خویش آورم یوسف صدیق را پیش آورم تا چو بیند نقش من از خانه او همچو من از من شود دیوانه او عاقبت چون حیله ساخت آن دلربای کرد یوسف را درون خانه جای یوسف از هر سوی که افکندی نظر نقش آن دلداده دیدی پیش در شش جهاتش صورت آن روی بود ای عجب یک صورت از شش سوی بود یوسف صدیق جان پاک تو در درون خانه پر خاک تو چون نگه می کرد از هر سوی او می ندید از شش جهت جز روی او دید در هر ذره ای انوار حق موج می زد جزو جزو اسرار حق لاجرم گر ماهی و گر ماه دید هر دو عالم نور وجه الله دید

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گشت مجنون هر زمان شوریده تر همچنان در کوی لیلی شد مگر هرچه را در کوی لیلی دید او بوسه بر می داد و می بوسید او گه در و دیوار در بر می گرفت گاه راه از پای تا سر می گرفت نعره می زد در میان کوی خوش خاک می افشاند از هر سوی خوش روز دیگر آن یکی گفتش که دوش از چه کردی آن همه بانگ و خروش هیچ دیوار و دری نگذاشتی می گرفتی در بر و می داشتی هیچ از در کار بر نگشایدت هیچ از دیوار در نگشایدت کرد مجنون یاد سوگندی عظیم گفت تا در کوی او گشتم مقیم من ندیدم در میان کوی او بر در و دیوار الا روی او بوسه گر بر در زنم لیلی بود خاک اگر بر سر کنم لیلی بود چون همه لیلی بود در کوی او کوی لیلی نبودم جز روی او هر زمانی صد بصر می بایدت هر بصر را صد نظر می بایدت تا بدان هر یک نگاهی می کنی صد تماشای الهی می کنی دل که دارد این نظر اندک قدر می نیاساید زمانی از نظر گر به جای یک نظر بودی هزار آن هزاران دیده بودی غرق کار عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بود مردی از عرب در کار خام خوش به پنج انگشت میخوردی طعام سایلی گفتش که ای بر بینوا هین مرا آگاه گردان تا چرا تو به پنج انگشت خوردی این طعام گفت زان کانگشت شش نیست ای غلام گر بجای پنج شش بودی مرا هر شش من بارکش بودی مرا گر هزاران دیده داری ای غلام آن نظر را باید آن جمله مدام گر شود هردو جهان زیر و زبر بس بود هر دو جهان را آن نظر گر شود هر دو جهان در خاک پست تا ابد این خاکیان را کار هست خاک را چون کار با پاک اوفتاد پیش آدم عرش در خاک اوفتاد عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بر سر منبر امامی رفته بود گرم گشته این سخن میگفته بود کو خداوندیست بی چون و چرا هرگزش بر دامن آن کبریا از مذلت ذره ننشست گرد نه نشیند نیز کو پاکست و فرد بیدلی را این سخن آمد بگوش بانگ بر زد گفت ای جاهل خموش زانکه خود گرد مذلت گر رواست دایما بر دامن آن کبریاست این همه خاکی نمیبینی مدام تا ابد گرد مذلت این تمام دامن آن کبریا کرده بدست کرده چون گردی بران دامن نشست آدمی را هست همچون حق یکی نیست حق را همچو خویشی بیشکی لاجرم مردم همه در کار اوست منتظر بنشسته دیدار اوست عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گفت محمود و ایاز سیمبر فخر کردند ای عجب با یکدگر گفت محمود از سر رعناییی کیست چون من در جهان آراییی سند و هند و ترک و روم آن منست هفتصد خسرو بفرمان منست لشگر و پیل مرا اندازه نیست هیچ سلطان را چنین آوازه نیست در زمان برجست ایاز نیک نام باز پس میرفت تا هفتاد گام گفت دارم یک سخن با شهریار هست دستوری شهش گفتا بیار گفت اگر داری جهان پر صف شکن لیک محمودی نداری همچو من گر ترا هر دوجهان پر کس بود این چه من دارم مرا می بس بود گر تجلی جمالت آرزوست پای تا سر دیده شو در پیش دوست تا بدان هر دیده در دارالسلام تا ابد دیدار بخشندت مدام دیده بیناست جان را زاد راه از خدای خویش دایم دیده خواه

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل رهبری بودست الحق رهنمای میهمانی خواست یک روز از خدای گفت در سرش خداوند جهان کایدت فردا پگه یک میهمان روز دیگر مرد کار آغاز کرد هرچه باید میهمان را ساز کرد بعد از آن میکرد هر سویی نگاه پیش درآمد سگی عاجز ز راه مرد آن سگ را براند از پیش خوار همچنان میبود دل در انتظار تا مگر آن میهمان ظاهر شود هدیه حق زودتر حاضر شود کس نگشت البته از راه آشکار میزوان در خواب شد از اضطرار حق خطابش کرد کای حیران خویش چون فرستادم سگی را زان خویش تا تو مهمان داریش کردیش دور تا گرسنه رفت از پیشت نفور مرد چون بیدار شد سرگشته شد در میان اشک و خون آغشته شد میدوید از هر سویی و میشتافت عاقبت در گوشه سگ را بیافت پیش او رفت و بسی زاریش کرد عذر خواست و عزم دلداریش کرد سگ زفان بگشاد و گفت ای مرد راه میهمان میخواهی از حق دیده خواه اینکه از حق میهمان میبایدت دیده در خورتر از آن میبایدت زانکه گر یک ذره دیدارت دهند صد هزاران ساله مقدارت دهند گر نداری دیده از حق دیده خواه زانکه نتوانی شدن بی دیده راه عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۰ - حكایت آن یکی دیوانه عالی مقام خضر او را گفت ای مرد تمام رای آن داری که باشی یار من گفت با تو برنیاید کار من زانکه خوردی آب حیوان چندگاه تا بماند جان تو تا دیرگاه من برآنم تا بگویم ترک جان زانکه بی جانان ندارم برگ جان چون تو اندر حفظ جانی مانده ای من بنو هر روز جان افشانده ای بهتر آن باشد که چون مرغان زدام دور میباشیم از هم والسلام عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل گفت هارون عشق مجنون میشنود آن هوس او را چو مجنون در ربود خواست تا دیدار لیلی بیند او پیش لیلی یک نفس بنشیند او خواست لیلی را و چون کردش نگاه سهل آمد روی او در چشم شاه خواند مجنون را و گفت ای بیخبر نیست لیلی را جمالی بیشتر تو چنین مست جمال او شدی وز جنونی درجوال او شدی ترک او گیر و مدارش نیز دوست زانکه بر هم نیم ترکی صد چو اوست گفت تو کی دیدی آن رخسار را عشق مجنون باید آن دیدار را تا نیاید عشق مجنونی پدید کی شود لیلی بخاتونی پدید نیست نقصان در جمال آن نگار هست نقصان در نظر ای شهریار گر بچشم من ببینی روی او توتیا سازی ز خاک کوی او زشت بادا روی لیلی در جهان تا بماند خوبی او در نهان زشت اگر ننماید او ای پادشاه پس شود خلق جهان مجنون راه بود نابینا بسی در هر پسی لیک چون یعقوب بایستی کسی تا چو بوی پیرهن پیدا شود چشمش از بویی چنان بینا شود گر توانی ای امیرالمؤمنین جاودانم دیده ده دور بین تا بدان دیده ز یک یک ذره چیز نقد بینم روی لیلی جمله نیز عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل سایلی پرسید از آن دانای پاک کاخرت چیست آرزو در زیر خاک گفت آنجا بایدم جان در میان در میان جان جمال حق عیان چشم از هر سویم آورده درو بی تشوش رویم آورده درو تا قیامت همچنان خوش مانده بی خبر از آب وآتش مانده گر دمی این زندگی میبایدت پای تا سر بندگی میبایدت بندگی از خود شناسی شد تمام نیست مرد بی ادب صاحب مقام

عطار » مصیبت نامه » بخش دهم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل داشتی در راه ایاز سیمبر خانه هر روز بگشادیش در در درون خانه رفتی او پگاه پس از انجا آمدی نزدیک شاه این سخن گفتند پیش شهریار شهریار آنجایگه شد بی قرار خواست تا معلوم گرداند تمام تادر آن خانه چه دارد آن غلام آمد و آن خانه رادر کرد باز پوستینی دید شاه سر فراز حال آن حالی بپرسید از ایاس گفت ای خسرو از اینم خودشناس روز اول چون گشاد این در مرا بوده است این پوستین در بر مرا روز اول کاین غلامت بنده بود در برش این پوستین ژنده بود باز چون امروز چندین قدر یافت نه زخود کزشاه عالی صدر یافت چون به بینم پوستین خود پگاه بعد از آن آیم بخدمت پیش شاه تا فراموشم نگردد کار خویش پای بیرون ننهم از مقدار خویش کآنکه پای از حد خود بیرون نهد پای بر گیرد ز جان در خون نهد عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱ - المقالة الحادیة عشر سالک جان پرور عالم فروز پیش دوزخ شد چو آتش جمله سوز گفت ای زندان محرومان راه مرجع بی دولتان پادشاه داغ جان خیل مهجوران تویی آتش افروز دل دوران تویی جوهر مدقوق را زهر آمدی نفس سگ را مطبخ قهر آمدی آتش عشق تو شد چون مشعله ساختی دیوانگان را سلسله آن سلاسل گرچه هم اعناق راست لیک لایق گردن عشاق راست جامه جنگ از چه در پوشیده می ندانم با که میکوشیده تو ز عشق از بس که آتش یافتی هر زمانی تشنه تر می تافتی چند تابی زلف دلبندان نه چند سوزی ز آرزومندان نهء ور همه از آرزو سوزی چنین پس چه میسوزی چه افروزی چنین گر خریدی سوز او تا سوختی آنچه بخریدی چرا بفروختی چون تو چندین سوز داری و گداز هم بسوز خویش کار من بساز زین سخن آتش بدوزخ درفتاد گفتیی دریا ببرزخ درفتاد گفت میسوزم من از اندوه خویش آتشین دارم درین غم کوه خویش بر جگر آبم نماند و در جحیم یا همه زقوم یابم یا حمیم من دو مغز افتاده ام در صد زحیر آن دو مغزم آتش است و زمهریر زآدمی و سنگ افروزم همه لیک من از بیم خود سوزم همه نه زملکم بیم ونه از مالک است بیم من از کل شیء هالک است گر برآرد عاشقی آهی ز دل من بسوزم زود ناگاهی ز دل چون دلم از خوف خود ناایمن است بر زفانم جمله جز یا مؤمن است این سررشته چو شمع ای اهل راز اندر آتش کی توانی یافت باز تو برو کاین جایگه جای تو نیست آتش دوزخ ببالای تو نیست سالک آمد پیش پیر دلفروز قصه ای برگفتش الحق جمله سوز پیر گفتش هست دوزخ بیشکی اصل دنیا گرچه باشد اندکی خلق میسوزند در وی جمله پاک هیچکس را نیست زو بیم هلاک گاه بیماریش رنگارنگ نقد گه ز درمانهاش سر از سنگ نقد گاه سرما کرده سردی بیشمار گه زگرمی کرده گرما بی قرار این چنین از عشق دنیا در وله چیست دنیا دار من لا دار له رنج دنیا جمله در خسران دینست ترک آن گفتن همی تحصیل اینست کس بدنیا در اگر باشد جنید هم نیارد کرد موشی مرده صید تا بدین در شاهبازی سر فراز از سر غفلت ندارد دست باز هرچه آن با تو فرو ناید بخاک آن همه دنیا بود نه دین پاک

عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل پاک دینی گفت این نیکو مثل کانکه دنیا جست هست او چون جعل جمع میآرد نجاست را مدام گرد میگرداند آن را بر دوام در زحیر آن بود پیوسته او دل درآن سرگین بصد جان بسته او چون بگرداند گه از پس گه ز پیش آردش تا بر سر سوراخ خویش آن متاع او اگر بیند کسی مهتر از سوراخ او باشد بسی چون دران روزن نگنجد آن متاع بر در روزن کند آن را وداع آن همه جان کنده بگذارد برون پس شود تنها بدان روزن درون هرچه گرد آورده باشد چند گاه جمله بگذارد شود در خاک راه این مثال آدمیست و مال او روشنت گردد از اینجا حال او آنکه عمری سیم و زر آرد بچنگ جمله بگذارد شود در گور تنگ ای به همت از جعل کم آمده نام جسته ننگ عالم آمده تو شده دنیای دون را غره و او وفاداری ندارد ذره پشت روی افتاده هر مویت درو برچه پشتی کرده رویت درو جمله را میآورد میپرورد میکشد در خاک و خونش میخورد چون ترا هم خون بخواهد خورد نیز خون دنیا کم خور آخر ای عزیز دل درین بیغوله دیوان مبند زار بگری و چو بیکاران مخند چند باشی در عذاب خویشتن چند خواهی برد آب خویشتن تو دل پاک خود و جان عزیز کرده در قید یک یک ذره چیز گر رهانی جانت را در رستخیز بانگت آید کای فلان جان رست خیز گر نباشد در همه دنیا جویت میتوان گفتن بمعنی خسرویت چون نباشی بسته یک جو مدام میتوان گفتن ترا خسرو تمام هرچه تو در بند آنی مانده بنده آن تا بجانی مانده ترک دنیا گیر تا سلطان شوی ورنه گر چرخی تو سرگردان شوی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل وقت غز خلقی بجان درمانده هر کسی دستی ز جان افشانده رخت میکردند پنهان هرکسی پیشوایان گم شده در هر پسی رفت آن دیوانه بر بام بلند ژنده را در سر چوبی فکند چوب گردانید گرد سر بسی مینیندیشید یک جو از کسی گفت ای دیوانگی من بینوا دارم از بر چنین روزی ترا در چنان روزی که جان را بیم بود مرد بیدل خسرو اقلیم بود تو نمیدانی که چون آهو ز سگ راه زن بگریزد از عریان بتک تا ترا نقدیست بند جان تست ور نداری هیچ جمله آن تست هرچه داری ترک کن یکبارگی تا برون آیی ازین بیچارگی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل شد بگورستان یکی دیوانه کیش ده جنازه پیشش آوردند بیش تا که بر یک مرده کردندی نماز مرده دیگر رسید از پی فراز هر زمانی مرده دیگر رسید تا یکی بردند دیگر در رسید مرد مجنون گفت بر مرده نماز چند باید کرد کاریست این دراز کی توان بر یک بیک تکبیر کرد جمله را باید کنون تدبیر کرد هرچه در هر دو جهان دون خداست بر همه تکبیر باید کرد راست بر در هر مرده نتوان نشست چار تکبیری بکن بر هر چه هست ورنه دنیا زود مردارت کند مرده تر از خویش صد بارت کند نقد دنیا گرچه بسیاری بود چون ز دستت رفت مرداری بود

عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل میدوید آن عامی زیر و زبر تا نماز مرده در یابد مگر آن یکی دیوانه چون او را بدید کو در آن تعجیل بیخود میدوید گفت چیزی سرد میگردد براه هین بدو تا در رسی آنجایگاه هستی از مردار دنیا ناصبور میروی چون مرده میبینی ز دور میخوری مردار دنیا ماه و سال وین خود از جوعست برمردان حلال تا که یک عاقل برآرد یک دمی جاهلان خوردند در هم عالمی تا بحکمت لقمه لقمان خورد در خیانت خاینی صد جان خورد اهل دنیا چون سگ دیوانه اند در گزندت زانکه بس بیگانه اند میخورند از جهل مرداری بناز میکنند آنگه کفن از مرده باز عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه میشد غرق شور دفن میکردند مردی را بگور دید کرباسی کفن از دور جای گفت من عریانم از سر تا بپای درکشم از مرده کرباس کفن تا کنم خود را از آنجا پیرهن آن یکی بشنود گفت ای بینوا کی بود این در مسلمانی روا مرد مجنون گفت آخر ای عجب چون کفن بینم شما را روز وشب کز ضلالت میکنید از مرده باز بر من از بهر چه شد این در فراز خاک عالم جمع کن چون خاک بیز بر سر دنیای مردم خوار ریز گر سر اسرار دین داری بگوی ترک این دنیای مرداری بگوی زانکه گر یک لقمه نان بخشد ترا صد بلا مابعد آن بخشد ترا هر زمانی چون زیانی میدهد بو که سودت یک زمانی میدهد عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مرغکی بانگی زد و لختی بجست سر بجنبانید و بر شاخی نشست چون سلیمان بانگ آن مرغک شنود گفت میدانید تا او را چه بود میکندبرشاخ از دنیا گله زار میگرید که چند از مشغله کز همه دنیای عالم سوز من نیم خرما خورده ام امروز من خاک بر دنیا که سودا میدهد چون منی را نیم خرما میدهد چون زدنیا نیم خرما میبسست هرکه کرمان ملک خواهد ناکسست هرکه او از دار دنیا پاک شد نور مطلق گشت اگرچه خاک شد هرکه او دنیای دون را کم گرفت همچو صبح از صدق خود عالم گرفت عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه شیخ محترم بود در حمام با پیری بهم سخت حمامی خوش ودمساز بود زانکه آب و آتشش هم ساز بود پیر گفت ای شیخ حمامی خوشست وز خوشی هم دلگشا هم دلکشست شیخ گفتش هیچدانی خوش چراست گفت میدانم بگویم با تو راست چون درین حمام شیخی چون تو هست خوش شد و خوش گشت و خوش آمد نشست شیخ گفتش زین بهت خواهم بیان پای من چون آوریدی در میان پیر گفتش تو بگو شیخا جواب کانچه تو گویی جز آن نبود صواب گفت حمامیست خوش از حد برون کز متاع جمله دنیای دون نیست جز سطل و ازاری با تو چیز وانگهی آن هر دو نیست آن تو نیز

عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت هارون گرمگاه دید میلی سر بر آورده براه کرد هارون قصد میل سایه دار گشت بهلول از دگر سوی آشکار گفت بفکن طمطراق ای پرهوس چون ز دنیا سایه میلیت بس سوی باغ و منظر و ایوان و خیل چیست ان یکفیک ظل المیل میل چون فراسر میشود در سایه پس بود بسیار اندک مایه دنیی دون چون نهنگی سرکشید نیک و بد را تا بگردن درکشید جمله را تا حشر بر پیچید دست هیچکس از دام مکر او نجست جمله شیران بزنجیر ویند زیر دست حکم و تسخیر ویند گر ز بی مغزی تو دنیا دوستی چون پیازی پای تا سر پوستی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل عهد پیشین را یکی استاد بود چارصد صندوق علمش یاد بود کار او جز علم و جز طاعت نبود فارغ او زین هر دو یکساعت نبود بود اندر عهد او پیغامبری وحی حق بگشاد بر جانش دری گفت با آن مرد گوی ای بی قرار گرچه هستی روز وشب در علم وکار چون تو دنیا دوستی حق ذره از تو نپذیرد چه باشی غره چون ز دل دنیات دور افکنده نیست جای تو جز دوزخ سوزنده نیست صد جهان با علم و با معنی بهم دوزخ آرد بار با دنیا بهم تا بود یک ذره دنیا دوستی با تن دوزخ بهم هم پوستی میروی در سرنگونساری که چه دشمن مادوست میداری که چه چند نازی زین سرای خاکسار همچو مرداری و کرکس صد هزار هست دنیا گنده پیری گوژپشت صد هزاران شوی هر روزی بکشت هر زمان گلگونه دیگر کند هر نفس آهنگ صد شوهر کند از طلسم او نشد آگه کسی در میان خاک و خون دارد بسی عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل هست در دریا یکی حیوان گرم نام بوقلمون و هفت اعضاش نرم نرمی اعضای او چندان بود کو هر آن شکلی که خواهد آن بود هر زمان شکلی دگر نیکو کند هرچه بیند خویش مثل او کند چون شود حیوان بحری آشکار او بدان صورت درآید از کنار چون همه چون خویش بینندش ز دور کی شوند از جنس خود هرگز نفور او درآید لاجرم از گوشه خویش را سازد از ایشان توشه چون طلسم او نگردد آشکار او بدین حیلت کند دایم شکار گر دلت آگاه معنی آمدست کار دینت ترک دنیا آمدست عطار » مصیبت نامه » بخش یازدهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم به غاری رفته بود در میان غار مردی خفته بود گفت برخیز ای ز عالم بی خبر کار کن تا توشه یابی مگر گفت من کار دو عالم کرده ام تا ابد ملکی مسلم کرده ام گفت هین کار تو چیست ای مرد راه گفت دنیا شد مرا یکبرگ کاه جمله دنیا به نانی میدهم نان به سگ چون استخوانی میدهم مدتی شد تا ز دنیا فارغم نیستم من طفل بازی بالغم بالغم با لعب و با لهوم چکار فارغم با غفلت و سهوم چکار عیسی مریم چو بشنود این سخن گفت اکنون هرچه میخواهی بکن چون ز دنیا فارغی آزاد خفت خواب خوش بادت بخفت و شاد خفت چون ز دنیا نیستت غمخوارگی کرده داری کارها یکبارگی

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme · 3 · Qur'an & Sunnah