Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۰ - در بیان آنکه کاملان و عارفان را ملاحظه صورت کثرت از مشاهده سر وحدت باز نمی دارد بلکه چون ابر بر سرت بارد واندر آن تیرگیت نگذارد تیرگی های تو فرو شوید وز گل تو گل صفا روید تیرگی چیست دود هستی تو خویش بینی و خود پرستی تو تیره کردی ز دود هستی روی خیز رو کن در ابر هستی شوی کیست آن ابر گفته شد زین پیش ابر خود کیست بل کزان هم بیش ابر چه بود محیط کز هر سو ابرها سایلند از کف او او محیط است و گرد او اصحاب فیص کش فیض بخش همچو سحاب خواجه بندگان کارآگاه قبله مقبلان عبیدالله روح الله روح اسلافه طول الله عمر اخلافه تافت از التماس شاه زمان از سمرقند سوی مرو عنان شاه با کبریا و جاه جلال رفت فرسنگ ها به استقبال خواجه می راند بارگی به شتاب چون فرشته که راند ابر خوشاب شاه و گردنکشان لشکر شاه که همی سودشان به چرخ کلاه سر به سر در رکاب او بودند بر رکابش جبین همی سودند همه فارغ ز خود پسندی خویش داده داد نیازمندی خویش همه آورده از بلندی رای شرط تعظیم و احترام بجای جای آن داشت که ز جاه و شکوه رفتی از جای خویش آنجا کوه لیک خواجه که کوه آیین بود بلکه کوه وقار و تمکین بود با همه بی همه فرس می راند در معارف گهر همی افشاند کرد ناگه بدین کمینه ندا که نباشد فنا جز این معنا کاین همه های و هو ز پیش و ز پس نکند ذره ای اثر در کس وین همه شغل های گوناگون نبرد مرد را ز خود بیرون الحق آن شاه مسند ارشاد خبر از حال خویشتن می داد حالش این بود بلکه صد چندین رغم صورت پرست ظاهر بین من هم از شوق می کنم سخنی ور نه مدحش چه حد همچو منی پای تا سر اگر زبان گردم نتوانم که گرد آن گردم همچو اویی سزد معرف او وین زمان در جهان چو اویی کو قرن ها دور آسمان گردد تا چو او اختری عیان گردد عمرها ابر مکرمت بارد تا چو او گوهری پدید آرد پی این خواجه گیر کین خواجه دفتر فقر راست دیباجه پای او ناسپرده نطع طمع کرد از کاینات قطع طمع بلکه کرده ز جود زود نه دیر دیده حرص طامعان همه سیر بر درش حلقه حلقه اهل نیاز حلقه ناکوفته در او باز چنبر چرخ حلقه در او حلقه قدسیان ثناگر او روی او قبله عبادت ها کوی او کعبه سعادت ها اهل حاجت چو حاجیان پیوست زده در حلقه در او دست برده از جویبار فضلش بهر چه خراسان چه ماوراء النهر دست فیاض او به رشح قم شسته از لوح ملک حرف ستم صورت کلک او کلید نجات معنی خط او کفیل حیات رقعه او به هر که شد واصل آیتی یافت ز آسمان نازل باشد آن چون نشان شاه مطاع مایه دفع ظلم و رفع نزاع سایلان را مفیض بر و نوال قابلان را مفید علم و کمال ساخت حکم شریعت و دین را طوق گردن همه سلاطین را کرده صافی به لطف عنف آمیز عالم از دود دوده چنگیز سعیش از ذیل دین به رأی درست داغ تمغا و لوث یرغو شست آری او هست ابر رحمت بار ابر را شست و شوی باشد کار چون ببارد به کوه یا هامون آرد آلودگی ازان بیرون هر چه یابد ز جنس قاذورات کاهل دین را بود ز محظورات همه را شوید از بلند و مغاک خاک را سازد از پلیدی پاک چشمه ها را کند ز آب زلال در زمین های شوره مالامال نم او چون رسد به زیر زمین بر دماند ز گل گل و نسرین ابر را چون نباشد این اوصاف نیست او ابر جز بدعوی و لاف دود خیزد ز خانه یا گلخن به فلک بر رود که ابرم من ابلهان را زند سر از خاطر انه عارض لهم ممطر اگر او ابر قطره افشان است قطره اش چون ز دیده پنهان است چون نشد سبزه ای ازو خرم چون نشد چشمه ای ازو پر نم دم آبی به تشنه ای نرساند شعله آتش کسی ننشاند غیر ازین نیستش ز ابر اثر که کند منع پرتو مه و خور مانع مه شود که در وطنی بر فروزد چراغ بیوه زنی گرمی مهر را شود پرده که فتد بر یتیمی افسرده آه ازین ابرهای جان فرسای بلکه زین دودهای ابر نمای دود در خانه ای که راه کند در و دیوار آن سیاه کند در و دیوار تو شده ست سیاه لیک ازان تیرگی نیی آگاه اینکه زان تیرگیت نیست خبر هست بر تیرگی گواه دگر خیز در پرتو کسی کن جا کت به آن تیرگی کند بینا
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۱ - اشارت به بعضی از اوصاف و اخلاق حضرت خواجه و اصحاب ایشان ابقاهم الله تعالی ما أمکن البقاء و رقاهم ما تیسر الارتقاء زده اصحاب و خواجه حلقه به هم چون نگین اند و حلقه در خاتم رازدانان که راز دین دانند اسم اعظم ازان نگین خوانند حبذا حلقه ای که فوج ملک حلقه در گوش آنست ز اوج فلک همچو حلقه ز خود تهی یکسر رفته از حقه سپهر بدر جایشان دور حلقه گردون لیک ازان حلقه سیرشان بیرون ملاء بالقلوب عرشیون فرقت بالجسوم فرشیون وصفشان چیست غیب حضار او ملوک کسایهم اطمار جانشان مرغ آشیانه عرش جسم شان نقد گنجخانه فرش غایبان از خود و به حق حاضر معرض از خلق و سوی حق ناظر به لباس ملوک ارزنده لیک خود را نهفته در ژنده از شریعت شعار ظاهرشان بر طریقت قرار خاطرشان سر ایشان ز قیدها مطلق در حقیقت همیشه مستغرق فی المثل گر هزار دل مرده از هواهای نفس افسرده بگذرند از حریم محفلشان زنده گردد ز مردگی دلشان یاد وقتی که وقت من خوش بود دولتم سویشان عنان کش بود هر دم آنجا گذار می کردم آب ازان چشمه سار می خوردم تشنه لب بودم و پریشان حال پیش ایشان نهاده آب زلال گردشان گشتمی و هر روزه کردمی قطره قطره دریوزه سوی هر قطره چون شتافتمی زندگانی تازه یافتمی وای آن تشنه ای که خشک دهان دور مانده ز چشمه های روان وای آن ماهیی که در تف و تاب باز ماند ز بحرهای خوش آب وای آن گوسفند تن خسته پایش از زخم سنگ بشکسته خسته و پا شکسته در صحرا مانده از گله و شبان تنها روز نزدیک شام و هر طرفی زده گرگان برای شام صفی وای او صد هزار بار هزار گر نیاید شبان و آخر کار در نیابد دل پریشانش نرهاند ز چنگ ایشانش ننماید رهش به سوی گله کندش همچنان به گرگ یله ما درین دشت گرگ خیز جهان گوسفندیم و حفظ حق چو شبان روز عمر آمده به شام اجل ما نچیده هنوز دام امل گرگ شیطان و نفس بدکردار کرده بر جان ما کمین صد بار بلکه اهل زمانه خرد و بزرگ گرد ما صف کشیده اند چو گرگ تا نیفتاده ایم از گله دور گرگ بر جان ما نیارد زور ور دمی از گله جدا مانیم ایمن از زخم او کجا مانیم گله چه بود جماعت یاران در ره جذب عشق همکاران زین جماعت اگر جدا افتی در نخستین قدم ز پا ا فتی گر توان دور ازین جماعت زیست پس یدالله علی الجماعت چیست مرکب خود سوی جماعت ران مظهر حفظ حق جماعت دان حفظ اگر چه ز حق بود در خور مظهر آن جماعت است اکثر نادر است آنکه مرد تنها رو حفظ حق افکند بر او پرتو
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۲ - حکایت بر سبیل تمثیل خسروی را که بود فرزندان وقت رفتن رسید ازین زندان هر یکی را به حیله کاری و فن داد تیری که زور کن بشکن یک به یک را چو قوت تن بود زور کردن همان شکستن بود تیرها دسته کرد دیگر بار نه فزون و نه کم ازان به شمار نتوانست کس که زور زند دسته تیر را به هم شکند گفت باشید اگر به هم هم پشت بشکند زود پشت خصم درشت ور بدارید از آنچه گفتم دست زودتان اوفتد ز خصم شکست یک یک انگشت اگر دهی به کسی که بود زور او کم از تو بسی تابد انگشت تو چنان به شتاب که در آن تافتن رود ز تو تاب ور به هر پنج تا بیش پنجه دستش از تافتن کنی رنجه جمع را هست قوت معتاد که نباشد میسر از آحاد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۳ - در بیان سر فضیلت نماز جماعت بر نماز منفرد بنگر در نماز وقت عمل که جماعت در او بود افضل زانکه از اجتماع قوم و امام می شود نشیه نماز تمام یکی از قوم اگر بود ز غرور در نمازش ز سهو و لهو قصور باشد از رای همت عالی دیگری را نماز ازان خالی ور یکی باشد را شرایط و ارکان نبود بی تفاوت و نقصان دیگری هم بود که آن اعمال کرده باشد ادا به وجه کمال ور یکی را بود قیام و رکوع خالی از هییت خشوع و خضوع دیگری خاشع آنچنان باشد که در احوال او عیان باشد ور یکی زان میان پریشان دل باشد از فکرهای بی حاصل دیگری از خیال دور بود غرق جمعیت و حضور بود یک نماز از همه شود حاصل که به میزان دین بود کامل کامل ار نبود آن بود بی شک که بود بیش فضلش از هر یک اثر آن به همگنان برسد چون اثرهای فیض جان به جسد همه زان فیض زندگی یابد ذوق آداب بندگی یابند شود از همدلی و همکاری ذوق هر یک به دیگران ساری پیش روشندلان نیک خصال هست روشن سرایت احوال
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۴ - حکایتی که خدمت ارشاد مابی مولانا و مخدومنا سعدالملة والدین الکاشغری از شیخ خود خدمت مولانا نظام الدین خاموش قدس الله روحه نقل می فرموده اند کهف اصحاب سعد دین و دول منتهی در طریق علم و عمل دلش از نسبت دو عالم دور نسبت او به کاشغر مشهور گفت از پیر خود نظام الدین که به خاموش داشتی تعیین که به وقت صفای آیینه سوی مسجد شدم یک آدینه چون ز مسجد پس از ادای نماز سوی مأوای خویش گشتم باز دیدم اندر دکانچه ای تنها نوجوانی به حسن بی همتا عشقش آورد بر من آنسان زور کز دل و جان من برآمد شور ماندم از حال خویشتن حیران که دلی را که جمله کون و مکان کم بود در فروغ معرفتش چون شود مهر ذره ای صفتش قطره ای را چه زهره و یارا که تواند احاطه با دریا هر کجا تافت آفتاب قدم کی تواند نهاد سایه قدم ناگهان در مقابل آن ماه دیدم افتاده بیدلی در راه از دل و دیده غرق آتش و آب از تب عشق آن جوان در تاب روشنم شد که آن محبت و درد در دل من ازو سرایت کرد من ازان عشق هستم آزاده پرتو اوست بر من افتاده چند گامی ازو چو بگذشتم زان هوا و هوس تهی گشتم همچنین نقل کرد ازو که دمی نشدی خالی از غم و المی روز و شب رنجه بودی از اوجاع گاه تب داشتی و گاه صداع گفت روزی که رنج های گران این همه هست بر من از دگران من چو کلم همه جهان اجزا بلکه من شخص و دیگران اعضا رنج بر جزو چون بود جاری اثر آن به کل شود ساری گفت ناقل که این حدیث بلند در من انکار گونه ای افکند زید را طبع منحرف گردد چون به تب عمر و متصف گردد می زند بر دماغ بکر بخار چون ز خالد برد صداع قرار بود با من رفیق خبازی در خلا و ملا هم آوازی آتش انداخت در تنور سحر شعله آن زد از درونم سر چون دهان تنور او آتش از دهانم زبانه می زد خوش آتش او چو شعله زد از من سخن پیر شد مرا روشن که تواند که حالت دگری کند اندر کس دگر اثری همت پیر آمد اندر کار وآتشم زد به خرمن انکار زنگ انکار از دلم بزدود در اقبال بر رخم بگشود
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۵ - در بیان آنکه شرط صحبت آنست که همه اصحاب در معرض آن باشند که چون در یکدیگر عیبی بینند به قول یا فعل دفع آن بکنند مرد باید که یار جوی بود یار چون یافت یار شوی بود شوید از آب لطف و ابر کرم از ضمیرش غبار غصه و غم گر نشیند به دامنش گردی باشد آن گرد بر دلش دردی تا ز دامانش آن بیفشاند پا به دامن کشید نتواند یار چشم است اگر ز شهوت و خشم مویی افتاده بینی اندر چشم زود آن موی را ز چشم بچین موی در وی ز جهل سهل مبین زانکه در دیده موی ناهنجار مایه مویه گردد آخر کار خاربست مژه به گرد بصر بر خس و خار بسته راه گذر کز برون رنج آفتی ناگاه به سواد بصر نیابد راه یار چون چشم شد تو مژگان باش گرد او شو به پا چو مژگان فاش دفع کن هر اذا که از هر سوی سوی آن چشم روشن آرد روی لحظه لحظه ز خست و دونی مخراشش چو موی افزونی موی افزونی آفت دیده ست دیده زو هر دم آفتی دیده ست گر گذاریش دیده کور کند ور کنی درد و رنج زور کند بلکه صد پی به کندنش چاره گر کنی بر دمد دگر باره نه به کندن توانی از وی رست نه بر آزار او صبور نشست خودپسندان ناپسندیده موی افزونی اند در دیده دیده از دیدشان نگه می دار ور نبینی ز دیدشان آزار ز آتش کیدشان بکش دامن پیش ازان دم که سوزدت خرمن آتش کید بر فروخته اند خرمن بس کسان که سوخته اند اول اظهار اعتقاد کنند دم تسلیم و انقیاد زنند هر کجا پا نهی به راه و گذر به ارادت نهند آنجا سر ور به آزارشان بر آری دست گردن خود کنند پیش تو پست گر زنی سنگ گوهرش خوانند بر سر خود چو تاج بنشانند کانچه آید ازان کف و پنجه حاش لله که کس شود رنجه محنت تو کلید راحت ماست ذلت تو مزید دولت ماست لله و فی الله است یاری ما به غرض نیست دوستداری ما رنج محنت ز دوستان خدای هست راحت فزای و رنج زدای داغشان باغ و رنجشان گنج است گنجشان از کرم گهر سنج است ما ز آزارشان نیازاریم قهر ایشان به لطف برداریم قهرشان بهر امتحان باشد امتحان فضل و امتنان باشد در زر خالص آن که دارد شک زند از بهر امتحانش محک بر محک چون بود تمام عیار خرد آن را به قیمت بسیار بی محک ها درین سرای مجاز سره از قلب کی شود ممتاز از مریدان کنند افسانه که فلان مرد بود و مردانه صبر بر امتحان شیخ نمود در دولت به روی خود بگشود زین مقوله هزار کذب و گزاف با تو گویند و تو ز خاطر صاف همه را راستگوی پنداری کذبهاشان به صدق برداری بنشینی و ریش پهن کنی بگشایی زبان به خوش سخنی همه را رازدار خود سازی راز دل با همه بپردازی با همه خواه خواجه خواه فقیر کنی آمیزشی چو شکر و شیر چون برآید بر این نسق یک چند شود از هر طرف قوی پیوند لیک از آزمون گوناگون آید از پرده حیله ها بیرون آن غرض ها که بودشان در سر گردد از قول و فعلشان ظاهر شود احوال ظاهر ایشان یوم تبلی السرایر ایشان خبث سیرت ز صورت و سیما بر تو گردد یگان یگان پیدا چون غرض ها شود تو را روشن دوستان را شوی به جان دشمن غرض آنجا که بار بگشاید دوستی را مجال تنگ آید رخت بندد ز دل وفا و وفاق خانه گیرد به سینه بغض و نفاق لیک بهر حقوق پیشینه داری آن را نهفته در سینه شرمت آید که از پس یاری لب گشایی به بغض و کین داری دل تو از نفاق گیرد هم کز نفاقت رسد هزار الم دمبدم حیله ای برانگیزی که از ایشان به حیله بگریزی صد دغا و دغل به پیش آرند حیله های تو باد انگارند هر طرف صد وسیله انگیزند تا دگر باره با تو آمیزند بگذری تو ازان جفا کیشان وین عجب کز تو نگذرند ایشان هیچ از ایشان رهید نتوانی چون شناور به خرس درمانی
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۶ - قصه آن خرس که آبش می برد شخصی تصور کرد که خیکی است پر بار، رفت تا آن را بگیرد، خرس در وی آویخت، آن شخص به وی درماند، دیگری از کناره فریاد کرد که خیک را بگذار و بیرون آی. گفت من او را گذاشته ام او مرا نمی گذارد خرسی از حرص طعمه بر لب رود بهر ماهی گرفتن آمده بود ناگه از آب ماهیی برجست برد حال به صید ماهی دست پایش از جای شد در آب فتاد پوستین زان خطا در آب نهاد ای بسا کس که حرص زد راهش آب ناخورده کشت در چاهش آب بهر حیات خود طلبید لیک ازان جز هلاک خویش ندید آب بس تیز بود و پهناور خرس مسکین در آب شد مضطر دست و پا زد بسی و سود نداشت عاقبت خویش را به آب گذاشت از بلا چون به حیله نتوان رست باید آنجا ز حیله شستن دست همچو خیکی که پشم ناکنده باشد از رخت و پخت آگنده بر سر آب چرخ زن می رفت دست شسته ز جان و تن می رفت دو شناور ز دور بر لب آب بهر کاری همی شدند شتاب چشمشان ناگهان فتاد بر آن از تحیر شدند خیره در آن کان چه چیز است مرده یا زنده ست پوستی از قماش آگنده ست آن یکی بر کناره منزل ساخت وان دگر خویش را در آب انداخت آشنا کرد تا به آن برسید خرس خود مخلصی همی طلبید در شناور دو دست زد محکم باز ماند از شنا شناور هم اندر آن موج گشته از جان سیر گاه بالا همی شد و گه زیر یار چون دید حال او ز کنار بانگ برداشت کای گرامی یار گر گران است پوست بگذارش هم بدان موج آب بسپارش گفت من پوست را گذاشته ام دست از پوست باز داشته ام پوست از من همی ندارد دست بلکه پشتم به زور پنجه شکست جهد کن جهد ای برادر بوک پوست دانی ز خرس و خیک ز خوک نبری خرس را ز دور گمان پوستی پر قماش و رخت گران نکنی خوک را ز جهل خیال خیکی از شهد ناب مالامال گر تو گویی ستوده نیست بسی که نهی خرس و خوک نام کسی گویم آری ولی بداندیشی کش نباشد بجز بدی کیشی جز بدی و ددی نداند هیچ مرکب بخردی نراند هیچ خرس یا خوک اگر نهندش نام باشد آن خرس و خوک را دشنام بزهی گر بود درین اقوال زان دو باید نه از وی استحلال ای خدا دل گرفت ازین سخنم چند بیهوده گفت و گوی کنم زین سخن مهر بر زبانم نه هر چه مذموم ازان امانم ده از بدی و ددی مده سازم وز بدان و ددان رهان بازم هر که دل ز آرزوی او خوش نیست به زبان گفت و گوی او خوش نیست چون توان یاد دوستان کردن دل ازان یاد بوستان کردن حیف باشد حکایت دشمن رفتن از بوستان سوی گلخن چون حدیث خسان نه بهبود است باز گردم به آنچه مقصود است
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۱۷۷ - رجوع به آنچه پیش از این اشارتی به آن رفته بود پیش ازین ذکر قاصد و نامه زد به لوح بیان رقم خامه نامه ای بود بس عظیم الشان قرة العین خواجه مرسل آن حاصل نامه آنکه می باید چند بیتی روان به نظم آید در بیان عقاید اسلام کافی اندر بیان آن و تمام آن عقاید که ضبطش آسان است واندر آن خاص و عام یکسان است هر که هست اهل سنت و دیندار باشد او را ز حفظ آن ناچار اینک آن را همی کنم املا مستعینا بربنا الأعلی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱ - آغاز بعد حمد خدا و نعت رسول بشنو این نکته را به سمع قبول که نخستین فریضه بر عاقل عاقلی کز بلوغ شد کامل نیست بیرون از اینکه بپذیرد در دل و جان خویشتن گیرد بعد ازان بی تردد و انکار به زبان هم زند دم اقرار کافریننده ایست آدم را بلکه ذرات جمله عالم را کز عدمشان ره وجود نمود جاودان هست و بود و خواهد بود هست بی تهمت شمار یکی نیست اندر یگانگیش شکی کرد بعث محمد عربی تا بود خلق را رسول و نبی هر که ثابت شود به قول ثقات که محمد علیه الف صلات داد ما را خبر به موجب آن واجب آید به آن ز ما ایمان این بود مجمل سخن بی قیل شرح آن گوش کن علی التفصیل جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲ - فی وجوده سبحانه و تعالی هر که را عقل خرده بین باشد پیش وی این سخن یقین باشد کاسمان و زمین و هر چه در او باشد از جسم و جان چه کهنه چه نو نیست آن را ز صانعی چاره که بود فیض بخش همواره خانه بی صنع خانه ساز که دید نقش بی دست خامه زن که شنید هر چه آورده سوی هستی پی یافته هستی و بقا از وی نه عرض ذات او و نی جوهر هر چه بندی خیال ازان برتر همه محتاج او نشیب و فراز و او مبرا ز احتیاج و نیاز اول او بود و کاینات نبود یافت زو جمله کاینات وجود آخر او ماند و نماند کس کنه او را جز او نداند کس از همه در صفات و ذات جدا لیس شی ء کمثله ابدا جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳ - فی وحدته سبحانه و تعالی واحد است او به ذات خویش و احد وحدتی برتر از شمار و عدد هر که را وحدتش شود مشهود از عدد فارغ است و از معدود ساحت عزتش بود زان پاک که کند کس توهم اشراک ره به امکان نیافت همتایش تنگنای محال شد جایش گر خدا بودی از یکی افزون کی بماندی جهان بدین قانون در فیض وجود بسته شدی تار و پود بقا گسسته شدی همه عالم شدی عدم با هم بلکه بیرون نیامدی ز عدم داند آن کش ز عقل باشد بهر که دو شه را چو جا شود یک شهر سلک جمعیت از نظام افتد رخنه در کار خاص و عام افتد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۴ - اشارة الی صفاته سبحانه به صفات کمال موصوف است به نعوت جلال معروف است باشد اسمای او چنان بسیار که بود برتر از قیاس و شمار در خبر گرچه هست صد کم یک هست نسبت به آن جناب اندک ورچه باشد هزار و یک مشهور نیست اندر هزار و یک محصور همه پاک از شر و بری از شین همه با ذات او نه غیر و نه عین
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۵ - اشارت به حیات از صفاتش یکی حیات آمد که امام همه صفات آمد نه حیاتش به روح و نفس و تن است بلکه او زنده هم به خویشتن است او به خود زنده ایست پاینده زندگان دگر به او زنده جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۶ - اشارت به علم هست بعد از حیات علم و شعور علمی از سبق جهل و فکرت دور متعلق به جمله کلیات متجاوز ازان به جزییات ذره ای نیست در مکین و مکان که نه علمش بود محیط به آن عدد ریگ در بیابان ها عدد برگ ها به بستان ها همه نزدیک او بود ظاهر همه در علم او بود حاضر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۷ - اشارت به ارادت وز پی آن بود ارادت و خواست خواستی لایزال بی کم و کاست فعل هایی که از همه اشیا نو به نو در جهان شود پیدا گر ارادی بود چو فعل بشر ور طبیعی بود چو سیل و حجر منبعث جمله از مشیت اوست مبتنی بر کمال حکومت اوست نخلد بی ارادتش خاری نگسلد بی مشیتش تاری فی المثل گر جهانیان خواهند که سر مویی از جهان کاهند گر نباشد چنان ارادت او نتوان کاستن سر یک مو ور همه در مقام آن آیند که بر آن ذره ای بیفزایند ندهد بی ارادت او سود نتوانند ذره ای افزود جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۸ - اشارت به قدرت بعد ازان قدرتی بود کامل مر مرادات را همه شامل در همه کار در همه حالت کارگر بی توسط آلت اثر آن به هر عدم که رسید رخت با خطه وجود کشید جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۹ - اشارت به سمع و بصر هر یک از وصف سمع و وصف بصر هست جز علم معیتی دیگر نیست از گوش سر شنیدن او نیست موقوف دیده دیدن او بشنود خدا دور یا نزدیک بیند ار روشن است ور تاریک حال هر ممکنی به کتم عدم بیند و داند او نه بیش و نه کم وز سؤال و طلب هر آنچه رود بر زبانش یگان یگان شنود جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۰ - اشارت به کلام وآخرین وصف کان کلام بود نه به حلق و زبان و کام بود بر کلامش سکوت سابق نی تهمت خامشیش لاحق نی حق تعالی چو بی عبارت و حرف با عدم گفته نکته های شگرف عدم آمد ز ذوق آن سخنان به فضای وجود رقص کنان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۱ - اشارة الی افعاله سبحانه حادثات جهان چه شر و چه خیر همه تقدیر او بود لاغیر فعل ما خواه زشت و خواه نکو یک به یک هست آفریده او نیک و بد گرچه مقتضای قضاست این خلاف رضا و آن به رضاست هر چه خواهد کند ز منع و عطا نیست کس را مجال چون و چرا عدل و فضل است سوی او منسوب ظلم باشد ز فعل او مسلوب
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۲ - اشارت به وجود ملائکه زانچه از علم آمده به عیان صنف اول صف ملایکه دان بندگانند جمله فرمانبر ناکشیده به کفر و عصیان سر متصف نی به مادگی و نری وز زناشوهری همیشه بری همه از وصمت عناد مصون مستقر در مقام لایعصون بعضی اندر شهود حق دایم در جمال و کمال او هایم بی خبر زانکه در نشیمن بود عالمی هست و آدمی موجود دیده بر غیر حق نیندازند با خود و غیر خود نپردازند قسم دیگر مدبر اشباح متصرف در آن صباح و رواح کرده هر یک به موجب تقدیر در هیاکل تصرف و تدبیر گردش آسمان از ایشان است جنبش جسم و جان از ایشان است نفتد قطره ای نم باران ز ابر بر شهر و دشت و کهساران که نه با آن فرشته ای آید کش بر آنجا برد که می باید ندمد برگ تازه ای از شاخ در چمن ها و بیشه های فراخ که نه جمعی فرشته را به مثل باشد اندر وجود آن مدخل از ملایک چهار مشهورند که به اسماء خویش مذکورند وحی تنزیل کار جبریل است نفخ در صور از سرافیل است کافل رزقهاست میکاییل قابض روحهاست عزراییل چار دیگر موکل بشرند که نویسندگان خیر و شرند دو به روزند با وی و دو به شام بر یمین و یسار کرده مقام کاتب الخیر آن یکی ز یمین شر و عصیان رقم زند دومین می توانند پیش چشم بشر که نمایند خویش را به صور خاصه در چشم هادیان سبل از اولواالعزم و انبیا و رسل جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۳ - اشارة الی الایمان بالانبیاء علیهم السلام انبیا برگزیدگان حق اند برده از کل ما خلق سبق اند بر سوای خود از بنی آدم فضل دارند بر ملایکه هم نفس شیطان به قصد جرم و گناه نتواند زند بر ایشان راه ور به فرض محال یا نادر از یکی زلتی شود صادر پیش ارباب شرع و دین آن هم مشتمل بر مصالح است و حکم آدم آن دم که خورد گندم را تخم می کاشت نسل مردم را دانه ای را که خورد ازان شجره شد وجود من و تواش ثمره جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۴ - اشارة الی افضلیة نبینا صلی الله علیه و سلم هست بر مقتضای فضل ازل بعضی از بعضی افضل و اکمل وز همه افضل احمد عربیست که ز حق سوی ما رسول و نبیست آن فضایل که انبیا را بود وان شمایل که اصفیا را بود گر شود جمله مجتمع با هم همه باشد ز فضل احمد کم هر نبی را که حجتی دادند جانب امتی فرستادند نیست مبعوث پیش شرع شناس غیر احمد کسی به کافه ناس جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۵ - اشارة الی ختمیته صلی الله علیه و سلم خاتم الانبیاء و الرسل است دیگران همچو جزو و او چو کل است از پی او رسول دیگر نیست بعد ازو هیچ کس پیمبر نیست چون در آخر زمان به قول رسول کند از آسمان مسیح نزول پیرو دین و شرع او باشد تابع اصل و فرع او باشد دین همین شرع و دین او داند همه کس را به دین او خواند جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۶ - فی شریعته صلی الله علیه و سلم شرع او ناسخ شریعتهاست هر شریعت که غیر آنست هباست گر فتد حکم شرع آن سرور متفق با شریعت دیگر نیست آن را متابعت اصلا جز ازان رو که شرع اوست روا
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۷ - اشارة الی معراجه صلی الله علیه و سلم برد بیدار حق شب از بطحا به تن او را به مسجد اقصی کرد از آنجا مقر به پشت براق متوجه به قطع سبع طباق بر سماوات یک به یک بگذشت با همه انبیا ملاقی گشت دید هنگام عرض خلد و جحیم هر که بود اندر آن دو جای مقیم چون شد اطباق آسمان ها طی ماند در سدره جبرییل از وی رفت از آنجا به یاری رفرف به مقامی ز پیشتر اشرف بلکه جایی که جا نبود آنجا محرمی جز خدا نبود آنجا دیدنی ها بدید آنچه بدید وانچه بود از شنیدنی بشنید روی از آنجا به جای خویش آورد خوابگاهش هنوز ناشده سرد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۸ - اشارت به معجزات انبیا علیهم السلام خرق عادات از نبی و ولی هست بر فضلشان دلیل جلی اگر اظهار آن میان امم هست با دعوی نبوت ضم باشد آن معجزه به عرف انام ور نه آمد کرامت آن را نام از ولی خارقی که مسموع است معجز آن نبی متبوع است معجزاتی که انبیا را بود مثل آنها رسول ما را بود ای بسا معجزه که او را هست که نداده ست انبیا را دست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۱۹ - اشارت به کتاب های خدای تعالی هست حق را کتاب ها بسیار گشته نازل بر انبیای کبار صد و چار است در خبر مذکور لیکن آن را در آن مدان محصور هر کتابی که کرده حق انزال باش مؤمن به آن علی الاجمال همچو تورات آن کتاب کریم بر کلیم و صحف بر ابراهیم دیگر انجیل کامده ست فرود بر مسیح و زبور بر داوود جامع این چهار قرآن است که محمد مبلغ آن است معنی و لفظ آن بود معجز ناید از خلق مثل آن هرگز فصحای عرب اگر به تمام سحر ورزند در ادای کلام عاجز آینده و قاصر و مضطر یکسر از مثل سوره اقصر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۰ - اشارت به آنکه کتاب الله قدیم است چون کتاب خدا کلام خداست از صفات کلام بنده جداست مکن از حق کران چو معتزلی لایزالیش دان و لم یزلی حرف و صوتی که نو به نو حادث می شود نیست چون دو آن لابث باشد آن پیش عقل خرده شناس مر کلام قدیم را چو لباس دمبدم گر شود لباس بدل شخص صاحب لباس را چه خلل
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۱ - اشارت به فضیلت امت و شرف آل و اصحاب او صلی الله علیه و علی آله و سلم امت احمد از میان امم باشد از جمله افضل و اکرم اولیایی کز امت اویند پیرو شرع و سنت اویند رهبران ره هدی باشند بهتر از غیر انبیا باشند خاصه آل پیمبر و اصحاب کز همه بهترند در هر باب وز میان همه نبود حقیق به خلافت کسی به از صدیق وز پی او نبود ازان احرار کس چو فاروق لایق آن کار بعد فاروق جز به ذی النورین کار ملت نیافت زینت و زین بود بعد از همه به علم و وفا اسدالله خاتم الخلقا جز به آل کرام و صجب عظام سلک دین نبی نیافت نظام نامشان جز به احترام مبر جز به تعظیم سویشان منگر همه را اعتقاد نیکو کن دل ز انکارشان به یک سو کن هر خصومت که بودشان با هم به تعصب مزن در آنجا دم بر کس انگشت اعتراض منه دین خود رایگان ز دست مده حکم آن قصه با خدای گذار بندگی کن تو را به حکم چه کار وان خلافی که داشت با حیدر در خلافت صحابی دیگر حق در آنجا به دست حیدر بود جنگ با او خطا و منکر بود آن خلاف از مخالفان مپسند لیکن از طعن و لعن لب دربند گر کسی را خدای لعنت کرد نیست لعن من و تواش در خورد ور به احسان و فضل شد ممتاز لعن ما جز به ما نگردد باز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۲ - اشارت به آنکه تکفیر اهل قبله جایز نیست هر که شد ز اهل قبله بر تو پدید که به آورده نبی گروید گرچه صد بدعت و خطا و خلل بینی او را ز روی علم و عمل مکن او را به سرزنش تکفیر مشمارش ز اهل نار و سعیر ور ببینی کسی ز اهل صلاح که رود راه دین صباح و رواح از مناهی شود بکل یک سوی با اوامر نهد بکلی روی کند از فرض ها و نافله ها سوی عقبی روانه قافله ها به یقین اهل جنتش مشمار ایمن از روز آخرش مگذار مگر آن کس که از رسول خدا شد مبشر به جنت المأوی گرچه ده کس بود به آن مشهور اندر آن ده مدارشان محصور زانکه جمعی ز آل پاک سرشت هم بشارت رسیدشان به بهشت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۳ - اشارت به عذاب قبر و سؤال منکر و نکیر هر که را زیر خاک شد منزل دو فرشته به صورتی هایل پیشش آیند ز ایزد متعال امتحان را ازو کنند سؤال که خدای تو و نبی تو کیست زان همه دین که بود دین تو چیست گر بگوید جوابشان به صواب برهد از غم عذاب و عقاب فسحت قبر او بیفزایند روزنی در بهشت بگشایند گردد او را عیان چه صبح و چه شام که کجا دارد از بهشت مقام ور نگوید جوابشان در خور آهنین گرزی آیدش بر سر ناله او به وقت گرز خوری بشنود غیر آدمی و پری آدمی و پری اگر شنوند همه از خواب و خور نفور شوند تنگی گورش آنچنان فشرد که دو پهلوی او ز هم گذرد بگشایند روزنی ز سقر که در آن بنگرد به شام و سحر جای خود را ببیند از دوزخ آوخ از حالتی چنین آوخ
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۴ - اشارت به نفختین چون شود نوبت جهان آخر وز قیامت نشانه ها ظاهر نشود یافت هیچ کس به جهان کالله الله برآیدش به زبان مر سرافیل را دهد دستور حق تعالی که در دمد در صور زان دمیدن خلایق عالم همه میرند چون چراغ از دم عمرها زیر گنبد دوار نبود از جنس آدمی دیار بار دیگر ز حق شود مأمور که کند نفخ صور صاحب صور در دمد در قوالب و ابدان به یکی دم زدن هزاران جان گرچه ابدان بود پراکنده همچو آتش به دم شود زنده جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۵ - اشارت به تطایر صحایف از پی نفخ صور نوع بشر چون شود حشر کرده در محشر سویشان بعد از انتظارگران نامه های عمل کنند پران سعدا را دهند بهر شرف نامه از سوی دست راست به کف اشقیا را صحیفه ها در مشت از سوی چپ دهند یا پس پشت جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۶ - اشارت به میزان وضع میزان کنند از پی آن تا بسنجند طاعت و عصیان آن کش افزود کفه حسنات شاد زی گو که شد ز اهل نجات وان که افزود پله عصیان خون گری گوی که ماند در خسران جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۷ - اشارت به صراط چون ز میزان و وزن آن برهند بر جهنم پلی عجب بنهند پلی آنسان که از قدم تا فرق عابر آن بود در آتش غرق تیز چون تیغ بلکه افزون هم عرض آن موی بلکه از مو کم هر که باشد ز مؤمن و کافر بر سر پل کنندگشان حاضر هر که کافر بود چو بنهد پای قعر دوزخ شود مر او را جای مؤمنان را ز حق رسد تأیید لیک بر قدر قوت توحید هر که را بر طریقت نبوی خود نبوده ست غیر راست روی دوزخ از نور او کند پرهیز بگذرد همچو برق خاطف تیز یا چو مرغ پران و باد وزان یا چو چیز دیگر فروتر از آن وان که ضعفی بود در ایمانش نبود زان گذشتش آسانش بلکه در رنج آن گذرگه تنگ باشد او را به قدر ضعف درنگ لیک یابد خلاصی آخر کار گرچه بیند مشقت بسیار جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۸ - اشارت به مواقف عرصات پنجه آمد مواقف عرصات که مطیعان بایستند و عصات کرده آماده خالق داور بهر هر موقفی سؤال دگر هر که گوید جواب خود به صواب طی هر موقفی کند به شتاب ور نه در هر یکی ز سختی حال رنج بیند هزار سال و ملال جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۲۹ - اشارت به خلود کفار در نار و خروج بعض عصات به شفاعت هر که افتد به دوزخ از کفار جاودان جای او بود در نار ور بود مؤمن فتاده ز راه سوزد آنجا به قدر جرم و گناه یا خود او را شفاعت شفعا برهاند ازان جزا و سزا ور دری از شفیع نگشاید ارحم الراحمین ببخشاید جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۰ - اشارت به حوض کوثر چون ز دوزخ کنند خلق گذر شست و شویی کنند در کوثر دود دوزخ ز خود فرو شویند سوی جنت سرای خود پویند
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۱ - اشارت به درجات بهشت و خلود در آن و رؤیت حق سبحانه درجات بهشت باشد هشت که به قول ثقات ثابت گشت گر کسی را به قدر علم و عمل دهد آنجا خدا مقام و محل جاودان در مقام خود باشد هرگزش دل ز غصه نخراشد نعمت او بود برون ز شمار برتر از جمله نعمت دیدار که ببیند خدای را به بصر چون شب چارده مه انور هست دیدار حق اجل نعم و به انتهی الکلام و تم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » اعتقادنامه » بخش ۳۲ - گفتار در ختم دفتر اول از کتاب سلسلة الذهب و حواله آنچه تقریب سخن به آن رسیده بود به دفتر دیگر چون شد این اعتقاد نامه درست باز گردم به کار و بار نخست کار من عشق و بار من عشق است حاصل روزگار من عشق است سر رشته کشیده بود به عشق دل و جان آرمیده بود به عشق به سر رشته خود آیم باز سخن عاشقی کنم آغاز هرگز آن رشته را خلل مرساد تا به حشرم مهار بینی باد آن نه رشته سلاسل ذهب است نام رشته بر آن نه از ادب است بهر شیران بود سلاسل زر هر که شیر است ازان نپیچد سر این مسلسل سخن که می خوانی هم ازان سلسله ست تا دانی تا نجوشد ز سینه عشق سخن نتوان داد شرح عشق کهن می زند جوش عشقم از سینه تا دهم شرح عشق دیرینه لیک بیم ملال بی ذوقی که ندارد به شرح آن شوقی می کند بند راه شوق بیان می نهد مهر خامشی به دهان پس همان به که لب فرو بندم بیش از این گفت و گوی نپسندم گر مددگار من شود توفیق که کنم درس عشق را تحقیق بهر آن دفتری ز نو سازم داستانی دگر بپردازم ور بماند جواد عمر از سیر ختم الله لی بما هو خیر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱ - آغاز دفتر ثانی مثنوی ملقب به سلسلة الذهب المتوسل بها الی اعز مقصد و اجل مطلب بسم الله الرحمن الرحیم هست صلای سر خوان کریم بشنو ای گوش بر فسانه عشق از صریر قلم ترانه عشق قلم اینک چو نی به لحن صریر قصه عشق می کند تقریر عشق مفتاح مخزن جود است هر چه بینی به عشق موجود است هیچ جنسی ز سافل و عالی نیست از عشق و حکم آن خالی حق چو بر خویشتن تجلی کرد یافت خود را در آن تجلی فرد دید ذاتی به وصف های کمال متصف در حریم عز و جلال وصف های همیشه لازم ذات کسب کرده ز وی بقا و ثبات هر چه دارد ز نام غیر نشان نیست دخلش در اتصاف به آن چون وجوب وجود و قدس قدم بی نیازی ز عالم و آدم آن که دارد ز علم و دانش کام نهد آن را کمال ذاتی نام لیک در ضمن آن کمال دگر دید موقوف بر ظهور اثر پیش اهل شعور و دانایی لقب آن کمال اسمایی وان ظهور حق است در اطوار مختلف در خصایص و آثار بس شهود تطورات ظهور کش به آنها بود شعور و حضور وین ظهور و شهود را دانا می شمارد جلا و استجلا آمدن در صور کمال جلاست دیدن آن کمال استجلاست حق چو حسن کمال اسما دید آنچنانش نهفته نپسندید خواست اظهار آن کمال کند عرض آن حسن و آن جمال کند خواست تا در مجالی اعیان سر مستور او رسد به عیان چون ز حق یافت انبعاث این خواست فتنه عشق و عاشقی برخاست هست با نیست عشق در پیوست نیست زان عشق نقش هستی بست نیست چون فیض نور هستی یافت روی همت به منبع آن تافت سایه و آفتاب را با هم نسبت جذب عشق شد محکم
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۲ - اشارت به آنکه محبت هر چند از جانبین است اما اصل در آن محبت حضرت حق است سبحانه مر بنده را چنانکه عشق هر چند بین بین آمد میل و جذبی ز جانبین آمد لیک عشق حق است اصل در آن پرتو آن فتاده بر دگران تا بر اهل طلب خدای مجید متجلی نشد به اسم مرید به ارادت نشد کسی موصوف به محبت نشد کسی معروف ذات حق با همه صفات به هم جز وجوب وجود و نعت قدم در حقیقت باسرها ساریست در مجاری جسم و جان جاریست لیک پرده ز روی خود نگشاد هیچ جا جز به قدر استعداد آن یکی مستعد دانایی وان دگر قابل توانایی علم و دانش ازان یکی زد سر فعل و قدرت نمود ازان دیگر شد یکی مظهر ارادت و خواست شیوه عاشقی ازو برخاست تافت بر وی جمال عز قدم در ره عاشقی نهاد قدم جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳ - اشارت به ملائکه مهیمین که لایزال در شهود جمال حضرت حق مستهلکند و مستغرق از ملایک جماعتی هستند کز می عشق جاودان مستند نی ز خود نی ز خلقشان خبری نی به خود نی به خلقشان نظری برده از خلق در وجود سبق در شهود حق اند مستغرق عارفانی که راه دین پویند نام ایشان مهیمین گویند ز آدمیزاده نیز بسیارند که ازین شیوه بهره ای دارند جسم شان در مجاهدت قایم جان شان در مشاهدت هایم در بریده ز دنیی و عقبی کرده از هر دو روی در مولی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۴ - سلطان العارفین قدس الله تعالی سره در بادیه کله ای دید بر وی نوشته خسرالدنیا و الآخرة از زمین برداشت و بوسه داد و فرمود که این سر صوفیی است که دو جهان را برای خدای درباخته است بحر بس ژرف و یم بس طامی قطب حق بایزید بسطامی بود روزی به بادیه گذران دید فرسوده کله ای و بر آن آیتی ثبت بود کش معنی بود خسران دنیی و عقبی چون بر آن سر نوشته را نگریست بوسه ها زد بر آن و زار گریست کین سر صوفیی ست افتاده دو جهان را برای حق داده برگزیده زیان هر دو سرای تا بود سودش از میانه خدای ای خوش آن کس که شد پی این سود به زیانکاری جهان خوشنود از دو عالم همین خدا طلبید دو جهان داد و یک خدای خرید هر چه بودش ز جنس دنیی و دین باخت در عشق حق خلیل آیین
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵ - اشارت به قصه امتحان ملائکه مر ابراهیم خلیل را صلوات الرحمن علیه و در باختن آنچه داشت از مواشی و نعم و اموال در محبت حق سبحانه و تعالی چون خلیل الله آن امام کرام یافت از حق مواید انعام افسر دولتش نهاد به سر خلعت خلتش فکند به بر شد پی رهروان صاحبدل بر دل پاک او صحف نازل کثرت مالش از عدد بگذشت رمه و گله اش ز حد بگذشت کوه و در پر مواشی نعمش شهر و ده پر حواشی خدمش لیک با این همه نمی آسود پی کسب رضای حق می بود روز بودی به شغل مهمانی شب در اندیشه خدا خوانی در مقام مجاهدت قایم در عبادت قدم زدی دایم حال او را چو قدسیان دیدند جز به میزان ظن نسنجیدند می ز پیمانه گمان خوردند ظن به حال وی آنچنان بردند کان همه جد و جهد دمبدمش نیست جز در مقابل نعمش عشق نعمت زده ست ره بر وی عشق منعم نبرده سویی پی عشق فعلیست آن و اسمایی نیست از عشق ذات شیدایی عشق کان منتشی نه از ذات است هدف تیرهای آفات است فعل معشوق وصف او به مثل چون به اضداد خود شوند بدل عاشقان را فسرده گردد دل گرمی عشقشان شود زایل ور بود عشق منبعث از ذات باشد آن عشق را بقا و ثبات ذات با هر صفت شود پیدا عاشق از عشق آن بود شیدا گر رضا باشد آن صفت ور قهر جان عاشق ز هر دو یابد بهر
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶ - اذن کردن حق سبحانه و تعالی ملائکه را در امتحان کردن ابراهیم صلوات الرحمن علی نبینا و علیه حق چو آن وهم و آن گمان دانست چاره آن در امتحان دانست بهر نقد خلیل خواست محک داد فرمان که فرقه ای ز ملک خلعت از صورت بشر کردند سبحه گویان بر او گذر کردند بانگ تسبیح و نعره تهلیل بر گرفتند در جوار خلیل زان نوای و صدای جان افزای عقل و هوش خلیل رفت از جای نام جانان شنید و جان افشاند آستین بر همه جهان افشاند ای خوش آن نغمه های دردآمیز که بود ذوق بخش و شورانگیز بر کند عقل را ز بیخ و ز بن نو کند در درونه عشق کهن چون شدند آن گروه سبحه سرای خامش از سبحه های هوش ربای با خود آمد خلیل و داد آواز کین نوا را ز نو کنید آغاز جان من از سماع ناشده سیر بر خموشی چرا شدید دلیر حالت صوفیان نگشته تمام بر مغنی بود سکوت حرام نیست در مذهب مسلمانی جز به اتمام ذبح قربانی مرغ را کز کف تو دانه کش است نیم بسمل رها کنی نه خوش است یا مکن قصد هیچ جانداری یا چو کشتی تمام کش باری نیم کشته نه مرده نی زنده ست جان عاشق به آن نه ارزنده ست حال اهل ضلال در عقبی لایموت آمده ست و لا یحیی قدسیان گوهر ادب سفتند در جواب خلیل حق گفتند تا کی این ذکر رایگان گوییم کار کردیم مزد آن جوییم کار بی مزد هیچ کس نکند مزد دیده ز کار بس نکند کار خواهی به مزد بگشا دست گره از کار مزد بگشاده ست زانچه دارم ز مال گفت و عقار می کنم بر شما دو دانگ نثار بار دیگر کنید بهر خدا این نوای طرب فزای ادا بر بیان بلیغ و لفظ فصیح برگرفتند قدسیان تسبیح بانگ قدوس و نعره سبوح شد براهیم را مهیج روح دل و جانش در اهتزاز آمد وجد و حال گذشته باز آمد وجد و حالی چنانکه هست محال درک آن پیش عقل و وهم و خیال بلکه نارسته از خیال و گمان نیست ادراک آن تو را امکان قدسیان باز لب فرو بستند زان صدا و خموش بنشستند بانگ برداشت آن ستوده سیر که فدا می کنم دو دانگ دگر باز این ذکر را اعاده کنید شورش و وجد من زیاده کنید جان من ماهی است و ذکر حق آب صبر ماهی از آب نیست صواب ماهی از آب صبر نتواند ور کند صبر زنده کی ماند هر چه از آب بر کنار بود آن نه ماهی که سوسمار بود سوسمار است زیر ریگ روان ماهیش می برند خلق گمان سبحه خوانان که مزد جوی شدند مزد دیدند و سبحه گوی شدند های و هویی فکند در ملکوت ذکر ذوالکبریاء و الجبروت شد خلیل از سماع آن بی خویش ساخت طی پرده وجود از پیش کرد بر خود لباس هستی شق سر برون زد ز جیب هستی حق چون دگر باره زمره ملکوت بر لب خود زدند مهر سکوت ناله شوق برگرفت خلیل کانچه دارم من از کثیر و قلیل جمله را می کنم فدای شما تا ز هم نگسلد نوای شما منشینید ازین سرود خموش که شدم در سماع آن همه گوش باز آغاز آن نوا کردند ورد تسبیح خود ادا کردند شد خلیل از نوای ایشان مست داد یکبارگی عنان از دست وقت خوش یافت زان ترانه خوش دست همت فشاند صوفی وش هر چه بودش ز ملک و مال پسند جمله در پای مطربان افکند در سماعی که در وی از سر ذوق نفشاند حریق شعله شوق بر خود و خلق آستین وداع گرد خود گشتن است و آن نه سماع ز آتش امتحان چو ابراهیم خالص آمد چو زر ناب و سلیم قدسیان پیش او شدند عیان که رسولیم از خدای جهان آدمی نیستیم ما ملکیم نقد پنهانی تو را محکیم آمده بهر امتحان توییم ناقد مخزن نهان توییم لله الحمد کامدی به شمار چون زر ده دهی تمام عیار تو خلیلی و در تو عشق خدای متخلل شده ز سر تا پای جزو جزو تو از قدم تا فرق گشته در خلت و محبت غرق بنده منعمی نه بند نعم از فوات نعم تو را چه الم گر نعم فی المثل نقم گردد نیست عشق تو آن که کم گردد چون دلت از خدای نشکیبد تاج خلت همین تو را زیبد هر گمانی که داشتیم تو را گشت روشن که سهو بود و خطا عشق تو ذاتی است نه عرضی گشته صافی ز شوب هر غرضی عشق چون بر جمال ذات بود حاش لله که بی ثبات بود
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷ - اشارت به تقسیم محبت به ذاتی و صفاتی و افعالی و آثاری یا بود عشق منتشی از ذات یا بود منبعث ز حسن صفات یا ز افعال یا ز آثارش می شمر منحصر درین چارش عشق ذات آن بود که باشد دل سوی حق خالی از غرض مایل باز یابد ز خویشتن طلبی که نباشد معینش سببی کششی خیزد از درونه جان که عبارت ازان کشش نتوان هم عبارت ازان بود کوتاه هم اشارت در آن بود گمراه گر بپرسی که کیست محبوبیت زین تک و پوی چیست مطلوبت خوابت از چشم اشکبار که برد صبرت از جان بیقرار که برد رو به ره داشت جان آگاهت چون فتادی ز ره که زد راهت در جواب سؤال ماند لال دم نیارد زد از حقیقت حال هر چه بر خاطرش شود ظاهر باشد از حسب حال او قاصر
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۸ - حکایت داشت شاهی بر انس و جان غالب دختری بلکه اختری ثاقب از قضا روزی آن یگانه عصر سر فرو کرد از کرانه قصر حبشی زاده ای بدید از دور دلربا همچو خال چهره حور قامت آن سیاه چرده روان چون الف کرد منزلش در جان با سواد رخ و جبین و عذار ساخت جا در دلش سویداوار ماندش آن صورت پسندیده چون سیاهی دیده در دیده گرچه او بد سمر به ماه وشی سوخت جانش به داغ آن حبشی عجب افسانه ای و خوش لاغی که زند بر تذرو ره زاغی لیکن اینها ز عشق نیست شگفت خود چه گل کان ز باغ او نشگفت عشق در بند حسن و احسان است عشق بنده ست و حسن سلطان است هر کجا حسن می نماید روی می نهد سر به سجده عشق آن سوی حسن بود آنکه در لباس ایاز خواند محمود را به کوی نیاز حسن بود آن به کسوت لیلی قیس را داده سوی خود میلی حسن بود آن ز صورت عذار عذر وامق نهاده بر صحرا حسن بود آن کزان سیاه نمود که ازان ماه صبر و دین بربود صبر و دین چیست آن ستوده غلام برد ازان ماه هر چه داشت تمام هر چه از جنس هستی اش در دست دید برد و به جای آن بنشست یکسر از رنج خویشتن برهید غیر معشوق خویش هیچ ندید حبذا عاشقی که رست از خویش هر چه جز دوست برگرفت از پیش یکدل و یک جهت شد و یکروی روی همت بتافت از همه سوی دوست دانست و دوست دید و شنید هر چه جز دوست دید ازان ببرید دختر القصه ماند بی خور و خواب دل پر آتش ز عشق و دیده پر آب لب فرو بست از پرستاران مهر بگسست از وفاداران پشت بر بزم و عیش و شادی کرد رو به دیوار نامرادی کرد همه حیران کار او ماندند سخن از کار و بار او راندند آن یکی گفت راه او زد دیو ساخت دیوانه اش به حیله و ریو وان دگر گفت با پری شد یار کارش از یاری پری شد زار وان دگر گفت خوبیی به تمام داشت چشمش رسید از ایام وان دگر گفت هیچ از اینها نیست آفتش غیر عشق و سودا نیست دلبری دیده دل به او داده وز غمش در کشاکش افتاده بود با او همیشه یک دایه از فسون و فسانه پر مایه گنده پیری که تا جوان بوده هدف تیر این و آن بوده زده بعد از جوانی گذران دست در کارسازی دگران چون لبش در فسون بجنبیدی بر خود افسونگران بلرزیدی ور زبان در فسانه بگشادی مالش صد فسانه خوان دادی گرچه از بهر سبحه داشت به فن مهره ای چند کرده در گردن بود چون سبحه اش به زخم درشت خرد به مهره های گردن و پشت ورچه می کرد نفس حیله گرش وصله وصله مرقعی به برش بود اولی ز دهر خونخواره چون مرقع تنش به صد پاره دایه چون حال دختر آنسان دید بر وی آن درد و رنج نپسندید پیش دختر نشست کای فرزند که بود با تو روح را پیوند حق چو نشو و نمای سرو تو جست بر کنار منش نشاند نخست لب تو کاینچنین شکر شکن است پرورش یافته ز شیر من است ابرویت را به وسمه پیوسته نقش نو کلک صنع من بسته تا نکردم به سرمه دست دراز بود چشمت تهی ز سرمه ناز بود روشن رخت چو صبح دوم در شب تار موی مشکین گم تا نبستم نغوله موی تو را کس ندید آشکار روی تو را هر شب از بهر خواب تا به سحر از حریرت فکنده ام بستر چون شده سیر نرگس تو ز خواب گل روی تو شسته ام به گلاب حق خدمت بسی گزارده شد تا هلال تو ماه چارده شد بار دیگر مکن ز رنج و ملال بدل این ماه چارده به هلال محنت روزگار نابرده گل رویت چراست پژمرده بود مقصود دل ز قد تو راست این زمان قد تو خمیده چراست دیده عمری به روی تو خوش زیست این چنین زلف تو مشوش چیست حال خود بازگو چه حال است این اثر خواب یا خیال است این یا به بیداریت کسی زد راه وز تو بربود صبر و دل ناگاه مهر خاموشی از لبت بگشای سوی آن رهزنم رهی بنمای گر بود همچو مه بر اوج بلند آرم او را فرو به خم کمند ور چو ماهی بود به بحر درون کنم او را به مکر و حیله برون چون فسون و فریب بندم کار خواهد از کار من فلک زنهار گر بود زاهدی به خود مغرور یا حکیمی ز خود پرستی دور آن به زهد از فسون من نرهد وین به جهد از فریب من نجهد دختر از دایه آن فسون چو شنید بهتر از راست هیچ چاره ندید نام و ناموس را به گوشه نهاد پرده از روی کار خود بگشاد حال خود آنچنان که واقع بود بی تکلف به دایه باز نمود دایه گفتا کفایت این کار بکنم دل ز غصه فارغ دار بنهم در کنار کام تو را دور دارم ز عار نام تو را این سخن عرضه کرد بی کم و کاست بهر موعود خویشتن برخاست سینه سوزان ز داغ آن حبشی کرد هر جا سراغ آن حبشی عاقبت یافت منزل او را دید موزون شمایل او را کرد با او به دوستی پیوند شد یکی مادر و دگر فرزند خانه خویشتن نشانش داد راه آمد شدن بر او بگشاد هیچ شامی نبودی و سحری که نکردی به سوی او گذری یک شب او را به پیش خویش نشاند بر وی از بهر خواب افسون خواند آنچنان خفت بر سر بستر که نماندش ز حال خویش خبر گر به دندان کسی لبش کندی چین در ابروی خود نیفکندی ور دو صد نیش پای کرده دراز نکشیدی به جانب خود باز خواب او را چو دایه دید گران بست در پشت خادمیش روان برد چون تنگ مشک یا عنبر یکسر او را به خانه دختر نیکبختا کسی که رفت به خواب چشم حس بست ازین جهان خراب جذب معشوق گشت حامل او برد تا پیشگاه محمل او شبروان رنج بین و محنت کش واو به صدر وصال خرم و خوش
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۹ - حکایت ذوالنون و ابو یزید قدس الله تعالی سرهما داد ذوالنون به بایزید پیام کای گرفته به خواب خوش آرام سر برآور که وقت بیگه گشت پای در نه که کاروان بگذشت بایزیدش جواب داد که مرد آن بود در سرای صلح و نبرد که رود شب به خواب از همه پیش بامدادان رسد به منزل خویش سر به بالین نهد به فرقت یار صبحدم پیش او شود بیدار لیک در مجمع طلبکاران باشد این خواب خواب بیداران هر که عمری ز خواب دیده نبست ندهد این خواب یکدم او را دست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۰ - حکایت شاه شجاع کرمانی قدس الله تعالی سره شاه کرمانی آن مطیع مطاع که به میدان عشق بود شجاع هر شبی دیده پر نمک کردی جگر خود به آن نمک خوردی ساختی آب دیده را نمک آب پاک شستی ز دیده سرمه خواب بعد عمری که چشم او نغنود یک شبی خواب راحتش بربود روی جانان به خواب دید آن شب میوه وصل یار چید آن شب تخم بی خوابش رسید به بر آمدش بر جمال یار نظر گر به بی خوابیش نبودی خوی به وی این خواب کی نمودی روی چون به مقصود خود ز خواب رسید هیچ مقصود به ز خواب ندید بعد ازان چون زدی به راهی گام یا گرفتی به منزلی آرام داشتی بالشی قرین با خویش که گرش آمدی مجالی پیش زیر پهلو ز خار و خس رفتی سر به بالین نهادی و خفتی خوش بود خواب های بیداران خوش بود کارهای بیکاران دیده مشغول خواب و دل بیدار دست فارغ ز کار و دل در کار یار بر چشم سر چو گشت عیان گر بود بسته چشم سر چه زیان ور بود چشم سر ازو مسدود گر بود چشم سر گشاده چه سود
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۱۱ - رجوع به تمامی قصه باز گردم به قصه دختر که شدش خون ز انتظار جگر یار خفته به خواب و او بیدار چون شود از وصال برخوردار دایه را گفت خواب او بگشای زنگ حرمان ز خاطرم بزدای خفته مرده ست و عشق با مرده نیست جز کار جان افسرده چشم او فارغ از کرشمه ناز گوش او بی خبر ز عرض نیاز نه زبانش به نطق گوهر ریز نه دهانش ز خنده شورانگیز قامت او که سرو آزاد است بر زمین همچو سایه افتاده ست من ازین سایه سایه دار شدم بی خور و خواب سایه وار شدم کار با سایه کس نساخته است عشق با سایه کس نباخته است دایه لب در فسون بجنبانید حال او از فسون بگردانید خواب او شد بدل به بیداری مستی اش منقلب به هشیاری سرو آزادش از زمین برخاست چون چمن صحن خانه را آراست لب لعلش گشاد بار دگر قفل مرجان ز حقه گوهر کرد چشمش به روی مردم باز در رحمت که کرده بود فراز خانه ای دید همچو قصر بهشت پس و پیشش بتان حور سرشت در میانشان یکی به مسند ناز خوش نشسته ز دیگران ممتاز از همه در جلال و جاه فره وز همه در جمال و خوبی به همه پیشش به خدمت استاده داد خدمتگذاریش داده واو نشسته به خرمی و خوشی چشم و دل کرده وقف بر حبشی حبشی نیز روی او می دید دمبدم چشم خود همی مالید کان مبادا خیال و خواب بود آب پندارد و سراب بود تا دم صبح در کشاکش بود گاه خوش بود و گاه ناخوش بود خوشیش آنکه در چنان جایی فارغ از وحشتی و غوغایی دید چیزی که هیچ چشم ندید هیچ گوشی حدیث آن نشنید بلکه بر خاطر کسی نگذشت در دل هیچ آفریده نگشت ناخوشی آنکه آن جمال و وصال بود در معرض فنا و زوال دیدکان راحتی که روی نمود بی غم و محنتی نخواهد بود آری آری درین سرای سپنج با هم آمیخته است راحت و رنج مرغ زیرک چو در زمین بیند دانه را دام در کمین بیند یک زمانی به حزم کار کند صبر از دانه اختیار کند تا دگر مرغکان غفلت کیش سوی دانه روند از وی پیش گر نیاید گزندشان از دام کند او نیز سوی دانه خرام ور رسدشان ز دانه رنج و ملال رو نهد در گریز فارغ بال ما درین دامگاه خونخواره کم ازان مرغکیم صد باره هیچ از آسیب دام نهراسیم بلکه دانه ز دام نشناسیم دام بینم و دانه پنداریم دام را جز فسانه نشماریم ور بگوید کسی که آن دام است دام بهر عذاب و ایلام است بر غرض گردد آن سخن محمول نشود بهره ور ز حسن قبول نیست این قصه های قرآنی که ز پیشینیان همی خوانی که فلان قوم در فلان ایام می زدند از پی امانی گام آن امانی که کام ایشان شد آخرالامر دام ایشان شد جز پی آنکه فهم گر داری حصه خود ز قصه برداری نه که آن را فسانه ای خوانی در ریاست بهانه ای دانی همچو آن کافران پیشینه که پر از کینه بودشان سینه از نبی قصه ها چو بشنفتند از تعنت به یکدیگر گفتند نه ز اخبار راستین است این بل اساطیر اولین است این تو هم این قصه ها چو می شنوی به زبان خوش به آن همی گروی لیک حالت بود مکذب گفت آشکارت بود خلاف نهفت گر تو را سر آن یقین بودی کار و بار تو کی چنین بودی نگذشتی ز دانش و خبرت برگرفتی ز دیگران عبرت هر که گوید تو را که معلوم است که فلانی طعام مسموم است لیک ازان می خورد به حرص و شره گفت او را دروغ دان و تبه می کند حیله تا ازان ببرد طمع خلق را و خود بخورد