Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۶ گر یکی شاخی شکستم من ز گلزاری چه شد ور ز سرمستی کشیدم زلف دلداری چه شد گر بزد ناداشت زخمی از سر مستی چه باک ور ز طراری ربودم رخت طراری چه شد ور یکی زنبیل کم شد از همه بغداد چیست ور یکی دانه برون آمد ز انباری چه شد ای فلک تا چند از این دستان و مکاری تو گر یکی دم خوش نشیند یار با یاری چه شد گوییم از سر او ناگفتنی ها گفته ای چند گویی چند گویی گفته ام آری چه شد گر میان عاشق و معشوق کاری رفت رفت تو نه معشوقی نه عاشق مر تو را باری چه شد از لب لعلش چه کم شد گر لبش لطفی نمود ور ز عیسی عافیت یابید بیماری چه شد گر براتست امشب و هر کس براتی یافتند بی خطی گر پیشم آید ماه رخساری چه شد شمس تبریزی اگر من از جنون عشق تو برشکستم عاشقان را کار و بازاری چه شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۷ نام آن کس بر که مرده از جمالش زنده شد گریه های جمله عالم در وصالش خنده شد یاد آن کس کن که چون خوبی او رویی نمود حسن های جمله عالم حسن او را بنده شد جمله آب زندگانی زیر تختش می رود هر کی خورد از آب جویش تا ابد پاینده شد یک شبی خورشید پایه تخت او را بوسه داد لاجرم بر چرخ گردون تا ابد تابنده شد زندگی عاشقانش جمله در افکندگی ست خاک طامع بهر این در زیر پا افکنده شد آهوان را بوی مشک از طره اش بر ناف زد تا مشام شیر صید مرج ها غرنده شد بال و پر وهم عاشق ز آتش دل چون بسوخت همچو خورشید و قمر بی بال و پر پرنده شد ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت برگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۸ مطربم سرمست شد انگشت بر رق می زند پرده عشاق را از دل به رونق می زند رخت بربندید ای یاران که سلطان دو کون ایستاده بر فراز عرش سنجق می زند اولیا و انبیا حیران شده در حضرتش یحیی و داوود و یوسف خوش معلق می زند عیسی و موسی که باشد چاوشان درگهش جبرییل اندر فسونش سحر مطلق می زند جان ابراهیم مجنون گشت اندر شوق او تیغ را بر حلق اسماعیل و اسحق می زند احمدش گوید که واشوقا لقا اخواننا در هوای عشق او صدیق صدق می زند لیلی و مجنون به فاقه آه حسرت می خورند خسرو و شیرین به عشرت جام راوق می زند شمس تبریز ایستاده مست در دستش کمان تیر زهرآلود را بر جان احمق می زند رستم و حمزه فکنده تیغ و اسپر پیش او او چو حیدر گردن هشام و اربق می زند کیست آن کس کو چنین مردی کند اندر جهان شمس تبریزی که ماه بدر را شق می زند هر که نام شمس تبریزی شنید و سجده کرد روح او مقبول حضرت شد اناالحق می زند ای حسام الدین تو بنویس مدح آن سلطان عشق گرچه منکر در هوای عشق او دق می زند منکرست و روسیه ملعون و مردود ابد از حسد همچون سگان از دور بق بق می زند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۹ قند بگشا ای صنم تا عیش را شیرین کند هین که آمد دود غم تا خلق را غمگین کند ای تو رنگ عافیت زیرا که ماه از خاصیت سنگ ها را لعل سازد میوه را رنگین کند پرده بردار ای قمر پنهان مکن تنگ شکر تا بر سیمین تو احوال ما زرین کند عشق تو حیران کند دیدار تو خندان کند زانک دریا آن کند زیرا که گوهر این کند از میان دل صبوحی کآفتابت تیغ زد گردن جان را بزن گر چرخ را تمکین کند چشم تو در چشم ها ریزد شرابی کز صفا زان سوی هفتاد پرده دیده را ره بین کند گر شبی خلوت کنی گویم من اندر گوش تو لطف هایی را که با ما شه صلاح الدین کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۰ مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند بوی خود را واهلد در حال و زلفش بو کند کافر و مؤمن گر از خوی خوشش واقف شوند خوی را خود واکند در حین و خو با او کند آفتابی ناگهان از روی او تابان شود پردها را بردرد وین کار را یک سو کند چنگ تن ها را به دست روح ها زان داد حق تا بیان سر حق لایزالی او کند تارهای خشم و عشق و حقد و حاجت می زند تا ز هر یک بانگ دیگر در حوادث رو کند شاد با چنگ تنی کز دست جان حق بستدش بر کنار خود نهاد و ساز آن را هو کند اوستاد چنگ ها آن چنگ باشد در جهان وای آن چنگی که با آن چنگ حق پهلو کند باز هم در چنگ حق تاریست بس پنهان و خوش کو به ناگه وصف آن دو نرگس جادو کند نرگسان مست شمس الدین تبریزی که هست چشم آهو تا شکار شیر آن آهو کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۱ پنج در چه فایده چون هجر را شش تو کند خون بدان شد دل که طالب خون دل را بو کند چنگ را در عشق او از بهر آن آموختم کس نداند حالت من ناله من او کند ای به هر سویی دویده کار تو یک سو نشد آنک در شش سو نگنجد کار او یک سو کند شیر آهو می دراند شیر ما بس نادرست نقش آهو را بگیرد دردمد آهو کند باطنت را لاله سازد ظاهرت را ارغوان یک دمت سازد قزلبک یک دمت صارو کند موج آن دریا مجو کو را مدد از جو بود آن بجو کز نور جان دو پیه را دو جو کند خوش قمررویی کز این غم می گدازد چون هلال خوش شکرخویی که با آن شکرستان خو کند آهنی کو موم شد بهر قبول مهر عشق خاک را عنبر کند او سنگ را لؤلؤ کند دل کباب و خون دیده پیشکش پیشش برم گر تقاضای شراب و یخنی و طرغو کند لکلک آن حق شناسد ملک را لکلک کند فاخته محجوب باشد لاجرم کوکو کند آب و روغن کم کن و خامش چو روغن می گداز خرم آن کاندر غم آن روی تن چون مو کند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۲ عشق عاشق را ز غیرت نیک دشمن رو کند چونک رد خلق کردش عشق رو با او کند کانک شاید خلق را آن کس نشاید عشق را زانک جان روسپی باشد که او صد شو کند چون نشاید دیگران را تا همه ردش کنند شاه عشقش بعد از آن با خویش همزانو کند زانک خلقش چون براند خو ز خلقان واکند باطن و ظاهر همه با عشق خوش خو خو کند جان قبول خلق یابد خاطرش آن جا کشد دل به مهر هر کسی دزدیده رو هر سو کند چون ببیند عشق گوید زلف من سایه فکند وانگهی عاشق در این دم مشک و عنبر بو کند مشک و عنبر را کنم من خصم آن مغز و دماغ تا که عاشق از ضرورت ترک این هر دو کند گرچه هم بر یاد ما بو کرد عاشق مشک را نوطلب باشد که همچون طفلکان کوکو کند چونک از طفلی برون شد چشم دانش برگشاد بر لب جو کی دوادو بر نشان جو کند عاشق نوکار باشی تلخ گیر و تلخ نوش تا تو را شیرین ز شهد خسروی دارو کند تا بود کز شمس تبریزی بیابی مستیی از ورای هر دو عالم کان تو را بی تو کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۳ آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود چون رسیدش چشم بد کز چشم ها مستور بود شادی شب های ما کز مشک و عنبر پرده داشت شادی آن صبح ها کز یار پرکافور بود از فراز عرش و کرسی بانگ تحسین می رسید تا به پشت گاو و ماهی از رخش پرنور بود هر طرف از حسن او بدلیلیی کاسد شده ذره ذره همچو مجنون عاشق مشهور بود دل به پیش روی او چون بایزید اندر مزید جان در آویزان ز زلفش شیوه منصور بود شمع عشق افروز را یک بار دیگر اندرآر کوری آن کس که او از عشرت ما دور بود ساقیی با رطل آمد مر مرا از کار برد تا ز مستی من ندانستم که رشک حور بود نقش شمس الدین تبریزیست جان جان عشق کاین به دفترهای عشق اندر ازل مسطور بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۴ رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود ساقیت بیگانه بود و آن شه زیبا نبود یا به قاصد رو ترش کردی ز بیم چشم بد بر کدامین یوسف از چشم بد آن غوغا نبود چشم بد خستش ولیکن عاقبت محمود بود چشم بد با حفظ حق جز باطل و سودا نبود هین مترس از چشم بد وان ماه را پنهان مکن آن مه نادر که او در خانه جوزا نبود در دل مردان شیرین جمله تلخی های عشق جز شراب و جز کباب و شکر و حلوا نبود این شراب و نقل و حلوا هم خیال احولست اندر آن دریای بی پایان به جز دریا نبود یک زمان گرمی به کاری یک زمان سردی در آن جز به فرمان حق این گرما و این سرما نبود هین خمش کن در خموشی نعره می زن روح وار تو کی دیدی زین خموشان کو به جان گویا نبود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۵ آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت نیک خود را بد شمارم از پی دلدار خود آمدم با چشم گریان تا ببیند چشم من چشمه های سلسبیل از مهر آن عیار خود خیز ای عشق مجرد مهر را از سر بگیر مردم و خالی شدم ز اقرار و از انکار خود زانک بی صاف تو نتوان صاف گشتن در وجود بی تو نتوان رست هرگز از غم و تیمار خود من خمش کردم به ظاهر لیک دانی کز درون گفت خون آلود دارم در دل خون خوار خود درنگر در حال خاموشی به رویم نیک نیک تا ببینی بر رخ من صد هزار آثار خود این غزل کوتاه کردم باقی این در دل است گویم ار مستم کنی از نرگس خمار خود ای خموش از گفت خویش و ای جدا از جفت خویش چون چنین حیران شدی از عقل زیرکسار خود ای خمش چونی از این اندیشه های آتشین می رسد اندیشه ها با لشکر جرار خود وقت تنهایی خمش باشند و با مردم به گفت کس نگوید راز دل را با در و دیوار خود تو مگر مردم نمی یابی که خامش کرده ای هیچ کس را می نبینی محرم گفتار خود تو مگر از عالم پاکی نیامیزی به طبع با سگان طبع کآلودند از مردار خود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۶ برنشست آن شاه عشق و دام ظلمت بردرید همچو ماه هفت و هشت و آفتاب روز عید اختران در خدمت او صد هزار اندر هزار هر یکی از نور روی او مزید اندر مزید چون در آن دور مبارک برج ها را می گذشت سوی برج آتشین عاشقان خود رسید در دلش یاد من آمد هر طرف کرد التفات مر مرا در هیچ صفی آن زمان آن جا ندید موج دریاهای رحمت از دلش در جوش شد هم نظر می کرد هر سو هم عنان را می کشید گفت نزدیکان خود را کان فلان غایب چراست آن خراب عاشق حاضرمثال ناپدید آنک دیده هر شبش در سوختن مانند شمع آنک هر صبحی که آمد ناله های او شنید آنک آتش های عالم ز آتش او کاغ کرد تا فسون می خواند عشق و بر دل او می دمید آن یکی خاکی که چون مهتاب بر وی تافتیم همچو مهتاب از ثری سوی ثریا می دوید آنک چون جرجیس اندر امتحان عشق ما گشت او صد بار زنده کشته شد صد ره شهید آنک حامل شد عدم از آفرینش بخت نیک ناف او بر عشق شمس الدین تبریزی برید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۷ ای طربناکان ز مطرب التماس می کنید سوی عشرت ها روید و میل بانگ نی کنید شهسوار اسب شادی ها شوید ای مقبلان اسب غم را در قدم های طرب ها پی کنید زان می صافی ز خم وحدتش ای باخودان عقل و هوش و عاقبت بینی همه لاشیء کنید نوبهاری هست با صد رنگ گلزار و چمن ترک سرد و خشک و ادباری ماه دی کنید کشتگان خواهید دیدن سربریده جوق جوق ایها العشاق مرتدید اگر هی هی کنید سوی چینست آن بت چینی که طالب گشته اید این چه عقلست این که هر دم قصد راه ری کنید در خرابات بقا اندر سماع گوش جان ترک تکرار حروف ابجد و حطی کنید از شراب صرف باقی کاسه سر پر کنید فرش عقل و عاقلی از بهر لله طی کنید از صفات باخودی بیرون شوید ای عاشقان خویشتن را محو دیدار جمال حی کنید با شه تبریز شمس الدین خداوند شهان جان فدا دارید و تن قربان ز بهر وی کنید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۸ فخر جمله ساقیانی ساغرت در کار باد چشم تو مخمور باد و جان ما خمار باد ای ز نوشانوش بزمت هوش ها بی هوش باد وی ز جوشاجوش عشقت عقل بی دستار باد چون زنان مصر جان را دست و دل مجروح باد یوسف مصری همیشه شورش بازار باد ساقیا از دست تو بس دست ها از دست شد مست تو از دست تو پیوسته برخوردار باد مغز ما پرباد باد و مشک ما پرآب باد باد ما را و آب ما را عشق پذرفتار باد شاه خوبان میر ما و عشق گیراگیر ما جان دولت یار ما و بخت و دولت یار باد سرکشیم و سرخوشیم و یک دگر را می کشیم این وجود ما همیشه جاذب اسرار باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۹ مست آمد دلبرم تا دل برد از بامداد ای مسلمانان ز دست مست دلبر داد داد دی دل من می جهید و هر دو چشمم می پرید گفتم این دل تا چه بیند وین دو چشمم بامداد بامدادان اندر این اندیشه بودم ناگهان عشق تو در صورت مه پیشم آمد شاد شاد من که باشم باد و خاک و آب و آتش مست اوست آتش او تا چه آرد بر من و بر خاک و باد عشق از او آبستن ست و این چهار از عشق او این جهان زین چار زاد و این چهار از عشق زاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۰ شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد چون حدیث بیدلان بشنید جان خوش دلم جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد گفت ار تو زاده شیری نه ای گربه برآ بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا چون توی را هر که گربه دید او بهتان نهاد شمس تبریزی ست تابان از ورای هفت چرخ لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۱ هر زمان کز غیب عشق یار ما خنجر کشد گر بخواهم ور نخواهم او مرا اندرکشد همچو پره و قفل من چون جفت گردم با کسی همچو مرغ کشته آن دم پرم از من برکشد کفر و دین عاشقانش هم رقوم عشق اوست حاش لله کان رقم بر طایفه دیگر کشد چون گشاید باگشادم چون ببندد بسته ام گوی میدان خود کی باشد تا ز چوگان سر کشد همچو ابراهیم گاهم جانب آتش برد همچو احمد گاهم از آتش سوی کوثر کشد گویی آتش خوشتر آید مر تو را یا کوثرش خوشترم آنست کان سلطان مرا خوشتر کشد آب و آتش خوشتر آمد رنج و راحت داد اوست زین سبب ها ساخت تا بر دیده ها چادر کشد دوست را دشمن نماید آب را آتش کند مؤمنی را ناگهان در حلقه کافر کشد سرخوشان و سرکشان را عشق او بند و گشاست سرکشان را موکشان آن عشق در چنبر کشد بر حذر باید بدن گرچه حذر هم داد اوست آن حذر او داد کز بهر بچه مادر کشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۲ هم دلم ره می نماید هم دلم ره می زند هم دلم قلاب و هم دل سکه شه می زند هم دلم افغان کنان گوید که راه من زدند هم دل من راه عیاران ابله می زند هم دل من همچو شحنه طالب دزدان شده هم دل من همچو دزدان نیم شب ره می زند گه چو حکم حق دل من قصد سرها می کند گه چو مرغ سربریده الله الله می زند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۳ هم لبان می فروشت باده را ارزان کند هم دو چشم شوخ مستت رطل را گردان کند هم جهان را نور بخشد آفتاب روی تو زهر را تریاق سازد کفر را ایمان کند هر که را در چشم آرد چشم او روشن شود هر که را از جان برآرد غرقه جانان کند چونک بر کرسی برآید پادشاه روح او چرخ را برهم دراند عرش را لرزان کند آنک از حاجت نظر دارد به کاسه هر کسی لطف او برگیرد و همکاسه سلطان کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۴ می خرامد آفتاب خوبرویان ره کنید روی ها را از جمال خوب او چون مه کنید مردگان کهنه را رویش دو صد جان می دهد عاشقان رفته را از روی او آگه کنید از کف آن هر دو ساقی چشم او و لعل او هر زمانی می خورید و هر زمانی خه کنید جانب صحرای رویش طرفه چاهی گفته اند قصد آن صحرا کنید و نیت آن چه کنید نک نشان روشنی در خیمه ها تابان شدست گوش اسبان را به سوی خیمه و خرگه کنید آستان خرگهش شد کهربای عاشقان عاشقان لاغر تن خود را چو برگ که کنید در خمار چشم مستش چشم ها روشن کنید وز برای چشم بد را ناله و آوه کنید شاه جان ها شمس تبریزیست و این دم آن اوست رخ بدو آرید و خود را جمله مات شه کنید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۵ شاه ما از جمله شاهان پیش بود و بیش بود زانک شاهنشاه ما هم شاه و هم درویش بود شاه ما از پرده برجان چو خود را جلوه کرد جان ما بی خویش شد زیرا که شه بی خویش بود شاه ما از جان ما هم دور و هم نزدیک بود جان ما با شاه ما نزدیک و دوراندیش بود صاف او بی درد بود و راحتش بی درد بود گلشن بی خار بود و نوش او بی نیش بود یک صفت از لطف شه آن جا که پرده برگرفت آب و آتش صلح کرد و گرگ دایه میش بود جان مطلق شد ز نورش صورتی کو جان نداشت گشت قربان رهش آن کس که او بدکیش بود نیست می گفتیم اندر هست گفت آری بیا هست شد عالم از او موقوف یک آریش بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۶ علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود گر زمستان بد بود اندر بهاران صد شود بر بهار جان فزا زنهار تو جرمی منه علت ناصور تو گر زانک گرگ و دد شود هر درخت و باغ را داده بهاران بخششی هر درخت تلخ و شیرین آنچ می ارزد شود ای برادر از رهی این یک سخن را گوش دار هر نباتی این نیرزد آنک چون سر زد شود از هزاران آب شهوت ناگهان آبی بود کز خمیرش صورت حسن و جمال و خد شود وانگه آن حسن و جمالان خرج گردد صد هزار تا یکی را خود از آن ها دولتی باشد شود نیکبختان در جهان بسیار آیند و روند لیک بر درگاه شمس الدین نباید رد شود هر که او یک سجده کردش گرچه کردش از نفاق در دو عالم عاقبت او خاصه ایزد شود از جفاها یاد ماور ای حریف باوفا زانک یاد آن جفاها در ره تو سد شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۷ وصف آن مخدوم می کن گرچه می رنجد حسود کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود گرچه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیار چون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود مست آن می گر نه ای می دو پی دستار و دل چونک دستار و دلت را غمزه های او ربود گر دو صد هستیت باشد در وجودش نیست شو زانک شاید نیست گشتن از برای آن وجود نیم شب برخاستم دل را ندیدم پیش او گرد خانه جستم این دل را که او را خود چه بود چون بجستم خانه خانه یافتم بیچاره را در یکی کنجی به ناله کی خدا اندر سجود گوش بنهادم که تا خود التماس وصل کیست دیدمش کاندر پی زاری زبان را برگشود کای نهان و آشکارا آشکارا پیش تو این نهانم آتش است و آشکارم آه و دود از برای آنک خوبان را نجویی در شکست صد هزاران جوی ها در جوی خوبی درفزود می شمرد از شه نشان ها لیک نامش می نگفت در درون ظلمت شب اندر آن گفت و شنود آنگهان زیر زبان می گفت یارم نام او می نگویم گرچه نامش هست خوش بوتر ز عود زانک در وهم من آید دزدگوشی از بشر کو در این شب گوش می دارد حدیثم ای ودود سخت می آید مرا نام خوشش پیش کسی کو به عزت نشنود آن نام او را از جحود ور به عزت بشنود غیرت بسوزد مر مرا اندر این عاجز شدست او بی طریق و بی ورود بانگ کردش هاتفی تو نام آن کس یاد کن غم مخور از هیچ کس در ذکر نامش ای عنود زانک نامش هست مفتاح مراد جان تو زود نام او بگو تا در گشاید زود زود دل نمی یارست نامش گفتن و در بسته ماند تا سحرگه روز شد خورشید ناگه رو نمود با هزاران لابه هاتف همین تبریز گفت گشت بی هوش و فتاد این دل شکستن تار و پود چون شدم بی هوش آنگه نقش شد بر روی او نام آن مخدوم شمس الدین در آن دریای جود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۸ دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد چه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک را چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو دارد به خدا دیو ملامت برهد روز قیامت اگر او مهر تو دارد اگر اقرار تو دارد به خدا حور و فرشته به دو صد نور سرشته نبرد سر نبرد جان اگر انکار تو دارد تو کیی آنک ز خاکی تو و من سازی و گویی نه چنان ساختمت من که کس اسرار تو دارد ز بلاهای معظم نخورد غم نخورد غم دل منصور حلاجی که سر دار تو دارد چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه تو مپندار که آن مه غم دستار تو دارد بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی نه کلید در روزی دل طرار تو دارد بن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهی همه وسواس و عقیله دل بیمار تو دارد طمع روزی جان کن سوی فردوس کشان کن که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تو دارد نه کدوی سر هر کس می راوق تو دارد نه هر آن دست که خارد گل بی خار تو دارد چو کدو پاک بشوید ز کدو باده بروید که سر و سینه پاکان می از آثار تو دارد خمش ای بلبل جان ها که غبارست زبان ها که دل و جان سخن ها نظر یار تو دارد بنما شمس حقایق تو ز تبریز مشارق که مه و شمس و عطارد غم دیدار تو دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹ دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد رخ فرسوده زردم غم صفرای تو دارد سر من مست جمالت دل من دام خیالت گهر دیده نثار کف دریای تو دارد ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد غلطم گرچه خیالت به خیالات نماند همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد هله چون دوست بدستی همه جا جای نشستی خنک آن بی خبری کو خبر از جای تو دارد اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰ خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش نظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شد به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد دل تو کرد چرایی به برون ز آخر قالب وگر آن نیست به هر شب به چراگاه چرا شد خنک آن گه که کند حق گنهت طاعت مطلق خنک آن دم که جنایات عنایات خدا شد سفر مشکل و دورش بشد و ماند حضورش ز درون قوت نورش مدد نور سما شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۱ چو سحرگاه ز گلشن مه عیار برآمد چه بسی نعره مستان که ز گلزار برآمد ز رخ ماه خصالش ز لطیفی وصالش همه را بخت فزون شد همه را کار برآمد ز دو صد روضه رضوان ز دو صد چشمه حیوان دو هزاران گل خندان ز دل خار برآمد غم چون دزد که در دل همه شب دارد منزل به کف شحنه وصلش به سر دار برآمد ز پس ظلم رسیده همه امید بریده مثل دولت تابان دل بیدار برآمد تن و جان از پس پیری ز وصالش چه جوان شد همه را بعد کسادی چه خریدار برآمد چو صلاح دل و دین را همه دیدیت بگویید که چه خورشید عجایب که ز اسرار برآمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۲ بدرد مرده کفن را به سر گور برآید اگر آن مرده ما را ز بت من خبر آید چه کند مرده و زنده چو از او یابد چیزی که اگر کوه ببیند بجهد پیشتر آید ز ملامت نگریزم که ملامت ز تو آید که ز تلخی تو جان را همه طعم شکر آید بخور آن را که رسیدت مهل از بهر ذخیره که تو بر جوی روانی چو بخوردی دگر آید بنگر صنعت خوبش بشنو وحی قلوبش همگی نور نظر شو همه ذوق از نظر آید مبر امید که عمرم بشد و یار نیامد بگه آید وی و بی گه نه همه در سحر آید تو مراقب شو و آگه گه و بی گاه که ناگه مثل کحل عزیزی شه ما در بصر آید چو در این چشم درآید شود این چشم چو دریا چو به دریا نگرد از همه آبش گهر آید نه چنان گوهر مرده که نداند گهر خود همه گویا همه جویا همگی جانور آید تو چه دانی تو چه دانی که چه کانی و چه جانی که خدا داند و بیند هنری کز بشر آید تو سخن گفتن بی لب هله خو کن چو ترازو که نماند لب و دندان چو ز دنیا گذر آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۳ خنک آن کس که چو ما شد همگی لطف و رضا شد ز جفا رست و ز غصه همه شادی و وفا شد ز طرب چون طربون شد خرد از باده زبون شد گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد مه و خورشید نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرم بحر گهر شد به روش باد صبا شد چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش نظر عشق گزیدش همه حاجات روا شد به سفر چون مه گردون به شب چارده پر شد به نظرهای الهی به یکی لحظه کجا شد چو زمین بود فلک شد همگی حسن و نمک شد بشری بود ملک شد مگسی بود هما شد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۴ مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند مکن اسرار نهانی که وی اسرار بداند همه را از تو چو خاشاک بر آن آب براند که همه شیوه می را دل خمار بداند کف او خار نشاند کف او گل شکفاند همه گل های نهانی ز دل خار بداند تو به هر روز به تدریج یکی چیز بدانی تو برو چاکر او شو که به یک بار بداند چو اسیری به گه حکم به اقرار و گواهی تن صوفی به گواهی دل اقرار بداند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵ هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند به مثل گفته ام این را و اگر نه کرم او نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند هله خاموش که بی گفت از این می همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۶ خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد در مرگ برخورنده ابدا فراز گردد چو نظر کنی به بالا سوی آسمان اعلا دو هزار در ز رحمت ز بهشت باز گردد چو فتاد سایه تو سوی مفسد ان مجرم همه جرم های ایشان چله و نماز گردد چو رکاب مصطفایی سوی عفو روی آرد دو هزار بولهب هم خوش و پرنیاز گردد چو دو دست همچو بحر ت به کرم گهرفشان شد رخ چون زرم زر آرد که به گرد گاز گردد کف توست کیمیا یی لب بحر کبریا یی چه عجب که نیم حبه ز کفت رکاز گردد دو هزار جان و دیده ز فزع عنان کشیده چو صلای وصل آید گه ترکتاز گردد همه زهر دین و دنیا ز تو شهد و نوش آمد غم و درد سینه سوزان ز تو دلنواز گردد همه دامن تو گیرد دل و این قدر نداند که به گرد شیر آهو به صد احتراز گردد در وصل چون ببستی و به لامکان نشستی ز کجا رسد گشایش چو دری فراز گردد خمش و سخن رها کن جز اله را تو لا کن به فنا چو ساز گیری همه کارساز گردد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۷ صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد ز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتم به درون بحر جز تو دلم آشنا ندارد ز صبا همی رسیدم خبری که می پزیدم ز غمت کنون دل من خبر از صبا ندارد به رخان چون زر من به بر چو سیم خامت به زر او ربوده شد که چو تو دلربا ندارد هله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن در تو بگو به هر کی آید که سر شما ندارد همه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرم به حق وفای یاری که دلش وفا ندارد به از این چه شادمانی که تو جانی و جهانی چه غمست عاشقان را که جهان بقا ندارد برویم مست امشب به وثاق آن شکرلب چه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارد به چه روز وصل دلبر همه خاک می شود زر اگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارد به چه چشم های کودن شود از نگار روشن اگر آن غبار کویش سر توتیا ندارد هله من خموش کردم برسان دعا و خدمت چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۸ چمنی که جمله گل ها به پناه او گریزد که در او خزان نباشد که در او گلی نریزد شجری خوش و خرامان به میانه بیابان که کسی به سایه او چو بخفت مست خیزد فلکی چو آسمان ها که بدوست قصد جان ها که زحل نیارد آن جا که به زهره برستیزد گهری لطیف کانی به مکان لامکانی بویست اشارت دل چو دو دیده اشک بیزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۹ چه توقفست زین پس همه کاروان روان شد نگرد شتر به اشتر که بیا که ساربان شد ز چپ و ز راست بنگر به قطارهای بی مر پی روز همچو سایه به طریق آسمان شد نه ز لامکان رسیدی همه چیز از آن کشیدی دل تو چرا نداند به خوشی به لامکان شد همه روز لعب کردی غم خانه خود نخوردی سوی خانه باید اکنون دژم و کشان کشان شد تو بخند خنده اولی که روان شوی به مولی کرمش روا ندارد به کریم بدگمان شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۰ همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد که سمن بر لطیفی چو تو در برم نیامد ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد خردم بگفت برپر ز مسافران گردون چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱ هله عاشقان بکوشید که چو جسم و جان نماند دلتان به چرخ پرد چو بدن گران نماند دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید هله تا دو چشم حسرت سوی خاک دان نماند نه که هر چه در جهان است نه که عشق جان آن است جز عشق هر چه بینی همه جاودان نماند عدم تو هم چو مشرق اجل تو هم چو مغرب سوی آسمان دیگر که به آسمان نماند ره آسمان درون است پر عشق را بجنبان پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیده ست چو دو دیده را ببستی ز جهان جهان نماند دل تو مثال بام است و حواس ناودان ها تو ز بام آب می خور که چو ناودان نماند تو ز لوح دل فروخوان به تمامی این غزل را منگر تو در زبانم که لب و زبان نماند تن آدمی کمان و نفس و سخن چو تیرش چو برفت تیر و ترکش عمل کمان نماند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۲ صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد بگذر بدین حوالی که جهان به هم برآمد به دو چشم نرگسینت به دو لعل شکرینت به دو زلف عنبرینت که کساد عنبر آمد به پلنگ عزت تو به نهنگ غیرت تو به خدنگ غمزه تو که هزار لشکر آمد به حق دل لطیفی خوش و مقبل و ظریفی که بر او وظیفه تو ابدا مقرر آمد که خلیل حق که دستش همه سال بت شکستی به خیال خانه تو شب و روز بتگر آمد تو مپرس حال مجنون که ز دست رفت لیلی تو مپرس حال آزر که خلیل آزر آمد به جهانیان نماید تن مرده زنده کردن چو مسیح خوبی تو سوی گور عازر آمد چه خوش است داغ عشقت که ز داغ عشق هر جان ز خراج و عشر و سخره ابدا محرر آمد به سوار روح بنگر منگر به گرد قالب که غبار از سواری حسن و منور آمد ز حجاب گل دلا تو به جهان نظاره ای کن که پس گل مشبک دو هزار منظر آمد دو سه بیت ماند باقی تو بگو که از تو خوشتر که ز ابر منطق تو دل و سینه اخضر آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۳ سحری چو شاه خوبان به وثاق ما درآمد به مثال ساقیان او به سبو و ساغر آمد نه سبوی او بدیدم نه ز ساغرش چشیدم که هزار موج باده به دماغ من برآمد بگشاد این دماغم پر و بال بی نهایت که به آفتاب ماند که به ماه و اختر آمد به مبارکی و شادی چو جمال او بدیدم ز جمال او دو دیده ز دو کون برتر آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۴ به میان دل خیال مه دلگشا درآمد چو نه راه بود و نی در عجب از کجا درآمد بت و بت پرست و مؤمن همه در سجود رفتند چو بدان جمال و خوبی بت خوش لقا درآمد دل آهنم چو آتش چه خوش است در منارش نه که آینه شود خوش چو در او صفا درآمد به چه نوع شکر گویم که شکرستان شکرم ز در جفا برون شد ز در وفا درآمد همه جورها وفا شد همه تیرگی صفا شد صفت بشر فنا شد صفت خدا درآمد همه نقش ها برون شد همه بحر آبگون شد همه کبریا برون شد همه کبریا درآمد همه خانه ها که آمد در آن به سوی دریا چو فزود موج دریا همه خانه ها درآمد همه خانه ها یکی شد دو مبین به آب بنگر که جدا نیند اگر چه که جدا جدا درآمد همه کوزه ها بیارید همه خنب ها بشویید که رسید آب حیوان و چنین سقا درآمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۵ هله هش دار که در شهر دو سه طرارند که به تدبیر کله از سر مه بردارند دو سه رندند که هشیار دل و سرمستند که فلک را به یکی عربده در چرخ آرند سر دهانند که تا سر ندهی  سر ندهند ساقیانند که انگور نمی افشارند یار آن صورت غیبند که جان طالب اوست همچو چشم خوش او خیره کش و بیمارند صورتی اند ولی دشمن صورت هایند در جهانند ولی از دو جهان بیزارند همچو شیران بدرانند و به لب می خندند دشمن همدگرند و به حقیقت یارند خرفروشانه یکی با دگری در جنگند لیک چون وانگری  متفق یک کارند همچو خورشید همه روز نظر می بخشند مثل ماه و ستاره همه شب سیارند گر به کف خاک بگیرند زر سرخ شود روز گندم دروند ار چه به شب جو کارند دلبرانند که دل بر ندهد بی برشان سرورانند که بیرون ز سر و دستارند شکرانند که در معده نگردند ترش شاکرانند و از آن یار چه برخوردارند مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو زان که این مردم دیگر همه مردم خوارند بس کن و بیش مگو گرچه دهان پر سخنست زان که این حرف و دم و قافیه هم اغیارند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۶ عاشقان بر درت از اشک چو باران کارند خوش به هر قطره دو صد گوهر جان بردارند همه از کار از آن روی معطل شده اند چو از آن سر نگری موی به مو در کارند گرچه بی دست و دهانند درختان چمن لیک سرسبز و فزاینده و دردی خوارند صد هزارند ولیکن همه یک نور شوند شمع ها یک صفتند ار به عدد بسیارند نورهاشان به هم اندرشده بی حد و قیاس چون برآید مه تو جمله به تو بسپارند چشم هاشان همه وامانده در بحر محیط لب فروبسته از آن موج که در سر دارند ای بسا جان سلیمان نهان همچو پری که به لشکرگهشان مور نمی آزارند هست اندر پس دل واقف از این جاسوسی کو بگوید همه اسرار گرش بفشارند بی کلیدیست که چون حلقه ز در بیرونند ور نه هر جزو از آن نقده کل انبارند این بدن تخت شه و چار طبایع پایش تاجداران فلک تخت به تو نگذارند شمس تبریز اگر تاج بقا می بخشد دل و جان را تو بشارت ده اگر بیدارند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۷ ای خدایی که چو حاجات به تو برگیرند هر مرادی که بودشان همه در بر گیرند جان و دل را چو به پیک در تو بسپارند جان باقی خوش شاد معطر گیرند بندگانند تو را کز تو تویشان مقصود پای در راه تو بنهند و کم سر گیرند ترک این شرب بگویند در این روزی چند عوض شرب فنا شربت کوثر گیرند چون ستاره شب تاریک پی مه گردند چو مه چارده رخسار منور گیرند گر بمانند یتیم از پدر و مادر خاک پدر و مادر روحانی دیگر گیرند چون ببینند که تن لقمه گورست یقین جان و دل زفت کنند و تن لاغر گیرند بس کن این لکلک گفتار رها کن پس از این تا سخن ها همه از جان مطهر گیرند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۸ از دلم صورت آن خوب ختن می نرود چاشنی شکر او ز دهن می نرود بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن گر برفت از دل تو از دل من می نرود بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود جان پروانه مسکین ز پی شعله شمع تا نسوزد پر و بالش ز لگن می نرود همه مرغان چمن هر طرفی می پرند بلبل از واسطه گل ز چمن می نرود مرغ جان هر نفسی بال گشاید که پرد وز امید نظر دوست ز تن می نرود زن ز شوهر ببرد چون به تو آسیب زند مرد چون روی تو بیند سوی زن می نرود جان منصور چو در عشق توش دار زدند در رسن کرد سر خود ز رسن می نرود جان ادیم و تو سهیلی و هوای تو یمن از پی تربیت تو ز یمن می نرود چون خیال شکن زلف تو در دل دارم این شکسته دلم از عشق شکن می نرود گر سبو بشکند آن آب سبو کی شکند جان عاشق به سوی گور و کفن می نرود حیله ها دانم و تلبیسک و کژبازی ها جان ز شرم تو به تلبیس و به فن می نرود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۹ همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی خسته ای را که دل و دیده به دست تو سپرد نه به یک بار نشاید در احسان بستن صافی ار می ندهی کم ز یکی جرعه درد همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد هیچ کس بی تو در آن حجره ره راست نبرد گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد آستینم ز گهرهای نهانی پر دار آستینی که بسی اشک از این دیده سترد شحنه عشق چو افشرد کسی را شب تار ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد دل آواره اگر از کرمت بازآید قصه شب بود و قرص مه و اشتر و کرد این جمادات ز آغاز نه آبی بودند سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است چون برون آید از جای ببینش همه ارد مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۰ بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد آب بر آتش تو ریختم و سود نکرد آزمودم دل خود را به هزاران شیوه هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد آنچ از عشق کشید این دل من که نکشید و آنچ در آتش کرد این دل من عود نکرد گفتم این بنده نه در عشق گرو کرد دلی گفت دلبر که بلی کرد ولی زود نکرد آه دیدی که چه کردست مرا آن تقصیر آنچ پشه به دماغ و سر نمرود نکرد گرچه آن لعل لبت عیسی رنجورانست دل رنجور مرا چاره بهبود نکرد جانم از غمزه تیرافکن تو خسته نشد زانک جز زلف خوشت را زره و خود نکرد نمک و حسن جمال تو که رشک چمن است در جهان جز جگر بنده نمکسود نکرد هین خمش باش که گنجیست غم یار ولیک وصف آن گنج جز این روی زراندود نکرد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۱ در دلم چون غمت ای سرو روان برخیزد همچو سرو این تن من بی دل و جان برخیزد من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد چون رسد سنجق تو در ستمستان جهان ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار تا ز گلزار چمن رسم خزان برخیزد پشت افلاک خمیدست از این بار گران ز سبک روحی تو بار گران برخیزد من چو از تیر توم بال و پرم ده بپران خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد رمه خفتست و همی گردد گرگ از چپ و راست سگ ما بانگ زند تا که شبان برخیزد هین خمش دل پنهانست چو رگ زیر زبان آشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد این مجابات مجیرست در آن قطعه که گفت بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۲ خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید در سماع آمد و استاد همه مرغان شد خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد خبرت هست که جان مست شد از جام بهار سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد خبرت هست ز دزدی دی دیوانه شحنه عدل بهار آمد و او پنهان شد بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان تا زمین سبز شد و باسر و باسامان شد شاهدان چمن ار پار قیامت کردند هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمده اند کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده غنچه طفل چو عیسی فطن و خط خوان شد بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت باز آن باد صبا باده ده بستان شد نقش ها بود پس پرده دل پنهانی باغ ها آینه سر دل ایشان شد آنچ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی آینه نقش شود لیک نتاند جان شد مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد باقیان در لحدند و همه جنبان شده اند زانک زنده نتواند گرو زندان شد گفت بس کن که من این را به از این شرح کنم من دهان بستم کو آمد و پایندان شد هم لب شاه بگوید صفت جمله تمام گر خلاصه ز شما در کنف کتمان شد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۳ ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند باده عشق عمل کرد و همه افتادند همه را از تبش عشق قبا تنگ آمد کله از سر بنهادند و کمر بگشادند این همه عربده و تندی و ناسازی چیست نه همه همره و هم قافله و هم زادند ساقیا دست من و دامن تو مخمورم تو بده داد دل من دگران بیدادند من عمارت نپذیرم که خرابم کردی ای خراب از می تو هر کی در این بنیادند ای خدا رحم کن آن را که مرا رحم نکرد به صفات تو که در کشتن من استادند بیخودم کن که از آن حالتم آزادیهاست بنده آن نفرم کز خود خود آزادند دختران دارم چون ماه پس پرده دل ماه رویان سماوات مرا دامادند دخترانم چو شکر سرتاسر شیرینند خسروان فلک اندر پیشان فرهادند چون همه باز نظر از جز شه دوخته اند گرد مردار نگردند نه ایشان خادند همه لب بر لب معشوق چو نی نالانند دل ندارند و عجب این که همه دلشادند گر فقیرند همه شیردل و زربخش اند این فقیران تراشنده همه خرادند خود از آن کس که تراشیده تو را زو بتراش دگران حیله گر و ظالم و بی فریادند رو ترش کرده چرایی که خریدارم نیست عاشقانند تو را منتظر میعادند تن زدم لیک دلم نعره زنان می گوید باده عشق تو خواهم که دگرها بادند شمس تبریز به نور تو که ذرات وجود همه در عشق تو موم اند اگر پولادند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۴ عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند زیرکان از پی سرمایه به بازار شدند عاشقان را چو همه پیشه و بازار توی عاشقان از جز بازار تو بیزار شدند سفها سوی مجالس گرو فرج و گلو فقها سوی مدارس پی تکرار شدند همه از سلسله عشق تو دیوانه شدند همه از نرگس مخمور تو خمار شدند دست و پاشان تو شکستی چو نه پا ماند و نه دست پر گشادند و همه جعفر طیار شدند صدقات شه ما حصه درویشانست عاشقان حصه بر آن رخ و رخسار شدند ما چو خورشیدپرستان همه صحرا کوبیم سایه جویان چو زنان در پس دیوار شدند تو که در سایه مخلوقی و او دیواریست ور نه ز آسیب اجل چون همه مردار شدند جان چه کار آید اگر پیش تو قربان نشود جان کنون شد که چو منصور سوی دار شدند همه سوگند بخورده که دگر دم نزنند مست گشتند صبوحی سوی گفتار شدند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۵ ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند چو مه از روزن هر خانه که اندر تابیم از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند آن که زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند در فروبند و بده باده که آن وقت رسید زردرویان تو را که می احمر گیرند به یکی دست می خالص ایمان نوشند به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند پس این پرده ازرق صنمی مه روییست که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند اگر او را سحری گوشه چادر گیرند تو دورای و دودلی و دل صاف آن ها راست که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۶ آنک عکس رخ او راه ثریا بزند گر ره قافله عقل زند تا بزند آنک نقل و می او در ره صوفی نقدست رسدش گر به نظر گردن فردا بزند گر پراکنده دلی دامن دل گیر که دل خیمه امن و امان بر سر غوغا بزند عمری باید تا دیو از او بگریزد احمدی باید تا راه چلیپا بزند در هر آن کنج دلی که غم تو معتکفست نیم شب تابش خورشید بر آن جا بزند عارفا بهر سه نان دعوت جان را مگذار تا سنانت چو علی در صف هیجا بزند زین گذر کن که رسیدست شهنشاه کرم خیز تا جان تو بر عیش و تماشا بزند کف حاجت بگشا جام الهی بستان تا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیرد که کف شق قمر بر مه بالا بزند بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو را عقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنم ور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند بگریز از من و از طالع شیرافکن من کاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند هین خمش باش که نور تو چو بر دل ها زد نور محسوس شود بر سر و بر پا بزند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۷ آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند و آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند هر کی بیند رخ تو جانب گلشن نرود هر کی داند لب تو قصه ساغر نکند چون رسد طره تو مشک دگر دم نزند چون رسد پرتو تو عقل دگر سر نکند مالک الملک چنان سنجق عشاق فراشت که کسی را هوس ملکت سنجر نکند تاب آن حسن که در هفت فلک گنجا نیست جز که آهنگ دل خسته لاغر نکند دل ویران که در و گنج هوای ابدیست رخ عاشق ز چه رو همچو رخ زر نکند من ندانم تو بگو آه چه باشد آن چیز که دلارام به یک غمزه میسر نکند توبه کردم که نگویم من از آن توبه شکن هر کی بیند شکنش توبه دیگر نکند یا رب ار صبر نیابد ز تو دل ز آتش عشق تا ابد قصه کند قصه مکرر نکند گرچه با خاک برابر کند او قالب ما خاک ما را به دو صد روح برابر نکند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۸ آه کان طوطی دل بی شکرستان چه کند آه کان بلبل جان بی گل و بستان چه کند آنک از نقد وصال تو به یک جو نرسید چو گه عرض بود بر سر میزان چه کند آنک بحر تو چو خاشاک به یک سوش افکند چو بجویند از او گوهر ایمان چه کند نقش گرمابه ز گرمابه چه لذت یابد در تماشاگه جان صورت بی جان چه کند با بد و نیک بد و نیک مرا کاری نیست دل تشنه لب من در شب هجران چه کند دست و پا و پر و بال دل من منتظرند تا که عشقش چه کند عشق جز احسان چه کند آنک او دست ندارد چه برد روز نثار و آنک او پای ندارد گه خیزان چه کند آنک بر پرده عشاق دلش زنگله نیست پرده زیر و عراقی و سپاهان چه کند آنک از باده جان گوش و سرش گرم نشد سرد و افسرده میان صف مستان چه کند آنک چون شیر نجست از صفت گرگی خویش چشم آهوفکن یوسف کنعان چه کند گرچه فرعون به در ریش مرصع دارد او حدیث چو در موسی عمران چه کند آنک او لقمه حرص است به طمع خامی او دم عیسی و یا حکمت لقمان چه کند بس کن و جمع شو و بیش پراکنده مگو بی دل جمع دو سه حرف پریشان چه کند شمس تبریز توی صبح شکرریز توی عاشق روز به شب قبله پنهان چه کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۹ از دلم صورت آن خوب ختن می نرود چاشنی شکر او ز دهن می نرود بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مگیر گر برفت از دل تو از دل من می نرود همه مرغان ز چمن هر طرفی می پرند بلبل بی دل یک دم ز چمن می نرود جان پروانه مسکین که مقیم لگنست تن او تا بنسوزد ز لگن می نرود بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود رسن دوست چو در حلق دلم افتاده ست لاجرم چنبر دل جز به رسن می نرود مرغ جان از قفس قالب من سیر شده ست و ز امید نظر دوست ز تن می نرود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۰ واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود فرقیی مشکل چون عاشق و معشوق نبود جز قیاس و دوران هست طرق لیک شدست بر اولوالفقه و طبیب و متنجم مسدود اندر این صورت و آن صورت بس فکرت تیز از پی بحث و تفکر ید بیضا بنمود فرق گفتند بسی جامعشان راه ببست رو به جامع چو نهادند دو صد فرق فزود فکر محدود بد و جامع و فارق بی حد آنچ محدود بد آن محو شد از نامحدود محو سکرست پس محو بود صحو یقین شمس عاقب بود ار چند بود ظل ممدود این از آنست که یطوی به زبان لایحکی زانک اثبات چنین نکته بود نفی وجود این سخن فرع وجودست و حجابست ز نفی کشف چیزی به حجابش نبود جز مردود نه ز مردود گریزی نه ز مقبول خلاص بهل این را که نگنجد نه به بحث و نه سرود تو پس این را بهلی لیک تو را آن نهلد جان از این قاعده نجهد به قیام و به قعود جان قعود آرد آنش بکشد سوی قیام جان قیام آرد آنش بکشد سوی سجود این یگانه نه دوگانه ست که از وی برهی به سلام و به تشهد نرهد جان ز شهود نه به تحریمه درآمد نه به تحلیله رود نه به تکبیره ببست و نه سلامش بگشود مگس روح درافتاد در این دوغ ابد نه مسلمان و نه ترسا و نه گبر و نه جهود هله می گو که سخن پر زدن آن مگس است پر زدن نیز نماند چو رود دوغ فرود پر زدن نوع دگر باشد اگر نیز بود رقص نادر بودت بر زبر چرخ کبود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۱ این کبوتربچه هم عزم هوا کرد و پرید چون صفیری و ندایی ز سوی غیب شنید آن مراد همه عالم چه فرستاد رسول که بیا جانب ما چون نپرد جان مرید بپرد جانب بالا چو چنان بال بیافت بدرد جامه تن را چو چنان نامه رسید چه کمندست که پر می کشد این جان ها را چه ره است آن ره پنهان که از آن راه کشید رحمتش نامه فرستاد که این جا بازآ که در آن تنگ قفس جان تو بسیار طپید لیک در خانه بی در تو چو مرغی بی پر این کند مرغ هوا چونک به چستی افتید بی قراریش گشاید در رحمت آخر بر در و سقف همی کوب پر اینست کلید تا نخوانیم ندانی تو ره واگشتن که ره از دعوت ما گردد بر عقل بدید هر چه بالا رود ار کهنه بود نو گردد هر نوی کاید این جا شود از دهر قدید هین خرامان رو در غیب سوی پس منگر فی امان الله کان جا همه سودست و مزید هله خاموش برو جانب ساقی وجود که می پاک ویت داد در این جام پلید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۲ هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد هله پیوسته دل عشق ز تو شادان باد غم پرستی که تو را بیند و شادی نکند همه سرزیر و سیه کاسه و سرگردان باد چونک سرزیر شود توبه کند بازآید نیک و بد نیک شود دولت تو سلطان باد نور احمد نهلد گبر و جهودی به جهان سایه دولت او بر همگان تابان باد گمرهان را ز بیابان همه در راه آرد مصطفی بر ره حق تا به ابد رهبان باد آن خیال خوش او مشعله دل ها باد وان نمکدان خوشش بر زبر این خوان باد کمترین ساغر بزم خوش او شد کوثر دل چون شیشه ما هم قدح ایشان باد شمس تبریز توی واقف اسرار رسول نام شیرین تو هر گمشده را درمان باد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۳ هست مستی که مرا جانب میخانه برد جانب ساقی گلچهره دردانه برد هست مستی که کشد گوش مرا یارانه از چنین صف نعالم سوی پیشانه برد نعل آنست که بوسه گه او خاک بود لعل آنست که سوی می و پیمانه برد جان سپاریم بدان باده جان دست نهیم پیشتر زانک خردمان سوی افسانه برد شاخ شاخست دل از رنگ سر زلف خوشش تا چرا بند چنان موسی سر شانه برد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۴ هر کی از حلقه ما جای دگر بگریزد همچنان باشد کز سمع و بصر بگریزد زان خورد خون جگر عاشق زیرا شیر است شیردل کی بود آن کو ز جگر بگریزد دل چو طوطی بود و جور دلارام شکر طوطیی دید کسی کو ز شکر بگریزد پشه باشد که به هر باد مخالف برود دزد شب باشد کز نور قمر بگریزد هر سری را که خدا خیره و کالیوه کند صدر جنت بهلد سوی سقر بگریزد و آنک واقف بود از مرگ سوی مرگ گریخت سوی ملک ابد و تاج و کمر بگریزد چون قضا گفت فلانی به سفر خواهد مرد آن کس از بیم اجل سوی سفر بگریزد بس کن و صید مکن آنک نیرزد به شکار که خیال شب و شب هم ز سحر بگریزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۵ وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد سوی زنگی شب از روم لوایی برسد به برهنه شده عشق قبایی بدهند وز شکرخانه آن دوست نوایی برسد این همه کاسه زرین ز بر خوان فلک بهر آنست که یک روز صلایی برسد بره و خوشه گردون ز برای خورش است تا ز خرمنگه آن ماه عطایی برسد عاشقان را که جز این عشق غذایی دگرست کاسه کدیه ایشان به ابایی برسد نوخرانی که رهیدند ز بازار کهن کهنه کاسد ایشان به بهایی برسد مه پرستان که ستاره همه شب می شمرند آخر این کوشش و اومید به جایی برسد رو ترش کرده چو ابری که ببارید جفا از وفا رست جفا هم به وفایی برسد آنک دانست یقین مادر گل ها خارست همچو گل خندد چون خار جفایی برسد خضری گرد جهان لاف زد از آب حیات تا به گوش دل ما طبل بقایی برسد گر ز یاران گل آلود بریدی مگری چون ز گل دور شود آب صفایی برسد دل خود زین دودلان سرد کن و پاک بشوی دل خم شسته شود چون به سقایی برسد ناسزا گفتن از آن دلبر شیرین عجبست ناسزا گفت که تا جان به سزایی برسد یار چون سنگ دلان خانه ما را بشکست تا که هر خانه شکسته به سرایی برسد دوش در خواب بدیدم صلاح الدین را گسترد سایه دولت چو همایی برسد