Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۸ آمدم من بی دل و جان ای پسر رنگ من بین نقش برخوان ای پسر نی غلط من نامدم تو آمدی در وجود بنده پنهان ای پسر همچو زر یک لحظه در آتش بخند تا ببینی بخت خندان ای پسر در خرابات دلم اندیشه هاست در هم افتاده چو مستان ای پسر پای دار و شور مستان گوش دار در شکست و جست دربان ای پسر آمدم و آوردمت آیینه ای روی بین و رو مگردان ای پسر کفر من آیینه ایمان توست بنگر اندر کفر ایمان ای پسر می زنم من نعره ها در خامشی آمدم خاموش گویان ای پسر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۹ ای نهاده بر سر زانو تو سر وز درون جان جمله باخبر پیش چشمت سرکش روپوش نیست آفرین ها بر صفای آن بصر بحر خونست ای صنم آن چشم نیست الحذر ای دل ز زخم آن نظر در مژه او گرچه دل را مژده هاست الحذر ای عاشقان از وی حذر او به زیر کاه آب خفته ست پا منه گستاخ ور نی رفت سر خفته شکلی اصل هر بیدادیی تا ز خوابش تو نخسپی ای پسر پاره خواهم کرد من جامه ز تو ای برادر پاره ای زین گرمتر سرکه آشامی و گویی شهد کو دست تو در زهر و گویی کو شکر روح را عمریست صابون می زنی یا تو را خود جان نبودست ای مگر تا به کی صیقل زنی آیینه را شرم بادت آخر از آیینه گر سوی بحر شمس تبریزی گریز تا برآرد ز آینه جانت گهر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۰ بس که می انگیخت آن مه شور و شر بس که می کرد او جهان زیر و زبر مر زبان را طاقت شرحش نماند خیره گشته همچنین می کرد سر ای بسا سر همچنین جنبان شده با دهان خشک و با چشمان تر در دو چشمش بین خیال یار ما رقص رقصان در سواد آن بصر من به سر گویم حدیثش بعد از این من زبان بستم ز گفتن ای پسر پیش او رو ای نسیم نرم رو پیش او بنشین به رویش درنگر تیز تیزش بنگر ای باد صبا چشم و دل را پر کن از خوبی و فر ور ببینی یار ما را روترش پرده ای باشد ز غیرت در نظر مو نباشد عکس مو باشد در آب صورتی باشد ترش اندر شکر توبه کردم از سخن این باز چیست توبه نبود عاشقانش را مگر توبه شیشه عشق او چون گازرست پیش گازر چیست کار شیشه گر بشکنم شیشه بریزم زیر پای تا خلد در پای مرد بی خبر شحنه یار ماست هر کو خسته شد گو مرا بسته به پیش شحنه بر شحنه را چاه زنخ زندان ماست تا نهم زنجیر زلفش پای بر بند و زندان خوش ای زنده دلان خوش مرا عیشیست آن جا معتبر گرچه می کاهم چو ماه از عشق او گرچه می گردم چه گردون بر قمر بعد من صد سال دیگر این غزل چون جمال یوسفی باشد سمر زانک دل هرگز نپوسد زیر خاک این ز دل گفتم نگفتم از جگر من چو داوودم شما مرغان پاک وین غزل ها چون زبور مستطر ای خدایا پر این مرغان مریز چون به داوودند از جان یارگر ای خدایا دست بر لب می نهم تا نگویم زان چه گشتم مستتر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۱ نرم نرمک سوی رخسارش نگر چشم بگشا چشم خمارش نگر چون بخندد آن عقیق قیمتی صد هزاران دل گرفتارش نگر سر برآر از مستی و بیدار شو کار و بار و بخت بیدارش نگر اندرآ در باغ بی پایان دل میوه شیرین بسیارش نگر شاخه های سبز رقصانش ببین لطف آن گل های بی خارش نگر چند بینی صورت نقش جهان بازگرد و سوی اسرارش نگر حرص بین در طبع حیوان و نبات بعد از آن سیری و ایثارش نگر حرص و سیری صنعت عشقست و بس گر ندیدی عشق را کارش نگر گر ندیدی عشق رنگ آمیز را رنگ روی عاشق زارش نگر با چنین دشوار بازاری که اوست با زر و بی زر خریدارش نگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۲ عشق را با گفت و با ایما چه کار روح را با صورت اسما چه کار عاشقان گوی اند در چوگان یار گوی را با دست و یا با پا چه کار هر کجا چوگانش راند می رود گوی را با پست و با بالا چه کار آینه ست و مظهر روی بتان با نکوسیماش و بدسیما چه کار سوسمار از آب خوردن فارغست مر ورا با چشمه و سقا چه کار آن خیالی که ضمیر اوطان اوست پاش را با مسکن و با جا چه کار عیسیی که برگذشت او از اثیر با غم سرماش و یا گرما چه کار ای رسایل کشته با نادی غیب رو تو را با گفت و با غوغا چه کار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۳ رفتم آن جا مست و گفتم ای نگار چون مرا دیوانه کردی گوش دار گفت بنگر گوش من در حلقه ایست بسته ی آن حلقه شو چون گوشوار زود بردم دست سوی حلقه اش دست بر من زد که دست از من بدار اندر این حلقه تو آنگه ره بری کز صفا دری شوی تو شاهوار حلقه ی زرین من وانگه شبه کی رود بر چرخ عیسی با حمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۴ باز شد در عاشقی بابی دگر بر جمال یوسفی تابی دگر مژده بیداران راه عشق را آنک دیدم دوش من خوابی دگر ساخته شد از برای طالبان غیر این اسباب اسبابی دگر ابرها گر می نبارد نقد شد از برای زندگی آبی دگر یارکان سرکش شدند و حق بداد غیر این اصحاب اصحابی دگر سبزه زار عشق را معمور کرد عاشقان را دشت و دولابی دگر وین جگرهایی که بد پرزخم عشق شد درآویزان به قلابی دگر عشق اگر بدنام گردد غم مخور عشق دارد نام و القابی دگر کفشگر گر خشم گیرد چاره شد صوفیان را نعل و قبقابی دگر گر نداند حرف صوفی دان که هست دردهای عشق را بابی دگر از هوای شمس دین آموختم جانب تبریز آدابی دگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۵ ای خیالت در دل من هر سحور می خرامد همچو مه یک پاره نور نقش خوبت در میان جان ما آتش و شور افکند وانگه چه شور آتشی کردی و گویی صبر کن من ندانم صبر کردن در تنور یاد داری کآمدی تو دوش مست ماه بودی یا پری یا جان حور آن سخن هایی که گفتی چون شکر وان اشارت ها که می کردی ز دور دست بر لب می زدی یعنی که تو از برای این دل من برمشور دست بر لب می نهی یعنی که صبر با لب لعلت کجا ماند صبور رو به بالا می کنی یعنی خدا چشم بد را از جمالم دار دور ای تو پاک از نقش ها وز روی تو هر زمانی یوسفی اندر صدور

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۶ راز را اندر میان نه وامگیر بنده را هر لحظه از بالا مگیر تو نکو دانی که هر چیز از کجاست گر خطاها رفت آن از ما مگیر روستایی گر بوم آن توام روستایی خویش را رستا مگیر چون مرا در عشق ست ا کرده ای خود مرا شاگرد گیر ستا مگیر تو مرا از ذوق می گیری گلو تا بنالم گویمت آن جا مگیر سوی بحرم کش که خاشاک توام تو مرا خود لایق دریا مگیر از الست آمد صلاح الدین تمام تو ورا ز امروز و از فردا مگیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۷ در چمن آیید و بربندید دید تا نیفتد بر جماعت هر نظر من زیان ها کرده ام من دیده ام زخم ها از چشم هر بی پا و سر چشم بد دیدیم ما کز زخم او روسیه گردد عیان شمس و قمر دور باد از رزم شیران چشم سگ دور باد از مهد عیسی کون خر تیر پرانست از چشم بدان خلوت آمد تیر ایشان را سپر لیک چشم نیک و بد آمیخته ست قلب را هر کس بنشناسد ز زر زاهدانش آه ها پنهان کنند خلوتی جویند در وقت سحر لیک این مستان به حکم خود نیند نیستشان جز حفظ حق حصنی دگر باد کم پران مزن لاف خوشی باد آرد خاک و خس را در بصر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۸ ساقیا باده چون نار بیار دفع غم را تو ز اسرار بیار باده ای را که ز دل می جوشد زود ای ساقی دلدار بیار کافر عشق بیا باده ببین نیست شو در می و اقرار بیار ساقیا دست همه مستان گیر همچنان جانب گلزار بیار پیش این شاهد ما خوبان را گردن بسته ز بلغار بیار مؤمنان را همه عریان کردی گروی نیز ز کفار بیار شمس تبریز بگو دولت را بپذیر اندک و بسیار بیار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۹ ساقیا باده گلرنگ بیار داروی درد دل تنگ بیار روز بزمست نه روز رزمست خنجر جنگ ببر چنگ بیار ای ز تو دردکشان دردکشان دردیی که کندم دنگ بیار من ز هر درد نمی گردم دنگ دردی آن سره سرهنگ بیار روز جامست نه نام و ناموس نام از پیش ببر ننگ بیار کیمیایی که کند سنگ عقیق آزمون کن بر او سنگ بیار صیقل آینه نه فلکست ز امتحان آهن پرزنگ بیار چشمه خضر تو را می خواند که سبو کش دو سه فرسنگ بیار پس گردن ز چه رو می خاری نک ظفر هست تو آهنگ بیار حرف رنگست اگر خوش بویست جان بی صورت و بی رنگ بیار کم کنی رنگ بیفزاید روح بوی روح صنم شنگ بیار لب ببند از دغل و از حیلت جان بی حیلت و فرهنگ بیار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۰ از لب یار شکر را چه خبر وز رخش شمس و قمر را چه خبر با دمش باد بهاری چه زند وز قدش سرو و شجر را چه خبر گر جهان زیر و زبر گشت از او عاشق زیر و زبر را چه خبر چونک جان محرم اسرارش نیست از رهش اهل خبر را چه خبر گرچه نرگس نگرانست به باغ از چمن نرگس تر را چه خبر گفته هر قوم هم از مستی خویش که ز ما قوم دگر را چه خبر گفت چونی و دل تو چونست از دل این خسته جگر را چه خبر با ملک تاج و کمر گر به همند از ملک تاج و کمر را چه خبر کم کن این ناله که کس واقف نیست ز آه عشاق سحر را چه خبر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۱ روزی خوشست رویت از نور روز خوشتر باده نکوست لیکن ساقی ز می نکوتر هر بسته ای که باشد امروز برگشاید دل در مراد پیچد چون باز در کبوتر هر بی دلی ز دلبر انصاف خود بیابد هر تشنه ای نشیند بر آب حوض کوثر هر دم دهد بت من نو ساغری به ساقی کامروز بزم عامست این را به عاشقان بر یک ساغر لطیفی کز غایت لطیفی گویی همه شرابست خود نیست هیچ ساغر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۲ بر منبرست این دم مذکر مذکر چون چشمه روانه مطهر مطهر بر منبری بلندی دانای هوشمندی بر پای منبر او مکرر مکرر هر لفظ او جهانی روشن چو آسمانی بگشاده در بیانی مقرر مقرر زین گونه درگشایی داده تو را رهایی از حبس خاکدانی مکدر مکدر بنهاده نردبانی از صنعت زبانی بر بام آسمانی مدور مدور نور از درون هیزم بیرون کشید آتش آتش ز خود نیامد منور منور آتش به فعل مردم زاید ز سنگ و آهن و اختر به امر زاید مدبر مدبر مر هر پیمبری را بودست معجز نو چون نیست معجزه او مشهر مشهر مسعود از اوست نحسی فردوس از او است حبسی محکوم از اوست نفسی مزور مزور این منبر و مذکر در نفس توست در سر اما در این طلب تو مقصر مقصر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۳ ای جان جان جان ها جانی و چیز دیگر وی کیمیای کان ها کانی و چیز دیگر ای آفتاب باقی وی ساقی سواقی وی مشرب مذاقی آنی و چیز دیگر ای مشعله یقین را وی پرورش زمین را وی عقل اولین را ثانی و چیز دیگر ای مظهر الهی وی فر پادشاهی هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر هر گون غرایبی را هر بوالعجایبی را هر غیب و غایبی را دانی و چیز دیگر زان عشق همچو افیون لیلی کنی و مجنون ای از سنات گردون سانی و چیز دیگر ای نور صدرها را اومید صبرها را بر اوج ابرها را رانی و چیز دیگر ای فخر انبیا را وی ذخر اولیا را وی قصر اجتبا را بانی و چیز دیگر ای گنج مغفرت را وی بحر مرحمت را من غیر درگهت را شانی و چیز دیگر چشمی که غیر رویت بیند ز بهر زینت باشد در این جریمت زانی و چیز دیگر ای اصل اصل مبدا وی دستگیر فردا گشتم به دست سودا عانی و چیز دیگر پرست این دهانم بر غیر تو نخوانم چون هست غیر گوشت فانی و چیز دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۴ ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگر ای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگر اسرار آسمان را و احوال این و آن را از لوح نانبشته خوانی و چیز دیگر هر دم ز خلق پرسی احوال عرش و کرسی آن را و صد چنان را دانی و چیز دیگر لعلیست بی نهایت در روشنی به غایت آن لعل بی بها را کانی و چیز دیگر حکمی که راند فرمان روز الست بر جان آن جمله حکم ها را رانی و چیز دیگر چشمی که دید آن رو گر عشق راند این سو آن چشم نیست والله زانی و چیز دیگر آن چشم احول آمد در گام اول آمد کو گفت اولی را ثانی و چیز دیگر هر کو بقا نیابد از شمس حق تبریز او هست در حقایق فانی و چیز دیگر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۵ ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر وی آنک در ضمیری آنی و چیز دیگر اسرار آسمان را اندیشه و نهان را احوال این و آن را دانی و چیز دیگر تاریخ برگذشته بر انسی و فرشته خط های نانبشته خوانی و چیز دیگر از غیب حصه ها را بدهی به مستحقان وز سینه غصه ها را رانی و چیز دیگر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۶ هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار هر کس به لایق گهر خود گرفت یار او را که داغ توست نیارد کسی خرید آن کو شکار توست کسی چون کند شکار ما را چو لطف روی تو بی خویشتن کند ما را ز روی لطف تو بی خویشتن مدار چون جنس همدگر بگرفتند جنس جنس هر جنس جنس گوهر خود کرد اختیار با غیر جنس اگر بنشیند بود نفاق مانند آب و روغن و مانند قیر و قار تا چون به جنس خویش رود از خلاف جنس زین سوی تشنه تر شده باشد بدان کنار هرک از تو می گریزد با دیگری خوشست و آنک از تو می رمد به کسی دارد او قرار و آن کو ترش نشست به پیش تو همچو ابر خندان دلست پیش دگر کس چو نوبهار گویی که نیست از مه غیبم به جز دریغ وز جام و خمر روح مرا نیست جز خمار آن نای و نوش یاد نمی آیدت که تو خوش می خوری ز دست یکی دیو سنگسار صد جام درکشی ز کف دیو آنگهی بینی ترش کنی بخور ای خام پخته خوار این جا سرک فکنده و رویک ترش ولیک آن جا چو اژدهای سیه فام کوهسار با جنس همچو سوسن و با غیر جنس گنگ با جنس خویش چون گل و با غیر جنس خار رو رو به جمله خلق نتانی تو جنس بود شاخی ز صد درخت نشد حامل ثمار چون شاخ یک درخت شدی زان دگر ببر جویای وصل این شده ای دست از آن بدار گر زانک جنس مفخر تبریز گشت جان احسنت ای ولایت و شاباش کار و بار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۷ دل ناظر جمال تو آن گاه انتظار جان مست گلستان تو آن گاه خار خار هر دم ز پرتو نظر او به سوی دل حوریست بر یمین و نگاریست بر یسار هر صبحدم که دام شب و روز بردریم از دوست بوسه ای و ز ما سجده صد هزار امسال حلقه ایست ز سودای عاشقان گر نیست بازگشت در این عشق عمر پار بنواز چنگ عشق تو به نغمات لم یزل کز چنگ های عشق تو جانست تار تار اندر هوای عشق تو از تابش حیات بگرفته بیخ های درخت و دهد ثمار غوطی بخورد جان به تک بحر و شد گهر این بحر و این گهر ز پی لعل توست زار از نغمه های طوطی شکرستان توست در رقص شاخ بید و دو دستک زنان چنار از بعد ماجرای صفا صوفیان عشق گیرند یک دگر را چون مستیان کنار مستانه جان برون جهد از وحدت الست چون سیل سوی بحر نه آرام و نه قرار جزوی چو تیر جسته ز قبضه کمان کل او را نشانه نیست به جز کل و نی گذار جانیست خوش برون شده از صد هزار پوست در چاربالش ابد او راست کار و بار جان های صادقان همه در وی زنند چنگ تا بانوا شوند از آن جان نامدار جان ها گرفته دامنش از عشق و او چو قطب بگرفته دامن ازل محض مردوار تبریز رو دلا و ز شمس حق این بپرس تا بر براق سر معانی شوی سوار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۸ میر شکار من که مرا کرده ای شکار بی تو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار دلدار من توی سر بازار من توی این جمله جور بر من مسکین روا مدار ای آنک یار نیست تو را در جهان عشق من در جهان فکنده که ای یار یار یار درده از آن شراب که اول بداده ای زان چشم های مست تو بشکن مرا خمار از آسمان فرست شرابی کز آن شراب اندر زمین نماند یک عقل هوشیار روزی هزار کار برآری به یک نظر آخر یکی نظر کن و این کار را برآر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۹ کس بی کسی نماند می دان تو این قدر گر با یکی نسازی آید یکی دگر زین خانه گر روم من و خانه تهی کنم آید یکی دگر چو منی یا ز من بتر میراث مانده است جهان از هزار قرن چون شد به زیر خاک پدر شد پسر پدر تنها نه آدمی حیوان نیز همچنین ور نی ندیدیی تو در آفاق جانور شب آفتاب اگر برود هم ز بام چرخ بر جای آفتاب ستاره ست یا قمر گر ترک یک هنر بکند مرد طبع او مشغول کار دیگر گشت و دگر هنر زیرا که بر دل همه خلقان موکلیست بی کارشان ندارد و بی یار و بی سفر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۰ مستیم و بیخودیم و جمال تو پرده در زین پس مباش ماها در ابر و پرده در ما جمع عاشقان تو خوش قد و قامتیم ما را صلای فتنه و شور و هزار شر خورشید تافتست ز روی تو چاشتگاه در عشق قرص روی تو رفتیم بام بر مستیست در سر از می و این تاب آفتاب در سر بتافتست پس از دست رفت سر ای مطرب هوای دل عاشقان روح بنواز لحن جان که تننتن لطیفتر تا جان ها ز خرقه تن ها برون شود تا بر سرین خرقه رود جان باخبر از جام صاف باده تو خاشاک جسم را بردار تا نهیم به اقبال بر به بر تا دیده ها گذاره شود از حجاب ها تا وارهد ز خانه و مان و ز بام و در سیمرغ جان و مفخر تبریز شمس دین بیند هزار روضه و یابد هزار پر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۱ آمد بهار خرم و آمد رسول یار مستیم و عاشقیم و خماریم و بی قرار ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ مگذار شاهدان چمن را در انتظار اندر چمن ز غیب غریبان رسیده اند رو رو که قاعدست که القادم یزار گل از پی قدوم تو در گلشن آمدست خار از پی لقای تو گشتست خوش عذار ای سرو گوش دار که سوسن به شرح تو سر تا به سر زبان شد بر طرف جویبار غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاست از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار گویی قیامتست که برکرد سر ز خاک پوسیدگان بهمن و دی مردگان پار تخمی که مرده بود کنون یافت زندگی رازی که خاک داشت کنون گشت آشکار شاخی که میوه داشت همی نازد از نشاط بیخی که آن نداشت خجل گشت و شرمسار آخر چنین شوند درختان روح نیز پیدا شود درخت نکوشاخ بختیار لشکر کشیده شاه بهار و بساخت برگ اسپر گرفته یاسمن و سبزه ذوالفقار گویند سر بریم فلان را چو گندنا آن را ببین معاینه در صنع کردگار آری چو دررسد مدد نصرت خدا نمرود را برآید از پشه ای دمار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۲ اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر زیرا برهنه ای تو و اندیشه زمهریر اندیشه می کنی که رهی از زحیر و رنج اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر ز اندیشه ها برون دان بازار صنع را آثار را نظاره کن ای سخره اثیر آن کوی را نگر که پرد زو مصورات وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر گلگونه ای کز اوست رخ دلبران چو گل سرفتنه ای کز اوست رخ عاشقان زریر خوش از عدم همی پرد این صد هزار مرغ از یک کمان همی جهد این صد هزار تیر بی چون و بی چگونه برون از رسوم و فهم بی دست می سریشد در غیب صد خمیر بی آتشی تنور دل و معده ها فروخت نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر شییء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید از مطبخ خدای نیاید صله حقیر آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا و آنک از شکاف کوه برون می کشد بعیر وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر اندر عدم نماید هر لحظه صورتی تا این خیالیان بشتابند در مسیر فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم خود شرح این بگوید یک روز آن امیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۳ پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار آید خورشیدوار ذره شود بی قرار کان رخ همچون بهار از پس پرده مدار خیز که این روز ماست روز دلفروز ماست از جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار خیز که رستیم ما بند شکستیم ما خیز که مستیم ما تا به ابد بی خمار خیز که جان آمدست جان و جهان آمده است دست زنان آمدست ای دل دستی برآر آب حیات آمدست روز نجات آمدست قند و نبات آمدست ای صنم قندبار بنده آن پرده ام گوش گران کرده ام تا که به گوشم دهان آرد آن پرده دار مکر مرا چون بدید مکر دگر او پزید آمد و گوشم گزید گفت هلا ای عیار بی ادبی هم نکوست کان سبب جنگ اوست سر نکشم من ز دوست بهر چنین کار و بار جنگ تو است این حیات زانک ندارد ثبات جنگ تو خوش چون نبات صلح تو خود زینهار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۴ تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست وار بر مثل ذره ها رقص کنان پیش یار شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخت رقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار از قدح جام وی مست شده کو و کی گرم شده جام دی سرد شده جان نار روح بشارت شنید پرده جان بردرید رایت احمد رسید کفر بشد زار زار بانگ زده آن هما هر کی که هست از شما دور شو از عشق ما تا نشوی دلفکار گفته دل من بدو کای صنم تندخو چون برهد آن که او گشت به زخمت شکار عشق چو ابر گران ریخت بر این و بر آن شد طرفی زعفران شد طرفی لاله زار آب منی همچو شیر بعد زمانی یسیر زاد یکی همچو قیر وان دگری همچو قار منکر شه کور زاد بی خبر و کور باد از شه ما شمس دین در تبریز افتخار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۵ چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی باز مرانش ز در چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود گلستان پرورش از وی ستان از شجره فقر شد باغ درون پرثمر جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز تازه و ترست عشق طالب او تازه تر عشق برد جوبجو تا لب دریای هو کهنه خران را بگو اسکی ببج کمده ور هر کس یاری گزید دل سوی دلبر پرید نحس قرین زحل شمس قرین قمر دل خود از این عام نیست با کسش آرام نیست گر تو قلندردلی نیست قلندر بشر تن چو ز آب منیست آب به پستی رود اصل دل از آتشست او نرود جز زبر غیر دل و غیر تن هست تو را گوهری بی خبری زان گهر تا نشوی بی خبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۶ سست مکن زه که من تیر توام چارپر روی مگردان که من یک دله ام نی دوسر از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضا یک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغ از جهت زخم تیغ ساخت حقم چون سپر تیغ زن ای آفتاب گردن شب را به تاب ظلمت شب ها ز چیست کوره خاک کدر معدن صبرست تن معدن شکر است دل معدن خنده ست شش معدن رحمت جگر بر سر من چون کلاه ساز شها تختگاه در بر خود چون قبا تنگ بگیرم به بر گفت کسی عشق را صورت و دست از کجا منبت هر دست و پا عشق بود در صور نی پدر و مادرت یک دمه ای عشق باخت چونک یگانه شدند چون تو کسی کرد سر عشق که بی دست او دست تو را دست ساخت بی سر و دستش مبین شکل دگر کن نظر رنگ همه روی ها آب همه جوی ها مفخر تبریز دان شمس حق ای دیده ور مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۷ وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجر روحک روح البقا حسنک نور البصر دشمن تو در هنر شد به مثل دم خر چند بپیماییش نیست فزون کم شمر اقسم بالعادیات احلف بالموریات غیرک یا ذا الصلات فی نظری کالمدر هر که به جز عاشقست در ترشی لایقست لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک کل کریم سواک فهو خداع غرر چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی بازمرانش ز در چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود دلستان پرورش دوستان سبز و شکفته کند جان تو را چون شجر عشق خوش و تازه رو طالب او تازه تر شکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه خر عشق خران جو به جو تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو اسکی ببج کمده ور

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۸ بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمر گفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکش ای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تاب زانک ز یک تاب من از تو نماند اثر زانک تو در سردسیر داشته ای رخت خشک خشک لب و چشم تر بوده ای از خشک و تر برج من آن سوترست دور ز خشک و ترست نیک عجب گوهرست نیک پر از شور و شر از پس چندین حجاب چاک زدستی تو جیب از پس پرده تو را یاوه شده پا و سر جانب تبریز تاز جانب شمع طراز شمس حق سرفراز تا شودت زیب و فر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹ عمر که بی عشق رفت هیچ حسابش مگیر آب حیات ست عشق در دل و جانش پذیر هر که جز این عاشقان ماهی بی آب دان مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درخت برگ جوان بر دمد هر نفس از شاخ پیر هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگ چون سپرش مه بود کی رسدش زخم تیر سر ز خدا تافتی هیچ رهی یافتی جانب ره بازگرد یاوه مرو خیر خیر تنگ شکر خر بلاش ور نخری سرکه باش عاشق این میر شو ور نشوی رو بمیر جمله جان های پاک گشته اسیران خاک عشق فروریخت زر تا برهاند اسیر ای که به زنبیل تو هیچ کسی نان نریخت در بن زنبیل خود هم بطلب ای فقیر چست شو و مرد باش حق دهدت صد قماش خاک سیه گشت زر خون سیه گشت شیر مفخر تبریزیان شمس حق و دین بیا تا برهد پای دل ز آب و گل همچو قیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۰ آید هر دم رسول از طرف شهر یار با فرح وصل دوست با قدح شهریار دست زنان عقل کل رقص کنان جزو و کل سجده کنان سرو و گل بر طرف سبزه زار بحر از این دم به جوش کوه از این لعل پوش نوح از این در خروش روح از این شرمسار ای خرد دوربین ساقی چون حور بین باده منصور بین جان و دلی بی قرار بشنو از چپ و راست مژده سعادت تو راست بخت صفا در صفاست تا تو توی اختیار پرده گردون بدر نعمت جنت بخور آب بزن بر جگر حور بکش در کنار هر چه بر اصحاب حال باشد اول خیال گردد آخر وصال چونک درآید نگار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۱ گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر آه ندارم گهر گفت نداری بخر از گهرم دام کن ور نبود وام کن خانه غلط کرده ای عاشق بی سیم و زر آمده ای در قمار کیسه پرزر بیار ور نه برو از کنار غصه و زحمت ببر راه زنانیم ما جامه کنانیم ما گر تو ز مایی درآ کاسه بزن کوزه خور دام همه ما دریم مال همه ما خوریم از همه ما خوشتریم کوری هر کور و کر جامه خران دیگرند جامه دران دیگرند جامه دران برکنند سبلت هر جامه خر سبلت فرعون تن موسی جان برکند تا همه تن جان شود هر سر مو جانور در ره عشاق او روی معصفر شناس گوهر عشق اشک دان اطلس خون جگر قیمت روی چو زر چیست بگو لعل یار قیمت اشک چو در چیست بگو آن نظر بنده آن ساقیم تا به ابد باقیم عالم ما برقرار عالمیان برگذر هر کی بزاد او بمرد جان به موکل سپرد عاشق از کس نزاد عشق ندارد پدر گر تو از این رو نه ای همچو قفا پس نشین ور تو قفا نیستی پیش درآ چون سپر چون سپر بی خبر پیش درآ و ببین از نظر زخم دوست باخبران بی خبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۲ چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر چونک ببردی دلی پرده او را مدر چشم تو چون ره زند ره زده را ره نما زلف تو چون سر کشد عشوه هندو مخر عشق بود دلستان پرورش دوستان سبز و شکفته کند باغ تو را چون شجر وجهک وجه القمر قلبک مثل الحجر روحک روح البقا حسنک نور البصر عشق خران جو به جو تا لب دریای هو کهنه خران کو به کو اسکی ببج کآمدور دشمن ما در هنر شد به مثل دنب خر چند بپیمایی اش نیست فزون کم شمر اقسم بالعادیات احلف بالموریات غیرک یا ذالصلات فی نظری کالمدر هر که به جز عاشق است در ترشی لایق است لایق حلوا شکر لایق سرکا کبر هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواک کل کریم سواک فهو خداع غرر عشق خوش و تازه رو عاشق او تازه تر شکل جهان کهنه ای عاشق او کهنه تر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۳ نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار نه منکرت بگذارد نه بر سر اقرار به هر کجا که نهی دل به قهر برکندت به هیچ جای منه دل دلا و پا مفشار به شب قرار نهی روز آن بگرداند بگیر عبرت از این اختلاف لیل و نهار ز جهل توبه و سوگند می تند غافل چه حیله دارد مقهور در کف قهار برادرا سر و کار تو با کی افتادست کز اوست بی سر و پا گشته گنبد دوار برادرا تو کجا خفته ای نمی دانی که بر سر تو نشستست افعی بیدار چه خواب هاست که می بینی ای دل مغرور چه دیگ بهر تو پختست پیر خوان سالار هزار تاجر بر بوی سود شد به سفر ببرد دمدمه حکم حق ز جانش قرار چنانش کرد که در شهرها نمی گنجید ملول شد ز بیابان و رفت سوی بحار رود که گیرد مرجان ولیک بدهد جان که در کمین بنشستست بر رهش جرار دوید در پی آب و نیافت غیر سراب دوید در پی نور و نیافت الا نار قضا گرفته دو گوشش کشان کشان که بیا چنین کشند به سوی جوال گوش حمار بتر ز گاوی کاین چرخ را نمی بینی که گردن تو ببستست از برای دوار در این دوار طبیبان همه گرفتارند کز این دوار بود مست کله بیمار به بر و بحر و به دشت و به کوه می کشدش که تا کجاش دراند به پنجه شیر شکار ولیک عاشق حق را چو بردراند شیر هلا دریدن او را چو دیگران مشمار دل و جگر چو نیابد درونه تن او همان کسی که دریدش همو شود معمار چو در حیات خود او کشته گشت در کف عشق به امر موتوا من قبل ان تموتوا زار که بی دلست و جگرخون عاشقست یقین شکار را ندرانید هیچ شیر دو بار وگر درید به سهوش بدوزدش در حال در او دمد دم جان و بگیردش به کنار حرام کرد خدا شحم و لحم عاشق را که تا طمع نکند در فناش مردم خوار تو عشق نوش که تریاق خاک فاروقیست که زهر زهره ندارد که دم زند ز ضرار سخن رسید به عشق و همی جهد دل من کجا جهد ز چنین زخم بی محابا تار چو قطب می نجهد از میان دور فلک کجا جهد تو بگو نقطه از چنین پرگار خموش باش که این هم کشاکش قدرست تو را به شعر و به اطلس مرا سوی اشعار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۴ چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار که رخت عمر ز کی باز می برد طرار چرا ز خواب و ز طرار می نیازاری چرا از او که خبر می کند کنی آزار تو را هر آنک بیازرد شیخ و واعظ توست که نیست مهر جهان را چو نقش آب قرار یکی همیشه همی گفت راز با خانه مشو خراب به ناگه مرا بکن اخبار شبی به ناگه خانه بر او فرود آمد چه گفت گفت کجا شد وصیت بسیار نگفتمت خبرم کن تو پیش از افتادن که چاره سازم من با عیال خود به فرار خبر نکردی ای خانه کو حق صحبت فروفتادی و کشتی مرا به زاری زار جواب گفت مر او را فصیح آن خانه که چند چند خبر کردمت به لیل و نهار بدان طرف که دهان را گشادمی بشکاف که قوتم برسیدست وقت شد هش دار همی زدی به دهانم ز حرص مشتی گل شکاف ها همه بستی سراسر دیوار ز هر کجا که گشادم دهان فروبستی نهشتیم که بگویم چه گویم ای معمار بدان که خانه تن توست و رنج ها چو شکاف شکاف رنج به دارو گرفتی ای بیمار مثال کاه و گلست آن مزوره و معجون هلا تو کاه گل اندر شکاف می افشار دهان گشاید تن تا بگویدت رفتم طبیب آید و بندد بر او ره گفتار خمار درد سرت از شراب مرگ شناس مده شراب بنفشه بهل شراب انار وگر دهی تو به عادت دهش که روپوشست چه روی پوشی زان کوست عالم الاسرار بخور شراب انابت بساز قرص ورع ز توبه ساز تو معجون غذا ز استغفار بگیر نبض دل و دین خود ببین چونی نگاه کن تو به قاروره عمل یک بار به حق گریز که آب حیات او دارد تو زینهار از او خواه هر نفس زنهار اگر کسیت بگوید که خواست فایده نیست بگو که خواست از او خاست چون بود بی کار مرید چیست به تازی مرید خواهنده مرید از آن مرادست و صید از آن شکار اگر نخواست مرا پس چرام خواهان کرد که زرد کرد رخم را فراق آن رخسار وگر نه غمزه او زد به تیغ عشق مرا چراست این دل من خون و چشم من خونبار خزان مرید بهارست زرد و آه کنان نه عاقبت به سر او رسید شیخ بهار چو زنده گشت مرید بهار و مرده نماند مرید حق ز چه ماند میان ره مردار به سوی باغ بیا و جزای فعل ببین شکوفه لایق هر تخم پاک در اظهار چو واعظان خضرکسوه بهار ای جان زبان حال گشا و خموش باش ای یار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۵ بیار ساقی بادت فدا سر و دستار ز هر کجا که دهد دست جام جان دست آر درآی مست و خرامان و ساغر اندر دست روا مبین چو تو ساقی و ما چنین هشیار بیار جام که جانم ز آرزومندی ز خویش نیز برآمد چه جای صبر و قرار بیار جام حیاتی که هم مزاج توست که مونس دل خسته ست و محرم اسرار از آن شراب که گر جرعه ای از او بچکد ز خاک شوره بروید همان زمان گلزار شراب لعل که گر نیم شب برآرد جوش میان چرخ و زمین پر شود از او انوار زهی شراب و زهی ساغر و زهی ساقی که جان ها و روان ها نثار باد نثار بیا که در دل من رازهای پنهانست شراب لعل بگردان و پرده ای مگذار مرا چو مست کنی آنگهی تماشا کن که شیرگیر چگونست در میان شکار تبارک الله آن دم که پر شود مجلس ز بوی جام و ز نور رخ چنان دلدار هزار مست چو پروانه جانب آن شمع نهاده جان به طبق بر که این بگیر و بیار ز مطربان خوش آواز و نعره مستان شراب در رگ خمار گم کند رفتار ببین به حال جوانان کهف کان خوردند خراب سیصد و نه سال مست اندر غار چه باده بود که موسی به ساحران درریخت که دست و پای بدادند مست و بیخودوار زنان مصر چه دیدند بر رخ یوسف که شرحه شرحه بریدند ساعد چو نگار چه ریخت ساقی تقدیس بر سر جرجیس که غم نخورد و نترسید ز آتش کفار هزار بارش کشتند و پیشتر می رفت که مستم و خبرم نیست از یکی و هزار صحابیان که برهنه به پیش تیغ شدند خراب و مست بدند از محمد مختار غلط محمد ساقی نبود جامی بود پر از شراب و خدا بود ساقی ابرار کدام شربت نوشید پوره ادهم که مست وار شد از ملک و مملکت بیزار چه سکر بود که آواز داد سبحانی که گفت رمز اناالحق و رفت بر سر دار به بوی آن می شد آب روشن و صافی چو مست سجده کنان می رود به سوی بحار ز عشق این می خاکست گشته رنگ آمیز ز تف این می آتش فروخت خوش رخسار وگر نه باد چرا گشت همدم و غماز حیات سبزه و بستان و دفتر گفتار چه ذوق دارند این چار اصل ز آمیزش نبات و مردم و حیوان نتیجه این چار چه بی هشانه میی دارد این شب زنگی که خلق را به یکی جام می برد از کار ز لطف و صنعت صانع کدام را گویم که بحر قدرت او را پدید نیست کنار شراب عشق بنوشیم و بار عشق کشیم چنانک اشتر سرمست در میان قطار نه مستیی که تو را آرزوی عقل آید ز مستی که کند روح و عقل را بیدار ز هر چه دارد غیر خدا شکوفه کند از آنک غیر خدا نیست جز صداع و خمار کجا شراب طهور و کجا می انگور طهور آب حیاتست و آن دگر مردار دمی چو خوک و زمانی چو بوزنه کندت به آب سرخ سیه روی گردی آخر کار دلست خنب شراب خدا سرش بگشا سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار چو اندکی سر خم را ز گل کنی خالی برآید از سر خم بو و صد هزار آثار اگر درآیم کآثار آن فروشمرم شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار چو عاجزیم بلا احصیی فرود آریم چو گشت وقت فروداشت جام جان بردار درآ به مجلس عشاق شمس تبریزی که آفتاب از آن شمس می برد انوار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۶ نبشته ست خدا گرد چهره دلدار خطی که فاعتبروا منه یا اولی الابصار چو عشق مردم خوارست مردمی باید که خویش لقمه کند پیش عشق مردم خوار تو لقمه ترشی دیر دیر هضم شوی ولیست لقمه شیرین نوش نوش گوار تو لقمه ای بشکن زانک آن دهان تنگست سه پیل هم نخورد مر تو را مگر به سه بار به پیش حرص تو خود پیل لقمه ای باشد توی چو مرغ ابابیل پیل کرده شکار تو زاده عدمی آمده ز قحط دراز تو را چه مرغ مسمن غذا چه کژدم و مار به دیگ گرم رسیدی گهی دهان سوزی گهی سیاه کنی جامه و لب و دستار به هیچ سیر نگردی چو معده دوزخ مگر که بر تو نهد پای خالق جبار چنانک بر سر دوزخ قدم نهد خالق ندا کند که شدم سیر هین قدم بردار خداست سیرکن چشم اولیا و خواص که رسته اند ز خویش و ز حرص این مردار نه حرص علم و هنر ماندشان نه حرص بهشت نجوید او خر و اشتر که هست شیرسوار خموش اگر شمرم من عطا و بخشش هاش از آن شمار شود گیج و خیره روز شمار بیا تو مفخر تبریز شمس دین به حق کمینه چاکر تو شمس گنبد دوار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۷ شده ست نور محمد هزار شاخ هزار گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ هزار راهب و قسیس بردرد زنار تو را اگر سر کارست روزگار مبر شکار شو نفسی و دمی بگیر شکار تو را سعادت بادا که ما ز دست شدیم ز دست رفتن این بار نیست چون هر بار پریر یار مرا گفت کاین جهان بلاست بگفتمش که ولیکن نه چون تو بی زنهار جواب داد تو باری چرا زنی تشنیع که پات خار ندید و سرت نیافت خمار بگفتمش که بلی لیک هم مگیر مرا نیاحتی که کنم وفق نوحه اغیار چو میرخوان توام ترش بنهم و شیرین که هر کسی بخورد بای خود ز خوان کبار به سوزنی که دهان ها بدوخت در رمضان بیا بدوز دهانم که سیرم از گفتار ولی چو جمله دهانم کدام را دوزی نیم چو سوزن کو را بود یکی سوفار خیار امت محتاج شمس تبریزند شکافت خربزه زین غم چه جای خیر و خیار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۸ چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار بر آب دیده و خون جگر گرفت قرار هزار آتش و دود و غمست و نامش عشق هزار درد و دریغ و بلا و نامش یار هر آنک دشمن جان خودست بسم الله صلای دادن جان و صلای کشتن زار به من نگر که مرا او به صد چنین ارزد نترسم و نگریزم ز کشتن دلدار چو آب نیل دو رو دارد این شکنجه عشق به اهل خویش چو آب و به غیر او خون خوار چو عود و شمع نسوزد چه قیمتش باشد که هیچ فرق نماند ز عود و کنده خار چو زخم تیغ نباشد به جنگ و نیزه و تیر چه فرق حیز و مخنث ز رستم و جاندار به پیش رستم آن تیغ خوشتر از شکرست نثار تیر بر او لذیذتر ز نثار شکار را به دوصد ناز می برد این شیر شکار در هوس او دوان قطار قطار شکار کشته به خون اندرون همی زارد که از برای خدایم بکش تو دیگربار دو چشم کشته به زنده بدان همی نگرد که ای فسرده غافل بیا و گوش مخار خمش خمش که اشارات عشق معکوسست نهان شوند معانی ز گفتن بسیار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۹ مجوی شادی چون در غمست میل نگار که در دو پنجه شیری تو ای عزیز شکار اگر چه دلبر ریزد گلابه بر سر تو قبول کن تو مر آن را به جای مشک تتار درون تو چو یکی دشمنیست پنهانی بجز جفا نبود هیچ دفع آن سگسار کسی که بر نمدی چوب زد نه بر نمدست ولی غرض همه تا آن برون شود ز غبار غبارهاست درون تو از حجاب منی همی برون نشود آن غبار از یک بار به هر جفا و به هر زخم اندک اندک آن رود ز چهره دل گه به خواب و گه بیدار اگر به خواب گریزی به خواب دربینی جفای یار و سقط های آن نکوکردار تراش چوب نه بهر هلاکت چوبست برای مصلحتی راست در دل نجار از این سبب همه شر طریق حق خیرست که عاقبت بنماید صفاش آخر کار نگر به پوست که دباغ در پلیدی ها همی بمالد آن را هزار بار هزار که تا برون رود از پوست علت پنهان اگر چه پوست نداند ز اندک و بسیار تو شمس مفخر تبریز چاره ها داری شتاب کن که تو را قدرتیست در اسرار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۰ بیامدیم دگربار چون نسیم بهار برآمدیم چو خورشید با صد استظهار چو آفتاب تموزیم رغم فصل عجوز فکنده غلغل و شادی میانه گلزار هزار فاخته جویان ما که کو کوکو هزار بلبل و طوطی به سوی ما طیار به ماهیان خبر ما رسید در دریا هزار موج برآورد جوش دریابار به ذات پاک خدایی که گوش و هوش دهد که در جهان نگذاریم یک خرد هشیار به مصطفی و به هر چار یار فاضل او که پنج نوبت ما می زنند در اسرار بیامدیم ز مصر و دو صد قطار شکر تو هیچ کار مکن جز که نیشکر مفشار نبات مصر چه حاجت که شمس تبریزی دو صد نبات بریزد ز لفظ شکربار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۱ ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار بشارتیست ز عمر عزیز روی نگار ز خواب برجهی و روی یار را بینی زهی سعادت و اقبال و دولت بیدار همو گشاید کار و همو بگوید شکر چنان بود که گلی رست بی قرینه خار چو دست بر تو نهد یار و گویدت برخیز زهی قیامت و جنات و تحتها الانهار بگو به موسی عمران که شد همه دیده که نعره ارنی خیزد از دم دیدار برای مغلطه می دید و دیدنش می جست زهی مقام تجلی و آفتاب مدار ز بامداد چو افیون فضل او خوردیم برون شدیم ز عقل و برآمدیم ز کار ببین تو حال مرا و مرا ز حال مپرس چو عقل اندک داری برو مگو بسیار برو مگوی جنون را ز کوره معقولات که صد دریغ که دیوانه گشته ای یک بار مرا در این شب دولت ز جفت و طاق مپرس که باده جفت دماغست و یار جفت کنار مرا مپرس عزیزا که چند می گردی که هیچ نقطه نپرسد ز گردش پرگار غبار و گرد مینگیز در ره یاری که او به حسن ز دریا برآورید غبار منه تو بر سر زانو سر خود ای صوفی کز این تو پی نبری گر فروروی بسیار چو هیچ کوه احد برنیامد از بن و بیخ چه دست درزده ای در کمرگه کهسار در آن زمان که عسل های فقر می لیسیم به چشم ما مگسی می شود سپه سالار چه ایمنست دهم از خراج و نعل بها چو نعل ماست در آتش ز عشق تیزشرار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۲ درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر نه رنج اره کشیدی نه زخمه های تبر ور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شب جهان چگونه منور شدی بگاه سحر ور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افق کجا حیات گلستان شدی به سیل و مطر چو قطره از وطن خویش رفت و بازآمد مصادف صدف او گشت و شد یکی گوهر نه یوسفی به سفر رفت از پدر گریان نه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفر نه مصطفی به سفر رفت جانب یثرب بیافت سلطنت و گشت شاه صد کشور وگر تو پای نداری سفر گزین در خویش چو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثر ز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجه که از چنین سفری گشت خاک معدن زر ز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینی چنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمر ز شمس مفخر تبریز جوی شیرینی از آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۳ تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر تو برگ زرد چرایی به نوبهار نگر درآ به حلقه رندان که مصلحت اینست شراب و شاهد و ساقی بی شمار نگر بدانک عشق جهانی است بی قرار در او هزار عاشق بی جان و بی قرار نگر چو دررسی تو بدان شه که نام او نبرم به حق شاهی آن شه که شاهوار نگر چو دیده سرمه کشی باز رو از این سو کن بدین جهان پر از دود و پرغبار نگر هزار دود مرکب که چیست این فلکست غبار رنگ برآرد که سبزه زار نگر نگه مکن تو به خورشید چونک درتابد به گاه شام ورا زرد و شرمسار نگر چو ماه نیز به دریوزه پر کند زنبیل ز بعد پانزده روزش تو خوار و زار نگر بیا به بحر ملاحت به سوی کان وصال بدان دو غمزه مخمور یار غار نگر چو روح قدس ببوسید نعل مرکب او ز نعل نعره برآمد که حال و کار نگر اگر نه عفو کند حلم شمس تبریزی تو روح را ز چنین یار شرمسار نگر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۴ ندا رسید به جان ها ز خسرو منصور نظر به حلقه مردان چه می کنید از دور چو آفتاب برآمد چه خفته اند این خلق نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور درون چاه ز خورشید روح روشن شد ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا نظر به صنع حجابست از چنان منظور روان خفته اگر داندی که در خوابست از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور میان غلغله و دار و گیر و بردابرد میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور درآمد از در گلخن به خشم حمامی زدش به پای که برجه نه مرده ای در گور بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک ولی خزینه حمام سرد دید و نفور بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور چه خفته ایم ولیکن ز خفته تا خفته هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست نگر به دانش داوود و کوتهی زبور مگر که لطف کند باز شمس تبریزی وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۵ به من نگر که منم مونس تو اندر گور در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور سلام من شنوی در لحد خبر شودت که هیچ وقت نبودی ز چشم من مستور منم چو عقل و خرد در درون پرده تو به وقت لذت و شادی به گاه رنج و فتور شب غریب چو آواز آشنا شنوی رهی ز ضربت مار و جهی ز وحشت مور خمار عشق درآرد به گور تو تحفه شراب و شاهد و شمع و کباب و نقل و بخور در آن زمان که چراغ خرد بگیرانیم چه های و هوی برآید ز مردگان قبور ز های و هوی شود خیره خاک گورستان ز بانگ طبل قیامت ز طمطراق نشور کفن دریده گرفته دو گوش خود از بیم دماغ و گوش چه باشد به پیش نفخه صور به هر طرف نگری صورت مرا بینی اگر به خود نگری یا به سوی آن شر و شور ز احولی بگریز و دو چشم نیکو کن که چشم بد بود آن روز از جمالم دور به صورت بشرم هان و هان غلط نکنی که روح سخت لطیفست عشق سخت غیور چه جای صورت اگر خود نمد شود صدتو شعاع آینه جان علم زند به ظهور دهل زنید و سوی مطربان شهر تنید مراهقان ره عشق راست روز ظهور به جای لقمه و پول ار خدای را جستی نشسته بر لب خندق ندیدیی یک کور به شهر ما تو چه غمازخانه بگشادی دهان بسته تو غماز باش همچون نور

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۶ مرا بگاه ده ای ساقی کریم عقار که دوش هیچ نخفتم ز تشنگی و خمار لبم که نام تو گوید به باده اش خوش کن سرم خمار تو دارد به مستیش تو بخار بریز باده بر اجسامم و بر اعراضم چنانک هیچ نماند ز من رگی هشیار وگر خراب شوم من بود رگی باقی چو جغد هل که بگردد در این خراب دیار چو لاله زار کن این دشت را به باده لعل روا مدار که موقوف داریم به بهار ز توست این شجره و خرقه اش تو دادستی که از شراب تو اشکوفه کرده اند اشجار مرا چو مست کنی زین شجر برآرم سر به خنده دل بنمایم به خلق همچو انار مرا چو وقف خرابات خویش کردستی توام خراب کنی هم تو باشیم معمار بیار رطل گران تا خمش کنم پی آن نه لایقست که باشد غلام تو مکثار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۷ بکش بکش که چه خوش می کشی بیار بیار هزیمتان ره عشق را قطار قطار کنار بازگشادست عشق از مستی رسید دلشدگان را گه کنار کنار ز دست خویش از آن ساغری که می دانی اگر چه نیک خرابم بیا بیار بیار قرار دولت او خواه و از قرار مپرس که نیست از رخ او در دلم قرار قرار نگار کردن چون اشک بر رخ عاشق حلاوتیست در آن رو که زد نگار نگار ایا کسی که درافتاده ای به چنگالش ز چنگ دوست رهیدن طمع مدار مدار تو خون بدی وز عشقش چو شیر جوشیدی چو شیر خون نشود تو از این گذار گذار برو به باده مخدوم شمس دین آمیز که نیست باده تبریز را خمار خمار مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۸ کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر هنوز خواجه در اینست ریش خواجه نگر عجب که خواجه به رنگی که طفل بود بماند که ریش خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت بدان سبب که نگشتست خواجه زیر و زبر به چار پا و دو پا خواجه گرد عالم گشت ولیک هیچ نرفتست قعر بحر به سر گمان خواجه چنانست که خواجه بهتر گشت ولیک هست چو بیمار دق واپستر به حجت و به لجاج و ستیزه افزون گشت ز جان و حجت ذوقش نبود هیچ خبر طریق بحث لجاجست و اعتراض و دلیل طریق دل همه دیده ست و ذوق و شهد و شکر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۹ فغان فغان که ببست آن نگار بار سفر فغان که بنده مر او را نبود یار سفر فغان که کار سفر نیست سخره دستم که تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر ولیک طالع خورشید و مه سفر باشد که تاز گردششان سایه شد سوار سفر سفر بیامد وزان هجر عذرها می خواست بدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر بگفتمش که ز روباه شانگی بگذر که شیر کرد شکارم به مرغزار سفر مراست جان مسافر چو آب و من چون جوی روانه جانب دریا که شد مدار سفر دود به لب لب این جوی تا لب دریا دلی که خست در این راه ها ز خار سفر به روی آینه بنگر که از سفر آمد صفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر سفر سفر چو چنان یار غار در سفرست تو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راه چو سرو روح روانست در بهار سفر چو شمس مفخر تبریز در سفر افتاد چه مملکت که بگسترد در دوار سفر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۰ به خدمت لبت آمد به انتجاع شکر که از لب شکرین بخش یک دو صاع شکر تو ارتقا به سخا جو مگو نه گو آری نظر مکن که نیی یافت ارتفاع شکر لب تو است که شکر ز عین او روید نه منتظر که رسید نسیه از بقاع شکر شکر به وقت شکر خوردنت نصیبی یافت که بر مذاق دهان ها بود مطاع شکر ببسته ای دو لب امروز زان همی ترسم که از غم تو بماند ز انتفاع شکر زهی نبات که دارد لب تو کز وی شد امیر جمله نباتات بی نزاع شکر دهان ببندم و بسته شکر همی خایم که تا به جان برسد خوش به ابتلاع شکر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۱ قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور خراب کار مرا شمس دین کند معمور خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف که روح هاش به جان سجده می کنند از دور که تا ز بحر تحیر برآورد دستش هزار جان و روان های غرقه مغمور گر آسمان و زمین پر شود ز ظلمت کفر چو او بتابد پرتو بگیرد آن همه نور از آن صفا که ملایک از او همی یابند اگر رسد به شیاطین شوند هر یک حور وگر نباشد آن نور دیو را روزی به پرده های کرم دیو را کند مستور به روز عیدی کو بخش کردن آغازد به هر سوی ست عروسی به هر نواحی سور ز سوی تبریز آن آفتاب درتابد شوند زنده ذرایر مثال نفخه صور ایا صبا به خدا و به حق نان و نمک که هر سحر من و تو گشته ایم از او مسرور که چون رسی به نهایت کران عالم غیب از آن گذر کن و کاهل مباش چون رنجور از آن پری که از او یافتی بکن پرواز هزار ساله ره اندر پرت نباشد دور بپر چو خسته شود آن پرت سجودی کن برای حال من خسته جان و دل مهجور به آب چشم بگویش که از زمان فراق شدست روز سیاه و شدست مو کافور تو آن کسی که همه مجرمان عالم را به بحر رحمت غوطی دهی کنی مغفور چو چشم بینا در جان تو همی نرسد کسی که چشم ندارد یقین بود معذور چنان بکن تو به لابه که خاک پایش را بدیده آری کاین درد می شود ناسور وزین سفر به سعادت صبا چو بازآیی درافکنی به وجود و عدم شرار و شرور چو سرمه اش به من آری هزار رحمت نو به جانت بادا تا قرن های نامحصور مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۲ ببین دلی که نگردد ز جان سپاری سیر اسیر عشق نگردد ز رنج و خواری سیر ز زخم های نهانی که عاشقان دانند به خون درست و نگردد ز زخم کاری سیر مقیم شد به خرابات و جمله رندان را خراب کرد و نشد از شراب باری سیر هزار جان مقدس سپرد هر نفسی در آن شکار و نشد جان از آن شکاری سیر مثال نی ز لب یار کام پرشکرست ولیک نیست چو نی از فغان و زاری سیر بگفت تو ز چه سیری بگفتم از جز تو ولیک هیچ نگردم از آنچ داری سیر نه شهر و یار شناسیم ای مسلمانان از آنک نیست دل از جام شهریاری سیر هوای تو چو بهارست و دل ز توست چو باغ که باغ می نشود از دم بهاری سیر چو شرمسارم از احسان شمس تبریزی که جان مباد از این شرم و شرمساری سیر

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۳ مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر رخش کنار ندارد از او کنار مگیر جهان شکارگهی دان ز هر طرف صیدی درآ چو شیر به جز شیر نر شکار مگیر هوای نفس مهارست و خلق چون شتران به غیر آن شتر مست را مهار مگیر وجود جمله غبارست تابش از مه ماست به ماه پشت میار و ره غبار مگیر بران ز پیش جهان را که مار گنج تواست تواش به حسن چو طاووس گیر و مار مگیر چو خلق بر کف دستت نهند چون سیماب ز عشق بر کف سیماب شو قرار مگیر به حس دست بدان ار چه چشم تو بستست ز گلشن ازلی گل بچین و خار مگیر به بوی آن گل بگشاد دیده یعقوب نسیم یوسف ما را ز کرته خوار مگیر کیست یوسف جان شاه شمس تبریزی به غیر حضرت او را تو اعتبار مگیر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۴ چو دررسید ز تبریز شمس دین چو قمر ببست شمس و قمر پیش بندگیش کمر چو روی انور او گشت دیده دیده مقام دیدن حق یافت دیده های بشر فرشته نعره زنان پیش او چو چاوشان فلک سجودکنان پیش او به چشم و به سر به چشم نفس نشد روی ماه او دیدن که نفس می نگشاید به سوی شاه نظر که لعل آن مه خاصیت زمرد داشت از آن ببست از او اژدهای نفس به صبر درخت هر که بدو سر کشید جان نبرد ز اره های فنا و ز زخمه های تبر کنون که ماه نهان شد ز ابر این هجران ز ابرهای دو دیده فرودوید مطر ز قطره های دو دیده زمین شدی سرسبز اگر نه قطره برآمیختی به خون جگر جگر چو آلت رحمست رحم از او خیزد از این سبب مدد دیده ها بکرد مگر ز عشق جمله اجزای خانه باخبرند چو کدخدای بود از جمال شه مخبر تو طالب خبری کم نشین به بی خبران گروه بی خبران را به هیچ سگ مشمر که جفت مرده تو را مرده شوی گرداند که شوی مرده بود خود ز مرده شوی بتر به چشم درد به عیسی نگر اگر نگری سرک مپیچ بدان چشم و در خرش منگر چو همنشین شود انگور با خم سرکه شراب او ترشی شد حریف اوست کبر به حیله حیله تو سوراخ کن خم ترشی برون گریز و برو سوی بحر شهد و شکر کدام بحر خداوند شمس دین به حق به ذات پاک خدا اوست خسرو اکبر مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵ از آن مقام که نبود گشاد زود گذر برو به سوی خریدار خویش همچون زر درخت اگر متحرک شدی ز جای به جا نه رنج اره کشیدی نه زخمه های تبر زمان چو حاکم تست و مکان چو معبر تو مکان نیک گزین و زمان نکو بنگر چنان شوی که مکان و زمان و اهل زمان دگر نتاند کردن به فعل در تو اثر تو تیره گردی از شب چو آینه گردون نه زردروی خزان گردی از هوا چو شجر

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 19 · Qur'an & Sunnah