Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۸ تا به کی ای شکر چو تن بی دل و جان فغان کنم چند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم از غم و اندهان من سوخت درون جان من جمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنی چند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم مؤمن عشقم ای صنم نعره عشق می زنم همچو اسیرکان ز غم تا به کی الامان کنم چونک خیال تو سحر سوی من آید ای قمر چون گذرد ز موج خون خاصه که خون فشان کنم سنگ شد آب از غمم آه نه سنگ و آهنم کآتش روید از تنم چونک حدیث آن کنم ای تبریز شمس دین با تو قرین و چون قرین دور قمر اگر هله با تو یکی قران کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۹ ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام ناز رها کن ای صنم راست بگو که داده ام گرچه برفتی از برم آن بنرفت از سرم بر سر ره بیا ببین بر سر ره فتاده ام چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شد دوختم آن دو چشم را چشم دگر گشاده ام چون بگشاید این دلم جز به امید عهد دوست نامه عهد دوست را بر سر دل نهاده ام زاده اولم بشد زاده عشقم این نفس من ز خودم زیادتم زانک دو بار زاده ام چون ز بلاد کافری عشق مرا اسیر برد همچو روان عاشقان صاف و لطیف و ساده ام من به شهی رسیده ام زلف خوشش کشیده ام خانه شه گرفته ام گرچه چنین پیاده ام از تبریز شمس دین بازبیا مرا ببین مات شدم ز عشق تو لیک از او زیاده ام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰ تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخورد تا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم نیستم از روان ها بر حذرم ز جان ها جان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدو تا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دست این دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم این همه ناله های من نیست ز من همه از اوست کز مدد می لبش بی دل و بی زبان شدم گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی من ز برای این سخن شهره عاشقان شدم جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار من من به جهان چه می کنم چونک از این جهان شدم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۱ گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم لابه بنده گوش کن گوش مخار ای صنم فوق فلک مکان تو جان و روان روان تو هل طربی که برکند بیخ خمار ای صنم این دو حریف دلستان باد قرین دوستان جیم جمال خوب تو جام عقار ای صنم مرغ دل علیل را شهپر جبرییل را غیر بهشت روی تو نیست مطار ای صنم خمر عصیر روح را نیست نظیر در جهان ذوق کنار دوست را نیست کنار ای صنم معجز موسوی توی چون سوی بحر غم روی از تک بحر برجهد گرد و غبار ای صنم جام پر از عقار کن جان مرا سوار کن زود پیاده را ببین گشته سوار ای صنم مرکب من چو می بود هر عدمیم شیء بود موجب حبس کی بود وام قمار ای صنم هین که فزود شور من هم تو بخوان زبور من کرد دل شکور من ترک شکار ای صنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۲ بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم که سنگ خاره جان گیرد بپیوند خداوندم همی گفتم به گل روزی زهی خندان قلاوزی مرا گل گفت می دانی تو باری کز چه می خندم خیال شاه خوش خویم تبسم کرد در رویم چنین شد نسل بر نسلم چنین فرزند فرزندم شه من گفت هر مسکین که عمرش نیست من عمرم بدین وعده من مسکین امید از عمر برکندم دل من بانگ بر من زد چه باشد قدر عمری خود چه منت می نهی بر من تو خود چندی و من چندم شهی کز لطف می آید اگر منت نهد شاید که چاهی پرحدث بودی منت از زر درآگندم کمر نابسته در خدمت مرا تاج خرد داد او تو خود اندیشه کن با خود چه بخشد گر بپیوندم یقول العشق لی سرا تنافس و اغتنم برا و لا تفجر و لا تهجر و الا تبتیس تندم همه شاهان غلامان را به خرسندی ثنا گفته همه خشم خداوندی بر من این که خرسندم مضی فی صحوتی یومی و فاض السکر فی قومی فاسرع و اسقنی خمرا حمیرا تشبه العندم بیا درده یکی جامی پر از شادی و آرامی که بنمایم سرانجامی چو مخموران بپرسندم میازارید از خویم که من بسیار می گویم جهانی طوطیان دارم اگر بسیار شد قندم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۳ کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارم در آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم ز عقل خود چو رفتم من سر زلفش گرفتم من کنون در حلقه زلفش گرفتارم گرفتارم چو هر دم می فزون باشد ببین حالم که چون باشد چنان می های صدساله چنین عقلی که من دارم بگوید در چنان مستی نهان کن سر ز من رستی مسلمانان در آن حالت چه پنهان ماند اسرارم مرا می گوید آن دلبر که از عاشق فنا خوشتر نگارا چند بشتابی نه آخر اندر این کارم چو ابر نوبهاری من چه خوش گریان و خندانم از آن می های کاری من چه خوش بی هوش هشیارم چو عنقا کوه قافی را تو پران بینی از عشقش اگر آن که خبر یابد ز لعل یار عیارم منم چو آسمان دوتو ز عشق شمس تبریزی بزن تو زخمه آهسته که تا برنسکلد تارم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۴ درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایب ها که چندین سال من کشتی در این خشکی همی رانم بیا ای جان توی موسی و این قالب عصای تو چو برگیری عصا گردم چو افکندیم ثعبانم تو عیسی و من مرغت تو مرغی ساختی از گل چنانک دردمی در من چنان در اوج پرانم منم استون آن مسجد که مسند ساخت پیغامبر چو او مسند دگر سازد ز درد هجر نالانم خداوند خداوندان و صورت ساز بی صورت چه صورت می کشی بر من تو دانی من نمی دانم گهی سنگم گهی آهن زمانی آتشم جمله گهی میزان بی سنگم گهی هم سنگ و میزانم زمانی می چرم این جا زمانی می چرند از من گهی گرگم گهی میشم گهی خود شکل چوپانم هیولایی نشان آمد نشان دایم کجا ماند نه این ماند نه آن ماند بداند آن من آنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۵ ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم مکن ای شه مکافاتم مکن ای شه مکافاتم دلم پر گشت از مهری که بر چشمت از او مهری اگر در پیش محرابم وگر کنج خراباتم به لخت این دل پاره مگر رحمت شد آواره مرا فریاد رس آخر که در دریای آفاتم چو شاه خوش خرام آمد جز او بر من حرام آمد چه بی برگم ز هجرانش اگر در باغ و جناتم مرا رخسار او باید چه سود از ماه و پروینم چو شام زلف او خواهم چه سود از شام و شاماتم چو از دستش خورم باده منم آزاد و آزاده چو پیش او زمین بوسم به بالای سماواتم سعادت ها که من دارم ز شمس الدین تبریزی سعادت ها سجود آرد به پیش این سعاداتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۶ ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیده ستم ز افسون هاش مجنونم ز افسان هاش سرمستم بتان بس دیده ام جانا ولیکن نی چنین زیبا توی پیوندم و خویشم کنون در خویش درجستم همه شب از پریشانی چنان بودم که می دانی ولیک این دم ز حیرانی کریما از دگر دستم از این حالت که دل دارد بگیر و برجهان او را که من خاکی ز سعی تو ز روی خاک برجستم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۷ به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم چه مانی تو بدان صورت که از مردم شنیدستم چنین باغی در این عالم نرسته ست و نروید هم نه در خواب و نه بیداری چنین میوه نچیدستم دعای یک پدر نبود دعای صد نبی باشد کز این سان دولتی گشتم بدین دولت رسیدستم شنیدم ز آسمان روزی که دارم از غمت سوزی ز رفعت های سوز او در این گردش خمیدستم مرا می گوید اندیشه ز عشق آموختم پیشه ز عدل دوست قفلستم ز لطف او کلیدستم گرفته هر یکی ذره یکی آیینه پیش رو کز آن آیینه گر این را به نرخ جان خریدستم کدام است او یکی اویی همه اوها از او بویی که از بعدش یزیدستم ز قربش بایزیدستم بگفتم نیشکر را من که از کی پرشکر گشتی اشارت کرد سوی تو کز انفاسش چشیدستم به جان گفتم که چون غنچه چرا چهره نهان کردی بگفت از شرم روی او به جسم اندر خزیدستم جهان پیر را گفتم که هم بندی و هم پندی بگفتا گرچه پیرم من ولیک او را مریدستم چو سوسن صد زبان دارد جهان در شکر و آزادی کز آن جان و جهان خورش مزید اندر مزیدستم بهار آمد چو طاووسی هزاران رنگ بر پرش که من از باغ حسن او بدین جانب پریدستم ز بهر عشرت جان ها کشیدم راح و ریحان ها برای رنج رنجوران عقاقیری کشیدستم شبی عشق فریبنده بیامد جانب بنده که بسم الله که تتماجی برای تو پزیدستم یکی تتماج آورد او که گم کردم سر رشته شکستم سوزن آن ساعت گریبان ها دریدستم چو نوشیدم ز تتماجش فروکوبید چون سیرم چو طزلق رو ترش کردم کز آن شیرین بریدستم به دست من به جز سیخی از آن تتماج او نامد ولی چون سیخ سرتیزم در آنچ مستفیدستم به هر برگی از آن تتماج بشکفته ست نوعی گل شکوفه کرد هر باغی که چون من بشکفیدستم شکوفه چون همی ریزد عقیبش میوه می خیزد بقا در نفی دان که من بدید از نابدیدستم همه بالیدن عاشق پی پالودنی آید پی قربان همی دان تو هر آنچ پروریدستم ندارد فایده چیزی به جز هنگام کاهیدن گزافه نیست این که من ز غم کاهش گزیدستم بنال ای یار چون سرنا که سرنا بهر ما نالد از آن دم ها پرآتش که در سرنا دمیدستم مجو از من سخن دیگر برو در روضه اخضر از آن حسن و از آن منظر بجو که من خریدستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۸ دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم کنون عزم لقا دارم من اینک رخت بربستم توی قبله همه عالم ز قبله رو نگردانم بدین قبله نماز آرم به هر وادی که من هستم مرا جانی در این قالب وانگه جز توم مذهب که من از نیستی جانا به عشق تو برون جستم اگر جز تو سری دارم سزاوار سر دارم وگر جز دامنت گیرم بریده باد این دستم به هر جا که روم بی تو یکی حرفیم بی معنی چو هی دو چشم بگشادم چو شین در عشق بنشستم چو من هی ام چو من شینم چرا گم کرده ام هش را که هش ترکیب می خواهد من از ترکیب بگسستم جهانی گمره و مرتد ز وسواس هوای خود به اقبال چنین عشقی ز شر خویشتن رستم به سربالای عشق این دل از آن آمد که صافی شد که از دردی آب و گل من بی دل در این پستم زهی لطف خیال او که چون در پاش افتادم قدم های خیالش را به آسیب دو لب خستم بشستم دست از گفتن طهارت کردم از منطق حوادث چون پیاپی شد وضوی توبه بشکستم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۹ بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم برآمد موج آب چشم و خون دل نتانستم شکسته بسته می گفتم پریر از شرح دل چیزی تنک شد جام فکر و من چو شیشه خرد بشکستم چو تخته تخته بشکستند کشتی ها در این طوفان چه باشد زورق من خود که من بی پا و بی دستم شکست از موج این کشتی نه خوبی ماند و نه زشتی شدم بی خویش و خود را من سبک بر تخته ای بستم نه بالایم نه پست اما ولیک این حرف پست آمد که گه زین موج بر اوجم گهی زان اوج در پستم چه دانم نیستم هستم ولیک این مایه می دانم چو هستم نیستم ای جان ولی چون نیستم هستم چه شک ماند مرا در حشر چون صد ره در این محشر چو اندیشه بمردم زار و چون اندیشه برجستم جگر خون شد ز صیادی مرا باری در این وادی ز صیدم چون نبد شادی شدم من صید و وارستم بود اندیشه چون بیشه در او صد گرگ و یک میشه چه اندیشه کنم پیشه که من ز اندیشه ده مستم به هر چاهی که برکندم ز اول من درافتادم به هر دامی که بنهادم من اندر دام پیوستم خسی که مشتریش آمد خیال خام ریش آمد سبال از کبر می مالد که رو من کار کردستم چه کردی آخر ای کودن نشاندی گل در این گلخن نرست از گلشنت برگی ولیک از خار تو خستم مرا واجب کند که من برون آیم چو گل از تن که عمرم شد به شصت و من چو سین و شین در این شستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۰ اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم برآور سر ز جود من که لاتأسوا نمودستم اگر فانی شود عالم ز دریایی بود شبنم گر افتاده ست او از خود نیفتاده ست از دستم جهان ماهی عدم دریا درون ماهی این غوغا کنم صیدش اگر گم شد که من صیاد بی شستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۱ بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم ازیرا نعل اسبت را به هنگام چرا گردم امانی از ندم دادی نه لافیدی نه دم دادی زهی عیسی دم فردم زهی با کر و با فر دم چو دخلم از لبی دادی که پاک آمد ز بیدادی کی داند وسعت خرجم کجا گشته ست هر خر جم چو دیدم داد و جود تو شدم محو وجود تو یکی رنگی برآوردم که گویی باغ را وردم تو داوود جوانمردی امام قدر السردی چو من محصون آن سردم برون از گرم و از سردم چو عکس جیش حسن تو طراد آورد بر نقشم برون جستم ز فکرت من نه در عکسم نه در طردم خمش کن کاندر این وادی شرابی بود جاویدی رواق و درد او خوردم که هر دو بود درخوردم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۲ طواف حاجیان دارم به گرد یار می گردم نه اخلاق سگان دارم نه بر مردار می گردم مثال باغبانانم نهاده بیل بر گردن برای خوشه خرما به گرد خار می گردم نه آن خرما که چون خوردی شود بلغم کند صفرا ولیکن پر برویاند که چون طیار می گردم جهان مارست و زیر او یکی گنجی است بس پنهان سر گنجستم و بر وی چو دم مار می گردم ندارم غصه دانه اگر چه گرد این خانه فرورفته به اندیشه چو بوتیمار می گردم نخواهم خانه ای در ده نه گاو و گله فربه ولیکن مست سالارم پی سالار می گردم رفیق خضرم و هر دم قدوم خضر را جویان قدم برجا و سرگردان که چون پرگار می گردم نمی دانی که رنجورم که جالینوس می جویم نمی بینی که مخمورم که بر خمار می گردم نمی دانی که سیمرغم که گرد قاف می پرم نمی دانی که بو بردم که بر گلزار می گردم مرا زین مردمان مشمر خیالی دان که می گردد خیال ار نیستم ای جان چه بر اسرار می گردم چرا ساکن نمی گردم بر این و آن همی گویم که عقلم برد و مستم کرد ناهموار می گردم مرا گویی مرو شپشپ که حرمت را زیان دارد ز حرمت عار می دارم از آن بر عار می گردم بهانه کرده ام نان را ولیکن مست خبازم نه بر دینار می گردم که بر دیدار می گردم هر آن نقشی که پیش آید در او نقاش می بینم برای عشق لیلی دان که مجنون وار می گردم در این ایوان سربازان که سر هم درنمی گنجد من سرگشته معذورم که بی دستار می گردم نیم پروانه آتش که پر و بال خود سوزم منم پروانه سلطان که بر انوار می گردم چه لب را می گزی پنهان که خامش باش و کمتر گوی نه فعل و مکر توست این هم که بر گفتار می گردم بیا ای شمس تبریزی شفق وار ارچه بگریزی شفق وار از پی شمست بر این اقطار می گردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۳ تو تا دوری ز من جانا چنین بی جان همی گردم چو در چرخم درآوردی به گردت زان همی گردم چو باغ وصل خوش بویم چو آب صاف در جویم چو احسان است هر سویم در این احسان همی گردم مرا افتاد کار خوش زهی کار و شکار خوش چو باد نوبهار خوش در این بستان همی گردم چه جای باغ و بستانش که نفروشم به صد جانش شدم من گوی میدانش در این میدان همی گردم کسی باشد ملول ای جان که او نبود قبول ای جان منم آل رسول ای جان پس سلطان همی گردم تو را گویم چرا مستم ز لعلش بوی بردستم کلند عشق در دستم به گرد کان همی گردم منم از کیمیای جان چه جای دل چه جای جان نه چون تو آسیای نان که گرد نان همی گردم قدح وارم در این دوران میان حلقه مستان ز دست این به دست آن بدین دستان همی گردم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۴ بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدم جوابم داد کای زیرک بگاهت نیز هم دیدم بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نادیده بگفت او ناپسندت را به لطف خود پسندیدم بگفتم گرچه شد تقصیر دل هرگز نگردیده ست بگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم بگفتم هجر خونم خورد بشنو آه مهجوران بگفت آن دام لطف ماست کاندر پات پیچیدم چو یوسف کابن یامین را به مکر از دشمنان بستد تو را هم متهم کردند و من پیمانه دزدیدم بگفتم روز بی گاه است و بس ره دور گفتا رو به من بنگر به ره منگر که من ره را نوردیدم به گاه و بی گه عالم چه باشد پیش این قدرت که من اسرار پنهان را بر این اسباب نبریدم اگر عقل خلایق را همه بر همدگر بندی نیابد سر لطف ما مگر آن جان که بگزیدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۵ دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارم قبول تو دعاها را بر آن باری چه حق دارم به گرد شمع سمع تو دعاهاام همی گردد از آن چون پر پروانه دعای محترق دارم به دارالکتب حاجاتم درآ که بهر اصغایت صحف فوق صحف دارم ورق زیر ورق دارم سرم در چرخ کی گنجد که سر بخشیده فضل است دلم شاد است و می گوید غم رب الفلق دارم چو شاخ بید اندیشه ز هر بادی اگر پیچد چو بیخ سدره خضرا اصول متفق دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۶ چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم درون خمره عالم چو زنبوری همی گردم مبین تو ناله ام تنها که خانه انگبین دارم دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم چو دیو و آدمی و جن همی بینی به فرمانم نمی دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم چرا پژمرده باشم من که بشکفته ست هر جزوم چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم کبوترخانه ای کردم کبوترهای جان ها را بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم شعاع آفتابم من اگر در خانه ها گردم عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در وی که هر ذره همی گوید که در باطن دفین دارم تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷ من از اقلیم بالایم سر عالم نمی دارم نه از آبم نه از خاکم سر عالم نمی دارم اگر بالاست پراختر وگر دریاست پرگوهر وگر صحراست پرعبهر سر آن هم نمی دارم مرا گویی ظریفی کن دمی با ما حریفی کن مرا گفته ست لاتسکن تو را همدم نمی دارم مرا چون دایه فضلش به شیر لطف پرورده ست چو من مخمور آن شیرم سر زمزم نمی دارم در آن شربت که جان سازد دل مشتاق جان بازد خرد خواهد که دریازد منش محرم نمی دارم ز شادی ها چو بیزارم سر غم از کجا دارم به غیر یار دلدارم خوش و خرم نمی دارم پی آن خمر چون عندم شکم بر روزه می بندم که من آن سرو آزادم که برگ غم نمی دارم درافتادم در آب جو شدم شسته ز رنگ و بو ز عشق ذوق زخم او سر مرهم نمی دارم تو روز و شب دو مرکب دان یکی اشهب یکی ادهم بر اشهب بر نمی شینم سر ادهم نمی دارم جز این منهاج روز و شب بود عشاق را مذهب که بر مسلک به زیر این کهن طارم نمی دارم به باغ عشق مرغانند سوی بی سویی پران من ایشان را سلیمانم ولی خاتم نمی دارم منم عیسی خوش خنده که شد عالم به من زنده ولی نسبت ز حق دارم من از مریم نمی دارم ز عشق این حرف بشنیدم خموشی راه خود دیدم بگو عشقا که من با دوست لا و لم نمی دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۸ همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم کبوتر همچو من دیدی که من در جستن بازم به هر هنگام هر مرغی به هر پری همی پرد مگر من سنگ پولادم که در پرواز آغازم دهان مگشای بی هنگام و می ترس از زبان من زبانت گر بود زرین زبان درکش که من گازم به دنبل دنبه می گوید مرا نیشی است در باطن تو را بشکافم ای دنبل گر از آغاز بنوازم بمالم بر تو من خود را به نرمی تا شوی ایمن به ناگاهانت بشکافم که تا دانی چه فن سازم دهان مگشای این ساعت ازیرا دنبل خامی چو وقت آید شوی پخته به کار تو بپردازم کدامین شوخ برد از ما که دیده شوخ کردستی چه خوانی دیده پیهی را که پس فرداش بگدازم کمان نطق من بستان که تیر قهر می پرد که از مستی مبادا تیر سوی خویش اندازم یکی سوزی است سازنده عتاب شمس تبریزی رهم از عالم ناری چو با این سوز درسازم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۹ نه آن بی بهره دلدارم که از دلدار بگریزم نه آن خنجر به کف دارم کز این پیکار بگریزم منم آن تخته که با من دروگر کارها دارد نه از تیشه زبون گردم نه از مسمار بگریزم مثال تخته بی خویشم خلاف تیشه نندیشم نشایم جز که آتش را گر از نجار بگریزم چو سنگم خوار و سرد ار من به لعلی کم سفر سازم چو غارم تنگ و تاری گر ز یار غار بگریزم نیابم بوس شفتالو چو بگریزم ز بی برگی نبویم مشک تاتاری گر از تاتار بگریزم از آن از خود همی رنجم که منهم در نمی گنجم سزد چون سر نمی گنجد گر از دستار بگریزم هزاران قرن می باید که این دولت به پیش آید کجا یابم دگربارش اگر این بار بگریزم نه رنجورم نه نامردم که از خوبان بپرهیزم نه فاسد معده ای دارم که از خمار بگریزم نیم بر پشت پالانی که در میدان سپس مانم نیم فلاح این ده من که از سالار بگریزم همی گویم دلا بس کن دلم گوید جواب من که من در کان زر غرقم چرا ز ایثار بگریزم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۰ نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم منم فرزند عشق جان ولی پیش از پدر باشم اگر چه روغن بادام از بادام می زاید همی گوید که جان داند که من بیش از شجر باشم به ظاهربین همی گوید چو مسجود ملایک شد که ای ابله روا داری که جسم مختصر باشم زمانی بر کف عشقش چو سیمابی همی لرزم زمانی در بر معدن همه دل همچو زر باشم منم پیدا و ناپیدا چو جان و عشق در قالب گهی اندر میان پنهان گهی شهره کمر باشم در آن زلفین آن یارم چه سوداها که من دارم گهی در حلقه می آیم گهی حلقه شمر باشم اگر عالم بقا یابد هزاران قرن و من رفته میان عاشقان هر شب سمر باشم سمر باشم مرا معشوق پنهانی چو خود پنهان همی خواهد وگر نی رغم شب کوران عیان همچون قمر باشم مرا گردون همی گوید که چون مه بر سرت دارم بگفتم نیک می گویی بپرس از من اگر باشم اگر ساحل شود جنت در او ماهی نیارامد حدیث شهد او گویم پس آنگه در شکر باشم به روز وصل اگر ما را از آن دلدار بشناسی پس آن دلبر دگر باشد من بی دل دگر باشم بسوزا این تنم گر من ز هر آتش برافروزم مبادم آب اگر خود من ز هر سیلاب تر باشم در آن محوی که شمس الدین تبریزیم پالاید ملک را بال می ریزد من آن جا چون بشر باشم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۱ مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم چو غم بر من فروریزی ز لطف غم خجل باشم غمان تو مرا نگذاشت تا غمگین شوم یک دم هوای تو مرا نگذاشت تا من آب و گل باشم همه اجزای عالم را غم تو زنده می دارد منم کز تو غمی خواهم که در وی مستقل باشم عجب دردی برانگیزی که دردم را دوا گردد عجب گردی برانگیزی که از وی مکتحل باشم فدایی را کفیلی کو که ارزد جان فدا کردن کسایی را کسایی کو که آن را مشتمل باشم مرا رنج تو نگذارد که رنجوری به من آید مرا گنج تو نگذارد که درویش و مقل باشم صباح تو مرا نگذاشت تا شمعی برافروزم عیان تو مرا نگذاشت تا من مستدل باشم خیالی کان به پیش آید خیالت را بپوشاند اگر خونش بریزم من ز خون او بحل باشم بسوزانم ز عشق تو خیال هر دو عالم را بسوزند این دو پروانه چو من شمع چگل باشم خمش کن نقل کمتر کن ز حال خود به قال خود چنان نقلی که من دارم چرا من منتقل باشم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۲ تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم عدم خود قابل هست است از آن هم نیز کم باشم چو زان یوسف جدا مانم یقین در بیت احزانم حریف ظن بد باشم ندیم هر ندم باشم چو شحنه شهر شه باشم عسس گردم چو مه باشم شکنجه دزد غم باشم سقام هر سقم باشم ببندم گردن غم را چو اشتر می کشم هر جا بجز خارش ننوشانم چو در باغ ارم باشم قضایش گر قصاص آرد مرا اشتر کند روزی جمازه حج او گردم حمول آن حرم باشم منم محکوم امر مر گه اشتربان و گه اشتر گهی لت خواره چون طبلم گهی شقه علم باشم اگر طبال اگر طبلم به لشکرگاه آن فضلم از این تلوین چه غم دارم چو سلطان را حشم باشم بگیرم خرس فکرت را ره رقصش بیاموزم به هنگامه بتان آرم ز رقصش مغتنم باشم چو شمعی ام که بی گفتن نمایم نقش هر چیزی مکن اندیشه کژمژ که غماز رقم باشم یقول العشق یا صاحی تساکر و اغتنم راحی فاشبعناک یا طاوی و داویناک یا اخشم شکرنا نعمه المولی و مولانا به اولی فهذا العیش لا یفنی و هذا الکاس لا یهشم افندی کالی میراسوذ لزمونو تا کالاسو اذی نازس کنا خارس که تا من محتشم باشم یزک ای یار روحانی ورر عیسی بکی جانی سنک اول ایلکل قانی اگر من متهم باشم خمش باشم ترش باشم به قاصد تا بگوید او خمش چونی ترش چونی تو را چون من صنم باشم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۳ من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد دوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جان ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف خنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم چو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیرد چه دستک ها زنم آن دم که پابست رسن باشم مرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زد خنک آن کاروان کش من در این ره راه زن باشم چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز من غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم چو یار ذوفنون من زند پرده جنون من خدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشم ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبم چه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم چو بیش از صد جهان دارم چرا در یک جهان باشم چو پخته شد کباب من چرا در بابزن باشم کبوترباز عشقش را کبوتر بود جان من چو برج خویش را دیدم چرا اندر بدن باشم گهی با خویش در جنگم گهی بی خویشم و دنگم چو آمد یار گلرنگم چرا با این سه فن باشم چو در گرمابه عشقش حجابی نیست جان ها را نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم خمش کن ای دل گویا که من آواره خواهم شد وطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم اگر من در وطن باشم وگر بیرون ز تن باشم ز تاب شمس تبریزی سهیل اندر یمن باشم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۴ چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد چو در جلوه ست حسن او چه بند بوالحسن باشم اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اکنون چو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم چو از نحس زحل رستم چه زیر آسمان باشم چو محنت جمله دولت گشت از چه ممتحن باشم حسد بر من حسد دارد مرا بر کی حسد باشد ز جوی خمر چون مستم چرا تشنه لبن باشم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۵ به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم به حق اشک گرم من به حق آه سرد من که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی گفتی که از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانم جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی بگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۶ تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم وزین سرگشته مجنون چه می خواهی نمی دانم در این درگاه بی چونی همه لطف است و موزونی چه صحرایی چه خضرایی چه درگاهی نمی دانم به خرمنگاه گردونی که راه کهکشان دارد چو ترکان گرد تو اختر چه خرگاهی نمی دانم ز رویت جان ما گلشن بنفشه و نرگس و سوسن ز ماهت ماه ما روشن چه همراهی نمی دانم زهی دریای بی ساحل پر از ماهی درون دل چنین دریا ندیدستم چنین ماهی نمی دانم شهی خلق افسانه محقر همچو شه دانه بجز آن شاه باقی را شهنشاهی نمی دانم زهی خورشید بی پایان که ذراتت سخن گویان تو نور ذات اللهی تو اللهی نمی دانم هزاران جان یعقوبی همی سوزد از این خوبی چرا ای یوسف خوبان در این چاهی نمی دانم خمش کن کز سخن چینی همیشه غرق تلوینی دمی هویی دمی هایی دمی آهی نمی دانم خمش کردم که سرمستم از آن افسون که خوردستم که بی خویشی و مستی را ز آگاهی نمی دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۷ چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم چو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم زبانم عقده ای دارد چو موسی من ز فرعونان ز رشک آنک فرعونی خبر یابد ز برهانم فروبندید دستم را چو دریابید هستم را به لشکرگاه فرعونی که من جاسوس سلطانم نه جاسوسم نه ناموسم من از اسرار قدوسم رها کن چونک سرمستم که تا لافی بپرانم ز باده باد می خیزد که باده باد انگیزد خصوصا این چنین باده که من از وی پریشانم همه زهاد عالم را اگر بویی رسد زین می چه ویرانی پدید آید چه گویم من نمی دانم چه جای می که گر بویی از آن انفاس سرمستان رسد در سنگ و در مرمر بلافد کآب حیوانم وجود من عزبخانه ست و آن مستان در او جمعند دلم حیران کز ایشانم عجب یا خود من ایشانم اگر من جنس ایشانم وگر من غیر ایشانم نمی دانم همین دانم که من در روح و ریحانم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۸ ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم میان خونم و ترسم که گر آید خیال او به خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایم خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی ز من گر یک نشان خواهد نشانی هاش بنمایم همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم ز شب های من گریان بپرس از لشکر پریان که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی سوزد و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی شایم رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم من این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو که من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم همی گیرد گریبانم همی دارد پریشانم من این خوش خوی بدخو را نمی دانم نمی دانم مرا جان طرب پیشه ست که بی مطرب نیارامد من این جان طرب جو را نمی دانم نمی دانم یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله آهو که من این شیر و آهو را نمی دانم نمی دانم مرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کرده که این سیلاب و این جو را نمی دانم نمی دانم چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان نکوگو را و بدگو را نمی دانم نمی دانم زمین چون زن فلک چو شو خورد فرزند چون گربه من این زن را و این شو را نمی دانم نمی دانم مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید که غمزه چشم و ابرو را نمی دانم نمی دانم منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش اگر چه اصل این بو را نمی دانم نمی دانم جهان گر رو ترش دارد چو مه در روی من خندد که من جز میر مه رو را نمی دانم نمی دانم ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پرد که من آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد من این گندیده تزغو را نمی دانم نمی دانم دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد من این نان و ترازو را نمی دانم نمی دانم چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم من که این لالای لولو را نمی دانم نمی دانم تو گویی شش جهت منگر به سوی بی سوی برپر بیا این سو من آن سو را نمی دانم نمی دانم خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی که قیل و قال و قالو را نمی دانم نمی دانم به دستم یرلغی آمد از آن قان همه قانان که من با چو و با تو را نمی دانم نمی دانم دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانی که من این درد پهلو را نمی دانم نمی دانم مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید که من این درد و دارو را نمی دانم نمی دانم برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را که جز آن جعد و گیسو را نمی دانم نمی دانم برو ای روز گلچهره که خورشیدت چه گلگون است که من جز نور یاهو را نمی دانم نمی دانم برو ای باغ با نقلت برو ای شیره با شیرت که جز آن نقل و طزغو را نمی دانم نمی دانم اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من بجز آن برج و بارو را نمی دانم نمی دانم چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم چه عیب است ار هلاوو را نمی دانم نمی دانم هلاوو را بپرس آخر از آن ترکان حیران کن کز آن حیرت هلا او را نمی دانم نمی دانم دلم چون تیر می پرد کمان تن همی غرد اگر آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را من آن ترکم که هندو را نمی دانم نمی دانم بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من که با تو سنگ و لولو را نمی دانم نمی دانم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۰ بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم روان شد سوی ما کوثر پر از شیر و پر از شکر بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم یکی آهوی جان پرور برآمد از بیابانی که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان که با سرمست و با حیران چه گفتم من که الهاکم یکی عاقل میان ما به دارو هم نمی یابد در این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم به نزد من یکی ساغر به از صد خانه پرزر بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم میان روزه داران خوش شراب عید در می کش نه آن مستی که شب آیی ز ترس خلق چون کزدم بخور بی رطل و بی کوزه میی کو بشکند روزه نه ز انگورست و نی شیره نی از طزغو نی از گندم شرابی نی که درریزی سحر مخمور برخیزی دروغین است آن باده از آن افتاده کوته دم دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می رو پیاپی اندر این مستی نی اشتر جو و نی جم جم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۱ بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم که بنوشت آن مه بی کیف دعوت نامه ای پیشم روان شد سوی ما کوثر که گنجا نیست ظرف اندر بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم یکی آهوی چون جانی برآمد از بیابانی که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان که بر سرمست و با حیران چه برخوانیم الهاکم یکی عاقل میان ما به دارو هم نمی یابند در این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم بر مخمور یک ساغر به از صد خانه پرزر بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم میان روزه داران خوش شراب عشق در می کش نه آن مستی که شب آیی ز شرم خلق چون کزدم بخور بی رطل و بی کوزه میی کو نشکند روزه نه ز انگور است و نه از شیره نه از بگنی نه از گندم شرابی نی که درریزی سر مخمور برخیزی دروغین است آن باده از آن افتاد کوته دم رسید از باده خانه پر به زیر مشک می اشتر رها کن خواب خراخر که قمقم بانگ زد قم قم دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می رو پیاپی اندر این مستی نه اشتر جو و نی جم جم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۲ زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم وگر در راه بازار غم عشقت خریدارم به صد جان ها بنفروشم ز عشقت آنچ من دارم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۳ بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم دریدم پرده بی چون سر آن هم نمی دارم مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده ست ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی دارم چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی گوید بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی دارم دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی دارم چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود هزاران بار می گوید سر آن هم نمی دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۴ ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم تا غرقه شده ست از تو در خون جگر خوابم از کان شکر جستن اندر شب آبستن بگداخت در اندیشه مانند شکر خوابم بی لطف وصال او گشتم چو هلال او تا شب نبرد هرگز در دور قمر خوابم چون شب بشود تاری با این همه بیداری با عشق همی گویم کای عشق ببر خوابم چون خواب مرا بیند بگریزد و بنشیند از من برود آید در شخص دگر خوابم یاران که چه یاریدم تنها مگذاریدم چون عشق ملک برده ست از چشم بشر خوابم بنشین اگری عاشق تا صبحدم صادق با من که نمی آید تا صبح و سحر خوابم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۵ من دلق گرو کردم عریان خراباتم خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو تو آن مناجاتی من آن خراباتم خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن جان را نتوان دیدن من جان خراباتم نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارم زین مایده بیزارم بر خوان خراباتم من همدم سلطانم حقا که سلیمانم کلی همه ایمانم ایمان خراباتم با عشق در این پستی کردم طرب و مستی گفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم هر جا که همی باشم همکاسه اوباشم هر گوشه که می گردم گردان خراباتم گویی بنما معنی برهان چنین دعوی روشنتر از این برهان برهان خراباتم گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینم ور بی سر و سامانم سامان خراباتم ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانی ویران دلم را بین ویران خراباتم گویی که تو را شیطان افکند در این ویران خوبی ملک دارد شیطان خراباتم هر گه که خمش باشم من خم خراباتم هر گه که سخن گویم دربان خراباتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۶ گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی زان شد که تو می دانی آهسته که سرمستم پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم ساقی می جانان بگذر ز گران جانان دزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم ای می بترم از تو من باده ترم از تو پرجوش ترم از تو آهسته که سرمستم از باده جوشانم وز خرقه فروشانم از یار چه پوشانم آهسته که سرمستم تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم خود را چو فنا دیدم آهسته که سرمستم هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم نور دل ادریسم آهسته که سرمستم در مذهب بی کیشان بیگانگی خویشان باد است بر ایشان آهسته که سرمستم ای صاحب صد دستان بی گاه شد از مستان احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۷ رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم هم بی دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی با این همه علت ها در شنقصه پیوستم گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما چون بوی توام آمد از گور برون جستم آن صورت روحانی وان مشرق یزدانی وان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزد گفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم چون عربده می کردم درداد می و خوردم افروخت رخ زردم وز عربده وارستم پس جامه برون کردم مستانه جنون کردم در حلقه آن مستان در میمنه بنشستم صد جام بنوشیدم صد گونه بجوشیدم صد کاسه بریزیدم صد کوزه دراشکستم گوساله زرین را آن قوم پرستیده گوساله گرگینم گر عشق بنپرستم بازم شه روحانی می خواند پنهانی بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم پابست توام جانا سرمست توام جانا در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم چست توام ار چستم مست توام ار مستم پست توام ار پستم هست توام ار هستم در چرخ درآوردی چون مست خودم کردی چون تو سر خم بستی من نیز دهان بستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۸ در مجلس آن رستم در عربده بنشستم صد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم ای منکر هر زنده خنبک زنی و خنده ای هم خر و خربنده آهسته که سرمستم ای عاقل چون لنگر ای روت چو آهنگر در دلبر ما بنگر آهسته که سرمستم تو شخصک چوبینی گر پیشترک شینی صد دجله خون بینی آهسته که سرمستم کاهل مشو ای ساقی باقی است ز ما باقی پر ده می راواقی آهسته که سرمستم آن ها که ملولانند زین راه چه گولانند بس سرد فضولانند آهسته که سرمستم شمس الحق آزاده تبریز و می ساده تا حشر من افتاده آهسته که سرمستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۹ زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم دریاب مرا ساقی والله که چنینستم ای ساقی مست من بنگر به شکست من ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم بشکست مرا دامت بشکستم من جامت مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین بنشین که چنین وقتی در خواب همی جستم جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم خواهم که ز باد می آتش بفروزانی خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۰ بستان قدح از دستم ای مست که من مستم کز حلقه هشیاران این ساعت وارستم هشیار بر رندی ضدی بود و ضدی همرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورم هر چیز که اندیشی از مهر من آنستم تا عشق تو بگرفتم سودای تو پذرفتم با جنگ تو یکتاام با صلح تو همدستم اسپانخ خویشم دان با ترش پز و شیرین با هر چه شدم پخته تا با تو بپیوستم بی کار بود سازش سازش نبود نازش گر جست غلط از من من مست برون جستم مستی تو و مستی من بربسته به هم دامن چون دسته و چون هاون دو هست و یکی هستم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۱ گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم بس کردم از دستان زیرا مثل مستان از خواب به هر سویی می خنبم و می افتم من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم با نقش خیال او همراهم و هم جفتم چون صورت آیینه من تابع آن رویم زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست درهای معانی که در رشته دم سفتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۲ ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم برگشت سر از مستی تخلیط و خطا کردم آن ساقی بایستم چون دید که سرمستم بگرفت سر دستم بوسید رخ زردم گفتم که تو سلطانی جانی و دو صد جانی تو خود نمکستانی شوری دگر آوردم از جام می خالص پرعربده شد مجلس از عربده کی ترسم من عربده پروردم بی او نکنم عشرت گر تشنه و مخمورم جفت نظرش باشم گر جفتم وگر فردم من شاخ ترم اما بی باد کجا رقصم من سایه آن سروم بی سرو کجا گردم نور دل ابر آمد آن ماه اگر ابرم شاه همه مردان است آن شاه اگر مردم می رفت شه شیرین گفتم نفسی بنشین ای مستی هر جزوم ای داروی هر دردم خورشید حمل که بود ای گرمی تو بی حد ای محو شده در تو هم گرمم و هم سردم در کاس تو افتادم کز باده تو شادم در طاس تو افتادم چون مهره آن نردم ساکن شوم از گفتن گر اوم نشوراند زیرا که سوار است او من در قدمش گردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۳ در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم در آب تو را بینم در آب زنم دستی هم تیره شود آبم هم تیره شود کارم ای دوست میان ما ای دوست نمی گنجد ای یار اگر گویم ای یار نمی یارم زان راه که آه آمد تا باز رود آن ره من راه دهان بستم من ناله نمی آرم گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمد نظاره مه خوشتر ای ماه ده و چارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۴ گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم گفتم که در این بازی ما را سببی سازی گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتش وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۵ ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم وز بام فلک پنهان من راه گذر دارم جان عزم سفر دارد تا معدن و اصل خود زان سو که نظر بخشد آن سوی نظر دارم نک می کشدم سیلم آن سوی که بد میلم کز فرقت آن دریا بس گرم جگر دارم می تازم ترکانه تا حضرت خاقانی کز وی مثل خرگه صد بند کمر دارم چون سایه فنا گردم در تابش خورشیدی کاندر پی او دایم من سیر قمر دارم چون لعل ز خورشیدش جز گرمی و جز تابش من فر دگر گیرم من عشق دگر دارم گر بشکند این جوزم هم مغزم و هم نغزم ور بشکندم چون نی صد قند شکر دارم چون سروم و چون سوسن هم بسته هم آزادم چون سنگم و چون آهن در سینه شرر دارم یا من هو فی قلبی یسبی ادبی یسبی حسبی ابدا حسبی آنچ از تو به بر دارم مولای فنی صبری لا تخرج من صدری لا تبعد نستبری کز هجر ضرر دارم ای عشق صلا گفتی می آیم بسم الله آخر به چه آرامم گر از تو حذر دارم گر در دل تابوتم مهر تو بود قوتم قوت ملکی دارم گر شکل بشر دارم آفندی کلیتیشی کالیسو کیتیشی شیلیسو نسندیشی دل زیر و زبر دارم افندی مناخوسی بویسی کلیمو بویسی تینما خو نتیلوسی یاد تو سمر دارم باقیش بفرما تو ای خسرو دریاخو بستم چو صدف من لب یعنی که گهر دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۶ توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم مجنون ز غم لیلی چون توبه نکرد ای جان صد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم بس بی سر و پا عشقی که عاشق و معشوقم هم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم اندیشه پرنده زین سوخته پر گشته که من قفس تنگم که جعفر طیارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۷ من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم هر چند که بی هوشم در کار تو هشیارم با شیره فشارانت اندر چرش عشقم پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم تو پای همی بینی و انگور نمی بینی بستان قدحی شیره دریاب که عصارم اندر چرش جان آ گر پای همی کوبی تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دل هین چاشنیی بستان زین باده که من دارم زین باده که داری تو پیوسته خماری تو دانم که چه داری تو در روت نمی آرم دامی که درافتادی بنگر سوی دام افکن تا ناظر حق باشی ای مرغ گرفتارم دام ار تک چه باشد فردوس کند حقش ور خار خسک باشد حق سازد گلزارم آن دم که به چاه آمد یوسف خبرش آمد که کار تو می سازد ای خسته بیمارم داروی تو می کوبم خرگاه تو می روبم از ضد ضدش انگیزم من قادر و قهارم گویم به حجر حی شو گویم به عدم شیء شو گویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم شمس الحق تبریزی تو روشنی روزی و اندر پی روز تو من چون شب سیارم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۸ یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم زیرا که توی کارم زیرا که توی بارم از قند تو می نوشم با پند تو می کوشم من صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم جان من و جان تو گویی که یکی بوده ست سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم از باغ جمال تو یک بند گیاهم من وز خلعت وصل تو یک پاره کلهوارم بر گرد تو این عالم خار سر دیوار است بر بوی گل وصلت خاری است که می خارم چون خار چنین باشد گلزار تو چون باشد ای خورده و ای برده اسرار تو اسرارم خورشید بود مه را بر چرخ حریف ای جان دانم که بنگذاری در مجلس اغیارم رفتم بر درویشی گفتا که خدا یارت گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم دیدم همه عالم را نقش در گرمابه ای برده تو دستارم هم سوی تو دست آرم هر جنس سوی جنسش زنجیر همی درد من جنس کیم کاین جا در دام گرفتارم گرد دل من جانا دزدیده همی گردی دانم که چه می جویی ای دلبر عیارم در زیر قبا جانا شمعی پنهان داری خواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم ای گلشن و گلزارم وی صحت بیمارم ای یوسف دیدارم وی رونق بازارم تو گرد دلم گردان من گرد درت گردان در دست تو در گردش سرگشته چو پرگارم در شادی روی تو گر قصه غم گویم گر غم بخورد خونم والله که سزاوارم بر ضرب دف حکمت این خلق همی رقصند بی پرده تو رقصد یک پرده نپندارم آواز دفت پنهان وین رقص جهان پیدا پنهان بود این خارش هر جای که می خارم خامش کنم از غیرت زیرا ز نبات تو ابر شکرافشانم جز قند نمی بارم در آبم و در خاکم در آتش و در بادم این چار بگرد من اما نه از این چارم گه ترکم و گه هندو گه رومی و گه زنگی از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم تبریز دل و جانم با شمس حق است این جا هر چند به تن اکنون تصدیع نمی آرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۹ تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم گر خویش منی یارا می بین که چه بی خویشم ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی ای دوست نمی بینی کز فاتحه بیمارم حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد وز تندی اسرارم حلاج زند دارم اقرار مکن خواجه من با تو نمی گویم من مرده نمی شویم من خاره نمی خارم ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۰ بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم برده ز فلک خرقه آورده که من عورم وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینش او نیست منم سنگین کاین فتنه همی شورم من در تک خونستم وز خوردن خون مستم گویی که نیم در خون در شیره انگورم ای عشق که از زفتی در چرخ نمی گنجی چون است که می گنجی اندر دل مستورم در خانه دل جستی در را ز درون بستی مشکات و زجاجم من یا نور علی نورم تن حامله زنگی دل در شکمش رومی پس نیم ز مشکم من یک نیم ز کافورم بردی دل و من قاصد دل از دگران جویم نادیده همی آرم اما نه چنین کورم گر چهره زرد من در خاک رود روزی روید گل زرد ای جان از خاک سر گورم آخر نه سلیمان هم بشنید غم موری آخر تو سلیمانی انگار که من مورم گفتی که چه می نالی صد خانه عسل داری می مالم و می نالم هم خرقه زنبورم می نالم از این علت اما به دو صد دولت نفروشم یک ذره زین علت ناسورم چون چنگ همی زارم چون بلبل گلزارم چون مار همی پیچم چون بر سر گنجورم گویی که انا گفتی با کبر و منی جفتی آن عکس تو است ای جان اما من از آن دورم من خامم و بریانم خندنده و گریانم حیران کن و حیرانم در وصلم و مهجورم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۱ پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم بی رنگ فرورفتم در عشق تو ای دلبر برکش تو از این خنبم تا رنگ دگر گیرم دلتنگتر از میمم چون در طمع و بیمم من قرص به دو نیمم چون شکل قمر گیرم ای از رخ شاه جان صد بیذق را سلطان بر اسب نشین ای جان تا غاشیه برگیرم وز باد لجاج خود وز غصه نیک و بد هر چند بدم در خود والله که بتر گیرم امنی است مرا از تو امنم توی ای مه رو یا امن دهم زین سو یا راه خطر گیرم چون سرو خمید از من گلزار چرید از من ایمان چو رمید از من ترسم که کفر گیرم تو غمزه غمازی از تیر سپر سازی چون تیر تو اندازی پس من چه سپر گیرم زیر و زبر عشقم شمس الحق تبریز است جان را ز پی عشقش من زیر و زبر گیرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۲ صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم