Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۸ ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من ای شب روان را مشعله ای بی دلان را سلسله ای قبله هر قافله ای قافله سالار من هم ره زنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری تا آتشی اندر زنی در مصر و در بازار من هم موسیی بر طور من عیسیء هر رنجور من هم نور نور نور من هم احمد مختار من هم مونس زندان من هم دولت خندان من والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان جان خواهم و آنگه چه جان گویم سبک کن بار من گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۹ در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من هم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من عالم چه دارد جز دهل از عیدگاه عقل کل گردون چه دارد جز که که از خرمن افلاک من من زخم کردم بر دلت مرهم منه بر زخم من من چاک کردم خرقه ات بخیه مزن بر چاک من در من از این خوشتر نگر کآب حیاتم سر به سر چندین گمان بد مبر ای خایف از اهلاک من دریا نباشد قطره ای با ساحل دریای جان شادی نیرزد حبه ای در همت غمناک من خرگوش و کبک و آهوان باشد شکار خسروان شیران نر بین سرنگون بربسته بر فتراک من دل های شیران خون شده صحرا ز خون گلگون شده مجنون کنان مجنون شده از شاهد لولاک من گر کاهلی باری بیا درکش یکی جام خدا کوه احد جنبان شود برپرد از محراک من جامی که تفش می زند بر آسمان بی سند دانی چه جوشش ها بود از جرعه اش بر خاک من آن باده بر مغزت زند چشم و دلت روشن کند وانگه ببینی گوهری در جسم چون خاشاک من عالم چو مرغی خفته ای بر بیضه پرچوژه ای زان بیضه یابد پرورش بال و پر املاک من روزی که مرغ از یک لگد از روی بیضه برجهد هفت آسمان فانی شود در نور بیضه پاک من خری که او را نیست بن می گوید ای خاک کهن دامن گشا گوهر ستان کی دیده ای امساک من در وهم ناید ذات من اندیشه ها شد مات من جز احولی از احولی کی دم زند ز اشراک من خامش که اندر خامشی غرقه تری در بی هشی گرچه دهان خوش می شود زین حرف چون مسواک من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۰ هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین هذا معاد الغابرین نعم الرجا نعم المعین صد آفتاب از تو خجل او خوشه چین تو مشتعل نعره زنان در سینه دل استدرکوا عین الیقین از آسمان در هر غذا از علویان آید ندا کای روح پاک مقتدا یا رحمة للعالمین حبس حقایق را دری باغ شقایق را تری هم از دقایق مخبری پیش از ظهور یوم دین ای دل ز دیده دام کن دیده نداری وام کن ای جان نفیر عام کن تا برجهی زین آب و طین ای جان تو باری لمتری شیر جهاد اکبری باید که صف ها بردری و آیی بر آن قلعه حصین هان ای حبیب و ای محب بشنو صلا و فاستجب گر گشت جانان محتجب جان می رود نیکوش بین گفته ست جان ذوفنون چون غرقه شد در بحر خون یا لیت قومی یعلمون که با کیانم همنشین سیلم سوی دریا روم روحم سوی بالا روم لعلم به گوهرها روم یا تاج باشم یا نگین هر کس که یابد این رشد زان قند بی حد او چشد مانند موسی برکشد از خاره او ماء معین چون مست گشتم برجهم بر رخش دل زین برنهم زیرا که مشتاق شهم آن ماه از مه ها مهین گفتن رها کن ای پدر گفتن حجاب است از نظر گر می خوری زان می بخور ور می گزینی زان گزین الصمت اولی بالرصد فی النطق تهییج العدد جاء المدد جاء المدد استنصروا یا مسلمین مستفعلن مستفعلن یا سیدا یا اقربا فی نشونا او مشینا من قربه العرق الوتین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۱ آن شاخ خشک است و سیه هان ای صبا بر وی مزن ای زندگی باغ ها وی رنگ بخش مرد و زن هان ای صبای خوب خد اندر رکابت می رود آب روان و سبزه ها وز هر طرف وجه الحسن دریادلی و روشنی بر خشک و بر تر می زنی او سخت خشک است و سیه بر وی مزن از بهر من من خیره روتر آمدم بر جود تو راهی زدم این کی تواند گفت گل با لاله یا سرو و سمن ای باغ ساز و دست نی چون عقل فوق و پست نی هستی چو نحل خانه کن یا جان معمار بدن خواهی که معنی کش شوم رو صبر کن تا خوش شوم رنجور بسته فن بود خاصه در این باریک فن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۲ چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من نی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار من چندان طواف کان کنم چندان مصاف جان کنم تا بگسلد یک بارگی هم پود من هم تار من گر تو لجوجی سخت سر من هم لجوجم ای پسر سر می نهد هر شیر نر در صبر پاافشار من تن چون نگردد گرد جان با مشعل چون آسمان ای نقطه خوبی و کش در جان چون پرگار من تا آب باشد پیشوا گردان بود این آسیا تو بی خبر گویی که بس که آرد شد خروار من او فارغ است از کار تو وز گندم و خروار تو تا آب هست او می تپد چون چرخ در اسرار من غلبیرم اندر دست او در دست می گرداندم غلبیر کردن کار او غلبیر بودن کار من نی صدق ماند و نی ریا نی آب ماند و نی گیا وانگه بگفتم هین بیا ای یار گل رخسار من ای جان جان مست من ای جسته دوش از دست من مشکن ببین اشکست من خیز ای سپه سالار من ای جان خوش رفتار من می پیچ پیش یار من تا گویدت دلدار من ای جان و ای جاندار من مثل کلابه ست این تنم حق می تند چون تن زنم تا چه گولم می کند او زین کلابه و تار من پنهان بود تار و کشش پیدا کلابه و گردشش گوید کلابه کی بود بی جذبه این پیکار من تن چون عصابه جان چو سر کان هست پیچان گرد سر هر پیچ بر پیچ دگر توتوست چون دستار من ای شمس تبریزی طری گاهی عصابه گه سری ترسم که تو پیچی کنی در مغلطه دیدار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۳ بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن ای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن چشم و دماغ از عشق تو بی خواب و خور پرورده شد چون سرو و گل هر دو خورند از آب لطفت بی دهن ای کار جان پاک از عبث روزی جان پاک از حدث هر لحظه زاید صورتی در شهر جان بی مرد و زن هر صورتی به از قمر شیرینتر از شهد و شکر با صد هزاران کر و فر در خدمت معشوق من حیران ملک در رویشان آب فلک در جویشان ای دل چو اندر کویشان مست آمدی دستی بزن زان ماه روی مه جبین شد چون فلک روی زمین المستغاث ای مسلمین زین نقش های پرفتن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۴ با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن چون او ببیند روی تو هر برگ او گردد سه من ای گلشن تو زندگی وی زخم تو فرخندگی وی بنده ات را بندگی بهتر ز ملک انجمن گفتی که جان بخشم تو را نی نی بگو بکشم تو را تا زنده ای باشم تو را چون شمع در گردن زدن زاهد چه جوید رحم تو عاشق چه جوید زخم تو آن مرده ای اندر قبا وین زنده ای اندر کفن آن در خلاص جان دود وین عشق را قربان شود آن سر نهد تا جان برد وین خصم جان خویشتن ای تافته در جان من چون آفتاب اندر حمل وی من ز تاب روی تو همچون عقیق اندر یمن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۵ پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو وز چشم من بیرون مشو ای مشعله ی تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا در پیش یعقوب اندر آ ای یوسف کنعان من از لطف تو چون جان شدم وز خویش تن پنهان شدم ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو ای شاخه ها آبست تو وی باغ بی پایان من یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من ای جان پیش از جان ها وی کان پیش از کان ها ای آن بیش از آن ها ای آن من ای آن من چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست اندیشه ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من بر بوی شاهنشاه من هر لحظه ای حیران من ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۶ آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من ای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من زین سو بگردان یک نظر بر کوی ما کن رهگذر برجوش اندر نیشکر ای چشمه حیوان من خواهم که شب تاری شود پنهان بیایم پیش تو از روی تو روشن شود شب پیش رهبانان من عشق تو را من کیستم از اشک خون ساقیستم سغراق می چشمان من عصار می مژگان من ز اشکم شرابت آورم وز دل کبابت آورم این است تر و خشک من پیدا بود امکان من دریای چشمم یک نفس خالی مباد از گوهرت خالی مبادا یک زمان لعل خوشت از کان من با این همه کو قند تو کو عهد و کو سوگند تو چون بوریا بر می شکن ای یار خوش پیمان من نک چشم من تر می زند نک روی من زر می زند تا بر عقیقت برزند یک زر ز زرافشان من بنوشته خطی بر رخت حق جددوا ایمانکم زان چهره و خط خوشت هر دم فزون ایمان من در سر به چشمم چشم تو گوید به وقت خشم تو پنهان حدیثی کو شود از آتش پنهان من گوید قوی کن دل مرم از خشم و ناز آن صنم اول قدح دردی بخور وانگه ببین پایان من بر هر گلی خاری بود بر گنج هم ماری بود شیرین مراد تو بود تلخی و صبرت آن من گفتم چو خواهی رنج من آن رنج باشد گنج من من بوهریره آمدم رنج و غمت انبان من پس دست در انبان کنم خواهنده را سلطان کنم مر بدر را بدره دهم چون بدر شد مهمان من هر چه دلم خواهد ز خور ز انبان برآرم بی خطر تا سرخ گردد روی من سرسبز گردد خوان من گفتا نکو رفت این سخن هشدار و انبان گم مکن نیکو کلیدی یافتی ای معتمد دربان من الصبر مفتاح الفرج الصبر معراج الدرج الصیر تریاق الحرج ای ترک تازی خوان من بس کن ز لاحول ای پسر چون دیو می غرد بتر بس کردم از لاحول و شد لاحول گو شیطان من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۷ ای بس که از آواز دش وامانده ام زین راه من وی بس که از آواز قش گم کرده ام خرگاه من کی وارهانی زین قشم کی وارهانی زین دشم تا دررسم در دولتت در ماه و خرمنگاه من هر چند شادم در سفر در دشت و در کوه و کمر در عشقت ای خورشیدفر در گاه و در بی گاه من لیکن گشاد راه کو دیدار و داد شاه کو خاصه مرا که سوختم در آرزوی شاه من تا کی خبرهای شما واجویم از باد صبا تا کی خیال ماهتان جویم در آب چاه من چون باغ صد ره سوختم باز از بهار آموختم در هر دو حالت والهم در صنعت الله من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۸ با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من بیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن از غایت پیوستگی بیگانه باشد کس بلی این مشکلات ار حل شود دشمن نماند در زمن بحری است از ما دور نی ظاهر نه و مستور نی هم دم زدن دستور نی هم کفر از او خامش شدن گفتن از او تشبیه شد خاموشیت تعطیل شد این درد بی درمان بود فرج لنا یا ذا المنن نقش جهان رنگ و بو هر دم مدد خواهد از او هم بی خبر هم لقمه جو چون طفل بگشاده دهن خفته ست و برجسته ست دل در جوش پیوسته ست دل چون دیگ سربسته ست دل در آتشش کرده وطن ای داده خاموشانه ای ما را تو از پیمانه ای هر لحظه نوافسانه ای در خامشی شد نعره زن در قهر او صد مرحمت در بخل او صد مکرمت در جهل او صد معرفت در خامشی گویا چو ظن الفاظ خاموشان تو بشنوده بی هوشان تو خاموشم و جوشان تو مانند دریای عدن لطفت خدایی می کند حاجت روایی می کند وان کو جدایی می کند یا رب تو از بیخش بکن ای خوشدلی و ناز ما ای اصل و ای آغاز ما آخر چه داند راز ما عقل حسن یا بوالحسن ای عشق تو بخریده ما وز غیر تو ببریده ما ای جامه ها بدریده ما بر چاک ما بخیه مزن ای خون عقلم ریخته صبر از دلم بگریخته ای جان من آمیخته با جان هر صورت شکن آن جا که شد عاشق تلف مرغی نپرد آن طرف ور مرده یابد زان علف بیخود بدراند کفن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۰۹ بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من گفتم درآ پرنور کن از شمع رخ اسرار من ای از بهار روی تو سرسبز گشته عمر من جان من و جان همه حیران شده در کار من ای خسرو و سلطان من سلطان سلطانان من ای آتشی انداخته در جان زیرکسار من ای در فلک جان ملک در بحر تسبیح سمک در هر جمال از تو نمک ای دیده و دیدار من سردفتر هر سروری برهان هر پیغامبری هم حاکمی هم داوری هم چاره ناچار من خاکم شده گنجور زر از تابش خورشید تو وز فر تو پرها دمد از فکرت طیار من ای در کنار لطف تو من همچو چنگی بانوا آهسته تر زن زخمه ها تا نگسلانی تار من تا نوبهار رحمتت درتافت اندر باغ جان یا خار در گل یاوه شد یا جمله گل شد خار من از دولت دیدار تو وز نعمت بسیار تو صد خوان زرین می نهد هر شب دل خون خوار من هر شب خیال دلبرم دست آورد خارد سرم تا برد آخر عاقبت دستار من دستار من آن کم برآورد از عدم هر لحظه در گفت آردم تا همچو در کرد از کرم گفتار من گفتار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۰ من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان این دزد ما خود دزد را چون می بدزدد از میان خواهند از سلطان امان چون دزد افزونی کند دزدی چو سلطان می کند پس از کجا خواهند امان عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل برد تا پیش آن سرکش برد حق سرکشان را موکشان عشق است آن دزدی که او از شحنگان دل می برد در خدمت آن دزد بین تو شحنگان بی کران آواز دادم دوش من کای خفتگان دزد آمده ست دزدید او از چابکی در حین زبانم از دهان گفتم ببندم دست او خود بست او دستان من گفتم به زندانش کنم او می نگنجد در جهان از لذت دزدی او هر پاسبان دزدی شده از حیله و دستان او هر زیرکی گشته نهان خلقی ببینی نیم شب جمع آمده کان دزد کو او نیز می پرسد که کو آن دزد او خود در میان ای مایه هر گفت و گو ای دشمن و ای دوست رو ای هم حیات جاودان ای هم بلای ناگهان ای رفته اندر خون دل ای دل تو را کرده بحل بر من بزن زخم و مهل حقا نمی خواهم امان سخته کمانی خوش بکش بر من بزن آن تیر خوش ای من فدای تیر تو ای من غلام آن کمان زخم تو در رگ های من جان است و جان افزای من شمشیر تو بر نای من حیف است ای شاه جهان کو حلق اسماعیل تا از خنجرت شکری کند جرجیس کو کز زخم تو جانی سپارد هر زمان شه شمس تبریزی مگر چون بازآید از سفر یک چند بود اندر بشر شد همچو عنقا بی نشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۱ خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن ای ماه برهم می زنی عهد ثریا نی مکن تو روز پرنور و لهب ما در پی تو همچو شب هر جا که منزل می کنی آییم آن جا نی مکن ای آفتابی در حمل باغ از تو پوشیده حلل بی تو بماند از عمل در زخم سرما نی مکن ای آفتابت دایه ای ما در پیت چون سایه ای ای دایه بی الطاف تو ماندیم تنها نی مکن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۲ ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین ای تو چنین و صد چنین مخدوم جانم شمس دین تا غمزه ات خون ریز شد وان زلف عنبربیز شد جان بنده تبریز شد مخدوم جانم شمس دین خورشید جان همچون شفق در مکتب تو نوسبق ای بنده ات خاصان حق مخدوم جانم شمس دین ای بحر اقبال و شرف صد ماه و شاهت در کنف برداشتم پیش تو کف مخدوم جانم شمس دین ای هم ملوک و هم ملک در پیشت ای نور فلک از همدگر مسکینترک مخدوم جانم شمس دین مطلوب جمله جان ها جان را سوی اجلال ها تو داده پر و بال ها مخدوم جانم شمس دین دل را ز تو حالی دگر در سلطنت قالی دگر تا پرد از بالی دگر مخدوم جانم شمس دین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۳ کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر من شکر خدا را که خرم برد صداع از سر من گاو اگر نیز رود تا برود غم نخورم نیست ز گاو و شکمش بوی خوش عنبر من گاو و خری گر برود باد ابد در دو جهان دلبر من دلبر من دلبر من دلبر من حلقه به گوش است خرم گوش خر و حلقه زر حیف نگر حیف نگر وازر من وازر من سر کشد و ره نرود ناز کند جو نخورد جز تل سرگین نبود خدمت او بر در من گاو بر این چرخ بر این گاو دگر زیر زمین زین دو اگر من بجهم بخت بود چنبر من رفتم بازار خران این سو و آن سو نگران از خر و از بنده خر سیر شد این منظر من گفت کسی چون خر تو مرد خری هست بخر گفتم خاموش که خر بود به ره لنگر من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۴ عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من گفتم می می نخورم گفت برای دل من داد می معرفتش با تو بگویم صفتش تلخ و گوارنده و خوش همچو وفای دل من از طرفی روح امین آمد و ما مست چنین پیش دویدم که ببین کار و کیای دل من گفت که ای سر خدا روی به هر کس منما شکر خدا کرد و ثنا بهر لقای دل من گفتم خود آن نشود عشق تو پنهان نشود چیست که آن پرده شود پیش صفای دل من عشق چو خون خواره شود رستم بیچاره شود کوه احد پاره شود آه چه جای دل من شاد دمی کان شه من آید در خرگه من باز گشاید به کرم بند قبای دل من گوید که افسرده شدی بی من و پژمرده شدی پیشتر آ تا بزند بر تو هوای دل من گویم کان لطف تو کو بنده خود را تو بجو کیست که داند جز تو بند و گشای دل من گوید نی تازه شوی بی حد و اندازه شوی تازه تر از نرگس و گل پیش صبای دل من گویم ای داده دوا لایق هر رنج و عنا نیست مرا جز تو دوا ای تو دوای دل من میوه هر شاخ و شجر هست گوای دل او روی چو زر اشک چو در هست گوای دل من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۵ من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان من بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان جان من و جان تو را هر دو به هم دوخت قضا خوش خوش خوش خوشم پیش تو ای شاه خوشان زانک مرا داد لبش نیست لبی را اثرش ز آنچ چشیدم ز لبت هیچ لبی را مچشان آنک ترش روی بود دانک درم جوی بود از خم سرکه است همه با شکرانش منشان گفتم ای شاه علم من که میان عسلم از عسل من که چشد گفت لب خوش منشان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۶ آینه ای بزدایم از جهت منظر من وای از این خاک تنم تیره دل اکدر من رفت شب و این دل من پاک نشد از گل من ساقی مستقبل من کو قدح احمر من رفت دریغا خر من مرد به ناگه خر من شکر که سرگین خری دور شده ست از در من مرگ خران سخت بود در حق من بخت بود زانک چو خر دور شود باشد عیسی بر من از پی غربیل علف چند شدم مات و تلف چند شدم لاغر و کژ بهر خر لاغر من آنچ که خر کرد به من گرگ درنده نکند رفت ز درد و غم او حق خدا اکثر من تلخی من خامی من خواری و بدنامی من خون دل آشامی من خاک از او بر سر من شارق من فارق من از نظر خالق من شمع کشی دیده کنی در نظر و منظر من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۷ قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من واله و شیدا دل من بی سر و بی پا دل من وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من بیخود و مجنون دل من خانه پرخون دل من ساکن و گردان دل من فوق ثریا دل من سوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من گه چو کباب این دل من پر شده بویش به جهان گه چو رباب این دل من کرده علالا دل من زار و معاف است کنون غرق مصاف است کنون بر که قاف است کنون در پی عنقا دل من طفل دلم می نخورد شیر از این دایه شب سینه سیه یافت مگر دایه شب را دل من صخره موسی گر از او چشمه روان گشت چو جو جوی روان حکمت حق صخره و خارا دل من عیسی مریم به فلک رفت و فروماند خرش من به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من بس کن کاین گفت زبان هست حجاب دل و جان کاش نبودی ز زبان واقف و دانا دل من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۸ قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من وا دل من وا دل من وا دل من وا دل من قصد کنی بر تن من شاد شود دشمن من وانگه از این خسته شود یا دل تو یا دل من واله و مجنون دل من خانه پرخون دل من بهر تماشا چه شود رنجه شوی تا دل من خورده شکرها دل من بسته کمرها دل من وقت سحرها دل من رفته به هر جا دل من مرده و زنده دل من گریه و خنده دل من خواجه و بنده دل من از تو چو دریا دل من ای شده استاد امین جز که در آتش منشین گرچه چنین است و چنین هیچ میاسا دل من سوی صلاح دل و دین آمده جبریل امین در طلب نعمت جان بهر تقاضا دل من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۹ کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این دیده ایمان شود ار نوش کند کافر از این عشق بود کان هنر عشق بود معدن زر دوست شود جلوه از آن پوست شود پرزر از این عشق چو بگشاید لب بوی دهد بوی عجب مشک شده مست از او گشته خجل عنبر از این عشق بود خوب جهان مادر خوبان شهان خاک شود گوهر از آن فخر کند مادر از این مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۰ هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشین صبر تو کو ای صابر ای همه صبر و تمکین ما دو سه کس نو مرده منتظر آن پرده زنده شویم از تلقین بازرهیم از تکفین هی به سلف نفخی کن پیشتر از یوم الدین تا شنود چرخ فلک از حشر تو تحسین هی به زبان ما گو رمز مگو پیدا گو چند خوری خون به ستم ای همه خویت خونین چند گزی بر جگرش چند کنی قصد سرش چند دهی بد خبرش کار چنین است و چنین چند کنی تلخ لبش چند کنی تیره شبش ای لب تو همچو شکر ای شب تو خلد برین هیچ عسل زهر دهد یا ز شکر سرکه جهد مغلطه تا چند دهی ای غلط انداز مهین هر چه کنی آن لب تو باشد غماز شکر هر حرکت که تو کنی هست در آن لطف دفین سرو چه ماند به خسی زر به چه ماند به مسی تو به چه مانی به کسی ای ملک یوم الدین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۱ آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن آینه صبوح را ترجمه شبانه کن ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن گر عسس خرد تو را منع کند از این روش حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن در مثل است کاشقران دور بوند از کرم ز اشقر می کرم نگر با همگان فسانه کن ای که ز لعب اختران مات و پیاده گشته ای اسپ گزین فروز رخ جانب شه دوانه کن خیز کلاه کژ بنه وز همه دام ها بجه بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن خیز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن چونک خیال خوب او خانه گرفت در دلت چون تو خیال گشته ای در دل و عقل خانه کن هست دو طشت در یکی آتش و آن دگر ز زر آتش اختیار کن دست در آن میانه کن شو چو کلیم هین نظر تا نکنی به طشت زر آتش گیر در دهان لب وطن زبانه کن حمله شیر یاسه کن کله خصم خاصه کن جرعه خون خصم را نام می مغانه کن کار تو است ساقیا دفع دوی بیا بیا ده به کفم یگانه ای تفرقه را یگانه کن شش جهت است این وطن قبله در او یکی مجو بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن ای تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت گر نه خری چه که خوری روی به مغز و دانه کن هست زبان برون در حلقه در چه می شوی در بشکن به جان تو سوی روان روانه کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۲ ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من جور مکن که بشنود شاد شود حسود من بیش مکن تو دود را شاد مکن حسود را وه که چه شاد می شود از تلف وجود من تلخ مکن امید من ای شکر سپید من تا ندرم ز دست تو پیرهن کبود من دلبر و یار من تویی رونق کار من تویی باغ و بهار من تویی بهر تو بود بود من خواب شبم ربوده ای مونس من تو بوده ای درد توام نموده ای غیر تو نیست سود من جان من و جهان من زهره آسمان من آتش تو نشان من در دل همچو عود من جسم نبود و جان بدم با تو بر آسمان بدم هیچ نبود در میان گفت من و شنود من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۳ سیر نمی شوم ز تو نیست جز این گناه من سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من سیر و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک او تشنه تر است هر زمان ماهی آب خواه من درشکنید کوزه را پاره کنید مشک را جانب بحر می روم پاک کنید راه من چند شود زمین وحل از قطرات اشک من چند شود فلک سیه از غم و دود آه من چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من جانب بحر رو کز او موج صفا همی رسد غرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من سیل رسید ناگهان جمله ببرد خرمنم دود برآمد از دلم دانه بسوخت و کاه من خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من در دل من درآمد او بود خیالش آتشین آتش رفت بر سرم سوخته شد کلاه من گفت که از سماع ها حرمت و جاه کم شود جاه تو را که عشق او بخت من است و جاه من عقل نخواهم و خرد دانش او مرا بس است نور رخش به نیم شب غره صبحگاه من لشکر غم حشر کند غم نخورم ز لشکرش زانک گرفت طلب طلب تا به فلک سپاه من از پی هر غزل دلم توبه کند ز گفت و گو راه زند دل مرا داعیه اله من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۴ سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم چونک تو سایه افکنی بر سرم ای همای من چونک کند شکرفشان عشق برای سرخوشان نرخ نبات بشکند چاشنی بلای من عود دمد ز دود من کور شود حسود من زفت شود وجود من تنگ شود قبای من آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من آمد دی خیال تو گفت مرا که غم مخور گفتم غم نمی خورم ای غم تو دوای من گفت که غم غلام تو هر دو جهان به کام تو لیک ز هر دو دور شو از جهت لقای من گفتم چون اجل رسد جان بجهد از این جسد گر بروم به سوی جان باد شکسته پای من گفت بلی به گل نگر چون ببرد قضا سرش خنده زنان سری نهد در قدم قضای من گفتم اگر ترش شوم از پی رشک می شوم تا نرسد به چشم بد کر و فر ولای من گفت که چشم بد بهل کو نخورد جز آب و گل چشم بدان کجا رسد جانب کبریای من گفتم روزکی دو سه مانده ام در آب و گل بسته خوفم و رجا تا برسد صلای من گفت در آب و گل نه ای سایه توست این طرف برد تو را از این جهان صنعت جان ربای من زینچ بگفت دلبرم عقل پرید از سرم باقی قصه عقل کل بو نبرد چه جای من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۵ من طربم طرب منم زهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من عشق چو مست و خوش شود بیخود و کش مکش شود فاش کند چو بی دلان بر همگان هوای من ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من من سر خود گرفته ام من ز وجود رفته ام ذره به ذره می زند دبدبه فنای من آه که روز دیر شد آهوی لطف شیر شد دلبر و یار سیر شد از سخن و دعای من یار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل تلخ و خمار می طپم تا به صبوح وای من تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند باز چو سرو تر شود پشت خم دوتای من باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل نای عراق با دهل شرح دهد ثنای من ساقی جان خوبرو باده دهد سبو سبو تا سر و پای گم کند زاهد مرتضای من بهر خدای ساقیا آن قدح شگرف را بر کف پیر من بنه از جهت رضای من گفت که باده دادمش در دل و جان نهادمش بال و پری گشادمش از صفت صفای من پیر کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد نیست در آن صفت که او گوید نکته های من ساقی آدمی کشم گر بکشد مرا خوشم راح بود عطای او روح بود سخای من باده توی سبو منم آب توی و جو منم مست میان کو منم ساقی من سقای من از کف خویش جسته ام در تک خم نشسته ام تا همگی خدا بود حاکم و کدخدای من شمس حقی که نور او از تبریز تیغ زد غرقه نور او شد این شعشعه ضیای من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۶ هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که هم چنین هر کی ز ماه گویدت بام برآ که هم چنین هر کی پری طلب کند چهره خود بدو نما هر کی ز مشک دم زند زلف گشا که هم چنین هر کی بگویدت ز مه ابر چگونه وا شود بازگشا گره گره بند قبا که هم چنین گر ز مسیح پرسدت مرده چگونه زنده کرد بوسه بده به پیش او بر لب ما که هم چنین هر کی بگویدت بگو کشته عشق چون بود عرضه بده به پیش او جان مرا که هم چنین هر کی ز روی مرحمت از قد من بپرسدت ابروی خویش عرضه ده گشته دو تا که هم چنین جان ز بدن جدا شود باز درآید اندرون هین بنما به منکران خانه درآ که هم چنین هر طرفی که بشنوی ناله عاشقانه ای قصه ماست آن همه حق خدا که هم چنین خانه هر فرشته ام سینه کبود گشته ام چشم برآر و خوش نگر سوی سما که هم چنین سر وصال دوست را جز به صبا نگفته ام تا به صفای سر خود گفت صبا که هم چنین کوری آنک گوید او بنده به حق کجا رسد در کف هر یکی بنه شمع صفا که هم چنین گفتم بوی یوسفی شهر به شهر کی رود بوی حق از جهان هو داد هوا که هم چنین گفتم بوی یوسفی چشم چگونه وا دهد چشم مرا نسیم تو داد ضیا که هم چنین از تبریز شمس دین بوک مگر کرم کند وز سر لطف برزند سر ز وفا که هم چنین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۷ دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن من همگی تراستم مست می وفاستم با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن ای دل پاره پاره ام دیدن اوست چاره ام اوست پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن نفخ نفخت کرده ای در همه در دمیده ای چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن باده بنوش مات شو جمله تن حیات شو باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن باده عام از برون باده عارف از درون بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۸ باز نگار می کشد چون شتران مهار من یارکشی است کار او بارکشی است کار من پیش رو قطارها کرد مرا و می کشد آن شتران مست را جمله در این قطار من اشتر مست او منم خارپرست او منم گاه کشد مهار من گاه شود سوار من اشتر مست کف کند هر چه بود تلف کند لیک نداند اشتری لذت نوشخوار من راست چو کف برآورم بر کف او کف افکنم کف چو به کف او رسد جوش کند بخار من کار کنم چو کهتران بار کشم چو اشتران بار کی می کشم ببین عزت کار و بار من نرگس او ز خون من چون شکند خمار خود صبر و قرار او برد صبر من و قرار من گشته خیال روی او قبله نور چشم من وان سخنان چون زرش حلقه گوشوار من باغ و بهار را بگو لاف خوشی چه می زنی من بنمایمت خوشی چون برسد بهار من می چو خوری بگو به می بر سر من چه می زنی در سر خود ندیده ای باده بی خمار من باز سپیدی و برو میر شکار را بگو هر دو مرا توی بلی میر من و شکار من مطلع این غزل شتر بود از آن دراز شد ز اشتر کوتهی مجو ای شه هوشیار من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۹ گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من هیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من نور دو دیده منی دور مشو ز چشم من شعله سینه منی کم مکن از شرار من یار من و حریف من خوب من و لطیف من چست من و ظریف من باغ من و بهار من ای تن من خراب تو دیده من سحاب تو ذره آفتاب تو این دل بی قرار من لب بگشا و مشکلم حل کن و شاد کن دلم کآخر تا کجا رسد پنج و شش قمار من تا که چه زاید این شب حامله از برای من تا به کجا کشد بگو مستی بی خمار من تا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس من تا چه اثر کند عجب ناله و زینهار من گفت خنک تو را که تو در غم ما شدی دوتو کار تو راست در جهان ای بگزیده کار من مست منی و پست من عاشق و می پرست من برخورد او ز دست من هر کی کشید بار من رو که تو راست کر و فر مجلس عیش نه ز سر زانک نظر دهد نظر عاقبت انتظار من گفتم وانما که چون زنده کنی تو مرده را زنده کن این تن مرا از پی اعتبار من مرده تر از تنم مجو زنده کنش به نور هو تا همه جان شود تنم این تن جان سپار من گفت ز من نه بارها دیده ای اعتبارها بر تو یقین نشد عجب قدرت و کاربار من گفتم دید دل ولی سیر کجا شود دلی از لطف و عجایبت ای شه و شهریار من عشق کشید در زمان گوش مرا به گوشه ای خواند فسون فسون او دام دل شکار من جان ز فسون او چه شد دم مزن و مگو چه شد ور بچخی تو نیستی محرم و رازدار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۰ تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من همچو چراغ می جهد نور دل از دهان من ذره به ذره چون گهر از تف آفتاب تو دل شده است سر به سر آب و گل گران من پیشتر آ دمی بنه آن بر و سینه بر برم گرچه که در یگانگی جان تو است جان من در عجبی فتم که این سایه کیست بر سرم فضل توام ندا زند کان من است آن من از تو جهان پربلا همچو بهشت شد مرا تا چه شود ز لطف تو صورت آن جهان من تاج من است دست تو چون بنهیش بر سرم طره توست چون کمر بسته بر این میان من عشق برید کیسه ام گفتم هی چه می کنی گفت تو را نه بس بود نعمت بی کران من برگ نداشتم دلم می لرزید برگ وش گفت مترس کآمدی در حرم امان من در برت آن چنان کشم کز بر و برگ وارهی تا همه شب نظر کنی پیش طرب کنان من بر تو زنم یگانه ای مست ابد کنم تو را تا که یقین شود تو را عشرت جاودان من سینه چو بوستان کند دمدمه بهار من روی چو گلستان کند خمر چو ارغوان من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۱ راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این بیش فلک نمی کشد درد مرا و نی زمین این دل من چه پرغم است وآن دل تو چه فارغ است آن رخ تو چو خوب چین وین رخ من پرست چین تا که بسوزد این جهان چند بسوزد این دلم چند بود بتا چنان چند گهی بود چنین سر هزارساله را مستم و فاش می کنم خواه ببند دیده را خواه گشا و خوش ببین شور مرا چو دید مه آمد سوی من ز ره گفت مده ز من نشان یار توایم و همنشین خیره بماند جان من در رخ او دمی و گفت ای صنم خوش خوشین ای بت آب و آتشین ای رخ جان فزای او بهر خدا همان همان مطرب دلربای من بهر خدا همین همین عشق تو را چو مفرشم آب بزن بر آتشم ای مه غیب آن جهان در تبریز شمس دین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۲ مانده شده ست گوش من از پی انتظار آن کز طرفی صدای خوش دررسدی ز ناگهان خوی شده ست گوش را گوش ترانه نوش را کو شنود سماع خوش هم ز زمین هم آسمان فرع سماع آسمان هست سماع این زمین و آنک سماع تن بود فرع سماع عقل و جان نعره رعد را نگر چه اثر است در شجر چند شکوفه و ثمر سر زده اندر آن فغان بانگ رسید در عدم گفت عدم بلی نعم می نهم آن طرف قدم تازه و سبز و شادمان مستمع الست شد پای دوان و مست شد نیست بد او و هست شد لاله و بید و ضیمران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۳ آمده ام به عذر تو ای طرب و قرار جان عفو نما و درگذر از گنه و عثار جان نیست به جز رضای تو قفل گشای عقل و دل نیست به جز هوای تو قبله و افتخار جان سوخته شد ز هجر تو گلشن و کشت زار من زنده کنش به فضل خود ای دم تو بهار جان بی لب می فروش تو کی شکند خمار دل بی خم ابروی کژت راست نگشت کار جان از تو چو مشرقی شود روشن پشت و روی دل بر چو تو دلبری سزد هر نفسی نثار جان تافتن شعاع تو در سر روزن دلی تبصره خرد بود هر دم اعتبار جان از غم دوری لقا راه حبیب طی شود در ره و منهج خدا هست خدای یار جان گلبن روی غیبیان چون برسد بدیده ای از گل سرخ پر شود بی چمنی کنار جان لاف زدم که هست او همدم و یار غار من یار منی تو بی گمان خیز بیا به غار جان گفت اناالحق و بشد دل سوی دار امتحان آن دم پای دار شد دولت پایدار جان باغ که بی تو سبز شد دی بدهد سزای او جان که جز از تو زنده شد نیست وی از شمار جان دانه نمود دام تو در نظر شکار دل خانه گرفت عشق تو ناگه در جوار جان نیم حدیث گفته شد نیم دگر مگو خمش شهره کند حدیث را بر همه شهریار جان
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۴ عید نمای عید را ای تو هلال عید من گوش بمال ماه را ای مه ناپدید من بود من و فنای من خشم من و رضای من صدق من و ریای من قفل من و کلید من اصل من و سرشت من مسجد من کنشت من دوزخ من بهشت من تازه من قدید من جور کنی وفا بود درد دهی دوا بود لایق تو کجا بود دیده جان و دید من پیشتر از نهاد جان لطف تو داد داد جان ای همگی مراد جان پس تو بدی مرید من ای مه عید روی تو ای شب قدر موی تو چون برسم بجوی تو پاک شود پلید من جسم چو خانقاه جان فکرت ها چو صوفیان حلقه زدند و در میان دل چو ابایزید من دم نزم خمش کنم با همه رو ترش کنم تا که بگوییم توی حاضر و مستفید من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۵ گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من ای دم تو ندیم من ای رخ تو بهار من هین که خروس بانگ زد بوی صبوح می دهد بر کف همچو بحر نه بلبله عقار من گریه به باده خنده کن مرده به باده زنده کن چونک چنین کنی بتا بس به نواست کار من بند من است مشتبه باز گشا گره گره تا که برهنه تر شود خفیه و آشکار من ترک حیا و شرم کن پشت مراد گرم کن پشت من و پناه من خویش من و تبار من نیست قبول مست تو باده ز غیر دست تو آن رخ من چو گل کند وان شکند خمار من داد هزار جان بده باده آسمان بده تا که پرد همای جان مست سوی مطار من جان برهد ز کنده ها زین همه تخته بندها مقعد صدق بررود صادق حق گزار من باده ده و نهان بده از ره عقل و جان بده تا نرسد به هر کسی عشرت و کار و بار من چشم عوام بسته به روح ز شهر رسته به فتنه و شر نشسته به ای شه باوقار من باده همی زند لمع جان هزار با طمع مست و پیاده می تپد گرد می سوار من دست بدار از این قدح گیر عوض از آن فرح تا بزند بر اندهت تابش ابتشار من هیچ نیرزد این میش نی غلیان و نی قیش این بفروش و باده بین باده بی کنار من دست نلرزدت از این بی خرد خوش رزین جام گزین و می ببین از کف شهریار من پر ز حیات جام او مشک و عبر ختام او دیو و پری غلام او چستی و انتشار من برجه ساقیا تو گو چون تو صفت کننده کو ای که ز لطف نسج او سخت درید تار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۶ باز بهار می کشد زندگی از بهار من مجلس و بزم می نهد تا شکند خمار من من دل پردلان بدم قوت صابران بدم برد هوای دلبری هم دل و هم قرار من تند نمود عشق او تیز شدم ز تندیش گفت برو ندیده ای تیزی ذوالفقار من از قدم درشت او نرم شده ست گردنم تا چه کشد دگر از او گردن نرمسار من پخته نجوشد ای صنم جوش مده که پخته ام کز سر دیگ می رود تا به فلک بخار من هین که بخار خون من باخبر است از غمت تا نبرد به آسمان راز دل نزار من روح گریخت پیش تو از تن همچو دوزخم شرم بریخت پیش تو دیده شرمسار من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۷ یا رب من بدانمی چیست مراد یار من بسته ره گریز من برده دل و قرار من یا رب من بدانمی تا به کجام می کشد بهر چه کار می کشد هر طرفی مهار من یا رب من بدانمی سنگ دلی چرا کند آن شه مهربان من دلبر بردبار من یا رب من بدانمی هیچ به یار می رسد دود من و نفیر من یارب و زینهار من یا رب من بدانمی عاقبت این کجا کشد یا رب بس دراز شد این شب انتظار من یا رب چیست جوش من این همه روی پوش من چونک مرا توی توی هم یک و هم هزار من عشق تو است هر زمان در خمشی و در بیان پیش خیال چشم من روزی و روزگار من گاه شکار خوانمش گاه بهار خوانمش گاه میش لقب نهم گاه لقب خمار من کفر من است و دین من دیده نوربین من آن من است و این من نیست از او گذار من صبر نماند و خواب من اشک نماند و آب من یا رب تا کی می کند غارت هر چهار من خانه آب و گل کجا خانه جان و دل کجا یا رب آرزوم شد شهر من و دیار من این دل شهر رانده در گل تیره مانده ناله کنان که ای خدا کو حشم و تبار من یا رب اگر رسیدمی شهر خود و بدیدمی رحمت شهریار من وان همه شهر یار من رفته ره درشت من بار گران ز پشت من دلبر بردبار من آمده برده بار من آهوی شیرگیر من سیر خورد ز شیر من آن که منم شکار او گشته بود شکار من نیست شب سیاه رو جفت و حریف روز من نیست خزان سنگ دل در پی نوبهار من هیچ خمش نمی کنی تا به کی این دهل زنی آه که پرده در شدی ای لب پرده دار من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۸ چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من صید توایم و ملک تو گر صنمیم وگر شمن هر نفس از کرانه ای ساز کنی بهانه ای هر نفسی برون کشی از عدمی هزار فن گرچه کثیف منزلم شد وطن تو این دلم رحمت مؤمنی بود میل و محبت وطن دشمن جاه تو نیم گرچه که بس مقصرم هیچ کسی بود شها دشمن جان خویشتن مطرب جمع عاشقان برجه و کاهلی مکن قصه حسن او بگو پرده عاشقان بزن همچو چهی است هجر او چون رسنی است ذکر او در تک چاه یوسفی دست زنان در آن رسن ذوق ز نیشکر بجو آن نی خشک را مخا چاره ز حسن او طلب چاره مجو ز بوالحسن گر تو مرید و طالبی هست مراد مطلق او ور تو ادیم طایفی هست سهیل در یمن آن دم کآفتاب او روزی و نور می دهد ذره به ذره را نگر نور گرفته در دهن گرچه که گل لطیفتر رزق گرفت بیشتر لیک رسید اندکی هم به دهان یاسمن عمر و ذکا و زیرکی داد به هندوان اگر حسن و جمال و دلبری داد به شاهد ختن ملک نصیب مهتران عشق نصیب کهتران قهر نصیب تیغ شد لطف نصیبه مجن شهد خدای هر شبی هست نصیبه لبی همچو کسی که باشدش بسته به عقد چار زن تا که بود حیات من عشق بود نبات من چونک بر آن جهان روم عشق بود مرا کفن مدمن خمرم و مرا مستی باده کم مکن نازک و شیرخواره ام دوره مکن ز من لبن چونک حزین غم شوم عشق ندیمیم کند عشق زمردی بود باشد اژدها حزن گفتم من به دل اگر بست رهت خمار غم باده و نقل آرمت شمع و ندیم خوش ذقن گفت دلم اگر جز او سازی شمع و ساقیم بر سر مام و باب زن جام و کباب بابزن گفتم ساقی او است و بس لیک به صورت دگر نیک ببین غلط مکن ای دل مست ممتحن بس کن از این بهانه ها وام هوای او بده تا نبود قماش جان پیش فراق مرتهن
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۹ واقعه ای بدیده ام لایق لطف و آفرین خیز معبرالزمان صورت خواب من ببین خواب بدیده ام قمر چیست قمر به خواب در زانک به خواب حل شود آخر کار و اولین آن قمری که نور دل زو است گه حضور دل تا ز فروغ و ذوق دل روشنی است بر جبین یومیذ مسفره ضاحکه بود چنان ناعمه لسعیها راضیه بود چنین دور کن این وحوش را تا نکشند هوش را پنبه نهیم گوش را از هذیان آن و این ماند یکی دو سه نفس چند خیال بوالهوس نیست به خانه هیچ کس خانه مساز بر زمین شب بگذشت و شد سحر خیز مخسب بی خبر بی خبرت کجا هلد شعله آفتاب دین جوق تتار و سویرق حامله شد ز کین افق گو شکم فلک بدر بوک بزاید این جنین رو به میان روشنی چند تتار و ارمنی تیغ و کفن بپوش و رو چند ز جیب و آستین در شب شنبهی که شد پنجم ماه قعده را ششصد و پنجه ست و هم هست چهار از سنین هست به شهر ولوله این که شده ست زلزله شهر مدینه را کنون نقل کژ است یا یقین رو ز مدینه درگذر زلزله جهان نگر جنبش آسمان نگر بر نمطی عجبترین بحر نگر نهنگ بین بحر کبودرنگ بین موج نگر که اندر او هست نهنگ آتشین شکل نهنگ خفته بین یونس جان گرفته بین یونس جان که پیش از این کان من المسبحین بحر که می صفت کنم خارج شش جهت کنم بحر معلق از صور صاف بده ست پیش از این تیره نگشت آن صفا خیره شده ست چشم ما از قطرات آب و گل وز حرکات نقش طین گردن آنک دست او دست حدث پرست او تیره کند شراب ما تا بزنیم هین و هین چون نکنیم یاد او هست سزا و داد او کینه چو از خبر بود بی خبری است دفع کین خواست یکی نوشته ای عاشقی از معزمی گفت بگیر رقعه را زیر زمین بکن دفین لیک به وقت دفن این یاد مکن تو بوزنه زانک ز یاد بوزنه دور بمانی از قرین هر طرفی که رفت او تا بنهد دفینه را صورت بوزنه ز دل می بنمود از کمین گفت که آه اگر تو خود بوزنه را نگفتیی یاد نبد ز بوزنه در دل هیچ مستعین گفت بنه تو نیش را تازه مکن تو ریش را خواب بکن تو خویش را خواب مرو حسام دین
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۰ مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین نغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین مطرب روح من توی کشتی نوح من توی فتح و فتوح من توی یار قدیم و اولین ای ز تو شاد جان من بی تو مباد جان من دل به تو داد جان من با غم توست همنشین تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر این غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون خانه چو گور می شود خانگیان همه حزین سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد تو کیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین تا که تو را شناختم همچو نمک گداختم شکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلی ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوان کان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شد عشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگر نیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۱ تا چه خیال بسته ای ای بت بدگمان من تا چو خیال گشته ام ای قمر چو جان من از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو زود روان روان شود در پی تو روان من بنده ام آن جمال را تا چه کنم کمال را بس بودم کمال تو آن تو است آن من جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من من چو که بی نشان شدم چون قمر جهان شدم دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من شاد شده زمان ها از عجب زمانه ای صاف شده مکان ها زان مه بی مکان من از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۲ چهره شرمگین تو بستد شرمگان من شور تو کرد عاقبت فتنه و شر مکان من مه که نشانده تو است لابه کنان به پیش تو پیش خودم نشان دمی ای شه خوش نشان من در ره تو کمین خسم از ره دور می رسم ای دل من به دست تو بشنو داستان من گرد فلک همی دوم پر و تهی همی شوم زانک قرار برده ای ای دل و جان ز جان من گرد تو گشتمی ولی گرد کجاست مر تو را گرد در تو می دوم ای در تو امان من عشق برید ناف من بر تو بود طواف من لاف من و گزاف من پیش تو ترجمان من گه همه لعل می شوم گاه چو نعل می شوم تا کرمت بگویدم باز درآ به کان من گفت مرا که چند چند سیر نگشتی از سخن زانک سوی تو می رود این سخن روان من
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۳ دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن همچو کسان بی گنه روی به آسمان مکن رو ترش و گران کنی تا سر خود نهان کنی بار دگر گرفتمت بار دگر همان مکن باده خاص خورده ای جام خلاص خورده ای بوی شراب می زند لخلخه در دهان مکن چون سر عشق نیستت عقل مبر ز عاشقان چشم خمار کم گشا روی به ارغوان مکن چون سر صید نیستت دام منه میان ره چونک گلی نمی دهی جلوه گلستان مکن غم نخورد ز رهزنی آه کسی نگیردش نیست چنان کسی کی او حکم کند چنان مکن خشم گرفت ابلهی رفت ز مجلس شهی گفت شهش که شاد رو جانب ما روان مکن خشم کسی کند کی او جان و جهان ما بود خشم مکن تو خویش را مسخره جهان مکن بند برید جوی دل آب سمن روا نشد مشعله های جان نگر مشغله زبان مکن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴۴ مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان نباید بددلی کردن بباید کردن این فرمان دل من می نیارامد که من با دل بیارامم بباید کرد ترک دل نباید خصم شد با جان زهی میدان زهی مردان همه در مرگ خود شادان سر خود گوی باید کرد وانگه رفت در میدان زهی سر دل عاشق قضای سر شده او را خنک این سر خنک آن سر که دارد این چنین جولان اگر جانباز و عیاری وگر در خون خود یاری پس گردن چه می خاری چه می ترسی چو ترسایان اگر مجنون زنجیری سر زنجیر می گیری وگر از شیر زادستی چه ای چون گربه در انبان مرا گفت آن جگرخواره که مهمان توام امشب جگر در سیخ کش ای دل کبابی کن پی مهمان کباب است و شراب امشب حرام و کفر خواب امشب که امشب همچو چتر آمد نهان در چتر شب سلطان ربابی چشم بربسته رباب و زخمه بر دسته کمانچه رانده آهسته مرا از خواب او افغان کشاکش هاست در جانم کشنده کیست می دانم دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان به هر روزم جنون آرد دگر بازی برون آرد که من بازیچه اویم ز بازی های او حیران چو جامم گه بگرداند چو ساغر گه بریزد خون چو خمرم گه بجوشاند چو مستم گه کند ویران گهی صرفم بنوشاند چو چنگم درخروشاند به شامم می بپوشاند به صبحم می کند یقظان گر این از شمس تبریز است زهی بنده نوازی ها وگر از دور گردون است زهی دور و زهی دوران