Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۵ مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو ای شه و سلطان ما ای طربستان ما در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو نرگس خمار او ای که خدا یار او دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو ای شده از دست من چون دل سرمست من ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو عید بیاید رود عید تو ماند ابد کز فلک بی مدد چون برهیدی بگو در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو می کشدم می به چپ می کشدم دل به راست رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو می به قدح ریختی فتنه برانگیختی کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو شور خرابات ما نور مناجات ما پرده حاجات ما هم تو دریدی بگو ماه به ابر اندرون تیره شده ست و زبون ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده باد چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدی گفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۶ ای سر مردان برگو برگو وی شه میدان برگو برگو ای مه باقی وی شه ساقی جان سخن دان برگو برگو قبله جمعی شعله شمعی قصه ایشان برگو برگو ای همه دستان ساقی مستان راز گلستان برگو برگو هم همه دانی هم همه جانی خواجه دیوان برگو برگو آب حیاتی شاخ نباتی نکته جانان برگو برگو غم نپذیری خشم نگیری ای دل شادان برگو برگو خسرو شیرین بنشین بنشین راه سپاهان برگو برگو دل بشکفتی خیلی و گفتی باز دو چندان برگو برگو آن می صافی جام گزافی درده و خندان برگو برگو یار ربابی هر چه که یابی حرمت ایمان برگو برگو نی بستیزی نی بگریزی بی سر و پایان برگو برگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۷ مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو در آن بهشت و گلستان و سبزه زار بجو چو سایه خسپم و کاهل مرا اگر جویی به زیر سایه آن سرو پایدار بجو چو خواهیم که ببینی خراب و غرق شراب بیا حوالی آن چشم پرخمار بجو اگر ز روز شمردن ملول و سیر شدی درآ به دور و قدح های بی شمار بجو در آن دو دیده مخمور و قلزم پرنور درآ جواهر اسرار کردگار بجو دلی که هیچ نگرید به پیش دلبر جو گلی که هیچ نریزد در آن بهار بجو زهی فسرده کسی کو قرار می جوید تو جان عاشق سرمست بی قرار بجو اگر چراغ نداری از او چراغ بخواه وگر عقار نداری از او عقار بجو به مجلس تو اگر دوش بیخودی کردم تو عذر عقل زبونم از آن عذار بجو تو هر چه را که بجویی ز اصل و کانش جوی ز مشک و گل نفس خوش خلش ز خار بجو خیال یار سواره همی رسد ای دل پیام های غریب از چنین سوار بجو به نزد او همه جان های رفتگان جمعند کنار پرگلشان را در آن کنار بجو چو صبح پیش تو آید از او صبوح بخواه چو شب به پیش تو آید در او نهار بجو چو مردمک تو خمش کن مقام تو چشم است وگر نه آن نظرستت در انتظار بجو چو شمس مفخر تبریز دیده فقر است فقیروار مر او را در افتقار بجو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۸ من آن نیم که بگویم حدیث نعمت او که مست و بیخودم از چاشنی محنت او اگر چو چنگ بزارم از او شکایت نیست که همچو چنگم من بر کنار رحمت او ز من نباشد اگر پرده ای بگردانم که هر رگم متعلق بود به ضربت او اگر چه قند ندارم چو نی نوا دارم از آنک بر لب فضلش چشم ز شربت او کنون که نوبت خشم است لطف از این دست است چگونه باشد چون دررسم به نوبت او اگر بدزدم من ز آفتاب ننگی نیست چه ننگ باشد مر لعل را ز زینت او وگر چو لعل ندزدم ز آفتاب کمال گذر ز طینت خود چون کنم به طینت او نه لولیان سیاه دو چشم دزد ویند همی کشند نهان نور از بصیرت او ز آدمی چو بدزدی به کم قناعت کن که شح نفس قرین است با جبلت او از او مدزد به جز گوهر زمانه بها اگر تو واقفی از لطف و از سریرت او که نیست قهر خدا را به جز ز دزد خسیس که سوی کاله فانی بود عزیمت او دریغ شرح نگشت و ز شرح می ترسم که تیغ شرع برهنه ست در شریعت او گمان برد که مگر جرم او طمع بوده ست نه بلک خس طمعی بود آن جریمت او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۹ به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو چو اشتهای سماعت بود بگه تر گو چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو چو روی روز نهان شد به زیر طره شب بگیریم که از آن طره معنبر گو فتاده آتش خواب اندر این نیستان ها تو آمده که حدیث لب چو شکر گو و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع غزل تمام کنم گوییم مکرر گو بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش به تو بگوید لالا برو به عنبر گو از آنچ خورده ای و در نشاط آمده ای مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو ز من چو می طلبی مطربی مستانه تو نیز با من بی دل ز جام و ساغر گو من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۰ هزار بار کشیده ست عشق کافرخو شبم ز بام به حجره ز حجره تا سر کو شب آن چنان به گاه آمده که هی برخیز گرفته گوش مرا سخت همچو گوش سبو ز هر چه پر کندم من سبوی تسلیمم سبو اسیر سقایست چون گریزد از او هزار بار سبو را به سنگ بشکست او شکست او خوشم آید ز شوق و ذوق رفو سبو سپرده بدو گوش با هزاران دل بدان هوس که خورد غوطه در میانه جو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۱ چو از سر بگیرم بود سرور او چو من دل بجویم بود دلبر او چو من صلح جویم شفیع او بود چو در جنگ آیم بود خنجر او چو در مجلس آیم شراب است و نقل چو در گلشن آیم بود عبهر او چو در کان روم او عقیق است و لعل چو در بحر آیم بود گوهر او چو در دشت آیم بود روضه او چو وا چرخ آیم بود اختر او چو در صبر آیم بود صدر او چو از غم بسوزم بود مجمر او چو در رزم آیم به وقت قتال بود صف نگهدار و سرلشکر او چو در بزم آیم به وقت نشاط بود ساقی و مطرب و ساغر او چو نامه نویسم سوی دوستان بود کاغذ و خامه و محبر او چون بیدار گردم بود هوش نو چو بخوابم بیاید به خواب اندر او چو جویم برای غزل قافیه به خاطر بود قافیه گستر او تو هر صورتی که مصور کنی چو نقاش و خامه بود بر سر او تو چندانک برتر نظر می کنی از آن برتر تو بود برتر او برو ترک گفتار و دفتر بگو که آن به که باشد تو را دفتر او خمش کن که هر شش جهت نور او است وزین شش جهت بگذری داور او رضاک رضای الذی اوثر و سرک سری فما اظهر زهی شمس تبریز خورشیدوش که خود را بود سخت اندرخور او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۲ بی دل شده ام بهر دل تو ساکن شده ام در منزل تو صرفه چه کنم در معدن تو زر را چه کنم با حاصل تو شد جمله جهان سبز از دم تو قبله دل و جان هر قابل تو شد عقل و خرد دیوانه تو بی علم و عمل شد عامل تو مرغان فلک پربسته تو هر عاقل جان ناعاقل تو هاروت هنر ماروت ادب گشتند نگون در بابل تو گردن بکشد جان همچو شتر تا زنده شوم از بسمل تو حل گشت ز تو هر مشکل جان ماندم به جهان من مشکل تو بنویس برات این مزد مرا تا نقد کنم از عامل تو از روز به است اکنون شب ما از تاب مه بس کامل تو تا شب شتران هموار روند تا منزل خود با محمل تو در منزل خود آزاد شوند از ظالم تو وز عادل تو خامش کن و خود در یک دمه ای خامش نکند این قایل تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۳ نور دل ما روی خوش تو بال و پر ما خوی خوش تو عید و عرفه خندیدن تو مشک و گل ما بوی خوش تو ای طالع ما قرص مه تو سایه گه ما موی خوش تو سجده گه ما خاک در تو جولانگه ما کوی خوش تو دل می نرود سوی دگران چون رفته بود سوی خوش تو ور دل برود سوی دگران او را بکشد اوی خوش تو ای مستی ما از هستی تو غوطه گه ما جوی خوش تو زرین شدم از سیمین بر تو یک تو شدم از توی خوش تو سر می نهم و چون سر ننهد چوگان تو را گوی خوش تو خامش کنم و خامش چو سکست های و هویم از هوی خوش تو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۴ دل من دل من دل من بر تو رخ تو رخ تو رخ بافر تو صنما صنما اگر جان طلبی بدهم بدهم به جان و سر تو کف تو کف تو کف رحمت تو لب تو لب تو لب شکر تو دم تو دم تو دم جان وش تو می تو می تو می چون زر تو در تو در تو در بخشش تو گل تو گل تو گل احمر تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۵ بنشسته به گوشه ای دو سه مست ترانه گو ز دل و جان لطیفتر شده مهمان عنده ز طرب چون حشر شود سرشان مستتر شود فتد از جنگ و عربده سر مستان میان کو ز اشارات روحشان ز صباح و صبوحشان عسل و می روان شود به چپ و راست جوی جو نفسیشان معانقه نفسیشان معاشقه نفسی سجده طرب نفسی جنگ و گفت و گو نفسی یار قندلب شکرین شکرنسب به چنین حال بوالعجب تو از ایشان ادب مجو به خدا خوب ساقیی که وفادار و باقیی به حلیمی گناه جو به طبیعت نشاط خو قدحی دو ز دست خود بده ای جان به مست خود هله تا راز آسمان شنوی جمله مو به مو تو بر او ریز جام می که حجاب وی است وی هله تا از سعادتت برهد اوی او ز او چو خرد غرق باده شد در دولت گشاده شد سر هر کیسه کرم بگشاید که انفقوا بهل آن پوست مغز بین صنم خوب نغز بین هله بردار ابر را ز رخ ماه تو به تو پس از این جمله آب ها نرود جز بجوی ما من سرمست می کشم ز فراتش سبو سبو من و دلدار نازنین خوش و سرمست همچنین به گلستان جان روان ز گلستان رنگ و بو نظری کن به چشم او به جمال و کرشم او نظری کن به خال او به حق صحبت ای عمو تو اگر در فرح نه ای که حریف قدح نه ای چه برد طفل از لبش چو بود مست لبلبو چو شدی محرم فلک سبک ای یار بانمک بنگر ذره ذره را زده زیر بغل کدو چو تف آفتاب زد ره ذرات بی عدد بشکافید پرده شان نپذیرد دگر رفو به لبانت ز دست شد سر او باز مست شد زند او باز این زمان چو کبوتر بقوبقو تو بخسپی و عشق و دل گذران بی ز غش و غل ز ره خواب بر فلک خوش و سرمست دو به دو بخورند از نخیل جان که ندیده ست انس و جان رطب و تمر نادری که نگنجد در این گلو که ابیت بمهجتی شرفا عند سیدی ز طعام و شراب حق بخورم اندر آن غلو هله امشب به خانه رو که دل مست شد گرو چو شود روز خوش بیا شنو این را تمام تو تو بگو باقی غزل که کند در همه عمل که توی عشق و عشق را نبود هیچ کس عدو تو بگو کآب کوثری خوش و نوش و معطری همه را سبز کن طری و ز پژمردگی بشو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۶ به قرار تو او رسد که بود بی قرار تو که به گلزار تو رسد دل خسته به خار تو گل و سوسن از آن تو همه گلشن از آن تو تلفش از خزان تو طربش از بهار تو ز زمین تا به آسمان همه گویان و خامشان چو دل و جان عاشقان به درون بی قرار تو همه سوداپرست تو همه عالم به دست تو نفسی پست و مست تو نفسی در خمار تو همه زیر و زبر ز تو همگان بی خبر ز تو چه غریب است نظر به تو چه خوش است انتظار تو چه کند سرو و باغ را چو نظر نیست زاغ را تو ز بلبل فغان شنو که وی است اختیار تو منم از کار مانده ای ز خریدار مانده ای به فراغت نظرکنان به سوی کار و بار تو بگذارم ز بحر و پل بگریزم ز جزو و کل چه کنم من عذار گل که ندارد عذار تو چه کنم عمر مرده را تن و جان فسرده را دو سه روز شمرده را چو منم در شمار تو چو دل و چشم و گوش ها ز تو نوشند نوش ها همه هر دم شکوفه ها شکفد در نثار تو پس از این جان که دارمش به خموشی سپارمش ز کجا خامشم هلد هوس جان سپار تو به خموشی نهان شدن چو شکارم نتان شدن که شکار و شکاریان نجهند از شکار تو همه فربه ز بوی تو همه لاغر ز هجر تو همه شادی و گریه شان اثر و یادگار تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۷ قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان تو خردم راه گم کند ز فراق گران تو کی بود همنشین تو کی بیابد گزین تو کی رهد از کمین تو کی کشد خود کمان تو رخم از عشق همچو زر ز تو بر من هزار اثر صنما سوی من نگر که چنانم به جان تو چو خلیل اندر آتشم ز تف آتشت خوشم نه از آنم که سر کشم ز غم بی امان تو بگشا کار مشکلم تو دلم ده که بی دلم مکن ای دوست منزلم به جز از گلستان تو کی بیاید به کوی تو صنما جز به بوی تو سبب جست و جوی تو چه بود گلفشان تو ملک و مردم و پری ملک و شاه و لشکری فلک و مهر و مشتری خجل از آستان تو چو تو سیمرغ روح را بکشانی در ابتلا چو مگس دوغ درفتد به گه امتحان تو ز اشارات عالیت ز بشارات شافیت ملکی گشته هر گدا به دم ترجمان تو همه خلقان چو مورکان به سوی خرمنت دوان همه عالم نواله ای ز عطاهای خوان تو به نواله قناعتی نکند جان آن فتی که طمع دارد از قضا که شود میهمان تو چه دواها که می کند پی هر رنج گنج تو چه نواها که می دهد به مکان لامکان تو طمع تن نوال تو طمع دل جمال تو نظر تن بنام تو هوس دل بنان تو جهت مصلحت بود نه بخیلی و مدخلی به سوی بام آسمان پنهان نردبان تو به امینان و نیکوان بنمودی تو نردبان که روان است کاروان به سوی آسمان تو خمش ای دل دگر مگو دگر اسرار او مجو که ندانی نهان آن که بداند نهان تو تو از این شهره نیشکر مطلب مغز اندرون که خود از قشر نیشکر شکرین شد لبان تو شه تبریز شمس دین که به هر لحظه آفرین برساد از جناب حق به مه خوش قران تو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۸ هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو بگشا راز با همو که سلام علیکم تو چرا آب و روغنی که سلامی نمی کنی چه شود گر کفی زنی که سلام علیکم هله دیوانه لولیا به عروسی ما بیا لب چون قند برگشا که سلام علیکم شفقت را قرین کنی کرم و آفرین کنی سر و ریش این چنین کنی که سلام علیکم چو گشاید در سرا تو مگو هیچ ماجرا رو ترش کن ز در درآ که سلام علیکم چو درآید ترش ترش تو بدو پیش او خمش غضبش را بدین بکش که سلام علیکم چو خیالیت بست ره بمکن سوی او نگه تو روان شو به پیشگه که سلام علیکم چو در این کوی نیست کس نه ز دزدان و نی عسس تو همین گو همین و بس که سلام علیکم بجه از دام و دانه ها و از این مات خانه ها بشنو ز آسمان ها که سلام علیکم شفقت چون فزون کند به خودت رهنمون کند ز دلت سر برون کند که سلام علیکم چو ز صورت برون روی به مقامات معنوی تو ز شش سوی بشنوی که سلام علیکم چو نگنجی در آن گره مگریز و سپس مجه چو فقیران سری بنه که سلام علیکم اگر از نیک و بد مرا نکند شه مدد مرا ز لبش این رسد مرا که سلام علیکم تو رها کن فن و هنر که ندارد کلک خبر بخوریمش بدین قدر که سلام علیکم هله ای یار ماه رو دل هر عقربی مجو غزل خویشتن بگو که سلام علیکم هله مرحوم امتان هله ای عشق همتان بستردیم جرمتان که سلام علیکم چو توی میر زاهدان قمر و فخر عابدان شنو اکنون ز شاهدان که سلام علیکم زهرتان را شکر کنم زنگتان را گهر کنم کارتان همچو زر کنم که سلام علیکم تنتان را چو جان کنم دلتان را جوان کنم عیبتان را نهان کنم که سلام علیکم ز عدم بس چریده ای سوی دل بس دویده ای ز فلک بس شنیده ای که سلام علیکم چو امیدت به ما بود زاغ گیری هما بود همه عذرت وفا بود که سلام علیکم چو گل سرخ در چمن بفروزد رخ و ذقن نگرد جانب سمن که سلام علیکم چو رسد سبزجامه ها به سوی باغ و نامه ها شنو از صحن بام ها که سلام علیکم چو بخندد نهال ها ز ریاحین و لاله ها شنو از مرغ ناله ها که سلام علیکم چو ز مستی زنم دمی رمد از رشک پرغمی نبدی این نگفتمی که سلام علیکم ز کی داری لب و سخن ز شهنشاه امر کن به همان سوی روی کن که سلام علیکم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵۹ هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو می چون ارغوان بده که شکفت ارغوان تو بفشاریم شیره از شکرانگور باغ تو بفشانیم میوه ها ز درخت جوان تو بمران جان و عقل را ز سر خوان فضل خود چه خورد یا چه کم کند مگسی دو ز خوان تو طمع جمله طامعان بود از خرمنت جوی دو ده مختصر بود دو جهان در جهان تو همه روز آفتاب اگر ز ضیا تیغ می زند به کم از ذره می شود ز نهیب سنان تو چو زمین بوس می کند پی تو جان آسمان به چه پر برپرد زمین به سوی آسمان تو بنشیند شکسته پر سوی تو می کند نظر که همین جاش می رسد مدد ارمغان تو نه گذشته ست در جهان نه شب و نی سحرگهان که دمم آتشین نشد ز دم پاسبان تو نه مرا وعده کرده ای نه که سوگند خورده ای که به هنگام برشدن برسد نردبان تو چو بدان چشم عبهری به سوی بنده بنگری بپرد جانش از مکان به سوی لامکان تو بنوازیش کای حزین مخور اندوه بعد از این که خروشید آسمان ز خروش و فغان تو منم از مادر و پدر به نوازش رحیمتر جهت پختگی تو برسید امتحان تو بکنم باغ و جنتی و دوایی ز درد تو بکنم آسمان تو به از این از دخان تو همه گفتیم و اصل را بنگفتیم دلبرا که همان به که راز تو شنوند از دهان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۰ طیب الله عیشکم لا وحش الله منکم حق آن خال شاهدت رو به ما آر ای عمو دست جعفر که ماند از او بر سر کوه پرسمو شبه مهجور عاشق من وصال مصرم دست او را دهان بدی شرح دادی از آن غم او می کند شرح بی زبان یا ظریفون فافهموا ما همان دست جعفریم فی انقطاع الا ارحموا جنبشی که همی کنیم جمله قسری است فاعلموا جنبش آنگه کند صدف که بود جفت جوهر او بس که گفتن دراز شد ذاحدیث منمنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۱ بوقلمون چند از انکار تو در کف ما چند خلد خار تو یار تو از سر فلک واقف است پس چه بود پیش وی اسرار تو چند بگویی که همین بار و بس چند از این چند از این بار تو ای ز تو بیمار حبیب و طبیب بسته ز ناسور تو تیمار تو خورده می غفلت و منکر شده بوی دهانت شده اقرار تو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۲ پرده بگردان و بزن ساز نو هین که رسید از فلک آواز نو تازه و خندان نشود گوش و هوش تا ز خرد درنرسد راز نو این بکند زهره که چون ماه دید او بزند چنگ طرب ساز نو خیز سبک رطل گران را بیار تا ببرم شرم ز هنباز نو برجه ساقی طرب آغاز کن وز می کهنه بنه آغاز نو در عوض آنک گزیدی رخم بوسه بده بر سر این گاز نو از تو رخ همچو زرم گاز یافت می رسدم گر بکنم ناز نو چون نکنم ناز که پنهان و فاش می رسدم خلعت و اعزاز نو خلعت نو بین که به هر گوشه اش تازه طرازی است ز طراز نو پر همایی بگشا در وفا بر سر عشاق به پرواز نو مرد قناعت که کرم های تو حرص دهد هر نفس و آز نو می به سبو ده که به تو تشنه شد این قنق خابیه پرداز نو رنگ رخ و اشک روانم بس است سر مرا هر یک غماز نو گرم درآ گرم که آن گرمدار صنعت نو دارد و انگاز نو بس کن کاین گفت تو نسبت به عشق جامه کهنه ست ز بزاز نو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۳ یا قمرا لوعه للقمرین سکن حلت علی حریمهم فی خطر لیمنوا یا شجرا غصونه فوق سماء وهمنا هز هز فی قلوبنا مرحمه لنجتنوا هر کی تو گردنش زدی گشت درازگردن او خرمن هر کی سوختی گشت بزرگ خرمن او هر کی سرش شکافتی سر بفراخت بر فلک هر کی تو در چهش کنی یافت جهان روشن او یا بلدا مخلدا افلح من ثوی به للبرکات مطلع للثمرات معدن یا سحرا منورا لیس عقیبه دجی افلح کل منظر ذاک به مزین هر کی طرب رها کند پشت سوی وفا کند بازکشاندش به خود با کرم مفتن او می کشدش که ای رهی از کف من کجا رهی رو به من آورید هین ها الذین آمنوا جاء اوان وصلنا یلحقنا باصلنا شممنا عبیره فانتهضوا لتیقنوا ما بقی انسلاخنا ان هنا مناخنا فی عرفات معشر ابتکروا و احسنوا پند نگار خود شنو از بر او برون مرو ای دل و دیده دیده ای ای دل و دیده من او پیش خودم همی نشان بر سر من همی فشان تا ز تو لاف می زنم کم بگرفت دامن او قد نطق الهوی اسکتوا استمعوا و انصتوا ان لسان نطقنا عند لقاه الکن بستم من دهان خود دل بگشاد صد دهان بهر دل تو تن زدم بس بودم نوازن او در گل و در شکر نشین بهر خدای لطف بین سیب و انار تازه چین کمد در فشاندن او

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۴ بوسیسی افندیمو هم محسن و هم مه رو نیپو سر کینیکا چونم من و چونی تو یا نعم صباح ای جان مستند همه رندان تا شب همگان عریان با یار در آب جو یا قوم اتیناکم فی الحب فدیناکم مذ نحن رایناکم امنیتنا تصفوا گر جام دهی شادم دشنام دهی شادم افندی اوتی تیلس ثیلو که براکالو چون مست شد این بنده بشنو تو پراکنده قویثز می کناکیمو سیمیر ابرالالو یا سیدتی هاتی من قهوه کاساتی من زارک من صحو ایاک و ایاه ای فارس این میدان می گرد تو سرگردان آخر نه کم از چرخی در خدمت آن مه رو پویسی چلبی پویسی ای پوسه اغا پوسی بی نخوت و ناموسی این دم دل ما را جو ای دل چو بیاسودی در خواب کجا بودی اسکرت کما تدری من سکرک لا تصحو واها سندی واها لما فتحت فاها ما اطیب سقیاها تحلوا ابدا تحلو ای چون نمکستانی اندر دل هر جانی هر صورت را ملحی از حسن تو ای مرجو چیزی به تو می ماند هر صورت خوب ار نی از دیدن مرد و زن خالی کنمی پهلو گر خلق بخندندم ور دست ببندندم ور زجر پسندندم من می نروم زین کو از مردم پژمرده دل می شود افسرده دارد سیهی در جان گر زرد بود مازو بانگ تو کبوتر را در برج وصال آرد گر هست حجاب او صد برج و دو صد بارو قوم خلقو بورا قالو شططا زورا فی وصفک یا مولی لا نسمع ما قالوا این نفس ستیزه رو چون بزبچه بالاجو جز ریش ندارد او نامش چه کنم ریشو خامش کن خامش کن از گفته فرامش کن هین بازمیا این سو آن سو پر چون تیهو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۵ الیوم من الوصل نسیم و سعود الیوم اری الحب علی العهد فعودوا رفته ست رقیب و بر آن یار نبود او بی زحمت دشمن دم عشاق شنود او یا قلب ابشرک به وصل و رحیق ما فاتک من دهرک الیوم یعود شکر است عدو رفته و ما همدم جامیم ما سرخ و سپید از طرب و کور و کبود او یا حب حنا نیک تجلیت بوصل الروح فدا روحک بالروح تجود ما را که برای دل حساد جفا گفت امروز چو خلوت شد ما را بستود او هذا قمر قد غلب الشمس بنور من طالعه الیوم علی الشمس یسود امروز نقاب از رخ خود ماه برانداخت بر طلعت خورشید و مه و زهره فزود او ما اکثر ما قد خفض العیش به هجر للعیش من الیوم نهوض و صعود پیوسته ز خورشید ستاند مه نو نور این مه که به خورشید دهد نور چه بود او یا قلب تمتع و طب ان شکورا الحب شفیق لک و الله ودود این دم سپه عشق چه خوش دست گشادند چون یک گره از طره پربند گشود او الحب الی المجلس والله سقانا و السکر من القهوه کالدهر ولود آن غم که ز عشاق بسی گرد برآورد بیرون ز در است این دم و از بام فرود او الیوم من العیش لقاء و شفا الیوم من السکر رکوع و سجود آن ساغر لاغرشده را داروی دل ده دیر است که محروم شد از ذوق وجود او یا قوم الی العشق انیبوا و اجیبوا لما کتب الله علی العشق خلود امروز صلا می زند این خفته دلان را آن عشق سماوی که نخفت و نغنود او العشق من الکون حیات و لباب و العیش سوی العشق قشور و جلود هر دوست که از عشق به دنیات کشاند خود دشمن تو او است یقین دان و حسود او لا تنطق فی العشق و یکفیک انین فالمخلص للعاشق صبر و جحود بس کن تو مگو هیچ که تا اشک بگوید دل خود چو بسوزد بدهد بوی چو عود او

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۶ بگردان ساقی مه روی جام رهایی ده مرا از ننگ و نام گرفتارم به دامت ساقیا ز آنک نهادستی به هر گامی تو دام رها کن کاهلی دریاب ما را و لا تکسل فان القوم قاموا الیس الصحو منزل کل هم الیس العیش فی هم حرام الا صوموا فان الصوم غنم شراب الروح یشربه الصیام هر آن کو روزه دارد در حدیث است مه حق را ببیند وقت شام نکو نبود که من از در درآیم تو بگریزی ز من از راه بام تو بگریزی و من فریاد در پی که یک دم صبر کن ای تیزگام مسلمانان مسلمانان چه چاره ست که من سوزیدم و این کار خام نباشد چاره جز صافی شرابی باقداح یقلبها الکرام حدیث عاشقان پایان ندارد فنستکفی بهذا و السلام جواب گفته متنبی است این فؤاد ما تسلیه المدام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۷ هم صدوا هم عتبوا عتابا ما له سبب تن و دل ما مسخر او که می نپرد به جز بر او فما طلبوا سوی سقمی فطاب علی ما طلبوا عجب خبری که می دهدم دم و غم او کر و فر او فنی جلدی اذا عبسوا فکیف تری اذا طربوا مرا غم او چو زنده کند چگونه شوم ز منظر او فلا هرب اذا طلبوا و لا طرب اذا هربوا عجب چه بود بهر دو جهان که آن نبود میسر او اری امما به سکروا و لا قدح و لا عنب حدث نشود شکر که خوری شکر چو چشد ز شکر او لقد ملیت خواطرنا بهم عجبا و ما العجب سحر اثری ز طلعت او شبم نفسی ز عنبر او سکت أنا و هم سکتوا و لا سیمو و لا عتبوا خبر نکنم دگر که مرا رسید خبر ز مخبر او فوا حزنی اذا حجبوا و یا طربی اذا قربوا درم بزند سری نکند که سر نبرد کس از سر او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۸ یا عاشقین المقصد سیحوا الی ما ترشدوا و استفتشوا من یسعد یلقون این السید العشق نور مرتفع و السر نعم المکترع نهر الهوی لا ینقطع نار الهوی لا تخمد لا عشق الا بالجوی من کان فی سقم الهوی ان قیل طار فی الهوا لا تنکرو لا تعبدوا العشق ما فی رقه خیر لکم من عتقه جفن بکا فی عشقه لا تحسبوه ترمد امر المحبین انطوی امراضهم خیر الدوا ما لم یضلوا فی الهوی لا تزعمو ان یهتدوا اصحابنا لا تیأسوا بعد الجوی مستانس غیر الهوی لا تلبسو غیر الهوی لا ترتدوا سحر الهوی مقعوده نار الجوی موقوده ذانعمه مفقوده حرمان من لا یجهد نادیت یوم الملتقی اذ حار عقلی و التقی هذا بقاء فی البقا هذا نعیم سرمد ان فاتکم لا تفعلوا و استفتشوه و اعقلوا لا ترقدوا لا تأکلوا ما لم تروا لا تعبدوا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶۹ الا یا ساقیا انی لظمن و مشتاق ادر کأسا و لا تنکر فان القوم قد ذاقوا اذا ما شیت اسراری ادر کأسا من النار فاسکرنی و سایلنی الی من انت مشتاق اضاء العشق مصباحا فصار اللیل اصباحا و من انواره انشقت علی الاحجار احداق فداء العشق ادوایی و مر العشق حلوایی و انی بین عشاق اسوق حیث ما ساقوا خذ الدنیا و خلینا فدنیا العشق تکفینا لنا فی العشق جنات و بلدان و اسواق و ارواح تلاقینا و ارواح سواقینا و خمر فیه مدرار و کأس العشق رقراق

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۰ ابناء ربیعنا تعالوا فالورد یقول لا تبالوا و العشق یصیحکم جهارا الخلد لکم فلا تزالوا و الحسن علی البها تجلی و السکر حواه و الکمال من کان مخرسا جمادا الیوم تکلموا و قالوا من کان مبلسا قنوطا ذابوا و تضاحکوا و نالوا من بعد فان تروا غضوبا ماذا غضب فذا دلال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۱ جود الشموس علی الوری اشراق و وراء ها نور الهوی براق و وراء انوار الهوی لی سید ضایت لنا بضیایه الافاق ما اطیب العشاق فی اشواقهم العشق ایضا نحوهم مشتاق هموا لرؤیته فلاحت شمسه حارت و کلت نحوه الاحداق نادی منادی عاشقیه بدعوه طفقوا الی صوت النداء و ساقوا سکروا برؤیته و راح لقایه لا تحسبوهم بعد ذاک افاقوا ان شیت من یحکیک برق خدوده ضعفی و صفره و جنتی مصداق مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۲ حد البشیر بشاره یا جار دهش الفؤاد بما حداه و حاروا سمعوا نداء الحق من فم طارق قرب الخیام الیکم و الدار و دنا کریم وجهه قمر الدجی و خیاله لعاشقین مدار فتحلقوا حول البشیر و اقبلوا سجدوا جمیعا للبشیر و زاروا سکنت قلوب بعد ما سکن البلا لبسوا لباس الجد منه و ساروا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۳ امسی و اصبح بالجوی اتعذب قلبی علی نار الهوی یتقلب ان کنت تهجرنی تهذبنی به انت النهی و بلاک لا اتهذب ما بال قلبک قد قسا فالی متی ابکی و مما قد جری اتعتب مما احب بان اقول فدیتکم احیی بکم و قتیلکم اتلقب و اشرتم بالصبر لی متسلیا ما هکذی عشقی به لا تحسبوا ما عشت فی هذا الفراق سویعه لو لا لقایک کل یوم ارقب انی اتوب مناجیا و منادیا فانا المسیء بسیدی و المذنب تبریز جل به شمس دین سیدی ابکی دما مما جنیت و اشرب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۴ مررت بدر فی هواه بحار راوه بدر و فی الدلال و حاروا و شاهدت ماء شابه الروح فی الصفا و یعشق ذاک الماء ما هو نار و للعشق نور لیس للشمس مثله فظل دلیل العاشقین و ساروا عروس الهوی بدر تلالا فی الدجی علیها دماء العاشقین خمار ظللت من الدنیا علی طلب الهوی اضاء لنا غیر الدیار دیار فشاهدت رکبانا قریحا مطیهم و کان لهم عند المسیر بدار فقلت لهم فی ذاک قالوا لفی الهوی لمن فر من هذا الدیار دمار و ان شیت برهانا فسافر ببلده یقال لها تبریز و هی مزار فیشتم اهل العشق من ترباته و للروح منها زخرف و سوار تروح کلیل مظلم فی هوایه و ترجع مسرورا و انت نهار

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۵ امروز مستان را نگر در مست ما آویخته افکنده عقل و عافیت و اندر بلا آویخته گفتم که ای مستان جان می خورده از دستان جان ای صد هزاران جان و دل اندر شما آویخته گفتند شکر الله را کو جلوه کرد این ماه را افتاده بودیم از بقا در قعر لا آویخته بگریختیم از جور او یک مدتی وز دور او چون دشمنان بودیم ما اندر جفا آویخته جام وفا برداشته کار و دکان بگذاشته و افسردگان بی مزه در کارها آویخته بنشسته عقل سرمه کش با هر کی با چشمی است خوش بنشسته زاغ دیده کش بر هر کجا آویخته زین خنب های تلخ و خوش گر چاشنی داری بچش ترک هوا خوشتر بود یا در هوا آویخته عمری دل من در غمش آواره شد می جستمش دیدم دل بیچاره را خوش در خدا آویخته بر دار دنیا ای فتی گر ایمنی برخیز تا بنمایم آزادانت را و هم تو را آویخته بر دار ملک جاودان بین کشتگان زنده جان مانند منصور جوان در ارتضا آویخته عشقا توی سلطان من از بهر من داری بزن روشن ندارد خانه را قندیل ناآویخته من خاک پای آن کسم کو دست در مردان زند جانم غلام آن مسی در کیمیا آویخته برجه طرب را ساز کن عیش و سماع آغاز کن خوش نیست آن دف سرنگون نی بی نوا آویخته دف دل گشاید بسته را نی جان فزاید خسته را این دلگشا چون بسته شد و آن جان فزا آویخته امروز دستی برگشا ایثار کن جان در سخا با کفر حاتم رست چون بد در سخا آویخته هست آن سخا چون دام نان اما صفا چون دام جان کو در سخا آویخته کو در صفا آویخته باشد سخی چون خایفی در غار ایثاری شده صوفی چو بوبکری بود در مصطفی آویخته این دل دهد در دلبری جان هم سپارد بر سری و آن صرفه جو چون مشتری اندر بها آویخته آن چون نهنگ آیان شده دریا در او حیران شده وین بحری نوآشنا در آشنا آویخته گویی که این کار و کیا یا صدق باشد یا ریا آن جا که عشاقند و ما صدق و ریا آویخته شب گشت ای شاه جهان چشم و چراغ شب روان ای پیش روی چون مهت ماه سما آویخته من شادمان چون ماه نو تو جان فزا چون جاه نو وی در غم تو ماه نو چون من دوتا آویخته کوه است جان در معرفت تن برگ کاهی در صفت بر برگ کی دیده است کس یک کوه را آویخته از ره روان گردی روان صحبت ببر از دیگران ور نی بمانی مبتلا در مبتلا آویخته جان عزیزان گشته خون تا عاقبت چون است چون از بدگمانی سرنگون در انتها آویخته چون دید جان پاکشان آن تخم کاول کاشت جان واگشت فکر از انتها در ابتدا آویخته اصل ندا از دل بود در کوه تن افتد صدا خاموش رو در اصل کن ای در صدا آویخته گفت زبان کبر آورد کبرت نیازت را خورد شو تو ز کبر خود جدا در کبریا آویخته ای شمس تبریزی برآ از سوی شرق کبریا جان ها ز تو چون ذره ها اندر ضیا آویخته

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۶ ای جبرییل از عشق تو اندر سما پا کوفته ای انجم و چرخ و فلک اندر هوا پا کوفته تا گاو و ماهی زیر این هفتم زمین خرم شده هر برج تا گاو و سمک اندر علا پا کوفته انگور دل پرخون شده رفته به سوی میکده تا آتشی در می زده در خنب ها پا کوفته دل دیده آب روی خود در خاک کوی عشق او چون آن عنایت دید دل اندر عنا پا کوفته جان همچو ایوب نبی در ذوق آن لطف و کرم با قالب پرکرم خود اندر بلا پا کوفته خلقی که خواهند آمدن از نسل آدم بعد از این جان های ایشان بهر تو هم در فنا پا کوفته اندر خرابات فنا شاهنشهان محتشم هم بی کله سرور شده هم بی قبا پا کوفته قومی بدیده چیزکی عاشق شده لیک از حسد از کبر و ناموس و حیا هم در خلاء پا کوفته اصحاب کبر و نفس کی باشند لایق شاه را کز عزت این شاه ما صد کبریا پا کوفته قومی ببینی رقص کن در عشق نان و شوربا قومی دگر در عشقشان نان و ابا پا کوفته خوش گوهری کو گوهری هشت از هوای بحر او تا بحر شد در سر خود در اصطفا پا کوفته کو او و کو بیچاره ای کو هست در تقلید خود در خون خود چرخی زده و اندر رجا پا کوفته با این همه او به بود از غافل منکر که او گه می کند اقرارکی گه او ز لا پا کوفته قومی به عشق آن فتی بگذشت از هست و فنا قومی به عشق خود که من هستم فنا پا کوفته خفاش در تاریکیی در عشق ظلمت ها به رقص مرغان خورشیدی سحر تا والضحی پا کوفته تو شمس تبریزی بگو ای باد صبح تیزرو با من بگو احوال او با من درآ پا کوفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۷ یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده و آن آفتاب از سقف دل بر جانشان تابان شده هر نجم ناهیدی شده هر ذره خورشیدی شده خورشید و اختر پیششان چون ذره سرگردان شده آن عقل و دل گم کردگان جان سوی کیوان بردگان بی چتر و سنجق هر یکی کیخسرو و سلطان شده بسیار مرکب کشته ای گرد جهان برگشته ای در جان سفر کن درنگر قومی سراسر جان شده با این عطای ایزدی با این جمال و شاهدی فرمان پرستان را نگر مستغرق فرمان شده چون آینه آن سینه شان آن سینه بی کینه شان دلشان چو میدان فلک سلطان سوی میدان شده از هیهی و هیهایشان وز لعل شکرخایشان نقل و شراب و آن دگر در شهر ما ارزان شده چون دوش اگر بی خویشمی از فتنه من نندیشمی باقی این را بودمی بی خویشتن گویان شده این دم فروبندم دهن زیرا به خویشم مرتهن تا آن زمانی که دلم باشد از او سکران شده سلطان سلطانان جان شمس الحق تبریزیان هر جان از او دریا شده هر جسم از او مرجان شده

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۸ این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده سرمست و نعلین در بغل در خانه ما آمده خانه در او حیران شده اندیشه سرگردان شده صد عقل و جان اندر پیش بی دست و بی پا آمده آمد به مکر آن لعل لب کفچه به کف آتش طلب تا خود که را سوزد عجب آن یار تنها آمده ای معدن آتش بیا آتش چه می جویی ز ما والله که مکر است و دغا ای ناگه این جا آمده روپوش چون پوشد تو را ای روی تو شمس الضحی ای کنج و خانه از رخت چون دشت و صحرا آمده ای یوسف از بالای چه بر آب چه زد عکس تو آن آب چه از عشق تو جوشیده بالا آمده شاد آمدی شاد آمدی جادو و استاد آمدی چون هدهد پیغامبری از پیش عنقا آمده ای آب حیوان در جگر هر جور تو صد من شکر هر لحظه ای شکلی دگر از رب اعلا آمده ای دلنواز و دلبری کاندر نگنجی در بری ای چشم ما از گوهرت افزون ز دریا آمده چرخ و زمین آیینه ای وز عکس ماه روی تو آن آینه زنده شده و اندر تماشا آمده خاموش کن خاموش کن از راه دیگر جوش کن ای دود آتش های تو سودای سرها آمده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۹ این کیست این این کیست این در حلقه ناگاه آمده این نور اللهی است این از پیش الله آمده این لطف و رحمت را نگر وین بخت و دولت را نگر در چاره بداختران با روی چون ماه آمده لیلی زیبا را نگر خوش طالب مجنون شده و آن کهربای روح بین در جذب هر کاه آمده از لذت بوهای او وز حسن و از خوهای او وز قل تعالوهای او جان ها به درگاه آمده صد نقش سازد بر عدم از چاکر و صاحب علم در دل خیالات خوشش زیبا و دلخواه آمده تخییل ها را آن صمد روزی حقیقت ها کند تا دررسد در زندگی اشکال گمراه آمده از چاه شور این جهان در دلو قرآن رو برآ ای یوسف آخر بهر توست این دلو در چاه آمده کی باشد ای گفت زبان من از تو مستغنی شده با آفتاب معرفت در سایه شاه آمده یا رب مرا پیش از اجل فارغ کن از علم و عمل خاصه ز علم منطقی در جمله افواه آمده

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۰ ای عاشقان ای عاشقان دیوانه ام کو سلسله ای سلسله جنبان جان عالم ز تو پرغلغله زنجیر دیگر ساختی در گردنم انداختی وز آسمان درتاختی تا رهزنی بر قافله برخیز ای جان از جهان برپر ز خاک خاکدان کز بهر ما بر آسمان گردان شده ست این مشعله آن را که باشد درد دل کی رهزند باران گل از عشق باشد او بحل کو را نشد که خردله روزی مخنث بانگ زد گفتا که ای چوبان بد آن بز عجب ما را گزد در من نظر کرد از گله گفتا مخنث را گزد هم بکشدش زیر لگد اما چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله کو عقل تا گویا شوی کو پای تا پویا شوی وز خشک در دریا شوی ایمن شوی از زلزله سلطان سلطانان شوی در ملک جاویدان شوی بالاتر از کیوان شوی بیرون شوی زین مزبله چون عقل کل صاحب عمل جوشان چو دریای عسل چون آفتاب اندر حمل چون مه به برج سنبله صد زاغ و جغد و فاخته در تو نواها ساخته بشنیدیی اسرار دل گر کم شدی این مشغله بی دل شو ار صاحب دلی دیوانه شو گر عاقلی کاین عقل جزوی می شود در چشم عشقت آبله تا صورت غیبی رسد وز صورتت بیرون کشد کز جعد پیچاپیچ او مشکل شده ست این مساله اما در این راه از خوشی باید که دامن برکشی زیرا ز خون عاشقان آغشته ست این مرحله رو رو دلا با قافله تنها مرو در مرحله زیرا که زاید فتنه ها این روزگار حامله از رنج ها مطلق روی اندر امان حق روی در بحر چون زورق روی رفتی دلا رو بی گله چون دل ز جان برداشتی رستی ز جنگ و آشتی آزاد و فارغ گشته ای هم از دکان هم از غله ز اندیشه جانت رسته شد راه خطرها بسته شد آن کو به تو پیوسته شد پیوسته باشد در چله در روز چون ایمن شدی زین رومی باعربده شب هم مکن اندیشه ای زین زنگی پرزنگله خامش کن ای شیرین لقا رو مشک بربند ای سقا زیرا نگنجد موج ها اندر سبو و بلبله

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۱ ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده وز گفت و فکرت بس صور در غیب آبستن شده هر صورتی پرورده ای معنی است لیک افسرده ای صورت چو معنی شد کنون آغاز را روشن شده یخ را اگر بیند کسی و آن کس نداند اصل یخ چون دید کآخر آب شد در اصل یخ بی ظن شده اندیشه جز زیبا مکن کو تار و پود صورت است ز اندیشه ای احسن تند هر صورتی احسن شده زان سوی کاندازی نظر آن جنس می آید صور پس از نظر آید صور اشکال مرد و زن شده با آن نشین کو روشن است کز دل سوی دل روزن است خاک از چه ورد و سوسن است کش آب هم مسکن شده ور همنشین حق شوی جان خوش مطلق شوی یا رب چه بارونق شوی ای جان جان من شده از جا به بی جا آمده اه رفته هیهای آمده بی دست و بی پای آمده چون ماه خوش خرمن شده یا رب که چون می بینمش ای بنده جان و دینمش خود چیست این تمکینمش ای عقل از این امکن شده هر ذره ای را محرم او هر خوش دمی را همدم او نادیده زو زاهد شده زو دیده تردامن شده ای عشق حق سودای او آن او است او جویای او وی می دمد در وای او ای طالب معدن شده هم طالب و مطلوب او هم عاشق و معشوق او هم یوسف و یعقوب او هم طوق و هم گردن شده اوصافت ای کس کم چو تو پایان ندارد همچو تو چند آب و روغن می کنم ای آب من روغن شده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۲ ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته سرها بریده بی عدد در رزم تو پا کوفته چون عزم میدان زمین کردی تو ای روح امین ذرات خاک این زمین از عزم تو پا کوفته فرمان خرمشاهیت در خون دل توقیع شد کف کرد خون بر روی خون از جزم تو پا کوفته ای حزم جمله خسروان از عهد آدم تا کنون بستان گرو از من به جان کز حزم تو پا کوفته خوارزمیان منکر شده دیدار بی چون را ولی از بینش بی چون تو خوارزم تو پا کوفته ای آفتاب روی تو کرده هزیمت ماه را و آن ماه در راه آمده از هزم تو پا کوفته چون شمس تبریزی کند در مصحف دل یک نظر اعراب او رقصان شده هم جزم تو پا کوفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۳ ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده بهر من ار می ندهی بهر دل یار بده ساقی دلدار توی چاره بیمار توی شربت شادی و شفا زود به بیمار بده باده در آن جام فکن گردن اندیشه بزن هین دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده باز کن آن میکده را ترک کن این عربده را عاشق تشنه زده را از خم خمار بده جان بهار و چمنی رونق سرو و سمنی هین که بهانه نکنی ای بت عیار بده پای چو در حیله نهی وز کف مستان بجهی دشمن ما شاد شود کوری اغیار بده غم مده و آه مده جز به طرب راه مده آه ز بیراه بود ره بگشا بار بده ما همه مخمور لقا تشنه سغراق بقا بهر گرو پیش سقا خرقه و دستار بده تشنه دیرینه منم گرم دل و سینه منم جام و قدح را بشکن بی حد و بسیار بده خود مه و مهتاب توی ماهی این آب منم ماه به ماهی نرسد پس ز مه ادرار بده

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۴ باده بده باد مده وز خودمان یاد مده روز نشاط است و طرب برمنشین داد مده آمده ام مست لقا کشته شمشیر فنا گر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده خواجه تو عارف بده ای نوبت دولت زده ای کامل جان آمده ای دست به استاد مده در ده ویرانه تو گنج نهان است ز هو هین ده ویران تو را نیز به بغداد مده والله تیره شب تو به ز دو صد روز نکو شب مده و روز مجو عاج به شمشاد مده غیر خدا نیست کسی در دو جهان همنفسی هر چه وجود است تو را جز که به ایجاد مده گرچه در این خیمه دری دانک تو با خیمه گری لیک طناب دل خود جز که به اوتاد مده ساقی جان صرفه مکن روز ببردی به سخن مال یتیمان بمخور دست به فریاد مده ای صنم خفته ستان در چمن و لاله ستان باده ز مستان مستان در کف آحاد مده دانه به صحرا مکشان بر سر زاغان مفشان جوهر فردیت خود هرزه به افراد مده چون بود ای دلشده چون نقد بر از کن فیکون نقد تو نقد است کنون گوش به میعاد مده هم تو توی هم تو منم هیچ مرو از وطنم مرغ توی چوژه منم چوزه به هر خاد مده آنک به خویش است گرو علم و فریبش مشنو هست تو را دانش نو هوش به اسناد مده خسرو جانی و جهان وز جهت کوهکنان با تو کلندی است گران جز که به فرهاد مده بس کن کاین نطق خرد جنبش طفلانه بود عارف کامل شده را سبحه عباد مده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۵ یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله لیس یلذک الهوی لیس لفیک حوصله معتمد الهوی معی مستندی و سیدی لا کرجاک ضایع یطلبه به غربله ای گله بیش کرده تو سیر نگشتی از گله چون بکری است این دکان چاره نباشد از غله حج پیاده می روی تا سر حاجیان شوی جامه چرا دری اگر شد کف پات آبله از پی نیم آبله شرم نیایدت که تو هر قدمی درافکنی غلغله ای به قافله کشتی نفس آدمی لنگری است و سست رو زین دریا بنگذرد بی ز کشاکش و خله گر نبدی چنین چرا جهد و جهاد آمدی صوم و صلات و شب روی حج و مناسک و چله صبر سوی نران رود نوحه سوی زنان رود گردن اسب شاه را ننگ بود ز زنگله خوش به میان صف درآ تنگ میا و دلگشا هست ز تنگ آمدن بانگ گلوی بلبله خاص احد چه غم خورد از بد و نیک عام خس کوه احد چه برتپد از سر سیل و زلزله دل مطپان به خیر و شر جانب غیب درنگر کلکله ملایکه روح میان کلکله عزت زر بود اگر محنت او شود شرر هیبت و بیم شیر دان بستن او به سلسله کم نشود انار اگر بهر شراب بفشری بهر فضیلتی بود کوفتگی آمله حامله است تن ز جان درد زه است رنج تن آمدن جنین بود درد و عذاب حامله تلخی باده را مبین عشرت مستیان نگر محنت حامله مبین بنگر امید قابله هست بلادر این ستم پیش بلا و پس دری هست سر محاسبه جبر و پیش مقابله زر به کسی به قرض ده کش بود آسیا و رز با خلجی و مفلسی هیچ مکن معامله نه فلک چو آسیا ملک کیست غیر حق باغ و چراگه زمین پر ز شبان و از گله قرض بدو ده ای پسر نفس و نفس زر و درم گنج و گهر ستان از او از پی فرض و نافله لب بگشاد ناطقی تا که بیان این کند کان زر او است و نقد او فکرت خلق ناقله

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۶ ای تو برای آبرو آب حیات ریخته زهر گرفته در دهان قند و نبات ریخته مست و خراب این چنین چرخ ندانی از زمین از پی آب پارگین آب فرات ریخته همچو خران به کاه و جو نیست روا چنین مرو بر فقرا تو درنگر زر صدقات ریخته روح شو و جهت مجو ذات شو و صفت مگو زان شه بی جهت نگر جمله جهات ریخته آه دریغ مغز تو در ره پوست باخته آه دریغ شاه تو در غم مات ریخته از غم مات شاه دل خانه به خانه می دود رنگ رخ و پیاده ها بهر نجات ریخته جسته برات جان از او باز چو دیده روی او کیسه دریده پیش او جمله برات ریخته از صفتش صفات ما خارشناس گل شده باز صفات ما چو گل در ره ذات ریخته بال و پری که او تو را برد و اسیر دام کرد بال و پری است عاریت روز وفات ریخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۷ آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله گفت بیا حریف شو گفتم آمدم هله جام میی که تابشش جان ببرد ز مشتری چرخ زند ز بوی او بر سر چرخ سنبله کوه از او سبک شده مغز از او گران شده روح سبوکشش شده عقل شکسته بلبله پاک نی و پلید نی در دو جهان بدید نی قفل گشا کلید نی کنده هزار سلسله تازه کند ملول را مایه دهد فضول را آنک زند ز بی رهه راه هزار قافله پیش رو بدان شده رهزن زاهدان شده دایه شاهدان شده مایه بانگ و غلغله هر کی خورد ز نیک و بد مست بمانده تا ابد هر که نخورد تا رود جانب غصه بی گله غرقه شو اندر آب حق مست شو از شراب حق نیست شو و خراب حق ای دل تنگ حوصله هر کی بدان گمان برد از کف مرگ جان برد آنک نگویم آن برد اینت عظیم منزله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۸ شحنه عشق می کشد از دو جهان مصادره دیده و دل گرو کنم بهر چنان مصادره از سبب مصادره شحنه عشق رهزند پس بر عاشقان شود راحت جان مصادره داد جگر مصادره از خود لعل پاره ها جانب دیده پاره ای رفت از آن مصادره عشق شهی است چون قمر کیسه گشا و سیم بر سیم بده به سیم بر نیست زیان مصادره هر چه برد مصادره از تن عاشقان گرو بازرسد به کوی دل نورفشان مصادره فصل بهار را ببین جمله به باغ وادهد آنچ ز باغ برده بد ظلم خزان مصادره بخشش آفتاب بین بازدهد قماش مه هر چه ز ماه می ستد دور زمان مصادره دیده و عقل و هوش را شب به مصادره برد صبحدمی ندا کند بازستان مصادره نور سحر بریخته زنگیکان گریخته گرچه شب آفتاب را کرد نهان مصادره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۹ دایم پیش خود نهی آینه را هرآینه ز آنک نظیر نیستت جز که درون آینه در تو کجا رسم تو را همچو خیال روی تو در دل و جان و در نظر منظره هست و جای نه هم تو منزهی ز جا هم همه جای حاضری آیت بی چگونگی در تو و در معاینه از سوی تو موحدی از سوی من مشبهی جانب تو مواصله جانب من مباینه

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۰ کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده که بادا عهد و بدعهدی و حسنت هر سه پاینده ز بدعهدی چه غم دارد شهنشاهی که برباید جهانی را به یک غمزه قرانی را به یک خنده بخواه ای دل چه می خواهی عطا نقد است و شه حاضر که آن مه رو نفرماید که رو تا سال آینده به جان شه که نشنیدم ز نقدش وعده فردا شنیدی نور رخ نسیه ز قرص ماه تابنده کجا شد آن عنایت ها کجا شد آن حکایت ها کجا شد آن گشایش ها کجا شد آن گشاینده همه با ماست چه با ما که خود ماییم سرتاسر مثل گشته ست در عالم که جوینده ست یابنده چه جای ما که ما مردیم زیر پای عشق او غلط گفتم کجا میرد کسی کو شد بدو زنده خیال شه خرامان شد کلوخ و سنگ باجان شد درخت خشک خندان شد سترون گشت زاینده خیالش چون چنین باشد جمالش بین که چون باشد جمالش می نماید در خیال نانماینده خیالش نور خورشیدی که اندر جان ها افتد جمالش قرص خورشیدی به چارم چرخ تازنده نمک را در طعام آن کس شناسد در گه خوردن که تنها خورده ست آن را و یا بوده ست ساینده عجایب غیر و لاغیری که معشوق است با عاشق وصال بوالعجب دارد زدوده با زداینده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۱ بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره چو آمد آفتاب جان نخواهم شمع و استاره دلا نقاش را بنگر چه بینی نقش گرمابه مه و خورشید را بنگر چه گردی گرد مه پاره نهادی سیر بر بینی نسیم گل همی جویی زهی بی رزق کو جوید ز هر بیچاره ای چاره بجز نقاش را منگر که نقش غم کند شادی که از اکسیر لطف او عقیق و لعل شد خاره اگر مخمور اگر مستی به بزم او رو و رستی که شد عمری که در غربت ز خان و مانی آواره مگر غول بیابانی ره مدین نمی دانی که فوق سقف گردونی تو را قصر است و درساره نه هر قصری که تو دیدی از آن قیصری بود آن نه هر بامی و هر برجی ز بنایی است همواره هزاران گل در این پستی به وعده شاد می خندد هزاران شمع بر بالا به امر او است سیاره زهی سلطان زهی نجده سری بخشد به یک سجده اسیر او شوی بهتر کاسیر نفس مکاره ز علم او است هر مغزی پر از اندیشه و حیله ز لطف او است هر چشمی که مخمور است و سحاره خری کو در کلم زاری درافتاد و نمی ترسد برون رانندش از حایط بریده دم و لت خواره مگو ای عشق با تن تو حدیث عشق زیرا او نفاقی می کند با تو ولیکن نیست این کاره به پیشت دست می بندد ولیکن بر تو می خندد به گورستان رو و بنگر فغان از نفس اماره

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۲ به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه به دامان گل تازه درآویزیم مستانه چو باده بر سر باده خوریم از گلرخ ساده بیا تا چون گل و لاله درآمیزیم مستانه چو نرگس شوخ چشم آمد سمن را رشک و خشم آمد به نسرین گفت تا ما هم براستیزیم مستانه بت گلروی چون شکر چو غنچه بسته بود آن در چو در بگشاد وقت آمد که درریزیم مستانه که جان ها کز الست آمد بسی بی خویش و مست آمد از آن در آب و گل هر دم همی لغزیم مستانه دلا تو اندر این شادی ز سرو آموز آزادی که تا از جرم و از توبه بپرهیزیم مستانه صلاح دیده ره بین صلاح الدین صلاح الدین برای او ز خود شاید که بگریزیم مستانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۳ یکی ماهی همی بینم برون از دیده در دیده نه او را دیده ای دیده نه او را گوش بشنیده زبان و جان و دل را من نمی بینم مگر بیخود از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را ز من دیوانه تر گشتی ز من بتر بشوریده قدم آیینه حادث حدث آیینه قدمت در آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده یکی ابری ورای حس که بارانش همه جان است نثار خاک جسم او چه باران ها بباریده قمررویان گردونی بدیده عکس رخسارش خجل گشته از آن خوبی پس گردن بخاریده ابد دست ازل بگرفت سوی قصر آن مه برد بدیده هر دو را غیرت بدین هر دو بخندیده که گرداگرد قصر او چه شیرانند کز غیرت به قصد خون جانبازان و صدیقان بغریده به ناگه جست از لفظم که آن شه کیست شمس الدین شه تبریز و خون من در این گفتن بجوشیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹۴ ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره برآمد از وجود خویش و هر دو کون یک باره به بحر نیستی درشد همه هستی محقر شد به ناگه شعله ای برشد شگرف از جان خون خواره کجا اسراربین آمد دمی کز کبر و کین آمد حیاتی کز زمین آمد بود در بحر بیچاره الا ای جان انسانی چو از اقلیم نقصانی به شب هنگام ظلمانی چو اختر باش سیاره چو از مردان مدد یابی یکی عیش ابد یابی سپاه بی عدد یابی به قهر نفس اماره چو هستی را همی روبی سر هر نفس می کوبی بدید آید یکی خوبی نه رو باشد نه رخساره چه باشد صد قمر آن جا شود هر خاک زر آن جا به غیر دل مبر آن جا که آن جا هست دل پاره زهی دربخش دریایی برای جان بینایی شمار ریگ هر جایی ز عشقش هست آواره خوشا مشکا که می بیزی به راه شمس تبریزی زهی باده که می ریزی برای جان میخواره