Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۱ کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته خوش بود این جسم ها با جان ها آمیخته این صدف های دل ما با چنین درد فراق با گهرهای صفای باوفا آمیخته روز و شب با هم نشسته آب و آتش هم قرین لطف و قهری جفت و دردی با صفا آمیخته وصل و هجران صلح کرده کفر ایمان یک شده بوی وصل شاه ما اندر صبا آمیخته گرگ یوسف خلق گشته گرگی از وی گم شده بوی پیراهن رسیده با عما آمیخته خاک خاکی ترک کرده تیرگی از وی شده آب همچون باده با نور صفا آمیخته شادیا روزی که آن معشوق جان های لقا آمده در بزم مست و با شما آمیخته مست کرده جمله را زان غمزه مخمور خویش تا ز مستی اجنبی با آشنا آمیخته تا ز بسیاری شراب ابلیس چون آدم شده لعنت ابلیس هم با اصطفا آمیخته آن در بسته ابد بگشاده از مفتاح لطف قفل های بی وفایی با وفا آمیخته سر سر شمس دین مخدوم ما پیدا شده تا ببینی بنده با وصف خدا آمیخته ای خداوند شمس دین فریاد از این حرف رهی ز آنک هر حرفی از این با اژدها آمیخته یک دمی مهلت دهم تا پستتر گیرم سخن ز آنک تند است این سخن با کبریا آمیخته در ره عشاق حضرت گو که از هر محنتش صد هزاران لطف باشد با بلا آمیخته قطره زهر و هزاران تنگ تریاق شفا نفخه عیسی دولت با وبا آمیخته خواری آن جا با عزیزی عهد بسته یک شده پستی آن جا از طبیعت با علا آمیخته جان بود ارزان به نرخ خاک پیش جان جان گرچه این جا هست جان ها با غلا آمیخته از پی آن جان جان جان ها چنان گوهر شده مس جان با جان جان چون کیمیا آمیخته آخر دور جهان با اولش یک سر شده ابتدای ابتدا با انتها آمیخته در سرای بخت رو یعنی که تبریز صفا تا ببینی این سرا با آن سرا آمیخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۲ هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره که بود در تک دریا کف دریا به کناره چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذق رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره چو بدان بنده نوازی شده ای پاک و نمازی همگان را تو صلا گو چو مؤذن ز مناره تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد تو در این شاه نگه کن که رسیده ست سواره نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزت به خدا خنجر او را بدهم رشوت و پاره کی بود آب که دارد به لطافت صفت او که دو صد چشمه برآرد ز دل مرمر و خاره تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره چو بدیدم بر سیمش ز زر و سیم نفورم که نفور است نسیمش ز کف سیم شماره تو از آن بار نداری که سبکسار چو بیدی تو از آن کار نداری که شدستی همه کاره همه حجاج برفته حرم و کعبه بدیده تو شتر هم نخریده که شکسته ست مهاره بنگر سوی حریفان که همه مست و خرابند تو خمش باش و چنان شو هله ای عربده باره
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۳ مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه بشلولم بشلولم مجه از روزن خانه بمشو غره پرستش بمده ریش به دستش وگرت شاه کند او که توی یار یگانه سوی صحرای عدم رو به سوی باغ ارم رو می بی درد نیابی تو در این دور زمانه به شه بنده نوازی تو بپر باز چو بازی به خدا لقمه بازان نخورد هیچ سمانه بخورم گر نخورم من بنهد در دهن من بروم گر نروم من کندم گوش کشانه همه میرند ولیکن همه میرند به پیشت همه تیر ای مه مه رو نپرد سوی نشانه ز چه افروخت خیالش رخ خورشیدصفت را ز کی آموخت خدایا عجب این فعل و بهانه چو تو را حسن فزون شد خردم صید جنون شد چو مرا درد فزون شد بده آن درد مغانه چو تو جمعیت جمعی تو در این جمع چو شمعی چو در این حلقه نگینی مجه ای جان زمانه تو اگر نوش حدیثی ز حدیثان خوش او تو مگو تا که بگوید لب آن قندفسانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۴ هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه که چو سیمرغ ببیند بجهد مست ز لانه بجز از دست فلانی مستان باده که آن می برهاند دل و جان را ز فسون و ز فسانه بخورد عشق جهان را چو عصا از کف موسی به زبانی که بسوزد همه را همچو زبانه نه سماع است نه بازی که کمندی است الهی منگر سست به نخوت تو در این بیت و ترانه نبود هیچ غری را غم دلاله و شاهد نبود هیچ کلی را غم شانه گر و شانه به دهان تو چنین تیغ نهاده ست نهنده مثل کارد که گیرد بر تیغی به دهانه که خیالات سفیهان همه دربان الهند نگذارند سگان را سوی درگاه و ستانه نگذارند غران را که درآیند به لشکر که بخندد لب دشمن ز کر و فر زنانه چو ندیده ست نشانه نبود اسپر و تیرش چو نخورده ست دوگانه نبود مرد یگانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۵ سوی اطفال بیامد به کرم مادر روزه مهل ای طفل به سستی طرف چادر روزه بنگر روی ظریفش بخور آن شیر لطیفش به همان کوی وطن کن بنشین بر در روزه بنگر دست رضا را که بهاری است خدا را بنگر جنت جان را شده پر عبهر روزه هله ای غنچه نازان چه ضعیفی و چه یازان چو رسن باز بهاری بجه از چنبر روزه تو گلا غرقه خونی ز چیی دلخوش و خندان مگر اسحاق خلیلی خوشی از خنجر روزه ز چیی عاشق نانی بنگر تازه جهانی بستان گندم جانی هله از بیدر روزه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۶ صنما از آنچ خوردی بهل اندکی به ما ده غم تو به توی ما را تو به جرعه ای صفا ده که غم تو خورد ما را چه خراب کرد ما را به شراب شادی افزا غم و غصه را سزا ده ز شراب آسمانی که خدا دهد نهانی بنهان ز دست خصمان تو به دست آشنا ده بنشان تو جنگ ها را بنواز چنگ ها را ز عراق و از سپاهان تو به چنگ ما نوا ده سر خم چو برگشایی دو هزار مست تشنه قدح و کدو بیارند که مرا ده و مرا ده صنما ببین خزان را بنگر برهنگان را ز شراب همچو اطلس به برهنگان قبا ده به نظاره جوانان بنشسته اند پیران به می جوان تازه دو سه پیر را عصا ده به صلاح دین به زاری برسی که شهریاری ملک و شراب داری ز شراب جان عطا ده
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۷ ای خداوند یکی یار جفاکارش ده دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده تا بداند که شب ما به چه سان می گذرد غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده چند روزی جهت تجربه بیمارش کن با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند مدتی گردش این گنبد دوارش ده کو صیادی که همی کرد دل ما را پار زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده منکر پار شده ست او که مرا یاد نماند ببر انکار از او و دم اقرارش ده گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۸ صد خمار است و طرب در نظر آن دیده که در آن روی نظر کرده بود دزدیده صد نشاط است و هوس در سر آن سرمستی که رخ خود به کف پاش بود مالیده عشوه و مکر زمانه نپذیرد گوشی که سلام از لب آن یار بود بشنیده پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری ای تو در نیک و بد دور زمان پیچیده نی تراشی است که اندر نی صورت بدمد هیچ دیدی تو نیی بی نفسی نالیده گر بداند که حریف لب کی خواهد شد کی برنجد ز بریدن قلم بالیده گر بپرسند چه فرق است میان تو و غیر فرق این بس که توی فرق مرا خاریده جرعه کن فیکون بر سر آن خاک بریخت لب عشاق جهان خاک تو را لیسیده شمس تبریز تو را عشق شناسد نه خرد بر دم باد بهاری نرسد پوسیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۹ بده آن باده جانی که چنانیم همه که می از جام و سر از پای ندانیم همه همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گلیم روح مطلق شده و تابش جانیم همه همه دربند هوایند و هوا بنده ماست که برون رفته از این دور زمانیم همه همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار همه دکان بفروشیم که کانیم همه تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد که به صورت مثل کون و مکانیم همه زعفران رخ ما از حذر چشم بد است ما حریف چمن و لاله ستانیم همه مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریم که جز از دست و کفت می نستانیم همه هر که جان دارد از گلشن جان بوی برد هر که آن دارد دریافت که آنیم همه دل ما چون دل مرغ است ز اندیشه برون که سبک دل شده زان رطل گرانیم همه ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهند که کمربخشتر از بخت جوانیم همه جان ما را به صف اول پیکار طلب ز آنک در پیش روی تیر و سنانیم همه در پس پرده ظلمات بشر ننشینیم ز آنک چون نور سحر پرده درانیم همه شام بودیم ز خورشید جهان صبح شدیم گرگ بودیم کنون شهره شبانیم همه شمس تبریز چو بنمود رخ جان آرای سوی او با دل و جان همچو روانیم همه
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۰ پیش جوش عفو بی حد تو شاه توبه کردن از گناه آمد گناه بس که گمره را کنی بس جست و جو گمرهی گشته ست فاضلتر ز راه منطقم را کرد ویران وصف تو راه گفتن بسته شد مانده ست آه آه دردت را ندارم محرمی چون علی اه می کنم در قعر چاه چه بجوشد نی بروید از لبش نی بنالد راز من گردد تباه بس کن ای نی ز آنک ما نامحرمیم زان شکر ما را و نی را عذر خواه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۱ عشق بین با عاشقان آمیخته روح بین با خاکدان آمیخته چند بینی این و آن و نیک و بد بنگر آخر این و آن آمیخته چند گویی بی نشان و بانشان بی نشان بین با نشان آمیخته چند گویی این جهان و آن جهان آن جهان بین وین جهان آمیخته دل چو شاه آمد زبان چون ترجمان شاه بین با ترجمان آمیخته اندرآمیزید زیرا بهر ماست این زمین با آسمان آمیخته آب و آتش بین و خاک و باد را دشمنان چون دوستان آمیخته گرگ و میش و شیر و آهو چار ضد از نهیب قهرمان آمیخته آن چنان شاهی نگر کز لطف او خار و گل در گلستان آمیخته آن چنان ابری نگر کز فیض او آب چندین ناودان آمیخته اتحاد اندر اثر بین و بدان نوبهار و مهرگان آمیخته گرچه کژبازند و ضدانند لیک همچو تیرند و کمان آمیخته قند خا خاموش باش و حیف دان قند و پند اندر دهان آمیخته شمس تبریزی همی روید ز دل کس نباشد آن چنان آمیخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۲ ای بخاری را تو جان پنداشته حبه زر را تو کان پنداشته ای فرورفته چو قارون در زمین وی زمین را آسمان پنداشته ای بدیده لعبتان دیو را لعبتان را مردمان پنداشته ای کرانه رفته عشق از ننگ تو ای تو خود را در میان پنداشته ای گرفته چشمت آب از دود کفر دود را نور عیان پنداشته ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم عاشقان را همچنان پنداشته مستی شهوت نشان لعنت است ای نشان را بی نشان پنداشته ای تو گندیده میان حرف و صوت وی خدا را بی زبان پنداشته ماهتابش می زند بر کوریت ای تو مه را هم نهان پنداشته هر چه گفتم خویشتن را گفته ام ای تو هجو دیگران پنداشته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۳ عشق تو از بس کشش جان آمده کشتگانت شاد و خندان آمده جان شکرخای است لیکن از توش شکری دیگر به دندان آمده دوش دیدم صورت دل را چنانک باز خوش بر دست سلطان آمده صید کرده جان هر مشتاق را پر پرخون سوی جانان آمده جمله جان ها سوی تو آید بود یک جوی زر جانب کان آمده گفتمش از عاشقان این خون ز چیست ای تو از عشاق و رندان آمده گفت خون باشد زبان عاشقی عشق را خون است برهان آمده بوی مشک و بوی ریحان لطف ماست راست گویم نور یزدان آمده درد درد شمس تبریزی مرا لحظه لحظه گنج درمان آمده
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۴ جسته اند دیوانگان از سلسله ز آنک برزد بوی جان از سلسله نعره ها از عاشقان برخاسته الامان و الامان از سلسله جان مشتاقان نمی گنجد همی در زمین و آسمان از سلسله پیش لیلی می برم من هر دمی جان مجنون ارمغان از سلسله حلقه های عشق تو در گوش ماست هوش ما را تو مران از سلسله فتنه بین کز سلسله انگیختی فتنه را هم می نشان از سلسله صد نشان بر پای جان از بند توست گرچه جان شد بی نشان از سلسله شمس تبریزی مرادم زلف توست گرچه کردم من بیان از سلسله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۵ روز ما را دیگران را شب شده ز آفتابی اختران را شب شده تیر دولت های ما پیروز شد تیر جست و مر کمان را شب شده روز خندان در رخ عین الیقین کافرستان گمان را شب شده برپریده مرغ ایمانت کنون بی امان خواهی امان را شب شده هر دمی روز است اندر کان جان روز نقد توست کان را شب شده عاشقان را روزهای بی نشان عاقل رسم و نشان را شب شده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۶ قرابه باز دانا هش دار آبگینه تا در میان نیفتد سودای کبر و کینه چون شیشه بشکنی جان بسیار پای یاران مجروح و خسته گردد این خود بود کمینه وآنگه که مرهم آری سر را به عذر خاری بر موزه محبت افتد هزار پینه بفزا شراب و خوش شو بیرون ز پنج و شش شو مگذار ناخوشی را گرد سرای سینه نی زان شراب خاکی بل کز جهان پاکی از دست حق رسیده بی واسطه قنینه در بزمگاه وحدت یابی هر آنچ خواهی در رزمگاه محنت که آن نه و که این نه جانی که غم فزودی از شمس حق تبریز نو نو طرب فزاید بی کهنه های دینه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۷ پیغام زاهدان را کآمد بلای توبه با آن جمال و خوبی آخر چه جای توبه هم زهد برشکسته هم توبه توبه کرده چون هست عاشقان را کاری ورای توبه چون از جهان رمیدی در نور جان رسیدی چون شمع سر بریدی بشکن تو پای توبه شرط است بی قراری با آهوی تتاری ترک خطا چو آمد ای بس خطای توبه در صید چون درآید بس جان که او رباید یک تیر غمزه او صد خونبهای توبه چون هر سحر خیالش بر عاشقان بتازد گرد غبار اسبش صد توتیای توبه از باده لب او مخمور گشته جان ها و آن چشم پرخمارش داده سزای توبه تا باغ عاشقان را سرسبز و تازه کردی حسنت خراب کرده بام و سرای توبه ای توبه برگشاده بی شمس حق تبریز روزی که ره نماید ای وای وای توبه
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۸ این جا کسی ست پنهان دامان من گرفته خود را سپس کشیده پیشان من گرفته این جا کسی ست پنهان چون جان و خوش تر از جان باغی به من نموده ایوان من گرفته این جا کسی ست پنهان همچون خیال در دل اما فروغ رویش ارکان من گرفته این جا کسی ست پنهان مانند قند در نی شیرین شکرفروشی دکان من گرفته جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند سوداگری ست موزون میزان من گرفته چون گل شکر من و او در هم دگر سرشته من خوی او گرفته او آن من گرفته در چشم من نیاید خوبان جمله عالم بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم تا درد عشق دیدم درمان من گرفته تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی گر گرد درد گردی فرمان من گرفته در بحر ناامیدی از خود طمع بریدی زین بحر سر برآری مرجان من گرفته بشکن طلسم صورت بگشای چشم سیرت تا شرق و غرب بینی سلطان من گرفته ساقی غیب بینی پیدا سلام کرده پیمانه جام کرده پیمان من گرفته من دامنش کشیده کای نوح روح دیده از گریه عالمی بین طوفان من گرفته تو تاج ما و آنگه سرهای ما شکسته تو یار غار و آنگه یاران من گرفته گوید ز گریه بگذر زان سوی گریه بنگر عشاق روح گشته ریحان من گرفته یاران دل شکسته بر صدر دل نشسته مستان و می پرستان میدان من گرفته همچو سگان تازی می کن شکار خامش نی چون سگان عوعو کهدان من گرفته تبریز شمس دین را بر چرخ جان ببینی اشراق نور رویش کیهان من گرفته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸۹ در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده بر تخت شه کی باشد جز شاه و شاه زاده کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهی مخمور می چه خواهد جز نقل و جام و باده نقلی ز دل معلق جامی ز نور مطلق در خلوت هوالحق بزم ابد نهاده ای بس دغل فروشان در بزم باده نوشان هش دار تا نیفتی ای مرد نرم و ساده در حلقه قلاشی زنهار تا نباشی چون غنچه چشم بسته چون گل دهان گشاده چون آینه است عالم نقش کمال عشق است ای مردمان کی دیده است جزوی ز کل زیاده چون سبزه شو پیاده زیرا در این گلستان دلبر چو گل سوار است باقی همه پیاده هم تیغ و هم کشنده هم کشته هم کشنده هم جمله عقل گشته هم عقل باد داده آن شه صلاح دین است کاو پایدار بادا دست عطاش دایم در گردنم قلاده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۰ آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده فردا از او ببینی صد حور رو گشاده بنگر به شهوت خود ساده ست و صاف بی رنگ یک عالمی صنم بین از ساده ای بزاده زنبور شهد جانت هر چند ناپدید است شش خانه های او بین از شهد پر نهاده اندازه تن تو خود سه گز است و کمتر در خان خود تو بنگر از نه فلک زیاده تا چند کاسه لیسی این کوزه بر زمین زن برگیر کاه گل را از روی خنب باده سجاده آتشین کن تا سجده صاف گردد آتش رخی برآید از زیر این سجاده آید سوارگشته بر عشق شمس تبریز اندر رکاب آن شه خورشید و مه پیاده
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۱ بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده دروازه بلا را بر عشق باز کرده بازار یوسفان را از حسن برشکسته دکان شکران را یک یک فراز کرده شمشیر درنهاده سرهای سروران را و آن گاهشان ز معنی بس سرفراز کرده خود کشته عاشقان را در خونشان نشسته و آن گاه بر جنازه هر یک نماز کرده آن حلقه های زلفت حلق که راست روزی ای ما برون حلقه گردن دراز کرده از بس که نوح عشقت چون نوح نوحه دارد کشتی جان ما را دریای راز کرده ای یک ختن شکسته ای صد ختن نموده وز نیم غمزه ترکی سیصد طراز کرده بخت ابد نهاده پای تو را به رخ بر کت بنده کمینم وآنگه تو ناز کرده ای خاک پای نازت سرهای نازنینان وز بهر ناز تو حق شکل نیاز کرده ای زرگر حقایق ای شمس حق تبریز گاهم چو زر بریده گاهم چو گاز کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۲ ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده دل رفته ما پی دل چون بی دلان دویده دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واری تا شحنه فراقت دستان دل بریده از بس شکر که جانم از مصر عشق خورده نی را ز ناله من در جان شکر دمیده در سایه های عشقت ای خوش همای عرشی هر لحظه باز جان ها تا عرش برپریده ای شاد مرغزاری کان جاست ورد و نسرین از آب عشق رسته وین آهوان چریده دیده ندیده خود را و اکنون ز آینه تو هر دیده خویشتن را در آینه بدیده سرنای دولت تو ای شمس حق تبریز گوش رباب جانی برتافته شنیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۳ برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پای کوبان از آسمان رسیده ای جان چرا نشستی وقت می است و مستی آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده بهر رضای مستی برجه بکوب دستی دستی قدح پرستی پرراوق گزیده ما را مبین چو مستان هر چه خورم می است آن افیون شود مرا نان مخموری دو دیده نگذاشت آن قیامت تا من کنم ریاضت آن دیده اش ندیده گوشیش ناشنیده او آب زندگانی می داد رایگانی از قطره قطره او فردوس بردمیده از دوست هر چه گفتم بیرون پوست گفتم زان سر چه دارد آن جان گفتار دم بریده با این همه دهانم گر رشک او نبستی صد جای آسمان را تو دیدیی دریده یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را کی داند آفرین را این جان آفریده با این که می نداند چون جرعه ای ستاند مستی خراب گردد از خویش وارهیده تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را بیرون نجسته ای تو زین چرخه خمیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۴ از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله افکند در سر من آنچ از سرم برآرد نو کرد عشق ما را باده هزارساله می گشت دین و کیشم من مست وقت خویشم نی نسیه را شناسم نی بر کسم حواله من باغ جان بدادم چرخشت را خریدم بر جام می نبشتم این بیع را قباله ای سخره زمانه برهم بزن تو خانه کاین کاله بیش ارزد وآنگه چگونه کاله بربند این دهان را بگشا دهان جان را بینی که هر دو عالم گردد یکی نواله نپذیرد آن نواله جانت چو مست باشد سرمست خد و خالش کی بنگرد به خاله جان های آسمانی سرمست شمس تبریز بگشای چشم و بنگر پران شده چو ژاله
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۵ دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه برداشته ربابی می زد یکی ترانه با زخمه چو آتش می زد ترانه خوش مست و خراب و دلکش از باده مغانه در پرده عراقی می زد به نام ساقی مقصود باده بودش ساقی بدش بهانه ساقی ماه رویی در دست او سبویی از گوشه ای درآمد بنهاد در میانه پر کرد جام اول زان باده مشعل در آب هیچ دیدی کآتش زند زبانه بر کف نهاده آن را از بهر دلستان را آنگه بکرد سجده بوسید آستانه بستد نگار از وی اندرکشید آن می شد شعله ها از آن می بر روی او دوانه می دید حسن خود را می گفت چشم بد را نی بود و نی بیاید چون من در این زمانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۶ ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه بی دست و دل شدستم دستی بر این دلم نه من آب تیره گشته در راه خیره گشته از ره مرا برون بر در صدر منزلم نه کارم ز پیچ زلفت شوریده گشت و مشکل شوریده زلف خود را بر کار مشکلم نه هر حاصلی که دارم بی حاصلی است بی تو سیلاب عشق خود را بر کار و حاصلم نه خواهی که گرد شمعم پروانه روح باشد زان آتشی که داری بر شمع قابلم نه چون رشته تبم من با صد گره ز زلفت همچون گره زمانی بر زلف سلسلم نه از چشم توست جانا پرسحر چاه بابل سحری بکن حلالی در چاه بابلم نه گفتی الست زان دم حاصل شده ست جانم تعویذ کن بلی را بر جان حاملم نه کی باشد آن زمانی کان ابر را برانی گویی بیا و رخ را بر ماه کاملم نه ای شمس حق تبریز ار مقبل است جانم اقبال وصل خود را بر جان مقبلم نه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۷ ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته وی جمله عاشقانت از تخت و تخته رسته صد مطرقه کشیده در یک قدح بکرده صد زین قدح کشیده چون عاقلان نشسته یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی من در هوا معلق و آن ریسمان گسسته از آهوان چشمت ای بس که شیر عشقت هم پوست بردریده هم استخوان شکسته دیدن به خواب در شب ماه تو را مبارک وز بامداد رویت دیدن زهی خجسته ای بنده کمینت گشته چو آبگینه بشکسته آبگینه صد دست و پا بخسته در حسن شمس تبریز دزدیده بنگریدم زه گفتم و ز غیرت تیر از کمان بجسته
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۸ آن دم که در رباید باد از رخ تو پرده زنده شود بجنبد هر جا که هست مرده از جنگ سوی ساز آ وز ناز و خشم بازآ ای رخت های خود را از رخت ما نورده ای بخت و بامرادی کاندر صبوح شادی آن جام کیقبادی تو داده ما بخورده اندیشه کرد سیران در هجر و گشت سکران صافت چگونه باشد چون جان فزاست درده تو آفتاب مایی از کوه اگر برآیی چه جوش ها برآرد این عالم فسرده ای دوش لب گشاده داد نبات داده خوش وعده ای نهاده ما روزها شمرده بر باده و بر افیون عشق تو برفزوده و از آفتاب و از مه رویت گرو ببرده ای شیر هر شکاری آخر روا نداری دل را به خرده گیری سوزیش همچو خرده گرچه در این جهانم فتوی نداد جانم گرد و دراز گشتن بر طمع نیم گرده ای دوست چند گویی که از چه زرد رویی صفراییم برآرم در شور خویش زرده کی رغم چشم بد را آری تو جعد خود را کاین را به تو سپردم ای دل به ما سپرده نی با تو اتفاقم نی صبر در فراقم ز آسیب این دو حالت جان می شود فشرده هم تو بگو که گفتت کالنقش فی الحجر شد گفتار ما ز دل ها زو می شود سترده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹۹ ای از تو من برسته ای هم توام بخورده هم در تو می گدازم چون از توام فسرده گه در کفم فشاری گه زیر پا به هر غم زیرا که می نگردد انگور نافشرده چون نور آفتابی بر خاک ما فکندی و آن گاه اندک اندک باز آن طرف ببرده از روزن تن خود چون نور بازگردیم در قرص آفتابی پاک از گناه و خرده آن کس که قرص بیند گوید که گشت زنده و آن کو به روزن آید گوید فلان بمرده در جام رنج و شادی پوشیده اصل ما را در مغز اصل صافیم باقی بمانده درده ای اصل اصل دل ها ای شمس حق تبریز ای صد جگر کبابت تا چیست قدر گرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۰ گل را نگر ز لطف سوی خار آمده دل ناز و باز کرده و دلدار آمده مه را نگر برآمده مهمان شب شده دامن کشان ز عالم انوار آمده خورشید را نگر که شهنشاه اختر است از بهر عذر گازر غمخوار آمده منگر به نقطه خوار تو آن را نگر که دوست اندر طواف نقطه چو پرگار آمده آن دلبری که دل ز همه دلبران ربود اندر وثاق این دل بیمار آمده این عشق همچو روح در این خاکدان غریب مانند مصطفاست به کفار آمده همچون بهار سوی درختان خشک ما آن نوبهار حسن به ایثار آمده پنهان بود بهار ولی در اثر نگر زو باغ زنده گشته و در کار آمده جان را اگر نبینی در دلبران نگر با قد سرو و روی چو گلنار آمده گر عشق را نبینی در عاشقان نگر منصوروار شاد سوی دار آمده در عین مرگ چشمه آب حیات دید آن چشمه ای که مایه دیدار آمده آمد بهار عشق به بستان جان درآ بنگر به شاخ و برگ به اقرار آمده اقرار می کنند که حشر و قیامت است آن مردگان باغ دگربار آمده ای دل ز خود چو باخبری رو خموش کن چون بی خبر مباش به اخبار آمده
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۱ ای صد هزار خرمن ها را بسوخته زین پس مدار خرمن ما را بسوخته از عشق سنگ خارا بر آهنی زده برقی بجسته ز آهن و خارا بسوخته از سر قدم بساختم ای آفتاب حسن هم سر به جوش آمده هم پا بسوخته سرنای این دلم ز تو بنواخت پرده ای هم پرده اش دریده و سرنا بسوخته در اصل زمهریر گر افتد ز آتشت تا روز حشر بینی سرما بسوخته از عالم نه جای ندا کرد عشق تو هر جان که گوش داشته برجا بسوخته ای لطف سوزشی که شرار جمال تو جان را کشیده پیش و به عمدا بسوخته آن روی سرخ را می احمر دمی بدید صفرای عشق او می حمرا بسوخته آن خد احمر ار بنمایی دمی دگر سودای تو برآید و صفرا بسوخته طبعی که لاف زلف مطرا همی زدی از جعد طره تو مطرا بسوخته در وا شدم به جستن تو جانب فلک در وا نگشت ماندم دروا بسوخته کی بینم از شعاع وصال تو آتشی راه دراز هجر ز پهنا بسوخته من چون سپند رقص کنان اندر او شده شعر تر و قصیده غرا بسوخته اندرفتاده برق به دکان عاشقان بازار و نقد و ناقد و کالا بسوخته زر گشته مس جسم ز اکسیر جان چنانک ز اکسیر مس ها را استا بسوخته ایمان و مؤمنان همه حیران شده ز عشق زنار پیر راهب ترسا بسوخته برقی ز شمس دین و ز تبریز آمده ابری که پرده گشت ز بالا بسوخته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۲ باده بده ساقیا عشوه و بادم مده وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده باده از آن خم مه پر کن و پیشم بنه گر نگشایم گره هیچ گشادم مده چون گذرد می ز سر گویم ای خوش پسر باده نخواهم دگر مست فتادم مده چاکر خنده توام کشته زنده توام گر نه که بنده توام باده شادم مده فتنه به شهر توام کشته قهر توام گر نه که بهر توام هیچ مرادم مده صدقه از آن لعل کان بخش بر این پرزیان ور ز برای تو جان صدقه ندادم مده از سر کین درگذر بوسه ده ای لب شکر بر سر هر خاک سر گر ننهادم مده هر که دوم بار زاد عشق بدو داد داد صد ره از صدق و داد گر بنزادم مده شمس حق نیک نام شد تبریزت مقام گر نشکستم تمام هیچ تو دادم مده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۳ ساقی جان غیر آن رطل گرانم مده ز آنک بدادی نخست هیچ جز آنم مده شهره نگارم ز تو عیش و قرارم ز تو جان بهارم ز تو رسم خزانم مده جان چو توی بی شکی پیش تو جان جانکی باش مرا ای یکی هر دو جهانم مده پردگی و فاش تو آفت او باش تو جان رهی باش تو جان و روانم مده دوش بدادی مرا از کف خود باده را چون که چنینم درآ جز که چنانم مده غیر شرابی چو زر ای صنم سیمبر هیچ ندانم دگر ز آنک ندانم مده نیست شدم در چمن قفل بر آن در بزن هر کی بپرسد ز من هیچ نشانم مده شیر پراکنده ام زخم تو را بنده ام بی تو اگر زنده ام جز به سگانم مده زان مه چون اخترم زان گل تازه و ترم بی همگان خوشترم با همگانم مده خسرو تبریزیان شمس حق روحیان پر شده از تو دهان زخم زبانم مده
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۴ ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره تا چه زند زهره از آینه و جندره پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشق ریخته گلگونه اش یاوه شده قنجره پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو گوش و دل عاشقان بر سر این پنجره آه که این پنجره هست حجابی عظیم رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره از شکرینی که هست بهر بخاییدنش لب همه دندان شده ست بر مثل دستره دست دل خویش را دیدم در خمره ای گفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره گفت شراب کسی کو همگی چرخ را با همه دولاب جان می نخرد یک تره کره گردون تند پیشش پالانیی بر سر میدان او جان خر باتوبره ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت نصرت بر میمنه دولت بر میسره ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دین هین که رسید آفتاب جانب برج بره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۵ ای همه منزل شده از تو ره بی رهه بی قدمی رقص بین بی دهنی قهقهه از سر پستان عشق چونک دمی شیر یافت قامت سروی گرفت کودکک یک مهه روی ببینید روی بهر خدا عاشقان گرچه زنخ زد بسی کوردلی ابلهه والله کو یوسف است بشنو از من از آنک بودم با یوسفی هم نمک و هم چهه چونک نماید جمال گوش سوی غیب دار عرش پر از نعره هاست فرش پر از وه وهه عاشق باشد کمان خاص بتی همچو تیر هیچ نپرد کمان گر بشود ده زهه آنک ز تبریز دید یک نظر شمس دین طعنه زند بر چله سخره کند بر دهه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۶ ایا دلی چو صبا ذوق صبح ها دیده ز دیده مست شدی یا ز ذوق نادیده گهی به بحر تحیر گهی به دامن کوه کمر ببسته و در کوه کهربا دیده ورای دیده و دل صد دریچه بگشاده برون ز چرخ و زمین رفته صد سما دیده چو جوششی و بخاری فتاد در دریا ز لذت نظرش رست در قفا دیده چو موج موج درآمیخت چشم با دریا عجب عجب که همه بحر گشت یا دیده به پیش دیده دو عالم چو دانه پیش خروس چنین بود نظر پاک کبریادیده نه طالب است و نه مطلوب آن که در توحید صفات طالب و مطلوب را جدا دیده اله را که شناسد کسی که رست ز لا ز لا که رست بگو عاشق بلادیده رموز لیس و فی جبتی بدانسته هزار بار من این جبه را قبا دیده دهان گشاد ضمیر و صلاح دین را گفت تویی حیات من ای دیده خدادیده
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۷ زهی لواء و علم لا اله الا الله که زد بر اوج قدم لا اله الا الله چگونه گرد برآورد شاه موسی وار ز بحر هست و عدم لا اله الا الله ستاده اند صفات صفا ز خجلت او به پیش او به قدم لا اله الا الله یکی ستم ز وی از صد هزار عدل به است زهی خوشی ستم لا اله الا الله ز هر طرف که نظر کرد می برویاند هزار باغ ارم لا اله الا الله ز بحر غم به کناری رسم عجب روزی ز موج لطف و کرم لا اله الا الله ندارد از شه من هیچ بوی جان آن کس که ببینیش تو به غم لا اله الا الله چو دیده کحل نپذرفت از شه تبریز زهی دریغ و ندم لا اله الا الله برآید از دل و از جان الست شه شنود هزار بانگ نعم لا اله الا الله بهشت لطف و بلندی خدیو شمس الدین زهی شفای سقم لا اله الا الله دلم طواف به تبریز می کند محرم در آن حریم حرم لا اله الا الله زهی خوشی که بگویم که کیست هان بر در بگوید او که منم لا اله الا الله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۸ چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه ز ذره ذره شنو لا اله الا الله چه جای ذره که چون آفتاب جان آمد ز آفتاب ربودند خود قبا و کلاه ز آب و گل چو برآمد مه دل آدم وار صد آفتاب چو یوسف فروشود در چاه سری ز خاک برآور که کم ز مور نه ای خبر ببر بر موران ز دشت و خرمنگاه از آن به دانه پوسیده مور قانع شد که او ز سنبل سرسبز ما نبود آگاه بگو به مور بهار است و دست و پا داری چرا ز گور نسازی به سوی صحرا راه چه جای مور سلیمان درید جامه شوق مرا مگیر خدا زین مثال های تباه ولی به قد خریدار می برند قبا اگر چه جامه دراز است هست قد کوتاه بیار قد درازی که تا فروبریم قبا که پیش درازیش بسکلد زه ماه خموش کردم از این پس که از خموشی من جدا شود حق و باطل چنانک دانه ز کاه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰۹ که بوده است تو را دوش یار و همخوابه که از خوی تو پر از مشک گشت گرمابه چو شانه سنگ ز عشق تو شاخ شاخ شده ست پریت خوانده به حمام و کرده ات لابه چو شانه زلف تو را دید شد هر انگشتش دلیل و آلت تهلیل همچو سبابه ز نور روی تو پر گشت خلوت حمام که جمله قبه زجاجی شده ست چون تابه خمش که گل مثل آب از تو یافت صفا که هر کی نسبت تو یافت گشت نسابه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۰ مقام خلوت و یار و سماع و تو خفته که شرم بادت از آن زلف های آشفته از این سپس منم و شب روی و حلقه یار شب دراز و تب و رازهای ناگفته برون پرده درند آن بتان و سوزانند که لطف های بتان در شب است بنهفته به خواب کن همه را طاق شو از این جفتان به سوی طاق و رواقش مرو به شب جفته بدانک خلوت شب بر مثال دریایی است به قعر بحر بود درهای ناسفته رخ چو کعبه نما شاه شمس تبریزی که باشدت عوض حج های پذرفته
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۱ دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده زهی مبارک و زیبا به فال در دیده به بوی وصل دو دیده خراب و مست شده ست چگونه باشد یا رب وصال در دیده چو دیده بیشه آن شیرمست من باشد چه زهره دارد گرگ و شکال در دیده دو دیده را بگشا نور ذوالجلال ببین ز فر دولت آن خوش خصال در دیده چو چتر و سنجق آن رشک صد سلیمان دید گشاد هدهد جان پر و بال در دیده چو آفتاب جمالش بدیده ها درتافت چه شعله هاست ز نور جلال در دیده چو عقل عقل قنق شد درون خرگه جسم عقول هیچ ندارد مجال در دیده دو دیده مست شد از جان صدر شمس الدین چه باده هاست از او مال مال در دیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۲ چو مست روی توام ای حکیم فرزانه به من نگر تو بدان چشم های مستانه ز چشم مست تو پیچد دلم که دیوانه است که جنس همدگر افتاد مست و دیوانه دل خراب مرا بین خوشی به من بنگر که آفتاب نظر خوش کند به ویرانه بکن نظر که بدان یک نظر که درنگری درخت های عجب سر کند ز یک دانه دو چشم تو عجمی ترک و مست و خون ریزند که می زند عجمی تیرهای ترکانه مرا و خانه دل را چنان به یغما برد که می دود حسنک پابرهنه در خانه به باغ روی تو آییم و خانه برشکنیم هزار خانه چو صحرا کنیم مردانه صلاح دین تو چو ماهی و فارغی زین شرح که فارغ است سر زلف حور از شانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳ عجب دلی که به عشق بت است پیوسته عجبتر این که بتش پیش او است بنشسته بمال چشم دلا بهترک از این بنگر مدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته دو کف به سوی دعا سوی بحر می رانی نه گوهر تو به جیب تو است پیوسته خنک کسی که ورا دست گرد جیب بود که او لطیف و سبک روح گشت و برجسته اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبش از آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته میان گلبن دل جان بخسته از خاری ببین دلا تو ز خاری هزار گلدسته میان دل چو برآید غبار و طبل و علم هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته بیا به شهر عدم درنگر در آن مستان ببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقا و زین بساط فنا هر دو دست خود شسته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۴ ز لقمه ای که بشد دیده تو را پرده مخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده حیات خویش در آن لقمه گرچه پنداری ضمیر را سبل است آن و دیده را پرده چرا مکن تو در این جا مگو چرا نکنم که چشم جان را گشته است این چرا پرده طلسم تن که ز هر زهر شهد بنموده ست عروس پرده نموده ست مر تو را پرده چو لقمه را ببریدی خیال پیش آید خیال هاست شده بر در صفا پرده خیال طبع به روی خیال روح آید ز عقل نعره برآید که جان فزا پرده دلا جدا شو از این پرده های گوناگون هلا که تا نکند مر تو را جدا پرده
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۵ تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده بدیده گریه ما را بدین بخندیده بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده ز درد و حسرت تو جان لاله ها سیه است گل از جمال رخ توست جامه بدریده ز خلق عالم جان های پاک بگزیدند و آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده بدانک عشق نبات و درخت او خشک است به گرد گرد درخت من است پیچیده چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافت چو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده خزینه های جواهر که این دلم را بود قمارخانه درون جمله را ببازیده هزار ساغر هستی شکسته این دل من خمار نرگس مخمور تو نسازیده ز خام و پخته تهی گشت جان من باری مدد مدد تو چنین آتشی فروزیده مرا چو نی بنوازید شمس تبریزی بهانه بر نی و مطرب ز غم خروشیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۶ برو برو که به بز لایق است بزغاله برو که هست ز گاوان حیات گوساله برو برو که خران گله گله جمع شدند خر جوان و خر پیر و خر دو یک ساله ز ناله تو مرا بوی خر همی آید که خر کند به علف زار و ماده خر ناله دماغ پاک بباید برای مشک و عبیر گلوله های پلیدی برای جلاله در آن زمان که خران بول خر به بو گیرند زهی زمان و زهی حالت و زهی حاله میا میا که به میدان دل خران نرسند به صد هزار حیل می رسند خیاله دلاله کیست بلیس این عروس دنیا را عروس را تو قیاسی بکن ز دلاله خموش باش سخن شرط نیست طالب را که او ز اشارت ابرو رسد به دنباله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۷ خلاصه دو جهان است آن پری چهره چو او نقاب گشاید فنا شود زهره چو بر براق معانی کنون سوار شود به پیش سلطنت او که را بود زهره ستارگان سماوات جمله مات شوند به طاس چرخ چو آن شه درافکند مهره چو روح قدس ببیند ورا سجود کند فرشتگان مقرب برند از او بهره همای عرش خداوند شمس تبریزی که هفت بحر بود پیش او یکی قطره مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۸ ای جان ای جان فی ستر الله اشتر می ران فی ستر الله جام آتش درکش درکش پیش سلطان فی ستر الله ساغر تا لب می خور تا شب اندر میدان فی ستر الله چشمش را بین خشمش را بین پنهان پنهان فی ستر الله یاری شنگی پروین رنگی آمد مهمان فی ستر الله دیدم مستش خستم دستش آسان آسان فی ستر الله ساقی برجه باده درده پنگان پنگان فی ستر الله مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۹ خوش بود فرش تن نور دیده خوش بود مرغ جان بپریده جان نادیده خسیس شده جان دیده رسیده در دیده جان زرین و جان سنگین را چون کلوخ از برنج بگزیده سر کاغذ گشاده دست اجل نقد در کاغذ است پیچیده خمره پرعسل سرش بسته پشت و پهلوش را تو لیسیده خمره را بر زمین زن و بشکن دیده نبود چنانک بشنیده شمس تبریز بشکند خم را که ز نامش فلک بلرزیده
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۰ آمد آمد نگار پوشیده صنم خوش عذار پوشیده داد از گلستان حسن و جمال باغ را نوبهار پوشیده در زمین دل همه عشاق رسته شد سبزه زار پوشیده آن دم پرده سوز گرمش را هر طرف گرمدار پوشیده همگنان اشک و خون روان کرده خونشان در تغار پوشیده بوی آن خون همی رسد به دماغ همچو مشک تتار پوشیده تا از آن بو برند مشتاقان سوی آن یار غار پوشیده شمس تبریز صدقه جانت بوسه ای یا کنار پوشیده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۱ مطرب جان های دل برده تا به شب تا به شب همین پرده جان هایی که مست و مخمورند بر سر باده باده ای خورده در خرابات مفردان رفته خرقه آب و گل گرو کرده مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۲ رخ نفسی بر رخ این مست نه جنگ و جفا را نفسی پست نه سیم اگر نیست به دست آورم باده چون زر تو بر این دست نه ای تو گشاده در هفت آسمان دست کرم بر دل پابست نه پیشکشم نیست به جز نیستی نیستیم را تو لقب هست نه هم شکننده تو هم اشکسته بند مرهم جان بر سر اشکست نه مهر بر آن شکر و پسته منه مهر بر این چاکر پیوست نه گفته امت ای دل پنجاه بار صید مکن پای در این شست نه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۳ یا رشا فدیته من زمن رایته لست تقول اننی ارحم من سبیته محرقنی برده کفی اذا دعوته محتجب بصده عنی اذا اتیته آه الیس ناظری مختلف لطیفه آه الیس مهجتی مسکنه و بیته قد زرع الفراق فی خدی بذر زعفر وشت علی العیون من کثره ما سقیته قوسک حیث ما رمی السهم اصاب مقلتی سهمک ظل من دمی یکتب قد کفیته مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۴ هل طربا لعاشق وافقه زمانه افلح فی هوایه اصلح فیه شأنه هدده فراقه من غمرات یومه ثم اتاه لیله من قمر امانه قال لبدره لقد احرق فیک باطنی قال له حبیبه صرت انا ضمانه لا کقتول عاشق یقتلنا بشارق حان وفاتنا و لا یمکننا بیانه اعظم کل شهوه هان لدی وصاله اطیب کل طیب ظل لنا مکانه قد کفر الذی اتی من مثل لوجهه ان قمر ینوبه او شجر وبانه اکرم من نفوسنا طیف خیال وجهه افضل من عیوننا کان لنا عیانه رب لسان قایل یلفظ نار خده احرق من شراره یومیذ لسانه احرقه شراره ثم اتی نهاره نوره بناطق اصبح ترجمانه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۵ طوبی لمن آواه سر فؤاده سکن الفؤاد بعشقه و وداده نفس الکریم کمریم و فؤاده شبه المسیح و صدره کمهاده اذن الفؤاد لکی یبوح بسره شرح الصدور کرامه لعباده رحم القلوب بفتح ها و فتوح ها قهر النفوس سیاسه لجهاده کشف الغطاء و لا انتظار و لا نسا فرح السعید تانسا بعتاده عشقوا لرأیه ربهم و تعلقوا و العرش یخضع حالهم بعماده و صلوا الی نظر الحبیب بفضله و الحق ارشدهم بحسن رشاده القوم معشوقون فی اوصافهم و الحق عاشقهم علی افراده حار العقول به عاشقیه تحیرا کیف العقول به معشقیه فناده لا تنکرن و لا تکن متصرفا بالعقل فی هذا و خف لکیاده فالامر اعظم من تصرف حکمنا و الود بالجبار من اعقاده ملک البصیره من ممالک شیخنا یعطی و یمنع ما یشا بمراده ما غاب من قلبی شعاشع خده لا تشمتوا بصدوده و بعاده شمس المصیف اذا نی بغروبه ما غاب حر الشمس من عباده تبریز جل به شمس دین سیدی ما اکرم المولی بکثر رماده
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۶ فدیتتک یا ستی الناسیه الی کم تشد فم الخابیه الا فاملیی منه لی کاسه تذکرنی صفوه ناسیه فما کاسه منه الا نجی و تأتی باخت لها آبیه مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۷ گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتاب ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی ور گنج های لعل او یک گوشه بر پستی زدی هر گوشه ویرانه ای صد گنج قارون آمدی نقشی که بر دل می زند بر دیده گر پیدا شدی هر دست و رو ناشسته ای چون شیخ ذاالنون آمدی ور سحر آن کس نیستی کو چشم بندی می کند چون چشم و دل این جسم و تن بر سقف گردون آمدی ای خواجه نظاره گر تا چند باشد این نظر ارزان بدی گر زین نظر معشوق بیرون آمدی مهمان نو آمد ولی این لوت عالم را بس است دو کون اگر مهمان شدی این لوت افزون آمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۸ فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری رومی رخان ماه وش زاییده از خاک حبش چون نومسلمانان خوش بیرون شده از کافری گلزار بین گلزار بین در آب نقش یار بین و آن نرگس خمار بین و آن غنچه های احمری گلبرگ ها بر همدگر افتاده بین چون سیم و زر آویزها و حلقه ها بی دستگاه زرگری در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل کل نگر وز رنگ در بی رنگ پر تا بوک آن جا ره بری گل عقل غارت می کند نسرین اشارت می کند کاینک پس پرده است آن کاو می کند صورتگری ای صلح داده جنگ را وی آب داده سنگ را چون این گل بدرنگ را در رنگ ها می آوری گر شاخه ها دارد تری ور سرو دارد سروری ور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری چه جای باغ و راغ و گل چه جای نقل و جام مل چه جای روح و عقل کل کز جان جان هم خوشتری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲۹ ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری ای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری یا رب منم جویان تو یا خود توی جویان من ای ننگ من تا من منم من دیگرم تو دیگری ای ما و من آویخته وی خون هر دو ریخته چیزی دگر انگیخته نی آدمی و نی پری تا پا نباشد ز آنک پا ما را به خارستان برد تا سر نباشد ز آنک سر کافر شود از دوسری آبی میان جو روان آبی لب جو بسته یخ آن تیزرو این سست رو هین تیز رو تا نفسری خورشید گوید سنگ را زان تافتم بر سنگ تو تا تو ز سنگی وارهی پا درنهی در گوهری خورشید عشق لم یزل زان تافته ست اندر دلت کاول فزایی بندگی و آخر نمایی مهتری خورشید گوید غوره را زان آمدم در مطبخت تا سرکه نفروشی دگر پیشه کنی حلواگری شه باز را گوید که من زان بسته ام دو چشم تو تا بگسلی از جنس خود جز روی ما را ننگری گوید بلی فرمان برم جز در جمالت ننگرم جز بر خیالت نگذرم وز جان نمایم چاکری گل باغ را گوید که من زان عرضه کردم رخت خود تا جمله رخت خویش را بفروشی و با ما خوری آن کس کز این جا زر برد با دلبری دیگر خورد تو کژ نشین و راست گو آن از چه باشد از خری آن آدمی باشد که او خر بدهد و عیسی خرد وین از خری باشد که تو عیسی دهی و خر خری عیسی مست را زر کند ور زر بود گوهر کند گوهر بود بهتر کند بهتر ز ماه و مشتری نی مشتری بی نوا بل نور الله اشتری گر یوسفی باشد تو را زین پیرهن بویی بری ما را چو مریم بی سبب از شاخ خشک آید رطب ما را چو عیسی بی طلب در مهد آید سروری بی باغ و رز انگور بین بی روز و بی شب نور بین وین دولت منصور بین از داد حق بی داوری از روی همچون آتشم حمام عالم گرم شد بر صورت گرمابه ای چون کودکان کمتر گری فردا ببینی روش را شد طعمه مار و موش را دروازه موران شده آن چشم های عبهری مهتاب تا مه رانده دیوار تیره مانده اناالیه آمده کان سو نگر گر مبصری یا جانب تبریز رو از شمس دین محظوظ شو یا از زبان واصفان از صدق بنما باوری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۰ ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می روی دانا و بینای رهی آن سو که دانی می روی بی همره جسم و عرض بی دام و دانه و بی غرض از تلخکامی می رهی در کامرانی می روی نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کین نی روح حیوان زمین تو جان جانی می روی ای چون فلک دربافته ای همچو مه درتافته از ره نشانی یافته در بی نشانی می روی ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای او از مدرسه اسمای او اندر معانی می روی ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بو تا کس نپندارد که تو بی ارمغانی می روی کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبق کز مستعینی می رهی در مستعانی می روی شب کاروان ها زین جهان بر می رود تا آسمان تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می روی ای آفتاب آن جهان در ذره ای چونی نهان وی پادشاه شه نشان در پاسبانی می روی ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شب تا چشم پندارد که تو اندر مکانی می روی ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می شوی وی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می روی آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سر تا چند در رنگ بشر در گله بانی می روی ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جان کی بینمت پنهان چو جان در بی زبانی می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۱ این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبله ای که هر کجا مرده بود زنده کنم بی حیله ای خوان روانم از کرم زنده کنم مرده بدم کو نرگدایی تا برد از خوان لطفم زله ای گاهی تو را در بر کنم گاهی ز زهرت پر کنم آگاه شو آخر ز من ای در کفم چون کیله ای گر حبه ای آید به من صد کان پرزرش کنم دریای شیرینش کنم هر چند باشد قله ای از تو عدم وز من کرم وز تو رضا وز من قسم صد اطلس و اکسون نهم در پیش کرم پیله ای هر لحظه نومید را خرمن دهم بی کشتنی هر لحظه درویش را قربت دهم بی چله ای چشمه شکر جوشان کنم اندر دل تنگ نیی اندیشه های خوش نهم اندر دماغ و کله ای می ران فرس در دین فقط ور اسب تو گردد سقط بر جای اسب لاغری هر سو بیابی گله ای خاموش باش و لا مگو جز آن که حق بخشد مجو جوشان ز حلوای رضا بر جمره چون پاتیله ای تبریز شد خلد برین از عکس روی شمس دین هر نقش در وی حور عین هر جامه از وی حله ای
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۲ ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه ای هر ذره از خورشید تو تابنده چون دردانه ای ای غوث هر بیچاره ای واگشت هر آواره ای اصلاح هر مکاره ای مقصود هر افسانه ای ای حسرت سرو سهی ای رونق شاهنشهی خواهم که یاران را دهی یک یاریی یارانه ای در هر سری سودای تو در هر لبی هیهای تو بی فیض شربت های تو عالم تهی پیمانه ای هر خسروی مسکین تو صید کمین شاهین تو وی سلسله تقلیب تو زنجیر هر دیوانه ای هر نور را ناری بود با هر گلی خاری بود بهر حرس ماری بود بر گنج هر ویرانه ای ای گلشنت را خار نی با نور پاکت نار نی بر گرد گنجت مار نی نی زخم و نی دندانه ای یک عشرتی افراشتی صد تخم فتنه کاشتی در شهر ما نگذاشتی یک عاقلی فرزانه ای اندیشه و فرهنگ ها دارد ز عشقت رنگ ها شب تا سحرگه چنگ ها ماه تو را حنانه ای عقل و جنون آمیخته صد نعل در ره ریخته در جعد تو آویخته اندیشه همچون شانه ای ای چشم تو چون نرگسی شد خواب در چشمم خسی بیدار می بینم بسی لیک از پی دانگانه ای بقال با دوغ ترش جانش مراقب لب خمش تا روز بیدار و به هش بر گوشه دکانه ای چون روز گردد می دود از بهر کسب و بهر کد تا خشک نانه او شود مشتری ترنانه ای ای مزرعه بگذاشته در شوره گندم کاشته ای شعله را پنداشته روزن تو چون پروانه ای امروز تشریفت دهد تفهیم و تشریفت دهد ترکیب و تألیفت دهد با عقل کل جانانه ای خامش که تو زین رسته ای زین دام ها برجسته ای جان و دل اندربسته ای در دلبری فتانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۳ ای آنک اندر باغ جان آلاجقی برساختی آتش زدی در جسم و جان روح مصور ساختی پای درختان بسته بد تو برگشادی پایشان صحن گلستان خاک بد فرشش ز گوهر ساختی مرغ معماگوی را رسم سخن آموختی باز دل پژمرده را صد بال و صد پر ساختی ای عمر بی مرگی ز تو وی برگ بی برگی ز تو الحق خدنگ مرگ را پاینده اسپر ساختی عاشق در این ره چون قلم کژمژ همی رفتش قدم بر دفتر جان بهر او پاکیزه مسطر ساختی حیوان و گاوی را اگر مردم کنی نبود عجب سرگین گاوی را چو تو در بحر عنبر ساختی آن کو جهان گیری کند چون آفتاب از بهر تو او را هم از اجزای او صد تیغ و لشکر ساختی در پیش آدم گر ملک سجده کند نبود عجب کز بهر خاکی چرخ را سقا و چاکر ساختی از اختران در سنگ و گل تأثیرها درریختی وز راه دل تا آسمان معراج معبر ساختی در خاک تیره خارشی انداختی از بهر زه یک خاک را کردی پدر یک خاک مادر ساختی از گور در جنت اگر درها گشایی قادری در گور تن از پنج حس بشکافتی در ساختی در آتش خشم پدر صد آب رحمت می نهی و اندر دل آب منی صد گونه آذر ساختی از بلغم و صفرای ما وز خون و از سودای ما زین چار خرقه روح را ای شاه چادر ساختی روزی بیاید کاین سخن خصمی کند با مستمع کآب حیاتم خواندمت تو خویشتن کر ساختی ای شمس تبریزی بگو شرح معانی مو به مو دستش بده پایش بده چون صورت سر ساختی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۴ از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی بر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی ماه آمدی از لامکان ای اصل کارستان جان صد آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زدی یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختی عذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی از رشک پنهان ای پری در جان درآ تا دل بری ای زهره صد مشتری ای سر لطف ایزدی بخرام بخرام ای صنم زیرا توی کاندر حرم هم حسرت هر عابدی هم قبله هر معبدی نقشی است بی مثل آن رخش پرنور پاک خالقش زلفی است مشکین طره اش یا طیلسان احمدی چون شمس تبریزی رود چون سایه جان در پی رود در دیده خاکش توتیا یا کحل نور سرمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۵ من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری از جان و دل گوید کسی پیش چنان جانانه ای از سیم و زر گوید کسی پیش چنان سیمین بری لقمه شدی جمله جهان گر عشق را بودی دهان دربان شدی جان شهان گر عشق را بودی دری من می شنیدم نام دل ای جان و دل از تو خجل ای مانده اندر آب و گل از عشق دلدل چون خری ای جان بیا گوهر بچین ای دل بیا خوبی ببین المستغاث ای مسلمین زین آفتی شور و شری تن خود کی باشد تا بود فرش سواران غمش سر کیست تا او سر نهد پیش چنان شه سروری نک نوبهار آمد کز او سرسبز گردد عالمی چون یار من شیرین دمی چون لعل او حلواگری هر دم به من گوید رخش داری چو من زیبارخی هر دم بدو گوید دلم داری چو بنده چاکری آمد بهار ای دوستان خیزید سوی بوستان اما بهار من توی من ننگرم در دیگری اشکوفه ها و میوه ها دارند غنج و شیوه ها ما در گلستان رخت روییده چون نیلوفری بلبل چو مطرب دف زنی برگ درختان کف زنی هر غنچه گوید چون منی باشد خوشی کشی تری آمد بهار مهربان سرسبز و خوش دامن کشان تا باغ یابد زینتی تا مرغ یابد شهپری تا خلق از او حیران شود تا یار من پنهان شود تا جان ما را جان شود کوری هر کور و کری آن جا که باشد شاه او بنده شود هر شاه خو آن جا که باشد ناز او هر دل شود سامندری مست و خرامان می رود در دل خیال یار من ماهی شریفی بی حدی شاهی کریمی با فری